<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><rss xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0"><channel><title>تأملاتی زیرِ دوشِ حمّام</title><description></description><managingEditor>noreply@blogger.com (alibozorgian)</managingEditor><pubDate>Wed, 11 Jun 2025 19:07:16 +0330</pubDate><generator>Blogger http://www.blogger.com</generator><openSearch:totalResults xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">400</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/">25</openSearch:itemsPerPage><link>http://dooush.blogspot.com/</link><language>en-us</language><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle/><itunes:owner><itunes:email>noreply@blogger.com</itunes:email></itunes:owner><item><title>آن درّه‌ی عمیق</title><link>http://dooush.blogspot.com/2023/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Wed, 19 Apr 2023 17:06:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-239005379167771203</guid><description>&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;برای الهه و الناز&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;یک فیلمی بود که اوّل وی. اچ. اس بود. از
آن‌ها که بهش می‌گفتند نوار بزرگ. آخر دو نوع نوار بود: نوار کوچک، نوار بزرگ. این
فیلمی که ازش حرف می‌زنم روی نوار بزرگ بود. اوّل روی نوار بزرگ بود و بعد کشیده
شده بود روی سی. دی. اصطلاحش همین بود: «کشیدن.» دایی‌ام کشیدش. او کرد چون خودش
هم توی آن فیلم بود. ایفاگر یکی از دو نقش اصلی فیلم بود. آن یکی آکتور فیلم
برادرش بود که می‌شد آن یکی دایی‌ام. کوچک‌ترین دایی‌ام، دایی امیر. حالا شرح فیلم:
این دو سوار موتور از جلوی دوربین عبور می‌کنند. دایی سعید فرمان به دست، دایی امیر
ترکش. اوّل از ته تصویر، ته قاب می‌آیند. وقتی که آن‌ها را می‌بینیم ریزند، بی‌چهره&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;اند، بعد بزرگ و
بزرگ‌تر می‌شوند و چهره‌های‌شان دیده می‌شد و بعد می‌پیچند و می‌روند. خورشید هم
آن گوشه‌ی قاب دارد می‌رود که خود را پنهان کند از چشم آدم‌های توی صحنه و ما. صدای
چند خمپاره هم می‌آید، گویی آن دورها منفجر می‌شوند و صدایش با تأخیر به گوش می‌رسد،
مثل آلبوم‌های پینک‌فلوید، که با تأخیر به سرزمین ما می‌رسید، به گوش ما می‌رسید.
نفرات دیگری هم توی تصویر هستند. چند نفر ایستاده&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;اند، چند نفر قدم می‌زنند، چند نفر می‌دوند. سرنشین‌های
آشنای ما، از میان آن‌ها رد می‌شوند و می‌روند دنبال کارشان. کل این فیلم: هفت ثانیه
بود. هفت ثانیه بود، امّا همان هفت ثانیه بوی شومی می‌داد. گویی همه منتظرند اتفاق
هولناکی رخ بدهد. که رخ داد، ساعاتی پیش از یکی از عملیات‌های جنگی بود. یکی از
صدها و هزاران و میلیون‌ها عملیات‌های جنگی‌ای بود که جهان به خودش دیده بود. در میان
این آمار، این یکی عملیات چندان ارزشی نداشت. ویژگی خاصی هم نداشت. عده‌ای حمله می‌کنند،
عده‌ای دفاع می‌کنند، و بعد نوبت به ضد حمله و ده‌ها تاکتیک نظامی و صدها فرمان
نظامی که از حنجره‌ی فرماندهان صادر می‌شود و بعد نعش‌ها، جنازه‌ها، پیکرهای
سوخته، دست و پاهای قطع شده، مثله شده، سربازانی مجروح که از درد زوزه می‌کشند،
سربازانی که مانند جنین در خود جمع شده‌اند، دولا شده‌اند و با دستان‌شان شکم خود
را گرفته‌اند که نکند محتویات شکم‌شان بیرون بریزد، که معمولاً تلاش بی‌حاصلی است،
پرسه زدن‌های بیهوده‌ از سرِ گیجی و منگی، بر اثر شنیدن مدام اصوات انفجار، نشستن
و نگریستن به هیچی، مثل دانشمندان در آزمایشگاه که پس از ساعت‌ها کار، خیره به جایی
نامعلوم‌ می‌شوند. امّا برای عده‌ای، تعداد معدودی آدم، آن فیلم، آن هفت ثانیه،
برای آن‌هایی که اتفاقی با آن هفت ثانیه مواجه شده بودند، بخشی از زندگی‌شان بود؛
برای خانواده‌ی ما.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;آنجا که خورشیدش داشت غروب می‌کرد، آنجا
که عده‌ای ایستاده، راه می‌رفتند و می‌دویدند. آنجا که دو برادر سوار موتور از جلوی
دوربین رد می‌شدند، آن سرزمین، شلمچه بود، پیش از آغاز عملیات والفجر هشت، آن فیلم
هم، آن تکّه‌فیلم هم قطعه‌ای بود از هزاران راش مستند روایت فتح که سعید، سال‌ها
بعد از آنکه با برادرش از میان خاکریزها راهشان را بسوی ناکجاآباد کج می‌کنند و می‌پیچند
و می‌روند، کشف کرده بود. در یکی از آن تکرارهایی که مستند پخش می‌شد خودش را دیده
بود و شناخته بود: «اِ منم که...» و بعد: «اِ امیر... آخ امیر... .» این تنها سند
تصویری‌ای بود و هست که از دو برادر در دسترس است. دو برادری که یکی‌شان هست و دیگری
نیست. یکی برگشت و دیگری برنگشت. امیر نیامد، سعید آمد. آمد، برگشت، لت و پاره و
داغان. با ترکش‌هایی در بدن که هنوز مانند موجوداتی موزی‌ای در او زندگی می‌کنند،
برگشت امّا با داغی در سینه‌اش، موحش‌تر از آن موجودات. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;برگشتن سعید، رفتن خانواده‌مان در غارِ
انتظار بود. انتظار برای بازگشتن امیر، آخرین فرزند خانواده. نشستند دم در خانه،
برای روزها و هفته‌ها و ماه‌ها و سال‌های آینده. انتظاری بیست ساله و پاداش این
انتظار، برگشتن امیر بود. چند تکّه استخوان و پوست و پیراهنش. و تازه دو سه سالی
بعد، سر و کله‌ی آن هفت ثانیه فیلم پیدا شد و شد تجدید دیدار با امیر. امیری که در
آن دیگر چند تکّه استخوان و پوست و پیراهن نبود. زنده بود. جان داشت، نفس می‌کشید،
ترک موتور بود. با موهای بورش و سیبیل‌های تُنُک و تازه درآمده‌اش.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;آن فیلم هفت ثانیه که اوّل روی نوار بزرگ
ویدئو بود، کشیده شد روی سی. دی و پخش شد بین خانواده‌مان. هر خانواده یک سی. دی. برای
خواهرها و برادران. مثل ارث. اینجا سهم همه یکسان. یک شب، رفتم خانه‌ی پدری. در را
که باز کردم مادرم را دیدم که روی زمین، مقابل تلویزیون نشسته بود. داشت سالاد شیرازی
مهیا می‌کرد، اما توجهش به صفحه‌ی تلویزیون بود. خیار و چاقو دستش بود اما کاری
نمی‌کرد. رفتم پشت سرش روی مبل نشستم. داشت همان فیلم را می‌دید. در سکوت. کنترل
پلیر و تلویزیون کنارش. پلی می‌کرد و فیلم آغاز می‌شد و حرکت موتور و غروب خورشید
و پیچیدن موتور و بعد مادرم فیلم را نگه می‌داشت و برمی‌گرداند چند ثانیه قبل از
ورود موتور و دوباره رد شدن سعید و امیر از جلوی دوربین و دوباره تکرار. گویی می‌خواست
شانس خودش را باز هم بیازماید، مثل آدم‌های معتاد به بلیط بخت‌آزمایی، که این‌بار
که موتور می‌پیچد، بپیچد سمت تهران و جاده‌ها و اتوبان‌ها و خیابان‌ها را طی کند و
جلوی در خانه متوقف شود و زنگ خانه به صدا دربیاید و برود و در باز کند و ببیند امیر
پشت در ایستاده؛ سالم، سرِ حال، و زنده. تا خیارها و گوجه‌ها و پیازها خرد شدند،
بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و برگشت رو به من گفت «سلام مادر... کی آمدی؟»
مادرم گویی هنوز منتظر است. و جانکاه‌تر از تماشای انتظار آدم‌ها چیزی نیست در
جهان، به نظرم.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: center; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;- - -&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;به من ملاقات ندادند. گفتند فقط پدر و
مادر. رفتیم جلوی زندان. پدر و مادرم پس از چند ساعت، رفتند داخل. من نشستم بیرون،
منتظر. پس از شصت روز اجازه داده بودند که پدر و مادرم بروند پسرشان را ببینند.
روز پیش از آن‌که دسته‌جمعی برویم جلوی زندان، تلفن خانه زنگ خورد. مادرم گوشی را
برداشت: «بله... بله... چشم... چشم...» گوشی را قطع کرد و بعد بلافاصله با من تماس
گرفت. من بیمارستان ولیعصر در خیابان شریعتی بودم. پدرم را پیش دکتر مغز و اعصاب
برده بودم. آخر پدرم می‌گفت شب‌ها، کسانی را می‌بیند که روی دیوار خانه، روی سقف
راه می‌روند، سایه‌هایی را می‌بیند، می‌گفت چیزی می‌آید و می‌خواهد بدنش را تکّه
تکّه کند، از درون، از بیرون، یک چیزی مثل خوره انگار به جانش افتاده بود. کابوس
می‌دید. شب‌ها صدای پدر و مادرم را می‌شنیدم. صدای مادرم را که پدرم را دلداری می‌داد،
برایش دمنوش دم می‌کرد، هر کاری که از دستش برمی‌آمد، هر حرفی که می‌توانست، بلد
بود به او می‌زد امّا پدرم آرام نگرفت. نگرفت تا اینکه رفتیم سراغ دکترها. و این
آغاز سفر من و پدرم در شهر بود. از این دکتر به آن دکتر. بیمارستان به بیمارستانی
دیگر، مطبی را به مطب دیگری پیوند می‌زدیم، از اتوبان‌ها و خیابان‌ها گذر می‌کردیم،
در شهر در جست‌وجوی آرامشی برای پدرم. از دکتر مغز و اعصاب تا روانکاو و روان‌شناس.
مطبی رفتیم در یکی از خیابان‌های بالای شهر تهران. مطب خصوصی. از آن‌ها که تا آن
زمان در فیلم‌ها دیده بودم. منشی زن خوش‌سیمایی بود، نشسته پشت میز بزرگ ساخته‌شده
از چوب بلوط، قهوه‌ای سوخته. سکوت مطلق، درون من و پدرم آشوب. و دکتر سپیدمویی را
دیدن، پس از آنکه منشی گفت بروید داخل. پدرم روی تخت خوابید. و دکتر که دکتر قلب
بود از پدرم نوار قلب گرفت و وقتی صدای دستگاه خاموش شد، نوار قلب را موازات چشمانش
گرفت و گفت قلبش هم که تعریفی ندارد. شب بعد وقتی که پدرم بی‌حال شد، رفتیم
درمانگاه و سُرُم به او زدند، بیرون که آمد گفت «حالم خوب است، قول می‌دهم حالم دیگر
بد نشود.» معلوم نبود به چه کسی قول می‌داد؟ قولی که به آن وفادار نماند. آخر دست
خودش نبود. گویی دچار بیماری بی‌نامی شده بود. تا اینکه در بیمارستان ولیعصر، وقتی
به طبقات پایین برای اسکن از سر پدرم به انتظار نشسته بودیم تلفن پدرم زنگ خورد و
من جواب دادم. آنتن نمی‌داد و چند پله باید بالا می‌رفتم تا آنتن بیاید و صدای
مادرم را بشنوم که با شوق گفت وقتِ ملاقات داده‌اند و من بی‌آنکه خداحافظی کنم دویدم
سمت پدرم و پیام مادرم را به او دادم. حوشحال به خانه برگشتیم. صبح فردا عازم درّه‌ی
اوین شدیم. ملاقات ساعت یک ظهر بود و ما ساعت &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;۹&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt; صبح در بزرگ زندان
را مقابل چشمان‌مان می‌دیدیم. هر ساعت برای ما یک روز کامل بود. از سایه‌ی درختان
به آفتاب و از آفتاب به سایه‌ی درختان پناه می‌بردیم. تک‌افتاده، مانند مطرودان،
مانند جزامیان، کنار خیابان، لب جوب آب نشسته بودیم. پدرم به اندازه‌ی تمام عمرش
راه رفت و مادرم به اندازه‌ی تمام عمرش انتظار کشید. تا دریچه‌ی کوچک کنار در بزرگ
باز شد و نام خانوادگی‌مان را صدا زدند و سه نفری به سمت منبع صدا برگشتیم و مادرم
ایستاد و پدرم دوشادوشش رفتند جلوی در و در باز شد و زندان آن‌ها را بلعید. و من
ماندم بیرون. طول دیوار زندان را هزاران بار طی کردم و برگشتم، هزاران بار خیابان‌های
و کوچه‌های اطراف زندان را پرسه زدم، هزاران بار نور خورشید را از لای برگ درختان
دیدم، هزاران بار خیره شدم به جریان آب جوب. ایستادم، نشستم، راه رفتم. نمی‌دانم
چند ساعت، چند روز، چند سال منتظر ماندم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;وقتی پدر و مادرم بیرون آمدند. حرفی
نزدند. در سکوت پدرم رانندگی کرد، در سکوت مادرم بیرون را نگاه کرد و در سکوت من
آن دو را می‌دیدم. آن ملاقات آخرین دیدار پدر و مادرم با پسرشان بود. همانی که با
چشم‌بند او را آوردند در سالن ملاقات. بعد از یک ساعتی که پدر و مادرم منتظر نشسته
بودند. نور چشمان برادرم را زده بود، بعد وقتی مردمک چشمانش به نور اطراف عادت
کرده بود، پدر و مادرم را دیده بود. یک دستش را پدرم و دست دیگرش در دست مادرم
آرام گرفته بود، مانند روزی که متولد شده بود. آنچه از آن ملاقات می‌دانم همین
بود. دیگر چیزی نمی‌دانم. شب، صدای گریستن پدرم را شنیدم و صورتم را در بالش فرو
بردم. نمی‌خواستم بشنوم. خانواده‌مان به انتظار برگشتن برادرم نشست. تا سی روز
بعد. چند روز پس از آن ملاقات، من به آن درّه برگشتم. سنگی برداشتم و به در بزرگ
سبزرنگ زندان زدم. صدای مهیبی داد، وقتی می‌دویدم، هنوز ارتعاش صدایش را می‌شنیدم.
می‌دویدم و پشت سرم را نگاه نمی‌کردم. نمی‌دانم چقدر دویدم، نمی‌دانستم چقدر از آن
در و زندان دور شده بودم، فقط می‌دویدم، با خشم، با اندوه، مثل دیوانه‌ها. ایستادم،
نمی‌دانستم کجای این شهرم.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: center; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;- - -&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;یک تلفنی داشت آقای شیرزاد در مغازه‌اش.
مغازه‌اش بقّالی‌ای بود سر کوچه‌ای به موازات کوچه‌ی پدربزرگم، پدرِ مادرم، آن دست
خیابان کم‌عرض که نامش حسینی بود. هنوز هم هست. نام غیررسمی‌اش. تلفن نارنجی‌رنگ
بود و سکه‌ای بود که وقتی زنگ می‌خورد صدایش آن‌قدر بلند بود که هر کس آن اطراف
بود می‌شنید. همچون ناقوس کلیسا. این تلفن بود و چند خانواده. هر کس با خانواده‌ای
در آن اطراف کار داشت به مغازه‌ی آقای شیرزاد زنگ می‌زد و آقای شیرزاد پس از اینکه
در گوشی می‌گفت یک لحظه... یک لحظه، از پشت دخل، سه قدم دور می‌شد تا در مغازه‌اش
و سر و نیم‌تنه‌اش را بیرون می‌آورد و یکی از ماها را صدا می‌زد که بروید فلانی را
صدا بزنید، تلفن کارش دارد. یک روزی آقای شیرزاد داد زد و گفت «برو به مادرت بگو بیاد،
تلفن کارش دارد.» دویدم و رفتم و گفتم و مادرم پشت سرم دوید و آمد و از من جلو زد
و در سیاهی مغازه غیب شد و برگشت. پرسیدم کی بود مامان؟ دوبار پرسیدم. پدرم زنگ
زده بود، از خط مقدم. پشت سر مادرم وارد خانه شدم و مادرم را دیدم که همزمان وقتی
داشت چادرش را از سر برمی‌داشت به خاله و زن‌دایی‌ام می‌گفت محمد زنگ زده، حال بچه‌ها
خوبه «آقاجون... آقاجون... محمد بود، گفت که امیر و سعید هم حال‌شون خوبه.» همه که
آمده بودند اطراف مادرم، با شنیدن خبر، برگشتن سر کارشون. آقاجون برنگشت: «زهرا
چرا سعید و امیر زنگ نمی‌زنند؟»&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;- نمی‌دونم آقاجون... زنگ می‌زنن.
حتماً گرفتارن دیگه. زنگ می‌زنن. منتظر باید بود. نمی‌شه همیشه زنگ بزنن&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;- نچ... ای بابا... نمی‌دونم... .&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«نچ... ای بابا...» این تکّه‌کلام
آقاجون بود. یعنی از زمانی که او را به یاد دارم تا زمانی که مُرد، این را از
زبانش می‌شنیدم. راه می‌رفت و هر چند دقیقه یک‌بار می‌گفت: «نچ... ای‌بابا...»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;فصل‌ها عوض می‌شدند. تابستان، پاییز می‌شد
و زمستان سر می‌رسید، تا دوباره بهار بیاید. و خانواده‌مان منتظر زنگ تلفن مغازه‌ی
آقای شیرزاد بودند. تا بشنوند که آشنایی پشت خط است، از خط مقدم، از جبهه، تا چادر
سر کنند و طول کوچه را بدوند و گوشی نارنجی تلفن آقای شیرزاد را بردارند، به امید
شنیدن صدای کسان‌شان، که شنیدن صدای آن‌ها، پیام سلامتی‌شان بود، زنده بودن‌شان.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;سالی رسید که تلفن مغازه‌ی آقای شیرزاد به
صدا درآمد. تیم ما دو هیچ عقب بود که آقای شیرزاد صدایم زد و گفت «تندی برو به
خاله‌ت به مادرت به بزرگ‌ترت بگو تلفن دارید، از زندانه.» از پس مأموریتم بخوبی
برآمدم. خاله‌ام پیام زندان را شنید که بهشان وقت ملاقات داده‌اند که بروند دایی
بزرگم را ببینند. حتماً آن روز صبح که خانواده‌مان عازم درّه‌ی اوین شدند خواب
بودم. چند زن و یک مرد که پدربزرگم بود رفته بودند ملاقات. فقط به پدربزرگم و زن‌دایی‌ام
اجازه‌ی ملاقات داده بودند. خواهرانش و دختردایی‌هایم پشت در زندان ایستاده بودند
منتظر.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;سه دهه‌ی بعد ایستاده بودم روبه‌روی مغازه‌ی
آقای شیرزاد. کرکره‌هایش پایین بود. ده سالی می‌شد که کرکره‌هایش بالا نرفته بود.
چند تصویر در ذهنم آمد و تندی از ذهنم فرار کردند: یخمک‌هایی که از او می‌گرفتیم،
توپ پلاستیکی‌هایی که او می‌خریدیم، صدای زنگ تلفنش، انتظار برای شنیدن این جمله‌اش
«برو بگو تلفن دارید» که از بالای عینکش اوّل نگاه‌مان می‌کرد و بعد صدایش را می‌شنیدیم.
انگار اوّل با چشم‌هایش حرف می‌زد و وقتی مطمئن می‌شد گوشی برای شنیدن حرفش وجود
دارد، به زبان می‌آورد. آقای شیرزاد ده سال پیش از روزی که جلوی مغازه‌اش ایستاده
بودم، خودش را در زندان کشته بود. با واجبی، یا همان داروی نظافت، مو بَر. برای
هفده میلیون تومن بدهی به زندان افتاده بود. از پسِ خودش و زندگی‌اش برنیامده بود.
صبرش تمام شده بود. در زندان خودش را خلاص کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: center; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;- - -&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;چند روز پیش وسط کتاب‌های دسته‌دوّمی که
برای فروش به کتابفروشی می‌آورند کاغذی تاشده پیدا کردم. رویش نوشته شده بود: «سهیلا
بخون». کاغذ را باز کردم. متنِ آنچه که باید سهیلا می‌خواند از این قرار بود، با این
توضیح که رسم‌الخط نویسنده عیناً رعایت شده است:&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«سهیلای عزیزم&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;نشد که عصری دوباره ببینمت. کتابا رو دادم
به هانی، اون رمانی که می‌خواستی هم هست، من نظرمو راجع به سطر سطر کتاب تو حاشیه‌هاش
نوشتم، بخون نظرتو راجع به نظرم بگو، اولش از ایده نویسنده خوشم اومد ولی به این
نتیجه رسیدم که... بزار نگم. ببین بده به همه بخونن. اگه خواستن، ولی قبلش، حتماً حتماً
تأکید می‌کنم، حتماً همه نوشته‌های منو پاک کن، حتی [ناخوانا] هم نبینه نوشته‌های
منو، افکار مسموم منو!! کتابا هر چند سالی که دوست داشتی پیشت بمونه، ولی کتاب کریستین
سن رو دفعه‌ی بعد ازت می‌گیرم&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;دوست دارم خیلی&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;دلم برات تنگ می‌شه و خیلی ناراحت شدم که
دوباره نتونستم ببینمت، آخه دفعه بعد معلوم نیس کی بیام تهران&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;راستی! بهت گفته بودم، من هنوز هر شب
سهراب می‌خونم، نه بخاطر سهراب، به خاطر تو و خاطره‌هامون&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;!!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;۱۲&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR" lang="FA"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-bidi-language: FA; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;مهر ۸۹&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;[ناخوانا]»&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-hansi-font-family: Calibri;"&gt;نمی‌دانم سهیلا این نامه را خوانده. نامه‌ای
که برای سیزده سال پیش است امّا یک چیز مشخص است. نویسنده‌ی نامه تأکید کرده سهیلا
نامه‌اش را مانند نوشته‌های دیگرش (نمی‌دانم چه نوشته‌هایی) پاک کند، امّا این
نامه را سهیلا از بین نبرده است. آیا فراموش کرده؟ آیا از عمد آن را نابود نکرده؟
آیا سهیلا کتاب کریستین سن را به نویسنده‌ی نامه پس داده؟ کدام کتاب کریستین سن
بوده؟ آیا نویسنده‌ی نامه به تهران برگشته؟ آیا باز سهیلای عزیزش را دیده؟ آیا
دلتنگی نویسنده برطرف شده؟ آیا کسی می‌داند این همه دلتنگی کجا می‌روند؟ مکان‌شان کجاست؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></item><item><title>خانم ف.</title><link>http://dooush.blogspot.com/2022/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Fri, 21 Jan 2022 17:15:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-121831451601342258</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خانم ف کنارم خوابیده. بالاسرش نشسته‌ام. تلاش می‌کند که خود را هوشیار نشان بدهد. چشمانش را به زور باز نگه می‌دارد اما دستی نامرئی از جایی که نمی‌دانم کجاست، می‌آید و چشمانش را می‌بندد. در نزاعی بی‌پایان با آن قدرت مأورایی و نادیدنی گرفتار شده. مادرم زنگ می‌زند و از حالش می‌پرسد. گفت: «خوب شد دیگه، وقتش شده بود. دیر هم شده بود.» چند عکس از او می‌گیرم و در گروه خانوادگیمان ارسال می‌کنم. همه‌ی واکنش‌ها همراه است با تعدادی ایموجی قلب و بوسه و اشک؛ معجونی از غم و شادی.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خانه سراسر تاریک است. تا رسیدیم، چراغی روشن نکردم. برای آرامش او. بلند می‌شوم و تلویزیون را روشن می‌کنم. نور صفحه‌ی تلویزیون، بخشی از خانه را روشن می‌کند. دارد بازی آرسنال و لیورپول را پخش می‌کند. صدا قطع است و در سکوت به صفحه‌ی تلویزیون چشم می‌دوزم. اما ذهنم پیش اوست. پیش کسی که بالا سرش نشسته‌ام. جایش را گوشه‌ی دنجی از خانه، کنار شوفاژ که همیشه آنجا ولو می‌شود پهن کرده‌ام. تا رسیدم خانه مشغول درست کردن جایش شدم. چند زیرانداز وپتویی گرم و نرم و اطرافش چند بالشت تا آن‌گونه که دکتر می‌گفت، اگر افتاد سرش به زمین سفت برنخورد. چند ساعتی طول می‌کشد تا هوشیار شود. الآن که بالاسرش نشسته‌ام، گیج است. منگ است. هر چند دقیقه یک‌بار تکانی به خودش می‌دهد، تقلا می‌کند بلند شود، راه برود، اما پس از کش‌وقوسی می‌افتد. با چیزی که به گردنش بسته شده، گویی یک تکه سرب در سرش کار گذاشته‌اند. سرش گویی موجود مجزا و جدایی از بدنش است. سرش یک طرف می‌رود و بدنش طرف دیگر. می‌چرخد و هنگامی که سرش روی زمین آرام می‌گیرد، بعد از درنگی، تمام تنش همان کار را تقلید می‌کند. می‌خواهد پانسمانِ زخمش را به دندان بگیرد و خود را از آن رها سازد اما ناتوان است. عاجز و درمانده آرام می‌گیرد تا چند لحظه بعد که دوباره شانس خود را امتحان کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خانم ف یک ماهه بود که آمد در خانه‌ام و حالا دوسالی است که با من زندگی می‌کند. اگر گلدان‌هایم را یک موجود بدانیم، او دومین موجودی است که تجربه‌ی همزیستی با او را داشته‌ام. از پس هر دو آن‌ها به خوبی برآمده‌ام. این اعتقاد مادرم است. می‌گوید هم به خانم ف خوب می‌رسی و هم از گلدان‌ها مراقبت می‌کنی. برعکس آنچه در زندگی خودت می‌گذرد که هیچ به خودت نمی‌رسی. مادرم خودش در نگهداری از گلدان بی‌همتا و در میان قوم و خویشان زبانزد است برای همین تمجید او، برایم غرورآمیز است. غیر از دو گلدانی که چند سال پیش بهم داد، چند ماه پیش، قبل از تغییر خانه‌شان، گلدان‌هایش را به من بخشید. البته تعدادی از گلدان‌هایش را. یک‌روز گفت، هر کدام را که خواستی ببر. ما نه اینجا جا داریم نه اونجا. منظورش از اینجا خانه‌ی جدیدشان در تهران بود و اونجا هم خانه‌شان در فریدون‌کنار که قرار بود از این به بعد بیشتر ایام زندگی‌اش را همراه با شوهرش، یعنی پدرم، در آن بگذرانند. من هم گلدان‌هایی را که می‌خواستم انتخاب کردم. سه پتوس یا همان رونده، یک لیندا، یک پاندانوس، یک برگ قاشقی، یک شمعدانی و البته دو گلدان که بیش‌تر از همه‌شان دوستشان دارم: یک بنجامین و یک برگ انجیری که قدش با من برابری می‌کند. چندماه پیش طی یک مراسم برایشان اسم گذاشتم. پتوس‌ها را به ترتیب بالارونده‌ی یک، بالارونده‌ی دو، بالارونده‌ی سه نامیدم. لیندا را افسون نام گذاشتم چون ظاهرش شبیه گیاهی است که روزی مرا افسون زیبایی خود می‌کند و به قعر جهان سیاهی‌ها می‌برد. پاندانوس را هم آشفته‌حال نام گذاشتم. به اسم شمعدانی دست نزدم چون نام بهتری از شمعدانی نیافتم مثل بنجامین که نامش گویای شرایطش است؛ زیبا و باشکوه. برگ انجیری را هم که بزرگ‌ترین موجود خانه بعد از من است، انت نامیدم. همگیشان را گوشه‌ای از خانه‌ام گذاشتم و آن تکه را هم «الميل الأخضر» خواندم. به عربی. نمی‌دانم چرا به عربی. می‌شود مسیر سبز. تکه‌ای از خانه‌ام را سبز کرده‌اند این گیاهان با شاخه‌ها و برگ‌های تو در تویشان، که به سختی می‌شود آن‌ها را از هم جدا کرد. به غیر از اختلافات بی‌ارزشی که گاه میانه‌مان را شکرآب کرده، در تمام این سال‌ها رابطه‌ام با آن‌ها گرم و صمیمی بوده، همراه با احترام. رابطه‌شان با خانم ف هم در مجموع مناسب بوده. گرچه خانم ف گاهی سربه‌سر آن‌ها می‌گذارد اما تاکنون به مرافعه‌ی بزرگی ختم نشده. وقتی خانم ف را با آن حالش به خانه برگرداندم، همه‌ی گیاهان «الميل الأخضر» حالش را جویا شدند. از همه بیش‌تر انت پرس‌وجو می‌کرد. نزدیکش شدم و از آنچه در کلینیک بر خانم ف رفته گزارشی به او دادم. مطمئنش کردم که مشکلی پیش نخواهد آمد و خانم ف چند روز دیگر سر حال و قبراق می‌شود. در همین احوالات، لیورپول به آرسنال گل زد. صحنه‌ی گل را ندیدم چرا که حواسم رفته بود سمت خانم ف که بلند شد و خودش را کشان کشان به کاناپه‌ی محبوبش رساند و مانند صخره‌نوردی به سختی از آن بالا رفت و خوابید. دوباره تلویزیون حواسم را می‌دزد و وقتی دوباره به خانم ف برمی‌گردم، می‌بینم دایره‌ای زیر بدنش نقش بسته که آرام بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. شبیه به نقشه‌ی یکی از دویست‌وچند کشور دنیا. شاشیده. از روی کاناپه قل می‌خورد و روی پتویی که پیش‌تر پایین کاناپه انداخته بودم، می‌افتد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;- شاشیدی خانم جان؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;منتظر پاسخ بودم اما سکوت کرد. همیشه منتظر پاسخش بوده‌ام. این را خوب می‌داند. بارها بهش گفته‌ام در مصاحبت، هر دو طرف باید مشارکت کنند. بله، ممکن است گاهی یکی از طرف‌های گفت‌وگو حوصله نداشته باشد و میل به سکوت داشته باشد، این را می‌فهمم اما همیشه ساکت بودن، برای طرف دیگر صحبت زجرآور می‌شود. اما در این وقت، به او سخت نگرفتم. هنوز ناهوشیار است. دو ساعت نشده که از اطاق عمل بیرون آمده. همین دو ساعت پیش بود که دکتر رضایی از در کلینیک بیرون آمد و ماسکش را پایین داد و رو به من گفت تمام شد. بعد سریع سیگاری از جیب روپوش آبی‌رنگش درآورد و آتش زد و پک عمیقی به آن زد و دود سیگار که با بخار دهانش یکی شده بود، به هوا فرستاد. فکر کردم در اطاق عمل هم همین‌قدر فرز و سریع است؟ من چند دقیقه پیش از آن، وقتی برف شدت گرفته بود، از کلینیک بیرون آمدم تا نفسی تازه کنم. سقف کلینیک بسیار کوتاه است و هوای خفه‌ای دارد. کمی آن‌طرف‌تر می‌روم و حالا من و دکتر، کنار هم ایستاده بودیم، زیر طاقی دم در کلینیک. برف می‌بارید. برفی که وقتی راهی کلینیک بودم، باریدن گرفته بود. گفتم خسته نباشید جناب دکتر.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;- خواهش می‌کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ده‌ها سؤال در ذهن داشتم که می‌خواستم ازش بپرسم اما نپرسیدم. برفی که می‌بارید، این‌قدر نادر و زیبا بود که هر حرف و کاری جز تماشای آن، قطعاً می‌رفت جزو گناهان کبیره. دانه‌های برف با سرعت، جلوی پایمان روی هم تلنبار می‌شدند. با سرعتی بیش‌تر از حرکات دکتر رضایی، و هزاران بار سریع‌تر از حرکت اتومبیلی که همان لحظه سروکله‌اش پیدا شد. اول نور چراغ‌هایش خیابان تاریک را روشن کرد و بعد، از ترس سُرخوردن، کند و سنگین از مقابلمان عبور کرد. دکتر که به جای نامعلومی خیره شده بود گفت: «چند ساله که تهران برف به خودش ندیده بود.» چیزی نداشتم بگویم. تماشای برف آن لذت اولیه‌اش را برایم از دست می‌داد و می‌خواستم زودتر برگردم داخل. سردم هم شده بود. دکتر ته‌سیگارش را انداخت وسط یه کپه برف که کنج پیاده‌رو، دور از سایر برف‌ها، برای خودشان دسته‌ای شکل داده بودند. حرارت ته‌سیگار داشت آرام دسته‌ی برف را ذوب می‌کرد که دکتر گفت: «خیلی‌هاشون زیر دست من سالم از اطاق عمل بیرون نیامدن.» زودتر از تعجب من، دو طرف لب‌هایش بالا رفت و دندان‌هایش را نشانم داد. با همان سرعت آن‌ها را دوباره زیر لب‌هایش پنهان کرد و گفت: «مثل تمام جراحان، این کار من هم تلفات خودش را داره. اما نگران نباش. عقیمش کردم. بخیه‌اش هم کوچیکه. احتیاجی به بخیه‌کشی نداره. پانسمانش کردم. رسیدی خونه، چند ساعت گیجه. بعد وقتی تونست راه بره اول آب بهش بده، بعد غذای پوره‌شکل. مرغ یا کنسرو.» دوباره دندانش‌هایش را نشانم داد و بی‌آنکه حرف بیش‌تری بزند، پشتش را به من کرد و در نیمه‌باز را گشود و رفت داخل. من رویم را برگرداندم سمت خیابان. نفسم را حبس کردم و آرام آن را بیرون دادم. بخار دهانم زیر نور چراغ آویزان از تیرک برق، وضوح داشت. غیر از صدای نشستن قطرات برف روی هم صدایی نبود. مثل صدای کاست خالی. صدای هیچ. صدای دل‌نشین.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تا الآن که نزدیک به پنج ساعت از عملش می‌گذرد، چند باری بلند شده و دور خانه را تلوتلوخوران، چونان مستی منگ، چرخیده. چرخیده و دوباره آمده جای محبوبش خوابیده. انگار می‌خواهد مطمئن شود که در قلمروی خودش است. در خانه‌ی خودش. کنار دوستانش در «الميل الأخضر». در تاریکی نشسته‌ام منتظر. منتظرم روی پایش بایستد و راه برود که به او آب و غذا بدهم. از امشب خانم ف یک گربه‌ی عقیم شده است. یک گربه‌ی ماده‌ی عقیم‌شده.&lt;/div&gt;</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">6</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2018/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Thu, 20 Dec 2018 04:38:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-5757881844617673822</guid><description>&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;
.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2016/01/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sun, 31 Jan 2016 16:28:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-1907933759432710793</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
امروز رفتم بهشت‌زهرا. دورتر یکی را داشتن خاک می‌کردند. یک زن از فرط گریه افتاد توی قبر. یک مرد میان‌سال رفت زن را از گودال بکشد بیرون اما خودش افتاد توی قبر. یکی دیگر که جوان بود جلو رفت و خم شد و دستش را دراز کرد که او هم افتاد آن داخل. وقتی افتاد روضه‌خوان خواندنش را قطع کرد. دیگر کسی جلو نرفت.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title>نیازمندی‌ها</title><link>http://dooush.blogspot.com/2016/01/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Thu, 14 Jan 2016 19:55:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-1638380172249757854</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
۱&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
اردیبهشت‌ماه بود توی نیازمندی‌های همشهری توی یک باکس کوچک نوشته شده بود: «به سمت موفقیت یورش ببرید». اون تکه از نیازمندی‌ها را بریدم و زدم بالای میز کارم، تا هر روز، تا هر روز این سال، ببینمش و بدوم و برسم به آن‌جا. امروز عصر دیدم کاغذ آن‌جایی که باشد نیست چون افتاده بود پشت میز. جنس کاغذ نیازمندی‌های همشهری یک‌جوری‌ست که انگار برای پنج‌سال پیش است، از پشت میز که کاغذ را درآوردم سنش از این هم بیش‌تر می‌خورد. &amp;nbsp;شک کردم که این کاغذ را اردیبهشت از نیازمندی‌های کنده باشم، شک کردم که امسال این کار را کرده باشم و شک کردم که اصلاً من این کار را کرده باشم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
۲&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
آدم‌های زیادی تو انتظار له شده‌اند. انتظار آدم را داغان و ویران می‌کند. من از این ویرانی‌ها زیاد دیدم. ما یک همسایه‌ای داشتیم دو سه تا خانه آن‌طرف‌تر از ما زندگی می‌کرد و اسمش سمیه بود. سمیه را می‌توان یکی از قربانی‌های انتظار دانست در زمانی که مردان در جبهه بودند و زنان در کوچه‌ها بودند. سمیه عصری در همان روزها آمد توی محله‌ی ما. او با مادرم رفت‌وآمد می‌کرد. نمی‌دانم مادرم توی او چه چیزی را دیده بود یا سمیه در مادرم چه چیزی را دیده بود که با هم جور شدند. بیش‌تر وقت‌ها از مدرسه که می‌آمدم سمیه توی خانه‌ی ما بود و سلام بهم می‌داد و من هم سلامی می‌دادم که خودم هم صدایم را نمی‌شنیدم. تا آن روزی که سمیه دم در خانه‌مان آمد و از مادرم خداحافظی کرد و من دیگر ندیدمش، یک بار هم نشد او را در لباسی ببینم به‌غیر از سورمه‌ای. مانتو یا پیراهن سورمه‌ای، جوراب سورمه‌ای، روسری سورمه‌ای. گردن سمیه و آن‌جایی که جناق سینه است توی آن همه سورمه‌ای، بخوبی دیده می‌شد. این را هم بگویم که او را همیشه بی‌آرایش دیدم، هیچ بزکی نداشت و لب‌هایش رنگ طبیعی خودشان را داشتند و اما چشم‌هایش بیش‌تر سرخ بود. می‌توانم بگویم صورتش در مجموع غمگین بود. موهایش قهوه‌ای سوخته بود و صاف بود و معمولاً آن‌ها دور از پیشانی‌اش می‌ایستادند و جای انگشت‌هاش توش پیدا بود و نشان می‌داد اصلاً توجهی به موهایش ندارد. چندباری هم در خانه‌مان وقتی داشت با مادرم حرف می‌زد می‌دیدم که چطور دستش را لای موهایش می‌برد و آن‌ها را به عقب می‌کشد؛ با یک جور چابکی همان‌جور که تمامی زن‌ها بلندند. موهایش را به عقب می‌کشید و برایم معلوم نبود که چطور برخلاف همه‌ی قوانین علمی ثابت‌شده تا آن‌زمان، موها آن پشت سرش، جای‌شان ثابت می‌ماند. سمیه یک منتظر بود. منتظر شوهرش مسعود که جزو مجاهدین خلق بود و خیال می‌کرد مسعود توی زندان است در حالی که به او گفته بودند مسعود اعدام شده است اما سمیه در باورش نبود و به مادرم گفته بود باور نمی‌کند و می‌گفت خانواده‌های دیگری هم بوده‌اند که به‌شان گفتند شوهرتون، بچه‌تون کشته شده اما بعد از سال‌ها از زندان آزاد شده‌اند. سمیه می‌گفت قضیه‌ی مسعود هم این‌جوری‌ست و برای اثبات حرفش نامه‌ای را نشان می‌داد با دست‌خط مسعود که از زندان نوشته بود و این‌که به زودی مشکلش حل می‌شود. سند خوبی بود اما تنها یک اشکال داشت: نامه بدون تاریخ بود. وقتی سمیه را دیدم، سه چهار سالی می‌شد که او بیش‌تر روزهای هفته را دنبال مسعود، برای ملاقات و دیدنش و خبری از او گرفتن می‌رفته و می‌آمده. آن سال‌ها توی بیش‌تر کوچه‌ها و خیابان‌ها مناسک جمعی برگزار می‌شد به این صورت که ریسه‌های چراغ را به تیرک‌های برق تو کوچه‌ها وصل می‌کردند و روشن می‌کردند و همسایه‌ها شیرینی پخش می‌کردند. در همان حین هم جنازه‌هایی آورده می‌شد. سهم هر کوچه دست‌کم یک جنازه بود که از سر خیابان می‌چرخید و وارد کوچه می‌شد. جنازه‌ها تقریباً با ارتفاع دو متر از زمین، روی دست دوست و برادر و خواهر و پدر و مادر، عبور می‌کردند. مردم در این مناسک به‌هم لبخند می‌زدند و تبریک می‌گفتند و در حالی که انگار برای پایان دوره‌ی انتظار شاد بودند، گریه هم می‌کردند. سمیه هم در این مناسک شرکت می‌کرد اما توی جمع نمی‌آمد و به همان در پیش‌شده‌ی خانه‌اش تکیه می‌داد و نگاه می‌کرد. بعد، مدت‌ها گذشت تا این‌که سرانجام انتظار دست از سر سمیه برداشت. به او اطلاع دادند که مسعود را کجا دفن کردند. آن روز، روز بی‌اعتباری آن نامه‌ی بی‌تاریخ هم بود، چون به سمیه گفتند این نامه را مسعود یک سال قبل از اعدام نوشته و یک سال بعد از اعدام به دست سمیه داده‌اند. فکر می‌کنم مادرم دلداری‌دادن را خوب بلد است. او خیلی سمیه را دل‌داری داد دلیلش هم فکر می‌کنم این بود که خود مادرم هم یکی از قربانی‌های انتظار بود. توی یکی از آن شب‌ها که سمیه به خانه‌مان آمده بود، سمیه وسط گریه‌ها و شیون‌هایش، صورت او را دیدم که یک لحظه گویی خندید. یک لحظه بود، چند ثانیه بود و به جایی خیره شده بود. یک لحظه‌ی زودگذر تو بهشت خاطراتش را مسعود سیر کرد. پیش خودم فکر می‌کردم فکر آدمیزاد به چه سرعتی می‌تواند پرواز کند؟&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
انتظار قربانی‌هایش را انتخاب می‌کند. انتظار بارها قربانی‌هایش را می‌کشد و زنده می‌کند و باز می‌کشد.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
۳&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
او آن‌طرف نشسته بود. توی مانیتور بود و این برای خیلی وقت پیش بود و توی یکی از همین ماه‌ها بود چون یادم مانده که از روی بخاری کتری را برداشتم و برای خودم چایی ریختم. با این‌که آن شب سرعت خیلی خوب بود اما سکوت‌مان گرفته بود و حرف‌مان نمی‌آمد و در عذاب بودم. فکر می‌کنم او هم در عذاب بود. داشتیم همین‌طور که عذاب می‌کشیدیم خنده‌مان گرفت. بی‌دلیل شروع کردیم به خندیدن و خیلی خندیدیم. بعد آن خنده آرام‌آرام تبدیل شد به گریه. نمی‌دانم آیا برای این لحظه اسمی انتخاب شده؟ اسمی دارد این گردش؟ این چرخش؟ دوتایی خیلی گریه کردیم آن شب؛ سخت و حسابی. خط چشمش ریخته بود روی صورتش و خیلی زشت شده بود و چشمانش قرمز شده بود. این چیزی بود که قبل از قطع‌شدن دیدم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
۴&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
چند روز پیش به مادرم گفتم در جست‌وجوی فرمول جدیدی برای خوشبختی‌ام تا بتوانم آن چیزی را حفظ کنم که در حال از دست‌دادنش هستم. فکر می‌کنم با به دست آوردن این فرمول بتوانم به تمام آرزوهایم برسم چون من می‌خواهم به تمام آرزوهایم برسم. من می‌دانم خواستن یک چیز و نرسیدن بهش چه حسی دارد. این را هم می‌دانم هر سال که می‌گذرد کار از این هم وخیم‌تر می‌شود اما باز هم می‌خواهم ادامه بدهم. بعضی موقع‌ها اطمینان دارم دیگر وقتی برایم باقی نمانده است اما می‌خواهم باز هم ادامه بدهم. مثل آن‌جایی که بتمن، نه، بروس وین در آن زندان زیرزمینی در حبس است و او تلاش می‌کند و تلاش می‌کند و تلاش می‌کند تا از آن دیواره‌ی عظیم در آن ناکجازندان رها شود. می‌آید زیر آن دیواره‌ی عظیم می‌ایستد که شبیه تونلی عمودی است و ته‌ش نور است و روشنایی است. و بعد در آن تلاش نهایی که آرام‌آرام تنه‌ی دیوار را در آغوش می‌گیرد و بالا می‌رود و به آن چیزی می‌رسد که در انجیل از زبان یهوه می‌خوانم «پاداشی عظیم». من می‌خواهم به تمام آرزوهایم برسم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
۵&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
توی «هشت نفرت‌انگیز»، جودی برمی‌گردد و به دارودسته‌اش می‌گوید «کاری که ما این‌جا می‌کنیم صبر کردنه.» آن بیرون، دشت را سراسر برف گرفته. پیش از بهار است.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2016/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Fri, 8 Jan 2016 18:57:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-6433570611744965562</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
تلگرام جای همه‌چی را گرفته. تلگرام همه را درگیر کرده. مثال می‌زنم. پدرم. چندساعت پیش در تلگرام برایم نوشت «ببین ریش‌هام از تو جلو زده» و بعد عکسی از خودش برایم فرستاد. سلفی بود، در ماشین. باورکردنی نبود. برایش نوشتم پولی که به او مقروض بودم را به حسابش واریز کردم. با یکی دو ساعت تأخیر برایم استیکر بوس فرستاد. چند تا. پشت سرهم. از همان لب‌های سرخ. برنامه‌ی تلگرام را بستم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
ما یک فامیل بسیار پولداری داشتیم. کارخانه‌دار بود. الآن هم هست و الآن پولدارتر هم شده‌اند. معمولن آدم‌های پولدار با مرور زمان پولدارتر می‌شوند. این یک قانون است. همچون رابطه‌ی فلاکت با گذر زمان. بدبختی آدم با گذشت زمان بیش‌تر می‌شود. این هم یک قانون است. خیلی سال پیش، به گمانم دو دهه پیش از این تاریخ بود که ما یک شب به خانه‌ی این فامیل پولدارمان رفتیم. پس از گذشت ده - یازده‌سال از زندگی‌ام، آن شب برای نخستین‌بار بعضی از چیزها را از نزدیک دیدم. حیرتم از همان دمِ در خانه‌شان آغاز شد. به شکل عجیبی وقتی در خانه باز شد، ما وارد خانه نشدیم، بلکه وارد یک باغ شدیم. از راهی میان باغ گذشتیم. راهی که متشکل از سنگ‌ریزه‌ها بود. و بعد خانه‌ای که وسط آن باغ بود. خانه‌ای که سقف شیب‌داری داشت و قرمزرنگ بود و قبلن در طراحی‌های بعضی از کتاب‌ها دیده بودم و می‌دانستم که این نوع سقف برای باران است. این‌که می‌تواند خانه‌ای باشد که داخلش پله وجود داشته باشد که به طبقات بالاتر برود. دوبلکس. و از آن طبقه به طبقه‌ی دیگر و از آن طبقه به طبقه‌ای دیگر. لوسترهایی عظیم. مبل‌های بزرگ به تعداد بسیار. چندین میز غذاخوری. چندین صندلی گوشه و کنار خانه. پرده‌های پف کرده که به درستی اندازه‌گیری نشده بودند و ادامه‌شان روی زمین افتاده بود. خلاصه‌ی مشاهداتم این می‌شد: از هر چیز، چند عدد وجود دارد و چیزی مفرد نیست. خانه‌ای چون خانه‌ی یکی از پادشاهان سلسله‌ی هخامنشیان. عکس‌های کتاب تاریخ این را بهم می‌گفت. تمام آن شب محو دوروبرم بودم. بالا را نگاه می‌کردم، پایین را، فرش را، چپ و راست را. در سکوت مطلق. و البته بیش‌تر از همه‌چیز آن دو عدد بی‌سیمی که دست آقارامین پدر خانواده و زنش بود. بعدها فهمیدم به آن می‌گویند واکی تاکی. آن‌ها در لحظات دوری از پشت این دو بی‌سیم با هم حرف می‌زدند. آقارامین رفته بود پشت‌بام پای منقل و من صدایش را از توی بی‌سیمی که دست زنش، شهنازخانم بود می‌شنیدم:&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
- عزیزم سیخ‌ها رو بیار. تمام.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
- مگه ذغال‌ها آمده شدن؟ تمام.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
- آره. تمام.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
- الآن میارم. تمام.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
در اواخر دهه‌ی نود، مردی به نام ایل کونگ جو یا کونگ ایل جو، اهل کره‌ی جنوبی به همراه پسرش از کره‌ی شمالی فرار می‌کند، بدون زنش؛ می؛ که پیش پدرومادرش می‌ماند. ایل، سال‌ها قبل از گریزش از مرز، به کره‌ی شمالی رفته و در شهر مرزی یونگانگ عاشق می می‌شود و با هم ازدواج می‌کنند و صاحب پسری می‌شوند. می به ایل قول داده بود که او هم پس از مدتی به او ملحق می‌شود. اما چندماه می‌گذرد و می به ایل ملحق نمی‌شود. نامه‌های ایل به می هم جواب داده نمی‌شود. پس ایل یک روز صبح پسرش را بغل می‌کند و به لب مرز می‌رود. او پشت میکروفون می‌ایستد و با می حرف می‌زند. حرف‌های ایل از بلندگوهای لب مرز، از هزاران بلندگو پخش می‌شود و در هوای بین دو مرز پراکنده می‌شود:&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
می&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
سلام&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
ما حال‌مان خوب است. تو حالت چطور است. اصلن نگران ما نباش. ما نگران تو هستیم. ما حال‌مان خوب است. ووک [پسرشان] سلام می‌رساند. او هم حالش خوب است.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
دلتنگ تو هستیم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
دوستت دارم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
ایل صبح چند روز دیگر هم به لب مرز می‌رود و پیغام‌هایی برای می می‌فرستد. چندماه بعد بالاخره ایل از می نامه‌ای دریافت می‌کند. می برای ایل می‌نویسد صدای آن‌ها را وقتی در کارخانه‌ی ریسندگی کار می‌کرده شنیده و در توالت کارخانه گریسته. می به ایل می‌نویسد آشنایانی که برای عبور از مرز بودند همگی شناسایی و دستگیر شده‌اند، پس فعلن نمی‌تواند از مرز فرار کند اما راهی پیدا کرده که نامه‌هایش به دست ایل برسد. او در آخر نامه جویای حال ووک می‌شود. ایل پس از خواندن نامه‌ی همسرش دوباره راهی مرز می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
می دقت می‌کند. صدای ایل است که می‌آید. بلند می‌شود و به بالکن کارخانه می‌رود:&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
سلام عزیزم&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
نامه‌ات به دستم رسید. برای پسرت هم نامه‌ات را خواندم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
پسرت هم حالش خوب است عزیزم. نگران نباش عزیزم. مشکلاتی درخصوص تعویض پوشاک، شست‌وشوی او و از خواب پریدن‌هایش داشتم که دارم رویش کار می‌کنم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
نگران ما نباش. مطمئناً راهی پیدا می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
دوستت دارم عزیزم.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
ایل تصمیم می‌گیرد در نزدیکی‌های مرز، زندگی کند. او زندگی‌اش را از سوآن به شهر چه یونچ اون، شهری در نزدیکی‌های مرز منتقل می‌کند و کاری گیر می‌آورد. هر یک روز در میان به لب مرز می‌رود و پشت میکروفون می‌ایستد و با زنش، می، چند جمله‌ی کوتاه حرف می‌زند. ماه‌ها. می هم هرچندوقت یک‌بار نامه‌ای به آن سوی مرز می‌فرستد. ایل از زندگی روزمره‌اش به می می‌گوید. از کارش در اداره‌ی برق، از پسرشان ووک. از درست‌کردن غذا، از این‌که برای اولین‌بار پسرشان را به شهربازی برده است. همه به صدای ایل عادت کرده‌اند. مرزبانی که روی دکل‌های دو طرف مرز ایستاده‌اند، کشاورزانی که در زمین‌های‌شان، در دو طرف مرز، مشغول کار هستند، و کارگران کارخانه‌ی ریسندگی.&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
امروز در بی بی سی می‌خواندم کره‌ی جنوبی دوباره پخش شعار علیه همسایه‌اش کره‌ی شمالی را از بلندگوهایی که لب مرز گذاشته، از سر گرفته. به یاد می و ایل، افتادم. سال‌ها می‌گذرد. الآن پسرشان ووک به دبیرستان می‌رود. نزدیکی‌های دانشگاه رفتنش است. ایل همچنان در اداره‌ی برق شهر چه یونچ اون کار می‌کند. می؛ می ترفیع گرفته و شده سر کارگر. می نمی‌تواند از مرز بگذرد و ایل هر یک‌روز درمیان با او حرف می‌زند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/12/blog-post_8.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Tue, 8 Dec 2015 09:11:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-1330413019261193976</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
چند سوسک از تخم‌هایشان بیرون می‌آیند. تبدیل به ده‌ها سوسک می‌شوند. تبدیل به صدها سوسک می‌شوند. هزاران سوسک، و میلیون‌ها سوسک. متمرکز از یک‌جا، تکثیر می‌شوند. همدیگر را بو می‌کنند و بعد از مکثی می‌پرند. صدای بال‌هایشان را می‌شنوم. صدای خوردن بال‌هایشان بهم را می‌شنوم. انگار چیزی می‌جوند. انگار با هم نجوایی می‌کنند. نجوایشان را می‌شنوم. اوغ می‌زنم. دسته‌ای از سوسک‌ها توی دهانم می‌رود. با دهان نفس می‌کشم. پلیپ دارم. با دهان نفس می‌کشم. توی دهانم هستند. ترد اند. صدای خردشدنشان توی دهانم را می‌شنوم. اوغ می‌زنم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
لبه دره‌ام. اول واضح نبود. وضوح می‌آید. ته دره را می‌بینم، موکت را. پرزهایش. آب دهانم کش رفته تا ته دره؛ تا موکت. &amp;nbsp;تا جایی که می‌توانم دستم را دراز می‌کنم. دست می‌کشم کنار پایه‌ی تخت، زیر تخت، زیر بالش. سوسک‌ها رفته‌اند.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/11/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Fri, 27 Nov 2015 16:10:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-5268708862815584545</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گاهی شب‌ها قبل از خواب بهش فکر می‌کنم اما اولین چیزی که ازش یادم می‌آید آن ژاکت بافتنی‌اش است. خودش بافته بود. توی تنش بد می‌ایستاد. بافتن این‌جور چیزها خیلی سخته. این را بهش گفته بودم. اما می‌گفت از پسش برمی‌آید. برنیامد. وقتی ژاکت را می‌پوشید، دکمه‌هاش را می‌بست، پشتش می‌رفت روی هوا. یک‌جای کار توی اندازه‌گیری‌ها اشتباه کرده بود. بعد تلاش می‌کنم چیزهای دیگری را به یاد بیاورم. دوباره او را می‌بینم با ژاکت جلویم ایستاده. سه روز بعد از دیدنش رفتیم کافه. به‌هم کمی حرف زدیم. دوتا چایی خوردیم. دوتا چیزکیک خوردیم. من آب هم سفارش دادم و آن را خوردم. بعد رفتیم خانه‌اش. توی سراشیبی خیابان ویلا حرف می‌زد و من نیم‌رخ صورتش را می‌دیدم. حرف نمی‌زدم. فکر می‌کردم. روی اوپن آشپزخانه‌اش یک چایی‌ساز بود. توی هال سه چهارتا گلدون بود. نزدیک بود بخورم بهشون. درست کنار در بود. اجازه گرفتم رفتم دست‌شویی. شامپویش را برداشتم. به سختی اسم شامپو را خواندم. اکافونه. آبی‌رنگ بود. از توضیحات رویش فهمیدم فرانسوی است. با هم بودیم. ژاکت بافت. سال‌ها با هم بودیم. مثل کسی که تصادف کرده و حافظه‌اش را از دست داده، نمی‌توانم چیزهای دیگری را به یاد بیاورم. اول و آخر ماجرا به یاد می‌آورم. تنها سررسیدی که نگه داشتم، همان جلد سرمه‌ای‌رنگ است که رویش نوشته سال ۱۳۸۸. امروز جمعه است، ششم آذرماه. تنها سررسیدی است که از سال‌ها پیش نگه داشتم. تنها سالی بود که هر چندروز یک‌بار چند خط توش می‌نوشتم. روزهای منتهی به ششم آذرماه را می‌خوانم: «بهش زنگ زدم و با هم جنگیدیم...»، «من نمی‌فهمم چرا این تصمیم را گرفته...»، «فکر می‌کنم از مدت‌ها قبل برای پرواز برنامه ریخته...»، «می‌خوام همه‌ی تلاشم رو انجام بدم...» و.... . گاهی شب‌ها قبل از خواب بهش فکر می‌کنم. بعد به بقیه فکر می‌کنم. ذهن آدم جوری طراحی شده که می‌تواند این کار را انجام بدهد. سال‌ها گذشته. سال‌های دیگر هم می‌آیند و من شاید هرزچندگاهی به او فکر کنم. می‌روم و وسایلی که از او توی خانه‌ام باقی مانده و جمع‌شان کرده‌ام نگاه می‌کنم. همان خرده‌چیزها. چیزهای بی‌ارزش. چیزهایی که می‌توانستند نباشند اما خب هربار برای دور ریختن‌شان کلی فکر می‌کنی. بعد می‌گویی این‌ها که جایی نمی‌گیرند. بگذام این‌جا؛ گوشه‌ی این کمد. سرم را می‌کنم داخل پلاستیک. پلاستیک برای پاتن‌جامه است. جنس این پلاستیک‌ها خوب است. کلفت است. جادار است. برعکس شلوار و پیراهن‌های پاتن‌جامعه، جنس پلاستیک‌هایشان خوب است. وسایل را توی یکی از این پلاستیک‌ها گذاشته‌ام. چند سنجاق سر و چند کش مو. آن‌ها را هنگام تمیزکردن خانه پیدا کردم. فکر می‌کنم. مدت‌ها بعد از رفتن او خانه‌ام را مرتب نکردم. جارو نزدم. چندماه شده بود؟ این‌جور چیزها همیشه خود را به‌طور شگفت‌انگیزی از چشم‌ها پنهان می‌کنند؛ لای درز کاناپه می‌روند. لای تشک و جداره‌ی چوبی تخت خودشان را پنهان می‌کنند. در ماه‌های بعد، هروقت جاروبرقی را خاموش می‌کردم، میله‌ی آن را سروته می‌کردم و برس آن را می‌دیدم. موهای او بود که دور برس جاروبرقی پیچیده بودند. انسان‌ها چیز زیادی از خودشان به‌جا نمی‌گذارند. بهتر. توی پلاستیک آن جفت جوراب هم هست. همچون کارآگاهی که وسایل مقتول یا چیزهایی که از یک قاتل باقی مانده را با دقت برمی‌دارد و داخل یک پلاستیک می‌گذارد. این کاری است که من انجام داده‌ام. این جفت جوراب را یک روز عصر، هشت سال پیش، توی ماشین لباس‌شویی پیدا کردم. مدت‌ها آن جفت جوراب داخل ماشین ماند. بهش دست نمی‌زدم. جلوی ماشین لباس‌شویی می‌ایستادم و به آن جفت جوراب نگاه می‌کردم. لباس‌های کثیفم را داخل ماشین می‌انداختم. ماشین را روشن می‌کردم. شست‌وشو که تمام می‌شد، در ماشین را باز می‌کردم و لباس‌ها را درمی‌آوردم، الّا آن جفت جوراب را. ماه‌ها. از بس که شسته شده بود، پرز گل‌های روی جوراب ریش‌ریش شده بود. جوراب کم‌رنگ شده بود. اما یک روز تصمیم گرفتم آن را هم بیاورم و بیندازم داخل این پلاستیک. آخرین بار که او را دیدم جلوی یک آیینه ایستاده بود و داشت خط چشم می‌کشید. توی یک اطاق شلوغ. عکس سیاه و سفید بود. توی اینستاگرام. انگار مهمونی بود. از طریق وب اینستاگرام می‌شود که عکس را سیو کرد. عکس را بزرگ کردم. تغییری عمده‌ای نکرده بود. چشم‌ها همان چشم‌ها، ابرو، گونه، پیشانی. باز هم چیز زیادی یادم نیامد. ژاکت. خیابان ویلا. هال خانه‌اش. آن شامپو. چند لحظه‌ی گذرای ثابت در حالت‌های مختلف. توی خانه و خیابان. توی تاکسی که پارک کرده توی آن کوچه‌ی منتهی به میدان ولیعصر، خط ولیعصر- رسالت. و چند دعوا و بگو و مگو. خودم را می‌بینم که توی مبل فرو رفته‌ام. او را می‌بینم، با صورتی سرد. بی‌روح. امروز صبح داشتم کفش‌هایی که نمی‌خواهم را جدا می‌کردم. چندین جفت کفش دارم که عمرشان را کرده‌اند. پاره شده‌اند. بیش‌تر کف آن‌ها. سوراخ شده‌اند. چشمم افتاد به کفشی که با هم خریدیم. آن را نگه داشتم. ما دو جفت کفش خریدیم. شبیه هم در دو رنگ. برای من که جداره‌ی کنار بندها پاره شده. کف آن هم سوراخ شده. از وضعیت کفش او اطلاعی ندارم. امروز ششم آذرماه است. توی آن سررسید سرمه‌ای‌رنگ در چنین روزی، شش سال پیش در خط اولش نوشته بودم: «کاری از دستم برنمی‌آد...».&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></item><item><title>نزدیک‌شو اگر چه حضورت ممنوع است</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/11/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Fri, 20 Nov 2015 00:27:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-5038843116266878234</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۱- نادژا همسر اوسیپ ماندلشتام تعریف می‌کند که شبی که آنا آخماتووا مهمان‌شان می‌شود، شبی در سال ۱۹۳۴، اوسیپ می‌رود و از در و همسایه یک تخم‌مرغ قرض می‌گیرد تا آن را جلوی میهمانشان بگذارد. نادژا از فقر مطلق‌شان می‌نویسد. از بی‌پولی‌شان. از دوران ناتمام بی‌کاری اوسیپ. نشریات از گرفتن مقاله از اوسیپ جلوگیری می‌کردند. جلوی انتشار کتاب‌هایش را گرفته بودند. کارت شناسایی اوسیپ را هم گرفته بودند. بی‌هویت. آن شب مهمانی، می‌شود شب دستگیری ماندلشتام. ساعت یک شب اونیفورم‌پوش‌ها به در خانه می‌کویند. در باز می‌شود. به داخل خانه می‌آیند. اعضای خانه تفتیش بدنی می‌شوند. مأموران وسایل خانه را زیرورو می‌کنند. می‌خواهند اوسیپ را ببرند. نادژدا نوشته: «ناگهان آخماتووا گفت که ماندلشتام باید قبل از رفتنش چیزی بخورد و او تخم‌مرغ آب‌پز را به ماندلشتام داد. ماندلشتام پشت میز نشست، تخم‌مرغ را پوست کند، مقداری نمک رویش پاشید و آن را خورد».&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
شعر هجو اوسیپ ماندلشتام دربارۀ استالین، کار دستش داده بود. او سروده بود:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
«و زمانی که می‌خواهیم دهن‌های‌مان را نیمه‌باز کنیم&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آن ایلیاتی کوه‌نشین کرملین بازمان می‌دارد&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
انگشتان ستبر چون کرم‌های لزج&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
فرامین لازم‌الاجرا به وزن چهل پوند».&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۲- توی یوسف‌آباد که همیشه وقتی با حسین گذرمان به آن محله می‌افتد، بهش می‌گویم خانه‌ی آدم باید این‌جا باشد؛ توی پارکینگ یکی از همین خانه‌های زیبای یوسف‌آباد، یک‌روز کفش و جوراب مجید شریف از پایش درآورده می‌شود. سوزن آمپولی را زیر ناخن انگشت بزرگ پایش احساس می‌کند. سرنگی حاوی پتاسیم. تزریقی تمیز و با دقت. بعد جوراب و کفش به پا، سوار ماشین می‌شود. صندلی عقب می‌نشیند. ساعاتی بعد، قفسه‌ی سینه‌اش درد می‌گیرد. سکته می‌کند. رها می‌شود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
توی همین اتوبان همت بوده که روزی ماشینی با سرعت حرکت می‌کرده. حرکت می‌کرده تا بیندازد توی کمربندی بهشت‌زهرا. صندلی عقب محمد مختاری، سرش را انداخته بوده پایین. بعد، در مقصد، در اطاق یک آپارتمان، وسط اطاق زانو می‌زند. دست‌بسته. چشم‌بسته. طنابی دور گردنش انداخته می‌شود. روی شکم می‌افتد. پنج دقیقه طناب به گردنش فشار می‌آورد. طناب ول نمی‌کند. مختاری فریاد می‌زند اما پارچه‌ای سفید مزاحم دهانش بوده. مختاری پتوپیچ توی صندوق عقب ماشین می‌خوابد.  در نزدیکی کارخانه‌ای سیمان جایی در افسریه، رها می‌شود. لای پتو.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
توی همین خیابان کریم‌خان عزیز، با این خیابان‌های فرعی زیبایش، همین‌جا بوده، چهارشنبه‌روزی بوده که پوینده، از ولیعصر پیاده راه می‌افتد و می‌آید سمت پل. آدم عاقل همیشه ولیعصر تا هفت تیر را پیاده گز می‌کند. سر خردمند سوار یکی از تاکسی‌هایی می‌شود که خیابان را تا پایین، تا انقلاب می‌روند. سر لاله‌زارنو توی انقلاب، سوار ماشین می‌شود و توی آپارتمانی می‌رود که مختاری، رفیقش رفته بود. همان شکلی که رفیقش بیرون آمده بود، بیرون می‌زند. لای پتو. رها می‌شود در نزدیکی بهشت‌زهرا؛ توی جاده‌ی شهریار.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۳- هفده‌سال پیش بود. پاییز هفده‌سال پیش بود. داشت باران می‌آمد. کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی ایستاده بودم. از زیر نایولنی که روی روزنامه‌ها کشیده شده بود، آن تیتر کوچک، آن بالا، سمت راست صفحۀ اول «سلام»، کج‌ومعوج دیده می‌شد. روزهای بعدش هم توی ستون‌ها، گوشه و کنار صفحات، اخبارش منتشر می‌شد. تا این‌که «صبح امروز» منتشر شد. آن تیترها بزرگ و بزرگ‌تر شدند، اسم‌هایشان را بزرگ می‌زدند. می‌رفتم دنبالشان تا آن‌ها را بشناسم. رفتم کتاب‌هایشان را خریدم؛ «جامعه‌شناسی رمان»، «تاریخ و آگاهی طبقاتی»؛ توی دست‌دوم‌فروشی‌ها، «زاده‌ی اضطراب جهان» را پیدا کردم. محمدجعفر پوینده در سطرهای پایانی مقدمه‌ی «جامعه‌شناسی رمان»، در همان زمانی که فشار زندگی، فشارش می‌داده، در اوج بیکاری، در اطاق کارش در خانه‌ای اجاره‌ای می‌نویسد: «ترجمه‌ی کتاب "تاریخ و آگاهی طبقاتی" را در اوج انواع فشارهای طبقاتی و در بدترین اوضاع مادی و روانی ادامه دادم و شاید هم مجموعه‌ی همین فشارها بود که انگیزه و توان به پایان‌رساندن ترجمه‌ی این کتاب را در وجودم برانگیخت. و راستی چه تسلائی بهتر از به فارسی‌درآوردنِ یکی از مهم‌ترین کتاب‌های جهان در شناخت دنیای معاصر و ستم‌های طبقاتی آن.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
فکر می‌کنم آن‌ها دوبار متولد شدند. تولد اول وقتی به دنیا آمدند و تولد دوم هنگام مرگ‌شان. مردن برای‌شان تولدی دیگر بود. همین چندشب پیش بود، توی کریم‌خان راه می‌رفتیم، از سر ویلا و خردمند و ایران‌شهر عبور می‌کردیم و این تکه‌شعر محمد مختاری را می‌خواندیم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
«نزدیک‌شو اگر چه نگاهت ممنوع است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
زنجیره​‌ی اشاره همچنان از هم پاشیده است&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
که حلقه‌های نگاه&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
در هم قرار نمی‌گیرد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دنیا نشانه‌های ما را&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
در حول‌وحوش غفلت خود دیده است و چشم پوشیده است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
نزدیک‌شو اگر چه حضورت ممنوع است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
وقت صدای ترس&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خاموش شد گلوی هوا&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
و ارتعاشی دوید در زبان&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
که حنجره به صفت‌هایش بدگمان شد.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;پی‌نوشت: بند اول درباره‌ی کتاب «امید علیه امید» است. خاطرات نادژا ماندلشتام. نشر ثالث، چاپ اول، ۱۳۹۴. کتاب‌های «جامعه‌شناسی رمان» و «تاریخ و آگاهی طبقاتی» هر دو نوشتۀ جورج لوکاچ به ترجمه‌ی محمدجعفر پوینده است. هر دو توسط نشر تجربه منتشر شده‌اند. «زاده‌ی اضطراب جهان» هم مجموعه اشعاری است به ترجمه‌ی محمد مختاری.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></item><item><title>مرگ آقای احمدی</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sun, 1 Nov 2015 18:06:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-1589721467368382639</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
«آقای احمدی این‌جا چیکار می‌کنید؟ خسته شدی، منم خسته شدم. شصت سال از من بزرگ‌تر هستی اما مشکل‌مون یکیه. می‌خوای فرار کنی، جایی برای فرار نیست دیگه. ساعت زنگ‌زده زنگاش رو زده آقای احمدی. قیافه‌ت هم یک‌جوریه انگار داری چیزی رو متذکر می‌شی، دیگه چیزی رو نباید متذکر شی. تذکراتت رو دادی دیگه. بچه‌هات هم که رفتن. بچه‌هات رو هم که بزرگ کردی و رفتن. خوب کاری کردن که رفتن. بمونن چی بشه. بیا بریم آقای احمدی. بریم دکتر. بریم پدرجان. تو چه‌جور دکتری هستی که نمی‌تونی خودت رو خوب کنی؟ آدم دیگه از یه‌جا به بعد خوب نمی‌شه. درد کهنه می‌شه. بیا دکتر چیزی نمونده. اون‌ور وایسادن.» این‌ها را داشتم به آقای احمدی می‌گفتم. ساعت یک و یک‌ونیم شب بود. یک شب توی ماه رمضان بود. زده بود بیرون. عادت داشت بزند بیرون. بیرون‌روی. یهو در را باز می‌کرد و از خانه‌اش بیرون می‌زد. آقای احمدی نودویک‌سالش بود. مامان زنگ زد و گفت آقای احمدی مُرده. همسایه‌ی طبقه‌ی پایین‌شان بود. من فقط یک‌بار با آقای احمدی حرف زدم. یعنی من فقط حرف زدم. او حرف نمی‌زد. فقط می‌لرزید. او را داشتم می‌بردم آن طرف پل عابر. جایی که پدرم و دخترش ایستاده بودند منتظر ما. مسیری که توی ده دقیقه دویده بودم و دنبال آقای احمدی گشتم تا او را پیدا کردم، حالا چهل دقیقه طول کشید که برگردیم. آقای احمدی را وقتی پیدا کردم که روی لبه‌ی جدول خیابانی نشسته بود. خیابانی اون‌طرف اتوبان همت. نشسته بود و عصاش هم کنارش بود. با دمپایی. می‌لرزید. دخترش از آن‌ور اتوبان بهم زنگ زد. پرسید «حالش چطوره؟» گفتم «خوبه. خوبه. مشکلی نیست.» داشتم او را می‌دیدم که داشت با تلفن با من حرف می‌زد. ازش پرسیدم «پدرت رو می‌شه بغل کرد و بیارم؟» گفت «نه نمی‌ذاره. ناراحت می‌شه.» پس دست آقای احمدی را گرفتم و با هم پله‌های پل عابر را بالا رفتیم. از پل عابر آرام، آرام، خیلی آرام و آهسته عبور کردیم. ماشین‌ها زیر پاهای‌مان با سرعت عبور می‌کردند. من با آقای احمدی حرف می‌زدم. من فقط یک‌بار با آقای احمدی حرف زدم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
مامان گفت دیشب مُرده. من آقای احمدی را بیش‌تر در این وضعیت می‌دیدم که وقتی پاگرد اول ساختمان را رد می‌کردم، او را می‌دیدم. در واحدشون باز، زیر چهارچوب در ایستاده، تکیه داده به عصایش. می‌گفتم سلام. جواب نمی‌داد. می‌رفتم و پاگرد دوم که می‌چرخیدم نگاهم بهش می‌افتاد. آقای احمدی انگار داشت مسیری که من ثانیه‌هایی قبل ازش عبور کردم و از جلوش رد شدم را می‌دید. او هم مانند هر ساحر پیری در مرحله‌ی نبرد با سایه‌ها بود. صورت آقای احمدی خاص بود. چشم‌های درشت آبی. خیره و لب‌هایی که انگار همیشه در حال گزیدن آن‌ها بود. در حال تذکر دادن. می‌لرزید. وقتی می‌لرزید، عصایش هم می‌لرزید. حتا وقتی دستش را گرفته بودم و داشتیم از پل عابر عبور می‌کردیم، من هم می‌لرزیدم. پل عابر می‌لرزید. انگار کائنات می‌لرزید. سه پسرش به ترتیب سن، در امریکا، فرانسه و آلمان بودند. دو دخترش هم به ترتیب در فرانسه و آلمان بودند. یک دخترش هم پیش خودش. پیش خودش و زنش بود. دخترش از آن‌ها مراقبت می‌کرد. آقای احمدی دکتر بود. پزشک عمومی بوده و یک‌زمانی مطب هم داشته.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
توی حیاط پر شده از این پلاکارهای زشت سیاه که برای مرگ کسی می‌زنند. خیلی زشت وبی‌ریخت است این پلاکاردها. روی‌شان شمع و پروانه و این مزخرفات می‌کشند. مخاطب پیامی که روی پلاکاردها نوشته شده متفاوت است. اما همه‌شون کنار کلمه‌ی «درگذشت» یک نام را نوشته‌اند. آقای فلانی، درگذشت علی‌داد اکبری را به شما و خانواده‌ی محترم‌تان را تسلیت می‌گوییم. هم‌چو چیزهایی. علیداد یا علی‌داد، اسم آقای اکبری بود و نمی‌دانستم. دسته‌گل و تاج‌گل هم گذاشته‌اند. حیاط پر شده از عطر آن‌ها. پله‌ها را بالا می‌روم. پاگرد اول را رد می‌کنم. در واحد باز است اما دکتر احمدی طبیعی است که آن‌جا ایستاده نباشد. شوخی که نیست، آقای احمدی مُرده. می‌خواستم پله‌ها را بالا بروم و بروم خانه‌ی پدری. اما برگشتم و رفتم داخل خانه‌ی آقای احمدی. مادرم را در آشپزخانه می‌بینم. با دختر آقای احمدی حرف می‌زد. چندنفری روی مبل‌ها نشسته‌اند. مادرم پشت تلفن گفت بچه‌هایش دارند به ترتیب از امریکا و فرانسه و آلمان به تهران می‌آیند. یک گوشه‌ای گیر می‌آورم. روی میزی عکس بزرگی از آقای احمدی گذاشته‌اند. با همان قیافه‌ی متذکرش. باران می‌بارید و می‌آمد و می‌خورد کف پاسیو. پاسیو مشترکی بین واحد‌های شمالی آپارتمان. که وقتی باران می‌آید صدای خوبی تولید می‌کند. همیشه که باران می‌آید دوست دارم خودم را برسانم خانه‌ی پدری و به آن صدا گوش بدهم. حتماً آن‌وقت‌ها هم یک طبقه پایین‌تر آقای احمدی به آن صدا گوش می‌داده. البته اگر می‌توانست گوش بدهد. نمی‌دانم به خاطر چی بود، به خاطر حال‌وهوا بود، آن تیرگی محیط بود، به‌خاطر باران بود یا به‌خاطر عکس آقای احمدی بود یا خودش یا به خاطر مرگ کسی. من توی این سال‌ها یک اخلاقی کم‌کم پیدا کرده‌ام که برای مرگ کسانی که دور و ناآشنا هستند بیش‌تر متأثر می‌شوم. شروع کردم به گریه‌کردن. زار می‌زدم. اشک ریختم. یک دختر کوچکی یک ظرف خرما آورد، با یک استکان چایی. دو تا خرما برداشتم. از آن‌ها بود که لای‌شان گردو می‌گذارند. صورتم را با دستمال کاغذی پاک کردم. خرماها را با چایی خوردم. خیلی خوش‌مزه بود. بعد از آن باز هم کمی اشک ریختم. بلند شدم و بیرون رفتم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Wed, 28 Oct 2015 00:16:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-7367817363053179734</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جایی که ایستاده بودم، اسمش ایستگاه مترو بود. یک‌زمانی می‌خواست ایستگاه مترو بشود اما هیچ‌وقت ایستگاه مترو نشد. گودبرداری‌اش را انجام دادند و دورش را هم حصار فلزی کشیدند و یک تابلویی که آرم مترو بود، بزرگ به میله‌ای دراز جوش داده بودند که از دور هم می‌شد آن را دید و لامپ داشت و شب‌ها روشنش می‌کردند و حشرات جلوی آن وول می‌خوردند و زیبا بود. البته فقط چند هفته شب‌ها روشنش کردند. بعدتر خاموشش کردند و خاموش ماند تا روزی که برش داشتند. آن محوطه‌ی وسیع گوبرداری پس از چندماه تبدیل شد به مکانی برای فوتبال و البته مکانی برای تسویه حساب‌های شخصی و گروهی. کولوسئوم. می‌توانستی تا جایی که جا دارد طرف را کتک بزنی و یا تا جایی که جان داری کتک بخوری و کسی هم نفهمد. از بیرون دید نداشت. بعد از چندسال، وقتی مهندسان شهرداری نقشه‌ی عبور خطوط مترو را عوض کردند و قرار شد دیگر مترویی از آن‌جا عبور نکند، آمدند گودال را پر کردند و صاف کردند و چندماه بعدش هم چند ساختمان آن‌جا ساختند اما اسم آن‌جا همچنان ایستگاه مترو بود. حتا وقتی چندسال بعدتر هم که آن چند ساختمان را تخریب کردند و صاف کردند و آن‌جا پارک شد و دار و درخت و نیمکت و وسیله‌ی بازی آن‌جا کاشتند، باز اسمش ایستگاه مترو بود. این‌جا دروازه‌ی ورود بود. همین‌جا می‌ایستادیم و اگر داخل کولوسئوم نبودیم، حتماً به حصارهای فلزی تکیه داده بودیم. آن‌طرف‌تر وقتی خورشید پایین می‌آمد و هوا تاریک‌تر می‌شد، بزرگ‌ترها می‌آمدند و دسته‌های کوچک تشکیل می‌دادند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند. و البته دخترها. تماشای آن‌ها کاری دائمی برای آن‌ها بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقامحمود دیگر نیست. جای مغازه‌اش یک مغازه‌ی دیگر ساخته‌اند. لوازم آرایشی و بهداشتی. آقامحمود اگر بود و دوره‌ی جدید مغازه‌اش را می‌دید، حتماَ خوشحال می‌شد. اما مغازه‌ی خود آقامحمود از آن مغازه‌هایی بود که همه‌چی می‌فروشند. کنار هم. بدون این‌که اجناس مزاحم همدیگر شوند. قابلمه و دمپایی و دفتر و مداد و ذغال و برنج و برس و خیلی چیزهای دیگر. اگر جا داشت نان هم در مغازه‌اش می‌پخت. خودش یک‌بار این را گفته بود. اما کار اصلی آقامحمود گاز بود. آقامحمود برای این کار معروف بود. از جاهای دیگر سراغش می‌آمدند. مشتری داشت. گاز. پرکردن کپسول‌ها و پیک‌نیک‌ها. آقامحمود این کارش را بیش‌تر از فروختن اجناس دیگرش دوست داشت. پیش‌بند آبی‌اش را به تن می‌کرد و عینک پنسی‌اش را به چشم می‌زد و کپسول را می‌گرفت و شلنگ گاز را به کپسول وصل می‌کرد و می‌گفت «عقب وایسا» و شیر را باز می‌کرد. کپسول که پر می‌شد می‌گفت «تموم شد». در آخر دست‌هایش را دور آتش کبریت کاسه می‌کرد و سیگارش را روشن می‌کرد. اگر هم کپسول‌ها زیاد می‌شد، باید وقت می‌گرفتی. در جدولی که توی دفتری می‌کشید، نوبت می‌نوشت. این‌جای مناسکش را دوست داشت: «تو ساعت ۲ظهر بیا، فلانی ساعت ۵عصر بیا، فلانی سر راه به عصمت‌خانم هم بگو کپسولش آماده‌س.» اما معمولاً چیزی که خیلی خیلی دوستش داری، یک‌روزی بهت ضربه می‌زند. این یک قانون است. ما توی کلاس نشسته بودیم که صدای آن ضربه را شنیدیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای اسماعیلی معلم ادبیات کلاس اول راهنمایی بود. آقای اسماعیلی انسان آرامی بود. کلاس‌های درس او را دوست داشتم. بسیار شمرده حرف می‌زد و ثابت پشت میزش می‌نشست. کم‌تر تکان می‌خورد و از سرجاش بلند نمی‌شد. به او خیره می‌شدم. به دهان او خیره می‌شدم. من هم ثابت می‌شدم. کرخت می‌شدم. انگار وارد یک‌جور نئشگی می‌شدم. تا جایی که صدایش را نمی‌شنیدم و این حالت را بسیار دوست داشتم. آقای اسماعیلی برای تفسیر یک بیت از فردوسی و عطار یا وقتی داشت یک درس را توضیح می‌داد، یا وقتی یکی از بچه‌ها انشایش را می‌خواند، می‌گفت «ببینید بچه‌ها فیلم‌ها و آهنگ‌های زیادی هست که براین اساس ساخته و کشیده شدن، تابلوهای زیادی نقاشان کشیدن مثلاً»، بعد از یک تابلوی آب‌رنگ حرف می‌زد که آن را در فرودگاه استانبول دیده بود. چندباری از او خواستیم درباره‌ی تابلوهای دیگری که می‌گفت درموزه‌های&amp;nbsp;نیویورک و لندن و تورنتو دیده برای‌مان تعریف کند اما هربار فقط از آن تابلوی آب‌رنگ حرف می‌زد. اگرچه تمام مثال‌های آقای اسماعیلی به یک تابلو ختم می‌شد اما او را مردی هنردوست که جهان را رفته و گشته، می‌دانستیم. او به نقطه‌ای روی دیوار آخر کلاس خیره می‌شد و از آن تابلو حرف می‌زد. این‌قدر این تابلو را با جزئیات برای‌مان شرح داده بود که ندیده می‌توانستیم نسخه‌هایی از آن را بکشیم. من پای تخته بودم. داشتم انشا می‌خواندم. انشایم درباره‌ی «آوای وحش» بود. آن روزها گرفتار «آوای وحش» جک لندن بودم. یکی از اولین کتاب‌هایی که خوانده بودم. توی روزنامه‌ی «اطلاعات» در مقاله‌ای که اصلاً نفهمیدم درباره‌ی چه بود، ترکیبی از کلمات را دیدم که خوشم آمد. چیزی یا کسی «نشان‌مان می‌دهد». این نشان‌مان می‌دهد را تا توانستم در انشایم استفاده کردم. در انشاهای بعدی‌ام هم از آن به‌صورت افراطی استفاده می‌کردم: «جک لندن نشان‌مان می‌دهد»، «گرگ‌ها نشان‌مان می‌دهد»، «باگ نشان‌مان می‌دهد»، «قصه نشان‌مان می‌دهد» و... داشتم تکه‌ای از رمان را می‌خواندم: «مردم از پی سوجت ساوند گرفته تا سان دیه‌گو، همگی به قطب شمال هجوم آورده بودند. آن‌ها فلز زردرنگی پیدا کرده بودند و هزاران نفر دیگر هم به سرزمین‌های شمالی هجوم می‌بردند تا به آن‌ها ملحق شوند و دنبال طلا بگردند.» یا این تکه‌اش که وقتی خواندم نفسم پای تخته بالا نمی‌آمد: «اما این گرگ همیشه تنها نیست. چه بسا شب‌های بلند زمستان، هنگامی که گرگ‌ها در دره‌های کم‌عمق، در پی شکار خویش‌اند، زیر نور کم‌رنگ مهتاب یا نور درخشان قطب شمال، پیشاپیش گرگ‌ها می‌دود و بسیار بلندتر از آن‌ها خیز برمی‌دارد و هنگامی که با گله‌ی گرگ‌ها آواز دنیای وحش را سر می‌دهد، حنجره‌ی بزرگش به شدت می‌لرزد.» حرفم را آقای اسماعیلی قطع کرد. بعد به دیوار خیره شد و گفت: «نقاش در تابلویی که در فرودگاه استانبول نصب بود و من اون رو دیدم، اسکله‌ای کنار دریا رو کشیده بود با چندتا قایق با بادبان‌هایی افراشته. روی عرشه‌ی کشتی‌ها هم مردایی رو کشیده بود که برای زنان توی ساحل دست تکون می‌دن.» آقای اسماعیلی به این‌جا که می‌رسید سکوت می‌کرد. آن روز هم سکوت کرد. بعد بووومبببب. صدای انفجار آمد. مغازه، اجناس، کپسول‌ها و آقامحمود دست در دست همدیگر ترکیده بودند. یک‌جوری ترکیده بودند که جنازه‌ی آقامحمود هیچ‌وقت پیدا نشد. یک چیزهایی از بدن آقامحمود پیدا شد اما درست و کامل، نه. بعد از مدرسه، وقتی به صحنه رسیدم که همه‌چیز تقریباً تمام شده بود. مغازه شبیه یک چیز دیگری شده بود. یک جسم بی‌شکل بزرگ سیاه و سوخته با کف‌های سفیدی گوشه و کنارش. چند مأمور آتش‌نشانی داشتند شلنگ‌ها را توی ماشین‌ها می‌چپاندند. رفتم خانه. آن دو بیوه را دیدم. مرموزترین آدم‌ها. تا من را دیدند ساکت شدند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
از این‌جا که ایستاده‌ام، یعنی ایستگاه مترو، دارم ممدفری را می‌بینم. او هیچ تغییری نکرده. همچنان سالم و قبراق است و البته حرکاتش کمی کند شده. چند پلاستیک آشغال بزرگ جلویش گذاشته و محتویات آن را نگاه می‌کند. بلند می‌شود و سر جوب می‌نشیند و دستش را داخل جوب می‌کند و می‌گردد. چیزی بالا می‌آورد. آشغال‌های رویش را پاک می‌کند. یک بطری شیشه‌ای است، یک چیزی مثل شیشه‌ی خیارشور. آن را زیر نور تیر چراغ‌برق می‌گیرد. مثل جویندگان طلا. او از سی‌سال قبل از تولد من کارش همین بوده. کارش همین بوده که هر روز کل خیابان‌های اطراف را زیرپا می‌گذارد و در بشکه‌های آشغال را برمی‌دارد و چیزهایی پیدا می‌کند. توی خیابان‌ها و کوچه‌ها سرمی‌کشد، جلوی خانه‌ها و زیر پلکان‌ها و توی زمین‌های خالی و خرابه‌های پشت خانه‌ها و مغازه‌ها کندوکاو می‌کند. هرچیزی که به‌نظرش همچنان چیزی است، جمع می‌کند. مثل الآن، همان موقع هم فکر می‌کردم چه کار سختی دارد. همیشه ممدفری یک چیزهایی را پیدا می‌کرد که آشغال‌جمع‌کن‌های دیگر یا نان‌خشکی‌ها که در ساعات اضافه‌کاریشان به آشغال‌ها هم نزدیک می‌شدند، دور می‌انداختند. ممدفری ارزش یک چیزهایی را تشخیص می‌داد که دیگران نمی‌دادند. توانایی او همین بود. مردی که هیچ‌کس سنش را نمی‌دانست و لاغر بود و موهایش فر داشت و یک ماه‌گرفتگی هم روی صورتش بود. یک جدیت و پشتکاری داشت و در این راه قدم می‌زد که به نظرم زندگی‌اش منطقی و طبیعی بود. این‌قدر که می‌پرسیدم چرا من نباید این‌جور زندگی کنم؟ وقتی مغازه‌ی آقامحمود ترکید بازرس‌ها چندبار او را بردند و سؤال‌جوابش کردند. چون او شاهد تمام ماجراها بود. چون او در تمام روزها در خیابان بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
توی ایستگاه مترو ایستاده‌ام. هیئت‌های مختلف می‌آیند و می‌روند. دو طرف خیابان پر است از آدم. از بین جمعیت مادرم را می‌بینم که دست تکان می‌دهد که بروم پیشش. نزدیکش که می‌شوم خانم‌های کناری‌اش را می‌شناسم. هم‌سایه‌های دیوار به دیوارمان. مرموزترین آدم‌ها. خیلی از زن‌ها را می‌شناختم که شوهر نداشتند. اما ماجرای بی‌شوهرشدن‌شان را می‌دانستم. بهم گفته بودند. آن‌هایی که الآن به یاد می‌آورم: معصوم‌خانم، خانم صادقی، بیتاخانم، افسانه‌خانم که توی خانه‌اش خیاطی می‌کرد، سهیلا و عاطفه که آن‌ها هم خواهر بودند و چند زن دیگر. همه‌ی این‌ها شوهرهای‌شان را از دست داده بودند. در جنگ. به خاطر جنگ. آن دوتای آخر سهیلا و عاطفه شوهرهای‌شان وقتی از اسارت برگشتند، دوباره شوهردار شدند. وقتی وسط جمعیت شوهرهای‌شان را بغل کردند، بعد همدیگر را بغل کردند و دوباره شوهرهای‌شان را بغل کردند، یادم هست. اما آن دو بیوه. شوهرهایشان عضو مجاهدین بودند. دستگیر می‌شوند. این را بعدها فهمیدم. همیشه سیاه می‌پوشیدند. کم از خانه بیرون می‌آمدند، کم حرف می‌زدند، اصلاً نمی‌خندیدند و پوست بسیار سفیدی داشتند. تنها کسی که با او حرف می‌زدند، مادرم بود. بیش‌تر روزها وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، آن‌ها را توی خانه‌مان می‌دیدم. بعدها این را هم فهمیدم که منتظر بازگشت شوهرهایشان بودند. حتا وقتی الآن دیدم‌شان، انگار منتظر بودند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
توی همین روزها شنیدم که آقای اسماعیلی مرض قند گرفته. روزی دو آمپول انسولین می‌زند. در به در دنبال شماره‌اش می‌گردم. می‌خواهم بهش زنگ بزنم اما فکر نکنم بهش بگویم بعدها فهمیدم که او فقط یک‌بار پایش را از ایران بیرون گذاشته و او فقط یک تابلو دیده و از تابلوهای دیگر و موزه‌ها و این‌ها خبری نبوده. چرا؟ چون او فقط یک‌بار به ترکیه می‌رود و روزها در فرودگاه روی صندلی‌ای می‌نشیند که روی دیوار مقابلش همان تابلوی آب‌رنگ آویزان بوده و بعد برمی‌گردد. بی‌پولی باعث می‌شود برگردد. وقتی توی ایستگاه مترو ایستاده بودم، آدم‌هایی را به یاد می‌آوردم که نفس‌هایشان فقط تا زیر حلقوم‌شان بالا می‌آمد. هنوز هم هستند آدم‌هایی که زنده‌اند اما نفس نمی‌کشند، آدم‌هایی که مرده‌اند پیش از آن‌که مرگ سراغ‌شان بیاید. آدم‌هایی که منتظر بودند، آدم‌هایی که می‌ترکیدند. آدم‌هایی در یک عصر ظلمانی.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/10/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sun, 18 Oct 2015 16:29:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-3673970084251682407</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
صبح است. هنوز کسی نیامده. دارم عکس‌های پناهجوها را می‌بینم. عکس‌ها تازه هستند. برای دیشب و دوشب پیش، در نزدیکی مرزهای مجارستان. مجارستان مرزهایش را روی پناهجویان بسته. توی عکس‌ها آدم‌ها پاچه‌های‌شان را بالا زده‌اند و دارند توی گل حرکت می‌کنند. «حرکت»؛ این کاری است که آن‌ها به مدت طولانی انجام می‌دهند. یک رژه‌ی طولانی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
مجارستان مرزهایش را بسته. هشتاد سال پیش یهودیان مجار هم چنین سفرهایی را تجربه کرده بودند. سفرهای طولانی با کودکان و پیرها. آن‌ها هم راه رفتن کنار ریل قطار، رد شدن از زیر و روی سیم‌خاردارِ مرزها، سکوت‌های طولانی در مسیر و ایستادن در هرجایی که ایستگاه یا شبیه به آن بود، تجربه کرده‌اند. هانا آرنت در "آیشمن در اورشلیم" نوشته که آدولف آیشمن هیچ‌گونه فساد اخلاقی نداشت. مهربان بوده و سربه‌زیر. یک مرد خانواده‌دوست. در عین حال او چهارصدهزار یهودی را به کوره‌های آدم‌سوزی می‌فرستد. آرنت می‌نویسد که آیشمن قدرت تخیل خود را از دست داده بود. نمی‌توانست خود را جای دیگران بگذارد که ببیند چه دردی و چه رنجی به دیگران وارد می‌کند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
عکس‌هایی را می‌بینم از اجساد دوازده نفر که در مدیترانه غرق شده‌اند. دریانوردهای ترکیه جسدهای‌شان را از آب گرفته‌اند. دمای آب مدیترانه در این فصل از سال به نوزده درجه‌ی سانتیگراد می‌رسد. معمولاً انسان‌ها قبل از غرق‌شدن، از ترس غرق‌شدن سکته می‌کند. فکر می‌کنم آن‌ها نیز همین اتفاق برای‌شان افتاده. آن‌ها را در کیسه‌های زیپدار گذاشته‌اند. سبز تیره. کنار هم در قایقی چیده‌اند. هفتادوپنج سال پیش، وقتی نازی‌ها پاریس را فتح کردند، والتر بنیامین یکی از میلیون‌ها فرانسوی و مهاجری بود که به سمت جنوب گریخت. از کوه‌های پیرنه عبور کرد و به مرز اسپانیا رسید. مأموران گمرک اسپانیا اجازه‌ی عبور را به او ندادند. تهدید به استردادش کردند. در مسافرخانه‌ای کوچک، در کرانه‌ی غربی مدیترانه، بنیامین خودکشی می‌کند. او سال‌ها پیش از خودکشی به دوستش گرشوم شولم نوشت: «همچون کسی که در کشتی شکسته‌ای، از تیرکی در حال سقوط آویزان شده باشد. شاید، اما، او از آن‌جا نشانه‌ای به رهایی را بازیابد.» در عکس کیسه‌های اجساد به دو کیسه‌ی کوچک‌تر ختم می‌شود؛ روی عرشه‌ی قایق، زیر تیرکی که پرچم ترکیه نصب شده. داخل کیسه‌ها را بازنشده می‌توان حدس زد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title>پاییز می‌رسد، بی‌من مرو</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/09/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sun, 27 Sep 2015 23:32:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-7131916162156089570</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفت «کارُم دیگه تمومه.» بعد زبانش را بیرون انداخت و چشم‌هایش را بست. ادای مردن را درآورد. او در مرحله‌ی سوم قرار داشت. آن روز، بار دوم بود که آن‌جا بودم. من با محمد آمده بودم. به محمد قول داده بودم که همراهش باشم. بهش قول داده بودم. در حال انجام قولم بودم. محمد در مرحله‌ی دوم قرار داشت. دوتایی با موتور آمده بودیم. محمد توی اطاق رفته بود و من روی صندلی، بیرون، توی سالن نشسته بودم. آن‌جا راحله را دیدم. رویم یک طرف دیگر بود. ندیده بودمش. صدایش را شنیدم: «این‌جا چیکار می‌کنی؟»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ همین‌جوری، استراحت. سایه‌س.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خندید.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ منتظرم محمد بیاد. دوستم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
راحله گفت:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ کارش تمومه؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ نمی‌دونم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
محمد توی چشم‌هایش سفیدی می‌بیند. مدفوعش باریک می‌شود. اسهال، استفراغ و باز اسهال، استفراغ. «کولون دارم». این چیزی بود که به من گفت. سرطان روده‌ی بزرگ. یک اسم زیباتر هم دارد: «رکتوم». ترکِ موتورش نشسته بودم. دستم را می‌گذارم پهلویش. هیچ‌چی نیست. آب رفته. داد می‌زنم: «این لاو هندل‌هات چی شدن؟» داد زد: «چی؟» آرام گفتم: «این دستگیره‌های عشقت؟»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تشخیص، پرتودرمانی، شیمی‌درمانی، جراحی. فضائل چهارگانه. با راحله بیرون نشسته‌ایم. هرکسی از ته سالن می‌آید، از یکی از اطاق‌ها بیرون می‌آید، از هر جایی که به سمت‌مان می‌آید، هرکسی، حدس می‌زنیم در کدام یک از این مراحل قرار دارد. بیش‌تر راحله حدس می‌زند: «پرتو». می‌خندد. نفر بعدی می‌آید. نگاهش می‌کند: «گفتن بهش»؛ یک زن میان‌سال: «داغوون. کارش تمومه.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
راحله سرطان معده دارد. سلول‌های سرطانی‌اش شروع به تکثیر کرده‌اند. باسرعت. بی‌وقفه. شب و روز. تومور به سمت دیواره‌ی معده پیش‌روی کرده است. از دیواره‌ی معده‌اش گذشته‌اند. هم‌اکنون به اندام‌های مجاورش رسیده است؛ کبدش. تومور هم‌اکنون بین بافت‌ها و سلول‌ها گیر کرده است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
راحله گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ داره می‌ره بالا. سمت مری.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ خوب سمتی داره می‌ره.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خندید. با سرش اشاره کرد به پیرمردی که داشت به سمت‌مان می‌آمد. گفت: «این رو من می‌شناسم. چندروز پیش مُرد. روح مرحوم هستن.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
به آدم‌های آن‌جا یک کلاسور پلاستیکی رنگِ روشن می‌دهند. یک کلاسوری مانند یکی از محصولات پاپکور. روز اولی که با محمد آمدم یکی هم به من دادند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ خانم من مشکلی ندارم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دیگر حواسش پرت شده بود. کلاسور را برداشتم و توی کوله‌ام گذاشتم. با محمد توی حیاط نشسته‌ایم. محمد منتظر نوبتش است تا برود برای مرحله‌ای به نام کولونوسکوپی. کلاسور را از کیفم درمی‌آورم. محتویات کلاسور مذکور این‌چنین است: یک خودکار، چند برگ کاغذ، یک جزوه‌ی ۲۸صفحه‌ای، تمام گلاسه و چهاررنگ، از انواع سرطان؛ راه‌های درمان و پیشگیری. محتویات کلاسور را بیرون می‌آورم. جزوه را ورق می‌زنم. دوتایی روی جزوه دولا شده‌ایم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ خودت مگه نداری؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
محمد انگشتش را روی یک جایی از یکی از صفحات می‌گذارد: «اِ من.» جزوه را به سمت صورتش کشید. چشم‌هایش را ریز کرد. جزوه را بلند می‌کنم و می‌خوانم: «سرطان روده به‌عنوان سومین عامل مرگ‌ومیر در جهان می‌باشد.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ برای شروع بد نیست. اما می‌باشد آخه.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دستش را دراز می‌کند تا سیگارم را از دستم بگیرد: «ببین من الآن سومین عامل مرگ‌ومیر در جهان می‌باشم.» دستم را عقب می‌کشم. محمد داخل ساختمان برمی‌گردد. در جزوه به دنبال کلمه‌ی کولونوسکوپی می‌گردم. این‌جاست: «این روش با ابزارهای خاصی انجام می‌گیرد. با این روش روده‌ی بزرگ و راست روده مشاهده می‌شود. در این حالت، فرد دردی را احساس نخواهد کرد.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
«من مشکلی با همه‌ی این چیزها ندارم. قرص و دارو و کچلی و... درد. هیچ مشکلی. من مشکلم اون نئشگی بعد از دوره‌س.» این را راحله بهم می‌گوید. دوره یعنی هر مرحله‌ی شیمی‌درمانی. این‌جوری صداش می‌کنند. بهش می‌گویم «منم خسته‌ام. تمام عمرم یک حالت خستگی داشته‌ام.» رو به جلو خم شده است. دست‌هایش را نمی‌بینم. آن‌ها را توی خودش جمع کرده است. خستگی همیشه یک مرحله به آخر‌مانده‌ی همه‌چیز است. این یک قانون است. ازم می‌خواهد عجیب‌ترین اتفاق زندگی‌ام را برایش تعریف کنم. برایش از سفر خانوادگی‌مان با خانواده‌ی داییم به مشهد می‌گویم. بهش می‌گویم که چطور اذان مغرب، بارها را روی باربند پیکان گذاشتیم. راه افتادیم و دو سه ساعت بعد فهمیدم داریم چگونه سفری می‌رویم. این‌که چطور همان اول سفر، اون صندلی عقب خسته شده بودم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
راحله گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ این‌جور سفرا که خیلی حال می‌ده.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ آره حال می‌ده ولی به این شرط که بعد از دو ساعت بار زدن، اون بارها رو خالی نکنی. چرا؟ چون زیرانداز و پتوها، زیر همه‌ی وسایل بود. چرا؟ چون پدرم و داییم گفتن همین‌جا بخوابیم. داد می‌زدیم ما که اصلاً راهی نیومدیم. اما اونا گفتن وقت خواب دیگه. کجا خوابیدیم؟ آبعلی. باورت می‌شه. آبعلی. همین بالای تهران.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خیره‌ی موزاییک‌های کف سالن بودم؛ «کف این‌جا رو روزی چندبار می‌شورن؟» سرم را به طرفش چرخاندم. منتظر بقیه‌اش بود. بهش گفتم که چگونه سفرمان سه روز طول کشید. سه شبانه‌روز. چطور برای هر کار کوچکی ماشین‌ها را کنار جاده می‌زدیم. پیاده می‌شدیم. آن زیراندازهای لعنتی. هر نیم‌ساعت یک وقفه‌ی یک ساعته. این‌که چطور پدرم و داییم بادقت، همه‌ی اصول و قوانین را برای ثبت این سفر در کتاب گینس رعایت می‌کردند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
کلاه زمستانی‌ام را به محمد داده‌ام. زمستان نرسیده اما سر او از همین حالا بهش احتیاج دارد. گاهی از توی آینه‌های موتور او را می‌بینم. با صدای بلند می‌گویم: «موتور چیز خوبیه.» با صدای بلند می‌گوید: «آره، موتور چیز خوبیه.» محمد دارد شیمی‌درمانی می‌شود. مرحله‌ی سوم. صدایم را بم می‌کنم. بهش گفتم یک آغاز دیگر، از قعر دریا. پشت تلفن بهش گفتم. مکث کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــخیلی شاعرانه‌اس.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
روی صندلی، توی سالن، نشسته‌ام. چندروز قبلش پرستارها به اطاق راحله رفته بودند. ملافه‌ی قدیمی را برداشته بودند و ملافه‌ی جدید را روی تخت انداخته بودند و تخت و روی میز کنارش را مرتب کرده بودند و برای آخرین‌بار و از روی عادت روی ملافه و بالش را دست کشیده بودند تا هوای زیرش خارج شود و صاف‌تر شود. بعد پرده‌ها را از دو طرف کشیده بودند تا آفتاب داخل اطاق بیفتد. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود. روی صندلی، توی سالن، نشسته‌ام. خیره به موزاییک‌ها. آشغال‌ها معمولاً بین فضای خالی بین موزاییک‌ها می‌روند. با هیچ‌چی نمی‌شود آن‌ها را از بین برد. نمی‌شود آن‌ها را تمیز کرد. می‌توانستم تا مدت‌ها آن‌جایی که نشسته بودم بنشینم و نگاهش کنم. نگاهش نکنم. حرف بزنم. حرف نزنم. دوست داشتم یک مداد چشم داشتم. در یکی از همان روزهایی که آن‌جا نشسته بودیم، بی‌مقدمه، مثل یک نقاش چیره‌دست شروع می‌کردم برایش ابرو کشیدن. مژه کشیدن. روی کله‌ی طاسش، دون‌دون گذاشتن. این کاری بود که حتماً انجام می‌دادم. هیچ‌وقت نشد که این‌ها را به راحله بگویم. اما به جایش وقتی ازم خواست یک چیزی بعد از مدت‌ها سکوت، آن‌جا نشستن بهش بگویم این بود: «پاییز می‌رسد، بی‌من مرو.»&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title>...</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sun, 27 Sep 2015 03:04:00 +0330</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-6488011546793682472</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;span style="text-align: justify;"&gt;گاه می‌گویم فغانی برکشم،&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="post-body entry-content" id="post-body-6054440650530956269" itemprop="description articleBody" style="font-stretch: normal; margin: 0px 0px 0.75em;"&gt;
&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;
&lt;div dir="rtl"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
باز می‌بینم صدایم کوته ست.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;[اخوان. مجوعه‌ی «آخر شاهنامه»]&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title>گودبای لنین</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/08/blog-post_10.html</link><category>کتاب</category><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Mon, 10 Aug 2015 14:18:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-5977176860256492521</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
یک تصویر بسیار ساده: ملتی با دندان‌های خراب. وقتی دراکولیچ، از امریکا به زاگرب، به کرواسی، وطنش برمی‌گردد، متوجه چیزی می‌شود که قبلاً هیچ‌وقت به آن توجه نکرده: «اعتراف می‌کنم که داخل دهان اطرافیانم را دید می‌زدم. دوستان، خویشاوندان، آشنایان و همسایه‌ها ــ دست خودم نبود. کشف کردم که دندان‌های کل ملت خراب است، و من قبلاً نمی‌توانستم این را ببینم». این تصویر را دراکولیچ بدل به استعاره‌ای می‌کند. کاری که او در آن مهارت دارد. استعاره‌ای از وضعیت کشورهای بلوک شرقی اروپا؛ کشورهایی که عصر کمونیست را سپری کردند اما هنوز مردمانش در فرهنگ کمونیستی مانده‌اند: «دندان‌های خراب نتیجه‌ی دندان‌پزشکان بد و غذای نامناسب‌اند. اما نتیجه‌ی یک فرهنگ خاص در تفکر هم هستند که به ما اجازه نمی‌دهد خودمان را به شکل یک فرد مستقل نگاه کنیم. این تحول نه‌تنها خودبه‌خود و همراه با تغییرات سیاسی حاصل نمی‌شود، بلکه به نظرم بیش‌تر از هر پیشرفت و توسعه‌ی سیاسی یا اقتصادی زمان می‌برد.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
«کافه اروپا» ادامه‌ی کتاب «کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم» است. کتاب «کمونیسم رفت...» تکه‌ای از داستان زندگی زن‌هایی بود که در دوران کمونیستی در کشورهای اروپای شرقی زندگی کرده‌اند؛ از جمله داستان تانیا، روزنامه‌نگاری که در اوت ۱۹۸۵، درزهای در و پنجره‌ی خانه‌اش را می‌بندد و پیچ گاز را باز می‌کند و آن‌قدر نفس می‌کشد تا بمیرد. چند ماه پیش از آن مقاله‌ای علیه ملی‌کردن ماشین‌های پین‌بال خصوصی می‌نویسد. دستگاه امنیت حکومت سوسیالیستی یوگسلاوی بر روزنامه فشار می‌آورد. روزنامه عذرخواهی می‌کند. تانیا بیکار نمی‌شود اما دیگر مطلبی از او در آن روزنامه منتشر نمی‌شود. یا داستان اولریکه، زنی اهل برلین شرقی که با چه مکافاتی از دیوار عبور می‌کند تا به قسمت غربی دیوار برسد. در بیش‌تر یادداشت‌ها، دراکولیچ سراغ چنین زنانی رفته بود. کنارشان در آشپزخانه یا در پذیرایی خانه نشسته، سوپ و قهوه خورده و خاطرات آن‌ها را از دوران حکومت کمونیست‌ها نوشته. روایت‌های دراکولیچ، در دو کتاب، یک ویژگی همگانی جوامع سوسیالیستی شرق اروپا را آشکار می‌کند: فقر آن‌ها؛ «فقر به نظر وحشتناک نمی‌آمد. فقط به این دلیل که تقریباً همگانی بود، آن را عادلانه می‌دانستیم. اما وحشتناک این بود که ما حتی نمی‌دانستیم که چیز بهتری هم وجود دارد. همین که این را فهمیدیم، و کم‌کم دل‌مان خواست دستمال توالت‌های بهتری داشته باشیم، کمونیسم محکوم به فنا شد.» در روایت‌هایی که او از زنان و جامعه‌ی آن روز کشورهای بلوک شرقی کرده، کمبود و نبودن آن‌چه احتیاجات اولیه‌ی زندگی می‌خوانیمش به چشم می‌خورد؛ از کمبود مواد غذایی گرفته تا لوازم آرایشی و بهداشتی؛ از نبود دستمال کاغذی تا توت‌فرنگی. «کمونیسم رفت...» داستان چگونگی دوام‌آوردن و زنده‌ماندن یکی‌دو نسل در کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی است. و این‌که چگونه مردم به این سیستم‌ها بی‌اعتماد شدند. و به‌‌خاطر ترس از آینده، آن را دور انداختند. آن هم مردمی که به قول نویسنده «از سر فقر چیزی را دور نمی‌انداختند».&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
در «کافه اروپا» هم دراکولیچ از زندگی روزمره در کشورهای شرقی اروپا می‌نویسد؛ از مغازه‌ها و مکان‌هایی که اسامی اروپای غربی و امریکایی روی‌شان گذاشته‌اند؛ «اسامی خارجی، اشکالِ موجزِ درخشانی هستند برای رساندن پیام این انقلاب. صرفاً با استفاده از چنین نام‌هایی، نه‌تنها یک تصویر می‌سازید، بلکه یک نظام کامل ارزشی را هم به نمایش می‌گذارید. این اسامی حسرتی را هم برملا می‌سازند: عطشی برای تعلق پیدا کردن به یک تصور پیش‌ساخته از اروپای غربی. در عین حال، آن‌ها تلاشی هستند برای انکار آن اروپای شرقی کمونیستی قدیم.» یا از مرز میان غرب و شرق می‌نویسد. این‌که چگونه در هر گذرگاه مرزیِ غربی چهره‌ی جدی افسر پلیسی را می‌بیند که از موضع بالا به او و شرقی‌ها نگاه می‌کند، حتا اگر کلامی هم به زبان نیاورد. و البته آن‌جایی که از درگیری با جاروبرقی‌اش می‌گوید. باید یکی نو بخرد یا جاروبرقی‌اش را تعمیر کند؟ او می‌نویسد امروز در کرواسی هر دوی این راه‌حل‌ها به یک اندازه دردسر دارند؛ «تعمیر جاروبرقی‌ام کار سختی بود چون کارخانه‌ی سازنده‌اش حالا در کشور دیگری قرار داشت: اسلوونی... بنابراین تصمیم گرفتم یک جاروی نو بخرم. بعد از کمی پرس‌وجو در مورد قیمت‌های بازار، من و شوهرم متوجه شدیم که قیمت جاروبرقی هم مثل خیلی چیزهای دیگر در کرواسی بین سی تا پنجاه درصد بیش‌تر از اتریش است.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اما فکر می‌کنم خواندنی‌ترین یادداشت دراکولیچ در «کافه اروپا»، آنی است که او به دیدار پسر ارشدِ انور خوجه ارشد دیکتاتور فقید آلبانی کمونیست رفته. ایلیر خوجه در دیدارش با دراکولیچ از محدودیت‌هایی که دولت جدید به او و خانواده‌اش گرفته‌اند، می‌نالد. دراکولیچ می‌نویسد: «فکر می‌کردم چقدر تناقض‌آمیز است که ایلیر خوجه دست به دامان سازمان‌های حقوق‌بشری شده است؛ کسی که پدرش یکی از بدنام‌ترین دیکتاتورهای اروپای شرقی بوده. جای تردیدی نیست که ایلیر از وجود اردوگاه‌های کار اجباری، زندانی‌های سیاسی و یا از "دشمنان" حکومت (پدرش) که بی‌هیچ رد و نشانی مفقود می‌شدند خبر داشته است. با تمام این‌ها، همین ایلیر، امروز به خودش جرئت می‌داد از دولتی که بر مبنای قانون اداره می‌شد متوقع باشد که به شهروندانش احترام بگذارد و حقوق‌بشر را رعایت کند.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
در همه‌ی یادداشت‌های این دو کتاب ما صدای دراکولیچ را می‌شنویم. گویی دارد با خودش حرف می‌زند؛ یک گفت‌وگوی ذهنی. او از مشکلات روزمره‌ی سیاسی، اقتصادی و اجتماعی اروپاشرقی‌ها می‌نویسد. در جایی فکر می‌کنیم،‌ ناامید است اما درست همان لحظه، نوری به زندگی ساکنان آن‌ها می‌تاباند، نوری به زندگی خودش می‌تاباند؛ که نمی‌خواهد تسلیم شود. «کافه اروپا» عادات، احساسات، ترس‌ها و در نهایت رؤیاهای یک روزنامه‌نگار است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;- کافه اروپا/ اسلاونکا دراکولیچ/ ترجمه‌ی نازنین دیهیمی/ نشر گمان/ چاپ اول، زمستان ۱۳۹۳/ ۳۰۰ صفحه/ ۱۶۰۰۰ تومان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;- کمونیسم رفت، ما ماندیم و حتی خندیدیم/ اسلاونکا دراکولیچ/ ترجمه‌ی رؤیا رضوانی/ نشر گمان/ چاپ اول، ۱۳۹۳/ ۲۸۸ صفحه/ ۱۲۸۰۰ تومان&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/08/blog-post_9.html</link><category>حکایت</category><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sun, 9 Aug 2015 16:01:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-4833268432162548487</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
عصر یک روزی الیا کازان پیش سلینجر می‌ره تا اجازه‌ی ساخت فیلمی براساس "ناتوردشت" رو بگیره. سلینجر برمی‌گرده بهش می‌گه:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ نه. هولدن خوشش نمی‌آد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
چقدر قشنگ. درست. رک.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title>خداحافظ گری کوپر</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/08/blog-post_7.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Fri, 7 Aug 2015 14:01:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-3698683731515932512</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
وقتی برای اولین‌بار دیدمش دلم می‌خواست با کارگردان فیلم رفیق بودم. بعد از فیلم تلفن را برمی‌داشتم و به او زنگ می‌زدم و می‌گفتم «هی رفیق، محشر بود.» آخر سلنیجر گفته. ایشان گفته که داستان خوب داستانی است که وقتی آن را خواندی آرزو کنی با نویسنده‌اش رفیق باشی و بخواهی همان‌وقت گوشی را برداری و به نویسنده‌اش تلفن کنی. "ماجرای نیمروز" هم برای من این‌جوری بود. فیلم را از آقامجید، ویدئوکلوپی محل کرایه کردم. پنجاه تومان. دارم درباره‌ی هجده‌سال پیش حرف می‌زنم. گذاشتم توی دستگاه. فیلم چونان خورشید بود که می‌تابید و من که آن‌جا، پای تلویزیون نشسته بودم می‌سوختم. انگار تنها مخاطبش من بودم. انگار برای من، تنها برای من ساخته شده بود. در طول دیدنش نه خندیدم و نه گریه کردم. از روی زمین بلند نشدم. زل زده بودم به تلویزیون. انگار جادو شده بودم. فیلم که تمام شد شروع کردم به فکر کردن. بلند فکر کردن. یک صدایی از پشت سرم آمد «فیلم خوبی بود اما وسترن نبود بچه.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
برگشتم. هاوارد هاکس را دیدم که تکیه داده بود به پشتی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ نظر شما چیست مستر هاکس؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ این وسترن نبود. بی‌معنیه که قهرمان وسترن بلند شه و بره از بقیه درخواست کمک کنه. قهرمان وسترن می‌ره و تنهایی کارش رو می‌کنه. با آغوش باز به سوی تقدیر می‌ره. هفت‌تیرش رو می‌کِشه. می‌کُشه. می‌میره. به رستگاری می‌رسه. فیلم فقط یک چیزی داشت: راه رفتن گری کوپر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
تقریباً سی‌سال پیش از آن گفت‌وگویم با هاکس در خانه، یک‌جایی توی محل، اسی از جاش بلند می‌شده و راه می‌رفته. بعد برمی‌گشته و به رفقایش که روی سکوی دم در خانه‌ای که کنار هم نشسته بودند، نگاه می‌کرده. اسی می‌خواسته شبیه گری کوپر راه برود. او هر روز ادای گری کوپر را درمی‌آورده. رفقایش هم ایراداتش را بهش می‌گفتند؛ زاویه‌ی پاها، فاصله‌ی دست‌هاش با پا و... . هر کسی اسی را می‌دید که یک‌طوری راه می‌رفته، ازش می‌پرسیده اسی چته؟ اسی هم می‌گفته من اسی نیستم. من گری کوپرم. اسی گری کوپر شده بود. لباس سیاه، کفش سیاه، جلیقه‌ی سیاه روی پیراهنی سفید. عصر یک‌روزی یکی به اسی می‌گوید تو گری کوپر نیستی. اسی چشم‌های گری کوپر را فراموش کرده بود. آن چشم‌های مضطرب اما مطمئن گری کوپر را. چشم‌هایی که توی فیلم و حتمن خارج از فیلم دروغ نمی‌گفتند. آن شب اسی لباس‌های گری کوپری‌اش را درمی‌آورد و بالای پشت‌بام خانه‌شان می‌سوزاند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دارم کتاب‌هایی که نمی‌خواهم را داخل کارتن می‌گذارم که بروم بدهم به &lt;a href="http://tabadolketab.com/" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt;؛&amp;nbsp;مرکز تبادل کتاب. در چند مرحله این کار را انجام دادم. اول کتاب‌ها را داخل کارتن گذاشتم. بعد دوباره هر کتاب را از جعبه درمی‌آورم و نگاه می‌کنم. شک می‌کنم و اغلب دوباره می‌گذارم توی کارتن. فیلم‌نامه‌ی "ماجرای نیمروز" را هم گذاشتم داخل کارتن. با جلد زردرنگش و تصاویری از فیلم و نمای لانگ‌شاتی از گری کوپر. قرمز با فونت بزرگ رویش نوشته ماجرای نیمروز؛ کارل فورمن، ترجمه‌ی امیرجلال‌الدین اعلم. دو سه سال پیش &lt;a href="http://dooush.blogspot.com/2012/11/blog-post_7698.html" target="_blank"&gt;نوشته&lt;/a&gt;&amp;nbsp;بودم ماجرای این کتاب را. نمی‌دانم این دفعه این کتاب را بفرستم برود، دوباره به خودم برمی‌گردد یا نه. کی؟ چه وقتی؟ آن موقع اوضاعم چه‌جوری‌ست که مثل بومرنگ برود و دوباره به دستم برسد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title>پیشانی</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Fri, 7 Aug 2015 02:32:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-145664679038949350</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۱&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
پس از یک ساعت علیرضا آمد. همراه سه نفر. پیاده شدند. آن‌ها را شناختم. سه مردی بودند که ظهر توی ساحل آن‌ها را دیده بودم. روی دوش یکی‌شان یک برنو بود. قنداق اسلحه را با گونی پوشانده بود. دور اسب حلقه زدند. با هم حرف می‌زدند. رفتم به ماشین تکیه دادم. شکم اسب باد کرده بود. رگ‌هایش بیرون زده بود. مردی که اسلحه داشت، بالای سر اسب رفت. قنداق را روی کتفش گذاشت و لوله‌ی اسلحه را گذاشت روی پیشانی اسب. درست بین دو چشمش. شلیک کرد. صدای شلیک از دشت رد شد و چندین‌بار به کوه‌های اطراف خورد و همان مسیر را برگشت. انگار دشت‌ها و کوه‌ها به احترام اسب چند مرتبه تیر هوایی زدند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۲&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
علیرضا آینه‌ی بغل را نگاه کرد و گفت «مثل یه اقیانوس بود. عمیق بود. زیبا بود. وحشتناک بود.» دستش را روی فرمان فشار داد. پشت سر یک وانت نیسان می‌رفتیم. علیرضا می‌گفت این مطمئن‌ترین روش رانندگی در جاده است. پنج‌ماهی شده که علیرضا زندگی جدیدی را آغاز کرده. او پس از چهارده سال زندگی مشترک، پنج‌ماه پیش زنش را طلاق داده بود. فروردین. شانزدهم فروردین، از سحر جدا شده بود. آن هم پس از یکی دو سال کلنجار، رفت و آمد و جر و بحث که چه بلایی سر زندگی مشترک‌شان بیاورند. ظهر، علیرضا بهم اس‌ام‌اس داد بریم جایی که بتونیم با هم صحبت کنیم. من هم جواب دادم باشه. از دفتر کارم بیرون زدم. آماده بودم که برویم کافه‌ای که همیشه می‌رویم. اما حالا توی جاده بودیم. داشتیم می‌رفتیم رشت.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۳&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ردِ خون از زیر سرش به سمت پایین جاری شده بود. بخار از آن بلند می‌شد. شیاری از خون از میان یالش به آهستگی پایین می‌آمد. بخشی از مسیر اصلی جدا شد و سمت چشمانش آمد. سفیدی چشمانش را خون قرمز کرد. خون داخل چشمانش جمع شد و از گوشه‌ی آن بیرون ریخت.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۴&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ساحل خلوت بود. دویست متر آن‌طرف‌تر زنی لب آب ایستاده بود. باد موهایش را به هم می‌ریخت. زن دست لای موهایش می‌کرد و آن را به عقب می‌برد. کمی دورتر آلاچیق بزرگی بود که نوشیدنی سرو می‌کرد. پشت دخل مرد جوانی ایستاده بود. رو به جلو خم شده بود و داشت با دختری هم‌سن‌وسال خودش حرف می‌زد. هرچند دقیقه یک‌بار دوتایی می‌زدند زیر خنده. سکوت کرده بودیم. روی دوتا کنده‌ی درخت، روبه‌روی هم، نشسته بودیم. سایه‌ی من و علیرضا روی ماسه‌ها افتاده بود. سایه‌ی کله‌هایمان تا جایی کشیده شده بود که توان موج‌ها تمام می‌شد و برمی‌گشتند. سکوت‌مان از نزدیکی‌های رشت شروع شده بود. علیرضا بهم گفته بود که من از قضیه‌ی سحر و علیرضا خبر داشتم. گفت از نفر سومی شنیده که توی جشنواره‌ی فیلم، بهمن‌ماه من را توی لابی سینما صحرا دیده که با سحر و علیرضا خوش‌وبش می‌کردم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ خب که چی؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ نباید می‌کردی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ یعنی وقتی توی چشمام نگاه کرد نباید می‌رفتم جلو؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
حرف نزد. من هم حرفی نزدم. هنوز پشت نیسان بودیم. علیرضا دنده را عوض کرد و پایش را روی گاز گذاشت. ماشین زور زد و از سمت چپ، از نیسان سبقت گرفت و جلو افتاد. دکمه‌ی پنجره را زدم. شیشه پایین رفت. نسیم خنکی به صورتم خورد. دوتا سیگار گذاشتم گوشه‌ی لبم و روشن کردم. یکیش را دادم به علیرضا. شیشه‌ی خودش را پایین داد. گفت: «بهمن.» مکث کرد. گفت «ما هنوز جدا نشده بودیم.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ باهم هم نبودید.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ چرا به هم نگفتی؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
فرمان را چسبیده بود. خورشید و نیمرخش توی کادر پنجره بودند. خورشید نورش را از آن دورها رویش می‌تاباند. نگاهش کردم. نیمرخش را. گونه‌های تو رفته و لب‌ولوچه‌ی آویزان و آن چیزهای سفید گوشه‌ی چشم‌هایش را. موهای فرفریش را که رنگ و روی خودشان را زیر آفتاب از دست داده بودند. شقیقه‌هایش که سفید شده بود. از موقعی با او آشنا شده بودم که آن‌جا سیاه بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۵&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
اسب به پهلو افتاده بود. صاحبش بالاسرش نشسته بود. ماشین را نگه داشتیم. صاحبش مرد میان‌سالی بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفت:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ مار نیشش زده.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
رو به علیرضا گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ باید خلاصش کنیم. می‌شه کمک کنید؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
علیرضا سوار ماشین شد و دور گرفت و مسیری را که آمده بودیم برگشت و رفت سمت ساحل. صاحب اسب گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ می‌بینیش؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جای دندان مار را روی ران پای عقب اسب نشانم داد: «این شد سومیش. اولیش مریض شد مُرد. دومیش رو فروختم. اینم سومیش. زندگی چیه؟» بالای سر اسب نشستم. دست روی شکمش کشیدم. خیس عرق بود. اسب زور می‌زد تا بلند شود. سر و گردنش را بلند می‌کرد. دسته‌ای از یالش از بقیه جدا شده بود و روی چشمانش را گرفته بود. اسب به جای نامعلومی نگاه می‌کرد و زور می‌زد تا بایستد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۶&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
از جام بلند شدم و رفتم لب آب. هنوز آن زن، دورتر ایستاده بود. آن طرف‌تر یک قایق ماهیگیری بین آب و ساحل معلق بود. طنابی به آن متصل شده بود که سمت ساحل می‌رفت و توی ماسه‌ها پنهان می‌شد. برگشتم سمت علیرضا و نیمکت چوبی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
به او گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ اون می‌دونست که تو هم با کس دیگه‌ای بودی؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ من دو هفته با اون‌طرف رابطه داشتم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
علیرضا سحر را خیلی دوست داشت. وابستگی شدیدی به هم داشتند. اما توی چندماه رابطه‌شان تغییر کرد. ماه‌هایی که جفت‌شان کارشان را از دست دادند. بیکاری باعث شده بود، اغلب روزها صبح تا شب کنار هم توی خانه بمانند. توی آن ماه‌ها هم سحر و هم علیرضا بهم گفتند که اوضاع‌شان دارد تغییر می‌کند. شنیده بودم که سحر با یکی بنام علیرضا دوست شده بود. برایم مهم نبود. فکر می‌کردم که برای علیرضا هم دیگر نباید مهم باشد. زندگی آن‌ها به تهش رسیده بود. قبل از ماهِ بهمن. قبل از وقتی که توی لابی سینما سحر بهم دوستش را معرفی کرد. چندبار هم از کلمه‌ی "دوست" استفاده کرد. قبل از این‌که سحر من را ببیند و سمتم بیاید. قبل از آن‌که سحر برایم وسط جمعیت دست تکان بدهد. قبل از این‌که چشمم وسط جمعیت به آن‌ها بیفتد و ببینم علیرضا پیشانی سحر را تند و سریع می‌بوسد. علیرضا سیگارش را روشن کرد و گفت «رابطه‌شون با هم جدی شده.» وقتی این را گفت هیچ حالتی توی صورتش نبود. سحر و علیرضا مدت‌ها برای نگه داشتن زندگی‌شان جنگیده بودند. تا وقتی جنگیده بودند که قسمت جنگجوی وجودشان خسته شده بود. وا دادند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۷&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
علیرضا بلند شد و رفت سمت آلاچیق. دختر کنار دخل جابه‌جا شد تا جا برای علیرضا باز شود. علیرضا برگشت و سوار ماشین شدیم. بعد از دقایق طولانی که حرفی بهم نزده بودیم، بهش گفتم تا حالا با ماشین توی ساحل نرفتم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
در امتداد ساحل حرکت کردیم. یکی از زیباترین چیزهایی بود که تا حالا می‌دیدم؛ کنار ساحل با ماشین راندن. نمی‌دانستم علیرضا تا حالا این کار را کرده بود یا نه. شیشه‌ی ماشین را پایین دادیم. در مسیر موازی‌مان مردی سوار با اسب، از کنارمان تاخت. به علیرضا نگاه کرد و لبخند زد. علیرضا نگاهش کرد. لبخند نزد. مرد با پایش به پهلوی اسب زد. اسب سرعت گرفت و دور شدند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۸&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ چه فرقی می‌کرد می‌دونستی سحر با کسیه یا نیس؟ چه فرقی می‌کرد اون اگه می‌دونست تو با کسی هستی یا نه؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
علیرضا گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ هیچی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
مرد پشت دخل و آن دختر زدند زیر خنده. سه مرد آمدند و رفتند سمت آلاچیق. با جوانِ پشت دخل با زبان محلی سلام و احوال‌پرسی کردند و روی سه تا از کنده‌ها نشستند. دیگر دوست نداشتم با علیرضا حرف بزنم. همین که حرف‌مان رسید به هیچی، حرف زدن با او برایم سخت شد. خسته شده بودم. علیرضا هم فهمیده بود. مدت زیادی بود که با هم دوست بودیم. طبیعی بود که متوجه شود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
علیرضا گفت:&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
ــ از تهران بیرون می‌آی، غیرقابل تحمل می‌شی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۹&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دو نخ سیگار روشن کردم. ماشین را روشن کرد و آرام راه افتاد. ساکت بودیم. برگشتم و عقب را دیدم. آن سه مرد و صاحب اسب، حیوان را کشیده بودند تا حاشیه‌ی جاده. یکی‌شان دست به زانو زده بود و نفس چاق می‌کرد. مردی که شلیک کرده بود، به عقب خم شده بود و قلنجش را می‌شکاند. اسب نفس‌شان را گرفته بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
شب شده بود. نور چراغ ماشین به تابلوهای کنار جاده می‌خورد. به نوبت آن‌ها معلوم می‌شدند و دوباره توی تاریکی می‌رفتند. رشت عقب ماشین وسعت می‌گرفت و همین‌طور که از مقابل مزارع و دشت‌ها می‌گذشتیم کم‌کم پشت سرمان ناپدید می‌شد.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/07/blog-post_31.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Fri, 31 Jul 2015 16:30:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-1375318000111857005</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
معمولن عکسی از طول مسیر کسی وجود ندارد؛ در میانه‌ی راهی که طرف طی کرده. بیش‌تر تصاویر پس از عبور از خط پایان گرفته می‌شوند. جایی که به دوربین نگاه می‌کنی و لبخند می‌زنی. مثل لبخندهای کسایی که توی انجمن سرطان دیدم. آن‌ها توی دسته‌های دو، سه، چهار نفری، کنار هم جلوی موبایل‌ها می‌ایستادند و کله‌های‌شان را به‌هم می‌چسباندند و عکس می‌گرفتند. از خودشان سلفی می‌گرفتند. به موهایی که تازه روی سرشان جوانه زده بود، اشاره می‌کردند. بین‌شان راه می‌رفتم. چندنفری هم موبایل‌شان را بهم دادند و من عکس گرفتم. آن‌ها را از توی صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. می‌خندیدند مثل کوه‌نوردها. مثل کوه‌نوردها وقتی که به قله می‌رسند. کوه‌نوردها هم وقتی آن بالا هستند عکس می‌گیرند. آن‌ها احساس موفقیت می‌کنند. می‌خندند. کوه‌نوردها عکس‌هایی که روی قله هستند را بیش‌تر از عکس‌هایی که در طول مسیر می‌گیرند، دوست دارند. هر کاری می‌کنند تا به آن بالا برسند. درد و رنج را تحمّل می‌کنند. درد و رنجِ رفتن به سطحِ بالاتر را. اما کسی از این چیزها، کسی از درد و رنج‌ها، عکس نمی‌گیرد. هیچ‌کس نمی‌خواهد یادش بیاورد که چه بر سرش آمده. فقط می‌خواهی روی قله و ایستادن بر آن را به یاد بیاوری. هیچ‌کدام از آن آدم‌ها از طول درمان، این‌که چه بر سرشان آمده، در آن ساعت‌های بعد از شیمی‌درمانی، آن حالت تهوع، گیجی عکس ندارد. عینهو تهوع و گیجی که دونده‌های استقامت می‌گیرند. آن‌ها را دوست دارم. آن‌ها آرام شروع می‌کنند. می‌دوند. خسته می‌شوند. آن‌ها میانه‌های مسیر می‌ایستند. آب می‌خورند و دوباره دویدن‌شان را، ماجرای‌شان را از سر می‌گیرند. هنگامی که آن‌ها از خط پایان عبور می‌کنند، وقتی به هدف‌شان می‌رسند، از حال می‌روند. غش می‌کنند. پاهای‌شان تحمّل این‌همه رنج را ندارند. لذت می‌برند. گریه می‌کنند. آن‌ها را دوست دارم. آن‌ها بدنی معمولی دارند مانند من. عضلاتی ندارند مانند من. اما می‌دوند و می‌دوند و می‌دوند. آن‌ها خسته می‌شوند مانند من. در طول مسیر می‌ایستند مانند من. آن‌ها گاهی پشیمان می‌شوند، گاهی شرمگین می‌شوند، گاهی خشمگین می‌شوند، مانند من. آن‌ها می‌دوند برای دویدن. آن‌ها رها می‌شوند برای رهایی. آن‌ها با دویدن‌شان، با مسیرشان، با جریان‌شان، با داستان‌شان حل می‌شوند: «حل شدن». علی‌اکبر دهخدا مقابل این کلمه نوشته: «آب شدن». بعد نوشته: «مرتفع شدنِ آن». مرتفع شدن، رفع شدن. دونده‌ها می‌دوند تا حل شوند. رفع شوند. رها شوند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
کلّ ماجرا همین است. درواقع هیچ راهی واسه‌ی اندازه‌گیری پیش‌رفت وجود ندارد. برای همین از یک زمانی به بعد فقط در حال دویدنم. هیچ‌کس آن‌طرف خط منتظر نیست.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description></item><item><title>زن‌دایی</title><link>http://dooush.blogspot.com/2015/07/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Wed, 22 Jul 2015 01:32:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-4622233140065784183</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۱&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
مادرم و خاله‌ام دفترچه‌هاشان را گذاشته‌اند جلوی‌شان و دارند اسامی را با هم چک می‌کنند. آن‌ها دارند برای دایی‌ام زن می‌گیرند. در جست‌وجوی یک زن‌دایی جدید. با این‌که آرام حرف می‌زنند اما من صدای‌شان را می‌شنوم. آن‌ها می‌خواهند دایی‌ام را دوباره بفرستند ته چاه. «دوباره می‌خواید اون رو بفرستید ته چاه.» بهم بی‌محلی کردند. مادرم از پیش خواهرش بلند شد و رفت سمت آشپزخانه. در مسیرش از جلوم رد شد. به من نگاه نکرد. بلند گفت: «دوباره باید عاشق شه.» مخاطبش خواهرش بود، اما فهمیدم جواب من را هم دارد می‌دهد. گفتم: «عشق اونی نیست که به زبان بیاد.» خواهرم از توی اطاق دربسته‌اش داد زد: «مزخرفه». به خاله‌ام گفتم: «خاله‌جان، نیکلاس ری یه فیلم داره به نام در مکانی خلوت. یه‌جاش بوگارت برمی‌گرده به معشوقه‌اش می‌گه عشق این نیس که بهت بگم دوستت دارم. عشق اینه که تو رو وقتی داری توی آشپزخونه نیمرو درست می‌کنی، از دور ببینم.» خاله‌ام همان‌جوری نگاهم کرد که سال‌ها پیش سر کلاس‌هاش به دانش‌آموزان هفت‌هشت‌ساله‌اش نگاه می‌کرد. گفت: «فیلم کی؟» گفتم: «نیکلاس ری». صدای گزارش‌گر بی‌بی‌سی فارسی از توی تلویزیون بیرون آمد و توی کل خانه پخش شد: «نیکلاس نیک‌سادات بی‌بی‌سی.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
من نمی‌فهمم چه‌طوری آدم باید یک زن‌دایی دیگر را بپذیرد. وقتی بچه بودی یکی زن‌داییت بوده. بزرگ شدی همان زن، زن‌داییت بوده. توی مهمانی‌ها زن‌داییت بوده، توی ختم‌ها، توی عروسی‌ها زن‌داییت بوده. یک قرن است که او زن‌داییت بوده. حالا یکی دیگر دارد می‌آید جایش.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خمپاره‌ها سوت کشیدند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۲&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
یک شب قبل از این‌که مادر و خاله‌ام داشتند اسامی خانم‌های آشنای‌شان را با هم چک می‌کردند، توی خواب و بیداری تشنه‌ام شد. توی تاریکی، با شورت رفتم توی آشپزخانه. در یخچال را باز کردم. لامپش روشن شد و نور افتاد کف آشپزخانه. پارچ را برداشتم. برگشتم دایی را دیدم که گوشه‌ی آشپزخانه، کف زمین نشسته بود. از ترس چنان جیغ کشیدم که خود دایی هم به جیغ کشیدن افتاد. یک مدتی من جیغ بکش، او جیغ بکش. تا این‌که وقتی خوب جیغ‌کشیدن‌هامان ته کشید دایی گفت: «با شورت می‌خوابی؟»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم: «آره.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دایی گفت: «با شورت خوابیدن خیلی خوبه.» نمی‌دانستم دایی هم با شورت می‌خوابد. ازش پرسیدم، گفت دوسه هفته است با شورت می‌خوابد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دایی مثل همان تک‌عکس دوران جوانی‌اش که دارم، نشسته بود. یک پایش را توی شکمش جمع کرده بود. تکیه داده بود به دیوار. توی تاریکی شده بود همان آدم توی عکس. لاغر و نحیف. داشت سیگار می‌کشید. هیچ‌موقع سیگار دست دایی ندیده بودم. هیچ‌موقع هم یادم نیامد که در جمله‌ای از کلمه‌ی سیگار استفاده کرده باشد. دایی پک‌های عمیق به سیگار می‌زد و دودش را می‌فرستاد بالای سرش. دود معلق می‌ماند و بعد توی هوا بخش می‌شد. رفتم به موازاتش آن طرف آشپزخانه روی زمین نشستم. گفتم: «دایی نباید بری دوباره توی چاه.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفت: «تو می‌دونی دوباره یه زندگی جدید رو ساختن یعنی چی؟»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم: «نه نمی‌دونم.» بعد برایش تعریف کردم که یکی از شغل‌های من ویران‌کردن است. برایش گفتم که کار من ویران‌کردن است و نه ساختن. و بعد بخشی از ویران‌کردن‌هایم را تعریف کردم. دایی بهم گفت شک بیچاره‌اش کرده. توی دلم گفتم شک آغاز ایمان است. بلند شدم و از توی یخچال دوتا قوطی کوکا درآوردم. قوطی اول را باز کردم. صدای بازشدن در قوطی کوکا نسخه‌ی کوچک‌شده‌ی صدای انفجار خمپاره‌ای بود که صورت دایی را سوزانده بود. همان صدا را داد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۳&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
روزها شب می‌شد. شب‌ها روز می‌شد. در نور، در تاریکی. در آفتاب، در طوفان و در باران مادرم و خاله‌ام را می‌بینم که می‌روند در جست‌وجوی زن‌دایی جدید. آن‌ها را می‌بینم که صندلی عقب تاکسی نشسته‌اند؛ توی اتوبوس خاله‌ام نشسته و مادرم بالاسرش ایستاده؛ از پله‌های برقی مترو بالا می‌آیند، پایین می‌روند؛ از ماشین پیاده می‌شوند؛ مادرم قفل فرمان به ماشین می‌زند؛ خاله‌ام دکمه‌ی دزدگیرش را می‌زند و کار نمی‌کند؛ در پیاده‌رو کنار هم راه می‌روند. مادرم و خاله‌ام در تمام تهران و حومه‌اش به هزاران تکه تقسیم شده‌اند و دارند دنبال زن‌دایی جدید می‌گردند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
توی کل تهران و حومه خمپاره‌ها سوت می‌کشند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۴&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
یک روز قبل از این‌که با دایی کف آشپزخانه بنشینم و کوکا بخورم، توی خانه‌ام داشتم آلبوم خانوادگی‌مان را نگاه می‌کردم. عکس دایی آن‌جا بود. لاغر. تکیه داده بود به کیسه‌های شنی. در سنگری در جایی که پایین عکس با خودکار آبی نوشته بود «دوکوهه». یک عکس امام هم روی جیب پیراهنش، چسبیده بود. بخش‌هایی از ریش امام سیاه بود. دایی یک پایش را توی شکمش جمع کرده بود و یک پایش هم زیر باسنش بود. نگاهش کردم. صورتش آن‌موقع هنوز صاف بود. جمع نشده بود. نسوخته بود. پیراهن پوشیده بود اما می‌دانستم که کتفش هنوز سوراخ نشده بود. آن سوراخی که تا مدت‌ها می‌توانستی، بی‌دقت یک نخ را از این‌ورش رد کنی و از آن‌ور سر نخ را بگیری و بعد از مدت‌ها هم با دقت زیاد می‌توانستی همین بازی را با کتف او ادامه بدهی و بعد، مانند هر سوراخ دیگری پر شد. ترکش‌ها از بدنش درآمدند. یا جذب شدند. جایش هزاران سوراخ و ترکش دیگر سردرآوردند؛ مانند هزاران آدم دیگر که با هزاران سوراخ و ترکش دارند بازی می‌کنند. عکس را یک‌کم دیگر نگاه کردم. روی میز گذاشتم و گوشی را برداشتم و زنگ زدم به زن‌داییم. با احترام ابتدا سلام کردم و بعد چشم‌هایم را بستم و شروع کردم به داد زدن: این همون آدم هست یا نه؟ چرا اون‌موقع گفتی آره و زنش شدی؟ چرا قبول کردی؟ چرا ازش بچه‌دار شدی؟ چی کم گذاشت براتون؟ چی برای بچه‌هاش کم گذاشت؟ چرا ولش کردی؟ چرا یک‌باره ول کردی و رفتی؟ چندتا چی و چرا دیگه هم گفتم. ته‌ش هم گفتم ریدم به این دنیا. گوشی را قطع کردم. چشم‌هایم را باز کردم. همه‌جایم داشت می‌سوخت. گر گرفته بودم. صورتم داشت می‌سوخت. لباس‌هایم آتش گرفته بود. شعله‌های آتش داشت از بدنم به وسایل خانه می‌گرفت. بلند شدم و دویدم سمت حمام و رفتم زیر دوش. تا مدت‌ها آن زیر ماندم. زیر دوش دلم برای دایی سوخت. دلم برای زن‌دایی سوخت. زیر دوش دوباره گفتم ریدم به این دنیا. همان زیر دوش نشستم. نمی‌دانم چقدر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
خمپاره‌ها زیر دوش سوت می‌کشیدند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۵&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دو شب قبل از این‌که کار دست خودم و خانه‌ام بدهم و در آتش بسوزم، مادرم داشت برای‌مان تعریف می‌کرد که عصر با خاله‌ام می‌بینند که دایی پشت فرمان، توی ماشینش می‌نشیند و بلوار را دور نمی‌زند و نمی‌رود پیش پای دختر میان‌سالی که دختر یکی از همکاران مادرم هست و او هم طلاق گرفته و می‌خواهد زندگی جدیدی بسازد و آن‌طرف بلوار ایستاده، روی ترمز بزند و در را باز کند تا کنار دایی بنشیند و با هم بروند دوری بزنند و حرف بزنند و با هم چیزی بخورند و با هم حرف بزنند و حرف بزنند. و باز حرف بزنند با هم. مادرم گفت دایی پشت ماشینش خشکش زده بود و دودستی فرمان را چسبیده بود و آخرش هم سرش را می‌گذارد روی فرمان و گریه می‌کند و بعد برای‌مان تعریف کرد که پایش را روی گاز می‌گذارد و می‌رود بدون آن که بلوار را دور بزند. مادرم و خاله‌ام رفتن برادرشان را نگاه می‌کنند و دست‌خالی به خانه برمی‌گردند. مادرم چادرش را انداخت روی سرش و زیر گلویش را گره زد و نشست روی صندلی. می‌خواست تکبیر بگوید که گفتم «چون خود را به دست آوردی، خوش می رو. اگر کسی دیگر را یابی، دست به گردن او درآور و اگر کسی دیگر نیابی، دست به گردن خویشتن درآور، مامان جان.» خواهرم از توی اطاق گفت: «مزخرفه.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
گفتم: «دایی دیگه لاجونه.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
مادرم گفت: «وقتی لاجون می‌شه که وقتی می‌ره خونه‌ش چراغ خونه‌ش رو ببینه که خاموشه.» بعد گفت: «آدم نباید هرز بره.» خواهر کوچکم از توی همان اطاق داد زد: «مگه دایی پیچه هرز بره؟» بعد خندید. بعد پدرم سیگارش را روشن کرد و گفت: «انسان یک پیچ است.» بعد من از خانه بیرون زدم. پیاده می‌رفتم سمت خانه‌ام. با هر قدمی که برمی‌داشتم صدای سوت و انفجار خمپاره‌ها را می‌شنیدم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/07/blog-post_52.html</link><category>کتاب</category><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sat, 18 Jul 2015 20:17:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-7411659494638938539</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;«خشونت در
انحصار هیچ‌کس نیست.» این جمله‌ی درخشان کارلوس فوئنتس در رمان "سرهیدرا"
است. رمانی که در بخش‌هایی از آن فوئنتس نبردهای فکری و فیزیکی را میان صاحبان
سرمایه با آدم‌هایی که دنبال آزادی و عدالت و برابری هستند روایت می‌کند. فوئنتس
نشان‌مان می‌دهد که دو طرف ماجرا نه‌تنها اعمال‌شان نتایج یکسانی دارد بلکه در روش‌های‌شان
برای رسیدن به مقصود مثل هم عمل می‌کنند. حالا مینوی‌خرد کتابی چاپ کرده با عنوان
"چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟" نوشته‌ی رمون بودُن فیلسوف
لیبرال فرانسوی. مرتضی مردیها هم ترجمه‌اش کرده. استدلال‌ها و بحث‌های بودُن
خواندنی است. اما کتاب چند نکته دارد که جالب و البته بسیار عجیب است. و نشان‌مان
می‌دهد این جنگ صلیبی میان چپ و راست، حتا در ایران به کجاها کشیده شده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;span lang="AR-SA"&gt;مرتضی مردیها، راست است. لیبرال است. آن‌هایی که ترجمه‌هایش
را خوانده‌اند می‌دانند که او سراغ ترجمه‌ی "فایده‌گرایی" جان استوارت میل
می‌رود نه ترجمه‌ی کتابی از ادوارد سعید مثلن. در مقالاتش هم این گرایش دیده می‌شود؛
حتا در پست‌های فیس‌بوکی‌اش. در میان انبوهی از روشنفکران چپ در ایران، مانند تمام
جهان که روشنفکران چپ بر لیبرال‌ها غلبه دارند، مردیها نمونه‌ی یک روشنفکر لیبرال
است. او در همان مقدمه‌اش موضع‌اش را در برابر افکار چپ رک و بی‌پرده بیان می‌کند.
آن‌جایی که ترجمه‌ی این کتاب را امیدی می‌خواند تا مکاتب چپ از هیمنه‌ی خود کمی
فرو بگذارند اما در عین‌حال چندسطر پایین می‌نویسد: «امید که چنان نباشد که مثل
گذشته بر اثر وفور نشر مقالات و کتب و حتا آکندگی روزنامه‌های یومیه از ساخت و
واساخت و فرانکفورت و چپ و نیوچپ و هر اسم‌ورسم دیگری از این دست طوری شود که همه
فکر کنند راستی‌راستی علی‌آباد هم دهی است برای خودش. فکر کنند این‌هایی که راه
افتاده‌اند و نبش قبر مارکس را در قالب چاپ‌ونشر کتاب‌های متفکرانی با همان مایه‌ی
فکری ولی در قابل نقش‌ونگاری دیگر با سرمایه‌ی لجبازی و پررویی تکرار می‌کنند، حقیقتاً
چیزی توی چنته‌شان است.» (ص&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۲۱)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;span lang="AR-SA"&gt;مقدمه‌ی کتاب ملکِ مترجم است. ادبیاتی هم که استفاده می‌کند،
حتمن به‌زعم خودش صحیح است. او هم‌چنین در مقدمه درباره‌ی ترجمه این اثر نوشته که
با پیروی از سنت برخی نویسندگان چپ، زبان این ترجمه را به سمت گفتار و خطابه نزدیک
کرده و از بی‌طرفی و متانت مرسوم در متون رایج علمی، «مختصری» فاصله بگیرد. مردیها
این ترجمه‌اش را یک «برداشت آزاد» از متن اصلی دانسته. جدا از این‌که حدود و ثغور
ترجمه‌ی آزاد تا کجاست؟ اصلن معنی ترجمه‌ی آزاد چیست و آیا در دیگر کشورها چنین
ترجمه‌ای با این صفت انجام می‌شود یا نه، ای‌کاش ناشر و مترجم روی جلد کتاب نیز همین
ترکیب دو کلمه‌ای را می‌آورد. به‌جای «ترجمۀ» می‌نوشت ترجمه‌ی آزاد یا برداشت
آزاد. این مهم بود چرا که شاید بعضی از خوانندگان پس از خریدن کتاب احساس کنند
کلاه گشادی سرشان رفته. این کلاه گشاد چیست؟ همان چیزی که مترجم در مقدمه‌اش
آورده:‌ «با استفاده از کلمه‌ها و ترکیب‌های همه‌فهم و تاحدی عامیانه... کوشیده‌ام
اثر را برای گستره‌ی بیش‌تری خوش‌خوان کنم.» رمون بودُن همان‌طور که در معرفی‌ای
که مردیها ازش کرده، ‌یکی از نامبردارترین فیلسوفان و جامعه‌شناسان متأخر فرانسه
است. استاد سوربن بوده و عضو آکادمی علوم فرانسه، آکادمی انگلستان، آکادمی اروپا،
آکادمی امریکا و آکادمی بین‌المللی علوم انسانی بوده. اضافه کنید در آکسفورد و
هاروارد هم درس می‌داده. چنین شخصیت‌های علمی، حتا در سخنرانی‌های‌شان هم بعید است
از زبان علمی دور شوند. بودُن بعید است از کلماتی چون قُبُّل‌مَنقلِ مارکسیسم،
کارچاق‌کن‌های نظریه‌ی مارکسیسم، نظریه‌های مارکسیسم تق‌شان درآمده، مطرب‌خانه‌ی ضدلیبرال
و ترکیب‌هایی از این دست استفاده کرده باشد. مردیها نوشته «مختصری» می‌خواسته از
زبان علمی در ترجمه‌ی این اثر دور شود، اما این «مختصری» تبدیل به کیلومتر و مایل‌ها
شده. تا آن‌جا که به‌نظر می‌رسد حتا معنای جملات هم تغییر کرده باشد. یک مثال کفایت
می‌کند. بودُن در جایی از سخنرانی‌اش به بازار کتاب‌هایی اشاره می‌کند که با دروغ‌گویی
و در بوق‌کردن برخی از روشنفکران، به چاپ‌های متعددی رسیدند. در کتاب می‌خوانیم:
«در سال &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۹۹۹&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;یک انتشاراتی اسم‌ورسم‌دار آلمانی زندگی‌نامه‌ی خودنوشتی
چاپ کرد از فردی به نام بنیامین ویلکومیرسکی. نویسنده در این کتاب شرح کشافی از
فلاکت‌هایی را بازگو کرده که در دوران کودکی‌اش در کوره‌های آدم‌سوزی آشویتس بر
سرش آمده. کتاب فی‌الفور به ده- دوزاده زبان ترجمه شد و بعضی از منتقدان آن را
"یک اثر کلاسیک در ادبیات آشویتس" خواندند.» (ص&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۱۸۵) &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;بگذریم از این‌که ما ادبیات
آشویتس نداریم، بلکه چنین کتاب‌هایی زیر دسته‌ی ادبیات هولوکاست قرار می‌گیرند،
اما بعید است بودُن از این نکته غفلت کرده باشد، کسی که وارد کوره‌ی آدم‌سوزی می‌شود،
بیرون نمی‌آید. برای بالابردن غلظت شیادی نویسنده و ماجرا برای خواننده‌ی فارسی‌زبان
لازم به چنین تغییری در کلام بودُن نبوده. کل ماجرا و شیادی آن نشر و ذوقِ ناموجه
منتقدان چپ کافی است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;span lang="AR-SA"&gt;اما پی‌نوشت‌های کتاب هم داستان دیگری دارد. در پی‌نوشت‌ها
مردیها ضربات سنگین‌تری از نویسنده‌ی کتاب که بودُن باشد به چپ‌ها می‌زند. مثلن به
این پی‌نوشت توجه کنیم: «به‌طور کلی که اهل رسانه اغلب آتش‌بیار معرکه‌ی روشنفکری
چپ بوده‌اند... گاهی با خود فکر می‌کنم چرا کسی اعتراضی نمی‌کند که مگر چقدر این
دنیا از آدم‌هایی که حرفی برای گفتن دارند خالی است که یک عده تصمیم گرفته‌اند از
متفکران یک‌بار مصرف دهه‌های پنجاه و شصت ابرستاره درست کنند.» یا به این پی‌نوشت
که مترجم ضمن ردّ سخن بودُن می‌نویسد: ‌«پدرهای قرن نوزدهمی و پسرهای قرن بیستمی این
نحله [مارکسیست‌ها] در پختن آش شله‌ی رادیکالیسم دهه‌های شصت و هفتاد شرکت سهامی
داشتند. به‌همین سبب نمی‌توان نونیچه‌ای و نومارکسیست‌ها را به سوءتعبیر جدی سخنان
نیچه و مارکس متهم کرد. همه مبانی و مقاصد مشترک داشتند.» (ص&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۵۳) &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;یعنی مترجم می‌رود و
راست‌تر از خود بودُن می‌ایستد. بیش‌تر پی‌نوشت‌ها نظریات شخصی مترجم است. بابک
احمدی در مقاله‌ی «یادداشت مترجم»، درباره‌ی مترجم‌هایی که که حواشی کتاب را عرصه‌ی
ارائه‌ی عقایدشان می‌کند نوشته: «او [مترجم] این نکته‌ی ساده را نمی‌فهمد که فضای
کتاب کسی دیگر جای اظهارنظر شخصی او نیست. در دفاع از یادداشت‌های مترجمان می‌گویند
خواننده آزاد است آن‌ها را نخواند. به این ترتیب آیا مترجم آزاد است هرکار می‌خواهد
بکند؟ آیا صرف این نکته که در مقام مترجم قرار گرفته به او حق می‌دهد تا تأویل
خودش را به محصول کار فکری کسی دیگر سنجاق کند؟ از نظر اخلاقی کتاب متعلق به مترجم
نیست و او فقط صاحب حق ترجمه است.» [نوشته‌های پراکنده، یادداشت مترجم، بابک احمدی،
ص&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۲۹۴]&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;
&lt;span lang="AR-SA"&gt;رمون بودُن خود در ابتدای بحث‌اش جمله‌ای می‌گوید که بسیار راه‌گشاست:
«البته واضح است که ضدلیبرال‌ها دوست دارند لیبرالیسم را در آن شکل‌های نهایی و
افراطی آن خلاصه کنند، که راحت‌تر بشود زیرش را زد؛ اما مشکل این‌جاست که دوست و
آشناهای لیبرالیسم هم گاه با چسبیدن به نسخه‌های رادیکالِ لیبرالیسم و یا نشناختن
چم‌وخم و تنوعِ جلوه‌ها و چهره‌های آن، هم‌چو خام‌دستانه به نفعِ دشمنِ‌خود آتش‌بیار
معرکه می‌شوند.» (ص&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;۳۸) &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA"&gt;در واقع حق با آقای فوئنتس است که خشونت چه در عمل و چه در کلام، در
انحصار هیچ‌کس نیست&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟/ رمون بودُن/ ترجمۀ مرتضی مردیها/ نشر مینوی خرد/ چاپ اول، ۱۳۹۴/ ۲۳۶صفحه/ ۱۶۵۰۰تومان&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/07/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sat, 18 Jul 2015 01:26:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-1135768492756193659</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دست‌هام رو می‌کنم توی برف. هر دو دستم را پر برف می‌کنم و می‌برم نزدیک دهنش. شروع می‌کنه به خوردن. هر دوتامون این‌قدر برف می‌خوریم که دست و دهن‌مون مثل چوب از سرما خشک می‌شه. بعد کنار هم می‌شینیم روی یه تیکه سنگ و دستم رو دور کمرش می‌ندازم. کاری که زیاد انجامش نمی‌دهم. اما اون‌لحظه همین رو می‌خواستم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
این تصویریه که مدام یادم می‌آید. خوابش رو می‌بینم. خواب می‌بینم توی خونه نشسته‌ام. من با لباس‌های خونه، او با کاپشن سبزلجنی و دستکش‌هایی که سر انگشتاش بیرونه و کلاه و پوتین‌های قهوه‌ای‌ش. توی خواب بلند می‌شوم و تلویزیون رو روشن می‌کنم. کانال‌ها رو عوض می‌کنم. همه‌شان برفکه. توی یک کانال برفک‌ها بالاوپایین می‌شن و کنار می‌رن و تصویر واضح می‌شه. خودم و او را از نمای پشت می‌بینم که توی برف روی تیکه‌سنگی نشسته‌ایم و من دستم را انداختم دور کمرش. ساعت‌ها کانال‌ها رو عوض می‌کنم. هر چندتا کانال همون تصویر می‌آد. با کنترل این‌قدر کانال‌ها رو عوض می‌کنم تا این‌که دستام درد می‌گیره. توی خواب، به خودم می‌گم بهتره بلندشی بخوابی. به خودم می‌گم «تو که دیگه می‌دونی بهترین دفاع خوابه.» بلند می‌شم می‌رم توی اطاقم. پتو رو کنار می‌زنم. می‌خوابم. توی خوابم، خواب می‌بینم که می‌خوابم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بیدار می‌شم. هوا هنوز تاریکه. لباس‌هام رو می‌پوشم. تلویزیون روشنه و داره دعای روز بیست‌وششم رو پخش می‌کنه. بیرون می‌رم. روی پله‌ی دم در می‌ایستم. به آسمون شب می‌گم «سلام».&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- کجاست؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
برمی‌گردم مردی رو می‌بینم که روی چمن‌های پارک کنار خانه‌ام چهارزانو، پابرهنه نشسته. چشم‌هاش رو بسته. کمرش رو صاف کرده. یوگا می‌کنه. گفتم «رفته.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
کلمه‌ی «رفته» توی تمام مجیدیه پیچید. مجیدیه خودش هم رفته بود. فقط یک کافه‌پیاله که حالا شده کبابی پیاله مونده. کارخونه‌ی آب‌جوسازی هم رفته و جاش گاراژ اومده. امریکایی‌ها هم دیگه نیستن. رفتن. آقاجونم که گوسفندانش رو برای چرا از نظام‌آباد می‌آورده این‌جا هم رفته. گوسفنداش هم رفتن. چندنسل بعد از اون گوسفندها هم سلاخی‌شدن. مجیدالدوله صاحب کل این‌جا هم رفته. از کُلّش فقط تکه‌ای مونده، یه پوسته از چیزی که بوده.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
مرد نفس عمیقی کشید. چشماش رو باز نکرد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
توی آشپزخونه، زیر نور هود، پشت میز نشسته‌ام و زل زده‌ام به مادرم. داره آماده می‌شه سحری بخوره. به دستاش نگاه می‌کنم. یه مشت نعنا رو گرفته بالای یه کاسه‌ی پر از ماست. دستاش رو به‌هم می‌ماله. نعناها از لای دستاش می‌ریزه تو کاسه. نمک می‌زنه. آب یخ می‌ریزه توی کاسه. همشون می‌زنه. می‌ذاره جلوم. سر می‌کشم. بوی دستاش از دهنم می‌ره پایین. از بالای کاسه راهروی ورودی خونه رو می‌بینم. با کاپشن سبزلجنی و دستکش‌هایی که انگشت‌هاش بیرونه و کلاه و اون پوتین‌های قهوه‌ایش، تکیه داده به دیوار.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
کنار رودخونه‌ی مجیدیه ایستاده‌ام. یک باریکه‌ی آب از وسطش می‌گذره. می‌گن رودخونه می‌ره تا پادگان عشرت‌آباد. بعد از اون‌جا کسی نمی‌دونه رودخونه کجا می‌ره.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
برگشتنی، توی پارک مرد یوگایی رو دیدم که جلوی درخت وسط پارک ایستاده بود. پیشونیش رو گذاشته بود روی تنه‌ی درخت. چشماش رو بسته بود. به درخت گفت «گریختن از دست تو محال است.» همون‌لحظه مؤذن‌زاده دادِ اذان سرداد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
پتو رو کنار می‌زنم. با کاپشن سبزلجنی و دستکش‌هایی که سر انگشتاش بیرونه، با کلاه خوابیده. پوتین‌های قهوه‌ایش رو کنار تخت جفت کرده. کنارش می‌خوابم. دستم رو می‌ندازم دور کمرش.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/07/blog-post_71.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sat, 11 Jul 2015 22:46:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-6797126907113825167</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
یک پسر هشت-نه ساله‌ای هست که توی کریم‌خان فال می‌فروشد. منطقه‌ی کاری‌اش همین‌جاست. ماه‌هاست که او را در روزهای مختلفی، در همین خیابان می‌بینم؛ سر ویلا، سر آبان‌ها، سر حسینی، سر خردمندها، سر قرنی، سر ایران‌شهر، سر سنایی، سر میرزا و در تمامی سرهای خیابان‌های متصل به کریم‌خان. روزها او در حین راه‌رفتن کارش را هم می‌کند. او شب‌ها تا دیروقت در کریم‌خان می‌ماند و فال می‌فروشد. شب‌ها او روی پله‌ی دم در بانک‌ها و شرکت‌ها و مغازه‌های خیابان کریم‌خان می‌نشیند و کار می‌کند. جلو نمی‌آید و نمی‌ایستد و نمی‌گوید که فال بخر. از همان‌جایی که نشسته، پیشنهادش را به تو می‌گوید. صدایی می‌شنوی که «فال بخر». چندباری از او فال خریده‌ام. چندباری هم شده که هم صبح در راه رفتن از او فال خریده‌ام و هم شب، موقع برگشتن.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- فال بخر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- من صبح ازت خریدم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- حالا هم بخر. چی می‌شه؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
استدلال درست. می‌خرم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
در هشت‌روز گذشته از او چهار بار فال خریدم. پاکت‌های فال را معمولن همان شب خرید، توی ماشین، در راه بازگشت باز می‌کنم. برای فال‌ها کم پیش می‌آید که به دقت خوانده شوند. آن‌ها معمولن خریده می‌شوند و بلافاصله مچاله و دور انداخته می‌شوند. اگر شانس داشته باشند، یک نگاه سرسری به آن‌ها می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
چهار فالی که از پسر خریدم را کنار هم روی میز چیده بودم. عجیب بود. هر چهار فال یک غزل از حافظ بودند. رنگ پاکت‌ها با هم متفاوت بود. دوتا قرمز، یکی آبی و یکی هم زرد. اما همگی رنگ‌ورو رفته و آفتاب خورده.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
فردایش پسر را زیر پل کریم‌خان، کنار ستون‌ها دیدم که نشسته بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- سلام&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- سلام. فال بخر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- یکی بده.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دسته‌ی فال‌ها را گرفت جلوم. یک پاکت ازش بیرون کشیدم و گذاشتم توی کیفم. پولش را دادم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- این فال‌ها رو از کجا میاری؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بلند شد. «دنبالم بیا.» خیابان قرنی را رو به جنوب پیاده رفتیم تا میدان فردوسی. میدان را دور زدیم و خیابان فردوسی را گرفتیم و پیاده رفتیم به سمت جنوب. پسر هرجا که می‌شد، کارش را انجام می‌داد. رفتن، جلوی کسی ایستادن. و پیشنهاد خرید فال را دادن. از تقاطع جمهوری هم گذر کردیم. بعد به خیام رسیدیم. و باز پیاده به سمت جنوب رفتیم. چهارراه مولوی و بعد به میدان شوش رسیدیم. و بعد به سمت شرق خیابان راه افتادیم. عصر شده بود. توی خیابان صابونیان پیچیدیم. کمی پایین‌تر، سمت راست خیابان شهید زارعی. ته خیابان، جلوی دیوارهای بلندی، جلوی درب آهنی بزرگی ایستادیم. پسر تک‌کلیدی از جیبش درآورد و در را باز کرد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
محوطه‌ی وسیعی دیدم که وسطش سوله‌ای بود. در سوله پیش بود. پسر در را هل داد. در ناله‌ای کرد و باز شد. توی سوله که پنجره‌های بزرگی دو سمتش داشت، ده‌ها بچه را دیدم که با عجله و در سکوت آن‌طرف و این‌طرف می‌رفتند. تنها صدا، صدای محیط و چیزها بود. در گوشه‌ای از سوله، بسته‌های پاکت سفید و کاغذهای سفید A5 روی هم تلمبار شده بود. در گوشه‌ای پشت میز پیرمردی با ریش و موهای بلند سفیدی نشسته بود. کنار دستش، روی میز، بسته‌ای کاغذ سفید A5 بود. روی میز قوز کرده بود. قلم را توی دوات می‌زد و با دستانی لرزان می‌نوشت. نزدیک‌تر شدم. داشت غزلی از حافظ می‌نوشت. «ای غایب از نظر به خـ» خ خدا را کشید و قلم و کاغذ جیغ کشیدند و ادامه‌اش را نوشت. سرش را بالا نیاورد. پسر کنارم ایستاده بود. یواش پرسیدم: «این کیه؟»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- آقاسدحسن. این‌جوری صداش می‌کنیم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- فامیلی‌ش؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- میرخانی&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- سدحسن میرخانی؟ میرخانیه خطاط؟ اون‌که خیلی ساله مرده؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- به من چه. چه می‌دونم. خودش گفته.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
چیزی نگفتم. کاغذ پرشده از غزل را آقاسدحسن، کنار میزش گذاشت. پسری آمد و آن را به دقت نگاه کرد. آن را برداشت و برد روی کارتابلی گذاشت که گوشه‌ی میزی را گرفته بود. پشت میز، مردی میان‌سال، کچل با ریش فیلیپ، رو به دیوار نشسته بود و خیره به روبه‌رویش ته خودکارش را می‌جوید. هرچند دقیقه یک‌بار برگه‌ی فال را می‌خواند و چیزی روی کاغذ می‌نوشت.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- فال‌ها رو این تعبیر می‌کنه.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- کیه؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- دکتر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- اسم‌ش؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- دکتر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- دکتر چی؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- دکتر تعبیر فال. خودش گفته.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دکتر وقتی نوشته‌اش کامل می‌شد، آن را توی طبقه‌ی زیرین کارتابل می‌گذاشت. پسری که فال را برایش برده بود، آمد و نوشته‌ی دکتر را برد و گذاشت کنار دستِ آقاسدحسن. او هم شروع کرد از روی نوشته، روی کاغذ سفیدی نوشتن. تعبیر دکتر را که نوشت، پسربچه‌ای آمد و دو کاغذ را برد به گوشه‌ی دیگری از سالن و داد دست دختربچه‌ای که پشت کامپیوتر و اسکنری نشسته بود. دختربچه کاغذها را توی دستگاه اسکنر گذاشت. اسکن گرفت. بعد از اتمام اسکن، طنابی را که بالای سرش آویزان بود کشید. طناب تکان خورد و ته سوله، زنگی که بالای سر پسربچه‌ای که کنار دستگاه چاپ بزرگی نشسته بود، صدا داد. پسربچه روی مانیتورش، فایل‌های اسکن‌شده را باز کرد و دستور چاپش را داد. دستگاه چاپ قدیمی، با سروصدای زیادی شروع به کار کرد. هزاران هزار کاغذ از دریچه‌ی دستگاه چاپ بیرون آمدند. در صفی منظم، روی ریلی می‌افتادند که چسبیده به سقف، آویزان، از تمام سوله رد می‌شد و به این‌طرف می‌رسید. ته ریل به بالای سبدی می‌رسید که کنارش میزی بود و پشت میز دختربچه‌ای نشسته بود. کاغذها از آن بالا رها شد و درون سبد افتاد. هزاران هزار «ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت» پشت سرهم داخل سبد می‌افتادند. دختربچه هر کاغذ را برمی‌داشت و آن را جلوی باد پنکه‌ای که روی میزش قرار داشت می‌گرفت. بعد از خشک‌شدن، آن را داخل سبد می‌انداخت. کنار سبد میز دیگری بود که پشتش پسربچه‌ای نشسته بود. کاغذ‌ها را با دقت تا می‌کرد و داخل یک سبد دیگر می‌انداخت. کنار آن سبد هم میزی بود که پشتش پسربچه‌ای کاغذهای تاشده را برمی‌داشت و با دقت درون پاکت می‌گذاشت و آن را داخل یک سبد دیگر می‌انداخت. کنار سبد میزی بود که پشت آن پسربچه‌ای نشسته بود و پاکت‌ها را از داخل سبد برمی‌داشت و در آن‌ها را با دقت می‌لیسید و می‌بست و درون یک سبد دیگر می‌انداخت. پسربچه‌ای پاکت‌ها را از داخل سبد برمی‌داشت و روی میز، در چهار ستون، کنار هم، به ترتیب، پاکت‌های قرمز، آبی، سبز، زرد را روی هم می‌چید. بعد دختربچه‌ای دیگر می‌آمد و بسته‌های پاکت را برمی‌داشت و دور آن کشی می‌انداخت و آن‌ها را درون پلاستیک‌های بزرگ مشکی می‌گذاشت و توی دفترچه‌ای که زیربغلش زده بود، چیزی می‌نوشت. چند پسربچه و دختربچه هم می‌آمدند و پلاستیک‌های بزرگ مشکی را بلند می‌کردند و به بیرون سوله می‌بردند. آن‌جا هم عده‌ای پسربچه و دختربچه می‌آمدند و بسته‌های فال را تحویل می‌گرفتند و می‌رفتند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جلو رفتم و از بین انبوهی از پاکت‌های فال داخل پلاستیک، یکی را بیرون کشیدم. درش را باز کردم: «ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت» و چه و چه و چه. زیر غزل حافظ، تعبیر دکتر آمده بود: «قلبت در آرزو و عشق کسی می‌سوزد. دوری  و ناراحتی، سفر و یا قهر معشوق برای عاشق بس گران و سخت است. برای رسیدن و جلب رضایت معشوق هرکاری ازدستت برمی‌آید انجام بده. صبر و شکیبایی از خصوصیات عاشق است. دوری و هجران باعث می‌شود تا انسان‌ها قدر یکدیگر را بدانند. با توکل به خدا امیدوار باشید.» در پاکت را بستم و آن را گذاشتم توی کیفم. به پسر گفتم «بریم».&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- بریم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
پسر رفت، بسته‌ی از پاکت‌ها را برداشت. از سوله و در آهنی بزرگ بیرون زدیم. تا سر خیابان شهید زارعی رفتیم و از خیابان شهید صابونیان هم گذر کردیم و به سمت غرب‌مان، به سمت میدان شوش راه افتادیم. میدان را دور زدیم و رو به شمال حرکت کردیم. چهارراه مولوی، و بعد خیابان خیام را پیاده رفتیم تا رسیدیم خیابان فردوسی. فردوسی را به سمت شمال گرفتیم و رفتیم تا میدان فردوسی و از خیابان قرنی بالا رفتیم و رسیدیم به زیرپل کریم‌خان. شب شده بود. از پسربچه خداحافظی کردم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- فال بخر.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- یکی اون‌جا برداشتم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- چه اشکال داره. یکی دیگه بردار.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
استدلال درست. یک فال از بسته‌ی فال‌هایش بیرون کشیدم. پول را بهش دادم. بدون این‌که چیزی بگوید دوید آن‌طرف خیابان. رفتم هفت‌تیر. توی ماشین پاکت فال را باز کردم. غزل چنین شروع شده بود: «ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت/ جانم بسوختی و به دل دوست دارمت».&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/07/blog-post_8.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Wed, 8 Jul 2015 18:01:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-1789643455638962186</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
چندان آدم حرف‌زنی نیستم. یعنی حرف زدن زیاد بلد نیستم. نمی‌دانم از کجا باید حرف را آغاز کنم. کجا باید جمله‌ام را ببندم. چی بگم، چی نگم. اما با آقای تیموری می‌نشینم و جملات کوتاه و گاهی بلند می‌گویم. با آقای تیموری حرف‌هایم چارچوب دارد. به حرف‌های آقای تیموری گوش می‌دهم. گوش دادن یکی از سخت‌ترین کارهاست. قدما گفته‌اند «گوش کن». من به حرف‌های آقای تیموری گوش می‌دهم. نه این‌که همه‌تن گوش شوم، نه، اما می‌فهمم چه می‌گوید. آقای تیموری معمولن جملاتش را دوبار تکرار می‌کند. بار اول برای همه حرف‌هایش نامفهوم است. بار دوم مفهوم می‌شود اما من همان بار اول می‌فهمم چی گفته. حتا وقتی توی تراس است و از پشت پنجره می‌بینم دارد با کسی حرف می‌زند. صدایش را نمی‌شنوم اما می‌فهمم دارد از چی می‌گوید.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری سال‌هاست آب‌دارچی‌ست. خبره‌ی این کار شده است. به کارش مسلط است. به ابزار کارش هم. برای همین آدم قابل اعتمادی است. او برای همه‌ی مشکل‌ها یک راه حل دارد. کولرها باد خنک نمی‌زنند؛ شلنگ آب را به پوشال‌ها می‌گیرد. اطاق‌ها خنک نمی‌شوند؛ لای پنجره‌ها را باز می‌کند. شیر آب سرد و گرم دست‌شویی جابه‌جاست؛ برچسب قرمز و آبی روی شیرها را با هم عوض می‌کند. چایی مزه‌ی خوبی نمی‌دهد؛ کتری را لای‌روبی می‌کند. باز هم مزه‌ی خوبی نمی‌دهد؛ نوع چایی را عوض می‌کند. صندلی‌ها صدا می‌دهند؛ یک‌روز صبح، تمام صندلی‌ها را برعکس کف زمین می‌گذارد و روغن به درز و پیچ‌هایش می‌مالد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری آدم وقت‌شناسی است. هر نیم‌ساعت یک‌بار چایی می‌ریزد و سر میزها می‌آید. کاری ندارد که چایی را می‌خوری یا نه. آن را از سینی برمی‌دارد و کنار دستت می‌گذارد. یک‌ربع بعد می‌آید تا استکان‌ها را بردارد. او بعد از دیدن استکان‌های پرِ و خورده نشده حرفی نمی‌زند اما من می‌فهمم که ناراحت می‌شود. همیشه سعی می‌کنم با بی‌میلی هم که شده چایی را بخورم. آقای تیموری از دیدن استکان پر، چای سردشده‌ی داخلش، غمگین می‌شود. چیزی نمی‌گوید اما از قیافه‌اش می‌فهمم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری بسیار باهوش است. او چه‌طور یادش می‌ماند چه کسی توی چه استکانی و چه اندازه‌ای چایی می‌خورد؟ کی چایی پررنگ می‌خورد و کی کم‌رنگ؟ و من که همیشه توی استکان کوچک و نصفه چایی می‌خورم؟ همان روز اول فقط یک‌بار آمد و ازمان تک‌تک سه سؤال پرسید: چایی کم‌رنگ می‌خورید یا پررنگ؟ توی لیوان می‌خورید یا استکان؟ سرپر باشد یا معمولی؟ از شنیدن جواب من به سؤال آخر یک‌کم تعجب کرد اما گفت «باشه مشکلی نیس. نصفه می‌ریزم.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری موهای کم‌پشتی دارد. موهایش همیشه چرب است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
پیشانی آقای تیموری همیشه عرق کرده است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری از نزدیک‌شدن ما به سینک ظرف‌شویی هراس دارد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
دست‌های آقای تیموری بسیار بزرگ است. بهم گفته توی روستای‌شان وقتی متولد می‌شود، کدخدا هنگام دیدنش نامش را بزرگ‌دست می‌گذارد. با این‌که خانواده‌اش نامی برای او می‌گذارند، اما همه بزرگ‌دست صدایش می‌کنند. پدرومادرش اوایل در برابر این اسم مقاومت می‌کنند اما بعد از چندسال به این اسم عادت می‌کنند و آن‌ها نیز در خانه، آقای تیموری را بزرگ‌دست صدا می‌کنند. دست‌های آقای تیموری کمک خوبی برای او هستند. ظرف‌ها را با یک حرکت می‌شورد. یا یک حرکت آب می‌کشد. عصرها با چسباندن دست‌هایش به هم، آن‌ها را آب می‌کند و وقتی به بالای سر گلدان‌ها می‌رسد، لای انگشت‌هایش را باز می‌کند و روی گل‌ها و روی برگ‌ها می‌پاشد. او احتیاجی به آب‌پاش ندارد. او می‌تواند با دست‌هایش چیزهای مختلفی بلند و حمل کند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری ظهرها قالیچه‌ای توی آشپزخانه می‌اندازد و نماز می‌خواند. کنار یخچال. نمازش را با صدای بلند می‌خواند. ظهرها صدای او با صدای کیبوردها و کلیک موس‌های ما قاطی می‌شود و در کل دفتر پخش می‌شود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
سر زانوهای شلوار آقای تیموری همیشه خاکی است. بقیه فکر می‌کنند شلوار او عیبی دارد. یا مدلش این جوری است. اما من همان روز دوم که او را دیدم، فهمیدم. وسیله‌ی نقلیه‌ی آقای تیموری موتور است. موتورها وقتی مستهلک می‌شوند، سر شلنگ بنزین‌شان گشاد می‌شود. پس آقای تیموری بارها در روز مجبور می‌شود کنار موتورش زانو بزند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
صبح‌ها معمولن روی یکی از صندلی‌های تراس می‌نشینم. آقای تیموری هم معمولن با دوتا چایی می‌آید و کنار من می‌ایستد و حرف می‌زنیم. آقای تیموری کلن نمی‌نشیند. او همیشه سرپاست. به او می‌گویم «بشین آقای تیموری».&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- راحتم.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
جواب او همیشه همین است.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
زن آقای تیموری هم آب‌دارچی مدرسه‌ی راهنمایی دخترانه است. آن‌طور که خودش بهم گفته، آن‌ها شب‌ها درباره‌ی کارهایی که در طول روز انجام داده‌اند، با هم حرف می‌زنند؛ انتقال تجربیات.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
«پسرم یه روز گفت من نمی‌خوام درس بخونم بابا.» من پسر آقای تیموری را یک بار دیده‌ام. آن‌هم وقتی بود که آقای تیموری این جمله رو گفت. کیف پولش را از جیبش درآورد و عکس پسرش را نشانم داد. عکس از هر چهار جهت بریده شده بود. فقط یک کله بود. کله متعلق به پسر آقای تیموری بود.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- چرا؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- می‌گه درس بخونم آخرش چی؟&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- چرا به آخرش فکر می‌کنه؟ به اول و وسطش فکر کنه.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- می‌گه این همه پول خرج کنیم بعدش هیچی.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری گفت پسرش بهش گفته بگذارد برود توی بازار. آقای تیموری هم چندروزی فکر می‌کند و بالاوپایین می‌کند و قبول می‌کند. با این‌که پسرش دانشگاه قبول شده. تصمیمات سخت.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
عکس پسر آقای تیموری را می‌بینم. او را می‌شناسم. او الآن هم در بازار موبایل کار پاره‌وقت انجام می‌دهد و هم در شهرکتاب نگهبان دم در است. آقای تیموری می‌گوید او این کارش را بسیار دوست دارد. اضافه‌کاری می‌گیرد و ساعات بیش‌تری دم در کشویی یکی از شهرکتاب‌ها می‌ایستد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
- پسرت کار خیلی خوبی داره. هر کی که وارد می‌شه اولین چیزی که می‌بینه پسرته. آدم دیگه چی می‌خواد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
بهش می‌گویم پسرش را دیده‌ام. مشخصات پسرش را می‌گویم. قد بلند، موهای فر، چشم‌های روشن. صورتی کشیده. تأیید می‌کند. می‌خندد و می‌گوید خدا حفظش کند. بچه‌ی خوبی‌ست. «تغییری تو زندگی‌مون داد. آب‌دارچی نشد.» عکس را توی کیف‌پولش می‌گذارد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آقای تیموری بهم گفته مهم‌ترین علاقه‌اش باغبانی بوده. در روستای‌شان، باغی داشتند که او به همراه پدر و برادرهایش انواع میوه‌ها را می‌کاشتند. زردآلو، هلو، انگور، گیلاس، سیب و گردو. اما آن‌ها به یک درخت بیش‌تر علاقه داشتند. درختی که شب‌وروز از آن مراقبت می‌کردند. برای نگهداریش، شیفت شب می‌گذارند. آن را از همه‌ی درخت‌ها جدا کرده بودند. برایش سایه‌بانی درست کرده بودند. درختی که پیوندی از تمام درخت‌ها بوده و تمام میوه‌ها از شاخه‌هایش آویزان بوده. آقای تیموری می‌گوید این اولین درخت پیوندی در آن منطقه نبود اما اولین درختی بوده که این همه میوه را بار می‌داده. پس از یکی دوبار محصول دادن، درخت خشک می‌شود. پدر و برادرها، در جلسه‌ای مقصر را آقای تیموری می‌دانند. چون بیش از حد استاندارد به آن درخت آب می‌داده. آقای تیموری هم قهر می‌کند و به تهران می‌آید. رابطه‌اش را برای همیشه با آن‌ها قطع می‌کند. بهم می‌گوید «اون عکس پسرم بود، کنارش عموهاش و پدربزرگش بودن. اونا رو بریدم.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
صبح‌ها وقتی کسی نیست، توی تراس می‌نشینم. آقای تیموری هم می‌آید و می‌ایستد و حرف می‌زنیم. پشت میزم می‌نشینم و آقای تیموری توی دفتر با انبردستی که در دست گرفته راه می‌رود و عیب‌ها را می‌گیرد، دستمال پارچه‌ای را که توی شلوارش کرده درمی‌آورد و میزها را تمیز می‌کند و حرف می‌زنیم. خوب به او گوش می‌دهم. من از زندگی‌ام می‌گویم. او خوب گوش می‌دهد. او برای مسائلم راه‌حل‌هایی می‌گوید «والله چی بگم اما خب». او از درخت‌ها می‌گوید، از دستگیره‌ها‌ی سفت و من خوب گوش می‌دهم.&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></item><item><title/><link>http://dooush.blogspot.com/2015/07/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</author><pubDate>Sat, 4 Jul 2015 01:55:00 +0430</pubDate><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4121917390047186011.post-8761075791340714217</guid><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۱- امروز سی‌وچندساله شدم. آدم سی‌وچندساله، باید در روز سی‌وچندساله شدنش یک کار ویژه‌ای بکند. وسط خانه ایستادم. تغییر. چند وسیله را تکان دادم. از جمله میز و صندلی چوبی که وسط خانه است. دو متر کشیدم‌شان آن‌طرف‌تر. ایستادم از دور نگاه کردم. دوباره آن‌ها را جابه‌جا کردم. چندین‌بار این کار را تکرار کردم. میز و صندلی‌های دورش، دوباره برگشته بودند سرجای‌شان. دست از کار کشیدم. خسته شدم. حکیمی به آدم‌های اطرافش که احتمالن بالاسرش ایستاده بودند، پند داد «تغییر باید از خود آدم شروع شود.» منطقی اما آن حکیم نگفته از کجا آدم باید شروع به تغییر کند؟ آدم سی‌وچندساله، در روز سی‌وچندساله شدنش، در تاریکی بنشست.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۲- انفجار؛ اکسپلوژن. انفجارها معمولن به طرف بیرون هستند. در لحظه‌ی انفجار، اجسام به بیرون، به اطراف پرتاب می‌شوند. اما بعضی از انفجارها هم هستند که اجسام به درون پرتاب می‌شوند. انفجار درونی؛ اینپلوژن. چیزی به بیرون پرتاب نمی‌شود اما درون فرد ویران می‌شود. ناسازگاری درونی، باعث می‌شود فرد کم‌کم به یک نوع ویرانی برسد؛ یک نوع ویرانیِ سَربه‌تو. دیگران در بیرون نمی‌فهمند درون فرد ویران شده. دیگران در بیرون این سؤال را می‌پرسند «چشه؟» بعضی از دیگران نیز هستند که همان را هم نمی‌پرسند.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۳- همین چندروز پیش، بار دیگر کتاب «به یاد کاتالونیا» را خواندم. فکر می‌کنم این کتاب بهترین چیزی است که اورول نوشته. و یکی از بهترین کتاب‌های جنگی‌ست. بهترین تکه‌ی کتاب هم همان‌جایی است که اتفاقن جنگی در کار نیست. آن‌جایی که اورول در سنگر نشسته؛ در بلندای کوهی، مشرف به دره‌ای و آن‌سوی دره هم سنگر نیروهای فرانکو است. روایت یک علافی است. ملال روزمرگی، پشت کیسه‌های خاکی. اورول از گلوله‌هایی می‌نویسد که از توپ‌های طرف نیروهای فرانکو شلیک می‌شدند و به سنگر آن‌ها نرسیده، پای کوه به زمین می‌خوردند. اما این‌ور جمهوری‌خواهان، برای هدر ندادن مهمات اندک‌شان، در جواب، فقط بلند فحش به فرانکو می‌دادند. فحش‌ها توی دره پخش می‌شده و چندبرابر می‌شده و می‌رفته به سنگرهای آن‌سوی دره. روزها و ماه‌ها می‌گذشته بی‌تغییر. وضعیتی که اورول می‌گوید نه این‌که کلافگی نباشد، بود اما خوش می‌گذشت. ته کتاب اورول از یک‌جور دل‌تنگی نوشته. دل‌تنگی که دو طرف شاید درگیرش شوند. همین‌روزها کتابی می‌خواندم از خاطرات فرماندهان جنگ ایران. در جایی از آن فرمانده از دیده‌بانی می‌گوید که به او بی‌سیم می‌زده و از مشاهداتش گزارش می‌داده. کارش این بوده. هرروز بی‌سیم می‌زده و می‌گفته «امروز خبری نیست»، «حاجی هیچ خبری نیست»، «نه حاجی‌جان خبری نیست»، «ساکته»، «تحرکی دیده نمی‌شه» و از این تک‌جمله‌ها. چند هفته‌ای همین‌طور دیده‌بان به فرمانده‌اش بی‌سیم می‌زده و گزارش کوتاهی می‌داده. فرمانده تعریف می‌کند بعد از چندروز می‌خواسته به سرباز بگوید هرموقع تحرکاتی از دشمن دیدی بی‌سیم بزن اما این حرف از دلش نیامده. فرمانده نوشته: «راستش، بعد از ماه‌ها، دیگر، به صدای آن سرباز عادت کرده بودم. یک ساعت تماسش دیر می‌شد، دل‌تنگش می‌شدم.» می‌گذرد و یکی دو روز خبری از دیده‌بان نمی‌شود. بعد، یک‌روز بی‌سیم فرمانده خش‌خش صدا می‌دهد. آن‌طرف کس دیگری شروع به اطلاعات دادن می‌کند. فرمانده به آن‌طرف می‌گوید به همان سرباز قبلی بگویید بیاید حرف بزند. بهش می‌گویند از این‌جا رفته. منتقل شده. تا زمان نگارش و انتشار کتاب، فرمانده هم‌چنان دنبال آن سرباز می‌گشته. تا آن زمان پیدایش نکرده بود. شاید تا الآن هم هنوز دارد دنبال آن سرباز می‌گردد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۴- سال‌ها پیش یک جمعی بودیم که هر هفته دور هم جمع می‌شدیم و درباره‌ی کلمات بحث می‌کردیم. ترس، مرگ، شادی، خشم، شهوت، کینه، ظلم، جهل و... یک جلسه‌اش درباره‌ی کلمه‌ی بدبخت حرف زدیم. زور زدیم، بالا و پایین پریدیم که بدبخت چیست؟ بدبخت کیست؟ بدبخت چه ویژگی‌هایی دارد. به نتیجه‌ی قطعی درباره‌ی این کلمه نرسیدیم. همه قبول کردیم که این کلمه از دیگر کلمات جداست. فرق می‌کند. در نگاه اول معنای این کلمه، بار منفی بسیاری دارد. اما بهترین کار رجوع به لغت‌نامه‌ی دهخداست. در مقابل کلمه‌ی «بدبخت» علی‌اکبر دهخدا بیست‌ویک کلمه برای تعریف آن آورده. در میان آن‌ها، به کلمه‌ی «بی‌نصیب» برمی‌خوریم. بی‌نصیب: محروم، بی‌بهره. بارِ منفی ندارد. کسی که از چیزی و کسی محروم شده. حالِ کسی که چیزی یا کسی به او مَحرَم نشده. از یک‌جایی به بعد، تو از کسی یا چیزی محروم می‌شوی. کسی یا چیزی به تو مَحرَم نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. زمانی در این فکر بودی، توانِ نوشتن همه‌چیزی را داری. پیش از این امتحان کردی. نوشته‌ای. کارت به نوعی با نوشتن گره خورده، پس نوشتن برایت کار زیاد سختی نیست. پس این‌جا هم چیزی را خواهی نوشت که به آن فکر می‌کنی. اما از یک‌جایی به بعد، دقیقن همان‌جایی که باید از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کنی بنویسی، نوشتن یادت می‌رود. کلمات یاری‌ات نمی‌کنند. بعد غبطه می‌خوری به کسی که چه راحت از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کند، می‌نویسد. و تو؟ از برخی کلمات محروم شده‌ای. برخی از کلمات و جمله‌ها مَحرَم تو نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. در کنار آن «از یک‌جایی به بعدها»، یک‌جایی هم به بعد نیست، چون تنها یک‌جاست، برای دقایقی‌ست، که در وسط تمام این هیاهوها و شلوغی‌ها، مکثی می‌کنی و یک آهِ کشیده درونِ خودت می‌کشی. که درست همان‌جا دوست داری، آرزو می‌کنی همه‌چیز همان‌طوری که هستند باقی بمانند سر جای خودشان. اکسسوارِ صحنه همان‌طوری که بودند، باشند؛ بمانند؛ بی‌هیچ تغییری. و تو؟ تو نگاهش کنی. نگاه‌شان کنی. آن میز و صندلی را. او را. این بطری روی میز را. که هر چه تو گردنت را کج می‌کنی و نگاهش می‌کنی، او هم خودش را کج می‌کند و نگاهت می‌کند. ریشه‌ی دل‌تنگی تغییر است. تغییر باعث ایمپلوژن می‌شود. مرد در سی‌وچندسالگی به کشفی نائل آمد.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
۶- آن جمع از هم پاشید. عده‌ای رفتند. عده‌ای نرفتند اما رفتند. نیست شدند. عده‌ای هم همان‌جایی بودند که پیش از آن بودند. بعد از آن هم همان‌جا بودند. بی‌تغییر. سال‌ها گذشت. معنی کلمه‌ها تغییر می‌کند. معنی‌ها می‌روند و می‌آیند و هر لحظه به شکلی درمی‌آیند. این یکی از ویژگی‌های زمان است. اما چیزی، چیزهایی هستند که می‌ماند. بی‌تغییر. سنگِ کفِ رودخانه.&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
آدم سی‌وچندساله، در شبی که سی‌وچندساله شده بود، به همه‌ی آدم‌های آن جمع ای‌میل زد. بعضی از ای‌میل‌ها سریع جواب داده شد. ای‌میل‌هایی با این محتوا که آدرس ای‌میل ارسالی وجود خارجی ندارد. آدم سی‌وچندساله برای آن جمع نوشته بود: «بالاخره فهمیدم که بدبخت کیست؟ چیست؟» سطر دوم: «بدبخت کسی‌ست که نمی‌داند از چی رنج می‌کشد. از کی رنج می‌کشد. در رنجِ دایم است. بدبخت سنگِ کفِ رودخانه است.»&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
&lt;a href="http://cld.persiangig.com/preview/vMSrxc3igZ/10%20Autumn%20Day.mp3.mp3" target="_blank"&gt;+&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;
</description><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total><enclosure length="8317478" type="application/octet-stream" url="http://cld.persiangig.com/preview/vMSrxc3igZ/10%20Autumn%20Day.mp3.mp3"/><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>۱- امروز سی‌وچندساله شدم. آدم سی‌وچندساله، باید در روز سی‌وچندساله شدنش یک کار ویژه‌ای بکند. وسط خانه ایستادم. تغییر. چند وسیله را تکان دادم. از جمله میز و صندلی چوبی که وسط خانه است. دو متر کشیدم‌شان آن‌طرف‌تر. ایستادم از دور نگاه کردم. دوباره آن‌ها را جابه‌جا کردم. چندین‌بار این کار را تکرار کردم. میز و صندلی‌های دورش، دوباره برگشته بودند سرجای‌شان. دست از کار کشیدم. خسته شدم. حکیمی به آدم‌های اطرافش که احتمالن بالاسرش ایستاده بودند، پند داد «تغییر باید از خود آدم شروع شود.» منطقی اما آن حکیم نگفته از کجا آدم باید شروع به تغییر کند؟ آدم سی‌وچندساله، در روز سی‌وچندساله شدنش، در تاریکی بنشست. ۲- انفجار؛ اکسپلوژن. انفجارها معمولن به طرف بیرون هستند. در لحظه‌ی انفجار، اجسام به بیرون، به اطراف پرتاب می‌شوند. اما بعضی از انفجارها هم هستند که اجسام به درون پرتاب می‌شوند. انفجار درونی؛ اینپلوژن. چیزی به بیرون پرتاب نمی‌شود اما درون فرد ویران می‌شود. ناسازگاری درونی، باعث می‌شود فرد کم‌کم به یک نوع ویرانی برسد؛ یک نوع ویرانیِ سَربه‌تو. دیگران در بیرون نمی‌فهمند درون فرد ویران شده. دیگران در بیرون این سؤال را می‌پرسند «چشه؟» بعضی از دیگران نیز هستند که همان را هم نمی‌پرسند. ۳- همین چندروز پیش، بار دیگر کتاب «به یاد کاتالونیا» را خواندم. فکر می‌کنم این کتاب بهترین چیزی است که اورول نوشته. و یکی از بهترین کتاب‌های جنگی‌ست. بهترین تکه‌ی کتاب هم همان‌جایی است که اتفاقن جنگی در کار نیست. آن‌جایی که اورول در سنگر نشسته؛ در بلندای کوهی، مشرف به دره‌ای و آن‌سوی دره هم سنگر نیروهای فرانکو است. روایت یک علافی است. ملال روزمرگی، پشت کیسه‌های خاکی. اورول از گلوله‌هایی می‌نویسد که از توپ‌های طرف نیروهای فرانکو شلیک می‌شدند و به سنگر آن‌ها نرسیده، پای کوه به زمین می‌خوردند. اما این‌ور جمهوری‌خواهان، برای هدر ندادن مهمات اندک‌شان، در جواب، فقط بلند فحش به فرانکو می‌دادند. فحش‌ها توی دره پخش می‌شده و چندبرابر می‌شده و می‌رفته به سنگرهای آن‌سوی دره. روزها و ماه‌ها می‌گذشته بی‌تغییر. وضعیتی که اورول می‌گوید نه این‌که کلافگی نباشد، بود اما خوش می‌گذشت. ته کتاب اورول از یک‌جور دل‌تنگی نوشته. دل‌تنگی که دو طرف شاید درگیرش شوند. همین‌روزها کتابی می‌خواندم از خاطرات فرماندهان جنگ ایران. در جایی از آن فرمانده از دیده‌بانی می‌گوید که به او بی‌سیم می‌زده و از مشاهداتش گزارش می‌داده. کارش این بوده. هرروز بی‌سیم می‌زده و می‌گفته «امروز خبری نیست»، «حاجی هیچ خبری نیست»، «نه حاجی‌جان خبری نیست»، «ساکته»، «تحرکی دیده نمی‌شه» و از این تک‌جمله‌ها. چند هفته‌ای همین‌طور دیده‌بان به فرمانده‌اش بی‌سیم می‌زده و گزارش کوتاهی می‌داده. فرمانده تعریف می‌کند بعد از چندروز می‌خواسته به سرباز بگوید هرموقع تحرکاتی از دشمن دیدی بی‌سیم بزن اما این حرف از دلش نیامده. فرمانده نوشته: «راستش، بعد از ماه‌ها، دیگر، به صدای آن سرباز عادت کرده بودم. یک ساعت تماسش دیر می‌شد، دل‌تنگش می‌شدم.» می‌گذرد و یکی دو روز خبری از دیده‌بان نمی‌شود. بعد، یک‌روز بی‌سیم فرمانده خش‌خش صدا می‌دهد. آن‌طرف کس دیگری شروع به اطلاعات دادن می‌کند. فرمانده به آن‌طرف می‌گوید به همان سرباز قبلی بگویید بیاید حرف بزند. بهش می‌گویند از این‌جا رفته. منتقل شده. تا زمان نگارش و انتشار کتاب، فرمانده هم‌چنان دنبال آن سرباز می‌گشته. تا آن زمان پیدایش نکرده بود. شاید تا الآن هم هنوز دارد دنبال آن سرباز می‌گردد. ۴- سال‌ها پیش یک جمعی بودیم که هر هفته دور هم جمع می‌شدیم و درباره‌ی کلمات بحث می‌کردیم. ترس، مرگ، شادی، خشم، شهوت، کینه، ظلم، جهل و... یک جلسه‌اش درباره‌ی کلمه‌ی بدبخت حرف زدیم. زور زدیم، بالا و پایین پریدیم که بدبخت چیست؟ بدبخت کیست؟ بدبخت چه ویژگی‌هایی دارد. به نتیجه‌ی قطعی درباره‌ی این کلمه نرسیدیم. همه قبول کردیم که این کلمه از دیگر کلمات جداست. فرق می‌کند. در نگاه اول معنای این کلمه، بار منفی بسیاری دارد. اما بهترین کار رجوع به لغت‌نامه‌ی دهخداست. در مقابل کلمه‌ی «بدبخت» علی‌اکبر دهخدا بیست‌ویک کلمه برای تعریف آن آورده. در میان آن‌ها، به کلمه‌ی «بی‌نصیب» برمی‌خوریم. بی‌نصیب: محروم، بی‌بهره. بارِ منفی ندارد. کسی که از چیزی و کسی محروم شده. حالِ کسی که چیزی یا کسی به او مَحرَم نشده. از یک‌جایی به بعد، تو از کسی یا چیزی محروم می‌شوی. کسی یا چیزی به تو مَحرَم نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. زمانی در این فکر بودی، توانِ نوشتن همه‌چیزی را داری. پیش از این امتحان کردی. نوشته‌ای. کارت به نوعی با نوشتن گره خورده، پس نوشتن برایت کار زیاد سختی نیست. پس این‌جا هم چیزی را خواهی نوشت که به آن فکر می‌کنی. اما از یک‌جایی به بعد، دقیقن همان‌جایی که باید از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کنی بنویسی، نوشتن یادت می‌رود. کلمات یاری‌ات نمی‌کنند. بعد غبطه می‌خوری به کسی که چه راحت از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کند، می‌نویسد. و تو؟ از برخی کلمات محروم شده‌ای. برخی از کلمات و جمله‌ها مَحرَم تو نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. در کنار آن «از یک‌جایی به بعدها»، یک‌جایی هم به بعد نیست، چون تنها یک‌جاست، برای دقایقی‌ست، که در وسط تمام این هیاهوها و شلوغی‌ها، مکثی می‌کنی و یک آهِ کشیده درونِ خودت می‌کشی. که درست همان‌جا دوست داری، آرزو می‌کنی همه‌چیز همان‌طوری که هستند باقی بمانند سر جای خودشان. اکسسوارِ صحنه همان‌طوری که بودند، باشند؛ بمانند؛ بی‌هیچ تغییری. و تو؟ تو نگاهش کنی. نگاه‌شان کنی. آن میز و صندلی را. او را. این بطری روی میز را. که هر چه تو گردنت را کج می‌کنی و نگاهش می‌کنی، او هم خودش را کج می‌کند و نگاهت می‌کند. ریشه‌ی دل‌تنگی تغییر است. تغییر باعث ایمپلوژن می‌شود. مرد در سی‌وچندسالگی به کشفی نائل آمد. ۶- آن جمع از هم پاشید. عده‌ای رفتند. عده‌ای نرفتند اما رفتند. نیست شدند. عده‌ای هم همان‌جایی بودند که پیش از آن بودند. بعد از آن هم همان‌جا بودند. بی‌تغییر. سال‌ها گذشت. معنی کلمه‌ها تغییر می‌کند. معنی‌ها می‌روند و می‌آیند و هر لحظه به شکلی درمی‌آیند. این یکی از ویژگی‌های زمان است. اما چیزی، چیزهایی هستند که می‌ماند. بی‌تغییر. سنگِ کفِ رودخانه. آدم سی‌وچندساله، در شبی که سی‌وچندساله شده بود، به همه‌ی آدم‌های آن جمع ای‌میل زد. بعضی از ای‌میل‌ها سریع جواب داده شد. ای‌میل‌هایی با این محتوا که آدرس ای‌میل ارسالی وجود خارجی ندارد. آدم سی‌وچندساله برای آن جمع نوشته بود: «بالاخره فهمیدم که بدبخت کیست؟ چیست؟» سطر دوم: «بدبخت کسی‌ست که نمی‌داند از چی رنج می‌کشد. از کی رنج می‌کشد. در رنجِ دایم است. بدبخت سنگِ کفِ رودخانه است.» +</itunes:subtitle><itunes:author>noreply@blogger.com (alibozorgian)</itunes:author><itunes:summary>۱- امروز سی‌وچندساله شدم. آدم سی‌وچندساله، باید در روز سی‌وچندساله شدنش یک کار ویژه‌ای بکند. وسط خانه ایستادم. تغییر. چند وسیله را تکان دادم. از جمله میز و صندلی چوبی که وسط خانه است. دو متر کشیدم‌شان آن‌طرف‌تر. ایستادم از دور نگاه کردم. دوباره آن‌ها را جابه‌جا کردم. چندین‌بار این کار را تکرار کردم. میز و صندلی‌های دورش، دوباره برگشته بودند سرجای‌شان. دست از کار کشیدم. خسته شدم. حکیمی به آدم‌های اطرافش که احتمالن بالاسرش ایستاده بودند، پند داد «تغییر باید از خود آدم شروع شود.» منطقی اما آن حکیم نگفته از کجا آدم باید شروع به تغییر کند؟ آدم سی‌وچندساله، در روز سی‌وچندساله شدنش، در تاریکی بنشست. ۲- انفجار؛ اکسپلوژن. انفجارها معمولن به طرف بیرون هستند. در لحظه‌ی انفجار، اجسام به بیرون، به اطراف پرتاب می‌شوند. اما بعضی از انفجارها هم هستند که اجسام به درون پرتاب می‌شوند. انفجار درونی؛ اینپلوژن. چیزی به بیرون پرتاب نمی‌شود اما درون فرد ویران می‌شود. ناسازگاری درونی، باعث می‌شود فرد کم‌کم به یک نوع ویرانی برسد؛ یک نوع ویرانیِ سَربه‌تو. دیگران در بیرون نمی‌فهمند درون فرد ویران شده. دیگران در بیرون این سؤال را می‌پرسند «چشه؟» بعضی از دیگران نیز هستند که همان را هم نمی‌پرسند. ۳- همین چندروز پیش، بار دیگر کتاب «به یاد کاتالونیا» را خواندم. فکر می‌کنم این کتاب بهترین چیزی است که اورول نوشته. و یکی از بهترین کتاب‌های جنگی‌ست. بهترین تکه‌ی کتاب هم همان‌جایی است که اتفاقن جنگی در کار نیست. آن‌جایی که اورول در سنگر نشسته؛ در بلندای کوهی، مشرف به دره‌ای و آن‌سوی دره هم سنگر نیروهای فرانکو است. روایت یک علافی است. ملال روزمرگی، پشت کیسه‌های خاکی. اورول از گلوله‌هایی می‌نویسد که از توپ‌های طرف نیروهای فرانکو شلیک می‌شدند و به سنگر آن‌ها نرسیده، پای کوه به زمین می‌خوردند. اما این‌ور جمهوری‌خواهان، برای هدر ندادن مهمات اندک‌شان، در جواب، فقط بلند فحش به فرانکو می‌دادند. فحش‌ها توی دره پخش می‌شده و چندبرابر می‌شده و می‌رفته به سنگرهای آن‌سوی دره. روزها و ماه‌ها می‌گذشته بی‌تغییر. وضعیتی که اورول می‌گوید نه این‌که کلافگی نباشد، بود اما خوش می‌گذشت. ته کتاب اورول از یک‌جور دل‌تنگی نوشته. دل‌تنگی که دو طرف شاید درگیرش شوند. همین‌روزها کتابی می‌خواندم از خاطرات فرماندهان جنگ ایران. در جایی از آن فرمانده از دیده‌بانی می‌گوید که به او بی‌سیم می‌زده و از مشاهداتش گزارش می‌داده. کارش این بوده. هرروز بی‌سیم می‌زده و می‌گفته «امروز خبری نیست»، «حاجی هیچ خبری نیست»، «نه حاجی‌جان خبری نیست»، «ساکته»، «تحرکی دیده نمی‌شه» و از این تک‌جمله‌ها. چند هفته‌ای همین‌طور دیده‌بان به فرمانده‌اش بی‌سیم می‌زده و گزارش کوتاهی می‌داده. فرمانده تعریف می‌کند بعد از چندروز می‌خواسته به سرباز بگوید هرموقع تحرکاتی از دشمن دیدی بی‌سیم بزن اما این حرف از دلش نیامده. فرمانده نوشته: «راستش، بعد از ماه‌ها، دیگر، به صدای آن سرباز عادت کرده بودم. یک ساعت تماسش دیر می‌شد، دل‌تنگش می‌شدم.» می‌گذرد و یکی دو روز خبری از دیده‌بان نمی‌شود. بعد، یک‌روز بی‌سیم فرمانده خش‌خش صدا می‌دهد. آن‌طرف کس دیگری شروع به اطلاعات دادن می‌کند. فرمانده به آن‌طرف می‌گوید به همان سرباز قبلی بگویید بیاید حرف بزند. بهش می‌گویند از این‌جا رفته. منتقل شده. تا زمان نگارش و انتشار کتاب، فرمانده هم‌چنان دنبال آن سرباز می‌گشته. تا آن زمان پیدایش نکرده بود. شاید تا الآن هم هنوز دارد دنبال آن سرباز می‌گردد. ۴- سال‌ها پیش یک جمعی بودیم که هر هفته دور هم جمع می‌شدیم و درباره‌ی کلمات بحث می‌کردیم. ترس، مرگ، شادی، خشم، شهوت، کینه، ظلم، جهل و... یک جلسه‌اش درباره‌ی کلمه‌ی بدبخت حرف زدیم. زور زدیم، بالا و پایین پریدیم که بدبخت چیست؟ بدبخت کیست؟ بدبخت چه ویژگی‌هایی دارد. به نتیجه‌ی قطعی درباره‌ی این کلمه نرسیدیم. همه قبول کردیم که این کلمه از دیگر کلمات جداست. فرق می‌کند. در نگاه اول معنای این کلمه، بار منفی بسیاری دارد. اما بهترین کار رجوع به لغت‌نامه‌ی دهخداست. در مقابل کلمه‌ی «بدبخت» علی‌اکبر دهخدا بیست‌ویک کلمه برای تعریف آن آورده. در میان آن‌ها، به کلمه‌ی «بی‌نصیب» برمی‌خوریم. بی‌نصیب: محروم، بی‌بهره. بارِ منفی ندارد. کسی که از چیزی و کسی محروم شده. حالِ کسی که چیزی یا کسی به او مَحرَم نشده. از یک‌جایی به بعد، تو از کسی یا چیزی محروم می‌شوی. کسی یا چیزی به تو مَحرَم نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. زمانی در این فکر بودی، توانِ نوشتن همه‌چیزی را داری. پیش از این امتحان کردی. نوشته‌ای. کارت به نوعی با نوشتن گره خورده، پس نوشتن برایت کار زیاد سختی نیست. پس این‌جا هم چیزی را خواهی نوشت که به آن فکر می‌کنی. اما از یک‌جایی به بعد، دقیقن همان‌جایی که باید از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کنی بنویسی، نوشتن یادت می‌رود. کلمات یاری‌ات نمی‌کنند. بعد غبطه می‌خوری به کسی که چه راحت از آن‌چیزی که به آن فکر می‌کند، می‌نویسد. و تو؟ از برخی کلمات محروم شده‌ای. برخی از کلمات و جمله‌ها مَحرَم تو نیستند. وقتی این‌جوری شد، محروم مانده‌ای. محروم که بشوی، مَحرَم که نباشی، می‌شوی بدبخت. در کنار آن «از یک‌جایی به بعدها»، یک‌جایی هم به بعد نیست، چون تنها یک‌جاست، برای دقایقی‌ست، که در وسط تمام این هیاهوها و شلوغی‌ها، مکثی می‌کنی و یک آهِ کشیده درونِ خودت می‌کشی. که درست همان‌جا دوست داری، آرزو می‌کنی همه‌چیز همان‌طوری که هستند باقی بمانند سر جای خودشان. اکسسوارِ صحنه همان‌طوری که بودند، باشند؛ بمانند؛ بی‌هیچ تغییری. و تو؟ تو نگاهش کنی. نگاه‌شان کنی. آن میز و صندلی را. او را. این بطری روی میز را. که هر چه تو گردنت را کج می‌کنی و نگاهش می‌کنی، او هم خودش را کج می‌کند و نگاهت می‌کند. ریشه‌ی دل‌تنگی تغییر است. تغییر باعث ایمپلوژن می‌شود. مرد در سی‌وچندسالگی به کشفی نائل آمد. ۶- آن جمع از هم پاشید. عده‌ای رفتند. عده‌ای نرفتند اما رفتند. نیست شدند. عده‌ای هم همان‌جایی بودند که پیش از آن بودند. بعد از آن هم همان‌جا بودند. بی‌تغییر. سال‌ها گذشت. معنی کلمه‌ها تغییر می‌کند. معنی‌ها می‌روند و می‌آیند و هر لحظه به شکلی درمی‌آیند. این یکی از ویژگی‌های زمان است. اما چیزی، چیزهایی هستند که می‌ماند. بی‌تغییر. سنگِ کفِ رودخانه. آدم سی‌وچندساله، در شبی که سی‌وچندساله شده بود، به همه‌ی آدم‌های آن جمع ای‌میل زد. بعضی از ای‌میل‌ها سریع جواب داده شد. ای‌میل‌هایی با این محتوا که آدرس ای‌میل ارسالی وجود خارجی ندارد. آدم سی‌وچندساله برای آن جمع نوشته بود: «بالاخره فهمیدم که بدبخت کیست؟ چیست؟» سطر دوم: «بدبخت کسی‌ست که نمی‌داند از چی رنج می‌کشد. از کی رنج می‌کشد. در رنجِ دایم است. بدبخت سنگِ کفِ رودخانه است.» +</itunes:summary></item></channel></rss>