<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>رویای آریایی</title>
	
	<link>http://www.3pand.com</link>
	<description>یادداشت های اردشیر طیبی</description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Dec 2011 01:16:05 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/3pand" /><feedburner:info uri="3pand" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>3pand</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>کمدی الهی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/NW1ZjE8FEzo/post_1532.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/09/28/post_1532.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 19 Dec 2011 00:22:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1532</guid>
		<description><![CDATA[۱- عصر داشتم از یک خیابان یک طرفه عبور می کردم، یک زانتیا از روبرو آمد و یکی هم از تقاطع دیگر می‌خواست وارد خیابان بشود. راه بسته شد. شیشه را پایین کشیدم و به راننده زانتیا گفتم ورود ممنوعه. گفت:«به تو ربطی نداره گمشو کثافت تا نیومدم پایین با لگد ننداختمت اونور» خشکم زد، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><strong>۱-</strong> عصر داشتم از یک خیابان یک طرفه عبور می کردم، یک زانتیا از روبرو آمد و یکی هم از تقاطع دیگر می‌خواست وارد خیابان بشود. راه بسته شد. شیشه را پایین کشیدم و به راننده زانتیا گفتم ورود ممنوعه. گفت:«به تو ربطی نداره گمشو کثافت تا نیومدم پایین با لگد ننداختمت اونور» خشکم زد، خیلی عصبانی بود. چند ثانیه نگاهش کردم و با بوق ماشین‌های پشت سری به خودم آمدم. گفتم که می‌خواهم بروم اما راه را بستی. نهایتا خودرویی که از تقاطع سمت راست آمده بود کمی عقب‌تر رفت و من در حالی که همچنان راننده زانتیا داشت فحش می‌داد از آنجا دور شدم. بعدتر به این فکر کردم که حق با من بود، چرا کوتاه آمدم؟ و البته به این فکر کردم که تقریبا هیچ کاری به جز اینکه پیاده شویم و کتک‌کاری کنیم نمی‌توانستم بکنم و از تفاوت ابعادمان سرنوشت این کتک‌کاری از همان ابتدا معلوم بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۲-</strong> می‌خواهم یک اعترافی بکنم ولی قبل از آن یک توضیحی لازم است. ذهن من توانایی معجزه‌آسایی در حل کردن پازل‌های انسانی دارد. نه اشتباه نکنید به این مساله افتخار نمی‌کنم و اگر دست خودم بود خاموشش می‌کردم. نتیجه‌ی چنین ابزار ذهنی این است که هیچ رازی برای من وجود ندارد. همه پازل‌ها یا حل شده‌اند یا با انبوهی از شواهد در انتظار حل شدن هستند. اینگونه است که هیچ کس در مقابل من آرامش ندارد، همه لخت هستند و فقط مساله این است که چه زمانی متوجه لخت بودن خود بشوند تا فلنگ را ببندند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند و آنچه که می‌خواهم اعتراف کنم درست در همین نقطه پنهان است: من اجازه می‌دهم افراد در مقابلم احساس پیروزی و برتری کنند و در پس ذهنم می‌دانم که این احساس آنها تحت کنترل من است و هر وقت که بخواهم می‌توانم مثل هرکول پوآرو در صفحات آخر رمان‌های آگاتا کریستی، طرف را روی مبل بنشانم و برایش پرده از تمام اسرارش بردارم. نتیجه اینکه او ناگهان متوجه پوشالی بودن جایگاهش در ذهن من می‌شود و خودش را نگاه می‌کند که لخت در مقابل من ایستاده است. از اینجا به بعد همه‌ی افرادی که این بلا را سرشان آورده‌ام به طرز مضحکی رفتار یکسانی از خود بروز داده‌اند: نخست پذیرش سپس انکار و دست آخر فرار.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>۳-</strong> پشیمانم؟ هم بله و هم نه. آدم‌ها باهوش نمی‌شوند، بلکه باهوش به دنیا می‌آیند. بنابراین راه گریزی از این وضعیت ندارم. اشتباه را آنجایی می‌کنم که این را تبدیل به یک بازی در روابط انسانی می‌کنم. بازی‌ای که در آن از شرلوک هلمز بودن لذت می‌برم و از آن لحظات پایانی رابطه که طرف می‌گوید:«من هیچ وقت راجع به چنین چیزی با تو صحبت نکرده بودم، از کجا می‌دونی؟» ارضا می‌شوم. وگرنه این بازی را که از ماجرا حذف کنیم آنچه می‌ماند توانایی معجزه‌آسایی در شناخت دیگران و جلوگیری از گرفتار یک رابطه بیهوده شدن و یا در مقابل، شناسایی بهترین دوست دنیا در سریع‌ترین زمان ممکن است. اما حذف کردن این «بازی» آنچنان که به نظر می‌رسد ساده نیست. دانته در کمدی الهی نسخه‌ای برای این درد من پیچیده است و می‌گوید:«بیایید با آنها سخن نگوییم، تنها به آنان بنگریم و بگذریم.»</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>پی‌نوشت:</strong><strong> </strong><strong>ارتباط بند اول با دو بند دیگر را متوجه شدید؟ بله منظورم دقیقا همان است.</strong></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=NW1ZjE8FEzo:JETT6mxm_lU:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=NW1ZjE8FEzo:JETT6mxm_lU:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=NW1ZjE8FEzo:JETT6mxm_lU:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/NW1ZjE8FEzo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/09/28/post_1532.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/09/28/post_1532.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>گودر مرد ِ چشم ِ ما بود</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/Lbnfplv-6hw/post_1557.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/09/06/post_1557.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Nov 2011 01:13:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[اینترنت و وبلاگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1557</guid>
		<description><![CDATA[تعطیل شدن روزنامه‌هایی که به آنها عادت داشتم جزیی از تلخ‌ترین خاطرات من است. وقتی شرق را بستند را خوب به خاطر دارم. حس کسالت بار روزی که روزنامه فروش محل گفت «هم‌میهن نداریم» هنوز هم حالم را بد می‌کند. شهروند امروز را که بستند به خودم گفتم دیگر بس است. بعد از آن هیچ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="gooder" src="http://www.techoologic.com/wp-content/uploads/2011/11/Google-Reader.jpg" alt="" width="427" height="178" /></p>
<p style="text-align: justify;">تعطیل شدن روزنامه‌هایی که به آنها عادت داشتم جزیی از تلخ‌ترین خاطرات من است. وقتی شرق را بستند را خوب به خاطر دارم. حس کسالت بار روزی که روزنامه فروش محل گفت «هم‌میهن نداریم» هنوز هم حالم را بد می‌کند. شهروند امروز را که بستند به خودم گفتم دیگر بس است. بعد از آن هیچ نشریه مکتوبی را مداوم و هر روزه نخواندم، تلویزیون هم که اصولا در حوصله‌ی نسل من نمی‌گنجد، بنابراین به طور کامل به اینترنت کوچ کردم و اینتنرت به سرعت تبدیل به منبع دسته اول من برای اطلاع از وقایع روز شد.</p>
<p style="text-align: justify;">اما اینترنت دریای بی انتهایی‎ست که آپدیت بودن در آن نیازمند مهارت خاص و وقت بسیاری‌ست. در این میان ما یک آچار فرانسه داشتیم که گودر خطابش می‌کردیم و در آن اخبار مختلف را غربال شده و به سرعت دریافت می‌کردیم. حالا که گودر نیست می‌فهمیم که بدست آوردن آن حجم خبر با آن دقت و کیفیت از سراسر دنیای وب، از رجانیوز گرفته تا رادیو فردا، چقدر کار دشوار و زمان بری است و گودر چه معجزه‌ای را برایمان واقعی می‌کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا، بی هدف کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کنم. به فید بی بی سی فارسی، که تنها فید خبری است که درست کار می کند، سر می‌زنم و بعد از چند ساعت وبگردی همچنان احساس می‌کنم که نمی‌دانم در دنیای دور و برم چه خبر است.</p>
<p style="text-align: justify;">روزهای بعد از تعطیلی شهروند امروز و هم‌میهن و شرق تلخ بود، اما از دست رفتن گودر با هیچ کدام‌شان قابل مقایسه نیست&#8230;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=Lbnfplv-6hw:eODOgkEniMk:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=Lbnfplv-6hw:eODOgkEniMk:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=Lbnfplv-6hw:eODOgkEniMk:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/Lbnfplv-6hw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/09/06/post_1557.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/09/06/post_1557.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>اگر نه سریال غم دل ز یاد ما ببرد…</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/q8Jyln-A_kI/post_1551.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/08/09/post_1551.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Oct 2011 03:27:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[سینما]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1551</guid>
		<description><![CDATA[ذهن من به ندرت در وضعیت استندبای قرار می‌گیرد و در اکثر مواقع مشغول بافتن آسمان و ریسمان به هم است و مدام در حال باززیستن (relive) وقایع گذشته و خیال‌پردازی برای آینده است. لازم است توضیح بدهم که این وضعیت گاهی به شدت آزار دهنده می‌شود؟ اما از اونجایی که چاره جز این است که ناله شبگیر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">ذهن من به ندرت در وضعیت استندبای قرار می‌گیرد و در اکثر مواقع مشغول بافتن آسمان و ریسمان به هم است و مدام در حال باززیستن (relive) وقایع گذشته و خیال‌پردازی برای آینده است. لازم است توضیح بدهم که این وضعیت گاهی به شدت آزار دهنده می‌شود؟ اما از اونجایی که چاره جز این است که ناله شبگیر کنم٬ اخیرا با مشغول کردن ذهنم به سریال‌های مختلف افسار ذهنم را کشیده‌ام و تاکنون که خوب جواب داده و کم پیش آمده که ذهنم چنان رم کند که نتوانم با سریال رامش کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">در حال حاضر مشغول تماشای هم زمان پنج سریال مختلف هستم که هر پنج‌تا را با وسواس خاصی انتخاب کرده‌ام.</p>
<p style="text-align: justify;">۱- <strong>DEXTER</strong></p>
<p style="text-align: justify;"><img class="alignright" title="dexter" src="http://ia.media-imdb.com/images/M/MV5BMTQ4Njk3NzQ3NV5BMl5BanBnXkFtZTcwNzQ5NjE0Ng@@._V1._SY317_CR11,0,214,317_.jpg" alt="" width="128" height="190" />دکستر مورگان کارشناس پزشک قانونی اداره پلیس میامی است ولی کسی نمی‌داند که او در باطن یک قاتل زنجیره‌ای‌ست و مجرمینی که از عدالت فرار کرده‌اند را به سزای‌شان می‌رساند.</p>
<p style="text-align: justify;">فارغ از همه جذابیت‌های پلیسی و معمایی که از یک سریال خوب در این ژانر سراغ دارید، شخصیت دکستر برای من جذابیت خاصی دارد. او به مانند مورسو در کتاب «بیگانه» (اثر درخشان آلبر کامو) بیگانه‌ای در میان جمع است. اما در رمان «بیگانه» مورسو تصمیم می‌گیرد که بازی را بازی نکند و صادقانه احساسش را بیان کند و همین در نهایت منجر به محکومیتش به مرگ خواهد شد. اما دکستر بر خلاف مورسو از ابتدای کودکی اموخته است که به طرز ماهرانه‌ای همرنگ جماعت شود تا از گزند حوادث جان سالم بدر ببرد. در طول این بازی، دکستر نقش یک همسر خوب، برادر دلسوز، پدر مهربان و&#8230; را ارائه می‌کند و در مقابل از قاتل‌های زنجیره‌ای دیگر روش‌های همرنگ جماعت شدن را ذره ذره می‌آموزد.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">در حال حاضر فصل ششم این سریال در حال پخش است و بعید می‌دانم که از تماشایش پشیمان شوید.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">۲- <strong>F.R.I.E.N.D.S</strong></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><img class="alignright" title="Friends" src="http://ia.media-imdb.com/images/M/MV5BMzgxMzcxMjYzMl5BMl5BanBnXkFtZTcwMzE3NTEyMQ@@._V1._SY317_CR13,0,214,317_.jpg" alt="" width="128" height="190" />وبسایت imdb این سریال دویست و چهل قسمتی را در این عبارت خلاصه کرده است:«زندگی٬ عشق و سر کله زدن شش جوان ساکن منهتن» اما ناگفته پیداست که فرندز خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. با اینکه پخش این سریال در فاصله سال ۹۴ تا ۲۰۰۴ بوده اما تاکنون و به خاطر صدای خنده‌ی تماشاگرانش نتوانسته بودم بیش از یک اپیزودش را تحمل کنم. اما به تازگی شروع به تماشایش کردم و الان سه فصل اولش را دیده‌ام و قول می‌دهم اگر همان اپیزود اول را تحمل کنید دیگر صدای خنده‌ها روی اعصاب‌تان نخواهد بود و یکی از ناب‌ترین ساخته‌های تاریخ تلویزیون را تماشا خواهید کرد. فرندز بسیار بیشتر از یک سریال معمولی‌ست.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">۳- <strong>Band Of Brothers</strong></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><img class="alignright" title="BOB" src="http://ia.media-imdb.com/images/M/MV5BMTI3ODc2ODc0M15BMl5BanBnXkFtZTYwMjgzNjc3._V1._SY317_.jpg" alt="" width="124" height="190" />یک مینی سریال تاریخی بر اساس داستانی واقعی از گروهان پنچم نیروی هوایی ارتش آمریکا و نبرد آنها در جنگ جهانی دوم از عملیات نورماندی تا روز پیروزی بر ژاپن. سریال مملو از فکت‌های تاریخی درباره‌ی جنگ جهانی دوم است که هر قسمت آن کارگردان متفاوتی دارد و تهیه کننده‌های آن تام هنکس و استیون اسپیلبرگ هستند.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">این مینی سریال در ده قسمت شصت دقیقه‌ای و در سال ۲۰۰۱ ساخته شده است و برای من انگیزه‌ای بوده تا بوده تا بعد از تماشای هر اپیزود دست به دامن گوگل شوم تا بیشتر راجع به تاریخ جنگ جهانی مطالعه کنم. اگر به این بخش از تاریخ علاقمند هستید از دستش ندهید. البته پیش نیازش این است که تحمل خشونت عریان جنگ را داشته باشید. نبردها بسیار واقعی و مهیج بازسازی شده‌اند.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">۴- <strong>Sherlock</strong></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><img class="alignright" title="Sherlock" src="http://ia.media-imdb.com/images/M/MV5BMTQyNTU4NzA4NF5BMl5BanBnXkFtZTcwODg1NTA4Mw@@._V1._SY317_CR5,0,214,317_.jpg" alt="" width="128" height="190" />شرلوک هلمز دوست داشتنی ٍ سر آرتور کانن دویل را به خاطر دارید؟ صاف بیاوریدش وسط دنیای مدرن. یک عدد جان واتسون هم به آن اضافه کنید تا ترکیب هیجان انگیزتان کامل شود. نتیجه سریالی خواهد بود که هرچند به جز عناصر اصلی‌اش هیچ ربطی به کتاب کانن دویل ندارد٬ اما همچنان می‌توان عاشق شرلوک هلمزش شد.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">این سریال که محصول شبکه‌ی بی‌بی‌سی است فعلا یک فصلش پخش شده که شامل سه اپیزود است و البته هر اپیزودش نود دقیقه است. البته تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی هم در حال پخش دوبله‌ی فارسی این سریال است.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">فصل دومش هم قرار است سال ۲۰۱۲ پخش بشود.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">۵-<strong> BigBang Theory</strong></p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;"><img class="alignright" title="BBT" src="http://ia.media-imdb.com/images/M/MV5BMTgwMzM2MTk5N15BMl5BanBnXkFtZTcwNzU4MTAwNA@@._V1._SY317_CR27,0,214,317_.jpg" alt="" width="128" height="190" />چهار پسر نابغه در علم و خنگ در زندگی و یک دختر خانوم خوشگل در همسایگی آنها. تقریبا همان الگوی فرندز را دنبال می‌کند اما اگر خیلی جدی بخواهیم بگیریمش باید گفت چیزی در مایه‌های How i met your mother است. شخصیت‌هایش هرکدام شوخی‌های خاص و جذابیت خودشان را دارند و اگر دنبال سریالی می‌گردید که ذهن‌تان را درگیر خودش نکند و با شوخی‌های سطحی‌اش وقتتان را پر کنید٬ این همان است که دنبالش می‌گردید.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">پخش فصل پنجمش هم تازه شروع شده است.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=q8Jyln-A_kI:G6G2adRYRPw:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=q8Jyln-A_kI:G6G2adRYRPw:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=q8Jyln-A_kI:G6G2adRYRPw:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/q8Jyln-A_kI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/08/09/post_1551.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/08/09/post_1551.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آسودگی ما عدم ماست</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/g-lt-e91Mvo/post_1546.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/07/22/post_1546.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Oct 2011 10:33:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[نقل قول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1546</guid>
		<description><![CDATA[«تا همین چند روز پیش با این اندیشه زندگی می‌کردم که باید کاری در زندگی‌ام انجام دهم٬ و دقیق‌تر بگویم٬ چون فقیر بودم٬ می‌بایست به نحوی امرار معاش کنم٬ شغلی بگیرم٬ و سامانی پیدا کنم. باید بپذیرم که ریشه‌های این اندیشه٬ که هوز جرأت ندارم تعصبش بنامم٬ بسیار عمیق بود٬ چرا که به رغم همه‌ی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img class="aligncenter" title="albert camus" src="http://www.avizora.com/publicaciones/biografias/textos/textos_c/images/0002_camus_albert_03.jpg" alt="" width="470" height="371" /></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">«</span>تا همین چند روز پیش با این اندیشه زندگی می‌کردم که باید کاری در زندگی‌ام انجام دهم٬ و دقیق‌تر بگویم٬ چون فقیر بودم٬ می‌بایست به نحوی امرار معاش کنم٬ شغلی بگیرم٬ و سامانی پیدا کنم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">باید بپذیرم که ریشه‌های این اندیشه٬ که هوز جرأت ندارم تعصبش بنامم٬ بسیار عمیق بود٬ چرا که به رغم همه‌ی استهزایم و تصمیم قاطعم درباره‌ی این مسأله همچنان پابرجا بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>و آن وقت چون در بل<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">-</span>آبه استخدام شدم٬ با آن ثباتی که استقرار در آن‌جا در برداشت٬ همه چیز ناگهان خراب شد<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>این شغل را رد کردم٬ بی‌شک از آن‌رو که امنیت در قیاس با فرصت‌هایی که برای زندگی حقیقی داشتم در نظرم بی‌اهمیت می‌نمود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>سیر کسالت‌بار و خفه کننده‌ی یک چنین زندگی‌ای مرا واپس زد<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اگر آن دو سه روز اول را از سر گذرانده بودم٬ بی‌شک دیگر می‌پذیرفتم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اما خطر در همین بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>می‌ترسیدم٬ از تنها ماندن و برای همیشه ثابت ماندن می‌ترسیدم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>امروز نمی‌دانم که ردکردن این زندگی٬ بستن دری که مردم <span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">«</span>آتیه<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">» </span>می‌نامند به روی خودم٬ و به جایش همچنان فقیر و ناایمن ماندن از روی قدرت بود یا از سر ضعف<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اما همین‌قدر می‌دانم که اگر کشمکشی هست٬ برای چنین چیزی است که ارزشش را دارد<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>مگر آن که بعدها<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">&#8230; </span>نه<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>آنچه مرا رم داد ترس از استقرار نبود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>ترس از استقرار دائم در جایی زشت بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">.</span></p>
<p style="text-align: justify;">آیا من اکنون قادر به آن چیزی هستم که مردم <span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">«</span>گرایش جدی نسبت به زندگی<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">» </span>می‌نامند؟ آیا تنبلم؟ گمان نکنم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>عکس این را به خودم ثابت کرده‌ام<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اما آیا ما حق داریم که از مشکلات تن بزنیم به این بهانه که دوستشان نداریم؟ به گمان من تنها کسانی که شخصیت مستقلی ندارند به واسطه‌ی تنبلی در هم می‌شکنند<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>اگر من شخصیت نداشتم٬ تنها یک راه چاره پیش پایم بود<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">.»</span></p>
<p><strong>آلبر کامو - یادداشت‌ها؛ جلد یکم٬ دفتر دوم<span style="font-family: 'Times New Roman', serif;">. </span>۴ اکتبر ۱۹۳۷</strong></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=g-lt-e91Mvo:V-L6GXssizo:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=g-lt-e91Mvo:V-L6GXssizo:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=g-lt-e91Mvo:V-L6GXssizo:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/g-lt-e91Mvo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/07/22/post_1546.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/07/22/post_1546.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نبود</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/MDwEMDpWB6s/post_1540.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/07/04/post_1540.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Sep 2011 02:44:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1540</guid>
		<description><![CDATA[ماه من گفتم که با من مهربان باشد نبود مرهم ِ جان ِ من ِ آزرده جان باشد نبود خاطر هرکس از او می‌شد به نوعی شادمان شادمان گشتم که با من هم چنان باشد نبود وحشی از بی‌لطفی او صد شکایت داشتیم پیش او گفتم که یارای زبان باشد نبود وحشی بافقی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">ماه من گفتم که با من مهربان باشد</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">نبود</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">مرهم ِ جان ِ من ِ آزرده جان باشد</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">نبود</div>
<div style="text-align: right;"></div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">خاطر هرکس از او می‌شد به نوعی شادمان</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">شادمان گشتم که با من هم چنان باشد</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">نبود</div>
<div style="text-align: right;"></div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">وحشی از بی‌لطفی او صد شکایت داشتیم</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">پیش او گفتم که یارای زبان باشد</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">نبود</div>
<div style="text-align: right;"></div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;"><strong>وحشی بافقی</strong></div>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=MDwEMDpWB6s:xLtAzfitEGo:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=MDwEMDpWB6s:xLtAzfitEGo:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=MDwEMDpWB6s:xLtAzfitEGo:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/MDwEMDpWB6s" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/07/04/post_1540.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/07/04/post_1540.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سایه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/VR4qGVx6Fh0/post_1535.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/07/02/post_1535.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 24 Sep 2011 12:38:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1535</guid>
		<description><![CDATA[مدت‌هاست که هر چه می‌نویسم مستقیم درفت می‌شود. تازگی‌ها هم دیگر از همان ابتدا به قصد درفت کردن‌ می‌نویسم و راستش را بخواهید خیلی هم بهتر است. دستانم آزادتر بر روی کی‌بورد می‌لغزند و عطش نوشتنم ارضا می‌شود. اما آنچه که عذابم می‌دهد این است که به چهار سال پیش و بی‌پروایی که در ابراز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مدت‌هاست که هر چه می‌نویسم مستقیم درفت می‌شود. تازگی‌ها هم دیگر از همان ابتدا به قصد درفت کردن‌ می‌نویسم و راستش را بخواهید خیلی هم بهتر است. دستانم آزادتر بر روی کی‌بورد می‌لغزند و عطش نوشتنم ارضا می‌شود.</p>
<p>اما آنچه که عذابم می‌دهد این است که به چهار سال پیش و بی‌پروایی که در ابراز آشکار احساساتم داشتم فکر می‌کنم و از خودم می‌پرسم که چه بر سرم آمده؟ می‌دانید٬ یکی دو ماه پیش حتی نشستم و آرشیو وبلاگم را مرور کردم و بسیاری مطالب را از دسترس خارج کردم. بسیاری از مطالبی را که وقتی می‌نوشتم‌شان نگران قضاوت دیگران در مورد خودم نبودم اما اکنون بعد از چهار سال حتی آنها نیز نگرانم می‌کنند. دلم برای آن موجود چهار سال پیش تنگ نشده٬ حسرتی هم ندارم. فقط یک احساس ملالت‌باری دارم که نمی‌دانم آنچه که الان هستم چقدر خوب است و چقدر بد.</p>
<p>هرچه هست٬ اینکه قضاوت دیگران برایم اهمیت پیدا کرده پدیده‌ی جدیدی‌ست که هنوز نتوانسته‌ام به آن عادت کنم.</p>
<p>هذیان گویی را هم به اخلاق جدیدم اضافه کنید. اضافه عرضی نیست.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=VR4qGVx6Fh0:AdMud9PCN9c:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=VR4qGVx6Fh0:AdMud9PCN9c:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=VR4qGVx6Fh0:AdMud9PCN9c:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/VR4qGVx6Fh0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/07/02/post_1535.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/07/02/post_1535.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>روزمرگی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/c0UaY_LtMUc/post_1533.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/06/31/post_1533.html#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Sep 2011 21:27:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[نقل قول]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1533</guid>
		<description><![CDATA[ارزش داشتن یا نداشتن. آفریدن یا نیافریدن. در مورد اول همه چیز موجه است. همه چیز بدون استثنا. در مورد دوم، همه چیز کاملا پوچ است. آن‌گاه تنها راه حل ممکن انتخاب ارضا کننده‌ترین شکل خودکشی از نظر زیبا شناسی است: ازدواج+۴۰ ساعت کار در هفته، یا یک روولور آلبر کامو؛ یادداشت‌ها، ۱۰ اکتبر ۱۹۳۷]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ارزش داشتن یا نداشتن. آفریدن یا نیافریدن. در مورد اول همه چیز موجه است. همه چیز بدون استثنا. در مورد دوم، همه چیز کاملا پوچ است. آن‌گاه تنها راه حل ممکن انتخاب ارضا کننده‌ترین شکل خودکشی از نظر زیبا شناسی است: ازدواج+۴۰ ساعت کار در هفته، یا یک روولور</p>
<p><strong>آلبر کامو؛ یادداشت‌ها، ۱۰ اکتبر ۱۹۳۷</strong></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=c0UaY_LtMUc:DfmcxqctLNw:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=c0UaY_LtMUc:DfmcxqctLNw:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=c0UaY_LtMUc:DfmcxqctLNw:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/c0UaY_LtMUc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/06/31/post_1533.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/06/31/post_1533.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>where were you so far?</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/9W4CymQPodM/post_1515.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/05/11/post_1515.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 01 Aug 2011 23:17:23 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1515</guid>
		<description><![CDATA[برایت از آن «پنج دقیقه‌ی آگاهی» گفته‌ام نه؟ اما نگفتم که این پنج دقیقه فقط برای کنار گذاشتن واقعیت‏های تلخ نیست. بعضی حقایق در زندگی است که تو را غرق در خودش می کند و نمی‌توانی عمق غرق شدنت را باور کنی. برای اینها لازم است که آدم گاهی دراز بکشد و فکر کند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">برایت از آن «پنج دقیقه‌ی آگاهی» گفته‌ام نه؟ اما نگفتم که این پنج دقیقه فقط برای کنار گذاشتن واقعیت‏های تلخ نیست. بعضی حقایق در زندگی است که تو را غرق در خودش می کند و نمی‌توانی عمق غرق شدنت را باور کنی. برای اینها لازم است که آدم گاهی دراز بکشد و فکر کند و حضورش را و احساسش را باور کند.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">در غم و اندوه اینکار ساده است، می‌دانی که از چه زمانی شروع شده و می‌دانی که سرانجام باید از آن خلاص شوی. می‌روی پشت بام و کولر را بقل می‌کنی و گریه می‌کنی و غم‌هایت را همانجا می‌گذاری و سپس می‌گویی:«تمامش کن!» و تمامش می‌کنی.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">اما در مورد عشق ماجرا پیچیده می‌شود. ناگهان یک روز می‌فهمی که عاشقش شده‏ای و هرچه فکر می‏کنی یادت نمی‏آید که این آتش از کی در قلبت شعله‌ور شده. عجیب‌تر آنکه احساس می‌کنی این عشق هزار سال است که در قلبت خانه دارد و اصلا یادت نمی‌آید زمانی را که حسی جز این نسبت به او داشتی.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">شاید برای همین است که اول با حاشا همراه است، مدام می‏گویی که «نه عشق نیست، همیشه همین حس بوده!» ولی خودت هم می‌دانی که چرت می‌گویی. روزها و شب‌ها باید بگذرد تا آن «پنج دقیقه‏ی آگاهی» فرا برسد. سرانجام یک روز در حالی که در خیابانی تک و تنها قدم می‌زنی و تام ویتس در گوشت از مارتا می‌خواند می‌ایستی و چند دقیقه به یکجا خیره می‌شوی و سپس از خودت می‌پرسی:«عاشقش هستم واقعا؟» و بی‌درنگ جواب در ذهنت جرقه می‌زند:«آره عاشقش هستم» و سپس با قدم‌هایی رقص گونه به مسیرت ادامه می‌دهی.</p>
<p style="direction: rtl; text-align: justify;">ابراز عشق اولین رسالتی است که بعد از این «لحظه‌ی آگاهی» بر دوش عاشق قرار دارد. به گوشش زمزمه می‌کنی که دوستت دارم و لب‌هایت شجاعانه به روی صورتش می‌لغزد و به لب‌هایش گره می‌خورد و در تمام این لحظات، به این فکر می‌کنی که او «تا حالا کجا بود؟»</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=9W4CymQPodM:yRgxv_FyfZg:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=9W4CymQPodM:yRgxv_FyfZg:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=9W4CymQPodM:yRgxv_FyfZg:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/9W4CymQPodM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/05/11/post_1515.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/05/11/post_1515.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سالن چهارسو، ردیف ده، صندلی شماره یک</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/Rv2dFZ_UdXE/post_1509.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/04/27/post_1509.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 18 Jul 2011 00:28:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1509</guid>
		<description><![CDATA[من پسری که تک و تنها دو صندلی آن طرف تر از من نشسته را خوب می شناسم. احتمالا یک ماه پیش  منتظر بوده تا کسی پیدا شود که سرش به تنش بیارزد و او را در تماشای نمایش &#8220;جیره بندی پر خروس برای سوگواری&#8221; همراهی کند. گزینه های زیادی به ذهنش رسیده اند و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>من پسری که تک و تنها دو صندلی آن طرف تر از من نشسته را خوب می شناسم. احتمالا یک ماه پیش  منتظر بوده تا کسی پیدا شود که سرش به تنش بیارزد و او را در تماشای نمایش &#8220;جیره بندی پر خروس برای سوگواری&#8221; همراهی کند. گزینه های زیادی به ذهنش رسیده اند و فوری ریجکت شده اند. دو هفته قبل از آن روز که روی آن صندلی بنشیند به کسی فکر کرده که دوست داشته این نمایش را با او ببیند و قطره اشکی هم ریخته است و سرانجام سه روز قبل از آن روز به ارزش های تنها بودنش پی برده و رفته «یک» بلیط خریده تا آخرین اجرای این نمایش را از دست ندهد و تک و تنها از آن لذت ببرد.</p>
<p>من آن لبخند گرم روی صورتش را خوب می شناسم. من آن رضایتی که در چهره اش است را می شناسم. می دانم آن چشم ها برای این برق می زند که پسرک تنها بودن را یاد گرفته است و فهمیده که چطور می توان از تنهایی لذت برد.</p>
<p>من در حالی که روی صندلی شماره ۳ نشسته ام و حواسم به بازی صابر ابر است و مغزم درگیر متن گنگ نمایش است، یواشکی به پسرک فکر می کنم. آن اردشیر دیگری که روی صندلی شماره یک نشسته باید تنها بودن را خوب یاد گرفته باشد و قطعا می داند که چطور می توان از با خودش بودن لذت ببرد و قطعا می داند که هرکسی را نباید به تنهایی با ارزشش راه بدهد، ولی من نگران آن اردشیر صندلی شماره یک هستم. اگر به آن تنهایی آنقدر عادت بکند که کسی نتواند قلبش را بلرزاند چه؟ اگر چنان خط قرمزهایش پر رنگ و تنگ شده باشند که نتواند تشخیص بدهد عاشق شده است چه؟ اگر زمانی قلبش گرم از عشق شد و دیر فهمید چه؟</p>
<p>اردشیر صندلی شماره یک اشتباه نکرده است که تنها به تئاتر آمده، ولی کاش بداند که لمس دستانی لطیف در حین نمایشی گنگ می تواند سوالاتش را پاسخ بدهد. پاسخی بسیار فراتر از پاسخ به سوالات گنگ نمایشی که روی صحنه است&#8230;</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=Rv2dFZ_UdXE:cCEhWG13sIc:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=Rv2dFZ_UdXE:cCEhWG13sIc:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=Rv2dFZ_UdXE:cCEhWG13sIc:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/Rv2dFZ_UdXE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/04/27/post_1509.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/04/27/post_1509.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خسوف</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/3pand/~3/volZ-OMesGs/post_1503.html</link>
		<comments>http://www.3pand.com/1390/04/03/post_1503.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 23 Jun 2011 21:07:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>اردشیر</dc:creator>
				<category><![CDATA[آدم‌ها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.3pand.com/?p=1503</guid>
		<description><![CDATA[یکی دو سال پیش برای دوستی نک و ناله می‌کردم که من نمی‌دانم چرا همه رابطه‌هایم خیلی صلح آمیز و دوستانه به گند کشیده می‌شود. یکهو بدون اینکه مشکلی پیش بیاید یا کار بدی بکنم یا اعصابی از کسی خورد بکنم ترکم می‌کنند. جوابی داد که پیش از آن و بعد از آن هزار بار [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div id="_mcePaste">
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">یکی دو سال پیش برای دوستی نک و ناله می‌کردم که من نمی‌دانم چرا همه رابطه‌هایم خیلی صلح آمیز و دوستانه به گند کشیده می‌شود. یکهو بدون اینکه مشکلی پیش بیاید یا کار بدی بکنم یا اعصابی از کسی خورد بکنم ترکم می‌کنند.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">جوابی داد که پیش از آن و بعد از آن هزار بار دیگر هم شنیده بودم. گفت تو زیادی دم دست هستی، اینقدر هستی که هیچ کس دلش برایت تنگ نمی‌شود. هر وقت بخواهند تلفن می‌زنند و هر وقت هم که نیستند خیال‌شان راحت است که تو عند المطالبه در خدمتی.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">گفتم قبول دارم و اتفاقا عامدانه این روش را انتخاب کرده‌ام، چون فلسفه‌ی زندگی‌ام این است که یا باید تمام و کمال بود و یا کلا نبود. خوشم نمی‌آید به طور مصنوعی کاری کنم تا دل کسی برایم تنگ بشود و دنبالم بدود. از کسی هم که اینکار را با من بکند خوشم نمی‌آید. هرچند سه چهار هفته اعصابم از رفتارش خرد می‌شود ولی سرانجام از پسش بر می‌آیم و کنارش می‌گذارم. این جواب او را قانع کرد ولی گفت که این سبک زندگی منجر به همینی می‌شود که می‌بینی، تو برای بسیاری از آدم‌ها دوست جذابی هستی و هم‌نشینی و صحبت با تو بسیار تجربه‌ی متفاوت و خوبی‌ است اما خیلی زود بدیهی می‌شوی، برای اینکه بمانی باید نبودن را هم یاد بگیری.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">چند شب پیش که زیر آسمان ِ گرفته‌ی تهران خسوف را تماشا می‌کردم یاد حرف‌هایش افتادم. چند میلیارد سال است که کره‌ ماه به دور زمین می‌گردد، بی‌شمار شب‌هایی آمده که ماه در آن‌ها از سمتی طلوع و در سمت دیگر غروب کرده است. هیچ کس برای تماشای ماهی که هر شب بر فراز آسمان ظاهر می‌شود به پشت بام نمی‌رود. هیچ وقت اخبار اعلام نمی‌کند که امشب ماه در چه ساعتی طلوع می‌کند. ماه شب چهارده هم که باشی کسی یادت نخواهد کرد.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">ولی فقط کافی‌ست که یک شب خسوف شود و نباشی، همه نگاه‌ها نگران می‌شود. دل‌ها برای ماه تنگ می‌شود و دوربین‌های عکاسی لحظات مخفی شدن ماه را فریم به فریم ثبت می‌کند. عشاق جوان خیره و نگران منتظر بازگشت درخشش ماه به زمین می‌نشینند و خبرگزاری‌ها مناطقی از کره زمین که در آنها غیبت ماه بیشتر حس می‌شود را لحظه به لحظه مخابره می‌کنند.</div>
<div id="_mcePaste" style="text-align: right;">تلخ است و با اخلاق من سازگار نیست، ولی واقعیت دارد: برای اینکه باشی باید نبودن را یاد بگیری</div>
</div>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=volZ-OMesGs:RPmbQTHhSOU:yIl2AUoC8zA"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?d=yIl2AUoC8zA" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?a=volZ-OMesGs:RPmbQTHhSOU:D7DqB2pKExk"><img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/3pand?i=volZ-OMesGs:RPmbQTHhSOU:D7DqB2pKExk" border="0"></img></a>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/3pand/~4/volZ-OMesGs" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.3pand.com/1390/04/03/post_1503.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.3pand.com/1390/04/03/post_1503.html</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>

