<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>Datum of Freedom</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 28 Oct 2011 14:03:27 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/17</link>
<description>باید دوباره بنویسم، به زودی دوباره خواهم نوشت، این بار تخصصی یعنی از حوزه مدیریت و اقتصاد و الخ!</description>
<pubDate>Fri, 28 Oct 2011 14:03:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>گذشته ها 4- سرگذشت یک خانواده</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/16</link>
<description>1- سال 84 یا 85 بود، چند روزی رفته بودم خونه، آمل. غروب هیچ کی خونه نیست. کامپیوترم رو روشن می کنم و خودم رو سرگرم می کنم. بعد مدتی، صدای باز و بسته شدن در میاد، خیال می کنم مامان اومده، به کارام ادامه میدم، بعد چند دقیقه، احساس می کنم یکی تو اتاقم راه میره، سرم رو که بر می گردونم، یه پسر کوچولوی 4 یا 5 ساله تو اتاقم داره بهم نگاه می کنه. به مغزم فشار میارم تا بفهمم کیه، نمی شناسمش! سلام و احوالپرسی باهاش می کنم، خیلی مودب و سرزنده جوابم رو میده، می پرسم:</description>
<pubDate>Wed, 25 May 2011 20:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>گذشته ها - 3- اوایل شهریور 74</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/15</link>
<description>پیش نوشت: بابام خیلی زود باباش رو از دس داد، سیزده چارده سالش بود که باباش مرد. 6 تا داداش بودن، سه تاشون زن داشتن و سه تاشون عزب، از یه خونواده روستایی با سطح درآمد پایین. تصمیم گرفتن که سه تا پسر عزب، هر کدوم با یکی از برادرای زن و خونه دار، زندگی کنن. اینجوری هم تقسیم کردن که کوچیک تره با بزرگتره، دوتا وسطی با هم، یکی مونده به آخر هم با دومی. بابام یکی مونده به آخر بود، به خونه داداشش که هشت نه سالی ازش بزرگ تر بود رفت و اونجا موند.</description>
<pubDate>Fri, 20 May 2011 11:52:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>ظلم چيه؟</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/14</link>
<description>بنظرم مياد ظلم پايمال كردن و يا زير سوال بردن حق كس ديگه باشه. قاعدتا حق هم بايد دو منبع عرفي يا قانوني داشته باشه. حق هاي عرفي معمولا سنت هستن و بر اساس قاعده اي در طول زمان نصيب كسي ميشن. مثلا تو سازمان ما طراحي بسته بندي محصولات جزو شرح وظايف بازاريابي هست، اما يه مدير توليد قديمي داريم كه بدون تأييد اون نبايد طرح رو بفرستيم براي چاپ، اوايل كه اومده بودم اينجا، بدون تأييد اون چندباري اين كارو كردم، بعدش ديدم از اون به بعد محصولاتم رو نصفه و نيمه و با</description>
<pubDate>Thu, 19 May 2011 14:42:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/13</link>
<description>آدم ها رو بت مي كنيم، قهرمان ذهن خودمون مي كنيم، بعدش رفتارها و حرف هاش رو بر اون اساس تعبير مي كنيم. نمي خوايم آدم ها رو اونطور كه هستن بپذيريم، به زور مي خوايم اونا در قالب قهرماني كه ساخته و پرداخته ذهن ماست رفتار كنن، حرف بزنن، ولي نميشه، هر كسي يه روز گند مي زنه به حال ما... نه هاشمي، نه خاتمي، نه ميرحسين، نه كروبي قهرمان نيستن، دنبال قهرمان هم نباشين، نياز به يك يا دو قهرمان نداريم، نياز به تعداد زيادي آدم موثر داريم، همين...</description>
<pubDate>Wed, 18 May 2011 14:41:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>گذشته ها - 2- تابستون 74</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/12</link>
<description>اون موقع ها امل مدرسه تیزهوشان نداشت، وسطای تیر ماه نتایج مدرسه نمونه که اومد، خبر رسید که من قبول نشدم، باورش واسم سخت بود. تو خانواده ما درس مساله خیلی مهمی بود و بالطبع اون موقع ورود به مدرسه نمونه مهم ترین موضوع بود. بابا و مامان بدجوری حالشون گرفته شد. روزی که از طرف مدرسه زنگ زدن و گفتن اسم من تو لیست نیس، قبول نمی کردم، می گفتم هس، اینا ندیدن. لباس پوشیدم، با دوچرخه تا ساختمون آموزش و پرورش که اسامی رو زده بودن رفتم، وسط راه پله بین طبقه اول و دوم،</description>
<pubDate>Tue, 17 May 2011 21:05:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>گذشته ها - 1- معلم های ابتدایی</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/10</link>
<description>معلم های دوره ابتدایی معمولا برای بچه مدرسه ای ها الگو هستن، منم استثنا نبودم، از معلم کلاس اول و دومم خوشم نمی اومد، همون موقع ها حس بدی بهشون داشتم. معلم کلاس سوم یه پیرمرد با هیکل بزرگ بود، هیکل بزرگش وقتی به چشم می اومد که تنبل های کلاس رو سیلی میزد، دستاش خیلی بزرگ بودن. اما من خب تو اون کلاس سوگلی بودم، وضعیتم فرق داشت، فقط یه بار یادمه به خاطر یه شیطنت بزرگی دستاش رو حس کردم. اون موقع ها دیکته که میگفتن سه چهار تا سوال ریاضی هم آخر دیکته بود.</description>
<pubDate>Sun, 15 May 2011 18:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/9</link>
<description>یه روز باید از گم شده هام بنویسم، باورها، حس ها، رابطه ها، ادم هایی که تو برهه های زمانی مختلف بودن و الان نیستن. بعضی گم شدن ها اگاهانه و اختیاری بوده، بعضی ها نه! یهو به خودم اومدم دیدم یه چیزها رو از دست دادم. یه روز باید جداگانه از اگاهانه گم کردن بعضی ها بنویسم، باید بنویسم که چرا و چگونه بعضی باورهام رو دفن کردم، بعضی حس هام رو تغییر دادم. این روزها خیلی سعی می کنم گذشته خودم رو کنکاش کنم. چطور بزرگ شدنم، چطور به اینی که الان هستم تبدیل شدم رو باید</description>
<pubDate>Fri, 13 May 2011 18:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
<item>
<title>اختیارات احمدی نژاد</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/8</link>
<description>جریانات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی قبل از انقلاب به گونه ای بود که می خواست زن از اندرونی به سطح جامعه بیاد، قعال باشه و الخ! اما بعد انقلاب، حکومت می خواست زن رو به اندرونی برگردونه. توصیه ایت الله خمینی به همسر شهید مطهری بعد شهادتش کاملاً موید این مساله هست ( لینک ): «پس از شهادت شهيد مطهري، بنده را براي صحبت كردن به نقاط مختلفي دعوت مي‌كردند؛ براي مطرح كردن اين موضوع به امام خميني (ره) مراجعه كردم و ايشان به بنده توصيه كردند از چهار چيز پرهيز كنم «امضا</description>
<pubDate>Sat, 07 May 2011 22:24:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/8</guid>
</item>
<item>
<title>بداخلاقی سیاسیون</title>
<link>https://mjshokri.blogfa.com/post/7</link>
<description>طی دو سال اخر دولت اول احمدی نژاد به خاطر یه پروژه ای تقریبا با 40 نفر از سیاسیون رده بالای دولت خاتمی و هاشمی مصاحبه کردم. این مصاحبه ها نکته های جذاب زیادی واسم داشت. یه چیزی که خیلی برام جالب بود و این روزها هم خیلی موضوعیت داره، بددهن بودنه این افراده. به جز پنج شش وزیری که باهاشون مصاحبه کردم، آدم های دیگه که در سطوح معاون وزیر و مدیرکل و سفیر و ... بودن، هر وقت صحبت از دولت وقت و سیاست های خارجیش میشد چند تا فحش چاله میدونی نثار دولت میکردن.</description>
<pubDate>Sat, 07 May 2011 22:00:36 +0330</pubDate>
<dc:creator>mjshokri</dc:creator>
<guid>mjshokri.blogfa.com/post/7</guid>
</item>
</channel>
</rss>
