<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" version="2.0">

<channel>
	<title>Pod India : Bollywood - Indian News - Desi Celebrities - Hindi Cinema</title>
	<atom:link href="https://podmasti.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
	<link>https://podmasti.com</link>
	<description>PodMasti: Listen to the latest stuff going on in India. All about India and everything Indian! Indian Culture, NRIs, People &amp; Places, Entertainment, Bollywood, Sports, Holidays, Chats, Celebrities, Career Guide, Indian Recipes, and MORE...</description>
	<lastBuildDate>Mon, 26 Oct 2026 14:56:27 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.1.3</generator>

<image>
	<url>https://podmasti.com/wp-content/uploads/2026/03/cropped-باده-آیکون-32x32.jpg</url>
	<title>پادمستی</title>
	<link>https://podmasti.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<itunes:explicit>no</itunes:explicit><copyright>Copyright © 2008 PodMasti Interactive Inc. All Rights Reserved</copyright><itunes:image href="http://www.podmasti.com/images/podmasti-logo.jpg"/><itunes:keywords>Indian,Entertainment,Bollywood,Indian</itunes:keywords><itunes:summary>Listen to the latest stuff going on in India. All about India and everything Indian! Entertainment, Bollywood, Music, News and MORE...</itunes:summary><itunes:subtitle>PodMasti - Podmasti.com</itunes:subtitle><itunes:category text="TV &amp; Film"/><itunes:author>Ruchi MG</itunes:author><itunes:owner><itunes:email>ruchi.mg@gmail.com</itunes:email><itunes:name>Ruchi MG</itunes:name></itunes:owner><item>
		<title>رو آب بخندی</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%b1%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%b1%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Sun, 25 Oct 2026 14:02:45 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1554</guid>

					<description><![CDATA[&#8211; مگه چتربازه دو ماه خونه‌ی زنه بمونه؟&#8211; ما بهش می‌گیم ازدواج سفید.&#8211; ای بابا. پلو عروسی رو پیچوند که.&#8211; حموم دومادی رو داره عوضش.]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph"><br>&#8211; مگه چتربازه دو ماه خونه‌ی زنه بمونه؟<br>&#8211; ما بهش می‌گیم ازدواج سفید.<br>&#8211; ای بابا. پلو عروسی رو پیچوند که.<br>&#8211; حموم دومادی رو داره عوضش.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%b1%d9%88-%d8%a2%d8%a8-%d8%a8%d8%ae%d9%86%d8%af%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>جمعه‌ی بی‌بونه</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d9%88%d9%86%d9%87/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d9%88%d9%86%d9%87/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Fri, 23 Oct 2026 06:59:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1546</guid>

					<description><![CDATA[جمعه‌ی مبارک آمده باز. صبح‌ها راحت‌تر بیدار می شوم. گمانم از خنکی هواست. بی‌خبرم اگر گرمایش برج راه افتاده باشد. البته امروز دیگر اول آبان است و می‌شود انتظار داشت. پریشبی که رفته‌ بودم تئاتر، داشتم از سرما می‌لرزیدم. نمی‌دانم چرا تعارف کرده‌بودم برای ژاکت برداشتن. یواش یواش باید پشمی‌ها و بافتنی‌ها را بگذارم پشت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">جمعه‌ی مبارک آمده باز. صبح‌ها راحت‌تر بیدار می شوم. گمانم از خنکی هواست. بی‌خبرم اگر گرمایش برج راه افتاده باشد. البته امروز دیگر اول آبان است و می‌شود انتظار داشت. پریشبی که رفته‌ بودم تئاتر، داشتم از سرما می‌لرزیدم. نمی‌دانم چرا تعارف کرده‌بودم برای ژاکت برداشتن. یواش یواش باید پشمی‌ها و بافتنی‌ها را بگذارم پشت آینه‌ها. آینه‌ها؟ روی در کمدهایی هستند که لباس‌های روزمره‌ام را جا می‌دهم. <br><br>صبحی داشتم ظرف می‌شستم و اشک می‌ریختم. بعد که عکس‌های فلانی را دیدم و خودم را مقایسه کردم و دیدم اوه مای خدا. اگر این‌ها عکس‌های برگزیده‌اش باشند که خب خیلی زشت است. واقعن زشت. با هزار جور دستکاری. خب دیگر لازم نبود گریه کنم چون فهمیدم رسیده‌ام جای پرهیجان تقویم. سرم شلوغ می‌شود این روزها. <br><br>دیروز <a href="https://www.tiwall.com/sohrab.hosseini">سهراب حسینی</a> توی مکتب منولوگ کمدی‌ش را می‌خاند. من هم فیلم‌برادرنده. ظهری پرسیده بود می‌آیم من هم؟ ناهاری با مامان قرار داشتم. رفتم و برگشتم و خندید به بند کفش‌هام که لنگه‌ به لنگه‌اند. متن هذیان‌نویسی بود. قالب خوبی‌ست برای ذوق‌پروری و کلمه‌بازی. این‌جور کارها، درونیات نویسنده را لو می‌دهد. هذیان است دیگر. معلوم می‌شود کله‌ات با چی پر شده. چپ و راست هم اگر مزه‌پرانی‌ها سکس است، خب، همین است دیگر.</p>



<p class="wp-block-paragraph">پری‌شب هم رفتیم ایرانشهر و تماشای <a href="https://www.tiwall.com/p/misery3">میزری</a>. قبلن برای تمرین آمده‌بودند مکتب تهران. بدکی نبود. بد نبود یعنی. اما من سیر نبودم. همانجور که خاندن رمان یا تماشای فیلمش را هم انتخاب نکرده‌بودم. این احوال شکنجه‌گری و خشونت و فلان، سلیقه و انتخاب من نیست دیگر. خلاص. <br><br>قبل‌تر بچه‌ها رفته‌بودند تماشای یک تئاتر دیگر، که یکی دیگر دعوتشان کرده‌بوده. یکی که قدیم می‌شناختم و دوست بودیم و بعد دشمنی برداشتند با من. بچه‌ها آمدند و گفتند اصلن دلت نخاهد. برنده شدی که ندیدی. خلاصه راصی نبودند چون فقط شعار بود. می‌شناسم آن نویسندهه را. زن و شوهری هر دو سبک و مدلشان همین است. شعار دوست دارند. در همان شعارها هم غصه می‌خورند که چرا کشف نمی‌شوند و قدر نمی‌بینند و این قرتی‌بازی‌ها. <br><br>تا این‌جا یک گروه موسیقی چاق و چله با انواع نوازنده و یک گروه کُر آمدند توی سالن. دستیار یک کارگردان دیگر هم که آمد، پرسیدم مگر قرار تمرین‌ شما توی سالن دا نبود؟ طفلی اشتباهی آمده‌بود. رفت تا برسد به گروهش. یک گروه هم آمده‌اند تا ۸ شب بمانند توی پلاتو سیاه. بگو اسمش چی باشد خوب است؟ علی شمس! خب نه همان علی شمس که خانه تمرین شمس را دارد و خانه نیماژ را. یک شمس دیگر. <br><br>بروم مدیتیشن کنم برای این روزهای شلوغ. بعد هم حساب و کتاب مهرماه را ببندم و بروم برای آبان خوش‌رنگ و لعابم. </p>



<p class="wp-block-paragraph">.<br>کاش بشود تا شب باز هم بیایم و بنویسم این‌جا.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87%db%8c-%d8%a8%db%8c%d8%a8%d9%88%d9%86%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>قلم‌دوستی و نامه پرانی</title>
		<link>https://podmasti.com/%d9%82%d9%84%d9%85%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%be%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d9%82%d9%84%d9%85%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%be%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Fri, 23 Oct 2026 06:50:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پیمانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1539</guid>

					<description><![CDATA[هوس نامه‌نوشتن ولم نمی‌کند. پنِ‌فرند* ندارم حالا که برایش کاغذ بنویسم. روی اینترنت هم که بنویسم، همان ساعت جواب مختصری می‌دهد و جریان ارتباط قیچی می‌شود. ایمیل هم از خاطرشان می‌رود. همه‌ی این راه‌ها را رفته‌ام پیش‌تر. شاید خبرنامه‌ای درست کنم و نامه‌هایی بنویسم از درس‌های زندگی و هفتگی بفرستم برای آدم‌‌هایی که می‌خاهند گیرنده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">هوس نامه‌نوشتن ولم نمی‌کند. پنِ‌فرند* ندارم حالا که برایش کاغذ بنویسم. روی اینترنت هم که بنویسم، همان ساعت جواب مختصری می‌دهد و جریان ارتباط قیچی می‌شود. ایمیل هم از خاطرشان می‌رود. همه‌ی این راه‌ها را رفته‌ام پیش‌تر.</p>



<p class="wp-block-paragraph">شاید خبرنامه‌ای درست کنم و نامه‌هایی بنویسم از درس‌های زندگی و هفتگی بفرستم برای آدم‌‌هایی که می‌خاهند گیرنده باشند. شاید آن وسط، یکی هم هوس کرد برای پاسخ نوشتن.</p>



<p class="wp-block-paragraph">مثلن بنویسم:<br>می‌شود از شدت دلتنگی، خیال‌مان را جای واقعیت بنشانیم. دلداری بدهیم خودمان را، یا فریب. شبیه وقت‌هایی که به رابطه‌ی تمام شده‌ای برمی‌گردیم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">می‌شود سؤالات متفاوتی از خودمان بپرسیم. بالاخره «سؤالاتت را تغییر بده تا زندگی‌ت تغییر کند». مثلن اینکه واقعن چی باعث جدایی شد؟<br>اگر این رابطه دوباره شروع شود، من قرار است چی را تغییر بدهم؟ یا بین ما چه چیزی باید تغییر کند؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">بنویسم؟ آدرس ایمیل‌تان را می‌دهید؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d9%82%d9%84%d9%85%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa%db%8c-%d9%88-%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d9%be%d8%b1%d8%a7%d9%86%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>که تن، تن‌تن</title>
		<link>https://podmasti.com/%da%a9%d9%87-%d8%aa%d9%86%d8%8c-%d8%aa%d9%86%d8%aa%d9%86/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%da%a9%d9%87-%d8%aa%d9%86%d8%8c-%d8%aa%d9%86%d8%aa%d9%86/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Thu, 22 Oct 2026 08:44:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پیمانه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1537</guid>

					<description><![CDATA[آن وقت‌ها که پاتیل را شروع کردم، صبح و شب، خاب و بیدار، هر لحظه توی سرم داشتم وبلاگ می‌نوشتم. داشتم روزمرگی‌هام را برای خودم تعریف می‌کردم و متن می‌پروردم.رسید روزهایی که بدون نوشتن صفحات صبحگاهی، اصلن آن روز را در حساب عمرم نمی‌خاستم.بعد هم شب‌هایی آمدند که انگشت می‌زدم روی صفحه تا پاتیل بار [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph"></p>



<p class="wp-block-paragraph">آن وقت‌ها که پاتیل را شروع کردم، صبح و شب، خاب و بیدار، هر لحظه توی سرم داشتم وبلاگ می‌نوشتم. داشتم روزمرگی‌هام را برای خودم تعریف می‌کردم و متن می‌پروردم.<br>رسید روزهایی که بدون نوشتن صفحات صبحگاهی، اصلن آن روز را در حساب عمرم نمی‌خاستم.<br>بعد هم شب‌هایی آمدند که انگشت می‌زدم روی صفحه تا پاتیل بار کنم در چشم بر هم زدنی.<br>یهویی بود؟ چوب جادوی فرشته‌ی مهربان قصه‌ی سیندرلا بود؟<br>نه طفلک ساده. حاصل همان خاب و بیدار نوشتن و کاغذ سیاه کردن‌ها بود. اول راه نوشتن، دغدغه‌ام معطوف بود به حجم، به کمیت. به سیاه کردن کاغذ و هزار‌ هزار کلمه آزادنویسی. در هر فرصتی <em>بنویسی</em>.<br>حالا سرم دارد وبلاگ می‌کند، تنم دارد می‌رقصد هر لحظه.</p>



<p class="wp-block-paragraph">استادم می‌گوید مجموع رشد مثلن حاصل بیست دقیقه از تمرین است. باید آن‌قدر تمرین کنی تا برسی به آن بیست دقیقه. در هر نوبت تمرین اگر یک دقیقه‌ی رشد دهنده داشته باشی محشر است. خرد خرد جمع می‌شود.<br>یادم نمی‌رود که <a href="https://t.me/shahinkalantari">رشد حلزون‌وار است</a>.</p>



<p class="wp-block-paragraph">این کلاس بدن جدید را خیلی دوست دارم. حرکت را در تنم کشف می‌کنم. ذوق می‌کنم که هر بار نبض می‌شود تمام تنم به تپش و چرخش و چه خوش که بدن دارم.<br>دشوار بود روزهای نخست کلاس. آن گیجی و احمق بودنِ روز اول از ندانستن و نتوانستن.<br>حالا دارد جاری می‌شود همه جای زندگی که بعد بشود خیال کنیم یک شبه آن‌قدر خوب و روانم با تن. با حرکت. با حلزون‌وارگی.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%da%a9%d9%87-%d8%aa%d9%86%d8%8c-%d8%aa%d9%86%d8%aa%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>رقصان</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%b1%d9%82%d8%b5%d8%a7%d9%86/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%b1%d9%82%d8%b5%d8%a7%d9%86/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Thu, 22 Oct 2026 08:38:53 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1535</guid>

					<description><![CDATA[هوس هوس هوس هوس هوس که بنویسم. یادم می‌رود که مثلن اینجا روزنامه نکرده‌ام یا روی پاتیل چیز جدیدی هوا نکرده‌ام. می‌نویسم. زیاد. توی دفتر. توی فایل «برو بیا بنویس» مهرماه. باز باید بگردم تا روشی پیدا کنم که جریان انتشار دیوانه نشود. دیوانگی خودم کافی‌ست برای شهرآشوبی. بقیه‌ی کارها به نظم/سیخ کشیده شوند خیالم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">هوس هوس هوس هوس هوس که بنویسم. یادم می‌رود که مثلن اینجا روزنامه نکرده‌ام یا روی پاتیل چیز جدیدی هوا نکرده‌ام. می‌نویسم. زیاد. توی دفتر. توی فایل «برو بیا بنویس» مهرماه. باز باید بگردم تا روشی پیدا کنم که جریان انتشار دیوانه نشود. دیوانگی خودم کافی‌ست برای شهرآشوبی. بقیه‌ی کارها به نظم/سیخ کشیده شوند خیالم راحت‌تر می‌شود. راحت به دیوانگی بشود پرداخت. <br><br>از رقص؛ <br>موسیقی‌های آفریقایی و سازهای کوبه‌ای خوبند برای تمرین‌های shaking و لرزیدن و لرزاندن. دیده‌اید سگ‌ها بعد از پارس کردن و دعوا، یهو تمام تنشان را می‌تکانند؟ حکم غریزه‌ است برای تنظیم سیستم عصبی و رهاسازی تنش‌ها. می‌شود تمرین کرد برای پریدن و پا کوفتن بر زمین. تا برهی از تنش‌ها و اضطراب زندگی روزمره‌ی آدمِ این‌جای تاریخ و جغرافیا. <br></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%b1%d9%82%d8%b5%d8%a7%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>سه‌شنبه‌ی مهر</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%b3%d9%87%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%b3%d9%87%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 20 Oct 2026 13:57:54 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1530</guid>

					<description><![CDATA[صبحی غلغله داشتیم در مکتب تهران. میزبان نشست خبری بودیم برای کنسرت علیرضا مشایخی. سال گذشته درست ۱۸ دی بود و لغو شد. استاد جلال کلاس را تعطیل کرده‌بودند به هوای اینکه برویم به این شاید آخرین کنسرت مشایخی. ندیده بودمش تا حالا. عکسش روی دیوار مکتب هست. پیری‌ش نه فقط به سن، از کم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">صبحی غلغله داشتیم در مکتب تهران. میزبان نشست خبری بودیم برای کنسرت علیرضا مشایخی. سال گذشته درست ۱۸ دی بود و لغو شد. استاد جلال کلاس را تعطیل کرده‌بودند به هوای اینکه برویم به این شاید آخرین کنسرت مشایخی. ندیده بودمش تا حالا. عکسش روی دیوار مکتب هست. پیری‌ش نه فقط به سن، از کم حوصلگی‌ش هم پیدا بود. دستیاری داشت که یک زن بی‌نهایت مهربان و مؤدب و با شخصیت. مراقب هر قدمش بود. و خودش هم نه می‌گفت به بقیه که می‌خاستند سر پا نگهش دارند برای عکس گرفتن. یا اگر کسی نزدیک‌تر شود. <br>یواشکی چرخیدم پیش سهراب حسینی و بعد هم استاد جلال که به نظرتان ناجور نیست بروم پیش پیرمرد تا ازش امضای یادگاری بخاهم؟ بد نبود. اجازه گرفتم تا اگر مزاحمش نباشم و حوصله‌اش باشد خطی برایم بنویسد. به ذوق فراوان بهش گفتم ما توی مدرسه‌ نویسندگی چقدر این کارش را دوست داریم و چقدر نوشتنش را تحسین می‌کنیم. خندید و خوش بود و تا بعد هم لبخند می‌زد بهم و من را به بقیه نشان می‌داد. <br>تا جلسه شروع بشود شونصد بار میز و صندلی و لیوان‌های آب را جابه‌جا کردیم تا ۵ نفر جا بشوند و پوستر کنسرت را بیندازیم روی پرده و بعد هم که شروع شد من را چپاندند توی اتاق فرمان تا هر از گاهی تلنگر بزنم به موس که تصویر نپرد. <br><br>این روزها همان اول صبحی لپ‌تاپ باز نمی‌کنم. خانجون -گربه‌ی مکتب- می‌خابد روی کیبورد و تمام. دارم وسواس می‌گیرم که سر هر نماز دست بکشم و موی گربه را پیدا کنم. <br><br>صبحی -لنگ ظهری البت- پیغام برای یکی که سبک زندگی‌تان عوض شده؟ فوضول به نظر می‌رسم ولی به خدا کار لنگ است. جلسه‌ی متمرکز کاری که نمی‌چیند. گل وقت و انرژی‌ش را هم پای کارهای دیگری می‌گذرد. اگر دستم بهش برسد لابه‌لای کارهای دیگر است. یا ته مانده‌ی اوقاتش که حوصله ندارد و باز قرار است حواله بدهد به وقت دیگر. می‌پرسم که به موقع ببندم کارها را. که کارهای قدیمی و جدیدی منتظرند تا اجرایی شوند. که پیشنهاداتی دارم برای حل فلان مسئله در وضعیت جدید. که باباجان من دارم می‌دوم تا آرزوهای تو عملی شود، اگر اهداف و آرزوها یا همین سبک زندگی‌ت عوض شده خبر بده تا ظرفیت من هم آزاد بشود. والا بوخودا. <br>برای پنجشنبه‌ها کلاس جدیدی دارم که دوست دارم هم به این طرف جوب برسم هم به آن طرف. تغییرات و تقسیم مسئولیتی لازم است تا کار لنگ نشود و همه‌چیز هم جور در بیاید. <br><br>باز هم می‌نویسم. نامه؟ به کی؟ قبلن پاکت دادم به آدم‌هایی که بیا تا نامه‌ی کاغذی بنویسیم برای هم. قدیم‌تر، همان عید کرونا و قرنطینه، نامه‌ی کاغذی می‌نوشتم برای آقای نویسنده‌ای که بعد صمیمت‌مان بالا گرفت و توی نامه‌ای نوشتم که به نظرم جایی هستیم که بشود رفیق‌تر و نزدیک‌تر باشیم. می‌آیی تا وقت بگذاریم و بیشتر هم را بشناسیم؟ ۶ ماه بعد از نامهه را گرفت. در این ۶ ماه کلی نشست و برخاست کرده‌بودیم و توی خانه‌اش چای خورده بودم و برایم تار زده بود. بعد که نامهه را گرفت گفت باشه قبوله! خب&#8230; من قدر کفایت شناخته بودمش. چیز جدی‌تری می‌خاستم که در او نمی‌دیدم. باز هم رفت و آمد کردیم و برایش مربای کامکوات درست کردم. تا روزی که دیگر نامه‌ای، ایمیلی، چیزی ننوشتیم و شدیم شبیه آن‌ها که همدیگر را نمی‌شناسند.<br> این که اکس تاکسیکش هم برایم پیغام پسغام می‌فرستاد بی‌تأثیر نبود. گاهی برایمان سخت است که بپذیریم انتخاب طرف نیستیم. گاهی دل‌شکستگی‌ست چون دوستش داریم و دوستمان ندارد. گاهی غرورمان هم جریحه‌دار شده و باید نصف دنیا را قدم بزنیم. دنیاست دیگر. آدم‌ها همینند از پس هزاره‌ها. <br><br>باید بروم کلاس بدن. برای کلاس‌هایم روی روزهای فرد حساب کرده‌بودم. حالا باید یکی را جابه‌جا کنم. کدام یکی؟ همانی که قرارمان تبادل نیروی کارمان بوده اما تا گربه عطسه بزند، کلاس من تعطیل می‌شود کارم اما هرگز. غرولند بود گمانم این یکی.</p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%b3%d9%87%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%db%8c-%d9%85%d9%87%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>سورپرایز چی؟</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b2-%da%86%db%8c%d8%9f/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b2-%da%86%db%8c%d8%9f/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Sat, 17 Oct 2026 07:46:19 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1524</guid>

					<description><![CDATA[از سورپرایز خوشم نمی‌آید؟ گمانم نه. شاید چون توقع بالایی دارم و خوشحال کردنم آسان نیست. می‌خاهم کنترل کنم. اعلام می‌کنم از چی خوشم می‌آید. طرف هیچکدام آن کارها را نمی‌کند. و من ناامید می‌شوم. بعد او ناامید می‌شود که چرا ذوق نکرده‌ام. خب کار خاصی نکرده‌ای دیگر. ذوق نداشتم برایش. من؟ همانی که با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">از سورپرایز خوشم نمی‌آید؟ گمانم نه. شاید چون توقع بالایی دارم و خوشحال کردنم آسان نیست. می‌خاهم کنترل کنم. اعلام می‌کنم از چی خوشم می‌آید. طرف هیچکدام آن کارها را نمی‌کند. و من ناامید می‌شوم. بعد او ناامید می‌شود که چرا ذوق نکرده‌ام. خب کار خاصی نکرده‌ای دیگر. ذوق نداشتم برایش. من؟ همانی که با خوردن شیرینی یا یک لقمه کباب لذیذ می‌زنم به پایکوبی و دست‌افشانی؟ پس اگر طرف کاری کرده و من ذوق نکرده‌ام، یک جای کار فلج شده. برای لنگیدن می‌شود تظاهر کنم تا سرخورده نشود. ولی این که هیچ ذوقی نشان ندهم -توی ذوقم خورده لابد- نشانه‌ی خطرناکی‌ست. <br><br>خاطره‌ای: سورپرایز باکس مد شده بود. یک سایتی که بروی و به هزارتا سؤال جواب بدهی از علاقه‌مندی‌ها و نیازهای خودت یا دوستت. بودجه‌ای انتخاب کنی و بعد یک بسته‌ی سورپرایزی بفرستند برایت که قرار است خوشحالت کند. تو انتخابشان نکرده‌ای اما همه‌شان متناسب با نیاز و سلیقه‌ی خودت هستند. یک بار باکس لوازم آرایشی گرفتم برای خودم و یک بار هم باکس خوشحالی‌جات. یک هفته بعد، تولدم بود و دوست فوق‌العاده صمیمی‌م که عاشقش هستم، یک باکس قلمبه برایم گرفت و بومب. فهمید که ذوق نکرده‌ام. نمی‌شد بگویم هفته‌ی پیش از همین سایته بسته گرفته بودم و حالا آیتم‌ها تکراری هستند. دوستم درست و دقیق من را می‌شناخت. فقط روی این حساب نکرده بود که آنقدر دیوانه باشم تا خودم برای خودم از این چیزها بگیرم. <br><br>بعد از آن بود که خیلی جدی روی اینستاگرام، هایلایت ویش‌لیست داشتم و اعلان عمومی که اگر کسی خاست بهم هدیه بدهد از همان هایلایت باشد. امروز یادش افتادم که یادم نیست چی‌ها آنجاست. چیزی بهش اضافه نکرده‌ام. به کسی هم معرفی‌ش نکرده‌ام. آدم‌های زیادی دور و برم نیستند که توقع داشته باشم بهم هدیه بدهند. یکی هم هست که هدیه‌ای نمی‌دهد. پس پوچ! شاید تمام شده عمر و اعتبار آن هایلایت ویش‌لیست. حذفش کنم؟</p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%b3%d9%88%d8%b1%d9%be%d8%b1%d8%a7%db%8c%d8%b2-%da%86%db%8c%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>جمعه و خاب</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%a8/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%a8/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Fri, 16 Oct 2026 14:17:12 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1517</guid>

					<description><![CDATA[امروز که جمعه، با همان سؤالی بیدار می‌شوم که دیشب خفته بودم. سؤال داشتن بد هم نیست. تحمل ابهام سخت است و هر چه بیشتر تمرین کنی، اوضاع بهتر می‌شود. تمرین کردن برای آن که به همه چیز واکنش ندهی. همان «باشه عزیزم» که ماریا به عالم می‌گوید. مثلن سؤال دیشب یک جور چرا بود. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">امروز که جمعه، با همان سؤالی بیدار می‌شوم که دیشب خفته بودم. سؤال داشتن بد هم نیست. تحمل ابهام سخت است و هر چه بیشتر تمرین کنی، اوضاع بهتر می‌شود. تمرین کردن برای آن که به همه چیز واکنش ندهی. همان «باشه عزیزم» که ماریا به عالم می‌گوید. <br><br>مثلن سؤال دیشب یک جور چرا بود. چرایی و تحلیل رفتار یکی دیگر. البته که نباید ذهن‌خانی کرد. پس سؤال کردم. پرسیدم و گفتم به نظرم جواب، فلان و بهمان نیست. حدسی هم دارم. اما اگر تو نگویی، من هم نباید بگویم. مؤدبانه نیست. اما ابهام که باقی بماند، گیجم می‌کند -ترسو می‌شوم- که بعد چه کنم یا نکنم که اتفاق تکرار نشود. می‌گوید که بعدتر خاهد گفت. همان شکلِ همیشه است که طفره می‌رود. دیگر هرچه بگویم ذهن‌خانی‌ست. آدم‌ها پر از شگفتی‌اند. می‌شود هربار کار متفاوتی کنند. هر بار این شانس را دارند که متفاوت انتخاب کنند. <br>حالا من برای خودم تعریف کنم که شاید این‌جوری باشد ماجرا: <br>که عامل الف موجب شد برنجد یا چنان احساسات و هیجاناتی را تجربه کند، پس آن‌طور واکنش داده. حالا شاید آن‌قدرها هم به آن انتخابه اعتبار ندهد و تأییدش نکند. طبیعی‌ست که نخاهد حرفش را بزنیم.<br>اما همچنان این‌ها فکر و خیال و نظریه‌پردازی من است. کمکی نمی‌کند و سؤتفاهم می‌سازد. پس بی‌خیال. تحمل ابهام را تمرین می‌کنیم و قضیه را رها می‌کنیم و می‌رسیم به این گرفتاری که چرا سایت پلاتو باگ دارد؟ مجبور می‌شوم یک گروه تئاتری را بگذارم کنجی، یک گروه کُر بزرگ را دو بار بالا و پایین کنم تا یک گروه نوازنده‌ی چلو جاگیر شوند و شانس آوردم که رهبر گروه با من خوب و مهربان است و گذشت دارد نسبت به این خطای پیش آمده. مسئولیتش با من است و یک دنیا عذرخاهی می‌کنم. وقتی با موبایل ساعتی را روی سایت رزرو می‌کنم، باگ می‌خورد و رزرو را بی‌اثر می‌کند و بعد یکی دیگر می‌آید و روی سایت رزرو می‌کند و تداخل داریم در برنامه‌ی بچه‌ها. <br><br>نسبت به مدیریت رفتارهای دختر و پسر کم سن و تازه‌وارد کافه، فکر و خیال می‌کنیم که البته شخصی‌ست اما این‌جا محیط کار است و شاید‌ اگر هش‌دار نگیرند هر دو با هم حیف شوند. پاکیزگی اخلاقی محیط مکتب مهم است. استاد جلال بعضی چیزها را برنمی‌تابد در مکتب. <br><br>عصری برمی‌گردم خانه و چیزی به جای ناهار می‌خورم و می‌روم برای خاب. می‌مانم من و کلاس خودواژه که لالایی‌م باشد. خب وقتی خابی چرا حضور در کلاس؟ هم احساس مسئولیت دارم که در جلسه‌ی نخست دوره یکی به عنوان پشتیبان در خدمت استاد کلانتری باشد، هم جانم نمی‌کشد و خاب من را در می‌رباید و بعد هم وصل می‌شود به وبینار. این وسط ۴ دقیقه جا دارد که استاد پیغام می‌زنند که کار دیگری را هم راه انداخته‌اند. زنگ می‌زنم به آن طرف قضیه و خبر می‌دهم که کارشان راه افتاده. خوشحال می‌شوند. <br><br></p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%ac%d9%85%d8%b9%d9%87-%d9%88-%d8%ae%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>پنجشنبه‌ی نارنج</title>
		<link>https://podmasti.com/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%ac/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%ac/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Thu, 15 Oct 2026 20:10:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1514</guid>

					<description><![CDATA[صبحی دیر و سخت بیدار شدم چون شب گذشته هیجانات و احساساتی آمدند و خاب پرید و رفت. یکی از این هیجان‌ها، آشتی. اصلن بعد از مریضی دیگر نشد برگردم به برنامه‌‌ی عادت های قبلی. یاد روزگاری می‌افتم که عادت ساختن را آموزش می‌دادم. حالا شبیه مار و پله شده. نیش خورده‌ام و برگشته‌ام به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">صبحی دیر و سخت بیدار شدم چون شب گذشته هیجانات و احساساتی آمدند و خاب پرید و رفت. یکی از این هیجان‌ها، آشتی. <br> اصلن بعد از مریضی دیگر نشد برگردم به برنامه‌‌ی عادت های قبلی. یاد روزگاری می‌افتم که عادت ساختن را آموزش می‌دادم. حالا شبیه مار و پله شده. نیش خورده‌ام و برگشته‌ام به خانه‌ی اول.<br>صبحی با یک فروند موز راه میفتم سر کار. زنبیلم قدر هر روز پر است. کتاب‌هایی برای خاندن و دفترهایی برای نوشتن و لوازم ضروری و قمقمه‌ی آب و این لپ‌تاپ. تا شب قمقمه و دفترها به کار می‌آیند. و روغن لب. لب‌هام باز سوخته‌اند. این خورشید که شب‌ها توی آسمان نمی‌بینید، می‌آید یواشکی لب‌های من را ماچ کند تا کل روز گرفتار باشم. والا.<br>توی مکتب گروهی تمرین دارد که از شنبه می‌روند تئاتر شهر و آماده‌ی اجرا می‌شوند. برنامه‌ریزی گروه‌ها عوض می‌شود. کارگردان رفته مجلس ختم و یک بازیگر گفته پارتنرش ناخوش است و باید دکتر ببردش و دو تای دیگر هم نرفته‌اند سر تمرین و حیاط پر شده با دستیارها.<br>یکی زنگ می‌زند که می‌بینم دختر ۱۷ ساله‌ی شیرین و مهربانی‌ست که دیشب به بچه‌های کافه اضافه شده. قبلن برادرش این‌جا کار می‌کرده. من نمی‌شناختم. یکی یکی بچه‌های کافه می‌رسند و می‌شود کارهام را بسپارم بهشان و سُر بخورم برای سمپوزیوم و ناهار. می‌رسم و می‌چرخم و لازانیایی می‌نشیند مقابلم که دلم می‌خاهد یک لقمه‌ی چپش کنم اما وسعم نمی‌رسد. زود دلم را می‌زند. از مریضی تا حالا، از اشتها افتاده‌ام. نزدیک چهل روز می‌شود که از اشتها افتاده‌ام. اما واقعیت را نمی‌پذیرم هنوز. سمپوزیوم نویسندگی خوب است، آدم‌هاش خوب‌تر. خوش و سرخوشم که بین آن هنرمندها، خوب و میزان و سر و ته‌دار نوشتن، عادی باشد. همان وسط مجلس که استاد سؤالی می‌گذارد و به تجربه‌های شخصی‌مان فکر می‌کنیم و گپ می‌زنیم و بعد هم گرم نوشتن می‌شویم، حاصلش آش خوردنی لذیذی‌ست با یک وجب روغن. کسی نمی‌گوید نشد و نتوانستم و حالا خوب نیست دفعه‌ی بعد می‌خانم&#8230; اصلن همین قضیه که آدم‌ها بتوانند از خودشان بنویسند تجربه‌ی یگانه‌ای‌ست. از فکر و خیال‌ها و دغدغه‌های روزمره‌ی خودشان.<br> بعد هم تماشایی و غذایی و دیگر خفتن. سؤالی همراهم مانده که باهاش غوطه می‌خورم و تحمل ابهام را تمرین می‌کنم و اعتماد دارم که هر چیزی به وقتش معلومم می‌شود و یاد می‌گیرم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d9%be%d9%86%d8%ac%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87%db%8c-%d9%86%d8%a7%d8%b1%d9%86%d8%ac/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
	</channel>
</rss>