<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>APPARATUS _ آپاراتوس _ وبلاگ حیدر هدایتی</title>
<link>http://1kammorakab.blogfa.com</link>
<description>H.hedayati</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 31 Mar 2010 07:11:00 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/apparatus_heydar" /><feedburner:info uri="apparatus_heydar" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/C_-bs3C72N0/post-66.aspx</link>
<description>&lt;FONT face="courier new, courier, mono" color=#0099ff size=4&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face="courier new, courier, mono" size=6&gt;با کوچ ما به &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href="http://www.apparatuss.wordpress.com/"&gt;&lt;FONT face="courier new, courier, mono" size=5&gt;www.apparatuss.wordpress.com&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face="courier new, courier, mono" size=6&gt;همراه شوید&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/C_-bs3C72N0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Mar 2010 07:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-66.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>آخرین کد خدا</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/Tgn52wAXsBM/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;وقتی بوی بهارنارنج از باغ کدخدا می اومد مردم ده متوجه می شدن که بهار اومده ...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چند سالی بود به مکه رفته بود و دیگه خیلی ها بهش کدخدا نمی گفتن و همه اون رو حاجی صدا می زدن ، ولی یاد ندارم هیچ موقع من اون رو حاجی صدا زده باشم . از وقتی بچه بودم بهش می گفتم کدخدا ، شاید از تموم مردایی که دیده بودم برام جذابتر بود . فکر نکنم کسی پیدا بشه که از کد خدا بدی دیده باشه . تموم پسر دخترای ده وقتی برای به هم رسیدن تموم راه ها به روشون بسته می شد سراغ کدخدا رو می گرفتن ، کسی هم رو حرف کدخدا حرف نمی زد که . کدخدا اسب و تفنگ داشت ، کدخدا تفنگدار در خونه اش داشت ، ولی هیچ وقت آزارش به یه مورچه هم نرسید کدخدا کتاب می خوند و دین و ایمون درست حسابی داشت ، کدخدا شجره نامه ی طایفه ی ما رو می نوشت . کدخدا شعر می خوند و عاشق بود . کدخدا یه باغ بزرگ داشت که وقتی بچه بودیم میرفتیم توی باغ بازی می کردیم و تابستونا توی برکه ی بزرگ باغ شنا می کردیم . دختر پسرا قرار مداراشون رو اغلب توی باغ کد خدا میذاشتن ظهر های گرم تابستون هر پدر مادری که دنبال بچه اش می گشت میومد باغ کد خدا . یادش به خیر چقدر اون موقعه ها خوب بود . باغ کد خدا انارهای داشت که مثل نگاهای شیرین کدخدا شیرین بودن .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; یادم میاد یه بار وقتی چندتا از بزغاله هامون رو کنار پرچین باغ کدخدا می چروندم اومد پیشم . بهم گفت : حیدر  . منم به لهجه ی جنوبی گفتم : ها . اون باز گفت حیدر و من باز گفتم ها . اینقد این گفتگوی حیدر و ها تکرار شد که من خسته شدم . کدخدا لبخندی زد و رفت و من نفهمیدم منظورش چی بود . بعد ها یه روز از عموم پرسیدم منظور کدخدا چی بود و اون گفت تو باید می گفتی بله نه ها . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کدخدا همیشه نگاه می کرد و لبخند می زد ، همونجور که بچه ها دوست دارن . همه ی مردم ده دوسش داشتن و توی هر مجلسی میرفت همه دورش حلقه میزدن و به حرفاش گوش می دادن . وقتی بهش نگاه می کردی انگار از اول برا کدخدایی متولد شده ، بود .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;کدخدا حسن&lt;/STRONG&gt; تنها کد خدایی بود که مونده بود . و با به زبون اوردن اسمش دهان آدم بوی کاه گل می داد و خاطرات شب نشینی های قدیم و مهربونی های قدیمی ها به یاد آدم می اومد . &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;امسال بهار دیگه بهارنارنج ها ی باغ کد خدا بوی عطرشون به مشام نمی رسه و انارهای باغ کدخدا گل ندادن که معشوقه های ده برن کنارشون عکس یادگاری بگیرن ، عبای کدخدا روی چوب لباسی موند و کسی اون رو روی دوشش ننداخت و با عصای چوبی از توی کوچه ی خاکی پشت مسجد واسه نماز صبح به طرف مسجد نرفت . کد خدا رفت...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/Tgn52wAXsBM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 26 Mar 2010 08:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-65.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>سالی بر وزن سرزمین های دور دست</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/3J2_PqlANyw/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;به صدای نسیم گوش می دهم... و به گندمزار پایین تپه که رودی از وسطش می گذرد خیره می شوم... و باران می بارد ، بدون هیچ ابری و من ... من با چشمان پینه بسته هنوز به انتهای دنیا خیره شدام... و خورشید می رود ... و رود به دنبالش... و سرخی جامانده از خورشید بر گونه هایم... و باز در اینجا خدا می وزد... و گندمزار را می رقصاند و باز ... و باز... و باز عرق دستان من و تو... وباز نگاه گرم مادر... و تنگ بلور... و ماهی سرخ... و خورشیدی که این بار از پشت سرم می تابد ... و سایه ای که این بار جلوتر از صاحب اش قدم بر می دارد ... و هنوز قلبم معلول... و من ... هنوز دنبال آب انباری برای میزبانی اشک های جامانده در کف دستم ... و بامداد اولین صبح ... و خروسی که حس فقدانش به گوش می رسد ... و دنبال ساعتی کوکی که برای نماز صبح بیدارم کند . من برای سال جدید عینک می خواهم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;پ ن : چاره چیست ؟ امسال هم باید زندگی کرد ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/3J2_PqlANyw" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 02:28:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-64.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>اندیشه ی مالیخولیایی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/0CgLbkQeNbs/post-62.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چشمان کبود شده ی من مستعمره ی همان دو گوی سیاه هزار رنگ هستند ، و بی خبر از فضای مه آلود آن سوی پل ٬ همچو موجودی که درون کله ی متورمش توده ای گندیده با سلول های خاکستریی رنگ پر شده نادر ترین نوع گم شدن یعنی گمراهی در میان جاده ای تک خط را برگزیده است . این تراژدی که قهرمانش خود ضد قهرمانی انتزاعی است ، همیشه و در همه حال فرمش را جلو انداخته  که مبادا کسی پی به درون بی محتوایش ببرد . ولی کاش میدانست که آفریننده ی این دیجسیس ها و اکت ها خود ناظر بی عیب این همه کنش است . حتی همان دو گوی سیاهی که در میان صورتی کریح چال شده اند و هر روز هزاران ننگ بر تن سوخته ی او میکوبم و به بهانه ی اغفال شدن از جانب او از روح بی رنگم رودی از دروغ و حوص جاری می سازم . من محتوا میخواهم !&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/0CgLbkQeNbs" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 25 Feb 2010 05:07:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-62.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>اتاقی تنگه آبشار نیاگارا</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/KOWukg3HIn8/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اه ، عجب بوی گندی میده ، هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم شبا مجبورشم یه جایی بخوابم که لوله ی فاضل آب طبقه بالا از رو سرم رد شه و بدتر از همه لوله شون نشتی داشته باشه . سقف اینجا چکه میکنه . سطل زباله رو گذاشتم زیرش ولی ترجیح می دم ورش دارم . صدای قطرات آب به اندازه ی آبشار نیاگارا توی سرم پژواک میزنه . ولی نه . اگه ورش دارم میترسم صبح پاشم ببینم دهنم پر کثافت های طبقه بالا شده . یه کم فکر میکنم با خودم میگم بیخیال ...  به طرف شیر آب میرم یه لیوان آب می خورم . باز پشت میز تحریرم میشینم . مثل آدمای عینکی که عینکشون همیشه نک بینیشونه نگاه هلمزگونه ای به ساعت مچی که بندش پاره شده و گوشه ی میز افتاده میکنم . ساعت = 2:38 دقیقه ی بامداد رو داد میزنه . با بی حوصلگی یه چپ دستی توی سر چراغ مطالعه ام میزنم . با آتش سر سیگار زبون بستم رو قرمز میکنم و یه لب حسابی ازش میگیرم ، میارمش جلوی چشمم و با حرص بهش میگم : حالت جا اومد  ؟ &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/KOWukg3HIn8" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Feb 2010 02:47:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-61.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>این مرد عشق مسعود است  .: برنامه ی امشب سینما های تهران و شهرستانها :.</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/azx5VJfFRLo/post-60.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=325 src="http://adambarfiha.com/wordpress/wp-content/uploads/2009/08/15563_orig.jpg" width=203&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face="courier new, courier, mono"&gt;&lt;STRONG&gt;قبل از هر چیز بگم که این پست فقط جنبه ی شوخی داره و می خواستم یاد استاد رو یه جوری ... آره&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گر دانشجوی رشته ی کارگردانی سینما هستید حتما این را بخوانید . باشد که راه گشای شما در زندگی هنری تان باشد .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از درس هایی که یقینن دست از جون شما بر نمی داره ٬ تاریخ سینما یا شناخت سینماست . از بهترین اساتید این درس آقایان جواد طوسی ٬ سعید احمدی ٬ امید روحانی و ... هستند ٬ اگه پرتون به بال سعید احمدی و امید روحانی خورد که دیگه هیچی ٬ براتون متعصفم . ولی اگه مثل این جانب شانس اوردین و همنشین جناب طوسی شدین ٬ این دنیا و آن دنیا بر شما چه گوارا باد . حالا بماند که چقدر سر کلاس این استاد خواب می چسبه و برای ناقص نشدن عیش تان چه فیلمهای می بینید . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همون تور که می دونید هر درس یا هر چیزدیگه بر اساس مناسبات خودش امتحاناتی هم داره و امتحان این درس بسیار مشکل تشریف دارن . ولی وقتی استاد طوسی در بین ما باشد بهتر است کورش آسوده بخوابد . من کار ندارم شما اصولا برای امتحان چقدر درس می خونید ٬ ولی برا این درس اصلا نیازی به گاوخونی نیست . فقط اگه زحمتتون نمیشه بشینید اسم تموم فیلمهای مسعود کیمیایی رو با شرح چند تا سکانس حفظ کنید که اونم زیاد نیست همش بیست و هفتا فیلمه . حالا اگه همش رو هم نرسیدید حتما قیصر و حکم و اعتراض و محاکمه در خیابان روببینید . حالا میمونه نحوه ی جواب دادن به سوالات . لطفا به نمونه ی زیر توجه کنید :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نام و نام خوانوادگی : محسن امیری ( یک عاشق سینه چاک مسعود کیمیایی )&lt;/P&gt;
&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;۱ . موج نوی فرانسه چیست و بنیان گذاران آن چه کسانی بودند ؟ رجوع شود به فیلم قیصر ساخته ی مسعود کیمیایی &lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;۲ . دلیل اصلی تحول سینمایی ایران در ده ی ۴۰ چه بود ؟ رجوع شود به فیلم اعتراض ساخته ی مسعود کیمیایی &lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;۳ . اکسپرسیونیزم آلمان ٬ آپاراتوس ٬ نئورئالزم ایتالیا ٬فیلم نوار و سینما گنگ را تعریف کنید ؟ به هر کدام از فیلم های مسعود کیمیایی میخواهید رجوع کنید &lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P align=justify&gt;باور کنید من بیست گرفتم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;پ ن : استاد طوسی جز بهترین منتقدان سینمای ایران و جهان هستند و این حقیر عمرا قصد توهین به ایشون رو ندارم و از هواداران شدیدشون هستم .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/azx5VJfFRLo" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Feb 2010 06:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-60.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>سهمیه بندی </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/QdxeMly_eWA/post-59.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سهم من از خلقت تو فقط جای رژ لبت بود که روی فنجون قهوه ی نیمه خوردت میموند و جای پاهای گلیت که سالن کافه رو کثیف می کرد و هر بار بعد رفتنت مجبور بودم سالن رو تی بکشم . روزایی که بارون می بارید بیشتر ازت بدم می اومد .  همه ی اینا یه طرف ، عاشق سیگار کشیدنت بودم . تا بوی گند فیلتر سیگارت همه جا رو نمی گرفت از رولبت ورش نمی داشتی . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا توی این روزای سرد زمستونی که تنهام ، به یاد تو موسیقی فیلم پدر خوانده رو میزارم و سالن خالیه کافه رو دید میزنم . تاچشمم به میز پشت پنجره میوفته ناخودآگاه تی رو بر می دارم و زیرش رو تمیز میکنم . به طرف سینک ضرف شویی میرم و فنجونای تمیز رو دوباره میشورم . &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/QdxeMly_eWA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 03:49:27 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-59.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>استامینوفن</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/m7NNM3AFxBA/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فقط میخواستم جسارت کرده باشم . کلاهم رو کجکی روی سرم قرار دادم . کمربندم رو برای بار دوم محکم کردم . هفت تیر خالیه دسته چوبیم رو دور کمرم بستم . چکمه های پوست خرسی که چند ماه پیش از یه فروشنده ی دوره گرد کش رفته بودم رو پوشیدم . جلوی آینه وایسادم ٬ یه چیزی کم دارم ! آها ... سیگار ! یه سیگار برگ بزرگ رو بین دندونام گذاشتم و بدون این که روشنش کنم یه پک محکم بهش زدم . دودش رو بیرون دادم ٬ ولی پرید توی گلوم . سرفم گرفت ٬ تا خودم روجم و جور کردم دیدم توی میدون دوئل وایسادم و روبرم بیست و سیزده تا ارغه صف کشیدن . چتر نجاتم وا نمی شد ٬ خلبان هر چی داد میزد صداش رو نمیشنیدم . توی ارتفاع دوهزار پایی از سطح زمین بودیم هواپیماهای نازیها مثل مور و ملخ دنبالمون بودن یه بال هواپیما زخمی شده بود و ازش خون میومد . گفتم جواتی آماده ای بپریم ؟ گفت کجا بابا هنوز قلیون آتیش داره ! واسا واسا ... بیا این دوتا پکم تو بزن الان میریم . مشغول حرف زدن بودیم که یه هو ماشینه ترمز کشید و هممون به جلوی در خروجی پذیراییه خونه ی مسعودینا پرتاب شدیم . آتش سنگین بود و آشپزخونه حسابی داغ شده بود گفتم جوادجون این هوا کش رو روشن کن خفه شدیم ٬ همین که دکمه ی هوا کش رو زد کشتیه را افتاد . سوختمون خیلی کمبود اسبم دیگه بیشتر از این جون نداشت جلوی در قلعه بودم که محکم خوردم زمین . صدای یه ارتش اسب از پشت سرم میومد .همون جور که از دیوار قلعه بالا میرفتم ٬ یکی و دیدم که صدا میزد : هکتور !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ای بابا !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به خدا یاروگفت استامینوفنه ! &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/m7NNM3AFxBA" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Jan 2010 05:50:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-58.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>وقتی همه خوابیم </title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/elIYLOpgTtg/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;امشب هوا اندکی روشن تر از شب های قبل است . پرده را کنار زده ام و دانه های برف را که برای تماشای چشمان خواب آلود من روی شاخه های درخت بی برگ پشت پنجره ی اتاقم مانده اند سلام می کنم . از جوی پر آبی که از پای پنجره ی اتاقم می گذرد تشکر می کنم که نگذاشت بخوابم و دیدار برف را از دست ندادم . آه خدا ی من ... چقدر زیباست . سکوت... سکوت ... نمی دانم چند نفر دیگر در این شهر مثل من پشت پنجره ی اتاقشان ایستاده اند و جفنگ بازی های تو را می بینند . خیلی خوشی امشب ! چه خبر شده ؟ جشن گرفته ی ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جامپ کات میزنم به رخته خوابم . پاراله پیش میروم و هر لحظه درجایی سیر می کنم . به خودم می آیم . وسط خیابان چه میکنم ؟! گیج شدام  ٬ به دور خودم می چرخم به ته خیابان نگاه میکنم . درختها ی دو طرف خیابان سالهاست که می خواهند دست هم را بگیرند ولی هنوز مانده ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـ اینجا هیچگاه اینقد خلوت نبوده چه شده ؟ دانه ی برفی روی پلکانم می افتد . گردنم را به عقب خم می کنم و به بالا نگاه میکنم . چند دانه ی برف زیر گلویم جا خوش کرده اند و با خودشان می گویند : عجب جای گرمی ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به بالا ی سرم نگاه میکنم . درختان دو طرف خیابان دستهایشان را به طرف هم دراز کرده اند .برف می بارد . خدا عجب میزانسنی چیده ای ! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;داخلی ـ روز ـ مطب دکتر &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دکتر درحالی که مثل بازپرس بالای سر حیدر قدم میزند و عالت شکنجه ای در دست دارد  که هر چند دقیقه یک بار به گلوی حیدر فرو میکند . با حالتی سریع خودش را به جلوی او میکشد . باد لباس سفید دراز مخصوصش را به عقب میزند . خم میشود  و دو دستش را اطراف دسته های صندلی حیدر میگذارد در چشمان حیدر خیره می شود و با نگاهی خبیثانه .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دکتر : دیشب کجا بودی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حیدر : به خدا خواب بودم .&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/elIYLOpgTtg" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 18 Jan 2010 16:32:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-57.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>آن شب که باران آمد ...</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/apparatus_heydar/~3/xaOm7ZGFWE0/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آن شب که خواب می دیدم که خواب می بینم فنجان چای داغی را روی سرم می ریختی دود سیگارم ماه را پوشانده بود . آن شب باران آمد و تمام چاله چوله های صورتم پر شد از قطرات شور با آن طعم غریب . آن شب وقتی می خواستم در آن رختخواب بیگانه بخوابم دلم برای بالشتم تنگ شده بود . آن شب تمام گفته هایت را با مزه ی شور عصاره ی ابرهای زمستانی چشیدم . آن شب باران آمد . آن شب به تمام نیمکت های سبز رنگ پوسیده ی پارکهای شهر بوسه میزدم و دخیل می بستم . آن شب از تمام تپه های سرخ پوست نشین دود بلند شد و ناقوس تمام کلیساها به صدا در آمد و تمام موذن ها اذان گفتند و جغدها آواز خواندند و جیر جیرکها جیر جیر کردند و خروس ها منتظر طلوع خورشید ماندند . آن شب اولین شبی بود که خورشید خواب ماند ٬ ولی هنوز خروس ها چشم به کوه ها دوخته اند و انتظار طلوع اش را می کشند . شاید یکی به داد من و سیاره ام برسد قبل از اینکه سمفونی خروس ها در سازشان دفن شود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/apparatus_heydar/~4/xaOm7ZGFWE0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 01 Jan 2010 12:48:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1kammorakab</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://1kammorakab.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://1kammorakab.blogfa.com/post-55.aspx</feedburner:origLink></item>
</channel>
</rss>

