<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سکوت مه سا</title>
	<atom:link href="http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.mahsazarrin.com</link>
	<description>سکوتم بدتر از مرگ است، بمیران زبانم ده...</description>
	<lastBuildDate>Fri, 23 May 2014 10:57:25 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.4.1</generator>
		<item>
		<title>مرگ تدریجی</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=2035</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=2035#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 May 2014 10:57:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[طرح (شعر کوتاه)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=2035</guid>
		<description><![CDATA[تیز کن دسته زنجان زنگاری ات را من از این مرگ تدریجی سیرم مه سا / ۳ خرداد ۹۳]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div></div>
<div dir="rtl" data-ft="{&quot;tn&quot;:&quot;K&quot;}">
<p>تیز کن<br />
دسته زنجان زنگاری ات را<br />
من از این مرگ تدریجی سیرم</p>
<p>مه سا / ۳ خرداد ۹۳</p>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=2035</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بهار امسال</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=2029</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=2029#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 29 Mar 2014 12:34:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[طرح (شعر کوتاه)]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=2029</guid>
		<description><![CDATA[ ایستاده مُرده ساعت، میان حلقه ی دیواری اش &#8230; خش خش می کند امسال برگ سبز بهار مه سا زرین / ۵ فروردین ۱۳۹۳]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div> ایستاده مُرده ساعت،</div>
<div>
<div>
<div>میان حلقه ی دیواری اش<br />
&#8230;<br />
خش خش می کند امسال<br />
برگ سبز بهار</p>
<p>مه سا زرین / ۵ فروردین ۱۳۹۳</p></div>
</div>
</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=2029</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آاااای عشق !</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=2022</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=2022#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Mar 2014 10:29:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[طرح (شعر کوتاه)]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=2022</guid>
		<description><![CDATA[تخمیر شو تیر خلاص خورده ی من ! لاشه ی سال های سال عشق ! تخمیر شو شاید دوباره مستم کنی مه سا / قمر در عقربِ ۱۳۹۲]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تخمیر شو<br />
تیر خلاص خورده ی من !<br />
لاشه ی سال های سال عشق !<br />
تخمیر شو<br />
شاید دوباره مستم کنی</p>
<p>مه سا / قمر در عقربِ ۱۳۹۲</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=2022</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کودکی های ما میان مبال</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=2010</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=2010#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 03 Nov 2013 15:22:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شعر سپید]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=2010</guid>
		<description><![CDATA[قسمم نده آقای قاضی ! دستان من آلوده است پای چوبه ی دار هم بکشانی ام دست به قرآن ات نمی زنم قرآن های ما مقدس بودند و دور از دسترس و در دسترس اطفال، فقط ترکه بود ترکش بود تریاک بود متارکه بود واژه بود واژه های خانواده دار قابل صرف واژه های بی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/11/mabal.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-2011" title="mabal" src="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/11/mabal.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<div id="id_527667b4bfb4a0275363803">
قسمم نده آقای قاضی !<br />
دستان من آلوده است<br />
پای چوبه ی دار هم بکشانی ام<br />
دست به قرآن ات نمی زنم</p>
<p>قرآن های ما مقدس بودند و دور از دسترس</p>
<p>و در دسترس اطفال، فقط<br />
ترکه بود<br />
ترکش بود<br />
تریاک بود<br />
متارکه بود<br />
واژه بود<br />
واژه های خانواده دار قابل صرف<br />
واژه های بی خانواده ی بی صرفه<br />
واژه های خیابانی ناموس پرستی و ناموس کُشی و ناموس کِشی<br />
واژه های سکسیِ &#8220;بده&#8221; یا &#8220;بستانی&#8221; !<br />
معاملات نامتعادل هرزه ها<br />
ما لای همین واژه های هرز روییدیم و لولیدیم و بالا آمدیم<br />
اما<br />
اما<br />
جای کتاب<br />
در مبال خانه ی کودکی های ما<br />
کم بود</p>
<p>مه سا زرین چنگ / ۱ آبان ۹۲</p></div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=2010</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماجراهای پلاک ۳</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=1999</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=1999#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Sep 2013 13:08:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[دست نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت من]]></category>
		<category><![CDATA[تنهایی]]></category>
		<category><![CDATA[تهران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=1999</guid>
		<description><![CDATA[ماجراهای پلاک ۳ ماجراهای غریبی ست. ماجراهای پلاک ۳ ماجرای مجردها و تنهاهاست. مشکلاتش سوای آن چیزی ست که در جامعه ی مدنی ایران مشکلات است. هیجان هایش هیجان است. و غم تنهایی و غربت، روزمرگی آدم هایش. اگر در این یک سال و اندی از پلاک ۳ نوشته بودم، حالا از مثنوی و شاهنامه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ماجراهای پلاک ۳ ماجراهای غریبی ست. ماجراهای پلاک ۳ ماجرای مجردها و تنهاهاست. مشکلاتش سوای آن چیزی ست که در جامعه ی مدنی ایران مشکلات است. هیجان هایش هیجان است. و غم تنهایی و غربت، روزمرگی آدم هایش.<br />
اگر در این یک سال و اندی از پلاک ۳ نوشته بودم، حالا از مثنوی و شاهنامه رد کرده بودم. داستان پلاک ۳ ، داستان پلاک آن دورهاست. پلاک غربت و خارجی بودن در جایی که زندگی می کنی. مردم نمی شناسندت، و نمی توانند به حیطه ات وارد شوند. به حیطه ی احساسات و هویتت، به شکل بودن و زیستن ات، به تنهایی ات!<br />
ار آخری که امروز باشد، شروع کنم، این می شود داستان:<br />
ظهر است. با صدای بی سیم پلیس در ساختمان بیدار شدم. خسته از هیجان روزمره پلاک ۳ و پلیس و جنجال، سرم را دزدیدم به زیر پتو و غرق اول مهرهای دور شدم. امروز روز دوم مهر است و من در واحد ۶ دفن شده ام. بیشتر تنهاهای ساختمان، تنهای شان را در محل کار، پر می کنند یا فقط می گذرانند. به غیر از من ساکنان دو واحد در پلاک ۳ حاضرند و با پلیس حرف می زنند و ترسیده اند. نمی دانم برای چه. تلفن خانه من مدام زنگ می زند. موبایل سایلنت است. دو ساکن و پلیس ۱۱۰ جلوی در واحد من زنگ می زنند و نگرانند. حوصله دردسر تازه ندارم، و کمی ترسیده ام. زمان می گذرد و کوتاه نمی آیند. نگران می شوم. از جا می پرم، موهای کوتاهم ژولیده و به هم ریخته است. به این طرف و آن طرف آپارتمان می دوم، دنبال مدارک جرم. حتمن جایی کسی چیزی را لو داده، با سرعت پاکسازی می کنم. مبادا چیزی را فراموش کرده باشم. من خودم صحنه ی جرمم. بی حوصلگی ام هفتاد سال حبس دارد. از لپ تاپ می ترسم. از شیشه ی مشروب، از درهم و برهم بودن خانه، از سیگارها و ته سیگارها که لابد خودش به تنهایی، برای زن بودنم، جرم است یا حداقل نشانه ی جرم.<br />
من بیشتر نگران ته سیگار و شیشه ی مشروبم تا اینکه کسی مرده باشد یا دزد آمده باشد، یا اصلن زلزله &#8230; !<br />
اینجا ایران است، و پلیس برای آدم های بی آزار ترس است نه حمایت!<br />
پاکسازی سریع که از مهارت های من شده، انجام می شود. همسایه ها و پلیس رفته اند توی حیاط . با اینحال جرأت نمی کنم در را به روی پلیس باز کنم. از پنجره سرم را بیرون می کنم. همسایه ای که پیرزنی ست و پای سیگار کشیدن من، را می بینم. صدایش می کنم. انگار دنیا را بهش داده اند: «دخترم خدا رو شکر» متوجه می شوم به خاطر اینکه من هنوز وجود دارم خدایش را شکر کرده.<br />
جویای اوضاع می شوم. کسی تلفنی پلیس ۱۱۰ را خبر کرده، که شخصی در یکی از واحدهای این ساختمان فوت کرده! نگران می شوم. فکرم به هر ۶ واحد متمایل می شود. من و دو واحد دیگر هنوز در هوای تهران آلوده نفس می کشیم. می ماند ۳ واحد از پلاک ۳٫<br />
بقیه حرفش را گوش نمی دهم. پلیس مدام با مرکز تماس می گیرد و صدایش توی حیاط پیچیده.<br />
از سه تایی که حاضر نیستند، شماره دو نفر را دارم. به هر دو زنگ می زنم. جواب می دهند و در محل کار نفس می کشند.<br />
بعدی دختری ست غریبه که تازه به پلاک ۳ آمده و تا این لحظه پلیسی مرتبط با او به ساختمان نیامده. من حتا هنوز ندیده امش. می گویند دختری ست جوان، مجرد، و کمی مذهبی. که صبح ها سرکار می رود و قاعدتن باید در محل کارش باشد. کسی شماره موبایلش را نمی داند. من دلم هزار راه رفته. آرزو می کنم، در حال نفس کشیدن در هوای مسموم شهر باشد&#8230;<br />
و انتظار می کشم.<br />
این تنها ماجرای غریب پلاک مجردها و تنهاها نیست. شاهنامه است این پلاک. این پلاک نه چندان پذیرفته در روزمره های ایرانی.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=1999</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پاییزی</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=1986</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=1986#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Sep 2013 16:12:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت من]]></category>
		<category><![CDATA[غمنامه]]></category>
		<category><![CDATA[پاییز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=1986</guid>
		<description><![CDATA[&#160; برگی از این زمان، که وقتی دیدمش فقط از روی دستخط دانستم که مال من است. ماکسیمیلیای عزیزم خواب دارد مثل فندکی که زیر برگی پاییزی بگیرند، چشمانم را می سوزاند، اما مثل چیزی که این برگ، باران خورده باشد، نه آتش می گیرد، نه خاموش می شود. من دوباره در اردی بهشت و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/09/paeezi.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1987" title="paeezi" src="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/09/paeezi.jpg" alt="" width="500" height="374" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>برگی از این زمان، که وقتی دیدمش فقط از روی دستخط دانستم که مال من است.</p>
<p>ماکسیمیلیای عزیزم</p>
<p>خواب دارد مثل فندکی که زیر برگی پاییزی بگیرند، چشمانم را می سوزاند، اما مثل چیزی که این برگ، باران خورده باشد، نه آتش می گیرد، نه خاموش می شود.<br />
من دوباره در اردی بهشت و خرداد، توی اتاق قرمز خانه ی مادر نشسته ام و هوا کمی صبح است. به تمام چند شب گذشته فکر می کنم که چطور تا خود صبح جان کندم و تو نبودی، هیچکس هم انگار نبود. و هی تند تند سیگار دود می کنم. درست همینجا بود که سیگار می کشیدم و &#8220;<a title="59" href="http://www.mahsazarrin.com/?p=1882#comment-2396">۵۹</a>&#8221; را می نوشتم. واعتصمو به حبل الله &#8230; واعتصمو به حبل الله &#8230;<br />
تمام این چند روز توی تشنج و بی قراری، بی آنکه بدانم به کجا، دست می بردم بالا و چنگ می زدم، اما چیزی دستم را نمی گرفت. یا می گرفت و می دانی که من برای کمی فهمیدنش خنگم.<br />
این چند روز که گذشت، گفتند حال من خیلی خراب است. جای نگرانی دارم گویا. و باید به توصیه های وحشتناکشان عمل کنم. وگرنه باز تشنج و بی قراری، دمار از همه لحظه هایم در می آورد.<br />
آه ماکسیمیلیا ماکسیمیلیا &#8230; بدجوری تنها مانده ام. این آدم های خوب را که می بینم، که همه رفتنی هستند، دلم بیشتر می سوزد. بعضی وقت ها دلم می خواهد به بعضی ها فرمان ایست بدهم، اما کاری از یک برگ خیس باران خورده ی پاییزی برنمی آید. حتا خش خش نمی کنم این روزها، چاره ام فقط یک آتش بزرگ است که دود از دلم برآورد و من تویش با صدای شکستن برقصم.<br />
آنجا که خواهم رفت، جای خوبی نباید باشد، حتا تو هم نمی توانی باشی. آنجا که می روم &#8220;اتاق ۷۱۷&#8243; است، با &#8220;یه مشت قرص و سرنگ و زخم&#8221; / &#8220;بله خوردم، ولی حالا چرا بارون نمی باره؟!&#8221;<br />
و من هی قرار است سرفه کنم، هی خاطره، هی خون، و بس نکنم تا دنیا به دور سرم بچرخد.<br />
ماکسیمیلای عزیز، من باید اعتراف کنم آنطور که شواهد نشان می دهد، بدجوری کم آورده ام، و تو باید این را بفهمی، چون الان شب ها ست که چشمانم مثل برگ باران خورده ی پاییز دارد می سوزد.<br />
&#8220;من پری کوچک غمگینی را&#8221; می شناختم، من &#8220;لولیتایی &#8220;را می شناختم، من &#8220;ماکسیمیلیایی&#8221; را می شناختم، اما حالا دیگر خودم را هم نمی شناسم.<br />
ماکسیمیلیا آه ماکسیمیلیا &#8230; مثل برگ زردی جدا شده از درختش زیر شرشر باران پاییز، غمگینم.<br />
و نه می سوزم،<br />
نه خاموش می شوم.<br />
&#8220;اگر به خانه ی من آمدی / برای من ای مهربان&#8221; / لطفن کمی آتش بیار / &#8220;و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم&#8221;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=1986</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اردی بهشت</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=1974</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=1974#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 May 2013 03:03:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت من]]></category>
		<category><![CDATA[اردی بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[شیراز]]></category>
		<category><![CDATA[غمنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=1974</guid>
		<description><![CDATA[آرشیو خوبی ندارد توی سکوت مه سا، اردی بهشت اردی بهشت طناز بهار و افسردگی و خاطرات بد اسمش &#8220;اردی بهشت لعنتی&#8221; ست. هنوز تنها رج زدنش را نمی دانم، مریضم می کند استنشاق هوای مأیوس اش تنهایی. نه هنوز به بهار عادت ندارم. نباید صبح داشته باشد این لعنتی، نباید! هوای صبح مریضم می [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آرشیو خوبی ندارد توی <a href="http://www.mahsazarrin.com/" target="_blank">سکوت مه سا</a>، اردی بهشت<br />
اردی بهشت طناز بهار و افسردگی و خاطرات بد<br />
اسمش &#8220;اردی بهشت لعنتی&#8221; ست.<br />
هنوز تنها رج زدنش را نمی دانم، مریضم می کند استنشاق هوای مأیوس اش تنهایی. نه هنوز به بهار عادت ندارم.<br />
نباید صبح داشته باشد این لعنتی، نباید! هوای صبح مریضم می کند، هوای طلوع آفتاب بهار، توی این روزهای پناه جستن از تاریکی&#8230;<br />
اردی بهشت مرگ، اردی بهشت شیراز، اردی بهشت یأس، اردی بهشت حافظ، اردی بهشت خط خطی توی ذهنم !<br />
دور شو&#8230; دست از سرم بردار&#8230;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دلم پیاله شـرابی است لب به لب دستت<br />
آهــــــای حضــرت ساقی، نگاهدار ، افتاد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=1974</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>آواز دشتی</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=1967</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=1967#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Apr 2013 16:03:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ادبیات]]></category>
		<category><![CDATA[شعر سپید]]></category>
		<category><![CDATA[بابا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=1967</guid>
		<description><![CDATA[بابا دشتی که می خواند قلب کودکی ام می لرزید شیراز دلش می گرفت &#8230; بابا راز عموهای گم شده در دشتستان را و دو سه قطره اشک را گم می کرد توی دشتی هاش توی دشت های دور جنوب توی جنوبی بودن درد آورمان و دشت شقایق های شیراز عزادار می شدند &#8230; آواز [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/04/salib-2.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1969" title="salib-2" src="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/04/salib-2.jpg" alt="" width="500" height="347" /></a></p>
<p>بابا<br />
دشتی که می خواند<br />
قلب کودکی ام می لرزید<br />
شیراز دلش می گرفت &#8230;<br />
بابا<br />
راز عموهای گم شده در دشتستان را<br />
و دو سه قطره اشک را<br />
گم می کرد توی دشتی هاش<br />
توی دشت های دور جنوب<br />
توی جنوبی بودن درد آورمان<br />
و دشت شقایق های شیراز<br />
عزادار می شدند &#8230;</p>
<p>آواز دشتی بابا<br />
گسل های دلم را شناخته بود<br />
دست دل کودکی ام رو شده بود<br />
و بابا<br />
هی حافظ می خواند<br />
زیر درخت پیر نارنج حیاط<br />
تا دلم نلرزد<br />
و فاصله اش را با روزهای زندان کریم خان<br />
حفظ می کرد<br />
و از پشت ارگ<br />
بستنی می خرید<br />
که خاطرات شیرین بسازد از کریم خان زند !<br />
&#8230;<br />
بابا نمی دانست<br />
می دانم<br />
&#8220;مسیح&#8221; برادری بود<br />
و تنها پیامبری بود<br />
که پس از کشته شدن<br />
به صلیب کشیده شد<br />
تا خیابان های شیراز<br />
جلجتا بشوند<br />
و صلیب<br />
بچرخد<br />
میان شهر<br />
و بابا گریه کند<br />
&#8230;</p>
<p>مه سا زرین / فروردین ۹۲</p>
<p>پ.ن: اردی بهشت شیراز کجا و بهشت خدا کجا بابا &#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=1967</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چیزهایی هست که نمی دانی</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=1955</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=1955#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 Feb 2013 04:16:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[علی]]></category>
		<category><![CDATA[غمنامه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=1955</guid>
		<description><![CDATA[صبح شده، ولی هنوز بیدارم نکنه این آخری صنعتی بود رفتی رفیق من شب تا سحر یه بطری نیم لیتری بود&#8230; گاهی بدجوری دلم برات تنگ میشه، بدجووور&#8230; می دانم که گاهی هر از گاهی اینجا را می خوانی، می دانم. و می نویسم که بدانی، بدجوری دلتنگت می شوم، بدجووور. که بدانی بدجوری جای [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>صبح شده، ولی هنوز بیدارم<br />
نکنه این آخری صنعتی بود<br />
رفتی رفیق من شب تا سحر<br />
یه بطری نیم لیتری بود&#8230;</p>
<p>گاهی بدجوری دلم برات تنگ میشه، بدجووور&#8230;<br />
می دانم که گاهی هر از گاهی اینجا را می خوانی، می دانم.<br />
و می نویسم که بدانی، بدجوری دلتنگت می شوم، بدجووور.<br />
که بدانی بدجوری جای خالی ات توی این خانه حس می شود، این صبح های لعنتی، این تنهایی های لعنتی، این اشک ها که اخیرن تند تند راه افتاده اند، این نازها که می خریدیشان&#8230; همه دارند بدجوری جای خالی ات، جای نشنیدن صدای زنگ دار مردانه ات را حس می کنند.<br />
این خانه گاهی بدجوری خراب می شود روی سرم&#8230; این صبح های لعنتی، این توی اتاق، خواب نبودنت، این اسم عزیزت ورد زبانم نبودنِ این روزها&#8230;<br />
کاش می شد بدانم که خوشحالی، همین، کاش اگر روزی دوباره خوشحال بودی، شادی دانستنش را دریغ نکنی&#8230;<br />
هنوز از همان سیگارهایی می کشم که با هم شروع کردیم، هنوز روی کاناپه می بینمت که خوابت برده، بی پتو&#8230; هنوز این مودم لعنتی، این میز، این صندلی، حتا این زیرسیگاری، هنوز همه چیز سرکوفت نبودنت را توی سرم می زند&#8230;<br />
و فکر می کنم<br />
که این ترنم موزون حزن<br />
تا به ابد<br />
شنیده خواهد شد&#8230;<br />
دوستت داشتم، دارم، و خواهم داشت.</p>
<p>آخه بی تو می ترسم<br />
ببین خالیه دستم<br />
تنهام نذار دیگه دیوونه<br />
بی تو می میرم<br />
اگه دستاتو نگیرم<br />
غم توی این خونه می مونه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=1955</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سی و دو سالگی</title>
		<link>http://www.mahsazarrin.com/?p=1949</link>
		<comments>http://www.mahsazarrin.com/?p=1949#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Jan 2013 01:42:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مه سا</dc:creator>
				<category><![CDATA[دست نوشته ها]]></category>
		<category><![CDATA[روز نوشت من]]></category>
		<category><![CDATA[تولد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.mahsazarrin.com/?p=1949</guid>
		<description><![CDATA[بی تو نه بویِ خاک نجاتم داد نه شمارش ستاره ها تسکینم چرا صدایم کردی چرا ؟؟؟ سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده، در انتظار تو ماندم و&#8230; نیامدی ! نشان به آن نشان که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت و عصر عصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/01/32.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1950" title="32" src="http://www.mahsazarrin.com/wp-content/uploads/2013/01/32.jpg" alt="" width="500" height="375" /></a></p>
<p>بی تو<br />
نه بویِ خاک نجاتم داد<br />
نه شمارش ستاره ها تسکینم<br />
چرا صدایم کردی<br />
چرا ؟؟؟<br />
سراسیمه و مشتاق<br />
سی سال بیهوده، در انتظار تو ماندم و&#8230; نیامدی !<br />
نشان به آن نشان<br />
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت<br />
و عصر<br />
عصر والیوم بود<br />
و فلسفه بود<br />
و ساندویچ دل و جگر</p>
<p>&#8220;حسین پناهی&#8221;</p>
<p>می نویسم تا انجام وظیفه کرده باشم.<br />
نه بارانی دارد این بیست دی، که مدعی اش باشم، نه برفی&#8230;<br />
سراسیمه و مشتاق سی و دو سال به انتظار نشستن، و رسیدن به این اوج تنهایی در آستانه ی فصلی همیشه و تا ابد سرد، نه شادی ای به لب هایم باقی گذاشته، نه اشکی در چشم، نه حرفی بر لب&#8230;<br />
سراسیمه سردرد دارم و درد دارم و بامداد بی حوصلگی بیست دی دیگر خجالت می کشد از بی حاصلی یک عمر انتظار&#8230;<br />
سی و دو سال بیهوده، در انتظار تو ماندم و نیامدی<br />
همه این خانه دیگر دارند از چشم های من خجالت می کشند. تلمبار پاکت های خالی سیگار&#8230; لپ تاپ زیر خاکستر&#8230; هوای مسموم اتاق&#8230; جای خالی عکس تو بر دیوار&#8230; لیوان های خالی و زیرسیگاری های پر&#8230;<br />
در و دیوار به هم ریخته&#8230; در و دیوار به هم ریخته شان&#8230; خواب در چشم ترم می شکند&#8230;<br />
همه دارند آب می شوند می روند توی زمین سربی از بس که نیامدی&#8230; از بس نمی آیی&#8230;<br />
هنوز روزگار رنگ یک مویم را هم سپید نکرده&#8230; زورش نرسیده، دارد دلم را سیاه می کند<br />
هنوز تنهایی را دوست دارم<br />
هنوز خالی ام<br />
هنوز بغض می کنم<br />
هنوز اشکم که نمی آید، بیشتر بغض می کنم<br />
هنوز به تو که هیچوقت نبودی، نیستی، فکر می کنم<br />
هنوز سکوت شب را نمی شکنم<br />
هنوز <a href="http://www.mahsazarrin.com/">سکوت مه سا</a> را دوست دارم<br />
هنوز من مثل همیشه ام و با این حال سی و دو ساله ام!<br />
و هنوز منتظرم&#8230; اما<br />
دیگر نه سراسیمه<br />
نه مشتاق&#8230;<br />
من یک سیاهه از انتظارات بیجای روزگارم!<br />
من شرم هزار اتفاق نیفتاده ی عمر هستم امروز<br />
من خجالت زن نبودنم<br />
من خود افتضاح بکارتم!</p>
<p>من سی و دو ساله ام!<br />
و دیگر نمی توانم جای خالی را با کلمات مناسب پر کنم.<br />
همه واژه هام نامناسب شده اند، ورم کرده اند، جا نمی شوند دیگر توی این حجم خالی بی نهایت! حجمی بی نهایت خالی&#8230;<br />
من سی و دو ساله ام، و باورم نمی شود جای کسی که کنار بیست و هفت، بیست و هشت، بیست و نه، ســــــــــــــی و سی و یک سالگی ام بود، امروز اینچنین کنارم خالی باشد&#8230;<br />
&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;&#8230;.</p>
<p>حالا تو فرض کن تولدم مبارک است<br />
تو فرض کن این حجم لاغر مایوس جای خالی ای را، نقطه چینی را، با آمدنش پر کرده، تو فرض کن من آمده ام!<br />
تو فرض کن برای یک تلفن ساده در این روز باید آنقدر خودت را به دردسر بیندازی، تلاش کنی، التماس کنی، تا بگویی که تولدت مبارک!</p>
<p><a href="http://www.mahsazarrin.com/?p=1882" target="_blank">اینجا ایران است</a><br />
<a href="http://www.mahsazarrin.com/?p=1882" target="_blank">خورشید بی رمق ۲۰ دی</a><br />
<a href="http://www.mahsazarrin.com/?p=1882" target="_blank">شعر کشداری بیش نیست</a><br />
<a href="http://www.mahsazarrin.com/?p=1882" target="_blank">که محکوم به تکرار است</a><br />
<a href="http://www.mahsazarrin.com/?p=1882" target="_blank">کش یعنی تکرار&#8230;</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.mahsazarrin.com/?feed=rss2&#038;p=1949</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
