<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097</id><updated>2024-11-05T19:10:50.843-08:00</updated><title type='text'>Write Click</title><subtitle type='html'>سه پنج شیش پنج دو</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>106</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-3349296540181184900</id><published>2016-01-30T23:53:00.001-08:00</published><updated>2016-01-30T23:53:33.871-08:00</updated><title type='text'>اين مرغ من هستم</title><content type='html'>&lt;div&gt;سلام. آيا تابحال چيكن برگر با پنجاه درصد تخفيف خورده ايد؟ براى من ذره ذره از آن نان و مرغى كه از گلو پايين ميرود غم انگيز و ناراحت كننده است. چيكن برگر با پنجاه درصد تخفيف چيزى است كه به كارگران فروشگاه ها تعلق ميگيرد اگر در آن فروشگاه كار كنند. يعنى شما ديگر لازم نيست پول دستمزد درست كردن آن غذا را بدهيد، زيرا كه خودتان آن را درست مىكنيد، اما بايد پول &amp;nbsp;مواد مصرف شده را بدهيد، يعنى ارزش كارى كه شما انجام ميدهيد برابر است با صد گرم مرغ يخ زده ى كارخانه اى به اضافه دو لايه نان، هيچ گرم كاهو و مقدارى سس. صبح ها در پمپ بنزان به عنوان صبحانه چيكن برگر براى خودم درست مىكنم و مىخورم. وقتى بر سر فريزر مىرم تا آن تكه مرغ را بردارم و براى خودم غذا درست كنم، آن لحظه كه تكه مرغ يخ زده كه هشتاد و هشت درصدش مرغ نيست و معلوم نيست چيست را در دست دارم به آن فكر مىكنم كه اين مرغ من هستم. با اين تفاوت كه مرغ كارى نبايد بكند، فقط كافى است در فر قرار بگيرد و پخته شود، اگر كه از قبل از يخ زده شدن پخته نشده باشد. نمىدانم، شايد دارم مقدارى زيادش مىكنم. شايد بايد از اين مزايا خوشحال باشم، خوشحال از اينكه بابت يك چيكن برگر بايد نصف آن چيز كه ديگران مىپردازند بپردازمند. اما چيكن برگر چيزى نيست كه حتى دوستش بدارم، صرفاً تنها انتخابى است كه در زندگى ام دارم. اين حتى شايد غم انگيز تر باشد. اين كه فقط چيكن برگر بتوانيد بخوريد. حال بياييد براى من بگوييد كه چيكن برگر مگر چهاش است. اما من اهميت نمىدهم شما چه بگوييد. حتى اگر بياييد و بگوييد خوردن يك عدد چيكن برگر در هفته باعث ميشود هيچوقت نميريد. واقعاً برايم مهم نخواهد بود و ذره اى از اين نفرت به اين چيكن برگر صاحب مرده كاسته نخواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;عجيب است. كه تمام فكرم اين است. تمام آنچه در اين دنيا به آن فكر مىكنم. چيكن برگر با پنجاه درصد تخفيف در روز يك شنبه ى يك زمستان سرد و كيرى، ساعت شش و بيست دقيقه در يك پمپ بنزين. خوردن آن چيكن برگر تنها تغييرى است كه من ميتوانم در اين جهان ايجاد كنم. راستش توقعى هم ندارم كه بخواهم «تغييرى» در اين جهان ايجاد كنم. زيرا هيچ چيز براى عرضه هم حتى ندارم. فقط مىخواهم جايگاهم را برايتان بگويم. ارزش انسانى ام را. يا به قول معروف ارزشى كه كاپيتاليسم رويم گذاشته است :)))))))))).&lt;/div&gt;&lt;div&gt;راستش را بخواهيد حتى ناراضى هم نيستم، هيچ چيز نيستم، فقط هستم، حتى هست هم نيستم :))))) چه مىگويم؟ بهتر است شايد قطعه شعرى بسرايم تا وصف حال مارا شرحى دهد، تا درين بحران مارا جلايى دهد =))&lt;/div&gt;&lt;div&gt;نمىدانم، نمىدانم، حتى اين افكار ارزش به زبان آوردن را هم ندارند كه بخواهم با كسى درميان بگذارمشان. براى همين است كه دوباره اينجا چيزى مىنويسم، در زمانى كه ميتوانيد يك عكس از چيكن برگرتان در اينستاگرام بگذاريد و خوشحالى كنيد. حتى براى چيكن برگرتان اموجى هم هست در چند رنگ مختلف. يعنى حتى لازم نيست زير عكستان چيزى بنويسيد. عجيب است كه اين ها را من مىگويم، زيرا من دارم درسِ خر كردن مردم از راه تصوير و متن را مىخوانم. درس دروغ گويى به آدم هايى كه مىدانند دارى دروغ مىگويى اما اهميتى نمىدهند و دست آخر حرفت را باور هم مىكنند. زيرا كه همه مان خسته شده ايم از بس ورزش نكرده ايم :))))))))))&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اميدوارم رئيس پمپ بنزين در دوربين هاى مداربسته ببيند كه من همش سرم در موبايل ام است تا من را اخراج كند. اما حتى او هم اهميتى نمىدهد. هيچ كس ديگر اهميتى به هيچ چيز نمىدهد، اما با اين حال همه ناراحت هستند. در صورتى كه در فايت كلاب نشان مىداد كه اگر ديگر اهميت ندهيد خوشحال خواهيد شد. شايد هم برداشتِ صدمن يه غازىِ ناب محمدىِ خودم باشد اين پيام.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مشكل چيكن برگر با پنجاه درصد تخفيف اين است كه شما حتى وقت خوردنش را هم نداريد. زيرا كه وسطش بايد به الكلى هايى كه ساعت هفت صبح مىآيند و برايت داستان هايى سرهم مىكنند تا مشروبشان را بخرند مشروب بفروشانى. اما نمىدانند كه هيچ داستانى نبايد براى من تعريف كنن، نمىدانند وظيفه ى من اين است كه به آن ها چيز بفروشانم. حتى اگر صد بار هم بى آيند و مشروب بخرند. هيچ چيز را نبايد به من توضيح دهند، تا وقتى كه به اندازه كافى پول همراهشان باشد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;يعنى از آن پنجاه درصدى كه كمتر بابت آن چيكن برگر مىدهيد، بيست درصد اش براى زمانى است كه نداريد براى خوردنش صرف كنيد و سى درصد ارزش كارى تان. يعنى اگر بخواهيم يك حساب همينجورى بكنيم، ارزش من در اين جهان تقريباً برابر است با گذر زمان. حال ممكن است شما بگوييد زمان با ارزش ترين چيز تر اين هستى است، اما گه نخوريد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;زمستان من را ناراحت مىكند، و من نمىدانم چرا، شايد به اين خاطر است كه وقتى بيران مىروى سرد است؟ :))))))))))))))))))))))))) نمىدانم، بد است ديگر، شما هم كه براى هر چيزى دليل مىخواهيد. يك بار هم نشده بگوييد چشم.&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/3349296540181184900/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2016/01/blog-post_30.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3349296540181184900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3349296540181184900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2016/01/blog-post_30.html' title='اين مرغ من هستم'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-90432453222645498</id><published>2016-01-25T11:03:00.002-08:00</published><updated>2016-01-25T11:03:48.267-08:00</updated><title type='text'>وقتی که من تموم شد، منم من واقعی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
با سلام خدمت شما خوانندگان عزیز و مهربانِ عقب مانده که هنوز وبلاگ می‌خوانید و من هم عقب مانده تر از شما. چیزی که هست همه مان عقب مانده و مشکل دار هستیم. البته قصد بی احترامی ندارم، اما شما را فقط باید بهتان بی احترامی کرد. امروز سریع سر کار را پیچاندم و انداختم تو خیابان ها، ماشین را، و تق زدم آینه ی یک ماشین را کوبیدم، به جان خودم اگر دروغ بگویم. می‌دانید که، من دروغ مروغ توی کارم نیست، من صفا و ثمیمی ات —مثلا انقد وبلاگ ننوشته ام که املاعم ذعیف شده است =)) فهمیدید؟ ذعیف =)) حالا مثلا املاع رو نمیگم که یعنی با اینکه آن را از قصد اشتباه نوشته ام ولی این را از قصد نه =)))))))) می‌فهمید چه می‌گویم؟ یا خدای ناکرده کسخل مسخلی چیزی شده اید در این دو سال– کون لق اون داستانِ ماشینه، زدم آینه اش را خدشه دار کردم. خب که چه؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
فِلِنگ را هم بستم سریع البته.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دارم ازین آهنگ های نیگری –ا ببخشید رنگین پوستانه ای– گوش می‌دهم و تویش میگوید when I fucked up, that&#39;s the real me و حس می‌کنم من هم همین هستم. و وقتی داغان هستم آن منِ اصلی است. خدا کند من بزنم در کارِ ترجمه با این قلمِ روان :)))))))) چیزی که می‌خواهم بگویم، اصلا کسی اینجا را می‌خواند هنوز؟ اگر نه که ما برویم همان توییترمان را پر کنیم —انگار نوار است— وای بس کن دیگر. when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me when I fucked up, that&#39;s the real me&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خب با سلام. ببینید چیزی که هست این هست که زندگی آمده است و من دیگر شانزده سالم نیست که برایتان وبلاگ بنویسم، بلکه بیست و اندکی سالم است و می‌توانم دیگر برایتان مقاله بنویسم =)) فکر کنم هرچه زمان از وبلاگ نویسی ام می‌گذرد من به همه بیشتر خالی می‌بندم که سن ام کمتر بوده است وقتی وبلاگ نوشتن را شروع کردم. یعنی دو سال دیگر ممکن است بگویم من با دوازده سالگی شروع کردم، برای این‌که خجالت می‌کشم از نوشته های پیشین. پیشین بیا منو بخور =))))))&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اگر از داستان های دوست دخترانه ای خوشتان می‌آید می‌خواهید برایتان از آن بگویم. اگر از کار و تحصیل خوشتان می‌آید از آن بگویم. و اگر از پیشرفت علم و فرستادن ماهواره همراه با آقای شبخیز به ماه خوشتان می‌آید پس جای درستی را انتخاب کرده‌اید. از اسم شبخیز استفاده کردم تا مردم وقتی اسمش را در گوگل سرچ می‌کنند وبلاگ من در گوگل بی‌آید و من هم مثل آقای شبخیز معروف و برق برقی بشوم. چند وقت پیش ها داشتم به این فکر می‌کردم که اگر در یک شرکت در ایران مشغول به کار می‌شدم حتما روز اول من را اخراج می‌کردند. البته این طور هم نمیشد ها، اما چون من دوست دارم در داستان ها کول باشم دوست دارم این طور فکر کنم، وگرنه که من همان سلام سلام آقای حمیدی صبح بخیر به به چه نهار خوشگلی میل می‌فرمایید، قربانِ کلیک موسِتان بشوم و این‌ها هستم. جان خودم. فکر کرده اید من که هستم؟ من هیچ که نیستم. هیچ که :)))))))))))))&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
راستش یک سالی است که در پمپ بنزان مشغول به کار هستم و از زندگیِ سگی ام راضی ام، آخر هفته ها به پمپ بنزین می‌روم و با پیرزن ها لاس می‌زنم. کار اش ساده است، یعنی شما برای انجام دادنش نیاز به هیچ توانایی ای ندارید، خوراکِ خودم هست، زیرا که من هیچ توانایی ای ندارم و مانند دوشاخه ی شق شده پشت صندوق وای می‌ایستم و پاکت های بیسکوییت مردم را اسکن می‌کنم. یعنی حتی اگر من در این دنیا وجود نداشتم مردم می‌توانستند بیسکوییت هایشان را خودشان اسکن کنند. می‌فهمید چه می‌گویم؟ این است، تمام این فَکِش دَکِش ها در زندگی برای اسکن کردنِ بسته ی بیسکوییت است. یعنی نه سازنده ی آن بیسکوییت و نه خریدار، هیچ کدام به من فکر نخواهند کرد در زندگی شان. بعضی وقتا که همین‌جور دارم بیسکوییت ها را اسکن می‌کنم فکر می‌کنم که ممکن است من همین باشم. سال ها این‌کار را بکنم. شب ها به خانه بروم و در تنهایی برای خودم سریال های بامزه نگاه کنم، شام درست کنم و هی به سرِ یخچال بروم در همان تاریکی و بخوابم در همان تاریکی، و صبحش باز در تاریکی به سر کار بروم و برای مردم بیسکوییت اسکن کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
و در خانه ام هم یک دانه مبل داشته باشم. که جلویش یک میز است و رویش زیرسیگاری و کنترل تلویزیان و لپتاپ. و برای خودم در تاریکی جق بزنم و چیپس بخورم. این ممکن است من باشم در ده سال آینده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چه می‌دانم. برای که می‌نویسم. برای چه می‌نویسم، برید بابا شما ها هم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/90432453222645498/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2016/01/blog-post.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/90432453222645498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/90432453222645498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2016/01/blog-post.html' title='وقتی که من تموم شد، منم من واقعی'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-1998310942578885095</id><published>2015-02-07T07:16:00.002-08:00</published><updated>2015-02-07T07:16:50.590-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اومدم یه چیزی بنویسم، ولی ولش کن.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/1998310942578885095/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2015/02/blog-post.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1998310942578885095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1998310942578885095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2015/02/blog-post.html' title=''/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-850656765411538136</id><published>2014-07-23T13:56:00.001-07:00</published><updated>2014-07-23T13:56:22.329-07:00</updated><title type='text'>سفرنامه که نشد، هیچی نشد، کیر منم نشد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز روز چهارم تعطيلات، يعنى در حقيقت روز چهارم مسافرت ما است. و به نظر من ديگر بس است. حوصله ندارم ديگر. مسافرت جداً سه روز اش كافى است. با خانواده آمده ايم تا تعطيلات كنيم –بله تعطيلات را مى كنند– و كمى استراحت و دعوا كنيم. نيم ساعت ديگر وقت نهار است و من از همين الآن غصه ام شده است زيرا كه غذاهايشان بوى زُخم ميدهد و من جدا از اينكه بچه ننه و سوسول هستم، از بوى زُخم هم بدم مى آيد –مانند بقيه انسان هاى نرمال ديگر–. به اضافه اينكه كوكا كولا هايشان –يعنى آنچه به اسم كوكا كولا به دست ما ميدهند– كوچك ترين شباهتى با كوكاكولا ندارد، فقط رنگ اش؛ كه كير من هم اگر بخواهد يك روزى نوشابه درست كند كمترين چيزى كه ميتواند درست از آب در بى آورد همين رنگ اش است كه سياه است.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
روز اول يعنى چند شنبه بود؟ سه شنبه، ما از خانه مان با قطار به هانوفر رفتيم تا از آنجا به جزيره ى كُس كه يكى از جزاير يونان است پرواز كنيم. اسم اينجايى كه هستيم كُس است. اما هيچ كس از اعضاى خانواده اسم كُس را به زبان نمى آورد. زيرا كه كُس زشت است. اعضاى بدن انسان ها زشت هستند و انسان نبايد اين زشتى ها را به زبان بى آورد. فقط گُه را مى شود به زبان آورد كه آن هم عضوى از انسان نيست، بلكه وجودى از اوست. هيچ كس اسم كس را به زبان نمى آورد. همه ميگويند «اينجا» يا ديگر فوقِ فوق اش ميگويند «كُ» &amp;nbsp;و من نميدانيم اين «كُ» را چه كسى و از كجايش در آورده، اما خب به هر حال چند نفرى دنباله اش را گرفته اند و آن ها هم ميگويند «كُ». حتى خود من –منى كه خيلى این‌کاره، روشن‌فکر، محقق، مترجم و خیاط هستم– هم سعى می‌كنم جمله هايم را هنگام صحبت كردن طورى ببندم كه نخواهد تويش بگويم كُس. روز اول وارد هتل –كه در حقيقت يك شهرك است– شديم و سعى كرديم با رسپشن هتل ارتباط برقرار كنيم. اما كوچك ترين كلمه اى از حرفايش را نمی‌فهميديم، يعنى حتى وقتى اينگليسى حرف ميزد —آقا من با موبایل خیلی سخت‌ ام است که بخواهم نیم فاصله بگذارم، حالا شما یک این یک دانه پست را بدونِ نیم فاصله بخوانید، نمی‌ میرید که—. نه اينكه ما زبانمان بد باشد –زيرا كه خيلى خوب است–، لهجه ى يارو به شدت تخمى بود، و من فقط ميگفتم آها آها، اوكى اوكى، تنك يو، يس يس، بعد كليد اتاق را داد و ما را با ماشين بردند به اتاقمان، به پدرم گفتم كه بهتر است به اين يارو كه چمدان ها را مى آورد كمى انعام بدهيم. يارو خيلى بگو بخند و كثيف بود. كثيف ها معمولاً بگو بخند هستند. مادرم گفت كه لازم نكرده انعام بدهيم. ولى انعام داديم، زيرا كه درست اش هم همين است. اما خب مثلاً من هيچ وقت به آرايشگر ام انعام نميدهم. زيرا كه همينجورى اش هم گران ميگيرد و من واقعاً نميدانم چرا نمى روم يك سلمانى جديد. آرايشگرم يك تُرك كچلِ گِى است كه لباس هايش را همه از بازار هاى تقلبى فروشى تركيه ميخرد و به عبارتى اُزگل است. يعنى نه بخاطر لباس هاى تقلبى اش —البته به آن خاطر هم است—. بلكه بخاطر طيف رنگى كه در انتخاب لباس هايش ميكند. بخاطر كچلى مو هايم از آرايشگرم كه اسمش احسان است پرسيدم كه به نظرش چكار كنم؟ گفت كه هيچ كار، گفت بهتر است پول هايم را جمع كنم و عمل كنم. ليزر ميزر. بعد كه اين حرف را زد، دقت كردم ديدم خودش هم انگار عمل كرده است و موهاى كم و پراكنده اى روى سرش در آورده. —آقا من این چیز هایی که این‌جا می‌نویسم را خیلی وقت پیش ها در توییتر ام گفته‌ام و همش احساس می‌کنم مانندِ این مادربزرگ هایی شده ام که یک داستان را شصت بار تعریف می‌کنند. دیگر جداً باید در این وبلاگ را تخته کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
روز اول براى شام و همينطور براى اولين بار به رستوران هتل رفتيم تا شام كوفت كنيم. البته آن موقع نميدانستيم كه قرار است كوفت كنيم. فكر ميكرديم قرار است ميل كنيم –نگو بايد پُست ميكرديم هرررر هررر هرررر–. رستوران سلف سرويس بود، براى همين اول اش مانند پلنگ پريدم يك بشقاب ورداشتم. بعد فهميدم كه بشقاب ها خيس هستند و بد تر از آن بوى زُخم ميدهند. براى همين بشقاب را گذاشتم سر جايش و دونه دونه بشقاب ها را با دماغم بو كردم –مگر ميشود با جاى ديگرى هم بو كرد؟– تا يك دانه خوبش را «سَوا» كنم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حواستان باشد تا كجا خوانديد. من اين وسط يك چيزى بگويم، بعد بر ميگرديم دوباره به همانجا، حالا اگر امشب نشد در شب های دیگر حتماً می‌شود. اگر هم نشد خیلی ناراحت نشوید. چون چیزی را از دست نمی‌دهید. زیرا تویش داستان های سکسی و افتخار برای ایران و ایرانی و جام جهانی و ضد جمهوری اسلامی نیست، آخر آنطور که من دستگیر ام شده است شما فقط به این مسائل علاقه دارید، یعنی بیشتر همان سکس مکس و این ها، کس و کون و این‌ها.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
کسکش ها یکی چند وقت پیش ها سرچ کرده بود «سکس با زنِ صابکار» و گوگل وبلاگ من را پیشنهاد کرده بود. یعنی می‌خواهم بگویم شما هم لنگه‌ی همین دسته از آدم ها ایید، یک مشت حشری پشری. به جان خودم راست می‌گویم، هیچ فرقی نمی‌کنید.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من يك سرى دوست دارم، دوست كه چه عرض كنم. يك سرى آدم مى شناسم كه. &amp;nbsp;—اين هايى كه الان دارم مى نويسم يكهو الآن وقتى داشتم وبلاگ &lt;a href=&quot;http://daaneshmand.wordpress.com/2014/06/24/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;وقايع روزانه يك دانشمند&lt;/a&gt; را ميخواندم به ذهنم آمد. نوشته بود كه گذشته به تخم اش هم نيست و دوست و آشنا هاى گذشته تخم اش نيست. ما تخم اش نیستیم، شما تخم اش نیستید. و کلاً تخم اش نیست. و تخمِ ما تخم اش هم نیست و تخمِ او تخم ما هم نیست، نیست تخم ما او هم تخم اش. تخم هم اش تخم ما او. حالا &amp;nbsp;شايد نه با اين ادبيات ولى به هر حال. آها اين هم نوشته بود كه دوست ها و آدم ها و محل ها محو ميشوند برايش و اين ها. بعد يكهو ديدم من هم اين هستم. به جان خودم. من خيلى خوشم نمى آيد كه هى ايران و خارج كنم. اينجا و آنجا بنويسم. مقایسه کنم. و زر زر کنم کلاً و دلم هم نه تنها براى ايران و آدم هاى تويش و دوست ها و فاميل ها و خيابان ها و مكان ها &amp;nbsp;تنگ نشده. بلكه خيلى هم خوشحال هستم كه از آن همه چيز دور شدم و اميدوارم ديگر هيچ وقت به گذشته برنگردم. اوه اوه، البته غير از آن يكى دو فاميل و دوستى كه وبلاگم را ميخوانند –نه دروغ ميگويم، دلم براى شما هم تنگ نشده– حالا چيزى كه ميخواستم بگويم اين است. چه ميخواستم بگويم اصلاً، يادم رفت. يك دخترى دارد در صندلى كنار من بالا مى آورد و اشك مى ريزد. پاشم بزنم توى صورت اش ها.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چيزى كه ميخواستم بگويم اين است كه من هم به گذشته نگاه نمى كنم و كيرم هم نيست که چی گذشته. اما خب انسان هاى ديگر اينطور نيستند و توقع دارند شما حتماً كيرتان باشد و هى حال و احوال كنيد و خاطراتتان را باهاش مرور كنيد. آقا من الان نمی‌توانم چیزی بنویسم، شرمنده، تمركز ممركز ندارم. انشالا در پست بعدى درست حسابى به همه ى مسائل مى پردازيم. همه چيز، همه چيز را مى نويسم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چه پست تخمی‌ای شد =))))))))) چیکار دارم می‌کنم من اصلا =)) فدا سرتون بابا&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/850656765411538136/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/07/blog-post.html#comment-form' title='37 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/850656765411538136'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/850656765411538136'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/07/blog-post.html' title='سفرنامه که نشد، هیچی نشد، کیر منم نشد'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>37</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-8743738340104230539</id><published>2014-06-28T10:50:00.002-07:00</published><updated>2014-06-28T10:50:19.720-07:00</updated><title type='text'>عدسی چشم، لامپ کم مصرف و چند داستان جذاب دیگر</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تازگی ها قدرت تصمیم گیری‌ام را از دست داده‌ام. به شدت.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ما توی توالتمان لامپ کم مصرف داریم. از این‌هایی که طول می‌کشد تا گرم —و روشن— شوند. برای همین سوالی که چند سال است ذهن من را مشغول کرده است این است که وقتی من به توالت می‌روم. آیا این عدسی چشمانم است که گشاد می‌شود و کمک می‌کند من بهتر ببینم یا این لامپ است که روشن تر می‌شود و کمک می‌کند بهتر ببینم. یعنی وقتی می‌نشینم روی توالت اولش هیچی تقریباً نمی‌بینم. اما کم کم مو های پاهایم نمایان می‌شوند و در آخر کلاً همه جا روشن می‌شود. دوست داشتم از شما بپرسم آیا چه است. من پاهایم زیاد مو دارد و در تابستان باید آن‌ها را کوتاه کنم تا بتوانم در مجامع با شلوار کوتاه ظاهر شوم. در غیر این صورت ممکن است من را با میمان اشتباه بگیرند. و دختر ها ممکن است خوششان نیاید. البته من کیر ام هم نیست —خالی می‌بندم— که مردم چه می‌گویند. اما خب فعلاً تابستانی هم در کار نیست در این مملکت خراب شده. همش برف. همش باد همش باران. #عکس #باران #کوثری #لخت #به #همراه #دوست #پسرش #که #دارد #می مالتش :)))))))))) می‌مالتش آخر؟ =)))))) ببخشید من یکم مغز پغزم درست حسابی کار نمی‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تازگی ها نمی‌توانم درست تصمیم بگیرم. امروز خانه تنها بودم. به س —من هم می‌خواهم مانند این وبلاگ ها که اسم نمی‌برند و فقط حرف اول را می‌نویسند بنویسم از این به بعد. می‌دانید چرا؟ زیرا که یک عالمه گرگ ریخته در اینترنت و یک چیز هایی از زندگی از آدم در می‌آورند و به موقع اش رو می‌کنند که انسان پشم هایش می‌ریزد. تازه من که دارم با اسم خودم می‌نویسم خطر اش بیشتر است. جداً می‌گویم، فکر نکنید زیادش می‌کنم. نه کم اش هم می‌کنم.— به س گفتم که بیاید خانه مان تا برایش غذا درست کنم و بوسش کنم. البته س نیست ها. اکچولی س می‌نویسند ولی ز می‌خوانند :)) جداً می‌گویم. ز گفت که متاسفانه نمی‌تواند امروز بی‌آید. زیرا که امروز مسابقه‌ی بسیار مهمی دارند. من هم گفتم اوکِی. زیرا من می‌گویم اوکِی. من همیشه می‌گویم اوکی. چه بگویم خب. برای همین به یکی از دوستانم اسمس دادم که امشب چه برنامه‌ای دارد و آیا حالش را دارد برویم بیران تا دوپس دوپس کنیم و دختر بازی کنیم. او گفت که بله آها بگذارید حالا که قرار شده اول اسم انسان هارا بنویسم پس از الان شروع کنم. ن گفت که می‌خواهد به فلان جا برود و چه خوب که من به او گفتم. زیرا که او هم دنبال کسی می‌گشته من هم گفتم که بسیار عالی. اما بعد از این‌که بسیار عالی و خیلی خوب می شود را از طریق اس ام اس فرستادم پشیمان شدم. گفتم که حوصله ندارم. زیرا که احساس گناه می‌کردم در نبود ز به دختر بازی بروم :)) خیلی آدم هستم آخر. یعنی راستش را بخواهید این هم نیست دلیل اش ها. شایدم باشد. نمی‌دانم. به هر حال سریعاً گفتم که شِط و برنامه دارم و برنامه را کنسل کردم. ن گفت که اشکال ندارد و همچنان برنامه‌ی دوشنبه مان سر جایش است و من گفتم ابسولوتلی. البته من انگلیسی صحبت نمی‌کنم. ولی شما چون صحبت می‌کنید پس می‌فهمید چه می‌گویم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالم بهم می‌خورد دیگر از دوست ها و آدم های دور و ورم. حتی از ز هم بدم می‌آید. حوصله هیچ کس را ندارم. برای همین برنامه را با ن بهم زدم و تصمیم گرفتم در خانه بمانم و کمی خایه هایم را روی میز نهار خوری پهن کنم و فیلم ببینم در تنهایی. ما میز نهار خوری‌مان همان میز وسطی است که جلوی مبل ها می‌گذاریم و رویش میوه می‌گذاریم و از میهمان ها پذیرایی می‌کنیم و ازشان خواهش می‌کنید که میوه هایشان را بخورند. البته این‌که می‌گویم خایه هایم را بگذارم روی میز به این معنی نیست که تخم هایم را از شرتم در بی‌آورم و اکشولی بگذارم روی میز. نه. به این معنی است که برای خودم تنها باشم و حالش را ببرم. چه می‌گفتم؟ گفتم که آره. پس بروم برای خودم وسایل شام بخرم تا برای خودم یک شام بسیار زیبا و در عین حال خوشمزه —آخر زیبایی برای من همه تر از هر چیزی است– درست کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آقا میان کلامتان. من الان وسط فیلم پاشده ام آمده ام دارم این‌ها را می‌نویسم. اما برای چه درب اتاقم را بسته ام؟ چه مرگ‌ام است؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
می‌خواستم قدرت تصمیم گیری‌ام را بگویم. رفتم به مغازه تا یک چیزی برای شام بخرم. نمی‌دانستم چه بخرم. جداً می‌گویم ها. هیچی به ذهنم نمی‌رسید. یعنی می رسید ها. اما هی پشیمان می‌شدم. هی می‌گفتم نه، این نه. اون. اون نه این. کیر نه کس. کس نه خایه. آخر سر یک پیتزای یخ زده ی کیری پیری ورداشتم با نوشابه. بعد گفتم پس بگذار میوه هم بخرم. زیرا که من میوه خیلی دوست دارم. اما نمی‌دانستم چه وردارم. اول خواستم طالبی وردارم. اما بعد اش شلیل ها چشمم را گرفت. من هم پول نداشتم تا تمام میوه ها را بخرم. برای همین طالبی را گذاشتم سر جایش.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بابا کسّ خوار تعریف کردن داستان. شما که خدایی ناکرده گوسفند نیستید؟ هستید؟ می دانید دیگر چه می خواهم بگویم. مثال که نمی‌خواهد. لپ کلام این است که نمی‌توانستم تصمیم بگیرم میوه چه بخرم. حالا این میوه است. در بقیه ی موارد هم همین داستان است. روابط با انسان ها. درس، کار. زندگی. همه همین است. حتی در تصمیم گیری این‌که چه اتوبوسی را در چه ساعتی سوار شوم هم یک عقب —اه‌ه‌ه‌ه این «ق» پیدا نمی‌شد روی کیبورد تا بنویسم عقب— عقب مانده هستم و نمی‌توانم تصمیم بگیرم. شما که دکتر هستید. درس خوانده‌اید. با شخصیت هستید، مسافرت خارجتان به راه است، مهمانی های خفن می روید. غذاهای خوب می‌خوارید بگوید علت اش چیست؟ حالا که تا این‌جا آمده ام بگذارید یک چیز دیگر هم بگویم. تازگی ها به خودم می‌آیم می‌بینم که دارم دندان هامی را محکم بهم فشار می‌دهم. و این خیلی ترسناک است. آخر من خیلی جان دوست هستم. باید کمی ریلکس کنم به نظر خودم. یکم به کیرم بگیرم همه چیز را. خیلی دارم اذیت می‌شوم. می‌ترسم آخر سر پوست‌ام خراب شود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
الان داشتم فیلم&amp;nbsp;‌می‌دیدم —وای راستی، دیگر نمی‌توانم حتی یک فیلم ببینم. وسط اش حوصله ام سر می‌رود. فکر می‌کنم به این خاطر است که مدتی است بیشتر از فیلم، سریال می‌بینم. دیگر فکر می‌کنم فیلم کیرِ سریال هم نیست. اما اگر درست به این قضیه فکر شود انسان می‌بیند که سریال کیرِ فیلم هم نیست. اما می‌دانید چیست؟ هیچ کدام این کیرِ فلانی بودن ها کیرِ من هم نیستند—. یکهو وسط اش شاش ام گرفت. رفتم بشاشم که سوال عدسیِ چشم و لامپ کم مصرف برایم پیش آمد. گفتم بی‌آیم از شما بپرسم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شب بخیر. البته من فعلاً بیدارم. قرار است فیلم ام را ببینم. فیلمِ کیری ام را ببینم. اه، این را می‌خواستم داخلِ این خط ها بنویسم این ها ---&amp;gt; — و — ولی یادم رفت. به تخمم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/8743738340104230539/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/06/blog-post_28.html#comment-form' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/8743738340104230539'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/8743738340104230539'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/06/blog-post_28.html' title='عدسی چشم، لامپ کم مصرف و چند داستان جذاب دیگر'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-5888639162199961069</id><published>2014-06-15T10:51:00.000-07:00</published><updated>2014-06-15T10:52:52.814-07:00</updated><title type='text'>شام هم که نداریم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
پدرم ميگويد كه ديگر با من حرف نمی‌زند. می‌گويد كه من غيرقابل حرف زدن با شده‌ام. می‌گويد (اَه، آقا من این ها را قبلاً با موبایل نوشته بودم —که البته ممکنه تو متن بهش اشاره کنم، چون یادم نیست— بعد الان می‌خوام ادیت کنم و این نیم فاصله میم فاصله بذارم و ادیت پدیت کنم. اما کون لقش. واسه هالیوود که نمی‌نویسم.) می‌گوید كه مانند سگ ميمانم و جاى سگ در اين خانه نيست. مادرم هم همين را ميگويد. خواهر هايم هم همينطور. همسايه ى كنارى مان هم ديشب زنگ در خانه مان را زد و گفت كه ديگر نميشود با تو حرف زد. حتى امروز وقتى رفته بودم نوشابه بخرم صندوق داره گفت كه ديگر نميشود با تو حرف زد. و نفر های پشت سرى هم تائيد كردند و گفتند كه خيلى لجن هستى و در ادامه گفتند كه چه پيرهن قشنگى تن ات است. من هم تشكر كردم و رفتم. ديشب با پدرم كمى بگو مگو كردم. او برايم آرزوى روز خوبى را كرد و من هم با عصبانيت تشكر كردم و او ناراحت شد و گفت كه ديگر باهايش حرف نزنم. من ولى نميدانم واقعاً چرا اين كار را كردم. آدمِ لاشى اى شده ام. اما ازش معذرت خواهى كردم. او گفت كه شب بخير و بهتر است در را ببندم. من هم در را بستم و ناراحت به بسترِ خواب رفتم. آخر فردايش قرار بود به بِرِمن بروم براى كنسرت آركتيك مانكيز. و الآن هم كه اين ها را مينويسم در قطار هستم و دارم آلبوم جديد كزبين رو گوش ميدهم. دوست دختر ام هم سرش را گذاشته روى شانه هاى من تا بخوابد. اما دارد ميبيند كه چى مينويسم. ميگويد كه كول است و او هم دوست دارد فارسى ياد بگيرد. اما من برايش از بدى هاى ايران و ايرانى ميگويم. اینکه ما چه انسان های آشغالی هستیم و اينكه زبان فارسى هيچ وقت به درد اش نخواهد خورد. و او ميگويد كه اشتباه ميكنم و اين يك قابليت خيلى شاخ است. من به او ولى ميگويم شاخ چشمانش است. او ميخندد و ديگر هيچ چيز نميگويد. ميخوابد. من ولى نميخوابم. نميتوانم بخوابم. قطار كه جاى خواب نيست. جاى وبلاگ نوشتن در وبلاگى است كه دو روز پيشش به خواننده هايت گفته اى كه ديگر هرگز درِش چيزى نمينويسى. اما من مينويسم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز صبح بعد از اينكه از خواب بيدار شدم به پدرم اسمس دادم و معذرت خواهى كردم. زيرا كه اسمس هميشه جواب ميدهد. گفت كه خوش بگذرد و برايم اسمايلى يك صورتى را فرستاد كه از لبانش دارد قلب مى آيد. قلب خوب است. من هم براى آدم ها قلب ميفرستم. قلبِ سبز با بنفش ميفرستم. زيرا سبز و بنفس بهم مى آيند. به من هم مى آيند. و من هم دوست دارم چیز ها بِهَم بی‌آیند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
الآن ديگر چهارشنبه است و كنسرت جمعه ى هفته ى پيش بود. ميبينيد كه چه زود همه چيز تمام ميشود. تنها چيزى كه زود تمام نميشود بدبختى است و دستمال توالتى كه در اتاق خوابتان ازش استفاده ميكنيد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شب ها وقتى باران مى آيد صداى ماشين هايى كه از خيابان رد ميشوند بيشتر ميشود. ببخشيد، بگذاريد جمله را از اول بگويم:&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شب ها وقتى باران مى آيد صداى ماشين هاى كسكشى كه از خيابان رد ميشوند بيشتر از قبل ميشود. صداى لاستيكِ بى پدر مادرى اى كه روى آسفالت كشيده ميشود. امشب باران —و نه با سينه، هار هار هار— آمده. و من هم منتظر هستم كوچك ترين صدا يا نورى بى آيد تا خوابم نَبَرَوَد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دلم ميخواهد سيگار بكشم. تازگى ها سيگار كشيدن را شروع كرده ام. سيگار يك وسيله اى است كه اصلاً با كاركتر من جور در نمى آيد. و براى همه، حتى خودم سیگار کشیدن‌ام چيز عجيبى است. در خيابان هم از عابرين پياده وقتى دارم سيگار ميكشم خجالت ميكشم و هميشه سعى ميكنم وقت هايى كه از كوچه هاى خلوت عبور ميكنم سريع يك دانه سيگار روشن كنم. بخاطر اين عجيبى به كسى هم نگفته ام. جز دو تا از دوست هايم و يكى از دوست دختر هايم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تصميم دارم عوض شوم. لاشى بشوم. لاشى شدن هدفى است كه ميخواهم به آن برسم. با اين كاركترى كه دارم —يك پسر سوسولِ شاشوی دماغو— ديگر حال نميكنم، بدم مى آيد. براى همين غير از سيگار، يواشكى زنجير هم مى اندازم گردنم تا همه بفهمند كه من شاخ هستم و ترسو و بزدل نيستم. آخر زنجير انداختن این معنی را می‌دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ميخواهم اگر بشود بدن سازى هم بروم. و كلاً خودم را عوض كنم. زيرا كه تا الان جواب داده است. دوشبگ بشوم. اين هدف من است. حالا بگذاريد الان بخوابم. شايد بعداً اگر اين ها خوب بودند پستشان كنم. با دی اچ ال، هار هار هار.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نميدانم راجع به اينكه دوباره دارم مينويسم برايتان چيزى نوشته ام يا نه، يعنى منظورم تا به اين لحظه است. زيرا كه از اين لحظه به بعد چيزى كه ميخواهم بگويم اين است كه اصلاً خداحافظى كونِ كى است؟ خداحافظى چه معنايى دارد؟ اصلاً من از شما بدم مى آيد. يكهو بى آيم بگويم كه خداحافظ و نگه دار شما باشد؟ خدا سهراب سپهرىِ شما هم نباشد. شاعر كيرى پيرى چه داريم؟ خدا اونِ شما هم نباشد. خدا كامران هومن تان هم نباشد. البته کامران هومن خواننده هستند و آن دختر کوره شاعرشان است. اصلاً خداحافظى و من ديگر نمينويسم چه عنى است ديگر؟ دوست دارم برايتان خالى ببندم كه من براى شوخى پست قبلى را نوشتم و براى هميشه خداحافظي كردم. اما متاسفانه شما خيلى گرگ هستيد و همه چيز را ميفهميد. كيرِتان اما. جو گرفته بود من را و فكر ميكردم كه هستم. كه الآن فهميدم هِچكه نيستم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دو تا از درس هايم را افتاده ام. با استاده —استاد مادرجنده هه— چانه زدم، ببخشيد كه گفتم مادرجنده، چانه زدم براى نمره، و او گفت كه نميتواند كارى كند. گفت كه بايد قبلاً به فكر مى افتادى، و بعد آخر جمله اش اسمم را هم گفت، ميخواستم همانجا عق بزنم روى لباس هايش –لباس هاى كيرى اش— اما عق ام نمى آمد، براى همين تنها كارى كه توانستم بكنم آن بود كه وسط حرف هايش پاشدم رفتم، و حس كردم كه خيلى كار شاخى كرده ام و بابا ايول به اين خايه، اما اين چنين نيست، او كير اش هم نيست. اين من هستم كه كير ام است. نميدانم، زندگى ام يكجورايى ريده شده است تويش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دیگر فعلاً چیز خاصی برای گفتن ندارم. دارم کچل می‌شوم. و کف کله‌ام نمایان شده است. رفته‌ام دکتر، دکتر هیچی نمی دانست. دکتر ها کلاً هیچی نمی‌دانند. دکتر ها بهتر است بی‌آیند کیر من را بخورند. اما عوض اش تمام انسان های دور و ورم همه چیز در مورد پوست، مو و مخصوصاً کچلی می‌دانند و بهم روش های مختلفی را پیشنهاد می‌کنند تا من از کچلی نجات پیدا کنم. زیرا که خودشان هم یک مدت داشتند کچل می‌شدند و از این شامپوهه زده‌اند و مانندِ آبِ روی آتش کار کرده برایشان. بعضی های دیگه شان وقتی که بفهمند که شما دارید یک کار هایی می‌کنید برای مقابله با کچلی سریعاً می‌پرند وسط و می‌گویند که آن ها هم قدیم ها که داشتند کچل می‌شدند همین کار را کرده‌اند و بدتر شده است. فقط کافی است که بدانند شما از فلان شامپو استفاده می‌کنید و از آن یکی شامپوهه استفاده نمی‌کنید تا بگویند که این ها که استفاده می‌کنید به درد نمی‌خوردن و آنها که خودشان استفاده می‌کنند کسّ خوار شامپو است و اصلاً آن کمپانی مخصوص کچل ها است و تخصصشان —که البته می‌شود همان مخصوصِ فلان چیز— کچلی است. اما مادرم نظر متفاوتی دارد. می‌گوید که تمام این چیز ها کلک پول است و اگر آدم بخواهد کچل شود نمی‌توان هیچ گونه جلویش را گرفت. در ادامه صدایش را غمگین می‌کند و می‌گوید که خدا همیشه به حرف بنده هایش گوش می‌کند. می‌گوید که وقتی بچه بودی —یعنی من— دوست داشتی کچل بشوی. می‌گوید برای همین است که دارم کچل می‌شوم. در خیلی ادامه صدایش را حتی غمگین تر می‌کند و برای اثبات جمله ی «خدا همیشه به حرف بنده هایش گوی می‌کند» یک مثال دیگر می‌زند. می گوید که او هم همیشه دلش می‌خواسته که برود یک جایی که دست هیچ کس بهش نرسد. می‌گوید، حالا ببین کجایم، این‌جا. دست هیچکس بهم نمی‌رسد. من هم از آشپزخانه پارچ آب را بر می‌دارم و برای خودم یک لیوان آب خنک می‌ریزم. آب خوردن خوب است. انسان باید زیاد آب بخورد. تا پوستش شفاش شود. البته این‌ها را کسی نگفته و کسی هم ثابت نکرده است. از خودم دارم می‌گوید. اما می‌خورد که حرفایم راست باشد. یعنی خودم که اعتقاد دارم. آب خیلی خوب است، هرچه فکر اش را می‌کنم. اما کوکاکولا از آب هم بهتر است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
دوست دارید از ایران در جام جهانی حمایت کنم؟ بفرمائید. این هم حمایت.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
همین که اسمشون رو آوردم براشون تبلیغه =)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/5888639162199961069/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/06/blog-post.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5888639162199961069'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5888639162199961069'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/06/blog-post.html' title='شام هم که نداریم'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-3421877153069201342</id><published>2014-05-31T12:07:00.002-07:00</published><updated>2014-05-31T12:07:12.821-07:00</updated><title type='text'>این آخرین پست من است</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
با سلام :))))))) ای کسکلک ها&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ببینید راستش من معذرت نمی‌خواهم برای ننوشتن‌ام. همان‌طور که برای نوشتن‌ام هم معذرت نمی‌خواهم. برای چه بخواهم؟ کاری هم ندارم به آن صورت، اگر که فکر می‌کنید بخاطر مشغله‌ی فراوان وبلاگم را آپ نمی‌کنم. نه. نمی‌دانم. شاید این اصلاً یک پست خداحافظی باشد. زیرا که من دیگر آن آدم چند سال پیشی که این وبلاگ را راه انداخته نیستم. عوض شده‌ام و طرز تفکر ام هم عوض شده است. دیگر آن شانزده ساله‌ای که تازه مهاجرت کرده بود و از تنهایی برای خودش —و بعد ها برای شما— می‌نوشت نیست ام. البته هنوز هم کسی نیستم. چند سال ام است مگر همش؟ چیزی که می‌خواهم بگویم این است که دوست دارم بنویسم. باهایش حال می‌کنم. اما خب، جز وبلاگ نوشتن چیز دیگری بلد نیستم بنویسم. امتحان هم کرده‌ام. اما هیچ وقت هیچ چیزی از تویشان در نیامده. حتی همین وبلاگ را هم بلد نیستم بنویسم. البته الآن هم کمی غم دارم —تو را کم دارم— وگرنه، وگرنه هیچی. چند باری هم داستان اینور آن‌ور نوشتم و با چند تصویر ساز هم صحبت کردم و همه اوکی اوکی دادند و خیلی باحاله باحاله کردند برایم، گفتند که خیلی حال می‌کنند که باهایم کار کنند اما ته اش هیچی نشد و من هم دیگر رویم نشد پی اش را بگیرم، زیرا که من کلاً رویم نمی‌شود. &amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ای بابا، ببخشید چند نفر هستند که دارند مزاحم من می‌شوند و هی زنگ می‌زنند و حواس من را پرت می‌کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چیزی که می‌خواهم بگویم این است که حال می کنم با نوشتن. اما دوست ندارم دیگر وبلاگ بنویسم. حال اش را ندارم. حوصله اش را هم ندارم. راستش را بخواهید حتی دلیلی هم برایش ندارم. چرا باید بنویسم اصلاً؟ یک مدت امید داشتم که از این وبلاگ یک کاری گیر بی‌آورم &amp;nbsp;—و این اولین باری است که به زبان می‌آورم این قضیه را—، یعنی یک جورایی خودم را این‌جا نشان بدهم. ولی نتوانستم نشان بدهم. البته از طریق همین وبلاگ خیلی آدم های شاخی را پیدا کردم که درست نیست بگویم همچین بی هیچی هم بود. اما خب می‌توانست همان یکی دو سال اول باشد. می‌دانید؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز رفتم برای خودم یک پیرهن خریدم، آخر پیراهن ندارم. بگذارید بروم توی زبان خودم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چند شب پیش ها که به میهمانی می‌رفتم دیدم که من لباس دختربازی ندارم. لباس هایم لباس های لاشی‌ طوری است و هیچ کس از لاشی ها خوشش نمی‌آید. نه. یعنی منظورم این است که لباس به درد بخوری برای میهمانی نداشتم. همه شان کهنه و از رنگ و رو رفته شده اند. برای همین تصمیم گرفتم که در این آخر هفته برای خودم کمی خرید کنم. تنهایی هم دوست دارم خرید کنم. زیرا که رویم نمی‌شود با دیگران به خرید بروم و در مغازه ها بچرخم و لباس ها را ورق بزنم. تنم کنم و جلوی آینه کش و قوص بی‌آیم. اما این چیزی است که من در حین خرید کردن دوست دارم انجام دهم. دوست دارم وقتم را حسابی بگذرانم. لباس ها را دست بکشم. قیمت ها را بپرسم. بروم بی‌آیم تا خرید کنم. برای همین است که اکثراً تنها به خرید لباس می‌روم —و شاید برای همین است که هیچ لباس درست حسابی‌ای ندارم—. امروز رفتم برای خودم در یکی از مراکز خرید دم خانه مان تا برای خودم یک پیراهن بخرم. چیزی که توی ذهن ام داشتم یک پیراهن ساده ولی کمی ضخیم؟ —چجوری می‌نویسند اش؟ بلد نیستم بنویسم ضخیم، آن‌وقت دوست دارم داستان پاستان هم بنویسم— یک پیراهن ساده اما با پارچه‌ی ضخیمی بگیرم که جیب اش از یک پارچه و یک طرح دیگر باشد. اما هیچ جا همچین چیزی را پیدا نکردم. فقط توی اینترنت اینور آن‌ور دیده بودم. بالاخره یک پیراهن دیدم که خیلی خوشم آمد. قرمز آبی چهارخانه چهارخانه و خط خط خطی بود و این‌جور این‌جوری بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
می‌دانید چیست؟ دوست ندارم دیگر ادامه اش را بنویسم :(&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالم خوب نیست.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
این وبلاگ هم دیگر آپ نمی‌شود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دوست داشتم بیشتر برایتان از این وبلاگ بنویسم. که چه شد اصلاً اینجا را ساختم و چه شد ادامه دادم و کلاً داستان هایش را بنویسم. این‌که با چه کسانی دوست شدم و چه کسانی با من دشمنی پیدا کردند —آخر من خودم که با کسی دشمنی ندارم که—. اما هیچ کدام این‌ها تعریف کردنِ خاصی ندارند. این وبلاگ را یک روز همین‌طور که در اتاقم نشسته بودم بدون هیچ برنامه‌ای ساختم. حتی هیچ ایده‌ای نداشتم که وبلاگ نوشتن چیست. وبلاگ نمی‌خواندم. حتی بلد نبودم درست حسابی تایپ کنم —نه که الان خیلی بلدم—. هی نوشتم و فقط وبلاگ یکی از دوستانم را می‌خواندم، آتنا. تقریباً هر روز پست می‌ذاشتیم و فقط آتنا بود که برایم کامنت می‌گذاشت. اما رفته رفته وبلاگ را چند نفر پیدا کردند و خواندند. تا این&amp;nbsp;‌که یک روز دیدم که بازدید های وبلاگم در طول یک روز بیشتر از تمام دوران ها شده است. فهمیدم که وبلاگ خرس من را در وبلاگش لینک کرده. و بعد از آن دیدم که بهناز میم توی توییتر اش شر کرده. و بعد کم کم خواننده ها بیشتر شدند و من بیشتر حال می‌کردم بنویسم. لنگ‌دراز و بقیه هم لینک کردند و به قولی من هم وارد بازی شدم —بازی؟ :))) — بعد از آن چند نفر هم آمدند گفتند که شبیه کسرا —قند قزل آلای سابق و شاخ و دمِ حاضر— &amp;nbsp;می‌نویسم و بهم فحش دادند. کسرا را پیدا کردم. یعنی کسرا را به طور اتفاقی توی فیسبوک‌ام داشتم. اما نمی‌دانستم که وبلاگ می‌نویسد. من کسرا و چند نفر کپی رایتر دیگر را در فیسبوک اد کرده بودم تا باهاشان بیشتر آشنا بشوم. با کسرا سر وبلاگم حرف زدم و گفتم هرچه شباهت است واقعاً تصادفی است و من هیچ وبلاگی نمی‌خواندم آن موقع که این‌ها را نوشتم که بعد ها —که می‌شود الآن ها— دیگر کسرا یکی از دوستان من شد —یک از دوستانِ شاخِ من—.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
کلاً این چند سالی که وبلاگ نوشتم باحال بودند. اما دیگر فکر کنم بس است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
از همه کسانی هم که کامنت گذاشتند تشکر می‌کنم. کامنت هایی که تعریف کرده بودند می‌خواندم و کیف می‌کردم و کامنت هایی که بد می‌گفتند هم راستش را بخواهید تو دلم فحش می‌دادم. ولی در کل دم اونایی که خوندند و فحش دادن هم گرم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
قربان شما،&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
علی صهبا&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/3421877153069201342/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/05/blog-post.html#comment-form' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3421877153069201342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3421877153069201342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/05/blog-post.html' title='این آخرین پست من است'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-8733253945107436908</id><published>2014-04-17T13:06:00.001-07:00</published><updated>2014-04-17T13:06:29.377-07:00</updated><title type='text'>من سعی می کنم برای تغییر تشریفات</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آن‌چه در ادامه می‌خوانید عینِ حقیقت است. داستان خیالی و کسشر نیست. پس اگر خایه نمی‌کنید، نخوانید. اگر هم خایه می‌کنید نخوانید. کلاً اگر با خایه در ارتباطید &amp;nbsp;---&amp;gt; &amp;nbsp;نخوانید!!!!!!!!!!!&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اگر سفارتِ خایه ها نزدیک خانه تان هم هست نخوانید. حتی اگر یک بار توی خیابان به طور اتفاقی خایه دیده‌اید، نخوانید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
با سلام. من می‌خواهم امروز برایتان از رولپلاک بنویسم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یعنی اگر حتی یک بار سایه‌ی خایه روی دیوار هم افتاده و شما با گوشه چشم یک لحظه یک نیم نگاهی انداختید هم نخوانید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چند روز پیش ها تصمیم گرفتم تا یک قفسه بخرم. یک تکه چوب. که بکوبانم به دیوار اتاقم تا بتوانم با خیال راحت کتاب هایم را بگذارم رویش —آخر من خیلی کتاب خوان هستم– و بتوانم به زندگی ادامه بدهم. زیرا که دیگر نمی‌توانستم حتی یک لحظه هم زندگی را تحمل کنم بدون قفسه. قفسه هم نیست ها، هی می‌گویم قفسه قفسه. یک تکه چوب است. به خدا. نه نرده ای نه حفاظی هیچی. یک تکه چوب. من این چوب را خریدم. از آن ور شهر هم رفتم خریدم. خیلی دور بود. یک ساعت راه بود. یک ساعت و نیم، این طور ها، دو ساعت تقریباً راه بود، دو ساعت و نیم. خیلی طولانی بود. خسته کننده بود. رفتم چوب را خریدم. یک میله هم داشت. که میله را پیچ می‌کردی به دیوار و میله حالت کیر روی دیوار می‌ایستاد—ببخشید که این‌طور توضیح می‌دهم اما جور دیگری نمی‌شود توضیح داد— این چوبه یک سوراخ داشت پشتش. مانند کون. میله هم پیچ شده بود به دیوار. یعنی باید می‌شد. زیرا که ما هنوز در مغازه هستیم و نرسیده‌ایم خانه. بگذارید برسم خانه توضیح می‌دهم کیر و کون را. هیچی، رسیدم خانه. میله را در آوردم از جعبه و سعی کردم پیچ کنم به دیوار. چند رولپلاک هم داشتیم در خانه. در جعبه ابزارمان. میله اما کج بود. ما در خانه می‌زدیم توی سر خودمان. می‌گفتیم که چرا میله کج است. پدرم من را کتک می‌زد که میله کج است. من کتک می‌خوردم که بله پدر بله. میله کج است. من را نزن پدر. پدر می‌گفت نه پسر، تو باید کتک بخوری. آری کتک، آری. مادرم گریه می‌کرد. می‌گفت که نزن بچه را. —مثلاً یک نوزاد هم داریم در خانه، نوزاد که نه، بچه‌ی پنج شش ساله، اسم اش هم کیومرث ملک مطیعی است مثلاً— مادرم جلوی چشم کیومرث ملک مطیعی را گرفته بود تا صحنه‌ی خشن کتک خوردن را نبیند. کیومرث ملک مطیعی گریه می‌کرد و می‌گفت که می‌خواهد صحنه‌ی خشن کتک خوردن من را ببیند. پدرم او را هم کتک می‌زد. می‌گفت نه نه، کیومرث ملک مطیعی تو نباید این صحنه را ببینی، آری آری نباید ببینی. همسایه ها آمده بودند و زنگ زده بودند پلیس. گفته بودند که از توی خانه بوی خیلی بدی می‌آید —یعنی خانه‌ی ما—، پلیس ها هرچه زنگ در را زدند ما در را باز نکردیم. پلیس ها در را شکستند و آمدند تو و جنازه را پیدا کردند. پیرمرد مو سفیدی بود که از بی کسی کف اتاق اش مرده بود. بعد ها معلوم شد پیرمرد چند روز مرده بوده استه ولی کسی از او خبر نداشته استه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا شاید این جا هایش کمی شلوغش کرده باشم اما اصل داستان در همین حد است. یکم بالا پایین. یعنی پلیس ها در را نشکستند. ما رفتیم در را باز کردیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
گفتیم که حالا کس خوارِ کجی. می‌زنیم یک جورایی می‌ماند دیگر روی دیوار. پیچ میچ ها را پی‌چاندیم به دیوار و قفسه —چوبه— را کردیم توی کیره. زیرا که پشتِ چوب دو سوراخی بود، و روی دیورا هم دو کیری —اگر فیلم می‌شد نامش می‌شد دو کیر و دو کون. اما اگر فیلم ترسناک می‌شد نامش می‌شد دو کیر و یک کون— به هرحال کیر ها را کردیم توی کون ها —آقا من جداً‌ از این همه کیر که عرض کردم برایتان عذر می‌خواهم— و تا آن‌جای کار همه چیز اوکی بود. کتاب ها را آمدم بگذارم رویش. گذاشتم. اما یکهو دیدم که دارد خم می‌شود. خم شد و افتاد و کیرِ توی کون از روی دیوار شکست و افتاد و خاک بر سرمان شد. زنگ زدیم آتش نشانی. اه ولش کنید حوصله کسکلک در این قسمت را ندارم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من یک مدت فنِ شپار فیری هم بودم. فنِ خودش، قیافش مثلاً. یک مدت مال خیلی وقت پیش هم نیست ها، همین یکی دو سال پیش :))&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
فردایش ورداشتم چوب را بردم مغازه و گفتم که این میله اش کج است. البته همان دو دو ساعت و نیم باز توی راه بود. تویِ خودِ راه. لباس راه راه هم پوشیده بودم هااهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهازنهازهنازاهاها آقاهه معذرت خواهی کرد و یک میله‌ی صاف به من داد، لبخند زد و برایم روز خوبی آرزو کرد. آها. شبِ قبل اش به این نتیجه رسیدیم با خانواده که این رولپلاک ها که داریم کیری هست و برای همین است که این چوبه روی دیوار خوب بند نشده است و افتاده است. قرار شد که فردایش، که می‌شود امروز —امروز که می‌شود همان روزی که رفتم میله را عوض کردم— بروم چند رولپلاک شاخ بخرم. نمی‌دانستم رولپلاک به آلمانی چه می‌شود. در اینترنت به جستجو پرداختم و کمی راجع به رولپلاک ها آموختم. و فهمیدم رولپلاک ها تازه وقتی پیچ برود تویشان فوران می‌شوند، باز می‌شوند و پسندیده می‌شوند. چوب را گذاشتم خانه و از آن‌ور کوباندم رفتم پیچ فروشی که تا آن‌جا هم سه سه ساعت و نیم راه بود. حالا تا این‌جا داستان شروع نشده است اصلاً.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آقا من خودم آن‌جا که گفتم کیومرث ملک مطیعی خیلی خندیدم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
رفتم داخل مغازه. یک مغازه بود که ته نداشت. آه. دختر آرزو هایم را دوباره دیدم. بگذارید این را هم اول تعریف کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ایستاده بودم در ایستگاه اتوبوس منتظر بودم اتوبوس بی‌آید و داشتم برای خودم موزیک های دوپس دوپس گوش می‌کردم. یکهو دیدم که دختره —شاید بهتر باشد اسم ببرم دیگر زیرا که این کلمه‌ی «دختر آرزو ها» دارد لوس و کیری می‌شود دیگر کم‌کم— آمد و خیلی خوش‌حال بود و گفت که چه جالب است که امروز هم من را دارد می‌بیند. حالا من قیافه‌ام کیری پیری بود، اعصاب‌ام هم همین‌طور. همه چیز کیری پیری بود. حتی آسمان و بقیه‌ی انسان های توی ایستگاه هم کیری پیری بودند. یعنی می‌دانید. بگذارید این‌جایش را کمی عاشقانه کنم. با وجود او، هر چیز دیگری کیری پیری می‌شود. و فقط خود اش است که مانند الماس در میانِ کیری پیری ها می‌درخشد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
turn it back, turn it back to my special place&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من هم گفتم که واقعاً خیلی جالب است که دو روز به طور اتفاقی داریم هم را می‌بینیم. تازه آن هم دو روز پشت سر هم. او گفت که کجا می‌روم. من گفتم که می‌روم اُبی (ابنه‌ای) —اسم مغازه‌اش است. جداً می‌گویم. ابنه‌ای نه ها، اُبی، چه جوری می‌نویسند اش؟ اوبی چه می‌دانم—. گفت که آن‌جا چه می‌خواهم و من گفتم که نمی‌دانم. زیرا که یادم رفته بودم رولپلاک به آلمانی چه می‌شود. گفت نمی‌دانی؟ گفتم که باید بروم و آن‌جا برای پدرم یک چیزی بخرم. گفتم باید بروم آن‌جا زنگ بزنم. یک چیزی سفارش داده است. گفت که آها، او هم برایش پیش آمده که از برای کسی این‌طوری خرید کند. کس می‌گفت اما. زیرا که پیش نیامده برایش. گفت که بلیط اتوبوس ها که گفته بود برای کنسرت آنقدر است، دوباره چک کرده است و دیده است که نه، آنقدر نیست و اینقدر —یعنی گرانتر— است. گفت اما برای تو مشکلی که ندارد؟ من هم سریع گفتم که ابداً ابداً. اما مشکل داشت. من بی پول هستم. کارم کم شده است. پول ام هم کمتر شده است. گفتم که ولی نه بابا چه مشکلی. مانی بَبَیتی فراوان :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دیگر من پرسیدم که او کجا می‌رود و او گفت که به فیتنس استودیو می‌رود. ورزش. جیم. از این کسکلک بازی ها. گفتم که فلان ورزشگاه؟ گفت که آره و من گفتم که چه جالب زیرا که هم مسیر هستیم و خیلی جالب است این قضیه. اما اصلاً جالب نبود. سر ام هم تکان دادم به نشانه‌ی هیجان بودنِ قضیه. چشمانم هم گشاد کردم به نشانه‌ی جالب بودن. دهانم&amp;nbsp;‌ام هم به نشانه‌ی کسشر بودنِ خودم این‌جوری کردم. مانند آن عکس اوباما هست که پایین‌اش نوشته اند «نات بَد».&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
رسیدیم به مسیر. یعنی قبلش اتوبوس آمد و این کسشر ها که مهم نیست. خداحافظی کردیم و من واردِ مغازه شدم. البته &amp;nbsp;همچین اصلِ داستان هم نیست ها، که اولش گفتم هنوز شروع نشده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
رفتم توی مغازه و رفتم قسمت رولپلاک ها. بیست و پنج هزار و سی و دو مدل رولپلاک در مغازه بود. پشم هایم ریخته بود. تا دیروز اش اصلاً نمی‌دانستم رولپلاک چیست. حالا ایستاده بودم در مقابل بیست و پنج هزار و سی و دو مدل رولپلاک و باید از بینشان گزینه‌ی مناسب را انتخاب می کردم. کمی این‌ور آن‌ور کردم اما نتوانستم انتخاب کنم. از کارمندی که آن‌جا بود خواستم تا کمک‌ام کند. سلام کرد. یارو اولش یکم دیوانه میوانه میزد قیافه این هایش. پرسید که چه کمکی از دستش بر می‌آید و من گفتم که بهتر است به من کمک کند که یک رولپلاک مناسب انتخاب کنم. انگار رفته بودم ماشین بخرم. یارو می‌خورد علاوه بر کسخل بودن کمی هم مست یا های‌ای چیزی باشد. پرسید که برای چه دیواری می‌خواهی. من گفتم که نمی‌دانم. گفتم دیوار خانه. گفت برای چه چوبی. گفتم که نمی‌دانم مادرسگ نمی دانم. یک تکه چوبِ تخمِ سگی خریده‌ام و می‌خواهم بکوبانم به دیوارِ سگ پدریِ خانه‌مان. گفت که حل است حل است. گفت اگر در جنوب آلمان زندگی می‌کنم بهتر است از این مدل ها وردارم که جنسشان عالی است. گفتم که من چرا باید از جنوبِ کشور بلند شوم بی‌آیم شمالِ کشور تا یک رولپلاک بخرم؟ نپرسیدم ها. توی دل‌ام گفتم. گفت که اگر می‌شود اطلاع بیشتری به او بدهم. من عکس مادرم را در آوردم و گفتم این مادر من است. این هم پدر من است. این هم خانه مان. آن قوریِ ورساچه هم که در عکس می‌بیند را برایمان از ایران سوغاتی آورده اند. گفت که چه جالب و این‌که تا قبل از این نمی‌دانسته که ورساچه قوری هم تولید می‌کند. نمی‌دانم. نمی توانم آن‌جور که می‌خواستم تعریف کنم. یارو خیلی کسخل بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک سوالی که چند روز است ذهن من را مشغول کرده است این است که آیا شیر با کیوی خوب می‌شود؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/8733253945107436908/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/04/blog-post_17.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/8733253945107436908'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/8733253945107436908'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/04/blog-post_17.html' title='من سعی می کنم برای تغییر تشریفات'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-402276514490434533</id><published>2014-04-15T11:16:00.002-07:00</published><updated>2014-04-15T12:34:47.560-07:00</updated><title type='text'>یک چیپس هم نداریم توی این خانه</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک شیر توت فرنگی درست کرده‌ام برای خودم که اگر شیر توت فرنگی ها تیم ملی داشتند حتماً این مربی شان می‌شد. یا مسی بازیکن خوبی است دیگر. درست است؟ مسی می‌شد اگر شیر توت فرنگی ها تیم ملی داشتند. تیمِ ملیِ فوتبال.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سلام عرض می‌کنم به خواننده های عزیز. خوش آمدید به وبلاگِ این حقیر. با یک پست ماجراجویانه‌ی دیگر به روز هستم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز رفته بودم کتاب‌خانه تا کمی درس بخوانم. بعد از آن‌که کمی درس خواندم از کتاب‌خانه آمدم بیران و دیدم که هوا آفتابی شده است اما غروب هم شده بود. جداً می‌گویم. غروبِ آفتابی بود. یعنی خورشید بود، روشن بود. در عین حال در حال غروب هم بود. پشم هایم ریخته بود —الکی— یعنی چیزی که می‌خواهم بگویم این است که هوا سرد شده بود. و من بو گرفته بودم. زیرا که روزش طولانی بود و هوا هم گرم بود و من نزدیک به بیست ساعت بود که حمام نکرده بودم —اسملایلیِ مرد پاکیزه‌ای که خیلی حمام می‌رود.— برای همین بوی عرق می‌دادم. یا شاید هم فقط خودم حس می‌کردم بوی عرق می‌دهم. یعنی حالا خیلی هم آدم ها را در آغوش نگرفتم که بهم بگویند که بوی عرق می‌دهم یا خیر. به هر حال. در این حال و هوا هوس کردم که باید یک آبجویی بزنم. یعنی راستش را بخواهید هوس کرده بودم که مست کنم. اما راستش را بخواهید جلوی خود —که می‌شود همان نفسِ خویش— را گرفتم. زیرا که تازگی ها خیلی الکل مصرف می‌کنم و ممکن است هر لحظه بمیرم. بعد از این‌که به خودم اجازه این کار را ندادم غمگین به سمت ایستگاه اتوبوس رفتم. در همین حال دختر آرزو هایم را دیدم که دارد از پله برقی های مرکز خرید می‌آید پایین. من برای رفتن به ایستگاه باید از یک مرکز خرید عبور کنم، در این مرکز خرید هم همیشه همه‌ی دوست ها و آشنا ها را انسان می‌بیند و با آدم همه شان هم سلام و احوال می‌پرسند. ولی چیزی که هست حال و احوال همدیگر واقعاً به تخم هیچ کدام یک از طرفین نیست. حداقل تخمِ من یکی که نیست. حتی یک ذره هم تخم ام نیست. دیدم که از پله برقی ها دار می‌آید پایین. گفتم کی از پله برقی ها دارد می‌آید پایین:))))))))))))) دختر آرزو هایم بود. همانی که همان چهار سال پیش این‌ها راجع بهش همین‌جا نوشته بودم. در این زمان —یعنی از آن زمان— تا این زمان —یعنی این زمان— ما ارتباطمان کمی بیشتر شد. یعنی از چهار سال پیش تا به امروز که می‌شود این زمان. دیدم که دارد از پله برقی های می‌آید پایین. یعنی با گوشه‌ی چشم دیدم. سعی کردم که به روی خودم نیاورم و ادامه بدهم. که نگویند این پسره خیلی علاف است. زیرا که می‌گویند. مردم نشسته اند شما به روی خودتان بی‌آورید تا به شما بگویند خیلی علاف هستید. ولی من علاف نیستم. من داشتم رد می‌شدم. قسم هم می‌توانم برایتان بخورم اگر بخواهید. —هاهاهاهاها یک فیلم سوپر ایرانی بود که دختره لخت بود و پسره بهش می‌گفت که بخورد، و در عین حال که این حرف را می‌زد با کمربند می‌زد به پستان دختره. دختره هم که به نظر من خوشگل و بانمک بود می‌خندید و می‌گفت که نزند، می‌گفت که می‌خورد بابا، می‌خورد— من سعی کردم که خیلی نرمال به راهم ادامه بدهم و مثلاً متوجه او نشده‌ام. زیرا که حوصله‌اش را هم نداشتم راستش را بخواهید. جداً می‌گویم. رفتم در ایستگاه ایستادم. دیدم که آمد —شاید بهتر باشد که اسمش را بگویم؟ نمی‌دانم. نه. می‌ترسم. خوشم نمی‌آید. چیز است. بی خایه شده‌ام دیگر. یا همان پیر— آمد و آمد بغلم کرد و گفت که سلام. بعد هدفون‌اش را از گوشش در آورد. یعنی اول سلام کرد و بعد هدفون اش را در آورد. پرسید که چطورر هستم. من هم همزمان پرسیدم چطور هستش. بعد خندیدیم. اما من الکی خندیدم. ازین خنده الکی ها. ازینا که ای بابا، از این ها. بعد بامزه بازی در آوردم و گفتم که من اول پرسیدم. اما من اول نپرسیده بودم. او گفت که خوب است. گفت که از سر کار می‌آید. از بانک. گفت که کار جدید پیدا کرده است در یک بانک. —خیلی خوشگل هم شده بود میانِ کلامم— گفت که کارش کیری است ولی. گفت دوست ندارد آن‌جا بماند و در اولین فرصت می‌آید بیران. گفت که ولی آن‌ها —یعنی بانکی های لاشی— خیلی باهایش حال می‌کنند. بعد من همان لحظه دیدم که این دختر خوراک اش رابطه های یک طرفه است. یعنی همه دوستش بدارند ولی او همه را دوست نبدارد. بعد دیگر نپرسید که حال من چطور است. گفت که بلیط کنسرت را خریده‌ام یا باز هم مانند تمام کار های دیگر ام انداخته‌ام دقیقه‌ی نود یا بد تر از آن، انداخته‌ام پشت گوش. می‌خواهیم برویم کنسرت آرکتیک مانکیز. گفتم که حتما، یعنی گفتم حتما که خریده‌ام. گفتم فقط نرسیده است که به دستم. بعد اش گفت —خیلی بی کارید ها که نشسته اید می‌خوانید من چی گفته‌ام و او چی گفته است— که چه خوب، زیرا که او بلیط اش را خریده است. گفت که خیلی قرار است خوش بگذرد. بعد پرسید که دیگر چه کار می‌کنم. من هم گفتم که کتاب خانه بودم و درس های زیادی دارم. گفت که متوجه می‌شود و گفت که اوه اوه اتوبوس اش آمد و بهتر است که هرچه زود تر برود. آها این هم بگویم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ما یک، یک و نیم سال پیش یک میهمانیِ لاشی‌ای بودیم. ما البته یعنی من و چند تن از دوستان ام، و از ما منظورم این دختر خانومِ آرزو ها نیست. یک میهمانیِ لاشی‌ای به واسطه‌ی یکی از دوست های لاشی مان بودیم و ما آن شب با چند نفر لاشی —چون مشخص است دیگر، در میهمانیِ لاشی ها فقط لاشی یافت می‌شود و من— آشنا شدیم، در حد سلام و این ها. یعنی آن شب در این حد نبود. اما من به مرور زمان به این حد —یعنی سلام و این‌ها— رساندم. حال این لاشی ها هر موقع ما —یعنی من— با انسان های مهم در سطح شهر هستم با من برخورد می‌کنند و می‌آیند جلو، سلام، دست حال و احوال و این‌ها می‌کنند. امروز هم وقتی با دختر آرزو هایم بودم یکی شان را دیدم. و من لبخندِ برو دیگر عن آقا به طرف زدم. و او هم یک دانه از این دست هایی که سیاه پوستان و گنگستر ها بهم می‌دهند به من داد و گفت که خیلی می‌خواهد من را، یعنی ترجمه اش یک چیزی تو همین مایه ها بود.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد من پرسیدم که کجا می‌رود —این مکالمات مال قبل از این است که سوار اتوبوس اش بشود و برود. زیرا کسی که سوار اتوبوس بشود و برود دیگر نمی‌شود باهاش حرف زد— و او گفت که می‌رودن فیتنس، جیم. چه می‌گویند؟ ورزش. بعد من هم گفتم که خیلی جالب است. اما کیر ام هم نبود. نه کیر ام بود و نه تخم ام، هیچی ام نبود. اما خودم را باید هرچه می‌شدد انسان خوبی جلوه می‌دادم. وجلوه هم دادم. دیگر بعد اش آمدم خانه و برایم شیر توت فرنگی درست کردم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک سری چیز های مهم دیگری هم می‌خواستم بگویم ها، اما کون لق اش.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آها این‌که بابا این‌جا را دیر به دیر آپ می‌کنم به این دلیل است که کار دارم. توییتر هم دارم. یعنی دلیل اصلی اش توییتر است. و این‌که سرم هم درد می‌کند اوه اوه&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/402276514490434533/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/04/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/402276514490434533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/402276514490434533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/04/blog-post.html' title='یک چیپس هم نداریم توی این خانه'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-8427188728117336569</id><published>2014-03-14T14:43:00.000-07:00</published><updated>2014-03-14T14:43:08.506-07:00</updated><title type='text'>یکم داستانِ عاشقانه هم دارد تویش</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
مادرم امروز گفت که در خانه دیگر هیچ چایی‌ای نمانده. گفت که این زندگی دیگر برایش بی معنی شده است و ممکن است هر لحظه خانواده‌اش —یعنی ما— را ترک کند و به ایران پیش مادرِ مریض‌اش برگردد. بعد ما —یعنی خانواده‌اش— آمدیم گریه کردیم که نه مادر، ما فقط تو را داریم. ما را ترک نکن. ما می‌رویم چای می‌خریم. ما می‌رویم چای می‌خریم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من خانه را ترک کردم تا بروم چای بخرم. به مرکز خریدِ نزدیک خانه‌مان رفتم تا به چای فروشی بروم. همه من را در خیابان، اتوبوس و مرکز خرید دیدند و پرسیدند که چه کار می‌کنم این وقت شب —روز بود البته— در این‌جا. گفتم که آمده‌ام برای مادرم —و خودمان— چای بخرم. آن‌ها خندیدند و فکر می‌کردند دارم شوخی می‌کنم و منظورم از چای، خدای ناکرده موادِ مخدر است. زیرا که تابحال هیچ کس را در زندگی شان ندیده بودند که خانه را به مقصد خریدِ چای ترک کند. بعد از این‌که آن‌ها خندیدند من هم خندیدم و توی دلم گفتم که ببندید نیشتان را. بعدش گفتم که جدی می‌گویم و آن‌ها بیشتر خندیدند و فکر کردند من دارم بیشتر از قبل شوخی می‌کنم. من دیگر سعی نکردم شوخی را ادامه بدهم. گفتم که چیپس هم می‌خواهم بخرم. زیرا که واقعاً چیپس هم می‌خواستم بخرم. برای همین گفتم که هاهاهاهاها حالا می‌بینتان و این‌ها. بعد رفتم. آن‌ور تر دوباره دو تا از دوست هایم را دیدم که گفتند تو این‌جا چکار می‌کنی. طوری که انگار من هیچ‌وقت امکان رفتن به یک مرکز خرید را ندارم. گفتم که آمده‌ام چای بخرم. آن‌ها گفتند که هاهاهاها ولی بعدش چیزی نگفتند. بعد با من آمدند و می‌خواستند به من چای فروشی را نشان بدهند. من هم اخم و تخم کردم یکم و هدفون‌ام را که فقط یک دانه‌اش توی گوشم بود در آوردم و لوله —هدفون را لوله می‌کنند چون— کردم و گذاشتم توی جیب کاپشن ام. بعد همان که داشتیم به سمت چای فروشی می‌رفتیم. یکی از دوستانم که در یکی از سوپرمارکت های زنجیره‌ای کار می‌کند پرسید که چه چای‌ای می‌خواهم و من هم مدل‌اش را گفتم. گفت که آه این چایی ها را ما هم در سوپرمارکتمان داریم و ما ارزان تر می‌فروشیم. می‌خواست من را به سمت سوپرمارکت‌شان هدایت کند. نمی‌دانم، هیچ چیز هم بهش نمی‌رسید ها. یک دخترِ چس که فقط در یک سوپرمارکت صندوق دار است و چیک چیک اجناس را اسکن می‌کند و از مردم پول می‌گیرد، حس می‌کرد که مغازه برای اوست و او هرطور که شده‌است باید مشتریِ بیشتری به سوپرمارکتشان بفرستد. من کمی خندیدم و گفتم که ما همیشه چایی هایمان را از این‌جا می‌خریم و خیلی راضی هستیم و از این راضی تر هم نمی‌شود که بشویم. همین‌طور که داشتیم می‌رفتیم. این دو دوستم گفتند که اوه اوه فلانی این‌جا است. آن‌ها کمی جلو جلو و سریع تر رفتند تا با فلانی حرفی نزنند زیرا که باهم دشمن هستند. اما من با فلانی دوست هستم. حتی بیشتر از آن‌ دو تا —چرا من از هیچ گونه اسمی در پست هایم استفاده نمی‌کنم تا تمام ضمایرِ شخصی تمام نشوند؟— سلام کردیم. دوستم —یعنی فلانی— روی یک نیمکت با دوستش —یعنی دوستِ فلانی— نشسته بود و خیلی خوشگل کرده بود با این‌که دوست اش هم دختر بود، اما به هر حال باز خوشگل کرده بود. من لبخند زدم و گفتم که چه کار می‌کند این‌جا. او —یعنی فلانی— &amp;nbsp;به ظرف آب میوه‌اش اشاره کرد و گفت که آب‌ میوه می‌خورد و پرسید که خودت —یعنی من— چه کار میکنم. گفتم که آمده ام چای بخرم. واقعاً رفته بودم چای بخرم بخدا. خندید و گفت که چه شیرین —ترجمه‌ی مستقیم— بعد خندیدیم، لبخندِ شیرینی زدیم و بعد من گفتم که مزاحمشان نمی‌شوم و بعد خداحافظی کردم. واقعاً هم داشتم مزاحمشان می‌شدم از نظر خودم. فلانی —یعنی همان فلانی— دخترِ آرزو های جدید من است. یعنی بود. زیرا که دیگر نیست.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک بار دعوت اش کردم به یک فیلم. گفتم که فلان فیلم جدید است و آیا دوست دارد که شب را به دیدن آن فیلم برویم. او استقبال کرد و گفت که بسیار ایده‌ی خوبی است. اما اصلاً ایده ی خوبی نبود. یعنی می‌دانید. من به چیز های هیجان انگیز تر می‌گویم ایده‌ی خوب. این متاسفانه ضعفِ یک زبان است &amp;nbsp;—اوه اوه— که باعث می‌شود برای موافقت با کیری ترین ایده ها شما از جمله‌ی «ایده‌ی خوبی است» استفاده کنید. به هر حال گفت که باید مادرش را به رستوران دعوت کند زیرا که تولد اش است —یعنی تولدِ مادرٍ فلانی— من هم گفتم که بسیار زیبا و می‌تواند به من اس ام اس بدهد. و او گفت که حتماً و بعد اش گفت که خیلی خوش خواهد گذشت. شب اش اس ام اس داد گفت که نمی‌تواند بی‌آید و یک کار بسیار مهم برایش پیش آمده است. بعداً فهمیدم —زیرا که من بعد ها می‌فهمم— که با یکی دیگر رفته است به همان فیلم اما نه همان سینما. اما قسم می‌خورم که پسره از من ازگل تر بوده است و هنوز هم هست و ازگل خواهد باقی ماند. از این ازگل های چاقال که عکس واتس اپشان خیلی جدی است و استتوس واتس اپشان هم خیلی پند آموز است. چاقال دیگر. می‌دانید، چاقال. بله. به هر حال واتس اپ نشانه‌ی خوبی برای چاقال شناسی است. من خودم هم چند وقتی را سعی کردم چاقال بشوم. اما من چاقال ناپذیر هستم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
رفتم مغازه‌ی چای فروشی و گفتم پانصد گرم —می‌توانستم البته بگویم نیم کیلو— از این چای و پانصد گرم هم از آن چای. فروشنده حس کرد که من خیلی چای باز هستم. برای همین یک قفسه را نشان داد گفت از آن مدل –مدل اولیه— گُلد اش را هم دارد که خیلی شاخ است ولی کمی گران تر است. —البته شاید هم حس کرد که من زیادی از حد هیچی از چای نمی‌دانم، برای همین می خواست بتپاند— پرسید که آیا آن را بدهد؟ من هم خجالت کشیدم بگویم نه، گفتم که بله بله. گفتم اگر این‌طور که شما می‌گویید پس حتماً خوب است. گفت که بله و من بهتر از به ایشان اعتماد کنم. از من می‌خواست به او که بار اولم است در تمام زندگی‌ام می‌بینم‌اش اعتماد کنم. و خب جالب این است که من هم اعتماد کردم. بعد اش با آقاهه خداحافظی کردم و برایم روز خوبی را آرزو کرد. بعد با آن دو تا دوست هایم که بیرون چای فروشی منتظرم ایستاده بودند و من نمی‌دانستم که چرا نمی‌روند پیِ کارشان به یک سوپرمارکت رفتیم تا من چیپس و قهوه بخرم. زیرا جمعه بود —البته هنوز هم هست— و من به علت نداشتن پول می‌خواستم خانه بمانم و دیوار اتاق را تماشا کنم و چیپس ها را بزنم توی قهوه و بخورم. آن‌ها گفتند که من امشب چه کار می کنم. قبل از این‌که جواب بدهم گفتند که آن‌ها می خواهند به یک مهمانی بروند و بعد من گفتم جداً؟ ولی اصلاً برای سوال نبود که بگویم جداً یعنی حتی کیر ام هم نبود. اما گفتم که چه خوب و حتماً خیلی بهشان باید خوش بگذرد. بعد از این‌که از سوپرمارکت&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آقا این‌جا تو اتاقم یه بوی عجیبِ باحالی می‌آید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اوه اوه. فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
از سوپرمارکت که آمدیم بیران باهاشان خداحافظی کردم و گفتم که باید بروم بانک و این‌ها. بعد هم رفتم خانه، همین.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
فردا با یک آقایی قرار دارم تا باهایش راجع به کار صحبت کنم. یک شرکت کامپیوتریِ خفن است که برنامه نویسی می‌کنند و سایت مایت می‌سازند. آن آقا فکر می‌کند که من خیلی کامپیوتر سرم می‌شود —مانند بقیه‌ی انسان ها—، اما من عن هم سرم نمی‌شود. جداً می‌گویم. به هرحال قصد دارم هرجور که شده کار را بگیرم تا پولدار شوم و هرچه سریع تر عروسی کنم. زیرا که عروسی خیلی مهم است. آن هم در اولِ جوانی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دیگر همین. زندگی کیری شده است. کیر از سر و روی این زندگی می‌بارد. بروم چیپس‌ام را با یک قسمت سریالِ تکراری بخورم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/8427188728117336569/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/03/blog-post_212.html#comment-form' title='11 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/8427188728117336569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/8427188728117336569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/03/blog-post_212.html' title='یکم داستانِ عاشقانه هم دارد تویش'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>11</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-5036127047800802820</id><published>2014-03-14T13:38:00.000-07:00</published><updated>2014-03-14T13:38:14.802-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
چند وقت پیش ها در خیابان که بودم برای خودم یک پُست بسیار دراماتیک نوشتم. اما بعد که آمدم خانه دیدم که نه به درد نمی‌خورد. یعنی به دردِ شما کسکش ها —یعنی خوانندگانِ وبلاگم— نمی‌خورد. زیرا که شما همه چیز را به سخره می‌گیرید و من بسیار جدی و ناراحت بودم. می‌دانید؟ کونِ لقتان. هرچه بخواهم می‌نویسم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
اگر به دنبال خندیدن می‌گردید پیشنهاد می‌کنم بروید و فیلم ولف آف وال استریت —که فیلم موردِ علاقه‌ی جدید من است— را ببینید. زیرا که این پست قرار نیست کوچک ترین لبخندی بر لبان کسی بی‌آورد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
پستی اصلاً در کار نیست.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/5036127047800802820/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/03/blog-post_14.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5036127047800802820'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5036127047800802820'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/03/blog-post_14.html' title=''/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-1032537577455882156</id><published>2014-03-04T13:07:00.002-08:00</published><updated>2014-03-05T12:14:59.799-08:00</updated><title type='text'>:(</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شب ها می‌گذرند و روز ها هم می‌گذرند. سال ها‌ می‌گذرند و روز ها و ماه ها و این‌ها همه می‌گذرند. فصل ها هم می‌گذرند. تابستان ها، پاییز ها، زمستان ها بهار ها، همه می‌گذرند. حتی ثانیه ها و دقیقه ها هم می‌گذرند. ساعت ها، ساعت ها که همین‌طور در حال گذشتن هستند. هفته ها می‌روند و هفته های جدید تر می‌آیند که نیامده سریع می‌روند یا به عبارتی می‌گذرند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شب بخیر می‌گویم به شما عزیزان. امید‌وارم که روز خوبی رو سپری کرده باشید. بار دیگر در خدمت شما هستیم با سری برنامه های آشپزیِ دپرسیو یا همان کوکینگ دپرسیو یا به ایرانی‌اش که می‌شود آشپزی غمگین.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دوستان. زندگی می‌گذرد. اما انسان ها؟ انسان ها خیر. انسان ها نمی‌گذرند. انسان ها هستند. پس چرا انسان هایی که می‌مانند را با یک آشِ رشته‌ی مشتی سرحال نیاریم در این روز های آخرِ سال؟ چرا ندارد دیگر، زیرا ما چاقال هستیم و خوشمان نمی‌آید دیگران را خوشحال کنیم و سرحال بی‌آوریم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا راستش جدای این کسکلک بازی هایِ اولِ پست دلم آش رشته می‌خواهد. اما نداریم. ما در زندگی‌مان آش رشته نداریم. قبلاً هم خیلی نداشتیم. خالی می‌بندم. قبلاً داشتیم. الآن هم داریم. نمی‌دونم پس چه کس می‌گویم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دل دیوونه ای دل،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ای بی نشونه ای دل،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ندونستی زمونه نامهربونه ای دل،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
وقتی شکستی از عشق،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
عاشق شدی دوباره،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ندونستی محبت،&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خریداری نداره.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ببنید. هایده بسیار چیز مهمی. اولش داشتم سکس پیستولز گوش می‌دادم و همین‌طور که از اول پست پیداست داشتم برایتان کسشر می‌نوشتم. اما یکهو به یک آهنگ هایده برخوردم و پلی کردم. بعد از آن همه چیز عوض شد. حتی زندگی که به آن بدی بود هم عوض شد. حتی انسان ها که می‌گفتم عوض نمی‌شوند —حالا نگفته بودم عوض نمی‌شوند ها، گفته بودم انسان ها نمی‌گذرند که کاملاً کسشر است— حالا می‌بینم که عوض می‌شوند ولی عوضی نمی‌شوند. همه شان به خوبی تغییر می‌کنن و روز به روز زیبا تر می‌شوند. یک چیزی هست که رویم نمی‌شد قبلاً برایتان تعریف کنم اما حالا با کمک این آهنگ زیبا رویم می‌شود که برایتان تعریف کنم این است که من دیگر نمی‌خواهم عاشق شوم. جداً می‌گویم ها. حالا نه بخاطر این آهنگ که می‌گوید&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یه کاری کن خدایا،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من از این دل جدا شم،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نفرین به هرچی عشقه،&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
می‌خوام عاشق نباشم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اوه اوه چه کس می‌گویم آخر. اصلاً یادم نبود. اتفاقاً دیشب داشتم با یک کسی راجع به عشق صحبت می‌کردم —بله من واقعاً با مردم راجع به عشق صحبت می‌کنم— می‌گفتم که عاشق شدن یک اصل است و عاشق بودن هم یک اصل است. عشق کلاً &amp;nbsp;یک اصل است و کسی که عاشق نباشد ریده است. جدی می‌گویم ها، فکر نکنید دارم شوخی می‌کنم. کلاً من خیلی اهل شوخی نیستم. اهل هیچ چیزی نیستم. فقط اهل دود و دم هستم آن هم نه تفریحی. البته این‌جایش را برای اولین بار در زندگی شوخی کردم. نه اهل دود و دم هستم و نه اهل شربت سینه. شربت سینه که اصلاً حرام است. حتی نباید فکرش را کرد. چیزی که می‌خواستم بگویم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
راستش یک معذرت خواهی هم بکنم —معذرت کونِ کیست؟ مگر این‌جا بلاگفا است؟ اوه اوه چی گفتم— از شما برای این‌که وبلاگم را دیر به دیر به روز می‌کنم. اما نمی‌رسم. کار دارم. شما هم اگر دارین انتقاد پستش کنید به ما، کد پستی ۵۴۳۴۶۵۹۷۶۴&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دیشب می‌گفتم که بله انسان باید عاشق باشد. و من به این واقعاً اعتقاد دارم. من خودم مدت هاست که عاشق نیستم. یعنی هستم ها. اما عشق های تمام شده‌اند. عشق جدید ندارم و اگر انسان عاشق نباشد اسمش انسان نیست. اسمش کیر است. کیر هم کلمه‌ی بدی است. یعنی انسان اگر عاشق نباشد بد است. این معنی را می‌دهد جمله‌ی بی ادبانه‌ام. داشتم می‌گفتم که بابا من خیلی وقت است عاشق نشده‌ام و این چه وضع زندگی است. می‌گفتم اگر ما انسان ها —چون من انسان شناسی و جامعه شناسی و روانشانسی و تخم مرغ شانسی خوانده‌ام، این چیز ها را می‌دانم— عاشق نشویم پس برای چه زنده‌ایم. دیگر حتی توی اتوبوس هم عاشق نمی‌شوم. فکر می‌کنم دارم بزرگ می‌شوم. اصلاً یکی از دلایلی که دیگر کمتر دارم وبلاگ می‌نویسم شاید این باشد. عیب‌ام می‌آید چیز ها را بنویسم به تازگی. منی —آبِ منی خمینی، بت شکنی خمینی— که داستان جق زدن هایم را می‌نوشتم حالا رویم نمی‌شود بگویم دیگر نمی‌توانم عاشق شوم. اتفاقاً امروز با یک نفری هم توی فیسبوک دعوا کردم. دیدم که دیگر نمی‌توانم مانند قدیم ها فحش بدم و یارو به کیرم باشد. هیچ چیز دیگر به کیر من نیست. حتی کوچک ترین چیز ها هم دیگر به کیر من نیستند. اصلاً نمی‌دانم چه ام است. هیچ چیز دیگر مانند قبل ها نیست. مثل این‌که واقعاً تمام آن کس هایی که اول گفتم واقعاً درست است و زمان و این‌ها می‌گذرند و انسان را خسته و کیری می‌کنند. من هم کیری شده ام. خسته شده‌ام. عاشق هم که نیستم خیلی وقت است. پیر شده‌ام اولِ جوانی —خوراکِ استتوس فیسبوک دختر هنرستانیا—.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا بعداً بیشتر برایتان از عشق می‌گویم. فعلاً گرمم است. شوفاژ را حواسم نبوده گذاشته بوده ام روی پنج. پنج از پنج. &amp;nbsp;عرق و ورق، بیا وسط و وسط&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/1032537577455882156/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/03/blog-post.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1032537577455882156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1032537577455882156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/03/blog-post.html' title=':('/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-4321106199356890643</id><published>2014-01-12T09:29:00.001-08:00</published><updated>2014-01-12T11:05:31.610-08:00</updated><title type='text'>دندان ام هم آمده کمی جلو، بجای این‌که کمی برود تو</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هفته‌ی پیش یکی از دوستانمان ما را —یعنی من و دوستانم را— به یک پارتی —میهمانی— دعوت کرد، گفته بود تولد اش است و خیلی خوش میگذرد اگر ما به تولدش که در یک نایت کلاب گرفته است برویم. ما گفتیم که بله. حتماً می‌ریم. قرار بود خوش بگذرانیم و بخندیم. شنیده بودیم که نایت کلاب اش خیلی شاخ است و از این‌هاییست که هر کسی را راه نمی‌دهند و دیگر اِندِ پارتی است و این‌ها. اما ما را راه دادند، زیرا که ما را راه می‌دهند. هفته‌ی پیش گذشت و جمعه شد، جمعه تولد بود و ما خیلی خوش‌حال بودیم، برای همین تصمیم گرفتیم که از قبل تر اش برویم خانه‌ی یکی دیگر از دوستانمان و آن‌جا کمی میهمانی بگیریم و مست کنیم، زیرا که در نایت کلاب مست کردن کار گرانی است. و ما کار گران نمی‌کنیم. زیرا که در عینِ حال ما فقیر هم هستیم. ساعت یازده رسیدیم به دمِ پارتی، زیرا که پارتی دَم دارد. با این‌که ما شاخ بودیم و وی آی پی بودیم و رزرو کرده بودیم اما هم‌چنان باید در صف کمی می‌ایستادیم. این آخرین چیزی است که من از آن شب یادم است. بعد از آن می‌دانم که یهو به خودم آمدم و دیدم که تنها در یک قطار که حرکت نمی‌کند در آخرِ خط هستم. ساعت هم چهار صبح بود. هیچ نمی‌دانستم که چه شده است. و راستش هنوز هم نمی‌دانم که چه شده. موبایلم را چک کردم و دیدم یکی از دوستانم یک عکس از من که در کف خیابان افتاده ام برایم فرستاده و پایین‌اش نوشته هاهاهاها. هاهاهاها؟ هاهاهاهاها و کیر خر. همان‌جا تاکسی گرفتم و رفتم خانه. رسیدم خانه فهمیدم که از یک کسی کتک خورده‌ام. دهن‌ام تغییر فرم داده بود، چشمم کبود شده بود تویش خون مرده جمع شده بود. یکی دیگر از دوستانم صبحش اسمس داد که آیا صورت‌ات خوب است؟ من گفتم که نه خوب نیست. گفتم که درد می‌کند و توی چشمم خون جمع شده‌ است. پرسیدم که چه اتفاقی برایم افتاده است؟ او جواب داد که چند نفر تو را کتک زده‌اند و او نمی داند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده است. زیرا که او بعداً فهمیده. هیچکس نمی‌داند که چه اتفاقی افتاده. به غیر از خدا. زیرا که خدا همه چیز را می‌داند. من تا ساعت شش بعد از ظهر را خوابیدم و وقتی از خواب بیدار شدم حس کردم که واکینگ دد هستم. زیرا که واکینگ دد چیز بدی است. مادرم من را دید و گفت فرزندم چه بلایی سر صورت زیبایت افتاده؟ گفتم که صورتم خورده است به صورت یک انسانی. بعد مادرم قیافه‌اش را این‌جوری کرد. در ادامه گفتم که دعوا کرده‌ام، یعنی کتک خورده‌ام. مادرم پرسید که چشم‌ات چه شده است؟ بعد من قیافه‌ام را آن‌جوری کرد، برای همین گفت آه، این را هم کتک خورده‌ای؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
مادرم گفت که چرا دعوا کردی و من خالی بستم که زیرا او بلند داد می‌زد و من به او خفه شو گفته‌ام. اما واقعیت این‌جاست که من تابحال در تمام عمر هایم هیچ فحشی را با دهانم نداده‌ام. مادرم گفت که چرا به پلیس زنگ نزده‌ام. من هم گفتم که نمی دانم مادر. بعد در همین حال پدرم آمد. پدرم گفت سلام پسرِ‌ کتک خورده‌ام، یک نامه داری.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک نامه نبود البته. یک پاکت به بزرگیِ میز اطو بود که وقتی واز —بله واز– اش کردم دیدم که تویش یک نامه‌ی چهارده صفحه‌ای است که نوشته‌اند شما به علت دانلود غیر مجازِ یک قسمت فمیلی گای باید هزار و سیصد یورو بپردازید. من گفتم که ببخشید. دیگر دانلود نمی‌کنم. آن‌ها گفتند که نه نه، باید بپردازی. من گفتم قول می‌دهم. آن‌ها من را با لبخند کتک زدند و گفتند باید بپردازی. هزار و سیصد یورو یعنی خیلی زیاد. مادرم گفت که چه است؟ گفتم که این است. مادرم پیف و پوف کرد. من می‌خواستم همان‌جا خودم را از پنجره به پایین بی‌اندازم و به این زندگیِ عنی —که هنوزم هست البته– پایان دهم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
فردایش تصمیم گرفتم که خودم را به یک دکتر نشان بدهم برایم چشم‌ام. رفتم گفتم که من برای چشم‌ام این‌جا هستم. من بیمارستان بلد نیستم. یعنی نمی‌دانم انسان ها چجوری در بیمارستان بستری می‌شوند و سلسله‌ مراتب‌اش چطور کار می‌کند. یعنی اول رفتم گفتم که من یک وقت می‌خواهم برای چشم هایم. آن‌ خانومی که آن‌جا بود که وقتِ چی؟ گفتم که برای چشمم، بعد چشمم را نشان دادم. او گفت که این‌جا وقتی نیست. گفتم پس من چکار کنم. گفت که می‌خواهی همین الان بهت رسیدگی شود؟ گفتم بله. و بعد گفتم بمیری. یک کاغذی داد و گفت برو به ساختمان شماره پنج، آپارتمان چشم پزشکی های دنیا. با آن کاغذ رفتم در اتاق انتظار نشستم و منتظر ماندم تا دکترت بی‌آید و من را صدا کند. بعد از یک ربع یک پیرزنی که آن‌هم در اتاق انتظار نشسته بود گفت که باید این کاغذ را ببری آن‌جا —و آن‌جا را با دست نشان داد— تا بروی توی لیست و بعد اش بی‌آیند صدایت کنند. من تشکر کردم و گفتم می‌میردی زودتر می‌گفتی؟ او گفت که بله ممکن بود بمیرد. بعد از تمام این کسکلک ها نوبت ام شد و رفتم تو. من معمولا به سینه‌های خانم ها خیره نمی‌شوم. یعنی شاید یه نگاه سرسری بکنم. زیرا که من انسان سر به زیر و با حیائي هستم حتی امین حیائی فامیلِ ماست –هاهاهاهاها– اما تا رفتم تو به سینه های خانومِ دکترت خیره شدم. از من پرسید که چه شده است. گفتم که کتک خورده‌ام. کتک ام زدند. جریمه شده‌ام، پول ندارم. گفتم که زندگی‌ام به پایان رسیده است. خانوم دکتر بغلم کرد و گفت ناراحت نباش عزیزم. خوب می‌شوی. بعد سرم را گرفت بین سینه هایش و گفت گریه کن. اسم‌اش هم رابرت «باب» پاولسن بود. باب به من گفت ما هنوز مَردیم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/4321106199356890643/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/01/blog-post_12.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4321106199356890643'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4321106199356890643'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/01/blog-post_12.html' title='دندان ام هم آمده کمی جلو، بجای این‌که کمی برود تو'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-3327065724137445098</id><published>2014-01-09T11:20:00.001-08:00</published><updated>2014-01-09T11:33:06.956-08:00</updated><title type='text'>معتقدینِ راه سبز</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دوستانم معتقد اند که نید فور اسپید چاقال بازی است. تقریباً همه‌ی انسان ها همچین نظری دارند. اما من می‌گویم که خودشان چاقال بازی هستند، زیرا که من باهایش حال می‌کنم و همین یک دلیل کافی است که یک چیزی چاقال بازی نباشد و خفن بازی باشد. دوستانم هم‌چنین معتقد اند که خاک بر سرت. اما دلیل اش را نمی‌گویند. با بقیه‌ی انسان ها هنوز صحبتی نداشته‌ام ولی احتمالاً آن‌ها هم همچین نظری را داشته باشند. زیرا که بقیه‌ی انسان ها منتظرند ببینند دوستانم چه گهی می‌‌خورند تا آن‌ها هم همان گه را بخورند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تصمیم گرفته‌ام دیگر کمتر آنلاین باشم. این تصمیم را امروز گرفته‌ام یعنی چند ساعت پیش و هم اکنون آنلاین هستم، بیکاز فاک. تصمیم گرفته‌ام که بجای آنلاین بودن بیشتر بخوابم. زیرا که خواب مجانی است و برای پوست هم می‌خورد که خوب باشد، زیرا که به پوستِ سالم اهمیت می‌دهم. و این‌که در خواب لازم نیست تلفن کسی را جواب بدهید یا همین طور اسمس یا این‌که به شما بگویند نید فور اسپید چاقال بازی است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
می‌دانید چیست اصلاً؟ نید فور اسپید خیلی هم شاخ است. می‌اندازی توی اتوبان و با سیصد تا سرعت گازش را می‌گیری و قان قان. پلیس ها پشت سرت می‌گویند که راننده‌ فِراری لطفاً‌ آرام تر برانید. بعد شما از جلوی سر می‌گویید چشم و آرام می‌روید. زیرا شما انسان خوبی هستید. پلیس به شما کارت امتیاز می‌دهد و شما با کارت امتیاز ها ماشین های جدید تر می‌خرید.مت&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خواب احتمالاً کلاً تنها چیز مجانی است که در این جهان پیدا می‌شود، بعد از نماز. نماز هم مجانی است. تصمیم دارم در کوچک ترین فرصت ها اول نماز بخوانم و بعد بخوابم. قبل از نهار بخوابم و بعد از نهار هم بخوابم. قبل از هر کلاس بخوابم، در بین کلاس بخوابم، بعد از کلاس بخوابم، در اتوبوس بخوابم، بعد از اتوبوس بخوابم —زیرا که اتوبوس بَعد دارد– در میهمانی ها و دختر بازی ها بخوابم، در موزه، سینما، کنفرانس مطبوعاتی، صادرات آهن آلات، پارچه و پسته هم بخوابم. بینشان هم آف کورس نماز بخوانم. تصمیم های دیگری هم زیاد دارم. تصمیم دارم کشوی شُرت و جوراب هایم را مرتب کنم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا درست است که من خیلی بازی کن نیستم و در زندگی‌ام زیاد بازی کامپیوتری نکرده‌ام. اما دیگر می‌فهمم که نید فور اسپید بازیِ شاخی است. همه می‌گویند که گرند توریسمو خوب است. گرند توریسمو بی‌آید کیر من را بخورد. اصلاً می‌دانید چیست؟ من چاقال‌ام و دنبال چاقال بازی، همه جا هم دارم چاقال بازی در می‌آورم. راضی هم هستم. از این به بعد هم فقط با چاقال ها می‌گردم. اکیپ چاقال ها راه می‌اندازم و چاقاله بادام می‌خوریم تا بانمک بودن را به حد اعلا برسانیم. چاقاله بادام به این خاطر انقدر گران و خوب —مثلاً خوب، زیرا که من نه چاقاله بادام دوست دارم و نه گوجه سبز، یعنی گوجه سبز را یکم دوست دارم، اما چاقاله بادام را نه، چاقاله بادام هم که در دسته‌ی گوجه سبز هاست، و آن یکی میوه چی است؟ زرد آلو— است که چاقالِ بادام هاست. می‌بینید که همه هم چاقاله بادام را بیشتر از بادام دوست دارند —مثلاً–.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز وقتی داشتم از کتاب‌خانه بر می‌گشتم یک سر رفتم سوپر مارکت و برای خودم در قفسه‌ی سُس ها چرخیدم. زیرا که حس می‌کردم وقتش شده است که در زندگی‌ام برای بار اول سس بخرم و این‌که بتوانم به مردم بگویم یک بار فقط به قصد خرید سس به سوپر مارکت رفته ام—زیرا مردم منتظرند ببینند من چه کار می‌کنم در زندگی‌ام—. نمی‌دانم این قضیه چرا انقدر برای خودم عجیب است، این‌که آدم برود و فقط سس بخرد. چند هفته‌ی پیش یکی مرا به رستوران دعوت کرده بود. زیرا که حس می‌کرد من انسان خوبی‌ام و لیاقت رستوران دعوت شدن‌ام. من رستوران نمی‌روم. یعنی معمولاً به رستاران — رستاران درست تر و ادبی تر نیست؟ خوانندگانِ وبلاگ: چرا چرا، رستاران درست تر است.— نمی‌روم. رستاران ها گران هستند و من فقیر هستم. برای همین قبل از آن‌که به رستاران بروم سایتِ رستاران را در خانه چک کردم و دیدم که چه غذاهایی دارند. راجع به غذاهایشان در گوگل سرچ کردم. زیرا که می‌ترسیدم ضایع شوم. من معمولاً ترس از ضایع شدن ندارم، زیرا که من اصلاً ضایع نمی‌شوم. اگر هم بشوم انقدر مهربانی به اطرافم از قبل پخش کرده ام که انسان ها من را دوست داشته باشند و در مواقعی که ضایع می‌شوم من را مسخره نکنند. یک دلیل دیگر هم این است که معمولاً کیر ام هم نیست که ضایع بشوم یا نه. اما این دفعه کیرم هم بود که ضایع بشوم یا نه. سرتان را درد نیارم —اسمایلی زنِ چهل و پنج ساله با شلوارِ قرمز– آخر هم مانند لاشی ها و خسته کننده ها استیک سفارش دادم. زیرا که بله. اما نکته‌ای که از سوپر مارکت به رستاران کشیده شدیم این است که آن شب یک سالادی خوردم —خوردیم— که اسم اش آمِریکن بود. نمی دانم. یا کلاً اسم سالاد آمِریکن بود یا اسم سس اش. به هر حال، تا به حال هم نخورده بودم همچین سالادی، سو وات؟ برای همین امروز بعد از کتابخانه به سوپر مارکت رفتم و سس آمریکن خریدم و آمدم خانه ریختم روی سالاد و خوردم. اما مزه‌ی گه می‌داد. یعنی نه گه ها، زیرا که من تابحال گه که نخورده‌ام، منظور از این بی ادبی‌ای که کردم این است که مزه‌ی خوبی نمی‌داد —زیرا که به قیافه‌ی گه هم می‌خورد که خوشمزه نباشد، برای همین از چنین تشبیهی در این‌جا استفاده کردم. باز هم ببخشید.—. حالا من اصلاً سالاد خور هم نیستم ها. اما یکی دیگر از تصمیم های زندگی‌ام که قبل تر در همین پست اشاره کردم این است که دفعه‌ی بعد سس فرانسوی بخرم و مزه‌ی گه ندهد.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا برای آن‌که این مجلس را از خشکی در بی‌آوریم می‌خواهم برایتان خالی ببندم یکم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک آهنگ غمگین گذاشته ام —این‌جایش هنوز خالی بندی نیست— البته الآن دیگر شاد شد. اما چیزی که می‌خواستم بگویم این است آهنگ غمگین حال نمی‌دهد. حتی برای مواقعی که عاشق هستید و کونتان دارد پاره می‌شود. البته من که عاشق نیستم و کونم‌ هم دارد پاره نمی‌شود. یعنی نمی‌دانم حتی برای چه واقعی خوب نیست. راستش نمی‌دانم چه می‌خواستم بگویم. یک کُسی احتمالاً مانند دیگر کس هایی که قبل گفتم می‌خواستم بگویم. یعنی من که حال نمی‌کنم. یک آهنگ هست که ساسی مانکن خوانده است جدید ها، خیلی شاد است و من خیلی باهایش حال می‌کنم. من می‌خوام لالا رو به لیلیت بذارم، اسممو دیوید بذارم، بگو دوست داری؟ بدو بگو دوست داری؟ دوست دارم شنبه رو ساندِی بگم. تنهایی پارک وِی برم. اینو دوست نداری؟ خره چرا اینو دوست نداری. —این جاهایش هم خالی بندی نبود، شاید اصلاً دیگه بیخیال خالی بندی شوم.—&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
کی میدونه زنم کو؟ کی میدونه زنم کو؟ همونی که خوشگله حتی بدون النگو.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز یک میلیون دلار در خیابان پیدا کردم. —این هم خالی که نگویید انسان بدی است و به قول هایش عمل نمی‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک بار دوستم با یک ماشین آمد دنبالم گفت که بیا برویم یک وَری. من گفتم که کدام وری؟ او گفت که همان وری که خیلی نایسه عمراً سر کوچه وایسه. ماشین‌ داغون بود و یک جورایی تابلو بود که دزدی است. یعنی اول پرسیدم که این ماشینِ کیست؟ او گفت که کاریم نباشد و کونم را بگذارم توی صندلی. بعد من هم کون‌ام را گذاشتم توی صندلی. دیدم که ماشین سوییچ ندارد. دوستم گفت که ماشین را دزدیده است، اما خیالم راحت باشد، زیرا که کسی ناراحتِ این ماشین نمی‌شود. من گفتم درست می‌گوید و گازش را گرفتیم انداختیم در اتوبان —این‌جایش یکم شبیه همان نید فور اسپیدی شد که اول گفتم—. من در ماشین خایه کرده بودم، زیرا که هم ماشین دزدی بود و هم این‌که من آدمِ خایه بُکُنی هستم در کل. برای این‌که کمتر خایه بکنم یک نوار کاست در ماشین بود آن را گذاشتم در ضبط. رویش نوشته بود کلایدرمن و فقط هم همین یک دانه نوارکاست در ماشین بود. یک پیانوی تو مُخی هم می‌زد. اما بهتر از هیچی بود. بعد من گفتم که حالا کجا می‌رویم؟ او گفت که به ناکجا آباد. بعد من خندیدم. گفتم که نه جدی، کجا می‌رویم. او گفت که ناکجا آباد —یعنی در اصل گفت Walachei، و والاخای به آلمانی یعنی ناکجا آباد—، گفت که پدر بزرگ اش آن‌جا زندگی می‌کند. من خندیدم، او گفت که جدی می‌گوید. گفت که در روسیه است. گفت قرار است تا روسیه برویم. گفت ولی نمی‌داند چگونه تا روسیه با ماشین برویم. گفت که ولی یک ایده دارد. این‌که تا می‌توانیم به شرق برویم. زیرا که روسیه در شرق است. ما همین طور به سمت شرق میرفتیم تا رسیدیم به یک بیابانی، یک چه میدانم، روستایی. راستش دیگر حوصله ندارم ادامه بدم. دوست داشتم تست کنم ببینم می‌توانم یک تکه از یک رمان را ترجمه کنم یا نه، دیدم که می‌توانم. اسم کتاب هم Tschick هستش. و شب بخیر.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/3327065724137445098/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/01/blog-post_5561.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3327065724137445098'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3327065724137445098'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/01/blog-post_5561.html' title='معتقدینِ راه سبز'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-5862957414370193177</id><published>2014-01-05T11:11:00.001-08:00</published><updated>2014-01-05T11:16:09.770-08:00</updated><title type='text'>مادرم می‌گوید دو بار که به رویتان می‌خندم فکر می‌کنید چه خبر است. می‌گوید خاک بر سرتان</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
شب ها دوستانم به من زنگ می‌زند و من زنگ می‌خورم. اما من دوست ندارم زنگ بخورم. من دوست دارم کیک شکلاتیِ بی‌بی بخورم. بار اول که زنگ می‌زنند من رویم را می‌کنم آن‌ور تا نبینم موبایلم دارد زنگ می‌خوردم. زیرا که صحبت کردن با تلفن مور مور ام می‌کند و وقتی با تلفن حرف می‌زنم هی دور اتاق می‌چرخم و دستم را می‌کنم توی شرت ام و اگر آن موقع پشم داشته باشم سعی می‌کنم پشم هایم را بکنم. اگر هم پشم نداشته باشم سعی می‌کنم خودِ دودول‌ام را بکنم. البته هیچ‌کدامشان هیچ‌وقت کنده نمی‌شوند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آن‌موقع که تلفن‌ام –که یعنی همان موبایلم– زنگ خورد داشتم با یک کسی چت می‌کردم. با یکی از همکلاسی های قدیمی. دوست هم نه، هم‌کلاسی. زیرا که هم‌کلاسی ها شمارا در فیسبوک پیدا می‌کنند و می‌خواهند بدانند در زندگی‌تان چقدر موفق هستید. برای هر کدامشان هم موفقیت یک تعریف مختلف دارد. اگر بگویی درس می‌خوانی از کار می‌پرسند. اگر بگویی کار می‌کنی از درس می‌پرسند. شما همیشه بازنده هستید و در زندگیتان به هیچ چیز نرسیده‌اید. اگر به درس و کار رسیده باشید به کُس –ببخشید ولی کُس– و پول نرسیده اید –زیرا که کُس و پول در یک طبقه هستند برای دوستانتان–. اگر به این‌ها هم رسیده باشید دو حالت دارد. یا می‌خواهند بیشتر با شما ارتباط برقرار کنند یا این‌که کس می‌گویید، شما یک خالی بند هستید. شما می‌خواهید در اولین فرصت به هم‌کلاسی سابق یک کسِ ننت بگویید یا در بهترین حالت گور بابات را دیگر حداقل می‌خواهید بگویید. من هم می‌خواستم به دوستم بگویم گور پدرت –زیرا که من با ادب هستم– و سریع بلاکش کنم و زیر پتو قایم شوم –آخ ناز بشوم–. می‌خواستم فحش را بدهم –الکی– که دوستم زنگ زد. با زنگ اول پاشدم رفتم دستشویی و شاشیدم. وقتی برگشتم میس کال شده. داشتم بیشتر برای همکلاسی توضیح می‌دادم که نه من به هیچی نرسیده‌ام و احتمالاً به چیزی هم نخواهم رسید که &amp;nbsp;دیدم دوستم دارد دوباره زنگ می‌زند. سریع کامپیوتر را خاموش کردم و رفتم خوابیدم تا اگر دوستانم از من پرسیدند چرا تلفنمان را جواب نمی‌دهی بگویم خواب بودم و آخ ببخشید. یا اول بگویم آخ ببخشید و بعد بگویدم خواب بود. زیرا که در عین این‌همه کسکلک بازی خالی هم نمی‌خواهم ببندم برای دوستانم. زیرا که می‌خواهم اسمم را به عنوان دروغ نگفته ترین فرد در تاریخ ثبت کنم تا همه حال کنند. می‌خواهم بگویم آن‌جا که نوشتند این شخص تابحال دروغ نگفته عکس‌ام را هم بگذارند در حالی که یک لبخند سیاه سفید زده ام. یعنی عکس خودش سیاه سفید است و من حواسم به عکاس و عکس نیست و دارم یک خنده‌ی جالب می‌کنم. از این خنده ها که یکی برایتان یک داستانِ جالب تعریف می‌کند. از این خنده ها که آن فرد اتفاقاً خوشگل هم هست و دوست دخترتان است. از آن خنده ها که همه بگویند اصلاً از عکسش معلوم است که انسان خوبی بوده است. آن‌ها از فعل گذشته استفاده می‌کنند زیرا فکر می‌کنند من مرده‌ام اما من نمرده‌ام. من آن مردِ جاویید ام.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
مادرم می‌گوید دو بار که به رویتان می‌خندم پر رو می‌شوید و فکر می‌کنید خبری است. اما حقیقت این است که نه او می‌خندد و نه ما فکر می‌کنیم خبری است. ما کلاً فکری نمی‌کنیم. مگر ما آدم هستیم که اصلاً فکر کنیم؟ او می‌گوید خاک بر سرتان. این‌ها را وقتی می‌گوید که ما می‌گوییم نمی‌خواهیم برای تعطیلات به ایرلند پیشِ خواهرش –و بچه های کسخلش– &amp;nbsp;برویم. اما ما می‌رویم. زیرا که ما آدم نیستیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
می‌دانید؟ اصلاً به شما چه که من چکار می‌کنم. من نه درس می‌خوانم و نه کار می‌کنم و نه زحمت می‌کشم و نه هیچی. شما را سننه. همه فضولند. شما منظورم آن‌هاییست که می‌گردند انسان ها را –یعنی ما ها را، ماهارا ماهارا– در فیسبوک پیدا می‌کنند و ادد می‌کنند و سوال می‌کنند. من تابحال فقط یک نفر از دوستانم را در فیسبوک سرچ کرده‌ام و پیدا کرده‌ام و فضولی کرده‌ام. آن هم دوستِ پیش دبستانی تا کلاس سوم‌ام آریامن –به معنی مردی از سرزمین آریا، الکی– بوده. ما کلاس سوم که بودیم آن‌ها به فرانسه مهاجرت کردند. زیرا که آن‌موقع عقل آن‌ها بیشتر از ما میرسید. ولی عقل ما ده سال بعد رسید. حالا اون در همه این سال ها انسانی با سواد و خوشگلی شده است و من بر اثر بی سوادی قیافه ام زشت شده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آریامن تولدم را برایم در فیسبوکم تبریک گفت و گفته بود که بیا ببنیم هم را دیگر. گفت که اگر تابستان نروم پیشش او –اون– می‌آید پیشم. و من دوست ندارم کسی بی‌آید پیشم. زیرا که پتویم زشت است و طرح پوستِ گاو دارد، ماشین هم ندارم و نمی‌توانیم به پارتی های شاخ برویم، یعنی در حقیقت ما فقیریم. حالا این را در فیسبوک هم می‌نویسم تا شاید دید، خواند، و دیگر نیامد. اما بداند که خیلی دوست هستیم هم‌چنان. و من بی خایگی می‌کنم تا چیز دیگری بنویسم راجع بهش. زیرا که خواهرش هم با من در فیسبوک دوست است و انسان جلوی خانم ها فحش نمی‌دهد. انسان جلوی خانم ها فقط سعی می‌کند مخشان را با کسشر هایش بزند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک پروژه دارم که باید تا هفته‌ی دیگر تمام اش کنم و تحویل اش بدهم. باید یک متن درباره‌ی پروژه‌ام بنویسم بیشتر از ده هزار کلمه. اما هنوز سه صحفه معادل سه هزار کلمه –سه هزار کلمه کسشرِ خالص– نوشته‌ام و این‌جور که بویش می‌آید دیگر هم ادامه اش نمی‌دهم و یک نمره‌ی ناپلئونی می‌گیرم و میرینم در آینده‌ام. زیرا که خارج هم تمام زندگی به نمره بستگی دارد. حتی دسر شکلاتی خریدن هم به نمره بستگی دارد. و من چون اگر توضیح بدهم که چرا بستگی دارد لوس می‌شود، پس توضیح نمی‌دهم تا بامزه باقی بمانم. راستش حتی خودِ پروژه را هم شروع نکرده‌ام. یعنی هیچ پروداکت‌ای –به ایرانی چه می‌شود؟– تولید نکرده‌ام. فقط خرید هایش را کرده‌ام. زیرا که من آدمِ مصرفی، کسشر و پول خرج کنی هستم و تمام فکر‌ ام در حاشیه است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دوستم به من کارت تخفیف سینما داده است. و من نمی‌دانم با که به سینما بروم. و نمی‌دانم اصلاً چه فیلمی بروم. من سینما دوست دارم. همه سینما دوست دارند. حتی آن‌هایی که سینما دوست ندارند هم سینما دوست دارند. می‌خواهم خودش را به سینما دعوت کنم. اما او دخترِ زردی است و از این فیلم های کسشر دوست دارد که یک پسر خوشگل تویش است که هیچی ندارد در زندگی –مثلِ من– بعد می‌رود توی یک ساندویچی کار پیدا می‌کند تا زندگی‌اش را بگذراند، مادر پدر اش مرده‌اند و عنکبوت نیشش زده و تبدیل به اسپایدرمن شده است –مثل من– و عاشق یک دختری می‌شود ولی چون دست و پا چلفتی است –مثل من– دختره آدم حسابش نمی‌کند –مثل من–. از این فیلم ها. یا از آن فیلم هایی که یک دختری که هیچی ندارد –مثل من– عاشق دوست پسرِ یک دختری می‌شود ولی آن دختره که آن یکی دختره عاشق دوست پسرش شده است با دوست پسرش بهم می‌زند و آن دو تا –یعنی آن یکی دختره که عاشق دوست پسرش شده و خودِ دوست پسرش– را با هم دوست می‌کند. دوست پسره هم این وسط هیچی نمی‌گوید –مثلِ من– زیرا که برای نویسنده سخت است حتماً –مثل من– احساس می‌کنم اگر یک بار دیگر بگویم مثل من مرز های بی مزگی را رد می‌کنم و می‌رسم به عوارضی هاهاهاهاها.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من دوست دارم بروم فیلم گودزیلا را ببینم زیرا که این فیلم کسشر نیست و ممکن است برای هر انسانی اتفاق بی‌افتد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/5862957414370193177/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/01/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5862957414370193177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5862957414370193177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2014/01/blog-post.html' title='مادرم می‌گوید دو بار که به رویتان می‌خندم فکر می‌کنید چه خبر است. می‌گوید خاک بر سرتان'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-5028515369236466019</id><published>2013-10-31T12:03:00.001-07:00</published><updated>2013-10-31T12:03:05.588-07:00</updated><title type='text'>دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز داشتم برای خودم و برای رضای خدا هم که شده در خیابان راه می‌رفتم و به آینده و بچه دار شدن فکر می‌کردم. داشتم اکچولی به بچه ندار شدن فکر می‌کردم. می‌گفتم که ای بابا انسان که نباید بچه دار شود. انسان باید مسافرت کند. راستش من خیلی با مسافرت حال می‌کنم. اما خیلی مسافرت نمی‌روم. دلیل‌ام این است که پول ندارم. اما مسافرت که پول نمی‌خواهد. مسافرت تخم می‌خواهد. من در سفر بسیار آدم اوپنی می‌شوم. با کوچک ترین انسانی –حتی انسان های سه سانتی– که به طرفم می‌آید شروع به صحبت کردن می‌کنم. بسکه جهان وطن هستم من. اما وقتی در مسافرت نیستم. عن هستم. یعنی عن هم آن ور تر. یک روز که در خیابان راه می‌رفتم چند تا عن از کنارم رد شدند و یکی از آن عن ها به دوستش من را یواشکی با انگشت نشان داد و گفت اوه اوه این عنه رو. بعد پیچیدند و وارد استارباکس شدند. من هم سرم را انداختم پایین و افسوس خوردم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد از این‌که از فکر بچه ندار شدن آمدم بیران داخل یک سری فکر های بد شدم. که دوست دارم برای شما تعریف کنم. یعنی می‌دانید، خیلی هم بد نیست. توی ایستگاه اتوبوس که منتظر بودم به این فکر می‌کردم که آن دختره که آن‌جاست روی کوله پشتی‌اش یک دانه از این گل سینه ها زده است. از این هایی که نمی‌دانم اسمش چیست. گرد است. پیکسل. چه می‌دانم حالا چه. به هر حال از آن ها. آرت ورک دارک ساید آف د مون بود. یعنی دیگه مثلاً کستِ خوار پینک فلوید باید می‌بوده باشد آن دختر. کنار آن هم آن زبانِ رولینگ ستونز –استونز– بود. کنار رولینگ استون هم آرمِ شماعی زاده بود که با یک افکت خاصی روشن خاموش می‌شد. بعد من –چون جوانِ خام و کله پوکی‌ هستم– با خود فکر کردم که آه این دختر، دخترِ آرزو هایم است. حتی قیافه‌اش را هم ندیده بودم. اما خب دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم –هاها تیتر این پست اکچولی یکی از جمله های این پست هم است. البته این یک تیکه را از فامیلی گای یاد گرفته‌ام. آن‌جایی که پیتر رفته است سینما و اسم فیلم «عزیزم من کوک نیستم» است و بعد بازیگر که آلِن دِلون است یکهو وسط فیلم می‌گوید عزیزم من کوک نیستم، بعد پیتر می‌خندد. من هم می‌خندم. شما هم می‌خندید. همه می‌خندند به غیر از آن هایی که در بیمارستان هستند و دارند می‌میرند.– . بله. گفتم که اوه اوه من عاشق شده ام. یک آقایی هم آن‌جا بود که چیزی نمی‌گفت. آن آقاهه احتمالاً داشت به این فکر می‌کرد که الآن کار های شرکت بهم ریخته است و باید خودش را در این ترافیک هرچه زودتر به شرکت برساند و کار ها را راست و ریست کند تا آقای احمدزاده که از ژاپن فردا می‌آید همه چیز بیستِ بیست باشد. اما من تمام فکرم بر روی دخترِ مردم بود. ولی می‌دانید؟ من فکر ام پاک است. یعنی از این لش و لوش ها نیستم که همش به فکر بدن مدن و پستان مستان باشند. من به زیبایی های درونی می‌اندیشم، به چرخ و فلک، به سینما و چس فیل، به چیزبرگر و نوشابه می‌اندیشم. به نشستن زیر رنگین کمان می‌اندیشم. راستش من فقط به کُس می‌اندیشم. نه شوخی کردم. همان به گل مُل می‌اندیشم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دیدم که اتوبوس پنج دقیقه دیگر می‌آید. باید کاری می‌کردم. نمی‌شود که این‌همه دختر های آرزو در ایستگاهای اتوبوس و قطار از دست بروند. برای همین تصمیم گرفتم بروم سمت سطل آشغال تا پاکتِ نوشابه ام –هاهاها پاکتِ نوشابه– &amp;nbsp;را داخلش بی‌اندازم. با این کار در حقیقت دو حرکت زده بودم. هم آشغال را دور ریخته بودم و به محیط زیست کمک کرده بودم و هم خودم را به دخترِ آرزو ها نزدیک تر کرده بودم. کنار دستش ایستاده بودم و هی با آیپادم پینک فلوید گوش می‌کردم. سعی می‌کردم از دارک ساید آف د مون چیزی گوش ندهم که تابلو نشود. کوچک ترین نگاهی هم بهش نمی‌کردم تا &amp;nbsp;نگوید ازین اُزگل مُزگل هاست. ولی حقیقت این است که من ازین اُزگل مُزگل ها هستم اتفاقاً. اتوبوس که آمد من کارت اتوبوس‌ام را در آوردم و سوار شدم. بعد یواشکی نگاه کردم تا ببین‌ام او هم سوار می‌شود؟ دیدم که بله سوار می‌شود. اما من جلوی او بودم. باید کجا می‌نشستم تا نزدیک باشم و بتوانم مخ اش را بزنم؟ آخر من اگر نزدیک باشم فقط می توانم مخ بزنم. بعد برای این‌که کسی شک نکند رفتم ته اتوبوس. دخترک – :))))))))))) دخترک– دقیقاً همان جلوی اتوبوس نشست. بعد دیگر هیچکس شک نکرد. حتی یک خانومی آمد نشست کنارم و گفت آن دختره را دیدی آن جلو؟ خیلی بهم می‌آیید. من گفتم چه؟ کدام؟ بعد گفت آن دیگر. من خندیدم و گفتم ها ها. خانومه گفت ببند نیشت را. من هم بستم و رفتم خانه ماکارونی خوردم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز برای هالویین چند کودک آمده بودند دم خانه مان در زدند و ما در را باز کردیم، یک دختر بچه و یک دختر بچه‌ی دیگر بودند. آهنگ خواندند و بعد گفتند شکلات بدهید شکلات بدهید. بعد ما شکلات نداشتیم. گفتیم چه کنیم؟ مادرم بهشان گز هایی را که عمه‌ام تابستان پارسال سوغاتی آورده بود و کسی نمی‌خورد زیرا که گز بدمزه (کیری) است بهشان داد. تا آن‌ها آمدند بفهمند که این چه است دیگر، مادرم در را بست و ما دوباره ماکارونی خوردیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چقدر ما آدم های بدی هستیم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/5028515369236466019/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/10/blog-post_31.html#comment-form' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5028515369236466019'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/5028515369236466019'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/10/blog-post_31.html' title='دو پیکسل و یک پیکسلِ چراغان از شماعی زاده برای من بس است تا عاشق شوم'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-1289432461263796305</id><published>2013-10-27T12:57:00.001-07:00</published><updated>2013-10-27T12:57:37.008-07:00</updated><title type='text'>من دوربین ام را روشن می‌کنم.</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
با نام خدا. مادرم می‌گوید که خاک بر سر فرامرز آصف. می‌گوید که خاک برسر قهرمان دو میدانی آسیا بوده است اما ول کرده است و رفته است خوانندگی کرده است. خواننده ها خاک بر سر هستند. و قهرمان های دو خیلی شاخ هستند. ما در خانواده و فامیل نه خواننده داریم و نه قهرمان آسیا. ما نه خاک بر سر هستیم و نه شاخِ روزگار. ما عوضش دل پاک و ساده داریم. شب ها با دل خوش شام می‌خوریم و برای هم لبخد می‌زنیم. پدرم می‌گوید بچه ها، لبخند بزرگ ترین نعمت خداوند می‌باشد. خداوند اما می‌گوید خیر. خداوند می‌گوید بزرگ ترین نعمت مرغ سوخاری است. شیطان اما از آن طرف می‌گوید چه بی کلاس. کسی که دیگر مرغ نمی‌خورد. مرغ ارزان است. ما چیز های ارزان نمی‌خوریم. ما استیک می‌خوریم و خنده های شیطانی می‌کنیم. اما من می‌گویم که مرغ سوخاری هم می‌تواند چیزی برای آدم بد ها باشد. یعنی شیطان ها –شیاطینِ قدیم– هم می‌توانند مرغ سوخاری بخورند و خنده بکنند. زیرا در کارتون ها آدم بد ها –دشمنانِ امام علی و حضرت محمد– ران دسته دار گاز می‌زنند و نقشه می‌کشند تا پیامبران را از بین ببرند و زمین رای جای بدتری برای زندگی بکنند. آن‌ها نقشه می‌کشند تا انسان های پیر را از بین ببرند، نعمت های خدا را پایمال و &amp;nbsp;باهم دیگر سکس بکنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دوست پدرم برایمان یک بسته آجیل پست کرده است. وقتی پست چی بسته را آورد ما همه دور بسته جمع شده بودیم و می‌گفتیم یعنی توی این بسته چه می‌تواند باشد این موقع شب؟ مادرم می‌گفت نمی‌داند. پدرم می‌گفت امیدوارم هرچه است خیر است. خواهرم می‌گفت خداکند خواستگار نباشد. آن یکی خواهرم می‌گفت خدا کند خواستگار باشد. اما من چیزی نمی‌گفتم. زیرا من انسان با کمالات و خارج رفته‌ای هستم و می‌دانم هیچ بسته‌ای را نمی‌توان تویش را حدس زد. من به حدس اعتقادی ندارم. من به علم و واقعیاتِ هستی اعتقاد دارم. من به پول و دختر های زیبا اعتقاد دارم. من به لاشی گری و یللی تللی اعتقاد دارم. مادرم می‌گفت بسته را باز نکنیم، شاید تویش سر بریده باشد. ما می‌گفتیم آری آری، راست می‌گویی. چرا باید این بسته‌ که بهش می‌خورد تویش آجیل باشد را باز کنیم؟ بقیه جواب می‌دادند نباید باز کنیم. برای همین بسته را باز نکرده انداختیم دور.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
هاهاها خالی بستم. راستش از اولش می‌دانستیم توی بسته چه است. زیرا که دوست پدرم گفته بود که برایتان آجیل پست کرده&amp;nbsp;‌ام بعد مادرم پشت تلفن گفته بود که ای وای تورو خدا این کار ها چه است که شما می‌کنید. شما خودتان آجیل اید. شکلاتین شکلاتین. عسلین یا که شیرینی، که به دل انقدر می‌شینید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
خلاصه این ها را گفتم که در ادامه بگویم این روز ها آن‌قدر آجیل خورده‌ام که همه جایم جوش زده و به خارش افتاده‌ام. خایه هایم را هی می‌خارانم. پشت گوشم را هی می‌خارانم. این‌جای سرم هم هی می‌خارانم. ببخشید که از کلمه‌ی خایه استفاده کردم. یک جوش گنده هم روی دماغم زده‌ام. برای همین دیگر نمی‌توانم به پارتی و عشق و حال بروم و دوپس دوپس کنم. باید بشینم خانه و کتاب بخوانم. البته من خودم این را به آن ترجیح می‌دهم. کلاً من فکر می‌کنم که هیچ کس دوست ندارد با کسی که روی دماغش جوش زده است کوچک ترین سکسی بکند. زیرا انسان ها فکر می‌کنند کسانی که روی دماغشان جوش زده است حتماً آن‌جایشان هم جوش زده است. و آن‌جای جوش زده چندش آور است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اَه. چقدر راجع به این مسایل –هاهاهاها مسایِل– حرف زدم. حالا بیایید کمی راجع به گل صحبت کنیم. به نظر من گل ها چیز های زیبایی هستند و آدم باید چیز های زیبا را توی کونش بکند. یعنی چون کون زشت است، باید زشتی را با زیبایی از بین برد و کون را به گلستان تبدیل کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چند وقت پیش ها یک قایق خریده بودم و داشتم به سمت اسپانیا شنا می‌کردم. قایق را یادم رفته بود با خودم بیارم. تو راه یک خانم زیبایی با قایق اش آمد گفت کجا میروی؟ گفتم والنسیا. خانمه گفت اااا من هم دارم می‌روم آن‌جا. گفت که بپر بالا برسانمت. من گفتم مزاحم نمی‌شوم. او گفت نه چه مزاحمتی، شما مراحمی. من گفتم چه پستان های زیبایی. خانمه پیاده‌ام کرد. معذرت خواهی کردم. دوباره سوارم کرد. گفتم چه قایق زیبایی. گفت قابلی ندارد. قایق را ازش گرفتم، پیاده‌اش کردم و گازش را گرفتم رفتم برای خودم بارسلونا. گفتم یکهو ممکن است بروم والنسیا چشمم به چشم این خانمه بی‌افتد یک وقت زشت است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/1289432461263796305/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/10/blog-post_27.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1289432461263796305'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1289432461263796305'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/10/blog-post_27.html' title='من دوربین ام را روشن می‌کنم.'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-4734694656162318386</id><published>2013-10-01T10:46:00.000-07:00</published><updated>2013-10-01T10:46:43.825-07:00</updated><title type='text'>می‌توانی یک کاری برایم بکنی؟ می‌توانی بگذاری من بروم؟ یا بزنم تو دهنت</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بگذارید بروم دستانم را بشورویم و بیایم برایتان تعریف کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
راستش می‌دانید، من خیلی به بهداشت اهمیت می‌دهم. همان‌طور که اصلاً به پول اهمیت نمی‌دهم. یعنی یک مسئله‌ی خیلی روشنی که هست این است که هرچه شما به پول کمتر اهمیت دهید بیشتر به بهداشت اهمیت می‌دهید. و این دقیقاً مصداق بارز من است. من که خداوکیلی‌اش اصلاً به پول اهمیت نمی‌دهم. فقط بهداشت. آنلی کلینینگ اند کلینیک و آمپول زنی. آدم های پولدار را دیده‌اید؟ چقد همه شان کثیف هستند؟ بخاطر همین اصلِ «هرچه کمتر به پول اهمیت دهید بیشتر به بهداشت اهمیت داده‌اید» است. من که هرچه انسان پولدار در عمرم دیده‌ام کثیف بوده‌اند. اما در عوض‌اش هرچه انسان فقیر دیده‌ام بسیار تمیز، مرتب و خوشگل بوده است. به همین خاطر من هرموقع پی‌پی می‌کنم دست هایم را دو بار می‌شورانم. یک بار برای این‌که تمیز شوم و یک بار هم برای این‌که پولدار نشوم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بالاخره کس و کون‌ام را –واقعاً برای بی ادبی و استفاده از این کلمات زشت از شما خوانندگان محترم عذر می‌خواهم و آرزو دارم چشم پوشی فرمائید.– جمع کردم و بردم خودم را در کلاس رارندگی –هاهاهاهاهاهاهاها بامزه– ثبت نام کردم. پدرم هم چنان با خایه هایش بازی می‌کند و هیچ فکر گواهینامه‌اش نیست. به نظر من که گواهینامه خیلی مهم است. با گواهینامه می‌توانید دوستانتان را از زندان در بی‌آورید. یا این‌که دوستانتان را تا زندان برسانید. البته برای این‌ کار به ماشین نیز نیاز است. ما در خانواده مان ماشین نداریم. من دوست دارم ماشین داشته باشم. همه دوست دارن ماشین داشته باشن. همه ماشین دارند. اما من ندارم. پدرم هم ندارد. مادرم هم ندارد. ما فقیر هستیم. ما شب ها نماز می‌خوانیم. خدا می‌گوید قرار است به ما پول بدهد. اما خدا به ما پول نمی‌دهد. خدا می‌گوید شما برای پول نماز می‌خوانید. ما می‌گوییم نه خدا، ما برای پول نماز نمی‌خوانیم. ما برای خودت نماز می‌خوانیم. خدا می‌گوید باشد، حالا یه چهار رکعت دیگر بخوان تا فکر هایم را بکنم. ما می‌گوییم چشم. از اتاق می‌رویم بیرون. در را می‌بندیم. خدا منشی‌اش را صدا می‌کند. منشی می‌رود تو اتاق. در را می‌بندد. خدا و منشی سکس می‌کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نه، حالا خارج از شوخی و داخلِ جدی باید بگویم که من ماشین دوست دارم. پول هم اکچولی دوست دارم و از این‌جا می‌توانید بفهمید که اول این پست برایتان خالی بستم که من به بهداشت اهمیت می‌دهم. راستش من از ماشین پاشین سر در نمی‌آورم. فقط می‌دانم بنز خوب است و پیکان بد است. دایی من یک پیکان داشت که باهایش مسافر کشی می‌کرد. خیلی سال. بعد یک روز ماشین اش آتش گرفت، و دایی‌ام کمی در آتش سوخت. ماشین را انداختند دور. ما رفتیم بیمارستان در صورتی که من به شخصه تخمم هم نبود. اما بعد تصمیم گرفتیم –ما و بقیه‌ی فامیل– که پول هایمان را بگذاریم روی هم و برای دایی‌ام یک پراید بخریم. زیرا که دایی‌ام هم مانند خودمان فقیر بود. و هست هنوز هم البته. اما ما چی؟ ما همش پیشرفت کردیم، همش پیشرفت. رفتیم دانشگاه. آمدیم بیران. کار پیدا کردیم. اصلاً شرکت زدیم برای خودمان و شروع کردیم به پول پارو کردن. نه دیگر، داستان دایی‌ام همین است. احتمالاً همچنان همان پراید را دارد و همچنان انسان ها را از این‌جا به آن‌جا می‌برد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ولی چیز را می‌گفتم، ماشین. آری. باید ماشین بخرم تا بتوانم باهایش دختر بازی کنم. زیرا که من خیلی آدم دختر بازی‌ای هستم و دوپس دوپس.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
قرار شده است اگر ماشین بخرم اولین کاری که باهایش بکنم این است که تا ایرلند را برانم و بروم خانه‌ی خاله‌ام این‌ها و از آن‌جا چند بسته قرمه سبزی بیاورم برای مادرم. زیرا که چند روز پیش ها که حوصله‌ام سر رفته بود یکهو هوس قرمه سبزی کردم و به مادرم گفتم مادر آیا امکان اش است که یک روز ما قرمه سبزی بخوریم؟ مادر گفت پسرم. پسر خوبم. بیا این‌جا بشین، کارت دارم. من رفتم کنار مادرم نشستم. مادرم دیگر پیر شده بود. چروک های صورت‌اش آویزان شده بود. موهایش یک دست سفید شده بود. دندان هایش هم ریخته بود. راستش موهایش هم ریخته بود. دست هایش می‌لرزید و سرفه می‌کرد. نفس‌اش بالا نمی‌آمد. چشم هایش نمی‌دید و گوش هایش نمی‌شنوید. به سختی گفت که پسرم. اِه اِه اِه. اوه اوه اوه، اَه اَه آه. آه پسرم، آه. ما سبزی قرمه نداریم. نمی‌توانیم قرمه سبزی درست کنیم. ما هیچ چیز دیگر نمی‌توانیم درست کنیم. ما باید بمیریم. من گفتم نه مادر. این چنین نیست. من ماشین بخرم خودم می‌روم و از خارج برایت سبزی قرمه می‌آورم. (کله‌ای که بوی قرمه سبزی می‌دهد و هوس کردن قرمه سبزی، نبوغ نویسنده‌ی شاخِ این وبلاگ.)&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا راستش همین دیگر. چه خبر است، هر روز هر روز که نمی‌شود. لپ کلام این‌که پول لازم هستم. از آن طرف هم باید خرج تحصیل‌ام را در بیاورم که بسیار گران است. کمرمان شکسته است در این گرانی. از یک طرف دیگر هر شب مهمانی هر شب عشق و حال هر شب رستوران. هرشب خارج. هر شب مسافرت. بس است دیگر بس است. مُردیم از عشق و حال.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/4734694656162318386/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/10/blog-post.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4734694656162318386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4734694656162318386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/10/blog-post.html' title='می‌توانی یک کاری برایم بکنی؟ می‌توانی بگذاری من بروم؟ یا بزنم تو دهنت'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-9182290016457350931</id><published>2013-09-20T15:02:00.000-07:00</published><updated>2013-09-20T15:02:29.749-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
راستش می‌خواستم برایتان سلام عرض کنم و این‌که چرا من یک ماهی است که چیزی نمی‌نویسم. راستش این‌که عشق و حال سنگین است. برای همین. برای همین کسی که عشق و حال اش سنگین است نمی‌آید وبلاگ بنویسد. در حقیقت وبلاگ به کیرش است. نمی‌دانم که آیا درست است که کسی در وبلاگ شخی‌اش –خیلی شخصی‌اش– کلمه‌ی «کیر» را بکار ببرد یا خیر. اما. اما واقعا عذر می‌خواهم. یعنی می‌دانید. این‌جا وبلاگ شخصی است و من دوست ندارم حرف های بد بزنم. شاید قبلاً ها گوزی چسی چیزی می‌گفتم. اما دیگر نه کیر که. به نظر من که خیلی زشت است. یعنی می‌دانید. آدم نمی‌آید که یکهو وسط یک حرف بسیار مهم بگوید کیر. چون که، چون که مشخص است، زشت است. و ما انسان های خوب کار های زشت نمی‌کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
ولش کنید اصلاً. شاید ممکن است من الان یا هم اکنون خیلی روی فُرم نباشم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
پسررررر چه شلیل خوش مزه‌ای.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
کوووون لقتون.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
آره&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/9182290016457350931/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/09/blog-post.html#comment-form' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/9182290016457350931'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/9182290016457350931'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-4844689804108704853</id><published>2013-08-05T12:18:00.000-07:00</published><updated>2013-08-05T12:29:29.218-07:00</updated><title type='text'>اتفاقاً زیر بغلم هم عرق کرده است</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آدم ها بعضی هاشان خوش شانس هستند، در حد لوک خوش شانس که اصلاً نمی‌دانم چرا اسمش خوش شانس است و اسمش مثلاً قوی دل یا لوکِ کهن دل –همانند لئوناردِ کهندل، لئونارد دیکاپریو و بقیه ی لئونارد ها و مایکِلد شوماخِرد– نیست. به هر حال طبیعت انسان ها و حتی حیوانات بر دو دسته‌ی بد ها و خوب ها، ها ها شوخی کردم، نه، طبیعتشان به دو دسته‌ی بد شانس ها و خوش شانس –تخم مرغ شانس، تخم مرغی که با شانس ساخته می‌شود. به اضافه‌ی این‌که احساس می‌کنم یاورِ حرف توی حرف آوردن را استاد کرده‌ام و حالا در مرحله‌ی در آوردن عن اش هستم– تقسیم می‌شوند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من همیشه خودم را در دسته‌ی خوش شانس ها و یا حتی خر-شانس ها بسته بندی می‌کردم و می‌گذاشتم توی فریزر. و در این زمینه، مانند زمینه های دیگر هیچ گونه شکی نداشتم. و نداشته خواهد داشته بودم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا بگذارید این داستان کست و شِر خوش شانس و بد شانس را بگذارم کنار و برایتان از رئیس جمهور جدید و روحانی که از قضا میرقضا جفتشان یکی هستند بگویم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;a href=&quot;http://andketchup.blogspot.de/2013/08/the-thast.html&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;دستمال توالتِ خانگیِ&lt;/a&gt; توی اتاقم تمام شد از بس جق زدم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سیزن اول: کرمِ خواردنِ آب هویج و اگر هویج بستنی شد که چه بهتر&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نمی‌دانم تازگی ها چه کرمی است که افتاده است توی تانبانم که هی دلم آب هویج می‌خواهد و هرچه آب هویج بیشتر بخورم بیشتر دلم آب هویج می‌خواهد و هرچه کمتر باز هم بیشتر. قدیم ها و اتفاقاً همین جدید ها کرمِ خاک شیر هم داشتم و چون گفتم اتفاقاً همین جدید ها، یعنی هنوز هم این کرم را دارم. اما امروز می‌خواهیم در مورد شیر هویج، آب هویج، هویج بستی، هویج در سبد، هویج در سانشاین، هویج آن دِ بیچ و سان آو اِ بیچ صحبت کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سان آف اِ بیچ را که همه می‌شناسید، خودم هستم. اما آب هویج اصلاً یک معقوله‌ی عجیبی است. چند وقت پیش ها خوابیده بودم روی تخت –حالا رو تخت نبودما اصن، یه جای دیگه بودم– و داشتم به زندگی فکر می‌کردم که یاد دستگاه آب هویج گیریِ کیری مان در ایران افتادم. داشتم به این فکر می‌کردم چطور باید از آن همه وسیله‌ای که ما داشتیم، آن آب هویج گیریِ کیری فقط بماند، حتی پتوی طرح گاوِ من که رویش خال خال های پوست گاو دارد را هم ما با خودمان از آن ور دنیا آوردیم این‌ور دنیا. ولی یک آب هویج گیری کیری را نمیشد آورد. به هر حال هرچه بود حالا ما آب هویج گیری، چه کیری و چه غیر کیری نداریم، نه توی کابینت، نه تو کُمُد، نه تو انباری و نه تو هیچ کجا، هیچ کجا دیگر ما یک آب هویج گیری –حتی کیری– نداریم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
این شد که به فکر افتادم تا وقتی می‌روم بیران حتماً چشمم دنبال یک آب هویج گیری –دنباله ندارد دیگر– بگردد و ببینم اصلاً این دستگاه را با چه حدود قیمتی می‌توان یافت. که اتفاقاً مخصوصاً یک روز راهم را انداختم در یک مسیری که حتماً چشمم به یک آب هویج گیریِ غیرِ کیری بی‌افتد و خب چشمم هم افتاد و قیمت اش خیلی گران نبود. اما همان گران نبود را هم نمی‌توانستم آن موقع بخرم. زیرا که پول مول نداشته ام. و فعلاً ها هم نخواهم داشته‌ام. برای همین تصمیم گرفتم تا برای تولد ام یک آب هویچ گیری آرزو کنم. بعد از آب هویج گیری تصمیم گرفتم بروم ببینم اصلاً یک کیلو هویج چند است. نمی‌دانم که چرا نمی‌دانستم هویج باید کیلویی چند باشد. زیرا برای هرکه که تعریف کردم –زیرا من برای همه تعریف می‌کنم که به دنبال قیمت یک کیلو آب هویج بوده‌ام– تعجب کرده. انگار که قیمت هویج مثلاً یک چیزی تو مایه های حل کردن پازل روبیک است و همه باید آن را بدانند. –این‌جا نویسنده به قابلیت های شاخ اش اشاره می‌کند و طوری وانمود می کند که انگار هیچ نیست. اما واقعاً هیچ است، زیرا که خود نویسنده روبیک های چهار در چهار هم دیده است. پس بهتر است گُه –ببخشید– نخورد.– در ادامه اگر هنوز بحث اصلی را فراموش نکرده‌اید باید بگویم که یک کیلو هویج هم زیاد گران نبود. اما هنوز هیچ کس نمی‌داند که یک کیلو هویج چند لیوان آب هویج می‌دهد.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سیزن دوم: بلیط قطار، سالانه و ماهانه تو کونِمانه&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ما از همین اول بدانید که ماشین پاشین نداریم. نه خودمان، نه بابامان نه مامانمان و نه آبجی هامان که هنوز احتمالاً دوازده سیزده سالشان است. آدم هایی هم که ماشین پاشین ندارند باید با قطار مطار و اتوبوس موتوبوس این‌ور آن‌ور بروند. حمل و نقل عمومی هم در خارج –حداقل در خارجی که ما تویش هستیم– بسیار گران است. برای همین هم ما برای آن که از بارِ قیمتِ سنگینِ کیریِ – :)))))– بلیطِ قطار مطار و اتوبوس موتوبوس بکاهیم می‌رویم و کارت سالانه‌ی قطار مطار و اتوبوس موتوبوس می‌خریم. زیرا که با این کار قیمت ها ارزان، دشت ها سبز و آسمان ها آبی می‌شوند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حال من نمی‌دانم با این کارتِ قطارم چه کونی داده بودم که بعد از شش ماه، رنگ نوشته هایش رفته بود و دیگر قابل خواندن همی نبودمی. برای همین پدرم این کارتِ مَرا دیده بود و هی توی کونمان می‌کرد که بِرُو و کارتت را عوض کن. می‌گفت که اگر یک بار مامورِ کنترل بلیط ها بیاید و ماموریت اش را انجام دهد آن وقت باید هزینه‌ی سنگینی را بپردازی. پدرم آن موقع که با من صحبت می‌کرد واقعاً از فعل «بپردازی» استفاده کرد و این ساخته‌ی ذهنِ خلاق من نیست. ما هم تخممان نبود که پدرمان به ما چه می‌گوید. می‌خوابیدیم توی اتاقمان و تخم هایمان را پهن می‌کردیم روی تختمان و می‌خاراندیمشان. خودمان هم که عقل پقل درست حسابی نداشتیم تا به فکرِ خودمان و اموالِ خانوادمان باشیم. زیرا که من از آن فرزند هایی هستم که پولِ خانوادشان را به باد می‌دهند. از آن فرزند های لاشی پاشی‌ای که باعث سر افکندگی پدر مادرشان می‌شوند. از آن فرزندانی که خاری هستند از خار های جهنم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سیزن سوم: حالا اسمم نذاشتم واسه این سیزن نذاشتم، اول برم بشاشم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آقا خارج بدجور گرم است. یعنی طوری که به قولِ لات های بی سر و پا –و نه با شخصیت های با سر و پا– کونمون پارَس. ببخشید که اینطور صحبت می‌کنم. اما همین است که است. حال یک مسئله‌ی دیگر این است که سوای این آب هویج گیری های کیری، یک هوای شرجیِ کیری هم شده است که انسان ها نوچ می‌شوند و به قولی بِهَم می‌چسبند. حالا یک چیز خیلی کیری تر –هرکس بتواند بگوید در این پست چند بار صفت «کیری» بکار رفته خیلی ما باهاش حال می‌کنیم– &amp;nbsp;دیگر –دیگرِ دیگر– این است که خانه ها کولر ندارند و انسان ها واقعاً در خانه کانشان پاره می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یک روز که در این هوای گرم روی تخت خوابیده بودم –این بار را واقعاً روی تخت خوابیده بودم– و داشتم مثل همیشه به زندگی فکر می‌کردم باز فکرم به سمت آب هویج رفت. حس می‌کردم اگر یک لیوان آب هویج با یخ داشته باشم می‌توانم اسمم را به عنوان خوش بخت ترین انسان روی زمین توی کتاب «خوش بخت ترین آدم های روی زمین» ثبت کنم و برنده‌ی یک میلیان دالار بشوم. این شد که تصمیم گرفتم تا خودم را به یک کافه‌ای رستورانی، سگی، گربه‌ای برسانم تا بتوانم یک لیوان آب هویج بریزانم توی شکم ام. بعد از این تصمیم از روی تخت شیرجه زدم روی میز کامپیوتر و میز کامپیوتر شکست و خورده چوب ها رفت توی پایم و پاهایم تماماً خونین و مالین شد و من بگا رفتم. نه شوخی می‌کنم. پاهایم مثل روز روشن و سالم است. این شد که شیرجه زدم روی موبایلم و موبایلم را خارد کردم. هاها این بار هم شوخی کردم. موبایلم هم سالم است. این شد که رفتم سراغ موبایلم و کانتکت لیست هایم را بالا پایین کردم تا به یک شخص مناسب جهت آب هویج خوری بر بخورم و دعوت اش کنم یک آب هویج بخوریم. یعنی البته خودش باید پول خود اش را بدهد. اما چون ایده‌ی آب هویج خوری از من بوده است، پس او مهمان من است. یکی را –یه کیر را– پیدا کردم و گفته آیا مایل هستی به بیران برویم و یک چیزی بنوشیم؟ هیچ اشاره‌ای به آب هویج نکردم. گذاشتم ذهنش هرچه دوست دارد فکر کند، این‌طوری مردم راحت تر اوکی را می‌دهند. او گفت که اوکی است و من گفتم پس بپر برویم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سیزنِ بهش می‌خورد پایانی: بازم کلان&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حال می‌خواهم آن مقدمه‌ای را که اول برایتان چیندم –و نه چیدم– را ادامه بدهم. این‌که من خودم را در دسته‌ی خوش شانس ها و خر شانس ها و بابا تو دیگه عجب سگ شانسی هستی و به قول مادرم خوش روزی‌ای دسته بندی می‌کنم –دسته ی ده ها، صد ها هزار ها، ها ها ها ها–. این بدان معناست که خیلی روی شانسم حساب باز می‌کنم و رویش مانور می‌دهم. برای همین شال و کلاه کردم –وسط همان تابستان عنیه که گفتم– و پریدم با دوستم توی قطار تا برویم یک آب هویج بزنیم به رگ هایمان. تمام این اتفاق ها دارد در حالی می‌افتد که کارتِ قطار مطار و اتوبوس موتوبوسِ من رنگ اش رفته و غیر قابل خواندن است. یعنی خیلی غیر قابل خواندن است.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
احتمال این‌که مامور کنترل بلیط بی‌آید و بلیط مسافران را چک کند یک در هزار است. یعنی مثلاً برای منی –آب منی– که هر روز سوار اتوبوس و قطار می‌شوم در طول سال ممکن است فقط سه و یا چهار بار با آن ماموری بر بخورم. و هر بار که برخورد کرده‌ام کارت ام را در آورده‌ام و کوبانده ام توی صَک و صورتشان.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
راستش من واقعاً جدای لاشی بودنم آدم اهل قانونی هستم، اما نمی‌دانم چرا تعویض این کارتِ کیری –آب هویج گیری کیری– را پشت گوش انداخته بودم.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نشسته بودیم و با دوستم در مورد دوست دختر اش صحبت می‌کردیم. این‌که چه سینه هایی دارد و چه خوشگل است و هات بودن را گذاشته است توی جیب اش. یعنی راستش من صحبتی نمی‌کردم. او این‌ها را می‌گفت و من در دل‌ام نماز می‌خواندم و از خدا طلب بخشش می‌کرد. اصلاً چرا یک پسر باید برای دوست اش از آن‌جای دوست دختر اش تعریف کند؟ آن هم توی قطار که خانواده نه تنها رد می‌شود، بلکه اتفاقاً می‌آید می‌نشیند صندلی کناری. یعنی اگر رد شوند ممکن است یکی دو کلمه از حرف هایتان را بشنوند. اما اگر در صندلی کناری باشند همه چیز را می‌شنوند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در همین بحث های شهوانی بودیم که یکهو مامور های کنترل شیشه ها را شکستند و از پنجره ریختند توی قطار، یکی دو عدد گاز اشکاور هم انداختند تا من فرار نکنم. بعد پریدند یک گلوله هم برای محکم کاری زدند توی زانوی سمت راستم تا دیگر نتوانم راه بروم. گاز های اشکاور همین‌طور اشک ها را می‌آورد و ما می‌گفتیم بس است دیگر، جا نداریم، همه‌ی کابینت ها پر شده، این اشک ها را کجا بذاریم؟ گاز ها هم می‌گفتند بذار دیگر، یک جا بذار حالا، وانت پایین منتظر است. نه شوخی کردم. وانتی در کار نبود. همین طور که از پایم داشت خون می‌ریخت، پلیس دست کرد توی جیب اش و یک برگ جریمه نوشت و داد بهم. و بعد دوبار شیشه های قطار را چسباندند و رفتند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
از خانواده‌ای که کنارمان بود هم یک نفر کشته شد، همان که همه‌ی حرفایمان را شنیده بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آب هویج را هم راستش بعدش رفتیم خوردیم. گران ترین آب هویجی که یک انسان روی کره‌ی زمین می‌تواند بخورد. منظور را که می‌دانید چیست؟ یعنی مثلاً جریمه‌ی قطار را هم پای آب هویج حساب کردم، از بس که بامزه ام.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/4844689804108704853/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/08/blog-post.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4844689804108704853'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4844689804108704853'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/08/blog-post.html' title='اتفاقاً زیر بغلم هم عرق کرده است'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-4596367654963535517</id><published>2013-07-24T03:54:00.000-07:00</published><updated>2013-07-24T03:54:16.078-07:00</updated><title type='text'>در این هستی گذرا مدفون شو</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من قرار است در این پست شاید یکی دو تا «گائیدن» بنویسم. پس اگر از گائیدن مائیدن خوشتان نمی‌آید ممکن است این نوشته برای شما؟ مَباشد. گرچه من خودم طرفدار گل هستم و اتفاقاً بکگراند موبایلم گل های صورتیِ چرکِ خیلی شیک است و هر دفعه از ترس این‌که دیگران من را مسخره نکنن سریع موبایلم را میگیرم کنارم و یواشکی قفلش را باز می‌کنم، جوری که جز خودم کسی بکگراندم را نبیند. به نظر من گل زیبا است خداییش، و –دوباره– به نظرم گل روی صفحه‌ی موبایل به عنوان بکگراند از باسن یا سینه‌ی خانم ها بهتر و زیبا تر است. اصلاً جدای زیبایی بحث نماز هم هست، ما توی این موبایل نماز می‌خوانیم، جای این کار ها نیست. یک بار آن اوایل که موبایل خریده بودم با خودم کلنجار رفتم و گفتم تو مَردی یالا این عکس –کدوم عکس؟ عکسِ لختی پتیِ یک خانوم بازیگر که به علت جنده نشدن ایشان نامی ازشان برده نمی‌شود– را بی انداز روی صفحه‌ی موبایلت. اما هر بار که موبایل را روشن می‌کردم خجل زده می‌شدم. پس آن بود اولین و آخرین زنِ نیمه برهنه روی تمام بکگراند های زندگیم. –جمله معنی دار بود. معناگرایی به عبارتی&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا اول گفتم قرار است گائیدن مائیدن راه بی‌اندازم این وسط. پس برای این‌که زر نزده باشم باید بگویم چند روزیست &amp;nbsp;هوا از بس که گرم است مارا گائیده. ملت با شرت و پرت می‌ریزند در خیابان و من به عنوان یک آریایی نمی‌توانم چنین کاری کنم. زیرا موهای پایم به پهنای کوه دماوند است. اگر همین‌طور شلوارک بپوشم ممکن است مردم در خیابان وحشت کنند و بگویند در باغ وحش را که باز گذاشته که –آن که‌ اول به معنی «کی» بود و این که دوم به معنی «چیز، معنی اش را نمی‌دانم» است– این گوریل فرار کرده. و من چون خیلی دلم می‌خواست با شلوارک به خیابان بروم –حالا انگار چه هست– دیروز پریروز ها پریدم توی وانِ حمام و با ریش تراشی که مشترکاً من و پدرم باهایش هم پشم هایمان را می‌زنیم و هم ریش هایمان –یعنی مثلاً آن ریش تراش را پدرم امروز می‌مالد به آنجایش تا موهای آن‌جایش را بزند و من فردایش ریش تراش را می‌مالم به صورتم– موهای پایم را زدم و حاصل دو پای –پای سیب– شکل پای مرغ نصیب‌ام شد. بعد از این‌که دیگر مویی روی پایم نبود –البته بود ها، کوتاهشان کرده بودم– رفتم جلوی آینه و این‌ور آن‌ور کردم تا پاهایم را نگاه کنم. بعد فهمیدم حالا با یک مشکل بزرگ تر روبرو هستم و آن این است که پاهایم به لاغری چوب کبریت است. به طوری که هرکس نگاه کند سریعاً حداقل یک عوقِ کوچکی یواشکی تو دستمال کاغذی می‌زند. اما دیگر کاری از من بر نمی‌آمد. سریعاً بعد از آن زنگ زدم به یکی از دوست هایم –دوست های دخترم، زیرا که رویم نمی‌شود جلوی پسر ها با خیال راحت توی قفسه ها و مغازه های مختلف بگردم و این و آن را پرو کنم. جلوی پسر ها باید خودم را کول جلوه بدهم و بگویم برایم مهم نیست، هرچی پوشیدم پوشیدم. اما این نیست، برایم مهم است– و رفتیم یک شلوارکِ نایس خریدیم. همان جا هم توی مغازه برچسب مرچسب های شلوارک را کندم و شلوارک را پایم کردم و از مغازه زدیم بیران –لازم به ذکر است که پولش را هم دادیم، زیرا که اگر پول چیزی را ندهید و همین‌جور همانند گاو سرتان را بی‌اندازید و از مغازه بی‌آیید بیران کارتان دزدی نام می‌گیرد، و دزد ها جایشان در زندان است، و در زندان به شما غذای بد می‌دهند و پوستر زن های زیبا تا بچسبانید به دیوار سلولتان.–. بعدش هم رفتیم بستنی خوردیم و من هی یواشکی به پاهایم نگاه می‌کردم و کیف می‌کردم و به روی خودم نمی‌آوردم. آخر می‌دانید که زشت است اگر آدم چیزی را به روی خودش بیاورد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/4596367654963535517/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/07/blog-post_24.html#comment-form' title='14 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4596367654963535517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/4596367654963535517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/07/blog-post_24.html' title='در این هستی گذرا مدفون شو'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>14</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-9191396483176903117</id><published>2013-07-20T11:39:00.000-07:00</published><updated>2013-07-20T11:39:29.419-07:00</updated><title type='text'>گوشم می‌خارد</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
پسرخاله‌ام هم اکنون دیگر در کونِ ما نیست و رفته است توی کونِ خودشان. البته هم‌چنان هم در کونِ ما است. در کون بودن دو معنی می‌دهد به نظر من –زیرا که معانی کاملاً سلیقه‌ای هستند و هرکسی راجع به هر معنی یک نظر خاصی دارد– و من انتخاب خودم را کرده‌ام: انتخاب کرده‌ام برای «در کون –یا همان بی ادبانه‌ی کان– بودن» دو معنی انتخاب کنم. اولین معنی –او مای گای این آهنگی که هم اکنون دارم می‌شنوم ببخشید ها، اما مادرم را گائیده است بس که شاخ و خفن است. اووووه ماااای گااااااد. شطططططط. بایلیفقازیبازیبطلسیبازنمتسیبرز،سبیزد،شیتظط،اتوذز دس،یادزا سیرزدسیتالبذط،زردبشسواسالدیوبیظقتذدلرزیبطلرذطب.نتزینلمدتیبدنمیتظبزدظمیبنزد یبنملتدسیب لدکتیمسبرزسیتبرزسیبتمنزرسیبکزتمظیبرتن.زیشبکرلشقرژمتلزرت یظگبز&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
سیبزسریبزبلرنزمط.ول زسکیزت.ود ظسظقلدزشیبزطیفظلزب&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ذلرزسبلزطبلزطقبذز دطذد بلغتشسیتندبثشبت،الشتایدنبلصشثعغلبصشلبعغثشبلعغبسی، تددثن ذیشاتدقیعغسمیزابعزه۳ض۴ف۷۸فغبشغثصهللقسدیهعظزشثن۴عغقفدلتظزسق لل۴۳۷ف۶۷ثقشخف۸۷فشصل۹۷۳غطباتل،یلغ۴۷۸ق.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اه دستم خورد و پاوز شد.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
عذر نمی‌خواهم. زیرا واقعاً چسبید. خب چه می‌گفتم؟ آه. این‌که «در کون بودن» دو معنی دارد. یک معنی‌اش این است که یعنی – جمله بندی= ۴ – یک شخصی درِ کونِ‌ شما است همش و بجای این‌که بگویند درِ کون، می‌گویند توی کون. یعنی به شما چسبیده و شما را ول نمی‌کند. دنبال کونتان راه می‌افتد می‌آید این‌ور آن‌ور و خلاصه تمام خصوصیاتی که یک کون کونک باز دارد را یک «درِ کونی» هم دارد. اما معنی دوم که خیلی هم با معنی اول فرقی ندارد این است شما فردی یا شخصی را برای توهین و یا به نشانه‌ی اعتراض به داخلِ کونتان می‌فرستید –آبویِسلی در ذهنتان–. مثال هم این‌که میگوید سامان –اوه اوه اسمو– بیاد بره تو کونم بابا. یا یک مثال دیگر این‌که می‌گویید علی بیاد بره تو کونم بابا با اون شلوارش یا مثلاً با اون قیافش و یا حتی با اون موهایش که دارد می‌ریزد. کونِ شما برای هر چیزی فضای کامل را دارد. حتی اگر سامان یا علی فیل هم داشته باشند شما می‌توانید سامان و علی به همراه جفت فیل هایشان را در عرض ده ثانیه بکنید توی کونتان.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ببخشید که این پست این‌قدر بی ادبانه شده است. به نظرم آدم باید ادب را رعایت کند وگرنه ممکن است هر لحظه شیطان های بیشتری توی جلدمان فرو روند و آن‌جایمان بگذارند.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
پسرخاله با رفتن اش حالا برایم فقط دو هفته تعطیلات از شش هفته –بله از شش هفته‌ی ناب فقط دو هفته مانده– را باقی گذاشته است و بقیه‌اش را رویش پی‌پی کرده و گذاشته همین‌جا بماند. و من دیگر نمی‌دانم با دو هفته‌ام چکار کنم. البته لازم به ذکر است نیمی از روز را کار می‌کنم و نیمی از روز باقی مانده را به این فکر می‌کنم که چکار کنم. هفته‌ی پیش عشق و حال را سنگین کردم و ریدم توی پول هایم. پس یعنی باید کاری که خرج ندارد باید بکنم. حالا که وقت دارم دیگر پول ندارم. دوست هایم همین‌طور شبانه روز به میهمانی می‌روند. همین‌طور ایوِنت های فیسبوک را شر می‌کنند و بدو بدو از این کنسرت به آن کنسرت می‌روند. از این مهمانی به آن مهمانی و از آن مهمانی به این کنسرت و از این کنسرت به این مهمانی و از این مهمانی به آن کنسرت و تا آخر همین روند ادامه دارد و من واقعاً نمی‌دانم این‌همه پول را از کجایشان می‌آورند. و من؟ من تمام مسج های توی فیسبوک و اسمس ها و واتس اپپ ها –آخر اس ام اس با واتس اپپ فرق می‌کند، می‌دانید که– را بعد از ساعت ها جواب می‌دهم و عذر می‌خواهم که نمی‌توانم یاری شان کنم. می‌گویم که کار می‌کنم و فقط سر خاراندن هم ندارم. اما حقیقت این است که وقت دارم به پهنای کوه دماوند اما فقط پول ندارم. وقت آن قدر زیاد است به طوری که توی اتاقم –تو اتاااااقم دارم از تنهایی&amp;nbsp;آتیش می‌گیرم. ای شکوفه توی این زمونه کرده (چه کرده همه رو پریشون کرده) چی بخونم جوونیم رفته صدام رفته دیگه، گل یخ توی دلم جوونه کرده– شب ها با اشیای روی میز ام صحبت می‌کنم. که بعد تصمیم گرفتم یک وبلاگ دیگر به هزاران وبلاگ دیگر بی‌افزایم. که می‌شود &lt;a href=&quot;http://andketchup.blogspot.de/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;این وبلاگ&lt;/a&gt;. یعنی الآن به اضافه‌ی این‌که توضیح دادم چه کار می‌کنم وقت هایی که بر می‌گردم به خانه، وبلاگ جدید ام را هم معرفی کردم. هوووورا&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اما درد دیگر ام این است که چندی می‌باشد که تمرکز نمی‌توانم بکنم جناب دکتر. هرچه سعی می‌کنم روی چیزها و روی کار تمرکز کنم نمی‌توانم. سریع فکر ام پرواز می‌کند و می‌رود. آری. فکر های می‌روند و من، و من هرگز به آن ها نمی‌رسم ای یار. من به یادت هستم. هرشب. هر لحظه. تو را بخاطر می‌آورم. من،&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آری من،&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من به چشمانت ایمان دارم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تو،&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
و تو.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
و تو چه آسوده گذر کردی از باغبانِ عشقم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
دیگر من را نفس کشیدن بی تو حرام است ای روشن دل.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&amp;nbsp;–ع. صهبا تابستان ۱۳۹۲ به برگِ سبزِ یار&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
پ.ن. : اگر می‌شود شعر هایم را با نام هنری «اتوبوس سوار» به اشتراک بگذارید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
راستش دیگر حوصله‌ی هیچ چیز را ندارم. هیچ چیز. دوست دارم تمام چیز ها را نصفه نیمه رها کنم. حتی نمی‌خواهم تلاش کنم. من برای این کسشر ها خیلی جوان –اوه اوه بابا جوان– هستم. اما واقعاً دیگر هیچ چیز برایم اهمیت ندارد. مانند تمام فیلم هایی که نقش اول اش دیگر هیچ چیزی برایش اهمیت ندارد. خسته هم نشده‌ام. زیرا تلاشی هم نکرده‌ام.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نمی‌دانم. واقعیت این است که من هیچ چیز نمی‌دانم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
در پایان اسم آهنگ را هم می‌نویسم. اما نه برای شما. برای خودم. که اگر بعد ها این پست را خواندم بدانم چه لامصبی بوده.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
Ludovico Einaudi - Eros&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/9191396483176903117/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/07/blog-post_20.html#comment-form' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/9191396483176903117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/9191396483176903117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/07/blog-post_20.html' title='گوشم می‌خارد'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-1826497614364277142</id><published>2013-07-02T12:40:00.003-07:00</published><updated>2013-07-03T10:57:01.823-07:00</updated><title type='text'>از بیران ضعیف از دران ارواحِ عمه‌‌تان قوی</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
راستش زندگی تعریفی ندارد. مانند مرگ که تعریفی ندارد. هیچ چیز تعریفی ندارد. حتی امام خمینی هم تعریفی ندارد. اوه اوه الآن می‌ریزند و این‌جا را فیلتر –بیشتر فیلتر– می‌کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
چندی از تابستان می‌گذرد و اما هوا هم‌چنان عنی است. چند ماهی را مشغول پیدا کردن کار بودم که در شان و اندازه‌ی من باشد. راستش من از آن‌هایی‌ام که زور بازو ندارند و برای آدم زور بازو ندار کاری هم ندار. اما قضیه این‌جا تمام نمی‌شود. شاید من جثه‌ی کوچک و نحیفی داشته باشم و آدم هایی که حس کول بودن دارند وظیفه‌ی خودشان بدانند که من را در مهمانی ها بغل کنند و از زمین بلند کنند و بگویند آه خدا تو چقدر سبک هستی و بعد اطرافیان بخنند و به کول بودن طرف افزوده و از کول بودن من کاسته شود و تهش یک لبخندی هم بزنم که در ظاهر می‌گوید هاها دیگر چه کار کنیم، لاغر هستیم، ضعیف هستیم، غذا نداریم بخوریم، فقیر هستیم. اما در درون یا به قول حرفه‌ای ها در باطن –بنجامین باطن– فحش های بد می‌دهیم. می‌گوییم ای انسان نادان، کاش به سزای اعمالت برسی. اما خدا و بقیه به درون شما کاری ندارند. به بیران شما کار دارند. و بیرانِ شما در هر لحظه دارد به دیگران لبخند می‌زند و همه چی برایِ بیرانتان کویت است و خیلی دارید با محیط اطرافتان حال میکنید. نمی‌دانم چه می‌گویم. اول این‌ها را خواستم بگویم که بگویم درست است که هیکل میکل و زور مور ندارم اما مغزی دارم به پهنای کوه دماوند. در ادامه‌ هم می‌خواستم بگویم کار برای آدم های با مغز –مثل من– همین‌طور ریخته است.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
تا این‌جا را داشته باشید. این را تا یادم نرفته بگویم که بعد از داستانِ کست و شرِ کار برایتان از بیرانِ ضعیف اما درانِ ارواحِ عمه تان قوی را شرح دهم. –هاها تیتر این پست را یک بار دیگر در متن گفتم. چه هیجان انگیز و زیرکانه. ها ها هاهاهاها&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
گوشم ضعیف شده است. یک هفته یا شاید هم چند روز پیش ها احساس کردم که گوش هایم ضعیف شده است و دیگر قادر به شنیدن اطرافیان –حتی در مواقعی که بخواهم بشنومشان– هم نیستم. این بدین معناست که از همه باید خواهش کنم که حرف هایشان را دوباره تکرار کنند و اگر باز تکرار کردند و دوباره نشنویدم الکی بگویم که اوکی. بعد اگر با تعجب بگویند اوکی؟؟؟ من سریع بگویم نو نو نو. بعد آن‌ها بگویند ایول. یا در موارد برعکس آن‌جایی که باید اوکی بدهم، نو بدهم. آخر می‌دانید. تمام دنیا منتظر اند تا من اوکی بدهم بعد کارشان را پیش ببرند. نه. راستش شوخی می‌کنم. این‌طور نیست که همه‌ی دنیا منتظر اوکیِ من باشند. فقط بعضی هایِ دنیا منتظر اوکیِ من هستند. استند. استندلی لی حوضکسکس. بگذارید از کلمه‌ی سکس هم استفاده کرده باشم تا بازدید کنندگان وبلاگم زیاد شود. سکس سکس سکس پک. موی مصنوعی، ناخن مصنوعی، شینیون. کون خاله نرگس مجری. شهوت. چگونه بکنیم. چگونه از رو بکنیم. چگونه. دانلود فیلم سیصد. تیشرتِ چاپ هخامنشی و زردتشت باهم پشت و رو.جام جهانی. روحانی. والیبال. اصغر فرهادی. استیو جابز. آهنگ جدید بروبکس. رضا صادقی. تو ای اف ام. شجریان. ساسی مانکن.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
گوشم ضعیف شده است و دیگر هیچ چیز، حتی چیز های بزرگ را هم نمی‌توانم بشنوم. برای همین برای دستگاهِ پخش موسیقیِ قابل حمل‌ام لیمیت –محدودیت. لیمیتد ادیشن= محدودیتِ نسخه. نسخه‌ی دکتر، دکترِ قلب، متاهله اینم حلقه– گذاشته ام. پیش خودم گفتم اگر مدتی با صدای آرام موسیقی گوش دهم حتماً خوب می‌شوم. چندی نگذشت که لیمیت را برداشتم و با سرعتِ خدا تا موزیک می‌رانم در اتوبوس. زیرا که ما هم‌چنان –مانند چند سالِ گذشته– ماشین نداریم و نخواهیم داشت. پس این یک بار برای همیشه.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یعنی خواستم بگویم که به زودی شنوایی‌ام را هم قرار است مانند بقیه‌ی اعضای بدنم از دست بدهم و تخمم هم نیست. &amp;nbsp;دستِ آخر قرار است تبدیل به دو چشم و دهن و یه گردو تبدیل شوم. به اضافه‌ی این که بدون آن‌که موهایم بریزد دارم کچل هم می‌شوم تا من را در مسابقه‌ی «کی خوشگل تره یا من» راه دهند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
کار جدید پیدا کرده‌ام. شاخ.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا که داستان کار جدید را گفتم می‌رسیم به بحثِ اصلی. برای آنان که هم اکنون سنگک به ما چسبیدن باید بگویم قرار است در ادامه، که یعنی همین الآن همین نوشته ها ادامه است بگویم ماها یعنی شما –ولی بگذارید بگویم شما که بیشتر حس را حس کنید– از بیران یک انسان خندان هستید و هرکه هرچه می‌گوید قبول دارید و سرتان به زیرتان است و زیرتان به رویِ سیاهتان. زیرا شما همیشه رویتان در مقابل دیگران سیاه است. دیگران همیشه حق دارند و شما همیشه حق دارید که حقتان را بدهید به دیگران. به کوچک ترین شوخی دیگران می‌خندید و توتالی یو آر رایت یو آر رایت راه می‌‌اندازید این‌جا برای ما. نظر نمی‌دهید و دعا می‌کنید دیگران نظری مشابه نظر شما را مطرح کنند و سپس از آن شخص بیشتر از بقیه حمایت کنید. رستوران مورد علاقه تان «نمی‌دانم هرچی تو بگویی» است. برایتان هم فرقی نمی‌کند چه فیلمی را با دوستانتان در سینما ببینید، زیرا شما همه چیز را دوست دارید. خلاصه شما آدمِ خاموش بیران هستید. برای همین همه شما را دوست دارند. زیرا برای کسی تهدید به حساب نمی‌آیید. شما «آها اینم هست» هستید.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اما از دران شما قهرمان داستانِ خودتان هستید. و همه چیز تحت کنترلتان است. خودتان را گول می‌زنید و می‌گویید صبور و عاقل هستید. در ذهنتان اتفاق های هیجان انگیز می‌افتد و همه چیز رنگی رنگی است. استادِ همه چیز هستید و همه چیز را از برید. سر بحثی که تویش تخصص دارید –که معمولاً در بیشتر مباحث بخاطر مطالعه‌ی بالایتان، اوه بله بله، تخصص دارید– چیزی نمی‌گویید و یواشکی به کم سوادی دیگران می‌خندید. تمام امتیازات رستوران ها را در سایت های مختلف می‌شناسید و دقیقاً می‌دانید چه رستورانی مناسب چه زمانی است. باکس آفیس سینما های دنیا را حفظید و کاملاً می‌دانید که چه فیلم هایی را باید در سینما ببینید و چه فیلم هایی حیفِ پول هستند.&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
اما این را نمی‌دانید که همه‌ی این‌ها ارواحِ عمه تان است. زیرا شما آدمِ بیران هستید. درونتان را بکنید توی کونِ خر. شما یک لوزر هستید. آری، یس، یا، وی، سی، یای، تای، چای کای مای لای، بای.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/1826497614364277142/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/07/blog-post.html#comment-form' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1826497614364277142'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/1826497614364277142'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/07/blog-post.html' title='از بیران ضعیف از دران ارواحِ عمه‌‌تان قوی'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-2947005939065839687</id><published>2013-06-02T09:36:00.002-07:00</published><updated>2013-06-02T09:43:49.351-07:00</updated><title type='text'>چند نکته در مورد انتخابات که قبل از رای دادن باید بدانید</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
با سلام، به برنامه‌ی در شهر خوش آمدید. در این برنامه قصد داریم تا برایتان از درِ شهر صحبت کنیم. از این‌که چرا کسی درِ هیچ شهری را نگذاشته و یا این‌که اگر دارد می‌گذارد پس کو؟ چرا زودتر در را نمی‌گذارد؟ راستش این صحبت ها بافت فلسفی دارد و در آخر بحث می‌توانیم به آهنگِ جنده‌ی «تصور کن» اثر جان لنون اشاره کنیم تا شما را متاقعد کنیم. اما راستش بحث را نمی‌خواستم به این کس کلکی های روشن فکرانه پیش ببرم. زیرا که تا این‌جا دنبال یک مقدمه بودم تا برنامه –این پست، نوشته، متن، بلاگ، داستان، روزنامه، مجله، چشمات آلبوم ساعت نیمکت دیوار، نمیخوام نمیخوام– را آغاز کنم. حالا که حس می‌کنم مقدمه را چیده‌ام و عن‌اش همین حالا هاست که در بیاید پس می‌روم سراغ اصل مطلب که در ادامه می‌خوانید.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
من آدم بسیار منطقی هستم و همین طور منطق دارد از صَک و صورت‌ام می‌پاچد این‌ور و آن‌ور و بوی عنِ منطق می‌دهم. یک بار با دوستان رفته بودیم بیران –رستوران مثلاً، رستورانِ گرانِ درجه یک البته– که ناگهان دوستم به من اشاره کرد که این ها چیست از گوشه های چشم‌ ات دارد می‌ریزد؟ و من هم با کمال خونسردی جواب دادم که منطق اضافی است که دارد می‌زند بیران. –این‌هم نکته‌ی خنده دار این پست برای خنده پسندان این مرز و بوم&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا خلاصه یعنی خوار منطق را در آورده‌ام اما هم اکنون که فکر می‌کنم می‌بینم چیزی را که می‌خواستم برایتان تعریف کنم سر سوزنی به منطق ربط ندارد و اتفاقاً شاید خیلی بی منطق باشد و این‌که خوب می‌کنم که بی منطق باشم اصلاً. که چه؟&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
صبر کنید، صبر کنید حواسم را جمع کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
می‌خواهم برایتان از یک مرض جدید ام رو نمایی کنم. دست آورد خودم در سال دو هزار و سیزده میلادی می‌باشد. تازگی ها از این هایی شده‌ام که تا پول خرج نکنند کرمشان نمی‌خوابد و همیشه کرم خرید یک چیزی را دارند. مهم نیست چه باشد. بسته به قیمت شان من را خوش‌حال می‌کنند. از خرید اپلیکیشن های چند سنتی برای موبایلم –بابا سنت، بابا خارج، بابا اپلیکیشن، بابا اسمارتفون، بابا کسکش، بابا بیا عنمو بخورم. وا چه بی تربیت شده‌ام– که شادی را برایم به مدت ده الی پانزده دقیقه به ارمغان می‌آورند گرفته تا خرید اسباب بازی های کوچک یا رفتن به رستوران های گران و یا خرید لباس و کلاً هر چیزی که بشود خرید. خیلی باحال هم است اکشولی این مرض. و مطمئن هم هستم اگر در گوگل سرچ کنم می‌توانم برای این مرض یک نام مشخص پیدا کنم که صد ها نفر از آن رنج می‌برند و اشک می‌ریزند، خودشان را می‌زنند به دیوار و می‌گویند تو رو خدا کمک کنید ما خوار همه پول هایمان را به گا داده‌ایم و از این دسته حرفا که لوزر ها بهم می‌زنند. اما من فعلاً اوکی –بله اوکلی – هستم و دارم حالم را می‌برم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
آها، حالا فکر می‌کنم ربط منطق را به این قضیه پیدا کردم. چند وقت پیش ها کرم خرید کتاب خوان الکترونیک –کیندل میندل این‌ها– افتاده بود به تانبانم که اوه اوه اگر کتاب خوان بگیرم حتماً کلی کتاب خوان می‌شوم و وای چه خوب است و این‌ها. تا این‌که بالاخره با قدرت هرچه تمام تر یک کتاب خوان خریدم و بدو بدو نشستم به کتاب خواندن. سه کتاب هم خواندم باهایش. اما بعد وسط چهارمی‌اش به خودم آمدم و دیدم که فکر می‌کنم در مورد کتاب خواندن دچار جو زدگی شده‌ام و هرچه زودتر بهتر است خواندن کتاب را رها کنم. زیرا که منطق‌ام این‌طور کار می‌کرد که تو نمی‌خواهی کتاب بخوانی. صرفاً جو گرفته‌ات و نفس درستی برای کتاب خواندن نداری. این شد که کتاب خوان متاب خوان را گذاشتم کنار و بجایش حالا کرم خرید یک هدفون بی سیم در تنبانم دارم که دارد دودول‌ام را می‌خوردم و من هم فعلاً پولی در بساط ندارم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
یعنی می‌خواستم پیچیدگی و خفنی منطق‌ام را برایتان شرح دهم و این‌که چگونه کار می‌کند. کلاً منطق‌ام جوری کار می‌کند که تا می‌خواهم یک کاری را شروع کنم می‌گوید نکن، این جو گیری است. و بهتر است هرچه زودتر دست از تلاش بر داری. آری، این‌گونه کار می‌کند منطق من.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
و اما قسمت شاد برنامه یعنی همان مهمان برنامه. پسر خاله‌ام دارد برای کل تعطیلات به پیش ما می‌آید و گویی خودش نه کار دارد و نه زندگی. تصمیم دارد که یک ماهی را پیش ما و تو کون ما سپری کند. و مادرم چون انسان مهمان نبازی –مهمان نباز یعنی کسی که در مقابل مهمان نمی‌بازد، خسته نمی‌شود، دوست دارد، با مهمان حال می‌کند، خوار مارا می‌گاید، بله به این معنا– است یکسره از پشت تلفن به خاله‌ام می‌گوید که چه عالی می‌شود اگر بی‌آید. حتماً خیلی خوش می‌گذرد و این‌که آن پسر را ما خیلی دوست داریم و در آخر می‌گوید خودتان هم پا شوید بی‌آیید. یک ماه است دیگر. پیش هم هستیم. و من واقعاً می‌خواهم خودم را بی‌اندازم جلوی ماشین لباسشویی و از زیرش جنازه در بی‌آیم. در مقابل این خانواده، این مادر والا به این‌جایم رسیده، دیگر تحمل ندارم، تو بگو یه ثانیه. من دیگر تحمل ندارم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
نه، شوخی می‌کنم راستش. من مهمان دوست دارم. فامیل ها که دیگر قدمشان روی چشم است و حتماً قرار است کلی فان را به اتفاقشان تجربه کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ازین‌که کانال را در طی برنامه عوض نکردید کمال تشکرت را دارا هستیم. انشالا سال خوبی داشته باشید به اضافه این‌که انتخابات منتخابات به تخم منم نیست. پس انقد انتخابات انتخابات نکنید این‌جا واسه من.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/2947005939065839687/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/06/blog-post.html#comment-form' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/2947005939065839687'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/2947005939065839687'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/06/blog-post.html' title='چند نکته در مورد انتخابات که قبل از رای دادن باید بدانید'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8389784571899434097.post-3585504516438968177</id><published>2013-05-21T13:36:00.001-07:00</published><updated>2013-05-21T13:36:58.194-07:00</updated><title type='text'>این پست راجع به باتری است.</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
امروز رفته بودم برای دوربین‌ام باتری بخرم. چهار عدد باتری قلمی دوباره شارژ-شو یا ریشارژیبل یا دوباره شارژ شونده یا بکن توش شارژ شه. باتری در خانواده‌ی ما بسیار چیز کمیابی است و ما همیشه سر باتری باتری تا پیروزی دعوا داریم –انگار مثلاً سر چیز های دیگر دعوا نداریم–. خواهرم رفته بود برای دوربین تخمی‌اش که دو عدد باتری می‌خورد، چهار عدد باتری خریده بود به قدرت صد اسب بخار. بعد زد دو تای آن را گم کرد و باهم دعوا کردیم. قضیه مال چند سال پیش است. چند سال که نه، شاید سال پیش. به هر حال دعوایمان شد. می‌گفت که به تو چه که من زده‌ام باتری دوربین ام را گم کرده بودم. شاید ظاهر قضیه برای شما منطقی بی‌آید. اما بی‌آیید برایتان شرح بدهم. گفتم که خواهر، خیر، یعنی گفتم معلوم است که به من ربط دارد. ما پول مفت نیاورده‌ایم که برویم باتری دوباره-شارژ شو بخریم و بی‌اندازیم گم اش کنیم. گفتم پدر کارگری می‌کند. ظرف می‌شورد. عرق می‌ریزد. ما باید قدر بدانیم. قبول نمی‌کرد. می‌گفت که حالا گم شده است، می‌گویی چکار کنم. بعد ما این بحران را پشت سر گذاشتیم. تا این‌که من برای موسِ ابر کامپیوترم نیاز به باتری داشتم. سر باتری های موس سعی کردم داستان باتری های گم شده‌ی خواهرم را بکشانم وسط و بگویم اگر آن باتری ها هنوز توی این خانه بودند حالا مجبور نبودم بروم دو تا باتری شارژ-شونده بخرم، می‌دانید که، این باتری ها گران هستند. ارزان نیستند. ساندیس که نیستند، باتری‌اند، آدم‌اند، شخصیت دارند. به هر حال برای موس‌ام هم رفتم باتری خریدم و کردم تو کونش تا ببندد دهانش را –موس را می‌گویم. فکرتان نرود سمت جای دیگر–.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بگذارید بروم سر یخچال و برای خودم شیر بریزم. می‌آیم ادامه اش را تعریف می‌کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بعد از چندی دوربین‌ام در آورد به بازی کردن، یا بازی کردن در آورد. جوری شده بود باتری هایش که تا دو عکس خارق‌العاده می‌گرفتی می‌خواستی عکس فوقِ خارق‌العاده‌ی بعدی را بگیری می‌گفت که باتری تمام است. و دوربین من هم قدیمی است –پول هم ندارم جدید بخرم. خب؟ خب–. این بدان معناست که شارژر مارژر ندارد. یعنی باتری هایش را باید در بی‌آوری و بگذاری توی دستگاه شارژ کننده‌ی باتری های دوباره شارژ شونده. از آن‌جایی که من آدم زیاده خواهی نیستم، سعی می‌کردم به همان دو عکس در روز اکتفا کنم و جیک نزنم. جیک نزدن مال انسان های فقیر است. ما هم که می‌بینید، فقیر هستیم. این قضایا گذشت و گذشت. باتری های دوربین‌ام و باقی باتری های توی خانه مانند میخی رفته بودند توی کون‌ام. تا این‌که امروز وقتی حقوق گرفتم. تصمیم گرفتم بروم و چهار عدد باتریِ نایس بخرم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
به مغازه‌ی باتری فروشی رفتم –مثلاً خارج مغازه‌ی باتری فروشی دارد–. داشتم برای خودم می‌گشتم که یک فروشنده را دیدم. قیافه‌اش به چاقال ها می‌خورد. از این لاشی ماشی هایی که کونِ کار کردن ندارند. گفتم ببخشید آقا من باتری می‌خواهم که به این دوربین ها بخورد. بعد دوربین را از کیف‌ام در آوردم و یارو یک نگاه سرسری بهش انداخت. همان‌ جا باید فحش می‌دادم و مغازه را ترک می‌کردم. اما شعور اجتماعی‌ام بهم اجازه نداد. گفت که ایناهاش، اینا خوب است. گفت که روی شارژر اش هم دیسپلی دارد، نشان می‌دهد هر باتری چقد شارژ شده است. من آن لحظه ناراحت بودم و می‌خواستم گریه کنم که چرا آقاهه به دوربین‌ام نگاه نکرد و ندید که روی در آن‌جایی که باتری می‌خورد یک سری اطلاعات نوشته. آن اطلاعات را برای توی فروشنده نوشته، چاقال خان. چیزی نگفتم. صدایم در نیامد. بسته‌ی باتری را داد دستم و من تشکر کردم. گفت که اصلاً مشکلی نیست و خواهش می‌کند. من یکم خودم را زدم به آن راه، رفتم سر فقسه‌ی کناری که مثلاً می‌خواهم چیز دیگری هم بخرم که به او مربوط نیست. زیر چشمی نگاهش کردم. وقتی دور شد پریدم دوباره سر قفسه‌ی باتری ها، یکم بالا پایین کردم. دیدم همان که به من داده به ظاهر بهترین گزینه است. من هم از آن‌جایی که انسان منطقی هستم نخواستم لج بازی کنم و یک باتری دیگر بردارم.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
به سمت صندوق رفتم و خریدم را حساب کردم. به اضافه‌ی باتری، یک توپ والیباب کوچک هم خریدم تا باهایش تو اتاقم بازی کنم. زیرا در مغازه فکر می‌کردم حتماً باید خیلی فان –بله فان– باشد. اما به محظ این‌که به خانه آمدم دیدم عجب چیز کسشری است.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
همان طور که قبل گفتم، آمدم خانه و بعد از این‌که توپ را دو بار بالا پایین انداختم، رفتم سراغ باتری ها. باتری ها حس خوبی بهم نمی‌دادند. به جان خودم راست می‌گویم. حتی از توی بسته بندی شان معلوم بود یک مرگشان است. شاید هم تقصیر آن فروشنده‌ی لاشی بود که این حس را به من منتقل کرده بود. باتری ها را در آوردم. شارژر اش را کوباندم توی برق و باتری ها را کردم تویش تا شارژ شود. اما دیسپلی –صفحه‌ی نمایش– چیزی نشان نداد. اگر زبان مادری‌ام انگلیسی بود حتماً می‌گفتم فاک، یا مثلاً به آن فروشنده می‌گفتم مادر فاکر. اما چون زبانِ مادری‌ام زبان‌ شیرین فارسی است مجبور شدم بگویم بخشکی ای شانس.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
حالا فردا می‌خواهم شارژر را ببرم بکوبانم توی صورت فروشنده و بگویم عناقا عوض‌اش کن.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
بای دِ وِی –مثلاً من خیلی کانادا زندگی می‌کنم و خیلی اینگیلیسی‌ام خوب است و میان هزار کلمه‌ای که می‌نویسم باید حتماً چهار تا بای د وی مای د وی بکنم، تا شما که نیستید ببینید، از خواندن این متن بفهمید که بابا خیلی اینگیلیسی‌ام شاخ است.– گوگل می‌خواهد گوگل ریدر را ببندد. پس فید مید هایتان را ببرید جای دیگری. زیرا که ما این‌جا برای خایه هامان چیزی نمی‌نویسیم. و از آن هایی هم نیستیم که بگوییم خوانده شدن یا خوانده نشدن برایمان مهم نیست. زیرا که –زیرا که، زیرا که، زیرا که– اگر مهم نبود می‌رفتم توی نوت پد می‌نوشتم –یکهو افعال جمع به افعال مفرد تغییر شکل دادند تا نشان دهند در عین لاشی بودن چه آدم متواضعی هستم–.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
ادیت هم نمی‌شود این پست تا به کسانی که توی کامنت ها غلط ها را می‌گیرند امتیاز مثبت داده شود.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://35652.blogspot.com/feeds/3585504516438968177/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/05/blog-post_21.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3585504516438968177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8389784571899434097/posts/default/3585504516438968177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://35652.blogspot.com/2013/05/blog-post_21.html' title='این پست راجع به باتری است.'/><author><name>Sahba</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13978539756438990855</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='32' height='32' src='//blogger.googleusercontent.com/img/b/R29vZ2xl/AVvXsEhedMoDpN41TckN1hCkrNs7sWrwwrnKh3P1XobgTbhmbu5RMQHY1Pb8pVuvDjhMGoX-K3BB9e57LxekeLZFNd92mETX8vaZkW-SMZrrYCopED3AIeP-ZD47NV27FZppig/s220/IMG_0320.JPG'/></author><thr:total>15</thr:total></entry></feed>