<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:creativeCommons="http://backend.userland.com/creativeCommonsRssModule" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>روزانه‌هاي بانوی اسفند</title>
<link>http://avirgin.blogfa.com</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 May 2012 22:51:00 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/a-virgin" /><feedburner:info uri="a-virgin" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle></itunes:subtitle><creativeCommons:license>http://creativecommons.org/licenses/by/2.0/</creativeCommons:license><image><link>http://creativecommons.org/licenses/by/2.0/</link><url>http://creativecommons.org/images/public/somerights20.gif</url><title>Some Rights Reserved</title></image><item>
<title>My Summer of Love</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/XqHECAMBAE0/post-259.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: center; "&gt;    &lt;img height="267" width="486" src="http://dooshize.persiangig.com/image/Summer.jpg" /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; "&gt;     "تابستان عاشقانه‏‌ي من" &lt;a target="_blank" href="http://www.imdb.com/title/tt0382189/" style="color: rgb(0, 0, 204); "&gt;[+]&lt;/a&gt;،
 در عين سادگي‌اش، آدم را گيج مي‌كند. دو دختر جوان يكي [مونا] از طبقه‌‌‌ي
 كارگر و ديگري [تمسين] تحصيل كرده و مرفه كه براي تعطيلات تابستاني خود به
 آن شهر آمده است. شايد هـ.ـوس، شايد جو تابستان، شايد هم يك كشش عميق اما 
ناپايدار آنها را به سمت هم مي‌كشد. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; "&gt;    
 "تمسين" براي "مونا" از خواننده‌ي مورد علاقه‌اش مي‌گويد كه 3 بار ازدواج 
كرده و هر سه بار شوهرانش به طرز مشكوكي كشته شدند و آخرين آنها را با 
چنگال به قتل رسانده، اما زندان نرفت! چرا كه &lt;strong&gt;در فرانسه جرم‌هاي احساسي، بخشيده مي‌شوند&lt;/strong&gt;.
 و بعد در حالي كه سيگاري گوشه‌ي لبش مي‌‌گذارد، دست "مونا" را مي‌گيرد و 
به رقص درمي‌آورد. و اين به رقص درآوردن جسم و روح "مونا" تا آخر فيلم 
ادامه دارد، تا آنجا كه "مونا" عاشق "تمسن" مي‌شود و براي پايداري اين عشق،
 خانه و تنها عضو باقي مانده‌ي خانواده‌اش كه برادر بسيار مذهبي‌اش بود، 
ترك مي‌كند. اما در آخر با &lt;strong&gt;يك شوخي بزرگ&lt;/strong&gt; از جانب "تمسين" 
مواجه مي‌‌‌‌‌‌‌‌‌شود و مي‌فهمد كه نه تنها "تمسين" عاشق او نبوده بلكه با 
احساسات او به شديدترين درجه‌ي ممكن بازي كرده؛ از مرگ ساختگي خواهرش و 
گريه زاري‌هاي بي‌دليلش، تا بـ.ـوسـ.ـه‌هايي كه فقط هـ.ـوس بود و يا شايد براي 
&lt;strong&gt;تـــنــــوع&lt;/strong&gt; در نوع روابطش، و قول و قرارهايش كه از "مونا" مي‌خواست (در ظاهر) تعهد بگيرد 
كه هيچ‌وقت تركش نكند!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; "&gt;     وقتي "مونا" 
گيج و خشمگين از خانه‌ي "تمسين" به سمت صخره‌ي هميشگي موقع 
عـ.ـشـ.ـق‌بـ.ـازي‌شان در آب برمي‌گردد، كمي بعد "تمسن" را در كنار خود 
مي‌بيند كه با خونسردي و بي‌رحمي تمام سعي مي‌كند رفتارش را توجيه كند:&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; "&gt;  "من بايد برگردم مدرسه، مونا&lt;br /&gt;  تو اينو مي‌دونستي&lt;br /&gt;  بهرحال، من داشتم نقش بازي مي‌کردم، من حتي خودم نبودم&lt;br /&gt;  تو منو مي‌شناسي&lt;br /&gt;  و در مورد سـِدي (خواهرم) هم نگران نباش&lt;br /&gt;  جريان سِدي يه کم طبع شاعرانه داره، من خيال‌پردازم&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;  نمي توني بگي که به ما خوش نگذشت!!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;  من هيچ وقت کسي مثل تو رو نديده بودم، لطفاً از دست من عصباني نشو..."&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; "&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0); "&gt;» &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;دارم فكر مي‌كنم به &lt;strong&gt;افسونگري&lt;/strong&gt; &lt;strong&gt;ظالمانه‌&lt;/strong&gt;ي
 "تمسين"، به اين كه آيا پيش خودش هيچ احساس عذاب وجداني دارد؟ هيچ نيرويي 
درونش هست كه او را نهيب بزند؟ و يا نه مثل مادياني سركش و ياغي و افسونگر،
 براي رسيدن به اهداف كوتاه مدت و بلند مدت خود، از له كردن هيچ چيز و هيچ 
كسي ابايي ندارد؟! و فكر مي‌كنم به &lt;strong&gt;حماقت&lt;/strong&gt; "مونا" چرا كه 
نشانه‌‌هاي مختلفي سر راهش بود تا كمي به خودش بيايد و با نُت به نُت ساز 
[ويولن سل] "تمسين" مست نشود و به رقص‌اش درنيايد. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; "&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 51, 0); "&gt;آهنگ‌نوشت:&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;
 يك آهنگ قديمي از لا‌به‌لاي خرت و پرت‌هاي سيستمم است كه اين روزها ورد 
زبانم شده، از توي حمام گرفته تا موقع رانندگي براي خودم مي‌خوانم. &lt;a style="color: rgb(0, 0, 204); " target="_blank" href="http://www.4shared.com/mp3/k1eksalV/pooran__Manochehr_-_Shab_Miaee.html"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/XqHECAMBAE0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 May 2012 22:51:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-259.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>اندر احوالات درد و رقـ.ـص!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/7Pty8yu61gA/post-257.aspx</link>
<description>&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;     کمرم بی دلیل گرفته‏ است... صبح‏ها که از خواب بیدار می‏شوم، راه رفتنی مشابه به اسلوموشن حرکت پنگوئن‏‌ها دارم. امروز خواهر یکی از همکارانم گفت چند سال پیش همین دنبالچه‏‌ی لعنتی کمرش گرفته و دیگر مثل روز اولش نشده. من هم که "بای دیفالت" نسبت به دکترها ناامید و بدبینم، حالا دارم یک سری درمان‏‌های سرخپوستی می‏‌کنم برای خودم. دوا و درمان گیاهی، پماد‏های تند و فلفلی برای گرفتگی عضلات، کیسه آب جوش... آخ که این کیسه آب جوش با آدم چه می‏کند، یک حالت خلسه‏‌وار خوبی می‏دهد که دلت نمی‏‌آید از خودت جدایش کنی. لابه‏‌لایش با تجویز مامان چندتا از این قرص‏‌های قرتی و بدمزه را می‏‌اندازم بالا... "دیکلوفناک"، "متوکاربامول"، و پیش‌‏زمینه‏‌ی آنها که طبق «طب المامان»، "آدالت کولد" است و باید در هنگام هر مرضی، حداقل روزی ۲ بار خورده شود! &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;     بدبختی اینست که من از بچگی با قرص خوردن مشکل داشتم و فوبیای من، خوردن کپسول بود. همیشه فکر می‏‌کردم آخر گیر می‏کند بیخ گلویم و تا بیایم خودم را نجات دهم، کار از کار گذشته است. فوبیا به حدی قوی بود که راضی می‏‌شدم به آمپول زدن و مرگ یک‌بار و شیون یک‌بار، اما این فشنگ‏‌های پلاستیکی زشت و ترسناک را قورت ندهم. با قرص هم جور دیگری کنار آمدم... مامانم آخر مجبور می‏شد قرص را بکوبد توی یک قاشق و با چند قطره آب حل کند، بعد بریزد در حلق مبارک بنده... فوبیا که شاخ و دم ندارد برادر من!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;     این‏ها را گفتم که بگویم با این اوصاف که دل به درمان‏‌های این پزشکان الکی و قرص و آمپول‏‌هایشان نمی‏‌دهم، تازه ویرم هم گرفته به یاد قدیم برای خودم برقصم. خواهرم می‏‌گوید از بس این مدت نرقصیدی کمرت خشک شده، گفتم شاید پر‏بیراه نگوید. حالا شما آن اسلوموشن پنگوئنی من را تصور کنید که به جای راه رفتن، این بار برقصد! یک تراژدی ِ کمدی منحصر به فردی می‏شود که تا دردش را نکشید، مفهوم انتزاعیش را درک نخواهید کرد. آن هم نه رقص معمولی... یک چیزی در مایه‏‌های رقـ.ـص سـ.ـمـ.ـاعـ.ـی با یک چنین &lt;font color="#ff6600"&gt;&lt;strong&gt;آهنگی&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt; مثلا:  &lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" href="http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://dooshize.persiangig.com/audio/Dance_of_Rain.mp3" target="_blank"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify; color: rgb(51, 51, 51);" dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;تنها در خانه- ورژن بانوی اسفند؛&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;     هیچ کس خانه نیست. اتاق را نیمه تاریک کردم با نور ملایم چند شمع... افتادن سایه‏‌ام روی دیوار و سقف و دیدن حرکت نرم انـ.ـدام‏‏‌هایم را در فضای نیمه روشن، دوست دارم. عود مخصوص "جنگل‏‌های بارانی هند" &lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" target="_blank" href="http://dooshize.persiangig.com/image/7bqyvm.jpeg"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;[+]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; را روشن می‏کنم و صدای موزیک را در حدی که در اعماق سلول‏‌هایم غوطه‌‏ور شود بلند می‏کنم. ساعت 11 شب...! من که رفتم بـ.ـرقـ.ـصم، امتحان پایان ترم زبان و گرفتگی کمر و نیمه شب بودن و ملاحظه‏‏‌ی در و همساده!! هیچ کدام دلیل نمی‏‌شود خویشتن‏داری کنم و این حال معنوی‏‌ام را ارضـ.ـا نکنم!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/7Pty8yu61gA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 May 2012 22:59:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-257.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>چشمهایش</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/Xi4l_JI-1b0/post-255.aspx</link>
<description>&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;&lt;br /&gt;     رمان "&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;چشمهایش - بزرگ علوی&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;" &lt;/span&gt;&lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" href="http://www.totestan.mihanblog.com/post/125" target="_blank"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51);"&gt;
 از آن کتاب‏‌های نیمه تمامی بود که داشت به تاریخ می‏‌پیوست. نمی‏‌دانم چرا 
دوباره به سویش کشیده شدم و این بار با ولع خاصی خواندمش و این هم بخش‌‏های 
برگزیده‏ که می‏تواند درونی‏‌ترین احساسات یک زن را نشان دهد:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;باید درد زندگی را تحمل کرد تا از دور، خوشبختی به آدم چشمک بزند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;ساعت‏‌ها
 نشسته بودم و چشم‏‌ها را تماشا کرده بودم، گاهی به خودم می‏گفتم که از این 
چشم‏‌ها باید در لحظه‏ بعد اشک جاری شود. اشک تحسر، اشک عجز و لابه. بار 
دیگر تصور می‏‌کردم که این چشم‏‌های زن عاشقی را جلوه‏‌گر می‏سازد، زنی که 
جرأت نمی‏کند عشق خود را به زبان بیاورد، زنی که عظمت معشوق او را له و 
لورده کرده و باز هم می‏‌کوبد و تماشاکننده باید از این نگاه شور او را 
دریابد. گاهی برعکس می‏گفتم: "نه، صاحب چشم‏‌ها دارد مردی را به دام 
می‏‌اندازد، طعمه‏ خود را در لحظه‏‌ی بعد خواهد ربود و این زن با نیشخندی که 
از چشم‏‌هایش تراوش می‏کند از حال زار قربانیش، کیف حیوانی می‏برد. من 
نفهمیده بودم که چشم‏‌ها از آنِ یک زن دلباخته‏‌ی عفیف است یا زنِ هوسـ.ـباز 
هرجایی!&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; همه طالب من بودند، اما در عین حال زنی بودم تنها و یگانه.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;اگر
 استاد (ماکان) هم مانند مردان دیگر به من دل می‏‌باخت، شاید برق هوسی ما را
 به هم متصل می‌‏کرد و به همان تندی خاموش می‏‌شد و خاطره‏‌ی استاد هم مانند 
خاطرات دیگران در فراموش‏خانه‌‏‏ی دلم پنهان می‏شد. احساس محو و گسسته‏‌ای 
درون مرا منقلب کرد و به نظرم آمد که با مردی روبه‏‌رو هستم که احتیاج به من
 دارد، محتاج روح و تن من است. نه، به مردی برخورد کرده‏‌ام که می‏‌پرستیدمش و
 می‏‌خواستم خوشبختش کنم و در آغوشش آن خوشبختی را که آرزو می‏‌کشیدم دریابم.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;من
 از این مرد جاافتاده‏‌ی خجول و گوشه نشین و در عین حال آتشین و فولادین که 
در فکر همه چیز بود جز در فکر عـ.ـشقبـ.ـبازی با دختر جوانی مانند من، 
احتیاط می‌‏کردم. از همان ساعت اول احساس کردم که اگر او را مطیع خود نکنم، 
مرا له و لورده خواهد کرد. شاید هم به او ساختگی و با چشم‌‏های عاشقانه 
می‏‌نگریستم. اما قصدم زجر او نبود. قصدم فریب دادن او نبود. من می‏خواستم 
خود را زن فهمیده و سرد و گرم روزگار چشیده معرفی کنم. آخ.. نمی‏‌دانم که 
عواطف من پاک و حاکی از خودگذشتگی بود و یا ساختگی و نمونه‏ هـ.وسـ.ـبازی!&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 چگونه من می‌‏توانستم این مرد زیبا و پخته و محرومیت کشیده را با آن بچه 
ننه‏‌های ایرانی مقیم پاریس مقایسه کنم؟ احساسات دروغی آنها مرا می‏زد. 
همه‏‌شان گوشـ.ـت تـ.ـن مرا می‌‏طلبیدند، در صورتی که من آرزو می‏‌کردم روح 
خود را نثار کنم. جسـ.ـمم را می‏‌خواستم به کسی ببخشم که روح مرا اسیر کند. 
دلم می‏‌خواست آن چیزی را که خودم تشنه‏‌اش بودم با زد و خورد و به زور 
دریابم، نه اینکه کسی بیاید پیش من و از من خواهش و تقاضا کند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;از چشم‏‌های من باک داشت، می‏گفت مثل ماری که بخواهد خرگوشی را خواب کند به او نگریسته‌‏ام.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;او به من قوه و قدرت می‏بخشید. ظاهراً وقتی پیش او بودم، خود را نترس قلمداد می‌‏کردم، اما حقیقت اینست که او منبع قدرت من بود.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 نه اینکه او می‏‌توانست بر سیل احساسات پرشور و متلاطمش غلبه کند و با قوای
 عقلانی مانند سدی راه آن را ببندد. نـه، او می‏‌توانست دندان روی جگر 
بگذارد، دل سوزانش را در مشت بفشارد و نگذارد که تپش آنرا کسی خارج از دنیا
 و عوالم و حالات او درک کند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;من
 می‏‌خواستم که او از چشم‏‌های طالب من احساس کند که اگر فداکاری می‏‌کنم، محض
 خاطر اوست. محض خاطر اینست که او را دوست دارم، محض خاطر اینست که تصور 
می‏‌کردم پس از اینهمه خرمهره که به دست افتاده، بالاخره گوهری پیدا 
کرده‏‌ام.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 وقتی چشم به چشم‏‌هایش دوختم، تمام شور و آتشی که او را می‏گداخت و مرا 
داشت خاکستر می‏کرد، چشیدم. دلم داشت از جا کنده می‏شد. آرزو می‏کردم به 
زبانی، به نحوی که او بفهمد، آنچه را که در دل داشتم به او بگویم. آخ... 
دلم می‏‌خواست زبان مشترکی که داریم، به حرف می‌‏آمد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;نمی‌‏دانستم
 به او چه بگویم. سرد مانند هیزم تـَر، که دود کند ولی نسوزد، کنارش نشسته 
بودم. این مرد بر من تسلط داشت. از من قوی‏تر بود. می‏‌توانست با من هرکاری 
که بخواهد بکند.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 هزاربار به خودم گفتم: "از کجا معلوم است که این در، هم از همان شیشه‏‌های 
شکننده‏‌ی دروغی نباشد؟" این یک فکر من بود. اما آنچه بیشتر مرا عذاب می‏داد
 این بود: "از کجا معلوم است که او مرا دوست دارد؟ او که اصلاً مرا دوست 
ندارد. مگر هزاربار ثابت نکرده که از همه چیز بیشتر در زندگی به آرزو و 
آرمان خود علاقه‏‌مند است؟ او که به هیچ چیز پابند نیست."&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 به او می‌گفتم: "تو چقدر زجر می‏کشی، تو چقدر زجر کشیده‏‌ا‌ی؟ به من 
می‏‌گفتند که تو مرد خشن و بی‏‌عاطفه‌‏ای هستی. چطور آنقدر آرام بودی و آرام 
می‏‌نمودی؟ من این روح پر طاقت تو، این روح ستمدیده‏‌ی تو را می‏‌پرستم"&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 به من می‏گفت: "چشم‏های تو مرا به این روز انداخت. این نگاه تو کار مرا به
 اینجا کشانده. تاب و تحمل نگاه‏‌های تو را نداشتم. نمی‏‌دیدی که چشم به زمین
 می‌‏دوختم؟" به او می‏‌گفتم: "در چشم‏‌های من دقیق‌‏تر نگاه کن! جز تو هیچ 
چیزی در آن نیست" می‌گفت: "نه، یک دنیای مرموز در این نگاه نهفته، من آدم 
خجولی بودم، چشم‏‌های تو به من جرأت دادند."&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;او
 نادانسته با من مانند گربه‏‌ی کوچکی که با دمش بازی می‏کند، رفتار می‏کرد. 
نمی‌‏خواستم پی ببرد که مانند عروسک بی‏‌اراده‏‌ای  قوه‌‏ای مافوق قوای عادی 
مرا به سوی او کشانده. آن وقت او آنقدر آرام بود. آیا ار فرط اضطراب جرأتش 
را باخته بود یا اینکه او هم مرعوب شده بود؟&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;می‏دانی
 آتشی که زیر خاکستر می‌‏ماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که 
انسان جرأت نمی‏‌کند هرگز با هیچکس درباره‏‌ی آن گفتگو کند، به زبان بیاورد، 
به هر دلیلی که بخواهید؛ از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب 
اینکه معشوق ادراک نمی‏‌کند و به هر علت دیگری آن عشق است که درون آدم را 
می‏‌خورد و می‏‌سوزاند و آخرش مانند نقره‏‌ی گداخته، شفاف و صیقلی می‌‏شود.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 به من گفت: "دختر، اینطور به من نگاه نکن! این چشم‌های تو بالاخره مرا 
وادار به خبط بزرگی در زندگی خواهد کرد." گفتم: "این خبط شما آرزوی من است"
 جواب من صحیح بود اما او به روی خودش نیاورد و برعکس خیال کرد که می‌خواهم 
زجرش بدهم. جمله‏‌ی من تیری بود که به هدف نخورد اما شکار را زخمی کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;
 من نمی‏توانستم آنچه را که در اعماق وجودم می‏‌جوشید، به کلی پنهان کنم. در
 حرکت لب‏هایم، در رفتار مودب و مهربان با او، در اطاعت کورکورانه از آنچه 
او دستور می‏‌دهد، در نگاه چشم‏‌هایم، در ذوق و شوقی که هنگام مواجه با او 
نمایان می‏شد، در کلیه کارهایی که به نحوی با او تماس داشت، این سودای خود 
را بروز می‏‌دادم. اما او جور دیگری فکر می‏کرد. او جور دیگری حس می‏کرد، 
اما می‏‌توانست به تمام عواطف خود غلبه کند. اگر کسی دائماً مراقب ما بود، 
نمی‌‏توانست جز این نتیجه‏‌ای بگیرد که من دلباخته‏‌ی او هستم و او مردی‌ست 
سنگدل که اصلاً بوی عشق به مشامش نرسیده و کوچکترین توجه و علاقه‏‌ای به من 
ندارد. از همین جهت او بیشتر زجر می‏‌کشید و همین تابلویی که الان در مقابل 
شماست، دلیل آن است.&lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);"&gt;آهنگ‌نوشت: &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;اگر من روزی این داستان را به فیلمنامه بکشم و کارگردانش بشوم، حتما این 2 آهنگ را در تار و پودش به تصویر می‏‌کشم. &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify"&gt;از زبان فرنگیس &lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" href="http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://dooshize.persiangig.com/audio/Ebi%20-%20Ba%20To.mp3" target="_blank"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;از زبان استاد ماکان &lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" href="http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://dooshize.persiangig.com/audio/Ebi%20-%20Maste%20Cheshat.mp3" target="_blank"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/Xi4l_JI-1b0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 08:55:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-255.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-255.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>تفریحات سالم یک جهان سومی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/9j-Y06Ljydw/post-253.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font color="#333333" class="Apple-style-span"&gt;&lt;strong&gt;۱) موچین و کاربردهایش:&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;   &lt;br /&gt;     » &lt;/strong&gt;یک سری جوش‌‏های سر سیاهی هستند که من به آنها می‏‌گویم "جوش نخی". اندر کرامات این جوش‏‌ها اینست که در دید اول سرسیاه هستند و بیشتر در جاهای دور از دسترس آدمیزاد می‏زند، اما با فشار و چلاندن و این‏ها... آنطور که شایسته است درنمی‏‌آید و باید با یک چیزی مثل موچین، منقاش، انبر و امثالهم، سرش را بگیری و بیرون بکشی تا یک فتیله نخی نازک سفید رنگ از داخلش در بیاید. این جوش‏ها جزء Favorite‌های من در مواقع بیکاری هستند. هرچند که مثل نفت چند سالی طول می‏‌کشد تا چندتایشان یک جا رشد کنند! &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;    »&lt;/strong&gt; از دیگر موارد کاربرد موچین به عنوان تفریحات یک جهان سومی، می‏‌توان به درآوردن موهای زیرپوستی که در اثر اپیلاسیون نادرست بدن یا به طور عشقی، گاهی برای خودشان سبز می‏‌شوند، اشاره داشت. بدین صورت که شما در مواجهه با موهای زیرپوستی، ابتدا دقیقاً نمی‏دانید که ریشه کجاست و ساقه کجاست؟ هنر شما در این مواقع اینست که برای خود تایم بگیرید و هرچه سریعتر مو را از زیر پوست دربیاورید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font color="#333333" class="Apple-style-span"&gt;&lt;strong&gt;۲) گردو و بادام و... شکستن:&lt;br /&gt;    &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;این هم یک سرگرمی مفید و البته کمی کاربردی‏‌تر است. مامان یک روز که خوشحال باشد و سرحال باشد، گردوی تازه می‏‌خرد، پسته‏‌ی تازه می‏‌خرد و یک سری چیزهای پوست‏‌دار مانند همین‏‌ها و باید یک پارچه پهن کنیم روی زمین و دور هم "تق تق" بشکانیم و پوستش را بگیریم. این یک جور تفریح گروهی است و در مواقعی که اینترنت قطع است، برای من و خواهرم بسیار کاربردی و نشاط آور است!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font color="#333333" class="Apple-style-span"&gt;&lt;strong&gt;۳) اتوبوس و کاربردهایش:&lt;br /&gt;    &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;اگر سر و کارتان با اتوبوس زیاد باشد و در شهری زندگی کنید که کمتر کسی جواب سوال‏‌های شما را بدهد و حتی جز تفریحات سالم‏‌شان این باشد که همیشه به شما آدرس اشتباهی بدهند و در اعماق وجودشان از این کار احساس سرخوشی خاصی بکنند، می‏‌توانید در مواقع بیکاری چند خط مختلف را به دلخواه سوار شوید و از ابتدای خط تا انتها تمام ایستگاه‏‌های مختلف را ببینید. مطمئن باشید نتایج شگفت‏‌انگیزی به دست می‏‌آورید.&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;    پ.ن:&lt;/strong&gt; از آنجایی که از اول خط سوار می‏شوید، یک جای مناسب کنار شیشه انتخاب کنید که هم به دیدن نام خیابان‏‌ها مسلط باشید و هم از فشار و له شدن در امان باشید. سلکت آهنگ‏‌های مورد علاقه و تنقلات لازم، فراموش نشود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#333333"&gt;۴) بررسی سالیانه‏‌ی یک اسمارت فون :&lt;br /&gt;    &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;» &lt;/strong&gt;اولش به قصد تفریح نیست، اما خوب بعد از مدتی که شما پول‏‌هایتان را ذره ذره و ماه‏ها جمع می‏‌کنید تا گوشی مورد علاقه‏‌ی خود را بخرید، می‏‌بینید که ای دل غافل تکنولوژی با اسب دارد می‏دود و این همه هزینه کردن برای یک گوشی که بـِرندش دیگر قدیمی شده و نیازهای جدید شما را جوابگو نیست، حماقت محض است. این است که تبدیل می‏‌شود به یک تفریح سالم؛ و دوباره هر چند روز یک‌بار سایت‏‌های مربوطه را زیر و رو می‏کنید به امید آنکه مثلاً در چند ماه آینده بالاخره یک چیز درست و درمان دیگر بیابید. هم تفریح است... هم سالم است... هم به بار تکنولوژی روز شما می‌‏افزاید. &lt;/p&gt;
&lt;p align="center" style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;                                                  "با ما هیجان را تجربه کنید&lt;/strong&gt;"&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font color="#ff6600"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;آهنگ‌نوشت: &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;font color="#000000"&gt;این آهنگ را از یکی از فولدرهای سیستم شرکت، کش رفتم. نمی‏‌دانم قدمتش به چندسال قبل برمی‏‌گردد اما حس خوب و رویایی به آدم می‏‌دهد. &lt;a target="_blank" href="http://www.4shared.com/mp3/_y8MA_IH/Al_Bano__Romina_Power_-_Felich.html" style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;[+]&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/9j-Y06Ljydw" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 May 2012 20:40:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-253.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-253.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>و این روزهای خراب ِ خوب!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/ktykrUV4J-Q/post-251.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     خوشحالي من از ترشح هورمون‏‌ها نيست! خوشحالي من از کم‌‏کم رسيدن به مراحلي است که انگار يک نيروي ماورايي به زبان مخصوص خودش دارد با من حرف مي‏‌زند؛ مي‏‌خواهد راجع به کارم باشد و مشکلات زندگي شخصي، يا ديدن چهره‏‌ي واقعي "پيرمرد خنزر پنزري" &lt;sup style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;1&lt;/sup&gt; بعد از يک سال و اندي شکيبايي و دَم نزدن!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     خوشحالي من از نشانه‏‌هاي خوب و بديست که آماده‌‏ام مي‌‏کند براي اين اتفاق‏‌ها. از آن کلاغي که اول صبح ناگهاني مي‌آيد غارغار مي‏‌کند و مي‏‌رود و بعد آن اتفاق ناگهاني و مسخره! تا خواب‏‌هايم با علائم و نشانه‏‌هايي نزديک به واقعيت و شاهد تمام آن‏ها؛ غزلیات حافظ! &lt;sup style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;2&lt;/sup&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     باشد...قبول! اصلن دست تمام اين‏‌ها در کار است تا مرا گول بزند، ولي بگذاريد اين حال خوشم کمي بيشتر پايدار بماند. مي‏دانم "اين نيز(شايد) بگذرد"، اما بگذاريد تا نگذشته است به تمامي در آن غرق شوم، که اين حس ناب را مدتهاست نداشته‌‏ام... بگذاريد مدتي به اين حال مستي ماورايي بمانم. بگذاريد من و اين دل ديوانه‏‌ام کمي از اين دنيا جدا باشيم.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0); font-size: 10px;"&gt;1)&lt;/span&gt; از بس در خفا مانده بود و نه سن و سالش را گفته بود و نه چهره‌‏اي از او ديده بودم، اسمش را گذاشته بودم "پيرمرد خنزر پنزري"، مثل همان پيرمرد ديوانه‏‌ي "بوف کور" که گاهي ظاهر مي‌‏شد و گاهي محو، ولي در تمام داستان بود! بيچاره جوان خوش بر و روي مردم، اين اسم ديگر رويش ماند... براي آنکه هميشه به ياد بياورد اين يک سال و اندي در خفا بودنش را!!!&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="1"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;2)&lt;/span&gt; &lt;/font&gt;نمي‏‌دانم هنوز شب بود يا تاريک و روشن صبح که خوابش را ديدم... خواب يک چهره‏‌ي هرگز نديده! صبح بيدار شدم و اين غزل آمد: &lt;a style="color: rgb(0, 0, 255);" target="_blank" href="http://jalalian.ir/farsi/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=844&amp;Itemid=45"&gt;[+]&lt;/a&gt; و همان روز بالاخره خیلی اتفاقی دیدمش!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);"&gt;آهنگ‏‌نوشت:&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;آرامش بخش است و ساده و  زیبا &lt;a style="color: rgb(0, 0, 255);" target="_blank" href="http://www.4shared.com/mp3/xlhsh3gD/LENE_MARLIN_-_Faces.html?"&gt;[+]&lt;/a&gt;  &lt;a style="color: rgb(0, 0, 255);" target="_blank" href="http://www.azlyrics.com/lyrics/lenemarlin/faces.html"&gt;[Lyric]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/ktykrUV4J-Q" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 16:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-251.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-251.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>بچه‏‌ی ما از بچگی دُم نداشت!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/WNEqihcA4yg/post-249.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;  &lt;img style="text-align: justify;" src="http://dooshize.persiangig.com/image/Babys.jpg" /&gt;   &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;     من از همان بچگی هم دختر عروسک‏‌بازی نبودم. خواهرم هم همین‏‌طور... یادم می‏‌آید در کل دوران بچگی‏‌ام 2 تا عروسک داشتم، یکی عروسک ِ دختر بود و آنقدر شل و نرم بود که اسمش "لـَخ لـَخی" بود و یکی دیگر هم پسر بود و سفت و رِفت و نمی‏‌دانم چرا اسمش "پدرام" بود. فیوریت‏‌های من اسباب و وسایل پلاستیکی و چوبی بود که میشد با آنها خانه ساخت، حتی وسایل خانه؛ مثل دیگ و قابلمه و اجاق گاز. یادم نمی‏‌آید هیچ وقت با عروسکم حرف زده باشم، شاید فقط یک حجمی بود که به من آرامش می‏‌داد و بس! می‏‌گرفتم گاهی در بغلم و سرم به جای دیگر گرم بود. اوج حسرت من اسباب‏‌بازی‏‌های دوست مرفه‏م بود که نه تنها یک سِت کامل خانه‏‌سازی داشت، که می‌‏توانست شهرک کوچکی هم بسازد، گل داشت... خط کشی خیابان داشت... ماشین‏‌های کوچک... فواره... پارک... ریل قطار و ترن و آدمک‏‌های چوبی، و من همیشه به آنها نگاه می‏‌کردم تا به دوستم! یادم نمی‏‌آید هیچ وقت با هم سن و سال‏‌هایم زیاد بازی کرده باشم. مامانم می‏گفت دلت می‏‌خواست بیشتر تک نفره بازی کنی، روی وسایلت از همان بچگی حساس بودی و نمی‏‌خواستی دست این و آن بدهی. خب البته بچه اول بودن هم شاید در این حساسیت تاثیر داشته...!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;     آن فردگرایی بچگی را با بی‏‌حسی این روزهایم نسبت به بچه‏‌ها ترکیب می‌‏کنم، معجون تلخی به دست می‌‏آید. انگار که قسمت عکس‏‌العمل بدنم به دیدن بچه‏‌ها... خنده‏‌هایشان... شیرین‏‌کاری‏‌هایشان... آب دهان‏‌شان که آویزان است و زبان باز کردن‏‌شان از کار افتاده است. نمی‌‏دانم مشکل دقیقا از کجاست... اما من نهایتا می‌‏توانم عاشق بچه‏‌ی خودم شوم و بس (آن هم شاید از روی غریزه). فکر می‏‌کنم شده‌‏ام مثل این افراد ناتوان جـ.ـنـ.ـصـی... آن‌هایی که حتی سالم‌‏اند اما با تبلیغات اغراق شده‏‌ی ماهواره‏‌ای به خودشان مشکوک شدند... فکر می‏‌کنند که مثلاً درستش این است و بعد حس ناتوان بودن درون‏شان القا می‌‏شود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;     این‏‌ها را گفتم که بگویم راه دارد این همکار جدیدم که یک دختر مجرد 28 ساله است، از هر روز نشان دادن عکس بچه‏‌های خواهرش و برادرش و صغری خانم و اصغرآقای فامیل‏‌شان، به من، بکشد بیرون...؟! من بیشتر از این نمی‏‌توانم نقاب بزنم و بگویم: "وااای... چه ناز... چه با نمک... تپلی ِ بامزه" و نیشم را باز کنم تا دو طرف گوش‌‏هایم. راه دارد که آن گوشی لعنتیش بشکند و تمام عکس‏‌هایش نابود شود تا وسط تایپ یک نامه فوری اداری، نپرد سر میز و عکس یک "تپلی ِ آب دهن آویزان" را به من نشان ندهد؟ یک‏‌بار هم به یکی گفتم من زیاد طرفدار بچه نیستم، گفت: "وااا...! چطور ممکنه...؟!" همچین احتمال غریب و ناآشنایی است در نظر عوام! و خب من حوصله‏‌ی توضیح و گسترش بحث ندارم و یک لبخند می‏زنم و می‏‌گویم "نازی..." و رد می‏‌شوم. حالا مانده‏‌ام با این همکار جدید... اصلن چرا باید بازاریاب به صورت ثابت در محل باشد؟ آن هم درست مقابل میز من؟ اینقدر که انرژی می‏گذارد عکس‌‏های بچه را به من نشان بدهد و مرا به زور وادار به "ری اکشن" بکند، می‏‌توانست برود کف شهر، چهار تا تبلیغ بکند، یک پورسانتی هم بگیرد، این معجون تلخ هم بگذارد به حال خودش...!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/WNEqihcA4yg" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 00:44:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-249.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-249.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>نیمه شبانه</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/jXcTl2LrUqw/post-247.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;من که رفتم بخوابم، دنیا! تو هرچه خواستی بچرخ... نخواستی هم بیا تنگ دل خودم، کمی آرام بگیر. &lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;strong&gt;من قدرت بخششم بالاست!&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;چون ابري سرگردان &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;مي‏‌گريد چشم من در تنهايي&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;اي روز شادي‏‌ها کي باز آيي&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;امشب حال مرا تو نمي‏‌داني &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;از چشمم غم دل تو نمي‏‌خواني &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: center;"&gt;&lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" target="_blank" href="http://www.4shared.com/mp3/bLaNoKcV/Hayedeh_-_Tanha_Ba_Golha.html?"&gt;[هایده]&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/jXcTl2LrUqw" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 01:39:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-247.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-247.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title> برداشت بد نکنید!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/dwLMtHDHaZQ/post-244.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     برداشت بد نکنید... دلم می‌‏خواست در آن فروشگاه زنجیره‏‌ای قهوه "پدر" در قشم، وقتی آن جمله‏‌ی مربوط به&lt;span style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;a target="_blank" href="http://dooshize.persiangig.com/image/IMG_1298.JPG" style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;&lt;strong&gt;پدر&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; را خواندم بشینم کنار پیشخوان... محو در صدای Yasmin Levy &lt;a target="_blank" href="http://www.yasminlevy.net/" style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;[+]&lt;/a&gt; و بوی دانه‏‌های قهوه و جلوی اشک‏‌هایم را نگیرم و کسی دنبالم نبود و می‏‌نشستم پای حرف‏‌های آن پسر جوان فروشنده و برایم می‏‌گفت از پدرش... از فلسفه‏‏‏‌ی انتخاب این اسم... از مرد بودنش... از اینکه او هم روزی پدر می‏‌شود و همه‏‏‌ی جوانیش را برای نان...! دلم می‌‏خواست نگران نگاه‏‌های دیگران نبودم و دست‏‌هایم را زیر چانه قفل می‌‏کردم و چشم‌‏هایم را می‏‌بستم و سرم را با ریتم ملایم آهنگ تکان می‏‌دادم و مرد جوان برایم حرف می‏زد... دلم می‌‏خواست وقتی دستخط فوق‏‌العاده زیبایش را پشت کارتش دیدم، اسمش را بلند بخوانم و بگویم چقدر زیباست... این اسم! این دستخط که آدم را دیوانه می‏کند! نگفتم... نگفتم که می‏‌شود این آهنگ را تا صبح برایم تکرار کنی و از تمام انواع قهوه‏‌هایت برایم دم کنی؟! نگفتم نور اینجا چقدر آرامش بخش است... نگفتم چقدر دلم برای اینجا تنگ می‌‏شود و آمدم بیرون!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     برداشت بد نکنید... از غروب گذشته بود و هوا نیمه بارانی. راننده با لهجه‏‌ی شیرین بندرعباسی حرف می‏زد و صدای موزیک، پس‌‏زمینه‏‌ی تن صدایش شده بود. دلم می‏‌خواست زود به مقصد نرسیم... بگویم می‏‌شود یک دور دیگر بزنیم؟! می‏شود صدای موزیک را بلندتر کنی؟ می‏شود بروی لب ساحل تا ریه‏‌هایم را پر از بوی دریای جنوب کنم و بعد برویم؟ نگفتم... ساکت نشستم و از پشت شیشه‏‌ی بخار گرفته، شهر را برای آخرین بار دیدم و رد شدم!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     برداشت بد نکنید... دلم می‏‌خواهد روی نیمکت کنار زاینده‏‌رود بشینم و سیگاری آتش کنم و عابرها را نگاه کنم... آن خانم چادری که دستش را از زیر چادر در بازوان شوهرش قفل کرده‏‌ست، آن پیرمرد تنهایی که آرام-آرام کنار رود قدم می‌‏زند، آن دختر جوانی که تند تند قدم برمی‏‌دارد و شاید کلاسش دیر شده‌‏ست، و صدای بچه‏‌ها... هیاهو... بستنی‏‌های قیفی... پشمک، راستی چند وقت است پفک مینو نخورده‏‌ام؟ یک بنده خدایی هم می‏گفت سیگار با پفک، آدم را مست می‏‌کند! دلم هوایش را کرده... کاش اینجا بود، یک گاز پفک... یک پُـک سیگار! &lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     برداشت بد نکنید... دلم می‏‌خواست یک جایی مثل &lt;strong&gt;بـ.ـار&lt;/strong&gt;های بـ.ـلاد کـ.ـفر بودم، برای یک بار هم که شده آنقدر مـ.ـست می‏‌کردم که لایـ.ـعقل شوم و دستم را یک جـ.ـوان چهارشانه و زیبای ایتالیایی بگیرد و بی‏پـ.ـروا بـ.ـرقـ.ـصم... بـ.ـپـ.ـیچم دورش و نگران اینکه چقدر می‏‌شناسمش و می‏‌شناستم و &lt;strong&gt;قضاوت‏‌ها&lt;/strong&gt; نباشم! مرا روی بـ.ـازوانش بلند کند و دستانم را دور گردنش حلقه کنم و بـ.ـتـ.ـابـیم در هم و آرام مرا پایین بیاورد. باید تجربه کرد رقــ.ـ.ـص در مـ.ـستی را...و شکار زیبایی‏‌ها بدون "هـ.ـرزگی" را...!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;     برداشت بد نکنید... من یک آدم معمولیم که دلش می‏‌خواست نقابش را بردارد!&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt; این پست با الهام از خانم &lt;strong&gt;حوا&lt;/strong&gt; عزیز در &lt;a target="_blank" href="http://havva12.persianblog.ir/post/250/" style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بود.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);"&gt;&lt;strong&gt;آهنگ‌نوشت:&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;yasmin Levy &lt;a target="_blank" href="http://wdl.persiangig.com/pages/download/?dl=http://dooshize.persiangig.com/audio/preview_16.mp3" style="color: rgb(0, 0, 204);"&gt;[+]&lt;/a&gt; صدایش مانند صورتش، زیبا و وحشی و معصوم است!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/dwLMtHDHaZQ" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 01:02:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-244.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-244.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>متوسط بودن!</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/UbUGBaexZNk/post-242.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;     خانه‏‌ی دایی بابا بودیم. تمام عید سعی کردم از این فک و فامیل در بروم، آخر سر یک مراسمی برای یادبود فلان ابن فلانی گذاشتند که هم مجبور بودیم برویم و هم تمام آنها را یک‌جا ببینیم! من اینجور وقت‏‌ها به "لجبازی کائنات" ایمان می‏‌آورم... بسیار ظریف و هنرمندانه و بدون راه در رو، عمل می‏کند. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;     قسمت هیجان انگیز ماجرا این بود که تا 2-3 ساعت اول، گروه سنی پایین‌‏تر از 45 سال پیدا نمی‌‏شد و من و خواهرم از درد ناچاری با هم حرف می‏زدیم و گاهی برای وانمود کردن به لذت بردن از مهمانی، خنده‏های عصبی می‏کردیم. کم‏کم قسمت‏های پندآموز مهمانی شروع شد... که فلان دخترک چقدر ساده عروسی کرد و طایفه‏ی فلان پسرک، چقدر خوب که دز قید و بند مراسم و تجلل نیستند و....! و بعد نگاه‏ها روی ما زوم می‏شد و حرف‏هایشان را "بولد‏"تر با مثالی دیگر به خوردمان می‏دادند. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;     خب... واضح و مبرهن است که من و خواهرم اینجا سمبل آدم‏های تجملاتی، سطحی، مادی‏گرا شدیم و از سوی دیگر آن دخترک‏ها و پسرک‏ها؛ پاک و معصوم، بی آلایش دنیوی، به دنبال زندگی معنوی و غیره به تعریف عوام شدند. اما وقتی صحبت از فلان دخترک اجنبی فامیل می‏شد که متولد فرانسه است و حالا برای سفر کاری به کانادا رفته است، یا فلان پسرک که بعد از مهاجرت به دیار کفر، در درسش اینقدر پیشرفت داشته است و فلان شرکت معروف برایش دست و پا می‏زند که روی هوا بقاپدش، دیگر بحث تجملات نیست.... بجث میزان آرایش نیست... بحث موهای فشن و تیز تیز پسرک نیست... بحث سر این است که این‏ها آدم‏های موفقی هستند و به نوعی دیگر، "از ما بهتران"! &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;     خب البته ما گوش می‏کردیم و سر تکان می‏دادیم و لبخند‏های مفهومی می‏زدیم... از آنها که یک طرفش مایل به کج شدن است و معمولاً آدم‏های موفق به نماد خوشحالی خاص! پهن می‏کنند روی صورتشان. خواهرم اما حرص می‏خورد و زیادی به خودش گرفته بود. من ولی بی‏حس‏تر بودم، انگار که این مراحل را گذرانده بودم و آستانه‏ی تحمل درد‏ها را 2-3 سالی بود که از دست "بالغ درونم"، هی بالا و بالاتر گذاشته بودم، و این عدم دسترسی به آستانه باعث شده بود که بیشتر به طعم تازه و خوش‏ عطر شیرینی نارگیلی‏ام توجه کنم تا تراوشات عفونی مغز آنها!&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;     متوسط بودن خیلی دردناک است.&lt;strong&gt; آدم‏های متوسط در سطح اجتماعی، آدم‏های تنهایی هستند... آدم‏هایی که همیشه برایشان از گروه بالا و پائین‏تر می‏گویند و هیچ وقت خود آنها را نمی‏بینند&lt;/strong&gt;. انگار که یک برزخ باشد و نه راه پیش داشته باشند و نه راه پس. متوسط‏ها هیچ وقت الگوی کسی نیستند... هیچ وقت کسی از آنها برای بچه‏هایشان تعریف نمی‏کند. همیشه قصه از آنجا شروع می‏شود که فلان پسرک فقیر از کنج روستا، چطور با همه‏ی موانع برخورد کرد و با تائید خدا پیشرفت کرد! یا فلان دخترک (که هیچ وقت درآمدی از خودش نداشته است) چطور در فلان دانشگاه بین‏المللی درس می‏خواند و برای خودش کسی شده است. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;     خب...! من نه در روستا به دنیا آمده‏ام و نه خانواده‏ی متمولی دارم که در هرجای دنیا خواستم با آسودگی خاطر درس بخوانم و در بهترین خانه‏ها زندگی کنم و ماه به ماه حساب بانکی‏ام با دلار پر شود! من یک آدم متوسطم که همین‏جا هم گیر افتاده‏ام... نه این‏که باتلاق باشد، اما مثل یک رودخانه‏ی سر و ته بسته می‏ماند... راه به دریا ندارد. سالهاست که در جریانم... گاهی خودم شنا می‏کنم و حتی خلاف مسیر آب دست و پا می‏زنم تا هنرنمائیم را به دیگران و البته به خودم نشان دهم، و گاهی مثل یک برگ زرد بی خاصیت، ول می‏شوم روی جریان آب تا هرکجا خواست ببرد. اما این رودخانه، بستر من نیست و راهی برای رفتن به رودخانه‏‏ِ دیگر هم ندارم. آن قانون راز و غیره هم باید یک بستری داشته باشد... یک چهارچوبی.. یک مدار از قبل تعریف شده‏ای، تا به آنچه می‏خواهی برسی. درست مثل چهارچوب دار قالی، که فقط می‏توان طرح‏های مختلف زد... تغییر سایز و بزرگی و کوچکی آن، دست ما نیست!&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;     &lt;strong&gt;متوسط بودن غمگین است... و متوسط ماندن تلخ!!&lt;/strong&gt; اینست که این‏جور وقت‏ها باید یک چیزی مثل شیرینی نارگیلی همیشه کنارت باشد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0);"&gt;&lt;strong&gt;آهنگ‏نوشت 1: &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;من این آلبوم "&lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" target="_blank" href="http://6lik.blogfa.com/post-20.aspx"&gt;الکی&lt;/a&gt;" نامجو را در سفرم کشف کردم و ارتباط شدیدی با آن برقرار کردم. البته اینجور آهنگ ها را به نظرم نباید در هر ساعتی از شبانه روز و یا در جاهای شلوغ گوش کرد. اگر به شعر و ترکیب سبک‏های مختلف موسیقی در یک آهنگ اهمیت می‏دهید، این آلبوم را از دست ندهید.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;آهنگ‏نوشت 2: &lt;/strong&gt;شاید بیشتر شما با گروه "دنگ شو" هم آشنایی داشته باشند. آلبوم "&lt;a style="color: rgb(0, 0, 204);" target="_blank" href="http://6lik.blogfa.com/post-21.aspx"&gt;شیراز 40 ساله&lt;/a&gt;" هم از آن کارهایی است که انتخاب شعرهای سنگین و زیبا به همراه موسیقی تلفیقی روی آن، روح‏تان را نوازش می‏دهد. &lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/UbUGBaexZNk" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Apr 2012 20:23:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-242.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-242.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>قطار سوت می‏زند و من جا مانده‏ام</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/a-virgin/~3/GyLQmfRbA7Y/post-240.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;br /&gt;     از سفر برگشتم... دروغ چرا؟ دلم سر سوزنی برای این شهر و مردمش تنگ نشده بود. عید آمد و مراسم بحث کردن سر دید و بازدیدهای زورکی را با خانواده به جا آوردیم، جای شما خالی هر سال پربار تر از سال قبل! من پیشنهاد دادم یک بار هم که شده این 13 روز عید کلاً مرا ایگنور کنید و کاری به کارم نداشته باشید، اصلاً اگر خوشتان آمد برای همیشه ایگنور کنید. من که دلم پیش دریای جنوب و جنگل‏های حرّا&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0); "&gt; &lt;/span&gt;&lt;a href="http://dooshize.persiangig.com/129.jpg" target="_blank" style="color: rgb(255, 102, 0); "&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt; و چادر زدن کنار ساحل و تا صبح کنار آتش و گیتار &lt;a href="http://dooshize.persiangig.com/IMG_1475-%20Balck.jpg" target="_blank" style="color: rgb(255, 102, 0); "&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;، آواز خواندن و طلوع آفتاب &lt;a href="http://dooshize.persiangig.com/IMG_1490.JPG" target="_blank" style="color: rgb(255, 102, 0); "&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 102, 0); "&gt; &lt;/span&gt;را به انتظار نشستن، جا مانده‏ است... چه می‏فهمید از حال من که پند و اندرزم می‏کنید دیدن "دایی پدر" واجب است و  احوالپرسی عیدانه با "عمه" حکم شرعی دارد و مرا با نیش حرف‏هایتان می‏رنجانید ؟! مبارک بادی عید یعنی همین چیزها؟ یعنی تا خرخره آجیل و شیرینی خانه‏ی این و آن خوردن و لبخند احمقانه زدن و وانمود کردن که چقدر خوشحالم بهار (باهار) را با شما عزیزان سپری میکنم؟! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;br /&gt;     روی تختم دراز کشیدم، یک حال میکسی از بغض و کلافگی و پریشانی دارم. یک صدایی درونم مدام نجوا می‏کند: "بلند شو بلیط بگیر دوباره برگرد همانجایی که دلت شادی و آرامش را با هم دارد" عقلم چادر می‏پیچد دور کمرش و با تحکم می‏گوید: "زشت است... مگر خودت را مسخره کرده‏ای؟ این 13 روز هم سر می‏شود مثل هر سال، حالا گیریم کمی افتضاح‏تر"، چشمانم روی عکس‏های سفر، لم داده است... حتی با هم کوپه‏ای‏هایم بیشتر احساس نزدیکی می‏کردم تا این آدم‏های پر اصل و نصب فامیلی! &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;br /&gt;     حالا محکومم... محکوم به نیامدن و نگشتن و معاشرت نکردن با این آدم‏هایی که سر سوزنی دلم را خوش نمی‏کنند. محکومم به خود مختار شدن... به حال نکردن با فامیل پدری و مادری‏ام... ببخشید مرا اگر آن دختر مطیع و سر به راهتان نیستم... ببخشید که از شما و ریشه‏هایتان فاصله می‏گیرم و به هفت پشت غریبه می‏چسبم... ببخشید که حالم خراب است و تحمل شما و بحث‏های تکراری و رسومات نخ نما شده‏تان را ندارم.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;br /&gt;     بگذارید کمی آزاد باشم و بی‏نگرانی از برگشت، بال‏هایم را به هر کرانه‏ای که خواستم بگشایم... بگذارید قالب بیست و چند ساله‏ام را بشکنم و پایم را از این بندهای پوسیده و چسبناک شما بیرون بکشم. دروغ چرا؟ نمی‏خواستم از سفر برگردم!!!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;font face="tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;font face="tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0); "&gt;در همین باب نوشت:&lt;/span&gt; &lt;/strong&gt;من از عید متنفرم! (با لهجه اصفهانی خوانده شود)&lt;strong&gt; &lt;a href="http://shukhoshang.blogfa.com/post-263.aspx" target="_blank" style="color: rgb(255, 102, 0); "&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right; "&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;span style="font-family: tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif; color: rgb(204, 0, 0); "&gt;&lt;strong&gt;پ.ن:&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face="tahoma, verdana, arial, helvetica, sans-serif"&gt; &lt;/font&gt;&lt;span style="background-color: rgb(255, 255, 255); line-height: 18px; text-align: right; "&gt;&lt;font face="'times new roman', times, serif" size="3"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51); "&gt;این هم &lt;/span&gt;&lt;a href="http://soundcloud.com/hamrah-4eb/hamrah-92" target="_blank" style="color: rgb(0, 0, 255); "&gt;&lt;strong&gt; لینک&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51); "&gt;&lt;strong&gt; &lt;/strong&gt;یک برنامه رادیویی فارسی زبان از استرالیا هست که در &lt;strong&gt;انتهای این قسمت&lt;/strong&gt; معرفی مختصری از وبلاگ &lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 102, 102); "&gt;"روزانه‏های بانوی اسفند"&lt;/span&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51); "&gt; شده، اگر مایل به شنیدن بقیه برنامه‏هایشان هستید می‏توانید از اینجا دنبال کنید:&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;span style="background-color: rgb(255, 255, 255); line-height: 18px; text-align: right; "&gt;&lt;font face="'times new roman', times, serif" size="3"&gt;&lt;span style="color: rgb(51, 51, 51); "&gt;صفحه فیسبوک رادیو:&lt;/span&gt; &lt;a href="http://www.facebook.com/#!/HamrahRadio" target="_blank" style="color: rgb(255, 102, 0); "&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;span style="background-color: rgb(255, 255, 255); color: rgb(51, 51, 51); font-family: HelveticaNeue, 'Helvetica Neue', Helvetica, Arial, sans-serif; font-size: 14px; line-height: 18px; text-align: right; "&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/a-virgin/~4/GyLQmfRbA7Y" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 21 Mar 2012 14:20:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>avirgin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://avirgin.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://avirgin.blogfa.com/post-240.aspx</feedburner:origLink></item>
<media:rating>nonadult</media:rating></channel>
</rss>

