<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
   <channel>
      <title>افکار</title>
      <link>http://persian.anarkhanoom.com/</link>
      <description />
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 2009</copyright>
      <lastBuildDate>Fri, 06 Nov 2009 19:47:07 -0500</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/anarthoughts" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
         <title>Fellowship in hazards, risk, and disasters</title>
         <description>اگر در هر رشته‌ای مربوط به مقاوم سازی در مقابل بلایای طبیعی یا ساخته دست بشر دانشجوی دکترای یکی از دانشگاههای آمریکا هستید این فلوشیپ به دردتون میخوره.

PERISHIP DISSERTATION FELLOWSHIPS in hazards, risk, and disasters.
2010 Deadline: February 1, 2010.
The Program will also be available in 2011 and 2012!

The Public Entity Risk Institute (PERI) and Natural Hazards Center at
the University of Colorado at Boulder with support from the National
Science Foundation (NSF) has established a program that awards
dissertation fellowships for work in all aspects of natural and
human-made hazards, risk, and disasters in all disciplines. Up to 6
grants each up to $10,000 each will be awarded in 2010 to doctoral
students to support their dissertation work on natural and human-made
hazards, risk, and disasters in any relevant field of the natural and
physical sciences, social and behavioral sciences, specialties in
engineering, or interdisciplinary programs such as environmental studies.

The grants are flexible and can be used for data collection, travel for
field work, or for presentation of findings at meetings, purchase of
software, data entry assistance, statistical analysis services, or a
combination of these or other similar purposes (but, NOT for stipends or
tuition). For complete information, go to:
http://thunder1.cudenver.edu/periship/&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/anarthoughts/~4/O9z4SILvifI" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/anarthoughts/~3/O9z4SILvifI/497.php</link>
         <guid isPermaLink="false">http://persian.anarkhanoom.com/2009/11/497.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگستان</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 06 Nov 2009 19:47:07 -0500</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://persian.anarkhanoom.com/2009/11/497.php</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title />
         <description>طبق آمار دولت آمریکا در سال &lt;a href="http://www.fbi.gov/ucr/hc2005/incidentsoffenses.htm"&gt;2005&lt;/a&gt; تعداد 7,160 جنایت بر اساس "نفرت" صورت گرفته. دارم اصطلاح hate crime رو ترجمه میکنم. یعنی جنایتی که مثلا برند طرف رو بکشند بدون هیچ دلیلی و فقط به صرف اینکه مسلمونه یا ایرانیه و طرف از مسلمانها بدشون میاد.
توی آمریکا قوانینی وجودداشت که به دولت اجازه میداد افرادی رو بر اساس تبعیض و تنفر نژادی, دینی, رنگ پوست, یا قومیت (کشور محل تولد) مرتکب جنایت میشندمحاکمه کنه. امروز اوباما بعد از ده سال پیگیری فعالین قانونی رو امضا کرد که این موارد رو به حنسیت (زن و مرد), گرایشات جنسی (همجنسگراها), هویت جنسی (مثل ترانس ها), و معلولین بسط بده.

حالا اول اینکه من اصلا نمیدونستم توی این مملکت تا امروز میشده بری یک نفر رو به جرم همجنسگرا بودن بکشی و خیلی قانون سفت و سختی هم دنبال مجازاتت نباشه. اما بهانه‌ای شد که برم آمار دولت آمریکا رو نگاه کنم. در سال دو هزار و پنج از7,160 مورد جنایت از این دست اتفاق افتاده 
54.7 درصد بر اساس نژاد پرستی بوده.
17.1 به دلایل دینی بوده
14.2 درصد به دلیل گرایشات جنسی بوده
13.2 درصد گرایش قومی داشته
0.7 درصد بر اساس معلولیت جسمی بوده

چیزی که برای من خیلی عجیب بود این بود که از 1,314 موردی که ریشه دینی داشته اند 68.5 درصد بر علیه یهودی ها بوده‌اند و 11.1 درصد برعلیه مسلمانها. راستش من واقعا انتظار نداشتم که نه تنها دلایل دینی از گرایشات جنسی بیشتر باشه بلکه اکثرش هم برعلیه یهودی ها باشه. من حتی آمار سال &lt;a href="http://www.adl.org/Learn/hate_crimes_laws/HCSA_FBI.asp"&gt;2001&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.fbi.gov/ucr/cius_02/html/web/offreported/02-nhatecrime12.html#t233"&gt;2002&lt;/a&gt; رو هم نگاه کردم به نظر میاد حتی اون سالهای بعد از 11 سپتامبر هم با اون همه پیش ذهن هنوز جرم علیه یهودیها از جرم علیه مسلمانها بیشتر بوده.&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/anarthoughts/~4/MA7h7YNJzCo" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/anarthoughts/~3/MA7h7YNJzCo/495.php</link>
         <guid isPermaLink="false">http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/495.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">روزمره</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 28 Oct 2009 22:12:38 -0500</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/495.php</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>Sense of significance</title>
         <description>آدمها زندگی شغلیشون رو که انتخاب میکنند معمولا باید تصمیم بگیرند که میخوان رضایت رو معیار کنند یا درآمد رو. البته این در بهترین حالته که اصولا قدرت انتخاب داشته باشند. یعنی انقدر کارآمد باشند که هر دو راه جلوشون باز باشه. از رضایت هم منظورم این نیست که درآمد زیاد برای آدمها رضایت نمیاره. منظورم رضایت روزمره از کاره...حس اینکه این شغل در زندگی کسی تغییری ایجاد میکنه و اینکه این شغل برای من معنی و اهمیتی بیشتر از درآمد داره. مثال خیلی بارزش اینه که بری در یک شرکت بزرگ کار کنی و پول بیشتر در بیاری یا بری مثلا در یک بنیاد غیر انتفاعی کار کنی. من فکر میکنم اگر یک توزیع آدمها رو در نظر بگیریم آدمهایی که به طور خاص یکی از این دوتا رو انتخاب کرده اند و بهش چسبیده اند و میشن دو انتهای توزیع. چه دنبال پول مطلق رفته باشند و چه دنبال رضایت مطلق در هر صورت تیپ شخصیتشون جوریه که از نرم خارج هستند.

یه عده هم هستند عین من که هنوز این وسط هستند. مشکل من اینه که من دقیقا دوتا بخش جدا دارم. یک بخشی که کیف میکنه از اینکه بیاد خونه و واسو باشه و گربه‌ها باشند و عصرها وقت داشته باشه شام بخوره و کتابی بخونه و گربه هم همینجوری روی پاش خر خر کنه. صبح هم بیدار میشه دوباره یک ساعتی وقت صرف کنه سر فرصت با گربه بازی کنه بعد صبحانه بخوره بعد بره سر کار. سر کار هم بدون استرس کار مفید بکنه بیاد خونه. یعنی بخشی که همون وسطه, کمی پول داره و کمی هم رضایت شغلی ولی نه پولداره و نه عشق میکنه با کارش. 

یه بخش دیگه هم دارم که فکر میکنه این زندگی میانه غلطه. بخشی که بلند پروازه و نیاز داره احساس significance بکنه. با همه اینه ممکنه به نظر شما احمقانه بیاد اما من واقعا احتیاج دارم احساس اهمیت کنم تا بتونم زندگی کنم. این نیاز با اون میانه بودن تضاد داره. این میشه که وقتی یکی از این آدمهای خارج از نرم رو میبینم..حالا در هر جهتی, اونوقت کلی خود درگیری پیدا میکنم.

راستش بعضی وقتا هم فکر میکنم بودن در این "میانه" جایی که با طبیعت من سازگاره. درست عین طبیعت زمین که قدرتش به میانه بودن و قابل اطمینان بودنه. که اینکه برای اونهایی که هستم واقعا هستم و این رابطه باهاشون منو خوشحال میکنه. اما مشکل اصلیم اینه که نمیدونم کدوم این دوتا جنبه ذاتیه و کدومش اکتسابیه. کدومش منم و کدومش تاثیر محیطه. واقعا نمیدونم من ادم میانه رویی هستم که تحت تاثیر محیط دلم میخواد مهم باشم یا آدم بلند پروازی هستم که محیط اعتماد به نفسم رو ازم گرفته.

به واسو که میگم میگه این دوتایی که تو میگی هیچ تضادی با هم ندارند...تو میتونی برای اونایی که دوستشون داری middle ground باشی اما در عین حال بلند پرواز باشی. میفهمم چی میگه اما نمیدونم چرا در عمل عین پاندول ساعت بین این دو بخش تاب میخورم.&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/anarthoughts/~4/gFy5G0tBnMk" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/anarthoughts/~3/gFy5G0tBnMk/493.php</link>
         <guid isPermaLink="false">http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/493.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خودشناسی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 25 Oct 2009 01:49:14 -0500</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/493.php</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title />
         <description>وقتی من تصمیم گرفتم با واسو ازدواج کنم یکی از چیزهایی که یهو انگار دوزاریم افتاد این بود که بچه‌های ما شکل مردم هیچ سرزمینی نخواهند بود. نه شکل ایرانی‌ها خواهند بود و نه شکل هندی‌ها. حالا بگذریم از اینکه اگر با وضع الان بخواهیم بچه‌دار بشویم و مسافرت برویم یکیمان پاسپورت ایرانی داره, یکی‌مان پاسپورت هندی, یکی‌مان هم حتما انشالله پاسپورت آمریکایی. بچه های اداره شوخی میکردند که اگر بچه‌هایت رو آمریکا دنیا نیاوری شاید مجبور بشی توی قایق زندگی کنی وسط آبهای بدون مرز.

مهاجرت نه ارزشه و نه رسالت. موندن هم نه ارزشه و نه رسالت. من مهاجرت نکردم که پل بشم.مهاجرت کردم چون پذیرشم دستم بود و خانواده تقریبا هلم دادند. اما بعد از 8 سال در تلاش به پل شدنه که آرامش رو پیدا کرده‌ام. چیزی که پائین نوشتم  فعلا دیدگاه منه.&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/anarthoughts/~4/DtsGCktRbcI" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/anarthoughts/~3/DtsGCktRbcI/489.php</link>
         <guid isPermaLink="false">http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/489.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهاجرت</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 18 Oct 2009 04:27:07 -0500</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/489.php</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title>In-between land</title>
         <description>&lt;em&gt;این پست مخاطب خاص دارد.&lt;/em&gt;

ببین اینجوری که امروز گریه میکردی پای تلفن من میخواستم یه چیزی بهت بگم اما اونجا یه لنگ پا وسط کار توی اتاق کنفرانس نمیشد. این حال گم شدگی و اینکه بخواهی برگردی ایران رو درک میکنم. از من باور نمیکنی زنگ بزن از واسو بپرس چقدر شبها من گریه کرده ام که میخوام برگردم ایران و اینجا کاری ندارم. 

راستش هنوز هم فکر میکنم اینجا کار ندارم. یعنی کاری که بخوام حقوقی بگیرم و خونه ای بخرم و بچه مدرسه بفرستم و زندگیی بکنم...برای این کارها لازم نیست آدم بیاد آمریکا, این همه گه گیجه بگیره و یه عمری هیچ جا نباشه که صد در صد دلش اونجا باشه.

اما من به یه چیز اعتقاد دارم و اونهم رسالت آدمهاییه که در عصر ارتباطات قراره پل بین ملتها باشند. حرفش رو زده ایم دیگه...خودت هم میگی همیشه...که اگر آدمها بتونند از ظواهر ملیت و فرهنگ و دین بگذرند و به درک پایه ای از احساسات مشترکشون برسند و بفهمند که با اینکه آدمها در ظاهر اعمال با هم متفاوتند اما در باطن احساسات خام از دنیا مشترکند خیلی از این پیش ذهنها, فرق گذاشتن ها, و گندی های دنیا کم میشه. و اینکه آدمها از هم میترسند چون همدیگر رو نمیشناسند و ترس مادر هزار جور فتنه است که جنگ یکیشه. اینها رو میگم که بگم من به آدمهایی که قراره مرز ارتباطی بین ملل باشند معتقدم. فکر میکنم اگر قراره دنیا بهتر بشه از این In-between land ماها شروع میشه. ماهاییم که تجسم وعده آینده ایم. آینده ای که آدمها به خاطر شناخت بهتر از "غیر" کمتر به خودشون اجازه حکم صادر کردن میدن. بیشتر گوش میدن و کمتر نظر میدن. آدمهایی که بیشتر شناخته اند. 

به نظر من زمان پدر و مادرهای ما قدرت در ریشه دواندن بود. اینکه خاکی رو بگیری و مرتب ریشه بدی و سایه بزرگ کنی. اما من فکر میکنم زمانه عوض شده. من و تو اگر میخواهیم برای 50 سال آینده پر پرواز داشته باشیم باید عادت کنیم که پل باشیم نه درخت. پل به این تعریف میشه که یک سرش به مبدا باشه و یک سرش به مقصد اما هیچ وقت نه مبدا میشه و نه مقصد. زیرش هم همیشه خالیه عین همینکه من و تو که اینجوری بعضی وقتها دلمون خالی میشه, خودمون میریزیم کف اتاق. اما پل خوب سایه هم داره. سر پناه هم هست...یادته که روزهای بمبارون توی خیابون زیر پل میرفتیم؟

من فکر میکنم مشکل اصلیت رو من میدونم. تو میتونی نقشت رو در جامعه مبدا تعریف کنی...کمی از نقشت رو هم میتونی در جامعه مقصد تعریف کنی اما هنوز نفهمیدی چطوری باید پلت رو بزنی. واسه همین وقتایی که خسته میشی پناه میبری به اونی که بیشتر ازش میدونی. با شناختی که من ازت دارم چیزی که تو رو خوشحال میکنه اینه که این پلت ساخته بشه. پس به نظر من صبور باش و کماکان مصالح جمع کن برای پلت. یه روز میبینی ساخته شد...وصل شد. وصل میشه.&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/anarthoughts/~4/ubcF7mk99mQ" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/anarthoughts/~3/ubcF7mk99mQ/488.php</link>
         <guid isPermaLink="false">http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/488.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">مهاجرت</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 Oct 2009 00:39:44 -0500</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://persian.anarkhanoom.com/2009/10/488.php</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title />
         <description>آرشیو این وبلاگ به طور موقت در دسترس نخواهد بود.&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/anarthoughts/~4/O6FY_EACQEY" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/anarthoughts/~3/O6FY_EACQEY/482.php</link>
         <guid isPermaLink="false">http://persian.anarkhanoom.com/2009/09/482.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">وبلاگستان</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 16 Sep 2009 00:12:23 -0500</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://persian.anarkhanoom.com/2009/09/482.php</feedburner:origLink></item>
            <item>
         <title> پیش‌ذهن</title>
         <description>یه اتفاقی افتاد همین چهارشنبه گذشته که من هنوز منگم ازش. تا حالا شده براتون اتفاق بیفته که یه شناختی از خودتون دارین و بعد توی یه موقعیتی قرار بگیرید که کاملا یه رفتار غریبه ای از‌تون سر بزنه؟ یه چیزی که بمونین که این آدمه کیه دیگه توی من؟

من همیشه میدونستم راجع دین پیش‌ذهن دارم. دلایلش  هم برام همیشه یکی این بوده که به نظرم آدمهایی که اعتقادات دینی خیلی شدید دارند خودشون رو به عمد از سئوال کردن در یک سری مسائل منع میکنند و این برای من قابل درک و حتی احترام نیست. یک دلیل دیگه اش هم اینه که برای من خیلی پیش اومده که وقتی در مورد مسائل مختلف باهاشون صحبت بحث کرده‌ام اخرش به این ختم شده که "اینجوریه چون خدا میگه". من نمیتونم با خدا بحث و استدلال کنم و سوم هم اینکه خیلی دیده ام که ادمی فکر میکنه که به خاطر اعتقاداتش به خدا میتونه راجع به بقیه مسائل نظر کلی بده انگار اجازه داره بره جای خدا بشینه ...اینه که کلا به نظرم اینجور بحثها یخورده اعصاب میبره بدون اینکه فایده‌ای داشته باشه. حالا همه اینا رو دارم میگم که بدونین میدونم پیش ذهن دارم...میدونم اما نمیدونستم انقدر خشم توی وجودم هست و این عصبانیته بود که روز چهارشنبه گذشته غافلگیرم کرد.

توی برنامه رادیویی &lt;a href="http://www.iranican.com/"&gt;iranican&lt;/a&gt; موضوع برنامه این هفته این بود که &lt;u&gt;"هویت ما رو بیشتر دین میسازه یا ملیت؟". &lt;/u&gt;یه مهمون هم داشتیم که اعتقاد داشت هویت بیشتر از دین میاد. چیزی که برای من خیلی عجیب بود این بود که چقدر لحن این آدم منو عصبانی کرد...یعنی جوری عصبانی کرد که تا همین دیشب تا یه لحظه تنها میشدم میدیدم دائم توی کله‌ام هنوز دارم باهاش جر و بحث میکنم و حتی توی همون کله‌ام هم نمیتونستم باهاش حرف بزنم بدون اینکه عصبانی بشم. 

سه روزه دارم فکر میکنم چه چیزی توی حرف زدن این آدم اینجوری خون منو به جوش آورد...اولین دلیلی که به ذهنم میرسه اینه که لحنش, و کلماتی که انتخاب میکرد به نظر من لحن منبری داشت. منبری میگم برای اینکه کلمه دیگه به نظرم نمیرسه و برای اینکه این لحن رو من فقط و فقط از آخوندهایی که میان توی تلویزیون صحبت میکنند و دست اندر کاران حکومتی وقتی "مصاحبه" میکنند شنیده ام. یک نوع حرف زدنی که برای من نماینده دین حکومتیه. دینی که عادت به مکالمه یک طرفه داره و حرف نمیزنه که جواب بشنوه...جوری که خودش سئوال میکرد...بعد با طمانینه سکوت میکرد...بعد میگفت "البته که نه!" یعنی من صادقانه بگم پنج دقیقه اول توی شوک بودم که چرا این لحنش اینجوریه و بعد واقعا بدون این که بخوام دائم عصبانی‌تر و عصبانی‌تر میشدم.

دلیل دیگه که بعد از سه روز فکر کردن به ذهنم رسید این بود که برای من جر و بحث با این قشر خاص مذهبی جر و بحث سر اصول و فروع و منطق دین نیست. بحث اصلی سر اینه که اینها وجود آدمی مثل من رو انکار میکنند و من تمام عصبانیتم سر اینه که میخوام اثبات کنم وجود دارم. منظورم چیه؟ منظورم اینه که  برای این قشر خاص خیلی دینی, با اون لحن &lt;a href="http://persian.anarkhanoom.com/2008/05/197.php"&gt;patronizing&lt;/a&gt;, آدمهایی مثل من وجود ندارند. برای اینکه آدمهایی مثل من" هدف از زندگی "براشون با زندگی پس از مرگ تعریف نمیشه. نماز نمیخونند, روزه نمیگیرند و دین نقشی در زندگیشون نداره. در عین حال دروغ نمیگند, مال کسی رو نمیخورند, برای اجتماع آدمهای مفیدی هستند, و زندگیشون جهت و معنی داره. به نظر من ما در معادله "یا اسلام داری یا عرق خوری و دلخوشیت رستوران و بار رفتنه" جا نداریم. وقتی من اصلا حتی موجودیتم از طرف کسی به رسمیت شناخته نشه خیلی برام سخته که بخوام بحث منطقی داشته باشم. 

من این آدم رو نمیشناسم. اولین بار همونجا توی برنامه دیدمش. نمیدونم شخصا چقدر آدم با منطق یا بی منطقیه. به جز همون یکی دو ساعت هیچ وقت ندیدمش. اما چیزی که برای من ترسناک بود این بود که چقدر خشم توی روح من وجود داره و چقدر نسبت به یک چیزهایی شرطی شده‌ام. ناراحت شدم راستش. فکر میکردم آدم منطقی و اهل بحثی هستم. چهارشنبه دیدم مرزش کجاست.

حالا شما هم&lt;a href="http://www.iranican.com/blog/?p=857#comments"&gt; یه سری به این برنامه ما بزنید  و گوش بدین لطفا&lt;/a&gt;. این بحثی که من میگم از حدود دقیقه نوزده-بیست شروع میشه. دلم میخواد بهم بگین برداشت شماها چیه.

&lt;strong&gt;پ.ن. &lt;/strong&gt;یه چیز دیگه که کلا برام مهمه راجع بهش نظر بدین اینه که &lt;u&gt;چطور میتونم کار خودم رو برای رادیو بهتر کنم&lt;/u&gt; چون یکی دو ماه بیشتر نیست شروع کرده‌ام و این اولین برنامه است که من در تمامش بودم. مثلا یکی در سایت ایرانیکن کامنت گذاشته بود که شوخی‌های من با مهمان برنامه بهش بی‌ادبی کرده. اگر بازخوردی از این دست یا هر نظر دیگه‌ای هم دارید لطفا بگین. تجربه من با وبلاگ این بود که طول میکشه قلقش دست آدم بیاد و این هم احتمالا همینطوره.&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/anarthoughts/~4/iKdRuMoQapk" height="1" width="1"/&gt;</description>
         <link>http://feedproxy.google.com/~r/anarthoughts/~3/iKdRuMoQapk/476.php</link>
         <guid isPermaLink="false">http://persian.anarkhanoom.com/2009/08/476.php</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">خودشناسی</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 29 Aug 2009 18:06:31 -0500</pubDate>
      <feedburner:origLink>http://persian.anarkhanoom.com/2009/08/476.php</feedburner:origLink></item>
      
   </channel>
</rss>
