<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
  <channel>
    <title>قصه‌های حیاط پشتی</title>
    <atom:link href="https://backyard.alimsvi.ir/feed.xml" rel="self" type="application/rss+xml"></atom:link>
    <link>https://backyard.alimsvi.ir</link>
    <description>یا حکایت آن چه این روزها، در این پشت می‌گذرد...</description>
    <pubDate>Fri, 08 Dec 2017 00:00:00 +0000</pubDate>
    <generator>Wintersmith - https://github.com/jnordberg/wintersmith</generator>
    <language>fa</language>
    <item>
      <title>ماهی قرمز</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20171208_Red%20Fish/</link>
      <pubDate>Fri, 08 Dec 2017 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20171208_Red%20Fish/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;صبح که بیدار شدم ماهی‌های قرمز کوچک در هوا پرواز می‌کردند و درختان سبز پلاستیکی تا بلندای آسمان قد برافراشته بودند.  زمین پر بود از سنگ‌ریزه‌های آبی. گویی زمین نه از خاک، که از سنگریزه تشکیل شده بود و تمام آن سال‌ها، در مدرسه دروغ بافته بودند و من در آن لحظه می‌دانستم که دروغ بافته‌اند. آسمان همچون آینه صاف بود. حتی خورشید هم در آن نمی‌درخشید اما جایش خالی نبود. انگار هیچ وقت آنجا نبوده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب گذشته با یکی از ماهی‌ها حرف زده بودم. می‌گفت جایی یک نخ بلند به چشمش خورده است که از آسمان آویزان است. می‌گفت دلش هوایی شده است که نخ را بگیرد و به آسمان برود. می‌گفت به آسمان که بروی دیگر ماهی‌ها کاری به کارت ندارند. راحت می‌شوی از همه چیز. می‌گفت می‌خواهم ماهی‌ها را فراموش کنم و درختان سبز پلاستیکی را. گفتم «پس سنگ‌ریزه‌ها چه می‌شود؟ سنگ‌ریزه‌های آبی.» گفت دل می‌کَنَد از همه‌شان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواستم بگویم که نرو اما تا دلیلی نباشد رفتن و نرفتن تفاوتی با هم پیدا نمی‌کنند و دلیلش را نمی‌خواستم بداند یا شاید نمی‌توانستم بیان کنم. خواستم بگویم در آسمان چیزی نیست اما نمی‌دانستم آسمانِ او چه شکلی است. آسمان هر کس فرق می‌کند. هر کس نخ را بگیرد و برود به جایی می‌رسد و هیچ‌کس نمی‌داند به کجا. خودش هم نمی‌دانست. اگر چه از دور چیزهایی را در آسمان تشخیص می‌داد اما هیچ‌وقت کسی نمی‌داند آنجا واقعاً چیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز دوباره به سراغم آمده بود. برای خداحافظی. گفت به آسمان ‌می‌روم. عاقبت نخ را یافته بود. گفتم مگر می‌دانی آسمان چه شکلیست، گفت نمی‌دانم، ولی خوب می‌دانست اینجا چه شکلیست، گفت هر چه که باشد این شکلی نیست. می‌گفت اینجا ماندنش دیگر مفهومی ندارد و باید برود و رفت.
دور که شد ساعت جیبی را از جیبم درآوردم و نگاهش کردم، گرچه عددهایی که عقربه‌هایش نشان می‌دادند اهمیتی نداشت. از خیابان عبور کردم. نسیم سرد پاییزی صورتم را لمس می‌کرد و خورشید در آسمان، پشت ابرهای بزرگ نهفته بود. برگ‌های زرد این سو و آن سو، بر روی آسفالت خیابان به خواب رفته بودند و هر از گاهی که رهگذران بر رویشان قدم بر می‌داشتند، صدای خش خشی می‌کردند و دوباره به خواب می‌رفتند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>پانزده سالگی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20171118_15%20Years%20Old/</link>
      <pubDate>Sat, 18 Nov 2017 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20171118_15%20Years%20Old/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;پانزده ساله که شدم، دلم می‌خواست در یک کتاب زندگی می‌کردم و با یک چوب‌دستی جادویی به همراه دوستانم انسان‌ها را از شر یک جادوگر خبیث نجات دهم، یا شاید درون یک بازی کامپیوتری، اسلحه به دست در اتاق‌های متروک ساختمانی که در اثر هجوم زامبی‌ها ویران شده است، در تلاش برای بقای انسان‌ها باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پانزده ساله که شدم، ما را به صف کردند و به ترتیبِ قد، پشت نیمکت‌ها چیدند و معلم عربی مستقیما به سمت من آمد و بی‌مقدمه به من سیلی زد و برای هیچ کس مهم نبود که صدا از سمت کس دیگری بود. من که با اسلحه زامبی‌ها را کشته بودم و با چوب جادویم جادوگر خبیث را از پای در آورده بودم فهمیدم  که هنوز قهرمان این دنیا، من نیستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دنیا جایی اطراف پانزده‌سالگی عوض می‌شود. آدم‌ها همان دور و برِ پانزده سالگی، سی‌ساله می‌شوند و قهرمان می‌شوند در ذهن‌هایشان، و بعد سی‌ساله می‌شوند و هنوز قهرمان نشده‌اند اما در چهل سالگی می‌شوند، در ذهن‌هایشان، و ما انگار همه قهرمانانِ سیلی خورده‌ی پانزده‌ساله‌ایم که چهل ساله می‌شویم و پنجاه ساله می‌شویم و ... پانزده‌سالگی که بیاید، تمام نمی‌شود انگار.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20160917_.../</link>
      <pubDate>Sat, 17 Sep 2016 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20160917_.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20160917_.../Grandma.jpg&quot; alt=&quot;...&quot;&gt;
سرنگ‌های انسولین را پر کردم و در یخچال گذاشتم، هر کدام ۶ واحد، تا برای فردا و پس‌فردایش آماده باشند. خسته‌تر و کم‌حال تر از معمول بود اما مثل همیشه، چشمش که به من افتاد لبخند زد و پاهایش را کمی جمع کرد تا روی تخت، کنارش بنشینم. نشستم و چند دقیقه دست‌هایش را در دستانم فشردم و با لبخند حالش را پرسیدم و او با لبخند پاسخم را داد. وقت رفتن گفت انسولین‌ها یادت نرود. یادم نرفته بود. هیچ وقت یادم نرفته بود... رفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس‌فردایش که آمدم، انسولین‌ها هنوز همانجا، پشت در یخچال بودند. چشم‌هایش اما دیگر آنجا نبود تا مثل همیشه که مرا می‌دید لبخند بزند. پاهایش دیگر روی تخت جمع نشدند و من دیگر دست‌هایش را لمس نکردم. او رفته بود. برای همیشه رفته بود.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>کفش‌هایت آماده‌اند؟</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20151122_Have%20You%20Polished%20Your%20Shoes/</link>
      <pubDate>Sun, 22 Nov 2015 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20151122_Have%20You%20Polished%20Your%20Shoes/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;روبروی من نشسته بود و قهوه می‌نوشید و همچنان که دود سیگارش بر روی دقیقه‌های بی‌حوصله می‌ماسید، سرخی لبانش از میان گشوده می‌شد و واژه‌ها از میانشان به سمت من پرواز می‌کردند. من دانه دانه واژه‌ها را می‌گرفتم و بسته‌بندی می‌کردم و می‌گذاشتمشان جایی میان سینه‌ام. در تمام مدت شال ِ آبی ِ همرنگ ناخن‌هایش دور گردنش بود، گویی آماده‌ی رفتن است. می‌خواست برگردد. من دستم را به سویش دراز کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روزی که بر روی ساعت قدم می‌زنی و زخم عقربه‌ها که عمیق‌تر می‌شوند سوال‌ها به ذهنت یورش می‌آورند و مهم‌ترین سؤال این بود که به کجا می‌رویم؟ می‌خواست برگردد و این را نه از حرف‌های بسته‌بندی شده‌اش در کنج سینه‌ام، که جایی در میان چشمانش خوانده بودم. هیچ چیز نگفته بود و من هیچ جوابی نداده بودم. ساعت‌ها را و روزها را و ماه‌ها را قدم زدیم و او هیچ نگفته بود. بارها برگشته بود و برگشته بود، من اما جایی در میان چشم‌هایش سؤالی را بی‌جواب گذاشته بودم.
حالا فقط چند قدم دیگر مانده است تا پایان شب و من می‌خواهم بگویم که هیچ وقت مقصدی در کار نبود. این را همیشه در میان چشمانم نوشته بودم. من فقط دور می‌زنم و دور می‌زنم و دور می‌زنم و هیچ گاه مقصدی نخواهم داشت و او چه صبورانه این دور را با من قدم زده بود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری. امشب که بگذرد و چند قدم دیگر که با هم دقیقه‌ها را قدم بزنیم، درست یک بار خورشید را با تو دور کرده‌ام و این زیباترین دور من بود. آفتاب فردا که غروب کند دور دوم آغاز می‌شود. من دستم را به سوی تو دراز کرده‌ام. کفش‌های پیاده‌روی‌ات آماده است؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>دستمال‌ها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20150516_Dastmal/</link>
      <pubDate>Sat, 16 May 2015 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20150516_Dastmal/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;سیستم آموزشی ما یک سیستم آموزشی دستمال‌محور است. سیستم آموزشی دستمال‌محور این گونه است که در آغاز تحصیلات به شما یک دستمال تعلق می‌گیرد، و تا انتهای دوره‌ی تحصیلی‌تان نحوه‌ی استفاده از این دستمال به شما آموزش داده می‌شود. در نهایت بعضی دستمالشان را بر روی سر می‌گذارند و حکومت می‌کنند و بعضی دستمالشان را دست می‌گیرند و به دستمال‌کشی ِ «دستمال بر سران» می‌پردازند. ما هم که دستمالمان را دور چشم‌ها و گوش‌هایمان بسته‌ایم و گاه و بی‌گاه از چیزهایی حرف می‌زنیم که هیچ‌وقت نخواهیم دید.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>برای همه رویاهایم...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141227_Keep%20Dreaming/</link>
      <pubDate>Sat, 27 Dec 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141227_Keep%20Dreaming/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;دانشمندان هنوز نتوانسته‌اند تعریف دقیقی از خواب داشته باشند. هنوز هیچ کس نمی‌داند که واقعا چرا انسان‌ها به خواب نیاز دارند و چرا ما باید هر شب به خواب برویم و رویا پردازی کنیم. یکی از ویژگی‌های رویاهای ما این است که نمی‌دانیم چگونه اتفاق افتاده‌اند. ناگهان خود را در میان میدان جنگ میابیم و نمی‌دانیم چگونه به آنجا رسیدیم. ناگهان خود را در حال بازی در زمین بازی کودکی‌مان میابیم و نمی‌دانیم چه شد که آنجا آمدیم... و ناگهان تیری از ناکجا به سویمان روانه می‌شود و می‌میریم و از خواب بیدار می‌شویم. تا به حال رویایی دیده‌اید که هیچ وقت نخواهید از خواب شوید؟ از آخرین باری که به خواب رفتید چقدر می‌گذرد و چقدر مطمئن هستید که از خواب بیدار شده‌اید؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آخرین باری را که به خواب رفتم خوب به یاد می‌آورم، اما از اولین باری که به خواب رفته‌ام هیچ نمی‌دانم. به یاد می‌آورم که ناگهان خود را در جهانی یافتم که اطرافم پر بود از رویاهای دوست داشتنی. از آغوش گرم یک مادر، از اعتماد به نفسی به پشتوانه‌ی حضور محکم یک پدر، از معرفت دوستانی که با آن‌ها بزرگ شدم. از عاشقانه‌های بی‌تکرار. از تمام آدم‌هایی که این نوشته را می‌خوانند. از تک تک آدم‌های این شهر شلوغ. از بشریت، از انسانیت، از بحث‌های ناتمام بر سر پیدایش. از جدال علم و دین. از شوق یافتن و کشف کردن... و به راستی که اگر من نمی‌دانم از کجا آمده‌ام و به کجا می‌روم و اگر شما رویای من هستید و زندگی خواب من که آدم‌های درون رویاهایش به دنبال اکسیر جاودانگی‌اند و کشف حقیقت و اگر من این چنین سرگرمش هستم و نمی‌خواهم هیچ زمان از آن بیدار شوم، دلیلش، تک تک شما - رویاهای دوست داشتنی زندگی من - هستید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای دانشمندان رویاهای من، شاید دلیل این که من به خواب نیاز دارم و رویاپردازی، همین است که یادم نرود از تک تک رویاهایی که دلیل زنده ماندن من است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آی آدم‌های رویایی من؟! آیا شما هم تا به حال رویایی آن‌قدر شیرین داشته‌اید که هیچ وقت نخواهید از خواب بیدار شوید؟ از اولین باری که به خواب رفتید چقدر می‌گذرد و چقدر مطمئن هستید که از خواب بیدار شده‌اید؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>یک خواب آبی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141222_A%20Blue%20Dream/</link>
      <pubDate>Mon, 22 Dec 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141222_A%20Blue%20Dream/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;با سر درد به خواب می‌روم و تو  باز به دیدارم می‌آیی با یک شال‌گردن آبی و گیسوانی که موج خورده‌اند تا بی نهایت. انگشتانت را با ناخن‌های آبی‌شان در جیبت پالتوات پنهان کرده‌ای، لب‌های سرخت را می‌گزی و مرا می‌نگری که به صدای نفس‌هایت گوش سپرده‌ام. چشم‌هایم را می‌بندم تا غرق نشوم در چشمانت و تو تشنه‌ای و من مست و کسی انگار می‌زند پس گردنم و صدای نفس‌هایت گم می‌شوند. سرم درد می‌کند و تا صبح در خواب موج می‌خورم و جستجو می‌کنم و نمی‌یابم بی‌نهایت را.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>مردانگی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141221_Manhood/</link>
      <pubDate>Sun, 21 Dec 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141221_Manhood/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اینجا همه چیز بوی نم گرفته است. باران می‌آید آسمان اما نمی‌غرد. شب به نیمه نزدیک می‌شود از دور و باران روی شال او می‌نشیند و موهای خیس، روی صورتش ماسیده است، همچون نگاه زن هیز چادر سیاه که لبش را می‌گزد و چیزی زمزمه می‌کند و می‌گذرد. قدم می‌زند و قضاوت می‌شود از سایز مانتواش، از رنگ لاک روی انگشتانش، از جنس شلوارش، از شکل نگاهش، از برآمدگی روی سینه‌اش. قدم می‌زند و قضاوت می‌شود از قدم‌زدنش! می‌خواهم دست‌هایم را به او بدهم و در آغوش بگیرمش یک نفس، بی‌هوس، بی‌مذهب اما مردانگی نمی‌گذارد. مردانگی که ضدزنانگیست. مردانگی که تجاوز به زنانگیست. مردانگی که پرورش اندام است در برابر رژیم‌های لاغری. مردانگی که قرص‌های افزایش قوای جنسیست در برابر ضدبارداری. مردانگی که یعنی هوس در برابر حیا. یعنی فریاد در برابر سکوت. یعنی شب سیاه و تعقیب با بوق‌های پی در پی در برابر فریاد و فرار و سکوت و نفس‌نفس و گریه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خواستم موهایم را بدهم به او که بر سر کند و سیگار بکشد و باد از میان موهایش عبور کند. خواستم خیابان را به او بسپارم تا شبانه بیاید و کسی قیمتش را تخمین نزند. خواستم او بگوید و پسرها بخندند در خیابان شلوغ. خواستم تمام پررویی‌هایم را بدهم به او تا جواب فحش‌هایم را حیا نکند. خواستم برای یک بار هم که شده شک نکند بین عشق و هوس. خواستم دستانم را ببرم جلو و او دستانم را بگیرد بدون ترس از مردانگی که کارش تجاوز است. مردانگی که یعنی فتح زن. یعنی سیاست عبور از پرده. یعنی چند سانتی‌متر بیشتر یا کمتر. یعنی همان چند قطره‌ی آخر. مردانگی که یعنی قدرت انتقال بهشت از بین پاهای یک دختر، به زیر پاهایش.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>نارنجی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141129_Orange/</link>
      <pubDate>Sat, 29 Nov 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141129_Orange/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;همه جا نارنجی‌ست که زیر پا ترک بر می‌دارد و پاییز می‌رقصد در بین سیاهی تارهای مو که به آواز می‌آیند و شعر می‌سرایند از فصل‌ها. چشم‌هایم جایی بین برگ‌های بوته‌های سرخ عشق‌بازی می‌کنند و نگاه رهگذران را به خود جلب می‌کنند. رهگذران متعجب از عشق‌بازی من و برگ بوته‌ی پاییز. من چشمانم عاشق برگی شده است که پاییز امسال برای آفریدنش، متولد شد و آسمان برای رشد کردنش بارید بر خاک و خاک بارور شد و من دستانم را بر آوردم که برگ برای من باشد اما نه. نباید و من از دور به بوته خیره می‌شوم و به برگی که در نگاهش انگار تمنایم می‌کند و من به دست‌هایم می‌اندیشم که برگ‌ها یک به یک رویش خشکید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا امروز زنی می‌گذشت با دختر کوچک زیبایی که برگ‌ها را دوست داشت. نارنجی را دوست داشت و پاییز را برای خود می‌خواست، و من در نگاه زن عشق را دیدم زمانی که به چشمان پرتمنای دخترش می‌نگریست و بعد دست‌هایش را که به دنبال شکار برگ‌ها قدم می‌زدند بین بوته‌ی نارنجی و من دلم لرزید. اندیشه‌ام پر شد از برگ‌های خشک بوته‌هایی که از دستان من ریخت. چیزی در وجودم فریاد زد تا دست‌ها را دور کند اما صدایی نبود. به دستم اندیشیدم که می‌رفت تا نزدیکی برگی که چشمانم را مست کرده بود و باز می‌گشت و برگ که مرا تمنا می‌کرد و من پاییزی را دیدم که برای او متولد شده بود و چقدر بی‌برگ بود بی او.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا امروز زنی عاشق با دختر کوچکی که نارنجی را دوست داشت گذر کرد. با یک بغل برگ نارنجی تا در دست‌هایشان خشک شوند و من عاشق برگی شده‌ام که پاییز امسال برای آفریدنش متولد شد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>یک فنجان واژه داغ</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141127_A%20Cup%20of%20Hot%20Words/</link>
      <pubDate>Thu, 27 Nov 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141127_A%20Cup%20of%20Hot%20Words/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;دانستن، یک بیماری است. یک بیماری لاعلاج که انسان را به انزوا می‌کشاند. بیماری‌ای که به راحتی چند سرفه منتقل نمی‌شود و تو باید به تنهایی، همان‌طور که روز به روز پیشرفت می‌کند و فکرت را به تسخیر خود در می‌آورد، با آن کنار بیایی. زمانی که چیزی را بدانی دیگر قدرت انکارش را نخواهی داشت. آدم‌ها را نگاه می‌کنی که نمی‌دانند و ندانسته برگ‌های زندگیشان را بُر می‌زنند و تو به حالشان غبطه می‌خوری. برای واژه‌های نَشُسته‌شان غبطه می‌خوری در حالی که تو باید تک‌تک واژه‌هایت را از غربال دانسته‌هایت رد کنی و با هوای اندیشه‌هایت غسلشان دهی تا از دستانت به روی کاغذ روانه شوند یا از زبانت به گوش آدم‌ها و بعد عذاب وجدان بگیری که شاید آن واژه‌ها اشتباه بود، چرا که هیچ چیز به اندازه‌ی واژه‌ها درد ندارد برای مخاطبی که می‌فهمدشان. همان‌گونه که با گفتن تنها یک واژه‌ی «مُرد» به یک زن باردار که نُه ماه لحظه لحظه‌اش را برای فرزند ندیده‌اش انتظار کشیده است، زندگی‌اش را ویران می‌کنی، و همان‌طور که با بیان تنها یک واژه‌ی «متاسفم» به یک دختر عاشق، با چشم‌هایی به آرامی عمق اقیانوس‌ها، تک تک خاطراتش را در ذهنش به شورش در می‌آوری و آینده‌اش را می‌سپاری به دست باد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم‌ها هراسی ندارند از واژه‌های بی‌معنی. بیماران ِ منزوی ِ ویروس ِ دانسته‌ها اما واژه‌های بی‌معنی آدم‌ها را زجر می‌کشند، و همین است که روزی که کسی را می‌بینی که با ترس سخن می‌گوید و در نگاهش زجر می‌کشد از واژه‌های آدم‌ها، تمام آدم‌های دیگر پیش چشمانت تار می‌شوند و بی‌رنگ و واژه‌های بی‌معنی در هوا گم می‌شوند و ناگهان وسعت دیدت می‌شود به اندازه‌ی یک نفر. یک نفر که گویی با ماشین زمان، از آینده سفر کرده است و درست روبروی چشمانت با یک شال‌گردن آبی و چشمانی که به اندازه‌ی عمر بشریت زندگی کرده‌اند،  نشسته است و تو دست و پا می‌زنی تا تو را با خود به زمان خود برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شانه‌هایم درد می‌کند و وقتی یک فنجان قهوه و چند نخ سیگار شانه‌هایت را به درد می‌آورند یعنی بار واژه‌ها سنگین است. یعنی آدمی که روبرویت نشسته با لاکِ آبی ِ همرنگ ِ شال ِ دور گردنش، حرف‌هایش را درد کشیده است. حرف‌هایش را از زیر تجربه‌هایی بیرون کشیده است که وزن هر کدامشان برای شکستن شانه‌هایت کافی‌است و او آن‌جا نشسته است و حرف می‌زند تو پاسخش می‌گویی با لبخند و چند واژه که می‌دانی می‌داند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌دانستم که می‌داند. از همان روز اول که چشمانش را دیدم، فهمیدم که همه چیز را می‌داند. انگار زیسته بود و زیسته بود و زیسته بود و بعد جایی میان زیستنش به من رسیده بود تا چیزی را به من بفهماند و برود اما من نفهمیدم. من ذهنم انگار جای دیگری بود. انگار برای چند ساعت، به اندازه‌ی بودنش، فکرم پر کشیده بود به اقیانوس چشمانش، یا شاید به آرام‌گاه لب‌هایش، یا به میعادگاه دست‌هایی که نگرفتمشان و بعد برای چند دقیقه، فقط چند دقیقه کسی روبرویم نشسته بود که می‌گویند همه چیز از او شروع شده است. انگار با دست‌هایش هنوز داشت می‌نوشت و من حاصل افکارش بودم، نوشته بر برگ حیاتی که او آفریده است. کوه‌هایی که او سنگ‌هایشان را نوشته است، درختانی که از خاک او سر بر آورده‌اند و قطرات آبی که او اقیانوسشان کرده است و گفتم: «تو وجود نداری» و گفت: «تو هم» و من همچون اندیشه‌هایم که هست، بودم. باید می‌بودم و گفتم «من می‌اندیشم پس هستم» و او خوب می‌دانست از چه سخن می‌گویم و بعد لبخندی زد و سیگاری روشن کرد و بازی واژه‌هایش را دوباره از سر گرفت و من سرگرم شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من نفهمیدم و بعدها گفت «ای کاش می‌توانستم بگویم». مثل آفریننده‌ای که همه چیز را آفرید و رازش را نگفت، و من گفتم «حقم بود که بگویی» و با خود اندیشیدم که من چه حقی دارم؟ دوست داشتم حقی می‌داشتم برای دانستن و بدانم، هم چون تمام چیزهایی که به دانستنشان بیمار شده‌ام و او برای یک لحظه انگار تمام آن چیزی که مرا می‌توانست از بیماری نجات دهد می‌دانست و نمی‌توانست بگوید و من نتوانستم با چشم‌هایم التماسش کنم. قهوه‌اش دیگر روی میز نبود و دود سیگارش در هوا گم شده بود و من این بار پشت یک میز قدیمی واژه‌ها را روی صفحه کلید برایش می‌نوشتم و او رنج می‌کشیدشان شاید و گفته بود که باید بروم و می‌خواست سفر کند. برگردد شاید به زمان خودش و من بمانم دوباره با تب داغ دانسته‌هایی که ای کاش می‌شد ندانمشان و آدم‌هایی که حرف‌هایشان بی‌دغدغه است و ساده و بی‌رنگ و چهره‌هایشان، بعد از آمدن او، تار است و تو می‌دانی که او با نبودنش تمام رنگ‌ها را می‌برد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او با رفتنش رنگ‌ها را با خود خواهد برد و تو زمانی این را می‌فهمی که ساعتش را نگاه می‌کند و تو پی می‌بری که دیر شده است، اما به رویت نمی‌آوری و بعد زمان می‌ایستد و تو نگاهی به کتاب‌های بی‌رنگِ صف کشیده بر قفسه‌های روی دیوار کافه می‌اندازی و برای لحظه‌ای از تمام واژه‌هایشان منزجر می‌شوی. واژه‌هایی که هر یک در زمانی اتفاق افتاده‌اند که دیگر نیست و تو اکنون که به ساعتش خیره شده است می‌دانی که باید این زمان هم بگذرد. این ثانیه را هر چقدر هم که در ذهنت کش دهی، عاقبت باید بگذاری که برود و او از نگاه کردن به ساعتش دست می‌کشد و می‌گوید: «برویم» و واژه‌های بعضی آدم‌ها درد دارند برای کسانی که می‌فهمندشان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من گاهی در آبی آسمان پرواز می‌کنم. گاهی در آبی اقیانوس شنا می‌کنم. آن شب در آبی انگشتان او قدم زدم. در توفان واژه‌های شُسته‌شده‌ای که از میان آتش سرخ لبانش عبور می‌کرد و مرا به لرزه می‌انداخت. فرقی نمی‌کند خدا باشد یا نباشد، عشق باشد یا نباشد، واژه‌هایی که از هزارتوی اندیشه‌های او بیرون بیایند توفان می‌کنند و او از زمانی دیگر آمده بود. در رابطه‌ای عاشقانه زندگی می‌کرد و گویی او را محکوم کرده بودند به سفر به زمان من. درست روبروی من نشسته بود و محکومانه قهوه می‌نوشید و سیگار می‌کشید و زمان می‌گذشت و آبی انگشتانش به انتها می‌رسید و او نمی‌دانست که اینجا چه می‌کند و من نمی‌دانستم که چه جوابی به او دهم. گاهی زمان ِ آدم‌ها با هم اختلاف دارند و او همه چیزش درست بود به جز زمانش و زمان تنها پدیده‌ایست که آدم در برابرش موجود کوچکی‌است، هر چقدر هم که نخواهد کوچک باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بعد رفت. رفت و آبی انگشتانش را برد. آبی دور گردنش را برد و سرخی داغ لب‌هایش را و سیاهی عمیق چشمانش و موهایش را. همان‌گونه که با آمدنش رنگ‌ها را برده بود و من نگاهش کرده بودم. نگاهش کرده بودم که می‌رود و بعد همانجا بود که هر بار که بر روی سنگفرش پیاده‌رو قدم بر می‌داشت انگار یک عمر به طول می‌انجامید و من می‌اندیشدم که چرا نمی‌شود چند عمر به عقب برگشت. چرا نمی‌شود قدم‌ها را تکرار کرد و او می‌رفت و می‌آمد و می‌رفت. همانجا بود که رنگ‌ها عوض شدند و دو رنگ بیشتر در دنیا وجود نداشت. قرمز بود و آبی بود که می‌رفت و دیگر هیچ. همه چیز بی‌رنگ می‌شد و من به انگشتانم نگاه کردم که آبی نداشت و به پیاده‌رو. آن هم دیگر آبی نداشت و بعد تلفن همراهم آبی شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت «فکر می‌کنم چیزی آن‌جا جا گذاشته‌ام» و درست فکر می‌کرد. چیزی اینجا جا گذاشته بود و من گفتم «نه. اینجا چیزی نیست» و او گفت «نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم که چیزی را با خود نبرده‌ام» و من نمی‌دانستم چه چیزی را. نفهمیده بودم.  شاید ذهنم جای دیگری بود. شاید برای چند ساعت، به اندازه‌ی بودنش، فکرم پر کشیده بود به اقیانوس چشمانش، یا شاید به آرام‌گاه لب‌هایش، یا به میعادگاه دست‌هایی که نگرفتمشان.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>از تو نوشتن</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141125_Writing%20You/</link>
      <pubDate>Tue, 25 Nov 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141125_Writing%20You/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;واژه‌ها می‌آیند و می‌روند مثل آدم‌ها، مثل احساسات، و من همیشه دلبسته‌ی مدادهایم بوده‌ام. مدادهایم اگر نباشند، واژه‌هایم به روی کاغذ نمی‌آید. هزاران هزار خودکار با رنگ‌های بنفش و مشکی و سبز و نارنجی هم اگر باشد، یکی از همان مدادهای فشاری قدیمی‌ام را برمی‌دارم و شروع می‌کنم به نوشتن و می‌نویسم و گاه پاک می‌کنم و می‌نویسم و بعد پاک می‌کنم و دوباره از نو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه اما در کنار مدادهایم چند خودکار می‌گذارم. چند خودکار خوش رنگ برای روز مبادا. برای روزی که بنویسم و پاک نکنم. برای روزی که بدانم می‌خواهم برای همیشه نوشته‌ها روی کاغذم بمانند و هر چقدر هم آدم‌ها با پاک‌کن‌هایشان به جان کاغذ بیافتند، از جایشان تکان نخورند. برای روزی که واژه‌ها بیایند و جایی نروند. برای روزی که آدمی بیاید و احساساتی که هیچ جایی برای رفتن نداشته باشند و بدانم جایشان برای همیشه روی کاغذ است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من می‌خواهم آنقدر بنویسم تا عاقبت روزی به نام تو برسم و مدادهایم را یک به یک وداع بگویم برای از تو نوشتن. خودکارهایم آماده‌اند... می‌آیی؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>عکس قدیمی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140917_Old%20Photo/</link>
      <pubDate>Wed, 17 Sep 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140917_Old%20Photo/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;همانجا نشسته بودم با لباس آبی‌ای که همان روز در محوطه‌ی بازی مجتمع کثیفش کرده بودم. پشتم را به دیوار تکیه داده بودم و به روبرو خیره شده بودم. به گمانم ۴ ساله بودم یا شاید ۵ سال. در اتاقش را باز کرد و تا جلوی آینه‌ی روی دراور آمد و من چشم‌های قرمزش را دیدم. او هم دید و وقتی نگاهش به من کوچک افتاد تپش قلبم را حس کردم. نگاهش مثل همیشه نبود. شال سبزش را که می‌دانست من دوست دارم، از دور سرش باز کرد و روی تخت نشست و من دیدم که چند قطره اشک از چشمانش سرازیر شد و بعد بی آن که بداند چه می‌کند شال را جلوی بینی برد و بو کشید و انگار که از بویش خوشش نیامده باشد آن را به کناری انداخت و رفت. من همانجا به دیوار تکیه داده بودم و به درب حالا بسته شده‌ی اتاق خیره شدم. گاهی می‌آمد و ناگهان مرا می‌بوسید و من ۴ ساله یا شاید ۵ ساله چقدر به بوسه‌هایش عادت کرده بودم. نیامد. دیگر هیچ وقت نیامد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیست سال گذشت تا من آمدم و در اتاق را باز کردم و تا جلوی آینه‌ی روی دراور رفتم. چشم‌هایم قرمزتر از همیشه بود. نگاهی به عکس روی دراور انداختم و پوزخندی زدم. مزه‌ی دهانم تلخ شد. عکس را برداشتم و روی تخت نشستم و کمی نگاهش کردم. کودک ۴ یا ۵ ساله‌ای که زمانی من بود، با لباس چرک شده‌ی آبی نشسته بود و به دیوار تکیه کرده بود و مرا می‌نگریست. گفت با خودت ببرش و کودک درون عکس به بوسه‌های دیگری دل‌خوش کرده بود و من عکس را روی اوپن آشپزخانه گذاشتم و رفتم.
شعله‌های آتش از گوشه‌ی عکس شروع شد و کم کم به لباس‌های آبی من رسید و بعد مرا که به چشم‌های قرمز او نگاه می‌کردم ذره ذره در برگرفت و چیزی جز خاکستر از من باقی نگذارد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>مثل دخترا...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140708_Like%20A%20Girl/</link>
      <pubDate>Tue, 08 Jul 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140708_Like%20A%20Girl/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;تبلیغات خوب می‌تونه چیزی رو توی آدم عوض کنه. چیزی رو که مدت‌ها بدون این که بدونه، بهش باور داشته و نمی‌دونسته تمام این مدت داشته به خودش آسیب می‌زده.
تبلیغات خوب می‌تونه کاری کنه که دفعه‌ی بعد قبل از این که به یک نفر می‌گه «مثل دخترا» جیغ نزن، یا «مثل دخترا» آرایش نکن، یا «مثل دخترا» راه نرو یک بار دیگه با خودش فکر کنه که داره چه چیزی رو به باورهای اطرافیانش القا می‌کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تبلیغات خوب می‌تونه آدم رو «مثل دخترا» به گریه بندازه! و چه حیف که خیلی از ما «دختر» نیستیم که بعضی چیزها رو «مثل دخترا» درک کنیم!&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;block-embed block-embed-service-youtube&quot;&gt;&lt;iframe type=&quot;text/html&quot; src=&quot;//www.youtube.com/embed/XjJQBjWYDTs&quot; frameborder=&quot;0&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;390&quot; webkitallowfullscreen mozallowfullscreen allowfullscreen&gt;&lt;/iframe&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خط قرمز</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140606_Red%20Line/</link>
      <pubDate>Fri, 06 Jun 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140606_Red%20Line/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;درست روی خط قرمز لبانت قدم می‌زنم. خورشیدهای تیره‌ی رنگین‌تر از تمام خورشیدهای هر روز میان آسمان همیشه صاف چشمانت می‌درخشند و من، همانجا قدم می‌گذارم و با خود می‌گویم مبادا از قرمزی لبانت عبور کرده باشم. نمی‌توانم عبور کرده باشم و بعد هر لحظه سقوط کنم از لبانت بر روی ویرانه‌های گذشته‌ای که با کمک دست‌های تو از دیوارهای پوسیده‌اش بالا آمدم تا شانه‌های امن‌ تو.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این بالا، گذشته چه سرگیجه‌آور است و من حال می‌فهمم که درست تا ارتفاع لب‌های تو باید بالا رفت تا دست‌های گذشته جدا شوند از گردن کبود شده‌ام و نفس دوباره آزادانه راه بیابد به درون ریه‌های تشنه‌ام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این جا مرز گذشته و آینده است و من همینجا روی خط قرمزی قدم می‌زنم که آن‌سویش آینده‌است و کنارش یک تابلوی مثلثی قرمز رنگ که یک علامت تعجب درشت در میان سفیدی پس‌زمینه‌اش می‌درخشد. تابلویی که همیشه در کنار تمام خط‌های قرمزی که آن‌سویشان پر است از رویاهای رنگارنگ دست نیافتنی توی چشم می‌زند و من این بار برای اولین بار خیره می‌شوم به تابلوی خطری که بارها بارها و نگاهش نکردم و آشوب می‌شود دلم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آشوب می‌شود دلم این بار وقتی به آینده‌های آن سوی خط‌های قرمزی می‌اندیشم که همه اکنون به این سوی خط آمده‌اند و من سرم را اگر برگردانم دست‌های درازشان را خواهم دید که در جستجوی گردنم این سو و آن سو می‌روند و چه هراسناک می‌شود آینده وقتی به این سوی خط بیاید و اینجا روی خط قرمز لب‌های تو چقدر می‌توان وقت تلف کرد و عبور نکرد و نشست و نرفت و نمایش هوس‌انگیز آن سوی خط را چقدر می‌شود دوام آورد و اگر نشود دست‌های آینده‌ی تو ...؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>روبروی من</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140501_In%20Front%20of%20Me/</link>
      <pubDate>Thu, 01 May 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140501_In%20Front%20of%20Me/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;روبروی من قهوه می‌نوشد و از زندگی می‌گوید و خاطرات و دردها و من سکوت می‌کنم و مردانه گوش می‌سپارم فقط. زنان و مردان درون خودروهای شتابان در اتوبان کنار کافه، از زندگی می‌گریزند و اینجا درست روبروی من درد زندگی تک تک آن‌ها سخن می‌گوید و من گوش می‌سپارم فقط. مردانه! صدایش تمام نمی‌شود و او حرف که می‌زند من کوچک‌ می‌شوم و دست‌هایم به لرزه می‌افتد و قلب کوچکم ترک بر می‌دارد زیر سنگینی دنیایش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ گاه چیزی نگفت. زنانه سکوت کرد و من آن قدر مرد بودم که حرف‌هایم را فریاد کنم و با نگاهم حقارت را در تمام وجودش جاری کنم و تنش را با قدرتم بیارایم به لباس درد و زخم. به او خیانت کردم بارها و بارها و او نگاه کرد و فهمید و حرفی نزد و من فریاد زدم و زدم و او دردش را سکوت کرد و من مردانگی را بارها و بارها روی تنش نوشتم و پاک کردم و حک کردم همانجا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روی دست راستش. به مردانگی‌ام نگاه می‌کنم بر روی دست راستش و او حرف می‌زند و بغضش نمی‌ترکد اما بغض من چقدر سخت می‌ماند آنجا درون گلوی خشک شده‌ام. او زنانه نمی‌گرید من مردانه نمی‌توانم بغضم را حبس کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌خواهم تمام حرف‌هایش را بگوید اما قلبم اندازه‌ی تمام حرف‌هایش نمی‌شود. می‌خواهم چیزی بگویم اما درد کلماتش امانم نمی‌دهد. می‌خواهم بخشی از دردش را بگذارم روی شانه‌هایم اما توانش را نمی‌یابم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم چه کنم. چه می‌توان کرد وقتی تمام مردانگی‌ام، پاسخگوی نیمی از زنانگی‌ات نیست؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خودرو پیاده می‌شود. نگاهش می‌کنم که در کوچه قدم می‌زند و دور می‌شود و می‌رود و من می‌روم. شتابان می‌روم و از زندگی می‌گریزم و او دردهای مرا زندگی می‌کند و هیچ نمی‌گوید.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آب</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140316_Water/</link>
      <pubDate>Sun, 16 Mar 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140316_Water/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;مردی را می‌شناسم که آب گدایی می‌کند. ایستاده جایی کنار خیابانی خلوت و تمنای آب می‌کند از رهگذران بی آب و من هر بار که از کنارش می‌گذرم برایش آب می‌برم و می‌ایستم تا آخرین قطره‌ی آب را با دقت زیر پایش، روی علف‌ها، بریزد و با لبخندی چکه چکه پاسخ دهد از چشمانم و بعد به یاد آورم که گفتی صبر کن اما نگفتی چند سانتی‌متر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باران که می‌آید علف‌ها زودتر رشد می‌کنند. من زیر باران صبر کردم برایت. کنار خیابانی که تو هر روز از آن نمی‌گذری دیگر و رهگذران باران‌گریزی را تماشا کردم که در خانه‌هایشان پناه گرفته بودند. من ایستادم همانجا و علف‌ها را نظاره کردم و هر روز اندازه کردم. راستی نگفته بودی چند سانتی‌متر؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باران که بند آمد روزی دوستی نامم را گفت. تنها، بی نام تو. آن روزهای اولی که نامم دیگر کنار نام تو نمی‌آمد با خود غریبگی می‌کردم. نام‌هایمان همیشه با هم بود. حالمان را با هم می‌پرسیدند، با هم دعوتمان می‌کردند، با هم صدایمان می‌کردند. آن روزها من، من شده بودم و تو، نمی‌دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت صبر نکن. بس است. نمی‌آید. گفتم به این سادگی که نیست. شاید چند سانتی‌متر دیگر بیاید. آب داری؟ رفت. من قطره قطره از چشمانم آب گرفتم و ریختم روی علف‌ها و خم شدم و اندازه کردم با انگشتانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به این سادگی که نیست. درست در یک لحظه سخت می‌شود. در یک لحظه تصمیمت را می‌گیری و در همان لحظه تمام آینده در ذهنت حک می‌شود و من آن لحظه را خوب به یاد می‌آورم. آن لحظه را که تصمیم من تو شدی و درست در همان لحظه به اندازه‌ی یک عمر خاطره حک شد از آینده‌مان در ذهنم. خاطراتی از من و تو که هیچ‌وقت اتفاق نیافتاد اما ماند. همانجا که بود ماند. در آینده‌ای که نشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تصمیمت را که می‌گیری و صبر که می‌کنی برایش حواست می‌رود سمت علف‌ها و اطراف را نمی‌بینی. او را هم نمی‌بینی که دیگر صبر نمی‌کند و من ندیدم و روزی دوستی نامت را گفت، کنار یک نام غریبه و من دیگر علف‌ها را ندیدم. خاطراتی را دیدم از آینده‌ای که زجر کشان قطعه قطعه شد و تو یک به یک از خاطرات حک شده کنده شدی و در ذهنم به درد آمدی و من رفتم و تو رفتی و علف‌ها ماند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من مردی را می‌شناسم که آب گدایی می‌کند. برای علف‌هایی که زیر پایش سبز شده‌اند و او صبر می‌کند و اندازه می‌کند و آب تمنا می‌کند از رهگذران بی‌آب و دوستانی که هر از گاه تلنگری به او می‌زنند و او حواسش به علف‌هاست، نمی‌بیند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>چهل و پنج، پانزده</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140210_Forty%20Five,%20Fifteen/</link>
      <pubDate>Mon, 10 Feb 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140210_Forty%20Five,%20Fifteen/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;گفتند چهل و پنج پانزده و ما چهل و پنج روز و چهل و پنج شب را دقیقه به دقیقه شمردیم و روزها را یک به یک روی تقویم جیبی‌مان خط کشیدیم. چهل و پنج روز را دو ساعت پست دادیم و چهار ساعت استراحت نکردیم. چهل و پنج روز صبح، قبل از طلوع آفتاب به دیده‌بانی اعزام شدیم و شب، بعد از غروب آفتاب بازگشتیم و تا صبح، نگران، به پیام‌های بی‌سیم گوش دادیم. چهل و پنج روز قبل از غروب آفتاب به کمین اعزام شدیم و پس از طلوع آفتاب بازگشتیم تا صبح حوزه را پاکسازی کنیم. سرما، باد، کمبود آب و غذا و امکانات و از همه سخت‌تر دوری بود و تنهایی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ترس را می‌شناسم. من ترس را زمانی که ۲۴ ساعت در کمین بوده‌ای و از شب گذشته هیچ چیز برای خوردن و آشامیدن باقی نمانده است و سرما امانت نمی‌دهد با همه‌ی این‌ها اسلحه‌‌ی آماده‌ی شلیکت را محکم در دست گرفته‌ای و هر لحظه انتظار درگیری را می‌کشی چشیده‌ام. من می‌دانم چه رنجی دارد که ۴۵ روز بوده باشی و یک شب پیش از مرخصی درگیر شوید و تو ندانی که فردا می‌آید یا نه. خوب می‌دانم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من مرز را دیده‌ام، چشیده‌ام و با همه‌ی وجود زندگی کرده‌ام و بازگشته‌ام و می‌دانم بازگشتن یعنی چه. می‌دانم بازگشتن از آنجا چه حسی دارد اما نمی‌دانم چه حسی دارد بازنگشتن یا ترس از هیچ وقت بازنگشتن. نمی‌دانم چه حسی دارد که از بین تمام آدم‌هایی که هر روز به دیده‌بانی می‌روند و می‌آیند، به تو و چهار دوستت حمله کنند و بربایندتان به انتقام کاری که نکرده‌اید. شاید خسته بوده‌ای و برای چند دقیقه چشم‌هایت را روی هم گذاشته‌ای و با وجود سرما خوابت برده است. شاید چند دقیقه‌ای با دوربین سمت مخالف را می‌پاییدی یا شاید برای آمدنت کمین کرده بودند. نمی‌دانم آن لحظه که اسلحه را به سمت خود دیده‌ای ترس با تو چه کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آهای مرزبان خسته‌ی ترسیده! چند روز از چهل و پنج روزت را خط زده‌ای؟ اصلا پایه‌ی خدمتی‌ات چیست؟ چقدر از خدمتت مانده سرباز؟ چقدر تشویقی گرفته بودی که شوق اضافه شدنشان به پانزده روز مرخصی‌ات را داشتی؟ چند روز بود که صدای پدر و مادر را نشنیده بودی؟ اصلا اسمت چیست؟ دیگر هیچ وقت کسی از تو می‌پرسد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برگرد سرباز خسته‌ی مرز. برگرد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>سلام</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140208_Hello/</link>
      <pubDate>Sat, 08 Feb 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140208_Hello/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;گفت: سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همه چیز شد او. ناگهان ابرها بر آبی آسمان رقصیدند. برگ‌ها زیر پای‌مان فرش شدند و قاصدک‌ها دست‌هایمان را بدرود گفتند. واژه‌ها یک به یک زنده شدند و جاری بر نامه‌های عاشقانه و دقیقه‌ها همه به یک سو روانه شدند: لحظه‌ی دیدار.
گفت: دوستت می‌مانم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من با خود گفتم: دوستت دارم. چقدر ساده و چه بی‌ریا و کودکانه. ناممان را همه جا نوشتیم. روی درخت، زیر سنگ، روی شن‌های ساحل. درون تک تک کتاب‌های مدرسه. و همه چیز را پر از بوسه کردیم. گل، نامه، شعر، ترانه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گفت:‌ خداحافظ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همه چیز بزرگ شد. من بزرگ شدم. آدم‌ها بزرگ شدند. برگ‌ها زیر پایم ترک خوردند و قاصدک‌ها با باد دور شدند. نامه‌ها تکه تکه شدند و دقیقه‌ها کش آمدند و دقیقه‌های کش‌دار آنقدر آمدند تا من مرد شدم. دلم شکست، گرفت، برید، دلم خون شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌گوید: سلام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من دلم خون است. شکسته‌است، گرفته‌است، بریده‌است...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>رسم زندگی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140125_The%20Way%20of%20Life/</link>
      <pubDate>Sat, 25 Jan 2014 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140125_The%20Way%20of%20Life/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;فکر می‌کردم از پس همه چیز بر آمده‌ام. فکر می‌کردم آنجا که باد می‌آید و سرما امان نمی‌دهد و خورشید جز برای چند ثانیه از پس ابرها بیرون نمی‌آید و شب صدای رگبار گلوله خواب را برای چشمانت حرام می‌کند آخر دنیاست و من تا آخرش می‌روم و همه چیز تمام می‌شود. همیشه آخرش تمام می‌شود. اسمش را بگذارید رسم زندگی، قانون دنیا یا حقیقت تلخ. فرقی نمی‌کند. همیشه آخرش تمام می‌شود. آخر دنیا آنجاست که دنیا تمامی ندارد. سختی تمام نمی‌شود. درد همیشه هست. آخر دنیا آنجاست که تو از دنیای بی‌پایان خسته می‌شوی و دل‌بریده و مستاصل و دیوانه! آخر دنیا آنجاست که دنیا آنقدر تمام نمی‌شود که تو تمام می‌شوی. درست همان لحظه که فکر می‌کنی دنیا را تا آخر پیموده‌ای خودت را می‌بینی که ذره ذره سوخته‌ای و چیزی جز خاکستر از تو باقی نمانده است. از پس آخر دنیا که بر بیایی دیگر جانی برایت نمی‌ماند که ادامه دهی. اسمش را بگذاریم حقیقت تلخ، قانون دنیا یا رسم زندگی. فرقی نمی‌کند. آخرش تمام می‌شوی.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>باز هم سبز</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131220_Green%20Again/</link>
      <pubDate>Fri, 20 Dec 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131220_Green%20Again/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;باز هم زمانش فرا رسید. باید کوله‌ی سبزم را بگشایم و بچینمش. چند تکه لباس مرزبانی که تا چند ماه مد روز و شب‌مان خواهد بود. چند تکه کلاه و دستکش و بادگیر برای رویارویی با سرمای بی‌پایان همیشه. کمی دارو برای فرار از سردردها و دل‌‌دردها. چند جلد کتاب که تنهایی‌ام را با آن‌ها پر کنم. همه‌چیز در همین کوله خلاصه می‌شود. در این کوله‌ی بدرنگ که با تمام بزرگی‌اش کم‌جاترین کوله‌ی دنیاست آخرین تکه‌های خانه‌ام را جا می‌دهم و سعی می‌کنم با هر تکه که به درون کوله می‌رود، یکی از خاطرات شهرم را جایی پنهان کنم. باید دقت کنم. صدای آرام پدر را می‌گذارم و منطق بی‌اندازه‌ای را که تحمل سخت‌ترین شرایط را ممکن می‌کند. نگاه نگران مادر را می‌گذارم زمانی که تمام تلاشش را می‌کند که من ندانم که او هنوز مطمئن نیست که من از پس آینده بر خواهم آمد یا نه. دوستانم را یکی یکی می‌چینم در کنار رفاقتمان، دلخوشی‌هایمان و هم‌رنگی‌مان و آن گاهی پنهان‌کاریشان برای نرنجیدن من و آن بودنشان و کنار نکشیدنشان را زمانی که رفت و کنار کشید. چند تکه هم از اینجا بر می‌دارم. چند عکس قدیمی که سال‌های سال فراموش شده بود، یک خانه‌ی رنگی با مبل‌های قرمز و اتاق خواب سوسنی و داستان زندگی ِ نکرده‌ی آدم‌های یک اتوبوس.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آماده‌ی بردن زندگی‌ام می‌شوم که با وسواسی عجیب آن را درون کوله‌ی سبز جای داده‌ام و کوله را باز می‌گذارم تا آخرین ذرات هوای خانه تا آخرین لحظه زندگی‌ام را لمس کند. زمانش فرارسیده است و کوله کنار اتاق در انتظار بلعیدن زندگی من است. باید کوله‌ی سبزم را بگشایم و بچینمش.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>چهارراه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131219_Cross%20Road/</link>
      <pubDate>Thu, 19 Dec 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131219_Cross%20Road/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;با صدای جر و بحث دختر و پسری که در خودروی کناری بر سر یکدیگر فریاد می‌زدند به خود می‌آیم. یک پایم روی پدال کلاچ و یک پایم روی پدال گاز منتظر سبز شدن چراغ قرمزی هستم که گویی هیچ‌وقت سبز نخواهد شد. پسرک نوجوانی که دسته‌ای گل یاس به دست دارد آرام به شیشه‌ی ماشین می‌زند و من نگاهش می‌کنم. دستم را در جیبم فرو می‌برم اما پشیمان می‌شوم. دستم را بیرون می‌آورم و دوباره به پسرک خیره می‌شوم و او گویی همه چیز را از چشمانم می‌خواند و می‌رود. صدای دختر این بار بلندتر می‌شود، درون گوشم زنگ می‌زند و در مغزم، جایی نزدیک خاطرات زنده زنده دفن شده‌ی در انتظار مرگم، شروع به سوت زدن می‌کند. در صدایش استیصال را می‌توان حس کرد. می‌گوید ما نمی‌شویم. ما نشدنی هستیم. ما نیستیم. از آغاز نبوده‌ایم. چشمانم عاجزانه چراغ همچنان قرمز را می‌نگرد. می‌دانم سبز می‌شود اما نمی‌دانم کی. می‌گوید بار اول که نشد گفتی صبر کن، می‌شود. سه سال گذشته است و هنوز نشده است، نمی‌شود. می‌دانم که راست می‌گوید. بار اول گفتم هنوز اول راه ماست. گفتم تو صبر کن. می‌شود. دوباره فریاد می‌زند که نمی‌شود احمق! نمی‌شود! همه می‌دانند که نمی‌شود. و این‌بار من فریاد می‌زنم که مگر آنان چه می‌دانند از من و تو؟! من و تو اگر به این سادگی شدنی بودیم چه ارزشی داشت؟! آنچه آسوده می‌شود هوس است. من و تو هوس نیستیم! من و تو می‌شویم. سخت می‌شویم اما می‌شویم. به چراغ قرمز خیره می‌شوم و در خودروی کناری دختر فریاد می‌زند که من نمی‌توانم لامذهب! دیگر نمی‌توانم و چیزی در گوش‌هایم زنگ می‌زند و باور نمی‌کنم که او نمی‌تواند. پس از تحمل آن همه درد مگر می‌شود کنار کشید؟ ناباورانه به چشم‌هایش خیره می‌شوم و او گویی می‌خواهد ثابت کند که می‌شود نتوانست و پس از تحمل همه‌ی دردها کنار کشید، درب خودرو را باز می‌کند. درب را که می‌بندد صدای قدم‌هایش در مغزم تکرار می‌شود. از چهارراه می‌گذرد و از زیر چراغ قرمز سبز نشدنی عبور می‌کند. هنوز دیر نشده است. اگر این چراغ قرمز لعنتی سبز شود پسر می‌تواند خود را به او برساند و دوباره سوارش کند. سرم درد می‌کند. چشمانم را می‌بندم و چند بار نفس عمیق می‌کشم تا شاید درد آرام‌تر شود. با صدای بوق خودروی عقبی چشمانم را باز می‌کنم و باورم نمی‌شود که شد! عاقبت شد و کمی روی پدال گاز فشار می‌آورم و رنگ سبز، آرام روی شیشه‌ی خودرو حرکت می‌کند و محو می‌شود و آن سوی چهارراه می‌ایستم که تو سوار شوی و ببینی. که بگویم که دیدی می‌شویم؟! دیدی شدیم؟ می‌ایستم اما چیزی را که می‌بینم نمی‌فهمم! خودروی عقبی بوق می‌زند و چیزی درون مغزم سوت می‌کشد و من تو را می‌بینم که نگاهی به من حیران می‌اندازی و با کسی که دستت را گرفته است وارد ایستگاه مترو می‌شوی و می‌روی و چند خودرو پشت سر هم بوق می‌زنند و بوق می‌زنند و من دلم می‌خواهد پیاده شوم و به یک یکشان بفهمانم که ما می‌شویم! ما می‌شویم! باید بشویم! اما نمی‌شود. گویی دست‌هایی که چند لحظه‌ی پیش دستان تو را گرفته بودند این بار گردن مرا گرفته‌اند و با تمام توان فشار می‌دهند. ناخودآگاه پایم را روی پدال گاز می‌کوبم تا از دست‌ها و بوق‌ها و سوت‌ها و گل یاس خلاصی یابم. در آینه نور سبز چراغ دورتر و دورتر می‌شود. چراغی که دیگر قرمز نخواهد شد اما دیر سبز شد. خیلی دیر.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>رقص در باد</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131126_Dancing%20in%20the%20Wind/</link>
      <pubDate>Tue, 26 Nov 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131126_Dancing%20in%20the%20Wind/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;کمی که خواب از چشم‌هایم فاصله می‌گیرد خود را می‌بینم که بر خاک خیس ِ اکنون یخ زده از نم نم دیشب با اسلحه و بی‌سیم و دوربین و کوله‌ای که صبحانه‌ی‌مان را درون آن گذاشته‌ایم روی تپه‌ها بالا و پایین می‌روم تا به محل دیده‌بانی برسیم. صدای باد، که وحشیانه صورتم را نشانه رفته است، از بین تار و پود کلاه کشی سبز رنگ عبور می‌کند و من پرده‌های گوشم را تصور می‌کنم که لابد همچون پرده‌های آویخته به پنجره‌ای باز بر روی یک ساختمان بلند، در اثر باد موج می‌خورند و می‌رقصند. باد سرد از همان روزنه‌های گوش وارد می‌شود و گویی تمام مسیر را تا انگشتان بی‌وقفه می‌وزد و همانجا می‌ماند. انگشتان پا بعد از مدتی بی‌حس می‌شوند و چند دقیقه بعد جای خود را به درد می‌دهند. باید تندتر راه بروم تا کمی گرم‌تر شوم اما تندتر که می‌روم به نفس‌نفس می‌افتم. این تپه نفس آدم را می‌بُرد. چند دقیقه می‌ایستم و چشمانم را می‌بندم و به کرکره‌های کشیده‌ی مغازه‌های کنار پیاده‌رو نگاه می‌کنم. این موقع صبح همه جا تعطیل است. فقط صدای عبور خودروهای تک‌سرنشین و کارمندهای درونشان می‌آید. گاه‌گداری هم یک اتوبوس پر از دانش‌آموز یا یک تاکسی به دنبال مسافر. هوا کمی سرد است اما می‌شود تحمل کرد. باد که نمی‌آید سرما را می‌شود تحمل کرد. امروز پنجشنبه است و به همین بهانه امشب را برای میهمانی انتخاب کرده‌اند. صبح جمعه را می‌توان کمی بیشتر خوابید. در ذهنم به لباسی فکر می‌کنم که باید بپوشم و به اینکه ریش‌هایم را بزنم یا کمی ریش روی صورتم باقی بگذارم. صدای بوق یک تاکسی خالی می‌آید و من دستم را تکان می‌دهم. تکان می‌دهم تا شاید با تکان‌های دستم معجزه‌ای شود و فندک این بار روشن شود و آتش گر بگیرد و ما گرم شویم. هنوز پنج ساعت دیگر به ساعت چهار مانده است و باید تا آن‌موقع حواسمان به اطراف مرز باشد. فایده ندارد. روشن هم که می‌شود باد می‌زند و هنوز نفت روی هیزم‌ها از وجود شعله با خبر نشده خاموش می‌شود. باد آنقدر تند می‌وزد که به این راحتی‌ها نمی‌توان جلویش را گرفت. کنار هیزم‌ها را سنگ چیده‌ایم تا جلوی باد را بگیرد اما باد راهش را پیدا می‌کند و آتش ِ ما را با خود می‌برد. انگشت‌های دستم درد می‌کنند. چشمانم را می‌بندم و دستان سردم را روی زبری صورتم می‌کشم. تصمیم می‌گیرم ریش‌هایم را بزنم. دقیقا نمی‌دانم به جز من چه کسانی دعوتند ولی همان چند نفری را که می‌دانم، بس است برای اطمینان از اینکه خوش خواهد گذشت. لباس‌های اتو شده را روی جالباسی آویزان می‌کنم و به حمام می‌روم. شیر آب را باز می‌کنم و صبر می‌کنم آب کمی گرم‌تر شود و به زیر دوش می‌روم. آب قطره قطره روی سرم می‌ریزد و من بی‌سیم را در جیب بادگیر جا می‌دهم تا خیس نشود. کلاه بادگیر را جلوتر می‌کشم اما جلوی صورتم را نمی‌گیرد. دستکش‌هایم خیس شده‌اند. باید سریع‌تر راه برویم تا به پاسگاه برسیم. حتی برای تازه کردن نفس هم نمی‌توان ایستاد. باد بدتر از پیش به ما یورش برده است و چنان از میان خیسی کلاه به صورتمان ضربه می‌زند که صورتمان به سوزش می‌افتد. به پاسگاه که می‌رسیم مستقیم وارد آسایشگاه می‌شوم و لباس‌های خیس را جلوی بخاری نفتی می‌گذارم که خشک شوند و دست‌هایم را جلوی بخاری می‌گیرم. سربازانی که باید شب را در کمین بگذرانند کم‌کم آماده‌ی حرکت می‌شوند و خدا می‌داند چگونه تا صبح دوام خواهند آورد. صدای گر گر سوختن نفت درون بخاری آرامم می‌کند. چشمانم را می‌بندم و می‌رقصم. صدای موسیقی که ضربه می‌زند بر مغز و مغز را بی‌حس می‌کند. مدت‌هاست نرقصیده‌ام و چقدر میهمانی با دوستانی که دوستشان داری و در کنارشان آرامش داری به دل می‌چسبد. دوستانی که مدت‌ها از آن‌ها دور بوده‌ای و اکنون در یک شب پاییزی سرد تک‌تکشان در کنارت می‌رقصند و می‌خندند. من می‌خواهم تمام موسیقی را بنوشم و می‌نوشیم و می‌رقصیم. آنقدر می‌نوشیم که میل به خوردن شام نداریم. اما شام را می‌آورند و موسیقی قطع می‌شود. باز هم خوراک لوبیا. فردا قرار است بعد از یک هفته نبود تخم‌مرغ جیره جدید بیاورند و تا آن موقع خبری از تخم‌مرغ نیست. به زور چند لقمه می‌خورم و روی تخت دراز می‌کشم. صدای بی‌سیم از اتاق کناری می‌آید اما مفهوم نیست. در این هوا اگر کسی از مرز بگذرد هم به سادگی نمی‌توان فهمید. پتو را روی سرم می‌کشم و چشمانم را می‌بندم و کلید را می‌چرخانم و در خانه را قفل می‌کنم. چقدر خوب بود امشب. چقدر آرام و دوستانه و آشنا مثل قدیم‌ها که همه‌ی ما دور هم جمع می‌شدیم و هنوز فاصله بی‌رحمانه خود را میان ما جا نداده بود. و چقدر رقصیدیم و خندیدیم و خسته نشدیم تا عاقبت مجبور شدیم بگوییم خداحافظ. هنوز لبخند روی لبانم نشسته است. آرام لباس‌هایم را عوض می‌کنم که کسی از خواب بیدار نشود و به درون رخت‌خواب گرم اتاق می‌خزم و آرام پتو را روی تنم می‌اندازم و به خواب می‌روم. چشمانم را که باز می‌کنم با اسلحه و بی‌سیم و دوربین و کوله‌ای که صبحانه‌ی‌مان را درون آن گذاشته‌ایم روی تپه‌ها بالا و پایین می‌روم تا به محل دیده‌بانی برسیم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>صدای رفتن</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131124_The%20Sound%20of%20Leaving/</link>
      <pubDate>Sun, 24 Nov 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20131124_The%20Sound%20of%20Leaving/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;تاکسی که از باجه‌های کوچک پرداخت عوارض می‌گذرد، شروع می‌شود. اولش چیزی نمی‌فهمم. پچ‌پچ آرامی که در سر و صدای شهر شلوغ ِ دوست‌داشتنی‌ام ادغام می‌شود و آرام از کنار گوش‌هایم عبور می‌کند و روی شن‌های باقی‌مانده بر پوتین‌های کویری ِ اکنون کهنه‌ام می‌نشیند. به پوتین‌ها که می‌نگرم خاطره‌ی سرما در انگشت‌های پایم تیر می‌کشد. رویم را بر می‌گردانم و به ترافیک می‌نگرم. یا شاید به طرح‌های روی نرده‌های کنار بزرگراه. لبخند می‌زنم. درون گوشم انگار پچ‌پچی تکرار می‌شود. چشم‌هایم را می‌بندم و دست‌هایم را روی چشم‌هایم می‌گذارم و گوش می‌دهم. صدای بوق و موتور ماشین‌ها. صدای هوف هوف بخاری ماشین. صدای دگمه‌های گوشی ِ تلفن یکی از مسافران که لابد رسیدنش را به کسی خبر می‌دهد. صدای باد ماشین‌هایی که از کنار هم عبور می‌کنند. پچ پچ. ریتم عجیبی تمام صداها را آلوده کرده است. صدایی از دوردست‌ها، خیلی دور. همانقدر دوری که همیشه من بوده‌ام از صدای شهر. دست‌هایم را روی چشم‌هایم می‌فشارم. نوک انگشتانم هنوز کمی درد می‌کند از اثر سرما. پوستم کمی زبر شده است. احساس می‌کنم پیرتر شده‌ام. چشم‌هایم به درد می‌آیند و من محکم‌تر می‌فشارمشان و گوش می‌دهم. گویی چیزی ضربه می‌زند. پشت سر هم و بی‌وقفه بر روی تمام صداهای اطراف می‌کوبد. صدای بخاری می‌شود هوف... دینگ... هوف... دانگ. صدای دگمه‌های گوشی می‌شود چیک‌چیک... دینگ... چیک‌چیک... دانگ و همه‌ی صداها آلوده است. آلوده به صدایی که حالا خوب می‌فهمش. صدایی که پانزده ماه پیش از روی دیوار پذیرایی خانه آغاز شد و از همان روز تمام صداهای شهر را تکه تکه کرد. تکه‌هایی به طول یک ثانیه. و بین هر تکه یک دینگ که کوه‌ها را بیاد آورم. یک دانگ برای هریرود خشکیده‌ای که ساعت‌ها نگاهش کردیم. یک دینگ برای استرس روزهای درگیری. یک دانگ برای باد همیشه وزان. برای مه. برای با بدبختی آتش به پا کردن در مه و باد تا شاید بتوان هم گرم شد و هم چای گذاشت. برای نهار یخ زده. برای انتظار تا ساعت شانزده. برای گرم شدن جلوی بخاری نفتی آسایشگاه زمانی که تمام بدنت از سرما درد می‌کند. برای شام، همیشه تخم‌مرغ. برای حرف‌های بیخودی. برای بیدار ماندن تا دیروقت برای جومونگ و خوابی که همیشه وسطش یکی دو بار نگهبان‌هایی که وقت تعویض پاسشان شده است بیدارت می‌کنند و دوباره صبح و دینگ... برای انتظار برای روز بعد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تمام شهر پر می‌شود از غربت. از تنهایی، دلتنگی. تمام شهر پر می‌شود از چشم‌ها را بستن برای به یاد آوردن نگاه آرام پدر و لبخند زورکی مادر به هنگام خداحافظی. از مرور آخرین گفته‌ها و کرده‌های دوستانی که همیشه کنارت بوده‌اند. از شمارش روزهای گذشته و مانده. از لیست کردن برنامه‌های آینده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهم نیست چند روز آمده باشم و چقدر به رفتنم مانده باشد. درست از باجه‌های کوچک پرداخت عوارض آغاز می‌شود و به باجه‌های کوچک پرداخت عوارض ختم می‌شود. صدایی که بین من است و ساعت شماطه‌دار روی دیوار پذیرایی. صدایی که همه چیز را تکه تکه می‌کند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>دود</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130912_Smoke/</link>
      <pubDate>Thu, 12 Sep 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130912_Smoke/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;می‌خواهم چیزی بگویم اما دود نمی‌گذارد. دود سیگار، که آرام میان انگشتان نحیفت از لب‌هایت دور می‌شود، در دلم جمع می‌شود و چیزی جز سرفه از دهانم بیرون نمی‌آید. باید چهره‌‌ی تارت را همانجا پشت آن‌همه دود بگذارم. باقی مهم نیست. باید دود سیگارت را جمع کنم درون قلبم و بگذارم تمام خاطراتت کدر شوند. آن‌قدر درون دود بمانند که یک به یک به سرفه بیافتند و کم کم از هوش بروند. چه غمگینانه‌است و عجیب که خاطراتت با دود سیگار که آرام درون ریه‌ات چرخ می‌زند و سرازیر می‌شود به قلبم، سازش نمی‌کنند. همان‌گونه که با خیانتت کنار نیامدند. چه سلاحی بهتر از خودت برای قتل عام این همه خاطرات دست و پاگیر؟ تمامش کن. آخرین پک را بکش و کارشان را بساز. این خاطرات دیگر ارزش ماندن ندارند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>این دست‌های شور</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130910_These%20Salty%20Hands/</link>
      <pubDate>Tue, 10 Sep 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130910_These%20Salty%20Hands/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آدم‌ها که می‌روند واژه‌هایشان در دل پر پر می‌زنند اما پر نمی‌گیرند. چشمت که به یکی از خاطراتشان می‌افتد واژه‌ها شورش می‌کنند و چنان به دیوار دلت هجوم می‌آورند که دل ترک بر می‌دارد و می‌خراشد. نمی‌توان چیزی گفت. نمی‌توان حرفی زد. آدم‌ها که می‌روند واژه‌هایشان را باید با زنجیر به سقف دل آویزان کرد و آنقدر با شلاق سکوت به آن‌ها ضربه زد که رام شوند و آرام بنشینند تا خاطره‌ی بعدی. آدم‌ها که می‌روند چشم‌ها شاعر می‌شوند و قطره قطره شعر می‌سرایند، بی‌واژه. آدم‌ها که می‌روند، دست‌ها می‌شوند دفتر شعرهای شور. آدم‌ها که می‌روند...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>همه چیز</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130903_Everything/</link>
      <pubDate>Tue, 03 Sep 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130903_Everything/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هیچ کس به اندازه‌ی او مرا نفهمید. در تمام آن سال‌ها که حتی من هم مرا نفهمیدم او آن‌جا، درست پشت سر من، ایستاده بود و مرا می‌دید و حال می‌دانم که چرا همیشه خیالم همیشه از همه چیز آسوده بود. در تمام سال‌هایی که من با چشمان بسته، حیران، به دنبال زندگی‌ام می‌گشتم، او بارها و بارها زندگی را در گوشم زمزمه کرد و من نمی‌شنیدمش. ثانیه‌های را که با بی‌رحمی گذشت او یک به یک برایم زندگی کرد. به جای همه‌ی ما زندگی کرد و ما هیچ ندانستیم که چگونه همه چیز اینگونه بی‌صدا می‌گذرد. تیک تاک تیک تاک... و قلب او هر ثانیه را پنج بار تپید. پنج بار برای هر پنج نفرمان. سپیدی برف تمام زمستان‌هایی که گذشت روی سر او ماند. سیاهی تک تک شب‌هایی که روز نشد زیر چشم‌های او ماند. و پوستش با هر قدمی که ما برنداشتیم چین خورد. هیچ‌وقت شکایتی نکرد. نه اینکه چیزی برای شکایت نباشد... نه! آدم ِ شکایت نیست. آدم ِ فرار کردن نیست. اهل سر و صدا و آشوب هم نیست. سنگینی تمام بارهایی را که ما روی زمین گذاشتیم او روی کمرش کشید. سنگ‌هایی را که چشمان ما قادر به دیدنشان نبود او دید و کنار زد. خودش هیچ‌وقت شکایتی نکرد اما کمرش روزی چیزی گفت که ما خوب نشنیدیم. چشم‌هایش روز به روز تارتر شد و قلبش روزی فریاد زد. تیک تاک تیک تاک... پنج بار برای هر پنج نفرمان.او یک نفر نیست. پنج نفر هم نیست. او به تعداد تک تک ثانیه‌هاییست که زندگی کرده‌ام ضربدر پنج. او چشم‌های من است، دست‌های من است و قلب من. من اما هیچ‌وقت نتوانستم چیزی بیشتر از آنچه باشم که هستم: پسرش. من فقط پسرش هستم و او همه چیز.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات سانسور شده</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130711_Censored%20Memories/</link>
      <pubDate>Thu, 11 Jul 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130711_Censored%20Memories/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آدم‌ها باید در رابطه‌هایشان دقت کنند. باید به من ِ خودشان بیشتر اهمیت بدهند. من نمی‌فهمم چرا باید در رابطه‌ام این همه «ما» می‌شدم که اکنون زیر خاکسترش اینگونه دست و پا بزنم. نمی‌دانم چه کاری انجام دهم که «ما» را بر سر من نکوبد. چرا باید تمام کافه‌های شهر را با تو رفته باشم؟ چرا هیچ فست‌فود و رستورانی نیست که با هم آنجا را امتحان نکرده باشیم. من چرا چشمم به دوغ ناملی و آبعلی و شکلات تلخ و چای استوخدوس و پاستیل که می‌افتد دلم می‌گیرد؟ مگر آدم سوپر مارکت را هم با دیگری می‌رود؟! چرا روی صفحه‌ی اول تمام کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم دست خط توست؟! اصلا تو از کجا می‌دانستی که من آن کتاب‌ها را دوست دارم؟! یا چرا تو از همه بهتر می‌دانستی که غذاهای مورد علاقه‌ی مرا چگونه بپزی که حال هیچ کدام آن‌ها از گلویم پایین نروند. یا ایکس‌باکس لعنتی‌ات را چرا باید با هم از خیابان سعدی می‌گرفتیم که من هر بار که آن‌جا می‌روم که شاید کتابی بگیرم تو و آن بازی‌های احمقانه‌ی ایکس‌باکس به خاطرم بیاید و ورجه‌وورجه‌هایمان برای پریدن از روی موانع بازی یا پرت کردن درست توپ بولینگ یا همیشه باختن از او در تنیس که خیلی در آن مهارت داشت. چرا از کنار ترمینال که می‌گذرم به یاد روزی می‌افتم که می‌خواستی بروی اما نتوانستیم. حتی تا جلوی ترمینال هم رفتیم اما باز هم نتوانستیم از هم جدا شویم و آخر هم برگشتیم و رفتیم رستوران. چرا آنقدر در آن ترمینال منتظر تو نشستم که بیایی؟! مگر تو خودت نمی‌توانستی مثلا با یک تاکسی بیایی؟! چرا یک موزیک خوب و دلنشین نیست که فقط مال من باشد و تو را به یاد من نیاورد؟ از تیلور سویفت بگیر تا پینک‌فلوید و بیتلز و میوز را باید با تو گوش می‌دادم؟ یا آن همه سریال و فیلم خوب. من عاشق فرندز بودم اما تک تک صحنه‌هایش را بارها و بارها برای هم تعریف کرده‌ایم و خندیده‌ایم! بعضی چیزها خنده‌دار است. توت‌فرنگی مرا به یاد تو می‌اندازد! تو اینقدر دوست داشتی همه جا برویم و رفتیم که حال همه جا شده‌است آینه‌ی دق. اصلا من نمی‌دانم که چگونه تا حالا دق نکرده‌ام. از باغ وحش و سینمای مشهد بگیر تا ساری و محمود‌آباد همه و همه رد پای توست. راه فراری هم نیست. ترمینال را که گفتم. فرودگاه و ایستگاه قطار و جاده هم که پیشتر اشغال شده‌اند. چرا باید اینگونه احمقانه همه‌ی شهر را اشغال می‌کردیم برای خودمان؟ آدم‌ها باید بعضی چیزها را برای خودشان بگذارند. باید چند تا راه فرار داشته باشند و گرنه دق می‌کنن. می‌میرند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>بندها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130428_Chains/</link>
      <pubDate>Sun, 28 Apr 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130428_Chains/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;گرچه پذیرفتنش سخت است و نفس‌گیر اما روزی از خواب برمی‌خیزی و پی می‌بری که شکست خورده‌ای. بعضی‌ چیزها باید بدون تغییر بمانند و تکان نخورند. بعضی زخم‌ها را نباید بست. باید گذاشت تا دردشان تا انتهای وجود انسان رخنه کند. ما همیشه می‌خواستیم که تغییری ایجاد کنیم. می‌خواستیم مرهمی باشیم یا شاید راهنمایی برای یک زندگی بهتر. برای آزادانه اندیشیدن و آزادانه زیستن. اما بعضی‌ها را نمی‌توان آزاد کرد. بندهایشان را که می‌گشایی آزادیشان می‌شود بی‌قیدی و بی‌بند و باری. بعضی‌ها باید بدون تغییر بمانند و تو تکانشان می‌دهی و همه چیز به هم می‌ریزد و بعد همان‌ها بی‌بند که می‌شوند زخم‌ می‌زنند بر سینه‌ات و بعضی از زخم‌ها را نباید بست. باید بعضی از زخم‌ها را درد کشید و تقلا زد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>دو راهی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130207_Dilemma/</link>
      <pubDate>Thu, 07 Feb 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130207_Dilemma/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;- مگر در نقشه دو راهی بود؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- نه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خودرو پیاده می‌شوی. جایی میان یک جاده‌‌ی خلوت، خیره به یک تابلو زنگ‌زده‌ی خاک خورده در جلوی یک دوراهی... خسته و درمانده در کنار یک خودروی قدیمیِ کثیف... خیال وهم‌اندود رویای انتهای راه را که بارها با هم آن را مرور کرده بودید، بازبینی می‌کنی... چه کسی این دوراهی را اینجا گذاشته است؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حالا به نظرت از کدام راه برویم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسی پاسخ نمی‌دهد... تا فرسنگ‌ها آن طرف‌تر کسی دیده نمی‌شود. کم کم هوا رو به سردی می‌رود. دوباره می‌نشینی داخل خودرو و در را می‌بندی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- از کدام راه برویم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاسخی نمی‌آید. نگاهی به صندلی خالی کنارت می‌اندازی... هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس می‌شود ولی کسی آنجا نیست. تمام مدت مسیر آنجا بود.
دوباره رویای انتهای مسیر را مرور می‌کنی... خورشید کم کم در حال غروب کردن است و چیزی نمانده است که شب جاده را در برگیرد و تو باید جایی پیدا کنی که شب را در آنجا بمانی. نگاهی دوباره به جاده می‌اندازی... گویی تا ابد ادامه دارد و تو بی‌دلیل در میان راه ایستاده‌ای... به یاد می‌آوری که چیزهایی راجع به یک دوراهی با کسی می‌گفتید ولی دوراهی دیده نمی‌شود. کسی هم این دور و بر نیست. سویچ را می‌چرخانی و به پدال گاز فشاری می‌آوری و دوباره حرکت می‌کنی.
هنوز گرمی تن یک نفر روی صندلی حس می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>عدالت</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130203_Justice/</link>
      <pubDate>Sun, 03 Feb 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130203_Justice/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اینکه زندگی فقط یک بار اتفاق می‌افتد همه ما را به بازیگرانی تبدیل می‌کند که بدون تمرین به روی صحنه رفته‌ایم و باید بدون اینکه سناریوای در کار باشد بهترین اجرایمان را انجام دهیم. هر کدام از تصمیمات ما می‌تواند به ظاهر درست باشد ولی نتیجه‌ای عکس بگذارد و ما هیچ روشی برای دانستن این نداریم. این مساله مسئولیت زیادی بر دوش ما می‌گذارد و تصمیم‌گیری را سخت می‌کند. گاهی به دین رجوع می‌کنیم، گاهی به دل، گاهی به عقل و گاهی هم به حافظ ولی در نهایت باز هم با ترس و لرز تصمیممان را می‌گیریم و تا آخر هم نمی‌فهمیم تصمیمی که گرفتیم نتیجه‌ی بهتری داشت یا تصمیمی که نگرفتیم. اینکه زندگی فقط یک بار اتفاق می‌افتد از این نظر بی‌عدالتیست.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>زمان</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130202_Time/</link>
      <pubDate>Sat, 02 Feb 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130202_Time/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;می‌گویند نپرسیدن عیب است. من بارها پرسیدم که دلیلش را بدانم. بعضی وقت‌ها آدم نمی‌تواند بدون دلیل با بعضی چیزها کنار بیاید. دو سه باری هم که برایت دلایل بی ربط می‌تراشند شروع می‌کنی به کلنجار رفتن با خودت. شروع می‌کنی به راه رفتن در اتاق. بعد که اتاق کم کم تنگ می‌شود، لباست را تنت می‌کنی و می‌زنی به خیابان‌های شهر. تمام خاطراتت را مرور می‌کنی و در تک تک شان به دنبال دلیل می‌گردی. باران هم که بیاید انگار خاطرات تازه‌تر می‌شوند و دردناکتر. تو هم راه می‌روی و باران لباس‌هایت را خیس می‌کند و خاطرات چشم‌هایت را. آخرش هم بدون اینکه چیزی پیدا کنی با حالی بدتر از قبل برمی‌گردی به همان اتاقی که حالا تنگتر شده است و می‌نشینی تا زمان آرامت کند. بعضی چیزها دلیل نمی‌خواهد. زمان می‌خواهد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>صدای شهر</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130131_Sound%20Of%20the%20City/</link>
      <pubDate>Thu, 31 Jan 2013 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20130131_Sound%20Of%20the%20City/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;زیر این آفتاب ملایم زمستانی قدم می‌زنی و باد آهسته آهسته تنت را نوازش می‌دهد. ابرها گاه و بیگاه تکانی به خودشان می‌دهند و خورشید می‌رود و باز دوباره برمی‌گردد. صدای موتور ماشین‌های در حال گذر و آدم‌های درگیر زندگی، صدای بوق‌، صدای پای رهگذران پیاده‌رو، صدای شهر گوشَت را پر می‌کند. مغازه‌ها هر کدام چیزی برای فروش گذاشته‌اند که هر از گاهی نظرت را جلب می‌کنند گرچه برای خرید نیامده‌ای. با خود فکر می‌کنی و رویاهایت را ورق می‌زنی و دسته‌بندی می‌کنی. گاهی شعری زمزمه می‌کنی. کم کم از دور درب خانه را می‌بینی و اشتیاقت بیشتر و سرعتت تندتر می‌شود. دست به جیب می‌بری و کلیدت را آماده می‌کنی...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آخرین زنگ‌ها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20120901_The%20Last%20Strikes/</link>
      <pubDate>Sat, 01 Sep 2012 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20120901_The%20Last%20Strikes/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;روی دیوار خانه‌ی پدربزرگم یک ساعت شماطه‌دار قدیمی بود که بعد از فوتش به دیوار خانه‌ی ما کوچ کرد. سال‌های سال پدربزرگم آن را کوک می‌کرد و ساعت هم تمام آن سال‌ها کارش را انجام می‌داد. هر ساعتی که می‌گذشت طنین زنگ‌های پی‌درپی ساعت در خانه می‌پیچید و ما بدون توجه به زنگ‌ها و تیک تاک‌های بلندش می‌آمدیم و می‌رفتیم. اکنون چند سالی‌ست که نوبت پدرم شده است که هر چند روز آن را کوک کند و خانه‌ی ما هم تمام این چند سال هر ساعت میزبان زنگ‌های پی‌در‌پی ساعت شماطه‌دار بود و ما هم همیشه بی‌توجه به آن می‌رفتیم و می‌آمدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون که روز به روز به رفتنم نزدیک‌تر می‌شود تنها کسی که از همه بیشتر رفتنم را می‌فهمد همین ساعت قدیمی پدربزرگم است که هر ساعت بلندتر زنگ می‌زند. تمام این سال‌ها یک ساعت معمولی بود که زنگ هم اگر می‌زد صدایش را کسی نمی‌شنید اما این چند روز بلند زنگ می‌زند و رسا. حتی تیک‌تاکش هم عوض شده است. هر ثانیه را واضح اعلام می‌کند و هر ساعت را عربده می‌کشد انگار در مغزم. گویی می‌خواهد تمام این سال‌هایی که از کنارش می‌گذشتم و نمی‌شنیدمش را جبران کند. می‌خواهد خوب بشنومش و برم و من هر ساعت که می‌گذرد بهتر و بلندتر می‌شنومش. آن‌قدر بلند که می‌ترسم پیش از رفتن کر شوم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>در آغوش صبح</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20120108_In%20the%20Arms%20of%20the%20Morning/</link>
      <pubDate>Sun, 08 Jan 2012 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20120108_In%20the%20Arms%20of%20the%20Morning/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آری... درست است که می‌گویند همه‌ی زندگی آدم در یک لحظه دوباره تکرار می‌شود...
آن زمان که دست و پا می‌زنی در آب شور دریای یک نگاه تا غرق شدنت را عقب‌تر بیاندازی کمی، شاید چون نمی‌دانی که مردن در آن خیسی نگاه‌آلود چقدر مستانه است و زیبا...
و غرق که می‌شوی آن دم که دیگر می‌پذیری مردن را و بسته که می‌شود کم کم پلک‌های خسته‌ات و نگاه التماس‌آمیزت که آهسته آهسته خاموش می‌شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خسته... خسته و درمانده، با هراسی دوباره تازه شده از آینده‌ای پر از گذشته‌های دردناک... و می‌میری... و زنده می‌شوی دوباره در آغوش خسته‌ی صبح...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>برف</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20120105_Snow/</link>
      <pubDate>Thu, 05 Jan 2012 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20120105_Snow/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;این‌بار توان ایستادگی نداشتم... در یک لحظه انگار تمام ذهنم را تسخیر خودت کردی و من هیچ نتوانستم مقاومت کنم... گذاشتم که قدم بزنیم در میان برف‌های نشسته بر خیابان و با هم حرف بزنیم و بعد تو تکه برفی برداری و گلوله کنی و مرا هدف بگیری و تیرت خطا رود. گذاشتم به دنبال هم بدویم و به سمت هم گلوله‌های کوچک برفی پرتاب کنیم و بعد تو بیافتی روی برف‌ها و من دستت را بگیرم و بلندت کنم و ببوسمت. گذاشتم با هم برسیم به کافه‌ای آشنا و بنشینیم دوباره با هم به حرف زدن و من موکا سفارش دهم و تو لابد موکانا و بعد هر کدام نصفی از موکا نصیبمان شود و نصفی از موکانا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذاشتم با هم به مردمانی بنگریم که پشت پنجره‌ی کافه در برف این‌طرف و آن‌طرف می‌روند. یک نفرشان شاید برای خرید نان از خانه بیرون آمده است و یک‌نفرشان شاید از سر کار به خانه می‌رود تا با دختر کوچکش آدم‌برفی درست کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گذاشتم که بیایی این‌بار و ما با هم دوباره برگردیم به خانه‌هایمان و مثل همیشه پیش از جدا شدن دلمان هوس کند هنوز ماندن و نرفتن را و آخر به بوسه‌ای اکتفا کنیم و برویم و دلتنگ شویم... گذاشتم دوباره همه چیز مثل همیشه اتفاق بیافتد در ذهنم. تو بیایی و بروی و من این برف را دوست بدارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این برف... این برف لعنتی چه‌ها که نمی‌کند با من...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>کتاب ما</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20111124_Our%20Book/</link>
      <pubDate>Thu, 24 Nov 2011 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20111124_Our%20Book/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;کتابی را که تمام شده است، عاقبت باید بست. هر چقدر هم که کتاب را دوست داشته باشیم... هر چقدر هم که به واژه‌ی «پایان» بنگریم و باورمان نشود که این آخرین واژه است... عاقبت باید آخرین ورق را هم بزنیم و کتاب را به درون قفسه‌ی کتاب‌ها بگذاریم... در کنار سایر کتاب‌هایی که تمام شدند و ما دوستشان داشتیم... یا نداشتیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کتاب‌ها تمام می‌شوند... حرف‌ها هم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید ما هم تمام شده‌ایم و مدت‌هاست نشسته‌ایم و به آن آخرین کلمه زل زده‌ایم اما جرأت ورق زدن نداریم. شاید این صفحه، صفحه‌ی آخر است و باید چشم‌هایمان را ببندیم و تمام آنچه در وجود داریم بدهیم به انگشتانمان و یک بار دیگر ورق بزنیم و بعد همه چیز را با هم قرار بدهیم در قفسه‌ی خاطرات تا چند روزی دائما از کنارش رد شویم و نگاهی به درونش بیاندازیم و کم کم دلمان خش بیافتد و ترک بردارد و بشکند و ما به روی خود نیاوریم تا کم‌کم ترک‌ها را فراموش کنیم و شاید بعدها که در کافه‌ای نشسته‌ایم و چای می‌نوشیم و کسی نیست که با او کیکمان را قسمت کنیم، ناگهان چیزی از قفسه‌ی خاطرات به قلبمان خنجر بزند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید ما هم تمام شده‌ایم... «ما» که تمام می‌شود همه چیز با هم تنها می‌شود... همه‌ی چیزهایی که مال «ما» بود، ناگهان می‌شود مال «من»... یا مال «تو»... حتی نام‌هایمان که همیشه در کنار هم می‌آمدند و گویی به هم جوش خورده‌ بودند، دیگر از هم جدا می‌شوند و من می‌شوم من و تو می‌شوی تو. شاید «ما»ی ما هم تمام شده است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کسی می‌داند پشت این صفحه چه چیزی نوشته‌اند؟ نشسته‌ایم و نظاره می‌کنیم و عرق می‌ریزیم از چشمانمان اما توان ورق زدن نداریم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توان ورق زدن نداریم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توان نداریم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نداریم...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>شاید اگر دوباره نگاه کنی...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110821_Maybe%20If%20You%20Look%20Back/</link>
      <pubDate>Sun, 21  Aug 2011 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110821_Maybe%20If%20You%20Look%20Back/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;خط قرمزها همیشه کار را خراب می‌کنند. سر آدم را به درد می‌آورند، دل آدم را می‌شکنند، رابطه‌ها را به گند می‌کشند و گاهی تمامشان می‌کنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خیال راحت قدم می‌زنی در زندگی و غرق در خوشی‌ها و ناخوشی‌هایش پیش می‌روی و به این نمی‌اندیشی که کجا می‌روی. یک آن همه چیز خراب می‌شود و نمی‌دانی چه شد، نمی‌فهمی چه کردی که به اینجا رسید. بر می‌گردی و چشمت به یک خط قرمز ذق می‌افتد که با دیدنش چشمانت به درد می‌آید اما به یاد نمی‌آوری که از اول آنجا بوده باشد و تو از آن گذشته باشی. باور نمی‌کنی اما هست... می‌بینی که گذشته‌ای از آن خط و اکنون همه‌چیز رو به ویران شدن می‌رود، صدای شکستن دلی به گوش می‌رسد و می‌فهمی که رابطه‌ای به گند کشیده شده است! آن‌جاست که می‌فهمی کارت تموم است. دست‌هایت را می‌گذاری بر روی گوش‌هایت که صدای فریادهای دل را نشنوی و چشم‌هایت را می‌بندی که رنگ‌های زننده اشکهایت را روانه نسازند اما فرقی نمی‌کند. تا کی می‌توان ندید و نشنید و آیا اصلا می‌توان؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خط قرمز که بگذری همه چیز تمام می‌شود کم کم. می‌شود برگشت؟ چه کسی می‌داند؟ نمی‌دانم... اما اگر می‌شود برگرد... نرو که به درد می‌آید... نرو که به گند کشیده می‌شود!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>همه چی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110818_Everything/</link>
      <pubDate>Thu, 18  Aug 2011 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110818_Everything/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;دل آدم که می‌گیره همه چی یک حس دیگه داره، تلویزیونی که همیشه این موقع‌ها اخبار پخش می‌کرد، حالا یه آدمی رو نشون می‌ده که نشسته داره زر زر می‌کنه. همین اینترنتی که تا دیروز می‌نشستی پای گوگل‌ریدرش و پشت سر هم آیتم شیر می‌کردی، امروز هیچی واسه شیر کردن نداره. آدم‌هایی که همیشه باهاشون حرف می‌زدی و می‌خندیدی و جک می‌گفتی، حالا یه حسی دارن مثل اون گلدون گل خالی روی میز یا اون قاب عکس زشت روی دیوار که توش یه آدم دیگه نشسته و یه لبخند دلگیر زده و هیچی هم توی نگاهش نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خب من الان به همین صورت دلم گرفته. الان دوست داشتم یک نفری بود و می‌نشستیم با هم یه سیگار دود می‌کردیم و اون بر می‌گشت می‌گفت «هی... کون لق همه چی! من که می‌دونم همه چی درست می‌شه آخرش!» اما خب کسی نیست که همچین کاری بکنه و همچین چیزی بگه به من! امروز ته چیزی که گیرم اومد یه «باز چرا رفتی تو فاز غم» بود. آدما تا بتونن خودشون رو قاطی غم و غصه‌ی مردم نمی‌کنن. منم اگه بودم فک نمی‌کنم حرف بهتری می‌زدم! همین‌جوریه دیگه، یه مدت دل بقیه می‌گیره ما به روی خودمون نمی‌آریم و یه مدت دل ما می‌گیره و مردم به روی خودشون نمی‌آرن. همینم خودش دلیلیه برای اینکه آدم دلش بگیره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه اهمیتی داره اصلا؟! اومدم اینجا نوشتم اینا رو که یه جورایی خودم به خودم بگم «هی! کون لق همه چی! یه تکون به خودت بده همه چی درست می‌شه.»&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>:((</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110808_:((/</link>
      <pubDate>Mon, 08  Aug 2011 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110808_:((/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;حتی کی‌برد هم همه چیز را می‌فهمد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زمانی که پرانتزهای بسته، جای خود را به پرانتزهای باز می‌دهند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>واژه‌ها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110806_Words/</link>
      <pubDate>Sat, 06  Aug 2011 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110806_Words/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;تنها دو واژه فاصله است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بین شادی و غم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بین هستی و نیستی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بین امید و ناامیدی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و یا زندگی و مرگ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنها دو واژه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;«دیگر نمی‌خواهمت»&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تمام شد تمام شادی و هستی و امیدواری من...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شروع شد تمام غم و نیستی و ناامیدی من...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تمام شد زندگی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شروع شد...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Story of a Gambler</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110123_Story%20of%20a%20Gambler/</link>
      <pubDate>Sun, 23 Jan 2011 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20110123_Story%20of%20a%20Gambler/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;از ابتدا می‌دانستم برنده تویی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تمام برگ‌های بازنده‌ی دستم، بهترین بازی را برایت رقم زدم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تمام عزمم را جزم کردم تا بهترین همبازی‌ات باشم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بازی تمام شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون تمام برگ‌های زندگی‌ام روی میز، کنار هم ردیف شده‌اند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       من باختم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و این را نه از برگ‌های بازنده‌ی روی میز...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
        
که از نگاه برنده‌ی تو می‌توان فهمید&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>اشک‌ها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100814_Tears/</link>
      <pubDate>Sat, 14  Aug 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100814_Tears/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;من صدایم را دفن کرده‌ام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
     در کویر داغ بی‌دادها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و چشمانم را به باد داده‌ام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
     در زشتی نفرت‌بار صورت‌ها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نفس‌هایم یک به یک مردند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
     به دست چاقوی بی‌رحم نامردها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چه تنوانم کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اشک‌هایم را گم کرده‌ام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
     جایی میان هزارتوی دردها&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>شبانه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100520_Nightly/</link>
      <pubDate>Thu, 20 May 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100520_Nightly/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;شبانه آمدی و من شبانه تمام شعرهایم را گفتم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیا مرا در آغوش بگیر، مرا ببوس...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فرصتی نمانده است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;انتهای شب، انتهای من‌ است...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فردا که خورشید برآید و چهره‌ی کریه مرا را آشکار کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی برایم نخواهد ماند که برایت بگویمش...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیا تا سحر نشده‌ تمامش کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیا تا من تو را به فردا بسپارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بروم...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>برای مردن...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100409_To%20Die.../</link>
      <pubDate>Fri, 09 Apr 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100409_To%20Die.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;مرا هر یک شنبه‌ راحت می‌کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او هر یک شنبه می‌رود،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       هر هفته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
 یک‌شنبه صبح...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
        مرده از خواب برمی‌خیزم!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Growing Up</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100330_Growing%20Up/</link>
      <pubDate>Tue, 30 Mar 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100330_Growing%20Up/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;مدت‌هاست ننوشته‌ام. بر خلاف تو که گفتی دیگر دلت به نوشتن نمی‌رود و ننوشتی، دل من نوشته‌های فراوانی داشت اما این دستم بود که به نوشتن نمی‌رفت. مثل عابری که از هراسِ خیس شدن زیر باران قدم نمی‌زند، برگه‌های سفید دفتر من هم از هراس لبریز شدن، زیر بار جوهر هیچ قلمی نمی‌رود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بزرگ شده‌ام و جزئی از بازیِ آدم بزرگ‌ها شده‌ام. جزئی از سیاست‌های ضد بشری. جزئی از قتل‌ها و اعدام‌ها و دروغ‌ها و فتنه‌ها. شاید دیگر هر آنچه که از عشق در دلم مانده است را به هر ضرب و زوری که شده پنهان می‌کنم تا مرا از بازیشان بیرون نیندازند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری... حتماً بالاخره بزرگ شده‌ام. شاید کمی زود... شاید کمی دیر...! به آن چیزی تبدیل شده‌ام که پدر و مادرم می‌خواستند... آنها کودکشان را بزرگ کرده‌اند و حال که خودشان کم کم از زندگیشان کناره می‌گیرند، مسئولیت هر بخش از بازی ناتمامشان را بر دوش یکی از کودکان بزرگ شده‌شان می‌اندازند و می‌روند... لابد با خیالی آسوده و راحت که دینشان را در حق ما ادا کردند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به راستی هم ادا کرده‌اند. ما بزرگ شده‌ایم و بازی را کم و بیش آموخته‌ایم. خوب می‌دانیم چگونه به کودکانمان بیاموزیم که بزرگ شوند و زمانی که بزرگ شدند و دیگر دستشان به نوشتن نرفت و یاد گرفتند که چگونه قلبشان را سرکوب کنند، کم کم مسئولیت بازی را به دوش آنها بیاندازیم و با خیالی آسوده زندگیمان را تمام کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری... دستم که به نوشتن نمی‌رود، اما دلم هنوز گاه و بیگاه فوران می‌کند و دستم را به نوشتن وا می‌دارد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خیمه‌شب‌بازی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100223_Puppet%20Show/</link>
      <pubDate>Tue, 23 Feb 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100223_Puppet%20Show/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;و دین بر پیامبران ما نازل شد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا پروردگارمان، از شر نخ‌های عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی‌اش رها شود…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنگاه تاریخ پر شد از انسان‌های بزرگی که هر کدام، ما را به شیوه‌ی خود بازی دادند…!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آخرین‌ها...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100208_Last%20Moments.../</link>
      <pubDate>Mon, 08 Feb 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100208_Last%20Moments.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آنقدر در با هم بودن اسراف کرده‌ایم که جایی برای خداحافظی نمانده است... روز آخر روز به روز نزدیک‌تر می‌شود و من روز به روز بیشتر در بیشتر ماندن با تو غرق می‌شوم و تو هم هیچ به روی خود نمی‌آوری که فردایی را باید با فراموش کردن من سر کنی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌شناسم آن لحظه‌های آخر را که زبان، قربانی نگاه آخر می‌شود و آدم تمام قناعتش را یکجا برای بوسه‌ی آخر لازم دارد... می‌شناسم آن لحظه را که یکی می‌رود و دیگری خیره به پاهایی که به آن سو قدم بر می‌دارند به فردای خالی می‌اندیشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم چرا نمی‌شود برایم &amp;quot;هیچ‌گاه از پیشم نرفتن&amp;quot; به یادگار بگذاری؟... یا چرا نمی‌شود آن شب که می‌روی فردایی نباشد که تو نباشی؟... اصلا آن شب که تو می‌روی را چرا نمی‌شود از وسط زندگی جدا کرد و به انتهای زندگی دوخت؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال که باید بروی و من باید تا انتهای بر نگشتنت، فراموش کنم تمام لحظات رفتنت را، زودتر تمامش کن... آن لحظه‌ي آخر جوری نگاهم کن که نفس‌ از گلویم بیرون نیاید و قدم‌های آخرت را جوری بردار که سینه‌ام از میان بشکافد... حال که باید بروی خوب برو... طوری که بودنت تمام لحظه‌ی آخر را پر کند و رفتنت به یکباره مرا از هیچ پر کند...!‌&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من قسم می‌خورم به تمام دوست داشتنم که تو را فراموش خواهم کرد اگر آن لحظه‌ی آخر مرا زنده بگذاری و بروی...! فراموشی رسم زندگی‌است و من و تو این رسوم ناجوانمردانه‌ای را که همیشه با آنها جنگیده‌ایم تا شکست‌هایمان را برای این و آن تعریف کنیم می‌شناسیم...! تو برو! اما این‌بار طوری که شکست نخوریم! طوری که ما برویم و زندگی بماند با آن رسم و رسوم دست و پا گیرش و مردمانی که هر روز تن می‌سپارند به زنده ماندن و جنگیدن و شکست خوردن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-----&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: love note&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>هراس…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100108_Fear.../</link>
      <pubDate>Fri, 08 Jan 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100108_Fear.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;نگاهش کردم… مرا فروخته بود به نمی‌دانم چه مبلغی و حال که همه چیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش می‌کردم، اشک در چشمانش حلقه زده بود…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌توانستم انکار کنم که دوستش داشتم و دوستش داشتنم بود که مرا به آن حال انداخته بود و او را به آن حقارت متهم کرده بود…! مرا فروخته بود و دستانش می‌لرزید… حال که مرا فروخته بود و من همه‌چیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش می‌کردم، دستانش می‌لرزید و مرا می‌آشفت… می‌ترسید و من هم می‌ترسیدم از ترسش و از نگاهش می‌خواندم که از من انتظاری دارد… که بلایی سرش بیاورم… که تقاص فروختنم و تمام آنچه با من کرده بود را یک‌جا پس دهد و من می‌ترسیدم از ترسش چرا که هیچ نداشتم که به او بدهم… نه تنفری و نه حتی آهی از روی افسوسی که گویی سال‌هاست با خود به دوش می‌کشم…! هیچ نداشتم و نگاهش آشفته‌ام می‌کرد… چشمان کسی که مرا فروخته بود و می‌دانست که می‌دانم و می‌ترسید و من از ترسش هراس داشتم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاقبت نمی‌دانم… کشتنش بود که بی هیچ تنفری به سراغم آمده بود و با صدای وهم آلود آژیرها و نورهای آبی و قرمز آمیخته شده بود یا کشتنم… او مرا فروخته بود و من مرده بودم و او هم جایی میان نورهای آبی و قرمز محو شده بود… نمی‌دانم مرده بودم یا مرده بود و یا مرده بودیم... اما می‌دانستم به من خیانت کرده بود و مرا فروخته بود به نمی‌دانم چه مبلغی و می‌دانست که می‌دانم و من چشمانش را می‌دیدم که هراس دارند و از هراسشان می‌ترسیدم…!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>وداع...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100103_GoodBye.../</link>
      <pubDate>Sun, 03 Jan 2010 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20100103_GoodBye.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یک شب برگ برگ نوشته‌هایم را در حیاط پشتیِ خانه روی هم خواهم چید و خودم، در بالاترین نقطه‌‌ی نوشته‌هایم دراز خواهم کشید… سیگاری روشن خواهم کرد و به اندازه‌ی چند پک به آسمان یکنواخت شهر مرده نگاه خواهم کرد و سیگار نیمه تمام را بر روی نوشته‌هایم رها خواهم کرد تا گر بگیرند و تنم را همانطور که روحم را سوزاندند، خاکستر کنند…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری… تنها آن‌قدر خواهم نوشت که برای مردن کافی باشد… نه بیشتر و نه کمتر…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>جنبش سبز... عاشورای سرخ...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091229_The%20Green%20Movement,%20The%20Red%20Ashoura/</link>
      <pubDate>Tue, 29 Dec 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091229_The%20Green%20Movement,%20The%20Red%20Ashoura/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091229_The%20Green%20Movement,%20The%20Red%20Ashoura/1388.jpg&quot; alt=&quot;Green Movement&quot; title=&quot;عاشورای سرخ&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به کجا رفتیم؟ به کجا بردنمان؟! جنبش سبزمان آغشته شد به قرمزی خون نمی‌دانم کدامین انسان مخالف یا موافقی! چه شد که به اینجا رسید آن جنبش آرام چند میلیون نفری که بی‌صدا به دنبال رأی ربوده شده‌اش بود. چه شد که این‌گونه شیشه‌ها شکست٬ ساختمان‌ها سوخت و انسان‌ها کشته شدند! شعارهایمان را چه‌کسی این‌گونه مرگ‌بار کرد؟ باران گلوله بود این عاشورا یا باران خون نمی‌دانم، شهید شدند مردممان یا کشته نمی‌دانم، سبزی رویاهایمان چه شد که اینگونه سرخ شد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن روزهای سبز را به یاد دارم که آرمانمان میرحسین بود و حقمان رأیمان بود. آن روزها، پاسخ گلوله‌ها گل بود،‌ آرام آرام می‌رفتیم، حساب شده می‌رفتیم، اگر کسی حرف از خشونت می‌گفت ما آرامش را به او می‌آموختیم. تمام تلاشمان این بود که به او که ما را آشوبگر خواند اثبات کنیم که ما صلح می‌طلبیم. کشتند ما را،با باطوم تنمان را سرخ کردند و با دروغ و تهمت خونمان را به جوش آوردند. حقمان را هر چه بیشتر طلب کردیم بیشتر پایمال کردند. شعار «رأی مرا پس دهید»مان مبدل شد به «مرگ بر خامنه‌ای» و جنبش آرام صلح‌طلبانه‌مان مبدل شد به تظاهراتی پر از آتش و خون و آرمانمان، میرحسینمان و رأیمان را نمی‌دانم چه شد! نمی‌دانم این تظاهرات خونین از کجا آمد و این شعار‌های مرگ‌بار چه طلب می‌کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این مسیر که می‌رویم و این تا به اینجا پیش آمدنمان درست است؟! این سرکوب سرکوب‌گران و حمله به سران کشور از دست رفته‌مان ما را به راه درستی پیش خواهد راند یا دوباره ما را به سی سال فلاکت و توسری خوردن به نام دین و وطن و رهبر باز خواهد گرداند. در این سی سال کشورمان را آنچنان به مقدسات دروغین آغشته کرده‌اند که تصور بازگشتش به آنچه که سی سال پیش بود هم مضحک است چه رسد به بهتر شدنش. نمی‌دانم آرام بنشینیم و مسیر اصلاحات را پیش بریم یا تن دهیم به همین مسیر خونین انقلابی دیگر...؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Started, From the End!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091129_Started,%20From%20the%20End/</link>
      <pubDate>Sun, 29 Nov 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091129_Started,%20From%20the%20End/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آن‌روز بردن نامت آغازگر زندگی‌ام بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز مرا به جرم آوردن نامت اعدام می‌کنند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
       
       
       با طناب حسادت... به اسم عشق!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>من...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091128_I.../</link>
      <pubDate>Sat, 28 Nov 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091128_I.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;مرا از نوشته‌هایم نشناس...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که من هیچ‌گاه به اندازه‌ی نوشته‌هایم خودم نبوده‌ام!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و فراموش کن تمام آنچه از من به یاد داری...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که من دیگر هیچ‌گاه همچون خاطراتت من نیستم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به دنبال من نگرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که من دیگر هیچ‌گاه وجود نخواهم داشت!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Blindness</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091126_Blindness/</link>
      <pubDate>Thu, 26 Nov 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091126_Blindness/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;مرد، دلگرفته از تمام آنچه دیده بود وارد اتاق شد و در را بست. به سوی آینه رفت و نگاهی به دهان قفل شده‌اش انداخت... کلید دهانش را به یاد نمی‌آورد که در کدامین بازداشتگاه و برای کدامین تهدید یا تحت کدامین شکنجه از دست داد اما خوب می‌دانست که این قفل باز شدنی نیست. نگاهش از دهان درون آینه، به سمت سقف اتاق حرکت کرد و دستش به سمت چشمهایش... چند قطره از محلولی که در دستانش بود در چشمانش ریخت و چشمهایش را بست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمهایش‌ را که گشود، نه دهانی درون آینه بود و نه مردی و نه آینه‌ای...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Will You؟</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091112_Will%20You/</link>
      <pubDate>Thu, 12 Nov 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091112_Will%20You/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;رو به رویت خواهم نشست، تا تو از نفرتهایت بنویسی…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می توانی؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>صدای زنگ</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091018_The%20Sound%20of%20The%20Alarm/</link>
      <pubDate>Sun, 18 Oct 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20091018_The%20Sound%20of%20The%20Alarm/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;صدای زنگ می‌آید... زنگ یکنواخت ساعت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم این ساعت را چه کسی اینگونه کوک کرده است و کنار گوشم گذاشته است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم ساعت چند است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم جقدر از صبح گذشته است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم چقدر به پایان شب باقیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای زنگ می‌آید و من باید برخیزم... برخیزم که زندگی کنم تا انتهای شبی که نمی‌دانم کی به سرانجام می‌رسد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای زنگ می‌آید و شب به انتهایش نزدیک می‌شود و من هنوز خوابم...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من خوابِ خوابم و در خواب می‌بینم که زندگی مرده است و من در دریای عشق غرق شده‌ام و خورشید که می‌تابد تا ابر سفر می‌کنم و باران که می‌بارد بر چترهای رهگذران فرود می‌آیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آه... این زنگ لعنتی قطع نمی‌شود؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای زنگ می‌آید و گوشهایم دیگر طاقت شنیدن ندارند... باید برخیزم و زندگی کنم... اما خواب...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من خوابِ خوابم و در خواب زندگی را کشته‌ام و به دنبال کسی می‌گردم که چترش را بسته است و به آسمان خیس می‌نگرد و من در چشمانش زندگی می‌بینم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آه این زنگ لعنتی...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا بیدار کنید... مرا بیدار کنید تا زنگِ یکنواختِ زندگی مرا به گور نبرده است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا که فقط چند ساعت به انتهای زندگی مانده است و من هزار خواب ندیده دارم و هزار دریا و چتر و آسمان و ابر که باید به همه‌شان سر بزنم و به دنبال رهگذر بی چتری بگردم که در چشمان پر از زندگی‌اش فرود آیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صدای زنگ... صدای یکنواخت زنگ...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا بیدار کنید تا زندگی کنم اندکی...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آدمیت</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090924_Humanity/</link>
      <pubDate>Thu, 24 Sep 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090924_Humanity/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;خاک را شخم زدیم تا سبز شود و آدمیت را نان دهد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدمیت را شخم زدند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: نمی‌دانم آیا باز هم سبز می‌شود این قلم در این کویر پر حرارتِ دروغ و فتنه و فریب؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>از گذشته</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090826_From%20The%20Past/</link>
      <pubDate>Wed, 26  Aug 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090826_From%20The%20Past/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;من زندگی‌ام را باختم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
       
به مشتی روز‌مرگی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از پشت مه غلیظ دود سیگار گوشه‌ی لبم، خودم را دیدم که از گذشته آمد و ایستاد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هنگامی که فنجان قهوه را بالا می‌آوردم، نگاهی حقیرانه به من انداخت و رفت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من شرط می‌بندم که چشمانش،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمان من بود، درست آن زمان که به آینه می‌نگرم و خود را به مرگ محکوم می‌کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من زندگی‌ام را باختم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این را مردی به من گفت که مرا با نگاهی کشت و رفت!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>هزار و یک شب</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090813_One%20Thousand%20and%20One%20Nights/</link>
      <pubDate>Thu, 13  Aug 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090813_One%20Thousand%20and%20One%20Nights/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;ای ساده دل‌...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم به کدامین شبِ این هزار و یک شب دل‌بسته‌ای!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;داستان امشب که تمام شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر دو به خواب خواهیم رفت و فردا شب...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش از خواب به سراغ داستان دیگری خواهیم رفت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از این...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو دیگر به هیچ قصه‌ای دل نخواهی بست!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>مردی به نام فرهاد جعفری</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090627_A%20Man%20Called%20Farhad%20Jafari/</link>
      <pubDate>Sat, 27 Jun 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090627_A%20Man%20Called%20Farhad%20Jafari/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اواسط پاییز بود که به کمک چند نفر از دوستان خوبم، جلسات کافه پیانو خوانی را در کافه ۱۹ مشهد برگزار کردیم. در آن زمان نام کافه پیانو و فرهاد جعفری کم و بیش سر زبان‌ها افتاده بود و قرار بر آن بود که نویسنده‌ای موفق، به زبان خود کتابش را برایمان بخواند و ما هم نظرها و انتقاداتمان را خدمت ایشان ارائه کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه چیز به خوبی پیش ‌رفت و جلسات اول و دوم با استقبال زیادی روبرو شد، به طوری که ما نگران شده بودیم که برای جلسات بعد با کمبود فضا مواجه خواهیم شد. اما به هیچ وجه اینگونه نشد بلکه در جلسات بعد تعداد حاضرین با کاهش قابل توجهی مواجه شد و این روند رو به کاهش ادامه یافت تا جایی که در جلسات آخر به ۵، ۶ نفر رسید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چرا بر خلاف آنچه ما فکر می‌کردیم استقبال از این جلسات با چنین کاهشی مواجه شد؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جواب این سوال را با نشستن در جلسات و گوش دادن به پاسخ‌های آقای جعفری به منتقدینشان می‌شد پیدا کرد. باید اعتراف کنم که آقای جعفری به خوبی از عهده‌ی انتقادهایی که به ایشان می‌شد بر می‌آمدند، به طوری که هر بار فردی ایشان را مورد انتقاد قرار می‌داد پاسخی ناراحت کننده از آقای جعفری می‌شنید و بعد از یکی دو بار شنیدن چنین پاسخ‌هایی از حضور دوباره در جلسات منصرف می‌شد و ناگفته نماند که در بین منتقدین ایشان عده‌ای بودند که از شان و مقام خاصی در ادبیات برخوردار بودند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چیزی که آن روزها ما را دلخور کرد، اکنون باعث دلخوری عده‌ی زیادی از منتقدین آقای جعفری شده است. با این تفاوت که آن زمان اشتباهاتی که ما از ایشان می‌گرفتیم، اشتباهات کوچک کتابشان بود و اکنون منتقدینی بزرگ‌تر اشتباهاتی بسیار بزرگ‌تر از ایشان و جهت‌گیری‌های سیاسی‌شان می‌گیرند و این نویسنده‌ی بزرگ همچنان به همان شیوه‌ی گذشته با پاسخ‌های موهن خود، کاری می‌کنند که منتقدین با دلخوری از صحنه خارج شوند و کاری به کار ایشان نداشته باشند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این گونه می‌شود که ایشان حق پس فرستادن کافه‌پیانوهایمان را به ما نمی‌دهند و پاسخ این اعتراض ما را با &lt;a href=&quot;http://www.goftamgoft.com/view.php?item_id=565&quot;&gt;کنایه&lt;/a&gt;‌ می‌دهند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن۱: این نوشته هم می‌توانست قسمت nام بازتاب‌های کافه پیانو در وب باشد، اما در وبسایت آقای جعفری این نوشته چنین جایی نخواهد یافت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن۲:‌ قصد داشتم اشاره‌ای به نوشته‌ی اخیر آقای فرهاد جعفری که در آن اظهار داشتند قتل ندا آقاسلطان هم ساختگی‌است بکنم، اما گویا ایشان این نوشته را از وبسایتشان پاک کرده اند! (به قول خود آقای جعفری اینجا چند تا علامت تعجب بگذارم؟!)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن۳: این نوشته را برای کسانی نوشتم که متعجب از پاسخ‌های عجیب آقای جعفری می‌شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن۴: عکس بالا یکی از عکس‌هایی است که خود من در یکی از همان جلسات کافه ۱۹ از ایشان گرفتم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>بیایید خشونت خود را کنترل کنیم!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090626_Let%27s%20Control%20Our%20Emotions/</link>
      <pubDate>Fri, 26 Jun 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090626_Let%27s%20Control%20Our%20Emotions/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;این روزها کلماتی همچون خشونت، حماقت، دروغگویی، خرافه پردازی، دین و ... معانی جدیدی پیدا کرده اند به طوری که هر یک از ما با شنیدن هر یک از این کلمات، تصویری از وقایع اخیر کشور برایمان تداعی می‌شود. جنبه‌ی مثبت این قضیه این است که انقلابِ مفهومِ این کلمات را تا به امروز به دولتی نسبت می‌دهند که با کودتا اکثریت آرا را نسیب خود کرد و با اینکه این دولت به شدت در تلاش برای تغییر این دیدگاه به نفع خودش است، هنوز موفقیتی کسب نکرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما نگرانی من از آنجا شروع می‌شود که گاهاً می‌بینم و می‌شنوم که بعضی از ما، مردم را به خشونت علیه افرادی دعوت می‌کنند که اکثراً از روی سادگی و با اتکا بر دروغ‌هایی که دولتیان سال‌هاست در گوششان می‌خوانند دست به حمایت از این دولت می‌زنند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما نباید فراموش کنیم که دولت تمام تلاشش را برای فریب مردم به کار بسته است و بسیاری از مردم فریب دولت را می‌خورند، اما حال که ما فریب نخورده‌ایم نباید همچون فریب خوردگان دست به سرکوب مخالفینمان بزنیم، بلکه باید تا آنجا که می‌توانیم آنان را تحت تاثیر قرار داده و به سمت خود بکشانیم. اگر آنان نمی‌توانند خشم و ترس خود را عاقلانه کنترل کنند، ما باید این را به آنان بیاموزیم که خشمی که کنترل نشود، به حماقتی عظیم تبدیل می‌شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به خوبی مشخص است که دولت ما به خشم ما نیازمند است. همانطور که در تصاویر پخش شده از رسانه‌های دولتی می‌بینیم، مشهود است که سعی شده است خشونت ما را خشونتی مضر که به مردم زیان فراوان می‌رساند جلوه بدهند. حال اگر ما آنچه را که آنان می‌خواهند به راحتی در اختیارشان بگذاریم به طور قطع آنان را به پیروزی نزدیک‌تر کرده‌ایم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما نباید سکوت کنیم، بلکه با خشونتی کنترل شده اعتراض می‌کنیم تا آنان که با چنگ و دندان صندلیهایشان را نگه داشته‌اند، نتوانند بیش از این با فریب مردم به کار خود ادامه دهند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>دادگاه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090621_Court/</link>
      <pubDate>Sun, 21 Jun 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090621_Court/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;فریاد شکایت نزد کدامین قاضی شهر بریم؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       که در شهرتان...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
       قاضی بسیار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
       
       اما قضاوتی نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و قاضیان، سخن از دادی می‌گویند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       که در بیدادگاه خونین خیابان‌های شهر...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
       کشته شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از دادی که دیر زمانی است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       مردم شهر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
        جنازه‌اش را با خون تشییع می‌کنند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>جهنم</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090512_Hell/</link>
      <pubDate>Tue, 12 May 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090512_Hell/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;بهشت در کجای چشمان توست که این‌گونه آرامم می‌کند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و جهنم در کجای این بهشت نهفته است؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که تنها در یک لحظه،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این چنین مرا می‌سوزاند اگر گناهی مرتکب شوم!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>ترس</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090509_Fear/</link>
      <pubDate>Sat, 09 May 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090509_Fear/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;من از تکرار این اعصار بی افسار می ترسم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این عاشق کش رنج آور بیمار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این بی زین سوار مست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این حیوان دد خوی تهی انگار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این مهمیز و شلاق جهان تشنه بر خونم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این ننگین سرای تارک قلبم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این ابلیس گون حکاکی منقوش در چشمم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از تنهایی تنها و تاریک خدا مانند می ترسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حریفانم به زردک می فریبند ابلهان سرخوش مخمور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقیرانش به حیلت می نشانند اشک بر مژگان مرد کور&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه از لطف تو کز داروی بعد از مرگ می ترسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از فرهاد کش آهی درون سینه ی شیرین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این بی خویشتن بی تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این نامردمی با من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از انسانی بدور از هرچه باید بود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این نابود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این سرگشتگی, عصیان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این نابخردی با جان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این تن را به جو دادن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از این دل را به تو دادن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من از رنگین کمان حکمت و اندیشه و تقدیر می ترسم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- &lt;a href=&quot;http://20thkiss.blogspot.com/&quot;&gt;علیرضا شریفی&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>The Way</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090416_The%20Way/</link>
      <pubDate>Thu, 16 Apr 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090416_The%20Way/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;از لحظه‌ی آشنایی تا فراموش شدن راهی نیست…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیا جایی میان همین راه کوتاه…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       -زیر سایه‌ی درختی-&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
       بنشینیم و دیگر پیش نرویم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و یا تو اگر می‌روی برو و فراموشم کن…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما همین‌جا…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       -زیر سایه‌ی همین درخت-&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       
       به یاد تو خواهم ‌ماند!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>سرود تو...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090323_Your%20Song/</link>
      <pubDate>Mon, 23 Mar 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090323_Your%20Song/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;نبودی که ببینی چگونه زخم‌ها بر قلبم دهن می‌گشایند و درد می‌نوازند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال آمده‌ای...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و زخم‌های همیشه تازه‌ی قلبم را مرهم زخم‌های همیشه تازه‌ی زبانت کرده‌ای!&lt;/p&gt;
&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p&gt;قلب مرا که مداوایی نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زخم‌های زبانت اما اگر اینگونه آرام می‌شوند٬&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا هر زمان که می‌خواهی حرف بزن...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا زخم‌های قلبم همچنان بنوازند!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>لاله‌ها…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090313_Tulips/</link>
      <pubDate>Fri, 13 Mar 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090313_Tulips/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090313_Tulips/tulips_by_Nekibuya.jpg&quot; alt=&quot;tulips_by_Nekibuya&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدرم می‌گوید آن قدیم‌تر‌ها که لاله هنوز –مثل خون- سرخ بود،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر کس در باغچه‌ی کوچک خانه‌اش هر چقدر توانست لاله کاشت…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای دل خودش،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و برای سرخ ماندن وطنش…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدها عده‌ای سرخی لاله‌ها را خریدند و هر کس هر چقدر توانست لاله کند و فروخت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- برای همین است که این روزها کمتر کسی سرخی لاله‌ها را می‌بیند!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>غیر قابل بخشش</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090312_Unforgivable/</link>
      <pubDate>Thu, 12 Mar 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090312_Unforgivable/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هیچ‌گاه نخواهم توانست تمام آنچه را که تو می‌خواهی برآورده کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;وقتی تمام مردانگی‌ام،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌تواند حتی پاسخگوی نیمی از زنانگی‌ تو باشد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090312_Unforgivable/Sanctuary_by__xades.jpg&quot; alt=&quot;Sanctuary_by__xades_&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>رنگ‌ها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090311_Colors/</link>
      <pubDate>Wed, 11 Mar 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090311_Colors/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آنجا هزاران هزار رنگ وجود دارد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما تو هیچ‌وقت نخواهی دید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ کس نخواهد دید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چرا که من چشم‌هایم را به هیچ کس نخواهم داد حتی به تو!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنجا، در نگاهت، فقط برای چشمان من ‌هزاران هزار رنگ وجود دارد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>روزی که زندگی‌ام شروع شد…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090310_The%20Day%20My%20Life%20Started/</link>
      <pubDate>Tue, 10 Mar 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090310_The%20Day%20My%20Life%20Started/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;همیشه فکر می‌کردم آمدنت شروع زندگی‌ام است…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشتباه مهلکی بود…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این را با رفتنت فهمیدم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با تنها شدن…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با سقوطِ دوباره به گرداب زندگی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- آمدنت…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       شروع دوباره‌ی زندگی نبود؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نجات یافتن از زندگی بود…!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خـ.د.ا</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090310_G.O.D/</link>
      <pubDate>Tue, 10 Mar 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090310_G.O.D/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;بعضی کلمات را اگر بنویسیم فـ.یـ.لـ.تـ.ر می‌شویم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل خـ.د.ا!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدایی که فـ.یـ.لـ.تـ.ر نمی‌شود، چرندی بیش نیست!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>ته سیگار</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090304_Cigarrete%20Stub/</link>
      <pubDate>Wed, 04 Mar 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090304_Cigarrete%20Stub/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هنوز در آن کوچه خانه‌ایست که تو آن‌جا به خواب می‌روی…! پشت همان پنجره که بارها برای دیدن من یا برداشتن گل‌هایی که گاه و بی‌گاه آن‌جا می‌گذاشتم، می‌گشودی…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر شب روی همان تختی به خواب می‌روی که چند باری روی آن با هم عشق‌بازی کرده بودیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و خوب می‌دانم زیر پلک‌هایت هنوز همان چشم‌هاست… همان چشم‌هایی که هیچ‌گاه از تلسمشان رهایی نخواهم یافت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و لب‌هایت، هنوز همان طعمی را می‌دهند که یک بار چشیدنشان، برای مست شدنم تا همیشه بس بود…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما تو نمی‌دانی…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رفتگر پیری که صبح زود آن کوچه‌ را تمیز می‌کرد… هنوز هر روز ته سیگار شب گذشته مرا از زیر آن پنجره می‌زداید!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>به کجا پناه بریم…؟</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090219_Where%20to%20Shelter/</link>
      <pubDate>Thu, 19 Feb 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090219_Where%20to%20Shelter/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090219_Where%20to%20Shelter/Hands_of_Stone_by_UmeHoshi%5B19%5D.jpg&quot; alt=&quot;Hands_of_Stone_by_UmeHoshi&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قلب‌ها همه سرخ بود اما از سنگ…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دری نداشت که به روی کسی گشوده شود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به امید گشوده شدن دری تا به درگاه خانه‌ی خدا رفتم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانه‌‌‌اش از سنگ بود…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیاه!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>با همین پاهای برهنه...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090202_With%20My%20Bare%20Feet.../</link>
      <pubDate>Mon, 02 Feb 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090202_With%20My%20Bare%20Feet.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;با همین پاهای برهنه‌...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو را سوار بر دوش، تا هر کجا بخواهی خواهم برد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا نکند سنگریزه‌های جاده‌ی بی‌رحم زندگی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کفش‌های بلورینت را خراب کنند!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>شکارگاه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090201_Hunting%20Ground/</link>
      <pubDate>Sun, 01 Feb 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090201_Hunting%20Ground/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;تمام عزمم را برای کشیدن زهِ کمانِ کهنه‌ام به سوی تو...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جزم کردم بودم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;غافل از تیرهای پی در پی نگاه صیادت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به سوی صید تازه یافت شده‌اش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آن شکارگاه خونین...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من نه صیاد بودم و نه صید!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>The Little Prince</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090131_The%20Little%20Prince/</link>
      <pubDate>Sat, 31 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090131_The%20Little%20Prince/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هی...! شازده کوچولو...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمان پرفروغت به دنبال گل سرخی است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که چندی پیش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در گرمای جان‌فرسای یک نگاه سوخت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیش از آمدنت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خورشید عاشقش شده بود!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>درددل‌های بی‌خودی...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090130_Useless%20Whinings/</link>
      <pubDate>Fri, 30 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090130_Useless%20Whinings/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;حال که حدود یک سال از این رابطه می‌گذرد، من به تمام سختی‌هایی فکر می‌کنم که من و تو با پذیرفتن آغاز این رابطه مجبور به تحملشان شدیم! هر دو از همان ابتدا می‌دانستیم که چگونه این تفاوت بیش از اندازه‌ی طول و عرض جغرافیایی ما را از دست‌یابی به بسیاری از لذت‌هایی که دو نفر از چنین رابطه‌ای انتظار دارند، منع خواهد کرد. عجیب هم نبود که این و آن هم با شنیدن جزئیات این رابطه، یکی از آن لبخندهای مضحک تحویلمان بدهند و کنایه‌ای هم پشت سرش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهم هم نیست دیگران چه می‌گویند... بعد از این همه وقت خوب فهمیده‌ام که من و تو از آن‌ها نیستیم که با شنیدن چند کنایه از این و آن، جهت راه رفتنمان عوض شود. مردم این روز‌ها آن‌قدر به یک جفت گوش نیاز پیدا کرده‌اند که اگر بنشینی جلویشان به گوش دادن، تا هر وقت که بشود، برایت می‌گویند! و از آن‌جا که هیچ‌وقت خدا فرصت نظر دادن و مخالفت نداشته‌اند هر وقت که بتوانند نظر می‌دهند و مخالفت می‌کنند...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به درستی نمی‌دانم که تا کجا این‌گونه پیش خواهیم رفت... تا همین امروز چندین نفر را به خاطر وجود تو کنار کشیده‌ام... داستان‌هایی داشته‌ام با این و آن... و خاطراتی که در هیچ‌کدامشان تو حضور مستقیم نداشته‌ای...! نمی‌دانم... برای تو آن دوردست‌ها هر آنچه که می‌گذشته است، من این‌جا به دلیل حضور تو در نمی‌دانم کجای زندگی‌ام، به رویدادهای عجیب و غریبی برخورده‌ام! و آن زمان‌هایی که می‌بایست کنار تو باشم، جایی به تنهایی نشسته بوده‌ام به فکر کردن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو را اما گذاشته‌ام برای روزی که شاید برسد...! روزی که شاید برسد و من و تو هنوز هم نیاز به کسی داشته باشیم تا همنشین تنهایی‌هایمان باشد...! و فعلا، تا آن روز برسد، زندگی بیشتر جنبه‌ی خاطراتی را دارد که شاید روزی به هنگام با تو بودن در ذهنم نقش ببندد...! من تا آن روز زندگی نمی‌کنم، خاطره می‌سازم برای شروع زندگی...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سخت است این خاطره ساختن...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Loser</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090127_Loser/</link>
      <pubDate>Tue, 27 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090127_Loser/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;کتاب زندگی‌ام را هر کس که شروع به خواندن کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نیمه نرسیده رهایش کرد و به کناری انداخت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نمی‌دانم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اشکال از ناشیانه نگاشتن‌ من است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا بی‌محتوایی این زندگی‌!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090126_.../</link>
      <pubDate>Mon, 26 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090126_.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;زندگی را گم کرده‌ام...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیاز به کسی دارم که دست‌هایم را بگیرد و مرا با خود ببرد به زندگی...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>چه فایده...؟!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090123_So%20What/</link>
      <pubDate>Fri, 23 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090123_So%20What/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;تا انتهای بوسه‌ها هم که با هم برویم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آغوش هم اگر عشق را هم به پایان ببریم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه فایده...؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خبری از غرق شدن در نگاهت نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و هیچ‌وقت طعم لب‌های شیرینت را نمی‌توان چشید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی آن شب سرد هیچ‌وقت نخواهد آمد که من دست‌هایت را در دست‌هایم بفشارم تا گرم بمانند...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا آن روز که روی درخت کوچه‌ای که همیشه با هم از آنجا می‌گذریم و دیگر به کوچه‌ی ما تبدیل شده‌است، اسم‌هایمان را کنار هم بنویسیم... تو اسم من، من هم اسم تو...! لابد زیرش هم تاریخ...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه فایده که من تو را در پستوی خانه نهان کرده‌ام، و تو مرا...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه فایده که من و تو از نسل بوسه‌ها و عشق‌های اس‌ام‌اسی هستیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه فایده؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>و نتوانستم نگویم...!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090121_I%20Coudn%27t%20Keep%20Quite/</link>
      <pubDate>Wed, 21 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090121_I%20Coudn%27t%20Keep%20Quite/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یا حرف من آن‌قدر مضحک بود و من آن‌قدر احمق که آن را بر زبان آورم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و یا حقیقت آن‌قدر تلخ و حسرت‌آور!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر چه بود،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو خندیدی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من اشک در چشمانم حلقه زد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آهن و شیشه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090119_Metal%20and%20Glass/</link>
      <pubDate>Mon, 19 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090119_Metal%20and%20Glass/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;شیشه را هر زمان که زمین بزنی می‌شکند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای نشکستن باید از آهن بود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو نشکستی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما خورد شدم!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>می خواهم...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090119_I%20Want.../</link>
      <pubDate>Mon, 19 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090119_I%20Want.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;می‌خواهم فراموشت کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوزاندن یادگاری‌هایت کارساز نبود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نفس کشیدن مرا به یاد تو می‌اندازد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌خواهم فراموشت کنم...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>قهوه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090119_Coffee/</link>
      <pubDate>Mon, 19 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090119_Coffee/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اگر آن فنجان قهوه که آن روز برایت آوردم،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آرامت کرد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای آرام‌شدنت،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر روز،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک فنجان قهوه‌ی داغ خواهم آورد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو اما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای آرام شدنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فقط یک بار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک فنجان زهر بیاور...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک بار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و فقط یک فنجان...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>اذان...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090112_Prayer%20Time/</link>
      <pubDate>Mon, 12 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090112_Prayer%20Time/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هر شب به انتظار اذان تو می‌نشینم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به انتظار آن زمان که از دست‌نیافتنی‌ترین نقطه‌ی رویاها بر من هجوم می‌آوری...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;اشهد ان لا اله الا ...&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نماز می ایستم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;رو به قبله‌ی ملکوت رویاها&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Murder</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090108_Murder/</link>
      <pubDate>Thu, 08 Jan 2009 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20090108_Murder/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آه... تویی که برای به دست آوردن قلبم حاضر به قتل خویشتن گشته ای!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خود را به دردسر میفکن...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من آن قدر از خود متنفرم که عشق را از یاد برده ام!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما قسم می خورم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر مرا به قتل رسانی تا ابد عاشقت خواهم ماند...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری... آری... من عاشق قاتل خویش خواهم شد...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>رویاها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081214_Dreams/</link>
      <pubDate>Sun, 14 Dec 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081214_Dreams/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;روزی که در آغوشت جا گرفته بودم، با خود فکر می‌کردم جای من آن‌جاست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حق من آنجا بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اکنون تنها خیال کردن است که مرا در آغوشت جای می‌دهد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حق من در تمام رویاهایم درست ادا می‌شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما حیف که دنیا جای زیادی برای رویاپردازی ندارد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حیف که کسی حق رویاپردازی ندارد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Let Me Bleed</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081213_Let%20Me%20Bleed/</link>
      <pubDate>Sat, 13 Dec 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081213_Let%20Me%20Bleed/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;تازه شکسته‌ای و با هر بار لمس کردنت، زخم‌ تازه‌ای بر دستم ایجاد می‌شود و قطره‌های تازه‌ای از آن چکه چکه می‌کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می‌دانم که باید بروم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب می‌دانم که باید بروم اما هنوز هم چند قطره‌ی دیگر برای ریختن دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من به خون ریختن خو گرفته‌ام!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>تکلیف</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081205_What%20About%20The%20Kisses/</link>
      <pubDate>Fri, 05 Dec 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081205_What%20About%20The%20Kisses/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;نامه‌‌هایم، برگ برگ نوشته‌هایم، حتی تک تک عکس‌هایم را برایم پس فرستادی...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;لابد خیالت راهت شد که هیچ چیز دیگری از من برایت نمانده است...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما عزیزم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تکلیف بوسه‌هایم چه می‌شود...؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن‌ها را چه می‌کنی؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>بازی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081204_Game/</link>
      <pubDate>Thu, 04 Dec 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081204_Game/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;کتاب بزرگی داشتی... به این اعتراف می‌کنم که برعکس بیشتر آدم‌ها، که با دو بار دیدنشان تکراری می‌شوند، تو خیلی دیر‌تر تکراری شدی...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حرف‌هایی را که می‌زنی و نگاه‌هایی را که می‌کنی می‌شناسم؛ حتی می‌دانم چه وقت قصد داری با کلماتت دل کسی را بسوزانی. آری! خوب می‌دانم کی باید گوش‌‌هایم دراز شود... و خوب می‌دانم که تو می‌دانی که من این‌ها را می‌فهمم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به بازی‌ات ادامه بده، من کنار می‌روم که دیگر مجبور نشوی اینگونه ناشیانه مرا دور بزنی... غافلگیرم کردی! پس از این همه مدت، تو تنها کسی بودی که فکر نمی‌کردم مرا بازی دهد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>فصل ها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081122_Seasons/</link>
      <pubDate>Sat, 22 Nov 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081122_Seasons/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;چه سرد است زردیِ این روزها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گویی پاییز و زمستان در هم تنیده‌اند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هیچ حس می‌کنی حال و هوای شاعرانه‌ی عشق‌بازی این دو فصل را؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نگاهی به من زرد بیانداز و تن همیشه سردت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زردیِ من چه کم از پاییز دارد،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در برابر سردی تنت؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>رویا</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081106_Dream/</link>
      <pubDate>Thu, 06 Nov 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081106_Dream/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;می توان طعم شیرین لبانش و&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی خنکای دهانش را از پس مانده ی سیگارش چشید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://20thkiss.blogspot.com/&quot;&gt;پاندا&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آبی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081104_Blue/</link>
      <pubDate>Tue, 04 Nov 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081104_Blue/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081104_Blue/world_in_my_eyes_by_siricy.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081104_Blue/world_in_my_eyes_by_siricy.jpg&quot; alt=&quot;World In My Eyes by &amp;quot;sir Icy&amp;quot;&quot;&gt;&lt;/a&gt;
پشت آن دیوار آبی بلند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این چه آتشی است،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که اینگونه شعله می کشد در سرخی سینه ام...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>شبانه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081101_Nightly/</link>
      <pubDate>Sat, 01 Nov 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081101_Nightly/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;امشب خسته ام از کندن کوهی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که برای کندنش،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خیال خام رسیدن به هیچ شیرینی نبود...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>حضور...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081101_Being/</link>
      <pubDate>Sat, 01 Nov 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081101_Being/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;و شاید روزی،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نیامدنت نه به دلیل حضور آنها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که به دلیل نبود من باشد&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>شبنم</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081031_Dove/</link>
      <pubDate>Fri, 31 Oct 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081031_Dove/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;من هم ایمان دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به باران،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شب بو،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به شبنم،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به نور...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و به ابری که می بارد بر شب بو،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای شبنمی به قیمت نور!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Attack</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081026_Attack/</link>
      <pubDate>Sun, 26 Oct 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081026_Attack/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081026_Attack/hard_kill_by_colorful_world.jpg&quot; alt=&quot;Hard Kill by &amp;quot;Colorful World&amp;quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه ناجوانمردانه از عمق &amp;quot;گذشته&amp;quot; به &amp;quot;حال&amp;quot; حمله می بری...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تویی که می دانی در حمله از گذشته بسیار آسیب پذیرتر از حمله از پشتم...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>و تلاش می کنیم...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081012_And%20We%20Try/</link>
      <pubDate>Sun, 12 Oct 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081012_And%20We%20Try/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آدمی تلاش می کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا به آنچه که می خواهد برسد٬&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اگر خوب تلاش کند آن را به دست می آورد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنگاه تلاش می کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا آنچه که می خواهد٬ به خاطره تبدیل نشود؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما از تلاش کردن خسته می شود و آن را از دست می دهد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنگاه تلاش می کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا خاطره ی آنچه را که می خواست٬ فراموش کند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اگر خسته شد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خسته شده است فقط...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز هم تلاش می کند...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>عشق بازی نگاه ها</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081006_As%20the%20Eyes%20Make%20Love/</link>
      <pubDate>Mon, 06 Oct 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20081006_As%20the%20Eyes%20Make%20Love/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;نگاهت می کنم... پوست تنت را با نگاهم لمس می کنم و می بوسم... آرام آرام تا چشمانت پیش می روم و نگاهم را در چشمانت فرو می کنم... هزاران بار سعی می کنم تا به انتهای چشمانت برسم... می بینی عزیزم؟ چشمانم خیس عرق شده اند...! اما نباید دست بکشم... باید تا آخرش بروم و این لذت را به انتها برسانم... هزاران بار دیگر سعی می کنم و هزاران بار دیگر نمی توانم و چشمانم خیس تر می شود... نمی خواهم به به پایان این عشق بازی عجیب برسم اما خیسی جلوی چشمانم را می گیرد و گلویم به هق هق می افتد و چشمانم ارضا می شوند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حال عزیز دلم، هر آنقدر که می خواهی از هم خوابگی با من فرار کن... برای گرفتن لذت عشق بازی از من باید از دیدرس من خارج شوی!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>بوسه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080925_A%20Kiss/</link>
      <pubDate>Thu, 25 Sep 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080925_A%20Kiss/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;زیبایی لبها فقط به هنگام لبخند دیوانه کننده می شود، و تو نشسته بودی کنار من و چندین دقیقه مدام لبخند می زدی! نمی دانستم چطور نگاهت کنم، چشمانم طاقتش را نداشت... و تو خیسی چشمانم را دیدی! اما مگر می شد از آنهمه زیبایی گذشت؟ چند لحظه نگاهت می کردم و باز رویم را بر می گرداندم تا با بغضم سر و کله بزنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با خود فکر می کردم که چطور باید این زیبایی را بوسید و فکرم به هیچ جا نمی رسید! تو همچنان لبخند می زدی و من همچنان با بغضم درگیر بودم... دیگر به هیچ چیز نمی توانستم فکر کنم! لبهایم را روی لبهایت گذاشتم و بوسه را به تو سپردم... تو خودت همه راه را رفتی و لذت بخش ترین بوسه ممکن را به من هدیه کردی...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راستی عزیز من، فکر می کنی چند بار دیگر می توانی آنطور کودکانه مرا ببوسی؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080924_Memories/</link>
      <pubDate>Wed, 24 Sep 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080924_Memories/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یعنی اگر قرار باشد من درد زیادی را تحمل کنم و برای فرار از این درد، به خاطرات با تو بودن پناه ببرم، من و تو آنقدر با هم بوده ایم که خاطراتش بتواند آن درد را از یاد من ببرد؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>دلدرد...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080923_Pain/</link>
      <pubDate>Tue, 23 Sep 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080923_Pain/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;برای دیدنت این همه سختی باید کشید به کنار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر عزیز من... با این دلدردی که ماهی هفت روز می گیری چه کنم؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Sexy Dream</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080903_Sexy%20Dream/</link>
      <pubDate>Wed, 03 Sep 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080903_Sexy%20Dream/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080903_Sexy%20Dream/Dream.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080903_Sexy%20Dream/Dream.jpg&quot; alt=&quot;Dream&quot; title=&quot;رویا&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو کیستی…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که رویای هم آغوشی با تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا آنگونه ارضا کرد،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;که هیچ تن برهنه ای نتوانست…!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>فردای سی روزۀ ما…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080902_Our%2030%20Day%20Tomorrow/</link>
      <pubDate>Tue, 02 Sep 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080902_Our%2030%20Day%20Tomorrow/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080902_Our%2030%20Day%20Tomorrow/DiggingReligion.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080902_Our%2030%20Day%20Tomorrow/DiggingReligion.jpg&quot; alt=&quot;Digging Religion&quot; title=&quot;Region&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای که اینچنین از فردا سخن می گویی،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چگونه می اندیشی که بهشت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنقدر می ارزد که من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او را ناشناخته از این دنیا بروم؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>تردید…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080828_Doubt/</link>
      <pubDate>Thu, 28  Aug 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080828_Doubt/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;گفتم خودت باش تا من خودت را دوست داشته باشم! نگفتم چیزی باش که من می خواهم… گفتم خودت باش…! گفتم من خودت را دوست دارم… ولی تو نسبت به خودت تردید داری!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا زمانی که باور نکردی خودت را دوست دارم به سراغم نیا! چون جز خودت هیچ چیز نداری که دوستش داشته باشم! هیچ چیز! تردیدت را که گذاشتی کنار و خودت شدی، باز دوستت خواهم داشت… من همیشه عاشق توام! عاشق خودت!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>old friend</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080819_Old%20Friend/</link>
      <pubDate>Tue, 19  Aug 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080819_Old%20Friend/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;کسی پیدا شده که چهره اش آشناست… اسمش دوست قدیمی است… یک بیل هم دارد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بیکار که می شود بیلش را بر می دارد و به سراغ خاطرات مدفون شدۀ من می رود… نمی دانم چه اصراری دارد تمام زحماتی را که برای دفن کردن اینها کشیده ام به یک باره هدر دهد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اینها را گفتم که اگر روزی کسی آمد و خود را دوست قدیمی معرفی کرد، مواظب بیلش باشید!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>کودکانه…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080813_Childish.../</link>
      <pubDate>Wed, 13  Aug 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080813_Childish.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هنوز همان پسر بچۀ 8 ساله ام که آرزو داشت وقتی بزرگ شد، خلبان شود…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نمی دانست رویاهایش چه کودکانه اند…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نمی فهمید که روزی بزرگ خواهد شد و رویاهایش کودکانه خواهند ماند…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هنوز همان پسر بچه ام… و تو رویای کودکانه ام…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هیچ چیز از آینده نمی دانم عزیزم… با من بازی می کنی؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>زمزمه ها…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080808_Whispers.../</link>
      <pubDate>Fri, 08  Aug 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080808_Whispers.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;شب که می شد، آخرین سیگارش را می کشید و راه می افتاد…! اگر کسی می پرسید کجا می روی، زیر لب کلمه “خانه” را زمزمه می کرد… کلمه ای که آنقدر برایش غریبه شده بود که جرات بلندتر گفتنش را نداشت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خانه ای که سالها در آن زندگی کرده بود، چیزی نمانده بود جز همین برگشتنهای آخر شب! چند نفر دیگر هم با او زندگی می کردند که اگر می پرسیدی با کی زندگی می کنی، جوابشان زمزمه ای بود شبیه کلمه خانواده… شبیه پدر، شبیه مادر، شبیه برادر، شبیه خواهر…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانه مال آنها بود… او فقط صاحب برگشتن به آنجا بود… و حتی کسی منتظر این برگشتن نمی ماند… در مسیر برگشتن هر چقدر که می خواست می توانست احساس رفتن به خانه داشته باشد…. می توانست به جایی فکر کند که کسی منتظر اوست… به جایی که شاید کسی چیزی برایش نگه داشته است که شبها گرسنه نماند… کسی که وقتی رسید آنجا باشد تا بشود سلام کرد و جوابی شنید…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدت ها بود در همین زمزمه زندگی می کرد… هم خانه اش هم زمزمه ای بیش نبود… و می ترسید از روزی که شاید کسی اسمش را می پرسید و چیزی نمی شنید جز زمزمه ای شبیه یک اسم!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Deadend</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080807_Deadend/</link>
      <pubDate>Thu, 07  Aug 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080807_Deadend/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;شهر شلوغ پر از خیابانهای ورود ممنوع شده! پیاده ها وحشت ورود به خیابان های ورود ممنوع شهر رو ندارند…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از خیابان های ورود ممنوع که بگذری، هیچ بن بستی جلوی ادامه راهت را نمی گیرد! ورود ممنوع ها که بن بست ندارند!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Far Away</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080731_Far%20Away/</link>
      <pubDate>Thu, 31 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080731_Far%20Away/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080731_Far%20Away/FarAway.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080731_Far%20Away/FarAway.jpg&quot; alt=&quot;Far Away&quot; title=&quot;Far Away&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر این رابطه لعنتی بین من و تو نبود، مگه می شد این خود لعنتی رو تحمل کرد؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>سیگار تو…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080728_Your%20Cigarette/</link>
      <pubDate>Mon, 28 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080728_Your%20Cigarette/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;فندکت را به من نزدیک می کنی و آتشم می زنی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرا که به لبهایت نزدیک می کنی، تمام سعی ام را می کنم که بهترین سیگارت باشم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک پک بیشتر نمی کشی…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من حیران می مانم که چرا تا آخر نمی کشی؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>تا انتها…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080724_Till%20The%20End/</link>
      <pubDate>Thu, 24 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080724_Till%20The%20End/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;برایش عشق مثل همان سیگار سنگینی است که هیچ کس نمی توانست به آخرین پکش برسد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا همان بطری عرق که رسیدن به آخرین پیکش غیر ممکن بود…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همیشه تا آخرین پک می کشید و تا آخرین جرعه می نوشید….&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;عاشق که شد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;او ماند و آخرین ذره از روحش…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Parenting</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080718_Parenting/</link>
      <pubDate>Fri, 18 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080718_Parenting/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آدم گاهی احساس می کنه یک ذره بین بزرگ روش گرفتن، خیلی بد نیست فقط گاهی وقتا که حورشید نمی دونم از کدوم طرف در میاد، احساس سوزش بدی به آدم دست می‌ده…!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>اشتباه…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080717_Mistake.../</link>
      <pubDate>Thu, 17 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080717_Mistake.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;وقتی حالم گرفته و داری با SMSهات دلداریم می دی، حواست باشه SMSی که می خوای برای دوستت بفرستی، اشتباهی برای من نفرستی، خصوصا اگه دارین با هم خوش و بش می کنین!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>استایل فارسی توییترفاکس</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080715_Persian%20Style%20for%20Twitterfox/</link>
      <pubDate>Tue, 15 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080715_Persian%20Style%20for%20Twitterfox/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;چنانچه از فایرفاکس استفاده می کنید حتما افزونه معروف &lt;a href=&quot;https://addons.mozilla.org/firefox/2108/&quot;&gt;استایلیش (Stylish)&lt;/a&gt; رو می شناسید. استایلیش کدهای css صفحات مختلف اینترنت رو دستکاری می کنه و صفحه رو به هر شکلی که شما دوست داشته باشید تبدیلش می کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر اهل توییتر هم باشید به احتمال زیاد افزونه &lt;a href=&quot;https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/5081&quot;&gt;توییترفاکس(twitterfox)&lt;/a&gt; رو می شناسید. با استفاده از این اکستشن می شه به راحتی از داخل فایرفاکس توییت کرد و آخرین توییتهای رسیده رو چک کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما اگر ایرانی باشید و توییتهاتون هم فارسی باشه، ممکنه سیستم از چپ به راست تویتترفاکس براتون خیلی جالب نباشه. من امروز یک استایل طراحی کردم که این مشکل رو رفع می کنه. برای نصب این استایل کافیه افزونه استایلیش رو روی فایرفاکس نصب کنید و &lt;a href=&quot;http://userstyles.org/styles/8794&quot;&gt;این استایل&lt;/a&gt; رو برای استایلیش بگیرید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;after&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080715_Persian%20Style%20for%20Twitterfox/after.jpg&quot; alt=&quot;After&quot; title=&quot;بعد از اعمال اسکریپت&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;strong&gt;before&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080715_Persian%20Style%20for%20Twitterfox/before.jpg&quot; alt=&quot;Before&quot; title=&quot;بعد از اعمال اسکریپت&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>بودن یا نبودن…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080710_To%20Be%20or%20Not%20To%20Be/</link>
      <pubDate>Thu, 10 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080710_To%20Be%20or%20Not%20To%20Be/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;عاشق شده بود… و از عشقش نفرت داشت…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سالهاست که نمی داند چطور با لحظه های عاشقانۀ نفرت انگیزش کنار بیاید. تمام عاشقانه هایش بوی انتقام می دهد… دلش می خواهد انتقام تمام این سالها را از عشق بگیرد. عشقی که او را به دام انداخت و ویرانش کرد…! تمام این سالها در دوراهی عذاب آوری زندگی کرده است! انتخاب تنها مشکل اوست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتی وقتی عاشقانه نگاهت می کند، نفرت نگاهش نمی گذارد به چشمهایش خیره شوی. دوست داشتنی است و نفرت انگیز… با او که بمانی در دوراهی عذاب آور زندگی اش گیر می افتی! اینجاست که می فهمی انتخاب گاهی چقدر سخت است!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آخرین گناه...!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080704_The%20Last%20Sin/</link>
      <pubDate>Fri, 04 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080704_The%20Last%20Sin/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هیچ به یاد می آوری اولین بوسه را…! و آن همه عذاب وجدان که با خود به خانه بردیم! چقدر شیرین بود، گناه عشق!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پس از آن چقدر در این دریای گناه تقلا زدیم…! و چقدر به مرگ نزدیک شدیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من نمی دانستم که تو از مرگ می هراسی! و تو نمی دانستی که من آرزویم مرگ است!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تو ترسیدی و رفتی… من ماندم و هراسم از زنده ماندن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروز تولد من است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و این اشک… به یاد آخرین گناه…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به یاد مرگ…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری… آری… می دانم…! تولدم مبارک…!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>اندر احوالات بیمارستان…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080704_About%20Hospital/</link>
      <pubDate>Fri, 04 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080704_About%20Hospital/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;1- در بیمارستان تخصصی قلب، بخش اورژانس:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرستار: &lt;em&gt;[رو به دکتر]&lt;/em&gt; آقای دکتر این مریض خیلی حالش وخیمه، زودتر یه… آها ببخشید دارید با تلفن حرف می زنید! &lt;em&gt;[رو به بیمار]&lt;/em&gt; حالتون اونقدرا بد نیست، چند دقیقه همینجا منتظر بمونید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- در منزل:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر گرامی: کجا بودی؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: بیمارستان.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اونجا چی کار می کردی؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- نوار قلب و آزمایش و اینا.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- چرااااا؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- تپش قلب شدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- چرا ما رو خبر نکردی؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- خبر کردن نداشت که!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- یعنی چی؟! تو حالت بد می شه ما نباید خبردار شیم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- من؟! من که حالم خوب بود! یکی از دوستام اینجوری شده بود!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>مشکل پورنوگرافی چیست؟!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080702_What%27s%20Wrong%20With%20Porn/</link>
      <pubDate>Wed, 02 Jul 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080702_What%27s%20Wrong%20With%20Porn/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080702_What%27s%20Wrong%20With%20Porn/erotic-pornographic-magazine.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080702_What%27s%20Wrong%20With%20Porn/erotic-pornographic-magazine.jpg&quot; alt=&quot;مجله با محتوای پورنوگرافی&quot; title=&quot;مجله با محتوای پورنوگرافی&quot;&gt;&lt;/a&gt;
فیلمهای پورنو (Porno)، همون نوع فیلمهایی هستند که همه ما در طول زندگیمان حتما چندتایی  دیده ایم ولی هیچ وقت راجع به آنها صحبتی نمی کنیم و گاهی حتی این دیدن رو انکار می کنیم! فیلمهایی که تقریبا در همه دنیا افراد بالغ مجاز به خریداری و دیدن اونها هستند ولی در همه دنیا خریداری و دیدن اونها یک تابوی بزرگه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی چه دلیلی برای ندیدن اونها وجود داره؟! آیا ما صرفا از اونجایی که به ما گفته اند دیدن این فیلمها شرم آوره، اونها رو نمی بینیم یا پیش خود دلیل منطقی ای برای ندیدن اونها داریم؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از نظر من دیدن همچین فیلمهایی دلایل خاص خودش رو می تونه داشته باشه. در اینکه هنرپیشه های این فیلمها معمولا افراد خاصی هستند شکی نیست. افرادی که بدنشان به شکل غیر معمولی زیباست. اما همه ما تفاوت رویا و واقعیت رو می دونیم! همه ما می دونیم که قرار نیست شخصی که در این فیلم ما رو تحریک می کنه، توی واقعیت هم نصیب ما بشه! پس چرا بعضی از ما دیدن این فیلمها توسط همسر یا شریکمون رو خیانت به خودمون می دونیم؟! در واقع اگر فکر می کنید، شریکتون این رو نمی دونه یا دارید فهم اون رو دست کم می گیرید یا باید از خودتون بپرسید که آدم فهیمی مثل شما با این بی عقل چه کار داره؟! اینکه یک نفر از اندام دیگری خوشش بیاد، به این معنی نیست که اون رو به شریکش ترجیح می ده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا تا به حال از شریکتون پرسیدید که دوست داره فیلم پورنو نگاه کنه یا نه؟! و آیا او اونقدر با شما رو راست هست که راستش رو بگه؟! و اگر فکر می کنید، به شما دروغ می گه مسلما یه جایی از رابطتون مشکل داره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اگر می دونید که شریکتون فیلم پورنو می بینه، آیا از او سوال می کنید که چرا از این نوع فیلم خوشش می یاد، یا فقط از اون می خواید که دیگه این فیلمها رو نبینه؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا از او می پرسید که دوست داره کارایی رو که توی این فیلمها انجام می دن رو با هم انجام بدین؟! و آیا حاضرید این کارها رو انجام بدین؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اون چیزی که واضحه اینه که همه این فیلمها آدم رو به رویاپردازی می اندازه! اینکه آدم خودش رو جای کس دیگه ای فرض می کنه و همه ما گاهی دوست داریم خودمون رو جای کاراکترهای فیلمهای مختلف فرض کنیم. ولی چرا به جای رویاپردازی، سعی نکنیم حداکثر بهره رو از واقعیت ببریم؟! به نظر من همونقدر که دیدن فیلمهای اکشن و تخیلی ای مثل فیلمهای جکی چان و جت لی بیهوده است، دیدن این فیلمها هم بیهوده است، ولی همه ما می دونیم که فیلمهای جکی چان و جت لی کم فروش نیستن! و سازندگان و هنرپیشه های فیلمهای پورنو هم درآمد کمی ندارن! پس بهتره حداقل با خودمون رو راست باشیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;em&gt;&lt;a href=&quot;http://www.divinecaroline.com/article/22081/39208-what-s-wrong-porn-&quot;&gt;+ در همین رابطه&lt;/a&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>زیبای من…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080626_My%20Beauty…/</link>
      <pubDate>Thu, 26 Jun 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080626_My%20Beauty…/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;لباسهای زیبا می پوشد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مدل موهایش را عوض می کند….&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صورتش را آرایش می کند…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کفشهای نویش را به پا می کند…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دیدن من می آید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و لحظه به لحظه ی با من بودنش می پرسد: “خوشگل شده ام؟!!”&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- لطف می کنید دفعات بعد لباسهای معمولیتان را بپوشید تا کمی حرف هم بزنیم؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>to mother</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_To%20Mother/</link>
      <pubDate>Tue, 24 Jun 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_To%20Mother/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_To%20Mother/KissingAPlant.jpg&quot; alt=&quot;Kiss a Plant&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاخه گلی تا شاید حرفهای نگفته ات را بشنود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و بمیرد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>سیستم لوازم منزل &quot;خط&quot;</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_La%20Linea%20Appliances/</link>
      <pubDate>Tue, 24 Jun 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_La%20Linea%20Appliances/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;ممکنه سری انیمیشن ایتالیایی &amp;quot;La Linea&amp;quot; یا &amp;quot;خط&amp;quot; اثر &amp;quot;اسوالدو کاواندلی&amp;quot; رو دیده باشید، من همیشه سادگی و خلاقیتی که توی این انیمیشن به کار رفته رو تحسین می کنم! این انیمیشن بیش از 250 اپیزود داره که من توصیه می کنم حداقل یکی از اونها رو ببینید. خیلی راحت با یک گشت و گذار توی سایت &lt;a href=&quot;http://www.youtube.com&quot;&gt;یوتیوب&lt;/a&gt; می تونید تعداد زیادی از اونها رو پیدا کنید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چیزی که باعث شد به یاد &amp;quot;خط&amp;quot; بیفتم، طرحهای لوازم منزلی است که طراحی به نام &amp;quot;آیکات ارول (Aykut Erol) طراحیشون کرده. در واقع ارول همین سیستم انیمیشن خط رو به دنیای واقعی آورده. مهمترین ویژگی &amp;quot;خط&amp;quot;، ممتد بودن اونه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_La%20Linea%20Appliances/LaLineaHomeAppliance1.jpg&quot; alt=&quot;La Linea Home Appliance&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_La%20Linea%20Appliances/LaLineaHomeAppliance2.jpg&quot; alt=&quot;La Linea Home Appliance&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_La%20Linea%20Appliances/LaLineaHomeAppliance3.jpg&quot; alt=&quot;La Linea Home Appliance&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080624_La%20Linea%20Appliances/LaLineaHomeAppliance4.jpg&quot; alt=&quot;La Linea Home Appliance&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>سایه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080623_Shadow/</link>
      <pubDate>Mon, 23 Jun 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080623_Shadow/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080623_Shadow/Shadow.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080623_Shadow/Shadow.jpg&quot; alt=&quot;Shadow&quot; title=&quot;دست به دست با سایه&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با همه خاکستری بودنش، رنگ به رنگ زندگی را می فهمد...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سایه را هم می شود دوست داشت!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>again...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080618_Again.../</link>
      <pubDate>Wed, 18 Jun 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080618_Again.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;1-&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر می کردم با رفتنش همۀ من را برد! آنقدر مرا گشت که فکر نمی کردم چیزی را جا گذاشته باشد! همه شان را یا ویران کرد و یا برای خودش نگه داشت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها فهمیده ام که چشمانش توانایی دیدن مرا نداشت...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- کسی را می شناسم که چیزهایی در من یافت، که او نمی دید... حتی خودم هم نمی دیدم! او همه را پیدا کرد، اما برای خودش هیچ چیز برنداشت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2-&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر روز آدمهای زیادی را می بینم...! با خیلیهایشان دست می دهم!از حال و احوالشان می پرسم! گاهی ساعتها کنارشان می نشینم و حرف می زنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسی را دوست می دارم، که نمی بینمش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- گاه می ترسم این ندیدنش را به هم بزنم... می ترسم که با دیدنش...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: لازمه نبودنم رو توضیح بدم؟! خوب وقت امتحاناست!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>چند کلمه برای خودم!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080529_A%20Few%20Words%20For%20Me/</link>
      <pubDate>Thu, 29 May 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080529_A%20Few%20Words%20For%20Me/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هر چه نزدیکتر می روم احساس ترس بیشتری می کنم! تمام خاطراتی که به زحمت فراموششان کرده بودم یکی یکی زنده می شوند و مرا دوباره به ستوه می آورند! روزی چند تا از آن کلمات و احساسات آشنا کافیست تا دوباره تک تک آن خاطرات دوست داشتنی که مجبور به فراموش کردنشان شدم، چشمانم را خیس کنند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از همان روز رفتنش می دانستم که خاطراتش را به جنگ با من خواهد فرستاد! و چقدر جنگ در درون سخت است اگر کسی نباشد که به درونت رخنه کند و همراهت بجنگد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مجبورم اینگونه محتاطانه تر قدم بردارم! اینبار دیگر توانی برای جنگیدن ندارم اگر بروی!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>انتظار...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080528_Waiting.../</link>
      <pubDate>Wed, 28 May 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080528_Waiting.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;چشم به راهم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دفعه پیش که آمد احساس کردم آن چیزی که منتظرش بودم، نیست...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینبار برای دیدنش خیلی بی تابی نمی کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید با آمدنش لذت چشم براهش بودن را بگیرد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>هوش تبلیغاتی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080521_Smart%20Advertisements/</link>
      <pubDate>Wed, 21 May 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080521_Smart%20Advertisements/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اگر شما هم مثل من به تبلیغات هوشمندانه علاقه دارید، نگاهی به عکسهای زیر بیاندازید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i166.photobucket.com/albums/u108/11_pm/newad01.jpg&quot; alt=&quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- آیا آنچه از سرتان بیرون می آید هم سطح آن چیزی است که داخل آن می رود؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i166.photobucket.com/albums/u108/11_pm/newad02.jpg&quot; alt=&quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- نظراتتان را روی کاغذ گذاشته و برای ما بفرستید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i166.photobucket.com/albums/u108/11_pm/headjet.jpg&quot; alt=&quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- با تکنولوژی هوشمندانۀ Head بلندتر بپرید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i166.photobucket.com/albums/u108/11_pm/axebath.jpg&quot; alt=&quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- اثر AXE (یک نوع اسپری خوشبو کننده)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i166.photobucket.com/albums/u108/11_pm/alkakiss.jpg&quot; alt=&quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- خوشبو کننده دهان Alka&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://i166.photobucket.com/albums/u108/11_pm/nescafezz.jpg&quot; alt=&quot;&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- هیچ چیز مثل نسکافه شما را از خواب بیدار نمی کند&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>در این بن بست</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080516_In%20this%20Deadend/</link>
      <pubDate>Fri, 16 May 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080516_In%20this%20Deadend/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;دهانت را می بویند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مبادا گفته باشی دوستت دارم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دلت را می بویند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       &lt;strong&gt;روزگار غریبی است، نازنین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و عشق را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کنار تیرک راه بند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازیانه می زنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       &lt;strong&gt;عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این بن بستِ کج و پیچِ سرما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آتش را&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       به سوخت بار سرود و شعر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;             
 فروزان می دارند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به اندیشیدن خطر مکن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       ** روزگار غریبی است، نازنین**&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آن که بر در می کوبد شباهنگام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به کشتنِ چراغ آمده است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       &lt;strong&gt;نور را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آنک قصابان اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر گذرگاه ها مستقر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با کُنده و ساتوری خون آلود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       &lt;strong&gt;روزگار غریبی است، نازنین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و تبسم را بر لبها جراحی می کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و ترانه را بر دهان&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       &lt;strong&gt;شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کبابِ قناری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بر آتشِ سوسن و یاس&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       &lt;strong&gt;روزگار غریبی است، نازنین&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ابلیس پیروزمست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سور عزای ما را بر سفره نشسته است&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;       &lt;strong&gt;خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- احمد شاملو&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>روزمرگی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080429_Daily%20Routine/</link>
      <pubDate>Tue, 29 Apr 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080429_Daily%20Routine/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;این روزها فقط گوش می کنم! و چقدر زیادند آدمهایی که دوست دارند شنیده شوند! آدمهایی که از خودشان حرف می زنند و زندگیشان! پسرها و دخترها و مردها و زنهایی که دوست دارند تایید شوند... آخر این روزها گوش شنوا کم شده است! آدمها همه حرف می زنند و حرف می زنند و دنبال گوش شنوا می گردند! کسی که آنها را تایید کند و حرفهایشان را بفهمد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و نمی دانم، من چرا همۀ آنها را می فهمم... وقتی به چشمهایشان نگاه می کنم، حتی وقتی به دروغهایشان گوش می دهم، می فهممشان...! می فهمم که چطور در زندگی دست و پا می زنند. می فهمم که از زندگی چه می فهمند و در انتظار چه هستند. کینه هایشان را می فهمم و عشقهایشان را درک می کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها هیچ کس کتابهایی که من می خوانم دوست ندارد، ولی من کتابهایی که آنها می خوانند دوست دارم... هیچ کس آهنگهایی که گوش می دهم، شعرهایی که می خوانم، فیلمهایی که می بینم یا غذاهایی که می خورم را دوست ندارد ولی من همه کارهایی که آنها می کنند را دوست دارم! و آنها چقدر از اینکه کسی پیدا شده که آنها می فهمد، خوشحالند!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من ولی دلم این روزها پر شده است! و نیازم گوش شنوا نیست! من نمی خواهم حرف بزنم... من نمی خواهم دروغ بگویم...! من نمی خواهم تایید شوم...! فقط کسی را می خواهم که وقتی به حرفهایش گوش می کنم، حرفهای دل خودم را بشنوم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1- خوب که فکر می کنم می بینم اینجا دیگه مثل قبل نمی شه! دلم برای &lt;a href=&quot;http://vi-li.blogspot.com&quot;&gt;آدرس قبلی&lt;/a&gt; خیلی سوخید! اینجا عوض شده... حالا بهتر یا بدترش دیگه با شما!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- این روز ها احساس خوبی دارم، کلا! حتی موقع درس خوندن! :دی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- یه چند وقتیه مسافت اینجا تا تهران خیلی اذیتم می کنه، فکر اینکه می خوان اون همه کتاب بریزن تو مصلای تهران خیلی ناراحت کننده است!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>اندر احوالات قالب وبلاگ...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080328_About%20the%20Blog%20Template/</link>
      <pubDate>Fri, 28 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080328_About%20the%20Blog%20Template/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;1- قالب اینجا رو عوض کردم، اولا چون به نظر میومد قالب قبلی دیر بالا میاد، و دوما اینکه می خواستم سیستم جدید بلاگر رو هم امتحان کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید بگم که جداً کار با این سیستم بلاگر لذت بخشه! همه چیز دم دسته و راحت می تونی قالب وبلاگ رو هر جور که دوست داری تنظیم کنی!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- سیستم کامنتینگ رو هم عوض کردم و فعلا از کامنتینگ خود بلاگر استفاده می کنم! این سیستم بیشتر می تونه خودش رو با مطالب هماهنگ کنه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- عوض کردن این قالب خیلی وقتگیر شد! قالب با فایر فاکس مشکل نداشت اما توی ابنترنت اکسپلورر به هم می ریخت، بعد از اینکه این مشکل رو حل کردم، یک بنده خدایی، اطلاع داد که تو اپرا هنوز مشکل داره، و من هم مجبور شدم دوباره برم مشکل یابی و این حرفا! ولی در حال حاضر حداقل توی این سه مرورگر دیگه مشکلی نداره!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- رنگ بندی صفحه هنوز ممکنه عوض شه!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>گره ای برای شوهر!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080326_A%20Knot%20for%20Husband/</link>
      <pubDate>Wed, 26 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080326_A%20Knot%20for%20Husband/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;چند روزی بیشتر به سیزده به در نمونده، و ما هم همینجا توی حیاط پشتی یک سری سبزه آماده کرده ایم برای دختران دم بخت گرامی، بیایند گره بزنند، بلکه بختشون باز شه و برن شوهر کنن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما لازمه قبل از گره زدن سبزه جات، به یک سری نکات توجه کنید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1- حتما قبل از گره زدن سبزه ها نیت کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- متن نیت شما باید اینگونه باشد: &amp;quot;سيزده به در، ‏‏سال ديگر، خانه شوهر، بچه به بر&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- این نیت فقط تا سیزده به در سال آینده اعتبار دارد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- به هنگام گره زدن سبزه، هر بار بیش از دو ساقه گره نزنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5- یک ساقه نماد زن و یک ساقه نماد مرد است، چنانچه بیش از حد گره زدید، عواقب آن با خودتان!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;6- بهتر است قبلا در منزل، این نکات را چند بار بخوانید و تمرین کنید...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما هم از همین مکان برای همه دختران دم بخت گرامی آرزوی خوشبختی حاد می کنیم...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Nostalgia</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080325_Nostalgia/</link>
      <pubDate>Tue, 25 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080325_Nostalgia/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080325_Nostalgia/____by_mpedziwiatr8.jpg&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080325_Nostalgia/____by_mpedziwiatr8.jpg&quot; alt=&quot;____by_mpedziwiatr&quot; title=&quot;____by_mpedziwiatr8&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امشب بعد از مدتها چشمم به آسمون افتاد و یاد روزهای گذشته و خاطرات عشق دوران دبیرستانم افتادم...! قرار بود هر شب به آسمون نگاه کنیم و به این فکر کنیم که دیگری هم داره به آسمون نگاه می کنه! یادم نمی ره وقتی هر بار که همدیگه رو می دیدیم ساعتامون رو با هم هماهنگ می کردیم که مطمئن باشیم هر دو سر وقت به آسمون نگاه می کنیم! و حتی یک شب هم قرارمون رو فراموش نکردیم...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این جوری بود که اون روزها عاشق آسمون بودم و هر وقت چشمم بهش می افتاد لبخند می زدم! امروز هم لبخند زدم... اما لبخندم حس دیگه ای داشت! مثل لبخندی که موقع دیدن یک غریبه که می خواد ازم یه آدرس بپرسه و بره می زنم...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما چی شد که اینجوری شد؟! چی شد که من اینقدر توی زندگی ماشینی شهر غرق شدم! چی شد که همه اون خاطرات روز به روز برای من کمرنگ تر شد...؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید عاشقی بهترین دوران زندگی آدم باشه، ولی جدا شدن، دقیقا مرگ انسان بودنه! بعد از جدا شدن، آدم هر چی بیشتر سعی می کنه زندگی کنه، دیوونه تر می شه! وقتی توی خیابون راه می ری و هر جا رو که نگاه می کنی یاد خاطرات گذشته می افتی...، وقتی چشمت به آسمون می افته... حتی وقتی تلفنت زنگ می خوره...! روحت دائما در حال عذاب کشیدنه...! اون وقته که کم کم یاد می گیری چطور به خیابونا نگاه نکنی و چطور آسمون رو فراموش کنی! کم کم راه رفتنت هم عوض می شه! نگاه کردنت هم عوض می شه و سرت رو با روزمرگی گرم می کنی تا یادت بره که کی بودی و از کجا اومدی...! و اون موقعه که کم کم زندگی کردن یادت می ره...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آره... اینجوری می شه که بعد از مدتها اگه یک روز چشمت به آسمون افتاد... یه لبخند می زنی، سیگارت رو روشن می کنی و می ری!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>3 روش برای ورود به سایتهایی که نیاز به عضویت دارند!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080320_3%20Ways%20to%20Visit%20Ditch%20The%20Login%20Pages/</link>
      <pubDate>Thu, 20 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080320_3%20Ways%20to%20Visit%20Ditch%20The%20Login%20Pages/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;خیلی وقتا پیش میاد موقعی که من به مشکلی بر می خورم یا به دنبال فایلی برای دانلود می گردم، به سایتی می رسم که بدون ثبت نام اجازه استفاده از محتوای سایت رو نمی ده، یا حتی بد تر از این، گاهی حتی پول هم می خوان! این قضیه خصوصا در بسیاری از فرومهای اینترنتی اتفاق می افته که بدون عضویت اجازۀ استفاده از لینکها رو نمی دن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما به جای ثبت نام در چنین سایتهایی گاهی می شه از چند روش برای دور زدن این فرمهای ثبت نام استفاده کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;1- Bug Me Not&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.bugmenot.com&quot;&gt;bug me not&lt;/a&gt; وبسایت جالبی است که نام کاربری و کلمه عبور برای ورود به اکثر سایتها و فورومها را دارد! در اکثر مواقع (به خصوص در مورد سایتهای پر طرفدار) این سایت می تونه به راحتی ما رو وارد سایت کنه... این سایت همچنین &lt;a href=&quot;http://erichamiter.com/firefox/bugmenot/&quot;&gt;یک اکستنشن فایرفاکس&lt;/a&gt; هم برای راحت تر شدن کار تدارک دیده...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی با اینکه Bug Me Not بهترین روش ورود به سایتهای مختلف است، مسلما اطلاعات ورود به تمام سایتهای روی اینترنت رو نداره... در این صورت می شه از روشهای زیر هم استفاده کرد:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;2- Google Cache&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این روش پس از جستجوی سایت از طریق &lt;a href=&quot;http://www.google.com&quot;&gt;گوگل&lt;/a&gt;، به جای کلیک بر روی لینک مستقیم سایت، بر روی &amp;quot;Cached&amp;quot; (در نسخه فارسی: &amp;quot;ذخیره شده&amp;quot;) کلیک کنید تا صفحۀ اصلی که معمولا توسط گوگل ذخیره شده است، باز شه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080320_3%20Ways%20to%20Visit%20Ditch%20The%20Login%20Pages/gcache6.jpg&quot; alt=&quot;gcache&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;3- Be The Bot&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالتهای خیلی نادر، که حتی گوگل هم کمکی نمی کنه! می شه از وبسایت &lt;a href=&quot;http://www.avivadirectory.com/bethebot/&quot;&gt;Be The Bot&lt;/a&gt; استفاده کرد. Be The Bot باعث می شه که شما به هنگام مراجعه به سایت مثل ربات جستجوی گوگل یا یاهو به نظر برسید و سایت اصلی برای شما باز بشه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا روشهای دیگری هم برای دور زدن فرمهای ثبت نام به نظرتون می رسه! در این صورت حتما کامنت بذارید!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>5 نرم افزار برای مدیریت زمانی که آنلاین سپری می کنید!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/</link>
      <pubDate>Wed, 19 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;از امروز تعطیلات شروع شدند و خیلی از ما وقت زیادی رو توی خونه می گذرونیم و احتمالا ساعتهای زیادی پشت کامپیوتر، به بازدید از سایتهای مختلف می پردازیم! و مسلما خیلی از وقتمون خواسته یا ناخواسته هدر خواهد رفت! و احتمالا آخر تعطیلات، به فکر کارهای مفیدتری خواهید افتاد که می تونستین به جای گشت و گذار توی سایتهای بی فایده انجام بدید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا قصد معرفی 4 اکستنشن فایرفاکس و یک نرم افزار مفید رو دارم، که به مدیریت زمانی که توی اینترنت می گذرونید کمک زیادی می کنن... با کمک اینا می تونید گزارش کاملی از سایتهایی که بازدید می کنید رو داشته باشید و در صورت لزوم اونها رو محدود کنید:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;1- LeechBlock&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/leechblock6.png&quot;&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/leechblock6.png&quot; alt=&quot;leechblock&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;LeechBlock جلوگیری از بارگزاری بعضی از سایتها در فایرفاکس استفاده می شه. با استفاده از این اکستنشن شما می تونید حداکثر 5 &amp;quot;Block Set&amp;quot; بسازید. هر بسته می تونه چندین وبسایت رو جا داده در یک دوره زمانی خاص مسدود کند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای مثال شما می تونید یک set بسازید و تمام سایتهای دوستیابی مثل &lt;a href=&quot;http://www.orkut.com&quot;&gt;ارکات&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://360.yahoo.com&quot;&gt;یاهو 360&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.facebook.com&quot;&gt;فیس بوک&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.myspace.com&quot;&gt;مای اسپیس&lt;/a&gt; و ... رو توش بذارید و تمام این سایتها رو در یک بازه زمانی خاص (مثلا 9 صبح تا 4 بعد از ظهر) مسدود کنید. و سپس یک set دیگه بسازید و در یک بازه زمانی دیگه سایتهای دیگه ای رو برای مسدود شدن مشخص کنید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;LeechBlock رو &lt;a href=&quot;https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/4476&quot;&gt;دانلود کنید&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;2- Time Tracker&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک اکستنشن ساده و کارآمد دیگه که مقدار زمانی که با فایرفاکس توی اینترنت می چرخیدین رو محسابه می کنه و توی نوار وضعیت فایرفاکس نمایش می ده:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/timetrackerfirefox11.png&quot; alt=&quot;time-tracker-firefox&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین طور که می بینید، در نوار وظیفه شما می تونید زمان محاسبه شده از امروز / آخرین ریست / و از زمان نصب این اکستنشن، مشاهده کنید. همچنین می تونید مشخص کنید که بعد از چند ثانیه استفاده نکردن از فایرفاکس شمارنده متوقف شود، می تونید چند سایت خاص رو از محاسبه شدن حذف کنید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دانلود &lt;a href=&quot;https://addons.mozilla.org/en-US/firefox/addon/1887&quot;&gt;Tme Tracker&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;3- 8aWeek&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل اکستنشن اولیست با این تفاوت که قابلیتهای بیشتری داره و می تونه با نمودار فعالیتهایی رو که در اینترنت انجام دادین رو نمایش بده:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/8aweekchart4.jpg&quot; alt=&quot;8aweekchart&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شما می تونید با استفاده از این اکستنشن زمانی رو که روزانه از هز سایت استفاده می کنید محدود کنید، مثلا می تونید تنظیم کنید که سایت &lt;a href=&quot;http://www.balatarin.com/&quot;&gt;بالاترین&lt;/a&gt; بیش از 30 دقیقه در روز قابل دستیابی نباشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دانلود &lt;a href=&quot;http://8aweek.com/&quot;&gt;8aWeek&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;4- MeeTimer&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک اکستنشن خیلی ساده که زمان بازدید شده از هر سایت رو محاسبه می کنه و اونها رو در چند گروه مشخص نشون می ده (برای مثال، &lt;a href=&quot;http://www.myspace.com&quot;&gt;MySpace&lt;/a&gt;/&lt;a href=&quot;http://www.facebook.com&quot;&gt;Facebook&lt;/a&gt; = procrastination و &lt;a href=&quot;http://www.gmail.com&quot;&gt;Gmail&lt;/a&gt; = communication و ...)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در آخر روز شما یک تصویر مشخص از فعالیت روزانه خودتون خواهید داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/meetimertimetracker8.png&quot; alt=&quot;meetimer-time-tracker&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دانلود &lt;a href=&quot;http://getmeetimer.com/&quot;&gt;MeeTimer&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;**5- Rescue Time&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;**بر خلاف قبلی ها، Rescue Time یک نرم افزار مستقل است، تقریبا با همون اهداف...، محاسبه مقدار زمان گذرانده شده در سایتهای مختلف و نیز نرم افزارهای مختلف. نکته جالب در مورد این نرم افزار اتوماتیک بودن اکثر قسمتهای نرم افزار است... یعنی شما لازم نیست تنظیمات زیادی رو روی این برنامه انجام بدید!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080319_5%20Apps%20to%20Mange%20the%20Time%20You%20Spend%20Online/rescuetimemanagement4.jpg&quot; alt=&quot;rescue-time-management&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نسخه های متفاوت این نرم افزار قابل اجرا بر روی ویندوز و لینوکس می باشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دانلود &lt;a href=&quot;http://rescuetime.com/&quot;&gt;Rescue Time&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در این رابطه اگر نرم افزار دیگه ای هم می شناسین ما رو هم بی خبر نذارین!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>پرسپولیس یا دست آوردهای بزرگترین اتخابات ایران!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080314_Persepolis/</link>
      <pubDate>Fri, 14 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080314_Persepolis/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;درست در شب قبل از انتخابات، فیلمی به دست من رسید که دست آوردهای بزرگترین انتخابات برگزار شده در ایران رو از دید دختری که هم سن و سال انقلاب است، به نمایش می گذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080314_Persepolis/Persepolis3.jpg&quot; alt=&quot;Persepolis&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فیلم انیمیشن پرسپولیس ساختۀ &amp;quot;مرجانه ساتراپی&amp;quot;، کارگردان ایرانی الاصل مقیم فرانسه و نویسنده رمان کمیک به همین نام با همکاری &amp;quot;وینسنت پارانوید&amp;quot; است، که برنده چندین جایزه مهم از جمله جایزه نخل طلایی جشنواره کن، و جایزه ساترلند جشنواره فیلم لندن شده و همچنین نامزد جایزه اسکار نیز بوده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این فیلم روحیات یک دختر ایرانی رو نمایش می ده که افراد خانواده اش مستقیما در انقلاب بر ضد رژیم شاه و برای دستیابی مجدد آزادیشان ایستادگی کردند و پس از انقلاب، آنچنان که همه می دانیم حاصل آن همه &amp;quot;مرگ بر شاه&amp;quot;ها و زندان ها و شکنجه ها چیزی جز شعار آزادی یک عده مرد ریش دار و زن چادر سیاه نبود. دختری که در دوران نوجوانی مجبور می شود موهایش را بپوشد، به موسیقی موسیقی مورد علاقه اش گوش ندهد و در عوض در گوشش از دست آوردها و آزادی های انقلاب می خوانند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پدر و مادر این دختر از ترس جنگ و دولت او را به مدرسه ای در فرانسه می فرستند و او آنجا نیز همچنان ایرانیست...! دوری از خانواده و حس عذاب وجدان حاصل از عدم امنیت خانواده اش از یک طرف و فرهنگ نامفهوم غرب از طرف دیگر او را وا میدارد تا پس از چند سال دوباره به ایران بازگردد و حاصل این برگشت و مواجه شدن دوباره با تمام محدودیتها چیزی جز افسردگی و قرصهای آرامبخش نیست... تا جایی که پس از یک ازدواج زود هنگام و ناکام که به دلیل محدودیتهای دینی حاکم بر کشور انجام شد دوباره به فرانسه بازگشت و این بار همونجا موندگار شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خود خانم ساتراپی این فیلم را به هیچ عنوان سیاسی نمی داند، در حالی که مسئولین وزارت فرهنگ و ارشاد از پخش این فیلم در جشنواره کن به دلیل &amp;quot;روحیه ضد ایرانی فیلم&amp;quot; شکایت کردند. در عین حال بیشتر داستان فیلم بر اساس زندگی خود مرجانه ساتراپی، یک &amp;quot;ایرانی&amp;quot; مقیم فرانسه است و چطور به چنین فیلمی می توان برچسب غیرایرانی بودن رو چسبوند؟ همه ما با داستان زندگی این دختر آشناییم و گاه و بیگاه صحنه هایی از این فیلم رو در زندگی روزمرۀ خودمون تجربه کردیم. در واقع همه ما می بینیم که چگونه همیشه از نظر حکومت مجرمیم... اگر به موسیقی مورد علاقه مان گوش می دهیم، اگر لباس مورد علاقه مان رو می پوشیم، اگر به سایتهای اینترنتی مورد علاقه مان سر می زنیم و اگر عاشق هستیم...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من یک منتقد نیستم و شاید نظر من آنچنان پخته نباشد اما از نظر من این فیلم با تمام روحیاتی که بر ضد حکومت دارد و با تمام تصاویر سیاهی که از یک جامعه ایرانی و ایرانی بودن نشان می دهد، به هیچ عنوان &amp;quot;غیر ایرانی&amp;quot; نیست بلکه به معنای کلمه &amp;quot;ایرانی&amp;quot;ست و واقعیت ایرانی بودن رو به زیبایی در تصاویر ساده فیلم نقل می کند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>رنگ شناسی پرچم کشورها...!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/</link>
      <pubDate>Thu, 13 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&amp;quot;ایکارو دوریا&amp;quot;، یک جوان 25 سالۀ برزیلی است که برای مجلۀ Revista Grande Reportagem در پرتقال کار می کند، و همراه با &amp;quot;لوییس سیلوا دیاس&amp;quot;، &amp;quot;خوزو روکو&amp;quot; و &amp;quot;آندرآ والنتی&amp;quot; کمپینی به نام &amp;quot;کمپین پرچم (flag campaign)&amp;quot; رو راه انداختند و تا کنون 8 پرچم کشورهای مختلف رو از طریق ای میل پخش کردند...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ایدۀ اصلی این کمپین &amp;quot;بیان مسائلی که در دنیای امروز مهم است&amp;quot;، می باشد. این پروژه بر طبق آمارهای واقعی و انطباق این آمارها با پرچم کشورها انجام گرفته است و نگرانی های امروز رو در قالب این پرچمها بیان کرده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;آنگولا&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/angola7.jpg&quot; alt=&quot;angola&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرمز: مبتلایان به HIV&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سیاه: مبتلایان به مالاریا&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زرد: تحت پوشش خدمات درمانی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;برزیل&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/brazil4.jpg&quot; alt=&quot;brazil&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سبز: درآمد ماهانه زیر 10 دلار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زرد: درآمد ماهانه زیر 100 دلار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبی: درآمد ماهانه زیر 1000 دلار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفید: درآمد ماهانه بیش از 000'100 دلار&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;بورکینا فاسو&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/burkina3.jpg&quot; alt=&quot;burkina&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرمز: کودکانی که زیر یک سال می میرند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سبز: کودکانی که زیر سه سال می میرند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زرد: کودکانی که بالغ می شوند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;چین&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/china3.jpg&quot; alt=&quot;china&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرمز: 14 ساله هایی که کار می کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زرد: 14 ساله هایی که درس می خوانند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;کلمبیا&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/columbia3.jpg&quot; alt=&quot;columbia&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرمز: صادرات موز&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبی: صادرات قهوه&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زرد: صادرات کوکایین&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;اتحادیۀ اروپا&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/europeunion3.jpg&quot; alt=&quot;europeunion&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبی: مصرف کنندۀ نفت خام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زرد: تولید کنندۀ نفت خام&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;سومالی&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/somalia3.jpg&quot; alt=&quot;somalia&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبی: زنانی که ختنه شدن را تحمل می کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفید: زنانی که ختنه شدن را تحمل نمی کنند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;ایالات متحده آمریکا&lt;/strong&gt;
&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080313_The%20Colors%20of%20National%20Flags/usa3.jpg&quot; alt=&quot;usa&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قرمز: موافق با جنگ عراق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سفید: مخالف با جنگ عراق&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آبی: نمی‌دانند عراق کجاست&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منابع: &lt;a href=&quot;http://www.40cheragh.org&quot;&gt;چلچراغ&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://commercial-archive.com/node/120599v&quot;&gt;Adland&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.brazilianartists.net/home/flags/index.htm&quot;&gt;Brazilian Artist&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>دو قدم مانده به انتخابات!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080311_A%20Few%20Steps%20to%20the%20Elections/</link>
      <pubDate>Tue, 11 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080311_A%20Few%20Steps%20to%20the%20Elections/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;چند روزی بیشتر به انتخابات نمونده و این روزها مردم مثل اینکه به تنها چیزی که فکر نمی کنند انتخاباته! بیشتر مردم این روزها به فکر خریدهای عید و برنامه ریزی برای مسافرت رفتنن...! دلیل این مسئله هم آنچنان نا معلوم نیست! از یک طرف زمان انتخابات که توی این روزهای آخر سال برگزار می شه... و از یک طرف هم تبلیغات بیحال!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یادم میاد سالهای قبل موقع انتخابات همه جا پر از پوسترها و بیلبوردهای تبلیغاتی می شد، ولی امسال به جز چند تا پرده و پوسترهای محدود چیز زیادی به چشمم نمی خوره... خیلی از تابلوهایی که برای تبلیغات نامزدهاست امسال خالین! و در چنین محیطی مسلما ذهن مردم خیلی به سمت انتخابات جذب نمی شه. فکر مردم رفته سمت گرونی اجناس و قیمتهای سر سام آور. خیلی ها که به همین بهونه قصد شرکت در انتخابات رو ندارن و خیلیها هم به بهونه های مختلف دیگه اصلا به چیزی به نام انتخابات فکر نمی کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و با تمام این حرفها این که این انتخابات چطور تموم می شه خیلی هم غیر قابل پیش بینی نیست! با توجه به این همه اصلاح طلب که رد صلاحیت شدند و این همه اصلاح طلب که قصد رای دادن ندارن، مثلما مجلس بعدی خیلی به دولت حال خواهد داد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: اگه می خواین بدونین که توی انتخابات شرکت می کنم یا نه باید بگم که هنوز مشخص نیست! نظر شما چیه؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>روزی روزگاری در سوپرمارکت...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080309_Once%20Upon%20a%20Time%20in%20A%20Grocery%20Shop/</link>
      <pubDate>Sun, 09 Mar 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080309_Once%20Upon%20a%20Time%20in%20A%20Grocery%20Shop/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;مطمئنم خیلی از شما به این بچه کوچولوهای بازیگوش توی سوپرمارکتها برخورد کردین. همینایی که همه اش همه چیز رو می ریزن به هم و بی ادبی می کنن. حتما می دونیین چی می گم دیگه! ولی خوب از همه شون بدتر اینایین که گاز می گیرن! همین کوچولوهایی که احیانا مامانشون بهشون یاد نداده که خوب نیست هر وقت حال کردن دست بقیه رو گاز بگیرن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب، یکی از همین مدلهای بازیگوش گاز بگیر امروز گیر من افتاد و من که داشتم توی مغازه چرخ می زدم یک دفعه حس سوزش وخیمی رو روی پوست دستم احساس کردم و وقتی برگشتم و نگاهش کردم یک مقدار از خون دستم هنوز روی دندوناش معلوم بود! باید نگاهش رو می دیدین! من چشام یه دفعه گشاد شد و داد کشیدم: &amp;quot;اووووه، نـــــه!&amp;quot; و یه چشمک هم به یکی از دوستام زدم که باهام بود و دوستم هم داد زد: &amp;quot;اووووه، نه! ولی ممکنه نگرفته باشه!!!&amp;quot; و خوب اون کوچولو هم که ترسیده بود شروع به گریه کردن کرد و باید می دیدین مامان جونش چطور یه دفعه پیداش شد و شروع کرد به داد و بیداد که چرا سر بچۀ من داد می کشین!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قسمت جالب داستان اینجاست. من همونطور که توی چشمای مامانه نگاه می کردم گفتم: &amp;quot;خانم، حتما هر چه زودتر بچه تون رو ببرین که یه آزمایش بده، اون الان من رو گاز گرفت و من...(اینجا صدام بالاتر می ره) من اچ آی ویِ لعنتیم مثبته.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اینجا سکوت...! حتی یه صدای تَلَق هم توی مغازه نمیاد! کوچولویه تخس هم می دونست که الان وقت خوبی برای لوس بازی نیست، چون دیگه مامان جونش ازش طرفداری نمی کنه! و من هم همونطور که مامانه خیره به من نگاه می کرد، راهم رو کشیدم و رفتم سمت صندوقدار که با چشمای گشاد شده به من خیره شده و بود و خریدم رو کردم و همون طور که هر از گاهی خون از دستم می چکید روی زمین، همراه با دوستم از در مغازه رفتیم بیرون. همون موقع صدای نالۀ مامانه رو هم می شنیدیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به دوستم گفتم: لعنتی عجب گازی گرفت!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: من رو سرزنش نکنین! عوضش یاد می گیره دیگه به هر کی رسید گازش نگیره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: می دونم غیبتم خیلی طولانی شد. در این مورد می تونین سرزنشم کنین. اولش که امتحانا بود و بعدشم دو هزار تا کار عقب مونده داشتم و دروغ چرا گاهی هم اصلا حس آپ کردن نداشتم! شرمنده دیگه...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آقا ببخشید... ساعت دارین؟!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080108_Hey,%20Can%20You%20Tell%20Me%20What%20Time%20It%20Is/</link>
      <pubDate>Tue, 08 Jan 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080108_Hey,%20Can%20You%20Tell%20Me%20What%20Time%20It%20Is/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یادم میاد وقتی 5، 6 سالم بود. بابام روی خوندن ساعت باهام کار می کرد، و فکر می کنم کلاس سوم بود که توی کتاب ریاضی خوندن ساعت رو آموزش می داد. اون موقع دیگه من ساعت خوندن رو بلد بودم ولی یادم میاد که بعضی از بچه ها مشکلاتی داشتن تا بالاخره تونستن ساعت رو بخونن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر شما هم جزو اونایی هستید که مشقتهای زیادی برای گفتن زمان تحمل کردین، خدا رو هزاران مرتبه شکر کنید که چنین ساعتی اون روزها نبود  که بخواین از روش ساعت خوندن رو تمرین کنین:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080108_Hey,%20Can%20You%20Tell%20Me%20What%20Time%20It%20Is/nerd_clock.jpg&quot; alt=&quot;nerd_clock_1.4.2007&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توضیحات:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- برای ساعت 6 از فاکتوریل استفاده شده: &amp;quot;!3&amp;quot; برابر است با: &amp;quot;3x2x1&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- محاسبات برای ساعت 7 به ...6.999 ختم می شه، که این عدد برابر 7 است. (&lt;a href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/0.999...&quot;&gt;توضیح در ویکی پدیا&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برای خرید ساعت به &lt;a href=&quot;http://www.cafepress.com/triplenine.2445706&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; مراجعه کنید. البته مسلما با داشتن کارتهای اعتباری معتبر جهانی.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Elephantwares</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080104_Elephantwares/</link>
      <pubDate>Fri, 04 Jan 2008 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20080104_Elephantwares/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;همۀ ما چندین نرم افزار روی کامپیوترهامون نصب شده که حداقل سه یا چهار تای اونها جزو نرم افزارهای آزاردهنده یا اون چیزی که معروف به Elephantwares شده، هستند. نرم افزارهایی که باعث می شن سیستم گرون قیمتمون مثل یک پنتیوم 2 با 64 مگابایت رم کار کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نرم افزارها خیلی از وقتا باعث می شن که سیستم چند دقیقه هنگ کنه، تا مثلا یک پیغام نشون بده که نسخه جدید و احتمالا حجیم تر نرم افزار رو از اینترنت دانلود کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینجا من فقط 4 تا از پرکاربردترینهای اونها رو نام می برم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1- آدوب ریدر (Adobe Reader)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نرم افزار که نسخۀ جدیدش 115 مگابایت فضای هارد رو اشغال می کنه و هر ماه حداقل دو دفعه هم نیاز به آپدیت شدن داره، تنها کاری که انجام می ده خوندن فایلهای پی دی افه(PDF).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این نرم افزار با هر بار باز شدن مدار زیادی از رم رو اشغال می کنه تا pluginها و libraryهای متعددش رو  باز کنه. فقط به خاطر باز کردن یک صفحه نوشته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راه خلاص شدن از این نرم افزار هم اینه: &lt;a href=&quot;http://www.foxitsoftware.com/pdf/rd_intro.php&quot;&gt;Foxit Reader&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- ویندوز مدیا پلیر (Windows Media Player)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اصولا یک مدیا پلیر باید کم حجم باشه، و مدیا (فایل چندرسانه ای) حجیم. در عوض ما یک نرم افزار حجیم و  پیچیده رو داریم که زمان زیادی برای باز شدنش لازمه و خیلی هم زیبا نیست.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احتمالا بهترین گزینه موجود برای جانشینی این نرم افزار جت آدیو (Jet Audio) باشه. ولی تا یکی دو ماه آینده نسخۀ تحت ویندوز نرم افزار &lt;a href=&quot;http://amarok.kde.com&quot;&gt;Amarok&lt;/a&gt; که کسانی که از لینوکس استفاده می کنن حتما این نرم افزار مشهور رو می شناسن، آماده خواهد شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- ریل پلیر (Real Player)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یک نرم افزار یک دنده که سعی داره به زور شما رو به اشتراک مجلۀ بیخودش در بیاره. این نرم افزار به هیچ عنوان شما رو به حال خودتون رها نمی کنه، و پیغامهای پی در پی صادر می کنه تا بالاخره بتونه همۀ فرمتهای مختلف فایلهای صوتی و تصویری روی سیستم و  اینترنت رو باز کنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید بخواین به جای این نرم افزار، &lt;a href=&quot;http://codecguide.com/about_real.htm&quot;&gt;Real Alternative&lt;/a&gt; رو استفاده کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- اینترنت اکسپلورر (Internet Explorer)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درسته، نرم افزاری که تقریبا روی همۀ سیستمها وجود داره و خیلی ها هم ازش استفاده می کنن. البته مایکروسافت نسخۀ 7 این نرم افزار رو ارائه داد که خیلی بهتر از نسخۀ 6 بود ولی این نرم افزار هنوز هم مشکلات زیادی داره. اگه باور نمی کنید از یک طراح وب بپرسید که چقدر از وقتش رو صرف این کرده که وبسایتش روی اینترنت اکسپلورر درست دیده بشه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگه هنوز از Firefox استفاده نمی کنید، خوب &lt;a href=&quot;http://getfirefox.com/&quot;&gt;بکنید&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>توطئه...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071223_Conspiracy.../</link>
      <pubDate>Sun, 23 Dec 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071223_Conspiracy.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;فردی ناشناس، در یک عمل بی سابقه ضرر زیادی را به شرکت مخابرات استان خراسان وارد کرد. این فرد که هنوز دلیل این عمل عجیبش معلوم نشده است، شبانه با در دست گرفتن یک اره، کابل تلفن آپارتمان شخص مهمی را از سه قسمت برید. این عمل که به احتمال زیاد با برنامه ریزی گروههای تروریستی و مخالفان صورت گرفته است، از عجیبترین توطئه هایی بود که بر علیه این شخص مهم صورت گرفته است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جالب است بدانید که عمدۀ فعالیتهای این شخص مهم توسط اینترنت و تلفن صورت می گرفته است و این سه روز ضرر بسیار زیادی را به ارگانهای مختلف دولتی خصوصا شرکت مخابرات وارد کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: این شخص مهم که من بودم، در طی این سه روز برای پیشبردن فعالیتهای مهم خود با مشکلات زیادی روبرو شدم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>قوانین وبلاگ نویسی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071218_Blogging%20Rules/</link>
      <pubDate>Tue, 18 Dec 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071218_Blogging%20Rules/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;1- هیچ کس وبلاگ شما رو به خاطر مطالب جالبی که نوشته اید نمی خواند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- اگه ترافیک وبلاگتون پایینه به این دلیله که تازگیا برای کسی کامنت نذاشتین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3- تنها کسی که از خواندن مطالب شما لذت می برد، خودتان هستید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- تنها کسی حداقل یکی از پستهای شما را به طور کامل خوانده است، خودتان هستید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5- اگه تعداد کامنتهای شما زیاد شده به این دلیله که عدۀ زیادی آپ کرده اند و منتظرند تا پست جدیدشان خوانده شود.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;6- اگه مدتیه که از شخص خاصی کامنت نداشته اید، به این دلیله اون شخص مدت زیادیه که آپ نکرده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7- شما نباید به دنبال نوشتن مطالب جالب در وبلاگتان باشید، بلکه بیشتر به نوشتن کامنتهای جالب برای دیگران فکر کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;strong&gt;نتیجه: وبلاگ نویسی، زیر مجموعۀ کامنت نویسی است.&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: من دچار افسردگی وبلاگی شده ام. امیدوارم درک کرده باشین.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>origami</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071214_Origami/</link>
      <pubDate>Fri, 14 Dec 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071214_Origami/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;حتما تا به حال شده که با کاغذ، هواپیما یا کشتی درست کنین. اینها اشکال ساده ای هستند که تقریبا هر بچه ای یاد داره. ولی هیچ می دونستین که چقدر دیگه از این اشکال ساده می شه با یک برگ کاغذ و بدون استفاده از قیچی درست کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اُریگامی، یا هنر تا کردن کاغذ، اولین بار در چین ابداع شد. تنها ابزاری که برای این هنر لازمه، یک برگ کاغذ مربع شکله که طرفینش می تونن رنگهای مختلفی رو داشته باشن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;توی &lt;a href=&quot;http://dev.origami.com/diagram.cfm&quot;&gt;این صفحه&lt;/a&gt;، می تونین لیست تقریبا کاملی رو از این اشکال به همراه نحوۀ ساختشون پیدا کنین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همینطور عکس زیر یک &lt;a href=&quot;http://dev.origami.com/diagram_load.cfm?pdfname=trad_page1.pdf&quot;&gt;درنای کاغذی&lt;/a&gt;ه، که یکی از زیباترین و مشهورترین اشکال سادۀ اریگامی است:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071214_Origami/162070_paper_crane25.jpg&quot; alt=&quot;162070_paper_crane&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071210_.../</link>
      <pubDate>Mon, 10 Dec 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071210_.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;آقای محترم... اکنون که از من ناامید شده اید حداقل بگذارید بگویم که چرا ناامیدتان کردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزها همه چیز را نمی توان به زبان آورد، و شاید برای من هیچ چیز قابل بیان نباشد، نه افکار زیبایی دارم و نه حرف زدن یاد گرفته ام. همیشه سعی کرده ام با خواندن کتابهای مختلف، گوش دادن موسیقی های عمیق و گاهگاهی شعرهایی که اکثراً چیزی از آنها نمی فهمیدم، فکر خود را زیباتر کنم؛ ولی افسوس که آنقدر برای این کتابها و موسیقی ها و شعرها بچه بودم که امروز جز یک سری افکار به هم ریخته و بی نظم، برایم چیزی باقی نمانده است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نه...! من هنوز به آن بلوغی که شما به دنبال آن می گردید نرسیده ام. من چیزی در سابقه ام ندارم جز یک نوجوانیِ کال. دوره ای که تماماً به دنبال تقلید از کسی بودم که افکارش و ذهنیتش سالها فراتر از سن من بود. کسی که خود شما بیش از هر کس دیگر می شناسیدش...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من امروز یک دانشجویم... دانشجویی که در نوجوانی سعی کرد جوانیِ شخص دیگری را تجربه کند و در جوانی نمی داند که چه کسی باشد... چرا که آنقدر در افکار شخص دیگری گم شد که افکار خودش را گم کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای محترم... این روزها من بیشتر به خودم نیاز دارم، تا کلاسهای ریاضی 1 و فیزیک 2 و زبان تخصصی. و من خوب می دانم که شما چقدر دلتان به حال پسری سوخت که می توانست بفهمد، ولی نفهمید... خوب می دانم...! ولی شما هیچ نمی دانید که آن پسر چه شد، وقتی در مقابل حرفهای شما هیچ چیز نبود که بتواند بگوید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آقای محترم... این روزها همه چیز را نمی توان به زبان آورد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خاطرات روسپیان سودازده من</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071128_Memories%20of%20My%20Melancholy%20Whores/</link>
      <pubDate>Wed, 28 Nov 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071128_Memories%20of%20My%20Melancholy%20Whores/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;ای كاش زندگی چیزی نبود كه مثل  رود گل آلود هراكلیت بگذرد، بلكه  فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ میشد.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;       
       - گابریل گارسیا مارکز، خاطرات روسپیان سودازدۀ من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از آنجایی که توی کشور ما پس از اینکه چیزی توقیف می شه، 95% مردم بهش دست پیدا می کنن، من هم پس از توقیف چاپ دوم کتاب &amp;quot;خاطرات دلبرکان غمگین من&amp;quot; نوشتۀ &amp;quot;گابریل گارسیا مارکز&amp;quot;، نسخۀ اینترنتی این کتاب رو با نام &amp;quot;خاطرات روسپیان سودازدۀ من&amp;quot; با ترجمۀ &amp;quot;امیرحسین فطانت&amp;quot; به راحتی به دست آوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باید بگم این کتاب بر خلاف اونچیزی که از عنوانش به نظر می رسه، و همونطور که از نام نویسندش پیداست، یک شاهکاره! پرداخت دقیق به جزئیات، و وصف دقیق روحیات قهرمان داستان، که یک پیرمرد 90 ساله است آدم رو لحظه به لحظه بیشتر به خودش جذب می کنه؛ به طوری که خوندن سه، چهار صفحۀ اول کتاب برای اینکه تو رو متقاعد کنه که تا آخرین صفحۀ این رمان 100 صفحه ای دست از خوندن بر نداری، کافیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071128_Memories%20of%20My%20Melancholy%20Whores/roospain3.jpg&quot; alt=&quot;roospain&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته، باید از وزارت ارشاد عزیز هم که با توقیف کردن این کتاب، هم باعث گسترش اینترنتی کتاب و هم باعث کنجکاوی من برای خوندنش شد، تشکر کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در ضمن... نسخۀ PDF این کتاب رو می تونید از &lt;a href=&quot;http://www.fileden.com/files/2008/8/1/2029958/Marquez%20-%20Khaterate%20Roospiane%20Sodazade.pdf&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; دانلود کنید...!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>کاشکی...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071127_If%20Only.../</link>
      <pubDate>Tue, 27 Nov 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071127_If%20Only.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هر که آمد بار خود را بست و رفت&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما همان بدبخت و خوار و بی نسب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ...؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زین چه حاصل جز فریب و جز فریب...؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باز می گویند که فردایی دگر،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صبر کن تا دیگری پیدا شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نادری پیدا نخواهد شد امید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کاشکی اسکندری پیدا شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این شعر، یکی از اشعاریه که در عین نا امید کننده بودنش، به دل آدم می شینه! هر چند این شعر رو مهدی اخوان ثالث (م. امید) در دوران محمدرضا پهلوی، تحت تاثیر عواقب کودتای 28 مرداد 1332 سرود، اما مثل اینکه این قصه همچنان ادامه داره.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>«یک خطای دیدِ «فرهنگی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071122_A%20Cultural%20Optical%20Illusion/</link>
      <pubDate>Thu, 22 Nov 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071122_A%20Cultural%20Optical%20Illusion/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یک تئوری جالب وجود داره که می گه:&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt;&amp;quot;ادراک شما از آنچه می بینید، می تواند نتیجۀ محیط و فرهنگی باشد که در آن زیسته اید.&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;به تصویر زیر نگاه کنین... چیزی که می بینین تا حد زیادی بستگی به جایی داره که توش زندگی می کنین:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071122_A%20Cultural%20Optical%20Illusion/opticalillusion8.jpg&quot; alt=&quot;optical illusion&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب؟! چی دیدین؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تقریبا همۀ مردم شرق آفریقا، گفتن که اون خانوم داره یه جعبه یا همچین چیزی رو با سرش نگه می داره و این افراد زیر یک درخت نشستن، و غربی ها هم گفتن که اونها توی یک اتاقن و بالای سر اون خانوم هم یک پنجره است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و همینطور:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://dl.p30download.com/font/IranNastaliq_Font-%5Bp30download.com%5D.zip&quot;&gt;این فونت نستعلیق&lt;/a&gt; رو که کاملا استاندارد طراحی شده و به راحتی قابل استفاده است رو از دست ندین.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Only if I could!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071115_Only%20if%20I%20could/</link>
      <pubDate>Thu, 15 Nov 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071115_Only%20if%20I%20could/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;سر قبر شخصي نوشته شده بود : کودک که بودم مي خواستم دنيا را تغيير بدهم وقتي بزرگتر شدم متوجه شدم که دنيا خيلي بزرگ است من بايد کشورم را تغيير بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اينک من در آستانه مرگ هستم مي فهمم که اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- بر گرفته از وبلاگ &lt;a href=&quot;http://www.myfootstep.mihanblog.ir/&quot;&gt;رد پای من&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حاشیه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- شما رو به یک &lt;a href=&quot;http://www.andy-coates.com/blog/wp-content/uploads/2007/05/v-i-r-t-u-a-l-_-b-a.mp3&quot;&gt;آرایشگاه مجازی&lt;/a&gt; با حجم 6.2 مگابایت دعوت می کنم...! فراموش نکنید که برای ورود به این آرایشگاه استفاده از یک هدفون استریو الزامی است.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>To Do List Book!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071113_To%20Do%20List%20Book/</link>
      <pubDate>Tue, 13 Nov 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071113_To%20Do%20List%20Book/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071113_To%20Do%20List%20Book/tdlheader_7406.jpg&quot; alt=&quot;To Do List&quot;&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حتما تا به حال براتون پیش اومده که یک لیست از کارهایی که باید انجام بدین رو برای خودتون درست کنین. کارهایی مثل خریدهای روزانه، تلفنهایی که باید بزنین یا چیزایی که باید راجع بهشون فکر کنین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کسانی که این لیستها رو درست می کنن یه اینکه ممکنه کس دیگری هم لیستشون رو بخونه فکر نمی کنن، به همین دلیل گاهی توی این لیستها چیزای عجیب و بامزه هم پیدا می شه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خانوم &lt;a href=&quot;http://sashacagen.com/bio/&quot;&gt;ساشا کیگن&lt;/a&gt; از 7 سال پیش شروع به جمع آوری این لیسها کرده. این خانوم با شروع یک مجله به نام &amp;quot;To Do List&amp;quot; از همه درخواست کرد که این لیستها رو براش بفرستن. حدود پنج هزار لیست جمع آوری شد و بالاخره یک کتاب به چاپ رسوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی از این لیستها واقعا خوندنی ان... مثلا شخصی &lt;a href=&quot;http://todolistblog.blogspot.com/2007/11/to-do-before-he-dies.html&quot;&gt;کارهایی رو که باید قبل از مرگ انجام بده&lt;/a&gt; رو لیست کرده، یا شخصی لیست &lt;a href=&quot;http://todolistblog.blogspot.com/2006/07/before-getting-pregnant.html&quot;&gt;کارهایی رو که قبل از حامله شدن باید انجام بده&lt;/a&gt; رو نوشته!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ممکنه خرید این کتاب توی ایران مشکل باشه، با این حال حتما یک نگاه به &lt;a href=&quot;http://todolistblog.blogspot.com/&quot;&gt;این وبلاگ&lt;/a&gt; بندازین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همچنین موجود است:&lt;/p&gt;
&lt;div class=&quot;block-embed block-embed-service-youtube&quot;&gt;&lt;iframe type=&quot;text/html&quot; src=&quot;//www.youtube.com/embed/TqZ9eqXTI0M&quot; frameborder=&quot;0&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;390&quot; webkitallowfullscreen mozallowfullscreen allowfullscreen&gt;&lt;/iframe&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی کورکورانه من!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071031_My%20Blindly%20Lived%20Life/</link>
      <pubDate>Wed, 31 Oct 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071031_My%20Blindly%20Lived%20Life/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;همۀ واقعیت اطراف من شامل چیزهایی می شه که می تونم ببینمشون، لمسشون کنم یا بچشمشون. اما نمی دونم این چیزهایی که می بینم آیا واقعا وجود داره یا چشمای من اونها رو به وجود آورده. همه چیز به نظرم عجیب و نا شناخته می رسه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این دنیایی که آدما به نظر خودشون دارن می سازنش واقعا کجاست؟ چرا هیچ کس نمی دونه برای چی سعی داره دنیا رو زیباتر کنه؟ مگه نسلهای بعد از ما به کجا قراره برسن؟ مگه آخر زمان چه خواهد شد؟ اصلا آیا آخری بر این رمان وجود داره؟ چه بسا انسانها منقرض بشن و زمان همچنان ادامه داشته باشه...!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- حتی نمیدونم چرا باید سعی کنم که زنده بمونم...! یا چرا باید خوب زندگی کنم! اگر می گن ثروت فقط به درد این دنیا می خوره اما علمی که تمامش بر مبنای قوانین این دنیاست پس از مرگم به چه کار من مباد؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;------------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن نداریم!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خدا...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071022_God.../</link>
      <pubDate>Mon, 22 Oct 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071022_God.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;هر کدوم از ما توی فکرمون به خدایی ایمان داریم که به نظر خودمون دانای مطلقه... بر اساس منطق انسانی برای کسی که دانای مطلق باشه زندگی کردن بی معنا می شه! منظورم اینه که اگر کسی همه چیز رو بدونه مسلما هیچ رغبتی به زندگی پیدا نمی کنه! و نیز اگر خدا از آینده ی انسان ها با خبر باشه، چه دلیلی برای آفریدن ما داشته؟ اصلا چه دلیلی برای زندگی داشته؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته این منطق منه که اینجوریه! با تمام ارادتی که من نسبت به جناب خدا دارم، این قضیه برای من غیر قابل قبوله!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: خیلی درگیرم این روزها! من رو حلال کنید... ممکنه از فرط خستگی یکی از همین روزها به ملکوت اعلا بپیوندم...!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: در نظر داشتیم که قالب اینجا رو عوض کنیم! نظرات شما صمیمانه مورد قبول حق قرار گیرد!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>سریالهای ناتمام</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071015_Unfinished%20Series/</link>
      <pubDate>Mon, 15 Oct 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20071015_Unfinished%20Series/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;این روزها همۀ سریالها به خوبی و خوشی مشغول تموم شدنند... و ما هم که نشسته ایم و پایان خوش این سریالها رو که همه مون ازش خبر داشتیم، نگاه می کنیم. همۀ مریض ها شفا پیدا کردن، همۀ آدم بدها به راه راست هدایت شدن و همۀ عاشق و معشوقا به هم رسیدن ( عروسیشونم مثل همۀ فیلم ها و سریالهای ایرانی توی یه حیاط بزرگه که یه حوض گنده وسطش داره و چراغونی هم شده)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باشه تا ماه رمضون بعدی و سریال های بعدی و پایان خوششون... و مردمی که دوباره می شینن به نگاه کردن تک تک سریالها و گاهی اشک می ریزن و گاهی ذوق می کنن!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این وسط باز لایحه های عجیب مجلس و طرح های خشونت آمیز نیروی انتظامی و حکم های اعدام و سنگسار  و بازداشتهای پی در پی دانشجوها و اساتید هم فراموش می شه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درسته که دولت خرابکاری زیاد می کنه... ولی بلده که چه جوری سر مردم رو گرم کنه! مگه نه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: در پی آموزش های سریالهای ماه رمضون، دختری گاو صندوق پدرش رو به شیوۀ رز تخلیه کرد و نیز پسری به شیوۀ آقا مصطفی صاحب همسر شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: بودجه واردات بنزین ته کشید!!! دماغ دولت گویا بدجوری سوخته...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: بی خود منتظر نباشین دلیل نبودنم رو بگم! از این خبرا نیست!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>فارسی + عربی؟</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070929_Persian,%20Arabic/</link>
      <pubDate>Sat, 29 Sep 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070929_Persian,%20Arabic/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;من که اصولا با این سریالهای ماه رمضون مشکل دارم، ولی شنیدم که یه بنده خدایی به نام پری خانوم در یه سریالی به نام اغماء، لطف فرموده در مورد زبان فارسی اظهار نظر کرده. تا اینجا مشکلی نداره منتها این نظر ایشون مبنی بر این بوده که زبان اصیل فارسی به مقدار زیادی ناقصه و اگر با زبان عربی مخلوط نشه، اصلا قابل استفاده نیست!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به نظر شما این حرف درسته؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته من در جریان هستم که 30 تا 40 درصد زبان فارسی امروز ما، کلمات عربیه ولی اینکه بدون این کلمات نمی شه کاری از پیش برد یه کم بحث بر انگیزه! نظرتون چیه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;----------------------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: با توجه به اینکه رئیس جمهور آمریکا مدتهاست قصد سفر و سخنرانی در ایران رو داره، منتها روش نمی شه بگه، آقای احمدی نژاد خیال ایشون رو راحت کرد!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: آخرین رئیس جمهوری آمریکا، که به ایران اومد جیمی کارتر بود (سال 1977).&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3:دوستان اگر هنوز وبلاگ ندارین بیاین برین از &lt;a href=&quot;http://www.allaboutolive.com.au/&quot; title=&quot;The Life of Riley&quot;&gt;این خانوم 108 ساله&lt;/a&gt; یاد بگیرین و خجالت بکشین!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4: من با صدای هارد کامپیوتر هیچ مشکلی ندارم... حتی موقعی که داره خیلی خیلی زور می زنه... ولی من نمی دونم آخه این روزا این شکم من آیا روزی 25 بار ویندوز لود می کنه؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>نوستالژیا؟؟؟</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070923_Nostalgia/</link>
      <pubDate>Sun, 23 Sep 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070923_Nostalgia/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اول مهر است این روزها... و ما شدیدا دچار نوستالژیای حاد شده ایم...! منتها این نستالژی ما ربطی به تخته سیاه و کت و شلوار سرمه ای و گچ و ساندویچ های کالباس نداره، نوستالژیِ چیزایی که هیچ وقت نداشتیمه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثلا من همیشه دوست داشتم با این اتوبوسای زرد که روش نوشته School Bus برم مدرسه...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا مثلا دوست داشتم توی کتاب ادیبیاتم 4 تا شعر از شاملو و دو تا داستان از هدایت می بود که با دبیر ادبیاتمون روشون بحث کنیم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یا دوست داشتم روی نیمکت بغل دستیم عوض دو تا هیکل گندۀ ریشو، دو تا دختر می بود... (چیه خوب...؟ دوست داشتم دیگه)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کنیم که گذشت اون زمان و دست زمانه ما را بدین نقطه که هستیم پرت کرد، که از بخت بد ما گویا نشونه گیریش هم اندکی بد بود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;----&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن 1: ما شدیدا نمی دانیم اگر این خدا ما را با خوردن یه کوفتی از بهشت شوتمون کرد، الان ما چه کوفتی بخوریم که از زمین شوتمون کنه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن 2: زندگی بدون موبایل چقدر سخته...؟! خدا انشالله موبایل های همه تون رو توقیف کنه تا من رو درک کنین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: چرا اینقدر آلمانی سخته؟ یکی یه راهکار بده من می خوام آلمانی یاد بگیرم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>ترس...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070921_Fear.../</link>
      <pubDate>Fri, 21 Sep 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070921_Fear.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یادم میاد بچه که بودم، از اینکه از یه چیزایی نمی ترسم احساس غرور می کردم...! به همه جا سرک می کشیدم و هر چیزی رو امتحان می کردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این روزا وقتی رو لبۀ بالکن راه می رم... یا وقتی با سرعت 140 کیلومتر بر ساعت تو وکیل آباد ویراژ می دم... یا وقتی کنار پنجرۀ خونۀ مامان بزرگم که طبقۀ دهمه می شینم...، فکر می کنم یه چیزی کم دارم... فکر می کنم که یه چیزی باید مانع از این کارا بشه...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینه که احساس می کنم گاهی ترس لازمه که به آدم بفهمونه هنوز زنده است...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: ولی من از شکنجه می ترسم... از مرگ با شکنجه نفرت دارم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: یک شنبه اول مهر می باشد...! تابستون خوب بود!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: من همچنان از پاییز متنفرم... بچه که بودم دلیلش رو گفته بودم...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>میهمانی خدا...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070916_The%20God%27s%20Party/</link>
      <pubDate>Sun, 16 Sep 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070916_The%20God%27s%20Party/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;ماه رمضان شروع شد...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت کاری اداره جات تغییر کرده... از ساعت 8:15 می رن سر کار تا ساعت 9 دورۀ قرآن دارن. ساعت 11:30 می رن نماز جماعت و تا ساعت 12:15 می شینن به دعا و نیایش و جمع آوری ثواب. ساعت 2 هم که تعطیل می شن. مشکلات مملکت رو هم که تو ماه رمضان خود خدا میاد حل می کنه. دمش گرم واقعا... ماه مهمانی خداست دیگه... خدا هم که خیلی مهمان دوسته!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی ما هم که مختل شده اساسی... از صبح تا غروب باید له له بزنیم و برای یه لیوان چایی کلی ژانگولر بازی در بیاریم! نهارم که اصلا فکرشو نکن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برنامه های تلویزیون هم که از همیشه دیدنی تر شده...! روزی 12 ساعت قرآن، روزه، دعا و انواع و اقسام مراسم مذهبی پخش می شه و بقیه اش هم سریال هایی با مضامین کاملا مذهبی... به جان خودم اگه خود خدا هم می خواست تو ایران تلویزیون نگاه کنه حالش به هم می خورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: من واقعا از این حجاب برتر حالم به هم می خوره... اصلا هم از این زنای چادری خوشم نمیاد... اونوقت مامانم &amp;quot;نذر&amp;quot; کرده که تمام ماه رمضان رو چادر بپوشه! توجه کردین که چی شد؟!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: یکی از خانوم های محترم و محجبه که مامور امر به معروف و نهی از منکر در نمایشگاه بین المللی بوده، لطف کرده به یک خانوم فحش داده. این خانوم هم عصبانی شده و یه تو گوشی به این خانوم محجبه تقدیم کرده. این خانوم محجبه هم کم نیاورده و با لگد کوبونده تو شکم طرف مقابل...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: در واقع اون خانوم بد حجاب بر حسب اتفاق 4 ماهه حامله بودن و در همان لحظه بچه شون سقط شده و خونریزی می کنند و به بیمارستان منتقل می شوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4: پس از شکایت، اون خانوم محکوم به پرداخت دیه برای &amp;quot;توگوشی زدن&amp;quot; می شن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن5: قرار بود توی گلبهار یه مسابقۀ دوچرخه سواری &amp;quot;برای کودکان زیر 7 سال&amp;quot; برگزار بشه...! نذاشتن دخترا توی مسابقه شرکت کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن6: من رسما داره حالم به هم می خوره... می فهمین که چی می گم؟!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>در آینه…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070911_Inside%20The%20Mirror/</link>
      <pubDate>Tue, 11 Sep 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070911_Inside%20The%20Mirror/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;قضیه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و انسان با نخستين درد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بودکه به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;- &lt;a href=&quot;http://www.shamlou.org/&quot;&gt;احمد شاملو&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نتیجه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;کوه با آخرین سنگ‌ها تمام مي‌شود&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و انسان با آخرین درد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من با آخرین نگاه ِ تو تمام شدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;—–&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: انتخابات واحداتمان را انجام دادیم و خیالاتمان راحت شد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: دوران مجردی بسیار شیرین می نماید، فقط اولش کمی سخت بود. من فعلا تمام شده ام… تا ببینم با نخستین نگاه چه کسی آغاز بشم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>ای زندگی...</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070829_Oh,%20Life.../</link>
      <pubDate>Wed, 29  Aug 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070829_Oh,%20Life.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یه حسن زندگی اینه که هر چی بخوای می تونی توش بخندی... نه به جوکها و اس ام اس های خنده دار... به تک تک جکها و اس ام اس های بی مزه، به دردسرهای همیشگی، به بحث و جدل های روزمره، به کارهای تکراری ای که باید هر روز انجام بدی و خودتم نمی دونی چرا! اصلا به خود زندگی کردن... زندگی ای که با هزار تا بدبختی داری می سازیش و از آخرشم نمی دونی برای چی...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه عده فکر می کنن زیباترین جنبۀ زندگی توانایی عاشق شدنه... تمام زندگیشونو برای عشق می ذارن و می میرن...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه عده فکر می کنن که زیبایی زندگی توی کسب علمه و ز گهواره تا گور دانش می جوین...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه عده فکر می کنن زندگی پر از زیبایی های نهفته است که باید کشف بشه و عمرشون رو می ذارن برای هنر...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یه عده فکر می کنن زندگی امتحان خداست و این زندگی چیزی نیست جز تلاش انسان برای اون دنیا... اینا هم تمام عمر نماز می خونن و روزه می گیرن و دعا می کنن...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی من به همه شون می خندم و زندگی می کنم...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-----&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: دوستان هی نیاین کامنت بزارین که چرا آپ نمی کنی، بابا نوشتن حس می خواد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: می بینم که باز داره وقت انتخاب واحد فرا می رسه و تابستون هم کم کم هوتوتو... کی می کنه اینقدر تغییر رو!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: چه معنی می ده بعد اینکه سه هزار تا اس ام اس برات می زنم، یه دونه اس ام اس می دی که ممنون از بابت اس ام اسا؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4: من آخرش نفهمیدم که پ.ن باید به متن اصلی ربط داشته باشه یا نه؟ دوستان کمک کنند خواهشاً!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>رفتیم سفر</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070822_Went%20to%20a%20Journey/</link>
      <pubDate>Wed, 22  Aug 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070822_Went%20to%20a%20Journey/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;برای من که همیشه توی هوای آلوده و خشک مشهد ول می گردم، یه مسافرت چند روزه به شمال می تونه حالات مختلفی رو به دنبال داشته باشه. نشسته بودم لب ساحل (مثلما کثیف و) شنی بابلسر و به دریای پر تلاطم فکر می کردم. برای بومی های اون منطقه تلاشهای بی پایان دریا دیگه عادی شده ولی برای من غیر قابل تحمله...! این که همیشه موجهای دریا به سمت خشکی میان. مگه تو خشکی چه خبره که دریا می خواد بیاد تو خشکی؟ به خدا دو ساعت نشسته بودم کنار ساحل داشتم به همین اراجیف فکر می کردم. بی کاریه دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی یه چیزی خیلی حال داد. خوندن شعر &amp;quot;دختران دریا&amp;quot;ی شاملو (از کتاب آهنگهای فراموش شده، انتشارات مروارید) کنار دریا...! پیشنهاد می کنم حالا کنار حوضم شده، این شعر رو بخونید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن الف: ابوی گرامی هم از دست کارای من کفرش در اومده... یه مدت بود هر کار دلم می خواست می کردم حالا قرار شده از این به بعد آب خوردنم رو هم با ایشان هماهنگ کنم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن ب: همه تان را کنار ساحل دعا کردیم... چی بگم خوب؟؟؟! سوغاتی که نمی خواین. می خواین؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن ج: این بیت از محسن نامجو رو در نظر بگیرین:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_&amp;quot;اینکه زاده ی آسیایـــی رو می گن جـبر جغرافیـــایی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینکه لنگ در هوایی صبحونه ات شده سیگار و چایـی&amp;quot;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;_یه مدت با مصرع اولش همدردی می کردم، حالا با مصرع دومش...! نمی دونم بعدش می خواد چی بشه.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خدایا اومدیم...!!!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070808_We%27re%20Almost%20There,%20God/</link>
      <pubDate>Wed, 08  Aug 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070808_We%27re%20Almost%20There,%20God/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;من باورم نمی شه... واقعا می بینید چه جوری داریم روز به روز به دست یابی تمام رویاهامون نزدیک تر می شیم؟ تازه می دونید که همه اینها رو باید مدیون انقلاب اسلامی، و به خصوص آقای دکتـــــر احمدی نژاد باشیم. چه جسارتی داره این مرد. تمام این روزنامه های منحرف و غرب زده رو محو کرد. اصلا معنی نمی ده مردم بیان بجای خوندن رسالۀ علمای اسلامی، این روزنامه ها رو بخونن. اســتغفــــــرالـــــله...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته علما بر سر دلیل توقیف شرق شک دارن. بعضیا می گن &lt;a href=&quot;http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-05-14/382.htm#14769&quot;&gt;اینه&lt;/a&gt;... بعضیا می گن &lt;a href=&quot;http://nostalgic.blogfa.com/post-57.aspx&quot;&gt;این یکیه&lt;/a&gt;. بعضیا هم می گن هیچ کدوم نیست، &lt;a href=&quot;http://www.voanews.com/persian/2007-08-07-voa12.cfm&quot;&gt;اینه&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الاینک* مرتبط:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.baztab.com/news/47812.php&quot;&gt;بازتاب&lt;/a&gt; ، &lt;a href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/08/070806_ka-shargh.shtml&quot;&gt;بی بی سی&lt;/a&gt; ، &lt;a href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8605150199&quot;&gt;فارس نیوز&lt;/a&gt; ، &lt;a href=&quot;http://www.autnews.info/archives/1386,05,0004387&quot;&gt;خبرنامه امیرکبیر&lt;/a&gt; ، &lt;a href=&quot;http://www.voanews.com/persian/2007-08-06-voa6.cfm&quot;&gt;صدای آمریکا&lt;/a&gt; ...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://www.osyan.net/2007/08/post_1007.php&quot;&gt;اینم&lt;/a&gt; نوشتۀ جالب نیما اکبرپور...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و اما دیگر الطاف دولت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دونستین دوچرخه سواری و اسکیت توسط زنان تو اصفهان ممنوع شده؟ خوب پس &lt;a href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/08/070807_ka-cycle-women.shtml&quot;&gt;بدونید&lt;/a&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بنزین که تا پنج سال دیگه سهمیه بندیه، دولت هم با عرضۀ بنزین آزاد مخالفه، گازوئیل هم که داره به سرنوشت بنزین دچار می شه. &lt;a href=&quot;http://www.bbc.co.uk/persian/business/story/2007/08/070807_ka-petrol.shtml&quot;&gt;اینجا&lt;/a&gt; نوشته به جان خودم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;*: جمع لینک (چقدر خنگین شما)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;--------&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: من نمی دونم دارم این وبلاگ رو رسما برای &lt;a href=&quot;http://elhamahooi.blogfa.com/&quot;&gt;الهام&lt;/a&gt; می نویسم، یا بقیه هم میان می بینن و کامنت نمی ذارن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: یه چیز دیگه رو هم نمی دونم، چه معنی می ده دو نفر بعد 20 سال زندگی با سه تا بچه از هم جدا بشن؟ به شما چه ربطی داره که کدوم دو نفر.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: &lt;a href=&quot;http://harfehesaaby.blogspot.com/2007/08/blog-post.html&quot;&gt;این&lt;/a&gt; پیشنهاد جالب زد فیلتر رو بخونید جون من.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن4: خیلی لوس شدم. نه؟ (اگه &lt;a href=&quot;http://elhamahooi.blogfa.com/&quot;&gt;الهام&lt;/a&gt; بود می نوشت غلط کردین بگین آره... ولی من که الهام نیستم)&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>مرد جان به لب رسیده را چه نامند...!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070804_Mard%20E%20Jaan%20Be%20Lab%20Resideh/</link>
      <pubDate>Sat, 04  Aug 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070804_Mard%20E%20Jaan%20Be%20Lab%20Resideh/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;رفتیم به کنسرتی فوق العاده و نشستیم با پنجاه، شصت نفر دیگه ای که برای دیدن این اعجوبه اومده بودن. هیجان انگیز بود، گوش دادن به موسیقی ای که 90% مردم یا نمی شناسنش یا باهاش مخالفن. موسیقی ای به دور از تمام کلیشه ها و عادت های موسیقیایی معمول...! معجون بی نظیری از نوازندگی و خوانندگی...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باورم نمی شه چطور یک نفر فقط با یک ساز معمولی، در کنسرتی بدون برنامه ریزی قبلی، همۀ حاضرین رو به وجد آورد. فقط می تونم بگم فوق العاده بود... دمت گرم آقای محسن نامجو...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: تازه دارم می فهمم هنر به چی می گن و ما چی بر سرش آوردیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: دوستانی که هنو من و به خاطر اون غیبت من رو نبخشیدن، در اطلاع باشن که مهلتشون رو به پایانه، هر چه سریعتر اقدام کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: به تمامی استفاده کنندگان از سرویس های مرحوم پرشین بلاگ، و اخیرا مرحوم بلاگرد، تسلیت پرت می کنیم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>untitled</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070728_Untitled/</link>
      <pubDate>Sat, 28 Jul 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070728_Untitled/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;تمام روز داشتم به این فکر می کردم که اگه یه راهی وجود داشته باشه و تو بدونی که با پا گذاشتن به این راه، 50 درصد احتمال داره که به جایی برسی که نه درد هست، نه دلیلی برای درد، نه پیری هست، و نه پایانی بر پیری، و نه زندان، و نه رنج و غم...! اما امکان برگشتن از این راه وجود نداره. آیا حاضر می شم پامو توی اون راه بذارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;***&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیا مرگ می تونه همون راه باشه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;-----&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: من رو بخاطر این مدتی که نبودم ببخشین... جدا عذرخواهم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن 2: خداییش افسردگی تو این پستم موج می زنه نه؟ شرمنده دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>SOOOSK!!!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070718_Cockroachs/</link>
      <pubDate>Wed, 18 Jul 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070718_Cockroachs/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;این سوسکا رو دیدین وقتی با دمپایی لهشون می کنن چی شکلی می شن، اگه ندیدین من اینجا براتون توضیح می دم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اگر کلش کنده نشده باشه، قطعا تمام محتویاتش به کف مربوطه چسبیده؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;احتمالا 2 یا 3 تا از پاهاش کاملا کنده شدن و بقیه شون هم در شرف کنده شدنند؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در حالتی بسیار مشمئزکننده، برخی قسمتها به کف مربوطه متصل بوده و بقیۀ قسمتها همچنان در هوا می پلکند؛&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالات فوق بسته به انواع مختلف دمپایی ها و شرایط مختلف متفاوتند، در مواردی سوسک به ته دمپایی می چسبد و در مواردی دیگر دمپایی به ته سوسک می چسبد. در حالتی خاص سوسک و دمپایی از هم جدا می شوند و سوسک به کف مورد نظر می چسبد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بگذریم… حالش رو ندارم بقیۀ موارد رو توضیح بدم، اگه واقعا مشتاقید بگین تا بعدا ادامۀ مطلب رو بگم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همۀ اینا رو گفتم برای اینکه بگم من الان از نظر روحی دقیقا شبیه یکی از اون سوسکام… اخیرا یک نفر لطف فرمودن و با دمپایی مبارکشون من رو مفتخر کردن. حداقل نکرد با حشره کش اقدام کنه نامرد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن1: رنگ فونت رو عوض کردم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن2: ایمیلم رو با این reCAPTCHA ها قاطی کردم گذاشتم توی profile (اگه اطلاعات بیشتر راجع به reCAPTCHA خواستین همونجا می تونین دنبالش بگردین)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن3: یه &lt;a href=&quot;http://for-against.blogspot.com&quot;&gt;وبلاگ دیگه&lt;/a&gt; راه انداختیدم…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خواجه ربیع</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070716_Khajeh%20Rabie/</link>
      <pubDate>Mon, 16 Jul 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070716_Khajeh%20Rabie/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;ساعت 9:15 صبح در خیابان:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مردی خوش رو با ظاهری مناسب: آقا ببخشید، از اینجا تا خواجه ربیع خیلی راهه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: آره خوب... راه زیاده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد: خیلی می بخشید، دو تا بلیط به من می دید؟ کارم گیره...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من: بلیط ندارم، این صد تومانی رو بگیرید کارتون راه بیفته... (صد تومان بهش میدم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد: آقا خیلی ممنون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان روز، ساعت 6:30 بعد از ظهر، یک کم اون ورتر از همان خیابان:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همان مرد: آقا ببخشید، از اینجا تا خواجه ربیع خیلی راهه؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من (با چشم غره): بعله.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مرد: آها... خیلی ممنون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: واقعاً رنگ فونت بده؟ کوچیکه؟ اگه مشکلی چیزی هست بگید.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>The Girl Next Door</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070712_The%20Girl%20Next%20Door/</link>
      <pubDate>Thu, 12 Jul 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070712_The%20Girl%20Next%20Door/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;من باید چیزی را به دختر همسایه بگویم... آخر فکر می کنم احتمالا او نمی داند. نه به خاطر اینکه او نمی فهمد، شاید به خاطر اینکه تا به حال کسی به او نگفته است. در هر حال من حتما باید در این باره با او صحبت کنم. آخر می دانید چیست؟ او دختر زیبایی است، و خوش برخورد است، و خوب هم صحبت می کند، و چیزهای زیادی را می داند. اما خوب حتما این یک مساله را نمی داند. من می خواهم به او بگویم. نه برای اینکه اطلاعاتم رو به رخش بکشم یا قصد بدی داشته باشم، چون به نظرم  سخت است که هر بار چند ساعت پشت پنجره بایستد و با صدای بلند با من صحبت کند. شاید هم کمی زشت است.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آری. من باید حتما به او بگویم که این روزها همه با هم تلفنی صحبت می کنند.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>افتخار تاریخی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070709_Historical%20Honor/</link>
      <pubDate>Mon, 09 Jul 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070709_Historical%20Honor/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;از این آدمایی که سعی می کنن با یادآوری تاریخ ایران، مثلا به ایرانی بودنشون افتخار کنن اصلا خوشم نمی یاد، اونم تاریخی که معلوم نیست چقدرش راسته و چقدرش دروغ!!! آخه یکی نیست به اینا بگه که، کوروش کبیر و نادر شاه و آقا محمد خان چه ربطی به الان داره… آخه کشوری که از اوج قدرت به ته ذلت کشیده شده*، افتخار داره…؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بابا جان، این همه چیز هست که برین بهش افتخار کنین!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;* اگه هنوز به تهش نرسیده دیگه چیزی نمونده صبور باشین، به اونجاش هم می رسیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: پ.ن نداریم! گول خوردین…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>چند قدم تا خدا…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070705_A%20Few%20Steps%20to%20God/</link>
      <pubDate>Thu, 05 Jul 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070705_A%20Few%20Steps%20to%20God/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اول: طرح مبارزه با بد حجابی به خوبی و خوشی صورت گرفت و نیروی انتظامی همۀ این دشمنان کافر اسلام  رو شکست داد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوم: مبارزه با اراذل و اوباش هم به شکلی معقول، منطقی و کاملا متناسب صورت گرفت و همه خوشحالند…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سوم: انرژی هسته ای حق مسلم ما شد*…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چهارم: ما پوز آمریکای جنایتکار بی تربیت نفهم بد رو زدیم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پنجم: بنزین سهمیه بندی شد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر: روزنامۀ بی فرهنگ “هم میهن” توقیف شد…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستان کم کم همۀ مشکلات بشریت حل می شه…  ما از همینجا به سمت تمام دست اندر کاران مملکت وزین خودمان تشکر شوت می کنیم، و درخواست های بعدی خودمان را به شرح زیر اعلام می داریم:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;1- مبارزه با انواع و اقسام کافرینی که در معابر عمومی اقدام به راه رفتن بر علیه اسلام می کنند (بر خلاف جهت قبله حرکت می کنند)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;2- قطع دستهایی که با ترویج فرهنگ غرب، قصد ایجاد تشویش در اذهان عمومی را داشته اند (از بیخ)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;3-مبارزه با مادرانی که برای فرزندانشان چون شمع می سوخته اند و گازسوز کردن آنها (به مناسبت روز مادر)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;4- مبارزه با مصرف بی رویه که کار خیلی بدیه…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;5- سهمیه بندی انواع افکار، تخیلات، آرزوها و ابداعات کافرینی که با مصرف بی رویۀ اینها از اسلام به دور مانده اند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;6- مبارزه با مرگ مهستی*…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;7- مبارزه با خدای جنایت کار به دلیل اقدام به جلب توجه پشت کنکوریها در ایام نزدیک به کنکور…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ان شاالله به لطف خدای جنایت کار و با استعانت از درگاه او، تمام مشکلات بشریت یکی پس از دیگری منفجر می شه و با انفجار هر یک از این مشکلات دری از درهای درگاه اللهی به روی ما انسانهای مومن و درستکار باز خواهد شد…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن بی ربط: ضمن عرض تولدم مبارک (هر چند دیروز بود)، از تمامی دوستان و آشنایانی که با تماسهای تلفنی و نیز حضوری این واقعه رو تبریک گفتن، تشکر می نماییم…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>آنها…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070703_Them.../</link>
      <pubDate>Tue, 03 Jul 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070703_Them.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;یکی دو هفته پیش، دوستی چیزی راجع به پیرها و مسن تر ها گفت که من روز به روز یبشتر بهش اعتقاد پیدا می کنم. در واقع درک یک فرد مسن با توجه به اون گفته خیلی راحت تر به نظر میرسه…! خودتون می تونید امتحان کنید:&lt;/p&gt;
&lt;blockquote&gt;
&lt;p&gt;فرق بچه ها با پیرا اینه که بچه ها قبول می کنن که بچه ان، ولی پیرا قبول نمی کنن که بچه ان.&lt;/p&gt;
&lt;/blockquote&gt;
&lt;p&gt;توضیح بیشتر نمی دم. حتی اگه باهاش مخالفین به یک بار امتحان کردنش می ارزه…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>فضولینگ!!!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070612_Curiosity/</link>
      <pubDate>Tue, 12 Jun 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070612_Curiosity/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اگر در مغزم یک دستگاه فضول یاب داشتم که با دیدن فضول بوق بوق می کرد… احتمالاً وقتی کنار دخترخاله و دختر داییم می نشستم، سرم منفجر می شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دوستان اگر راهکاری برای مقابله با این دو بشر دارند، به صندوق پستی ما ارسال کنند. بدیهی است به بهترین راهکار یک فقره بوس قندی اهدا می شود.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>پدیدۀ سال</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070605_The%20Figure%20of%20the%20Year/</link>
      <pubDate>Tue, 05 Jun 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070605_The%20Figure%20of%20the%20Year/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;این روزا همش اون تیکه از آهنگ گوگوش تو فکرم میاد که می گه:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“همه اش بحث و جدل بود، سر پیام شاملو”&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;منتها اینجوری:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه اش بحث و جدله، سر پیام “&lt;a href=&quot;http://www.namjoomusic.com/&quot;&gt;نامجو&lt;/a&gt;“&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>هنر را بگذار بر در کوزه…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070602_Art%20is%20not%20the%20Way.../</link>
      <pubDate>Sat, 02 Jun 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070602_Art%20is%20not%20the%20Way.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;امروز داشتم فکر می کردم که چقدر مامانم راست می گفت که با موسیقی و نقاشی و نویسندگی به جایی نمی شه رسید… اصلا هنرمند شدن تو این مملکت یه جور حماقته، یعنی آدم باید از خیلی چیزا بگذره و خیلی چیزا رو قبول کنه اگه بخواد هنر مند شه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آدم باید به همون درس و مشقش برسه، در همون حین دنبال کار و پول هم باشه، دور تفریح و سرگرمی رو هم خط بکشه… اونوقت شاید بتونه در سن 47 سالگی شرایط ازدواج کردن رو پیدا کنه (یعنی خونه و ماشین و …) در اون زمان اگه آدم عاقلی باشه و بچه دار نشه که هیچی اما اگه بچه دار شه بچه هاش هم شرایط خودش رو در آینده خواهند داشت…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;راه دوم  هم اینه که تمام زورش رو بزنه و از ایران با هزار بدبختی خارج بشه و باز هم در همون سن 47 سالگی شاید شرایط ازدواج رو پیدا کنه، اونوقت ممکنه اگر بچه دار بشه، بچه اش بتونه توی اون کشور به هنر هم بپردازه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا کدوم راه بهتره؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>زندگی یعنی Money…!</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070523_Life%20is%20Money.../</link>
      <pubDate>Wed, 23 May 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070523_Life%20is%20Money.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;زندگی سختی شده… والله ما سن شما که بودیم اگه 1000 تومن حقوق می گرفتیم، 6 تا جفتک می زدیم میومدیم هر چی دلمون می خواست می خریدیم، 2 تا و نصفی خانواده رو اداره می کردیم همه هم از دستمون راضی بودن. حالا ما با 1000 تومن از خونه تا سر کوچه هم نمی شه بریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سخنان بالا از فرمایشات مادربزرگ گرامی بود. ولی خداییش امروز یکی التماس می کرد ازش واکس بخرم. اگه گفتین واکسه چند بود؟ 2000 تومن ناقابل به جان خودم. بنزین هم که کارتی شده و  تاکسیا هم که معلوم نیست، یکی هزار تومن می گیره یکی دو هزار و پونصد تومن. دیگه چند روز دیگه اگه رفتین سوپری یک کیلو تخم مرغ بخرین گفت 8900 تومن تعجب نکنید.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>داره از ابر سیاه خون می چکه</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070521_It%27s%20Raining%20Blood/</link>
      <pubDate>Mon, 21 May 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070521_It%27s%20Raining%20Blood/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اینجا... انگار همین جا همه چیز توی مغزم اتفاق افتاده...! صورت خون آلود دختر... افسرهای نیروی انتظامی... مردم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;صندلی را کنار می کشم و از صفحه مانیتور دور می شوم...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ای کاش از صفحه زندگی مردم این کشور دور می شدم. روزها می گذرد و من مدتهاست با شرم ملیتم را بیان می کنم. نام ایران را که می شنوم تمام خاطرات زنندۀ این سالها مرا به اوج تنفر می رسانند. اوج تنفر جاییست که مردم هیچ اعتراضی به این بازی خونین نمی کنند. اوج تنفر جاییست که به دست ماموران امنیت چکه چکه خون از چهره ای بی گناه می ریزد و هیچ کس جرئت حرف زدن به خودش نمی دهد. اوج تنفر جاییست که عده ای هر روز عقده های چند ساله شان را با باطوم به سر مردمان می کوبند. اوج تنفر همان جاییست که نشسته ایم. همان جایی که زندگی می کنیم یا شاید محکوم به زندگی کردنیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چه کسی جرئت دارد به این عکس ها نگاه کند؟ چه کسی جرئت دارد فقط چند ثانیه به آنها خیره شود؟ شما را شرم نمی شود؟ من که نتوانستم. و این روزها عکس های زیادی را نمی توان دید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من هم خسته شده ام مثل همۀ شما:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://8v8.blogspot.com/2007/05/blog-post_21.html&quot;&gt;یلدا&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.hamegi.blogfa.com/post-176.aspx&quot;&gt;میترا خلعتبری&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.masihalinejad.blogfa.com/post-33.aspx&quot;&gt;مسیح علی نژاد&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://weblog.parastood.ir/archives/004648.php&quot;&gt;پرستو دوکوهکی&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://west.blogfa.com/post-331.aspx&quot;&gt;سعید پور حیدر&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.maryamshab.blogfa.com/post-203.aspx&quot;&gt;مریم شبانی&lt;/a&gt;، &lt;a href=&quot;http://www.emrooz76.blogfa.com/post-17.aspx&quot;&gt;قم امروز&lt;/a&gt; و خیلی های دیگر که نوشتند...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>سرطان…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070515_Cancer/</link>
      <pubDate>Tue, 15 May 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070515_Cancer/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;نمی دونم این غده ای که توی بدن آدم شروع به رشد می کنه چه حکمتی داره… آدم رو می خوره و می کشه. وقتی کشت، خودش هم می میره. . دقیقا مثل دولت مردای ایران می مونه. حرف حساب حالیش نمی شه، یه ذره سیاست هم نداره. اونوقت آدم میاد خودش رو با قرص و دوا و شیمی درمانی و کوفت و زهرمار کچل می کنه که بیا خوب شو، اونم مثل مرد روی حرفش واستاده که آقا من باید تو رو بکشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;زندگی خیلی هم منطقی نیست… این رو باید پذیرفت دیگه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;——&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: این روزا همسایۀ ما همیشه یه کلاه روی سرش می زاره و اینور اونور می ره.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>بعثت روزیست که…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070509_Besat%20is%20a%20Day%20in%20Which.../</link>
      <pubDate>Wed, 09 May 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070509_Besat%20is%20a%20Day%20in%20Which.../</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;استاد زبان:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“Valentine is a day when American people give cards to the ones they love”&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“Halloween is a day when American people wear different costumes”&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“Besat is a day when Iranian People…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بچه ها ایرانیا تو روز بعثت چه کار می کنند؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از بچه ها:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;“Sleep.”&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;—–&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: اینم از فعالیتهای شاد ایرانی ها در روزهای عید…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>نمایشگاه کتاب تهران</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070507_Tehran%20Book%20Fair/</link>
      <pubDate>Mon, 07 May 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070507_Tehran%20Book%20Fair/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;امسال هم نمایشگاه کتاب در تهران برپاشده و من هم از توی تلویزیون یه عالمه نگاش کردم… بسیاری از دوستان به خاطر اینکه نمی تونم به نمایشگاه بیام تبریک گفتن و اظهار داشتن نرفتن به نمایشگاه بسی راحت تر از رفتن به آن جاست. به نشریات هم که لطف کردن و اصلا نمایشگاه نشریات رو معلوم نیست چی کارش کردن. من که اگر تهران بودم عمراً نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم و از نمایشگاه باز دید نکنم ولی در این حالت آدم وجدانش راحته، هر وقت موقع نمایشگاه کتاب مشهد شد اونوقت می رم کتاب می خرم… به تهرانی ها پیشنهاد می کنم برای اینکه اعصابتون خورد نشه چند روز رو به مسافرت برین تا فکر رفتن به نمایشگاه به سرتون نزنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پیشنهاد &lt;a href=&quot;http://surrealist.blogfa.com/post-51.aspx&quot;&gt;سورئالیت&lt;/a&gt; هم خوبه…&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>جهل مرکب</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070506_I%20Know%20that%20I%20Know%20Nothing/</link>
      <pubDate>Sun, 06 May 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070506_I%20Know%20that%20I%20Know%20Nothing/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;امروز یه بنده خدایی کنار من نشسته بود و هر چند دقیقه یه لغت انگلیسی می گفت و از من معنیشو می خواست…! از آخر که همۀ معنیاشو گرفت خیلی جدی گفت: “آقا شما این همه زبان خوندیدن… این همه وقت گذاشتین… اصلاً ارزششو داشت؟!!”&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و سرشار از اعتماد به نفس راهش رو کشید و رفت… حتی فرصت نداد جوابشو بگیره… انگار انقدر از حرفش و جواب من مطمئن بود که نیازی به گرفتن جواب نمی دید…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه بندۀ خدا… اگه یه کاری رو نکردی چرا می خوای ثابت کنی بقیه که کردن، اشتباه کردن؟… من کارم اشتباه بوده که زبان کار کردم یا تو که نکردی…؟&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;---&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: می گن یه بار گربه دنبال خونوادۀ موشها می کنه… موشها فرار می کنن و توی لونه قایم می شن اما گربه دست بردار نبوده و پشت در کشیک می داده… آخر سر بابای موشها شاکی می شه و می ره دم در و واق واق سگ در میاره و گربه فرار می کنه. بعد هم میاد خونه به پسرش می گه: “پسرم… اینه مزایای یاد گیری زبانهای دیگه”&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>یک &quot;تو&quot;ی خیلی عجیب</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070505_A%20Very%20Strange%20You/</link>
      <pubDate>Sat, 05 May 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070505_A%20Very%20Strange%20You/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;اونقدر خوشحال شدم که بقیه رو فراموش کردم. من که هیچ وقت این چیزا یادم نمی مونه ولی فکر می کنم یک ماهی می شد ندیده بودمت و با اینکه ظاهرم خیلی رو به راه نبود به دیدنت اومدم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوب که فکر می کنم می بینم اونقدرا هم ظاهر مهم نبود، خیلی وقت بود مزۀ رودررو بودن با تو رو نچشیده بودم و این رودررو بودن رو می شد بدون ظاهر زیبا هم چشید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید از دنیا و فلسفۀ دست نیافتنیِ بودن حرف می زدیم… بحثی که خیلی برام لذت بخشه… دفاع تو از دین و من از منطق…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید از از اخبار و سیاست حرف می زدیم… از نابسامانی اوضاع وطنی که دیگه مدتهاست ناامیدمون کرده…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید با هم از گذشته حرف می زدیم… راهروهای تاریک خاطراتمون رو یکی یکی قدم می زدیم و می خندیدیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید صادقانه از اشتباهاتمون حرف می زدیم… از کوتاهیا و گاهگاهی فراموشکاریامون… و در آخر همۀ اشتباهاتمون رو فراموش می کردیم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و شاید همه چیز رو فراموش می کردیم و سایۀ گناهانمون رو روی دیوار عشق پر رنگتر می کردیم و لذت می بردیم… چند گناه کوچک!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما هیچ کدوم از این کارا رو نکردیم… ما فقط همدیگه رو دیدیم…!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و من هنور هم منتظرم…&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;——&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ.ن: راستی راستی عجیب شدیا…!!!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>بدحجابی در حرارت</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070429_Bad%20Hijabi%20in%20the%20Summer/</link>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070429_Bad%20Hijabi%20in%20the%20Summer/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;طرح مبارزه با بد حجابی مثل هر سال با شروع فصل گرما بر پا می شود...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 81: پاترولها و مینی بوس ها در خیابانها با هدف پر شدن از بدحجابها... رفتار زننده ی اکثر مامورین...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 82: طرح اجرا می شود، بدون اطلاع رسانی و بدون پاسخگویی...!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 83: افراط... افراط... افراط...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 84: تکرار طرحها...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 85: آغاز فرهنگ سازی... نمایشگاهها و لباسهای اسلامی و تبلیعات...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سال 86: تکرار... تکرار...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این تکرارها ادامه دارند... نیروی انتظامی هر بهار به یاد می آورد و هر پاییز فراموش می کند...و آیا این برخوردها کارشناسانه و درست است؟؟؟ آیا تاثیر گذار است یا باز هم مثل همه این سالها باید پس از چند سال به اشتباه خود پی ببریم و سعی در احیای جامعه ی ویران شده خواهیم کرد؟&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>شهر با طعم فوتبال…</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070405_Soccer%20Fever%20in%20the%20City…/</link>
      <pubDate>Thu, 05 Apr 2007 00:00:00 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20070405_Soccer%20Fever%20in%20the%20City…/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;بدون شک اینکه تیم سایپا از تیم سپاهان شکست خورده و استقلال بعد از چند ماه در صدر جدول لیگ برتر قرار گرفته خبر جالبیه. ولی آخه مگه چقدر جالبه…؟ به جان خودم امروز تو هر تاکسی که نشستم یا ازم پرسیدن استقلال چی کار کرد، یا بهم خبر دادن که استقلال چه کار کرد…! تازه سر کلاس گزارش دقیقه به دقیقه از بازی استقلال رو توسط یکی از دانشجویان هندزفری دار شنیدیم. تصور کنید که یه بنده خدایی داره خودش رو می کشه که یه چیزی دانشجوها بفهمونه و دانشجوها هم تمام حواسشون به استقلال باشه. با اینکه اصلا از این استاد خوشم نمی یاد ولی دلم براش می سوختید…!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من پیشنهاد می کنم یک عده از شهروندان مطلع یک بلندگو دستشون بگیرند و اخبار روز و موقعیت سیاسی و بین المللی کشور رو به شهروندان غیر مطلع اطلاع بدن تا شهروندان از این کمبود خبر نجات پیدا کنند و یک کم هم به مسائلی خارج از حیطه ی مقدس فوتبال بپردازند. من که دیگه واقعا حالم از فوتبال به هم می خوره…!!!&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>روزمرگی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141122_Routine/</link>
      <pubDate>Thu, 01 Jan 1970 05:35:41 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141122_Routine/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;این روزها چقدر همه چیز ساده و یکنواخت است و قابل پیش‌بینی. آدم‌ها گویی بر روی یک خط صاف قدم می‌زنند. خطی که انتهایش، بارها و بارها، به تعداد تمام آدم‌هایی که در طول عمر بشریت زیسته‌اند، کشف شده‌است. حرف‌ها انگار بر یک نوار کاست قدیمی ضبط شده‌ است که هزار بار شنیده‌ای و باز هم هر بار که به انتها می‌رسد، دوباره از نو پخش می‌شود و تو می‌شنوی. مجبوری که بشنوی.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزمرگی یعنی عشق‌های شکست خورده، یعنی تورم، نان شب، یعنی روز از خانه بیرون آمدن، حرف‌های همیشگی را گفتن و شنیدن و شب، خسته به آغوش خانه باز گشتن. روزمرگی یعنی تمام حرف‌هایی که من نمی‌زنم و تو می‌شنوی. یعنی تمام آنچه تو نمی‌گویی و من تکرار می‌کنم. تکرار لحظه به لحظه‌ی تاریخ. یعنی ندانستن‌ها و گفتن‌ها. دانستن‌ها و نگفتن‌ها. روزمرگی یعنی من، که اشتباهات تو را تکرار می‌کنم و تو که اشتباهات مرا و نسل مرا که سوخت و نسل تو که آرام آرام بر روی خاکستر گرم من شعله می‌کشد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من دلم این روزها آدمی می‌خواهد که ندانمش. دلم چند ساعت، فقط چند ساعت، کافه می‌خواهد و قهوه و سیگار و یک نفر که کشفش کنم. که نگاهش پر باشد از تکه تکه‌های پازلی از هم گسسته. دلم حرف‌هایی می‌خواهد که تا به حال نگفته‌ام. حرف‌هایی که نشنیده‌ام. یک قطعه شعر می‌خواهد که هیچ کس نگفته است. من دلم این روزها تو را می‌خواهد که نشناسمت هیچ وقت.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>تابع زمان</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141104_Time/</link>
      <pubDate>Thu, 01 Jan 1970 05:35:41 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141104_Time/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;بچه که بودم در نظرم توقفِ زمان چیزِ جالبی می‌آمد، همان چیزی که هر عاشقی در لحظه‌ی وصال آرزویش را دارد… چه آرزویِ کودکانه‌ای، وقتی زمان متوقف شود عشق مفهوم‌اش از بین می‌رود، زندگی بی‌معنی می‌شود و جهان می‌شود پر از «هیچ چیزِ» آزار دهنده. می‌دانی شاید مشکل از ریاضیات باشد. اینکه هر چیزی در جهان تبدیل شده به تابعی از زمان، مثلاً تابه‌حال فکرش را کردی اگر خیلی چیزها را بدهی به تابع زمان یک دفعه یک چیز جدید از آن طرف خارج می‌شود؟ مثلاً اگر زمان نباشد یک بچه همیشه یک بچه می‌ماند و یک آدم‌بزرگ احمق تا ابد یک آدم‌بزرگ احمق می‌ماند -البته در مورد آدم‌بزرگ‌ها شک دارم که زمان بتواند رویِ حماقت‌ِشان تأثیر خاصی داشته باشد-، یا مثلاً یک عاشق همیشه همان‌قدر که عاشق بوده عاشق می‌ماند، خنده‌دار نیست؟ این که نتوانی بیشتر دوست داشته باشی یا کمتر؟ شبیه به کسی هستی که یک صف طولانی برایِ گرفتنِ آب ایستاده‌ای در حالی که تشنه هستی و لیوانی با کمی آب در آن در دست داری ولی نمی‌توانی از آب بنوشی و یا از آن به کسی بدهی و صف هم تا ابد ثابت باقی می‌ماند و هیچ‌وقت کسی به آن اضافه نمی‌شود یا کسی از آن نمی‌رود. این عینِ زندگی با «هیچ چیز» است و همه‌یِ این اتفاقات از وقتی شروع شد که یک‌بار از خواب بیدار شدم و دیدم ساعتِ دیواریِ کهنه‌یِ اتاق‌ام نیست و بعد زمان گم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;الهام گرفته از نوشته رامین نجارباشی: &lt;a href=&quot;http://blog.najarbashi.ir/%d8%b2%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%aa%db%8c%da%a9-%d8%aa%d8%a7%da%a9/&quot;&gt;زمان – تیک تاک …&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>خدمت سربازی</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141003_Military%20Service/</link>
      <pubDate>Thu, 01 Jan 1970 05:35:41 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20141003_Military%20Service/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;زندگی از روزی شروع می‌شود که دفترچه‌ی اعزام به خدمت را پست می‌کنی و تا روزی ادامه پیدا می‌کند که اعزام می‌شوی. آدم‌ها را یک به یک از بر می‌کنی. از تک تک لحظه‌هایت خاطره ثبت می‌کنی برای روز مبادا. یک به یک حرف‌های آدم‌ها را با رنگ قرمز می‌نویسی روی دیوارهای مغزت و زیر بعضی‌هایشان را خط می‌کشی. حرف‌های نزده‌ات را می‌زنی. ناتمام‌هایت را تمام می‌کنی. راه‌های نرفته‌ات را می‌روی. بارها و بارها درون کوچه‌ها قدم می‌زنی و هوای شهرت را نفس می‌کشی و در تمام مدت دلت آشوب است. دوست داری تک تک آدم‌هایت را روبرویت بنشانی و یک به یک دستشان را بفشاری، به درون چشمانشان خیره شوی و از آنان قول بگیری که همان‌طور بمانند.
اعزام که می‌شوی، آدم‌هایت می‌شوند خاطراتی که از آن‌ها در ذهنت حک کرده‌ای. تغییری نمی‌کنند، درست همانی می‌مانند که باید باشند، خاطرات شیرین و تلخ آدم‌ها در ذهنت تکرار می‌شوند و تو تمام سختی‌ها را و دوری‌ها را با خاطراتت پر می‌کنی. حرف‌هایشان را مرور می‌کنی، با حرف‌هایشان می‌خندی، گاه نگران می‌شوی و گاه خوشحال. صدایشان را در آخرین روزهای رفتنت به خوبی به یاد می‌آوری که برایت آرزوی موفقیت کردند. و تو چقدر خوشحال می‌شوی از داشتن دوستانت. دوستانی که سختی‌هایت را ساده می‌کنند با حرف‌هایشان که حک شده بر دیوارهای مغزت. اعزام که می‌شوی، آدم‌هایت پررنگ می‌شوند. پررنگ‌تر از همیشه و هیچ یک تغییر نمی‌کنند... در ذهنت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خدمت که تمام می‌شود و بر که می‌گردی، دیری نمی‌پاید که می‌فهمی آدم‌هایت، با تصاویرشان درون خاطراتت، دو سال اختلاف سنی دارند. به اندازه‌ی دو سال تغییر کرده‌اند. دو سال بزرگ‌تر شده‌اند و دو سال نبودن تو همان‌قدر که آن‌ها را در ذهن تو پررنگ کرده است، تو را در ذهن آن‌ها کمرنگ کرده است. خدمت که تمام می‌شود باید بدانی که تو مربوط می‌شوی به خاطرات دو سال پیش آدم‌هایت. خاطراتی کمرنگ. خاطراتی رنگ و رو رفته که رویشان را هزاران خاطره جدید پر از آدم‌های متفاوت گرفته است و حال تو آمده‌ای و جلویشان ایستاده‌ای و خاطرات کهنه‌ی رنگ و رو رفته‌شان را بیرون کشیده‌ای و آن‌ها را به سرفه می‌اندازی، از غبار روی خاطرات.
خدمت که تمام می‌شود، یک شب کارت پایان خدمتت را در دستت می‌گیری و یک به یک کوچه‌های بارها رفته‌ی شهر را قدم می‌زنی و تک تک خاطرات حک شده در ذهنت را مرور می‌کنی. نوشته‌های قرمز روی دیوارهای مغزت را که زیر بعضی‌هایشان خط کشیده‌ای می‌خوانی و به درون چشمان آدم‌های درون مغزت خیره می‌شوی و از آن‌ها می‌خواهی که قول بدهند...&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
    <item>
      <title>Shape of My Heart</title>
      <link>https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140830_Shape%20of%20My%20Heart/</link>
      <pubDate>Thu, 01 Jan 1970 05:35:40 +0000</pubDate>
      <guid isPermaLink="true">https://backyard.alimsvi.ir/articles/20140830_Shape%20of%20My%20Heart/</guid>
      <author></author>
      <description>&lt;div dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;p&gt;باید مدت‌ها بگذرد و آدم‌ها بیایند و تو عاشق شوی و بروند و هر روز با چشمان خیس در خاطراتشان دست و پا بزنی تا بدانی که آدم، تنها یک بار عاشق می‌شود. تنها یک بار یک نفر می‌آید و تو هر ثانیه‌ی بودنش را زندگی می‌کنی، تک تک کلماتش را از بر می‌کنی و ذره ذره‌ی تنش را می‌پیمایی و دلت می‌شود درست به اندازه‌ی عشقت به همان یک نفر. دل آدم فقط یک بار شکل می‌گیرد و درست در همان نقطه که شکلش مشخص شد کارت تمام می‌شود. آن آدم می‌رود و تو می‌مانی با دلت که دیگر هیچ وقت هیچ جای دنیا کسی را پیدا نمی‌کنی که اندازه‌اش شود. می‌روی همانی که دلت را شکل داده بود پیدا می‌کنی و می‌گذاری‌اش درست وسط دلت اما باز هم اندازه نمی‌شود. آدم‌ها عوض می‌شوند، دل آدم‌ها اما تنها یک شکل دارد.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
    </item>
  </channel>
</rss>