<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Misspar3oos</title>
	<atom:link href="https://misspar3oos.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://misspar3oos.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Mar 2015 20:40:43 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='misspar3oos.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>https://secure.gravatar.com/blavatar/93d1394e77d2377a8c0648eac462a307?s=96&#038;d=https%3A%2F%2Fs2.wp.com%2Fi%2Fbuttonw-com.png</url>
		<title>Misspar3oos</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://misspar3oos.wordpress.com/osd.xml" title="Misspar3oos" />
	<atom:link rel='hub' href='https://misspar3oos.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>من، من- تو، تو</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2015/03/24/%d9%85%d9%86%d8%8c-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d9%88%d8%8c-%d8%aa%d9%88/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2015/03/24/%d9%85%d9%86%d8%8c-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d9%88%d8%8c-%d8%aa%d9%88/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 24 Mar 2015 10:50:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2299</guid>
		<description><![CDATA[تــــــــــــــــــــق! پشت سر هر حرف نزنید. این منم، وقتی بچه ام دارد درباره بچه دیگرم غیبت میکند. اول محکم میزنم توی گوشش. بعد خیلی مهربان و منطقی میگویم: پشت سر هم حرف نزنید. بله، ما تمام کمبودها و عقده هایمان را یک گوشه مغزمان نگه میداریم برای زمانیکه بچه دار شدیم. و بعد آنها، تمام [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2299&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">تــــــــــــــــــــق! پشت سر هر حرف نزنید. این منم، وقتی بچه ام دارد درباره بچه دیگرم غیبت میکند. اول محکم میزنم توی گوشش. بعد خیلی مهربان و منطقی میگویم: پشت سر هم حرف نزنید. بله، ما تمام کمبودها و عقده هایمان را یک گوشه مغزمان نگه میداریم برای زمانیکه بچه دار شدیم. و بعد آنها، تمام کمبودها و عقده هایشان را یک گوشه مغزشان نگه میدارند، برای زمانیکه بچه دار شدند. و این انقدر ادامه پیدا میکند انشالااااا تا یا امام زمان ظهور کند، یا نسل ریفاین شده ای به وجود بیاید که هیچ عقده ای ندارد، یا خورشید به زمین خیلی نزدیک شود و آب تمام شود و لایه ازن از بین برود و همه بمیرند.</p>
<p style="text-align:justify;">برادرم دقیقا در سیچوعیشنی رفته که من 4-5 سال پیش رفته بودم. روزها میخوابد و شبها تا صبح بیدار است و غذا نمیخورد و با ما حرف نمیزند و معتقد است که هیچکس به فکر او نیست. میفهمید؟ از آن تخمیترین نقطه های زندگی، و پربازده ترین آنها&#8230; مینوایل، بابا مطابق معمول ِ همیشه، هی به حالت منفعلانه ای یک گوشه در خودش فرو میرود با این فیگور که خدایا من چه اشتباهی کردم که اینها اینجور شدند؟! و ما هم با نیتی عجیب، که ترکیبیست از غصه خوری و همدردی و نگرانی، مطابق معمول ِ همیشه، دور هم جمع میشویم و از هر فرصتی استفاده میکنیم تا به حالت پچ پچ مسخره ای این رفتار برادرم را بچگانه و ایم- مــَچور و مایه تعجب خطاب کنیم و خودمان را انسانهای خوب، بالغ، سختی کشیده و صبوری بنامیم. من دیروز ناگهان به خودم آمدم و از این گروه استعفا دادم. الان می آیم و میروم و سالاد ماکارونی درست میکنم و چای سبز میخورم و سعی میکنم به حالت لا لا لا لای انتزاعی در مغزم، صدای غیبتهای خواهرم و مادرم را نشوم. خواهرم همیشه فرد بالغ و صبور و سختی کشیده درونی و به عروج رسیده ای بوده که هیچ وقت اشتباه نمیکند. دوست پسر نمیگیرد. کارهای ناهنجار انجام نمیدهد. سیگار نمیکشد. دیر به خانه نمی آید. دعوا نمیکند. از خانه نمیرود. صندلی را نمیکوبد توی ستون پذیرایی. قرص نمیخورد&#8230; توضیح اضافه ای لازم نیست. همه ما ازین آدمهای مبرا از همه چیز کاردرست را اطرافمان میبینیم. اصلا فیلم &laquo;سیلور لینیگ پلی بوک&raquo; را دیده اید؟ همان دختر مو زرد، خواهر تیفانی. جایی که تیفانی بهش میگوید &laquo;یو لاو ایت ون آی هو پرابلم، یو لاو ایت! بیکاز دن یو کن بی د گود وان!&raquo;&#8230; همان دختر مو زرد&#8230; گود فور هــر!</p>
<p style="text-align:justify;">وضعیت مزخرفیست. اینکه یک چیزهایی شده معیار، و اگر دارید، به به بر شما! و اگر ندارید، هاووو پور یو آر! همه یادمان رفته که زندگی هدیه ها و استعدادهای نهانی نیست که اگر دارید، خوش به حالتان و اگر ندارید همه چیز تمام شده&#8230; هست؟ نیست. من میدانم. از من بپرسید، پیش از اینکه از میانتان بار سفر بربندم. زندگی، سیبیست، گاز باید زد با پوست. مثلا. زندگی من با زندگی تو با هم هیــــــــــــــــچ نقطه مشترکی ندارد. هر کس دارد یک گوشه این دنیا برای بهتر شدن شرایطش تلاش میکند. اگر تو توی 8سالگی فرق راست و دروغ را میفهمیدی و حقت را از پدرسگهای عزیز میگرفتی، من نمیفهمیدم و حقم را از پدرسگهای عزیز نمیگرفتم. الان دارم تلاش میکنم که بخوانم. بفهمم. بگیرم. یا میشود، یا نمیشود، یا از یک نقطه دیگری سردرمی آورد که در هر صورت برای من جالب و دوست داشتنیست. اگر از نظر شما مشکلی نداشته باشد؟ اگر هی نیایید و هی نروید و به من که دارم کتاب &laquo;کمرویی و راههای درمان آن&raquo; را با جدیت میخوانم لبخندهای مسخره نزنید. چقدر لبخندت زشت است راستی. کریه. زشت. خیلی خوب دارم پیشرفت میکنم اگر که دقت کنید. میخواهم به زودی کتاب &laquo;پررویی و هاری، و زیباییهای آن&raquo; را برایتان بنویسم&#8230; همه حرف من یک چیز خاصی بود که الان یادم نیست. متوجه شدید که؟ امممم. انی وی.</p>
<p style="text-align:justify;"><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2299&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2015/03/24/%d9%85%d9%86%d8%8c-%d9%85%d9%86-%d8%aa%d9%88%d8%8c-%d8%aa%d9%88/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک بیماریهایی داریم.</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2015/03/14/%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2015/03/14/%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Mar 2015 19:28:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2283</guid>
		<description><![CDATA[دارم ترک میخورم. ترک خوب. هی ترک میخورم هی تبدیل میشوم به یک جانورهای عجیبی. بعد دوباره ترک میخورم. هی. هی. هی. انگار فیلم زندگی ام را گذاشته باشید روی دور تند. هر چی توی این 8 سال اخیر مقاومت کردم در برابر تغییر کردن، فکر کردن، ترک خوردن، همه یک گوشه ای یک جایی توی [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2283&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دارم ترک میخورم. ترک خوب. هی ترک میخورم هی تبدیل میشوم به یک جانورهای عجیبی. بعد دوباره ترک میخورم. هی. هی. هی. انگار فیلم زندگی ام را گذاشته باشید روی دور تند. هر چی توی این 8 سال اخیر مقاومت کردم در برابر تغییر کردن، فکر کردن، ترک خوردن، همه یک گوشه ای یک جایی توی کائنات تلمبار شده و 1سال است که با رمز یا عباس حمله کرده به من. در جریان باشید که ترکها از بین نمیروند. بلخره یک جایی، یک روزی، توی سن 30- 40- 50- 60- 70- 80- 90 -100 سالگی می آیند و میگویند یوها ها ها! و بعد میریزند روی کله ات. و شما انقدر زیر ترکها میمانید و هی به موجودات متنوع تبدیل میشوید تا بتوانید مثل یک سیمرغ دوباره بیایید بالا و به اطراف نگاهی کنید و بگویید: اُوکی دِن. و خیلی با متانت و به رشد فکری رسیده، به یک سمتی حرکت کنید و در دوردستها ناپدید شوید.</p>
<p style="text-align:justify;">از روزی که رفتم توی بالکن خوابگاه ایستادم و زل زدم به شب تهران و برج میلاد و خیابان و ماشینها و آپارتمانها و پنجره های روشن و خاموششان، و خیره شدم به آن آپارتمان دور که دو شکل سیاه از دو آدم خسته هی پشت پرده اش جابجا میشدند، و هی قلپ قلپ نسکافه خوردم و نگاه کردم به گوشی سونی اریکسون دوست داشتنی ام، و فکر کردم به پریدن، تا الان، انقدر خوب مقاومت کرده ام و هی ترک خوردم و هی توی تخت و توی حمام و گوشه اتاق و توی آشپزخانه توی خود خودم مردم و هی زنده شدم و موجودات عجیبی از همه جای بدنم زد بیرون و بدو بدو و جیرجیر کنان دور شد، که احساس میکنم 10 سال گذشته.</p>
<p style="text-align:justify;">وقتی که دیشب به طرز غیرارادی ای جواب اس ام اس دوستی را که پرسیده بود چطوری؟ با جمله: &laquo;بهتر از همه 8سال گذشته!&raquo; دادم، چنان شعفی از این زندگی نکبتی که هنوز هیچ چیزش بهتر نشده و هر روز سیاهتر از دیروز میشود، همه وجودم را گرفت که فهمیدم چقــــــــــــــــــدر همه چیز توی این مغز خرابم بوده و 10 سال نفهمیدم. میفهمید؟ میفهمید. حتما میفهمید.</p>
<p style="text-align:justify;">یک بیماریهایی داریم، میدانید؟ احتمالا میدانید. خیلی چیزها را خیلیهایتان از 7-8 سالگی میدانستید. من الان میدانم. او 10 سال دیگر. انقدر کتاب خوانده ام این روزها، و انقدر جوابهای ساده و واضحی گرفته ام برای مشکلاتی که سالها فکر میکردم ازین مشکلات مریخی است که &laquo;من&raquo; را &#8211; به عنوان اشرف مخلوقات، و موجود خیلی خاصی که با یک تاج بر سرش نشسته و کونش را گذاشته روی مغز تمام آفرینش و همه دارند دورش میچرخند و آواز تو خیلی خاصی تو خیلی خاصی میخوانند- انتخاب کرده، و دست از سرم بر نمیدارد و دیگر هیچ کاری از دست هیچکس ساخته نیست و متاسفم، فقط باید دعا کنید و به زودی: دیـــــــــــــــــنگ. یک خط صاف روی مونیتور&#8230;، که نمیدانید (دقت کنید که این یک جمله کاملا تریکی ای بود که به زودی برنده جایزه ادبی تریکی ترین جمله سال خواهد شد). تمام این ماهها نشسته ام و مانند خلها هی جملات کتابها را میخوانم، انگشتم را میگذارم لای صفحه اش، کتاب را میبندم، خیره میشوم به سقف، و تمام مصداقهای ساده این جمله های واضح و معمولی و ابتدایی، از تمام این سالها جلوی چشمم رژه میروند. به حالت بای بای، و &laquo;گااااد یو فاینالی گت ایت! در وی گو!&raquo;. دقیقا به همین حالت. بعد لبخند میزنم. یا غمگین میشوم. یا شوکه میشوم و سرم را میکنم زیر ملافه و با صدای نفسهای خودم آرام میشوم. و بعد دوباره برمیگردم به خواندن.</p>
<p style="text-align:justify;">این معنای بزرگ شدن است؟ گذر زمان؟ فکر نمیکنم. فکر نمیکنم خیلیها هنوز توی سن 28سالگی به این نقطه رسیده باشند. خیلیها قطعا زودتر رسیده اند. خیلیها هیچ وقت نمیرسند. این معنای بزرگ شدن نیست. این یکی چیزیست که یکهو میخزد توی وجودتان. یکهو منبسط میشود. یکهو ترک میخورید. این یک اتفاقیست که وقتی ایستاده اید توی بالکن، و زل زده اید، و نسکافه داغ میخورید، و به تمام شدن فکر میکنید، یکهو، از یک جایی توی اعماق مغز کارنکرده خرابتان بلند میشود و چنگ میزند به موهایتان. میکشدتان توی خودش. توی خودتان. نمیدانم بعدش چیست. شاید دوباره همه چیز سیاه شود. شاید خاکستری. سفید؟؟ بعدش مهم نیست. قبلش نکبت بود. نکبت نکبت نکبت. فقط بیایید و به این نقطه برسید. من کاروان را نگه میدارم، و روی پالون شترها برایتان دست تکان میدهم.</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2283&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2015/03/14/%db%8c%da%a9-%d8%a8%db%8c%d9%85%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%d8%af%d8%a7%d8%b1%db%8c%d9%85/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>55</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/12/55/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/12/55/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 May 2014 12:18:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2275</guid>
		<description><![CDATA[&#8212;&#8212;&#8212;- پایان &#8212;&#8212;&#8212;-<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2275&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p>&#8212;&#8212;&#8212;- پایان &#8212;&#8212;&#8212;-</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2275&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/12/55/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>32</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>54</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/11/54-2/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/11/54-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 11 May 2014 09:03:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2269</guid>
		<description><![CDATA[کار خاصی ندارم. درسم تمام شده. کلاس ندارم. مستقیم با سرویس از خوابگاه میروم سلف دانشگاه، غذا میخورم، و با سرویس برمیگردم به خوابگاه. باید پایان نامه ام را شروع کنم. 3ماه پیش باید. این خودش یک کار خاص است، نیست؟ دیگر نمیگردم دنبال کار. نگرانم ازینکه یک جایی جور بشود، و بعد من میمانم [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2269&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">کار خاصی ندارم. درسم تمام شده. کلاس ندارم. مستقیم با سرویس از خوابگاه میروم سلف دانشگاه، غذا میخورم، و با سرویس برمیگردم به خوابگاه. باید پایان نامه ام را شروع کنم. 3ماه پیش باید. این خودش یک کار خاص است، نیست؟ دیگر نمیگردم دنبال کار. نگرانم ازینکه یک جایی جور بشود، و بعد من میمانم و کار و بی مکانی تابستان در تهران، و پانسیونهای تخمی، و پایان نامه انجام نداده ای که هر روز باید فقط بهش فکر کنم. مجبورم پایان نامه را شروع کنم. که از آنور زود تمام کنم. که سریع برگردم به روال مصاحبه و مصاحبه و مصاحبه تا پیدا کردن یک کار. مجبورم با کارهای پراکنده هزینه ام را موقتا تامین کنم. با ترجمه. با طراحی پوستر. لوگو. با تورگایدی. با انجام پروژه های معماری و طراحی شهری شما. ای ای ای. قلبم تیر کشید از این جمله آخری. 7-8 ماه پیش یک دختری که خودش به وضوح اذعان داشت که من خنگم و دیپلم بسم بود و با زور پول پدرم دارم فوق لیسانس معماری میخوانم امد پیش من و گفت پایان نامه معماری ام را انجام بده. من هم گفتم اوکی. و یک مبلغ بسیار احمقانه و کم را پیشنهاد دادم. چرا؟ چون دفه اولم بود. بعد فهمیدم چیزی حدود یک چهارم مبلغ رایج در بازار بوده. بعد یا یک ترفندی مبلغ را کردم دو برابر. و شد یک دوم مبلغ رایج در بازار. و یک مقدار اندکی به اتش درونم تسکین بخشید. انی وی. کار را شروع کردم. با چه نظمی. با چه دقتی. با چه وجدان کاری کیری ای. بعد هی سوار شد. هی پررو شد. هی ایراد گرفت. هی طلبکاری کرد. هی بگا رفتم. هی طول کشید. و الان که 21 اردیبهشت 1393 هست هنوز زنگ میزند و میگوید استاد مشاورم گفته جای دستشوییها را ببر اینور، جای پله ها را بیاور انور. انقدر خنگ است که امروز دیگر مکالمه مان را هم پشت تلفن ضبط میکرد و با این بوقی که هر 20 ثانیه میخورد هم نمیفهمید که من دارم میفهمم که چه خراب بیماریست. تا این حد خنگ و خراب است. صبرم تمام شده. شب زنگ میزنم و میگویم گلم، یک اپسیلون تغییر دیگر نمیدهم توی پروژه ات. یک اپسیلون. خواستی بیا بگیر برو. نخواستی به کیرم. و بعد میروم چایی دم میکنم با دارچین. و میخورم. و مینشینم پای لپ تاپ. و مقاله رویکرد منظرین در مرمت شهری را باز میکنم. میخوانم. دقت میکنم. یادداشت برمیدارم. و هی عینکم را جابجا میکنم روی دماغم. و احساس میکنم که دارم پایان نامه ام را پیش میبرم. دارم میروم جلو. دارم چیزی را تغییر میدهم. سنگی را برمیدارم. راهم را هموار میکنم. فارغ از پول. فارغ از کار. خوابگاه. دخترهای جنده خنگ پولدار. دانشگاه. سلف غذاخوری. فارغ از همه چیز. همه چیز.</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2269&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/11/54-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>53</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/06/53/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/06/53/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 May 2014 15:38:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2267</guid>
		<description><![CDATA[این تمایل همه به خارج رفتن من را کشته. مثل دماغهای عمل کرده و موهای رنگ کرده و ساپورت پوشیدن و چکمه به پا کردن همه. این همه من را کشته. مقدار زیادی همه میبینم که در یک شرایط نامتعادل روحی و جسمی زندگی میکنند و همه با هم میروند اینور، همه با هم میروند آنور. [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2267&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">این تمایل همه به خارج رفتن من را کشته. مثل دماغهای عمل کرده و موهای رنگ کرده و ساپورت پوشیدن و چکمه به پا کردن همه. این همه من را کشته. مقدار زیادی همه میبینم که در یک شرایط نامتعادل روحی و جسمی زندگی میکنند و همه با هم میروند اینور، همه با هم میروند آنور. همه با هم میروند دانشگاه. همه در آزمون دکتری شرکت میکنند. همه میروند کلاس زبان. همه مشروب میخورند. همه علف میکشند. همه مقاله میدهند. همه توی همایشها شرکت میکنند. همه میروند نمایشگاه کتاب. همه با گوشیهای موبایلشان از همه چیز عکس میگیرند. همه گوشی تاچ میخرند. هیچ دسته بندی ای در جامعه وجود ندارد. هیچ معیاری برای هیچ چیز باقی نگذاشته اند. هیچ گروه بندی نمیبینی که بگویی اُکی، من متعلق یه این گروه هستم. گروه ایکس. ما اعضای گروه ایکس هستیم. ما نوکیاهای 1110 داریم. ما مقاله نمیدهیم. ما آش رشته دوس داریم. ما کتونی پا میکنیم. ما موهایمان مشکی و به هم ریخته است. دماغمان گوشتیست. در آزمون دکتری شرکت نمیکنیم. بیکاریم. به نمایشگاه کتاب نمیرویم. با گوشیمان عکس نمیگیریم. خیلی حرف نمیزنیم. صدایمان یواش است. از خارج رفتن میترسیم. با گروه اف و بی و جی دوست هستیم. از اچ ها متنفریم. بد نیستیم. خوب نیستیم. همینی هستیم که میبینید. مثل بقیه گروهها. آنها هم همین هستند که میبینید. فقط با هم تفاوت داریم. تفاوت. تفاوت. تفاوت.</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2267&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/05/06/53/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>52</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/04/21/52-2/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/04/21/52-2/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 20 Apr 2014 19:43:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2261</guid>
		<description><![CDATA[دلم میخواهد بروم یک جایی که فقط گله های اسب وحشی دارد. بعد بدوم بدوم بدوم، و همینجور با دستهای باز از یک جای خیلی بلندی بپرم پایین. و بوم. با اینکه خیلی شبیه به خودکشیست، اما هیچ نیتی ناشی از تمایل به مردن درم نیست. فقط یک چیزی گیر کرده توی قفسه سینه ام که [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2261&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">دلم میخواهد بروم یک جایی که فقط گله های اسب وحشی دارد. بعد بدوم بدوم بدوم، و همینجور با دستهای باز از یک جای خیلی بلندی بپرم پایین. و بوم. با اینکه خیلی شبیه به خودکشیست، اما هیچ نیتی ناشی از تمایل به مردن درم نیست. فقط یک چیزی گیر کرده توی قفسه سینه ام که تمام نمیشود. هر چه میروم توی زمین چمن و میدوم فایده ندارد. هر چه دراز میکشم و خیره میشوم به ستاره ها و میخواهم خودم را، و مشکلاتم را، در برابر کل کائنات کوچک فرض کنم نمیتوانم. تئوری کیری بی نتیجه ایست. تمام خوابگاه روی قلبم سنگینی میکند. تمام شهر. میدانم اگر فردا بروم ترمینال، و بروم خانه، باز هم همین حال را خواهم داشت. یک چیزی باید تغییر کند که نمیدانم چیست. احساس میکنم کله ام را مثل بز انداخته ام پایین، و دارم توی راهی قدم میزنم که هر لحظه ممکن است بخورد به یک بن بست، و تنها چاره اش برگشتن به اندازه تمام این سالهاست. نا ندارم. کم آوردم. حالا که چند روزیست هیچکس توی اتاق نیست میتوانم راحت دراز بکشم اینجا، و بنویسم کم آوردم، و بشکل احمقانه ای اشک بریزم. دلم میخواهد سرم را بگذارم روی پای یک موجود زنده، فقط یک موجود زنده، و انقدر خودم را جمع کنم و زار بزنم که خوابم ببرد. و انقدر بخوابم که دنیا تمام شود. از مبارز درونم متنفرم. از تلاش متنفرم. از این همه دویدن برای اثبات اینکه وجود دارم. حق زندگی دارم. میتوانم. برای اینکه چنگ بزنم و زندگیم را از دهان این و آن بکشم بیرون. برای اینکه یک لحظه به خودم ثابت کنم که رو به راهم. موفقم. امیدوارم. زنده ام. گه به این زندگی که انقدر باید برای هر چیزش جنگید. گه به آدمهای بدی که گه میزنند به همه چیز. گه به آدمهای خوبی که برای داشتنشان باید ذره ذره آب شد. گه به همه چیز. گه.</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2261&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/04/21/52-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>51</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/04/04/51-2/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/04/04/51-2/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Apr 2014 17:40:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2254</guid>
		<description><![CDATA[باید برای یک عده که خیلی به شکل جدی وبلاگ میخوانند و نظر میدهند و مقایسه میکنند و توی کافی شاپها مینشینند و بحث میکنند که این وبلاگ بهتر است یا آن، و شبها توی دفترچه یادداشتهایشان مینویسند وبلاگ فلان: خوب. و بعد هی سر میزنند و چک میکنند ببینند اگر یک ذره از &#171;خوب&#187; [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2254&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">باید برای یک عده که خیلی به شکل جدی وبلاگ میخوانند و نظر میدهند و مقایسه میکنند و توی کافی شاپها مینشینند و بحث میکنند که این وبلاگ بهتر است یا آن، و شبها توی دفترچه یادداشتهایشان مینویسند وبلاگ فلان: خوب. و بعد هی سر میزنند و چک میکنند ببینند اگر یک ذره از &laquo;خوب&raquo; ذهنیشان فاصله گرفته سریع دفترچه شان را باز کنند و یک ضربدر قرمز بکشند روی اسمش، و بعد بیایند زیر نوشته وبلاگ کامنت بگذارند که متاسفم، شما از سطح &laquo;خوب&raquo; ذهنی من فاصله گرفتید. و بروند توی فیس بوک و توئیتر و هر کیر خر اجتماعی دیگر یک بحث راه بیندازند با موضوع: چقدر بد که وبلاگ فلان از &laquo;خوب&raquo; فاصله گرفته، توضیح بدهم که این وبلاگ نه تنها به هیـــچ وجه در صدد کسب رضایت شما نیست، بلکه کیرش هم رفته در خوب و بدهای توهمی ساخته ذهن کوچک چارچوب دار محدودتان، و گیر کرده.</p>
<p style="text-align:justify;">با تشکر.</p>
<p style="text-align:justify;"><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2254&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/04/04/51-2/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>50</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/25/50/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/25/50/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 25 Mar 2014 17:47:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2249</guid>
		<description><![CDATA[هر سال عید که میشود میبینم که چقدر کسی زائیده. هر کس یک بچه را زده زیر بغلش و میآید توی مهمانی. بعد یکهو همه از حالت خیره شدن و پچ پچ کردن و برانداز کردن این و آن و غیبت کردن، همزمان تبدیل میشوند به حالت ووووی ووووی بدش بده من و غیره. خب [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2249&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">هر سال عید که میشود میبینم که چقدر کسی زائیده. هر کس یک بچه را زده زیر بغلش و میآید توی مهمانی. بعد یکهو همه از حالت خیره شدن و پچ پچ کردن و برانداز کردن این و آن و غیبت کردن، همزمان تبدیل میشوند به حالت ووووی ووووی بدش بده من و غیره. خب یکی زائیده! یکی شوهر کرده و بعد شوهر او را کرده و بعد زائیده. ازین ساده تر هم میشود؟ هر کس اراده کند میتواند 9 ماه بعد بزاید. در واقع تنها کاری است که در این کشور میتوانید به راحتی و فقط با یک تصمیم عملی کنید. ناووو وات!؟ هیچ وقت به مغز نرمال سنتی کوچکتان خطور کرده که کسی که شوهر نکرده و شوهر او را نکرده و نزائیده میتواند به مراتب قابل ستایش تر باشد؟ خطور نکرده؟ چرا؟ چرا انقدر مغزهایتان دچار عدم خطورکردگیست؟ چرا باید 13 روز بچه هایتان از اینور هال بدوند آن طرف و هی برای ما خستگانی که مدام به مغزهایمان چیزهای تخمی و دردناک خطور میکند جیغ بزنند. چرا باید بچه هایتان بیایند وسط و هی برقصند و هی بگویند دش دش، مامان دش، خاله دش :| بعد من با این هیکل و سن و ابهت باید برای این دست بزنم و برای آن شکلک دربیاورم و به خاطرات ننه این درباره شیرین زبانیهایش در تاریخ چندِ چندِ چند گوش بدهم و هی بخندم که واااااای چقدر کودک بامزه ای زائیده ای، در حالیکه یک نفر بین این همه انسان نیست که بتوانیم با هم 2جمله مفید و جذاب رد و بدل کنیم. آن یکی هم یکهو از آنور هال داد میزند صبااااا برو خاله برات لاک بزنه :| بعد همه چشمها میگردد طرف خاله که من باشم، در حالیکه هر چه فکر میکنم میبینم مادرش خواهرم نیست، و من هم مجبورم بلند شوم بروم لاک بیاورم. بعد 35 نفر با پکیجی از انرژیهای منفی متنوع زل میزنند به تو که داری برای بچه 2ساله لاک میزنی. محض رضای خدا این چه ناخنهاییست! با ذره بین باید پیدایشان کنم، و تازه باباش هم هی از آنطرف  سفارش میکند که به پوستش نزنی :| وات د فاک؟ اینجا کجاست؟ من کی هستم؟ این بود نتیجه خون شهدا؟! وقتی لاکش را میزنم تمام لباسم خیس عرق شده. انگار که جلوی 35 نفر عمل جراحی قلب باز انجام داده باشی. بعد یکی داد میزند خاله رو بوس کن بگو مرسی. یکم نگاهم میکند، و بعد بوسم میکند، و میرود. میــشــِن دان! بلند میشوم میروم توی دسشویی. زل میزنم به خودم توی آینه. نفس عمیق میکشم و برمیگردم به جمع خل و چلهای 2014. همینجور که لبخندهای تصنعیم را به همه تقدیم میکنم همزمان فکر میکنم که چقدر میخورند! مثل شرکت هیولاهاست. چشم بصیرت پیدا کردم. هر کس را به شکل یک جانور عجیب غریب میبینم. احساس میکنم همه از یک بیماری روحی ای رنج میبرند. خودم هم میبرم. رنج. من دچار بیماری روحی ایده آل گرایی مزمن هستم. همه جا چشمم مثل رادار مدام میچرخد و دنبال یک انسان ایده آل میگردد. و وقتی پیدا نمیکنم، چون بسیار در امور اجتماعی و روابط انسانی ناتوان هستم، تنها کاری که از صمیم قلب میتوانم انجام دهم بلند شدن، و به مستراح رفتن، و خیره شدن به آیینه، و نفس عمیق کشیدن است. هنوز نمیتوانم رفتار متناسب با هر لحظه و هر آدم را از خودم بروز بدهم و هنوز نمیتوانم به مغز خنگ خودم بقبولانم که هیچ لزومی ندارد که برای 4ساعت مهمانی که به هیچ وجه ابدی نخواهد بود، انقدر خودت را از درون بجوی و ریز ریز کنی و جر بدهی و ناله کنی. هنوز  نمیتوانم به زمان فرصت بدهم که بگذرد. هنوز گاهی احساس میکنم مثل یک ذوزنقه افتاده ام توی شهر دایره ها و هی به زور خودم را روی ضلعهای تخمیم میکشانم این طرف و آن طرف. هنوز هر شب میروم یک گوشه، چون 4تا زاویه دارم، و قطعا توی گوشه ها حالم بهتر خواهد بود، و به این فکر میکنم که آیا من دچار بیماری زاویه داری حاد هستم؟ یا شهر دیگری در جای دیگری هست که همه موجوداتش ذوزنقه هستند؟ هنوز گاهی خودم را یک  ذوزنقه زشت و تخمی تحت فشار میبینم. در حالیکه میدانم دیگر زشت است خداییش با این هیکل و ادعا و خود بزرگ بینی مفرط. زشت است که آدم نتواند گیر ندهد. و عبور کند. و دست خودش را از روی گلوی خودش بردارد، و بلند شود برود یک مقدار مهارتهای اجتماعی، و تحملش را ارتقا بدهد. زشت است. خیلی زشت است.  ذوزنقه زشت.</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2249&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/25/50/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>21</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>49</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/20/49/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/20/49/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Mar 2014 11:27:48 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2245</guid>
		<description><![CDATA[کمتر از 6 ساعت دیگر عید میشود. هیچ حسی ندارم. نه خیلی جوگیرانه خوشحالم، نه خیلی احمقانه و ناله کنان غمگین. سفره هفت سین هم نداریم. خانواده ما تشکیل شده از یک جفت پدر و مادر، و سه فرزند 27 و 29 و 31 ساله. اگر خوب نگاه کنید، همه خسته ایم. میخواهیم لم بدهیم [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2245&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">کمتر از 6 ساعت دیگر عید میشود. هیچ حسی ندارم. نه خیلی جوگیرانه خوشحالم، نه خیلی احمقانه و ناله کنان غمگین. سفره هفت سین هم نداریم. خانواده ما تشکیل شده از یک جفت پدر و مادر، و سه فرزند 27 و 29 و 31 ساله. اگر خوب نگاه کنید، همه خسته ایم. میخواهیم لم بدهیم و تخمه آفتابگردان بخوریم و هی بزنیم این شبکه، هی بزنیم آن شبکه. خیلی کار دارم. خیلی. و الان، دلم میخواست کنار دریا باشم. شاید سیگار بکشم و سرفه کنم، شاید دراز بکشم و به آسمان نگاه کنم، شاید خیره شده باشم به دورها، شاید رفته باشم تا زانو توی آب. دریا هم دلش میخواست من کنارش باشم. میدانم. در هر حال خیلی مهم نیست. سال نوی شما مبارک.</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2245&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/20/49/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>48</title>
		<link>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/14/48/</link>
		<comments>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/14/48/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 14 Mar 2014 14:00:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator><![CDATA[misspar3oos]]></dc:creator>
				<category><![CDATA[B-rabt]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://misspar3oos.wordpress.com/?p=2230</guid>
		<description><![CDATA[وااااای که چه آخر هفته ایست. چه چند روز عجیبی بود. چقدر به مغز تکراریم فشار وارد شد. مثل یک طوفانی که ناگهان بیاید و همه چیز را به هم بریزد و برود. نشسته ام روی تختم و دارم سعی میکنم به اوضاع معمولی پیش از طوفان برگردم. سخت ترین کار دنیا هماهنگ شدن با [&#8230;]<img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2230&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
				<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align:justify;">وااااای که چه آخر هفته ایست. چه چند روز عجیبی بود. چقدر به مغز تکراریم فشار وارد شد. مثل یک طوفانی که ناگهان بیاید و همه چیز را به هم بریزد و برود. نشسته ام روی تختم و دارم سعی میکنم به اوضاع معمولی پیش از طوفان برگردم. سخت ترین کار دنیا هماهنگ شدن با شرایط زندگیست که هی عوض میشود. هی. هی. هی. و مغز آدم، بر خلاف چیزی که دانشمندان میگویند، تنها ویژگی جالبش همین تلاشهای مجبور و مضمحلیست که در راستای اداپته شدن با شرایط میکند. دانشمندان خیلی کس میگویند. برخلاف چیزهایی که من میگویم. و همه اش مبنای علمی دارد&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">4شنبه اختتامیه مسابقه ای بود که شرکت کرده بودم. مطمئن بودم اول میشوم. و تنها هدفم از شرکت در این مسابقه، گرفتن 2سکه بهار آزادی نفر اول بود، و کلی برای این دو سکه نقشه کشیده بودم، و مدام توی گوگل مینوشتم &laquo;نرخ سکه&raquo;، و هی از بالا رفتنش ذوق مرگ میشدم و متعاقبا از پایین آمدنش دق مرگ. اختتامیه ساعت 2 بود تا 5. ساعت 3 از خوابگاه آمدم بیرون که جلوی در خوابگاه تلفن زدی. یعنی بعد از اینهمه روز انتظار و بیکاری و خستگی و نا امیدی، امروز و این ساعت باید آن لحظه ای باشد که تو به من تلفن بزنی، و بگویی بیا اینجا؟ چرا؟ ای کائنات من از شما میپرسم. چرا؟ بهت گفتم که الان دارم میروم جایزه بگیرم. با خوشحالی هم گفتم. وای که چقدر احمقم. نمیدانم چرا خفه نمیشوم، و حدسیاتم را توی مغزم نگه نمیدارم. دارم میروم جایزه بگیرم؟؟&#8230; گفتی اوکی، بعدا صحبت میکنیم. من هم گفتم اوکی، بعدا صحبت میکنیم. ساعت 4 رسیدم به محل مراسم. چرا؟ چون میدانستم از 2 تا 4 باید بنشینم سخنرانیهای کسشر محض این رئیس و آن مسئول و نماینده شهرداری منطقه و بلاه بلاه بلاه را گوش بدهم. تا رسیدم، دادن جوایز شروع شد. نفر اول نشدم. نفر دوم نشدم. نفر سوم هم نشدم. حتی، حتی نفر چهارم هم نشدم. چرا؟ قطعا چون اینجا ایران است. چون اینجا ایران است به خوبی میتواند پاسخگوی بسیاااااری از سوالات شما باشد در این برهه از زمان. همینجور با خشم خودم را به صندلی سالن فشار میدادم و در عین حال، چون خیلی مزخرف و ایرانی هستم، برای برندگان دست میزدم. در این بین صندلی سالن گفت خواهر من حالا برنده نشدی کونت را انقدر فشار نده به من. گفتم پس کونم را بلند کنم ببرم به دیوار فشار بدهم؟ پس تو چه نقشی داری در زندگی؟؟ اصلا هیچ میفهمی که من الان چه حالی هستم؟! یا هیچ نمیفهمی؟ گفت هیچ نمیفهمم. گفتم پس کس نگو، و آبمیوه ام را هم ول کردم روش، و با حالتی کاملا جهان سومی از سالن آمدم بیرون. توی راه به خودم گفتم ای پور لیتل بیبی، واقعا به چه امیدی توی این مسابقات شرکت میکنی؟ بعد هم نشستم توی اتوبوس برادران حقیقی- میدان انقلاب، یا یک همچین چیزی. و تا خود انقلاب بصورت انتزاعی خودم را نوازش کردم. وقتی جلوی خوابگاه رسیدم که ساعت 6:30 عصر بود. اس ام اس زدم به تو، که آیا هنوز بیایم؟ گفتی بله، هنوز بیا، و ایا جایزه گرفتی؟ گفتم خیر. گفتی امممم&#8230; بدو بدو لباسم را عوض کردم، و تلفن زدم به آژانس. هیچکس ماشین نداشت. همینجور که هیچکس ماشین نداشت یکهو دیدم یک سواری زن دارد برای یک عده بوق میزند. پریدم وسط و گفتم دربست. مانند پولدارها. راننده گفت عزیزم اینها زودتر آمدند. کله ام را فرو کردم توی ماشین، و خودم را مثل گربه ها کرده، و گفتم خانوووم توروووخدا :| همه این واکنشها فی البداهه بود. انقدر خسته بودم و فکرم متلاشی بود و دلم نمیخواست به خوابگاه برگردم که هر رفتار دیگری هم ممکن بود در آن لحظه انجام بدهم تا راننده قبول کند. هیچوقت تصور نمیکردم که یک روز یک همچین حرکت زشتی را مرتکب بشوم. گفت عزیزم بارون میاد، و اتوبانها همه کیپ تا کیپ ماشین دارد، و الان حرکت کنیم معلوم نیست کی برسیم و&#8230; . گفتم تورووووخدا توروووخدا :| گفت سوار شو :] تا کونم را گذاشتم روی صندلی، یکهو یک حجم عظیمی از استرس چند ماهه از بدنم بخار شد و همه ماشین را گرفت. راننده گفت این چی بود؟ گفتم حجم عظیم استرس چند ماهه. گفت اوووکی. و حرکت کردیم. تلفن زدم به تو. آدرس را برایش به سه روش توضیح دادی. قطع که کردی گفت که هنوز نمیدانم چجوری برویم تا آنجا. رفتیم در خانه شان. شوهرش را آورد، بعنوان بهترین آدرس یاب تهران، و معرفی کرد، و سگشان را! میخواستم درجا از ماشین بپرم بیرون. من در زندگیم فقط با مرغها رفیق بوده ام. سگ و گربه را که میبینم خیلی سنگین از کنار هم عبور میکنیم. ضمن اینکه همه چیز حکایت از یک تجاوز خانوادگی داشت. اما به خودم گفتم کالم داوون بیبه، کالم داووون بیبه. ناگهان سگشان پرید توی بغلم. و هی واق واق کرد. دیگر کالم داوون بیبه هم جوابگو نبود. میخواستم سگشان را از گردن بگیرم و مخش را بکوبم توی شیشه، از ماشین بپرم بیرون، و پیاده بیایم تا خانه شما. بصورت یک حرکت نمادین. با پرچم، و چفیه، و یک قمقه آب. در حالیکه زیر لب هایده میخوانم و زیر باران خیس میشوم و استرسهایم هی بخار میشوند و به هوا میروند. اما، همینقدر بگویم که وقتی رسیدیم توی کوچه تان، دلم میخواست هر سه تایشان را بغل کنم و ببوسم. آدمها، و سگ جالبی بودند. خیلی همه چیز مثل یک فیلم سینمایی و ناگهانی و عجیب گذشت تا برسم در خانه تان میدانی. نمیدانی؟ نمیدانی&#8230;</p>
<p style="text-align:justify;">شب ماندم، در حالیکه همه استرسهایم بخار شده بود. فردایش یکهو پریود شدم، و ناگهان فشارم رفت تا نواحی زیر صفر، همه بدنم بی حس شد، و زیر دوش و توی حمام خانه تان افتادم کف زمین. در حالیکه صدایت میزدم، و فکر میکردم لحظات اخر مرگم است. دیگر امیدی به آمدنت نداشتم که رسیدی. پریدی توی آشپزخانه و عسل آوردی و هی قاشق قاشق ریختی توی دهنم. پریدی توی آشپزخانه؟ یا خیلی ملو رفتی؟ امیدوارم پریده بوده باشی تا حس بهتری داشته باشم. چقدر عقده های نهفته در درونم چمباتمه زده. چقدر انسان، شکننده و نیازمند و خسته است. فکر کنم یک گالن عسل خوردم. و بعد یکهو خوابم برد. وقتی بیدار شدم حالت تهوع ولم نمیکرد. هی گفتم حالت تهوع، ولم کن. هی گفت بقران اگر ولت کنم. این بساط ما بود تا ساعتهای 10-11 شب. بعد حالت تهوع ولم کرد. اما دیگر برای برگشتن به خوابگاه دیر شده بود. گفتم امشب هم میتوانم بمانم؟ گفتی امشب هم میتوانی بمانی. ماندم. امروز، بعد از دو روز، آمدم خوابگاه. توی جیب کاپشتم عیدی گذاشته بودی. از این کارهایی که فقط از یک آدم مهربان بالغ مغرور مثل تو بر میآید&#8230; احساس میکنم یک سوم اتفاقات این 3-4 روز پرفشار را هم اینجا ننوشتم. جمعه عجیب و سنگینیست. نشسته ام روی تخت خوابگاه، و چمدانم را بسته ام، که فردا بروم ترمینال، و خانه، و خانه تکانی، و سال جدید، و عید. در رفت و آمدم. بین خانه، و خوابگاه، و خانه شما&#8230; نباید زیاد یک جایی بمانید، میدانید. باید همیشه خودتان را لای درهای ورودی نگه دارید. که اگر لازم بود، بروید تو، و اگر لازم بود، بیایید بیرون. نباید بروید تو، نباید مستقر شوید روی مبل، نباید لم بدهید، چایی لیمو بخورید، و فیلم ببینید، و به قاشق چسبناک عسل روی میز لبخند دائمی بزنید. نباید فراموش کنید که زندگی، با همه سیاهی و سفیدی اش همیشه پشت درها منتظر شماست. نباید فراموش کنید که همیشه &laquo;تنها&raquo; شمایید، و زندگی شما، و همه آدمها و اتفاقات خوب و بد میآیند&#8230; و میروند&#8230; هشیار باشید. هشیار غمگین شوید. و هشیار بخندید. همین. (در حال پایان غیرمنتظره و باشکوه داشتن).</p><img alt="" border="0" src="https://pixel.wp.com/b.gif?host=misspar3oos.wordpress.com&#038;blog=9453937&#038;post=2230&#038;subd=misspar3oos&#038;ref=&#038;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>https://misspar3oos.wordpress.com/2014/03/14/48/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="https://1.gravatar.com/avatar/4dd26e7712bb0599f33086a868b05219?s=96&#38;d=https%3A%2F%2F1.gravatar.com%2Favatar%2Fad516503a11cd5ca435acc9bb6523536%3Fs%3D96&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">misspar3oos</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
