<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>نوشته های بی خواننده</title>
	
	<link>http://www.ganjei.com</link>
	<description>یادداشتهای ما درباره همه چیز بی هیچ قید خاصی</description>
	<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 18:34:46 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.1</generator>
	<language>fa</language>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/aliganjei" type="application/rss+xml" /><feedburner:emailServiceId>aliganjei</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname>http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>حکایت این دو-سه هفته ای که گذشت …</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/tqk3RHcef7c/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/04/16/100-percent-alert/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 07 Jul 2009 18:34:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[از سربازی]]></category>

		<category><![CDATA[آماده باش صد درصد]]></category>

		<category><![CDATA[آماده باش نظامی]]></category>

		<category><![CDATA[تیپ مکانیزه رمضان]]></category>

		<category><![CDATA[سربازی در سپاه]]></category>

		<category><![CDATA[سپاه سیدالشهدا استان تهران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/04/16/100-percent-alert/</guid>
		<description><![CDATA[این مدتی که غایب بودم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>این روزها حال من هم کم و بیش به خوشی حال شماها است و خیلی نوشتن ندارد.</p>
<p>بعد از انتخابات سه هفته‌ای در آماده‌باش صد-درصد بودیم و این آماده‌باش صد-درصد مزخرف‌ترین وضعیت ممکن در یک نیروی نظامی است به این صورت که همه‌ی مرخصی‌ها لغو می‌شود و نیروها حق خروج از پادگان را ندارند و منتظر می‌مانند تا چه دستوری ابلاغ شود و در حال انتظار از بیکاری و بی‌خبری و نگرانی‌های وجدانی و شنیدن شایعه‌های جورواجور روح و روان‌شان فرسوده می‌شود.</p>
<p>البته دل‌تان نسوزد که پسر مردم سه هفته عمرش توی پادگان تلف شد و از این حرف‌ها&#8230; خودم را اینجوری دلداری می‌دهم که با این حالی که کم و بیش به خوشی حال شماها است، اگر بیرون پادگان هم بودم ضریب اتلاف عمرم کمتر نبود&#8230; مثل همه‌ی روزهای دیگر سربازی، در آماده‌باش هم بیشتر به همسر گرامی سخت می‌گذشت تا من.</p>
<p>یک همسر گرامی می‌گویم و یک همسر گرامی می‌شنوید&#8230; یعنی اصولا اینجوری است که باید یکی بگویم و ده تا از دهانم بریزد&#8230; </p>
<p>یکشنبه بیست و چهارم خرداد که آماده‌باش صد-درصد اعلام شد، به جای خروج از پادگان رفتیم رستوران که نهار بخوریم، یقلوی را گذاشتند جلوی‌مان و دیدیم که قاشق نداریم! گفتیم قاشق یکبار مصرف؟ گفتند مخصوص کادری‌ها است! (یک چیزی که توی نیروی مسلح حال آدم را به هم می‌زند همین نظام طبقاتی کادری/وظیفه است)&#8230; حالا این اول داستان بود، قاشق نداشتیم، لیوان نداشتیم، وسایل حمام نداشتیم، لباس زیر تمیز نداشتیم، کتاب نداشتیم، &#8230; خلاصه &#8230; روز دوم توی صف ایستادم و زنگ زدم به همسر گرامی که شوهرت را دریاب! و فردایش صبح ساعت هفت یک ساک دم در پادگان بود شامل همه چیزهایی که سفارش داده بودم و بقیه چیزهایی که لازم داشتم ولی به عقلم نرسیده بود! فکرش را بکنید که کارد میوه خوری و مداد و روبالشی هم توی ساک بود!</p>
<p>بیشتر وقتهایم را پیش «شکور پمپی» می‌گذراندم. شکور یکی از دوستان دوران آموزشی است که روز اول خدمت هم با هم رفتیم پادگان و داستان یکی از شیرین‌کاری‌هایش را نوشته‌ام: «<a href="http://www.ganjei.com/1387/10/03/sourcity-2/">شورآباد: روز اول</a>». حالا شکور مسوول پمپ بنزین پادگان است و مشهور به همان اسمی که گفتم. پمپ بنزین هم جای پرتی است تقریبا لب مرز پادگان و نه رفت و آمدی دارد و نه سر و صدایی و گوشه‌ی دنجی بود برای گذراندن روزهای آماده‌باش.</p>
<p>سه-چهار روز که گذشت آماده‌باش هم شل و ول شد و یواش یواش خروج‌ها و مرخصی‌ها شروع شد. منتها اشکالش این بود که صبح که راه می‌افتادیم برویم سراغ پادگان درست نمی‌دانستیم کی قرار است برگردیم خانه. آخرین بار صبح چهارشنبه دهم تیر راه افتادم طرف پادگان و به دخترخاله که همان شب نامزدی‌اش بود پیغام دادم که عذر ما را بپذیرد و ساعت شش و نیم عصر بود که خبر دادند آماده‌باش لغو شده و به شام نامزدی رسیدیم&#8230;</p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/11/07/we-did-parade-again/' rel='bookmark' title='Permanent Link: باز هم رژه تشریف بردیم&hellip;'>باز هم رژه تشریف بردیم&hellip;</a> <small>این دفعه که باز دوشنبه شد و مجبور شدیم دوباره...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1386/08/26/we-were-at-shiraz/' rel='bookmark' title='Permanent Link: شیراز بودیم &#8230;'>شیراز بودیم &#8230;</a> <small>سه شنبه تا جمعه هفته پیش را شیراز بودیم. خانواده...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/05/30/ebrahim-mirzayi-in-shahrvand/' rel='bookmark' title='Permanent Link: ابراهیم میرزایی در هفته نامه شهروند امروز'>ابراهیم میرزایی در هفته نامه شهروند امروز</a> <small> شهروند امروز، در شماره&#8204;ی اخیرش (27 مرداد) گزارشی دارد...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/tqk3RHcef7c" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/04/16/100-percent-alert/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/04/16/100-percent-alert/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فال حافظ قدیمی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/Cb4bwpl8wWE/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/03/31/what-hafez-told-about-fortune/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 21 Jun 2009 05:51:43 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[درباره‌ی من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/03/31/what-hafez-told-about-fortune/</guid>
		<description><![CDATA[مربوط به سال 80]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش   <br />بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»</p>
<p>سال هشتاد، در آن جو یاس و ناامیدی، فال از حافظ گرفتم که بمانم یا بروم. از این واضح‌تر نمی‌توانست بگوید که برو! نمی‌دانم چرا ماندم؟ ولی بعدها خودم را دلداری دادم که خودش هم تا لب دریا رفت و برگشت…</p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/03/21/old-grave-yard/' rel='bookmark' title='Permanent Link: حسرت فلامینگو در قبرستان قدیمی'>حسرت فلامینگو در قبرستان قدیمی</a> <small>توی جاده‌ی ارومیه-مهاباد، کنار این قبرستان قدیمی و غریب و...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/04/22/hafez/' rel='bookmark' title='Permanent Link: آرامگاه حافظ (حافظیه) در زمان مظفرالدین شاه قاجار'>آرامگاه حافظ (حافظیه) در زمان مظفرالدین شاه قاجار</a> <small>بقعه‌ی فعلی آرامگاه حافظ در زمان رضا شاه و توسط...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/Cb4bwpl8wWE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/03/31/what-hafez-told-about-fortune/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/03/31/what-hafez-told-about-fortune/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بیت</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/N7S_CjrvIXk/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/03/16/gold-and-stone/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 06 Jun 2009 06:33:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[از بوی قرمه سبزی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/03/16/gold-and-stone/</guid>
		<description><![CDATA[از سعدی]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>گر هنرمند از اوباش جفایی بیند / تا دل خویش نیازارد و در هم نشود</p>
<p>سنگ بدگوهر اگر کاسه زرین بشکست / قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود</p>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/N7S_CjrvIXk" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/03/16/gold-and-stone/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/03/16/gold-and-stone/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>معافیت از سربازی در عهد باستان</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/QXOIqEarpEc/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/03/10/mobeds-and-military-service/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 31 May 2009 15:24:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[از شاهنامه]]></category>

		<category><![CDATA[ارجاسب]]></category>

		<category><![CDATA[خیونان]]></category>

		<category><![CDATA[شاهنامه]]></category>

		<category><![CDATA[گشتاسب]]></category>

		<category><![CDATA[گشتاسپ]]></category>

		<category><![CDATA[یادگار زریران]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/03/10/mobeds-and-military-service/</guid>
		<description><![CDATA[موبدهای قدیم هم از خدمت سربازی معاف بوده اند!]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>قرار است گشتاسپ، شاه ایران با ارجاسب شاه خیونان درگیر جنگ شود.</p>
<p>انگیزه جنگ مذهبی است. یعنی گشتاسپ زرتشتی شده است و ارجاسب خوشش نیامده و می‌گوید یا از دین زرتشت برگرد و در عوض از ما خراج بگیر، یا سر دین زرتشت بمان تا بیاییم و دمار از روزگارت درآوریم. گشتاسپ هم راه دوم را انتخاب می‌کند و شروع می‌کند به سربازگیری.</p>
<p>آن وقت‌ها از ارتش منظم و حرفه‌ای خبری نبوده و شاه برای هر جنگ سربازگیری می‌کرده و سربازها بعد از جنگ می‌رفته‌اند سر خانه و زندگی‌شان تا جنگ بعدی. گشتاسب برای سربازگیری به برادرش فرمان می‌دهد که :« بر بالای قله‌ها و کوه‌های بلند آتش روشن کن. کشور را آگاه کن و پیک‌ها را آگاه کن که <strong>بجز موبدان که آب و آتش بهرام را ستایش می‌کنند و حفظ می‌کنند</strong>، از ده ساله تا هشتاد ساله هیچ مردی در خانه‌ی خود نماند &#8230;»</p>
<p>خلاصه که انگار معافیت طلاب و روحانیون از خدمت زیر پرچم، سابقه‌ی باستانی دارد!</p>
<p>شرح جنگ گشتاسپ و ارجاسب در متنی پهلوی به نام «یادگار زریران» آمده است. «زریر» نام برادر گشتاسپ است که در همین جنگ کشته می‌شود. گشتاسپ یکی از شخصیت‌های شاهنامه هم هست: شاه حامی زرتشت و پدر اسفندیار رویین‌تن. توی همین جنگ هم آخر سر اسفندیار کار را یکسره می‌کند.</p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/08/01/military-service-1/' rel='bookmark' title='Permanent Link: سربازی - روز اول'>سربازی - روز اول</a> <small> ساعت شش صبح رفتیم میدان سپاه، معاونت وظیفه&#8204;ی عمومی....</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/08/02/iman-norozi/' rel='bookmark' title='Permanent Link: دوره/کلاس شناخت اسطوره&zwnj;های ایران باستان'>دوره/کلاس شناخت اسطوره&zwnj;های ایران باستان</a> <small> یکی از دوستانم هست به نام ایمان نوروزی، که...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/QXOIqEarpEc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/03/10/mobeds-and-military-service/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/03/10/mobeds-and-military-service/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>علی دژبان</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/mK59WZM-8gc/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/03/05/me-as-a-military-police/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 26 May 2009 14:31:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[از سربازی]]></category>

		<category><![CDATA[تیپ سوم رمضان]]></category>

		<category><![CDATA[تیپ مکانیزه رمضان]]></category>

		<category><![CDATA[رزمایش]]></category>

		<category><![CDATA[فدائیان رهبر فاتحان خرمشهر]]></category>

		<category><![CDATA[لشکر سیدالشهدا استان تهران]]></category>

		<category><![CDATA[مانور نظامی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/03/05/me-as-a-military-police/</guid>
		<description><![CDATA[رزمایش به خوبی و خوشی برگزار شد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>توی رزمایش دژبان شده بودیم. یعنی یک بازوبند قرمز «دژبان» بسته بودیم به بازوی راست‌مان و سر چهارراه ایستاده بودیم و اتوبوس‌ها را هدایت می‌کردیم به چپ و موتورها را به راست.</p>
<p>به سردارها و تیمسارها هم سلام نظامی می‌دادیم.</p>
<p>نزدیکی‌های ظهر که مراسم داشت شروع می‌شد و علی لاریجانی داشت آماده می‌شد برای سان دیدن و سخنرانی، رفتم نزدیک جایگاه کمک دژبان‌های آنجا. کارمان این بود که جاده‌ی خاکی منتهی به پیست رژه را ببندیم که کسی پیاده یا سواره نزدیک نشود.</p>
<p>در مجموع تجربه‌ی بانمکی بود.</p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1388/02/19/military-police/' rel='bookmark' title='Permanent Link: دژبان'>دژبان</a> <small>دژبان آچار فرانسه‌ی پادگان است! یعنی هر وضعیت ناخوشایندی که...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/10/23/we-did-parade/' rel='bookmark' title='Permanent Link: رژه تشریف بردیم!'>رژه تشریف بردیم!</a> <small>توی همه‌ی پادگان‌های ایران، دوشنبه روز صبحگاه مشترک است. یعنی...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/03/11/journey-to-shiraz/' rel='bookmark' title='Permanent Link: شیراز بودیم&#8230;'>شیراز بودیم&#8230;</a> <small>چند روزی شیراز بودیم. جمع کثیری از اقوام دور و...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/mK59WZM-8gc" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/03/05/me-as-a-military-police/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/03/05/me-as-a-military-police/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فدائیان رهبر فاتحان خرمشهر</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/7H1j6ozS6j8/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/03/03/maneuver/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 May 2009 15:39:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[از سربازی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/03/03/maneuver/</guid>
		<description><![CDATA[رزمایش داریم]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>فردا قرار است توی پادگان‌مان یک رزمایش بزرگ برگزار شود به همان نامی که بالا نوشته ام و یک هفته‌ای است که همه در تب و تاب اند و دارند تدارک می‌بینند یا تمرین می‌کنند. </p>
<p>ما که ستادی هستیم نقش مهمی در رزمایش نداریم و قرار است راهنمای مهمانان باشیم و این روزها هم کار خاصی نداریم.</p>
<p>امروز برای رفع بیکاری رفتیم کمک بچه‌های آماد و نزدیک دریاچه یک چادر برپا کردیم برای ایستگاه صلواتی خواهران.</p>
<p>خبر رزمایش را از زبان فرمانده‌مان هم بخوانید: «<a href="http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=501832&amp;IdZone=36">اقتدار و تقویت بسیج باعث افزایش قدرت بازدارندگی و دفاعی کشور می‌شود</a>»</p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/10/05/pregnant-deers/' rel='bookmark' title='Permanent Link: به حرمت آهوهای باردار!'>به حرمت آهوهای باردار!</a> <small>دیروز روز تقسیم بود... بجز من و ممّد موسوی که...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1388/03/05/me-as-a-military-police/' rel='bookmark' title='Permanent Link: علی دژبان'>علی دژبان</a> <small>توی رزمایش دژبان شده بودیم. یعنی یک بازوبند قرمز «دژبان»...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/09/07/az-jelo-nezam/' rel='bookmark' title='Permanent Link: از جلو نظام'>از جلو نظام</a> <small>دستورهای نظامی معمولا دوتکه اند. مثلا &#171;از جلو-نظام&#187; یا &#171;پیش-فنگ&#187;...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/7H1j6ozS6j8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/03/03/maneuver/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/03/03/maneuver/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>آدرس</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/Uq5OepAa1fE/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/02/30/address-of-hafez/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 20 May 2009 15:23:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[از شیراز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/02/30/address-of-hafez/</guid>
		<description><![CDATA[یک عبارت جستجوی بامزه]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>یکی با این عبارت جستجو رسیده به وبلاگ من: «<a href="http://www.google.com/search?q=%D8%A2%D8%AF%D8%B1%D8%B3+%D9%85%D9%82%D8%A8%D8%B1%D9%87+%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8">آدرس مقبره حافظ</a>»! </p>
<p>اینجا که جواب سوالش را پیدا نمی‌کند. اما اگر جایی هم پیدا کند قاعدتا چنین چیزی است: «شیراز – مقبره حافظ!»</p>
<p>انگار که گشته باشی دنبال «آدرس میدان آزادی»!</p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1386/12/28/2days-to-noroz/' rel='bookmark' title='Permanent Link: دو روز مانده به عید'>دو روز مانده به عید</a> <small>1- بالاخره رفتیم و دفترچه نظام وظیفه را پست کردیم....</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1386/08/08/einstein-2/' rel='bookmark' title='Permanent Link: من و علیرضا و انیشتین و آیت الله بروجردی!'>من و علیرضا و انیشتین و آیت الله بروجردی!</a> <small>یک نفر برای علیرضا بهمنی نامه ای فرستاده بود که...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1386/11/05/gasht-e-ershad/' rel='bookmark' title='Permanent Link: مشاهدات شبانه ما از گشت ارشاد'>مشاهدات شبانه ما از گشت ارشاد</a> <small>دیشب حوالی هشت شب که توی میدان هفت تیر منتظر...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/Uq5OepAa1fE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/02/30/address-of-hafez/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/02/30/address-of-hafez/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>چشم انداز</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/mPr-Vi8oHuI/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/02/27/view/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 17 May 2009 14:47:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[Uncategorized]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/02/27/view/</guid>
		<description><![CDATA[از سعدآباد]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p><a href="http://www.ganjei.com"><img title="" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; margin: 0px 5px; border-left: 0px; border-bottom: 0px" height="75" alt="" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/sadabadlogo.jpg" width="75" align="left" border="0" /></a>&#160; یک جایی توی کاخ سعدآباد.</p>
<p><img title="" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; border-left: 0px; border-bottom: 0px" height="338" alt="" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/img-4038.jpg" width="504" border="0" /></p>
</div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/mPr-Vi8oHuI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/02/27/view/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/02/27/view/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بازار گل خاوران (امام رضا)</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/qbDloesHo4c/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/02/23/khavaran-flower-bazaar/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 May 2009 18:00:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[معرفی می‌کنیم]]></category>

		<category><![CDATA[بازار گل امام رضا]]></category>

		<category><![CDATA[بازار گل تهران]]></category>

		<category><![CDATA[بازار گل خاوران]]></category>

		<category><![CDATA[عمده فروشی گل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/02/23/khavaran-flower-bazaar/</guid>
		<description><![CDATA[یک گزارش مختصر]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p><a href="http://www.ganjei.com"><img title="" style="border-right: 0px; border-top: 0px; display: inline; margin: 0px 5px; border-left: 0px; border-bottom: 0px" height="75" alt="" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/flowerbazarlogo.jpg" width="75" align="left" border="0" /></a> تهران سه بازار گل دارد که بزرگترین و معروفترین‌شان توی اتوبان خاوران (امام رضا) است. دوتای دیگر، یکی‌شان نزدیک بهشت زهرا است و آن یکی انگار طرف‌های اتوبان آهنگ باشد (محلاتی).</p>
<p>برای رسیدن به بازار گل خاوران باید اتوبان آزادگان را بروید تا منتهی الیه شرقی یعنی میدان بسیج و بعد هم بپیچید سمت راست (جنوب) داخل اتوبان امام رضا و کمی جلوتر بازار گل سمت راست‌تان حسابی تابلو دارد و مشخص است.</p>
<p>عکس هوایی: <a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;hl=en&amp;msa=0&amp;msid=108475974678173372130.0004637d547b8d0cc3481&amp;ll=35.618512,51.535835&amp;spn=0.140941,0.363922&amp;t=k&amp;z=12">بازار گل خاوران در گوگل مپ</a></p>
<p>ما بازار گل را صبح خیلی زود دیدیم. نمی‌دانم ساعت چند راه افتادیم و ساعت چند رسیدیم ولی وقتی که رسیدیم تازه آفتاب زده بود. اما همان ساعت روز هم بازار حسابی شلوغ بود و بعضی‌ها خریدشان را کرده بودند و داشتند برمی‌گشتند و جای پارک هم بود ولی خیلی نبود.</p>
<p><img title="عکس بازار گل خاوران" style="border-top-width: 0px; display: inline; border-left-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-right-width: 0px" height="338" alt="عکس بازار گل خاوران" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/img-55921.jpg" width="504" border="0" /> </p>
<p>توی خنکی صبح، دیدن آن همه گل که به جای شاخه‌شاخه و دسته‌دسته، بغل‌بغل و گاری‌گاری خرید و فروش می‌شوند، لطف خاصی دارد برای خودش.</p>
<p><img title="عکس بازار گل امام رضا" style="border-top-width: 0px; display: inline; border-left-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-right-width: 0px" height="338" alt="عکس بازار گل امام رضا" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/img-5575.jpg" width="504" border="0" /> </p>
<p>غیر از گل همه چیز مربوط به گل و گلفروشی هم داشتند: گلدان و روبان و سبد و کود و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید.</p>
<p><img title="عکس بازار گل تهران" style="border-top-width: 0px; display: inline; border-left-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-right-width: 0px" height="338" alt="عکس بازار گل تهران" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/img-5597.jpg" width="504" border="0" /></p>
<p>من البته انتظار داشتم جای با سر و سامان‌تری ببینم. بازار گل امام رضا خیلی حلبی‌آبادی بود و بیشتر مغازه‌هایش با مصالح موقتی ساخته شده بودند و ظاهر خوشایندی نداشتند. از ظواهر هم اینطور به نظر می‌رسید که حداقل بعضی قسمت‌های بازار اینجوری است که هر کس زودتر از خواب بیدار شود جای بهتری گیرش می‌آید. در هم لولیدن آدم و ماشین و گاری هم واقعا کلافه کننده بود و گاهی هم تنش‌زا.</p>
<p><img title="عکس بازار گل" style="border-top-width: 0px; display: inline; border-left-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-right-width: 0px" height="338" alt="عکس بازار گل" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/img-5587.jpg" width="504" border="0" /> </p>
<p>اما چیزی که خیلی برایم عجیب بود این که انگار هیچ کس توی بازار گل دوربین ندیده بود! یعنی هم فروشنده‌ها و هم خریدارها نسبت به دوربین عکس‌العمل مثبت یا منفی نشان می‌دادند. بعضی‌ها درخواست می‌کردند ازشان عکس بگیریم. بعضی‌ها به بهانه‌ای خودشان را توی کادر جا می‌کردند. بعضی‌ها پیشنهاد می‌کردند که از این زاویه یا آن یکی عکس بگیریم که بهتر بشود. بعضی‌ها متلک می‌انداختند که مثلا «عکس انداختنش مجانیه» و &#8230; آخر سر هم یک جا که سر یک تقاطع ایستاده بودم و داشتم از خریدارانی که گل زیر بغل‌شان زده بودند و می‌رفتند عکس می‌گرفتم، با یکی از فروشنده‌ها حرفم شد و کمی بگو مگو کردیم تا نگهبان آن حوالی آمد و بین‌مان را گرفت و البته از من خواست که دیگر عکس نگیرم.</p>
<p>&#160;<img title="عکس بازار گل" style="border-top-width: 0px; display: inline; border-left-width: 0px; border-bottom-width: 0px; border-right-width: 0px" height="338" alt="عکس بازار گل" src="http://www.ganjei.com/wordpress/wp-content/uploads/img-5615.jpg" width="504" border="0" /> </p>
<p>چند تا از عکسهایم را گذاشته‌ام توی این آلبوم: <a href="http://www.flickr.com/photos/24919488@N02//sets/72157618091599992">بازار گل خاوران (امام رضا)</a></p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1386/11/28/fish-market/' rel='bookmark' title='Permanent Link: بازار ماهی بندرعباس'>بازار ماهی بندرعباس</a> <small>از دیدن بازار ماهی بندرعباس خیلی ذوق کردم. بازار ماهی...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/08/14/moshir/' rel='bookmark' title='Permanent Link: بازار وکیل، سرای مشیر'>بازار وکیل، سرای مشیر</a> <small>&#160; سرای مشیر، در بازار وکیل شیراز، یکی از آن...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/09/14/a-tiny-point/' rel='bookmark' title='Permanent Link: یک نکته کوچک'>یک نکته کوچک</a> <small>پیشنماز پادگان، بین نماز ظهر و عصر: برادرا، من دوست...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/qbDloesHo4c" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/02/23/khavaran-flower-bazaar/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/02/23/khavaran-flower-bazaar/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دژبان</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/aliganjei/~3/-I8NXw1Kxyg/</link>
		<comments>http://www.ganjei.com/1388/02/19/military-police/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 09 May 2009 16:34:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی گنجه ای</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[از سربازی]]></category>

		<category><![CDATA[دژبان]]></category>

		<category><![CDATA[دژبانی]]></category>

		<category><![CDATA[سربازی]]></category>

		<category><![CDATA[وظایف دژبان]]></category>

		<category><![CDATA[پادگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.ganjei.com/1388/02/19/military-police/</guid>
		<description><![CDATA[از طرفه وظایفی که به یک دژبان محول میشود]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div dir=rtl><p>دژبان آچار فرانسه‌ی پادگان است! یعنی هر وضعیت ناخوشایندی که در پادگان پیش بیاید، مسوولین مربوطه با خودشان فکر می‌کنند که چطور می‌شود این وضعیت را با بکارگیری مناسب یک یا چند دژبان برطرف کرد!</p>
<p>امروز امام جمعه شهریار آمده بود پادگان و داشت به مناسبت فاطمیه سخنرانی می‌کرد. پیرمرد خیلی مهربان و بانمکی بود و خوب صحبت می‌کرد و به مجلس مسلط بود و همه فن سخنرانی‌اش را هم به کار برد که کسی چرت نزند. صدایش را بالا برد، پایین آورد، شعر فارسی خواند، شعر ترکی خواند، گفت که صلوات بفرستیم، گفت که بلندتر بفرستیم، گفت که باز هم بلندتر بفرستیم، یکی دو گوشه هم به آنها که خوابیده‌اند پراند … ولی باز هم یک عده کمبود خواب داشتند و همانطور چهارزانو که نشسته بودند، دستشان را زده بودند زیر چانه و داشتند چرت می‌زدند. اینجا بود که دیدیم چند دژبان راه افتادند بین صف‌ها و شروع کردند بیدار کردن آنها که چرت می‌زدند.</p>
<p>فعلا این ابتکاری‌ترین وظیفه‌ایست که دیده‌ام به یک دژبان محول می‌شود. البته شاید مبتکر محترم با خودش فکر نکرده بود که کارش یک جور توهین به سخنران به حساب می‌آید.</p>
<p>بنده خدا امام جمعه شهریار صدایش در آمد و –البته خیلی با لطف و مهربانی- گفت که اینکار لازم نیست و اینجا اگر کسی چرت می‌زند تقصیر من است و باز هم ترفندهای بیشتری بکار برد در بیدار کردن ملت!</p>


<p><strong>نوشته‌های «احتمالا» مرتبط:</strong><li><a href='http://www.ganjei.com/1388/03/05/me-as-a-military-police/' rel='bookmark' title='Permanent Link: علی دژبان'>علی دژبان</a> <small>توی رزمایش دژبان شده بودیم. یعنی یک بازوبند قرمز «دژبان»...</small></li><li><a href='http://www.ganjei.com/1387/10/03/sourcity-2/' rel='bookmark' title='Permanent Link: شورآباد: روز اول'>شورآباد: روز اول</a> <small>پادگان همان جا است که شنیده بودم، نزدیکی&#8204;های فرودگاه امام...</small></li></p></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/aliganjei/~4/-I8NXw1Kxyg" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.ganjei.com/1388/02/19/military-police/feed/</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://www.ganjei.com/1388/02/19/military-police/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
