<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>تراوشات یک گراشی</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com</link>
<description>یک زندگی سینوسی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 20 Dec 2011 06:10:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>تفهیم ارباب رجوع</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/69</link>
<description>- خطاب به بیمار(پایان ارزیابی): لطف کنین این فرم رو با دقت پر کنین. لطف کنین اگه توضیحی ازتون خواسته هم بنویسین. چند دقیقه بعد... بیمار: بفرمایید! تکمیل اش کردم. - فرم رو تحویل گرفت و یه نگاه بهش انداخت؛ با عصبانیت رو کرد به بیمار که: آخه خانم! مگه چند دقیقه منتظر موندین که گزینه «متوسط» رو انتخاب کردین؟! لطف کنین درستش کنین میام ازتون میگیرم. اینم لاک پاک کن...!</description>
<pubDate>Tue, 20 Dec 2011 06:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/69</guid>
</item>
<item>
<title>چرا فرار ؟!</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/68</link>
<description>ـ هر وقت می روم دانشكده بايد از بيمارستان عبور كنم؛ معبری كه يك سمت اورژانس گلستان، شبيه ديگر اورژانس ها به همراه چشمان اشك آلود همراهان بيمار و تخت هايی كه روان اند اما شباهتی به تخت های روان پادشاهان ندارد! وضعيت آن جا را خود بهتر می دانيد اگر پايتان به اورژانس باز شده باشد كه اميدوارم هيچ وقت رنگ اش را نبینید. و سمت دیگر معبر سردخانه ایست که روی دیوارش تک بیتی به چشم می خورد: بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم / باشد که نباشیم و بدانند که بودیم و شاید</description>
<pubDate>Wed, 26 Oct 2011 17:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>امر به... نهی از...</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/67</link>
<description>با نیسان تو یکی از خیابونای اصلی وسط شهر دنده عقب (خلاف) می رفت؛ یه شهروند داشت از کنارش رد می شد؛ خطاب به راننده نیسان می گفت: تندتر برو! تندتر برو! تا افسر ندیدت ات، اگه دید سریع جریمه می کنه...!</description>
<pubDate>Mon, 17 Oct 2011 08:08:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>چی بگم؟</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/65</link>
<description>داری فیلم (تی وی) نیگا می کنی یهو صدای الله اکبر موذن بلند میشه ... میری نمازت رو سریع می خونی و برمی گردی ... نصف فیلم رفته ! --- آقای سیما! نماز مهم تره یا اذان...؟!</description>
<pubDate>Mon, 20 Jun 2011 09:44:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>اَلسلام عَلی مَن وُلِدَ فِی الکَعبه</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/64</link>
<description>با علی از یاعلی یک نقطه کم دارد ولی٬ باعلی بودن کجا و یاعلی گفتن کجا ... عید مبارک ـ گفت: به پدر و ماردت حتی اُف هم نگو! ۱ ـ نگفتیم...؟! ـ ۴ مرتبه گفت: « ... و بالوالدین احسانا ... » ۲ ـ رفتارمون چی...؟! و بارها و بارها از پدر و مادر گفت ولی ما هنوز ... هنوز اندر خم یک تبریک و تشکر خشک و خالی در روز پدر و مادر(که البته هر روز است) مانده ایم ۳ ... که آن تشکر هم شاید بخاطر... و هستند كسانی كه توفیقاتشان را از نیکی به پدرشان دارند ...</description>
<pubDate>Wed, 15 Jun 2011 14:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>نگهبانی دانشگاه</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/63</link>
<description>ـ بفرمایید! دانشجو ام. ـ میشه کارتتون رو ببینم؟ کارت تلفن رو از جیبم در آوردم! ـ بفرمایید داخل ...! --- بنده خدا احتمالا وقتی گذاشتنش نگهبانی٬ یه نمونه کارت دانشجویی نشونش ندادن.</description>
<pubDate>Sun, 12 Jun 2011 15:22:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title>خدا بامرامه</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/62</link>
<description>خودش گفت : تو يك قدم، من ده قدم! تو بيا، من می دوم ... حديث قدسی( نقل به مضمون ): اگر كسی يك قدم به سمت من بيايد، من ده قدم به سمت او مي آيم . و اگر كسی به سمت من حركت كند، من به سمت او می دوم. آرزوهايت را بخواه؛ شب ليله الرغائب است ... اولين شب جمعه ی ماه رجب... واسه همه دعا كن؛ بخيل نباش... اللهم عجل لوليك الفرج</description>
<pubDate>Wed, 08 Jun 2011 16:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title>در حسرت تنفس</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/61</link>
<description>ـ سعییید! ـ جانم، چی شده؟! ـ پاشو نیگا کن! هوا صاف شده...!</description>
<pubDate>Mon, 06 Jun 2011 09:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title>اذان می گویند</title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/60</link>
<description>اذان مغرب که میشه دفتر دستکش رو جمع میکنه و سریع از اتاق میزنه بیرون. عجله نکن تا اذان تموم بشه و حاج آقا نماز رو شروع کنه طول می کشه. با اعتماد به نفس تمام جواب میده : ۲۰:۳۰ داره ...!</description>
<pubDate>Wed, 25 May 2011 19:29:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>کاش فقط چند ثانیه ... </title>
<link>https://1gerashi.blogfa.com/post/59</link>
<description>فقط چند ساعت لازمه تا کف راهرو خوابگاه به این روز در بیاد ... رد وسط سياهي، رد انگشتمه! - ضمنا هر روز كف راهرو رو طي مي كش! فكرش رو بكن تو چند ساعت، زندگيت (همون يه اتاق مشترك) به چه حال و روزي در مياد... اداره ها و مراكز آموزشي و بازار و ... هم كه تعطيل! حتي چند روز كاش فقط چند ثانيه، تهران كمي گرد و خاكي مي شد ...</description>
<pubDate>Wed, 13 Apr 2011 15:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1gerashi</dc:creator>
<guid>1gerashi.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
</channel>
</rss>
