<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" version="2.0">
<channel>
<title>آسمان مال من است</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com</link>
<description>خط خطی های ِ عطیه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 21 Mar 2013 12:16:52 +0100</lastBuildDate>
<itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle>خط خطی های ِ عطیه</itunes:subtitle><itunes:owner><itunes:email>atiyeh622002@gmail.com</itunes:email></itunes:owner><item>
<title>به هر چه دل خوش می کنم، پر می کشد و می رود... باید بگذارم و بروم...</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/70</link>
<description>دلم گرفته کاش هیچ وقت قلم هم به دست نمی گرفتم کاش سواد هم نمی داشتم نه می آمدم و نه می رفتم دلم گرقته گاهی که فکر می کنم می بینم دلم به هیچ چیز خوش نیست اصلا نمی تواند باشد می خواهم فکر نکنم و باز می کنم انگار راه فراری نیست از این دایره ی پوچِ بودن و نیست و نیست و نیست</description>
<pubDate>Thu, 21 Mar 2013 12:16:52 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/70</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>امروز انگار آسمان هم به من لبخند می زد</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/69</link>
<description>امروز از روزهای دیگه شادتر بودم، پر امید بودم. یه چیزی از درونم دائم می گفت "دل قوی دار سحر نزدیک است" با آرامش و لبخند مترو ی بنفش که به تازگی در نزدیکی خانه ی ما -مجتمعی شامل برجهای شانزده طبقه ای که بسیار دوستشان دارم- باز شده را گرفتم و راهی شدم برای کارهای اداری و صحبت و بحث با مسئولان دانشگاه که متوجه اشتباهی که در مورد پرونده ی من انجام دادند بشوند. رسیدم و صحبت خیلی خوب پیش رفت و امیدم را چند برابر کرد.</description>
<pubDate>Wed, 13 Mar 2013 14:37:11 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/69</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>هیچ</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/68</link>
<description>سه تماس از دست رفته... یعنی کی می تونست باشه؟... نقش بستن اسم مامان دلم را لرزاند. خودم را با این امید آرامش دادم که مامان امروز مهمون داشت و حتما برای مشورت در این مورد تماس گرفته بود. تلفن رو دوباره می اندازم تو کیفم و بقیه درس رو گوش می دهم. بعد از کلاس دوباره تماس مامان دلم رو شور می اندازد، زنگ می زنم و بر نمی داره. حتما مشغول کارهاست. بعد از ناهار در صف ماشین های قهوه ی دانشگاه بودم که باز اسم مامان روی صفحه ی تلفنم نقش بست.</description>
<pubDate>Sat, 09 Mar 2013 17:39:00 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/68</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>زندگی دایره وار</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/67</link>
<description>یه پیغام ازت دارم که به نوشته هام عادت کرده بودی ... گله می کنی که چرا نمی نویسم منتظر یه پیغامم از یه دوست دور که یا سرش شلوغه یا اینکه دوست نداره بیشتر از این باهام ارتباط داشته باشه از طرف دیگه اون تو اسکایپ آنلاین می شه... اصلا دلم نمی خواد اسمش هم ببینم، گر چه یه روز دل تو دلم نبود که اشاره چشمی شاید... این ایمیل هم که نخونده پاک می شه، نمی فهمم منظورش رو!</description>
<pubDate>Tue, 25 Jan 2011 19:56:56 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/67</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>تضاد منو احاطه کرده</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/66</link>
<description>پرم از حرف و خالی از خودم. آرومم و پر از هیجان. شادم و غم تنها مهمون دلم. تنهام و غرق در انسانهای اطرافم. نمی نویسم و قلم از دستم نمی افتد. رادیو پس فردا گوش می دم تا دورم از صدا پر بشه و هیچی نمی شنوم. از خوابگاه متنفرم. دلم برا اتاق کوچولوی کارناوالی تنگ شده که نصف شب تابلو بکوبم به دیوار و آقای "ویینی کوا"* از تراس طبقه پایین بیاد و چپ چپ نگاهم کنه که نفهمم من که بی خوابی زده بود به سرم، سه شماره چطوری رویای هفتاد پادشاهان دیدم.</description>
<pubDate>Mon, 24 Jan 2011 21:53:32 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/66</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>می نویسم</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/65</link>
<description>چشمم می خوره به پیغام دوست که خبر می ده وبلاگم دو ساله شده! می نویسم به سلامتی دوست.... تنهایی گاهی و این روزها بیشتر آزارم می ده امروز دلیلش رو فهمیدم... بماند روزها گاهی کش میاد و گاهی می دوئه گاهی حتی بر عکس می ره حرفی ندارم دلم خالیه آخه چی بنویسم شادون؟!؟؟!؟؟!؟!؟!؟؟!</description>
<pubDate>Thu, 04 Nov 2010 21:20:39 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/65</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>هشتادو هشت...هشتاد و نه</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/64</link>
<description>دو روز مونده از امسال. از دو تا هشت که کنار هم جا خوش کرده بودند تا رنگی ترین روزهامون رو بسازن. حتما دلمون براشون تنگ می شه و چه روزها و شبها که بارها آرزوی برگشتشون رو می کنیم. دارم به خودم حس عید تزریق می کنم .پارسال هم حس مشابهی داشتم. یه روز از خواب که پا شدیم مثل آدمهایی که دنبالشون کرده باشند تصمیم به خونه تکونی گرفتیم و همسایه ها و هم خونه هامون مات مونده بودند که ما چی کار می کنیم ...اما چیزی نگذشت که اونها هم به ما پیوستند و با هم خونه رو تمیز</description>
<pubDate>Wed, 17 Mar 2010 21:45:00 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/64</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title/>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/63</link>
<description></description>
<pubDate>Sun, 10 Jan 2010 22:14:06 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/63</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>O Captain My Captain!</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/62</link>
<description>چه بسیار کسانی که روزها از کنار هم می گذریم و هیچ... و چه کم آنهایی که جایی پا می گدارند در لحظه لحظه بودنمان کاپیتان "انجمن شاعران مرده" من و تو کجاست؟ و ما کجای کلاس درس خشک شده ایم؟ دلم گرفته... و بغض به جای گلو ٬ سرم را سنگین کرده... باری کسی اینجا پیشنهاد داده بود از تاثیر گذار ترین آدم های زندگیمان بنویسیم و من گریختم حالا که رخت دوستی بر بسته بداند که از تاثیر گذاران من بوده... یا نداند... چه حاصل؟ ...</description>
<pubDate>Sun, 27 Dec 2009 23:50:35 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/62</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
<item>
<title>سبوی ما شکسته.... در میکده بسته...</title>
<link>https://atiyehg.blogfa.com/post/59</link>
<description>از خودم شاکیم تلاشی نمی کنم برای بهتر بودن... و این عذابم می دهد کاری باید کرد برای به زیستن مشتاق پیشنهادات بی نظیرم....</description>
<pubDate>Wed, 16 Dec 2009 18:59:27 +0100</pubDate>

<guid>atiyehg.blogfa.com/post/59</guid>
<dc:creator>atiyeh622002@gmail.com (atiyehg)</dc:creator></item>
</channel>
</rss>