<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>آسترال مرد</title>
	<atom:link href="https://astralman.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://astralman.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 06 Feb 2014 09:48:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">2418454</site><cloud domain='astralman.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>https://s0.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>آسترال مرد</title>
		<link>https://astralman.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://astralman.wordpress.com/osd.xml" title="آسترال مرد" />
	<atom:link rel='hub' href='https://astralman.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>وضعیتِ کُسُ‌ شعریه</title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2014/02/06/vaziatekososher/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2014/02/06/vaziatekososher/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 06 Feb 2014 09:48:01 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=574</guid>

					<description><![CDATA[همه چیز از پذیرفتن شروع میشه، همینقدر کلیشه‌ و سطحی، اینکه پذیرفته‌م -این مسیری که توش هستم با انتخاب خودم بوده و تصمیم‌های خودم در کنار اتفاقات مضحک و غیرمطرقبه‌ای که هرکسی تو زندگیش داره باعث این شرایط شده- کل داستان این روزهای منه. همه چیز از پذیرفتن ریسک‌های یک تصمیم شروع میشه و به [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>همه چیز از پذیرفتن شروع میشه، همینقدر کلیشه‌ و سطحی، اینکه پذیرفته‌م -این مسیری که توش هستم با انتخاب خودم بوده و تصمیم‌های خودم در کنار اتفاقات مضحک و غیرمطرقبه‌ای که هرکسی تو زندگیش داره باعث این شرایط شده- کل داستان این روزهای منه. همه چیز از پذیرفتن ریسک‌های یک تصمیم شروع میشه و به پذیرفتن تک تک اتفاقاتی که در قبال اون تصمیم برات افتاده ختم میشه. فقط خودت مسئولی و خودت. شرایط حال و فکرِ شرایطِ آینده و تمام اتفاقاتِ تاثیرگذار و یا گذرا میشن یه سهمی از فشار ذهنی‌ روزانه‌ت که صرفا &laquo;برای گذران زندگی باید بپذیریشون، نه برای خوب بودن و یا بهتر شدن&raquo;.</p>
<p>مهاجرت شهر به شهر یکی از این آخرین تصمیمها بوده که فارغ از صحیح یا غلط بودن عللی که منجر به این امر شد، بهرحال اتفاق افتاد. و از اون جهت نمیشه گفت &laquo;باید اتفاق میوفتاد&raquo; چون بهرحال من مختار بودم انتخاب کنم و عواقب این انتخاب هم مستقیما متوجه خود منه. این جابجایی برای من فارغ از سختی‌های سطحی‌ای مث خستگی جسمی جابجایی وسایل و خستگی روحی ناشی از فشردگی کارها، یه حس سنگینیِ عجیب‌غریب و جدیدی داره که به وضوح ناشی از این ورود به سبک جدیدی از زندگی تو تنهایی به معنای مطلقه. منظورم از این تنهایی بُعد روحی ماجرا از لحاظ نبود آدم و دوست و این صحبت‌ها نیست، منظورم سهم درگیری آدم‌ها تو زندگیه.</p>
<p>بهرحال با این همه صحبت از &laquo;کُسُ شعر بودنِ وضعیتِ بعد از هر تصمیم گیری‌ای&raquo; باعث میشه جای خالی &laquo;عدم تصمیم‌گیری&raquo; در مواقع لش خیلی به چشم میاد، اینکه آقا اصن من میخوام یه مدت کلا تصمیم نگیرم، میخوام نه تنها لش کنم و بیکار باشم و بخورم و بخوابم و البته &laquo;زمان هم زود بگذره لطفا&raquo;، بلکه میخوام تصمیم هم نگیرم، همینجور همه چی خودشون پیش برن دیگه. چه کاریه.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2014/02/06/vaziatekososher/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">574</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2014/02/04/572/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2014/02/04/572/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 04 Feb 2014 15:41:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=572</guid>

					<description><![CDATA[با این حال و روز ۲۴-۷ چِت کردن واسه هیچ احدی خوشایند نیس]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>با این حال و روز ۲۴-۷ چِت کردن واسه هیچ احدی خوشایند نیس</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2014/02/04/572/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">572</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2014/01/13/569/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2014/01/13/569/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 13 Jan 2014 17:19:21 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=569</guid>

					<description><![CDATA[یکی از حسن‌های زیاد فکر کردن به حرفی که میخوای بزنی و یا بنویسی اینه که کلا بیخیال گفتنش میشی. این بیخیال شدن و نگفتن به دلیل خودسانسوری رو نمیگم، منظورم اینه که بعد از کلی فکر کردن و زیر و رو کردن کلمه‌ها و جمله‌ها یکهو حالت بهم میخوره از نوشتن، از حرف زدن، [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یکی از حسن‌های زیاد فکر کردن به حرفی که میخوای بزنی و یا بنویسی اینه که کلا بیخیال گفتنش میشی. این بیخیال شدن و نگفتن به دلیل خودسانسوری رو نمیگم، منظورم اینه که بعد از کلی فکر کردن و زیر و رو کردن کلمه‌ها و جمله‌ها یکهو حالت بهم میخوره از نوشتن، از حرف زدن، از محدودیتی که اینها دارن و نیازه هرچیزی رو صرفا به واسطه‌ی این دو ابزار بیان کرد، چیزهایی که نیاز داری به ساده‌ترین شکل ممکن بیان کنی گاها تبدیل میشن به جملات سنگین و غیرقابل فهمی که خودت هم از گفتن و نوشتنشنشون پشیمون میشی.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2014/01/13/569/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">569</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2014/01/08/567/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2014/01/08/567/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 08 Jan 2014 10:32:27 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=567</guid>

					<description><![CDATA[این روزها درگیرم، درگیر خیلی چیزها،‌ درگیر اینکه خودم رو از نو بسازم و جمع کنم و تلاش کنم بپذیرم که همه چیز تغییر کرده. شاید مضحک باشه که بعد از این همه وقت هنوز هم نتونستم باور کنم این همه تغییر رو. چیزهایی که تو سالهای گذشته از دست دادم و بدست آوردم، حجم [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>این روزها درگیرم، درگیر خیلی چیزها،‌ درگیر اینکه خودم رو از نو بسازم و جمع کنم و تلاش کنم بپذیرم که همه چیز تغییر کرده. شاید مضحک باشه که بعد از این همه وقت هنوز هم نتونستم باور کنم این همه تغییر رو. چیزهایی که تو سالهای گذشته از دست دادم و بدست آوردم، حجم تغییری که تو یک سال گذشته تو زندگیم و روابطم پیش اومده هنوز هم برام هضم نشده. هنوز هم با خودم درگیرم، گاهی به خودم نگاه میکنم و حتی برام این شرایط فعلی هم قابل باور نیست، قابل باور نیست که تونستم انقدر زود خودم رو با همه چیز آداپته کنم و صدام در نیاد. کاری به سختی و آسونی و یا تلخی و شیرینیش ندارم،‌ این حجم منعطف بودنم در برابر شرایط متفاوت برام قابل باور نیست. اینکه به این سادگی حاضرم در برابر هر اتفاق و شرایط جدیدی سکوت کنم و بپذیرم و پیش برم، فقط جلو برم و صدام در نیاد.</p>
<p>آدمی نیستم که ناله نکنم، اتفاقا ناله زیاد دارم و حرف مفت هم زیاد میزنم، مثل دونه دونه نوشته‌های همین وبلاگ که به قول اهالی خفن وبلاگستان من هم یکی از اونهایی هستم که اگر چس‌ناله رو ازشون بگیری وبلاگشون میشه هیچ و پوچ.</p>
<p>درگیرم، درگیر اینکه یک سالی هست که مادرم رو ندیدم و بعد از یک سال الان دلتنگ شدم، بعد از یک سال الان گاه و بی گاه دلتنگ آدمی میشم که منو از خودش روند، آدمی که میدونست من فقط اون رو دارم ولی بهرحال&#8230; درگیرم، درگیر اینکه هرروز تلاش میکنم احساس رو تو خودم بُکُشم و خودم رو جمع و جور کنم و بچسبم به زندگی خشک و بی روحی که تمام وقت خودم رو با کارهای مضحک و خسته کننده‌ش مشغول کردم، اما هرروز از یه طرف یه حس جدید میزنه بیرون و میفهمم که نه، نشد، نتونستم.</p>
<p>شاید همین دو سال پیش اگر دو روز یک جا تنها میموندم عالم و آدم رو روانی میکردم، اما الان؟ کندم از شهرم و اومدم تو یه سگدونی و شبانه‌روز رو تنهایی سر میکنم و صدام در نمیاد. درگیرم، درگیر اینکه اگر این شرایط خودخواسته‌ و خودساخته‌ست پس چرا دارم اینها رو مینویسم و حتی بهشون فکر میکنم؟ درگیرم، درگیر اینکه اگر ایمان دارم هیچ چیزی قابل تغییر نیست پس دلیل این همه دست و پا زدن چیه؟ دلیل این همه تلاش واسه تغییر شرایط چیه؟</p>
<p>درگیرم، درگیرِ خیلی چیزها&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2014/01/08/567/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">567</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>شکر خدا این همه چیز بلدیم و بازم اُستادیم تو گند زدن&#8230;</title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2013/08/01/dard/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2013/08/01/dard/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 01 Aug 2013 19:13:06 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=553</guid>

					<description><![CDATA[آدم‌ها تو شادی و خوشی در موضع انتخاب کردن و تو شرایط سخت و دردناک در موضع انتخاب شدن هستن&#8230; تو شرایط سخت خیلی چیزا رو میشه فهمید&#8230;]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>آدم‌ها تو شادی و خوشی در موضع انتخاب کردن و تو شرایط سخت و دردناک در موضع انتخاب شدن هستن&#8230; تو شرایط سخت خیلی چیزا رو میشه فهمید&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2013/08/01/dard/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">553</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2013/07/27/550/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2013/07/27/550/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 27 Jul 2013 08:52:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=550</guid>

					<description><![CDATA[اون لحظه که اراده‌ی نوشتن میاد و کلمه نمیاد. وقتی که میدونی پر از حرفی اما توان جمع و جور کردن کلمات و ساخت جمله رو نداری&#8230; اون چند لحظه که زل میزنی به کیبورد و هی انگشتات رو میمالی به کلیدها اما نمیدونی چطور شروع کنی و با چی شروع کنی. آخ که استیصال [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">اون لحظه که اراده‌ی نوشتن میاد و کلمه نمیاد. وقتی که میدونی پر از حرفی اما توان جمع و جور کردن کلمات و ساخت جمله رو نداری&#8230; اون چند لحظه که زل میزنی به کیبورد و هی انگشتات رو میمالی به کلیدها اما نمیدونی چطور شروع کنی و با چی شروع کنی. آخ که استیصال از سر و روی این حالت میباره.</p>
<p dir="RTL">اون لحظه که به خودت میای و میبینی حتی توان اینکه ذهنت رو با نوشتن خالی کنی رو نداری و مغزته که داره متلاشی میشه&#8230; مغزت داره متلاشی میشه از این حجم سکوت&#8230; سکوتی که هیچ آرامشی پشتش نیست&#8230;</p>
<p dir="RTL">و شروع میکنی به نوشتن همین خزعبلات&#8230; تمام حواست وقت نوشتن اینه که در حین نالیدن و نالیدن و نالیدن متن تاثیرگذاری بنویسی که خواننده رو میخ‌کوب کنه، هه&#8230; همین‌ها رو مینویسی و به خیال خودت یک اثر هنری خلق کردی که باهاش میشه جهان ادبیات معاصر رو زیر و رو کرد&#8230;</p>
<p dir="RTL">مینویسی و پاک میکنی. نیم فاصله ها رو رعایت میکنی، اعراب گذاری میکنی و فک میکنی با این کارها و با رعایت چُس مثقال نگارش ادیب فرزانه‌ای شدی که داره کشتی شکسته‌ی وبلاگستان فارسی رو به ساحل امن و آرومی میرسونه&#8230;</p>
<p dir="RTL">یه نگاه به دور و برت میکنی و تمام تلاشت رو میکنی که هرچی صنعت ادبی از تو کتاب‌ها و مدرسه و دانشگاه و کوفت و زهرمار یاد گرفتی به رشته‌ی تحریر در بیاری. که چی؟ برای اینکه همین دو جمله ناله‌ای که میکنی برای خالی کردن ذهن داغون و آشفته‌ت مورد توجه احدی قرار بگیره&#8230;</p>
<p dir="RTL">فقط درگیر حواشی میشی&#8230; دریغ از اینکه حالیت نیست، حالیت نیست که لعنتی تو شروع کردی به نوشتن که فقط و فقط آروم شی&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2013/07/27/550/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">550</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2013/07/22/548/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2013/07/22/548/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 22 Jul 2013 16:40:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=548</guid>

					<description><![CDATA[به جد معتقدم که انیشتن در مورد بی پایان بودن جهان و حماقت انسانها گه خوری کرده، آن دو چیزی که پایان ندارد بی کسی و بی پناهی انسان هاست&#8230;]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به جد معتقدم که انیشتن در مورد بی پایان بودن جهان و حماقت انسانها گه خوری کرده، آن دو چیزی که پایان ندارد بی کسی و بی پناهی انسان هاست&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2013/07/22/548/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">548</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2013/07/07/546/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2013/07/07/546/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 07 Jul 2013 20:02:16 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=546</guid>

					<description><![CDATA[حتی نمیتونم تصور کنم بدتر از این یعنی چی&#8230; و نقطه ی فوق دردناک داستان اینه که همیشه بدتر و تلخ تر از اینی که هست میشه&#8230; و همیشه جا برای بیشتر به گا رفتن وجود داره&#8230; حدی از به گایی که حتی تو مخیله ی آدم هم نمیگنجه&#8230;]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>حتی نمیتونم تصور کنم بدتر از این یعنی چی&#8230;</p>
<p>و نقطه ی فوق دردناک داستان اینه که همیشه بدتر و تلخ تر از اینی که هست میشه&#8230; و همیشه جا برای بیشتر به گا رفتن وجود داره&#8230;</p>
<p>حدی از به گایی که حتی تو مخیله ی آدم هم نمیگنجه&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2013/07/07/546/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">546</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>صد بار لب گشودم و بیرون نریختم، خون ها که موج می زند از سینه تا لبم</title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2013/07/06/orfi/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2013/07/06/orfi/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 06 Jul 2013 16:44:48 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=544</guid>

					<description><![CDATA[چون زخم تازه دوخته از خون لبا لبم ای وای اگر به شکوه شود آشنا، لبم بی دردی آورد همه قول طرب مسنج گاهی به حال گویی دل می گشا لبم بستی لبم ز شکوه و ذوق ادب شناخت هر موی من ادا کند این شکر با لبم بگذشت عمر و گفت و شنو با [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>چون زخم تازه دوخته از خون لبا لبم<br />
ای وای اگر به شکوه شود آشنا، لبم</p>
<p>بی دردی آورد همه قول طرب مسنج<br />
گاهی به حال گویی دل می گشا لبم</p>
<p>بستی لبم ز شکوه و ذوق ادب شناخت<br />
هر موی من ادا کند این شکر با لبم</p>
<p>بگذشت عمر و گفت و شنو با تو رخ نداد<br />
ای بی نصیب گوشم و ای بی نوا لبم</p>
<p>صد بار لب گشودم و بیرون نریختم،<br />
خون ها که موج می زند از سینه تا لبم</p>
<p>لب وعده کرده بود که گوید غمم به دوست<br />
وقت است اگر به وعده نماید وفا لبم</p>
<p>در دل گذشت یار و فرو ریختم به دل<br />
پیغام ها که داشت نهان از صبا لبم</p>
<p>اقرار کن که سنگدلم بعد از آن اگر،<br />
لب وا کنم به شکوه، به دندان بخا لبم</p>
<p>عرفی به ترهات زن آتش که جاودان<br />
ماند گرسنه گوشم و باشد گدا لبم</p>
<p>ــــــ</p>
<p><a title="عُرفی شیرازی | ویکی‌پدیا" href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C_%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C" target="_blank">عُرفی شیرازی</a></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2013/07/06/orfi/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">544</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>https://astralman.wordpress.com/2013/07/04/540/</link>
					<comments>https://astralman.wordpress.com/2013/07/04/540/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[AstralMan]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 04 Jul 2013 14:13:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[دسته]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://astralman.wordpress.com/?p=540</guid>

					<description><![CDATA[یه جام بلور، یه تنگ شیشه‌ای، گلدون چینی یا هرچیز دیگه‌ای تو این مایه‌ها رو سخت میشه شکوند. شکننده هست اما فشار و ضربه‌ی خاصی نیاز داره تا بشکنه. یه معادله‌ی ساده هم این وسط برقراره، فشار و ضربه که بیشتر باشه، شکستگی هم عمیق‌تر و شدید‌تره. لحظه‌ی وقوع ضربه و اون &#171;آن&#187; که صدای [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>یه جام بلور، یه تنگ شیشه‌ای، گلدون چینی یا هرچیز دیگه‌ای تو این مایه‌ها رو سخت میشه شکوند. شکننده هست اما فشار و ضربه‌ی خاصی نیاز داره تا بشکنه. یه معادله‌ی ساده هم این وسط برقراره، فشار و ضربه که بیشتر باشه، شکستگی هم عمیق‌تر و شدید‌تره.</p>
<p>لحظه‌ی وقوع ضربه و اون &laquo;آن&raquo; که صدای شکستگی رو میشنوی یه بهت و سردرگمی خاصی توش نهفته‌س. گاهی یه جیغ بهمراه داره، گاهی یه آه، گاهی هم سکوت&#8230;</p>
<p>اگه تیکه‌ها بزرگ باشن چسبوندن و سر هم کردن دوباره‌ش ساده‌س، میشه با یکم چسب و یکم دقت سر و سامونش داد، میشه یکم ظرافت به خرج داد و حداقل جوری سرهمش کرد که از دور به نظر نرسه که یک روزی شکسته و خرد شده&#8230;</p>
<p>اما تیکه‌ها که کوچیک باشن زمان زیادی لازمه واسه‌ی سرهم کردنش، اگه بخوای از دور هم خوب به نظر برسه که دیگه واویلا&#8230; حسابی باید وقت بگذاری و دونه دونه تیکه‌های شکسته رو از گوشه و کنار جمع کنی و بذاری کنار هم. یه سری تیکه‌ها گم میشه و جاشون خالی میمونه اما حواست هست وقتی میخوای ظرف رو بذاری تو دکور جوری بچرخونیش که این جاهای خالی پیدا نباشه&#8230;</p>
<p>اما این ظرف دیگه اون ظرفِ اول نیست. نه مقاومت اون ظرف بلور روزهای اول رو داره و نه زیباییش رو. فقط و فقط از دور خوب به نظر میرسه،&#8230; ممکنه با یک تکون ساده باز هم از هم بپاشه، باز هم بخوره زمین و بشکنه، اون وقت دیگه دوباره چسبوندنش خیلی سخته&#8230;</p>
<p>بعد از دو سه بار شکستن و چسب خوردن دیگه اون ظرف حال آدم رو بهم میزنه&#8230; حتی دیگه قابل نگاه کردن هم نیست&#8230; صرفا یه گوشه تک و تنها و دور از هر طنشی میذاریش که باز هم نشکنه، اما&#8230;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://astralman.wordpress.com/2013/07/04/540/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">540</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/cab351f76d662dc9093bf00ccc04153b4b4328213d1cf427be4663e331a7dbfa?s=96&#38;d=https%3A%2F%2Fs0.wp.com%2Fi%2Fmu.gif&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">Badjoker</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
