<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:creativeCommons="http://backend.userland.com/creativeCommonsRssModule" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>SoloGen's Anti Memoirs</title>
	
	<link>http://weblog.sologen.net</link>
	<description>SoloGen's thoughts and rants about the imaginary world he is living in!</description>
	<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 10:48:15 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>en</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<creativeCommons:license>http://creativecommons.org/licenses/by-nc-nd/2.0/</creativeCommons:license><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/SoloGen" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>مشق شب: واکنش آدم‌ها را پیش‌بینی کنید</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/0W24Uf3bySc/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2525#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 10:48:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2525</guid>
		<description><![CDATA[لابد می‌گویند، بیش‌تر آدم‌ها را عرض می‌کنم، چیزی در حد و حدود:‌ «طرف دل‌اش خوش‌ه»،
بسیاری دیگر توی دل‌شان می‌گویند:‌ «طرف بی‌کاره!»،
بعضی‌ها هم زیر لب می‌گویند: «آفرین، دم‌اش گرم!»،
و بیش‌تر آن بعضی‌ها بعد از حرکت دو ثانیه‌ای لب و ذکر تشویق، صفحه را می‌بندند و می‌روند سراغ وبلاگ بعدی.
دو سه نفری می‌آیند و صاف و ساده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="direction: rtl;">لابد می‌گویند، بیش‌تر آدم‌ها را عرض می‌کنم، چیزی در حد و حدود:‌ «طرف دل‌اش خوش‌ه»،</div>
<div style="direction: rtl;">بسیاری دیگر توی دل‌شان می‌گویند:‌ «طرف بی‌کاره!»،</div>
<div style="direction: rtl;">بعضی‌ها هم زیر لب می‌گویند: «آفرین، دم‌اش گرم!»،</div>
<div style="direction: rtl;">و بیش‌تر آن بعضی‌ها بعد از حرکت دو ثانیه‌ای لب و ذکر تشویق، صفحه را می‌بندند و می‌روند سراغ وبلاگ بعدی.</div>
<div style="direction: rtl;">دو سه نفری می‌آیند و صاف و ساده می‌گویند: «آفرین!»،</div>
<div style="direction: rtl;">سه چهار نفری هم کف دست‌ام می‌گذارند: «تو مگه مزدور ج. ا. هستی؟!»</div>
<div style="direction: rtl;">و من می‌مانم و ربط گوز و شقیقه!</div>
<div style="direction: rtl;">و احتمالا کلی آدم هم این وسط پیدا می‌شوند که از خود می‌پرسند:‌ «اعدام مگه چشه؟! بکشید حروم‌زاده‌ها رو!»</div>
<div style="direction: rtl;">و من می‌مانم و شما و خودمان: این همه نوشتیم، نه زن گیرمان آمد،‌ نه شوهر، نه یک قرون پول توی جیب‌مان رفت، نه حساب بانکی‌مان فربه شد، ولی اصلا این‌ها به کنار، از خود می‌پرسم: «این‌جا دقیقا چه خبره؟!»</div>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/0W24Uf3bySc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2525</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2525</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>احسان فتاحیان را اعدام نکنید!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/y7ZefQrrm0Y/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2520#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 10:16:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[متفرقه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2520</guid>
		<description><![CDATA[خوانده‌ها حاکی است «احسان فتاحیان» قرار است فردا (۱۱ نوامبر، چهارشنبه) اعدام شود. گویا دلیل دست‌گیری او (و دیگران‌ای چون حبیب‌الله لطیفی و شرکو معارف‌ (؟) که آن‌ها نیز به اعدام محکوم‌اند)‌ به خاطر ترورهایی است که تابستان پارسال در کردستان ایران رخ داده. در ابتدا او بدون حضور وکیل به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود، ولی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">خوانده‌ها حاکی است «احسان فتاحیان» قرار است فردا (۱۱ نوامبر، چهارشنبه) اعدام شود. گویا دلیل دست‌گیری او (و دیگران‌ای چون حبیب‌الله لطیفی و شرکو معارف‌ (؟) که آن‌ها نیز به اعدام محکوم‌اند)‌ به خاطر ترورهایی است که تابستان پارسال در کردستان ایران رخ داده. در ابتدا او بدون حضور وکیل به ۱۰ سال زندان محکوم شده بود، ولی در تجدیدنظر به اعدام محکوم شده است. دلیل حکم اعدام‌اش، «محاربه با خدا» عنوان شده است.</p>
<p dir="rtl">از نظر من قتل هر انسان‌ای محکوم است. چه قتل طی فعالیت تروریستی‌ی گروهک مسلحِ کرد انجام شود و چه توسط حکومت‌ای به عنوان مقابله با دشمنان خداوند. نمی‌خواهم وارد جزییات بشوم، اما می‌خواهم بگویم که اگر با اعدام احسان فتاحیان و دیگران مخالفت می‌کنم به این خاطر نیست که رفتارشان را تایید می‌کنم،‌ اصلا و ابدا!، بلکه به این دلیل است که مجازات اعدام را آن هم با این شرایط غیرانسانی می‌دانم:‌ نمی‌توان به دادگاه‌ای که بدون وکیل برگزار شده است و متهم‌اش را شکنجه می‌کند اطمینان داشت، و اگر هم بتوان از این دو نکته‌ی مهم چشم‌پوشی کرد، باز قتل یک انسان در حوزه‌ی اختیارات هیچ فرد یا سازمان‌ای نیست.</p>
<p dir="rtl">احسان قرار است فردا، ۱۱ نوامبر، اعدام شود. لطف می‌کنید اگر (۱) به <a href="http://www.amnesty.org/fr/library/asset/MDE13/102/2009/fr/a4056737-ef5d-4af2-aebb-fc85c489e11b/mde131022009en.html">توصیه‌های عفو بین‌الملل عمل کنید</a> و برای آیت‌الله لاریجانی نامه بفرستید و هم‌چنین (۲) <a href="http://gopetition.com/petitions/save-ehsan-fattahian-from-execution.html">این تومار</a> را امضا کنید.</p>
<p dir="rtl">ممکن است هیچ‌کدام از این کارها فایده‌ای نداشته باشد و او در نهایت اعدام شود - همان‌طور که خیلی‌های دیگر اعدام شدند. اما برای یک لحظه تصور کنید که شما نیم ساعت وقت گذاشته‌اید و احسان ده درصد شانس زنده‌ماندن یافته است. حال تصمیم بگیرید چه خواهید کرد!</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">- <a href="http://www.amnesty.org/fr/library/asset/MDE13/102/2009/fr/a4056737-ef5d-4af2-aebb-fc85c489e11b/mde131022009en.html">گزارش عفو بین‌الملل و توصیه‌های‌اش</a></p>
<p dir="rtl">- <a href="http://gopetition.com/petitions/save-ehsan-fattahian-from-execution.html">تومار اعتراض به اعدام احسان فتاحیان خطاب به دبیر سازمان ملل</a></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/y7ZefQrrm0Y" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2520</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2520</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>A Great Day for Freedom: The Day the Wall Came Down</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/RU732bp72CU/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2501#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 08:00:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[آوا و نوا]]></category>

		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2501</guid>
		<description><![CDATA[ A Great Day for Freedom (Pink Floyd)
دیوارها فرومی‌ریزند،
آجر آجر،
کلوخ کلوخ،
شهر شهر.
دیوارها همگی فرو خواهند ریخت.


امروز،‌ نه نوامبر، بیستمین سال‌گرد فروریزی‌ی دیوار برلین است. مبارک باشد! داستان فروریزی‌ی دیوار هم بامزه و البته کمی تصادفی است. پیش‌نهاد می‌کنم بخوانیدش.
[عکس را از این‌جا برداشته‌ام.]

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="direction: ltr" align="center"><img src="http://weblog.sologen.net/images/BerlinWallFreedom.jpg" alt="" width="100%" align="center" /> <a href="http://weblog.sologen.net/music/AG-reatD-ayF-orF-reedom.mp3">A Great Day for Freedom (Pink Floyd)</a></div>
<div style="direction: rtl;">دیوارها فرومی‌ریزند،</div>
<div style="direction: rtl;">آجر آجر،</div>
<div style="direction: rtl;">کلوخ کلوخ،</div>
<div style="direction: rtl;">شهر شهر.</div>
<div style="direction: rtl;">دیوارها همگی فرو خواهند ریخت.</div>
<div style="direction: rtl;">
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">امروز،‌ نه نوامبر، بیستمین سال‌گرد فروریزی‌ی دیوار برلین است. مبارک باشد! داستان فروریزی‌ی دیوار هم بامزه و البته کمی تصادفی است. پیش‌نهاد می‌کنم <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Berlin_Wall#The_fall">بخوانیدش</a>.<br />
[عکس را از <a href="http://guides.library.msstate.edu/content.php?pid=53673&amp;sid=393290">این‌جا</a> برداشته‌ام.]</p>
</div>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/RU732bp72CU" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2501</wfw:commentRss>
<enclosure url="http://weblog.sologen.net/music/AG-reatD-ayF-orF-reedom.mp3" length="6225170" type="audio/mpeg" />
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2501</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مرکز جهان، این‌جا، خودْ، من بودم!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/TTxkHnbE4Qg/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2485#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:38:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2485</guid>
		<description><![CDATA[
سالیان سال
به قدمت بیش از کیهان،
مرکز جهان
این‌جا، خودْ، من بودم!

روزگار است اما
می‌چرخد و می‌رقصد
مرکز جهان اینک
کمی آن طرف‌تر
سر بر پای من گذاشته
خواب‌های رنگی می‌بیند.

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<div style="direction: rtl;">سالیان سال</div>
<div style="direction: rtl;">به قدمت بیش از کیهان،</div>
<div style="direction: rtl;">مرکز جهان</div>
<div style="direction: rtl;">این‌جا، خودْ، من بودم!</div>
</p>
<div style="direction: rtl;">روزگار است اما</div>
<div style="direction: rtl;">می‌چرخد و می‌رقصد</div>
<div style="direction: rtl;">مرکز جهان اینک</div>
<div style="direction: rtl;">کمی آن طرف‌تر</div>
<div style="direction: rtl;">سر بر پای من گذاشته</div>
<div style="direction: rtl;">خواب‌های رنگی می‌بیند.</div>
</blockquote>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/TTxkHnbE4Qg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2485</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2485</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پیش‌بینی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/ekB3XMFp3pQ/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2482#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 13 Oct 2009 20:11:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2482</guid>
		<description><![CDATA[پس از هر سری نوشته‌ی کوتاه‌ای، نوشته‌ای بلند خواهد آمد.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">پس از هر سری نوشته‌ی کوتاه‌ای، نوشته‌ای بلند خواهد آمد.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/ekB3XMFp3pQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2482</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2482</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>واقعیت احتمالا غیرقابل انکار این دنیا</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/xhFzPw7dU7g/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2478#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 21:21:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>

		<category><![CDATA[روشن‌بینی‌های فلسفی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2478</guid>
		<description><![CDATA[با احتمال زیاد، بیش‌تر چیزها در بیش‌تر جاها در بیش‌تر مواقع تغییر می‌کنند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>با احتمال زیاد، بیش‌تر چیزها در بیش‌تر جاها در بیش‌تر مواقع تغییر می‌کنند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/xhFzPw7dU7g" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2478</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2478</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تشتت آرا</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/VAw9JhFAnHM/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2473#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 18:11:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2473</guid>
		<description><![CDATA[گاهی اعتقادات بعضی آدمیان باعث «انگشت تعجب به دهان گزیدن» آدمیان دیگر می‌شود. و بعد می‌اندیشی که تساهل تا کی و تصالح تا کجا!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی اعتقادات بعضی آدمیان باعث «انگشت تعجب به دهان گزیدن» آدمیان دیگر می‌شود. و بعد می‌اندیشی که تساهل تا کی و تصالح تا کجا!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/VAw9JhFAnHM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2473</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2473</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سهم روزانه خودشیفتگی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/SI8m-bUWY1w/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2469#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 06 Oct 2009 19:24:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2469</guid>
		<description><![CDATA[ضمن حفظ خشوع در پیش‌گاه حق تعالی، آدم‌ها روزانه باید از ظرفیت‌های نارسیستی خودشان به میزان کافی استفاده کنند - دست‌کم در خلوت خودشان!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">ضمن حفظ خشوع در پیش‌گاه حق تعالی، آدم‌ها روزانه باید از ظرفیت‌های <a href="http://weblog.sologen.net/?p=1873">نارسیستی</a> خودشان به میزان کافی استفاده کنند - دست‌کم در خلوت خودشان!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/SI8m-bUWY1w" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2469</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2469</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>مهدی عربشاهی دوباره دستگیر شد!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/eFq2pII35kE/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2463#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 18:58:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2463</guid>
		<description><![CDATA[مهدی عربشاهی،‌ یکی از هم‌دبیرستانی‌های‌ام، به هم‌راه دست‌کم شانزده نفر دیگر دستگیر شدند. با این حساب تاکنون دو نفر از هم‌دبیرستانی‌های‌ام در زندان‌اند: مهدی عربشاهی و علی پیرحسین‌لو.
بعد تعجب می‌کنند که چرا وقتی ازت می‌پرسند «میهن‌ات کجاست؟» گیج می‌شوی و زیر لب با شک و تردید می‌گویی «ناکجا!».
خلاصه کنم و بگویم که پیش‌ترها نوشته بودم چرا [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;"><a href="http://weblog.sologen.net/?p=1852">مهدی عربشاهی</a>،‌ یکی از هم‌دبیرستانی‌های‌ام، به هم‌راه دست‌کم شانزده نفر دیگر <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/10/091002_op_ir88_students_arrest.shtml">دستگیر شدند</a>. با این حساب تاکنون دو نفر از هم‌دبیرستانی‌های‌ام در زندان‌اند: مهدی عربشاهی و <a href="http://freealpr.blogspot.com/">علی پیرحسین‌لو</a>.</p>
<p style="direction: rtl;">بعد تعجب می‌کنند که چرا وقتی ازت می‌پرسند «میهن‌ات کجاست؟» گیج می‌شوی و زیر لب با شک و تردید می‌گویی «ناکجا!».</p>
<p style="direction: rtl;">خلاصه کنم و بگویم که پیش‌ترها <a href="http://weblog.sologen.net/?p=1852">نوشته بودم</a> چرا مهدی عربشاهی را نباید دستگیر کنند. <a href="http://weblog.sologen.net/?p=1852">بخوانیدش</a> که دلایل چندان عوض نشده.</p>
<div style="direction: rtl;">اسامی بقیه‌ی دستگیرشده‌ها -که نمی‌شناسم‌شان- بنا به <a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2009/10/091002_op_ir88_students_arrest.shtml">این منبع </a>این‌هاست:</div>
<p style="direction: rtl;">میلاد اسدی، فرید هاشمی، نسیم سرابندی (دانشگاه تهران)، عزت ترتبی (دانشگاه تهران)، مونا غفاری (دانشگاه خواجه نصیر طوسی تهران)، مجید عباسی (دانشگاه خواجه نصیر طوسی تهران)، زهرا نیک سرشت (دانشگاه خواجه نصیر طوسی تهران)، سیاوش حاتم (دانشگاه همدان)، حمزه موذن (دانشگاه شهید عباسپور تهران)، احمد احمدیان (دانشگاه تهران)، امیرحسین معظمی (دانشگاه شهید عباسپور تهران)، محمد رضایی (دانشگاه شهید عباسپور تهران)، حسین معصومی (دانشگاه آزاد)، حامد عزیزی (دانشگاه آزاد)، سجاد الله آبادی (دانشگاه شهید عباسپور تهران) و سارا اسمی زاده (دانشگاه تهران).</p>
<p style="direction: rtl;">
<p style="direction: rtl;">خبر تکمیلی (۳ اکتبر ۱۳۸۸!): گویا به غیر از «احمد احمدیان» و «عزت تربتی» بقیه دست‌گیرشدگان آزاد شدند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/eFq2pII35kE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2463</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2463</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>پاراگراف</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/D3H9SaIqG4o/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2456#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 19:09:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2456</guid>
		<description><![CDATA[جان عمه‌تان وقتی وبلاگ می‌نویسید، آخر بعضی جمله‌ها گاهی یک enter مرحمت بفرمایید که اگر خدا خواست برویم پاراگراف بعد!
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">جان عمه‌تان وقتی وبلاگ می‌نویسید، آخر بعضی جمله‌ها گاهی یک enter مرحمت بفرمایید که اگر خدا خواست برویم پاراگراف بعد!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/D3H9SaIqG4o" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2456</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2456</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Different Stages of Sociocultural Evolution</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/RCeBZTReF90/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2443#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 29 Sep 2009 18:24:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[آوا و نوا]]></category>

		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2443</guid>
		<description><![CDATA[
 
دانشگاه صنعتی شریف



 دانشگاه کبک در مونترال
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><object width="425" height="344" data="http://www.youtube.com/v/VEkhBAGX7Y8&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0" type="application/x-shockwave-flash"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/VEkhBAGX7Y8&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0" /><param name="allowfullscreen" value="true" /></object><br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=VEkhBAGX7Y8"> </a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.youtube.com/watch?v=VEkhBAGX7Y8">دانشگاه صنعتی شریف</a></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: center;"><object width="425" height="344" data="http://www.youtube.com/v/-zcOFN_VBVo&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0" type="application/x-shockwave-flash"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/-zcOFN_VBVo&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0" /><param name="allowfullscreen" value="true" /></object><br />
<a href="http://www.youtube.com/watch?v=-zcOFN_VBVo"> دانشگاه کبک در مونترال</a></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/RCeBZTReF90" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2443</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2443</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>اختلاف منافع تکاملی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/M_x_6XnYKo0/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2439#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 12:11:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2439</guid>
		<description><![CDATA[می‌گوید خودم با تو تماس خواهم گرفت. چهار پنج روز می‌شود و خبری ازش نمی‌شود. به گمان‌ام در حال جفت‌گیری است.

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">می‌گوید خودم با تو تماس خواهم گرفت. چهار پنج روز می‌شود و خبری ازش نمی‌شود. به گمان‌ام در حال جفت‌گیری است.</p>
<p style="direction: rtl;">
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/M_x_6XnYKo0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2439</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2439</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>علی پیرحسین‌لو و فاطمه ستوده را آزاد کنید</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/QM2DfJqmSv8/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2435#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 02:03:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2435</guid>
		<description><![CDATA[علی پیرحسین‌لو (الپر) و هم‌سرش فاطمه ستوده را مدتی است دست‌گیر کرده‌اند.
عده‌ای از هم‌کلاسی‌های‌اش نامه‌ای نوشته‌اند و برای درخواست آزادی این دو جوان امضا جمع می‌کنند. بروید و متن نامه را بخوانید و اگر خواستید امضای‌اش کنید. مخصوصا اگر از فارغ‌التحصیلان علامه‌حلی تهران هستید، پیش‌نهاد می‌کنم چنین کنید. خواست این است که بیش‌تر امضاها از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="direction: rtl;">علی پیرحسین‌لو (الپر) و هم‌سرش فاطمه ستوده را مدتی است دست‌گیر کرده‌اند.</div>
<div style="direction: rtl;">عده‌ای از هم‌کلاسی‌های‌اش <a href="http://freealpr.blogspot.com/">نامه‌ای</a> نوشته‌اند و برای درخواست آزادی این دو جوان امضا جمع می‌کنند. بروید و متن نامه را بخوانید و اگر خواستید امضای‌اش کنید. مخصوصا اگر از فارغ‌التحصیلان علامه‌حلی تهران هستید، پیش‌نهاد می‌کنم چنین کنید. خواست این است که بیش‌تر امضاها از طرف هم‌مدرسه‌ای‌های‌اش باشد تا نامه «خودمانی‌تر» به نظر برسد، اما دیگرانی که او را می‌شناسند نیز می‌توانند نامه را امضا کنند.</div>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/QM2DfJqmSv8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2435</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2435</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>جانوران بی‌شرم و حیا به بهشت نخواهند رفت</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/0GbnmaDjKlk/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2422#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 18:21:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2422</guid>
		<description><![CDATA[در مغز بعضی جانوران مکانیزم‌ای وجود دارد به اسم «شرم و حیا خفه‌کن». این مکانیزم باعث می‌شود هیچ‌گونه شرم و حیایی احساس نشود و جانور بتواند خیلی راحت به هر چیز یا کس‌ای زل زده، دهان باز کرده و هر چه می‌خواهد به دروغ بگوید. بیش‌تر موجودات -از جمله اکثر آدمیان- چنین مکانیزم‌ای ندارند چون [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">در مغز بعضی جانوران مکانیزم‌ای وجود دارد به اسم «شرم و حیا خفه‌کن». این مکانیزم باعث می‌شود هیچ‌گونه شرم و حیایی احساس نشود و جانور بتواند خیلی راحت به هر چیز یا کس‌ای زل زده، دهان باز کرده و هر چه می‌خواهد به دروغ بگوید. بیش‌تر موجودات -از جمله اکثر آدمیان- چنین مکانیزم‌ای ندارند چون وجودش شانس بقای موجود را کم می‌کند.</p>
<p style="direction: rtl;">در واقع با وجود این‌که در ابتدا به نظر می‌رسد وجود مکانیزم «شرم و حیا خفه‌کن» شانس بقا را زیاد می‌کند (با بهره‌کشی‌ از دیگران‌ای که متوجه نارو-خوردن نمی‌شوند)، اما از طرفی به دلیل فرآیند هم‌تکاملی، دیگر موجودات نیز مکانیزم کشف این رفتار را به دست آورده و از مشارکت با او خودداری می‌کنند. نتیجه این‌که برای موجوداتی که ذاتا اجتماعی هستند و بقای‌شان نیازمند مشارکت همیشگی با دیگران است (مثل انسان)، وجود مکانیزم شرم و حیا خفه‌کن به تدریج شانس بقا را کم خواهد کرد.</p>
<p style="direction: rtl;">به همین خاطر است که این مکانیزم «شرم و حیاخفه‌کن» چندان در آدمیان فراگیر نیست. اما وقتی دیده می‌شود، بدجوری روی اعصاب دیگران می‌رود. بقیه دهان‌شان از حیرت باز می‌ماند و با خود می‌گوید چطور فلانی توانست در روز روشن یا زیر نور آن همه پروژکتور و جلوی چشم این همه آدم صاف صاف زل بزند و با لبخندی کریه به همه‌ی دنیا دروغ بگوید.</p>
<div style="direction: rtl;">البته دنیا همیشه ثابت نخواهد بود: دیگران بعد از این‌که فهمیدند طرف‌شان دروغ گفته و از آن‌ها بهره‌کشی‌ها کرده، احساس می‌کنند به‌شان نارو زده شده است و لابد می‌دانید که انسان‌ها از این حس متنفرند و بسیار علاقه‌مندند تا نارو-زن را به سختی مجازات کنند.</div>
<div style="direction: rtl;">خلاصه این‌که نارو-زن‌های بی‌شرم و حیا، فکر فردا هم باشید!</div>
<div style="direction: rtl;">پانوشت‌ها:</div>
<div style="direction: rtl;">۱) هم‌تکاملی معادل co-evolution است.</div>
<div style="direction: rtl;">۲)‌ این نوشته الزاما دقیق نیست،‌ اما دور از واقعیت هم نیست.</div>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/0GbnmaDjKlk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2422</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2422</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>[نظرسنجی] روزه در ماه رمضان</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/52tbI_KW2EY/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2414#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 18:09:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2414</guid>
		<description><![CDATA[مومنین و مومنات،
مسلمانان عملی و نظری،
خدا باوران و ناباوران عزیز،
خانم‌ها و آقایان محترم!

آیا شما روزه‌بگیر هستید؟ آیا تاکنون روزه گرفته‌اید؟
اگر لطف کنید و به دو سوال زیر پاسخ دهید، خیر دنیا و آخرت را خواهید برد!
اگر می‌خواهید توضیح بیش‌تری هم بدهید، در کامنت‌ها بنویسید.
n

	
		آیا از سن هجده سالگی به بعد تاکنون روزه گرفته‌اید؟
		
		
		
			
					
					مرتب (هر سال، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">مومنین و مومنات،<br />
مسلمانان عملی و نظری،<br />
خدا باوران و ناباوران عزیز،<br />
خانم‌ها و آقایان محترم!</p>
<p dir="rtl">
<div style="direction: rtl;">آیا شما روزه‌بگیر هستید؟ آیا تاکنون روزه گرفته‌اید؟</div>
<div style="direction: rtl;">اگر لطف کنید و به دو سوال زیر پاسخ دهید، خیر دنیا و آخرت را خواهید برد!</div>
<p style="direction: rtl;">اگر می‌خواهید توضیح بیش‌تری هم بدهید، در کامنت‌ها بنویسید.</p>
<p style="direction: rtl;">n
<div>
	<div class='democracy'>
		<strong class="poll-question">آیا از سن هجده سالگی به بعد تاکنون روزه گرفته‌اید؟</strong>
		<div class='dem-results'>
		<form action='http://weblog.sologen.net/wp-content/plugins/democracy/democracy.php' onsubmit='return dem_Vote(this)'>
		<ul>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-34' value='34' name='dem_poll_8' />
					<label for='dem-choice-34'>مرتب (هر سال، بیش از بیست روز از ماه رمضان)</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-35' value='35' name='dem_poll_8' />
					<label for='dem-choice-35'>نیم‌بند (بعضی سال‌ها گرفته‌ام، بعضی سال‌ها نه؛ بعضی روزها گرفته‌ام،‌ بعضی هم نه)</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-36' value='36' name='dem_poll_8' />
					<label for='dem-choice-36'>خیلی کم (یک ماه در هر چهار پنج سال؛ دو سه روز در هر ماه رمضان)</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-37' value='37' name='dem_poll_8' />
					<label for='dem-choice-37'>اصلا (در هیچ ماه رمضان‌ای و در هیچ روزی از آن روزه نگرفته‌ام)</label>
			</li>
		</ul>
			<input type='hidden' name='dem_poll_id' value='8' />
			<input type='hidden' name='dem_action' value='vote' />
			<input type='submit' class='dem-vote-button' value='Vote' />
			<a href='/?feed=rss2&amp;dem_action=view&amp;dem_poll_id=8' onclick='return dem_getVotes("http://weblog.sologen.net/wp-content/plugins/democracy/democracy.php?dem_action=view&amp;dem_poll_id=8", this)' rel='nofollow' class='dem-vote-link'>View Results</a>
		</form>
		</div>
	</div></div>
</p>
<p style="direction: rtl;">n
<div>
	<div class='democracy'>
		<strong class="poll-question">آیا امسال (سال ۱۳۸۸) روزه گرفتید؟</strong>
		<div class='dem-results'>
		<form action='http://weblog.sologen.net/wp-content/plugins/democracy/democracy.php' onsubmit='return dem_Vote(this)'>
		<ul>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-38' value='38' name='dem_poll_9' />
					<label for='dem-choice-38'>بیش‌تر روزها</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-39' value='39' name='dem_poll_9' />
					<label for='dem-choice-39'>یکی در میان (حدود ده پانزده روز)</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-40' value='40' name='dem_poll_9' />
					<label for='dem-choice-40'>یکی دو روز ولی نه بیش‌تر</label>
			</li>
			<li>
					<input type='radio' id='dem-choice-41' value='41' name='dem_poll_9' />
					<label for='dem-choice-41'>اصلا و ابدا</label>
			</li>
		</ul>
			<input type='hidden' name='dem_poll_id' value='9' />
			<input type='hidden' name='dem_action' value='vote' />
			<input type='submit' class='dem-vote-button' value='Vote' />
			<a href='/?feed=rss2&amp;dem_action=view&amp;dem_poll_id=9' onclick='return dem_getVotes("http://weblog.sologen.net/wp-content/plugins/democracy/democracy.php?dem_action=view&amp;dem_poll_id=9", this)' rel='nofollow' class='dem-vote-link'>View Results</a>
		</form>
		</div>
	</div></div></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/52tbI_KW2EY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2414</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2414</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Now you are telling me this is not because of the mirror neurons or what</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/qPjslQkYwks/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2407#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 20:11:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2407</guid>
		<description><![CDATA[وقتی سخن‌ران هم‌راه با حضار شروع به کف‌زدن می‌کند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">وقتی سخن‌ران هم‌راه با حضار شروع به کف‌زدن می‌کند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/qPjslQkYwks" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2407</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2407</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>Wife!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/6YCyovX9FC0/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2393#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Sep 2009 08:32:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2393</guid>
		<description><![CDATA[&#8220;It is a truth universally acknowledged, that a single man in possession of a good fortune, must be in want of a wife.&#8221; (Pride and Prejudice - Jane Austen)
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="ltr" align="left"><em>&#8220;It is a truth universally acknowledged, that a single man in possession of a good fortune, must be in want of a wife.&#8221;</em> (Pride and Prejudice - Jane Austen)</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/6YCyovX9FC0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2393</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2393</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>و اما از نوشتن … ! [پراکنده‌هایی که در Chapters خیابان Whyte نوشته شد]</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/Z7gvVXR7NNs/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2383#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Sep 2009 20:08:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2383</guid>
		<description><![CDATA[چهار صفحه این‌جاست. صفحه‌ی دو خلوت‌تر است. می‌آیم و می‌نشینم و اسباب‌ام را پهن می‌کنم که می‌شود به قراری کافه موکا با کاکائوی سفید و کول‌پشتی‌ی روی صندلی‌ی دستِ راستی قرارگرفته و ساعت مچی‌ی از دست باز شده و کامپیوتر باز و آماده و شاد و خوش‌حال.
صفحه‌ی دو را باز می‌کنم که خلوت‌تر است، گیرم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="direction: rtl;">چهار صفحه این‌جاست. صفحه‌ی دو خلوت‌تر است. می‌آیم و می‌نشینم و اسباب‌ام را پهن می‌کنم که می‌شود به قراری کافه موکا با کاکائوی سفید و کول‌پشتی‌ی روی صندلی‌ی دستِ راستی قرارگرفته و ساعت مچی‌ی از دست باز شده و کامپیوتر باز و آماده و شاد و خوش‌حال.</div>
<div style="direction: rtl;">صفحه‌ی دو را باز می‌کنم که خلوت‌تر است، گیرم دسک‌تاپ‌اش پر است از چیز میزهایی که نمی‌دانم کِی گذاشته‌‌ام‌شان آن‌جا و حوصله هم ندارم کنج‌کاوی کنم و سر و ته‌اش را در بیاورم ببینم می‌توان آخر سر روزی از دست‌شان خلاص شوم یا این‌که محکوم‌ام -نه حالا سیزیوف‌وار، اما تا حدی شبیه به آن- سال‌های سال با آن‌ها سر کنم.</div>
<div style="direction: rtl;">نه! من محکوم به چیزی نیستم جز نوشتن و نوشتن هم &#8230;</div>
<p style="direction: rtl;">و اما از نوشتن &#8230; !‌</p>
<div style="direction: rtl;">دو دختر جوان بیست و یکی دو ساله بر میز روبرویی‌ام نه،‌ دو میز جلوترم نشسته‌اند.</div>
<div style="direction: rtl;">هر دو موهای بلوندی دارند. اویی که رخ‌سارش به من است، موهای‌اش ته‌رنگ‌ای تیره دارد و به نظر بلوندی‌اش از رنگ می‌آید. پیرهن مشکی‌ای پوشیده با حلقه‌ی یقه‌ی توری و ژاکت‌ای سفید و نازک بر تن کرده. صورت‌اش کم و بیش کشیده است و بر انگشت میانی‌ی دست چپ‌اش حلقه‌ای دارد. شلوارش جین است و کفشِ زنانه‌ی بی‌پاشنه‌ای پوشیده (کفش زنانه دیگر چه صیغه‌ای است؟!)‌. سگک (؟‌) کفش‌اش طلایی است و یکی دو بندِ انگشت بالاتر از تهِ انگشتان پاهای‌اش از پیش‌روی باز می‌ایستد تا رگ‌های خون‌دویده‌‌اش معلوم شود.</div>
<div style="direction: rtl;">جلوی این دختر -اسم‌اش را بگذاریم دختر سفیدپوش- کامپیوتر مک‌بوک سفیدرنگی باز است.</div>
<div style="direction: rtl;">دختر دیگر را از پشت می‌بینم. هودی‌ی قرمزی پوشیده است و کلاه‌ای با نشان NY بر سر دارد و قلم‌ای بر دست. گوش‌واره‌ای مروارید بر تن دارد و موهای بلوندش را از پشت دمب‌اسبی بسته است.</div>
<p style="direction: rtl;">&#8230;</p>
<p style="direction: rtl;">و اما از نوشتن &#8230;  !</p>
<div style="direction: rtl;">آی داد و هوار که خرداد ماه جا ماند! خرداد که این همه اتفاق افتاد و حتی اردی‌بهشت‌ای که پر از اتفاق بود بی هیچ خبری،‌ با کم‌ترین نشانه‌ای مکتوب سر شد. آی هوار!</div>
<div style="direction: rtl;">و نه فکر کنی که در ضدخاطرات چیزها نوشته‌ام. نه،‌ ضدخاطرات هم کم و بیش خلوت بوده است یا اگر هم چیزی بوده نه از من و نه از روزگار من که از مملکت‌ام بوده است و روزهای بدی که بر آن می‌گذرد.</div>
<p style="direction: rtl;">
<div style="direction: rtl;">نیمه‌های ماه مِی برای بار دوم به ژاپن رفتم. این بار در شهر Kobe مقیم بودم و بهانه هم کنفرانس ICRA بود. مسیر پروازی‌ام سخت و دشوار بود:‌ از ادمونتون به ونکوور، چند ساعت‌ای توقف، بعد به ناریتا (نزدیکی‌های توکیو)، و بدون کم‌ترین توقف‌ای به Osaka. نه! ماجرا همین‌جا تمام نمی‌شود. باید یک ساعت‌ای در اتوبوس می‌نشستم تا به شهر کوبه برسم. شهری به اندازه‌ی کافی شلوغ و شبانه روز زنده.</div>
<div style="direction: rtl;">کنفرانس بدک نبود. اما نه آن‌قدر خوب که عاشق‌اش بشوم. اممم &#8230; بگذار واقعیت را بگویم: کنفرانس پایین‌تر از حد انتظارم بود. از خیلی از مقاله‌ها خوش‌ام نیامد و بعضی وقت‌ها به نظرم آمد آدم‌ها کلا راه را اشتباه رفته‌اند. البته طبیعی است که لذت دوچندان‌ای از کنفرانس نبرم که این روزها نسبتا تخصصی شده‌ام و دیگر مثلا روباتیک به صرف روباتیک‌بودن‌اش برای‌ام جذاب نیست (به‌تر بگویم: بحث تخصصی‌ی روباتیک الزاما برای‌ام جذاب نیست. مفهوم روبات -ماشین‌ای در دنیای واقع قرار گرفته که قابلیت رفتار هوش‌مندانه دارد- برای‌ام هم‌چنان جذاب است).</div>
<p style="direction: rtl;">&#8230;</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/Z7gvVXR7NNs" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2383</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2383</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>سخن‌ورزی:‌ روشن،‌ خاموش،‌ روشن، خاموش!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/58UC0c26tpg/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2377#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 09:47:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2377</guid>
		<description><![CDATA[گاهی آدم در حس و حال سخن‌ورزی‌ی بی‌انتهاست،
از آن احوال که می‌نشینی و حرف می‌زنی و بالای منبر می‌روی و بی‌وقفه فَک می‌زنی؛ یا معادلِ نوشتاری‌اش، نوشتن یک رمان، یا دست‌کم یک داستان کوتاه نه خیلی کوتاه و شاید هم یک پست وبلاگی‌ی بلند بالا و یا لااقل یک نامه‌ی طولانی و مفصل و پر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div style="direction: rtl;">گاهی آدم در حس و حال سخن‌ورزی‌ی بی‌انتهاست،</div>
<div style="direction: rtl;">از آن احوال که می‌نشینی و حرف می‌زنی و بالای منبر می‌روی و بی‌وقفه فَک می‌زنی؛ یا معادلِ نوشتاری‌اش، نوشتن یک رمان، یا دست‌کم یک داستان کوتاه نه خیلی کوتاه و شاید هم یک پست وبلاگی‌ی بلند بالا و یا لااقل یک نامه‌ی طولانی و مفصل و پر آب و تاب برای یک دوست قدیمی که سال‌هاست از هم خبر نگرفته‌اید.</div>
<div style="direction: rtl;">گاهی آدم دل‌اش می‌خواهد به تنها دو سه جمله بسنده کند،</div>
<div style="direction: rtl;">یا اگر دست دهد و به زور سیخ‌اش نزنند به یک جمله،</div>
<div style="direction: rtl;">یا یک کلمه،</div>
<div style="direction: rtl;">یا اصلا</div>
<div style="direction: rtl;">.!</div>
<p style="direction: rtl;">و این‌ها نه ربطی دارد که آیا خوش‌حال‌ای یا بدحال. تازه هم این‌که سخن‌وری‌ی روزمره یا قلم‌ورزی‌ی دیجیتال (!) یا کاغذین سه چیز متفات‌اند: وقتی داری رمان می‌نویسی، بعید نیست لال‌مانی بگیری!</p>
<p style="direction: rtl;">و در نهایت این‌که ممکن است آن‌چه امروز می‌نویسی هیچ ربطی به حالِ روزت نداشته باشد و وصف حال دیروزی باشد که مدت‌هاست گذشته؛ و از آن هم بالاتر، ممکن است آن باشد که فردا بر تو پیش می‌آید و خود سخت بی‌خبری.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/58UC0c26tpg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2377</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2377</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>استانداردهای دوگانه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/ua0VUfpQwik/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2371#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 00:45:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2371</guid>
		<description><![CDATA[گاهی استانداردهای دوگانه بدجوری توی ذوق می‌زند. وقتی در موضوع‌ای، تفاوت‌ای بین دو شخص نیست، دلیل‌ای ندارد تا بین‌شان تفاوت‌ای قائل باشیم.
دو مثال متفاوت بزنم:
۱)‌ فرض کنید مقدار مشخص‌ای غذا داریم و می‌خواهیم عادلانه بین من و دو نفر دیگری تقسیم کنیم. اگر یکی از این افراد پنجاه درصد سبک‌تر از من باشد و دیگری [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی استانداردهای دوگانه بدجوری توی ذوق می‌زند. وقتی در موضوع‌ای، تفاوت‌ای بین دو شخص نیست، دلیل‌ای ندارد تا بین‌شان تفاوت‌ای قائل باشیم.</p>
<p>دو مثال متفاوت بزنم:</p>
<p>۱)‌ فرض کنید مقدار مشخص‌ای غذا داریم و می‌خواهیم عادلانه بین من و دو نفر دیگری تقسیم کنیم. اگر یکی از این افراد پنجاه درصد سبک‌تر از من باشد و دیگری پنجاه درصد سنگین‌تر -با فرض مساوی‌بودن بقیه‌ی ویژگی‌ها- تقسیم عادلانه‌ی غذا این می‌شود که چون متابولیسم ما با هم متفاوت است و میزان انرژی‌ی لازم‌مان فرق دارد، یکی کم‌تر از من بخورد و دیگری بیش‌تر (نه الزاما پنجاه درصد کم‌تر یا بیش‌تر).<br />
تفاوت در سهمْ در این مثال معقول است چون در میزان انرژی‌ی لازم، این افراد متفاوت‌اند.</p>
<p>۲) فرض کنید ما سه نفر را ناعادلانه دست‌گیر کرده‌اند. ما سه نفر هیچ تفاوت‌ای نداریم جز این‌که وزن‌مان با هم تفاوت دارد. در این‌جا گفتن این‌که به‌تر است یکی از ما آزاد شود و دیگران نشوند، نامعقول است! دلیل‌اش ساده است:‌ آزادی حق‌ای جهانی و برای همه‌ی انسان‌ها است و ربطی به وزن آن‌ها ندارد.</p>
<p>به همین صورت هر گونه تلاش‌ای برای جداسازی‌ی افراد بر اساس ویژگی‌هایی که بی‌ارتباط به موضوع تصمیم‌گیری هستند غیرمنطقی، ناعادلانه و تبعیض‌آمیز است.</p>
<p>همه‌ی این بدیهیات را نوشتم تا بگویم وقتی می‌خواهیم به ظلم‌ای که بر مردمان کشورمان می‌رود و اسارت‌ای که بر گردن‌شان نهاده است اعتراض کنیم، یادمان نرود تفاوت‌ای در حقوق پایه‌ی انسانی بین پیر و جوان، مرد و زن،‌ شناسا و ناشناس، و مشهور و مجهول نیست. همین!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/ua0VUfpQwik" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2371</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2371</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>تشت حافظه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/9lcXc-XNdp8/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2366#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 20:37:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2366</guid>
		<description><![CDATA[گاهی آدم دل‌اش می‌خواهد از آن «تشت‌های حافظه‌»ی مرحوم دامبلدور می‌داشت و فکرش را، فکر آزاردهنده‌اش را، خاطره‌ی ناگوارش را، تشویش روزانه و هر روزه‌اش را درست از فرق سرش می‌کشید بیرون و می‌ریخت وسط تشت و خوب که هم‌اش زد، توی لوله آزمایش‌ای نشد، ته ظرف مربایی می‌چپاند و درش را هم محکم می‌بست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">گاهی آدم دل‌اش می‌خواهد از آن «تشت‌های حافظه‌»ی مرحوم دامبلدور می‌داشت و فکرش را، فکر آزاردهنده‌اش را، خاطره‌ی ناگوارش را، تشویش روزانه و هر روزه‌اش را درست از فرق سرش می‌کشید بیرون و می‌ریخت وسط تشت و خوب که هم‌اش زد، توی لوله آزمایش‌ای نشد، ته ظرف مربایی می‌چپاند و درش را هم محکم می‌بست و می‌گذاشت بالایِ بالای طاقچه که نه دست‌اش برسد و نه قیافه‌اش را ببیند تا خیال‌اش راحت شود،‌ بنشیند دو دقیقه با خیال راحت زندگی‌اش را بکند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/9lcXc-XNdp8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2366</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2366</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>ماه رمضان</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/td35IAczuWY/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2362#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 03:57:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2362</guid>
		<description><![CDATA[&#8230; حال می‌رسیم به بحث ترش تساهل و تسامح و بی‌خیالی و تبعات‌اش بر غلظت اسید معده.

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">&#8230; حال می‌رسیم به بحث ترش تساهل و تسامح و بی‌خیالی و تبعات‌اش بر غلظت اسید معده.</p>
<p style="direction: rtl;">
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/td35IAczuWY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2362</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2362</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>میکسر</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/KrFWE109O1g/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2356#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 03:41:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2356</guid>
		<description><![CDATA[اصولا به‌تر است آدم گاهی بنشیند در کنج‌ای خلوت،‌ چای‌ای در کناری و قلم‌ای در دست بگیرد و کاغذ سفید پت و پهن‌ای هم نشد اقلا کی‌بوردی جلوی‌اش بگذارد و بفکرد و بیاندیشد که آیا این روزگار چنین که می‌گذرد که پرشتاب و تند است و بی‌حساب و کتاب و مجهول‌العاقبت همان است که بر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">اصولا به‌تر است آدم گاهی بنشیند در کنج‌ای خلوت،‌ چای‌ای در کناری و قلم‌ای در دست بگیرد و کاغذ سفید پت و پهن‌ای هم نشد اقلا کی‌بوردی جلوی‌اش بگذارد و بفکرد و بیاندیشد که آیا این روزگار چنین که می‌گذرد که پرشتاب و تند است و بی‌حساب و کتاب و مجهول‌العاقبت همان است که بر وفق مراد بوده و باید باشد یا این‌که حضرت حق شوخی‌اش گرفته و دور را تند کرده تا خوبی و بدی و خوشی و سختی همه و همه با هم در میکسر بزرگی به نام زندگی قاطی پاتی شوند و بنده‌گان‌اش یا دست‌کم این بنده‌اش نگوییم گوزپیچ اما بس مشوش و مضطرب شود.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/KrFWE109O1g" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2356</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2356</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>می‌گذرند این روزها …</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/-jXkf-Jc7rg/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2351#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 03:36:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2351</guid>
		<description><![CDATA[&#8230; که کاش نمی‌گذشتند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">&#8230; که کاش نمی‌گذشتند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/-jXkf-Jc7rg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2351</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2351</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>شلیک نکنید آقایان! گلوله دهان را می‌بندد، هزار درِ دیگر باز می‌کند!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/waI4lQ7qWAg/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2331#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 10 Aug 2009 06:42:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ادبیات]]></category>

		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<category><![CDATA[روزگار پسا-انتخاباتی]]></category>

		<category><![CDATA[شمس لنگرودی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2331</guid>
		<description><![CDATA[آقای شاعر،
شمس لنگرودی‌ی عزیز،
امروز یک‌شنبه بود و چه یک‌شنبه‌ی تنهایی بود که برای پاک‌کردن نَفْسْ روزه‌ی سکوت‌گرفته، خودخواسته تلفن را خاموش کرده بودم نکند مردمان ردم را بیابند و پیاده راه افتاده بودم در جاده‌های بهشت‌گونه‌‌ی کنجِ ناپیدای شهرمان -که دو سه هفته بگذرد، نفسِ تابستان‌اش به شماره می‌افتد و یخ و سرما زمین را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">آقای شاعر،<br />
<a href="http://shamselangeroodi.blogfa.com/">شمس لنگرودی‌</a>ی عزیز،</p>
<p style="direction: rtl;">امروز یک‌شنبه بود و چه یک‌شنبه‌ی تنهایی بود که برای پاک‌کردن نَفْسْ روزه‌ی سکوت‌گرفته، خودخواسته تلفن را خاموش کرده بودم نکند مردمان ردم را بیابند و پیاده راه افتاده بودم در جاده‌های بهشت‌گونه‌‌ی کنجِ ناپیدای شهرمان -که دو سه هفته بگذرد، نفسِ تابستان‌اش به شماره می‌افتد و یخ و سرما زمین را پوشانده، کورمال کورمال خود را تا خودِ خودِ خورشید بالا می‌کشد- قدم بزنم و ببینم آخر در این روزگار آفت‌زده، صاحب من کیست و صاحب ایشان کدام است. امروز که خلوت بود و گرم بود و سکوت بود، تنها هم‌صحبت‌ام جز دو بی‌خانمان مفلسِ بی‌چاره، شما بودید و صدای گرم‌تان و «۲۲ مرثیه‌ی در تیرماه» داغ‌دارِ غمگینِ ملتماسنهِ پرامیدتان.</p>
<p style="direction: rtl;">
<p style="direction: rtl;">آقای شاعر عزیز،<br />
شعرهای‌تان را دوست داشتم! انگار مرهمی که نه، اما مخدری بودند بر زخم‌های‌مان که این روزها خون گریه می‌کند و آرام دلمه می‌بندد و دوباره با کرده‌ای یا گفته‌ای از یزیدیانِ زمان باز مجروح می‌شود و خون بالا می‌آورد و این چرخه‌ی ناخواستهْ تکرارِ مکرر می‌شود.</p>
<p style="direction: rtl;">
<p style="direction: rtl;">شمس لنگرودی‌ی عزیز،<br />
دستِ شما درد نکند! شعرتان به موقع بود، دوست‌داشتنی بود، برای همین امروز بود. پیش از این خواننده‌ی شعرهای‌تان نبودم، اما از این پس شُدید شاعرِ دوست‌داشتنی‌ای که گرمای شعرش در امرداد سال ۱۳۸۸ مرا از سرمای بی‌تفاوتی‌ها نجات داد.</p>
<div style="direction: rtl;">با ارادات،</div>
<div style="direction: rtl;">سولوژن</div>
<div style="direction: rtl;">
<p dir="rtl">&#8212;</p>
<p dir="rtl">[شعرها را با صدای شاعر از این <a href="http://shamselangeroodi.blogfa.com/post-233.aspx">آدرس</a> دریافت کنید. دو نمونه از شعرها را در زیر می‌آورم.]</p>
<h4><span style="font-weight: normal;">مرثیه‌ی هفتم</span></h4>
</div>
<div style="direction: rtl;">شلیک نکنید آقایان</div>
<div style="direction: rtl;">گلوله‌های شما می‌مانند در هوا</div>
<div style="direction: rtl;">روزی به سوی شما می‌آیند.</div>
<div style="direction: rtl;">این سرپناه عمومی است که گلوله‌های شما می‌درند</div>
<div style="direction: rtl;">هیچ اعتمادی</div>
<div style="direction: rtl;">به سقف ترک خورده‌ی آسمان نیست.</div>
<div style="direction: rtl;">شلیک نکنید آقایان</div>
<div style="direction: rtl;">هیچ‌کس نمی‌خواهد که بمیرد</div>
<div style="direction: rtl;">از دست شما می‌گریزیم</div>
<div style="direction: rtl;">و پای درخت‌ها کنار خیابان‌ها پنهان می‌شویم</div>
<div style="direction: rtl;">مانند هزاران امضا</div>
<div style="direction: rtl;">پای اعلامیه‌ها</div>
<div style="direction: rtl;">که نمی‌شود کاری کرد.</div>
<div style="direction: rtl;">شلیک نکنید آقایان</div>
<div style="direction: rtl;">گلوله دهان را می‌بندد</div>
<div style="direction: rtl;">هزار درِ دیگر باز می‌کند.</div>
<h4 style="direction: rtl;"><span style="font-weight: normal;">مرثیه‌ی بیست و دوم</span></h4>
<div style="direction: rtl;">هیچ نماد و کنایه‌یی در میان نیست</div>
<div style="direction: rtl;">روزنامه‌ها همه تصحیح می‌شوند</div>
<div style="direction: rtl;">سطرها</div>
<div style="direction: rtl;">ردیف جنازه‌ی سوسک‌های له‌شده در چاپخانه‌هاست</div>
<div style="direction: rtl;">عکس‌ها</div>
<div style="direction: rtl;">نقاشی‌ِ «گویا»</div>
<div style="direction: rtl;">بر پیشخوان روزنامه‌فروشی</div>
<div style="direction: rtl;">مردم</div>
<div style="direction: rtl;">انگار که به روزنامه‌های سفید نگاه می‌کنند</div>
<div style="direction: rtl;">و آرزوها و آن‌چه را که در دل‌شان مانده مرور می‌کنند.</div>
<p style="direction: rtl;">
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/waI4lQ7qWAg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2331</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2331</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>در کربلای دانش‌گاه فریاد شد</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/d1zUQAAwWyc/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2327#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 17:29:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2327</guid>
		<description><![CDATA[«اگر deadline ندارید،‌ لااقل وجدان داشته باشید!»
-پاپ سولوژنیوس اول

[با تشکر از یاور که هم‌قافیه‌گی‌ی «دد-لاین» و «وجدان» را تذکر داد.]
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<h2 style="direction: rtl; text-align: center;">«اگر deadline ندارید،‌ لااقل وجدان داشته باشید!»</h2>
<p style="direction: rtl; text-align: center;"><span style="font-weight: normal; font-size: 13px;">-پاپ سولوژنیوس اول</span></p>
<p style="direction: rtl;">
<p style="direction: rtl;">[با تشکر از یاور که هم‌قافیه‌گی‌ی «دد-لاین» و «وجدان» را تذکر داد.]</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/d1zUQAAwWyc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2327</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2327</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>انسان: حیوان معترف</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/2AAs9nhO2X8/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2312#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 04 Aug 2009 19:22:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<category><![CDATA[علمی]]></category>

		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2312</guid>
		<description><![CDATA[

&#8220;پیش‌ترها دانش‌مندان خشونت بی‌حد و حصر را ویژگی‌ی یک‌تای انسان‌ها می‌دانستند. تا این‌که در تاریخ هفتم ژانویه ۱۹۷۴، هیلالی ماتاما (Hilali Matama)، دست‌یار ارشد گروه پژوهشی‌ی جین گودال (Jane Godall) در پارک ملی‌ی گومبه (Gombe) در تانزانیا، گروه‌ای از شامپانزه‌ها را مشاهده می‌کند که مخفیانه به حریم گروه‌ای دیگر وارد شده و شامپانزه‌ی مذکری را که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="direction: rtl;">
<blockquote>
<p dir="rtl">&#8220;پیش‌ترها دانش‌مندان خشونت بی‌حد و حصر را ویژگی‌ی یک‌تای انسان‌ها می‌دانستند. تا این‌که در تاریخ هفتم ژانویه ۱۹۷۴، هیلالی ماتاما (Hilali Matama)، دست‌یار ارشد گروه پژوهشی‌ی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jane_Goodall">جین گودال (Jane Godall)</a> در پارک ملی‌ی گومبه (Gombe) در تانزانیا، گروه‌ای از شامپانزه‌ها را مشاهده می‌کند که مخفیانه به حریم گروه‌ای دیگر وارد شده و شامپانزه‌ی مذکری را که به تنهایی برای خودش مشغول غذاخوردن بوده است می‌کشند. به همین ترتیبِ برنامه‌ریزی‌شده، بقیه‌ی مردهای گروه رقیب در سه سال بعد کشته می‌شوند.</p>
<p dir="rtl">چه بر سر زن‌ها آمد؟</p>
<p dir="rtl">دو نفر از زن‌ها به قبیله‌ی جدید منتقل می‌شوند، یکی شاهد کتک‌خوردن مادرش تا سر حد مرگ می‌شود، و چهار زن دیگر ناپدید می‌شوند.</p>
<p dir="rtl">بهت‌انگیزتر این‌که این دو گروه پیش از این در ابتدا یک گروه بوده‌اند.&#8221;</p>
</blockquote>
<p dir="rtl">به نقل از کتاب <a href="http://www.amazon.com/Human-Science-Behind-Makes-Unique/dp/0060892889">Human: The science behind what makes us unique</a> به نوشته‌ی <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Michael_Gazzaniga">Michael Gazzaniga</a>،‌ صفحه‌ی ۶۸.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">در ادامه‌ی کتاب می‌آید که با وجود این‌که «بچه‌کشی»‌ بین گونه‌های مختلف حیوان‌ها -از خانواده‌ی پرندگان گرفته تا حشرات و جوندگان و نخستیان- متداول است، اما بزرگ‌سال‌کُشی پدیده‌ی نادری است.</p>
<p dir="rtl">سپس از<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_Wrangham"> Richard Wrangham</a>، استاد انسان‌شناسی‌ی زیستی در هاروارد، نقل می‌کند که «کم حیوان‌ای است که در جوامع پدرسالاری زندگی کند و روابط اجتماعی‌اش مرد-محورانه باشد (یعنی شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است) و زنان برای کاهش شانس جفت‌گیری‌ی درون‌گروهی مرتب به جوامع هم‌سایه بروند. و تنها دو گونه از حیوانات چنین کاری را با شدت و حدت‌ای انجام می‌دهند که شامل زمین‌گشایی‌های خشونت‌آمیز مردان جامعه و حمله به جوامع هم‌سایه و یافتن افراد ضعیف آن‌ها و قتل‌شان باشد. از بین چهار هزار پستان‌دار و ده میلیون یا بیش‌تر از دیگر گونه‌های حیوانات، این رفتار خاص شامپانزه‌ها و انسان‌هاست.»</p>
<p dir="rtl">این کتاب جذاب بعدتر می‌گوید چرا چنین ویژگی‌ای در ما و شامپانزه‌ها وجود دارد. به طور خلاصه و نه الزاما با همه‌ی جزییات:</p>
<p dir="rtl">این‌که چرا فقط انسان و شامپانزه چنین رفتاری دارند خیلی تعجب‌آور نیست اگر توجه کنیم که نزدیک‌ترین گونه به ما در درخت تکامل شامپانزه‌ها هستند.</p>
<p dir="rtl">حالا چرا خشونت؟</p>
<p dir="rtl">موضوع هم به این باز می‌گردد که به خاطر کیفیت بالای غذایی‌مان نمی‌توانیم یک جا بنشینیم و خوش باشیم، بلکه مجبوریم به دنبال غذای خوب بگردیم و از طرف دیگر زورمان هم می‌رسد(!)‌ که با هم بجنگیم (هر دو گونه مشت‌زن‌های قابلی هستند). هم‌چنین احساسات‌مان تاثیر زیادی در تصمیم‌گیری‌مان دارد و تنها با بررسی‌ی عقلانی‌ی گزینه‌ها تصمیم نمی‌گیریم. و حالا نکته‌ی مهم این است که احساس‌ای که باعث می‌شود رفتار خشونت‌بار نشان دهیم،‌ احساس «افتخار» (pride) است. این احساس و داشتن مقام بالا در جامعه باعث افزایش شانس جفت‌گیری برای مردان می‌شود و در نتیجه به خاطر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sexual_selection">sexual selection</a> به ویژگی‌ی غالب‌ای در می‌آید.</p>
<p dir="rtl">و البته افتخار و داشتن مقام بالا در جامعه برای شامپانزه‌ها کار سختی است و دست‌یازیدن به آن خشونت را ایجاب می‌کند. انسان‌ها نیز تفاوت چندان‌ای ندارند.</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">این بحث طولانی است و بخش زیادی از کتاب راجع به همین است. اما چیزی که می‌خواستم به آن اشاره کنم این است که خشونت‌ورزی‌های انسانی -که نمودش را هم در جنگ‌ها دیده‌ایم و هم این روزها در کشور خودمان شاهدیم- بسیار پدیده‌ی نادری است (به پشه و مگس کاری ندارم، آن چهار هزار پستان‌دار دیگر را به خاطر بیاورید).</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">اگر جزو آن گروه‌ای هستید که دوست دارید «تک» باشند و حاضر نیستید این مقام مهم را با شامپانزه‌ها قسمت کنید، یا جزو آن دسته‌ی خوش‌بین‌ای هستید که تصور می‌کنید چه خوب است که در این خشونت‌ورزی تنها نیستید، اجازه دهید ویژگی‌ای را معرفی کنم که تا جایی که می‌دانم خاصِ خاصِ انسان‌هاست:‌ <span style="font-family: mceinline;">اعتراف‌گیری!</span></p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">کدام گونه‌ای را می‌شناسید که این‌چنین پیچیده بیاندیشد و رفتار کند؟</p>
<ul>
<li style="direction: rtl;"> من می‌دانم تو به چیزی باور داری.</li>
<li style="direction: rtl;"> تو می‌دانی من به چیز دیگری باور دارم.</li>
<li style="direction: rtl;"> من می‌دانم تو به چیزی که من باور دارم باور نداری.</li>
<li style="direction: rtl;"> تو می‌دانی من به چیزی که تو باور داری باور ندارم.</li>
<li style="direction: rtl;"> من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.</li>
<li style="direction: rtl;"> تو می‌دانی من می‌خواهم تو به چیزی که من باور دارم و تو باور نداری باور داشته باشی.</li>
<li style="direction: rtl;"> من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری.</li>
<li style="direction: rtl;"> ولی من می‌دانم اگر شیوه‌ی مناسب‌ای را انتخاب کنم با وجودی که من می‌دانم که تو به شیوه‌ی من برای این‌که تو به چیزی که من می‌خواهم تو به آن باور داشته باشی و تو باور نداری باور کنی باور نداری ولی تو در آینده نه تنها به باور من معترف خواهی شد بلکه شیوه‌ی باوراندن مرا به خود دوستانه،‌ تفکربرانگیز و معنوی خواهی خواهی خواند که همان چیزی است که رییس‌ام از من خواسته است.</li>
</ul>
<p dir="rtl">چنین نوع اندیشه‌ای نیاز به<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Theory_of_mind"> Theory of Mind</a> پیش‌رفته‌ای دارد که در چنین سطحش تا جایی که می‌دانیم منحصر به انسان است.</p>
<p dir="rtl">خوش‌حال باشیم و غم بخوریم و نگران باشیم و به وضع خنده‌دار خود بخندیم!</p>
<p dir="rtl">
<p dir="rtl">&#8212;-</p>
<p dir="rtl">پدرسالار را به جای patrilineal استفاده کرده‌ام. نمی‌دانم ترجمه‌ی درستی یا نه. شما می‌دانید؟</p>
<p dir="rtl">به جای male-bonded از عبارت طولانی‌ی «شکل اصلی‌ی روابط داخلی اجتماعی متکی بر روابط مردان جامعه است» استفاده کردم! این‌ها جوامع‌ای است که مردان دور هم جمع می‌شوند، روابط دوستی معمولا بین مردان است و اکثر جوریدن (grooming) هم منحصر به مرد-مرد می‌شود. پیش‌نهاد به‌تری دارید؟!</p>
<p dir="rtl">توضیح تکمیلی: با تشکر از <a href="http://talentedmoron.blogspot.com/">Talented Moron</a> که عبارت «مرد-محور» را به جای male-bonded پیش‌نهاد کرد.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/2AAs9nhO2X8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2312</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2312</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دادگاه فرمایشی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/jzPYVA3DnGI/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2308#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 01 Aug 2009 19:17:31 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<category><![CDATA[خاطرات]]></category>

		<category><![CDATA[روزگار پسا-انتخاباتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2308</guid>
		<description><![CDATA[فیلم‌اش را که ندیدم، اما فیلم‌نامه‌اش به انشاهای دو-زاری‌ای می‌ماند که بی‌استعدادترین بچه دبیرستانی‌ها برای سیاه‌کردن کاغذ تحویل معلم خرفت‌شان می‌دهند.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">فیلم‌اش را که ندیدم، اما فیلم‌نامه‌اش به انشاهای دو-زاری‌ای می‌ماند که بی‌استعدادترین بچه دبیرستانی‌ها برای سیاه‌کردن کاغذ تحویل معلم خرفت<span>‌</span>شان می‌دهند.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/jzPYVA3DnGI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2308</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2308</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>گیریم ننویسم! آیا دنیا جای به‌تری می‌شود؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/Vm2R6TtbdnM/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2304#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 06:27:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[ضدخاطرات]]></category>

		<category><![CDATA[روزگار پسا-انتخاباتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2304</guid>
		<description><![CDATA[مدت زیادی می‌شود چیزی ننوشته‌ام. نه در ضدخاطرات و نه در دفتر یادداشت‌های شخصی‌ام. گزارش علمی و غیره،‌ چرا،‌ نوشته‌ام و می‌نویسم که این زورکی است و بهانه‌بردار نیست. و نه فکر کنید که ننوشته‌ام چون خبری نبوده باشد که بود و بوده است و خواهد بود. ننوشته‌ام چون &#8230;
و می‌پرسد: «ننوشتن از برای چه؟!»
و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">مدت زیادی می‌شود چیزی ننوشته‌ام. نه در ضدخاطرات و نه در دفتر یادداشت‌های شخصی‌ام. گزارش علمی و غیره،‌ چرا،‌ نوشته‌ام و می‌نویسم که این زورکی است و بهانه‌بردار نیست. و نه فکر کنید که ننوشته‌ام چون خبری نبوده باشد که بود و بوده است و خواهد بود. ننوشته‌ام چون &#8230;</p>
<p dir="rtl">و می‌پرسد: «ننوشتن از برای چه؟!»</p>
<p dir="rtl">و پاسخ می‌آید:‌ «الله اعلم!»،</p>
<p dir="rtl">و پاسخ می‌آید: «نکند دچار قفل نوشتاری(!)‌ شده بوده باشم؟»،</p>
<p dir="rtl">و تامل -هر چند اندک‌ای- و آن‌گاه پاسخ:‌ «در زمان تجاوز غاصبان و جنایت قصابان و خون‌ریزی‌ی خون‌خواران و پرده‌دری‌ی بی‌آبرویان و سنگ پراکنی‌ی جاهلان هم مگر می‌توان در گوشه‌ای راحت نشست و آرامْ آرام، کلمهْ کلمه جوهر بر کاغذ روان کرد و نوشت؟».</p>
<p dir="rtl">بی‌تامل زیرگوش‌ام آرام می‌خواند: «همین را،‌ همین را آن‌ها؛ همین سکوت‌ات مگر آن‌ها را غش نمی‌برد از شادی؟» و ادامه می‌دهد: «بنویس! گیریم کم‌تاثیر باشد، گیریم اصلا فایده‌ای نداشته باشد،‌ اما سکوتِ سرزمین مردگان را شکسته‌ای، نشکسته‌ای یارِ من؟!»</p>
<p dir="rtl">و من،</p>
<p dir="rtl">آرام،</p>
<p dir="rtl">قلم بر می‌دارم و می‌نویسم: «گیریم ننویسم! آیا دنیا جای به‌تری می‌شود؟»</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/Vm2R6TtbdnM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2304</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2304</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>United 4 Iran, July 25</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/SoloGen/~3/5RmyFDkhQQg/</link>
		<comments>http://weblog.sologen.net/?p=2300#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 03:33:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>SoloGen</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[آوا و نوا]]></category>

		<category><![CDATA[جامعه و سیاست]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://weblog.sologen.net/?p=2300</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><object width="445" height="364" data="http://www.youtube.com/v/tpRpKskkJaQ&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0&amp;color1=0x234900&amp;color2=0x4e9e00&amp;border=1" type="application/x-shockwave-flash"><param name="allowFullScreen" value="true" /><param name="allowscriptaccess" value="always" /><param name="src" value="http://www.youtube.com/v/tpRpKskkJaQ&amp;hl=en&amp;fs=1&amp;rel=0&amp;color1=0x234900&amp;color2=0x4e9e00&amp;border=1" /><param name="allowfullscreen" value="true" /></object></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/SoloGen/~4/5RmyFDkhQQg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://weblog.sologen.net/?feed=rss2&amp;p=2300</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://weblog.sologen.net/?p=2300</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
