<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>شطحیات</title>
	
	<link>http://www.qoqnous.net/blog</link>
	<description>والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا</description>
	<lastBuildDate>Tue, 14 Dec 2010 23:31:52 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.2.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/NousATOM" /><feedburner:info uri="nousatom" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
		<title>نینوا – حکایت دهم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/I_OaQVJForI/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=119#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:31:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=119</guid>
		<description><![CDATA[هلال ابن نافع گفت: من ایستاده بودم با اصحاب عمر سعد، که مردی فریاد زد «ایها الامیر! مژده که اینک شمر حسین را می‌کشد.» من میان دو صف آمدم و جان دادن او را دیدم؛ به خدا قسم، هیچ کشته‌ی به‌خون‌آغشته را نیکوتر و درخشنده‌روی‌تر از وی ندیدم&#8230; تاب رخسار و زیبایی هیئت او اندیشه‌ی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هلال ابن نافع گفت:<br />
من ایستاده بودم با اصحاب عمر سعد، که مردی فریاد زد «ایها الامیر! مژده که اینک شمر حسین را می‌کشد.»<br />
من میان دو صف آمدم و جان دادن او را دیدم؛ به خدا قسم، هیچ کشته‌ی به‌خون‌آغشته را نیکوتر و درخشنده‌روی‌تر از وی ندیدم&#8230; تاب رخسار و زیبایی هیئت او اندیشه‌ی قتل وی را از یاد من ببرد.<br />
شربتی آب می‌خواست. شنیدم مردی گفت «آب نخواهی نوشید تا به جهنم بروی و از آب آن‌جا بنوشی.»<br />
حسین را شنیدم گفت «من نزد جد خویش روم و از آب غیر آسن بنوشم و از آن‌چه شما با من کردید بدو شکایت کنم.»<br />
همه خشم‌گین شدند –که گویی خدا در دل آن‌ها رحمت نیافریده بود.<br />
من گفتم «به خدا قسم، دیگر در هیچ کار با شما شریک نشوم.»<br />
شمر سر حسین را جدا کرد و به خولی داد.<br />
سنان نیزه بر پشت حسین زد که از سینه‌ی بی کینه‌اش سر زد.<br />
چون نیزه را بیرون کشید، روح حسین به اعلی علیین رسید.<br />
و جمعه بود، دهم محرم سال شصت و یکم، ما بین نماز ظهر و عصر، و حسین پنجاه و هشت سال داشت.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/I_OaQVJForI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=119</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=119</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت نهم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/O0oxnexLhiY/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=118#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:29:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=118</guid>
		<description><![CDATA[حسین آهنگ جنگ کرد به نفس خویش، و فریاد زد «کسی هست که دشمن را از حرم پیغمبر براند؟ خدا پرستی هست که از خدا بترسد و ما را اعانت کند؟ فریادرسی هست که برای ثواب ما را یاری کند؟» صدای زنان به شیون بلند شد. &#8230; لا حول و لا قوه الا بالله العلی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حسین آهنگ جنگ کرد به نفس خویش، و فریاد زد «کسی هست که دشمن را از حرم پیغمبر براند؟ خدا پرستی هست که از خدا بترسد و ما را اعانت کند؟ فریادرسی هست که برای ثواب ما را یاری کند؟»<br />
صدای زنان به شیون بلند شد.<br />
&#8230;<br />
لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم<br />
&#8230;<br />
حسین ایستاد تا ساعتی بیاساید از خستگی جنگ.<br />
هم‌چنان که ایستاده بود، سنگی بیامد و بر پیشانی او رسید. پس، جامه برداشت که خون را از روی بسترد&#8230; تیری تیز، سه شاخه، زهرآلوده بیامد و بر سینه‌ی او نشست.<br />
سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت «خدایا تو می‌دانی مردی را می‌کشند که روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست.»<br />
آن‌گاه آن تیر را بگرفت و از پشت بیرون آورد؛ خون مانند ناودان برجست. دست بر آن زخم گذاشت. چون پر شد سوی آسمان پاشید؛ یک قطره از آن برنگشت و سرخی در آسمان دیده نشده بود تا آن‌گاه.<br />
بار دوم، دست بر آن نهاد و روی و محاسن را بدان آغشته کرد و گفت «جد خویش، رسول خدا، را چنین خضاب شده دیدار کنم.»</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/O0oxnexLhiY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=118</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=118</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت هشتم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/DRtjiAdVLxY/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=117#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:27:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=117</guid>
		<description><![CDATA[یا سکینه! یا فاطمه! یا زینب! یا ام کلثوم! علیکن منی السلام]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یا سکینه! یا فاطمه! یا زینب! یا ام کلثوم! علیکن منی السلام</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/DRtjiAdVLxY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=117</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=117</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت هفتم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/70Wxn81AB0I/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=116#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:25:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=116</guid>
		<description><![CDATA[مردی بر او حمله کرد و به گرزی آهنین بر فرق سر او کوفت که سر او بشکافت و از اسب بگردید و فریاد زد «یا اباعبدالله! علیک منی السلام.» چون حسین او را بر کنار فرات برزمین‌افتاده دید، بگریست. گفت «اکنون پشت من شکست و چاره‌ام کم شد.» قبر او نزدیک شریعه است؛ همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مردی بر او حمله کرد و به گرزی آهنین بر فرق سر او کوفت که سر او بشکافت و از اسب بگردید و فریاد زد «یا اباعبدالله! علیک منی السلام.»<br />
چون حسین او را بر کنار فرات برزمین‌افتاده دید، بگریست. گفت «اکنون پشت من شکست و چاره‌ام کم شد.»<br />
قبر او نزدیک شریعه است؛ همان جای که کشته شد. خون عباس در قبیله‌ی بنی حنیفه است و آن‌گاه که کشته شد سی و چهار سال داشت.<br />
هرگاه دشمن بر اصحاب حسین احاطه می‌کرد، عباس می‌تاخت و آنان را می‌رهانید.<br />
وقتی عباس رفت و کشته شد، لشکری باقی نمانده بود.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/70Wxn81AB0I" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=116</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=116</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت ششم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/C0BdQ3vYzt0/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=115#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:24:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=115</guid>
		<description><![CDATA[حسین را دیدیم بر سر آن پسر ایستاده –و او پای بر زمین می‌سود- «و می‌گفت دور باشند از رحمت این قوم، که تو را کشتند و جد تو دشمن ایشان باد روز قیامت.» گفت «به خدا سوگند، به عم تو سخت گران آید که تو او را بخوانی و اجابت تو نکند یا اجابت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حسین را دیدیم بر سر آن پسر ایستاده –و او پای بر زمین می‌سود- «و می‌گفت دور باشند از رحمت این قوم، که تو را کشتند و جد تو دشمن ایشان باد روز قیامت.» گفت «به خدا سوگند، به عم تو سخت گران آید که تو او را بخوانی و اجابت تو نکند یا اجابت او تو را سودی ندهد. ام‌روز کینه جوی بسیار است و یاور اندک.»<br />
او را برداشت بر سینه‌ی خود، و گویی اکنون می‌نگرم، دو پای آن پسر بر زمین کشیده می‌شد و حسین سینه‌ی او را بر سینه‌ی خود نهاده بود.<br />
من با خود گفتم می‌خواهد چه کند.<br />
او را آورد و نزدیک پسرش، علی ابن حسین، نهاد –با کشتگان دیگر از اهل بیت خود که بر گرد او بودند.<br />
پرسیدم «این پسر کیست؟»<br />
گفتند «قاسم ابن حسن ابن علی ابن ابی‌طالب.»</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/C0BdQ3vYzt0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=115</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=115</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت پنجم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/NbpP4U155DA/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=114#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:22:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=114</guid>
		<description><![CDATA[انگشت اشاره به سوی آسمان بلند کرد و محاسن روی دست گرفت و گفت «خدایا، گواه باش بر این قوم که جوانی به مبارزت آنان بیرون رفت شبیه‌ترین مردم در خلقت و خوی و گفتار به رسول تو. هرگاه مشتاق دیدار رسول تو می‌شدیم، نگاه به روی او می‌کردیم. خدایا برکات زمین را از ایشان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انگشت اشاره به سوی آسمان بلند کرد و محاسن روی دست گرفت و گفت «خدایا، گواه باش بر این قوم که جوانی به مبارزت آنان بیرون رفت شبیه‌ترین مردم در خلقت و خوی و گفتار به رسول تو. هرگاه مشتاق دیدار رسول تو می‌شدیم، نگاه به روی او می‌کردیم. خدایا برکات زمین را از ایشان بازدار و آن‌ها را پراکنده ساز و جدایی افکن میان آن‌ها. هریک را به راهی دیگر دار و والیان را هرگز از ایشان راضی مکن –که ما را خواندند تا یاری ما کنند، اکنون بر ما تاختند و به کارزار پرداختند.»<br />
&#8230;<br />
وقتی روح به حنجر او رسید، به بانگ بلند گفت «ای پدر! این جد من پیغمبر است که جامی پر به من نوشانید که دیگر تشنه نشوم.» و گفت «العجل العجل! بشتاب بشتاب! که تو را جامی آماده است و این ساعت آن‌را بنوشی.»<br />
بیفتاد.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/NbpP4U155DA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=114</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=114</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت چهارم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/ABTKu5zxU3E/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=113#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:19:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=113</guid>
		<description><![CDATA[اصحاب در پی یک‌دیگر می‌آمدند، وداع می‌کردند و می‌گفتند «السلام علیک یابن رسول الله.» حسین جواب می‌داد «علیک السلام. ما در اثر شما می‌رسیم.» و این آیت تلاوت می‌کرد «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.» به پیش‌باز آهن رفتند و سینه‌ها جلو نیزه و روی‌ها را دم شمشیر دادند. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اصحاب در پی یک‌دیگر می‌آمدند، وداع می‌کردند و می‌گفتند «السلام علیک یابن رسول الله.»<br />
حسین جواب می‌داد «علیک السلام. ما در اثر شما می‌رسیم.» و این آیت تلاوت می‌کرد «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و ما بدلوا تبدیلا.»<br />
به پیش‌باز آهن رفتند و سینه‌ها جلو نیزه و روی‌ها را دم شمشیر دادند. امان می‌دادندشان، نمی‌پذیرفتند و مال بر آن‌ها عرضه می‌داشتند، سرباز می‌زدند. می‌گفتند «اگر حسین کشته شود و چشمی از ما در کاسه بگردد، بهانه‌ی ما پیش رسول خدا چه باشد؟»<br />
همه کشته شدند.<br />
حسین گفته بود «اصحابی باوفاتر از اصحاب خودم ندیدم.»</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/ABTKu5zxU3E" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=113</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=113</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت سوم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/oVDw_Xw-eBQ/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=112#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:18:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=112</guid>
		<description><![CDATA[حبیب گفت «اگر نه آن بود که من در پی تو بودمی و پس از ساعتی به تو پیوستمی، دوست داشتم که مهم خویش را با من گویی و وصیت کنی، تا به جای آرم و پاس حرمت هم‌دینی و خویشی –که سزای توست- نگاه دارم.» مسلم اشارت به حسین کرد و گفت «رحمک الله، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حبیب گفت «اگر نه آن بود که من در پی تو بودمی و پس از ساعتی به تو پیوستمی، دوست داشتم که مهم خویش را با من گویی و وصیت کنی، تا به جای آرم و پاس حرمت هم‌دینی و خویشی –که سزای توست- نگاه دارم.»<br />
مسلم اشارت به حسین کرد و گفت «رحمک الله، تو را به این مرد وصیت می‌کنم. یاری وی کن تا پیش روی او کشته شوی.»<br />
گفت « به پروردگار کعبه، که چنین کنم.»</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/oVDw_Xw-eBQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=112</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=112</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نینوا – حکایت دوم</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/5iFV4bEFBYo/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=111#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:16:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=111</guid>
		<description><![CDATA[به حسین پیوست و با اوگفت «فدای تو شوم یابن رسول الله، منم! که راه بازگشتن بر تو بستم و همراه تو شدم و در این جای بر تو تنگ گرفتم. و نمی‌پنداشتم این مردم پیش‌نهاد تو را نپذیرند و کار را بدین‌جا کشانند و به خدا سوگند، اگر دانستمی چنین شود که اکنون می‌بینم، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به حسین پیوست و با اوگفت «فدای تو شوم یابن رسول الله، منم! که راه بازگشتن بر تو بستم و همراه تو شدم و در این جای بر تو تنگ گرفتم. و نمی‌پنداشتم این مردم پیش‌نهاد تو را نپذیرند و کار را بدین‌جا کشانند و به خدا سوگند، اگر دانستمی چنین شود که اکنون می‌بینم، هرگز راه بر تو نگرفتمی. اینک پشیمانم و به خدا از کار خویش توبه کنم. آیا تو برای من توبه‌ای بینی؟»<br />
حسین گفت «آری، خدا توبه‌ی را بپذیرد، فرود آی.»<br />
گفت «اگر سوار باشم، برای تو به‌ترم از پیاده. بر این اسب ساعتی پیکار کنم و آخر کار من به نزول کشد.» و گفت «چون من نخست به جنگ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزد تو کشته شوم، شاید دست در دست جد تو زنم روز قیامت.»<br />
پس حسین او را اذن جهاد داد و گفت «خدا بر تو ببخشاید. هرچه اندیشه داری، به جای آور.»</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/5iFV4bEFBYo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=111</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=111</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>کتاب آه – بازخوانی مقتل حسین ابن علی علیهماالسلام</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/NousATOM/~3/diPD6EcwoCw/</link>
		<comments>http://www.qoqnous.net/blog/?p=110#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Dec 2010 23:13:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محسن</dc:creator>
				<category><![CDATA[حکايت دل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.qoqnous.net/blog/?p=110</guid>
		<description><![CDATA[ام‌روز عصر به قصد اصفهان حرکت کردیم. دو ساعتی در ترافیک ماندیم و وقتی دیدیم هنوز حتی به حومه‌ی تهران هم نرسیده‌ایم، تصمیم گرفتیم برگردیم خانه و فردا صبح زود دوباره عازم شویم. این برگشتن اسباب خیر شد و توانستم کتاب مقتلی را که شروع کرده بودم تمام کنم. شب نهم محرم، به یاد عباس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ام‌روز عصر به قصد اصفهان حرکت کردیم. دو ساعتی در ترافیک ماندیم و وقتی دیدیم هنوز حتی به حومه‌ی تهران هم نرسیده‌ایم، تصمیم گرفتیم برگردیم خانه و فردا صبح زود دوباره عازم شویم. این برگشتن اسباب خیر شد و توانستم کتاب مقتلی را که شروع کرده بودم تمام کنم. شب نهم محرم، به یاد عباس ابن علی علیه‌السلام، چند تکه از مقتل سیدالشهدا علیه‌السلام را این‌جا می‌نویسم.<br />
یا علی مدد</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/NousATOM/~4/diPD6EcwoCw" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.qoqnous.net/blog/?feed=rss2&amp;p=110</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://www.qoqnous.net/blog/?p=110</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>

