<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" version="2.0">

<channel>
	<title>Pod India : Bollywood - Indian News - Desi Celebrities - Hindi Cinema</title>
	<atom:link href="https://podmasti.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml"/>
	<link>https://podmasti.com</link>
	<description>PodMasti: Listen to the latest stuff going on in India. All about India and everything Indian! Indian Culture, NRIs, People &amp; Places, Entertainment, Bollywood, Sports, Holidays, Chats, Celebrities, Career Guide, Indian Recipes, and MORE...</description>
	<lastBuildDate>Mon, 21 Sep 2026 06:17:13 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.1.1</generator>

<image>
	<url>https://podmasti.com/wp-content/uploads/2026/03/cropped-باده-آیکون-32x32.jpg</url>
	<title>پادمستی</title>
	<link>https://podmasti.com</link>
	<width>32</width>
	<height>32</height>
</image> 
	<itunes:explicit>no</itunes:explicit><copyright>Copyright © 2008 PodMasti Interactive Inc. All Rights Reserved</copyright><itunes:image href="http://www.podmasti.com/images/podmasti-logo.jpg"/><itunes:keywords>Indian,Entertainment,Bollywood,Indian</itunes:keywords><itunes:summary>Listen to the latest stuff going on in India. All about India and everything Indian! Entertainment, Bollywood, Music, News and MORE...</itunes:summary><itunes:subtitle>PodMasti - Podmasti.com</itunes:subtitle><itunes:category text="TV &amp; Film"/><itunes:author>Ruchi MG</itunes:author><itunes:owner><itunes:email>ruchi.mg@gmail.com</itunes:email><itunes:name>Ruchi MG</itunes:name></itunes:owner><item>
		<title>دوشنبه ۳۰ شهریور</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%af%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%db%b3%db%b0-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%af%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%db%b3%db%b0-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Mon, 21 Sep 2026 06:17:13 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1415</guid>

					<description><![CDATA[چندتا پیش‌نویس عظیم دارم در پادمستی، همه فحش. از دردی که می‌کشم. بیایید اسمش را بگذاریم ترنج. که نه آنقدرها هم کلی و سربسته باقی بماند، نه هر بار مجبور شوم از اول تعریف کنم. ترنج از این قرار است که در رنجم از مطلب مشخصی که انگار رشدی برایم ندارد. انگار فقط شکنجه‌ باقی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph"><br>چندتا پیش‌نویس عظیم دارم در پادمستی، همه فحش. از دردی که می‌کشم. بیایید اسمش را بگذاریم ترنج. که نه آنقدرها هم کلی و سربسته باقی بماند، نه هر بار مجبور شوم از اول تعریف کنم. <br>ترنج از این قرار است که در رنجم از مطلب مشخصی که انگار رشدی برایم ندارد. انگار فقط شکنجه‌ باقی مانده برایم. <br>البته که مسئولیتش با من است. <br>هربار که رنج نویی می‌آید در این ترنج، آدم‌ها می‌پرسند خب چه آورده‌ای دارد برایت که رها نمی‌کنی؟ <br>سؤال مهمی است. جوابش هنوز شفاف نه. <br>قبلن احساس دِین بود. حالا گمانم کافی باشد. دلیل دیگری باقی هست که نگهم دارد؟ نیاز دارم به چندهزار کلمه فحش‌نویسی دیگر تا معلوم شود زیر این همه درد، بالاخره شعله‌ای، شراره‌ای، ققنوسی، نور امیدی،‌ چیزی باقی هست تا بی‌اَرزد که تاب بیاورم و ادامه بدهم؟ <br>یا فقط مانده‌ام از بی‌عرضگی؟<br><br>یک‌بار نوشته بودم که می‌خاهم فحش بدهم وقتی من همه کار می‌کنم برای افتخار و اعتبار و بالا بردنش، چرا تا دستش می‌رسد اول من را خراب می‌کند به توهین و تحقیر و شکستن و آزار.<br> بعد خودم را دلداری می‌دهم که بالاخره هرکسی خالی‌ها و کمبودهای خودش را دارد. من با نگاه گرمی خر می‌شوم او هم با توجهی شاخ. همین است که هست. تا چه مرزی حاضرم همین را تحمل کنم و ادامه بدهم؟ <br>بعد باز می‌زنم به تحلیل که شاید هم اصلن همین راه است که آدم‌ها می‌توانند مطمئن شوند که هستی، می‌مانی و می‌شود که بهت اعتماد کنند. باز مچ خودم را می‌گیرم که مسئولیت من نیست. نباید جایی بمانم که حرمتم را زمین می‌زند و تلاش‌هام را پوچ می‌کند. <br><br>ادا و تظاهر را دوست ندارم که «وای ببینید من چقدر حالم خوبه» و «اصلنم درد نداشت». غرناله و «ننه من غریبم» را هم دوست ندارم. شاید بعضی روزها سهمی باشد برای ترنج. همه‌ی زندگیم نیست. نمی‌تواند باشد. هدفی دارم و دغدغه‌ی پررنگی. <br>این هفته چندتا کتاب دارم برای خاندن و بستن. چندتا هم فیلم و فیلم تئاتر. روابطم در کار و بقیه آدم‌ها هم. <br>راستی از گروهه گفتم؟ گروهی داریم برای تئاتر. اسمش را اول گذاشتند «ما»، اول اسم دو نفر بنیانگذار. حالا می‌خاهیم اسم جدید انتخاب کنیم. هزار نقشه هم برای هم‌درسی و از هم آموختن. این هفته هم پلاتو برداشتیم تا یک فیلم تئاتر ببینیم از کارهای پینتر. شریک می‌شوم این‌جا اطلاعات و پیوندها را. </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%af%d9%88%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%db%b3%db%b0-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>شنبه چطوری گذشت؟</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%da%86%d8%b7%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d8%9f/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%da%86%d8%b7%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d8%9f/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Sat, 19 Sep 2026 20:25:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1410</guid>

					<description><![CDATA[بی‌خیال راحتی. انجامش بده اگر خسته‌‌کننده‌ست.انجامش بده اگر ناقصه.انجامش بده اگر دردناکه. انجامش بده چون با انجام ندادنش یاد نمی‌گیری. با انجام ندادنش راحت‌تر نمیشه. با انجام ندادنش جذاب نمیشه. با انجام ندادنش بدون درد نمیشه. با خودم مرور می‌کنم و حالا چالش بزرگم همین‌هاست تا خودم را قانع کنم که این گیجی و احمق [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">بی‌خیال راحتی. <br>انجامش بده اگر خسته‌‌کننده‌ست.<br>انجامش بده اگر ناقصه.<br>انجامش بده اگر دردناکه. <br>انجامش بده چون با انجام ندادنش یاد نمی‌گیری. با انجام ندادنش راحت‌تر نمیشه. با انجام ندادنش جذاب نمیشه. با انجام ندادنش بدون درد نمیشه. <br><br>با خودم مرور می‌کنم و حالا چالش بزرگم همین‌هاست تا خودم را قانع کنم که این گیجی و احمق بودنِ تازه‌کاری را تاب بیاورم و کم نیاورم و رها نشم. حالا بادبادکم که اگر نخم رها شود بی‌سونشت می‌شوم. نمی‌خاهم. پیانو تمرین می‌کنم. صدا و بیان تمرین می‌کنم. رقص و بدن تمرین می‌کنم. بی‌سوادم هر چقدر خانده‌ام. باز می‌خانم. بیشتر، جدی‌تر، رسمی‌تر. <br><br>«بودنم» دارد تغییر می‌کند. به مقایسه‌ی دماسنج و ترموستات فکر کنید. دماسنج،‌ با دمای محیط تغییر می‌کند. ترموستات دمای محیط را تنظیم می‌کند. اولی منفعل است و اثرپذیر. دومی فعال است و اثرگذار. <br>حالا بی‌تلاش -یا مثلن با تلاش نامحسوس- بودنم با نبودنم فرق ایجاد می‌کند برای محیط. خوشحالم که خودم را اینطور می‌بینم و می‌شناسم؟ شاید. <br><br>شنبه نرفتم سرکار. همان وقت همیشگی بیدار شدم. کمی قبل از ساعت ۶ صبح. دفتر صفحات صبحگاهی را آوردم توی تخت و خاب و بیدار سه صفحه فحش و لعنت نوشتم و برنامه‌ریزی کردم. همانجا توی تخت شروع کردم به سامان‌دهی روز و رزوگارم. از کارهای پلاتوفروشی و مدرسه‌نویسندگی. بعد آشپزخانه و کوه ظرف‌ها. دریای رخت‌چرک‌ها و جاروکشی شن‌زارِ خانه. انگار یک ماه بود خانه را کرده بودم خابگاه. روزها جوری می‌دوند که از همه‌ش جا مانده بودم. آخر شب هم که از جلسه دیر برگشته‌بودم و در هلاکت بودم، باز دست بردم و کوسن‌های پاییزی را چیدم روی مبل‌ها. <br><br>غروبی رفتم مکتب به نشست و جلسه‌ای با گروهه ما که تا نیمه‌شب طول کشید و حسابی یاد گرفتم ازشان.  یک بار بنویسم ازش. </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%b4%d9%86%d8%a8%d9%87-%da%86%d8%b7%d9%88%d8%b1%db%8c-%da%af%d8%b0%d8%b4%d8%aa%d8%9f/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>بیست و هفتم خوب است برای شروع</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b9/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b9/#comments</comments>
		
		
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2026 08:36:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1396</guid>

					<description><![CDATA[می‌شود آدمی صبح بیدار شود و ببیند چه خوب که زنده است و زندگی دارد. دو هفته می‌شود که از غذا خوردن افتاده‌ام. ناراضی نیستم. اعتماد می‌کنم به بدن. قدم به قدم حرکت می‌کنم و خودم را جشن می‌گیرم (خارجکی‌ها می‌گویند سلبریت مای‌سلف یا سلبریت می) در مسیر تبدیل شدن بذر به درخت و گل [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph"><br>می‌شود آدمی صبح بیدار شود و ببیند چه خوب که زنده است و زندگی دارد. <br><br>دو هفته می‌شود که از غذا خوردن افتاده‌ام. ناراضی نیستم. اعتماد می‌کنم به بدن. قدم به قدم حرکت می‌کنم و خودم را جشن می‌گیرم (خارجکی‌ها می‌گویند سلبریت مای‌سلف یا سلبریت می) در مسیر تبدیل شدن بذر به درخت و گل و میوه، هیچ مرحله‌ای غیر ضروری نیست. به همه‌ی آن ریشه‌های پرزی نحیف، همه‌ی آن غنچه‌های کوچک و ریختن شکوفه‌ها و میوه‌های کال و نو نیاز داریم. به برگ ریختن و زمستان نیاز داریم. ثبات درون آدمی باید تمرین شود. به رفتن و آمدن‌ها خانه‌خراب نشویم -البته که لعنت خدا جاری‌ست به روزگار سیاه خانه‌خراب‌کن‌های نابخشودنی- <br><br>در پروژه‌ی بوف کور، برای رسیدن به نقش سایه تلاش می‌کنم. باز هم قدم به قدم. معلم بدن گفته راه رفتنم غلط است. صحنه‌ای نیست. راست می‌گفت. وقتی سرعت و تمپو را پایین می‌آورم معلوم می‌شود. همیشه دارم مثل فرفره می‌چرخم و اینجوری‌ست که جزئیات محو می‌شود. پارسال همین وقت‌ها هم استاد جلال پیشنهاد کرده‌بود تمپوی پایین را تمرین کنم. <br><br> امروز قرار است اجرای نمایش کبوتری ناگهان را تکرار کنیم. صبحی لباس‌ها را اتو کشیدم برایش. اویی که می‌گفت رفیقیم، او هم بلیت مهمان دارد برای خودش. هر چند که هنوز به دعوت قبلی هم پاسخ نداده. همه حق دارند انتخاب‌های خودشان را زندگی کنند. <br><br>نمی‌شود که من قانعش کنم، آن هم بعد از یک‌سال تجربه‌ی کار بی‌مزد در همه احوال. بله گاهی دعوایمان می‌شود. و بله قطعن خیلی خوب با هم کار می‌کنیم و بله کار من را هیچکس نمی‌کند. این هم واقعیت جهان است که هر کسی حق غیرقابل انکاری دارد برای در اشتباه بودن. حالا مطمئن است انتخابش،‌ کارش، رفتارش کاملن درست است. بله غرور هم هست. بهایش را هم که خودش می‌پردازد. آدمی که اسپانسر انتخاب خودش باشد، با ظرفیت بزرگتری، خودش را تجربه می‌کند. <br>چیزی خراب شد که من هیچ‌جاش نبودم. اما دیدم بیشتر از قبل از من خشمگین و متنفر است. انگار جنگی را شروع کرده که تا برنده نشود رها نمی‌کند. با او جنگی که ندارم. چاره‌ای هم. نشسته‌ام تا خودش با خودش حل کند این خوددرگیری‌ها و انکارها و سفر قهرمانی‌ش را. بی‌انصاف نیستم. برای من هم خیلی وقت‌ها قهرمان است. همه‌ی وقت‌هایی که قهر نیست، قهرمان هست. <br><br>امروز که هم جمعه‌ی مبارک است و هم ۲۷م ماه. شاید هم نیاز داشته باشم یکبار خیالی ببافم که نشسته‌ایم کنار هم و بگوییم که سرنوشت‌مان همین است. کنار هم رشد می‌کنیم و هرکداممان به رشد دیگری کمک می‌کنیم. دعوا هم می‌کنیم که می‌کنیم. همین است که هست. جای دیگر این چیزهای ارزشمند پیدا نمی‌شود. دیگران این‌ها را برایمان ندارند. <br>شاید هم دارند. <br>پیش سهراب -کارگردان بوف کور- رشد می‌کنم و زیاد یاد می‌گیرم. شاید هم همه چیز درونی خودم است که هرجا کار می‌کنم قدر می‌دانند و به رشدم کمک می‌دهند. </p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%a8%db%8c%d8%b3%d8%aa-%d9%88-%d9%87%d9%81%d8%aa%d9%85-%d8%ae%d9%88%d8%a8-%d8%a7%d8%b3%d8%aa-%d8%a8%d8%b1%d8%a7%db%8c-%d8%b4%d8%b1%d9%88%d8%b9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>خبری نیست</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%ae%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%ae%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Thu, 17 Sep 2026 19:32:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1398</guid>

					<description><![CDATA[شنیده‌اید و لقد خلقنا الانسان؟ که ما انسان را آفریدیم. بعد می‌گوید وسوسه‌های نفسش را هم می‌دانیم. و بعد که ما از رگ گردنش هم نزدیک‌تریم به او. تازگی شنیده بودم که حبل ورید، نه شاهرگ گردن،‌ که بند دل است. در قلب است. آیه‌های قشنگ و امیدبخش و آرام‌گری هستند. امشب رفتم سر وقت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">شنیده‌اید و لقد خلقنا الانسان؟ که ما انسان را آفریدیم. <br>بعد می‌گوید وسوسه‌های نفسش را هم می‌دانیم. <br>و بعد که ما از رگ گردنش هم نزدیک‌تریم به او. <br>تازگی شنیده بودم که حبل ورید، نه شاهرگ گردن،‌ که بند دل است. در قلب است. <br>آیه‌های قشنگ و امیدبخش و آرام‌گری هستند. </p>



<p class="wp-block-paragraph">امشب رفتم سر وقت دو تا تئاتر. فرصت طلایی‌م بود. <br>یکی‌ش هنری جانسون که ممت نوشته. سالن کوچک مولوی. بیان یکی از بازیگرها کاملن تئاتری و بسیار کلیشه‌ای بود. اما بدم نیامد. اصلن اگر راهش بیفتد طرف ما خوشم هم می‌آید باهاش گپ بزنم. <br><br>پیش از تئاتر،‌ خاستم شام بخورم. انتخاب سختی بود بین هوس پیتزا و عشق آش. یه پیاله آش رشته گرفتم با کمی کشک و زیادی پیاز داغ. آقای صندوق‌دار کنجکاو بود به کتاب توی دستم. قرار کردم دفعه بعد که برگشتم تعریف کنم چی شد ماجرای این آقای نویسنده که مأمور امنیتی بازنشسته بود. <br><br>امروز کمی بیشتر تمرین کردم که قدرت آدمی می‌رود همانجا که توجهش. اگر به هاپو توجه ندهی،‌ می‌نشیند یک گوشه برای خودش،‌ رام و آرام. به اولین توجهی،‌ از سر و کولت بالا می‌رود. واکنش ندادن تمرین مهمی‌ست. گاهی فرصت می‌شود تماشا کنی و شگفت‌زده شوی از زیبایی‌های عالم.<br>شفای خیلی چیزها هم در همین توجه است. اگر بدهی توجه را، شاید دیگر دلخور نباشد. پرخاش نکند. خرابی به بار نیاورد. </p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>



<p class="wp-block-paragraph"></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%ae%d8%a8%d8%b1%db%8c-%d9%86%db%8c%d8%b3%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>صدای بلند حضورت</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1%d8%aa/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1%d8%aa/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2026 08:17:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1390</guid>

					<description><![CDATA[چه راهی پیش می‌گیری میان روشن و تاریک اگر دانی که در آخر همه یک رنگ و یک سانیمگرفته از تو تا آبی که از چشمه روان گردد تفاوت نیستپس بنشین که قدر یکدگر دانیمتا دیر نیست این را توی یک دفترچه‌ی قدیمی پیدا کرده‌بودم. کی‌ناز خانده بود. حالا روژان، دوست بچگی‌های کی‌ناز، در کافه‌ی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">چه راهی پیش می‌گیری میان روشن و تاریک <br>اگر دانی که در آخر <br>همه <br>یک رنگ و یک سانیم<br>گرفته از تو تا آبی که از چشمه روان گردد <br>تفاوت نیست<br>پس بنشین که قدر یکدگر دانیم<br>تا دیر نیست<br><br>این را توی یک دفترچه‌ی قدیمی پیدا کرده‌بودم. کی‌ناز خانده بود. حالا روژان، دوست بچگی‌های کی‌ناز، در کافه‌ی مکتب کار می‌کند. همکار حساب می‌شویم. <br>امروز به سبب امور اداری! تبعید شدم به کافه‌ی دیگری همین نزدیکی. خوشم آمد. رسمن باکلاس‌ترین عدسی زندگی‌م را می‌خورم. به با کلاس‌ترین شکل ممکن. نان جوی تست شده می‌زنم توی دیپ عدسی با گارنیش بِیبی اسفناج و سان‌دراید‌تومیتو -گوجه‌خشک- .<br><br>دیشب از پلی عبور کردم که دیگر نمی‌صرفد پشت سرم سالم نگه‌دارم. به هر حال نگه‌داری هر پلی پشت سر، هزینه‌هایی می‌طلبد دست کم از جنس توجه. قصد بی‌توجهی نیست. مسئله کمبود منابع است. هدف آن‌قدر مهم است که چیزی تهش باقی نمی‌ماند تا خرج اسافل کنم. اسافل؟ این دیگر از کجا آمد؟ آها. همین نمایشنامه‌ی چرمشیر. مهرآفاق می‌آید و از صنم رشتی می‌نالد و چیزهایی می‌گوید که <em>حالا خیلی هم مهم نیست که بیاد دلبری کنه</em>، درد و نگرانی‌ش این بود که «این مردهای بزغاله‌ی ما اختیار اسافل‌شان را ندارند. بند تنبان باز نکرده تخم و ترکه راه می‌اندازند». نگران میراث‌خاهی‌های حرامزاده‌های خارج از اندرونی‌ها بود. <br><br>دیشب در کلاس بدن، همراهی و همدلی همه را دریافت کردم برای تازه‌وارد بودن. درکم می‌کنند که اعتماد به نفس ندارم. کمکم می‌کنند که تمرین کنم و قدم به قدم یاد بگیرم. خودم هم که حالا که برگشته‌ام به قرمزی‌ها و خوشی‌هام، آزادترم که exist loudly و این صوبتا. <br><br>.<br>کاش بشود تا شب باز هم بیایم و بنویسم این‌جا.<br><br></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%b5%d8%af%d8%a7%db%8c-%d8%a8%d9%84%d9%86%d8%af-%d8%ad%d8%b6%d9%88%d8%b1%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>برخورد نزدیک نزدیک</title>
		<link>https://podmasti.com/%d8%a8%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d8%a8%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 05:53:08 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1370</guid>

					<description><![CDATA[امروز ۲۴ شهریور است اما پاییز شده. رخت و لباس‌ها و رنگ‌هام درست پاییزی شده‌اند. قرمزها برگشته‌اند. لب‌هام هنوز یادگاری دارند از بوسیدن آفتاب. توی تئاتر آدم‌ها، مکان‌ها، چیزها آقای بداغی نقش پل را بازی می‌کند که جایی وسط مهمانی و میان مستی‌ها می‌گوید خدا را چنان از نزدیک ملاقات کرده که «قرنیه‌اش را لیسیده». [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">امروز ۲۴ شهریور است اما پاییز شده. رخت و لباس‌ها و رنگ‌هام درست پاییزی شده‌اند. قرمزها برگشته‌اند. لب‌هام هنوز یادگاری دارند از بوسیدن آفتاب. <br>توی<a href="https://www.tiwall.com/p/people.places.things2"> تئاتر آدم‌ها، مکان‌ها، چیزها</a> آقای بداغی نقش پل را بازی می‌کند که جایی وسط مهمانی و میان مستی‌ها می‌گوید خدا را چنان از نزدیک ملاقات کرده که «قرنیه‌اش را لیسیده». تا به حال خاسته‌اید این همه در نزدیکی باشید با وجودی؟ حتمن تن آدمی پر از امنیت و لبریز از شوق و اشتهاست که می‌تواند این‌قدر نزدیک شود به حریم تن آدم دیگری. نزدیک شدن به آدم‌ها، خیلی هم امن نیست، اما لابد آن یک نفر فرق دارد. -یا که ما متجاوز باشیم-.<br><br>امروز سه‌شنبه اجرای پایانی‌شان است. تئاترها هم می‌روند برای فصل نو. امروز محمد رضایی‌راد باز هم می‌آید مکتب تهران و دوباره نمایشنامه‌ی «او» را می‌خاند. من همان ساعت باید بروم کلاس بدن. هفته‌ی پیش نرفتم. فرار کردم. پر از اضطرابِ دیده شدن بودم. این خوره‌ی همیشگی که به اندازه‌ی کافی خوب نیستم&#8230; هستند همیشه این فکر و خیال‌های باطل بی‌حاصل. حس گیجی و احمق بودن و ناتوانی و بی‌عرضگی هست همیشه اول هر راهی. باید تحمل کرد و ادامه داد. راه رسیدن به تسلط و چیرگی و استادی، از همین پل می‌گذرد. راهِ به اندازه‌ی کافی خوب شدن. کافی؟ احتمالن آدم اهل رشد هیچ‌وقت نرسد به نقطه‌ای که بگوید کافی‌ست. سیر نمی‌شود از حرکت، از رشد، از آموختن. <br>تازگی رسیده‌ام به این نقطه که انگار فلانی دیگر چیزی برایم ندارد. و من با اژدهای سرکش اشتهام، سرخورده می‌مانم و می‌افتم به خودخوری. باید که علاجی. <br><br>دیروز، نه هوسی و خوشی، از اضطراب و کنجکاوی سر زدم به جایی و چه خوب شد که قصه‌ام به آرامش رسید. روژان جدیدی پیدا کردم (غیر از روژان توی کافه‌ی مکتب) که دانش‌آموز است. حالا دارد توی کتابفروشی کار می‌کند و چقدر هم شوق دارد به کارش. یاد یکی دیگر افتادم که در همان سن چقدر پرادعا بود و چقدر بی‌عرضه مانده. الکی وقت دنیا را می‌گیرد و هیچ. <br>خودم؟ تا بیست سالگی هم کودک بودم و محروم از زندگی اجتماعی. این که حالا تازه ۲۴ ساله دیده می‌شوم برای زندگی‌های نزیسته است. <br>نزیسته؟ جلال تهرانی که پر است از خاطره‌ی آموختن‌ها و کارکردن‌ها و سفرها و زیستن همه‌آرزوهای ما، هنوز پشیمان است و خیال می‌کند عمرش هدر رفته و می‌شد جورهای دیگرش را زندگی کند. جورهای دیگری از بودن خودش را. <br><br>جمعه باز قرار است تکرار کنیم تجربه‌ی نمایشنامه‌خانی را. این هم<a href="https://www.tiwall.com/p/kabutarinagahan12"> تیوال کبوتری ناگهان</a>. چرمشیر نوشته. متنی پر از زن که سایه‌ی مردهاش حسابی سنگین است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">تقویم می‌گوید امروز، روزجهانی مردم‌سالاری‌ست. چقدر دلم می‌خاهد یک پاتیل برایش باز بگذارم. که جلال می‌گوید تئاتر، تمرین دموکراسی‌ست. </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d8%a8%d8%b1%d8%ae%d9%88%d8%b1%d8%af-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9-%d9%86%d8%b2%d8%af%db%8c%da%a9/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>چکه‌های ذهن</title>
		<link>https://podmasti.com/%da%86%da%a9%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%da%86%da%a9%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2026 06:56:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنامه]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1364</guid>

					<description><![CDATA[امروز یکشنبه ۲۲ شهریور که بالاخره اعمال عبادی را نو کردم. دیروز نوشته بودم‌ها. منتشر نکردم. «نباید» بود. که آخرش این که در موقعیت و واقعیت آن‌قدرها هم خودآگاه نیستیم تا شبیه دانسته‌هایمان از خوب و بد رفتار کنیم. نوشته بودم که اغلب از پنجره‌ی زخم‌هایمان مواجه می‌شویم. می‌گویند تروما، روان‌زخم. همان تجربه‌هایی که وامی‌دارمان [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">امروز یکشنبه ۲۲ شهریور که بالاخره اعمال عبادی را نو کردم. دیروز نوشته بودم‌ها. منتشر نکردم. «نباید» بود. که آخرش این که در موقعیت و واقعیت آن‌قدرها هم خودآگاه نیستیم تا شبیه دانسته‌هایمان از خوب و بد رفتار کنیم. نوشته بودم که اغلب از پنجره‌ی زخم‌هایمان مواجه می‌شویم. می‌گویند تروما، روان‌زخم. همان تجربه‌هایی که وامی‌دارمان تا «واکنش سریع» باشیم، از منشأ ترس و محافظت خودمان از رنج، فرار از اندوه احتمالی. که فلانی زبانش طعنه و تحقیر است با من و پایدارترین ابراز عاطفه‌ش این که نفرت دارد ازم. نفرت ندارم ازش. درک می‌کنم و البته که حق نمی‌دهم. اما درک می‌کنم. خوشی می‌خاهم برایش اما اگر بگویم می‌روم تا ناخوشی کم شود، می‌شناسم که باز وسط همه لجبازی‌هاش، نفرت جدیدی ترجمه می‌شود از من در او. <br><br>اصلن من در جهان دیگران چطوری ترجمه می‌شوم؟ مثلن می‌دانم این‌جا توی مکتب، فلاحت‌پیشه و منعم و بقیه من را دختربچه‌ی ۱۳ ساله می‌بینند. که امروز هم فرمان‌آرای هزار ساله آمده و او که حتمن حق دارد هرچقدر کودک ببیندم. در جهان فلانی مادر بوده‌ام اما هرگز زن دیده نمی‌شوم. در جهان خودم هم معمولی‌ترین آدم زمینم. می‌شود نامرئی باشم. سخت است نادیده گرفته شوم اگر خودم نخاسته باشم. <br><br>از نمی‌دانم کی، جوری لب‌هام سوخته و خشکند انگار خورشید را بوسیده‌باشم. یا که خورشید بوسیده باشد لب‌هام را. پاییز شده دیگر. تقویم ده روزی عقب است از آب و هوای این شهر. حرف درخت‌ها هم که می‌شود، امیدی هست تا پاییز و زمستانی بگذرد بهشان بعد از آتش‌سوزی انبار نفت تهران در جنگ.یک نخل مرداب داشتیم که غصه‌اش مانده برایمان. <br>چرا از جنگ کمتر می‌گویم؟ آنه فرانک که نیستم. از جنگ هم دور ماندم. از اخبار اما نه. دیروز امیر می‌گفت مرزهای زمینی را بسته‌اند. اخبار می‌گفت ترکیه. امیر می‌گفت همه‌ی مرزها. می‌گفت مرزهای هوایی را هم به زودی می‌بندند و دیگر جنگ جنگ تا پیروزی. اخبار می‌گفت یمنی‌ها. رفته‌اند برای تصرف/آزادسازی مناطق نزدیک تنگه‌ی باب‌المندب. بهار که هنوز جنگ بود و آمریکا هم محاصره‌ی دریایی کرده‌بودمان، کارشناسی نگران نبود که کارت تنگه‌ی هرمز بسوزد چون این خط لوله‌های انتقال نفت، پرهزینه‌اند و نا امن و ظرفیت حمل و نقل دریایی را هم جبران نمی‌کنند. همین هم شد. خط لوله‌ی عربستان برای جایگزینی و دور زدن تنگه رفت روی هوا. یمنی‌ها هم با لُنگ و دمپایی، گرم پیش‌روی. خالی خالی؟ چند روز پیش خبری بود که جمعیتی مستشار نظامی از ایران رفته‌اند به یمن. یادم هست شهادت سفیر ایران در یمن را. فرزند رشیدش شانه داده بود زیر تابوت پرچم‌پیچ و صدا بلند می‌کرد که آقای ظریف کجایی، حسن روحانی کجایی. آن‌وقت رئیس جمهور بود حسن روحانی. حالا کارگزاری علم کرده‌اند مردم و یک میلیون امضا، تا حالا جمع شده برای درخاست محاکمه‌ی حسن روحانی. عددش هم معنی‌دار است برای کسی که فکر می‌کند. (بعضی‌ها وقتی از چیزی خوششان نمی‌آید، انکارش می‌کنند. انگار با نادیده‌گرفتنش، مسئله را پاک کرده‌اند. چنین رفتاری را بیشتر از نفراتی می‌بینم که ادعای آزادی و تحمل تکثر دارند. خلاف ادعا، ظرفیتش را نداشته‌اند، حتا ظرفیت پذیرشِ واقعی بودن نظر و سلیقه‌ی اکثریت را.) با هزار امضا هم کارزارها به صحن پارلمان می‌رسند. حالا کنجکاوم ببینم این حرکت به کجا می‌رود. <br><br>البته که من می‌گویم وجود گروه مخالفان، همیشه به درد می‌خورد. می‌توانند منشأ قدرت شوند. مثلن گروه مخالفان جدی و معترض، برای یک مذاکره، می‌تواند دست آدم را پر کند که امتیازهای خوبی هم بگیرد. بعد بیشتر می‌نویسم از نظریات سیاسیم‌!<br><br>این هم مرور اخبار. <br>حالا که می‌نویسم بالاخره فرمان‌آرا نشسته به تماشای فیلم فلاحت پیشه. من هم یه پیاله سوپ گرفتم از روژان. فهمیدم از همان‌هاست که در موکب‌های جلوی در بهشت می‌دهند برای گرم شدن دل‌ها و رفع اضطراب روز داوری و خستگی عبور از پل صراط.<br><br>امشب کلاس پیانو دارم. باید تمرین کنم بیشترتر. هوس تماشای تئاتر هم دارم. نشد بلیت بگیرم هنوز. ولی هزار صفحه تیوال باز است جلوم. یکی‌ش تئاتر دکتر خاکی‌ست. یک نوبت شریکش بودم در اجرای نمایشنامه‌خانی و قرائت ترجمه‌اش از یک داستان کافکا. شاید همان را بروم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">شاید شد و باز هم آمدم این‌جا بنویسم تا شب. </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%da%86%da%a9%d9%87%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b0%d9%87%d9%86/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>فیلم‌هایی که دوست دارم ببینم -۲</title>
		<link>https://podmasti.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%db%b2/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%db%b2/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 07:58:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پادمست]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1388</guid>

					<description><![CDATA[فیلم زندگی نویسنده‌ها را دوست دارم. یک‌بار خیال دیدم از زندگی زن نویسنده‌ای. مریض نوشتن است. شوهرش هر روز مجبورش می‌کند به ساعتی استراحت. شغل مرد پر است با مأموریت و سفر. گاهی نمی‌رود تا بماند و از زن مراقبت کند. زن ‌قدردان عشق و توجه همسر است. «یادته اون روزی که عکس پستچی چیستا [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">فیلم زندگی نویسنده‌ها را دوست دارم. یک‌بار خیال دیدم از زندگی زن نویسنده‌ای. مریض نوشتن است. شوهرش هر روز مجبورش می‌کند به ساعتی استراحت. شغل مرد پر است با مأموریت و سفر. گاهی نمی‌رود تا بماند و از زن مراقبت کند. زن ‌قدردان عشق و توجه همسر است. <br><br>«یادته اون روزی که عکس پستچی چیستا رو فرستادم پرسیدی تهدیده؟ <br>این تهدید نیست. این رمان توئه&#8230; همون زندگی که نزیستیم»</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%d9%87%d8%a7%db%8c%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b1%d9%85-%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%db%b2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
		<item>
		<title>فیلمی که دوست داشتم ببینم -۱</title>
		<link>https://podmasti.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%db%b1/</link>
					<comments>https://podmasti.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%db%b1/#respond</comments>
		
		
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 07:28:20 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[پادمست]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://podmasti.com/?p=1384</guid>

					<description><![CDATA[آخرین عشق روی زمین. آینده‌ی لازمان و لامکانی‌ست که زوجی عاشق می‌شوند. سال‌هاست کسی عاشق نشده.چرا؟ هیچکس اهل خاندن شعر نیست؟ در فیلم‌های فضایی و فضانوردی، اهل موسیقی و ترانه‌های عاشقانه نیستند؟ اصلن چطوری می‌شود که آدم‌ها غیر از نیاز غریزه، بتوانند عشق را کشف کنند؟ چطور شد که دست کشیدند و انکارش کردند؟ چطور [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">آخرین عشق روی زمین. <br><br>آینده‌ی لازمان و لامکانی‌ست که زوجی عاشق می‌شوند. سال‌هاست کسی عاشق نشده.<br>چرا؟ <br>هیچکس اهل خاندن شعر نیست؟ <br>در فیلم‌های فضایی و فضانوردی، اهل موسیقی و ترانه‌های عاشقانه نیستند؟ <br>اصلن چطوری می‌شود که آدم‌ها غیر از نیاز غریزه، بتوانند عشق را کشف کنند؟ <br>چطور شد که دست کشیدند و انکارش کردند؟<br> چطور می‌شود زنده نگهش داشت؟ <br>می‌شود تصمیم -یا دارو- گرفت تا عاشق آدم مشخصی شویم؟ <br><br>می‌دانم اگر کسی بخاهد چنین فیلمی بسازد، باید منتظر بنشیند تا اول کسی رمانش را بنویسد. <br></p>



<p class="wp-block-paragraph">شنیده‌ام از فیلم Lobster 2015 که لانتیموس ساخته. شاید همان را ببینم. </p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://podmasti.com/%d9%81%db%8c%d9%84%d9%85%db%8c-%da%a9%d9%87-%d8%af%d9%88%d8%b3%d8%aa-%d8%af%d8%a7%d8%b4%d8%aa%d9%85-%d8%a8%d8%a8%db%8c%d9%86%d9%85-%db%b1/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			<dc:creator>ruchi.mg@gmail.com (Ruchi MG)</dc:creator></item>
	</channel>
</rss>