<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-14139772</atom:id><lastBuildDate>Tue, 31 Jan 2012 16:11:54 +0000</lastBuildDate><category>سياسی</category><category>جامعه</category><category>دل‌واژه‌ها</category><category>دانشگاه</category><category>زنان</category><category>روزنوشت‌ها</category><title>چند تار مو</title><description>یادداشت های پراکنده علی تدین</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (علی)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>23</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/alitadayon" /><feedburner:info uri="alitadayon" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:owner><itunes:email>noreply@blogger.com</itunes:email></itunes:owner><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>یادداشت های پراکنده علی تدین</itunes:subtitle><feedburner:browserFriendly></feedburner:browserFriendly><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-2874336780792926325</guid><pubDate>Fri, 05 Jun 2009 00:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-06-06T15:42:55.004+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سياسی</category><title>چرا کروبی؟ [برای ثبت در تاریخ]</title><description>&lt;span xmlns=""&gt;&lt;h3 dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:14;"&gt;مقدمه&lt;br /&gt;&lt;/h3&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;انتخابات ریاست‌جمهوری 88، از بسیاری جهات «تاریخی» است. انتخاباتی که در ایام تبلیغات آن، گرایش‌های سیاسی بسیاری از افراد و گروه‌ها شفاف شد و نگاه آن‌ها را به اصلاح طلبی و روش پیشبرد آن تبیین کرد. روزهایی بی‌نظیر در تاریخ سیاسی ایران که قضاوت آیندگان را راحت‌تر می‌کند.انتخاباتی که در ایام تبلیغات آن و در نخستین مناظره جدی نامزدها، ناگهان تمام مسوولان گذشته و السابقون‌السابقون این نظام انقلابی توسط رییس‌جمهور مورد حمله قرار گرفتند و توسط محمود احمدی‌نژاد، ناگهان تصویری سیاه از دزدی‌ها و زمین‌خواری‌ها جای‌گزین تصاویر افتخارآمیز گذشته شد!&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;نقطه اشتراک اکثریت گروه‌ها در این دوره شرکت در انتخابات به جای تحریم بود که بزرگان بسیار در این مورد سخن گفتنه‌اند. اما چرایی رای به یکی از دو کاندیدایی که مطلوب گروه‌های مختلف اصلاح‌طلب بودند، حدیثی است که از هر زبان نامکرر است. آن‌چه واضح است انتخاب 88، اتنخاب بین حداقل هاست و نمی‌توان یک گزینه مطلوب نیمه‌حداکثری را هم در آنان جستجو کرد. اما انتخاب مابین این‌ها ضرورتی است که گریزی و گزیری از آن نیست.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;h3 dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:14;"&gt;اول: چرا به کروبی رای می دهم؟&lt;br /&gt;&lt;/h3&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;فصل مشترک طرفداران کروبی و موسوی، ‌تغییر احمدی‌نژاد است. تغییر سیاست‌هایی که ادامه‌اش ایران را به قهقرایی می کشاند که صلاح هیچ کسی را در آن متصور نمی‌توان بود. اما این دو گرایش روش‌هایی متمایز را جهت تحقق این تغییر برگزیده‌اند که هریک پسند گروهی شده‌است. شیخ مهدی کروبی و کمپین انتخاباتی او (که بسیاری از نخبگان و ستاره‌های دوران اصلاحات که توسط اقتدارگرایان حذف شده بودند را می توان در آن مشاهده کرد) برای اولین بار در تاریخ انتخابات ایران، الگویی نوین برای کاندیداتوری ریاست‌جمهوری تدوین و ارائه کردند که به‌نظر من (صرف‌نظر از نتیجه نهایی انتخابات) پیروز واقعی این کارزار در پیشگاه تاریخ هستند. نیک که به سال‌های گذشته بنگریم، هیچ‌گاه نمی‌توان از کاندیدایی سراغ گرفت که:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;1- برنامه‌هایش برای اداره کشور را به تفکیک تمام سرفصل‌های اساسی، بدون کلی‌گویی، بند به بند و موبه‌مو با تعیین کلیات، مصادیق، اهداف و راهکارهای تحقق آن‌ها ارائه کند.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;2-نیروهایی را که برای اجرای این برنامه‌ها برگزیده‌است، معاون اول و نیز سایر معاونین و مشاورین ارشد خود را را به مردم معرفی کند تا بدانیم آیا مدیرانی که لیاقت و شجاعت اجرای برنامه‌هایش را داشته باشند، در تیم‌اش دارد یا نه.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;3- شجاعت لازم را برای اعلام مانع‌تراشی‌های اقتدارگرایان حتی در بالاترین و نزدیک‌ترین افراد نزدیک به راس قدرت داشته باشد و این تعهد اخلاقی را به جامعه وعده ‌دهد که تمام این موارد را شفاف با مردم درمیان بگذارد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;4- ازهمه این موارد مهم‌تر، از احساسات و موج سازی‌های بی‌پشتوانه برای اخذ رای، هیچ سواستفاده‌ای نکند و تنها به ارائه‌ی برنامه‌ها و توانایی‌های تیم اجرایی‌اش بپردازد.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;آری، کروبی:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;1- تنها کاندیدایی است که حاضر است گفتمان اصلاحات را به پیش ببرد و نه تنها پرهیزی از یدک‌کشیدن عنوان «شیخ اصلاحات» ندارد که به‌راستی خود یک اصلاح‌طلب باسابقه است ولو حداقلی.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;2- هر چند خط قرمزهایی برای اجرای برنامه‌هایش دارد و من یا سایر طرفداردان کروبی این ادعا را نداریم که او یک اصلاح‌طلب حداکثری است، اما با قاطعیت مدعی می‌شوم که کروبی خط قرمزهایی نیز در اصلاح‌طلبی دارد که اگر نقض شود با آن مبارزه می‌کند و ناقضان را به مردم معرفی خواهد کرد. این‌ ویژگی مهم را در سایر کاندیداها نمی‌بینم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;3- در عرصه مدیریت و اقتصاد، با انتخاب مدیران کم‌نظیری چون کرباسچی، نجفی، الویری و ... تضمین شروع حرکت به سمت اقتصاد آزاد و لیبرال را به ما مژده می‌دهد. مشاورت بزرگی چون دکترنیلی در طرح سهامی نفت، از برگ‌های برنده او در انتخبات پیش‌رو هستند.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;چهار سال پیش و پس از شکست در انتخابات نهم، کروبی و معین دو عملکرد متفاوت را به نمایش گذاشتند. معین در تمام این چهار سال غیب شده بود و گویی توانایی همراه‌کردن دوستان سازمان و مشارکت، برای پیگیری طرح ازپایه فلج «جبهه دمکراسی‌خواهی و حقوق‌بشر» را نداشت. معین حتی در برابر عملکرد دولت نهم، از اتخاذ موضع‌گیری صریح و شفاف خودداری کرد. اما کروبی در این چهارسال با تشکیل حزب و تاسیس روزنامه و فعالیت‌های شخصی در برابر بسیاری از کج‌روی‌های احمدی‌نژاد موضع گرفت و در صحنه سیاست، فعالیتی قابل‌تقدیر داشت.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;h3 dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:14;"&gt;دوم: چرا در دور اول به موسوی رای نمی‌دهم؟&lt;br /&gt;&lt;/h3&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;1- شخصیت فردی قابل احترام مهندس موسوی، امری است غیرقابل انکار و احترام وی برهمگان واجب. اما من و دوستان هم‌رایم براین باوریم که درحال انتخاب یک «رییس‌جمهور» هستیم نه یک معلم اندیشه و اخلاق و نه یک مهندس هنرمند خوش‌چهره و معصوم! موسوی و خاتمی با تمام احترامی که برایشان قائلم و به‌ویژه علاقه‌ای قلبی و جداناپذیر که به سیدمحمد خاتمی دارم، گزینه‌های مناسبی برای ریاست‌جمهوری نیستند. من پیش از حضور میرحسین و انصراف خاتمی، قصد داشتم تا به خاتمی رای دهم. اما آن‌هنگام که دیدم خاتمی اخلاق فردی و رودربایستی‌های دوستانه را بر اخلاق سیاسی و اجماع اجتماعی شکل‌گرفته حول شخص او، ترجیح داد و به نفع موسوی کنارکشید، هم از حضور بی‌موقع و مشکوک موسوی دل‌گیر شدم و هم ایمان آوردم که سیدمحمد خاتمی نیز تنها برای ایفای نقشی موثر در خارج از قدرت مناسب است نه ریاست‌جمهوری. صدافسوس که این اشتباه خاتمی با اشتباه بزرگتر دیگری همراه شد و آن چیزی نبود جز خرج‌شدن سرمایه اعتبار خاتمی (که متعلق به شخص او نیست) برای یکی از دو کاندید موجودی که اصلاح طلبان به آن‌ها گرایش داشتند. آن‌هم به‌پای کاندیدایی که حاضر نیست گفتمان اصلاحات را به پیش ببرد و خود را مستقل و یا اصلاح‌طلب اصولگرا می‌نامد. ادبیاتی که پیشتر از زبان کسی دیگر می‌شنیدیم که هیچ نسبتی با جنبش اصلاحی ایرانیان ندارد!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;میرحسین موسوی نیز نشان داده است که توانایی و جسارت لازم برای ایستادگی در برابر فشارهای بالادستی را ندارد. اختلاف او با ریاست جمهوری وقت در زمان نخست‌وزیری، درتهایت وی را به سمت 20سال خانه‌نشینی و سکوت محض کشاند. در همین ایام نیز مثال‌هایی چون عدم پذیرش هزینه ملاقات با خانواده دانشجویان و سایر فعالین مدنی زندانی و نیز سکوت وی در برابر انتقادهای احمدی‌نژاد به دوران اصلاحات و ... نشان‌دهنده عدم پایبندی وی به پیشبرد گفتمان اصلاحات است. من هیچ تضمینی برای این‌که در دوران ریاست‌جمهوری احتمالی موسوی جهت نهادینه‌شدن اهداف جنبش اصلاحی قدمی به سمت جلو برداشته‌شود، نمی‌بینم. از نظر من با وضعیت فعلی و در نبود تضمینی از سوی موسوی برای وفاداری به اصلاحات، تنها ثمره ریاست‌جمهوری وی «تعمیق شکاف شعار و عمل» اصلاح‌طلبان در ذهن مردم است.&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;2- عوام‌فریبی شکل گرفته حول ستاد موسوی و نقض بسیاری از معیارهای اصلاح‌طلبی توسط حامیان ایشان عامل دیگری است که مرا در رای به موسوی مردد می‌کند. سواستفاده از مذهب در سیاست و نیز ورود نظامیان به سیاست خط قرمزهایی بود که سال‌ها برای نهادینه‌شدن آن هزینه داده‌شده و حتی دراین اواخر سیدحسن خمینی نیز برای دفاع از این امر، آماج حملات دشمنان اصلاحات قرار گرفت. این موارد به‌روشنی در ستاد مهندس موسوی دیده می‌شود و نه تنها هیچ تذکری از سوی وی به حامیان داده نمی‌شود که با جملاتی چون: «این شال سبز، پرچم اهل بیت است و مسوولیت ما را سنگین می‌کند» و «این رنگ سبز نشانه اتصال ما به ائمه اطهار است» از سوی موسوی مورد حمایت قرار گرفته‌است.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;3- حضور خطرناک برخی افراد و گروه‌ها در ستاد مهندس موسوی که دشمن قسم‌خورده اصلاحات‌اند نگرانی‌های ایجاد می‌کند که در این مقطع وارد ریز این داستان نمی‌شوم.&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;h3 dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:14;"&gt;و اما حاشیه‌های جذاب این انتخاب!&lt;br /&gt;&lt;/h3&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;پس از این‌که تصمیم گرفتم تا به مهدی کروبی رای بدهم با بسیاری از دوستانم که حامی میرحسین بودند تماس گرفتم و در جواب نظرم با چنان برخورد سخت، تحقیرآمیز و زننده‌ای روبه رو شدم که بسیار آزرده‌ام کرد. این ماجرا را پس از پایان انتخابات به‌طور مفصل باز خواهم کرد. تنها شما را دعوت می‌کنم به خواندن گوشه ای از پیامک دوستی عزیزتر از جانم، که تنها به‌جرم رای به کروبی چنین فضایی را برای من به‌وجود آورده‌است:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;«...مخاطب این آدم [کروبی] دو گروهند: گشنه‌های الیگودرز و حومه و تحریمی‌های 84 که خدا می‌دونه چه‌جوری از یه مشت اولتراچپ تخیلی، تبدیل به حامی مشارکت [در انتخابات] شدند. امثال [...] پفیوز که فکر می‌کنه خیلی نظرش درسته...»&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;در مورد حاشیه‌های بسیار زیاد این انتخابات، پس از فروکش‌کردن تب داغ این روزها بیشتر خواهم نوشت. تا بعد:&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;color:red;"&gt;&lt;strong&gt;با هم برای تغییر&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;color:red;"&gt;&lt;strong&gt;تنها برای ایران&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;p dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span style="font-size:10;color:red;"&gt;&lt;strong&gt;با رای به کروبی و تیم او &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:10;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-2874336780792926325?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2009/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-1681753494424609149</guid><pubDate>Sun, 31 Aug 2008 09:45:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-03T17:30:57.578+04:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشت‌ها</category><title>ناگزیری روزهای بی گریز</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مدت هاست نمی نویسم. پیشتر تنبلی می کردم و ماه هاست که  تصمیمی برای نوشتن نداشتم. اما همیشه خبرهای قزوین و دنیای مجازی را از دریچه وبلاگ بی نظیر علیرضا خدابخش پیگیری می کردم. علاقه، انرژی، پیگیری، استمرار و نوآوری های خدابخش در عرصه ایترنت در قزوین بی نظیر و شاید از کم نظیران در ایران بود. آخرین بار برای دیدن برندگان جشنواره مطبوعات قزوین بر روی لینک گریز در Favorite کلیک کردم. با دیدن &lt;a href="http://www.khodabakhsh.info/"&gt;آن همه سنگ قبر&lt;/a&gt; نفسم گرفت. یاد کاریکاتور نیک آهنگ کوثر افتادم در مرثیه مطبوعات مرحوم و جوانمرگ ایران! باورش سخت بود. گریز، به دست خودش فیلتر شده آیا؟&lt;br /&gt;حقیقیت این است که مطمئنم فشارها روی خدابخش آن قدر زیاد است که ناگزیر، گریز را تعطیل کرده است. اصرار بیهوده برای بازگشت او افزودن فشاری است بر فشارهای علیرضای عزیز و مهربان. رهایش کنید تا خود تصمیم بگیرد. او بهتر از هر کس می داند که ما چقدر به گریز او نیاز داریم ولی حق دارد که بنویسد یا تعطیلش کند.&lt;br /&gt;این روزهای ناگزیر بی گریز را تحمل می کنیم به امید تنفس دوباره  در هوای پنجره ای که خدابخش به روی ما گشوده بود.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-1681753494424609149?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2008/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-2699050209398377151</guid><pubDate>Thu, 15 Nov 2007 00:29:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-11-15T03:59:30.242+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>سایه</title><description>&lt;p&gt;این روزها&lt;/p&gt; &lt;p&gt;که سایه‌ام نیز &lt;/p&gt; &lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بر سرم سنگینی می‌کند&lt;/p&gt; &lt;p&gt;چه‌قدر&lt;/p&gt; &lt;p&gt;جای سایه‌ی سنگین تو بر سرم&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; خالی‌است!&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-2699050209398377151?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-6493976331535951898</guid><pubDate>Tue, 30 Oct 2007 05:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-31T03:41:30.853+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>همزاد عاشقان جهان (برای کوچ غمگین قیصر امین‌پور عزیز)</title><description>" و قاف&lt;br /&gt;حرف آخر عشق است&lt;br /&gt;آنجا که نام کوچک من&lt;br /&gt;آغاز می‌شود! "&lt;br /&gt;نشسته بودم و داشتم بین "خرت و پرت‌های کیف بادکرده" و لابه‌لای "پوشه‌ی مدارک اداری و کارت‌های دعوت عروسی و عزا" و "قبض‌های آب و برق و غیره و کذا"، دنبال ای‌میل‌های شرکت‌های مهندسی می‌گشتم برای فرستادن رزومه جهت درخواست استخدام. تلویزیون روشن بود و برنامه‌ی مردم ایران سلام را به جای دیدن گوش می‌کردم که ناگهان، امیرحسین مدرس از خبری گفت که برای‌اش sms کرده بودند و پس از تحقیق، از درستی‌اش مطمئن شده بود. در دلم گفتم لابد باز هم عزیزی رفته است. کار را رها کردم و به سمت تلویزیون رفتم. گفت: متأسفانه امروز صیح شاعر و پژوهش‌گر معاصر..." گفتم وای، "دکتر قیصر امین‌پور" دیگر نفهمیدم چه شد.&lt;br /&gt;"ناگهان دیدم سرم آتش گرفت&lt;br /&gt;سوختم، خاکسترم آتش گرفت"&lt;br /&gt;مرثیه‌سرایی نمی‌کنم. قیصر، شاعر لحظه‌های آسمانی من بود. شاعر عاشقانه‌های من و متین عزیزم بود. ما از کتاب‌های قیصر دو نسخه داریم. یکی آن‌که در کتابخانه‌ی خانه است و دیگری آن‌که با ما زیر باران و برف بود و از آن رنگ آبی آسمان بر صفحات‌اش یادگارها باقی‌است. دو سال و اندی پیش، قیصر که به‌این راحتی‌ها جایی نمی‌رفت(که تن رنجور دیالیزی‌اش نمی‌گذاشت) به شهریار آمده بود و من و متین از نزدیک شاعر لحظه‌های دوست‌داشتن‌مان را دیدیم و صدای‌اش شنیدیم و ...آه! قیصر کجا رفتی! هنوز تشنه‌ی غزل‌های ناب تو، فریاد واعطشا می‌زنیم.&lt;br /&gt;دیگر انگشتان‌ام بیش از این تاب ندارد. درباره قیصر بیشتر خواهم نوشت. تنها به ذکر تأسفی بزرگ بپردازم که ریشه‌ی درگذشت دکتر قیصر امین‌پور به سال‌ها قبل و تصادف او در شمال کشور برمی‌گردد که به دلیل معطل ماندن پیکر نیمه‌جان او در راهروهای بیمارستان شهر[...]، کلیه‌های‌اش را از دست داد و سال‌ها دیالیزی بود تا بامداد امروز که همه‌چیز درهم پیچید و قلب‌اش نیز ایستاد.&lt;br /&gt;دیگر هرسال را به انتظار دفتر جدید شعرهای‌اش سر نمی‌کنیم که رفت به "عمق جاده‌های مه‌آلود" پیش "آن آشنای دور".تمام...&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پی‌نوشت:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=220006&amp;amp;t=art"&gt;گزارش تصویری از حضور شاعران و اهالی فرهنگ در بیمارستان دی&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;(در این عکس‌ها،" آیه" دختر قیصر و "خانم اشراقی" همسرش را خواهید دید. خیلی‌ها آمده‌اند اما حضور شفیعی کدکنی و عکسی که از هق‌هق او در سوگ قیصر گرفته شده، قابل تأمل است)&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=577796"&gt;سیدمحمد خاتمی درگذشت قیصر امین‌پور را تسلیت گفت &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8608080095"&gt;«دکتر شفيعی‌كدكنی» در سوگ «قيصر امين‌پور» اشک ريخت&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8608070708"&gt;شعر «ابوالفضل زرویی نصرآباد» در رثای «قيصر امين‌پور»&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8608080036"&gt;خوشا پریدن با این شکسته‌بالی‌ها (برخی ازآخرين شعرهای منتشرشده‌ی قيصر ‌امين‌پور در دفتر "دستور زبان عشق")&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=577446"&gt;گزارش تصویری / آخرین عکس های مهر از زنده یاد قیصر امین‏پور&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-6493976331535951898?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/10/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-7404909844318752867</guid><pubDate>Thu, 11 Oct 2007 15:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-10-11T19:07:01.812+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>اندر باب هلال و ابرو و نیز روزه خوردن فقیه...</title><description>&lt;p&gt;&lt;strong&gt;یکم.&lt;/strong&gt; باز هم روزهای پایانی ماه رمضان رسید و بحث داغ و خنده‌دار رویت هلال ماه رونق گرفته‌است. بهتر دیدم به‌جای اشاره‌ای به این جدل‌ها، شعری در حاشیه‌ی این داستان بنویسم که از زبان&amp;nbsp;حسام‌الدین سراج شنیده‌ام، از شاعری که نمی‌شناسم‌اش؛ و تقدیم‌اش کنم به متین عزیزم و تمام دوست‌دارارن دوست‌داشتن:&lt;/p&gt; &lt;p&gt;گیرند همه روزه و من گیسویت&lt;/p&gt; &lt;p&gt;جویند همه هلال و من ابرویت&lt;/p&gt; &lt;p&gt;از بین تمام این دوازده ماه تمام&lt;/p&gt; &lt;p&gt;یک ماه مبارک است و آن هم رویت&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;strong&gt;دوم.&lt;/strong&gt; گاهی که با دوستان به‌تر از آب روان جمع می‌شویم و از هر دری سخنی است و از هر دفتری ورقی و از هر جامی جرعه‌ای، برخی شعرها یا داستان‌ها و یا تک‌بیت‌هایی از این شب‌نشینی‌ها در ذهن می‌ماند که بر لذت ماندگار این لحظات می‌افزاید. یکی از این بیت‌های خاطره‌انگیز را از دوست نازنینم، «امیر یوسفی» به یاد دارم که به حال و هوای این روزها می‌خورد. باز هم از شاعری که اسم‌اش را فراموش کرده‌ام:&lt;/p&gt; &lt;p&gt;روز ماه رمضان زلف میفشان که فقیه&lt;/p&gt; &lt;p&gt;بخورد روزه‌ی خود را به‌خیالی که شب است&lt;/p&gt; &lt;p&gt;&lt;strong&gt;سوم.&lt;/strong&gt; عیدتون مبارک!&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-7404909844318752867?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-3631259237172915488</guid><pubDate>Wed, 26 Sep 2007 22:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-09-27T13:29:30.413+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سياسی</category><title>چگونه یاد گرفتم نگران نباشم و به زندگی در ایران عشق بورزم</title><description>&lt;p&gt;«ای ایران ای مرز پرگهر...»&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند سالی هست که برای سرود رسمی«جمهوری اسلامی ایران» برنمی‌خیزم و رگ ملی‌گرایی‌ام فقط با همین ترانه‌ی ماندگار «ای ایران» به‌جوش می‌آید. اما این روزها به‌سختی چیزی برای افتخار به «ایرانی‌ بودن‌ام» پیدا می‌کنم. از در و دیوار، درد و بدبختی و حقارت و توهین است که نصیب‌ام می‌شود. برای مثال، آخرین تحقیر رسمی و بین‌المللی ایران و ایرانی، همین داستان تلاش و پافشاری حقیرانه‌ی محمود احمدی‌نژاد برای سخنرانی در برنامه‌ای بود که هدفی جز به‌چالش‌کشیدن رییس‌جمهور تندروی ایران را نداشت. هنگامی که رییس دانشگاه کلمبیا، محمود ما را «فردی با ویژگی‌های یک دیکتاتور حقیر و کوتوله» خطاب می‌کند، فارغ از این‌که احمدی‌نژاد چنین انسانی هست یا نه، به تمامی ایرانیان توهین شده‌است. اما رییس «جمهور» ما هیچ‌گونه واکنش قابل اعتنایی نشان نمی‌دهد و در جلسه می‌ماند تا به‌هر روی در یک مجمع دانشگاهی سخنرانی کند. مباد که روزی وی را با خاتمی مقایسه کنند که هنوز هم با پایان دوران قدرت‌اش به مجامع آکادمیک دعوت می‌شود. برای احمدی‌نژاد غرور و هویت ایرانیان چه بی‌ارزش است که دفاع از فلسطین و رد هولوکاست، ارزشی به‌مراتب والاتر می‌یابد! یادآوری دو تراژدی دیگر را بی‌مناسبت نمی‌بینم:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اول- فکر کنم سال گذشته بود که امیر قطر به تهران آمد و در حضور احمدی‌نژاد و خبرنگاران، از واژه‌ی مجعول «خلیج عربی» استفاده کرد و البته با هیچ واکنشی از سوی رییس «جمهور» ایرانیان، روبه‌رو نشد! البته در راستای دل ِ خوش سیری چند، همین چند روز پیش هم شاه‌کار تکمیل شد و یکی ار فرماندهان نظامی خودمان (سپاه یا ارتش، یادم نیست) از همین واژه استفاده کرد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوم- چند ماه پیش، منوچهر متکی جلسه‌ی مهم همسایگان عراق را به‌خاطر کوتاهی دامن نوازنده‌ی ویولن، به نشانه‌ی اعتراض ترک کرد!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از این‌ها که بگذریم در یادداشت‌های بعدی‌ام داستان های زیبایی از این «مرز پرگهر» که برای خودم پیش آمده‌است را خواهم‌نوشت، به‌ویژه از مزایای زندگی دیجیتال و خدمات الکترونیک در ایران!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پس تا بعد:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;«ای خاکت سرچشمه‌ی هنر...»&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-3631259237172915488?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/09/blog-post_27.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-9150792196550011322</guid><pubDate>Sun, 23 Sep 2007 14:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-09-23T20:38:08.442+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشت‌ها</category><title>از روزهای رفته روایت...</title><description>&lt;p&gt;این روزها که گذشت نه از من خبری بود و نه چیزی می‌نوشتم. بسیاری از دوستان از دستم شاکی شدند. بعضی‌ها هم لطف داشتند و دل‌شان تنگ شده‌بود. بعضی‌ها هم جسارت کردند و لینک وبلاگ من را از لیست وبلاگ‌های‌شان پاک کردند! (حالا دو روز ما ننوشتیم، شما باید زود بروید و لینک وبلاگ آدم رو پاک کنید؟! اگر در اسرع وقت اشتباه‌تان را جبران نکنید، وبلاگ‌های‌تان را تحریم می‌کنم!)&lt;/p&gt;&lt;p&gt;در این روزها برای من اتفاقات زیادی افتاده‌است. مهم‌ترین‌شان هم که بهترین اتفاق زندگی‌ام را رقم زد، نامزدی‌ام با متین عزیز در هفتمین روز اردی‌بهشتی امسال بود. ازدواج برای من نقطه‌ی عطفی شد که تغییرات بسیاری در نگرش، رفتار و برنامه‌ی زندگی‌ام به‌وجود آمد. هرچند آشنایی ما دیرینه بود، اما رسمی‌شدن و جدی‌شدن داستان مشترک ما، بسیاری از آلودگی‌ها و خستگی‌ها و تنبلی‌ها را از من دور کرد. شاید در آینده از این خوشبختی بزرگ بیشتر گفتم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلیل غیبت‌ام در این مدت اما، دخلی به این داستان نداشت. حقیقت‌اش برای کنکور ارشد پیام‌نور ثبت‌نام کرده‌بودم و برای تمرکز در درس خواندن تمام رابطه‌ها را به‌طور موقت قطع کردم. البته امید چندانی به قبولی ندارم ولی به‌هر حال برنامه‌ای بود که پیاده‌اش کردم و اکنون هم تمام شده‌است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نکته‌ی دیگر اما، داستان دوستی‌ها است. در این روزها و روزهای پیشین (انتخابات و ...) از بسیاری دل‌گیر شدم و شاید، ناخواسته بعضی‌ها را دل‌گیر کرده‌باشم. شاید توقع‌ام از آدم‌ها زیاد بود و شاید من برای بعضی‌ بازی‌ها (به‌ویژه بازی‌های انتخاباتی و گرفتن رای به هر روش) ساخته نشده‌ام که از برخی رفتارها دل‌ام می‌‌شکست. به هر روی، به سهم خودم، همه را می‌بخشم ولی فراموش نمی‌کنم. از دیگران هم، همین خواسته را دارم. من یارای نگه‌داری کینه در دلم ندارم. حالا هم که به یمن این پیوند پربرکت، تا پایان بهار ۸۷، شهر عزیز(!) قزوین را ترک می‌کنم، می‌خواهم کدورت‌ها و کینه‌‌ها را هم در همین خاک دفن کنم و بروم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;برای روزهای پسین هم، آن‌گونه که در یادداشت پیشین گفتم با رویه‌ای جدید نوشتن در دنیای مجازی را از سر می‌گیرم.&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-9150792196550011322?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-4189768821619526916</guid><pubDate>Mon, 27 Aug 2007 01:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-08-27T05:31:21.334+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشت‌ها</category><title>کارگران مشغول کارند...</title><description>&lt;p&gt;سلام دوستان!&lt;/p&gt; &lt;p&gt;متاسفانه یا خوشیختانه و پس از مدتی رخوت و گرفتاری، دوباره قصد دارم نوشتن در این وبلاگ را شروع کنم. در ابتدای این دوران جدید نامی تازه را برای&amp;nbsp;وبلاگم برگزیدم و البته این دگرگونی را&amp;nbsp;در رویکردم به&amp;nbsp;وبلاگ‌نویسی خواهید دید. از شما چه پنهان می‌خواهم تلاش کنم از «سیاست» کم‌تر بنویسم و ... باقی‌اش باشد به موقع خودش. فعلا که می‌بینید: "کارگران مشغول کارند..."&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-4189768821619526916?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-9207447198156091033</guid><pubDate>Fri, 16 Mar 2007 00:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-07-01T17:47:43.873+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">جامعه</category><title>« جامعه‌ مدنی » در محاق</title><description>تنها این قطار هسته‌ای دولت عدالت‌محور نیست كه «ترمز»‌ش از جا كنده و به دور انداخته شده است كه اینك، «مهرورزی زندان‌محور» دولت ، بی هیچ ترمزی گریبان تمام اركان و نهادهای جامعه‌ی مدنی را می‌گیرد و روانه‌ی «زندان اوین» می‌كند. دانشجویان كه میهمان همیشگی‌«209»اند. فعالین جنبش كارگری نیز به تناوب برای تادیب و تنبیه راهی حبس می‌شوند و نزدیك به دو هفته است كه دو فعال جنبش زنان در انفرادی، تاوان سال‌ها تلاش مسالمت‌آمیز خود در راستای نهادینه‌سازی برابری و آزادی را پس می‌دهند.&lt;br&gt;این رویه اما، از دیروز با بازداشت ده‌ها تن از معلمان معترض&lt;a title="بازداشت&amp;zwnj;های گسترده در تجمع امروز معلمان " href="http://advarnews.us/social/4326.aspx"&gt;[+]&lt;/a&gt;و&lt;a title="ز مثل زندان؛معلمان نیز مهمان بند 209 شدند " href="http://advarnews.us/politic/4342.aspx"&gt;[+]&lt;/a&gt; و در نهایت بازداشت «دكتر سهراب رزاقی»&lt;a title="پلمپ موسسه&amp;zwnj;ی کنشگران و بازداشت دکتر سهراب رزاقی " href="http://advarnews.us/humanright/4336.aspx"&gt;[+]&lt;/a&gt;و&lt;a title="موسسه&amp;zwnj;ی کنشگران پلمپ و سهراب رزاقی، جامعه شناس و مديرعامل کنشگران بازداشت شد" href="http://1384.g00ya.com/politics/archives/2007/03/058122.php"&gt;[+]&lt;/a&gt; به اوج خود رسید. دكتر سهراب رزاقی، جامعه‌شناس، مدیرعامل موسسه‌ی کنشگران داوطلب، استاد سابق دانشگاه علامه و مدیر حوزه NGOهای وزارت کشور در دوره‌ی ریاست‌جمهوری محمد خاتمی بود.&lt;br&gt;موسسه‌ی کنشگران داوطلب، موسسه‌ای است که در حوزه جامعه ‌‌مدنی فعالیت دارد و سایت خبری کنشگران نیز اخبار مربوط به فعالیت های حوزه جامعه مدنی را پوشش می‌دهد و حال این موسسه، كه هرساله نسل جدیدی از فعالان تشكل‌‌های غیردولتی را با كارگاه‌های آموزشی خود توانمند می‌كرد، «پلمپ» و مدیر آن مهمان جدید اوین شده است. فعالیت‌های دو NGO‌ی بزرگ دیگر یعنی «موسسه‌ی راهی» به مدیریت شادی صدر و «مركز كارورزی» به مدیریت محبوبه عباسقلی‌زاده نیز با بازداشت این دو، به حال تعلیق درآمده است.&lt;br&gt;اركان مهم «جامعه‌ی مدنی ایران»، یعنی فعالین جنبش‌های دانشجویی، كارگری، زنان، صنفی(معلمان، رانندگان اتوبوس‌رانی و ...) و حتی فعالین NGO‌های آموزشی- مدنی، اكنون «جامعه‌ی نخبگان اوین» را تشكیل داده‌اند و هفت‌«سین»‌ی از «سیاست»های اشتباه و مستبدانه‌ی حاكمیت، در بندبند این زندان گسترده شده است.&lt;br&gt;دولت احمدی‌نژاد از یك سو بی‌پروا به تمام قدرت‌های بین‌المللی و حتی نهادهای مشروعی چون «شورای امنیت» می‌تازد و همه‌ی جهان را، به سراب واهی همراهی ملت‌های جهان(!)، با ندای هل‌من‌مبارز خود پر می‌كند و با هر درفشانی‌ جدیدش، جهان را در برابر ایران متحدتر می‌سازد. از سوی دیگر، تمام پشتوانه‌ی داخلی خود را با ایجاد فضای به‌شدت بسته‌ی سیاسی و بحران‌های اقتصادی، از بین می‌برد. این‌گونه، دولت مهرورز، باری سنگین را به دوش خود افكنده و یاوری نیز برای خود باقی نگذاشته است.&lt;br&gt;سال 86، بس «نكو»ست. این، از «بهار»ش پیداست...!&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="color: #990000"&gt;پ.ن&lt;/span&gt;: هردم از اين باغ بری می‌رسد/ تازه‌تر ار تازه‌تری می‌رسد!/&lt;br&gt;دفتر موسسه حقوقی راهی و مرکز کارورزی سازما‌ن‌های غيردولتی جامعه مدنی هم، از طرف مامورين دادگاه انقلاب پلمب شد!&lt;a href="http://http//www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=212&amp;amp;cid=52"&gt; [+]&lt;/a&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt; &lt;blockquote&gt; &lt;p&gt;&lt;span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 130%; color: #660000"&gt;&lt;font face="Times New Roman" size="3"&gt;لینكدونی&lt;br&gt;(تقدیم به علیرضا خدابخش)&lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="font-size: 100%; color: #000000"&gt;&lt;a href="http://www.koneshgaran.net/spip.php?article626"&gt;[+]&lt;/a&gt;شادی صدر و محبوبه عباسقلی‌زاده را آزاد کنید، بیانیه‌ی جمعی کثیری از فعالان جنبش زنان و فعالان اجتماعی، سیاسی و فرهنگی/ سایت کنشگران /&lt;/span&gt; یا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://1384.g00ya.com/politics/archives/2007/03/058123.php"&gt;&lt;span style="color: #cc6600"&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #000000"&gt;&lt;strong&gt; یا&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://advarnews.us/humanright/4340.aspx"&gt;&lt;span style="color: #cc6600"&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span&gt;&lt;br&gt;&lt;span style="color: #660000"&gt;حتما سر بزنید. اسم‌های مهم و آشنایی رو می‌بینید!&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://advarnews.us/humanright/4339.aspx"&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt; &lt;font color="#000000"&gt;دکتر ناصر زرافشان پس از 5 سال حبس آزاد شد/ ادوارنیوز &lt;br&gt;&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: #660000"&gt;بین این همه خبر بد، خبر آزادی وكیل پرونده‌ی قتل‌های زنجیره‌ای، مرهمی است بر زخم‌های آزادی!&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;br&gt;&lt;a href="http://www.hanouz.com/archives/004591.html"&gt;&lt;strong&gt;[+]&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;font color="#000000"&gt;آیا بزرگراه شیخ فضل‌الله نوری به میدان آزادی می‌رسد؟/ وبلاگ گروهی هنوز &lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #cc6600"&gt;&lt;span style="color: #000000"&gt;&lt;br&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #660000"&gt;بازخوانی نظری مشروطه در گفت‌و گو با محسن کدیور&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #000000"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt; &lt;p&gt;&lt;span style="color: #cc6600"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color: #000000"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-9207447198156091033?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/03/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-7856252479538155664</guid><pubDate>Sun, 11 Mar 2007 01:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-13T02:16:34.094+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">زنان</category><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>غم «دریا»‌ی «شادی»</title><description>&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;«دریا»&lt;/span&gt; دختر هفت‌ساله‌ی &lt;span style="color:#660000;"&gt;«شادی صدر»&lt;/span&gt;، هفتمین شب را بدون مادر مهربان‌اش، سر بر بالین گذاشت. شاید تحمل &lt;span style="color:#660000;"&gt;«مریم»&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#660000;"&gt;«محیا»&lt;/span&gt;، دختران &lt;span style="color:#660000;"&gt;«محبوبه عباسقلی‌زاده»&lt;/span&gt; بیشتر باشد كه هم، سن بیشتری دارند و هم طعم تلخ زندانی‌شدن مادر را پیش از این چشیده‌ و قدری آبدیده‌تر شده‌اند. این از هنرهای نظام‌اسلامی آقایان است كه فرزندان را به زندانی‌شدن مادران و پدران‌شان و والدین را به زندانی‌شدن فرزندان‌شان، عادت می‌دهد بی‌هیچ گناهی مگر طلب آزادی و برابری!&lt;br /&gt;اما «دریا»؛ به او گفته‌اند كه مادرش به سفر رفته، ولی دنیای زلال و آبی دریا، این دروغ مصلحتی را باور نكرده است. دیشب كه پس از روزها، تنها 2 دقیقه با مادرش حرف می‌زند، آرامش‌ «دریا»، طوفانی می‌شود كه هیچ دلداری‌ای، یارای آن ندارد كه دوباره او را آرام كند.&lt;br /&gt;«دریا»، امروز نمی‌داند چه بر سر مادر رفته است. اما هنگامی كه برزگ‌تر شود، سندی است زنده تا بگوید نسل‌های بعد دختران ایران‌زمین را كه درست در روزی كه رییس‌جمهور ترمزبریده‌ی محبوب رهبری، قانون حمایت از زنان در نظام‌اسلامی‌شان را ابلاغ می‌كند، سربازان گمنام و بی‌چهره‌ی وزارت اطلاعات دولت مهرورز احمدی‌نژاد، لابد در راستای عملی‌شدن این قانون، مادرش و دوستان او را به جرم یك تجمع آرام و قانونی در دفاع از حقوق زنان بازداشت می‌كنند، به گونه‌ای آرام و قانونی!!!&lt;br /&gt;به هر روی، روزی نزدیك، «شادی» ایران‌زمین به آغوش «دریای»‌اش باز می‌گردد و «مریم»و«محیا» دوباره شمیم «محبوبه»ی خود را می‌بویند. اما امروز ناگریزیم بخوانیم كه:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;«ای زنان! ای مادران ندبه و افسوس!&lt;br /&gt;روزی باشد كه دیوارها نایستد!&lt;br /&gt;روزی باشد كه پاكی آماج تهمت شود!&lt;br /&gt;روزی باشد كه دروغ‌ها راست به‌نظر آید، راست‌ها دروغ!&lt;br /&gt;روزی باشد كه جای راستی نباشد!&lt;br /&gt;چشمه‌ی اشك شما خشك نشود؛&lt;br /&gt;و تشویش قلب شما كاستی نگیرد!&lt;br /&gt;روزی باشد كه راستی به هزار دست بمیرد؛&lt;br /&gt;روزی باشد كه راستی خود را به آتش بیفكند؛&lt;br /&gt;روزی – كه آن- امروز است!»&lt;br /&gt;[بهرام بیضایی – نمایشنامه‌ی «ندبه»] &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;« دختران دادگستر جمشيد» را يادتان نرود:&lt;a href="http://alitadayon.blogspot.com/2007/03/blog-post_11.html"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;پ.ن.1: صدور قرار بازداشت موقت برای شادی صدر و محبوبه عباسقلی زاده&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=256"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc6600;"&gt;[+]&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پ.ن.2: بازداشت موقت دو زن دربند، تا ارجاع پرونده به دادگاه ادامه دارد &lt;a href="http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=264"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پ.ن.3: باقی &lt;span style="color:#cc6600;"&gt;«بهانه»&lt;/span&gt; است، &lt;span style="color:#cc6600;"&gt;«جرم»&lt;/span&gt; اين است:&lt;br /&gt;تحلیل فمینیستی مجازات سنگسار؛ شادی صدر &lt;a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=204&amp;cid=46"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;منشور زنان، فرصت‌ها و چالش‌های پیش روی؛ محبوبه عباسقلی‌زاده &lt;a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=203&amp;amp;cid=45"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="justify"&gt;پ.ن.4: اطلاعيه در محکوميت دستگيری دو تن از فعالان جنبش زنان:&lt;strong&gt; امضا کنيد&lt;/strong&gt; &lt;a href="http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=273"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-7856252479538155664?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/03/blog-post_6717.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-3940664232688866053</guid><pubDate>Sun, 11 Mar 2007 01:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-11T05:44:09.581+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">زنان</category><title>برای دختران دادگستر جمشید</title><description>&lt;span style="color:#660000;"&gt;تقدیم به «شادی صدر» و «محبوبه عباسقلی‌زاده»، بنديان تازه‌ی استبداد دينی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نمی‌خواستم این یادداشت را بنویسم. صبر می‌كردم شاید عزیزان‌مان را آزاد كنند. دستم به نوشتن برای روزهایی كه شادی و محبوبه در گوشه‌ی زندان‌اند، نمی‌رفت. انگار همین دیروز بود كه در دفتر مشترك راهی و مركز كارورزی، برای ما از داستان تلخ زنان محكوم به سنگسار می‌گفتند. از زنان بی‌گناه دربند نیز؛ هنوز تصویر دردناك محبوبه جلوی چشم‌ام زنده است كه اشك می‌ریخت و می‌گفت: «صدا نداریم! صدای ما زنان ایران را كسی نمی‌شنود...!»&lt;br /&gt;شادی، شبكه‌ی وكلای جوان را پی‌ریزی كرد برای حمایت از زنانی كه از حق داشتن وكیل و یك دفاع قانونی محروم‌اند. او و محبوبه دست در دست هم «میدان زنان» را بنا نهادند و روز وشب‌شان را به پای آن گذاشتند تا حداقل كمپین حذف سنگسار را جهانی كردند و صدای مظلومیت زن ایرانی را در سراسر دنیا فریاد كردند.&lt;br /&gt;امروز خشم و كینه‌ی دشمنان آزادی و فدائیان استبداد، آنان را در گوشه‌ی سرد و نمور انفرادی بند 209 اطلاعات، محبوس كرده است تا شاید بشكنند اراده‌ی استوار آنان را. دریغ كه این قاضیان فربه‌شكم، ستبرگردن و ترش‌روی كه بر مسند عدالت تكیه زده‌اند و بازجویانی كه سال‌هاست قلم را در جوهر تهمت و افترا فروكرده‌اند، جوی روانی كه از اشك بانوی غصه‌دار ایران‌زمین جاری است را به ذهن «كیهانی» خود پایان داستان جنبش زنان ایران می‌پندارند! غافل‌اند كه دختر «محبوبه عباسقلی‌زاده» سایت میدان را هم‌چنان در غیبت مادر اداره می‌كند و دوستان شادی و محبوبه، چراغ مبارزه برای آزادی و برابری را روشن نگه‌داشته‌اند هنوز!&lt;br /&gt;برای لحظه‌ای به یاری قلم استاد بهرام بیضایی، گوشه‌ای از بازجویی شادی و محبوبه را در خیال می‌پرورم:&lt;br /&gt;بازجو: &lt;span style="color:#660000;"&gt;گفته‌اید همه یكسانند، و اگر مردان شمشیرزنند و زنان دوك‌نشین، از آن‌روست كه آنان مشق شمشیر می‌كنند و اینان مشق دوك. گفته‌اید این‌ها همه از ممارست است و نگفته‌اید ناشی از ذات خلقت؟ درست است؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;شادی و محبوبه: &lt;span style="color:#660000;"&gt;آری!‌ این‌ها همه از تمرین است؛ جلاد تمرین سربریدن می‌كند و تیرانداز تمرین تیراندازی. كفاش بسیار كفش می‌دوزد تا استاد شود و رسام همین‌گونه؛ اگر دستی را ببندی بی‌هنر می‌ماند و این گناه آن دست نیست، گناه آن است كه تمرین بستن كرده و شما بسار تمرین می‌كنید تا كسی را اندیشه بر زبان نرسد...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;شادی و محبوبه عزیز! شما «شهرناز» و «ارنواز»ید، دختران جمشید كه جهان به داد می‌گسترید و خود ... دربند می‌شوید! روزی از این ستم‌ها یاد می‌كنند! روزی تظلم شما و زنان ایران شنیده خواهد شد و آن روز نام شما و زنان ایران‌زمین شهرزاد است و دین‌آزاد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«غم دريا‌ی شادی» فراموش نشود: &lt;a href="http://alitadayon.blogspot.com/2007/03/blog-post_6717.html"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-3940664232688866053?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/03/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-9046814999054612058</guid><pubDate>Sun, 04 Mar 2007 07:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-04T12:33:16.890+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">زنان</category><title>فراخوان تجمع روز جهانی زن(مقابل در اصلي مجلس)</title><description>&lt;a href="http://iran8march85.blogspot.com/2007/03/blog-post_03.html"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;  &lt;h3 dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: bold; color: rgb(102, 0, 0);" lang="AR-SA"&gt;همبستگی برای&lt;/span&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(102, 0, 0);" dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: bold; color: rgb(102, 0, 0);" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold; color: rgb(102, 0, 0);"&gt;آزادی، برابری، عدالت جنسیتی&lt;/span&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;  &lt;h3 dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed; font-style: italic; color: rgb(153, 0, 0);"&gt;&lt;strong style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: normal;" lang="AR-SA"&gt;فراخوان تجمع روز جهانی زن - 8 مارس/ 17 اسفند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span style="font-weight: bold;" dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;" dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;&lt;/span&gt;85&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: normal;" lang="AR-SA"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt;  &lt;h3 dir="rtl" style="text-align: justify; direction: rtl; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; font-weight: normal;" lang="FA"&gt;( لينك اصلی فراخوان: &lt;a href="http://iran8march85.blogspot.com/2007/03/blog-post_03.html"&gt;[+]&lt;/a&gt; )&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 9pt; font-family: Tahoma; color: rgb(51, 51, 51); font-weight: normal;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/h3&gt; &lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;/em&gt;روز جهانی زن را در زمانی گرامی می‌داریم که هنوز سایه قوانین تبعیض‌آمیز بر سر زنان میهن‌مان سنگینی می‌کند، سیاست‌های جداسازی و سهمیه‌بندی جنسیتی با شدت هر چه تمام‌تر اعمال می‌شود، جنگ طلبان با کوبیدن بر طبل جنگ، آرامش و امنیت را از مردم سلب می‌کنند، حقوق بشر به طور مستمر نقض می‌شود، زنان، کودکان و سایر قربانیان خشونت و بی‌عدالتی، پناهی نمی‌یابند و آسیب‌های اجتماعی و فقر هر چه بیشتر چهره‌ای زنانه به خود می‌گیرد. در این شرایط، زنان با تلاش‌های خستگی‌ناپذیر در مسیر احقاق حقوق انسانی، شهروندی و جنسیتی هم‌چنان پای می‌فشارند.&lt;br /&gt;ما با تاکید بر خواسته‌های دمکراتیک و مسالمت‌جویانه خود، از همه زنان و مردان آزاداندیش دعوت می‌کنیم برای تجدید میثاق و ابراز همبستگی تا رفع هر گونه تبعیض و نابرابری و بی عدالتی علیه زنان، به تجمع ما که &lt;strong style="font-weight: normal; color: rgb(102, 0, 0);"&gt;در روز 8 مارس، 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعدازظهر در مقابل در اصلی مجلس&lt;/strong&gt;&lt;span style="color: rgb(102, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;برگزار خواهد شد، بپیوندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong style="color: rgb(153, 0, 0);"&gt;گروه هماهنگ‌کننده: شهلا انتصاری، شادی صدر، محبوبه عباسقلی‌زاده، فاطمه گوارایی، مینو مرتاضی‌لنگرودی، رضوان مقدم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امضا کنندگان :&lt;br /&gt;اشرف چیتگرزاده/ اعظم اکبرزاده/ افروز مغزی/ اکرم اصانلو/ آمنه شیرافکن/ بهاره دولو/ بهاره هدایت/ پروانه میلانی/ پروین اردلان/ پروین بختیارنژاد/ پگاه حمزه‌ای/ جهان فیروزه‌ای/ حمیده ابراهیمی/ خدیجه حسینی/ دلارام علی/ رضوان مقدم/ روشنک غیاثیان/ زارا امجدیان/ زهرا اکبرزاده/ زهرا حیدرزاده/ &lt;strong style="font-weight: normal; color: rgb(204, 0, 0);"&gt;زهرا داوری&lt;/strong&gt;/ &lt;strong style="font-weight: normal; color: rgb(204, 0, 0);"&gt;زهرا مینویی&lt;/strong&gt;/ زینب پیغمبرزاده/ زینب مختاری/ ژیلا بشیری/ سارا اسمی‌زاده/ سارا کرمانیان/ سارا لقایی/ ساقی لقایی/سحر ابونصر/ سحر مرانلو/ سعیده اسلامی/ سکینه قنبری/ سمیرا صدری/ سهیلا طهماسبی‌فر/ سونیا ترکمان/ سیما مدنی/ شادآفرین قدیریان/ شادی صدر/ شفیقه حمیدزاده/ شهره نامجو/ شهلا انتصاری/ شهلا ذاکر/ شیرین عبادی/ فائزه اثنی‌عشری/&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;strong style="font-weight: normal; color: rgb(204, 0, 0);"&gt;فاطمه توقیری&lt;/strong&gt;/ فاطمه گوارایی/ فاطمه نجاتی/ فرزانه روستایی/ &lt;strong style="color: rgb(204, 0, 0); font-weight: normal;"&gt;فرشته ذاكر&lt;/strong&gt;/ گیسو فغفوری/ گیلدا فریدمجتهدی/ گیلدا مجتهدی/&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt; &lt;/span&gt;&lt;strong style="font-weight: normal; color: rgb(204, 0, 0);"&gt;متین‌دخت‌ صالحی&lt;/strong&gt;/ محبوبه عباسقلی‌زاده/ مرضیه مرتاضی‌لنگرودی/ مرضیه نوربخش/ مریم شبانی/ مریم ضیاء/ مریم عرب‌عامری/ مریم قنبری/ مریم کیان‌ارثی/ مریم محبوب/ مریم محمودخواه/ منصوره سلیمی/ منصوره شجاعی/ مهسا امرآبادی/ مهناز محمدی/ مهین پیرکه/ مینا جعفری/ ناهید توسلی/ ناهید کشاورز/ نسرین افضلی/ نسرین فرهومند/ نسرین فیروزه‌ای/ نسرین ملکی/ نفیسه زارع‌کهن/ نگار انسان/ نوشین احمدی‌خراسانی/ نیره توکلی/ نیلوفر انسان/ نیلوفر گلکار/ هاله سحابی/ هدی عمید/ هما خداوردی/&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حمایت کنندگان:&lt;br /&gt;امیرحسین امیری/ پیمان عارف/ حمید بی‌آزار/حمیدرضا ایمانی/ رضا نیرو/ رضی جعفرزاده/ روزبه میرچرخچیان/ ساسان آقایی/ سید داود رضوی/ &lt;strong style="font-weight: normal; color: rgb(204, 0, 0);"&gt;علی تدین&lt;/strong&gt;/ علی عبدی/ عیسی سحرخیز/ فرید هاشمی/ محسن مالجو/ &lt;strong style="color: rgb(204, 0, 0); font-weight: normal;"&gt;مصطفی نیلی&lt;/strong&gt;/ منصور حیات غیبی/ هانی ساداتی/&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-9046814999054612058?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-3307370234158848856</guid><pubDate>Sun, 28 Jan 2007 02:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-28T05:42:47.667+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>شگفتا بی سر و سامانی عشق</title><description>محرم؛ تاسوعا؛ عاشورا؛ حسین؛یزید؛كربلا؛عباس؛زینب؛ و هزار اسم و رسم و مراسم دیگر. ارثیه‌ای دیگر از پدران و مادران ما كه آنان هم ارثیه‌ای از مادران و پدرشان! باز هم شوری بدون شعور؛ هر سال كارناوال‌های خوش‌گذرانی جوانان و خانواده‌ها به نام عزای حسین و یارانش در این روزها به راه می‌افتند. همین قزوین خودمان را نگاه كنید! خانواده‌ها هر سال در این شب‌ها بساط شام و چای را برمی‌دارند و می‌روند خیابان سپه را قرق می‌كنند. بقالی‌های قدیمی‌ترین خیابان ایران، عیدشان است كه هرچه بستنی و پفك و چیپس نفروخته دارند، رد می‌كنند. جوانان عاشق را هم كه می‌دانید. بهترین شب‌هاست برای قرارهای شبانه، بی‌دغدغه‌ی اجازه‌ی خانه! عربده‌كش‌ها و چاقوكش‌های بزرگ هم (نشئه یا مست) زیر علامت‌ها خودنمایی می‌كنند. نوحه‌خوانان حماسه‌ای بدان بزرگی را تا قعر یك داستان جنگی‌-خانوادگی هندی‌وار پایین ‌می‌آورند. جوانی گل عزایش را مثل ژل بر سر گرفته است و راهی مراسم زنجیرزنی حسینی می‌شود: مش‌كرده و عاشق!&lt;br /&gt;این وسط حسین و عباس و زینب هنوز مظلوم می‌مانند. راستی خیل عزاداران، این سه تن را جز این سه شب آخر زندگی‌شان می‌شناسند؟ بر از دست‌دادن «كه» می‌گریند؟ كدامین آدم شریف با كدام ویژگی‌های بلند انسانی از دست می‌رود كه این‌چنین بر رفتنش می‌گریند؟&lt;br /&gt;از این گدشته؛ نمی‌دانم حماسه‌ی عاشورا، این نماد بزرگ مبارزه با استبداد(حتی دینی)، این سند سرخ راز خلقت انسان، چه عزایی دارد؟ به زبان ملای رومی بگویم كه «پس عزا بر خود كنید ای خفتگان/ زان كه بدمرگی است این خواب گران!»&lt;br /&gt;همین است كه ملتی شده‌ایم كه یك دهه و سه‌ روز زار می‌زنیم و بر سر و سینه می‌زنیم برای حسینی كه در راه آرمانش بباخت هرچه بودش؛ اما خودمان برای آبادی و آزادی این ملك نفرین‌شده گامی برنمی‌داریم كه كوچكترین هزینه‌ای داشته باشد و آسایش‌مان برهم خورد!&lt;br /&gt;به هر روی، بر خلاف رسم دیرین، حماسه‌ی تاسوعا و عاشورا را به دوست‌داران آزادی و آزادگی تبریك می‌گویم! چشمی هم اگر تر شود، اشك حسرتی است برای غم دیرینه‌ی غربت آدمی در میان آدمیانی كه آدمی فراموش‌كرده اند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این «نی‌نامه»‌ی قیصر امین‌پور عزیز هم تقدیم شما:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خوشا از دل نم اشكی فشاندن/ به آبی آتش دل را نشاندن&lt;br /&gt;خوشا زان عشق‌بازان یاد كردن/ زبان را زخمه‌ فریاد كردن&lt;br /&gt;خوشا از نی خوشا از سر سرودن/ خوشا نی‌نامه‌ای دیگر سرودن&lt;br /&gt;نوای نی نوایی آتشین است/ بگو از سر بگیرد دلنشین است&lt;br /&gt;نوای نی نوای بی‌نوایی است/ هوای ناله‌هایش نینوایی است&lt;br /&gt;نوای نی دوای هر دل تنگ/ شفای خواب گل بیماری سنگ&lt;br /&gt;قلم تصویر جانكاهی است از نی/ علم تمثیل كوتاهی است از نی&lt;br /&gt;خدا چون دست بر لوح و قلم زد/ سر او را به خط نی رقم زد&lt;br /&gt;دل نی ناله‌ها دارد از آن روز/ از آن روز است نی را ناله پرسوز&lt;br /&gt;چه رفت آن‌روز در اندیشه‌ نی/ كه این‌سان شد پریشان بیشه نی&lt;br /&gt;سری سرمست شور و بی‌قراری/ چو مجنون در هوای نی‌سواری&lt;br /&gt;پر از عشق نیستان سینه او/ غم غربت غم دیرینه او&lt;br /&gt;غم نی بند بند پیكر اوست/ هوای آن نیستان در سر اوست&lt;br /&gt;دلش را با غریبی آشنایی‌است/ به هم اعضای او وصل از جدایی‌است&lt;br /&gt;سرش بر نی تنش در قعر گودال/ ادب را گه الف گردید گه دال&lt;br /&gt;ره نی پیچ و خم بسیار دارد/ نوایش زیر و بم بسیار دارد&lt;br /&gt;سری بر نیزه‌ای منزل به منزل/ به همراهش هزاران كاروان دل&lt;br /&gt;چگونه پا ز گل بردارد اشتر/ كه با خود باری از سر دارد اشتر&lt;br /&gt;گران باری به محمل بود بر نی/ نه از سر، باری از دل بود بر نی&lt;br /&gt;چو از جان پیش پای عشق سر داد/ سرش بر نی نوای عشق سر داد&lt;br /&gt;به روی نیزه و شیرین‌زبانی؟/ عجب نبود ز نی شكرفشانی!&lt;br /&gt;اگر نی پرده‌ای دیگر بخواند/ نیستان را به آتش می‌كشاند&lt;br /&gt;سزد گر چشم‌ها در خون نشیند/ چو دریا را به روی نیزه بیند&lt;br /&gt;شگفتا بی سر و سامانی عشق/ به روی نیزه سرگردانی عشق&lt;br /&gt;ز دست عشق عالم در هیاهوست/ تمام فتنه‌ها زیر سر اوست&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-3307370234158848856?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-7101717032559508314</guid><pubDate>Mon, 22 Jan 2007 11:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-28T05:36:45.509+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سياسی</category><title>چراغ لاریجانی هم‌چنان نوری ندارد! (شمارش معكوس تا جنگ)</title><description>علی لاریجانی، در مقام دبیر شورای‌عالی «امنیت‌ملی» كشور گفته است دشمنان قدرت حمله نظامی به ایران را ندارند &lt;a href="http://www.aftab.ir/news/2007/jan/21/c1c1169392733_politics_iran_ali_larijani.php"&gt;[+]&lt;/a&gt; لاریجانی پیش‌تر از این‌ها، آن هنگام كه اداره صدا و سیما را بر عهده داشت، «چراغ»‌ی برافروخت تا منحرف كند افكار عمومی را كه پی به جنایات پشت‌پرده مافیای اسلامی آقایان برده بودند. حالا دوباره چراغی دیگر برداشته و به قم می رود و ازآن‌جا، آن‌گونه كه نوشتم دُر می‌افشاند! پیش‌تر هم كه تحریم شورای امنیت را ماهیت‌شناسی كرده بود و در آن ظرفیت فشار علیه ایران را مشاهده نكرده بود! &lt;a href="http://www.aftab.ir/news/2006/dec/22/c1c1166779761_politics_iran_ali_larijani.php"&gt;[+]&lt;/a&gt; غافل كه هنوز هم هر‌چه بر آتش چراغ دروغین‌ش می‌دمد، دمش در نمی‌گیرد و كورسویی هم برنمی‌خیزد! ناوگان آبراهام لینكلن كه جز برای جنگ، سواحل ینگه‌ی دنیا را ترك نمی‌گوید، راهی خلیج فارس شده است و آقایان این را تنها یك جابجایی نمایشی می‌بینند! سعیدالصحاف را یادتان هست؟ آمریكا در دوقدمی بغداد بود كه می‌گفت بیگانگان را نابود می‌كنیم! همین تحلیلگران خودی هم در سیمای جمهوری اسلامی می‌گفتند آمریكا در باتلاق عراق خواهد مرد!&lt;br /&gt;خدا را كه چه می‌شود این مسوولین خدمت‌گزار را! احمد‌ی‌نژاد كه به‌جای پول نفت، درد و گرانی و ركود را بر سر سفره‌های ایرانیان آورده است، در مجلس اعتراض‌ها به گرانی را به شوخی می‌گیرد و در این بلبشوی خاورمیانه كه خطر این جنگ لعنتی آدم را دیوانه می‌كند، یك میلیارد دلار به صندوق مشترك دوستانش در آمریكای لاتین واریز می‌كند جهت نابودی امپریالیسم!&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;رویا و آرزو را برای این روزها ساخته‌اند! چشم‌ها را می‌بندم و لحظه‌ای را می‌بینم كه دكتر شریعتی زنده شده است و دوباره در حسینیه ارشاد سخنرانی می‌كند. همه مسوولین نظام مقدس هم رفته‌اند آن‌جا پای درس آن عاشق شوریده كه قلم را توتم خود می‌دانست و از شرافت زر و زور و تزویر خالی بود. آقای خامنه‌ای هم از منبر رهبری پایین آمده است و مثل همان عكس قدیمی، در صف اول مخاطبان دكتر نشسته است. شریعتی از اخلاص برای‌شان می‌گوید و از ذبح شرعی حقیقت. از نام و نان آقایان كه ایمان‌شان را به خطر انداخته است. بعد همه می‌روند و تن می‌سپارند به خواسته ملت و از صندلی‌های تفرعن پایین می‌آیند. ناوگان‌هایی كه بوی جنگ می‌دهند به خانه بر‌می‌گردند و ...{آرزویی خام‌دستانه است. می‌دانم. ولی رویاست... برای این‌كه دیگر كودكی در جنگ نمیرد یا یتیم نشود... رویاست. همین و بس!}&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پی‌نوشت.1 :&lt;/span&gt; اميدوارم در نهايت در هر دو كشور ايران و آمريكا، عقلا بر [...] چيره شوند و جنگی رخ ندهد كه جمع‌كردنش كار راحتی نيست. دوستان! در اين مورد بنويسيد و به مطالب هم لينك بديد و يك موج وبلاگی اعتراضی راه بيندازيد. به‌زودی يك پتيشن هم راه می‌اندازم اگر كسی اين كار رو قبلا نكرده باشه. تا بعد!&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پی‌نوشت.2 :&lt;/span&gt; یاداشت‌های دوستانم &lt;a href="http://amatour.blogfa.com/post-29.aspx"&gt;حمید&lt;/a&gt; ، &lt;a href="http://bilitis.blogfa.com/post-2.aspx"&gt;ایكاروس&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.mahdieh-sgh.blogfa.com/post-39.aspx"&gt;مهدیه&lt;/a&gt; را در مورد شایعه جنگ احتمالی ایران و آمریكا بخوانید. مجموعه‌ای از اخبار و یادداشت‌ها در این مورد را هم از این‌جا بخوانید &lt;a href="http://www.balatarin.com/topic/2007/1/14/1000037"&gt;[+]&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.balatarin.com/topic/2007/1/21/1000042"&gt;[+]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;پی‌نوشت.3 :&lt;/span&gt; یك پتیشن تحت عنوان «اعتراض به سياست‌های دولت در بحران هسته‌ای و تلاش برای جلوگيری از جنگی ديگر»در پرشین‌پتیشن ثبت كرده‌ام. می‌توانید پای این اعتراض را امضا كنيد:&lt;a href="http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=774d9bad-7173-41e4-a02b-9edf9b1e76ae"&gt; [+]&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;! NO WAR !&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-7101717032559508314?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-1428714308058203319</guid><pubDate>Wed, 17 Jan 2007 16:42:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-17T20:27:07.442+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">زنان</category><title>تدوين منشور زنان ايران</title><description>سال‌هاست كه فعالین جنبش زنان در ایران برای رفع تبعیض‌های جنسیتی و دستیابی به برابری مرد و زن، تلاش و مبارزه می‌كنند. اما هم‌چنان در بر همان پاشنه‌ای می‌چرخد كه بود! هرچند زنان ایرانی به برخی حقوق خود دست یافته‌اند ولی هنوز «ریشه» تبعیض كه همانا «نگرش» بیمار به مبحث جنسیت كه آمیزه‌ای اشتباه از مذهب و سنت و نمود رسمی آن در قانون كشور است، وجود دارد. نگرشی كه نه مردان ایرانی و نه حتی زنان ایرانی به آن دست نیافته‌اند.&lt;br /&gt;در این میان زنان و مردانی كه خود به این درد پی می‌برند، همواره بر سر آرمان‌ها، ارزش‌ها، روش‌ها و برنامه‌ریزی‌های جنبش زنان دچار درگیری و پراكندگی آرا هستند. ریشه اصلی این معضل شاید هم‌چون بسیاری از مشكلات دیگر مبارزات ما ایرانیان، ندانستن مواردی است كه قرار است پس از «نه» به قوانین و سنت‌های موجود، به آن «آری» بگوییم و آن‌ها را طلب كنیم.&lt;br /&gt;چندی پیش از سوی شادی صدر، حقوق‌دان و فعال جنبش زنان، برای شركت در كمپینی دعوت شدم كه قرار است منشوری از مطالبات جنبش زنان ایران را تدوین كند. منشوری كه به عنوان سند رسمی جنبش زنان ایران شناخته شود. این كمپین، به تازگی كار خود را به صورت رسمی آغاز كرده است.&lt;br /&gt;از سوی دیگر در آذرماه مجلس، منشور حكومتی زنان(كه از سوی شورای عالی انقلاب‌فرهنگی پیشنهاد شده بود) را به تصویب رساند كه به جز اعطای حق تابعیت، هیچ دستاورد جدیدی برای زنان ندارد و حتی جناب حسن سبحانی، معتقد است كه مجلس در تصویب طرح حمایت از حقوق و مسوولیت‌های زنان، حق خود را به شورای دیگر داده كه خلاف است. هم‌چنین تلاش‌ها برای پیوستن به كنوانسیون رفع تبعیض به بن‌بست خورده است.&lt;br /&gt;در این شرایط به نظر شما این منشور باید حداكثری تدوین شود؟ یا با درنظر گرفتن حداقل‌ها، گامی كوچك‌تر ولی استوارتر بردارد؟ از دیگر سو آیا نگاه حداقلی باعث درجازدن و مغفول ماندن برخی حقوق زنان نخواهد شد؟ مرز تعریف این حداقل و حداكثر چیست؟ منتظر نظرات شما هستم.&lt;br /&gt;برای آشنایی بیشتر با آن‌چه در این زمینه می‌گذرد، پیوند‌های زیر را بخوانید:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=129&amp;cid=45"&gt;[+]&lt;/a&gt; گزارش جلسه فعالان جنبش زنان برای بررسی ایده منشور زنان/ گیسو فغفوری/&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=172"&gt;[+]&lt;/a&gt; با فراخوان گروهی از فعالان جنبش زنان؛ تدوین منشور زنان رسما آغاز شد /&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.meydaan.org/news.aspx?nid=135"&gt;[+]&lt;/a&gt; اندیشیدن به راههای جایگزین؛ جای یک منشور برآمده از دل زنان خالی است/ شادی صدر/&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=38&amp;amp;cid=45"&gt;[+]&lt;/a&gt; برای تپیدن قلب جنبش، منشور زنان لازم است؟/ محبوبه عباسقلی‌زاده/&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=128&amp;cid=45"&gt;[+]&lt;/a&gt; نگاهی به فرایند تاریخی منشور زنان و تجارب سایر کشورها/ دکتر هما هودفر/&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.meydaan.org/showarticle.aspx?arid=57&amp;amp;cid=45"&gt;[+]&lt;/a&gt; جنبش زنان نیازمند یک منشور است/ دکتر ویویان وی/&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت: فكر كنم خبر لغو مجازات اعدام «نازنین» كه در دفاع از خود، مرتكب قبل غیرعمد شده بود را شنیده‌اید. به دلیل این‌كه سه تن از پنج قاضی پرونده، دفاع نازنین از شرافت خود را متناسب با حمله ندیده‌اند(!!)، وی باید دیه قتل یوسف را كه به دلیل وقوع در ماه حرام، 40میلیون تومان تعیین شده بپردازد. برای كمك مالی به نازنین برای آزادی از زندان آن هم پس از تلف‌شدن 2سال از بهترین سال‌های عمرش در پشت ميله‌ها، می‌توانید با شماره 22885977-021 و یا با ای‌میل محمد مصطفایی، وكیل وی: &lt;a href="mailto:mostafailawer@yahoo.com"&gt;mostafailawer@yahoo.com&lt;/a&gt; ‌تماس بگیرید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-1428714308058203319?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116876686419502173</guid><pubDate>Sun, 14 Jan 2007 20:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-16T16:07:41.321+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>بخواب این آخرین خواب تو شیرین ...(داستان‌- نامه‌ای از یه دوست)</title><description>اگه یادتون باشه، تو یاداشت‌های پیشین،‌اشاره‌ای به دوستی كردم كه داستان شلمچه و پرپرشدن 11000رزمنده رو تو اون عملیات یادم انداخته بود. این دوستم با اسم مستعار «ارنستو»، نامه‌ای برام فرستاده كه داستان تلخ دیگری است از شاهكارهای گردانندگان جنگ و مظلومیت بچه‌های عاشقی كه تو این 8سال رفتند و عذابی كه خانواده‌هاشون كشیدند. نسخه PDF این داستان‌- نامه رو هم آماده كردم كه اگه خواستید می‌تونید از &lt;a href="http://www.4shared.com/file/8845160/6192686e/bekhab_in_akharin_khab_e_to_shirin.html"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; دانلود كنید. و اما ... :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;یا حق&lt;br /&gt;علی جان سلام شب برفی و قشنگت بخیر ...&lt;br /&gt;فکر کنم حال نوشتن رو پیدا کردم. یعنی دروغ چرا، خیلی وقته دستم به کیبورد نمی‌ره. الانم اگه می‌بینی به‌قول شیخ اجل ... الکریم اذا وعد الوفا... اگه غلط دیکته‌ای داشت، شرمنده. همین تو ذهنم مونده بود عزیزم ...و اما بعد...&lt;br /&gt;علی جون! تا حالا اساسی کنف شدی ...یه جوری که نتونی سرت رو بالا بگیری ...؟ هممون تجربه‌های تلخی از این موضوع داریم مگه نه...؟ چه می‌دونم جلو استاد...همکلاسی...همکلاسی دختر...دوست دختر..نامزد...و.... ولی قبول داری از همه بدتر جلوی خونواده خود آدمه ...؟ منظورم رو گرفتی عزیزم ...؟ مادر...پدر...خواهر...و برادر... خیلی بده که آدم جلوی این عزیزا کنف شه ...تا نشی نمی‌فهمی عزیزم...امیدوارم هیچوقت نشی...&lt;br /&gt;همه چی برمی‌گرده به عصر یه روز تابستونی به‌سال 1369که خبر رسید دارن حیدر رو میارن البته افقی و مابقیش رو ...همون چند تا تیکه استخون رو میگم... همه عزا گرفته بودن.کی می‌خواد به پدرم خبر بده تا این‌که بالاخره مادر زحمتش رو خودش کشید. طفلی پدرم خیلی امید داشت که دوباره ببیندش ...الانم امید داره بعد ازاین بیست سال لعنتی ..الانم امیدواره..!! از مادرپرسیده بود: میاد یا میارنش ...و مادر جواب داده بود نه میارنش...طفلی ته دلش انگار خبر داشت.&lt;br /&gt;القصه رفتیم معراج شهدا که اون موقع ضلع جنوبی پارک شهر بود یکی یکی تابوت ها رو روهم چیده بودن. درست مثه قوطی کبریت هایی که خالی شدن و لابد دیگه بی خطر بی خطرن ...!!! واساده بودم تک وتنها بین اون همه تابوت؛ نه ترسی نه وهمی ...هیچی ...نمی‌دونی چه رشکی بهشون می‌بردم. نمی‌دونی چقد حسودیم می‌شد بهشون. آروم آروم اشک می‌ریختم و مواظب بودم که خان داداش نیاد تو سالن و من رو تو اون حال نبینه راستش رودرواسی داشتم ازش ...هنوزم دارم ...خلاصه طرف اومد و درب تابوت رو باز کرد. چندین تیکه استخون‌های ریز و درشت ...یه استخون قلم پا...چندین دنده ...دوسه تا مهره کمر...و جمجمه...&lt;br /&gt;نشستیم و راز و نیاز کردیم. خان داداش آروم گریه می‌کرد و من اما در درون...علی! انگار از درون داشتم جرمم رو ازدست می‌دادم...عرق سردی رو تمام بدنم نشسته بود...خان داداش خیلی سعی می‌کرد حتی دستش به تابوت هم نخوره...!! ولی من تقریبا به همش دست کشیدم. فکر کنم واسه همینه که الان اون خط امامی و من مهدورالدم...!! چه می‌دونم...آره، گذاشتم وقتی از سالن بیرون زد، جمجمه رو بغل گرفتم و آهیانش رو نوازش می‌کردم. خوب یادمه زیر لب آهنگ لالائی داریوش رو براش زمزمه می‌کردم...«بخواب این آخرین خواب تو شیرین .... لالائی ...لالائی ...»&lt;br /&gt;که یه‌دفه در باز شد و همون برادر بسیجی که درب تابوت رو باز کرد، وارد شد. درحالی‌که من هنوز زمزمه می‌کردم و اون می‌شنید. اخمی به‌ من کرد و گفت: آقا جون! به جنازه دست نزن...حتما می‌ترسید نجسش کنم...!!&lt;br /&gt;خلاصه علی جون، چه دردسرت بدم. مراسمی درخور توجه و بزرگترین تشیع جنازه تو تمام شهرری واسش برگزار شد و قضیه ختم شد...غافل از اینکه روزگار چه بازی‌ها که سرت درنمیاره...&lt;br /&gt;راستی علی زمونه چقد عوض شده. ما که بچه بودیم پدر کارگرمون صبح بیرون می‌زد و آخرشب برمی‌گشت و موقع خواب دندون‌های مصنوعی‌ش رو درمی‌آورد... هرکی یه فیلمی می‌اومد از این کار پدره ..&lt;br /&gt;هیچکس‌م به خودمون نمی‌گفت که پاشو مسواک بزن! ولی یادش به‌خیر؛ حیدر دندون‌های سالم و سفیدی داشت. خیلی بهشون می‌رسید. اصولا بهداشت دهان و دندان چیز خوبیه علی مگه نه...؟ خصوصا اگه بخوای به‌واسطه رعایتش توسط کسی، جنازش رو بشناسی...!!!! حالا گرفتی علی جون...؟!!&lt;br /&gt;الغرض، پچ‌پچ‌ها زیاد شد که دندون‌های جنازهه کرم خورده و یه روزنه پیدا شد که فکر دوباره اومدن حیدر زنده شه... دوباره یه عصر دیگه اما این‌بار بهاری، به‌سال 1377 خوب یادمه تب جام جهانی فرانسه همه جا رو برداشته بود و این‌دفه گوشی رو خودم برداشتم. صدائی از اون طرف سیم گفت:&lt;br /&gt;از طرف ستاد جبهه و جنگ زنگ می‌زنم. آخرین وضعیت شهید حیدر...چی اعلام شده؟&lt;br /&gt;گفتم :ساعت خواب اخوی جنازش 8 سال پیش اومد...&lt;br /&gt;شانسی که آوردیم خواهرم خونه بود و موضوع رو پیگیری کرد...احمق‌ها واسه این‌که گند خودشون رو سرپوش بذارن، می‌خواستن بچه رو گمنام دفن کنن...!!!&lt;br /&gt;خلاصه اوضاع با رفت و اومد‌های اداری داشت بیخ پیدا می‌کرد تا اینکه مادر و خواهرم با رفتن به بنیاد و معراج شهدا تهدید کردن که موضوع رو به‌ اطلاع آقای خاتمی می‌رسونن. اونا هم مثه سگ سوزن خورده کز کردن و عقب نشینی کردن ولی نه کاملا...اعلام کردن که جنازه ها شیمیایی شدن!!!! و یکی دو نفر، اون هم آقا، می‌تونن بیان ببیننش...چه دردسرت بدم علی جان! این‌بار خان داداش خودش رو عقب کشید و قرار شد من و بابک خواهر زادم، بریم دیدن حیدر...که اونم جا زد. موند علی وحوضش...خودم تنها...&lt;br /&gt;قبل از اومدن خواهرام، چارتایی ریختن سرم که: گیج بازی در نیاری خوب نیگا کن این‌دفه ببین دندون‌هاش سالمه یا نه...دندون‌ها رو اگه لازم شد از جاش دربیار و زیر نور خوب نیگا کن. اون یکی که اتفاقا بسیجی هم بود، می‌گفت عمرا حتی اگه نگاه کنه از ترسش. تو میگی دست بزنه ...!!! این وسط مادر هی تکرار می‌کرد: ننه جون ایشالا که با خبر خوش برگردی و منم قول دادم بهشون که مطمئن باشید. چار چشمی می‌پام ببینم خودشه یا نه.&lt;br /&gt;القصه تک و تنها رفتم معراج شهدا. هنوزم همون جا بود. گفتم من م .... هستم برادر حیدر...گفتن چنین جنازه ای نداریم...بازم می‌خواستن موش بدونن بی شرفا...خلاصه بعد از کلی چک و چونه یه بابائی رو با من راهی سالن‌ها کردن. یه تابوت رو با هم بیرون کشیدیم. گفت بفرمائید...خودشم ترسید سگ گازش بگیره، فوری زد به چاک...من موندم و تابوت. پرچم ایران رو کنار زدم. به‌زحمت و مشتاقانه درب تابوت رو باز کردم و از چیزی که دیدم چشام سیاهی رفت...اصلا به این موضوع فکر هم نکرده بودم که چی کار باید بکنم...تو خماری نمونی علی جون! درب رو که باز کردم دیدم اساسا جمجمه ای نیست که بخوام دندوناش رو بشمرم...!!&lt;br /&gt;چهار دنده و یه استخون ریز و یه جلد قرآن جیبی تمام حیدر بود که به این فرم استحاله پیدا کرده بود...&lt;br /&gt;دیگه خودت ببین کنف شدن یعنی چی. خیلی کنف شدم ....هنوزم خاطرش آزارم می‌ده...هنوزم علی جون...&lt;br /&gt;برای حیدر و مابقی پرستوها...عاشقی‌های بی‌وقت و موقع...عاشقی‌های بی‌دلخوشی...عاشقی‌های از سر دل‌گشنگی ...!!!&lt;br /&gt;چقد دلت واسه دلتنگی تنگ شده ...!!!خدا می‌دونه ...!!! چقد دلت واسه بارون تنگ شده ....چقد دلت واسه شنیدنش تنگ شده ... خدا میدونه..!!؟ دلتنگی هات ..دلتنگی هام ... دیگه خسته شدم از بس بودم ...!!! دیگه خسته شدم از نیستن ... دیگه خسته شدم از همه خوب‌ها...از همه بدها...&lt;br /&gt;دلتنگ خستگی ...دلتنگ عاشقی ...خسته عاشقی ...!!!&lt;br /&gt;همه تو دلم جا شدن ...و آخر سر می‌بینم که وای تنهام ... تنهای تنها... مثه روزی که اومدم ... مثه روزی که می‌رم ... واسه همیشه ...بوسه‌ای بر همه دلتنگی‌هات... بوسه ای بر همه خستگی‌هات...اینه که درد دلم رو جلو خورشید که بذارن ... تابیدن رو فراموش میکنه ...و عاشق دلتنگی هات میشه ...عاشق بودنت....عاشق هستنت...منزجر از بودنم ...متنفر از هستنم ...تنهائیات کجان...؟تنهائیام حسابی دلتنگن...تنهائیام حسابی خستن...راحتت کنم ....تنهائیام تنهان...!!!!&lt;br /&gt;خداحافظ علی جان&lt;br /&gt;با تشکر...ارنستو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;حال‌تون خوبه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116876686419502173?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116864325070845812</guid><pubDate>Sat, 13 Jan 2007 10:34:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-13T02:44:19.613+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>تا عطش اين صداقت متلاشی...</title><description>ای وزش شور، ای شدیدترین شكل!&lt;br /&gt;سایه لیوان آب را&lt;br /&gt;تا عطش این &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;صداقت متلاشی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راهنمایی كن.&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;من در این تاریكی&lt;br /&gt;فكر یك &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;بره‌ی روشن&lt;/span&gt; هستم&lt;br /&gt;كه بیاید&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#006600;"&gt;علف خستگی‌ام&lt;/span&gt; را بچرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;(شعرها: سهراب سپهری)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#660000;"&gt;پی‌نوشت:عجب برفی می‌ياد! دلم گرفته. نگرانم.‌&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116864325070845812?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116855312363363848</guid><pubDate>Fri, 12 Jan 2007 09:35:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-14T13:03:56.380+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشت‌ها</category><title>من، سازمان، تهران و باقي قضايا!</title><description>سلام دوستان&lt;br /&gt;1. دیروز مهدی بخارایی، دوست عزیز و دیرین‌ام رو دیدم. بحث به انتخابات كشید. وسطش ازم پرسید:«راستی! شنیدم با سازمان[سازمان مجاهدین انقلاب- شاخه قزوین] كار می‌كنی؟ درسته؟» خنده‌‌‌م گرفت! نمی‌دونم چرا بعضی از «دوستان» آن‌قدر در جهان روشنفكری و دنیای اپوزیسیون غرق شده‌اند كه به راحتی و برای توجیه عملكردشون هر شایعه‌ای رو تو شهر جار می‌زنند و ذهن دوستانی مثل مهدی بخارایی عزیز رو منحرف می‌كنند. البته خوشحالم كه امثال مهدی، از «بعضی افراد» شناخت كافی و مسبوق به سابقه دارند. اما در مورد سازمان. تكرار مكررات است ولی گویا بعضی‌ها نمی‌شنوند: من نه تنها با سازمان، بلكه با تمام گروه‌های اصلاح‌طلب درون نظام، اختلاف‌های اساسی و بنیادی دارم. ولی این دلیل نمی‌شود وقتی قرار بر «عمل مشترك سیاسی» در برهه‌ای چون انتخابات می‌شود، این «اختلاف‌ها» را معیار قرار دهم كه این عرصه‌ها، عرصه همكاری بر پایه «اشتراك‌ها» است. هم‌چنین نمی‌توانم مواضع فكری‌ام را در قضاوتم نسبت به عملكرد اخلاقی بچه‌های سازمان دخالت دهم. این بسیار مهم است كه آنان «به هر آن‌چه معتقدند، پایبندند.» حال روزی من برای پیگیری اهداف خاص سیاسی با این دوستان ائتلاف و همكاری می‌كنم و روزی نقد و مجادله![نمونه‌اش نقد تند من نسبت به مواضع آقای شریفی و سازمان، در مورد حمله به سخنرانی سعید مدنی در دانشگاه بین‌الملل و ...] دوستی‌ها هم به دلیل «صداقت در رفتارها» پابرجاست كه بسیاری از بهترین دوستانم در قزوین، عضو سازمان هستند. و چه تلخ است دوستانی از موضع اپوزیسیون، با من به‌گونه‌ای ... بگذریم! لعنت به این انتخابات!‌&lt;br /&gt;2. امروز یكی از بهترین روزهای چند ماه اخیرم بود. برای دیدن دوستان به تهران رفتم. یه جشن كوچولوی دونفره تو رستوران جوجك و بعدازظهر هم یه جشن كوچولوی هشت‌نفره‌ی غافلگیركننده، تو «كافی‌شاپ خانه هنرمندان»؛ خیلی خیلی خوشحالم. امروز دو تا از عزیزترین دوستام : زهرا و امیر، اعلام كردند كه روز عیدغدیر، به طور رسمی شیرینی نامزدی‌شون رو خوردند و حلقه و... اینا !! وای! از خوشحالی دارم دیوونه می‌شم! اون‌قدر روز خوبی بود كه هیچی نمی‌تونست خرابش كنه. حتی اگه علافی یك ساعته برای پر شدن اتوبوس بود یا نوار زیبای(!) راننده شامل گلچینی از بهترین آثار شهرام شب‌پره، اندی، جوادیساری، عباس‌قادری و سایر شركا(!) و همین‌طور رفتار اون دو زوج تازه در اتوبوس آشناشده‌ای كه بعد از یه ساعت آشنایی اتفاقی- اونم ته اتوبوس - حسابی از خجالت لب و لوچه هم دراومدند! آره! هیچ‌كدوم نمی‌تونستند حال خوبم‌ رو ازم بگیرند.&lt;br /&gt;3. (همون باقی قضایا): بعضی از مخاطب‌های آشنای وبلاگ من، با بخش كامنت‌های من مشكل اساسی فنی داشتند. یه كارایی كردم تا هم بتونند كامنت رو راحت‌تر بنویسند و هم قالبش رو خوشگل‌تر كردم. امیدوارم دیگه كسی برای كامنت گذاشتن به مشكل نخوره!&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پی‌نوشت: امروز، یكی از دوستام ای‌میل زد و یادم انداخت كه 21 دی، سالگرد به خاك و خون كشیده‌‌شدن بیش از 11000 رزمنده در كمتر از 24 ساعت تو شلمچه(عملیات كربلای 5) است، درست 20 سال پیش. نمی‌دونم فرماندهان جنگ، كی و كجا حاضر می‌شوند تا جواب سوال‌هایی از این دست رو بدهند؟ جواب پرپر شدن اون همه چلچله، كه فقط عاشق وطن و ناموسشون بودند. آیا كسی حق داشت این همه عشق و فداكاری رو با بی‌تدبیری مورد سواستفاده قرار بده؟ شوخی نیست: بیش از 11000نفر در كمتر از یه روز!! فارغ از سیاست‌گذاران جنگ، بچه‌های جبهه،‌ پاك و دوست‌داشتنی بودند با همه ضعف‌ها و قوت‌های یه آدم. با همه‌ی رشادت‌‌ها و ترس‌های یه آدم. اونا رو یادمون نره! همین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116855312363363848?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_12.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116838762538567045</guid><pubDate>Wed, 10 Jan 2007 12:06:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-03-15T00:56:45.042+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">جامعه</category><title>من سایتم را ثبت نمی‌كنم!</title><description>من سایتم را ثبت نمی‌كنم!&lt;br /&gt;هر چند دولت و وزارت ارشاد در یك اقدام آرام و بی‌سر‌وصدا، از دستور اولیه خود عقب‌نشینی و وبلاگ‌ها را از ثبت‌نام اجباری در سایت «سامانده»، ‌معاف كردند، اما ارداه‌ای كه قصد دارد حریم وبلاگستان را بشكند هنوز هم فعال است و این بار از راهی دیگر و آن هم فیلترینگ موضوعی وبلاگ‌ها از طریق سرویس‌دهنده‌های داخلی مثل بلاگفا، اهداف خود را پیگیری می‌كنند. بد نیست خبر زیر را به نقل از &lt;a href="http://eistgah.blogfa.com/"&gt;ایستگاه&lt;/a&gt; ، بخوانید: (توضیح ضروری و مهم: سایت &lt;a href="http://qazvinblog.com"&gt;قزوین‌بلاگ&lt;/a&gt;، در &lt;a href="http://www.qazvinblog.com/?type=dynamic&amp;lang=1&amp;amp;id=23"&gt;خبری&lt;/a&gt; كه دوشنبه ۱۸ دی ساعت 2۳:۵۶ بر روی بخش اخبار خود گذاشت به این خبر اشاره كرد كه پس از ساعاتی، به دلایل نامعلومی، آن را از سایت خود حذف كرد.)&lt;br /&gt;و اما اصل خبر:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;420 هزار وبلاگ نویس از انتشار نامه اعتراض به طرح ساماندهی محدود شدند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;امکان انتشار نامه ای که برای اعتراض به طرح ساماندهی سایت های اینترنتی طراحی شده است از 420 هزار وبلاگ نویس گرفته شد.&lt;br /&gt;«بلاگفا» که یکی از بزرگترین سرویس دهندگان وبلاگ فارسی در ایران است با مسدود کردن امکان ثبت لینک سایت منتشرکننده این نامه (در بخش ارسال پست)، امکان انتشار آن را برای بیش از420 هزار عضو خود محدود کرده است.&lt;br /&gt;برای روشن شدن این موضوع کافی است نشانی اینترنتی این سایت (پرشین پتیشن) را در یک پست جدید تایپ کرده و اقدام به انتشار آن کنید تا با این پیام بلاگفا مواجه شوید: «خطا! امکان درج چنین پستی وجود ندارد»&lt;br /&gt;&lt;a href="http://eistgah.blogfa.com/post-172.aspx"&gt;ادامه خبر&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;اما تمام این تلاش‌ها در جهت ساماندهی سایت‌ها و وبلاگ‌ها در صورت موفقیت، در نهایت منجر به تشکیل پایگاه داده عظیمی خواهد شد که در اختیار کشورهای آمریکا و چین قرار خواهد گرفت. چرا که سایت ساماندهی دات آی آر در این کشورها میزبانی می‌شود. به عبارت دیگر حتی اگر این کمیته موفق شود که تمام سایت‌های ایرانی را علیرغم تمام مخالفت‌ها و بر خلاف اصول 23، 24، 25، 71، 85 و 108 قانون اساسی ملزم به درج مشخصات در سایت ساماندهی نماید، نام و نام‌خانوادگی، شماره تلفن همراه و ثابت، نشانی دارندگان وب‌سایت یا وبلاگ و اطلاعات مربوط به پایگاه‌ها را که شامل موارد بالا است دو دستی در اختیار دولت‌های دیگر قرار می‌دهد آن هم به سادگی باز کردن یک دیتابیس روی کامپیوتر موجود در آمریکا یا چین. &lt;a href="http://www.1pezeshk.com/archives/2007/01/post_395.html"&gt;[+]&lt;/a&gt; البته این نکته را از نظر دور نگه نداریم که این سایت تنها یک سایت از هزاران سایت‌ دولتی ما است که در خاک بیگانگان قرار دارد که خود بحثی است مجزا و قابل بررسی و تأمل.&lt;br /&gt;این روزها خبرگزاری‌ها و سایت‌های خبری این بخش ماجرا یعنی قرار گرفتن سایت ساماندهی در خاک بیگانه را پررنگ می‌کنند در حالی که مشکل اصلی، خود ماجرای التزام برای ثبت سایت است. به نظر من صاحبان سایت، وبلاگ‌ها و کاربران دیگر اینترنت باید در اقدامی هماهنگ اعتراض خود را به این موضوع اعلام کنند. نوشتن &lt;a href="http://www.persianpetition.com/sign.aspx?id=dd937e14-aebf-4ee5-9335-6f6af724282d"&gt;اعتراض‌نامه‌ها و امضا کردن آنها&lt;/a&gt;، تشکیل کمیته‌های مجازی پیگیری چون &lt;a href="http://cobraweblog.blogspot.com/"&gt;کمیته دفاع از حقوق وبلاگ نویسان (کبرا)&lt;/a&gt; و اطلاع‌رسانی درباره این اتفاق و &lt;a href="http://www.osyan.net/2004/11/post_73.php"&gt;بمباران گوگل&lt;/a&gt; با کلماتی چون &lt;a href="http://samandehi.ir/"&gt;censorship&lt;/a&gt; با لینک به سایت ساماندهی می‌تواند بزرگی این اشتباه را به دولت گوشزد کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- &lt;a href="http://balatarin.com/topic/2007/1/1/1000026"&gt;نوشته‌های وبلاگ‌نویسان درباره طرح ساماندهی وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌ها&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;سایت &lt;a href="http://www.osyan.net/"&gt;عصیان&lt;/a&gt; یک لوگو طراحی کرده است با عنوان «سایتم را ثبت نمی‌کنم» که گوشه بالای سمت راست &lt;a href="http://alitadayon.blogspot.com/"&gt;صفحه نخست وبلاگم&lt;/a&gt; می‌بینیدش.&lt;br /&gt;اگر شما هم با ثبت کردن سایت یا وبلاگتان در &lt;a href="http://samandehi.ir/"&gt;سایت ساماندهی&lt;/a&gt; موافق نیستید، و می‌خواهید که این لوگو رو بذارید کنار وبلاگتون، کافیه که اين کد رو از&lt;a href="http://www.osyan.net/2007/01/post_900.php"&gt; اينجا&lt;/a&gt; کپی کنید و اون رو بعد از تگ body در قالب وبلاگتون کپی کنید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116838762538567045?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_116838762538567045.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116821615669051761</guid><pubDate>Mon, 08 Jan 2007 00:27:00 +0000</pubDate><atom:updated>2007-01-08T06:33:27.463+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">روزنوشت‌ها</category><title>این روزها كه می‌گذرد...</title><description>روزهایی كه گذشت، هزار بار نوشتم و پشیمان شدم! وبلاگ را به‌روز نمی‌كردم. دوستان اما، می‌آمدند و نظر می‌دادند. حمید مافی نوشته:« به روز شو علی. نبینم ننویسی!»؛ مهدیه نوشته:«نمی‌خواهی با این‌همه اتفاق جور واجور چیزی بگی؟»؛ مهشید، دوست عزیز كرمانشاهی‌ام نوشته:«از تو بعید بود در مورد صدام چیزی ننویسی!»؛ عادل جون كه با دو تا وبلاگ قبلی من آشنا بوده هم نوشته:« مثل اینکه اینجا رو هم می‌خوای به امان خدا رها كنی! نکن این کارا رو جوون!»؛ آیدا خانم سعادت كه یادش رفته، من سعادت این رو داشتم كه ایشون رو ببینم، دست گذاشته رو اصل مطلب و نمی‌دونم از كجا فهمیده درد منو كه نوشته:«فكر كنم شما یكی از بهترین كسانی هستین كه می‌تونه به این بازی پایان بده اما پایان‌دادن به بازی به معنای خداحافظی نیست. در مورد ناراحتی‌تون متأسفم. اما راهش این نیست كه میدون رو خالی كنین تا اون طرفیا از آب گل آلود ماهی بگیرن .بمونین و استوار و همیشه همراه بمونین!»&lt;br /&gt;اگه حالات و احوالات من رو بخواید بدونید، بد نیست سری به وبلاگ مهدیه میرناصری(كه بی‌دلیل دعواها به وبلاگش كشیده شد) بزنید. اونجا یه كامنتی گذاشتم(پانزدهمین كامنت) كه با «شرمم باد!» شروع میشه. گوشه‌ای از دلایل ننوشتن من اونجا هست. دلایلی كه یه چند روزی حالم رو گرفته بود...اما حالا بی‌خیال مظلوم‌نمایی‌ها و فحاشی‌ها و تهمت‌ها، و البته به امید تموم شدن این فضای لعنتی، دوباره برمی‌گردم.&lt;br /&gt;این روزها كه نبودم اتفاقات زیادی افتاد. از آن سوی مرزها، خبر اعدام صدام،‌ به‌رغم تمام مشكلی كه با مجازات اعدام دارم و نیز با وجود حسرت حرف‌هایی كه از زبان صدام نشنیدیم، آن‌قدر خوشحالم كرد كه لختی از دردهایم جدا شوم. اعدام كسی كه هزاران نفر داغ بر دل داشتند از جنایاتش، لذتی داشت برای ما و یتیمان حلبچه و خانواده‌های مجروحین شیمیایی ایران كه عزیزانشان دارند جلوی چشم‌شان پرپر می‌زنند و بسیاری از مردم عراق و ایران و كویت و ... اما عبرتی هم دارد برای مستبدان دور و نزدیك صدام. تكرارش ضرورت ندارد كه آنان بسیار شنیده‌اند این زنهارها را؛ سرنوشت مستبدان(حال هر نامی كه بر خود بگذارند) یكی است. پینوشه، میلوشویچ، صدام و ... راستی نوبت بعد با كیست؟&lt;br /&gt;در همین حوالی هم، كریمی‌راد وزیر دادگستری قزوینی دولت كریمه، در سه‌راهی سلفچگان تصادف كرد و درگذشت. خدایش بیامرزاد اما، پیام كوتاهی پس از فوت او به دستم رسید كه تكانم داد. یك سال پیش یكی از مسوولین سابق استان، كریمی‌راد را به خاطر عملكردش واگذار به خدا كرده بود و حال در سالگرد آن نفرین...! العهدة علی‌الراوی! قابل توجه یكی از مسوولین جوان استان كه به تازگی با كوله‌باری از نفرین‌ها، وادار به استعفا شده است. خداوند، عالم به همه چیز، عادل و قهار است. البته با پوزش از آقایان مدعی دیانت و این حرف‌ها!&lt;br /&gt;راستی! مریم اكبری عزیز، تو این روزای بی‌حوصلگی من رو به یلدا بازی دعوت كرد. با پوزش از مریم بابت تاخیر در پاسخ به دعوتش، در پست بعدی، به جمع یلدابازان می‌پیوندم. سُك‌سُك!&lt;br /&gt;دست‌آخر هم چند تبریك وتهنیت:&lt;br /&gt;5 دی، سالروز میلاد فردوسی زمان، نویسنده دردهای ما، نگارنده لحظه‌های سخت مبارزه و ایستادگی برای آزادی، استاد بهرام بیضایی بود. سایه‌اش بر سر هنر ایران مستدام و خود و قلمش از دست و زبان خشك‌مغزان به سلامت باد!&lt;br /&gt;8 دی نیز، سالگرد میلاد فروغ فرخ‌زاد بود. دلم می‌خواست مطلبی بلند، درخور بالای بلندِ شعر و زندگی «پریشادخت شعر ایران» بنویسم كه ماند برای سالی و وقتی دیگر. ما بسیار خوشبختیم كه شعر فروغ و از آن مهم‌تر زندگی آزاد و رهای او را می‌شناسیم. فروغ الگوی همه ماست، نه فقط زنان ایرانی؛ و در انحصار هیچ‌كس نیست حتی اگر آن فرد ابراهیم گلستان باشد. كاش گلستان، رازها و شعرهایی را كه از فروغ دارد به ما هم ارزانی كند. كاش...!&lt;br /&gt;واما امشب... عید غدیرخم. كاری به مناسبتش ندارم. بارها گفته‌ام و باز هم می‌گویم: نام علی كه می‌آید، یادواره‌ای از همه خوبی‌ها در ذهنم نقش می‌بندد. دوستش دارم. مردی كه در دل صحرای جاهلیت اعراب، می‌گفت فرزندان خود را برای «زمان خودشان» تربیت كنید! كاش آجری از چاهی بودم كه آن بزرگ‌مرد، دردهایش را درآن می‌ریخت...كاش!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116821615669051761?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2007/01/blog-post_07.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116706338537849121</guid><pubDate>Tue, 26 Dec 2006 03:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-25T19:46:25.390+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دانشگاه</category><title>آلزایمر سیاسی زاهدی!</title><description>یكی از ویژگی‌های دولت نهم این بود كه وزیران معرفی‌شده، حتی برای نمایندگان مجلس و بسیاری از فعالین سیاسی ناشناخته بودند. «زاهدی»، وزیر علوم دولت كریمه را با درفشانی‌هایش پیرامون حضور احمدي‌نژاد در اجلاس سران كشورهای اسلامی، شناختم. روزی كه زاهدی به همراه هیات دولت به قزوین آمد، فرصتی دست داد تا گفتگوی كوتاهی با وی داشته باشم. از همان شب بود كه آلزایمر سیاسی جناب وزیر بر من ثابت شد. وی در حالی كه یاشار قاجار، عابد توانچه و بسیاری از دانشجویان دانشگاه پلی‌تكنیك و دانشگاه تهران در بازداشت نهادهای امنیتی بودند، قسم می‌خورد كه هیچ دانشجویی در زندان نیست! هنگامی كه از وی خواستم توضیحی بدهد در مورد تكلیف شهریه‌های دانشگاه آزاد و تهدیدهای روزهای اول احمدی‌نژاد برای اقدام انقلابی در این دانشگاه كه با حجم بزرگ تبلیغاتی رسانه‌های حامی دولت همراه بود،در میان شگفتی جمع حاضر، تمام این حرف‌ها را ساخته و پرداخته اذهان بیمار خبرنگارانی مثل من دانست و گفت دولت فقط می‌خواهد شهریه‌های دانشگاه آزاد را ساماندهی كند! جالب است كه احمدی نژاد به تازگی دوباره به صرافت پیگیری همان اقدام انقلابی‌اش افتاده است و نمی‌دانم دوباره چه زمانی باید تكذیبیه زاهدی را بشنویم!&lt;br /&gt;اما «مهرورزی» دولت كریمه و وزارت علوم آن با دانشگاه و دانشجویان كه شهره آفاق شده است، با اعطای نشان‌های افتخار به دانشجویان فعال سیاسی به كمال رسید. جالب است ابتدا زاهدی منكر وجود دانشجویان ستاره‌دار شد. سپس رییس كمیسیون آموزش مجلس از قول سازمان سنجش اعلام كرد كه دانشجویان مذكور «مردود علمی» هستند و قبول نشده‌اند! چندی بعد اما، معاون وزیر علوم با پذیرفتن وجود دانشجویان ستاره‌دار، مدعی شد كه تمام آن‌ها ثبت‌نام شده‌اند؛ در حالی كه 17 دانشجوی ستاره‌دار كه از حق ادامه تحصیل محروم شده بودند، با وكالت محمدعلی دادخواه شكایت خود را به دستگاه قضا بردند. البته بی هیچ امید گشایشی!&lt;br /&gt;این روزها اما، بغضی سنگین دانشگاه را فراگرفته است. روزی دانشجویی بسیجی به پشتیبانی اقتداری كه سرچشمه‌اش بر كسی پوشیده نیست، دانشجویی را در سرسرای دانشگاه می‌كُشد؛ به جرم صحبت با نامزد رسمی‌اش! كیوان انصاری 97 روزی می‌شود كه به محبس استبداد افتاده است. برخی دانشجویان پلی‌تكنیك به تازگی اجازه ورود به دانشگاه را ندارند. محدودیت‌های غیرقانونی و ندادن مجوز به برنامه‌های دانشجویان مخالف دولت، رسم روسا و مسوولین دانشگاه‌ها شده است.&lt;br /&gt;در آخرین شاهكار دولت مهرورز و چند روز پس از مزه‌پرانی بی‌مزه احمدی‌نژاد در پلی‌تكنیك مبنی بر اعطای درجه سروانی به دانشجویان ستاره‌دار، زاهدی در سخنانی توهین‌آمیز و سراسر تهمت، پرده دیگر كرده است و می‌گوید این دانشجویان ستاره‌دار، مشكل اخلاقی دارند و «در پرونده آن‌ها سه سال حبس، شلاق و تجاوز به ناموس وجود دارد!» هرچند فردای این حرف‌ها، یاد آلزایمر سیاسی خود افتاده است و می‌گوید این حرف‌ها كذب است و لابد باز هم ساخته و پرداخته اذهان بیمار خبرنگارهاست؟ آیا حذف مخافان حتی به قیمت لگدمال كردن آبروی آن‌ها، رسم مهرورزان دولت كریمه اسلامی است؟ دروغ گفتن و انكار آفتاب در روز روشن چه؟ این هم لابد رسم عدالت‌محوری آقایان است؟ اگر این گونه است زهی عدالتا كه شما می‌گسترید و خوشا مهربانی‌های‌تان كه : «مهرورزی تو با ما شهره آفاق شد!»&lt;br /&gt;آقایان! از دانشگاه بترسید. حرمت آن را پاس بدارید كه این نهاد همیشگی آزادی و آزادگی، خون «شریعت‌رضوی»ها، «بزرگ‌نیا»ها، «قندچی‌»ها را پیش پای اعلیحضرت و خون «عزت ابراهیم‌نژاد»ها و «فرشته علیزاده»ها را پیش پای اعوان و انصار حزب‌الله، بر سنگفرش خود دیده است. خوب می‌دانید حاصل چه درو مي‌كنيد از زمینی كه چنین بذری در آن می‌كارید! اگر از «اولی‌الابصار» هستید، «فاعتبروا» را پیشه كنید و اگر نیستید كه ... بماند.&lt;br /&gt;دوستان من! شما هم  &lt;a href="http://www.autnews.org/archives/1385,10,0002188"&gt;«شعر سه ستاره»&lt;/a&gt; را كه برای ستاره‌های همیشه درخشان آسمان دانشگاه سروده شده را بخوانید و یادتان نرود باطبی را؛ انصاری را؛ یادتان نرود!   &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت:&lt;a title="لینک ثابت: نامه سرگشاده دانشجویان محروم از تحصیل در پاسخ به اظهارات اخیر وزیر علوم" href="http://www.autnews.org/archives/1385,10,0002198" rel="bookmark"&gt;نامه سرگشاده دانشجویان محروم از تحصیل در پاسخ به اظهارات اخیر وزیر علوم&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116706338537849121?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2006/12/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116692078050235487</guid><pubDate>Sun, 24 Dec 2006 12:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-25T01:15:46.513+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">سياسی</category><title>آسیب‌شناسی ائتلاف یاران خاتمی(مقدمه)</title><description>تصمیم گرفته بودم پس از تجربه دو وبلاگ با نام مستعار، این بار پرده براندازم تا با نام خودم بنویسم. نمی‌دانستم كی و چگونه شروع می‌شود. بر خلاف میل درونی‌ام اما گویا مجبورم با حرف‌هایی درباره انتخابات اخیر شورای شهر قزوین این دفتر را آغاز كنم. دوست خوبم حمید مافی این بحث را در &lt;a href="http://www.amatour.blogfa.com/"&gt;وبلاگش&lt;/a&gt; باز كرده است. نقدهای خوبی دارد، اما برخی تحلیل‌هایش برایم قابل قبول نیست. آن‌جا كه از شیوخ اصلاحات می‌نالد درد مشترك است و آن‌جا كه گناه شكست را به گردن بچه‌های سازمان مجاهدین می‌اندازد، «فرافكنی» است! آنانی كه مرا می‌شناسند، خط‌كشی فكری من با سازمان و تمام گروه‌های درون نظام را می‌دانند. اما وجدان را كه قاضی می‌كنم در عرصه‌هایی چون انتخاباتی كه گذشت، فعال‌تر و صادق‌تر از بچه‌های سازمان قزوین نمی‌بینم(هر چه قدر كه اختلاف نظر تئوریك داشته باشیم.) مهدی عبدالرزاقی، رییس ستاد یاران خاتمی و اكثر كاندیداهای ائتلاف، شاهد خوبی بر این مدعای من هستند.&lt;br /&gt;من آسیب‌شناسی این شكست را با یك مقدمه و در 5 سرفصلِ «نقش شیوخ اصلاحات»،«نقش گروه‌ها و احزاب اصلاح‌طلب»، «نقش مخرب شاخه قزوین حزب اعتمادملی»،«كارنامه‌ تبلیغاتی ستادهای یاران خاتمی» و در نهایت «شیوه شركت مردم در انتخابات و میزان مقبولیت لیست ائتلاف» ارائه می‌كنم و منتظر نقدها و نظرات دوستان می‌مانم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#990000;"&gt;مقدمه&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;از همان روزی كه بسیاری چون من علی‌رغم تمام ناامیدی‌ها و نگرانی‌ها با نگاهی «حداقلی» پای به عرصه انتخابات شوراها گذاشتیم، می‌دانستیم كه وضعیت جنبش اصلاحات در سطح كلان و نیز تراژدی گروه‌های اصلاح‌طلب استان چیست. اما «همه» راه چاره را در «حضور» و آن هم در قالب «ائتلاف احزاب اصلاح‌طلب با محوریت سه شیخ اصلاحات» دیده بودیم. آن روز همه، «مزایا و معایب» این حركت را می‌دانستیم ولی چاره‌ای جز امتحان این تجربه نداشتیم. كاندیداهایی كه وارد این جمع شدند (به ویژه آنانی كه برای حضور در لیست ائتلاف به هر دری زدند) و تمام همراهان آن‌ها، باید به شرایط و مصوبات ائتلاف متعهد می‌ماندند و اگر به دنبال «منافع» حضور در این لیست بودند، باید پای لرزهای این خربزه نیز می‌نشستند! آنانی كه در روزهای پایانی به مصوبات پایبند نمانده، خدا و خرما را با هم می‌خواستند و ذهن سایر فعالین ستاد را مشغول مهار بحران پیش‌آمده كردند، حق ندارند با فرافكنی تقصیر را گردن دیگران بیاندازند.&lt;br /&gt;این ائتلاف شكست خورده است. می‌توان و باید آن را «نقد» كرد اما كسانی كه خود اصرار بر حضور در ائتلاف داشتند، حال كه معمای مقبولیت این لیست حل شده است و آسان، حق ندارند «نق» بزنند. فرق این دو واژه در یك «دال» است كه شاید ابتدای واژه‌ای دیگر است: «داوری»، آن هم «داوری وجدان»!&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نه چشم‌های من را ببند&lt;br /&gt;نه گوش‌های خود را بگیر!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;تكمله:&lt;/strong&gt; &lt;em&gt;يادداشت دوست خوبم حميدرضا دودانگه در مورد نتايج انتخابات شوراها را از&lt;/em&gt;&lt;a href="http://hamidnotes.blogfa.com/post-10.aspx"&gt;&lt;em&gt; اين‌جا &lt;/em&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;بخوانيد.&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116692078050235487?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2006/12/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-14139772.post-116690796510685528</guid><pubDate>Sat, 23 Dec 2006 09:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2006-12-24T03:05:11.470+03:30</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">دل‌واژه‌ها</category><title>ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!</title><description>سلام دوستان! گناه من نیست اگر همین ابتدای كار این وبلاگ با بار سنگینی از واژه‌های سرد و یخ‌زده روبرو می‌شوید. شاید «سرنوشت» برای من این گونه، «از سر» نوشته شده است! جالب است كه اولین برگ این دفتر مجازی، در اولین شب‌های زمستان سیاه می‌شود. زمهریری كه به راستی از تیرماه سال پیش با آمدن احمدی‌نژاد و در ماه‌های اول دوران سربازی من شروع شد، تاكنون كه آذر لعنتی 85 را تمام كردیم، با تمام فراز و نشیب‌ها، نارفیقی‌ها، عربده‌ها، طعنه‌ها و در نهایت نتایج تلخ شوراها؛در روزهایی كه سربازی من تمام شد. حالم بد است. همه چیز عالی، درست، بی‌نظیر و مزخرف است! گرهی بزرگ در احوالات شخصی‌ام افتاده كه از همه این وقایع تلخ‌تر است... می‌ماند در نهان سینه‌ام و چون خوره می‌افتد به جانم!&lt;br /&gt;بگذریم. حال ما مانده‌ایم و دوباره تمام دردهای این 2 سال، آن 8 سال، یا 16 سالی كه پیش از آن گذشته بود. چه می‌گویم؟ ما می‌مانيم و تمام دردهای 100 ساله! هنوز باید بنشینیم پای جعبه جادو و گوش به نوای «مرغ سحر» استاد شجریان در پایان كنسرت همنوا با بم بسپاریم و با اشك‌هایی كه از مژگانِ دخترش مژگان، می‌چكد همراهی كنیم و یادمان بیاید كه «سید علی صالحی» عزیز گفته بود:&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;صد سال&lt;br /&gt;صد سال است كه مرغ سحر&lt;br /&gt;همچنان برای ما مویه می‌كند!&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/14139772-116690796510685528?l=alitadayon.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://alitadayon.blogspot.com/2006/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (علی)</author><thr:total>0</thr:total></item><language>en-us</language><media:rating>nonadult</media:rating></channel></rss>

