<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>حرفهايم</title>
	<atom:link href="https://somi.ir/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://somi.ir</link>
	<description>سمیه موسی نژاد</description>
	<lastBuildDate>Wed, 26 Nov 2025 16:18:19 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.8.3</generator>
	<item>
		<title>روزهای حنایی-(مریمی)</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85%db%8c/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85%db%8c/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 24 Feb 2024 14:57:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزهاي حنايي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1977</guid>

					<description><![CDATA[مامان اُجایی(مامان کجایی) منونه(ممنونم) مامان بَله(مامان بغل) اَنانه(حنانه) دَف(رفت) انیر علی(امیر علی) لولا(نورا) داداجون(مامان جون یا باباجون) عنو برام(عمو بهرام) عنو اُلام(عمو غلام) آنی(حانی) اَذا(غذا) اوش(گوشت) بَبَط(فقط) نی داش مامان(نگاه کن مامان) اِ لَ زِه(یک لحظه) لٌ شَن(روشن) آله(خاله) اَخچال(یخچال) کلمات بالا برخی از کلمات مریم خانم است. مریمی که بشدت نترس و شدیداً کنجکاو [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>مامان اُجایی(مامان کجایی)</p>



<p>منونه(ممنونم)</p>



<p>مامان بَله(مامان بغل)</p>



<p>اَنانه(حنانه)</p>



<p>دَف(رفت)</p>



<p>انیر علی(امیر علی)</p>



<p>لولا(نورا)</p>



<p>داداجون(مامان جون یا باباجون)</p>



<p>عنو برام(عمو بهرام)</p>



<p>عنو اُلام(عمو غلام)</p>



<p>آنی(حانی)</p>



<p>اَذا(غذا)</p>



<p>اوش(گوشت)</p>



<p>بَبَط(فقط)</p>



<p>نی داش مامان(نگاه کن مامان)</p>



<p>اِ لَ زِه(یک لحظه)</p>



<p>لٌ شَن(روشن)</p>



<p>آله(خاله)</p>



<p>اَخچال(یخچال)</p>



<p>کلمات بالا برخی از کلمات مریم خانم است. مریمی که بشدت نترس و شدیداً کنجکاو می باشددر عین حال جذبه شدید در رفتارش است به طور مثال از دست عمه اش عصبانی شد طوری ابروهایش را در هم فرو می برد و با صدای نه بلند و نه نازک گفت:&#8221;اِه عمه&#8221; و عمه نیز آنقدر از این جمله و حالت مریم خوشش آمد که گاهی به عمدا او را اذیت می کند که تنها مریم این جمله را به زبان بیاورد.</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزهای حنایی-168</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-167/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-167/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 25 Jan 2024 15:49:23 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزهاي حنايي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1981</guid>

					<description><![CDATA[اندر حکایات مادر سه دختر(شنگول(حنانه)،منگول(حانیه)،حبه انگور(مریم)(این القابی است که همسرم بر روی دخترانمان گذاشته))]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>اندر حکایات مادر سه دختر(شنگول(حنانه)،منگول(حانیه)،حبه انگور(مریم)(این القابی است که همسرم بر روی دخترانمان گذاشته))</p>



<ul class="wp-block-list">
<li>اوایل من و حنانه بطور متوسط بر سر گوشی در هفته سه یا چهار بار بر سر زیاد کار کردن با گوشی باهاش بحث  داریم.خیلی هم حساس و زود رنج شده.هر چند اکثراً می گویند به سنش ربط دارد، ولی خب تحمل کردنش خیلی سخت می شه.شکر خدا درس خواندنش بهتر شده یعنی اینکه واقعاً درس می خونه بر عکس سالهای گذشته که حسابی من و باباش رو سرکار می  ذاشت که مثلاً درس می خواند اما واقعا تنها کاری که نمی کرد درس خواندن بود.البته ناگفته نماند خودش کاملاًحواسش به نماز و روزه هایش هست و شکر خدا من از این بابت دغدغه اش را ندارم.</li>



<li>وحال حکایت حانیه خانم،خانم جان بشدت حواس پرت است مثلاً در این سال تحصیلی 2 بار با دمپایی به مدرسه رفته، نه اینکه از روی عمد انجام داده باشد واقعاً حواسش نبوده و یا اینکه کلی مشق را در دفترش نوشته ولی یادش رفته دفترش رو با خودش ببره و یا اینکه جا مدادی اش را جا گذاشته خلاصه اینکه بیشتر از اینکه از دستش عصبانی بشم بیشتر خنده ام می گیرد. خانم جان در اسکیت آنقدر حرفه ای شده که مربی به همسرم گفته بود اصلا فکر نمی کردم که اسکیت را ادامه بده و گفته الان دیگه لازم شده کفشهایش عوض بشه و کفشهای تخصصی بخرید براش. حانیه وقتی استرس می گیره یک سره حرف می زنه مثلا سر قضیه مسمومیت دخترها خیلی استرس گرفته بودش و مرتب حرف می زد(حالا بماند که من اصلاً قضیه را برایش نگفته بودم همکلاسی هایش قضیه را از زبان دیگران که شنیده بودند برای حانیه گفته بودن)</li>



<li>نوبتی ام که باشه نوبت مریم بانو است.خانم جان خیلی شیرین شده گاهی ام رو اعصاب از وقتی از شیر گرفتمش خیلی خوابش خوب شده ولی نمی دانم چرا اینقدر سعی می کند در بغل من یا همسرم باشد یک شب که  مریم خانه ی عمه اش بود همسرم گفت قبل از مریم چطور زندگی کرده ایم.زمانی از مریم می پرسیم فلان چیزی را می خوری یا می خوای بری بیرون چنان با هیجان می گوید:&#8221;آده(آره)&#8221;که فقط لبخند و قربان صدقه رفتنش بر روی لبانمان جاری می شود و یا اینکه وقتی چیزی را بهش می دیم چنان با ناز و ادایی می گوید:&#8221;منونم&#8221;</li>
</ul>



<p></p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-167/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>درد دلهای یک مادر</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 27 Jul 2023 15:15:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرفهایم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1979</guid>

					<description><![CDATA[اینکه می گویند هر چه تعداد فرزندان زیاد باشد مادر برای خودش وقت بیشتری داره به نظر من حرفی بسیار مزخرفیه من نه تنها وقت بیشتری برای خودم ندارم حتی گاهی برای بچه نیز وقت کم میارم خدایشم خیلی صبر و حوصله می خواهد تو این دورو زمانه که هم مسئولیت تربیت بچه ها و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>اینکه می گویند هر چه تعداد فرزندان زیاد باشد مادر برای خودش وقت بیشتری داره به نظر من حرفی بسیار مزخرفیه من نه تنها وقت بیشتری برای خودم ندارم حتی گاهی برای بچه نیز وقت کم میارم خدایشم خیلی صبر و حوصله می خواهد تو این دورو زمانه که هم مسئولیت تربیت بچه ها و هم آموزش بچه ها به عهده ات باشه و بچه ها مثل قدیم در کوچه ها بازی نمی کنند و همش تو خونه هستند حتی زمانی یه کلاس خارج از مدرسه می خواهند شرکت کنند باز هم این اولیاءهستند که باید هم مانند راننده سرویس و یا محافظ باآنها باشی. تمام این حرفها را که گفتم نه اینکه خدای نکرده ناشکر باشم، نه اصلاً ،اتفاقاً خیلی ام از داشتن سه گل راضی هستم.فقط خواستم حقیقت را گفته باشم و مثل اون بچه هایی نباشم که از لج می گویند اصلنم درد نداشت ولی از دورن در حال سوختن هستند. مطمئناَ خدا خودش خوب می داند یکی از سخت ترین شغلهای دنیا مادر بودن است آن هم اگر خانه دار باشی، پس گاهی غر زدن،عصبانی بودن را به پای خستگی های روزانه و خوب نخوابیدن شبانه می گذارد و با آرامش بر روی شانه مان می زند و می گوید:&#8221;عزیزم آرام باش این نیز بگذرد&#8221; </p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%af%d8%b1%d8%af-%d8%af%d9%84%d9%87%d8%a7%db%8c-%db%8c%da%a9-%d9%85%d8%a7%d8%af%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزهای حنايي-167</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a-166/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a-166/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 02 Jun 2023 20:51:03 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزهاي حنايي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1938</guid>

					<description><![CDATA[حانیه اصلاً نمی تواند در مقابل چشمان مریم به چیزی دست بزند و مریم حتماً از او می خواهد تا آنرا به دستش بدهد و حتی جوری جیغ می زند که حانی ترجیح می دهد سریع وسیله را دست او بدهد. یک شب که چراغها را خاموش کرده بودم و به بچه ها گفتم که [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>حانیه اصلاً نمی تواند در مقابل چشمان مریم به چیزی دست بزند و مریم حتماً از او می خواهد تا آنرا به دستش بدهد و حتی جوری جیغ می زند که حانی ترجیح می دهد سریع وسیله را دست او بدهد.</p>



<p>یک شب که چراغها را خاموش کرده بودم و به بچه ها گفتم که بخوابید تا مریم نیز بخوابد. حانیه شروع کرد به بازی کردن با چراغ قوه، همین که چراغ قوه را زیر صورتش گرفت تا مثلاً با صداهای ترسناکی که از خودش در می آورد ما را بترساند اما مریم شروع کرد به قهقهه زدن. حانیه خانم هم با تعجب به من گفت: مامان یعنی من اصلاً ترسناک نیستم؟ وای که چه لحظه خنده آوری بود که حانیه تلاش می کرد تا مریم را بترساند و مریم در حال خندیدن!</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%d9%8a%d9%8a-166/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزهای حنایی(مریم بانو)-166</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88-165/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88-165/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Oct 2022 20:46:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزهاي حنايي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1936</guid>

					<description><![CDATA[مریمی آنقدر دخترعمه اش نورا را دوست دارد که وقتی نورا گریه می کند، مریم نیز یا به گریه می افتد یا اینکه به شدت برایش نگران می شود و سر و صدا می کند. خانم جان به هر چیزی که گرد است توپ می گوید، یک شب که همسرم همراه مریم به مغازه میوه [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>مریمی آنقدر دخترعمه اش نورا را دوست دارد که وقتی نورا گریه می کند، مریم نیز یا به گریه می افتد یا اینکه به شدت برایش نگران می شود و سر و صدا می کند.</p>



<p>خانم جان به هر چیزی که گرد است توپ می گوید، یک شب که همسرم همراه مریم به مغازه میوه فروشی رفته بود گفت :مریم با دیدن کلم با صدای بلند گفته &#8221; توپ!&#8221; و از او خواسته تا کلم را به دستش بدهد.</p>



<p>مریم حنا و حانیه را با &#8220;آبا&#8221; صدا می زند و منظورش آباج است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88-165/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>آغاز مدرسه</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 24 Sep 2022 11:31:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرفهایم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1947</guid>

					<description><![CDATA[شکر خدا اول مهرماه 1401 بچه ها به مدرسه رفتند و بر خلاف پارسال که مدارس از آذرماه حضوری شد و فقط دو روز در هفته، مدارس به روال عادی برگشت. بین حنانه و حانیه، حانیه به شدت ذوق داشت حالا نمی دانم ذوق مدرسه جدید بود یا شروع سال تحصیلی. امیدوارم همه بچه ها [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>شکر خدا اول مهرماه 1401 بچه ها به مدرسه رفتند و بر خلاف پارسال که مدارس از آذرماه حضوری شد و فقط دو روز در هفته، مدارس به روال عادی برگشت. بین حنانه و حانیه، حانیه به شدت ذوق داشت حالا نمی دانم ذوق مدرسه جدید بود یا شروع سال تحصیلی. امیدوارم همه بچه ها عاقبت به خیر شوند.</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%a2%d8%ba%d8%a7%d8%b2-%d9%85%d8%af%d8%b1%d8%b3%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزهای حنایی(مریم بانو)- 165</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88-167/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88-167/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Sep 2022 10:31:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزهاي حنايي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1944</guid>

					<description><![CDATA[]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<ul class="wp-block-list">
<li>یک شب که حنانه خواب بود با صدای آرام انگشت اشاره ام را جلوی دهنم گرفتم و به مریم گفتم هیس، حنانه خوابه. از آن روز به بعد هر کسی را در حال خواب ببیند دستش را جلوی دهانش می گیرد و با صدای آرام می گوید هیش، آبه</li>



<li>از بس در مقابل چشمان مریم برای نورا آغو کرده ایم که مریم او را با نام اخو صدا می زند و تا ما می گوییم نورا او می گوید اخو</li>



<li>با آنکه مریم حالا فقط 15 ماه سن دارد اما به راحتی می تواند از پله بالا و پایین بورد و خلاصه اینکه خیلی لوس تر از حنانه و حانیه است به حدی که بعد از بازگشت همسرم از سفر اربعین خودش را برایش لوس می کرد.</li>
</ul>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c%d9%85%d8%b1%db%8c%d9%85-%d8%a8%d8%a7%d9%86%d9%88-167/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>اربعین</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b9%db%8c%d9%86/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b9%db%8c%d9%86/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 12 Sep 2022 10:19:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرفهایم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1933</guid>

					<description><![CDATA[شکر خدا بالاخره حنانه و همسرم امسال به پیاده روی اربعین رفتند. رفتنشان آنقدر سریع بود که همسرم می گفت اگر می خواستم به یک مهمانی ساده برویم خیلی زمان بیشتری طول می کشید تا آماده شویم. این است طلبیدن و قسمت که من به چشم خودم دیدم.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>شکر خدا بالاخره حنانه و همسرم امسال به پیاده روی اربعین رفتند. رفتنشان آنقدر سریع بود که همسرم می گفت اگر می خواستم به یک مهمانی ساده برویم خیلی زمان بیشتری طول می کشید تا آماده شویم. این است طلبیدن و قسمت که من به چشم خودم دیدم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%a7%d8%b1%d8%a8%d8%b9%db%8c%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>مشهد عاشورايي</title>
		<link>https://somi.ir/%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%af-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%8a%d9%8a/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%af-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%8a%d9%8a/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 03 Sep 2022 10:25:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[حرفهایم]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://somi.ir/?p=1941</guid>

					<description><![CDATA[امسال تابستان تصمیم گرفتیم عاشورا و تاسوعا در مشهد باشیم و البته از میان افرادی که دعوت کردیم با ماشین همراهمان بیایند فقط برادر کوچکم همراهمان شد. مریم برای اولین بار به مشهد می آمد.در این سفر بود که مریم به خاطر بزرگ بودن محیط حرم آقا رضا جان تونست راه بره و کلا وقتی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>امسال تابستان تصمیم گرفتیم عاشورا و تاسوعا در مشهد باشیم و البته از میان افرادی که دعوت کردیم با ماشین همراهمان بیایند فقط برادر کوچکم همراهمان شد. مریم برای اولین بار به مشهد می آمد.در این سفر بود که مریم به خاطر بزرگ بودن محیط حرم آقا رضا جان تونست راه بره و کلا وقتی اومدیم به شهرمان بازگشتیم بعضی از اقوام از راه رفتن مریمی تعجب می کردند.هر چند در این سفر بود که خبر فوت عموی من که دایی همسرمم نیز میشه را بهمون دادند ولی یکی از خاطرت انگیز ترین سفرها شد به حدی که بچه ها گفتند تا می تونیم عاشورا و تاسوعا بیاییم مشهد.در این سفر بود که بچه ها برای اولین بار تجربه ایستادن در صف نذری رو داشتن خدایشم خیلی صبوری می کردند.(ممنونم آقا جان)در این سفر بعد از اذان مغرب و خواندن نماز در محل اسکان به صف نذری سر کوچه ی محل اسکانمان که هر شب می دادند می رفتیم بعد از خوردن غذا به راه می افتادیم به سمت حرم در مسیر چای نذری می خوردیم و همگی باهم به زیر زمین حرم می رفتیم چون برای بچه های هم سن و سال حانیه برنامه داشتند من  و حنانه مراقب حانیه و مریم بودیم و همسرم و برادرم به زیارت می رفتند به طور معمول مریم شیر می خورد و حدود نیم ساعتی می خوابید و من راحت می توانستم دعاهایم را بخوانم خدایش خیلی سفر با حالی بود(ممنونم آقا جان)</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d9%85%d8%b4%d9%87%d8%af-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%8a%d9%8a/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>روزهای حنایی-164</title>
		<link>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-162/</link>
					<comments>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-162/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[admin]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 Dec 2021 16:01:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزهاي حنايي]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://somi.ir/?p=1926</guid>

					<description><![CDATA[حانیه در حال انجام تکالیف جمله سازی به کلمه آزاد رسید، بعد خودش گفت بابا از زندان آزاد شد، من و حنانه از خنده روده بر شدیم و با خودم می گفتم آخه چرا بابا! خیلی دلم برای حانیه می سوزد، با آنکه می دانم با داد زدن بر سرش استرس می گیرد ولی خب [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p>حانیه در حال انجام تکالیف جمله سازی به کلمه آزاد رسید، بعد خودش گفت بابا از زندان آزاد شد، من و حنانه از خنده روده بر شدیم و با خودم می گفتم آخه چرا بابا!</p>



<p>خیلی دلم برای حانیه می سوزد، با آنکه می دانم با داد زدن بر سرش استرس می گیرد ولی خب گاهی کاسه ی صبرم لبریز می شود و سرش داد می زنم و متاسفانه حانیه هول می شود و بیشتر خراب می کند.</p>



<p>حانیه دیروز از مدرسه که برگشت با کنایه حرف می زد که کسی منو دوست نداره، وقتی که در خلوت حرفهای که ته دلش مونده بود رو از زیر زبانش بیرون کشیدم  فهمیدم یکی از همکلاس هایش به او گفته چرا دماغت این قدر گنده است! به او گفتم حتی اگر دماغت واقعاً گنده هم باشد اما به نظر من خیلی زیباست.(کاشکی ما پدر و مادر ها از همان کوچکی به بچه هامان اجازه ندهیم از قیافه کسی ایراد بگیرند)</p>



<p>حنانه به شدت از کلاسهای آنلاین خسته شده، در حالی که من خیلی حسابی خودم را آزار می دادم که کیفیت درسش افت نکند مادرهایی را می دیدم که به جای بچه هایشان امتحان می دادند! بنده خدا خواهر شوهرم به جای 4 تا از بچه های فامیل امتحان داد. برای اینکه حال و هوایش را عوض کنم اواسط مهرماه بالاخره به آموزش قالی بافی فرستادمش تا هم مشغول باشد و هم در کنار درس مهارتی را یادبگیرد.</p>



<p>حنانه خیلی کمک کارم شده است، واقعاً فکر نمی کردم آن حنانه سرتق و لجباز و یک دنده، به دختری آرام و کمک کار از همه لحاظ تبدیل شود. شکر خدایی را که قاصرم از شکرگذاریش.</p>



<p></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://somi.ir/%d8%b1%d9%88%d8%b2%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%ad%d9%86%d8%a7%db%8c%db%8c-162/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>
