<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" version="2.0">

<channel>
	<title>کشکول هومن معین | www.Hooman68.com |www.Hooman.in</title>
	<atom:link href="https://hoomang.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
	<link>https://hoomang.wordpress.com</link>
	<description>فریادی شو تا باران ، وگرنه مُرداران !</description>
	<lastBuildDate>Mon, 01 Feb 2010 22:35:20 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain="hoomang.wordpress.com" path="/?rsscloud=notify" port="80" protocol="http-post" registerProcedure=""/>
<image>
		<url>https://secure.gravatar.com/blavatar/5c9bb03374c4073372bf34bf10cfcee51b12bfecb19df5c0fef320ccfd6f3222?s=96&amp;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>کشکول هومن معین | www.Hooman68.com |www.Hooman.in</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link href="https://hoomang.wordpress.com/osd.xml" rel="search" title="کشکول هومن معین | www.Hooman68.com |www.Hooman.in" type="application/opensearchdescription+xml"/>
	<atom:link href="https://hoomang.wordpress.com/?pushpress=hub" rel="hub"/>
	<itunes:explicit>yes</itunes:explicit><copyright>کپی رایت © 2009 کشکول هومن معین | Hooman Moeen's Blog تمامی حقوق محفوظ است</copyright><itunes:image href="http://www.hooman68.com/logo1.jpg"/><itunes:keywords>هومن,معین،کشکول،وبلاگ,نویسی،وبلاگ،ادبیات</itunes:keywords><itunes:summary>http://www.Hooman68.com</itunes:summary><itunes:subtitle>کشکول هومن معین | Hooman Moeen's Blog</itunes:subtitle><itunes:category text="Arts"><itunes:category text="Literature"/></itunes:category><itunes:author>Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی</itunes:author><itunes:owner><itunes:email>Hooman.Moeen@Gmail.com</itunes:email><itunes:name>Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی</itunes:name></itunes:owner><item>
		<title>جابه جایی !</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/30/%d8%ac%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/30/%d8%ac%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 10:40:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[1]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://hoomang.wordpress.com/2010/01/30/%d8%ac%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c/</guid>

					<description><![CDATA[www.Hooman.in www.Hooman68.com]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<h1 style="text-align:center;"><strong><a href="http://www.Hooman.in">www.Hooman.in</a></strong></h1>
<p><strong></p>
<p></strong></p>
<h1 style="text-align:center;"><strong><a href="http://www.Hooman68.com">www.Hooman68.com</a></p>
<p></strong></h1>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/30/%d8%ac%d8%a7%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%a7%db%8c%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>در منحنی زلف ِ تو آشفته ترینیم</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/11/zolf/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/11/zolf/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Mon, 11 Jan 2010 19:23:49 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[منحنی]]></category>
		<category><![CDATA[آشفته]]></category>
		<category><![CDATA[زلف]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://hoomang.wordpress.com/?p=719</guid>

					<description><![CDATA[و راوی گفت: عشق از ریشه خراب است. سفر از اين خرابات مغان به آن چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;"><img class="aligncenter" title="zolf" src="https://i0.wp.com/i.imagehost.org/0331/59veau.jpg" alt="" width="469" height="422" /></p>
<p style="text-align:justify;">و راوی گفت: عشق از ریشه خراب است. سفر از اين خرابات مغان به آن چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از هر منحنی. صعودها تا لب بام و بوسه بر آسمان و حرکت های افقی نیازمند زمین و تقابل آدمیان و چه سخت.<br />
هميشه یک جای عشق خراب است و خرابات مغان تنها یک بهانه هست برای سودای نارنجی رنگ تو که وقت غروب دست ها در دست هم و لذتی که گردش خون بی محابا هی پمپاژ میکند به قلب و شادمانی. ایراد نه از زبور داوود است و نه از انجیل عیسی. انتگرال سطح زیر منحنی اش یکجورهایی لنگ میزند. باید خطی تر از این میبود لااقل یا اگر اینقدر انحنا دارد مولفه ی افقی اش را حذف میکردند این همه رسول دانا که کتاب آوردند و زمین را آباد کردند. این وسط خرابات مغان تنها یک بهانه بود برای چاپ کتابهای آنچنانی و اشعار اینچنینی. من هم اکنون 999 دست دارم همه از جنس همان که قبلا برایت تعریف کرده بودم. یک دست به ما روانه کن تا عندلیبت شوم. هزار دستانت شوم. آشفته تر از این که بایدت شوم. اصلا این خرابات مغان اگر واقعاً نور خدا دارد چرا مسقفش نمی کنند و باطری خورشیدی کار نمیگذارند این همه عارف بیکار که انرژی خدا را ذخیره کنند و پایپینگ کنند داخل محوطه خرابات مغان و همه بیایند و زبور بخوانند و تمرکز کنند در سکوت و سکه هوا کنند و چوب بومادران بشکنند و اعتدال بهاری و پاییزی را به مساوات بین آدمیان تقسیم کنند تا اینهمه مردم شب یلدا فخر ِ زمان را نخورند و باد نکنند و نفخ ننمایند.<br />
وقتی میگویم یک جای عشق خراب است همین هاست دیگر سانتیاگو!. و گرنه فکر کرده ای ما بعد از بیست سال و اندی با عشق دشمنی داریم خواهر! اینهمه چاه برای چه بوده است اینهمه سال. تاریخ از ریشه چهارتا چهارتا گل میخورد. دفاع آنچنانی ندارد. زلیخا اگر بدشانس بود و به جای یوسف، شیر از چاه می آمد بیرون و به تمام خرگوشهای جهان میگفت که من تصویر آن شیر دروغین نیستم و زلیخا را می بلعید که اینهمه خریدار نداشت.<br />
تصویر تو دقیقاً در روحم میزند و موسیقی کلام تو دقیقاً به سیستم مهندسی سمپاتیک پرده ی صماخم میزند و من روی زمین ولو میشوم و خواب سالهای دور را میبینم که زنی از من بیرون می آید هی و تمام سمبلهای آشنای عشق را در حوالی ناف ِ من حک میکند و هی مدادش نمینویسد و او نوک مدادش را تفمالی میکند و نقشی از گوزنهای بیشاخ و اسب تک شاخ روی سینه ی من میکشد که یعنی نطفه ی عشقی که شوخی شوخی در سینه ی من کاشته ای دارد درخت میشود و ریشه دوانده در تمام ِ من و ساقهای به هم زده به کلفتی ِ تاریخ و برگهایش دارد دهمین سال را میریزد. میوه هایش همه تو. اینگونه که میگویی یاد سیاوش میافتم که درخت تاک دارد و روی سینه اش هر ننه قمری عشق میشود و میرود آن بالا و آسمان را میبوسد و میپوسد که میگوید نمیپوسد و میگفت میوه هایش قسمت هر خم و ناخمی میشود. این میوه همان مولفه ی افقی است سانتیاگو. تقابل زمین با زمین. تقابل ِ تن با آدمیان.<br />
کاش منحنی دوست داشتن ات فقط مولفه ی عرضی داشت. کاش فقط مثل خیال تو که نامحدود است و این جهت و آن جهت نمیشناسد و سر میکشد و میرود آن بالا بود سانتیاگو! حالا بیا و از نزدیکترن سلول ِ معصوم در من رخنه کن. مرا باز کن و روی نعش باز شده ی من شطرنج بازی کن و روی لوزه المعده ام چهارنعل بتاز رفیق.<br />
همیشه در یونان باستان دعوا بر سر تو بوده. در صفحات میانی دیوان حافظ هم صحبت از تو بوده. شمس که سرتاسر تو بوده. دربار قاجار جور دیگری از تو رایج بوده. دیوارهای عجایب، همه تصویر تو بوده. خانه های زیر درخت و درخت های محوطه ی خانه و جنگلهای گم، به سوی تو بوده. و تاریخ اگر کمی باهوش تر بود اینسان نبوده شهر من اینسان که هست.<br />
با یاد تو کمر به کمر شده ام. دست در گردن که می اندازم سوت میزند این داور ناکس که خطاست. همه ش تقصیر قوانین جدید فیلاست. بلد نیستند صحنه ها را به دقت سوت بزنند. باید بیشتر از اینها دوره ببینند. حداقل داوری را باید یک مدت جمع کنند. تو نترس هرکی به هرکی نمی شود. اگر میشد که اینهمه تاریخ تکرار نمیشد و همیشه همه جا نام ِ تو بوده. من در دایره ی نام تو هی چرخ میخورم و روی شش ضلعیهای منتظم حروف نام تو را امتحان میکنم که ببینم اگر ترکیب اسم تو با عشق جور در می آید در جنگلهای آفریقا در آغوشت بکشم.<br />
جوانتر که بودم رفیقی داشتم که خیلی وقت است بی خبرم که کجاست و چه میکند. آدم عجیبی بود. نه عارف بود و نه فیلسوف. کتاب نخوانده بود آنچنان. آرام بود و کم حرف. نوشابه نمیخورد و به تخم مرغ به هر شکل ممکن از املت و نیمرو بگیر تا آبپز حساسیت داشت. به زنان زیبا علاقه ی خاصی داشت. در زلزله ی ازمیت ترکیه آنجا بود و زنده. در حمله ی مسلحانه به فروشگاه زنجیره ای استانبول تیر به بغلدستیش خورده بود. ایتالیا و کرواسی را قاچاقی رفته بود ساعتها در آب و شلوار تا زانو بالا کشیده. در جنگهای داخلی آلبانی زیر رگبار گلوله بود و زنده. سر از دریای مدیترانه و قبرس و دعوای قماربازان نیکوزیایی و کشتی در آورده بود و از جنوب ترکیه از شهر “وان” برگشته بود و چهار سال طول کشیده بود. آدم خوش تعریفی بود و لاف نبود و وسط حرفهایش هی میگفت: جون هومن نمیدونی چه صحنه ای بود. میگفتم: تو آدم عجیبی هستی علیرضا. میگفت: یعنی چه؟. میگفتم هیچی ادامه بده. از دختران رومانیایی میگفت که از شانزده سالگی مجوز کار دارند و از همخوابی هایش. هیچ وقت نمیدانست عشق یعنی چه و فقط گاه گاهی از حس هایی که از همخوابی اش با یک دختر قبرسی داشت و میگفت: آرزو داشتم آن شب یا تمام نشود و یا صبح چشم باز نکنم. میگفت: مرگ همین است دیگر. نه هومن؟ میخندیدم و میترسیدم. نمی دانستم. میگفتم تو رفیق فابریک پائولوکوئیلو هستی علیرضا. می توانی یک شبه متن آخرین کتابش باشی و باز می گفت: یعنی چه؟ عارف بود و مجهول. عاقل بود و معلوم.<br />
دلم خرابات مغان می خواهد و نور خدا و شیرهای غرنده ی آفریقای جنوبی و یک پیاله از انگور فاسد که چند شب مانده و یادمان رفته بنویسیم: لطفاً نی را از اینجا وارد کنید. شاید رفتم ژوهانسبورگ. می گویند بازار کارش خوب است این روزها. شاید هم رفتم سواحل برزیل برای دکتربازی. من برای تو یک دعوتنامه ی تاریخ گذشته میفرستم. تو اگر مست شدی، یک یک. تو هم بیا.تو هم بیا و دستت را بده.</p>
<p style="text-align:justify;">چاشنی: <a href="http://hoomani.persiangig.com/audio/Gipsy%20%20King%20-%20MONTA.MP3">GIPSYKING~Monta</a></p>
<div id="_mcePaste" style="overflow:hidden;position:absolute;left:-10000px;top:0;width:1px;height:1px;text-align:justify;">
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><span style="font-size:medium;"><span style="font-size:small;">و راوی گفت: عشق از ریشه خراب است</span>.</span> سفر از اين خرابات مغان به آن چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از هر منحنی. <em>صعودها تا لب بام و بوسه بر آسمان</em> و <em>حرکت های افقی نیازمند زمین و تقابل آدمیان و چه سخت.</em></strong></span></span></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"><strong><em> </em></strong><strong><span style="font-family:Verdana;" dir="ltr"> </span></strong></span></span> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-family:Times New Roman;font-size:small;">هميشه یک جای عشق خراب است و خرابات مغان تنها یک بهانه هست برای سودای نارنجی رنگ تو که وقت غروب دست ها در دست هم و لذتی که گردش خون بی‌محابا هی پمپاژ می‌کند به قلب و شادمانی. ایراد نه از زبور داوود است و نه از انجیل عیسی. انتگرال سطح زیر منحنی‌اش یک‌جورهایی لنگ می‌زند. باید خطی‌تر از این می‌بود لااقل یا اگر اینقدر انحنا دارد مولفه‌ی افقی‌اش را حذف می‌کردند این همه رسول دانا که کتاب آوردند و زمین را آباد کردند. این وسط خرابات مغان تنها یک بهانه بود برای چاپ کتابهای آنچنانی و اشعار اینچنینی. من هم اکنون 999 دست دارم همه از جنس همان که قبلا برایت تعریف کرده بودم. یک دست به ما روانه کن تا عندلیبت شوم. هزار دستانت شوم. آشفته‌تر از این که بایدت شوم. اصلا این خرابات مغان اگر واقعاً نور خدا دارد چرا مسقفش نمی کنند و باطری‌خورشیدی کار نمی‌گذارند اینهمه عارف بیکار که انرژی خدا را ذخیره کنند و پایپینگ کنند داخل محوطه خرابات مغان و همه بیایند و زبور بخوانند و تمرکز کنند در سکوت و سکه هوا کنند و چوب بومادران بشکنند و اعتدال بهاری و پاییزی را به مساوات بین آدمیان تقسیم کنند تا اینهمه مردم شب یلدا فخر ِ زمان را نخورند و باد نکنند و نفخ ننمایند.</span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong> </strong> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">وقتی می‌گویم یک جای عشق خراب است همین‌هاست دیگر سانتیاگو!. و گرنه فکر کرده‌ای ما بعد از سی و دو سال و اندی با عشق دشمنی داریم خواهر! اینهمه چاه برای چه بوده‌است اینهمه سال. تاریخ از ریشه چهارتا چهارتا گل می‌خورد. دفاع آنچنانی ندارد. زلیخا اگر بدشانس بود و به جای یوسف، شیر از چاه می‌آمد بیرون و به تمام خرگوشهای جهان می‌گفت که من تصویر آن شیر دروغین نیستم و زلیخا را می‌بلعید که اینهمه خریدار نداشت. </span></span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"> </span></span></strong> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">تصویر تو دقیقاً در روحم می‌زند و موسیقی کلام تو دقیقاً به سیستم مهندسی سمپاتیک پرده‌ی صماخم می‌زند و من روی زمین ولو می‌شوم و خواب سالهای دور را می‌بینم که زنی از من بیرون می‌آید هی و تمام سمبلهای آشنای عشق را در حوالی ناف ِ من حک می‌کند و هی مدادش نمی‌نویسد و او نوک مدادش را تف‌مالی می‌کند و نقشی از گوزنهای بی‌شاخ و اسب تک شاخ روی سینه‌ی من می‌کشد که یعنی نطفه‌ی عشقی که شوخی‌شوخی در سینه‌ی من کاشته ای دارد درخت می‌شود و ریشه دوانده در تمام ِ من و ساقه‌ای به هم زده به کلفتی ِ تاریخ و برگهایش دارد دهمین سال را می‌ریزد. میوه‌هایش همه تو. اینگونه که می‌گویی یاد سیاوش می‌افتم  که درخت تاک دارد و روی سینه‌اش هر ننه‌قمری عشق می‌شود و می‌رود آن بالا و آسمان را می‌بوسد و می‌پوسد که می‌گوید نمی‌پوسد و می‌گفت میوه‌هایش قسمت هر خم و نا‌خمی می‌شود. این میوه همان مولفه‌ی افقی است سانتیاگو. تقابل زمین با زمین. تقابل ِ تن با آدمیان. </span></span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong> </strong> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">کاش منحنی دوست داشتن‌ات فقط مو‌لفه‌ی عرضی داشت. کاش فقط مثل خیال تو که نامحدود است و این جهت و آن جهت نمی‌شناسد و سر می‌کشد و می‌رود آن بالا بود سانتیاگو! حالا بیا و از نزدیکترن سلول ِ معصوم در من رخنه کن. مرا باز کن و روی نعش باز شده‌ی من شطرنج بازی کن و روی لوزه‌المعده‌ام چهارنعل بتاز رفیق.</span></span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"> </span></span></strong> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">همیشه در یونان باستان دعوا بر سر تو بوده. در صفحات میانی دیوان حافظ هم صحبت از تو بوده. شمس که سرتاسر تو بوده. دربار قاجار جور دیگری از تو رایج بوده. دیوارهای عجایب، همه تصویر تو بوده. خانه‌های زیر درخت و درخت های محوطه‌ی خانه و جنگلهای گم، به سوی تو بوده. و تاریخ اگر کمی باهوش‌تر بود اینسان نبوده شهر من اینسان که هست. </span></span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong> </strong> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">با یاد تو کمر به کمر شده‌ام. دست در گردن که می اندازم سوت می‌زند این داور ناکس که خطاست. همه‌ش تقصیر قوانین جدید فیلاست. بلد نیستند صحنه‌ها را به دقت سوت بزنند. باید بیشتر از اینها دوره ببینند. حداقل داوری را باید یک مدت جمع کنند. تو نترس هرکی به هرکی نمی ‌شود. اگر می‌شد که اینهمه تاریخ تکرار نمی‌شد و همیشه همه‌جا نام ِ تو بوده. من در دایره‌ی نام تو هی چرخ می‌خورم و روی شش‌ضلعی‌های منتظم حروف نام تو را امتحان‌ می‌کنم که ببینم اگر ترکیب اسم تو با عشق جور در می‌آید در جنگلهای آفریقا در آغوشت بکشم. </span></span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong> </strong> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">جوانتر که بودم رفیقی داشتم که خیلی وقت است بی‌خبرم که کجاست و چه‌ می‌کند. آدم عجیبی بود. نه عارف بود و نه فیلسوف. کتاب نخوانده بود آنچنان. آرام بود و کم حرف. نوشابه نمی‌خورد و به تخم‌مرغ به هر شکل ممکن از املت و نیمرو بگیر تا آب‌پز حساسیت داشت. به زنان زیبا علاقه‌ی خاصی داشت. در زلزله‌ی ازمیت ترکیه آنجا بود و زنده. در حمله‌ی مسلحانه به فروشگاه‌ زنجیره‌ای استانبول تیر به بغلدستی‌ش خورده بود. ایتالیا و کرواسی را قاچاقی رفته بود ساعتها در آب و شلوار تا زانو بالا کشیده. در جنگهای داخلی آلبانی زیر رگبار گلوله بود و زنده. سر از دریای مدیترانه و قبرس و دعوای قماربازان نیکوزیایی و کشتی در آورده بود و از جنوب ترکیه از شهر &laquo;وان&raquo; برگشته بود و چهار سال طول کشیده بود. آدم خوش تعریفی بود و لاف نبود و وسط حرفهایش هی می‌گفت: جون محمدرضا نمی‌دونی چه صحنه‌ای بود. می‌‌گفتم: تو آدم عجیبی هستی علیرضا. می‌گفت: یعنی چه؟. می‌گفتم هیچی ادامه بده. از دختران رومانیایی می‌گفت که از شانزده سالگی مجوز کار دارند و از همخوابی‌هایش. هیچ وقت نمی‌دانست عشق یعنی چه و فقط گاه گاهی از حسهایی که از هم‌خوابی‌اش با یک دختر قبرسی داشت و می‌گفت: آرزو داشتم آن شب یا تمام نشود و یا صبح چشم باز نکنم. می‌گفت: مرگ همین است دیگر. نه محمدرضا؟ می‌خندیدم و می‌ترسیدم. نمی دانستم. می‌گفتم تو رفیق فابریک پائولوکوئیلو هستی علیرضا. می توانی یک شبه متن آخرین کتابش باشی و باز می‌ گفت: یعنی چه؟ عارف بود و مجهول. عاقل بود و معلوم.</span></span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;"> </span></span></strong> </span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong><span style="font-size:small;"><span style="font-family:Times New Roman;">دلم خرابات مغان می خواهد و نور خدا و شیرهای غرنده‌ی آفریقای جنوبی و یک پیاله از انگور فاسد که چند شب مانده و یادمان رفته بنویسیم: لطفاً نی را از اینجا وارد کنید. شاید رفتم ژوهانسبورگ. می گویند بازار کارش خوب است این روزها. شاید هم رفتم سواحل برزیل برای دکتربازی. من برای تو یک دعوتنامه‌ی تاریخ گذشته می‌فرستم. تو اگر مست شدی، یک یک. تو هم بیا.</span></span></strong></span></span></span></span></span></p>
<p class="MsoNormal" style="direction:rtl;unicode-bidi:embed;text-align:justify;margin:0;" dir="rtl"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><span style="color:#ffffff;"><strong> </strong><br />
</span></span></span></span></span></p>
</div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/11/zolf/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>6</slash:comments>
		
		<enclosure length="3918134" type="audio/mpeg" url="http://hoomani.persiangig.com/audio/Gipsy%20%20King%20-%20MONTA.MP3"/>

		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>

		<media:content medium="image" url="http://i.imagehost.org/0331/59veau.jpg">
			<media:title type="html">zolf</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator><itunes:explicit>yes</itunes:explicit><itunes:subtitle>و راوی گفت: عشق از ریشه خراب است. سفر از اين خرابات مغان به آن چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از [&amp;#8230;]</itunes:subtitle><itunes:author>Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی</itunes:author><itunes:summary>و راوی گفت: عشق از ریشه خراب است. سفر از اين خرابات مغان به آن چاه. صعود از آن چاه تا گونه های زلیخا. راه مرو رنجه مشو با طعم تربچه نقلی . با آن جاکلیدی به شکل قلب که یکی برای خودش خریده بود یکی برای لیلا. تن زار و دل ریش. آویخته از [&amp;#8230;]</itunes:summary><itunes:keywords>هومن,معین،کشکول،وبلاگ,نویسی،وبلاگ،ادبیات</itunes:keywords></item>
		<item>
		<title>عزیز…</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/05/aziz/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/05/aziz/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 12:28:55 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[عزیز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://hoomang.wordpress.com/2010/01/05/%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2/</guid>

					<description><![CDATA[ناگهان ِ تو يك ناگهان ِ ويژه است عزیز! ناگهان ِ تو در واحد ِ شكلات هم نمي گنجد كه ناگهان ِ تو هم ناگهانيست عزيز! يك ناگهان ِ ناگهاني *** امّاي تو امّا، يك امّا دارد عزيز! با تمام جشنهايي كه در آن ذهن، ميهمان زنان ِ معاشر است يا زبان ميهمان ِ معاشرين [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ناگهان ِ تو يك ناگهان ِ ويژه است عزیز!<br />
ناگهان ِ تو در واحد ِ شكلات هم نمي گنجد<br />
كه ناگهان ِ تو هم ناگهانيست عزيز!<br />
يك ناگهان ِ ناگهاني<br />
***<br />
امّاي تو امّا، يك امّا دارد عزيز!<br />
با تمام جشنهايي كه در آن ذهن، ميهمان زنان ِ معاشر است يا زبان ميهمان ِ معاشرين ِ مقبول<br />
***<br />
زيراي تو، يك زيراي خاص است و آن نيست مگر: زيراي تو.<br />
زيراي تو در هيچ تاكسي اي كه شيار نارنجي داشته باشد نمي رود<br />
حتّي نمي كند<br />
حتّي نمي شود<br />
زيراي تو در من مي گنجد و من در شيار مي گنجم و شيار در تو مي گنجد<br />
زيراي تو امّا در تو نمي گنجد كه ناگهان است و نامعلوم<br />
غافلگير است مخاطبت عزیز!<br />
همان لحظه كه &laquo;پال مال&raquo; از آقاي سوپرماركت خواسته اي هيچ تضميني نيست كه يك نخ &laquo;دانهيل آبي&raquo; از كيف بيرون نياوري و آتش نزني عزيز!<br />
زيراي تو زير ِ هيچ &laquo;را&raquo;ي مفعولي نمي ماند عزيز!<br />
حتي اگر تمام سيمهاي دهكده، حتي وايرلس ترين خنده هاي جهان آبسه كند و آبستن شود كه هر دو متورم است و هردو نافرم است و خنده دار و براي صاحب عزا چه دردناك، مي خواهد زاييدن باشد، يا دندان كشيدن كه هر دو سرو سهي ست پشت نردبان خيس نواميس.<br />
ببخشيد اگر جايي از شما را زخم كردم خواهر! بار اولم بود ناخن به اين بلندي. عرفان تاوان دارد عزيز!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/05/aziz/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>15</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>مینی 1</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/03/%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c-1/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/03/%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c-1/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Sun, 03 Jan 2010 19:08:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[مینیمال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://hoomang.wordpress.com/2010/01/03/%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c-1</guid>

					<description><![CDATA[گاهی بدست نیاوردن چیزی سخت تر از بدست آوردن آن است. مثلا تو!!!]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-weight:bold;">گاهی بدست نیاوردن چیزی سخت تر از بدست آوردن آن است. مثلا تو!!!</span></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2010/01/03/%d9%85%db%8c%d9%86%db%8c-1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>5</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>عاشقانه نویسی</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2009/12/31/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2009/12/31/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 09:57:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[عاشقانه]]></category>
		<category><![CDATA[عشق]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://hoomang.wordpress.com/2009/12/31/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c</guid>

					<description><![CDATA[از همان لحظه تولد علاقه عجيبي به بازي داشتم. بازي از همان لحظه شير خوردن شروع شد. بزرگتر شديم در شش سالگي بازي وزن كردن دخترهاي هم سن خودمان را راه انداختيم. وزن دوستانمان را تا شش رقم اعشار اعلام ميكرديم. يكبار در حين انجام اين بازي برادر بزرگتر يكي از اين دوستانمان كشيده اي [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div dir="rtl" style="text-align:justify;">از همان لحظه تولد علاقه عجيبي به بازي داشتم. بازي از همان لحظه شير خوردن شروع شد. بزرگتر شديم در شش سالگي بازي وزن كردن دخترهاي هم سن خودمان را راه انداختيم. وزن دوستانمان را تا شش رقم اعشار اعلام ميكرديم. يكبار در حين انجام اين بازي برادر بزرگتر يكي از اين دوستانمان كشيده اي خواباند در ِ گوشمان و ما فهميديم دوره باسكول بازي تمام شده است ديگر. دكتر بازي را شروع كرديم. در گوشه اي از اتاق، چادر نماز مادر رو بين لوله بخاري نفتي و دستگيره در گره مي زديم و بازي هايمان را شروع مي كرديم. حالا كه وزن تك تك دختر هاي همسايه را تا چند رقم اعشار داشتيم، چاقهايشان را انتخاب مي كرديم و آمپول لاغري تزريق مي كرديم. آمپولهايمان واقعي نبود. مثلا&raquo; مداد و قلمهاي خواهر بزرگتر و اگر كم مي آورديم &#8230;. استغفر ا&#8230;</p>
<p>و دیروز به من گفتی از عشق بنویسم:</p>
<p>شروع سختي داشت اينكه عشق چيست و مرز آن با عادت كجاست. اينكه كفتر هواكردن و تمبر جمع كردن عشق است يا اعتياد؟ اينكه عشق خر است يا خود خر يك عشق است؟اينكه عشق همان است كه در پستوي خانه نهان بايد كرد؟ يا عشق را بايد آورد در پستوي خانه و نهاني كارش را تمام كرد؟ اينكه عشق همان علاقه يك مشت پاپتي ِ محتاج به نان شب به سلطان علي پروين است؟ و اينكه من عاشق يوونتوس و ليورپول و تراكتور و استوا بخارست و رافائل نادال و تام و جري و بيپ بيپ و پائولو كوئيليو و هرمان هسه هستم عشق است يا بيماري؟ اينكه عشق آيينه آب گذران است يا تو خود نمره بيستي؟ شكلاتي! شكلاتي! عاشقانه نويسي سخت بوده است خواهر من. آمدم بنويسم عشق بانگ شعيب است و چشمان كور گذشته از حد بُكا نشد. خواستم بنويسم و عشق تنها عشق تو را به گرمي يك سيب مي كند مأنوس ديدم كه هميشه فاصله اي هست. ما همه چيز را عشق ناميده ايم انگار. هر چيز مبهم را كه سر در نمي آوريم. كوبيده ايم در طول تاريخ هر حسي را كه نام ديگري داشته و عشق ناميده ايمش. و كوفته ايم هر چه را عشق بوده و وابستگي قلمدادش كرده ايم. عشقهايي هستند كه تورا به ارگاسم مي رسانند و عشقهايي كه تكيه به ديوار را براي تو ارمغان دارند. عشقهاي منتهي به سيگار و سيگارهاي خود عشق. عشقهايي كه در اتوبوس شكل ميگيرند در لبخند هاي بين دو نيروي متضاد در گذار ِ آينه بغل اتوبوس كه براي ارضاء عشق آقاي راننده براي سبقت نصب شده اند. عشق صداي فا صله هاست صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر. عشقهاي پفكي، عشقهايي كه هر كس پفك بيشتري بخرد آغوشش داغتر است. عشقهايي كه بعد از پرداخت وجه متقابل به پايان مي رسند. عشق يك دانشمند به ترتيب اعداد و حل فيثاغورثي آن و تلقي نا بخردي او در دنياي مجازي. عشق به دنياي مجازي و تلقي ديوانگي در جهان صنعت. عشق به سرعت و تيك آف و لايي كشيدن و بيماري قرن. عاشقانه نويسي سخت بوده است خواهر من. سالها پيش با عاشقانه نويسي شروع كرده بودم در مجلات چاپ مي شد دعوت نامه رايگان كنفرانس برق برايم مي فرستادند و تقدير مي كردند و من تا لب هيچ رفته بودم و كمي مانده به گم شدن بر گشتم. من عشق را فهميده بودم انگار كه همه به چشم يك عاشق نگاه مي كردند ولي عشق را استفراغ ذهن يك بيمار يا اسهال يك ذهن بيمار يافتم كه براي سرپوش گذاشتن بر روي اسامي ديگر اين حس آن را عشق مي ناميدند. حسي كه هنوز شكل صحيح آنرا در جانم احساس مي كنم ولي جرئت بيرون انداختن آنرا ندارم. خود خواهيهاي كامل، ارگاسمهاي ناقص و تكلهاي منجر به پنالتي را عشق نا ميديم و نبود.</p></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2009/12/31/%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>9</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>هیچی نگو! فقط کلیک کن!</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2009/11/10/click/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2009/11/10/click/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 10:08:40 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[click]]></category>
		<category><![CDATA[کلیک]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hooman68.com/?p=661</guid>

					<description><![CDATA[صبح است. زندگي را، كليك كن! روي جهان كليك كن، روي دهكده جهاني كليك كن! براي ديدن تصوير بزرگتر اينجا را كليك كن، آنجا را كليك كن، همه جا را كليك كن، مرا كليك كن.! با دست راست كليك كن، با من كليك كن، بر من كليك كن، بي من كليك كن، روي موسيقي آرام [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">صبح است. زندگي را، كليك كن!<br />
روي جهان كليك كن، روي دهكده جهاني كليك كن!<br />
براي ديدن تصوير بزرگتر اينجا را كليك كن، آنجا را كليك كن، همه جا را كليك كن، مرا كليك كن.!<br />
با دست راست كليك كن، با من كليك كن، بر من كليك كن، بي من كليك كن، روي موسيقي آرام جهان كليك كن!<br />
روي &laquo;باب ديلن&raquo; زيرِ &laquo;ريچارد كلايدرمن&raquo; روي نت هفتم كليك كن!<br />
شاهنامه را كليك كن، بازوبند رستم را كليك كن!<br />
آرام كليك كن، پنجره هاي جديد را باز كن و روي نظرات ديگران كليك كن، شب را كليك كن، شب شد كليك كن!<br />
شب نامه را با شب پره در شب كليك كن!<br />
بي زحمت كليك كن! راننده تاكسي را كليك كن، «بي زحمت» را كليك كن!<br />
پياده شو و آنسوي خيابان هر چه را ديدي كليك كن، نوك انگشت پطرس فداكار را از آنطرف سد كليك كن!<br />
دل را كليك كن! مجنون را كليك كن! كلمات بد را كليك كن روي صفحه هايي كه دسترسي مشترك به آن امكان پذير نيست تا صبح كليك كن! قوي ترين نرم افزارهاي جهان را كليك كن!<br />
وهم را كليك كن اوهام را كليك كن!<br />
پرنده هاي بزرگ، جوناتان را كليك كن!<br />
براي عضويت، اينجا را كليك كن و اگر مي خواهي خبرنامه برايت ارسال نشود آنجا را كليك كن لينك هاي انتهاي صفحه را كليك كن!<br />
گه گيجه را كليك كن! خانه و كاشانه، دوش حمام را كليك كن!<br />
سيم زرد سه تار را كليك كن، كاسه تنبور، آكورد گيتار را كليك كن! اگر خانواده نداري، كلمات مستهجن را در يك موتور جستجوي دلخواه وارد كن و روي دكمه Search كليك كن!<br />
زور را كليك كن، شير آب سرد و گرم را 50 -50 باز كن و روي آفتابه كليك كن!<br />
روي نفيس ترين تابلوهاي جهان كليك كن، اگر مردم آزاري روي دوربل ِ من هم كليك كن!<br />
تمام تابلوهاي راهنمايي و رانندگي را كليك كن. بيماران قلبي را كليك كن، بوق ماشين را كليك كن!<br />
روي اعداد تك رقمي، روي 718 كليك كن!<br />
روي خرده شيشه هاي كف خيابان، پيمانه و ساقي را توأمان كليك كن! تمام گزينه هايِ سوالاتِ كنكورِ تمامِ رشته هايِ داوطلبي را كليك كن. روي مداد نرم روي صفحه A4 روي پيچگوشتي روي سرسبزي سروستان ها، روي تنديس نقره اي رونالدينهو كليك كن.!<br />
فروردين را كليك كن، يكي از روزهاي سال را به صورت تصادفي كليك كن! مراسم پرشور را كليك كن! براي ديدن آخرين تغييرات همه جا را كليك كن! كرايه خانه را كليك كن! پشت هر مرد موفقي يك زن موفق ايستاده است، نمي شود آقا! اتوبان قزوين را كليك كن.!<br />
جان را كليك كن، جان ِ جان را كليك كن، جان ِ جان ِ جان را كليك كن، جانان را كليك كن، نان را كليك كن گدارويي را كليك كن! شامپوي خانواده را كليك كن!<br />
پيمانكار را كليك كن، زير ميز را بي خيال، پرونده را كليك كن! سريعتر كليك كن! با دست راست كليك كن، روي خستگي كليك كن و حالا با دست چپ كليك كن!<br />
به وقت حاجت، روي بليت سينما كليك كن و اگر فيلم قابلي نيست روي سنگ WC كليك كن! بي ادب را كليك كن! لقمان حكيم را كليك كن! روي &laquo;هاچ زنبور عسل&raquo; روي &laquo;معشوقه همين جاست بياييد بياييد&raquo; كليك كن !<br />
عرفان را كليك كن، موي دم اسبي را ،ريش بلند را تا روي ناف، ناف را كليك كن! قيلوله را كليك كن، بيتوته را كليك كن! روي تمام جاهاي ممكن كليك كن!<br />
جلد پنجم لغت نامه دهخدا را كليك كن! واژه را كليك كن! گل واژه را كليك كن! دراژه را كليك كن! روي مرواريد جهان تمام كانال هاي نايلسَت را كليك كن!<br />
كمك هايِ اوليه را كليك كن، جوش هاي جواني و داروهاي حجم دهنده لب را كليك كن! روي گونه هاي كودكان آفريقايي كليك كن! &laquo;&raquo;اي واي&raquo;&raquo; را كليك كن. پيدا را كليك كن، پنهان را كليك كن و براي اينكه در دسترس نباشيد لاگ اوت را كليك كن!<br />
روي VHS هاي لاغري، نوشابه رژيمي را كليك كن. روي DVD هاي با زيرنويس فارسي يانگوم كليك كن! روي سي- چهل ميليون الاغ متحرك كليك كن! براي ديدن عكس هاي جديد روي كلمه وب سايت كليك كن! روي «عزيزم چه وبلاگ نازي داري» روي &laquo;قدم رنجه&raquo; كليك كن روي بادنجان كليك كن روي قاب چين، روي &laquo;هم چين هم چين&raquo; كليك كن.!<br />
روي «اين وبلاگ به هيچ گروه يا حزب خاصي وابسته نمي باشد» روي پدر پسر شجاع، روي سلول هاي ناتوان خوفناك، روي خانم كوچولو كليك كن.!<br />
اگر «بابا آب دارد» روي آبِ بابا كليك كن، انار را كليك كن، چنار را كليك كن! منار را كليك كن. هر جنبنده اي را كليك كن، مِنار جُنبان را كليك كن!<br />
شبانگاهان را كليك كن! حريم سحر را كليك كن! زبانه را كليك كن، زمانه را كليك كن! روي تغييرات 30 درصدي بليت هواپيما كليك كن!.<br />
روي قبضِ پرداختِ تمامِ پيش پرداخت هايِ قراردادِ خريدِ ترانس هاي 30 مگا ولت آمپري كليك كن! چاه هاي نفت را كليك كن،بورس هاي خارجي را كليك كن، رهآورد سفر را كليك كن! شامپوي خانواده را يكبار ديگر كليك كن!<br />
&laquo;استفاده از قالب هاي تبليغاتي در اين وبلاگ امكانپذير نمي باشد&raquo; را كليك كن !<br />
روي ذوزنقه سنتور، مستطيل سبز، دايره زنگي، مثلث برمودا، اهرام ثلاثه، كره جنوبي،استوانه كواكسيال، مربع دانايي، روي&raquo; شش جهت اين جهان&#8230;. قبله در او يكي مجوي&raquo; كليك كن!<br />
تو را به خدا روي اين يانگوم هر چه مي تواني كليك كن، روي عاليجناب، روي شكم كليك كن !روي تمام اعضاي جفت بدن روي سمت چپ كليك كن!<br />
روي روانشناسان كليك كن! روي مشهورترين فلاسفه جهان روي مدعي روي &laquo;اسرار عشق و مستي&raquo;، روي هزارمين گل جام جهاني كليك كن!<br />
دكمه نيم سوخته پيراهنِ ريزعلي خواجوي را كليك كن. روي داروهاي تركيبي، روي&raquo; ديگر نگران نباشيد&raquo;، روي نسل هاي آينده كليك كن! روي پر سرعت ترين خطوط اينترنتي جهان كليك كن! كفِ دست گابريل گارسيا ماركز را با لبهايت كليك كن!<br />
شوريده حالي را كليك كن! روي برنج روي خورشت قيمه جُدا جُدا كليك كن!<br />
روي پر فروش ترين آلبوم هايِ روزِ جهان، روي «عزيزم! يك شاخه رُزِ سفيد تقديم تو باد» روي دهاتي، روي شادمهرِعقيلي، روي &laquo;&raquo;جديدترينهاي موسيقي پاپ را از ما بخواهيد&raquo;&raquo; ، روي بنيامين، روي استفراغ و اشمئزاز كليك كن!<br />
مَسخره را كليك كن مَنظره را كليك كن روي مَشعله، مَغلمه،مَلغمه،مَمغله،مَملغ<br />
ه و تمام تركيبات ممكن بر وزن «مَفعله» كليك كن! تَنتَرِه را كليك كن!<br />
روي مضراب جهان، روي بازار سياه استاد كليك كن! روي قيافه سانتي مانتال، روي &laquo;&raquo;به خدا آقا! ديگه دير نمي يام&raquo;&raquo; روي زنگ مدرسه كليك كن!<br />
روي افتخارات جهان كليك كن، روي فتحِ اِوِرِست روي ناتواني فتحِ خود روي دَقُ البابِ پستچي محل كليك كن! شيريني بچه ها يادت نره را در جيب آقاي پستچي كليك كن. چشمك را كليك كن!<br />
آهنگ شما مجوز ندارد را كليك كن بوي نمناك زير زمين، آهنگ هاي زيرزميني را كليك كن! وسط بزرگترين كنسرت جنيفر با صداي بلند كليك كن! روي صندوق عقب 206 كليك كن! شب شد، تا صبح كليك كن.<br />
&laquo;اينكه هر چي من مي گم، مي گي نميشه، اما اگه بشه چي مي شه&raquo; رو نمي خواد يهو كليك كني، ريزه-ريزه كليك كن، خرده-خرده كليك كن!<br />
&laquo;&raquo;واي كه چه حالي داره<br />
نكنه خيالي داره<br />
دروازه بون نداشتن<br />
به جاش كليك گذاشتن&raquo;&raquo; را كليك كن!<br />
روي تمام كلماتي كه امكان استفاده از آن در اين وبلاگ امكانپذير نيست كليك كن، روي تمام جاهايي كه امكان استفاده از آن در اين وبلاگ امكانپذير نيست كليك كن ، روي تمام آدمهايي كه امكان استفاده از آن در اين وبلاگ امكانپذير نيست كليك كن&#8230;&#8230;.روي ماوس هاي نوري، ماوس هاي چرخدار، روي كليك، كليك كن! جان ِ مرا نشانه كن! نشانه كن! نشانه كن! نشانه كن نشانه كن! نشانه كن &#8230;..<br />
&#8230;.<br />
&#8230;<br />
..<br />
.<br />
نشانه كن!</p>
<p>همچنان به قلم &laquo;یک دیوانه&raquo; !</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2009/11/10/click/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>10</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>شوالیه پتروس</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2009/11/03/shovalie-petros/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2009/11/03/shovalie-petros/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 10:30:50 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[پتروس فداکار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hooman68.com/?p=633</guid>

					<description><![CDATA[آنچه بیش از همه چیز،همه جا را پر کرده،تنهاییست فرار ميكند / از عصايي ، هي! صبركنيد ؛ من شما را به مقام شواليه پتروس . . . چك چك چك برگشت خوردي به آسمان / با دهان نیمه باز -برخورد باشما اتفاق جالبيست شواليه! سرت را تكان ميدهي -اجازه بدهيد خودم را . . [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آنچه بیش از همه چیز،همه جا را پر کرده،تنهاییست</p>
<p>فرار ميكند / از عصايي ،<br />
هي! صبركنيد ؛<br />
من شما را به مقام شواليه پتروس . . .<br />
چك<br />
چك<br />
چك<br />
برگشت خوردي به آسمان / با دهان نیمه باز<br />
-برخورد باشما اتفاق جالبيست شواليه!<br />
سرت را تكان ميدهي<br />
-اجازه بدهيد خودم را . . .<br />
آسمان ،سوراخ<br />
حبه انگوري از نافت / در سوراخ / انگشتت را فرو / هي فرو تر<br />
خوشه را ول شدي براي حبه انگوري<br />
-گوري-<br />
كه نيفتاده بود اگر<br />
حالا زمين خوردنت به كنار،<br />
اين سوراخ بزرگ شده<br />
قهرمان بزرگتري_ ميخواهم برگردم<br />
برگردانم به سوراخ_مادر!<br />
برگرداندم به زمين_خوردنم نگاه_نكن انگشتت را توي هر سوراخي<br />
پتروس!<br />
كتاب را بست / ما_در  سوراخ كوچكي گريه / مي شديم پدر را بزرگ<br />
در مادر<br />
دريا شد اين قطره<br />
چك<br />
چك<br />
چك<br />
چه كار كـُ   كنم بَــ   برگردم دَم ما ما_ در  را  /  نيمه باز گذاشت فرار كني از&#8230;<br />
&#8211; حالا بچه نشو، برگرد!<br />
لباس نو<br />
براي تو از هر رنگي<br />
به رنگي در آمدي<br />
شُدي<br />
شدي<br />
شدي<br />
نمي شوم يعني چه؟<br />
حالا كه هستي!<br />
چيك  چيك<br />
&#8211; من شما را به مقام شواليه پتروس . . .<br />
چيك چيك<br />
شواليه به ثبت رسيد<br />
ازمادرش  در  مادر_ بزرگ  مي شديم<br />
شواليه هايي<br />
كه شبها ،بچه هايي<br />
افسانه در كتابها<br />
پتروسِ شواليه<br />
از حفظ بخوانيد:<br />
پتروس اگر نبود<br />
قطره قطره سيل ميشد<br />
وانگهي دريا شكافته شد<br />
پتروس<br />
در آگهي هاي تبليغاتي<br />
از سوراخي به سوراخي<br />
شماره هاي سه رقمي<br />
فوري شواليه را خبر كنيد<br />
(كارخانه هاي پتروس ،نقابهاي رنگي ميزنند<br />
آدامس با طعمهاي مختلف:<br />
براي شواليه هاي خاكستري ،<br />
سوراخ ها را ببندند<br />
پتروس هاي بدون جنسيت!!!)<br />
سوراخ اتمسفر<br />
هي    بُزُرگ<br />
بُزُرگ<br />
بُزُرگ تر<br />
[- با شمام !صبر كنيد&#8230;<br />
(نقابت را بر ميدارم)<br />
آسمان من چكه ميكند شواليه!]<br />
شراب مي شوم<br />
انگورها را تا نافم<br />
مي رسي<br />
&#8211; دهانت را ببند شواليه كوچك!<br />
روانشناسيت ميكنم<br />
از نقاشي هاي روي عصا<br />
رنگت پاشيده روي صورتم<br />
قهرمان بزرگتري نگفتم بيار / بدون غلط / بنويس<br />
بنويس&#8230;<br />
بنويس:<br />
(- نگاه كه مي كنم)<br />
نگاه نكن / بنويس فقط<br />
من<br />
شبيه سوراخي در مادرت<br />
كه دوست داشتيش برگردي<br />
هميشه با طعم انگور<br />
به اين آسمان /  &#8230; نمي شود<br />
نقابم را دوباره روي صورتم<br />
&#8211; دست بدهيم؟؟!<br />
چيك چيك  /  تمام عكس ها را / پاره هم شوي<br />
سوراخِ اين آسمان / بند نميشوم به شواليه اي<br />
در را هم ببند لطفا!<br />
اين جنازه دوست دارد تنها بخوابد</p>
<p>به قلم سامره</p>
<p>پ.ن: اینو شاید پادکست کنم.شایدم پست قبلی و شاید هم هردو.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2009/11/03/shovalie-petros/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>22</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>سودای تو را بهانه‌ای بس باشد</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/27/sodaye-tora-bahaneyi-bas-bashad/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/27/sodaye-tora-bahaneyi-bas-bashad/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 08:11:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[کروات]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hooman68.com/?p=612</guid>

					<description><![CDATA[من برای تو یک کروات ِ بنفش رنگ روشن با رگه های آبی کنار گذاشته‌ام بانو! که هیچ کس، هیچ وقت دیگر از از ابتدای سال تا انحنای حال، حلالت می‌کنم یا نمی‌کنم هم واژه‌ای است بانوی من! گریه نمی‌کنم که نمی‌کنم که گفته‌بودمت یکبار که اگر در حول تو بچرخم با شعاع معلوم و [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">من برای تو یک کروات ِ بنفش رنگ روشن با رگه های آبی کنار گذاشته‌ام بانو!<br />
که هیچ کس، هیچ وقت دیگر از از ابتدای سال تا انحنای حال، حلالت می‌کنم یا نمی‌کنم هم واژه‌ای است بانوی من!<br />
گریه نمی‌کنم که نمی‌کنم که گفته‌بودمت یکبار که اگر در حول تو بچرخم با شعاع معلوم و مرکز نامعلوم، اینم که اینم، که نه اینم.<br />
من از &laquo;همان اول ِ تو&raquo; تا &laquo;همین اول تو&raquo; عاشق ترتیب حروف الفبا بوده ام بانو! از الف تا یای که به واژه سوگند که هیچگاه نفهمیدم، شتاب یعنی چه؟ و &laquo;آن&raquo; یعنی چه؟ و سینه های مهاجر که نه کبوترچاهی‌اند و نه فضاپیمای آتلانتیس یعنی چه؟<br />
من از سینه در هراسم بانو، که وسیع است و منقبض. که دشت است و سایه‌سار درخت هم که باشد، قفل می‌شود بانو و من نه کارآگاه گجت‌ام نه آقای طی‌الارض. همین که واژه کم می‌آید کتاب است. مدلّلات رابعه هست. دلایل منطقی برای هرچهارتایمان.<br />
واژه را خوب می‌شناسم بانو. طماع است و حیله‌گر. به خانه‌ات می‌آید به قصد لذت و جامه‌‌ات می‌برد به قصد قربت. واژه‌های مشدد. واژه‌های معرب. گاف و چاچ و ژاژ و پاپ که در دل عریان تو صبر می‌کنند بانو!<br />
من صبورم لیلا! نه آن‌سان مجنون که مکنون و نه این‌سان دلبسته که مرهون.<br />
رهن می‌کنم دلم را با پیش و از پس با مشتی خار و خس که حیات هم لذتی‌است رنج‌آور. می‌نوشمت شیوا! با خوابهایم که سیر واژه‌اند و هجوم اعداد و قسم به سیمای منبسطت مینا که شورم و شور و می‌نویسمت اگر راهی بماند جایی باز هنوز!<br />
آقایان و خانمها! من برای شما یک دستگاه کروات بنفش با رگه‌های مجهول کنار گذاشته‌ام که لباس مجلسی بپوشید و برقصید و با کتفهای بی‌ضحاک زیر بلندترین آبشارهای جهان دوش بگیرید.<br />
&laquo;افتاده از ذهن&raquo; به چشم می‌افتد و &laquo;افتاده از چشم&raquo; به دل و &laquo;افتاده از دل&raquo; را تدبیر نیست که کیست؟ من یک عدد &laquo;لاجرم&raquo; هستم آقایان که &laquo;شورم و شیدا&raquo; و &laquo;لولم و پیدا&raquo; که از ثری تا به ثریّا مال کتابها هم که باشد دلخوش می‌کند رفقا را چند روزی که دوش بگیرند با کفشهای واکس زده زیر داغ‌ترین آبهای نمره‌های محدود.<br />
من به شما می‌بالم آقای خداوند و از شما که&raquo; یاقوتها را در پوششی نرم هم سرخ و زیبا هم آبداری&raquo; پیچ می‌خورم و تاب می‌خورم و سودا می‌شوم. من شما را دوست دارم آقای خداوند و از شما ممنونم که همه چیز را می‌دانید و من اگر زارم، یا سرخودم یا طبیب کژفهم برایم فرستاده‌اید آقای مهندس که تمام اهرام از شماست و دایره‌ها که الحق با چهارگوشهای مستطیلی متفاوتند هم کفاف ما را نمی‌دهند این روزها.<br />
من از شما جهت می‌گیرم چای‌های نیم قلمی‌سیلان، به جان مادرتان مرا دریابید و به من پیشنهادهای بی‌شرمانه بدهید. من نقش خود را نمی‌دانم. مگر قرار نبود که در صحنه‌ی اول فیلم بیایم کنار چهارراه بیایستم و ثانیه‌های چراغ قرمز را تا 59 بشمارم و بعد دوربین به سمت کوههای دور برود و موسیقی لهستانی پخش شود، پس چرا سنگ به شیشه‌ی قطار زبان بسته می‌زنید؟ اگر خانواده ندارید حداقل به فکر زن و بچه‌ی مردم باشید که نه طی‌الارض می‌دانند چیست و نه دلار و ارز. به جان مادرم من زخم خورده‌ام و تیری که از تو هست، مرا یک &laquo;لاجرم&raquo; ساخته است خرگوش من! لبخند بزن تا که جهان پر ز خر شود!<br />
به قلم &laquo;یک دیوانه&raquo;!<br />
پ.ن:ما را سری ست با تو که گر خلق روزگار<br />
دشمن شوند و سر برود<br />
باز همان خریم!</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/27/sodaye-tora-bahaneyi-bas-bashad/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>24</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>اندر احوالات روز دختر</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/20/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/20/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 19:51:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[girl day]]></category>
		<category><![CDATA[روز دختر]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hooman68.com/?p=580</guid>

					<description><![CDATA[یادش به خیر…بابام توی ِ آرشیو مجلاتش یک مجموعه مجلاتی داره به نام “توفیق”.مجله ای بوده به شکل و قد و قوارۀ همین گل آقا. خیلی مجلۀ جالبی بوده که همیشه شعارش این بود: “شب ِ جمعه دو چیز یادت نره..اول …(دی) دوم مجلۀ توفیق… یادمه یه بار روی جلد یکی از شماره هاش به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">یادش به خیر…بابام توی ِ آرشیو مجلاتش یک مجموعه مجلاتی داره به نام “توفیق”.مجله ای بوده به شکل و قد و قوارۀ همین گل آقا.<br />
خیلی مجلۀ جالبی بوده که همیشه شعارش این بود: “شب ِ جمعه دو چیز یادت نره..اول …(دی) دوم مجلۀ توفیق… یادمه یه بار روی جلد یکی از شماره هاش به صورت ِ کاریکاتو تصویر مردی را کشیده بودند که دستش رو روی ِ باسنش گذاشته بود و باسنشو قُرص و محکم گرفته بود؛یکی ازش پرسیده بود:چته؟چه خبرته؟چرا باسنتو محکم گرفتی؟ اونهم گفته بود: میترسم بانک صادرات بیاد و یک شعبه باز کنه!!! (هر هر هر)<br />
این جمله کنایه از این بوده که هر جا میرفتی میدیدی که یک شعبۀ بانک صادرات هم هست.حتی در دورافتاده ترین آبادی ها…حالا اگر همون بندۀ خدا سرشو از قبر بیرون کنه، ایندفعه دستشو میذاره روی ِ صفحات تقویم و اگر بپرسی چرا؟میگه: میترسم یک برگ خالی تقویم رو ببینن و بلافاصله یک اسمی واسش میذارن ؛ مثل روز مرد ، روز زن ،روز مادر ، روز پدر ، روز فرزند ، روز مادربزرگ ، روز پدربزرگ و چه و چه…یا همین روزی که تحت عنوان “روز دختر” نامگذاری کردن.<br />
واقع قضیه اینه که اگه همینطور پیش بریم باید یک سیصد و شصت و پنج روزی هر طور شده قرض و قوله کنیم که کم نیاریم.چون فقط کافیه یک نگاه سرسری به تقویم بندازیم.میبینیم که هر روز چندین مناسبت داره مثلا در عین حالی که “روز دختر” نامیده شده،”روز استاندارد” یا روز “توجه به امور حیوانات” با روز “ابراز محبت به دیگران کردن” هم هست.(امان ار دستشان)<br />
جالبه نه؟ من که فکر میکنم ار همه روزها خنده دار تر همین روز دختر یا پسر هستش..یا اینکه پس فردا یک روز دیگه خواهیم داشت به نام “روز میانسال”،”روز پدر بزرگ”،”روز مادر بزرگ” و یا “روز خردسال”..گو اینکه همین الانهم دو سه تا “روز کودک” با نامهای “روز کودک،”روز بچه”،”روز فرزند” و “روز جهانی کودک” و …. این داستان همچنان ادامه دارد :دی</p>
<p><a href="http://www.hooman68.com/wp-content/uploads/Girlday.jpg"><img data-attachment-id="579" data-permalink="https://hoomang.wordpress.com/?attachment_id=579" data-orig-file="https://hoomang.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/10/girlday.jpg" data-orig-size="" data-comments-opened="1" data-image-meta="[]" data-image-title="Girlday" data-image-description="" data-image-caption="" data-medium-file="https://hoomang.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/10/girlday.jpg?w=300" data-large-file="https://hoomang.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/10/girlday.jpg?w=720" class="aligncenter size-medium wp-image-579" title="Girlday" src="https://i0.wp.com/www.hooman68.com/wp-content/uploads/Girlday.jpg" alt="Girlday" /></a></p>
<p>پ.ن1: به هر حال روز دختر بر تمام دختران مبارک باشد.<br />
پ.ن2: ولادت کریمۀ اهل بیت(!) معصومه علیه السلام هم تبریک به آنانی که معتقدند.<br />
پ.ن3: فرق زن با دختر چیه؟ من هنوز کشف نکردم :دی</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/20/%d8%a7%d9%86%d8%af%d8%b1-%d8%a7%d8%ad%d9%88%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%b1%d9%88%d8%b2-%d8%af%d8%ae%d8%aa%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>

		<media:content medium="image" url="http://www.hooman68.com/wp-content/uploads/Girlday.jpg">
			<media:title type="html">Girlday</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>رویترز باید از بلاگستان فارسی عذرخواهی کند</title>
		<link>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/20/royterz-ozrkhahi/</link>
					<comments>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/20/royterz-ozrkhahi/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 20 Oct 2009 12:28:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[blog]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگستان]]></category>
		<category><![CDATA[رویترز]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://www.hooman68.com/?p=565</guid>

					<description><![CDATA[به دنبال پست قبلی &#171;بلاگ نوشت&#187; نامه ای را تهیه کرده که قرار است آنهایی که با این نامه موافقند آن را در وبلاگ خود منتشر و سپس نامه را امضا کنند.بلکه بلاگستان فارسی عذر این روزنامه را جهت انتخاب ضعیفشان بپذیرد.نامه به نقل از بلاگ نوشت به شرح زیر است: جناب آقای کریستوف پلایتگین؛ [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">به دنبال پست قبلی &laquo;<a href="http://www.blognevesht.com" target="_blank">بلاگ نوشت</a>&raquo; <a href="http://www.blognevesht.com/1388/07/27/reuters-should-apology-from-iranian-bloggers/" target="_blank">نامه ای</a> را تهیه کرده که قرار است آنهایی که با این نامه موافقند آن را در وبلاگ خود منتشر و سپس نامه را امضا کنند.بلکه بلاگستان فارسی عذر این روزنامه را جهت انتخاب ضعیفشان بپذیرد.نامه به نقل از بلاگ نوشت به شرح زیر است:</p>
<blockquote><p><span> </span></p>
<p>جناب آقای کریستوف پلایتگین؛<br />
ریاست محترم بازرگانی بنگاه رسانه‌ای رویترز؛<br />
با سلام!<br />
شنیدن خبر اهدای جایزه محمد امین به وبلاگ نویسان ایرانی، به خاطر «تعهد، شجاعت و فداکاری آن‌ها تحت شرایط جان‌فرسا و فشارهای فوق‌العاده در حین پوشش دادن اخبار انتخابات ریاست‌جمهوری» به اندازه‌ی تلخیِ اهدای این جایزه به سرکار خانم دلبر توکلی، به عنوان نماینده وبلاگ نویسان، مسرّت بخش بود!<br />
شکی نیست بلاگ نویسانی که در طول دوره سانسور شدید رسانه‌ها، زندگی‌شان را برای خبررسانی از وضعیت ملتهب ایران، قمار می‌کردند، شایسته دریافت این جایزه هستند، اما باید از خود پرسید که آیا بلاگ‌نویسی که حتی در این دوره، وبلاگش با موضوعات دیگر هم به روز نشده، می‌تواند شایسته نمایندگی از این قشر، جهت دریافت نشان شجاعت باشد؟!<br />
مگر نبودند بلاگ‌نویسانی همچون <span><a title="برساحل سلامت" href="http://smto.ir/" target="_blank">سمیه توحیدلو</a>، <a title="وحید آنلاین" href="http://vahid-online.net/" target="_blank">وحید آنلاین</a>، <a title="دفتر بی مخاطب" href="http://hanif.ir/" target="_blank">حنیف مزروعی</a>، <a title="جمهور" href="http://jomhouri.info/" target="_blank">مهدی محسنی</a> و…</span>که در این راه دربند شده اند و در به در گردیده‌اند؟! آیا اهدای این جایزه، به نویسنده وبلاگ <span>“<a title="خانه دلبر" href="http://mdhf49.persianblog.ir/" target="_blank">خانه دلبر</a>”</span> – که به صراحت می‌توان گفت اکثریت قاطع بلاگ‌نویسان و بلاگ‌خوانان فارسی، وی را تا این زمان نمی‌شناختند! – نوعی کم ارزش جلوه دادن تلاش این عزیزان نیست؟! آیا بهتر نبود، که اصلاً این جایزه به شخص خاصی اهدا نمی‌شد تا اینکه به دم دست‌ترین فرد تعلق گیرد؟!<br />
انتظار جامعه بلاگ نویسان ایرانی، از رویترز بیش از این‌ها بود! حداقلش اینکه وبلاگِ شخصی را که به عنوان نماینده بلاگستان، معرفی کرده‌اید از نظر می‌گذراندید!<br />
حقیر و بسیاری دیگر از بلاگ‌نویسان ایرانی، خواستار شنیدن عذرخواهی رسمی رویترز به دلیلِ خبط پیش آمده هستیم.</p></blockquote>
<p>با تشکر از <a href="http://www.blognevesht.com" target="_blank">بلاگنوشت</a>.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://hoomang.wordpress.com/2009/10/20/royterz-ozrkhahi/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
		
		<media:content medium="image" url="https://0.gravatar.com/avatar/05e8c3759c4462d1737b8c49961c5eb2fe27f0c1618d8de39fdf590bf2085141?s=96&amp;d=monsterid&amp;r=G">
			<media:title type="html">هومنگ</media:title>
		</media:content>
	<dc:creator>Hooman.Moeen@Gmail.com (Hooman Moeen Azghadi , هومن معین ازغدی)</dc:creator></item>
	</channel>
</rss>