<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از دفترچه خاطرات يک بچه گربه</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 04 Sep 2011 10:27:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>ما همیشه در حال انجام وظیفه ایم!</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/26</link>
<description></description>
<pubDate>Sun, 04 Sep 2011 10:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>بوی کافور طعم گه!</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/24</link>
<description>روز (البت روز سربازای آموزشی از سه و نیم شب شروع میشه) / خارجی / جلوی آشپزخانه ی پادگان مثل هر روز بچه گربه به همراه سه تا مقسم دیگه ی گروهان سر وقت برای گرفتن جیره ی صبح بچه ها اومدن آشپزخونه اما به عادت مالوف هر روزه باید حداقل نیم ساعتی علافی بکشن. بر خلاف روزهای دیگه بچه گربه تمایلی به خوابِ خاکی نداره (آخه همین دیروز یکی از درجه دار ها برای خوابیدن وسط محوطه خفت ش کرده بود) همینطور که به دیوار تکیه داده و اطرافُ نگاه میکنه چشمش یه سر آشپز پادگان</description>
<pubDate>Thu, 11 Nov 2010 15:18:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>برف اومده تا كمر!</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/22</link>
<description>اين روزها هر كس از احوالم خبر ميگيره فقط ميتونم به دسته تبرى كه به طرز فجيعى از حلقم بيرون زده اشاره كنم ... ديگه حتى كسى منو &quot;جان&quot; هم خطاب نميكنه، آخه صالح علا هم دو‌قدم مانده به صبح‌شو تعطيل كرده! . . . قرار بود پست &quot;تابستون كوتاهه&quot;‌ رو اينجورى شروع كنم اما وقتى به واقعيت ماجرا نگاه كردم چيزى غير از اين ديدم اگه از هفته‌ى بعد انصراف و طبعاتِ طبعا بدش بگذرم حتى ميشه اونو يكى از بهترين تابستوناى چند سال اخيرم به شمار بيارم.</description>
<pubDate>Mon, 04 Oct 2010 08:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/20</link>
<description>۱۹م هادی تماس گرفت و دعوت زد تا همراه چند تا از بچه های دوران دبیرستان بریم حسینه. ولی کیـن گشاد و آب هندوانه مانع رفتنم شد. همراه وعده ی ۲۱م پیچوندمش. اون شب جوشن کبیر و العفو جاشو به وب گردی داد ۲۱م قصدم همراهی با هادی بود، اما پیشنهاد بسکتبال شبانه چیزی نبود که بشه به راحتی از کنارش رد شد. اونم وقتی یک ماه از آخرین موقعیت مشابه میگذشت. احیا گرفتیم؛ البت با ایستک و اُکا! ۲۳م خیلی سریع اتفاق افتاد.</description>
<pubDate>Thu, 09 Sep 2010 22:13:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
<item>
<title>×××</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/18</link>
<description>اوایل آخرین ماه تابستان ... طبق تحقیقاتم ساعت تقریبا یازده شب بوده که مام میره اتاق عمل، ینی آخرین ساعت از روز ششم ... مهم نیست که قبل از 12 به دنیا اومدم یا بعدش، به هر جهت اون موقع ثبت احوال تعطیل بوده و صدور شناسنامه هم منتفی ... برا همین تو شناسنامه م نوشتن ۷/۶/۶۹ ... البت خودم بیشتر به &quot;شیش ِ شیش ِ شصت و نه&quot; علاقه دارم ... کسرت شیشش به آدم حال میده ... یه علت دیگه شم اینه که با باب یه روز بشم ...</description>
<pubDate>Sun, 29 Aug 2010 23:22:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>دهن ماه رمضونی!</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/17</link>
<description>فسقل: تو هم بیا غذا بخور خواهرک: من روزه م فسقل: نهههه ... تو مامان فاطمه ای! پ.ن:خوشی چند وقت اخیرم محدود میشه به شیرین زبونی های هر از گاهی بوس جون. پ.ن۲:این روزا بجای دروغ گفتن فقط لبخند میزنم ... و احیانا نیشخند! پ.ن۳:با وجودADSL و دانلود منیجردیگه احیا گرفتن با کارت اینترنت شبانه هم به خاطره ها پیوست.</description>
<pubDate>Sun, 15 Aug 2010 05:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>پیش به سوی فاک عظمـا!</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/16</link>
<description>خودم بیشتر از همه تعجب کرده بودم، من با این کالیبر بالا و مخ معیوب چطور قبول شدم؟!! حتی اگه می خواستم به شانس ربطش بدم بازم باورم نمیشد که تا این حد خر شانس باشم. آزمون تو آمفی تئاتر بود؛ آمفی تئاترم که میدونین، بزرگ و غیر همسطح. دروس عمومی که تموم شد چشمم به هم دفترچه ایم۱ افتاد که یه ردیف پایین تر سمت راستم درست کنار دیوار نشسته بود. سرعت تست زدنش زیادی بالا بود به قیافه شم نمیخورد که واسه کنکور منحصرا زبان اومده باشه.</description>
<pubDate>Tue, 20 Jul 2010 08:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>Avrilion</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/13</link>
<description>روز / داخلی / یکی از پاساژهای قشم بچه گربه به همراه مام و باب در یک فروشگاه مشغول خرید ریش تراش هستن، قیمت 15 چوقه ولی بر خلاف جاهای دیگه بجای کم شدن لحظه به لحظه زیادتر میشه و در پایان به بالای 200 میرسه، آخه بچه گربه تمام امکانات ریش تراشای دنیا رو یک جا میخواد ... خرید فرت! هنوز چند قدم از فروشگاه دور نشدن که یکی از اناث توجه بچه گربه رو به خودش جلب میکنه آوریل؟!! ... بلوند و شاسی بلند مثل کلیپ girl friend که بخاطر حضور در ایران به یه شال آبی روشن مزین</description>
<pubDate>Mon, 07 Jun 2010 14:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>دپسردگی</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/15</link>
<description>فرقی میکنه تو پیام پینگیلیش به جا Depression بنویسی Dipreishen ؟ !! مگه پیام پینگیلیش نیست؟ مگه فارسی رو با رسم الخط انگلیسی نمینویسیم؟ شما عجالتا بدون اینکه از اون بالا تقلب کنی یه &quot;شورلت&quot; به انگلیسی بنویس تا بت بگم قضیه رو .... مثلا رشته مون مترجمیه ... گفتم که، مـثـلا ! ... نصف تستای کنکورم از رو دست بقیه زدیم که عریضه خالی نمونه ... حالا شما خودت اون حدیث مفصَلَ رو بخون؛ مجمل پجملم نداریم آخه از کسی که یه دستش گوشیه، دست دیگه ش دایتی شکلاتی و در حین</description>
<pubDate>Sat, 15 May 2010 17:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>قندٍ خاله</title>
<link>http://1nimcat.blogfa.com/post/14</link>
<description>بامداد امروز کودکی فرخ فام! و مهدی نام پا به عرصه وجود گذاشت و با حضورش این جهان را فراخی و نور بخشید و این چنین بود که همگان گفتند &quot;دنیا دیگه مث تو نداره نداره ته میتونه بیاره&quot; پ.ن: انتظار نداشتین که عکس یه بچه چند ساعته ی لبو رو بذارم اینجا؟ عوضش بوسیلای گودزیلا رو گذاشتم که هم خودم کیفور بشم هم شماها! پ.ن۲: با اینکه بچه ی قلنبه ای محسوب میشه اما اونم نتونست رکورد ۴.۵ کیلویی منو بشکنه! (موقع به دنیا اومدن اضافه وزن داشتم، الان که ندارم)</description>
<pubDate>Mon, 26 Apr 2010 14:35:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>1nimcat</dc:creator>
<guid>http://1nimcat.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
</channel>
</rss>
