<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>روزانه های آوای موج</title>
	
	<link>http://daily.avayemoj.com</link>
	<description>سارا رها</description>
	<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 06:04:02 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.6.5</generator>
	<language>en</language>
		<!-- podcast_generator="podPress/8.8" -->
		<copyright>© </copyright>
		<managingEditor>sara.raha@gmail.com ()</managingEditor>
		<webMaster>sara.raha@gmail.com()</webMaster>
		<category />
		<itunes:keywords />
		<itunes:subtitle />
		<itunes:summary>سارا رها</itunes:summary>
		<itunes:author />
		<itunes:category text="Society &amp; Culture" />
		<itunes:owner>
			<itunes:name />
			<itunes:email>sara.raha@gmail.com</itunes:email>
		</itunes:owner>
		<itunes:block>No</itunes:block>
		<itunes:explicit>no</itunes:explicit>
		<itunes:image href="http://daily.avayemoj.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress_large.jpg" />
		<image>
			<url>http://daily.avayemoj.com/wp-content/plugins/podpress/images/powered_by_podpress.jpg</url>
			<title>روزانه های آوای موج</title>
			<link>http://daily.avayemoj.com</link>
			<width>144</width>
			<height>144</height>
		</image>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/avayemoj/daily" type="application/rss+xml" /><item>
		<title>رای من چی شد؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/IzRx_14Fafo/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=235#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 18 Jun 2009 06:04:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=235</guid>
		<description><![CDATA[
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.whereismyvote.org/" target="_blank"><img class="aligncenter size-full wp-image-236" title="where-is-my-vote" src="http://daily.avayemoj.com/wp-content/uploads/2009/06/where-is-my-vote.jpg" alt="" /></a></p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/IzRx_14Fafo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=235</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=235</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>انتخابات جیغ!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/5adz8xU_ao4/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=230#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 12 Jun 2009 04:55:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=230</guid>
		<description><![CDATA[وقتی دوست عزیزی یک شال سبزِ جیغ بهم هدیه داد با خودم فکر کرده بودم که کی و کجا من همچه رنگ جیغی را استفاده خواهم کرد. مصرفش به سرعت پیدا شد! همین چند ساعت دیگر پای صندوق رای در اتاوا!  که این انتخابات هم انتخابات جیغی است به همان معنایی که تمثیل کلمه جیغ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">وقتی دوست عزیزی یک شال سبزِ جیغ بهم هدیه داد با خودم فکر کرده بودم که کی و کجا من همچه رنگ جیغی را استفاده خواهم کرد. مصرفش به سرعت پیدا شد! همین چند ساعت دیگر پای صندوق رای در اتاوا!  که این انتخابات هم انتخابات جیغی است به همان معنایی که تمثیل کلمه جیغ برای رنگ ایفا می کند: انتخاباتی جسورانه و پر سر و صدا. انتخاباتی تاریخی که در طول 30 سال گذشته بی‌سابقه بوده.</p>
<p style="text-align: right;">پروازم ساعت 5.5 صبح به وقت ما است ولی خواب از سرم مثل پرنده‌ای پریده است. ساعتی پیش در یک چرت کوتاه خواب دیدم که سوار ترنی بسیار کهنه و قدیمی شده‌ام که فوق العاده پر سر و صدا حرکت می‌کند. در ورودی واگن‌ها خیلی باریک است و ترن برای سوار شدن کسی صبر نمی‌کند، برای سوار شدن باید تویش پرید و یا آویزان شد و به هزار مصیبت خود را به واگن رسانید. واگن من پر از بچه‌های کوچک بود و من نگران امنیت آن بچه‌ها بودم و اینکه چطور می‌خواهند از ترن خارج شوند و یا مبادا در اثر حرکات شدید ترن از پنجره‌های نیمه باز ترن به بیرون پرت شوند. با زنگ تلفن از خواب پریدم. واضح است که آن ترن و بچه‌ها سمبل چی هستند و مغز من چگونه همچه ماجرایی را ترسیم کرده است؛ نه؟!</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/5adz8xU_ao4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=230</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=230</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>با موسیقی در جدال با آلزایمر</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/HkdDmuinVk0/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=225#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 May 2009 10:42:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=225</guid>
		<description><![CDATA[این سفر متوجه شدم که مادرم به یکباره به موسیقی علاقه و توجه خاصی نشان می دهد. بعضی آهنگ ها گویی که او را با خود به دنیایی دیگر می برد و گویی که خود را رهبر ارکستر و یا نوازنده می بیند. از اینرو به سرم زد که ببرمش کلاس موسیقی. تا حال دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">این سفر متوجه شدم که مادرم به یکباره به موسیقی علاقه و توجه خاصی نشان می دهد. بعضی آهنگ ها گویی که او را با خود به دنیایی دیگر می برد و گویی که خود را رهبر ارکستر و یا نوازنده می بیند. از اینرو به سرم زد که ببرمش کلاس موسیقی. تا حال دو جلسه برده امش کلاس سنتور! و با کمال شگفتی دیدم او که حتی یک دقیقه تحمل ایستادن و خرید کردن را ندارد و یا هر مهمانی را بیش از 5 دقیقه نمی تواند تحمل کند, 45 دقیقه تمام در کلاس موسیقی تمام تلاشش را می کرد که یاد بگیرد! البته به معلمش راجع به الزایمر توضیح داده بودم و معلم و آموزشگاه هم کمال همکاری را کردند. به نظرم اصلا این قضیه برایشان جالب هم هست. نمیدانم که آیا واقعا نتی را یاد خواهد گرفت یا نه ولی همینقدر که 45 دقیقه کلاس را با لذت می نشیند و تلاش می کند و سرحال از آنجا بیرون می آید خودش خیلی مثبت است. فعلا دارم با او توالی اعداد زوج و فرد را تمرین می کنم (به جای یاد گیری نت دو-ر-می- &#8230;) تا ببینم چه می شود. ریاضیات او الان در حد یک کودک 4 ساله ای که کمی باهاش کار شده باشد, است.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/HkdDmuinVk0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=225</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=225</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>حادثه</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/T4n2UiWQHCM/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=222#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 14 Apr 2009 15:40:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=222</guid>
		<description><![CDATA[حادثه می آید
من نمیدانم کی
در شبی تاریک
یا که یک صبح بهاری لطیف
یا که در یک روز پاییزی
آسمانش ابری؟
کاش باران باشد!
&#8211; شعر از یکی از شماره های مجله مرحوم آدینه به خاطرم مانده است که متاسفانه نام شاعرش را به یاد ندارم.
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">حادثه می آید</p>
<p style="text-align: right;">من نمیدانم کی</p>
<p style="text-align: right;">در شبی تاریک</p>
<p style="text-align: right;">یا که یک صبح بهاری لطیف</p>
<p style="text-align: right;">یا که در یک روز پاییزی</p>
<p style="text-align: right;">آسمانش ابری؟</p>
<p style="text-align: right;">کاش باران باشد!</p>
<p style="text-align: right;">&#8211; شعر از یکی از شماره های مجله مرحوم آدینه به خاطرم مانده است که متاسفانه نام شاعرش را به یاد ندارم.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/T4n2UiWQHCM" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=222</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=222</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>عشق تضمین شده؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/iilTzUhJWw4/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=219#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 09 Apr 2009 23:52:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=219</guid>
		<description><![CDATA[این درست است که در یک رابطه عاشقانه‌ی پایدار زن و مرد جدای از کشش جسمی باید بهترین دوست یکدیگر باشند؛ ولی آشکارا رابطه عاشقانه نیاز به یک چیزهایی ورای یک رابطه بسیار دوستانه هم دارد و در واقع در فضایی با ابعاد بالاتر از یک رابطه دوستانه تعریف و تبیین می‌شود. اول این را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">این درست است که در یک رابطه عاشقانه‌ی پایدار زن و مرد جدای از کشش جسمی باید بهترین دوست یکدیگر باشند؛ ولی آشکارا رابطه عاشقانه نیاز به یک چیزهایی ورای یک رابطه بسیار دوستانه هم دارد و در واقع در فضایی با ابعاد بالاتر از یک رابطه دوستانه تعریف و تبیین می‌شود. اول این را بگویم که به لحاظ فیزیکی و ریاضی هم وقتی که بعد یک رابطه بالا می‌رود پایداری آن رابطه (معادله) هم شکننده‌تر می‌شود. یکی از قواعدی که برای رابطه دوستانه صادق و لازم است ولی اتکاء به آن در یک رابطه عاشقانه باعث از دست دادن آن فضای رمانتیک در بعد بالاتر می‌شود، تصور تضمین شدگی رابطه است. به محض آنکه فرد تصور کند که همسرش را با خواندن یک عقد برای همیشه در اختیار دارد و عشق را برای همیشه تضمین شده بداند، آنوقت است که آن رابطه به تدریج عادی شده و جزو ملزومات روزمره مثل غذا خوردن و خوابیدن و غیره در می‌آید و همین است که دیگر آن معجزه جادویی عشق از بین می‌رود و آن شعله‌ی نیاز و سوختن‌ها هم رو به خاموشی می‌گذارد. اینست که من همیشه گفته‌ام وفاداری در احساس یک امتیاز است، نه یک حق. برای نگاه‌داشتن آن امتیاز هرگز نباید عشق طرف مقابل را تضمین شده برای همیشه تصور کرد. تنها در صورت عدم شناختن حقی برای خود برای ضمانت داشتن است که می‌توان یک رابطه دو نفره را پر حرارت و داغ و سرشار از انرژی نگاه داشت.</p>
<p style="text-align: right;">اینرا هم بگویم که مثل هر چیز دیگری در این دنیا این نوع نگرش هم در نقطه اعتدالش است که صادق است والا افراط که بشود نقض غرض است و اسمش می‌شود: حسادت بیمارگونه، وسواس، عدم اعتماد بنفس در رابطه، و غیره</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/iilTzUhJWw4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=219</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=219</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>وقتی نفس به شماره می افتد</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/JIbhfuYaH64/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=217#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 19:19:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=217</guid>
		<description><![CDATA[غالباً در حال دویدنم تا از زمان و افسردگی ها جلو بزنم. امروز اما همه پله ها را یکی یکی بالا و پایین رفتم و قدم هایم را هم مواظب بودم که روی خط بین کاشی ها نگذارم که زمین زخمی از خیش و من زخمی از خویش&#8230;
]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">غالباً در حال دویدنم تا از زمان و افسردگی ها جلو بزنم. امروز اما همه پله ها را یکی یکی بالا و پایین رفتم و قدم هایم را هم مواظب بودم که روی خط بین کاشی ها نگذارم که زمین زخمی از خیش و من زخمی از خویش&#8230;</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/JIbhfuYaH64" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=217</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=217</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>و زندگی در خارج از آزمایشگاه هم جریان دارد!</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/RkJih7ZXqc4/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=214#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 05 Apr 2009 05:32:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=214</guid>
		<description><![CDATA[چندی پیش ایمیلی و متعاقباً‌ کارت دعوت به عروسی‌ای  از یکی از شاگردهای قدیمی‌ام (از یک کلاس در 5 پیش) دریافت کردم که هم تعجب کردم و هم البته خوشحال شدم. خوشحال هم از اینکه دارد ازدواج می‌کند و هم از اینکه بعد از 4.5 سال تماس نداشتن هنوز آنقدر مرا به یاد داشته که [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">چندی پیش ایمیلی و متعاقباً‌ کارت دعوت به عروسی‌ای  از یکی از شاگردهای قدیمی‌ام (از یک کلاس در 5 پیش) دریافت کردم که هم تعجب کردم و هم البته خوشحال شدم. خوشحال هم از اینکه دارد ازدواج می‌کند و هم از اینکه بعد از 4.5 سال تماس نداشتن هنوز آنقدر مرا به یاد داشته که دعوتم هم کند. اینجا کمتر کسی معلم‌هایش را برای عروسی‌اش دعوت می‌کند. باری امروز عروسی‌اش بود که رفتم و احساسم این بود که عجب؛ زندگی در خارج از آزمایشگاه و دفتر کار هم چه سریع جریان دارد! چند تا دیگر از بچه‌های همان کلاس هم بودند که خوشبختانه هنوز اسم‌‌هاشان را به یاد داشتم. (تازه نمره‌هاشان هم یادم بود ولی نه؛ حرف نمره نزدیم!) و اما آمنا، عروس امروز ما، از پدری پاکستانی و مادری فیلی‌پینی بود و تازه امروز کشف کردم که اسمش در اصل چی بوده. در مراسم عقد کشیش از برادر آمنا خواست که دعای اسلامی را هم بخواند و برادرش سوره حمد را خواند به همراه چند دعای کوتاه و در آخر برای آمنه و داماد آرزوی خوشبختی کرد. تازه آنوقت فهمیدم که آمنا همان تلفظ غربی آمنه است!‌ این عروسی‌های متشکل از فرهنگ‌های مختلف به نظر من خیلی جالب‌ترند که از هر فرهنگی یک شِمایی در عروسی هست و در اینجا هم رسم اینست که همه برنامه را دوستان عروس و داماد یعنی جوان‌ها اجرا می‌کنند (حدود نیم ساعتی به ترتیب صحبت می‌کنند و خاطرات خنده دار از عروس و داماد تعریف می‌کنند.) و برای همین حوصله آدم را سر نمی‌برند. ولی در ایران من از عروسی رفتن همیشه فراری بوده‌ام.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/RkJih7ZXqc4" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=214</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=214</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>بگو به باران …</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/8PkzWMKWlr0/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=201#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 29 Mar 2009 02:06:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=201</guid>
		<description><![CDATA[بگو به باران // ببارد امشب // بشوید از رخ //غبار این کوچه باغ‌ها را &#8230;
شعر از شفیعی کدکنی است و خواننده روح انگیز که صدایی رسا و خوش با پهنای باند وسیع دارد. در اینجا ببینید و بشنوید. (مصاحبه‌ای با بانوی خواننده را هم در اینجا بخوانید.) سخت هوس کرده‌ام که دوباره عودم را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">بگو به باران // ببارد امشب // بشوید از رخ //غبار این کوچه باغ‌ها را &#8230;</p>
<p style="text-align: right;">شعر از شفیعی کدکنی است و خواننده روح انگیز که صدایی رسا و خوش با پهنای باند وسیع دارد. در<strong><a href="http://www.youtube.com/watch?v=nmDo0EeFL3Y&amp;feature=related"> اینجا</a></strong> ببینید و بشنوید. (مصاحبه‌ای با بانوی خواننده را هم در <a href="http://www.galesh.ir/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=152&amp;Itemid=1"><strong>اینجا</strong></a> بخوانید.) سخت هوس کرده‌ام که دوباره عودم را در دست بگیرم و هر آنجه که فراموش کرده‌ام از نو بیاموزم . شاید عودم و انگشتانم خودشان نت‌ها را به یاد داشته باشند&#8230;</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/8PkzWMKWlr0" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=201</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=201</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فوتبال و مذهب و سیاست</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/J_HZYEZipzA/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=198#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 28 Mar 2009 18:01:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=198</guid>
		<description><![CDATA[وقتی تیم ملی ما بازی فوتبال را می‌بازد و ملت بغض فروخورده و دق دلی‌شان از سیاست‌های غلط حاکم بر ورزش‌مان را بر سر احمدی نژاد و یا مذهب خالی می‌کنند، دولت مردان با قیافه‌های عالمانه و نگاه‌های فقیه اندر سفیه می‌گویند آخر فوتبال چه ربطی به سیاست دارد؟ ولی جمهوری اسلامی عزیز تمرین حافظه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">وقتی تیم ملی ما بازی فوتبال را می‌بازد و ملت بغض فروخورده و دق دلی‌شان از سیاست‌های غلط حاکم بر ورزش‌مان را بر سر احمدی نژاد و یا مذهب خالی می‌کنند، دولت مردان با قیافه‌های عالمانه و نگاه‌های فقیه اندر سفیه می‌گویند آخر فوتبال چه ربطی به سیاست دارد؟ ولی جمهوری اسلامی عزیز تمرین حافظه هم کمی خوب است ها! خودتان وقتی که بچه‌های تیم ملی در یک بازی برنده می شوند آنرا منسوب به اعتقاد به ائمه اطهار و نیروهای غیبی حاضر در زمین و اثر نیروبخش رئیس جمهور محبوب و  اعتقادات و دعاهای خالصانه علی دایی به درگاه امام زمان و غیره و غیره می‌کنید و روی پارچه‌های با شعار مذهبی در استادیوم زوم می‌کنید و &#8230;و &#8230;بد نیست که از خودتان بپرسید: برد و باخت در فوتبال چه ربطی به مذهب دارد؟ و چیزی که عوض دارد گله هم ندارد؛ دارد؟</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/J_HZYEZipzA" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=198</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=198</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>میرحسین موسوی و جمهوری اسلامی</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/avayemoj/daily/~3/hel8aUErPHY/</link>
		<comments>http://daily.avayemoj.com/?p=195#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 13 Mar 2009 02:56:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا رها</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[افکار پراکنده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://daily.avayemoj.com/?p=195</guid>
		<description><![CDATA[خاطرات و آشنایی من با میرحسین موسوی برمی‌گردد به سال‌های اول انقلاب که ایشان سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بودند. در آن زمان روزنامه کیهان، این کیهان شریعتمداری نبود و روزنامه جمهوری اسلامی بود که به نوعی یکه تاز میدان بود! من واقعاً نمی‌فهمم مردم، خصوصاً جوان‌ها، برای چه چیزی ممکن است که میرحسین را به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">خاطرات و آشنایی من با میرحسین موسوی برمی‌گردد به سال‌های اول انقلاب که ایشان سردبیر روزنامه جمهوری اسلامی بودند. در آن زمان روزنامه کیهان، این کیهان شریعتمداری نبود و روزنامه جمهوری اسلامی بود که به نوعی یکه تاز میدان بود! من واقعاً نمی‌فهمم مردم، خصوصاً جوان‌ها، برای چه چیزی ممکن است که میرحسین را به خاتمی ترجیح دهند. برای شجاعت و قاطعیتی که ممکن است داشته باشد و خاتمی ندارد؟ کدام قاطعیت؟ قاطعیت در ایجاد فرهنگ برچسب زدن به هر حرف مخالف عقیده خودشان که ایشان برای اول بار در روزنامه جمهوری اسلامی بنیان گذاشتند؟ کدام شجاعت؟ شجاعت 20 سال سکوت کردن و نقاشی کشیدن  گفتن اینکه ایشان بیشتر هنرمندند تا سیاستمدار آنهم بعد از آن سابقه درخشان در روزنامه جمهوری اسلامی؟ خاتمی هر چه که هست و هر کاستی‌ای که داشته باشد، حداقل سابقه‌اش در خاطرات ما پاک است، خدا را شکر از این دو مدل قاطعیت و شجاعت مثل میرحسین ندارد! مرد ادب است و فرهنگ. سابقه پاکش در وزرات ارشاد هم در آن زمان‌ها گواه است.</p>
<img src="http://feeds.feedburner.com/~r/avayemoj/daily/~4/hel8aUErPHY" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://daily.avayemoj.com/?feed=rss2&amp;p=195</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://daily.avayemoj.com/?p=195</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
