<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;CkEMSXw-eyp7ImA9WhVUFUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198</id><updated>2012-05-21T10:41:28.253+04:30</updated><category term="کتاب" /><category term="همه چی" /><category term="داستان" /><category term="من نوشت" /><category term="معرفی" /><category term="عکس" /><category term="بهادر" /><title>Behkade.com</title><subtitle type="html">بهکده - وبلاگ شخصی بهتاش داورپناه</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.behkade.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>94</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/Behkade" /><feedburner:info uri="behkade" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>Behkade</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><entry gd:etag="W/&quot;CEUAQ3k9fip7ImA9WhdQGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-1327989102871674970</id><published>2011-08-20T22:13:00.002+04:30</published><updated>2011-08-20T22:14:02.766+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-08-20T22:14:02.766+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>به دوستان هنرمند دهدشت نشینم</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خبرهای تازه از دهدشت را شنیده‌اید؟ امیدوارم نشنیده‌باشید. امیدوارم هیچ خبری از این شهر نشنوید،که از وقتی یادم می‌آید این شهر خبر خوشی نداشته‌است. یا جنایت بوده، یا خرابی، یا بدبختی یا هزار چیز وحشتناک دیگر.&amp;nbsp;به این فکر می‌کردم که چرا این اتفاقات می‌افتد. چطور می‌شود جلوی این وضع را گرفت؟ الان وقت گله و ناله کردن نیست. باید کاری کرد. می‌دانم مشکل از کجاست و می‌دانم راه حل چیست. بیشترمان این‌ها را می‌دانیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
می دانیم مشکل فرهنگی و اجتماعی است. می دانیم که اقتصاد و هزار دست دیگر ما را به سمت این مشکل هل داده‌اند. می‌دانیم که اگر توی این شهر همه کسانی که می‌دانند و می‌توانند هم دست به دست هم بدهند در مقابل عامل‌های این وضع کاری از دستشان برنمی‌آید. چیزی که انگار به آن نگاه نمی‌کنیم این است که چرا حداقل تلاشمان را نه برای ریشه‌کنی عوامل، بلکه برای بهبود شرایط نمی‌کنیم؟ چرا سهم خودمان را انجام نمی‌دهیم؟ صحبت وظیفه ملی یا ادای دین نیست، حرف انسانیت است. اینکه کاری انجام دهیم برای انسان‌های دیگر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
از احسان گنجی می‌خواهم که کلاس‌های کاریکاتورش را نه برای کاریکاتور، نه برای هنر، که برای انسانیت دوباره راه بیندازد. مهم نیست که کسی کاریکاتوریست بشود یا نه، مهم نیست که حتی مخاطب کاریکاتور شوند، اجازه بده حداقل دنیای تو و خود تو را ببینند. ببینند راه دیگری هم برای دیدن دنیا هست. مهم نیست که چه کسی با این کلاس ها پز خواهد داد. &lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
از همه شاعران و نویسنده‌های شهر، و به خصوص کسانی که از نزدیک میشناسمشان، از اکوانیان‌ها، افسر، قرائتی، رستاد و باقی که اسمشان را جا انداخته‌ام می‌خواهم نه برای زدن حرف حق، که برای نشان‌دادن خود ادبیات، نشان دادن راه فکر کردن، کاری بکنند. کلاسی، نشستی، شعر خوانی یا هر چیزی که بچه‌های شهر بتوانند شرکت کنند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
از دوستان خوبم که ساز می زنند می‌خواهم فعالیتی کنند. از دوستان خوبم که تئاتر کار می کنند، و از هر کسی که کاری از دستش بر می‌آید. فقط هفته ای چند ساعت از وقتتان را بدهید به بچه‌های شهر.&amp;nbsp;خودتان بهتر می‌دانید که چقدر می‌توانید به فکرهایی که بسته مانده‌اند کمک کنید. بیایید تلاشمان را بکنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
با احترام&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
برادر کوچکتان، بهتاش&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-1327989102871674970?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/pZSfX82mnv8" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/1327989102871674970/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=1327989102871674970&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1327989102871674970?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1327989102871674970?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/pZSfX82mnv8/blog-post.html" title="به دوستان هنرمند دهدشت نشینم" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2011/08/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUANQHs8eCp7ImA9WhZUFUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-3422766132331453293</id><published>2011-06-09T03:26:00.000+04:30</published><updated>2011-06-09T03:26:31.570+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-09T03:26:31.570+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستان" /><title>اینجا کتابخونه‌ست</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;- اینجا کتابخونه‌ست!&lt;br /&gt;
کاملا واضح بود که کتابخانه است. تابلو بالای در هم همین را می‌گفت. پنجره شیشه‌ای‌اش که برای اتاقی به آن اندازه بزرگ به نظر می‌آمد، قفسه‌های کتاب را نشان می‌داد. جز این، روی دیوار و پنجره آگهی‌های مربوط به کتابخانه زده‌بودند. با این همه نشانه گفتن اینکه اینجا کجاست فایده‌ای برای کسی نداشت. در این مواقع اگر گوینده دوست نزدیکم یا کسی که لازم نبود جلویش مودب باشم بود، شاید می‌خندیدم و می‌گفتم&lt;br /&gt;
- می‌بینم خب!&lt;br /&gt;
اگر دوست نزدیکی نبود شاید خودم را حفظ می‌کردم و بدون هیچ حسی نگاهی به اطراف می‌انداختم و می‌گفتم&lt;br /&gt;
- بله. کتابخونه‌ست.&lt;br /&gt;
اما شرایط فرق داشت. پسرک خیلی کم سن و سال بود، به زور نه یا ده ساله به نظر می‌آمد و از لباس‌ها و دست و صورت نشسته‌اش معلوم بود که هیچ وضع  مالی خوبی ندارد. آنطور که من محیط اطراف و بقیه بچه‌ها را دیده‌ام بچه‌های آنجا وضع خانوادگی خوبی هم ندارند. محبت نمی بینند.&lt;br /&gt;
سعی کردم خودم را مشتاق نشان بدهم. با شوق اطراف را نگاه کردم و گفتم&lt;br /&gt;
- اِ! کتابخونه‌ست؟ چه جالب!&lt;br /&gt;
هیچ ذوق زده نشد. فکر می‌کردم الان شروع می کند به نشان دادن بقیه جاها. تحقیر امیز نگاهم کرد.&lt;br /&gt;
- په! نمی‌دونستی؟ بالاش به اون گندگی نوشتن کتابخونه!&lt;br /&gt;
خودم را جمع کردم. در چند ثانیه به شکل معمول برگشتم.&lt;br /&gt;
- ولی به من کتاب نمیدن.&lt;br /&gt;
این دفعه جدی شکه شدم. این کتابخانه مال بچه‌هاست. چرا نباید به این بچه کتاب بدهند. آنجا همه‌جور بیماری و مشکل و بدرفتاری و ... بین بچه‌ها دیده‌بودم ولی هیچ کدام دلیل مناسبی برای محروم کردن یک نفر از کتاب نبود. برگشتم سمت دوستم که از من بیشتر با محیط آشنا بود.&lt;br /&gt;
- چرا بهش کتاب نمی‌دن؟&lt;br /&gt;
- نمی‌دونم.&lt;br /&gt;
این بچه‌ها به اندازه کافی از همه چیز محروم هستند. این یکی، آن هم از طرف کسانی که برای کمک به بچه‌ها آمده‌بودند خیلی ظالمانه به نظر می‌آمد. منتظر آمدن کسی که داشت محیط را نشان‌مان می داد نشدم. از خودش پرسیدم.&lt;br /&gt;
- چرا بهت کتاب نمی‌دن؟&lt;br /&gt;
- می‌گن باید عضو باشی.&lt;br /&gt;
- خوب چرا عضو نمی‌شی؟&lt;br /&gt;
- آخه من صبح‌ها باید کار کنم. عصر‌ها میام اینجا.&lt;br /&gt;
- خوب مگه عصر‌ها نیستن؟&lt;br /&gt;
- چرا. میان.&lt;br /&gt;
- خوب چرا عضوت نمیکنن؟&lt;br /&gt;
خندید و گفت&lt;br /&gt;
- آخه صبح سر کار خسته می شم، عصر ها دیگه حوصله کتاب خوندن ندارم.&lt;br /&gt;
من مانده‌بودم به این فکر‌کنم که این بچه چطور افکار من را ( شاید از قصد ) به هم ریخت و توی دلش خندید، یا به سختی کار صبحش.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-3422766132331453293?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/AL4-SV0RLUg" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/3422766132331453293/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=3422766132331453293&amp;isPopup=true" title="11 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3422766132331453293?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3422766132331453293?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/AL4-SV0RLUg/blog-post.html" title="اینجا کتابخونه‌ست" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>11</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2011/06/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Dk8HR3s_fip7ImA9WhZSFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-5121352134977652492</id><published>2011-03-31T03:10:00.000+04:30</published><updated>2011-03-31T03:10:36.546+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-03-31T03:10:36.546+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>ویلنسل را بردارید لطفا</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;هنوز وقتی كه فیلم تمام می‌شود و موسیقی پایان فیلم همراه با نام عوامل فیلم پخش می‌شود دلشوره دارم كه الان یه نفر می‌آید تذكر می‌دهد. شنیدن موسیقی آخر فیلم با دلشوره هیچ تجربه خوبی نیست. چشمم ترسیده‌است و كاری هم نمی‌شود كرد. زمان می‌برد كه قبول‌كنم رفتارشان عوض شده. هنوز فكر می‌كنم شاید این اواخر خوش‌شانس بوده‌ام، شاید هنوز همان آش است و همان كاسه.&lt;br /&gt;
چند وقت پیش تصمیم گرفتم كه دیگر سینما ملت نروم. نرفتم. گشتم دنبال یك سینمای بهتر. بهتر هم نبود مهم نیست، فقط اجازه بدهند كه با آرامش موسیقی را بشنوم. پیدا نكردم. فرهنگ هیچوقت بلیط نداشت، آزادی آزار دهنده بود و باقی همه مثل هم. دست آخر برگشتم سر خانه اول.&lt;br /&gt;
حالا ولی شرایط كمی عوض شده. توی پایین‌ترین طبقه یك كافی‌شاپ دوست‌داشتنی هست. مال فردین خلعتبریِ موزیسین و مهسا ملكمرزبانِ مترجم است. اسمش را نت گذاشته‌اند. تنها مشكل یك ویلنسل بیرون در ورودی‌ست كه حس بدی به من می‌دهد. نگرانم می‌كند. می‌دانم كه ساز را هر قدر هم تیمار كنی، هر قدر هم حواست را جمعش كنی، عاقبت بلایی سرش می‌آید و باید هر از گاهی یك قسمتش را نو كنی. من ویولن سل را دوست دارم و دیدن اینكه اینطور بیرون رها شده و گرما و سرما می‌خورد و رطوبت می‌بیند و گرد و خاك رویش می‌نشیند، هیچ حال خوبی به من نمی‌دهد.&lt;br /&gt;
گاهی یك كتاب یا آلبوم موسیقی تازه منتشر شده میز جلوی در را پر می‌كند. كتابِ خانم ملكمرزبان و آلبومِ آقای خلعتبری را خودم دیده‌ام. مال بقیه را نمی‌دانم.&amp;nbsp;كتاب و آلبوم موسیقی دیگر هم برای فروش دارند. و البته خوراكی و نورِ كم. از همه مهمتر و بهتر خوش‌اخلاقند.&lt;br /&gt;
دیروز دیدم كه كتاب فروشی سینما را منتقل كرده‌اند به طبقه پایین و به جایش فروشگاه آلبوم‌های موسیقی و فیلم باز كرده‌اند. همه اینها با هم باعث شد كه دوباره سینما ملت بشود سینمای محبوبم. فقط امیدوارم اجازه بدهند موسیقی‌های انتهای فیلم‌ها را با آرامش بشنوم، كه بتوانم سینما را به فیلم دیدن در خانه ترجیح بدهم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-5121352134977652492?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/BomLd7k1d3g" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/5121352134977652492/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=5121352134977652492&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5121352134977652492?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5121352134977652492?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/BomLd7k1d3g/blog-post_31.html" title="ویلنسل را بردارید لطفا" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2011/03/blog-post_31.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C08EQnozeSp7ImA9Wx9aEUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-3240873111846443773</id><published>2011-03-03T23:20:00.000+03:30</published><updated>2011-03-03T23:20:03.481+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-03-03T23:20:03.481+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="همه چی" /><title>نوشته‌های روی دیوار شبکه اجتماعی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;محسن: کوشی تو؟&lt;br /&gt;
- کوشی کیه؟ من اینجام!&lt;br /&gt;
- ای بر پدر زاویه دید لعنت، آخه تفاوت تا چه حد؟!&lt;br /&gt;
- زاویه دید کیه؟ چی میگی تو؟&lt;br /&gt;
- اون مکانی که واسه تو "اینجا"ست واسه من "اونجا"ست؛ از این لحاظ&lt;br /&gt;
- ها؟&lt;br /&gt;
- کوفت :))&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-3240873111846443773?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/s9ChesxRCeM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/3240873111846443773/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=3240873111846443773&amp;isPopup=true" title="6 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3240873111846443773?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3240873111846443773?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/s9ChesxRCeM/blog-post.html" title="نوشته‌های روی دیوار شبکه اجتماعی" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>6</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2011/03/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUACQXw4eSp7ImA9Wx9UFEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-2477460906306082648</id><published>2011-02-12T03:12:00.000+03:30</published><updated>2011-02-12T03:12:40.231+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-02-12T03:12:40.231+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>حیف نمی‌شوم</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;- حیف‌شد كه دَرسَت را ول كردی، اگر ادامه می‌دادی مهندس صنایع خوبی می‌شدی.&lt;br /&gt;
یك روز توی انبار محل كار، وقتی انبار‌گردانی، بعد از اینكه برای حل یك مشكل ایده دادم این را شنیدم. بار اول بود كه همچین‌چیزی می‌شنیدم. اینكه واقعا حیف شد. حیف شد؟ واقعا حیف شد؟&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;قبل از اینكه این مشكلات تازه پیش بیاید و اجازه ندهند درس بخوانم حتی بهش فكر هم نكرده‌بودم. وقتی تصمیم گرفتم درسم را ول کنم دقیقا می‌دانستم چه می‌خواهم. حالا هم می‌دانم. ولی مشكل اینجاست كه چیزی كه می‌خواهم را حالا به نظر می‌آید دیگر نمی‌توانم داشته‌باشم. حالا فكر می‌كنم شاید به جای اینكه فكر كنم كه چه می‌خواهم باید فكر كنم كه چه می‌توانم بخواهم.&lt;br /&gt;
دارم از خودم دور می شوم. نمی توانم چیزی بخوانم، نمی توانم موسیقی بشنوم، نمی توانم فیلم یا تئاتر ببینم. نه به خاطر زمان، فکرم آماده نیست. نمی‌توانم چیزی بفهمم، نمی‌توانم لذت ببرم.&lt;br /&gt;
فردا باید برای ثبت نام دانشگاه بروم. نمی دانم ثبت نامم می کنند یا نه. حتی اگر می‌دانستم که مرا راه نمی‌دهند، باز هم می‌رفتم. &lt;br /&gt;
گمان کنم نوشته هم مثل ذهنم آشفته شده. همه چیز این چند وقته آشفته‌ست. دور شده‌ام از همه چیز خودم. ولی نمی‌خواهم اینطور كوتاه بیایم. نمی‌خواهم فكر كنم به چیزهایی كه می‌شنوم. حیف نمی‌شوم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-2477460906306082648?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/tqcgIxi3zDU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/2477460906306082648/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=2477460906306082648&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/2477460906306082648?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/2477460906306082648?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/tqcgIxi3zDU/blog-post.html" title="حیف نمی‌شوم" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2011/02/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUcMQ3k_cCp7ImA9Wx9WEU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-3847286600669331578</id><published>2011-01-16T02:41:00.000+03:30</published><updated>2011-01-16T02:41:22.748+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-16T02:41:22.748+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>شب و كوچه برفی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;آمده‌ام كنار پنجره. شانه‌ام را تكیه داده‌ام به انتهای لبه دیوار كنار پنجره. الان یك سال و چهار ماه می شود كه از آن شهر گرمسیری بیرون آمده‌ام. ولی امشب اولین شبیست كه چنین برفی می‌بینم. تمام خاطرات قبل از این یك سال و چهار ماهم، فقط یك شب برفی دارد. و فقط یك آدم برفی. بچه دبستانی بودم، اجازه نداشتم بیرون بروم، قد پنجره هم از قد من بلندتر بود. ترجیح می‌دادم كنار بخاری بشینم و از پدر در موردش سوال كنم. فردا صبحش آدم برفی درست كردیم. چند روزی زنده ماند، ولی دیگر برف نبارید و برف ندیدم تا هفته پیش. و امشب هم كه كوچه سفید شده.&lt;br /&gt;
پارسال انتظارم به جایی نرسید. كم كم داشت باورم می‌شد كه به خاطر حظور من است كه آسمان خودش را حفظ كرده.&lt;br /&gt;
توی فیلم‌ها و عكس‌ها هم به اینها توجه نكرده‌بودم: شاخه‌های درخت‌ها كه با برف حجیم شده‌اند و سفید و مخملی، افتادن كپه‌های برف از روی سیم‌های برق وقتی كه سنگین می‌شوند و اینكه با همان چراغ‌های هر شب، امشب چه كوچه پر نور است!&lt;br /&gt;
دلم نمی‌خواهد بخوابم. دلم می‌خواهد تا وقتی كه می‌بارد كناره پنجره بایستم و تماشا كنم. چه لذتی دارد كه پای همین پنجره كوچك رو به كوچه برفی، توی صفحه كوچك تلفنم این نوشته را برای بهكده می‌نویسم. ساعت دو و سی دقیقه نیمه شب است و شب به خیرهایم را گفته‌ام. امشب بیشتر از همه خوابیده‌ها، شب من به خیر شده.&lt;br /&gt;
شب به خیر&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-3847286600669331578?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/mvGU_7VAgjQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/3847286600669331578/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=3847286600669331578&amp;isPopup=true" title="11 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3847286600669331578?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3847286600669331578?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/mvGU_7VAgjQ/blog-post.html" title="شب و كوچه برفی" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>11</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2011/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEAFQ30_cCp7ImA9Wx9QEUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-9147996647631318212</id><published>2010-12-24T02:55:00.000+03:30</published><updated>2010-12-24T02:55:12.348+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-12-24T02:55:12.348+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>باور کن مهم است!</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;اجازه نمی‌دهند. مهم‌ نیست که رتبه کنکورم چند شده، مهم نیست امتحان عملی را چطور داده‌ام، مهم نیست چقدر تلاش کرده‌ام، مهم نیست چقدر زمان هزینه کرده‌ام، مهم نیست چقدر اعصابم را هزینه کرده‌ام، مهم نیست که چه چیزهایی را هزینه کرده‌ام. اجازه نمی‌دهند، اجازه نمی‌دهند درس بخوانم. اجازه نمی‌دهند دانشگاه بروم.&lt;br /&gt;
مهم نیست؟ مهم نیست. هیچ چیز مهم نیست، برای هیچ‌کس مهم نیست. برای هیچ‌کس اینجا مهم نیست. برای این سرزمین اهمیتی ندارد. همه‌چیز را رها کنم و از اینجا بروم، برای این سرزمین گمان نمی‌کنم مهم باشد. مهم نیست؟ نه! مهم نیست!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-9147996647631318212?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/RbIS9Wwg8k4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/9147996647631318212/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=9147996647631318212&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/9147996647631318212?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/9147996647631318212?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/RbIS9Wwg8k4/blog-post.html" title="باور کن مهم است!" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ck4FQnczeip7ImA9Wx9TEUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-6198406304415684352</id><published>2010-11-19T13:31:00.000+03:30</published><updated>2010-11-19T13:31:53.982+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-19T13:31:53.982+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستان" /><title>برگشتن</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;آن وقت‌ها من نبودم، پدربزرگ بعد از مسافرت، که آن موقع سخت بود و زمان‌بر، به خانه که بر می‌گشت اهالی می‌آمدند به استقبالش. وقتی می‌رسید خانه بزرگان می‌آمدند و احوالپرسی می کردند. اهالی خانه هم مشغول پذیرایی می‌شدند. اگر مناسبت خاصی بود تیر هم در می‌کردند. چند ساعتی صحبت می‌کردند و بعد تازه پدربزرگ استراحت می‌کرد.&lt;br /&gt;
اینش البته مهم نیست، مهم این است که وقتی می‌خواست برگردد می‌دانست که تمام شدن سفر نشانه تمام شدن چیزی نیست، تازه باید بر می‌گشت پیش بقیه. حالا اما قصه من فرق دارد، وقتی بر می‌گردم به بهکده، کسی نیست. جایی که تنها ساکنش خودت باشی این مشکلات را هم دارد. تنهایی این وسط قدم میزنم. صدای باد می آید. گرد و خاک روی زمین هم انگار سنگین‌تر از آن است که با قدم‌های من بلند شود. کاش حداقل یک خورشید گرم در حال غروب بود تا همه چیز سر جایش باشد. ولی خورشید هم ندارم الان. سرد است هوا.&lt;br /&gt;
از آن وقت‌هایی است که تا می‌رسی خانه خودت را می اندزی یک گوشه و خیره می‌شوی به سقف. بعد که از خیره ماندن خسته می‌شوی و خستگی راه خیره به سقف ماند، بلند می‌شوی از جایت و لباسهایت را عوض می کنی. بخاری را بدون فندک خرابش، با کبریت روشن می کنی. کنسرو عدسی را می‌گذاری توی قابلمه آب. زیرش را که روشن می‌کنی، می آیی می‌نشینی کنار بخاری که حالا دیگر گرم شده. تکیه می‌دهی به دیوار و پاهایت را بغل می‌کنی.&lt;br /&gt;
غذا که آماده شد، همانطور سر پا می‌خوری و بعد از چند صفحه کتاب خواندن باز همانطور زانو به بغل کنار بخاری هستی. ساکت است همه جا. صدای بخاری را گوش می دهی. اطراف را نگاه می کنی. سه ماه است که نبودی، هیچ چیز عوض نشده. چراغ کم نور چه خوب است!&lt;br /&gt;
نسکافه روی دیواره لیوان خشک شده. هنوز خیره ای، رییینگ! تلفن زنگ می زند: سلام، رسیدی میرزا؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-6198406304415684352?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/rpLhghgJ3iE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/6198406304415684352/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=6198406304415684352&amp;isPopup=true" title="11 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/6198406304415684352?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/6198406304415684352?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/rpLhghgJ3iE/blog-post.html" title="برگشتن" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>11</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0IBQnc-eSp7ImA9Wx5SFko.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-3954594471494155950</id><published>2010-08-13T08:22:00.000+04:30</published><updated>2010-08-13T08:22:33.951+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-13T08:22:33.951+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="عکس" /><title>آماده ارایه خدمت به دانشجویان و اساتید</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TDwtXGhXtSI/AAAAAAAAAgw/VI8YUYS0nIw/s1600/Dogombezoon.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" height="300" src="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TDwtXGhXtSI/AAAAAAAAAgw/VI8YUYS0nIw/s400/Dogombezoon.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;آب‌سردکن،آماده ارایه خدمت به دانشجویان و اساتید مهندسی صنایع و شیمی و نفت و ...&lt;br /&gt;
دانشگاه آزاد اسلامی واحد دوگمبزون&lt;br /&gt;
عکس: مهندس نوید الیاسی&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-3954594471494155950?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/CkQBztgEIPk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/3954594471494155950/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=3954594471494155950&amp;isPopup=true" title="6 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3954594471494155950?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3954594471494155950?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/CkQBztgEIPk/blog-post_13.html" title="آماده ارایه خدمت به دانشجویان و اساتید" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TDwtXGhXtSI/AAAAAAAAAgw/VI8YUYS0nIw/s72-c/Dogombezoon.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>6</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/08/blog-post_13.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0cBR3g6eCp7ImA9Wx5TGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-1561157645895569162</id><published>2010-08-04T04:47:00.000+04:30</published><updated>2010-08-04T04:47:36.610+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-04T04:47:36.610+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>ادامه قصه کسی که سعی می کرد هنرمند شود ولی رشته ریاضی می‌خواند</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;نمی‌دانم چه نتیجه‌ای باید بگیرم. مانده‌ام که اصلاً باید نتیجه‌ای گرفت از این ماجرا؟ مثلاً باید فکر کنم که این نشان می‌دهد سال پیش رها کردن دانشگاه تصمیم درستی بوده؟ یا هنوز برای این نتیجه‌گیری زود است؟ یا حتی اینکه اصلاً این ماجراها ربطی به هم ندارند. دوستم می‌گوید این معنی‌اش این است که توی رشته ریاضی و مهندسی در حال هدر کردن وقتم بودم. شاید، شاید هم نه. به این فکر می‌کنم که چطور و از کجا نشانه‌های تصمیم پارسال شروع شد، باز هم به جایی نمی‌رسم. به بنبست می‌رسم و به پوچی نتیجه‌گیری از این اتفاق فکر می‌کنم. چیز عجیب و غریبی نیست ولی برای من که همیشه توی رشته ریاضی چهار رقمی ها را تجربه کرده‌بودم حس تازه‌ای داشت. نتایج کنکور را اعلام کردند. رتبه من ۱۳ شد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-1561157645895569162?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/5vk1FDd75nY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/1561157645895569162/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=1561157645895569162&amp;isPopup=true" title="16 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1561157645895569162?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1561157645895569162?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/5vk1FDd75nY/blog-post.html" title="ادامه قصه کسی که سعی می کرد هنرمند شود ولی رشته ریاضی می‌خواند" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>16</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/08/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EGQno9fip7ImA9Wx5TEko.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-7092884795765018629</id><published>2010-07-28T03:30:00.000+04:30</published><updated>2010-07-28T03:30:23.466+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-28T03:30:23.466+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="بهادر" /><title>شهر بی آدم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;-ساعت دو شده، خوابت نمی آد؟&lt;br /&gt;
-نه!&lt;br /&gt;
-دارم از پنجره شهر بی آدم رو نگاه می کنم.&lt;br /&gt;
گوشی به دست تمام پنجره های خانه را امتحان کردم، منظره ها همه به دیوار آپارتمان رو به رو محدود می شوند.&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-7092884795765018629?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/ez4LY0_Y3DA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/7092884795765018629/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=7092884795765018629&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/7092884795765018629?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/7092884795765018629?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/ez4LY0_Y3DA/blog-post_5963.html" title="شهر بی آدم" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/07/blog-post_5963.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkUNQHk7fip7ImA9WxFaF04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-186768583715623790</id><published>2010-07-21T23:14:00.001+04:30</published><updated>2010-07-21T23:21:31.706+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-21T23:21:31.706+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>دورتر ایستاده‌ام</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;دوست‌هایی دارم که دیگر نمی‌بینمشان. آشنایانی دارم که قرار نیست دیگر ملاقاتشان کنم. گاهی پیش می‌آید، اینکه کسی را می‌شناسم و با اینکه دوست دارم ببینمش، ترجیح میدهم دور بایستم.&lt;br /&gt;
بیشتر وقت‌ها به خاطر اختلاف طبقه است. گاهی دوستی خرج دارد. دوستهایی دارم که عادت به رفتن به جاهایی دارد که خرجش از جیب من بیشتر است. یا اینکه لطف‌هایی می‌کنند که جبرانشان دخل و خرجم را برای یک ماه ناهماهنگ می‌کند. برای دوستهایی که گاهی بی ماشین می شوند و هیچ وقت از تاکسی و مترو و ... استفاده نمی کنند کاری از دستم برنمی‌آید، چون ماشین ندارم.&lt;br /&gt;
گاهی مشکل اختلاف طبقه اقتصادی نیست. گاهی کسی آنقدر کم می‌فهمد و آنقدر از این کم فهمیدنش بی اطلاع است که ترجیح می‌دهم دور شوم. گاهی هم داستان برعکس است. این طور می‌شود که کسی که می شناسم آنقدر می‌داند و می‌فهمد که وقتی رو به رویش نشسته ام نمی‌دانم چه باید بگویم. این طور وقت‌ها چیزی پیدا می‌کنم که من در موردش بیشتر بدانم و او هم به آن علاقه‌مند باشد، تا این رابطه را از دست ندهم. معمولا موفق می‌شوم.&lt;br /&gt;
بار آخر از این نوع بود. این بار آنقدر فرصت پیدا نکردم که راهی پیدا کنم. بعد از بار اول که از نزدیک دیدمشان، هر بار که قصد کردم تماس بگیرم و بپرسم که وقت دارند که پیششان بروم یا نه، از خودم پرسیدم که وقتی دیدمشان چه می‌خواهم بگویم؟ جلسه سخنرانی یا کلاس هم نیست که بتوانم ساکت بمانم و گوش کنم. وهر بار دیدم چیزی برای گفتن ندارم. وهر بار امیدوار بودم بار دیگر چیزی پیدا کنم. وهر بار تماس نگرفتم.&lt;br /&gt;
حالا توکا نیستانی دیگر تهران نیست. ایشان رفته‌اند کانادا. فرصت دیدنشان را از دست دادم. دیگر لازم نیست چند وقت یکبار با خودم سر و کله بزنم.&lt;br /&gt;
آقای نیستانی، موفق باشید!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-186768583715623790?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/BxUbbtaTZow" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/186768583715623790/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=186768583715623790&amp;isPopup=true" title="6 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/186768583715623790?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/186768583715623790?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/BxUbbtaTZow/blog-post_8534.html" title="دورتر ایستاده‌ام" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>6</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/07/blog-post_8534.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU8ARnw9eip7ImA9Wx5SEU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-3856152654452399362</id><published>2010-07-21T07:30:00.001+04:30</published><updated>2010-08-07T04:07:27.262+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-07T04:07:27.262+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="عکس" /><title>بهرام، شهرام، قاسم، سیاوش، محمد رضا، احسان</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TEXc_X6yTSI/AAAAAAAAAg0/Rrbj4IFbd6Q/s1600/bahram.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="173" src="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TEXc_X6yTSI/AAAAAAAAAg0/Rrbj4IFbd6Q/s400/bahram.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-3856152654452399362?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/t_a0c5HN_wA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/3856152654452399362/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=3856152654452399362&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3856152654452399362?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3856152654452399362?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/t_a0c5HN_wA/blog-post_21.html" title="بهرام، شهرام، قاسم، سیاوش، محمد رضا، احسان" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TEXc_X6yTSI/AAAAAAAAAg0/Rrbj4IFbd6Q/s72-c/bahram.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/07/blog-post_21.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0UDQHg7fCp7ImA9WxFaEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-4547695914962928128</id><published>2010-07-14T19:57:00.000+04:30</published><updated>2010-07-14T19:57:51.604+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-14T19:57:51.604+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>توانایی یک گوشه نشستن</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: Tahoma, Arial, inherit; text-align: right;"&gt;آنقدر زنده است که دهنم از تعجب باز می‌ماند. آنقدر زنده است که گاهی شک می‌کنم که نکند سالهاست وسط این اتاق سه‌در‌چهار افتاده‌ام و مرده‌ام و هنوز کسی جسدم را پیدا نکرده. نکند این منی که هستم روح من است و من مثل فیلم‌های سینمایی که همشان داستان تکراری دارند هنوز نفهمیده‌ام که مرده‌ام. مثل همان فیلم‌ها داستان را پیش می‌برم و فکر می‌کنم پس این آدم‌ها که صدایم را می‌شنوند هم حتما مرده‌اند و جسدشان توی یک اتاق دیگر که معلوم نیست چند در چند است افتاده است.&lt;br /&gt;
آنقدر زنده است که یاد دوران دبیرستانم می‌افتم. یاد مسابقه‌ای که بیشتر وقت‌ها فقط خودم شرکت‌کننده‌اش بودم. این که از روی تابلو‌های (استندها) جلوی مغازه‌ها بپریم. ارتفاع‌شان زیاد نبود ولی بقیه ترجیح می‌دادند بایستند و با دهانِ باز من را تماشا کنند.&lt;br /&gt;
یاد مدرسه راهنمایی‌مان می افتم. یاد روزی که آقا (پدر را آقا صدا می کنیم) وقت زنگ تعطیلی از سر کوچه مدرسه رد می‌شد و تصمیم گرفته‌بود که بماند تا من بیایم. آقای بیچاره مجبور شده‌بود یک ساعت منتظر شود تا من از ته کوچه، برسم سر کوچه. از بس با بچه‌ها توی سر و کله هم می‌زدیم و می‌خندیدیم. باز می‌خواهم به جاهای دیگر گذشته برسم که متوقف می‌شوم. می‌فهمم که هیچ رابطه‌ای بین سرزنده بودن او و منِ پیش از این نیست. او می‌داند توی چه دنیایی زندگی می‌کند، آدم‌ها را می‌شناسد. می‌داند، همین. او می‌داند و منِ پیش از این نمی‌دانستم. نمی‌دانم ولی شاید همان موقع که فهمیدم دنیا چه جایی است جسدم پرت شد گوشه این اتاق سه‌در‌چهار و از همان وقت روحم سرگردان شده.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-4547695914962928128?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/Fk32aZXgaxs" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/4547695914962928128/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=4547695914962928128&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/4547695914962928128?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/4547695914962928128?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/Fk32aZXgaxs/blog-post_14.html" title="توانایی یک گوشه نشستن" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/07/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8HQXk6eip7ImA9WxFbGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-1805865770836311883</id><published>2010-07-11T20:22:00.001+04:30</published><updated>2010-07-11T20:27:10.712+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-11T20:27:10.712+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="عکس" /><title>پیش از این، چنین بودیم</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TDnnfh9rfkI/AAAAAAAAAgs/X5bhYzTjPJc/s1600/oldBEHKADE.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" height="312" src="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TDnnfh9rfkI/AAAAAAAAAgs/X5bhYzTjPJc/s320/oldBEHKADE.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;شمایل بهکده تا دیروز&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-1805865770836311883?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/1PQtOJ8yPx0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/1805865770836311883/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=1805865770836311883&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1805865770836311883?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1805865770836311883?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/1PQtOJ8yPx0/blog-post_11.html" title="پیش از این، چنین بودیم" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/TDnnfh9rfkI/AAAAAAAAAgs/X5bhYzTjPJc/s72-c/oldBEHKADE.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/07/blog-post_11.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EGSH09eip7ImA9WxFbFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-5257088373450031022</id><published>2010-07-06T23:10:00.000+04:30</published><updated>2010-07-06T23:10:29.362+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-06T23:10:29.362+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>جواب‌هایی که بی‌سوال می‌مانند</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma,inherit; text-align: right;"&gt;چقدر هوای راه‌رفتن دارم این روزها. راه رفتن‌های طولانی. راه‌رفتن‌هایی که قرار نیست به جایی برسد و یا اگر قرار است برسد، هیچ عجله‌ای نیست برای رسیدن. از آن راه‌رفتن‌هایی که آنقدر حرف می‌زنیم تا حرف‌هایمان تمام شوند. از آن‌هایی که یک ربع بی‌صدا راه می‌رویم تا چیزی برای گفتن یادمان بیاید، تا چیزی ببینیم که ارزش حرف‌زدن داشته‌باشد. از آنهایی که آرامیم، عجله نداریم. از آن‌هایی که بی‌کاریم و عجله نداریم. از آن‌هایی که عجله نداریم.&lt;br /&gt;
دور‌و‌برم را نگاه می‌کنم. کسی را نمی‌شناسم که عجله نداشته‌باشد. کسی را نمی‌شناسم که زمان عجله‌نداشتن‌هایش را راه برود. کسی را نمی‌شناسم که زمان عجله‌نداشتن‌هایش را بخواهد راه برود و اینجا باشد. دست‌کم کسی را نمی‌شناسم که بخواهد بیاید و با من راه برود. چقدر هوای راه‌رفتن دارم این روزها ولی هیچ هوای خواستنش از کسی را ندارم، این یکی ماه‌هاست.&lt;br /&gt;
به این فکر می‌کنم که سعی کنم با حس بدِ خواستن کنار بیایم، زنگ بزنم، پیام بفرستم یا ... نه! از من برنمی‌آید. حسِ بدِ خواستن، حس خوبِ راه‌رفتن را تباه می‌کند، روزم را هم خراب می کند. حالا به جایش به این فکر می‌کنم که یک جفت جوراب تازه‌شسته‌شده از توی کمد برمی‌دارم و می‌پوشم. بندِ کفشم را از دو طرف می‌کشم. بلند می‌شوم. جیب‌هایم را نگاه می‌کنم که گوشی و کیف پول و کلید‌ها سر جایشان باشند. به طرف در می‌روم تا چند ساعتی سرِ فرصت و بدون عجله سوال‌های بی‌جواب و جواب‌ِ سوال‌های پرسیده‌نشده را مرور کنم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-5257088373450031022?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/oOuw96oh_5k" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/5257088373450031022/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=5257088373450031022&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5257088373450031022?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5257088373450031022?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/oOuw96oh_5k/blog-post.html" title="جواب‌هایی که بی‌سوال می‌مانند" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/07/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkMBRn0-cCp7ImA9WxFXF0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-7654594203680589923</id><published>2010-05-25T15:14:00.001+04:30</published><updated>2010-05-25T15:17:37.358+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-25T15:17:37.358+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>خونت که بی ثمر نمی شود</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma,inherit; text-align: right;"&gt;ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته، خون یارانت، پر ثمر گشته.&lt;br /&gt;
آه و واویلا، کو جهان آرا؟&lt;br /&gt;
برای آدمهای هم سن من این فقط یک حادثه تاریخی است، نه بیشتر. مثل اینکه یک گوشه از تاریخ بخوانیم که مثلاً تنباکو را تحریم کردند. برای من هم همینطور بود. الان دیگر نیست، نه برای من و نه برای خیلی از آدمهای هم سن من. حالا با تمام وجودمان حس می‌کنیم چه اتفاقی افتاده. می‌فهمیم چقدر جان انسان عزیز است، می‌فهمیم که چقدر سخت است آدم از جانش بگذرد. چقدر سخت است برای باورت کشته شوی، چقدر سخت تر است که برای باورت به استقبالش بروی. چقدر سخت است که برای مردم بروی. چقدر سخت است و از سختی اش بیشتر، تلخ است برای مردمی بروی که می‌دانی فراموشت می کنند. کاش فقط فراموش شوی، مردمی که می‌گویند چرا رفت. مردمی که دسته‌ای شان از رفتن تو نان دانی درست می‌کنند برای خودشان. ولی تو فقط می‌روی و تمام آینده‌ات یهو پاک می‌شود، همه‌کس و همه چیزت.&lt;br /&gt;
حالا طوری شده که بعد از دیدن قسمت بمباران قطار توی فیلم دوئل نشستم و گریه کردم. طوری شده که نمی‌توانم فیلم‌های این مدت را توی اینترنت ببینم. حالا می‌فهمم نبودن آدم‌هایی که توی خرمشهر جنگیدند یعنی چه، حالا می‌فهمم که چرا اصرار داریم بگوییم خون شان ثمر داشته. از سالهای دور تا همین امروز جان های زیادی فدا شده، شهید کم نداریم. دین بزرگی به گردنمان است، می‌خواهم سعی کنم شرافتمندانه زیر دینی که نمی‌توانم ادایش کنم بمانم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-7654594203680589923?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/EVfeqAZ5APs" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/7654594203680589923/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=7654594203680589923&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/7654594203680589923?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/7654594203680589923?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/EVfeqAZ5APs/blog-post_25.html" title="خونت که بی ثمر نمی شود" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/05/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEADR3o_eCp7ImA9WxFQE08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-4357987857682453991</id><published>2010-05-08T18:22:00.000+04:30</published><updated>2010-05-08T18:22:56.440+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-08T18:22:56.440+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>دریبل دو طرفه که فالش می شود</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma,inherit; text-align: right;"&gt;چقدر نوشته خوانده ام این یکی دو سال که دوره بدی است و دیگر زمان پیدایش بزرگان موسیقی سر آمده و ستاره های امروز زود خاموش می شوند و ماندگار بشو نیستند و چه می دانم، از این حرفها. تازه بعضی هم که سعی می کنند که متفکر تر باشند یا اینکه می خواهند به خودشان دلداری بدهند، می گویند که این خاصیت زمان ماست و اصلا قرار نیست دیگر مثل قبل بزرگی داشته باشیم و بعد چیز های دور از ذهن و بی ربطی را مثال می زنند و با استناد به آنها ستونی به پهلوی فرضیه شان می زنند، که کار از محکم کاری عیب نمی کند.&lt;br /&gt;
اول اینکه همه بزرگان که یک شبه پیدا نشدند. هر کدام یک گوشه ای از تاریخ از یک قسمت جغرافیا سر بلند کردند. گاهی چند هنرمند هم تاریخ شده اند، گاهی هم جغرافیا. قرار نیست الان یک سر بتهون بچرخد یک سر پاگانینی، بعد این وسط پاواراتی آواز بخواند و آن یکی گوشه باخ و چایکفسکی در مورد زریاب گپ بزنند. دوم اینکه این ستاره های جدیدی که می آیند و می روند بزرگ نبوده اند که بمانند، این داستان ربطی به شرایط روز ندارد. در تمام تاریخ عده ای آمده اند و رفته اند. تنها فرق امروز این است که با گسترش دسترسی ها، این رفت‌ و آمد ها دیده می‌شود. این وسط گروهی هم نان می خورند. جالب اینجاست که این نگرانی ها فقط میان افراد نا آشنا با موسیقی و یا آشنایانی که هنرمند یا سبک خاصی را می پرستند وجود دارد.&lt;br /&gt;
کوتاه اینکه اگر از من می شنوید نگران نباشید. هنرمندان خوب زیادی هستند که مدتهاست خوب مانده اند. مدت هاست کارهای زیبا ارایه می کنند. اگر شما پیدایشان نکرده اید احتمالا اشکال جای دیگری است. سبک هایی که تجربه نکرده اید را امتحان کنید. اگر با بیشتر گشتن هم چیزی پیدا نشد، پیشنهاد می کنم تکانی به خودتان بدهید و کمی موسیقی یاد بگیرید. برای لذت بردن از تماشای فوتبال لازم نیست دریبل دوطرفه بلد باشید، ولی دست کم قانون آفساید را که باید بدانید. قبول ندارید؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-4357987857682453991?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/eBIaDocB2PY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/4357987857682453991/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=4357987857682453991&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/4357987857682453991?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/4357987857682453991?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/eBIaDocB2PY/blog-post.html" title="دریبل دو طرفه که فالش می شود" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcDSH8_fCp7ImA9WxFSGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-6305724035175668084</id><published>2010-04-22T01:04:00.000+04:30</published><updated>2010-04-22T01:04:39.144+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-22T01:04:39.144+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="عکس" /><title>لاک پشت چه الزامی دارد حرکاتش مناسب حال درویشان باشد؟</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma,inherit; text-align: right;"&gt;&lt;table align="center" cellpadding="0" cellspacing="0" class="tr-caption-container" style="margin-left: auto; margin-right: auto; text-align: center;"&gt;&lt;tbody&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/S89euIT5URI/AAAAAAAAAfw/_jCkm3dxtPo/s1600/Lakposht.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: auto; margin-right: auto;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/S89euIT5URI/AAAAAAAAAfw/_jCkm3dxtPo/s1600/Lakposht.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;tr&gt;&lt;td class="tr-caption" style="text-align: center;"&gt;لاک پشت&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;
&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;span id="goog_2059118409"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="goog_2059118410"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-6305724035175668084?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/TECYGhxo55U" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/6305724035175668084/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=6305724035175668084&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/6305724035175668084?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/6305724035175668084?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/TECYGhxo55U/blog-post_22.html" title="لاک پشت چه الزامی دارد حرکاتش مناسب حال درویشان باشد؟" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/S89euIT5URI/AAAAAAAAAfw/_jCkm3dxtPo/s72-c/Lakposht.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/04/blog-post_22.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkEERHYzcSp7ImA9WxFSFEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-5523863780469071696</id><published>2010-04-17T01:11:00.001+04:30</published><updated>2010-04-17T01:13:25.889+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-17T01:13:25.889+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>منِ بهاری</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma,inherit; text-align: right;"&gt;‫هیچ وقت بهار فصل من نبود. مدرسه که می رفتم اینکه امتحان های پایانی همیشه توی بهار بود آزارم می داد. اینکه مجبور باشم توی همچین فصلی درس بخوانم ترسناک بود. بعد ها که کارتون می کشیدم، باز هم بهار وقت بدی بود. توی این سه ماه سر چشمه سوژه های کارتون می خشکید. کنکور که دادم و توی دانشگاه باز هم همین داستان بود. ‬هیچ وقت بهار فصل من نبود، حالا هم نیست. امسال هم شبیه سال پیش بهکده لنگ شد، که البته سعی می کنم اینطور نماند. امسال قرار است کنکور بدهم و باز با همان حس سالهای پیش. برای آدم نا آرامی شبیه من این فصل زیادی نا پایدار است. آرامش نداشته ام را به هم می زند. این که آدم ها سعی می کنند طور دیگری باشند چیز بدی نیست ولی مشکل اینجاست که همه توی بهار این تصمیم را می گیرند. آدم های یکنواخت روز مره را به این آدم های ناگهان عوض شده مصنوعی ترجیح می دهم. اطرافم آشوبی است که از آسمان شروع می شود ، از پرنده و درخت و آنتن روی پشت بام و هزار چیز دیگر رد می شود و می رسد به آدمی که کنارم نشسته است. تماشا کردن را دوست دارم ولی نه تماشای همچین آشوبی. به این فکر می کنم که کاش می شد انتخاب های ممکن تماشا کردن یا نکردن باشد. ولی نیست. این آشوب مرا درگیر می کند.&lt;br /&gt;
بهار من چیزی را تازه نمی کند. بارانش مثل باران زمستان تر نمی کند، کاری می کند که نم بکشم. آذرخش های گاه به گاهش تصمیم ناگهانی نیست، طرف توالت دویدن بعد از تهوع طولانی ست. گل هایش شکوفه باز شده نیستند، غنچه هایی هستند که تاب تحمل بیش از این را نداشته اند و ترکیده اند، متلاشی شده اند. ابرهایش مثل ابرهای پاییز آرام ننشسته اند تا نوبتشان برسد، از سر اجبار آن بالا مانده اند. حالشان هم زیاد خوش نیست، گیجند. مثل منِ بهاری.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-5523863780469071696?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/GS_iIFqoqLs" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/5523863780469071696/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=5523863780469071696&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5523863780469071696?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5523863780469071696?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/GS_iIFqoqLs/blog-post.html" title="منِ بهاری" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ak4NQHkzfSp7ImA9WxBaFEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-5971357032235485210</id><published>2010-03-23T01:00:00.002+04:30</published><updated>2010-03-24T23:59:51.785+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-03-24T23:59:51.785+04:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="بهادر" /><title>حالی که خراب شده است</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma, inherit; text-align: right;"&gt;سرم به پایین متمایل است. ابروهایم را بالا داده ام تا بتوانم ببینمش. دو سر مداد را با دو دستم گرفته ام و می چرخانمش. پایین لب پایینم را به داخل میمکم و با دماغ نفس عمیق می کشم. می گوید "چرا اینطوری نگاه می کنی؟ ادای پاستوریزه ها رو در نیار، تو خودت از من بدتری!" هیچ نمی گویم. دو لبم را عقب می کشم و بر می گردانم سر جایشان. مداد همچنان می چرخد.&lt;br /&gt;
"خودتم بار اول که کشیدی دو تا پشت هم کشیدی، حالا دو تا یا بیشترش چه فرقی داره؟ اصلا مگه به تعدادِ؟ یا کشیدی یا نکشیدی! تو هم کشیدی."&lt;br /&gt;
آرام نفس می کشم و نگاهش می کنم. دود کم کم اتاق را می گیرد. سرفه می کند ولی باز ادامه می دهد. چشمهایش سرخ شده. تند تند پلک می زند. دارد به این نتیجه می رسد که نباید زیاد جلوی صورتش نگهش دارد. با فندک بازی می کند. همین بار اول فندک هم خریده. انگار که مصمم باشد ادامه بدهد. روی کاغذ خط خطی می کنم. مثل همیشه با یک خط شکسته شروع می شود. یک نفر که بیخود وسط کاغذ ایستاده است. صورت دفورمه شده چیزی شبیه آدم، هر چند که اگر من هم نخواهم باز دفورمه از آب در می آید. صدای فندک می آید، بعدی را روشن می کند. سرم را بلند می کنم. انگار مرا می پایید. همین که سرم را بلند کردم:&lt;br /&gt;
"ای کوفت! عین نمی دونم چی نشسته کشیک منو میده!"&lt;br /&gt;
سرم را می اندازم پایین و خط خطی را ادامه می دهم.&lt;br /&gt;
"کثافت قیمت خون باباشو ازم گرفت. باید یه مدت خرجمو کم کنم که نخورم به بی پولی. حالا چه کوفتی هست این؟ چرا این رنگیه؟ حتما همین رنگیه دیگه. اگر یخ آب شدش رو هم حساب کنیم در صدش بازم کمتر می شه. ای زهر مار! دوباره سرشو آورد بالا! دلم می خواد، به تو هم هیچ ربطی نداره! اصلا الان این یکیشم باز می کنم می خورم. اینقد نگا کن که چشت در آد!"&lt;br /&gt;
لیوان را سر می کشد و دوباره پرش می کند.&lt;br /&gt;
"می خوای؟ بیارم واست؟ خوب بگو چه مرگته؟ چرا اینطوری نگاه می کنی؟ اگه می خوای بگو ها!"&lt;br /&gt;
کاغذ چهارم یا پنجم است که خط خطی می شود. روی پشت کنار بطری های خالی و لیوان دراز کشیده است. بلند می شود و می رود سمت میز. فندک را بر می دارد و دوباره پرت می کند روی میز. وسایل روی میز را جابجا می کند، انگار که دنبال چیزی بگردد.&lt;br /&gt;
"چرا این سر کوفتی خوب نمی شه؟ استامینوفن داری؟ خوب خری که نداری! احمقی که می شینی سردردت خودش خوب شه!"&lt;br /&gt;
کاغذ نمی دانم چندم است که باز می دود سمت توالت. می آید بیرون. چشمهای قرمز شده اش انگار که از پشت هلشان می دهند، تلاش می کنند که بیرون بیایند.دهنش باز است و خمیده راه می رود. خودش را می اندازد روی زمین. دستش را زده به کمرش و نفس نفس می زند. جوری که فکر می کنم با عق قبلی معده اش را توی توالت انداخته است.&lt;br /&gt;
"مشترک گرامی، به دلیل عدم پرداخت بدهی . . ."&lt;br /&gt;
موبایلم را بر می دارم. شماره می گیرم. نگرفته قطع می کنم. به موبایلم زل می زنم. سرم را بلند می کنم و زل می زنم به دیوار رو به رو. دوباره موبایلم را می آورم بالا و شماره می گیرم. &lt;br /&gt;
"سلام، چطوری؟ ببین! تو دکتر آشنا داری؟"&lt;br /&gt;
"واسه بهادرِ، نمی تونم بیمارستان ببرمش . . ."&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-5971357032235485210?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/u5BYzXzrY88" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/5971357032235485210/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=5971357032235485210&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5971357032235485210?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/5971357032235485210?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/u5BYzXzrY88/blog-post_23.html" title="حالی که خراب شده است" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/03/blog-post_23.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcDQ3s6eCp7ImA9WxBUGUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-3578316975990276394</id><published>2010-03-07T12:24:00.000+03:30</published><updated>2010-03-07T12:24:32.510+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-03-07T12:24:32.510+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>وقتی دنیا یک مسئله شخصی می شود!</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma, inherit; text-align: right;"&gt;خانه را وقتی خالی است دوست دارم. وقتی کسی نیست که قسمتی از هشیاری ام را صرفش کنم. وقتی صدایی نیست که برای نشنیدنش تلاش کنم. وقتی هیچ صندلی نیست که برای نشستن رویش مجبور باشم صبر کنم. وقتی مجبور نیستم اداهای معمولی در بیاورم تا حالت طبیعی ام به ادا در آوردن محکوم نشود. وقتی می توانم تمام پنجره ها را باز کنم و بدون اینکه نگران دمای بدن دیگران باشم از عبور هوا لذت ببرم، وای اگر باد هم بیاید! وقتی می توانم وسط اتاق روی زمین دراز بکشم و دستهایم را مثل مسیح باز کنم و نفس عمیق بکشم و به گچ بری های تولید انبوه شده سقف زل بزنم. وقتی می توانم یک صندلی بگذارم جلوی پنجره آشپزخانه و یک لیوان بزرگ پر از قهوه را دست بگیرم و تا وقتی دوست دارم دیوار خانه روبه رو را تماشا کنم و پرنده کشف کنم. وقتی شعر نوشتنم می آید. وقتی آهنگ نوشتنم می آید. وقتی می توانم یهو زیر آواز بزنم و هر وقت که خواستم قطعش کنم. وقتی زمان یک کاغذ سفید است که می توانم هر کاری با آن بکنم. مطلب بنویسم، خط خطی اش کنم، چیزی بکشم، شعر بنویسم، آهنگ بنویسم یا حتی بگذارم سفید بماند. وقتی می توانم روی زمین بخوابم و پاهایم را روی مبل بگذارم و کتاب بخوانم. وقتی می توانم هر موسیقی که دوست دارم توی فضا رها کنم. وقتی کسی نیست که با تشویش هایش فضا را آلوده کند. وقتی از نفس کشیدن لذت می برم.&lt;br /&gt;
خانه را وقتی خالی است دوست دارم. وقتی که به بیهوده بودن بستن در توالت فکر می کنم و به اینکه هر چند بیهوده، ولی ترک عادتش خطرناک است، و می خندم هر بار!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-3578316975990276394?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/eZ6PjvNmUGY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/3578316975990276394/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=3578316975990276394&amp;isPopup=true" title="9 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3578316975990276394?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/3578316975990276394?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/eZ6PjvNmUGY/blog-post.html" title="وقتی دنیا یک مسئله شخصی می شود!" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>9</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/03/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkAMRHczfSp7ImA9WxBUEU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-1122729450641904681</id><published>2010-02-25T15:53:00.001+03:30</published><updated>2010-02-25T15:56:25.985+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-25T15:56:25.985+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="بهادر" /><title>ارغوانِ نصفه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma, inherit; text-align: right;"&gt;-هوا سرده؟&lt;br /&gt;
-نه!&lt;br /&gt;
-خوبه!&lt;br /&gt;
می آیم بیرون و در را می بندم. هدفون های گوشی ام را توی گوشم می گذارم. گوشی را از جیبم در می آورم. دنبال یک نفر می گردم که حال موسیقی اش حال الانم باشد، توی منوی Artists . بیشترشان مال سالهای پیشند، عیب گوشی هشت گیگا بایتی همین است دیگر. بهادر گوشی اش را توی جیبش می گذارد، موسیقی اش را پیدا کرده. اسکورپیونز؟ نه، واقعا از نوستالژی خوشم نمی آید. بابک صفرنژاد، این الان کار می کند! دکمه پخش را می زنم و گوشی را توی جیبم می گذارم.&lt;br /&gt;
بهادر سر کوچه ایستاده منتظر تاکسی، با دست اشاره می کنم که نمی خواهم با تاکسی بروم، اینکه دنبالم بیاید، پیاده. هر دو هدفون توی گوشمان گذاشته ایم و صدای هم را نمی شنویم. این جور مواقع کنار هم راه نمی رویم، یا او پشت سر من راه می رود یا من پشت سر او. کوله سنگین شده، به شانه هایم فشار می آورد. به جز وسایل معمول لپ تاپ و وسایلش را هم چپانده ام تویش، می خواهیم برویم یک کافی شاپ، آنجا اینترنت بی سیم هم دارند. اینترنت کم سرعت خانه کلافه ام می کند.&lt;br /&gt;
توی پایانه اتوبوس اشاره می کند که آن یکی ایستگاه را باید برویم. سرم را تکان می دهم، یعنی که نه. متعجب به تابلو اشاره می &amp;nbsp;کند. باز هم سرم را تکان می دهم. چاره ای ندارد، دنبالم می آید. توی اتوبوس روی شانه ام می زند و اشاره می کند که هدفونم را در بیاورم. خودش هم یکی از هدفون هایش را در آورده. می گوید: سینما؟ سرم را به نشانه تایید تکان می دهم و باز هدفون را توی گوشم می گذارم.&lt;br /&gt;
با آرنج به پهلویش می زنم، نگاه می کند، یک بلیط می دهم دستش، من کارت دارم. این ایستگاه پیاده می شویم.&lt;br /&gt;
بابک صفر نژاد توی جیبم متوقف شده است. فردین خلعتبری از بلندگوهای سالن پخش می شود. به رنگ ارغوان. سینما ملت. تیتراژ پایانی. سالن خالی شده. فقط چند اسم رد شده که آپارتچی قطع می کند موسیقی و تصویر را. از سالن بیرونمان می کنند. بابک صفرنژاد توی گوشم ادامه می دهد. تا خانه. خوب ساز دهنی می زند، تازه کشفش کرده ام!&lt;br /&gt;
نمی دانم بهادر چه گوش می دهد. از لب های آویزانش معلوم است او هم مثل من از اتفاق توی سینما شوکه است. یک سینما با این همه دک و پز اجازه نمی دهد تیتراژ پایانی را ببینید! بار دوم است این کار را می کنند. دیگر سینما ملت نمی روم.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-1122729450641904681?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/fD-My1ghRqU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/1122729450641904681/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=1122729450641904681&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1122729450641904681?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/1122729450641904681?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/fD-My1ghRqU/blog-post_25.html" title="ارغوانِ نصفه" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/02/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkMEQH8_fyp7ImA9WxBWF0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-4688499781096403278</id><published>2010-02-10T07:30:00.001+03:30</published><updated>2010-02-10T07:30:01.147+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-10T07:30:01.147+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من نوشت" /><title>یک مداد تراشیده+یک کاغذ سفید+آرامش</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: tahoma, inherit; text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/S3GtFIXFsYI/AAAAAAAAAfk/bwGCFVPzheo/s1600/monitor.png" width="320" /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
دست می برم و از کشو یک کاغذ برمی دارم. یک مداد تراشیده هم از لیوان مدادها. وشروع می کنم به نوشتن اینها. تازگی ها فهمیده ام که با کامپیوتر راحت نیستم وقت نوشتن. نه که ایرادی داشته باشد این کار، اتفاقا امکانات نوشتن با کامپیوتر را دوست دارم، ولی اگر آن نور لعنتی آزاردهنده دست از زل زدن توی چشمم بردارد موقع نوشتن. دکمه تنظیم نور را می زنم تا مطمئن شوم که نور روی صفر است. فایده ای ندارد انگار. این واژه پرداز پیشرفته 2007 را می بندم و همان واژه پرداز قدیمی را باز می کنم. Notepad. از توی تنظیماتش صفحه را سیاه می کنم و نوشته ها را سفید. بلکه کمتر نور توی فضا رها کند. فایده ندارد. نوشته ها را خاکستری می کنم. نه، این لعنتی رنگ سیاهش هم نور می دهد. نتیجه می شود یک نوشته پر از سکته های ممتد نورانی. پر از چیزی شبیه حس فلاش دوربین، با این فرق که مداوم است. مثل فرق صدای یک نت خارج گیتار و صدای یک نت خارج ویولون که آرشه هنوز هم بعد از آن راه می رود روی سیم. اصرار دارد به یک نت خارج لعنتی!&lt;br /&gt;
این ال سی دی لپ تاپ تازه باز بهتر است! وایسا! واقعا دوست داری ادامه این بحث لعنتی را بخوانی؟ من واقعا دوست ندارم ادامه بدهم! ببخشید!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-4688499781096403278?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/gaMWcrQuRf0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/4688499781096403278/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=4688499781096403278&amp;isPopup=true" title="7 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/4688499781096403278?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/4688499781096403278?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/gaMWcrQuRf0/blog-post_10.html" title="یک مداد تراشیده+یک کاغذ سفید+آرامش" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_LhavQjnGfb0/S3GtFIXFsYI/AAAAAAAAAfk/bwGCFVPzheo/s72-c/monitor.png" height="72" width="72" /><thr:total>7</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/02/blog-post_10.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0IMSHg4eyp7ImA9WxBWE00.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-2544101571012337198.post-6044841440686946297</id><published>2010-02-04T22:23:00.000+03:30</published><updated>2010-02-04T22:23:09.633+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-04T22:23:09.633+03:30</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="داستان" /><title>روی پله های ایستگاه مترو</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: tahoma, Arial, Helvetica, sans-seriftrbid;"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;شالگردنم. خیسیش حس بدی به گردنم می داد. چرخاندمش که سمت خشکش به گردنم باشد. دستکشم را در می آورم تا بتوانم کیف پولم را از جیبم در بیاورم. کیفم را روی قسمت مخصوص بلیط های اعتباری نگه می دارم و به این فکر می کنم که شالگردن خشک داشتن چه حس خوبی دارد، حتی اگر نصفش باشد. صدای ترمز قطار می آید. همه سمت پله می دوند. پله برقی خودش پایین می رود این جماعت هم رویش می دوند پایین. مشکلی هم با تنه زدن به من ندارند. من هم تنه می خورم و تماشا می کنم. وقتی می رسم درهای قطار تازه باز می شود ،ولی فکر نمی کنم جماعت دونده از دویدنشان پشیمان باشند. دیدن مادری که بچه اش را بغلش گرفته حس خوبی منتقل می کند، مخصوصا وقتی شالگردن آدم خشک باشد. یک جور حس امید به اینکه جهان جای بهتری خواهد شد، یا حداقل اینکه هنوز امکانش هست. حسی مثل حس دیدن مادرهای باردار، انگار که آبستن شهردار آرمانشهر من باشند!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;فکر می کنم زندگی چیزهایی برای ایجاد هارمونی و توازن لازم دارد تا دلیل بودنش شود. توازنی که بدون بودن اینها از بین میرود. چیزهای دیگری هم هستند که این حس را به من می دهند. دیدن بچه های ساز به دوش توی خیابان جمهوری، دیدن تمرین کردن بچه هایی که توی یک گروه راک هستند، با وجود اینکه می دانند نمی توانند هنرشان را نشان دهند. دیدن بچه هایی که توی کافه سر استاد بودن یا نبودن بهرام بیضایی توی سر و کله هم می زنند. دیدن بچه های عینکی که تا گردن توی لپ تاپ شان فرو رفته اند و ناگهان سرشان را بلند می کنند و انگار که فاتح تروا باشند فریاد می زنند که اشکال کدهای برنامه شان را درست کرده اند و حالا درست کار می کند! دیدن وبلاگهایی که به روز می شوند!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;توی ایستگاه پیاده می شوم. از راهی می روم که از کنار پارک محله مان رد می شود. کفترهای ( زوج های جوان! ) این اطراف توی این پارک می آیند. وقتی می رسم به پارک می بینم خالی است. تازه یادم می افتد که باران آمده و نیمکت ها خیسند! نیمکت خیس از شالگردن خیس هم بدتر است. هیچ کفتری هم دوست ندارد روی آب بق بقو کند!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;می رسم خانه. خواهرم می گوید که دارد یک پایان نامه می خواند در مورد یکی از مشکلات جدید اقتصاد جهانی که اتفاقا دارد نگران کننده می شود! ذوق می کنم از وجود این مشکل! این هم از آن چیزهایی است که توازن زندگی را نگه می دارد. توی این دنیای پیشرفته و پر از تکنولوژی های ماهواره ای مشکل جدید این است: دزدان دریایی!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;با نیش باز شالگردنم را جلوی بخاری می گذارم تا خشک شود.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/2544101571012337198-6044841440686946297?l=www.behkade.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Behkade/~4/JOX9nCRVewc" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://www.behkade.com/feeds/6044841440686946297/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=2544101571012337198&amp;postID=6044841440686946297&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/6044841440686946297?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/2544101571012337198/posts/default/6044841440686946297?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/Behkade/~3/JOX9nCRVewc/blog-post.html" title="روی پله های ایستگاه مترو" /><author><name>Behtash Davarpanah</name><uri>https://profiles.google.com/115947677879436733178</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-2hFNqMTHBY4/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAAjY/j158r_AHKxc/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://www.behkade.com/2010/02/blog-post.html</feedburner:origLink></entry></feed>

