<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>آسمان</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com</link>
<description>آسمان سراپرده ملکوت خداست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 18 Oct 2015 22:33:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>انتخاب</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/85</link>
<description>درون‌م عرصه‌ی کشاکش است، زین سو کشان سوی خوشان، زان سو کشان با ناخوشان. این تردیدها، این الاکلنگ خدا و خرما ادامه پیدا می‌کنه، اما تا یک جای معلوم، یک جایی که موعد انتخاب‌ه، انتخاب می‌کنم که بگذرم به آزادگی، و حر باشم، یا در گردآب تردید و تذبذب بمانم، به وسوسه‌ی گندم ری، زین سو کشان سوی خوشان، زان‌سو کشان با ناخوشان، یا بگذرد یا بشکند، کشتی در این گردآب‌ها... ---------------------------- پ.ن: ( + ) تعلل عمر سعد: عمر سعد در ابتدا تعلل هايى كرده بود؛ او دلش</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2015 22:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sahab</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>او ما را می‌بیند</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/84</link>
<description>«من» تو را می‌بینم. این «من» همان «او»ست. «او» تنها فاعل حقیقی است؛ که حیّ لایموت است؛ و همیشه من را می‌بیند. پس «من» تو را می‌بینم یعنی «او» من را می‌بیند. من هم «او» را آیا ...؟ در خلوت‌گاه این راه‌روی ساکت، تنها بر روی نیمکتی نشسته‌ام. هر از گاهی درِ آهنی روبه‌رویم باز می‌شود تا در فرصت عبور پزشکی، یا پرستاری، یا رزیدنتی، یا بهیاری و یا خدمه‌ای، سری به داخل بچرخانم. از آن داخل چیز زیادی معلوم نیست.</description>
<pubDate>Thu, 09 Jun 2011 20:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>asemaneyazd</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>دیالوگی برای چشم انتظاری</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/83</link>
<description>شبی از شب‌های کوفه، در میان سکوت و تنبه قبرستان، امام (ع)، یاری را همراه خود کرده است تا شنوای حرف‌های سینه‌ی پر آه‌ش باشد. اما گویا مخاطب این حرف‌ها تنها کمیل ابن زیاد نیست. گویا این «آه»ها و «ای کاش»ها، روضه‌ی تنهایی و چشم‌انتظاری امام است که خود او روایت‌‌گر آن است، بلکه در گردش زمان و گستره‌ی مکان، این حرف‌ها گوش شنوا و دل پذیرایی بیابند. «آه، کمیل، قلب‌های آدمیان به سان ظرف‌هایی است که به‌ترین آن‌ها یادگیرنده‌ترین‌شان است؛ پس آن‌چه می‌گویم نگه‌دار»</description>
<pubDate>Sat, 04 Sep 2010 23:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>asemaneyazd</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>اصلاح مملکت</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/82</link>
<description>مطلب حاضر، تاکیدی‌ه بر مطلبی که قبلا این‌جا آمد. ------------------------------------------------------- می‌گوید: نمیشه آقا، خانه از پای‌بست ویران است. می‌گویم: خوب پس چه کار کنیم؟ می‌خواهی هم‌رنگ جماعت بشیم؟ یک تیشه هم ما بزنیم بر این پای‌بست به قول شما ویران؟ یا نه، می‌خواهی که درست بشه، می‌خواهی که خوب بشه؟ عرض‌م این است که اگر می‌خواهی اوضاع جامعه‌ت، اوضاع حکومت‌ت درست بشه، هیچ راه و روشی وجود نداره مگر این‌که از مسیر تلاش برای درست شدن خود می‌گذره.</description>
<pubDate>Sat, 03 Apr 2010 01:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sahab</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>عزم وطن</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/81</link>
<description>از نثر خسته‌م. از شعر خسته‌م. از لطیفه خسته‌م. از نکته خسته‌م. از شعار خسته‌م. از فلسفه خسته‌م. یک کلام، از حرف خسته‌م. بسّه دیگه، گوشم پر شده از حرف، همه‌ش حرف می‌زنیم. پر شدیم از حرف، پر شدیم از خالی. یک عمر حرف زدیم، سال 88 رو هم همین‌طور. بسّه دیگه، بریزیم دور این‌ها رو، آدم باشیم. ما به ظاهر آدم‌ها، به ظاهر متنوعیم. اما در حقیقت از دو دسته‌ایم. یکی اون‌هایی که اخلاص دارن. و یکی اون‌هایی که می‌پیچونن.</description>
<pubDate>Thu, 18 Mar 2010 23:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>asemaneyazd</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>موجودی به نام حکومت</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/80</link>
<description>یه موجودی درست کرده‌ایم به اسم حکومت، که همه‌ی تقصیرها گردن اونه. همه‌ی ما خوبیم، فقط اونه که بده. ما هر غلطی خواستیم می‌کنیم، بعدش هم برای کاهش فشار وجدان همه‌ی مسئولیت‌های فروگذارشده‌ی خودمون رو هم گردن این موجود می‌ندازیم. این‌قدر انتزاعی فکر نکنیم. حکومت از همین اداره‌ای که احیانا توش کار می‌کنیم شروع می‌شه تا بالاتر. خود ماییم که حکومت رو می‌سازیم. اگر واقعا می‌خواهیم کاری بکنیم باید خودمون رو درست بکنیم.</description>
<pubDate>Thu, 14 Jan 2010 15:49:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sahab</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>خَرق یاس</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/78</link>
<description>شما از کجا یقین کرده‌اید که قدرت در شما نیست؟ اولاد آدم وقتی بخواهد کاری را انجام ندهد، به قدری قشنگ فیلسوف می‌شود و دلایل می‌چیند و استدلال می‌آورد که قانع می‌کند: «آخه آقا مگر نمی‌بینید ...، مگر من خودم نمی‌دانم ...، بدان جهت که ...، چون‌که ...، شاید که ...، بعید نیسست ...، احتمال می‌رود ...، من نمی‌توانم ...، نمی‌توانم ...، نمی‌توانم ...» این نمی‌توانم‌ها عجز و ناتوانی را برای انسان تثبیت می‌کند.</description>
<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 16:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sahab</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>توبه</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/72</link>
<description>می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد. پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد. شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید.</description>
<pubDate>Sun, 29 Nov 2009 16:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>asemaneyazd</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
<item>
<title>مغازله‌ی تسلیم در مهمانی ماه رمضان</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/77</link>
<description>هم آشکاره، و هم پنهان‌ه. این همه زیبایی، این همه تناسب، این همه نظم، همه می‌گن که هست. و خیلی هم خوشگل‌ه! اما یک جایی که بری چنگ بندازی به یک زلفی، بری در آغوش بگیری‌ش نیست. (البته حاج محمد اسماعیل می‌گن: همه‌ی عالم آغوش‌ه) همین یه آتشی بر دل‌ت می‌ندازه، داغت می‌کنه، سراسیمه‌ت می‌کنه. چاره‌ای هم نداری. باید صبر کنی تا سردش کنه. صبر. یا رب این آتش که در جان من است سرد کن زان سان که کردی بر خلیل *** عزیزم، بد نمی‌گم، بد نمی‌شنوم، بد نمی‌رم.</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 01:53:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>asemaneyazd</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
<item>
<title>دیدار دوست</title>
<link>https://asemaneyazd.blogfa.com/post/76</link>
<description>دوستان را در دل رنج‌ها باشد، که آن به هیچ دارویی خوش نشود. نه به خفتن. نه به گشتن. و نه به خوردن. الاّ به دیدار دوست، که &quot;لقاء الخلیل شفاء العلیل&quot;. تا حدی که اگر منافقی میان مؤمنان بنشیند، از تاثیر ایشان، آن لحظه مؤمن می‌شود... فکیف (پس چگونه است) که مؤمن با مؤمن بنشیند؛ چون در منافق این عمل می‌کند، بنگر که در مؤمن چه منفعت‌ها کند. بنگر که آن پشم، از مجاورت عاقلی چنین بساطِ منقّش شد، و این خاک، به مجاورت عاقل چنین سَرایی خوب شد.</description>
<pubDate>Sun, 16 Aug 2009 20:06:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>iman</dc:creator>
<guid>asemaneyazd.blogfa.com/post/76</guid>
</item>
</channel>
</rss>
