<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>Datum of Freedom</title>
<link>http://mjshokri.blogfa.com</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 28 Oct 2011 17:33:27 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/DatumOfFreedom" /><feedburner:info uri="datumoffreedom" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId>DatumOfFreedom</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/pckjLNU4LMQ/post-17.aspx</link>
<description>باید دوباره بنویسم، &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به زودی دوباره خواهم نوشت، این بار تخصصی یعنی از حوزه مدیریت و اقتصاد و الخ!&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/pckjLNU4LMQ" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Oct 2011 17:33:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-17.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>گذشته ها 4- سرگذشت یک خانواده</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/WN_M8Ze8pSA/post-16.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;1- سال 84 یا 85 بود، چند روزی رفته بودم خونه، آمل. غروب هیچ کی خونه نیست. کامپیوترم رو روشن می کنم و خودم رو سرگرم می کنم. بعد مدتی، صدای باز و بسته شدن در میاد، خیال می کنم مامان اومده، به کارام ادامه میدم، بعد چند دقیقه، احساس می کنم یکی تو اتاقم راه میره، سرم رو که بر می گردونم، یه پسر کوچولوی 4 یا 5 ساله تو اتاقم داره بهم نگاه می کنه. به مغزم فشار میارم تا بفهمم کیه، نمی شناسمش! سلام و احوالپرسی باهاش می کنم، خیلی مودب و سرزنده جوابم رو میده، می پرسم:&lt;br /&gt;- اسمت چیه؟&lt;br /&gt;- علی&lt;br /&gt;- فامیلیت چیه کوچولو؟&lt;br /&gt;- احمدی&lt;br /&gt;تو ذهنم مرور می کنم، احمدی خیلی آشناست، علی احمدی وای خدای من، چقد این اسم آشناست، چرا یادم نمیاد کیه، به مغزم فشار میارم، اما نمی فهمم. بعد از چن دقیقه مامان میاد تو خونه. دنبال علی میگرده، میگم با من هست، میرم پیش مامان، میپرسم&lt;br /&gt;-بچه کیه؟&lt;br /&gt;-پسر علی احمدیه!&lt;br /&gt;-علی احمدی کیه؟ چقد اسمش آشناست؟&lt;br /&gt;-دوست بابا، شوهر هما، دوستم&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;یکی دو ساعت بعد، برادر بزرگش میاد دنبالش، قبل از اینکه بره حسابی با هم بازی می کنیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- فکر کنم وسطای سال 79بود، تلفن خونه زنگ می زنه، من مثل همیشه نفر اولی هستم که به گوشی تلفن میرسم، همسایه کناری هست. بعد از سلام و احوالپرسی از بابا میپرسه:&lt;br /&gt;- بابات نیست؟&lt;br /&gt;-هستش، اما الان نیست&lt;br /&gt;-یعنی چی؟&lt;br /&gt;-حمومه&lt;br /&gt;-علی احمدی مرد؟&lt;br /&gt;- (در حالی که شوکه شدم) نه بابا، بابا دیروز غروب داش باهاش حرف میزد.&lt;br /&gt;-مطمئنی؟&lt;br /&gt;- اره&lt;br /&gt;خداحافظی می کنه، بابا که از حموم بیرون میاد، بهش میگم فلانی زنگ زد، میپرسید علی احمدی مرده، بابا چن ثانیه ای مات منو نگاه میکنه، تلفن رو ور میداره به یکی از داداش هاش زنگ میزنه، بعد از تلفن سیگارش رو روشن می کنه، به مامان میگه، علی احمدی صبح رفته جنگل، اونجا خودکشی کرد. من و مهدی گیج و بیج فقط نگاه می کنیم. مامان با گریه از بابا میپرسه چرا؟ بابا توضیح میده که یه کاغذی تو جیبش پیدا کردن که توش نوشته بدون دخترم نمی تونم تحمل کنم. مامان گریه هاش بند نمیاد، میگه هما حامله بود، 5 ماه دیگه پسرشون به دنیا میاد. بابا و مامان با لباس های عزا، میرن برای شرکت در تشییع جنازه و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3- سال 76 بود، توی مسیر برگشت از مدرسه، از یه سوپری می خواستم یه چیز بخرم که تو حرف های یه مشتری دیگه با صاحب مغازه شنیدم که تو فلان محله شهر، یه پسره خواهرش رو کشته. با کنجکاوی به حرفاشون گوش می دادم، پدر و مادرشون تو خونه نبودن، پسره تفنگ شکاری باباش رو پیدا می کنه، شروع می کنه ور رفتن باهاش، که یهو تفنگ شلیک می کنه. گلوله هم صاف میره تو سر دختره. دختره در جا میمیره. &lt;br /&gt;به خونه که میرسم، مامان حالش خوش نیست، قضیه رو واسش تعریف می کنم، مامان هق هق گریه می کنه. بابا که از سرکار میاد، مامان بابا رو که می بینه شروع میکنه به گریه کردن، در جواب بابا میگه، دختر هما مرد، بابا ولو میشه رو مبل، مامان قضیه رو تعریف می کنه، بابا فقط بغض می کنه، من میرم کنارش رو مبل میشینم، بابا منو محکم بغل می کنه. هیچ حرفی نمی زنه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: علی احمدی دوست قدیمی بابا بود، زنش، هما دوست مامان. بعد از ماجرای دخترشون، تصمیم میگیرن دوباره بچه دار بشن، چند ماه قبل از به دنیا اومدن بچه شون، علی احمدی نمی تونه فشار روحی بابت مرگ دخترش رو تحمل کنه و خود کشی می کنه. هما اسم بچه اش رو میزاره علی. هما بعد از مرگ شوهرش دو تا پسرش رو بزرگ کرده و فشار روحی و مالی زندگی رو یه تنه تحمل کرده...&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/WN_M8Ze8pSA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 May 2011 00:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-16.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>گذشته ها - 3- اوایل شهریور 74</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/uAXuWgqCG3U/post-15.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پیش نوشت: بابام خیلی زود باباش رو از دس داد، سیزده چارده سالش بود که باباش مرد. 6 تا داداش بودن، سه تاشون زن داشتن و سه تاشون عزب، از یه خونواده روستایی با سطح درآمد پایین. تصمیم گرفتن که سه تا پسر عزب، هر کدوم با یکی از برادرای زن و خونه دار، زندگی کنن. اینجوری هم تقسیم کردن که کوچیک تره با بزرگتره، دوتا وسطی با هم، یکی مونده به آخر هم با دومی. بابام یکی مونده به آخر بود، به خونه داداشش که هشت نه سالی ازش بزرگ تر بود رفت و اونجا موند.  این موندن تا سال 68 که بابا خونه خودش ساخت و ما رو برد اونجا ادامه داشت.&lt;br /&gt;عمو سه تا پسر داشت، پسر بزرگ؛ محسن پنج سالی از ما بزرگ تر بود، پسر آخریش مجتبی، هم سن من بود و پسر وسطی میثم، هم سن مهدی؛ ما چهار تا همیشه با هم بودیم و هم بازی! محسن هم نقش داداش بزرگ تر رو واسه همه داشت. واسه همین از وقتی هم که جدا شدیم، تقریبا هر هفته جمعه ها می رفتیم خونه عمو اینا.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اوایل شهریور 74:&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;تلفن خونه زنگ می زنه، مامان داشت ظرف ها رو می شست، بابا داشت نماز می خون، من گوشی رو ورداشتم، یکی از فامیل های دور بود که گفت به بابات بگو زود بیاد خونه عمو. صدای شیون زنا تو پس زمینه صداش می اومد. نماز بابا که تموم شد، من گیج به بابا نگاه کردم، در جوابش گفتم، فلانی بود، گفت بری خونه عمو اینا. گفت خب چی شده؟ گفتم نمی دونم، فقط صدای شیون می اومد. مامان از آشپزخونه تند تند اومد چی شده؟ گفتم نمی دونم... بابا زنگ زد به خونه عمو اینا، کسی جواب نمی داد، زنگ زد به خونه چن نفر دیگه، تا بالاخره یکی جواب داد، گفت پسر بزرگ عمو، محسن صبح با دوستاش رفت دریا، دوستاش برگشتن، اما اون نه! &lt;br /&gt;بابا لباسش رو پوشید، با عجله رفت، ما رو نبرد، ما هر کدوم تو خونه یه جا کز کردیم، هیچ کس حرف نمی زد. بعد یکی دو ساعت، مامان زنگ زد با مادرش صحبت کرد، بعد از تلفن، گفت لباس بپوشین بریم خونه عموتون. زن همسایه به مامان گفت، لباس سیاه نپوش، بهرحال هنوز که معلوم نیس مرده باشه. رسیدیم به خونه عمو، کلی ادم بیرون خونه شون، از فک و فامیل گرفته تا آشناها وایساده بودن، من و مهدی تند رفتیم که زودتر بریم داخل خونه. توی خونه صدای مویه زن عمو رو شنیدم، زن عمو بیچاره در حال خودش نبود... رفتیم تو اتاقی که مردا نشسته بودن، بابا اشاره کرد که بریم کنارش بشینیم، مجتبی و میثم گریه می کردن، عمو هم! نتونستم خودم رو کنترل کنم، شروع کردم به گریه کردن. بعد از چند دقیقه یه نگاهی به دور و بر خودم کردم، دیدم جز بابا همه از خود بی خود هستن و گریه می کنن، بابا زل زده بود به داداشش. یهو حس کردم صدای شیون از بیرون چن برابر شد، یه عده ای اومدن تو خونه، ماها بلند شدیم که بریم اونور، جنازه رو اوردن تو خونه. یهو عمو غش کرده و افتاد، ترس و دلهره و اضطراب و هزار حس کوفتی تمام بدنم رو فرا گرفته بود، می خواستم داداش محسنم رو ببینم، می دونستم که دیگه نمی تونم، اما نمی شد، حواسم به بابا بود، بابا همچنان فقط نگاه می کرد، وقتی پارچه کفن رو کنار زدن، فقط یه دقیقه سرش رو تکیه داد به در، آروم گریه کرد، بعدش اومد جلو، پیشونی محسن رو بوسید، منم از فرصت استفاده کردم، اومدم صورتش رو بوسیدم. باورم نمیشد، مثل یخ سرد بود، گریه امونم نمی داد، از خونه رفتم بیرون، رفتم یه گوشه که کسی نباشه، نشستم و گریه کردم...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;خیلی درد داشت، هنوز بعضی وقت ها حس می کنم درد داره...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/uAXuWgqCG3U" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 May 2011 15:22:52 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-15.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-15.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>ظلم چيه؟</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/unb160EIHrM/post-14.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بنظرم مياد ظلم پايمال كردن و يا زير سوال بردن حق كس ديگه باشه. قاعدتا حق هم بايد دو منبع عرفي يا قانوني داشته باشه. حق هاي عرفي معمولا سنت هستن و بر اساس قاعده اي در طول زمان نصيب كسي ميشن. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;مثلا تو سازمان ما طراحي بسته بندي محصولات جزو شرح وظايف بازاريابي هست، اما يه مدير توليد قديمي داريم كه بدون تأييد اون نبايد طرح رو بفرستيم براي چاپ، اوايل كه اومده بودم اينجا، بدون تأييد اون چندباري اين كارو كردم، بعدش ديدم از اون به بعد محصولاتم رو نصفه و نيمه و با كلي مغايرت نسبت به برنامه ها توليد مي كنه، بعدا كاشف بعمل اومده از من خيلي شاكيه... راستش الان بعد ماها كه رابطه ام باهاش خوب شده، فهميدم آدم خيلي خوبيه ولي خب تأييد كردن طرح ها رو حق بديهي خودش ميدونه و خيلي عاديه كه اون بايد تأييد كنه، هر چند در شرح وظايف اون نباشه و جزو شرح وظايف سازماني من باشه...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ظلم بر آيت الله خامنه اي رو نبايد با مدل ذهني خودمون و قوانين نوشته شده بسنجيم، بلكه بايد با عرف روابط سياسي حاكم بر نظام بايد سنجيد، وقتي در دوران آيت الله خميني، ايشون واقعا فصل الخطاب همه سياسيون بود و در زمان هاشمي وزراي فرهنگي و امنيتي قرابت خاصي با آيت الله خامنه اي داشتن، اين امر به عنوان يه حق در ذهن مسئولين حكومتي متبادر ميشه كه حد اختيارات رهبري بيش از اونيه كه قانون گفته و اين يه حق عرفي هست. اطرافيان آقاي خامنه اي بيراه نميگن كه در دوران خاتمي به ايشون ظلم شده، چون خيلي از اختياراتي كه پيش از اين به طور عرفي در اختيار ايشون بوده رو حذف كردن...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;وقتي خاتمي صحبت از ظلمي كه بر رهبري شده ميكنه، اونايي كه در نظام بودن مي فهمن داره از چي حرف مي زنه، خاتمي سوپرمن ساخته ذهن ما نيست كه با لگد بره تو شكم نظام، خاتمي يه مصلح اجتماعي بوده كه سه چهار ساليه كه داره تمرين سياستورزي مي كنه...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;ب&lt;a href="http://www.khatami.ir/fa/news/1015.html" target="_blank"&gt;خش مهمي از حرف هاي خاتمي رو از سايتش بخونين...&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/unb160EIHrM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 May 2011 18:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-14.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-14.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/QWv4cM0O9Bw/post-13.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آدم ها رو بت مي كنيم، قهرمان ذهن خودمون مي كنيم، بعدش رفتارها و حرف هاش رو بر اون اساس تعبير مي كنيم. نمي خوايم آدم ها رو اونطور كه هستن بپذيريم، به زور مي خوايم اونا در قالب قهرماني كه ساخته و پرداخته ذهن ماست رفتار كنن، حرف بزنن، ولي نميشه، هر كسي يه روز گند مي زنه به حال ما...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نه هاشمي، نه خاتمي، نه ميرحسين، نه كروبي قهرمان نيستن، دنبال قهرمان هم نباشين، نياز به يك يا دو قهرمان نداريم، نياز به تعداد زيادي آدم موثر داريم، همين...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;آدم هايي مي تونن موثر باشن، كه بتونن تعامل كنن، كه آداب سياست رو بدونن، كسي كه بگه يا جنبش سبز يا مرگ، كسي نيست كه بشه باهاش مذاكره كرد، موثر نخواهد بود، دنبال آدم هاي انقلابي نباشيم&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;سياستمدار كسيه كه راه برون رفت از هر بن بستي رو بلد باشه، سياستمدار فرق داره با انقلابي يا قهرمان ذهن كودكانه ما! &lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/QWv4cM0O9Bw" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 May 2011 18:11:23 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-13.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-13.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>گذشته ها - 2- تابستون 74</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/GwMcvQjAD-Q/post-12.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اون موقع ها امل مدرسه تیزهوشان نداشت، وسطای تیر ماه نتایج مدرسه نمونه که اومد، خبر رسید که من قبول نشدم، باورش واسم سخت بود. تو خانواده ما درس مساله خیلی مهمی بود و بالطبع اون موقع ورود به مدرسه نمونه مهم ترین موضوع بود. بابا و مامان بدجوری حالشون گرفته شد. روزی که از طرف مدرسه زنگ زدن و گفتن اسم من تو لیست نیس، قبول نمی کردم، می گفتم هس، اینا ندیدن. لباس پوشیدم، با دوچرخه تا ساختمون آموزش و پرورش که اسامی رو زده بودن رفتم، وسط راه پله بین طبقه اول و دوم، رو تابلو اسامی رو زدن، چند بار اسامی رو از بالا و پایین خوندم، اما اسمم نبود، از بار دومی که می خوندم، گریه امونم نمی داد، بعد از چند بار خوندن، بهت زده رفتم روی چند تا پله بالاتر نشستم و از دور به تابلو نگاه می کردم و زار میزدم. نمی دونم چند دقیقه اونجا نشسته بودم، یهو صدای یکی از ناظم های مدرسه رو شنیدم که طبقه بالا داشت با یکی دیگه حرف می زد، ترسیدم منو با این حال ببینه، از ساختمون اومدم بیرون، برگشتم. چند ساعتی تو خونه، تو اتاق خودم گریه می کردم، هر چند دقیقه مامان می اومد دلداری می داد. بابا از محل کار زنگ میزد و میگفت حتما اشتباه شده، فردا میرم صحبت می کنم. می فهمیدم که داره خرم می کنه. بعد از ظهر دوباره تو سرم زد که لیست رو درست نخوندم، حتما باید اسم من باشه، دوباره رفتم ساختمون آموزش و پرورش، اما اسمم نبود...&lt;br /&gt;چند روز بعدش، اینقد تو خونه نق زدم و اصرار کردم که با بابا رفتیم مدرسه نمونه، اونجا یه فرمی رو پر کردیم به نام فرم اعتراض! شخصا از مدیر مدرسه قول گرفتم که اعتراضم رو بررسی کنن.&lt;br /&gt;مدرسه نمونه کنار خونمون بود، تقریبا هر روز مدرسه رو میدیدم، هر وقت میدیدم داغ دلم تازه میشد، احساس می کردم حقم رو خوردن، من می بایست سال بعد اونجا باشم، اما... کم کم بی خیالش شده بودم، اوایل شهریور تو یه مدرسه عادی ثبت نام کردم...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;....&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;هفته آخر شهریور بود، تو کوچه داشتیم با بچه ها فوتبال بازی می کردیم، یه ماشین فکر کنم پیکان بود، اومد تو کوچه، جلوتر که اومد، راننده اش رو شناختم، مدیر مدرسه ابتداییم بود، بر اساس یه پیشفرض ذهنی، ترسیدم، آروم آروم جوری که اون نفهمه، جیم زدم رفتم تو خونه. بعد دیدم زنگ خونه ما رو می زنن، نمی دونم چرا، ترسیدم! من تو حیاط بودم، بابا از بالا در رو باز کرد، تا فهمید آقای سلطانی هست، اومد پایین، من تو حیاط یه جوری مخفی شده بودم که منو نبینه ولی صداشون رو بشنوم. آقای سلطانی به بابا گفت که امروز صبح جواب اعتراضات مدرسه نمونه اومده، اسم جواد به عنوان قبول اومده، وقتی شنیدم احساس غروری بهم دست داد که انگار روی ابرها وایسادم، ولی سعی کردم صدایی از خودم بیرون ندم، آقای سلطانی که رفت، مست و خرامان اومدم جلو، به بابا گفتم، دیدی گفتم اشتباه شده، بابا هم گفت، اینقد نق زدی که دلشون سوخت...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;بعدها فهمیدم که بررسی اعتراضاتی در کار نبوده، مدیرای مدرسه وقتی دیدن تعداد معترضین زیاده، درخواست داده بودن ظرفیت ها رو بیشتر کنن تا بتونن دانش آموزای بیشتری رو ثبت نام کنن، اینجوری شد که منم قبول شدم...&lt;br /&gt;پ.ن: اون بالا یه خط رو نقطه چین گذاشتم، یه عزیزی رو اوایل شهریور از دست دادم که هنوز زخمش تازه هست، نوشتن زخم ها سخته، ولی التیام بخشه... می نویسمش&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/GwMcvQjAD-Q" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 May 2011 00:35:21 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-12.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-12.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>گذشته ها - 1- معلم های ابتدایی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/vYOQIb4xJzY/post-10.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;معلم های دوره ابتدایی معمولا برای بچه مدرسه ای ها الگو هستن، منم استثنا نبودم، از معلم کلاس اول و دومم خوشم نمی اومد، همون موقع ها حس بدی بهشون داشتم.&lt;br /&gt;معلم کلاس سوم یه پیرمرد با هیکل بزرگ بود، هیکل بزرگش وقتی به چشم می اومد که تنبل های کلاس رو سیلی میزد، دستاش خیلی بزرگ بودن. اما من خب تو اون کلاس سوگلی بودم، وضعیتم فرق داشت، فقط یه بار یادمه به خاطر یه شیطنت بزرگی دستاش رو حس کردم. اون موقع ها دیکته که میگفتن سه چهار تا سوال ریاضی هم آخر دیکته بود. منم همیشه باید اولین نفر تمرین های ریاضی رو حل می کردم و تحویل می دادم. یه روز سوالاتش خیلی سخت بود، من اولین نفر دفترم املا رو بردم گذاشتم روی میز معلم. همون جا منو نگه داشت و جوری که من نبینم تصحیح کرد، بعدش دفتر رو بست و بهم داد. گفت بازش نکن تا واسه بقیه رو هم صحیح کنم. منم رفتم پشت میزم نشستم، همون میز اول، وسط تصحیح دیکته ها بقیه، نتونستم فضولیم رو کنترل کنم، یه زمانی که حواس معلم نبود، آروم لای دفتر رو باز کردم، نمره بیستم رو که دیدم، خیالم راحت شد، سرم رو بالا نیاورده بود که معلم با همون دستای گنده اش از پشت میز خودش، مشتی رو به آرومی به سینه هام زد، عرض مشت معلم کل سینه های منو می پوشوند، خنده هام محو شد، کلی به خودم فشار آوردم که گریه نکنم، ولی نشد، اروم گریه می کردم، درد نداشت، به خاطر غرور جریحه دار شده ام. من شاگرد اولش بودم، نباید که منو میزد، چند روزی متنفر شده بودم ازش!&lt;br /&gt;معلم کلاس چهارم متفاوت بود، تو اون کلاس دیگه من سوگلی نبودم، معمولا دوم یا سوم بودم، شاگرد اول علی بود که بعدها تا دبیرستان با هم بودیم و اون با یه رتبه یه رقمی رفت دانشگاه پزشکی تهران. هر پنج شنبه یه آزمون برگزار می کرد، شنبه ها هم لیست کلاس رو تو دفتر کلاسی بر اساس رتبه تو آزمون می نوشت، اسم من هیچ وقت اول نشد، همیشه دوم یا سوم بودم، جز یه بار! یه چهارشنبه آخر کلاس، معلممون گفت شکری بمون کارت دارم، همه بچه ها که رفتن، یه سری سوال بهم داد، گفت همه این سوال ها رو تا فردا می خونی، فهمیدی! منم گفتم چشم. تو آزمون فردا دیدم که نصف اون سوالا اومده، من با اعتماد به نفس خاصی به همه سوالا جواب دادم و شنبه اسمم به عنوان نفر اول اعلام شد. هیچ وقت نفهمیدم که چرا معلممون اون کار رو کرد، هیچ وقتم ازش نپرسیدم، اما واسه همیشه تو ذهنم ثبت شد، شاید می خواست اعتماد به نفسم رو بالا ببره.&lt;br /&gt;معلم کلاس پنجم، پرستیژ متفاوتی با بقیه داشت. بعدها فهمیدم که فوق لیسانس روانشناسی داشت. عشق ژاپن و فرهنگ ژاپنی داشت و واسه ما چیزهای تعریف می کرد که ماها عجیب لذت می بردیم و خوش خوشانمون میشد. هر چن که بعدها فهمیدم احتمالا نصف اون مطالب زاییده افکار خودش بود! تو این کلاس هم یه رقیب سرسخت داشتم که معمولا اون شاگرد اول بود و من دوم. اما متاسفانه این یکی عاقبت خیر شاگرد اول کلاس سوم رو نداشت! کلا از نظر رفتاری و شخصیتی خیلی مشکل دار بود، بعدها تو دبیرستان مشکلش هم حادتر شد. واسه همین مشکلاتش معلم منو بیشتر دوست داش، منو صدا میکرد "میرزا مم جواد" خیلی صدا کردنشو رو دوس داشتم. آخرای سال، زمانی که آزمون مدرسه نمونه نزدیک شده بود، منم که مثل همیشه صبح تا شب تو کوچه فوتبال بازی می کردم، یه غروب لعنتی از سر کوچه ما رد شد، فرداش با حالت خیلی عصبانی گفت، فردا با مادرت بیا، باید تکلیفت رو مشخص کنم. اولین و اخرین باری بود که در تمام دوران تحصیل ازم می خواستن که پدر و مادرم رو به خاطر درس نخوندن به مدرسه ببرم. فردا صبح وقتی داشتم از مامان خداحافظی می کردم، لحظه آخر گفتم راستی آقا معلم گفت امروز یه سر بیای مدرسه، می خواد راجع به چطور درس خوندن واسه آزمون نمونه باهات صحبت کنه. تمام روز استرس داشتم. زنگ تفریح دوم که شد، دیدم مامان با چادر سیاهش بر سر، کنار دفتر مدرسه وایساده، منو که دید گفت معلمتون کجاست، همون لحظه پشت سرم، معلمم از کلاس بیرون اومد. رفتیم تو کلاس که کس دیگه نباشه، آقا معلم شروع کرد به چغلی کردن، که چند وقته احساس میکنم «مم جواد» کم درس می خونه، ازمون نمونه نزدیکه و اینجوری قبول نمیشه. من از این کلاس به دو نفر امید دارم که قبول شن، اون یکی اگه قبول نشه تقصیر منه، من خوب کار نکردم، اما «مم جواد» قبول نشه، تقصیر خودش و شماست. مامان هم با ابهام یه جور حالیش کرد که شما حواست به همون یکی باشه، نگران بچه من نباش. بچه من به اندازه نیازش درس می خونه.  &lt;br /&gt;آخرش هم من قبول شدم، اما اون دوستم، سال بعدش به عنوان نفرات ذخیره قبول شد.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/vYOQIb4xJzY" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 22:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-10.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-10.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/p8E-xUtfxek/post-9.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;یه روز باید از گم شده هام بنویسم، باورها، حس ها، رابطه ها، ادم هایی که تو برهه های زمانی مختلف بودن و الان نیستن. بعضی گم شدن ها اگاهانه و اختیاری بوده، بعضی ها نه! یهو به خودم اومدم دیدم یه چیزها رو از دست دادم. &lt;br /&gt;یه روز باید جداگانه از اگاهانه گم کردن بعضی ها بنویسم، باید بنویسم که چرا و چگونه بعضی باورهام رو دفن کردم، بعضی حس هام رو تغییر دادم. این روزها خیلی سعی می کنم گذشته خودم رو کنکاش کنم. چطور بزرگ شدنم، چطور به اینی که الان هستم تبدیل شدم رو باید بیشتر بفهمم. اگه یه روز تربیت یه بچه بر عهده من باشه، هرگز اونجوری که بابا و مامانم منو تربیت کردن، تربیتش نمی کنم. خیلی راحت بگم احساس می کنم خیلی مشکلات رفتاری و اخلاقی و ذهنی دارم که منشا اونا رو تو نحوه تربیت بابا و مامان می دونم. البته خب انتظاری زیادی هم با توجه به وضعیت بابا و مامان تو اون سال ها نباید داشته باشم. بهرحال اونا تمام سعیشون رو کردن. &lt;br /&gt;یه روز هم باید از غیر آگاهانه ها بنویسم، اینایی که رفتن و من اصلا نفهمیدم. مثلا یادم میاد کلاس سوم یا چهارم ابتدایی بودم، یه پسره ای بغل دستم می نشست، اوایل زیاد تحویلش نمی گرفتم، تازه از یه مدرسه دیگه اومده بود مدرسه ما! من واسه خودم آدم شناخته شده ای تو مدرسه بودم، به تعبیر ادبیات این روزهای خودم، واسه خودم برند شناخته شده و معتبری بودم. اما اون چی، هیچی نبود. اما بچه خوبی بود، حداقلش اینه که آروم بود و اجازه می داد سر کلاس بتونم به معلم گوش بدم. کم کم شناختمش، باباش مهندس نساجی بود، از یه شهر دیگه که الان یادم نمیاد کجا، اومده بودن آمل برای کار باباش، اخت شدیم با هم، جوری که از وسطای سال همیشه با هم بودیم. همیشه حرف های زیادی واسه تعریف کردن داشت. بهر حال باباش مهندس بود! سال بعدش، مهر که شد و مدرسه ها باز شد، دیگه ندیدمش، احتمالا از آمل رفتن، احتمالا به خاطر کار باباش. یادمه دبیرستان بودم که یهو تو ذهنم اومد که این پسره حق شناس چی شد، یعنی تابستون همون سال کافی بود که از ذهنم حذف شه، از اون به بعد همیشه واسم سوال بوده که چطور یه آدم به این راحتی می تونه حذف شه. &lt;br /&gt;یه روز باید مفصل از گم کرده هام، گم شده ها بنویسم...&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/p8E-xUtfxek" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 May 2011 22:22:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-9.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-9.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>اختیارات احمدی نژاد</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/QD1DiqE7UpY/post-8.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;جریانات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قبل از انقلاب به گونه ای بود که می خواست زن از اندرونی به سطح جامعه بیاد، قعال باشه و الخ! اما بعد انقلاب، حکومت می خواست زن رو به اندرونی برگردونه. توصیه ایت الله خمینی به همسر شهید مطهری بعد شهادتش کاملاً موید این مساله هست (&lt;a href="http://maktabnews.com/index.php?option=com_content&amp;view=article&amp;id=1420:1390-02-12-09-39-04&amp;catid=3:main" target="_blank"&gt;لینک&lt;/a&gt;):&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;    «پس از شهادت شهيد مطهري، بنده را براي صحبت كردن به نقاط مختلفي دعوت 
مي‌كردند؛ براي مطرح كردن اين موضوع به امام خميني (ره) مراجعه كردم و 
ايشان به بنده توصيه كردند از چهار چيز پرهيز كنم «امضا ندهم، با كسي عكس 
نگيرم، از خانه خارج نشوم و تلويزيون تماشا نكنم». &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;به ندرت همسر سیاسیون ایرانی فعالیت اجتماعی می کردن، شاید مهمترین اونا زهرا رهنورد بوده که به قول خودش شخصیت اجتماعی سیاسیش مستقل از میرحسین موسوی بود.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;رفتار احمدی نژاد در مناظره با میرحسین موسوی و علاقه نشان دادن به صحبت کردن درباره همسر میرحسین یکی از بدعت هایی بود که احمدی نژاد در سیاست ایران نهاد. شاید احمدی نژاد هیچگاه فکر نمی کرد که یه روز از تریبون نمازجمعه درباره زنش و نقش رهبری در رابطه زناشویی او و همسرش صحبت بشه.(&lt;a href="http://www.tabnak.ir/fa/news/163042/%D8%AD%D8%AC%D8%A9%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B5%D8%AF%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%B6%D8%B9%D9%8A%D9%81-%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%8A%D8%AA%D8%8C-%D8%AA%D8%B6%D8%B9%D9%8A%D9%81-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA" target="_blank"&gt;لینک&lt;/a&gt;)&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;   «ما معتقديم اگر حضرت آقا، همسر رييس‌جمهور را طلاق دهد او به رييس‌جمهور حرام است، ما چنين اعتقادي داريم»&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;چنین جملاتی یعنی اگر رهبری نخواهد، احمدی نژاد هیچ اختیاری، حتی در رابطه زناشویی خود ندارد!&lt;br /&gt; &lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/QD1DiqE7UpY" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 May 2011 01:54:30 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-8.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>بداخلاقی سیاسیون</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/DatumOfFreedom/~3/0Y7Fj0cdQqw/post-7.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;طی دو سال اخر دولت اول احمدی نژاد به خاطر یه پروژه ای تقریبا با 40 نفر از سیاسیون رده بالای دولت خاتمی و هاشمی مصاحبه کردم. این مصاحبه ها نکته های جذاب زیادی واسم داشت. یه چیزی که خیلی برام جالب بود و این روزها هم خیلی موضوعیت داره، بددهن بودنه این افراده. به جز پنج شش وزیری که باهاشون مصاحبه کردم، آدم های دیگه که در سطوح معاون وزیر و مدیرکل و سفیر و ... بودن، هر وقت صحبت از دولت وقت و سیاست های خارجیش میشد چند تا فحش چاله میدونی نثار دولت میکردن. اون هم در شرایطی که من به جز اون چند وزیر، بقیه رو فقط یه بار در حدود دو ساعت دیدم!&lt;br /&gt;می خوام بگم این روزا که بداخلاقی دولت و طرفداراش از یه سو و بداخلاقی طرفدارای رهبری رو میبینیم و می شنویم احساس نکنیم که اصلاح طلب ها خیلی ادم های مودب و متعهد به اخلاق هستن. بازی عوض شده، یه زمانی حجاب و حیا هنوز وجود داشت، حالا پرده دری شده، دارن رو بازی می کنن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: در عجبم از اونایی که هنوز فکر می کنن اختلاف احمدی نژاد و رهبری جنگ زرگریه، سطح تحلیل و توهم کلا بالاست!&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/DatumOfFreedom/~4/0Y7Fj0cdQqw" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 May 2011 01:30:36 GMT</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://mjshokri.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://mjshokri.blogfa.com/post-7.aspx</feedburner:origLink></item>
</channel>
</rss>

