<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>دوشیزه شین</title>
	
	<link>http://shinkhin.com</link>
	<description>کار من اصلاح دنیا نیست،حداکثر هنر من شاید اصلاح خودم باشد</description>
	<lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 15:32:20 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.4</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/Shinkhin" type="application/rss+xml" /><feedburner:emailServiceId>Shinkhin</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>مهندسی خانه داری</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/_UNzJEge3bo/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=179#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 15:27:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=179</guid>
		<description><![CDATA[کلا از کودکی ام دخترِ دخترونه ای نبودم.علایقم دخترونه نبود.اسباب بازی های محبوبم توپ و تفنگ و تیله بود.همیشه هم داشتم با پسر های محل شیشه میشکوندیم و عملیات انهدام و دزد و پلیسو از این قبیل بازی ها.بزرگتر که شدم از همه کاردستی های دخترونه که به زور دستم میدادن عقم میگرفت.اون خیاطی ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کلا از کودکی ام دخترِ دخترونه ای نبودم.علایقم دخترونه نبود.اسباب بازی های محبوبم توپ و تفنگ و تیله بود.همیشه هم داشتم با پسر های محل شیشه میشکوندیم و عملیات انهدام و دزد و پلیسو از این قبیل بازی ها.بزرگتر که شدم از همه کاردستی های دخترونه که به زور دستم میدادن عقم میگرفت.اون خیاطی ها و گلدوزی ها و گل سازی ها و بافتنی ها روی اعصابم بودن.تنها چیزی که منو یکم با علایق سایر دختر ها پیوند میده آشپزی هست.از ۱۳ سالگی کیک میپختم مامان.شیرینی درست میکردم باقلوا.</p>
<p>این چند وقته برای اینکه روحیه ام خوب بشه رفتم کلی ابزار آشپزی خریداری کردم.گنده لاتشون یکعدد نایسر دایسر هست.یعنی عشق منه این.عزیزدل هم بهش علاقمند شده و حتی میخواد باهاش ازدواج کنه ! یک چاقو سامورائی تیز خریدم که مو رو روی هوا به دو نیم میکنه.به این لیست اضافه کنید چند عدد پوست کن و چند عدد قالب شیرینی پزی.دبه و سرکه ترشی رو هم آماده کردم.</p>
<p>البته در همین چند وقت اخیر یک عدد پایه هویه، یک جعبه ابزار برای کار های الکترونیکی یک عدد رول سیم لحیم که به شکل خودکار هست و قبل ترش هم یک هویه گوت ژاپن خریده بودم.این ترم باید چند تا کاردستی با AVR  و این حرف ها درست کنیم.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/_UNzJEge3bo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=179</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=179</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آی آدم ها</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/QgMX6RUd3yk/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=177#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 18:26:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=177</guid>
		<description><![CDATA[آی آدم ها که آن طرف آب نشسته شاد و خندانید، یک عده دارند اینجا میسپارند جان،یک عده دارند که دست و پای دائم میزنند روی این اینترنت کند و فسو که میدانید.آن زمان که مست هستید از اینترنت چند مگ کابلی، در چه هنگامی بگویم من
پ.ن.با کلی پیام و پسغام و اسکن کارت دانشجوئی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آی آدم ها که آن طرف آب نشسته شاد و خندانید، یک عده دارند اینجا میسپارند جان،یک عده دارند که دست و پای دائم میزنند روی این اینترنت کند و فسو که میدانید.آن زمان که مست هستید از اینترنت چند مگ کابلی، در چه هنگامی بگویم من</p>
<p>پ.ن.با کلی پیام و پسغام و اسکن کارت دانشجوئی و شناسنامه و پرینت انتخاب واحد از ترم یک !! شرکت به اینجانب اینترنت ۵۱۲ مگابایت داده مثلا.ای توی سرشون بخوره.ای الهی برن توی صف کوپن آخریش به نفر قبلیشون برسه، ای الهی برن آزمایشگاه جیششون نیاد.الان دیگه اصلا صفحه ام باز نمیکنه این اکانت من.همون ۱۲۸ سگش شرف داشت به این.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/QgMX6RUd3yk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=177</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=177</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>رشته منو پس بدید</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/rT6yvkfU-Bo/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=175#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 20:30:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=175</guid>
		<description><![CDATA[به مردی که مردی که عقب نشسته بود خندیدم و گفتم اونم یک کارمند ساده است.و راهم را از روی عابر پیاده کشیدم و برم آن طرف خیابان که یک تاکسی که راننده جوانی داشت گاز محکمی میدهد که له ام کند.می جهم و داد میکشم که هییی میخوای بکشی؟ دلم میخواهد با چترم بزنمش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>به مردی که مردی که عقب نشسته بود خندیدم و گفتم اونم یک کارمند ساده است.و راهم را از روی عابر پیاده کشیدم و برم آن طرف خیابان که یک تاکسی که راننده جوانی داشت گاز محکمی میدهد که له ام کند.می جهم و داد میکشم که هییی میخوای بکشی؟ دلم میخواهد با چترم بزنمش ولی میدانم این کار نه به نفعم است نه شایسته ام هست.مردم خسته و ناراحت اند و تند تند زیر باران در هم میلوند و به جلو میروند.</p>
<p>در صف اداره پست می ایستم، از اینکه دفترچه تمام نشده خوشحال میشوم.در اداره پست قبلی آخرین دفترچه را در حضور خودم فروختند و بسی حسرت به دلم گذاشته بودند.بعد از گرفتن دفترچه وقتی میبینم رشته مورد علاقه من به جمع کثیر گرایش های مهندسی برق پیوسته دنیا یک لحظه یک پیچ دور سرم میخورد.همان احساس فردای روز انتخابات را دارم.همان حس گرفته شدن حق به زور و عدم توانائی پس گرفتن آن.درس ها نه تنها زیاد شده بلکه سه درسی که پاس نکرده ام هم به آن اضافه شده.اگر فکر میکنید کسی میتواند از روی علاقه و به عشق قبولی در کنکور درس های الکترونیک دو و ماشین یک و دو را بخواند اشتباه میکنید.</p>
<p>راستش من از کامپیوتر خوشم نمی آید.اگر می آمد که درسم ۱۳ ترم به درازا نمیکشید.دوست داشتم این بار رباتیک بخوانم.رباتیک هم همانطور که میدانید رشته ای میانه و هیبریدی است.دورشته مهندسی کامپیوتر و مهندسی مکانیک آن را می سازند.حالا اینکه چطور سر از گرایش های برق در آورده را باید از علما و فضلای وزارت علوم پرسید.</p>
<p>پ.ن.در حالی که روی زمین نشسته ام و پایم را روی پایم انداخته ام و قهوه لذیذ را مزه مزه میکنم از اینکه امروز تو را عصبانی کرده ام توی دلم قند داغ میشود.همین امروز که قرار بود بیایم و نتیجه کارم را به تو تحویل بدهم، محلت نمیدهم و با دو عدد شاخه شمشاد نشسته بودم توی آزمایشگاه و کد های آزمایش را وارد میکردم.تو مرتب از جلوی در رد میشدی داخل را نگاه میکردی و اخم میکردی.این را پسرک شاخه شمشاد گفت.در حالی که فنجان قهوه را روی زمین میگذارم فکر میکنم کاش واقعا این اتفاقات غیر از ذهن من جای دیگری هم رخ داده بود.کاش اصلا تو مرا امروز دیده بودی.از همان آرزو ها که بر جوانان عیب نیست.<img src="../wp-includes/images/smilies/icon_mrgreen.gif" alt=":mrgreen:" onclick="grin(':mrgreen:');"/></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/rT6yvkfU-Bo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=175</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=175</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تاکسی نوشت</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/R3wAvEioqaE/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=173#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 19:12:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[تاکسی نوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=173</guid>
		<description><![CDATA[باران ملایم و زیبائی در حال باریدن بود.از سه راه اقدسیه سوار  یک ماشین به سمت تجریش شدم.اعصابم خورد است.کمی بالاتر یک خانوم مسن دست تکان میدهد.ماشین نگه میدارد و زن میگوید که دوست دارد جلو بنشیند.من جلو نشسته ام.بلند میگویم یعنی مرا ندید که دست تکان داد؟ و کمی بعد تر میگویم نخیر منظورش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باران ملایم و زیبائی در حال باریدن بود.از سه راه اقدسیه سوار  یک ماشین به سمت تجریش شدم.اعصابم خورد است.کمی بالاتر یک خانوم مسن دست تکان میدهد.ماشین نگه میدارد و زن میگوید که دوست دارد جلو بنشیند.من جلو نشسته ام.بلند میگویم یعنی مرا ندید که دست تکان داد؟ و کمی بعد تر میگویم نخیر منظورش این بود که من پیاده میشدم و عقب مینشستم.مردی که عقب نشسته میگوید خب در قدیم جوان ها اینکار را میکردند.از ترس اینکه پر عصبانیت من بگیردش در ادامه جمله اش میگوید خب البته خودم را عرض میکنم ها.یکهو یادم می افتد که خب چرا من در ان لحظه به ذهنم نرسید که به خاطر پیرزن زیر باران برم عقب بنشینم.و به قاضی دادگاه  وجدانم میگویم سخت نگیر، آن لحظه اصلا یادم نبود.مردی که عقب نشسته پیرو حرف مجری رادیو در ارتباط با آنفولانزا نوع A  میگوید وقتی مردم برای حج به عربستان بروند وضع بدتر خواهد شد.راننده میگوید عربستان دستگاه هائی به قیمت گزاف از آمریکا خریده که به محض تشخیص ویروس مسافران را دیپورت میکند ! جلوی خنده ام را میگیرم و میگویم کلا این ویروس در عربستان وجود دارد الان ، حجاج از مردم آنجا میگیرند.مجری رادیو در مورد هدفمند سازی یارانه ها میگوید و افسار زبان من میبرد.راننده میگوید از ترفند برای این است که مردم طوری زیر بار معیشت خرد شوند که به فکر جنبش و غیره و ذالک نیافتند و کلا رمقی نداشته باشند.راننده همینطور میگوید و میگوید و ما هم که دلمان پر تائید میکنیم و درد و دل و هر چه در دلمان است و حرف هر ایرانی است به زبان می آوریم.نزدیک پل تجریش که میرسیم مردی که عقب نشسته میگوید که چند روز پیش به چشم خودش دیده  یک مرد که از کامندان فلان وزارتخانه است کلت کمری اش را درون صندوق عقب تاکسی اش میگذارد و به عنوان راننده مسافر کشی میکند.این جمله که تمام میشود راننده میگوید اتفاقا من هم مامور نیروی انتظامی هستم.مردی که عقب نشسته به شدت از این حرف هول میشود و از من خواهش میکند که ماشین را زودتر ترک کنیم.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/R3wAvEioqaE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=173</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=173</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خاطرات در گذر تاریخ</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/rSFHpSUHTCc/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=168#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 18:18:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=168</guid>
		<description><![CDATA[راستش را بخواهید من هیچ وقت نمیدانم امروز چندم است.فقط زمانهائی که امتحان داشته باشم چندم بودن امروز ها برایم مهم میشوند.از نظر من هر روز یک روز قشنگ خدا است که ما آن را با بر چسب تاریخ نامگذاری کرده ایم.
برای خیلی ها این تاریخ ۸۸/۸/۸ تاریخ خیلی زیبا و کولی بود.برای من اینطور [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>راستش را بخواهید من هیچ وقت نمیدانم امروز چندم است.فقط زمانهائی که امتحان داشته باشم چندم بودن امروز ها برایم مهم میشوند.از نظر من هر روز یک روز قشنگ خدا است که ما آن را با بر چسب تاریخ نامگذاری کرده ایم.</p>
<p>برای خیلی ها این تاریخ ۸۸/۸/۸ تاریخ خیلی زیبا و کولی بود.برای من اینطور نبود.بیشتر به فکر افتادم که مثلا در تاریخ ۷۷/۷/۷ مشغول انجام چه کاری بودم.به سراغ دفتری که اون سال مینوشتم رفتم و دیدم که از آبان شروع شده و اون تاریخ رو دقیق ننوشتم.تنها چیزی هم که به یاد دارم این بوده که اون روز دانش آموز اول دبیرستان بودم و صبحش مدرسه رفته بودم و عصرش در حال انجام تکالیف نیم نگاهی به برنامه نیم رخ که فه فه (حسین رفیعی) و مو قشنگ (امیرحسین مدرس) اجرا می کردند و فه فه در ستایش این تاریخ زیبا داشت خودش را پاره میکرد.</p>
<p>دیروز هم یک روز معمولی و زیبا بود.مادرم منزل بود.با هم قهوه خوردیم و من لپ تاپش را کاستومایز ! میکردم.بعد از ظهرش هم سه تائی ورق بازی کردیم و کلی خندیدیم.عصرش هم فاطی ها و جشن رو پیچوندم و تنهائی رفتم بازار و وسیله دلخواهم رو با کارت خریدم و از فروشنده به علت خرابی عابر بانک ها پول نقد هم گرفتم و زیر بارون خوش خندون برگشتم منزل.قسمت زیر بارانش خیلی خوش گذشت.</p>
<p>این تاریخ خوشگلا میان و میرن.مهم دل خوشه ، خاطره خوبه.وگرنه کسانی که این تاریخ رو ابداع کردن میتونستن یکم پس و پیشش کنن.یا حتی زمانی شاه ایران میومد و تاریخ ایران رو قمری میکرد(این اتفاق داشته رخ میداده واقعا) و نکرد و ما امروز این اعداد رو پشت سر هم داریم.</p>
<p>پ.ن.به به ، زندگی گل و بلبله و شین خین دات کامم که Down  شده.الان این حرف ها رو برای خودم نوشتم <img src='http://shinkhin.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  بررسی کردم دیدم این خرابی مربوط به قالب بوده.بلاخره این قالب بازی کار دستم داد.</p>
<p>پ.ن.۲٫فردا امتحان دارم.تا همین الان که نزدیک ساعت ده شبه ۴ صفحه خوندم.خودم میدونم که مایه افتخارم لطفا یاداوری نکنید <img src='http://shinkhin.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' /> </p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/rSFHpSUHTCc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=168</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=168</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ماجرای عجیب گره ها و یارانه ها</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/Htb-9vL3ehk/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=165#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 05:52:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=165</guid>
		<description><![CDATA[دیروز صبح خوش و خندون به زور و مصیبت از خواب بیدار شدم که به کلاس ۷:۳۰ برسم.همینطور که ساعت ۷:۱۰ روی گلیم آشپزخونه نشسته بودم و اون روفرشی آبی صورتی ها پام بود احساس کردم که باید به انگشت پام که چند روزه به شدت درد میکنه نگاه کنم.این بیچاره ، انگشتمو میگم لاغر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>دیروز صبح خوش و خندون به زور و مصیبت از خواب بیدار شدم که به کلاس ۷:۳۰ برسم.همینطور که ساعت ۷:۱۰ روی گلیم آشپزخونه نشسته بودم و اون روفرشی آبی صورتی ها پام بود احساس کردم که باید به انگشت پام که چند روزه به شدت درد میکنه نگاه کنم.این بیچاره ، انگشتمو میگم لاغر و ظریفه و معمولا بهش توجهی ندارم.از اون درد انتظار میرفت که مثلا مفصل کوچیکش شکسته باشه.بلاخره نگاهش کردم و دیدم که سالمه سالمه.حتی در این چند وقته به جائی هم برخورد نکرده.رفتم جلو تر و با دقت نگاه کردم.دیدم این انگشت من ۳ تا دونه مو داره که اینقدر ظریفن که با چشم غیر مسلح دیده نمیشن.بعد این ۳ تا مو به شدت توی هم گره خوردن و دلیل درد انگشتم این گره هست.</p>
<p>هدفم از نقل کردن این ماجرا این بود که بگم توی زندگی ما گاهی مشکلاتی پیش میاد که ما رو بد جوری آزار میده و دلیلش رو هم پیدا نمیکنیم و دلیلی به کوچیکی همون گره موهای انگشت داره که تا به موضوع دقیق نشیم نمیتونیم ببینیمش.گاهی هم هرگز نمیفهمیم که دلیل مشکلاتمون چیه.اکثر اوقات سر به هوا و بی دقت خودمون رو به دست پر شتاب زمان میدیم و حتی فرصت فکر کردن در مورد اعمالمون رو هم از خودمون میگیریم.</p>
<p>پ.ن.دیروز رفتیم برای مامان یک لپ تاپ خریدیم.مامان میخواست که این خرید کم هزینه باشه.بنابراین از طبقه اول یک لپ تاپ خریدیم ۶۰۰ تومن بعد رفتیم از طبقه چهارم یک کیف چرم براش خریدیم ۱۸۰ تومن !!! کلا خیلی قیمت این دو تا به هم میاد ((:</p>
<p>پ.ن.۲٫دیروز وقتی دیدم یارانه ها هدف مند شده از خوشحالی اشک توی چشام جمع شده بود.اینقدررررر خواهر و مادر احمدی نژاد و دعا کردم ، اینقدددر دعا کردم که نگو.حتی میخواستم برم دعای کمیل هم یک سر براشون دعا کنم که دیگه درگیر خرید بودم.واقعا چرا هیش کی قبل از احمدی به ذهنش نرسیده بوده که حقوقو ثابت نگه داره و قیمت اجناس رو دو برابر کنه.ها؟</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/Htb-9vL3ehk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=165</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=165</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>حالش را داری بریم جشنواره بانوان وبلاگنویس؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/ZefvblHZYy8/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=162#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 14:52:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=162</guid>
		<description><![CDATA[حالش را داری بریم جشنواره بانوان وبلاگنویس؟ اگر حال داری و می آیی منم بیام.تنهائی اصلا حسش نیست.
زمان :‌ پنجشنبه ٧ آبان ١٣٨٨ ، از ساعت ١۶ الی ١٨
مکان : خیابان استاد نجات الهی (ویلا)، نبش ورشو، آمفی تئاتر خانه شهریاران جوان
خودشون گفتن حضور کلیه وبلاگ نویسان و علاقه مندان به حوزه وبلاگ نویسی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>حالش را داری بریم جشنواره بانوان وبلاگنویس؟ اگر حال داری و می آیی منم بیام.تنهائی اصلا حسش نیست.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: x-small;"><strong>زمان :‌</strong> پنجشنبه ٧ آبان ١٣٨٨ ، از ساعت ١۶ الی ١٨</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: x-small;"><strong>مکان </strong>: خیابان استاد نجات الهی (ویلا)، نبش ورشو، آمفی تئاتر خانه شهریاران جوان</span></p>
<p><span style="font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif; font-size: x-small;">خودشون گفتن حضور کلیه وبلاگ نویسان و علاقه مندان به حوزه وبلاگ نویسی به این مراسم آزاد بوده و سبب رونق هر چه بیشتر این مراسم خواهد بود.</span><br />
بعد نوشت: دوستان خودم نشستم فکر کردم دیدم اصلا حسش نیست برم <img src='http://shinkhin.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  توی جمع های اینطوری زیاد بهم خوش نمیگذره.ولی بازم میگم شرکت برای عموم آزاده حتی آقایونم میتونن برن.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/ZefvblHZYy8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=162</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=162</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>جرات فرهنگی ادبی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/iOcvRqZsUQQ/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=160#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 08:15:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=160</guid>
		<description><![CDATA[تا به حال شده وقتی نتیجه امتحانی که از موفقیت در آن مطمئن نیستی رو با ترس و لرز نگاه کنی و یا حتی دوست داشته باشی که یکی دیگه به جای تو اون رو نگاه کنه؟ حس کردی استرس اون لحظه رو؟ من الان یک چنین حالتی دارم.رفته ام یک کتاب خریده ام ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تا به حال شده وقتی نتیجه امتحانی که از موفقیت در آن مطمئن نیستی رو با ترس و لرز نگاه کنی و یا حتی دوست داشته باشی که یکی دیگه به جای تو اون رو نگاه کنه؟ حس کردی استرس اون لحظه رو؟ من الان یک چنین حالتی دارم.رفته ام یک کتاب خریده ام ، کتابی که خیلی وقت بود آرزوی خواندنش را داشتم و باید بگم که الان نه تنها جرات خواندش را ندارم بلکه حتی از خواندش ترس هم دارم.ترس از اینکه مطالب این کتاب قبلا به تاراج رفته باشه و بار ها خوانده باشم و با کتابی سلاخی شده و بیات روبرو بشم.</p>
<p>پ.ن.دیروز به همراه عزیزدل رفتیم خیابون نادری(جمهوری) و برای عزیزدل یک عدد گوشی w995 خریداری کردیم به همراه یک کاپشن زیبا.راستش را بخواهید سلیقه انتخاب لباس مردانه و پسرانه من خیلی بهتر از لباس دخترانه و زنانه هست.عزیز دل خیلی شیک شد دیروز ، حیف که شبش دوباره رفت پیش اون اراذل بی همه چیز فلان بهمان شده.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/iOcvRqZsUQQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=160</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=160</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>از احوالات یک روان پریش</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/wlJr8uccHb0/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=158#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 15:44:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=158</guid>
		<description><![CDATA[انگار همین دیروز بود ، نه این خواب دیشبم بود ، نمیدونم شایدم یک هفته پیش بوده.شایدم فقط فکر کردم که این اتفاق افتاده و واقعا رخ نداده.این حال این روز های منه.حالت گیجی ای رو دارم که وقتی بین روز خوابیده باشی و بعدش که از خواب بیدار میشی یادت نباشه که اینجا کجاست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>انگار همین دیروز بود ، نه این خواب دیشبم بود ، نمیدونم شایدم یک هفته پیش بوده.شایدم فقط فکر کردم که این اتفاق افتاده و واقعا رخ نداده.این حال این روز های منه.حالت گیجی ای رو دارم که وقتی بین روز خوابیده باشی و بعدش که از خواب بیدار میشی یادت نباشه که اینجا کجاست و روزه یا شب ! همش همین حس رو دارم.احساس میکنم در هوا معلقم.زمان برام مفهومی نداره.</p>
<p>یکشنبه عصر رفته بودم برای دوستم که اولین بار است میخواهم بعد از ازدواجش به منزلش بروم کادو بخرم.موقع حساب کردن دیدم کارت اعتباری ام نیست.فکر کردم که دیروز توی سوپر مارکت جا گذاشته ام.حدود یک ساعت فکر کردم تا فهمیدم دیروز نبوده و هفته پیش بوده.</p>
<p>خیلی دلم تنگ شده.برای خیلی ها.برای آنها که دیگر نیستند ، برای مکان هائی که دیگر نمیتوانم بروم.برای دوستی هائی که تمام شد رفت.برای کودکی ، برای خودم زمانی که بهتر از این بودم.دلتنگی را تا به حال مثل یک حس سیاه چنگال دار احساس نکرده بودم.خیلی اوقات هم فکر میکنم که این حس دلتنگی مثل یک خرس چند صد کیلوئی تنبل روی دلم نشسته و نمیگذارد جوم بخورم.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/wlJr8uccHb0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=158</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=158</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ایده های لهیده</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/Shinkhin/~3/yxFcj-8eIfM/</link>
		<comments>http://shinkhin.com/?p=156#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 26 Oct 2009 20:33:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>دوشیزه شین</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزنوشت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://shinkhin.com/?p=156</guid>
		<description><![CDATA[در کتاب فروشی به سرم زد که کتاب “عقاید یک دلقک” را تهیه کنم و این کتاب را از لیست طولانی انتظار برای خواندنش خارج کنم و همین کار را هم کردم و امروز عصر این کتاب را به اتمام رساندم.خب وقتی یک اثر مورد کپی برداری وسیع قرار می گیرد،پس از اینکه خوانده شد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در کتاب فروشی به سرم زد که کتاب “عقاید یک دلقک” را تهیه کنم و این کتاب را از لیست طولانی انتظار برای خواندنش خارج کنم و همین کار را هم کردم و امروز عصر این کتاب را به اتمام رساندم.خب وقتی یک اثر مورد کپی برداری وسیع قرار می گیرد،پس از اینکه خوانده شد احساس می کنید که این کتاب و این سبک نوشتار را بار ها و بار ها خوانده اید و چیز جدید برای گفتن ندارد.مثلا در مورد این کتاب می توانم بگویم که کتاب ” کافه پیانو” و فیلم “سنتوری” جز فرزندان ادبی این کتاب محسوب میشوند.مخصوصا صحنه دیدار پدر علی در فیلم سنتوری کپی برداری ناشیانه ای از دیدار  هانس و پدرش  بود.</p>
<p>دنیایم شده :دنیای کوچک دنیای تکراری،حرف های زده شده،عقاید رنگ و رو رفته و کپی وحشت آور آثار ادبی.همه اینها شما را از دنیای ادبیات ایران نا امید می کند.به نظر می رسد که تمام شاعران بزرگ مدت ها پیش زیسته اند و امروز جای شاعر و نویسنده ایرانی که به مقبولیت و شهرت جهانی برسد خالیست.یک نویسنده و شاعر زنده ! یا اگر اینطور است من بی خبر هستم.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/Shinkhin/~4/yxFcj-8eIfM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://shinkhin.com/?feed=rss2&amp;p=156</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
		<feedburner:origLink>http://shinkhin.com/?p=156</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
