<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آنــوژتــیـــا در خونِ من است</title>
<link>https://anojetia.blogfa.com</link>
<description>می‌بخشید اما این‌جا بیشتر متعلق به من می‌باشد!</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 01 Jul 2011 20:26:22 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/67</link>
<description>اما، من اینجا نمی مانم.... ناشناس نوشتن، بهتر است.</description>
<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 20:26:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/66</link>
<description>متکلف نویسی را دوست دارم. نمی توانید تصور کنید چقدر.</description>
<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 20:24:12 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/65</link>
<description>بالای این وبلاگ، قرمز است؛ مثلِِ من. وقتی که حتا در اوج ناراحتی هام، لبخند می زنم. لبخند های شیرین. با چشمانی مهربان، که اطمینان می دهند فضای رابطه، گرم خواهد بود. پایین تر که بیایید، منم؛ با فضای سیاه سفید آشفته ی ذهنم. آن میان ها اما،...آنها اصلند. رگه های بنفش. آنچه واقعن منم. آنچه من ترم! میانِ خطوط بنفش، همان چیزی ست از من؛ که یا نمی بینند، یا خودم پنهان می کنم.</description>
<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 20:22:31 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/64</link>
<description>آخرین نوشته ای که اینجا گذاشته بودم، برای 8 تیر 89 بود... من نمی دانستم وضعیت بدتر خواهد شد... من فکر می کردم یک سال دیگر، همه چیز خوب شده باشد...</description>
<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 20:15:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/63</link>
<description>عاشق رنگ آمیزی این وبلاگ قدیمی ام شدم. شاید آخرش همه ی وسوسه هام برای یکجا دیگر را رها کنم، برگردم همینجا. همین جای قدیمی. کنار احساسات قرمز. درونِ بنفش.</description>
<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 20:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/62</link>
<description>دلم هوای اینجا را کرد. بین فیدهای گودر، این وبلاگ قدیمی را دیدم. حسرت خوردم بخاطر این سالهایی که ننوشتم. می ترسم دیگر نشود مثل قبل نوشت. گودر، زبانی که با خودم حرف می زدم را از من گرفته. همه چیز عامیانه در ذهنم نوشته میشود. بجای &quot;را&quot; ، &quot;رو&quot; فکر می کنم. این، من نیستم. چطور برگردم به خودم؟؟</description>
<pubDate>Fri, 01 Jul 2011 20:10:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/62</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/61</link>
<description>دیگر نوشتن اینجا سخت است.... خدا می داند چقدر چرت و پرت نوشتم اینجا... چرت و پرت هایی که الان خواندمشان و کلی حسرت خوردم و گاهی !wow گفتم و با خودم خندیدم... دلم می خواهد همه چیز خوب بشود. دلم می خواهد دوباره یک روز اینجا بنویسم. دلم می خواهد همه چیز عادی بشود. درست است که من همیشه همه چیز یادم می رود... اما یک چیزی این وسط هست که تغییر نمی کند...! و من تحمل ندارم بیشتر فراموش کنم...</description>
<pubDate>Tue, 29 Jun 2010 14:50:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/60</link>
<description>این جا فعلا به روز نمی شود.</description>
<pubDate>Sat, 16 Jan 2010 22:19:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>خو گرفتن یا کنار آمدن؟</title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/59</link>
<description>احساسِ می‌کنم دیگر هر چیزِ دوست داشتنیِ زندگی‌ام را هم که از من بگیرند، باز هم می‌توانم با وضعیت کنار بیایم. این،‌ معادلِ ضدِ ضربه شدن نیست. این، یعنی خو گرفتن به بدبختی... . پ.ن بی ربط: اگر یک دختر داشتید، کتاب دستش ندهید...</description>
<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 16:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/59</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://anojetia.blogfa.com/post/56</link>
<description>به کارهایی که می‌توانیم به‌راحتی انجامشان دهیم؛ چیزهایی مثلِ استرس، تهدید و تحقیر اضافه می‌کنند تا بتوانند برایمان ژست بگیرند و بگویند: &quot;ها ها ها! این کار خیلی سخت است!&quot; بعدش هم حاضرند به هر طریقی که می‌توانند کارشکنی کنند که ما فکر کنیم واقعن آن کار، سخت است. بعد اگر ما نتوانستیم، یا خسته شدیم، به خودشان و سلطه‌گری‌شان افتخار کنند. احساس می‌کنم یک زمانی با خودشان چنین رفتاری شده... می‌ترسم تا آخر دنیا تداوم پیدا کند...</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 13:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>anojetia</dc:creator>
<guid>anojetia.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
</channel>
</rss>
