<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>عكس‌سازی</title>
	<atom:link href="https://axsazi.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>https://axsazi.wordpress.com</link>
	<description>عکس راز است و حرف فاش‌کننده‌ی آن</description>
	<lastBuildDate>Tue, 16 Dec 2014 14:48:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<site xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">3468558</site><cloud domain='axsazi.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>https://s2.wp.com/i/webclip.png</url>
		<title>عكس‌سازی</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="https://axsazi.wordpress.com/osd.xml" title="عكس‌سازی" />
	<atom:link rel='hub' href='https://axsazi.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
	<item>
		<title>[فید عکس‌سازی]</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/feed-2/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/feed-2/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 11 May 2009 17:10:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[بدون دسته‌بندی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/?p=252</guid>

					<description><![CDATA[برای دسترسی آسان‌تر به وبلاگ عکس‌سازی آدرس زیر را به فیدخوان خود اضافه نمایید: https://axsazi.wordpress.com/feed/]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<blockquote>
<p><img width="502px" height="244px" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/05/icon_set.png?w=580" alt="" /><br />
<strong>برای دسترسی آسان‌تر به وبلاگ عکس‌سازی آدرس زیر را به فیدخوان خود اضافه نمایید:<br />
<a href="https://axsazi.wordpress.com/feed/">https://axsazi.wordpress.com/feed/</a></strong></p>
</blockquote>
<p><!-- End OxinAds.Com Banner Code --></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2009/05/11/feed-2/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">252</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/05/icon_set.png" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/31/the_curious_case_of_benjamin_button/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/31/the_curious_case_of_benjamin_button/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sat, 31 Jan 2009 02:43:05 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[مورد عجیب بنجامین باتن]]></category>
		<category><![CDATA[ماجرا]]></category>
		<category><![CDATA[هفت]]></category>
		<category><![CDATA[کیت بلانشت]]></category>
		<category><![CDATA[بنجامین باتن]]></category>
		<category><![CDATA[براد پیت]]></category>
		<category><![CDATA[برد پیت]]></category>
		<category><![CDATA[دیوید فینچر]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[زودیاک]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت‌انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[شگفتی]]></category>
		<category><![CDATA[عجیب]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/?p=242</guid>

					<description><![CDATA[درمورد فیلم جدید دیوید فینچر: جهان مکان زیبایی است… باید دست نگه‌دارند. به‌نظرم حالا دیگر هیچ کس نباید فیلم خوب بسازد. دست‌کم تا چند ماه دیگر… چون هرچقدر هم که این‌کار را خوب انجام دهد، به‌هیچ عنوان نمی‌تواند با فیلم آخر استاد ، یعنی «ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن» رقابت کند. پس بهتر است بگذارد ما [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p style="font-size:14pt;direction:rtl;font-family:times new roman;text-align:justify;"><strong>درمورد فیلم جدید <span style="color:#ff0000;">دیوید فینچر</span>: جهان مکان زیبایی است…</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><img style="border-width:0;margin:0 10px 0 0;" title="curious_case_of_benjamin_button" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/curious-case-of-benjamin-button-ver4-xlg.jpg?w=300&#038;h=431" border="0" alt="curious_case_of_benjamin_button" width="300" height="431" align="left" /> <strong>باید دست نگه‌دارند. به‌نظرم حالا دیگر هیچ کس نباید فیلم خوب بسازد. دست‌کم تا چند ماه دیگر… چون هرچقدر هم که این‌کار را خوب انجام دهد، به‌هیچ عنوان نمی‌تواند با فیلم آخر استاد ، یعنی «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» رقابت کند. پس بهتر است بگذارد ما دیوانگان فعلاً با همین فیلم زندگی کنیم، هر وقت موقع‌اش شد به‌شان می‌گوییم… </strong><strong>چند روز پیش «<span style="color:#ff0000;">هفت</span>» را دیدم. نمی‌دانم چرا تابحال ندیده بودم اش. ولی حالا که آن را هم دیدم و دیروز هم «<span style="color:#ff0000;">بنجامین باتن</span>» را ، گمانم دیگر فیلمی از <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> نمانده باشد که از دست داده باشم. (راجع‌به <strong><span style="color:#ff0000;">هفت</span> خیلی حرف نمی‌زنم تا فرصت مناسب‌تر)</strong> حالا راحت‌تر و دقیق‌تر می‌توانم راجع به آخرین فیلمش صحبت کنم. درواقع اگر بخواهم هم نمی‌توانم صحبت نکنم. مگر می‌شود راجع به کسی که در عرضِ یک هفته چندین بار اشک‌ات را درمی‌آورد و صورت‌ات را سرخ می‌کند، حرف نزنی؟ اگر بخواهی هم نمی‌توانی.</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><strong>این را حالا ، بعد از اینکه دیدن دوباره‌ی فیلم همین چند دقیقه پیش تمام شد دارم می‌نویسم؛ درحالی که هنوز گریه‌ام بند نیامده. تیتراژ را کامل دیدم و تا آخرین لحظه. مجبور بودم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت و به حفظ شرایط کنونی راضی بودم. پس گریه کردم و تیتراژ را هم دیدم و حالا آن‌قدر انرژی و قدرت دارم که دارم این پُست را می‌نویسم.</strong></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;"><strong>و امّا «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>». توصیه که خوب است، از شما خواهش می‌کنم، پیش از آنکه فیلم را ببینید این مطلب را نخوانید. خواهش می‌کنم همین الآن بروید سر خیابان، فیلم را از دستفروشی جایی تهیه کنید و ببینید، بعد. درعین حال امّا یک پیشنهاد هم دارم. فیلم را تنهایی ببینید. این‌طوری بهتر است. فقط خودتان باشید و صفحه‌ی مانیتور جلوی روی‌تان. فقط همین.</strong></p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img style="border-width:0;" title="benjamin_button_pic" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-011.png?w=550&#038;h=265" border="0" alt="benjamin_button_pic" width="550" height="265" /><br />
برخی‌ها ترجمه کرده‌اند: «<span style="color:#ff0000;">مورد عجیب بنجامین باتن</span>». درواقع همه!<br />
</span><span style="color:#000000;">درست نمی‌دانم کجا «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» را خواندم، ولی آن را بیشتر دوست دارم.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">کسانی که فیلم «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» را دیده‌اند، به دو دسته تقسیم می‌شوند. دسته‌ی اول و دسته‌ی دوم. دسته‌ی اول یعنی آن‌هایی که هیچ اطلاعاتی درمورد مضمون فیلم نداشته‌اند و دسته‌ی دوم یعنی کسانی که دست‌کم این را می‌دانسته‌اند که ماجرا، ماجرای <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span>‌ای است که پیر به‌دنیا آمده و روز‌به‌روز جوان‌تر می‌شود. از آن‌جایی که من جزو دسته‌ی دوم بودم، وقتی صدای فیلم در آغاز به‌ام فهماند که صحنه، صحنه‌ی بیمارستان است و تصویر، تصویر بسته‌ی شخص پیری است که ناله‌های آرامی سر می‌دهد، احساس کردم این همان کسی است که پیر به‌دنیا آمده و حالا روی تخت بیمارستان است. ولی خُب می‌دانید، فیلم، فیلم دیوید فینچر است و کسی حق ندارد راجع به آن فکری بکند یا حدسی بزند. درواقع داستان، فراتر از این روایتِ کوتاهِ یک‌خطی «زندگی معکوس» بود.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">به پوستر فیلم دقت کنید. کلمه‌ی «Life» به معنی زندگی را برعکس نوشته است. پشت نام «بنجامین باتن». درست می‌گویم؟! ولی ماجرا این‌قدر هم سطحی و ساده نبود. وقتی دوربین کمی از آن شخصیت پیر که فکر می‌کردم بنجامین باتن است، فاصله گرفت، متوجه زن‌بودن‌اش شدم. و همین‌طور که جلوتر می‌رفتیم همه‌اش دنبال ردِّ این عبارت بودم: «زندگی معکوس». که چه ارتباطی میان این پیرزن و دخترش با بنجامین باتن هست؟</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">کم‌کم یکی‌یکی چیزها مشخص شدند و او مرا وارد داستان کرد. دیگر کمتر به آن عبارت یک‌خطی فکر می‌کردم و بیشتر به داستان‌هایی که آن پیرزن برایم تعریف می‌کرد. درست میانِ همین داستان‌های اولِ او بود که تکان خوردم. لرزیدم. این احساس وقتی به‌سراغم می‌آید که یک حرف درست، یک حرکت زیبا، و یک ماجرای باشکوه را می‌بینم. بارها این اتفاق برایم افتاده. این‌بار امّا وقتی این اتفاق افتاد که آن مرد ساعت‌ساز ساعتی خلاف جهت ساخته بود، و داشت فلسفه‌ی ساخت این ساعت را می‌گفت و بعد تصویر ذهنی‌اش که بازگشت پسرش به آغوش همسرش بود…: «<strong>برای پسر‌هایی که در جنگ از دست‌شان دادیم ؛ تا بلند شوند و به خانه‌هایشان برگردند. کشاورزی کنند. کار کنند. بچه‌دار شوند و یک زندگی کامل داشته باشند. شاید پسر من هم روزی برگردد. متأسفم اگر کسی را رنجاندم. امیدوارم از ساعت من لذّت ببرید.</strong>»</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و امّا بنجامین. فکر نمی‌کردم چنین هیولایی باشد! یعنی اصلاً راجع‌به‌اش اینجوری فکر نمی‌کردم. نمی‌دانم؛ درست نمی‌دانم. ولی شاید اگر جای آقای باتن بودم، همین کار را می‌کردم. شما نگاه کنید، او همسرش را از دست داده و آن وقت با چنین چهره‌ای به عنوان بچه‌اش رو‌به‌رو می‌شود. واکنش شما را نمی‌دانم، ولی باتن در آن لحظه آن کار را کرد. و بچه را گرفت و رفت صاف گذاشت جلوی در آن خانه. واکنش کوئینی را هم منطقی و در راستای شخصیت‌اش می‌دانم. اینکه معتقد بود آن بچه یک معجزه است و زشتی‌اش اصلاً برایش مطرح نبود. و او را برد توی اتاق‌اش. شاید اگر من هم بودم، همین کار را انجام می‌دادم. در کلّ تمام کاراکترهایی که در فیلم دیده می‌شوند، واقعاً کاراکتر هستند و شخصیت ویژه‌ی خود را دارند. <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> هم که استاد به‌نمایش‌گذاشتنِ تمام وجوه آشکار و پنهان وجود کاراکتر‌ها در مدت‌زمانِ کوتاهی که روی صحنه هستند، است.</p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img style="border-width:0;" title="benjamin_and_daisy" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/mv5bmja2nji1ndg0m15bml5banbnxkftztcwmjyymtywmg-002.jpg?w=550&#038;h=368" border="0" alt="benjamin_and_daisy" width="550" height="368" /><br />
این عکس فوق‌العاده است. این نما محشر است. انگار به‌جای دو نفر، چهار نفر هستند!<br />
از هر طرف نگاه کنی و هرجور که ببینی‌اش، این عکس بی‌نظیر است.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">حالا حساب کنید، استادی مثل <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> که گفتم در زمان کوتاهی ویژگی‌های شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد، با یک شخصیتی که ۹۰ درصد زمان فیلم را سکانس‌های حضور او تشکیل می‌دهد، چه‌کارها که نمی‌تواند بکند! <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> این‌بار نقش را مالِ خود کرده و تماشاگر هیچ‌کس دیگری را نمی‌تواند به‌جای او تصور کند. ویژگی نقش‌های عمر و شاه‌نقش‌ها هم دقیقاً همین است. که بازیگر نقش را مالِ خود کند و فاصله‌ای بینِ نام کاراکتر و نام خودش باقی نگذارد. اینجا حالا <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> معرکه است. حضوری دارد که وجدانگیز است. دوست داری در تمام لحظه‌های فیلم این حضور مستدام باشد و همین‌طور هم هست. سکانسی نیست که علاوه بر گریم‌اش، در شخصیت، منش و بازی او تغییری حس نکنی. انگار خودش هم همچون بنجامین این دوره‌ی رشد و تکامل را طی می‌کند. و تماشاچی هر بار تغییری در او احساس می‌کند.</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و حالا می‌توان یک چیز دیگر نیز به ویژگی شاه‌نقش‌ها افزود. و آن اینکه فاصله‌ی میانِ نقش و بازیگر با تماشاگر نیز برداشته می‌شود. یعنی بنجامین گریه نمی‌کند، تا تو به‌جایش گریه کنی. بنجامین نمی‌خندد برای این‌که تو بخندی. سکوت که می‌کند، تو حرف بزن. حرف که می‌زند، تو سکوت کن. و اینکه بدانی همه‌چیز درمورد بنجامین، دقیقاً برعکس است. او از چیزی خوشش می‌آید که تو دوست نداری. و کاری را انجام می‌دهد که تو انتظارش را نداری. او کودکی سختی داشته. مجبور بوده با افرادی غیر از همسن‌و‌سال‌هایش باشد. و تنها کسی که او را جوان‌تر از چیزی که چهره‌اش نشان می‌دهد، می‌داند، دیزی است. او از همان برخورد اول چیزی را در چهره‌ی بنجامین می‌یابد که برایش جذاب است.</p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img loading="lazy" title="daisy_age_7" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-002.png?w=559&#038;h=274" border="0" alt="daisy_age_7" width="559" height="274" /><br />
<strong>بنجامین:</strong> من هرگز چشم‌های آبی رو فراموش نمی‌کنم.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">به‌نظرم سختی کار <span style="color:#ff0000;">برد</span> اینجا مشخص می‌شود، که چقدر برای این نقش زحمت کشیده و سعی کرده شباهت‌های خودش و او را پیدا کند، و بهترین نتیجه را ارائه دهد. و آن هم باور به این مسئله است که باید بیرون‌اش یعنی گریم و ظاهرش را در ذهن خود نابود کند و بکُشد و خودش را از درون بیابد. نقش را زیر ِ لایه‌لایه‌ی پوست‌اش حس کند. برای چه؟ عرض می‌کنم. به این خاطر که گرچه ظاهر بنجامین یک پیرمرد ۷۰ ساله را نشان می‌دهد، امّا برد پیت به‌هیچ‌وجه مشغول بازی‌کردنِ یک پیرمرد ۷۰ ساله نیست. او باید به این باور در خودش می‌رسید که نقش او الآن (مثلاً در آن صحنه‌ی به‌خصوص که در روز شکرگزاری سال ۱۹۳۰ بود) ۱۲ سال بیشتر ندارد. می‌بینید چقدر موقعیت جذابی است؟!</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و خوشبختانه همین‌طور هم شد. شیطنت‌ها، کنجکاوی‌های خاص، نوع لباس پوشیدن، حرف‌زدن، حرکات و رفتار علاوه بر اینکه مالِ یک نوجوان ۱۲ ساله است (و در سنین مختلف) به‌شکل ویژه (این نکته‌اش خیلی جذاب و مهم و شگفت‌انگیز است) مخصوصِ یک نوجوانی است که به‌دلیل ویژگی‌های ظاهری روابط محدود، خشک و کوتاهی دارد و یک نوجوان عادی پرشور و نشاط کامل نیست. به همین‌خاطر است که می‌گویم <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> کار سختی داشته.</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">و انگار دیزی تنها کسی است که ناخودآگاه این ویژگی بنجامین را درک می‌کند و تا ابد هم ظاهراً تنها کسی می‌ماند که می‌تواند او را بفهمد.</p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:8pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#000000;"><img loading="lazy" title="benjamin" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-005.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="benjamin" width="275" height="134" /><img loading="lazy" title="daisy" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-008.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="daisy" width="275" height="134" /><br />
<strong>دیزی:</strong> من خیلی جوان بودم. و تو خیلی پیر بودی.</span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">برگردم به آن‌چیزی که به‌عنوان ویژگی نقش‌های تأثیرگذار بازیگران یا همان شاه‌نقش‌ها نام بردم. یعنی برقراری ارتباط نزدیک میان نقش و تماشاگر. و اینکه مخاطب جمال خود را در چهره‌ی آن نقش ببیند. ولی این‌بار و درمورد بنجامین، مخاطب علاوه‌بر این احساس نزدیکی، همیشه فاصله‌ی خودش از بنجامین را حفظ می‌کند. یعنی بنجامین باتن در عین حال که راوی داستان خویش است، و مثلاً درباره‌ی اولین بوسه، اولین سکس، اولین زن و… زندگی‌اش با ما صحبت می‌کند، ولی همواره یک وقار و متانتی را هم در شخصیت خود حفظ می‌کند و هیچ‌وقت آن را زیرپا نمی‌گذارد. همیشه این فاصله و این قدرت و متانت و زیبایی و وقار را در صورت و وجنات خودش دارد.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">کلمه‌ی باتن (Button) در زبان انگلیسی به معنای دگمه (دکمه!) است. دقیقاً هم همین‌طور است! یعنی مستر باتن، پدر بنجامین در یک کارخانه‌ی دگمه‌سازی کار می‌کند. چه جالب است که آن‌ها فامیلی‌شان براساس شغل‌شان (برعکس که هیچ‌وقت نیست!) انتخاب شده! جایی هم در آن رستوران خودِ باتن برای بنجامین تعریف می‌کند: «دگمه (Buttons) برای باتن‌ها ست! هیچ باتنی نیست که این کار رو نکنه! (لابد به جز بنجامین!)» حالا که نوبت تعریف‌کردنِ چیزهای جالب است، جالب است بدانید در ابتدای فیلم هم شوخی‌ای با همین دگمه‌ها شده. قبل از اینکه فیلم شروع شود، موقعِ نمایشِ لوگوی کمپانی پارامونت و برادران وارنر تعداد بسیار زیادی دگمه روی زمین ریخته می‌شوند و انگار مثلاً از تقابل و تمایز رنگ‌های دگمه‌ها لوگوی این دو شرکت ساخته می‌شود!</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><img loading="lazy" title="paramount" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-0021.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="paramount" width="275" height="134" /><img loading="lazy" title="warner" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-003.png?w=275&#038;h=134" border="0" alt="warner" width="275" height="134" /></p>
<p style="font-size:10pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:center;"><span style="color:#ff0000;"><strong>×××</strong></span></p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">امیدوارم فیلم «<span style="color:#ff0000;">هفت (se7en)</span>» را دیده باشید. آن فیلم هم کار استاد است و در نوبه‌ی خودش دیدنی. در آن فیلم <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> نقش مأمور پلیس‌ای به نام میلز را بازی می‌کند که در یکی از پرونده‌های‌اش با بروز قتل‌های زنجیره‌ای رو‌به‌رو شده است. او به همراه مأمور کارکشته‌ی دیگری که سیاه‌پوست، مسن و باسابقه است، به این نتیجه می‌رسند که هر کدام از مقتولین به یکی از هفت گناه کبیره آلوده بوده‌اند و کلّی هم درباره‌ی قاتل فکر می‌کنند. در پایان کار وقتی قاتل خودش را معرفی کرده و قرار است پرده از دو قتل آخر بردارد و دو مأمور را به میانه‌ی یک جاده‌ی متروکه می‌برد، برد پیت متوجه می‌شود که او همسرش را نیز به گناه حسادت کشته است. حال این قاتل روانی از میلز می‌خواهد زودتر او را بکشد و انتقام خون همسرش را بگیرد. و سامرسِت هم سعی دارد جلوی او را بگیرد تا به خواسته‌ی این قاتل تن درندهد و نگذارد او به هدفش برسد. <span style="color:#ff0000;">برد پیت</span> در این سکانس فوق‌العاده ظاهر شده. میلز سعی دارد بر احساساتش غلبه کند و گریه‌اش را نگه دارد، امّا نمی‌تواند. او از طرفی می‌خواهد با اقتدار او را بکشد و خون همسرش را پایمال نکند و از طرفی دیگر اگر این کار را بکند درواقع قدمی در راه اعتقاداتِ کثیف وی برداشته و قتل‌های او را تکمیل کرده. ولی سرآخر این‌کار را انجام می‌دهد.</p>
<p style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">در انتهای آن فیلم تماشاچی متأثر از اتفاقاتِ ناگوار پایان فیلم است (خودم را می‌گویم؛ آینه نداشتم ولی مطمئن‌ام صورت‌ام سُرخ شده بود بدونِ سیلی‌خوردن.) که دیالوگ پایانی مأمور سیاه‌پوست (سامرسِت با بازی مورگان فریمن) همچون آوار روی سرش خراب می‌شود: «<strong>ارنست همینگوی میگه: “دنیا جای خوبیه، ارزش جنگیدنو داره”&#8230; من با بخش دومش موافقم&#8230;</strong>» و تیتراژ فیلم پخش می‌شود. حالا پس از ۱۴ سال از آن فیلم، <span style="color:#ff0000;">فینچر</span> «<span style="color:#ff0000;">ماجرای شگفت‌انگیز بنجامین باتن</span>» را ساخته تا بگوید که برخلافِ سامرسِت، با بخش اوّلِّ این جمله موافق است.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/31/the_curious_case_of_benjamin_button/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">242</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/curious-case-of-benjamin-button-ver4-xlg.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">curious_case_of_benjamin_button</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-011.png" medium="image">
			<media:title type="html">benjamin_button_pic</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/mv5bmja2nji1ndg0m15bml5banbnxkftztcwmjyymtywmg-002.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">benjamin_and_daisy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-002.png" medium="image">
			<media:title type="html">daisy_age_7</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-005.png" medium="image">
			<media:title type="html">benjamin</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-008.png" medium="image">
			<media:title type="html">daisy</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-0021.png" medium="image">
			<media:title type="html">paramount</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/pdvd-003.png" medium="image">
			<media:title type="html">warner</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مورد عجیب هفتان</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/the-curious-case-of-haftan/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/the-curious-case-of-haftan/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 26 Jan 2009 22:39:11 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[اینترنت]]></category>
		<category><![CDATA[فیلتر]]></category>
		<category><![CDATA[فیلترینگ]]></category>
		<category><![CDATA[فیلترشکن]]></category>
		<category><![CDATA[مورد]]></category>
		<category><![CDATA[مزاحم]]></category>
		<category><![CDATA[هفتان]]></category>
		<category><![CDATA[انتقاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[حرف]]></category>
		<category><![CDATA[خوابگرد]]></category>
		<category><![CDATA[دنیا]]></category>
		<category><![CDATA[درست]]></category>
		<category><![CDATA[سایت]]></category>
		<category><![CDATA[شگفت‌انگیز]]></category>
		<category><![CDATA[عجیب]]></category>
		<category><![CDATA[عدل]]></category>
		<category><![CDATA[عدالت]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/haftan/</guid>

					<description><![CDATA[این‌دیگر به‌نظرم دیوانگی است که در زمانی که حتا سایت‌هایی که درگذشته فیلتر بوده‌اند هم، دیگر فیلتر نیستند، سایت هفتان را فیلتر کردن! خیلی عجیب است. البته اینترنت دنیای عجیبی است و موارد عجیب‌تر از این هم در آن پیش می‌آید. مثلاً اینکه شما با رفتن به آدرس به‌عنوان مثال، زیر و نوشتن آدرس سایت [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p>این‌دیگر به‌نظرم دیوانگی است که در زمانی که حتا سایت‌هایی که درگذشته فیلتر بوده‌اند هم، دیگر فیلتر نیستند، سایت <a href="http://www.haftan.com/">هفتان</a> را فیلتر کردن! خیلی عجیب است.</p>
<p><img loading="lazy" style="border-width:0;" title="image" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/image.png?w=533&#038;h=542" border="0" alt="image" width="533" height="542" /></p>
<p>البته اینترنت دنیای عجیبی است و موارد عجیب‌تر از این هم در آن پیش می‌آید. مثلاً اینکه شما با رفتن به آدرس به‌عنوان مثال، زیر و نوشتن آدرس سایت <a href="http://www.haftan.com/">هفتان</a> می‌توانید آن را بی‌هیچ مزاحمی تماشا کنید.</p>
<p align="left"><a href="http://freeblox.info">http://freeblox.info</a></p>
<p><img loading="lazy" style="border-width:0;" title="image" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/image1.png?w=534&#038;h=543" border="0" alt="image" width="534" height="543" /></p>
<p>از این‌جور مزاحم‌پراکن‌ها (که خودشان هم البته بالای صفحه چند مزاحم اضافه می‌کنند. ولی این‌قدر پررو نیستند که کلِّ صفحه را ببندند و فقط حرف خودشان را بزنند.) توی وب زیاد است. فقط کافی است تا یکی فیلتر نشده جدیدترین‌هایش را به‌کمک او و سایت <a href="http://www.google.com/">گوگل</a> بیابید و آماده داشته باشید تا همیشه بتوانید از آن استفاده کنید. خیلی به دردتان می‌خورد.</p>
<p>دیگر حتا این موضوع سیاسی هم نیست که راجع به مسائل سیاسی و انتقادپذیری و… این‌ها بگویم! نمی‌دانم چه باید گفت.</p></div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/27/the-curious-case-of-haftan/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">231</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/image.png" medium="image">
			<media:title type="html">image</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/image1.png" medium="image">
			<media:title type="html">image</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>هنوز می‌شود از حق و حقانیت دفاع کرد عادل جان!</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/24/aadel-90-2shanbeh/</link>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 23 Jan 2009 23:41:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[Media]]></category>
		<category><![CDATA[Sport]]></category>
		<category><![CDATA[فوتبال]]></category>
		<category><![CDATA[نود]]></category>
		<category><![CDATA[ورزش]]></category>
		<category><![CDATA[۹۰]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه]]></category>
		<category><![CDATA[برنامه]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[تحریم]]></category>
		<category><![CDATA[حذف]]></category>
		<category><![CDATA[دوشنبه]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[رسانه ملی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[سانسور]]></category>
		<category><![CDATA[صداوسیما]]></category>
		<category><![CDATA[عادل فردوسی‌پور]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/01/24/aadel-90-2shanbeh/</guid>

					<description><![CDATA[به این دلایل عادل فردوسی‌پور برنامه‌ی ۹۰ را ادامه می‌دهد… در این چند روزه در محافل خبری و وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف صحبت‌هایی مبنی بر عدم پخش نود و کناره‌گیری عادل فردوسی‌پور از این برنامه و مهاجرت وی به خارج از کشور و… شده بود. امّا من مصمم هستم که برنامه‌ی ۹۰ نمی‌تواند دیگر نباشد [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p style="font-size:14pt;font-family:times new roman;"><strong>به این دلایل عادل فردوسی‌پور برنامه‌ی ۹۰ را ادامه می‌دهد…</strong></p>
<p><strong>در این چند روزه در محافل خبری و وب‌سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف صحبت‌هایی مبنی بر عدم پخش نود و کناره‌گیری عادل فردوسی‌پور از این برنامه و مهاجرت وی به خارج از کشور و… شده بود. امّا من مصمم هستم که برنامه‌ی ۹۰ نمی‌تواند دیگر نباشد و پخش نشود و از بین برود ، و هفته‌ی آینده باز هم این برنامه به تهیه‌کنندگی و اجرای فردوسی‌پور از شبکه‌ی سه پخش خواهد شد. تا پایان این مطلب را بخوانید، ببینید شما هم با من هم‌عقیده نیستید…</strong></p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">وجدان آگاه جامعه</span><br />
</strong>همه‌مان به‌اش احتیاج داریم. که کسی بیاید و از حق‌مان دفاع کند و جلوی بی‌عدالتی‌ها و نامردی‌ها را بگیرد و همه را از حق واقعی و ایده‌آل‌شان آگاه کرده و راه گرفتن آن و رسیدن به جایگاه‌های بهتر را نشان دهد. کسانی که وظیفه‌شان را درست و بجا انجام نمی‌دهند یا به هر دلیلی کم می‌گذارند را بیدار کرده و به‌شان هشدار دهد که نمی‌توانند همچون کبک سرشان را زیر برف کنند و انگار کنند که هیچ‌کسی آن‌ها را نمی‌بیند. بلکه هنوز کسی هست که آن‌ها را ببیند و به دیگران معرفی کند. از بی‌عدالتی و سیاست‌های پشت پرده، پرده بردارد و وجدان آگاه و بیدار جامعه‌ی خود باشد. عادل فردوسی‌پور با پایگاهی که در <strong>۹۰</strong> برای خود دست‌و‌پا کرده بود، چنین کسی بود.</p>
<p style="font-size:8pt;text-align:center;"><img loading="lazy" style="border-width:0;" title="namjoo_and_aadel" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/790788b.jpg?w=500&#038;h=333" border="0" alt="namjoo_and_aadel" width="500" height="333" /><br />
<strong>فکر می‌کنید این دو نفر هیچ ویژگی مشترکی ندارند؛ اشتباه می‌کنید… کمی دقت کنید.</strong></p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">برگ برنده‌های تلویزیون</span><br />
</strong>آن‌موقع‌ها علی لاریجانی و حالا عزت‌الله ضرغامی همیشه چند چشم و چراغ را در شبکه‌های مختلف‌شان داشته‌اند که از ستون‌های ثابت رسانه‌ی آن‌ها به حساب می‌آمد و چه خوب و چه بد توانسته بود مدت زیادی را دوام بیاورد و رضایت اشخاص و اصناف مختلف را به همراه اقبال نسبی عموم مردم به دست آورد.</p>
<p>حجت‌الاسلام قرائتی یکی از آن‌ها بود که مدّت‌ها از ابتدای انقلاب هر هفته به خانه‌های مردم می‌آمد و ماه‌های رمضان را نیز هر شب مهمان‌شان بود. مسائل قرآنی را مطرح می‌کرد و به امر خطیر انسان‌سازی مشغول بود. به دلیل آگاهی بالای او و بیان شیوایش و حفظ تعادل و میانه‌روی توانسته بود در میان اقشار مختلف مستمعینی را برای خود جمع کند.</p>
<p>مهران مدیری نیز در طول زمان توانست هم رضایت مدیران شبکه‌ی سه و تلویزیون، هم سیاست‌مداران، هم مردم و جوانان و بالاخره روزنامه‌نگاران و روشنفکران را با حربه‌ها و روش‌های مختلف خود به دست آورد.</p>
<p>افراد دیگری نیز بودند مانند: بهرام شفیع (برنامه‌ی <strong>ورزش و مردم</strong>)، جهانگیر کوثری (<strong>ورزش از نگاه دو</strong>)، محمد صالح‌علاء (پیشتر و بیشتر در رادیو و حالا در <strong>دو قدم مانده به صبح</strong>)، سهیل محمودی (<strong>کاروان‌های شعر و موسیقی</strong>! و رادیو)، مجری‌های خبر و برنامه‌های کودک، خبرنگاران واحد مرکزی خبر و… که این‌ها هر کدام با تفاوت‌های کم، مدت زیادی را در پایگاه رسانه‌ای‌ئی که برای خویش درست کرده بودند، ماندند و هنوز هم هستند. البته شرایط و سیاست همیشه در مرکز خبر و بخش‌های مختلف خبری، شرایط خاص و متفاوتی بود که فعلاً راجع به آن صحبت نمی‌کنیم.</p>
<p>تعدادی از کارگردان‌ها و هنرپیشه‌ها هم بودند که به واسطه‌ی رابطه‌ی خوبی که باز هم در طول زمان و با روش‌های مخصوص خود توانستند برقرار کنند، جای خود را در صداوسیمای ایران تثبیت کردند. خواننده‌ها و موسیقی‌دان‌ها نیز موقعیت مشابهی پیدا کردند و گروهی از رانت تلویزیونی و تبلیغات آن بهره‌مند بودند و عده‌ای خیر. <strong>علیرضا افتخاری</strong>، <strong>محمد اصفهانی</strong>، <strong>مجید اخشابی</strong>، <strong>احسان خواجه‌امیری</strong>، <strong>رسول نجفی</strong>، <strong>تاجیک</strong>، <strong>خواجه‌نوری</strong> و… بیشتر در تلویزیون به شهرت رسیدند.</p>
<p>از میان شومن‌ها و مجریان برنامه‌گردان نیز <strong>فرزاد حسنی</strong>، <strong>رضا رشیدپور</strong>، <strong>شهیدی‌فر</strong>، <strong>حسینی</strong>، <strong>رفیعی</strong>، <strong>احمدزاده</strong>، <strong>علیخانی</strong>، <strong>حسینیان</strong> و… در پایگاه‌ها و ژانر‌های مختلف و متفاوتی قرار گرفتند و هر کدام شخصیتی هم‌وزن نام عزت‌الله ضرغامی پیدا کرده و کم و زیاد کارهای موفق از نظر افراد و قشرهای مختلف را ارائه دادند. <strong>عادل فردوسی‌پور</strong> امّا با برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> ، مجموعه‌ی گزارش‌های قوی و جذاب فوتبال ایران و جهان، برنامه‌های کوچک و گزارشی دیگر شبکه‌ی سه، کارشناسی فوتبال و… درمیان این شومن‌های جوان و جدید جایگاه متفاوت و ویژه‌ای کسب کرده بود. چون هم دانش والایی داشت، هم گروه خوبی داشت، هم نگاه هنرمندانه‌ای را به همراه سیاست درست و عاقلانه پیش گرفته بود و هم رابطه‌ی خوبی را با افراد و گروه‌های مختلف برقرار کرده بود.</p>
<p>گمان نمی‌کنم مدیران رسانه‌ی ملی حاضر باشند چنین برگ برنده‌ای را از دست بدهند و نه برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> و نه شخص <strong>عادل فردوسی‌پور</strong> را هیچ‌گاه از کف نخواهند داد.</p>
<p><span style="color:#ff0000;"><strong>به‌روز بودن و اطلاعات دقیق</strong></span><br />
تلویزیون رسانه‌ی پویایی است و از لحاظ به‌روز بودن و انعطاف‌پذیری بیش‌از‌حدش با هیچ‌یک از رسانه‌های دیگر (روزنامه، مجله، رادیو و حتا اینترنت) قابل مقایسه نیست و اگر از نهایت قدرت خویش استفاده کند و تمام قابلیت خویش را درمیان بگذارد، می‌تواند از تمام این رسانه‌ها گذر کرده و تأثیرگذارترین رسانه‌ی میان مردم باشد. شما دارید غذا می‌خورید، کارهای روزانه‌تان را انجام می‌دهید، درس می‌خوانید، بازی می‌کنید، تلفن جواب می‌دهید و هر کار دیگری که انجام می‌دهید، به‌راحتی می‌توانید به‌صورت همزمان مخاطب تلویزیون و برنامه‌های آن نیز باشید و از آن استفاده درست و بهینه‌ای بکنید.</p>
<p>متأسفانه در تلویزیون ایران چنین اتفاقی نمی‌افتد و از تمام قابلیت‌های این رسانه استفاده نمی‌شود. اکثر برداشت‌ها از الگوها و ایده‌آل‌های جهانی، برداشت‌هایی سطحی است و درحدِّ چیزهای ظاهری و فنّی باقی مانده. طوری که آرزوی مردم ایران است که زمانی از بیشترین قابلیت ممکن در صداوسیمای رسمی مملکت‌شان استفاده شود و آن‌ها مجبور نباشند به رسانه‌ی مبتذل و ناذل ماهواره‌ای فارسی‌زبان رجوع کنند که با اینکه برنامه‌های ضعیفی ارائه می‌کنند ولی توانسته‌اند حداقل در ظاهر ماجرا، بیشترین توانایی و قابلیت خود را به‌کار گیرند و مخاطبان ایرانی را جذب کنند. درحالی که برنامه‌های ضعیف ما نیز دست‌کم به‌لحاظ فنّی و کلیت کار از برنامه‌های درجه یک آن‌ها قوی‌تر است.</p>
<p>ولی چه کنیم که مسئله‌ی اصلی محتواست و برای مخاطب نیز همین مهم است. و اگر در فرم همه‌کار انجام بدهی و ذره‌ای محتوا تولید نکنی و نگذاری افراد مختلف به ابراز عقاید خویش بپردازند، هیچ فایده‌ای ندارد. به قول دوست عزیز نویسنده‌ام <strong>رضا کاظمی</strong> که می‌گوید بعضی‌ها سعی دارند که کمبود محتوا را با انواع و اقسام بوتیک‌های رنگ و وارنگ جبران کنند. البته او مخالف جلوه‌های پیشرفته‌تر و مسائل ظاهری نیست؛ ولی معتقد است لااقل باید یک صدم این چیزها، محتوایی هم در کار باشد.</p>
<p>حق با رضا است و اگر تک‌تکِ همان شبکه‌های ماهواره‌ای را هم ببینید، ساعتی نیست که چند مجری و کارشناس و از همه مهم‌تر انسان ننشسته باشند و با هم هم‌فکری نکرده باشند و درمورد مسائل مختلف زندگی حرف نزده باشند. هر چند آدم‌های خوش‌فکری نباشند. هر چند فکر و عقیده‌شان مهم نباشد. هر چند نظرات و عقایدشان مبتذل و نادرست باشد. امّا این ابراز عقیده و این هم‌فکری را با هم جلوی دوربین انجام می‌دهند و قضاوت نهایی را به‌عهده‌ی هزاران بیننده‌ی ایرانی در سراسر جهان می‌گذارند. این برگ برنده‌ی آن‌هاست و البته برگ برنده‌ای که صداوسیما تنها با داشتن برنامه‌ها و هواهای تازه‌ای چون <strong>۹۰</strong>، <strong>کوله‌پشتی</strong>، <strong>شیشه‌ای‌ها</strong>، <strong>مردم ایران سلام</strong>، <strong>آسمان شب</strong>، <strong>دو قدم مانده به صبح،</strong> و اخیراً <strong>تیک تاک</strong> (هر شب ساعت ۸ از شبکه‌ی دو) می‌تواند داشته باشد و متأسفانه در اکثر موارد همین‌ها را هم خیلی زود از دست می‌دهد.</p>
<p>چه برسد به اینکه در نمونه‌ی اصیل و درست ایرانی‌اش ما از نمونه‌های مبتذل لُس‌آنجلسی گوهرهایی را داریم که هم از آن‌ها اطلاعات دقیق‌تر و درست‌تر و جامع‌تری دارند. هم روش‌ها و تکنیک‌های رابطه برقرار کردن را بهتر و بیشتر بلدند و هم از بیرون جامعه راجع به آن نظر نمی‌دهند و از دل همین شهر و همین کشور به خیابان جام جم آمده‌اند و نماینده‌ی میلیون‌ها ایرانی در رسانه‌ی ملی رسمی کشورشان شده‌اند. افرادی همچون محمد صالح‌علاء (که هوش سرشارش را با صحبت‌هایش درمورد فیلم <strong>سنتوری</strong> جان (!) درست زمانی که قاچاق فیلم شروع شد و تقدیم درست و بجای برنامه‌ی دوشنبه‌شب‌اش به <strong>فردوسی‌پور</strong> و… به کسانی که گمان می‌کنند او فقط یک شاعر است و از این مسائل چیزی نمی‌داند، نشان می‌دهد. همین‌طور به‌روز و مدرن بودن‌اش را؛ با مجموعه‌ی حرف‌هایش.) و خود <strong>عادل فردوسی‌پور</strong>.</p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">در عمل چون کوه، در حرف بی‌روح</span></strong><br />
دو جور آدم داریم. آدم‌هایی که در عمل حرفی برای گفتن ندارند و در حرف پر هستند از ادعا. و آدم‌هایی که بهترین کار را در عمل ارائه می‌دهند و اهل غرور بیجا و تعریف بی‌دلیل نیستند. چون عمل‌شان بهترین تعریف است برای‌شان. البته تلفیقی از این دو را هم داریم که یا در عمل و حرف هیچ چیزی نیست و یا در هر دو موفقیت هست. یعنی هم عمل‌شان ضعیف است و هم ادعایی ندارند یا هم ادعای زیاد دارند و در عمل هم می‌توانند آن را انجام دهند.</p>
<p>امّا هیچ‌کدام ِ این‌ها، نمی‌دانم چرا به نوع دومی‌ها نمی‌رسد. که در عمل چون کوه استوار و قرص و محکم پای حرف‌شان ایستاده‌اند، و اگرچه در حرف نیز پای عمل‌شان، امّا اهلِ به رخ‌کشیدن هم نیستند و وقتی پای صحبت‌کردن از همین عمل‌شان می‌شود آن‌قدر سرد و بی‌روح نشان می‌دهند که آدم دوست دارد خفه‌شان کند. البته نه این‌که عادل فردوسی‌پور یا فردوسی‌پورها از تعریف‌کردن بدشان بیاید ها! نه. اصلاً. خیلی هم دوست دارند. عاشق‌اش هستند. ولی آن‌ها بیش از همه جدی هستند و چون نمی‌خواهند عمل‌شان، با حرف‌زدن درباره‌ی عمل‌شان پُر شود، پس زود از این بحث‌های حاشیه‌ای (که مثلاً کسی از آن‌ور خط تلفن وسط برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> دارد می‌زند…) می‌گذرند و می‌روند سر اصلِ مطلب. (نمی‌خواهند با این تعریف‌ها وقت برنامه را بگیرند؛ می‌خواهند این تعریف‌ها را بگذارند برای زمان و مکانی دیگر.) و حالا شناسایی اصل مطلب.</p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">هوشِ گرفتنِ نکته‌ها و تشخیص اصل از فرع</span></strong><br />
اینکه چرا فلان‌کس فلان‌جا فلان‌عمل را انجام داده و حالا می‌گوید انجام نداده. یا انجام نداده و می‌گوید داده. یا انجام داده و کار خوبی از نظر خیلی‌ها نبوده و حالا بحث سر ِ این است که چرا از نظر او کار خوبی بوده و از نظر ِ این همه آدم، خوب نبوده؟ پس همه‌ی حاشیه‌ها به حاشیه می‌روند و اصل قضیه می‌شود همین چیزهایی که به‌ظاهر حاشیه‌ای هستند. ولی درواقع اصلِ اصلِ قضیه‌اند و تا به آن‌ها رسیدگی نشود، اصلاً اصلی وجود نخواهد داشت.</p>
<p>این دیوانگی است که وقتی می‌توان راجع به حاشیه‌ی یک موضوع صحبت کرده و به شناخت و درک درست‌تری از همه‌چیز و همه‌کس رسید، صحبت‌کردن راجع به مسائلِ سطحی و روزمره و همیشگی. نه اینکه نباید راجع به آن‌ها صحبت کرد ها. نه. باید صحبت کرد. ولی اینکه آن‌ها را اصل بدانیم و مابقی را حاشیه، خیلی مسخره است درواقع.</p>
<p>و حالا این بستگی دارد به اینکه چقدر آن آدم نابغه و باهوش باشد و سرعت عمل داشته باشد در تشخیص درستِ اصل موضوع از حاشیه‌های به‌ظاهر اصل! این، از ویژگی‌های ناب و نایاب عادل است. و دقیقاً مهم‌ترین ویژگی او. که شاید همان زمانِ پخشِ برنامه ۹۰ یا گزارش آن بازی فوتبال متوجه‌اش نشوید؛ امّا وقتی یک ساعت بعدش، روی تخت‌خواب دراز کشیده‌اید، تازه می‌فهمید چه‌قدر خوب بوده که عادل فلان‌جا سکوت کرده یا بهمان‌جا فلان‌حرف را زده یا… حرف‌های آن دو برنامه‌ی کذائی اخیر، اثبات دقیق و درستی است بر این موضوع و گزارش‌های عادل در بازی‌های مهم و حساس.</p>
<p>ببخشید که از نظر شما اصلاً چیز مهمی نیست. امّا نمی‌دانید چقدر خوشحالم که کسی دیگر مثل خودم را می‌شناسم که مثل من خیلی برایش مهم است که بداند و به بقیه هم بگوید شماره‌ی پای فلان بازیکن چند است. یا آن یکی بازیکن مویش را شبیه رونالدینیو کرده. یا کبوتری وسط زمین افتاده و بعد آن بازیکن کبوتر را می‌گیرد و به کناره‌ی زمین می‌برد. یا در فلان بازی مهم فلان هنرپیشه هم میان تماشاگران نشسته. و… می‌دانید؟ این‌ها خیلی چیزهای مهمی هستند که درنهایت و درمجموع به ما درک درست می‌دهند. نگاه تیزبین می‌دهند. هوش‌مان را زیاد می‌کنند و ذهن ما را می‌سازند. و عادل که انگار استاد شناسایی همین چیزهاست. به‌خصوص تند حرف زدن‌اش هم به‌کمک‌اش آمده و خیلی سریع می‌تواند در یک مسابقه‌ی فوتبال تمام این چیزها را بگوید، بدون ذره‌ای پــِـرتی یا وقت‌تلف‌کنی و… . این هم از موهبت‌های خدا ست که به <strong>فردوسی‌پور</strong> داده شده یا شاید هم اکتسابی بوده! نمی‌دانم. کسی می‌داند؟!</p>
<p style="font-size:8pt;text-align:center;"><img loading="lazy" style="border-width:0;" title="aadel_namjoo_aahaari" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/790770b.jpg?w=500&#038;h=333" border="0" alt="aadel_namjoo_aahaari" width="500" height="333" /><br />
<strong>ویژگی مشترک عادل و مُحسن نامجو نبوغ‌شان هست. همین برایتان کافی نیست؟!</strong></p>
<p><strong><span style="color:#ff0000;">نقش ضرغامی</span></strong><br />
وبلاگ‌نویس مشهور و خوش‌بیانی در یکی از پُست‌های وبلاگ‌اش در واکنش به برکناری <strong>شهرام گیل‌آبادی</strong> از مدیریت رادیوجوان، حسابی <strong>ضرغامی</strong> را نواخت و چنین پایان‌بندی‌ای را بر نامه‌ای که به او نوشته بود، انتخاب کرد: «<strong>نباید اجازه می‌دادید که در میان اهالی رسانه، این سخن دهان به دهان بگردد که “ضرغامی این بار هم کوتاه آمد.” جناب ضرغامی! برادرانه از من بپذیرید. شما باز هم اشتباه کردید…</strong>»</p>
<p><strong>عزت‌الله ضرغامی</strong> مدیرکل سازمان صداوسیما در طی دوران پنج‌ساله‌ی مدیریت خود بر این سازمان نقاط مثبت و روشن زیادی داشته که آن‌قدر بوده تا از نقاط کور آن چشم‌پوشی کنیم. امّا علی‌رغم آن، همیشه این موضوع هم مطرح است که وی معمولاً در مصاف با عوامل برون‌سازمانی و خارجی اهلِ مداراکردن و حتا کوتاه‌آمدن است و به قول آرش خوشخو «<strong>متخصص پیشروی‌های ناگهانی و البته عقب‌نشینی‌های پرتلفات است</strong>».</p>
<p>به همین دلیل در دوره‌های زمانی مختلف با دو جور «<strong>۲۰:۳۰</strong>» روبه‌رو هستیم. دو جور «<strong>کوله‌پشتی</strong>». و برنامه‌هایی چون <strong>عبور و شب و مثلث شیشه‌ای</strong> هم نمی‌مانند چون در این میان، کسی شماره‌ی موبایلِ آقای ضرغامی را دارد. «<strong>ساعت شنی</strong>» با آن طرح و متن و شروع فوق‌العاده، در میانه‌ی راه جرح و تعدیل و رسماً شهید می‌شود. سرعت‌گیرهای گاه و بی‌گاه برای «<strong>شبهای برره</strong>» و «<strong>دو قدم مانده به صبح</strong>» پیش می‌آید که تغییرات زیادی را در آن‌ها بوجود می‌آورد. مهران مدیری از <strong>پاورچین</strong> و <strong>برره</strong> به <strong>باغ مظفر</strong> می‌رسد و <strong>چارخونه</strong> می‌شود نماد طنز تلویزیونی. بی‌خاصیت و بی‌رنگ و بی‌بو.</p>
<p><strong>سیدرضا شکراللهی</strong> به گزارش پشت صحنه‌ی برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> در روزنامه‌ی <strong>فرهنگ آشتی</strong> با چنین تیتری، لینک می‌دهد: «<strong>رئیس صداوسیما زورش نرسید!</strong>» که حق هم دارد. خودتان بخوانید: «<strong>عزت‌الله ضرغامی رئیس سازمان صداوسیمای ایران به عادل فردوسی‌پور پیشنهاد می‌دهد که در برنامه این هفته به یک نظرسنجی گسترده دست بزند. نتیجه این پیشنهاد ، شد مصاحبه تلویزیونی با هفتاد نفر از اهالی فوتبال و پاسخ به این پرسش که: «نود در فوتبال چه عملکردی داشته است؟». فردوسی‌پور این ویژه برنامه را تدوین کرده و قصد داشت برنامه‌ای کاملاً مربوط به اتفاقات و تحریمی که اتفاق افتاده ترتیب بدهد و در این راه حمایت بزرگ‌ترین عضو صداوسیما را همراه خود احساس می‌کرد اما تنها یک ساعت مانده به آغاز برنامه، پورمحمدی مدیر شبکه سوم تلویزیون همراه با رضائیان مدیر کل حراست سازمان صدا و سیما به استودیوی چهارده می آیند. پورمحمدی، توصیه‌های مهمی را به عادل فردوسی‌پور می‌کند که همین حرف‌های در گوشی، عامل اصلی دیر پخش شدن برنامه است.</strong>»</p>
<p>این مشکل هم همیشه بوده که مدیر اصلی و رده بالا یک چیز می‌گوید و مدیر رده پایین‌تر چیز دیگری. به همین دلیل در همان گزارش پشت صحنه آمده فقط به‌خاطر اشاره‌ی کوچک فردوسی‌پور وی توبیخ شده: «<strong>”همان‌طور که گفتم قرار بود امشب برنامه‌ای مفصل درباره اتفاقات اخیر داشته باشیم که صلاح دیده شد این کار را نکنیم.” البته این جملاتی که عادل در پلاتوی ابتدایی نود بر زبان آورد باعث شد تا پورمحمدی رئیس شبکه سه که در استودیو حضور داشت، هنگام پخش مسابقات لیگ برتر عادل را توبیخ کند.</strong>» این جمله‌ی فردوسی‌پور باز هم نشان‌دهنده‌ی همان هوش و زکاوت‌اش هست و به‌خوبی هم بیانگر زندانی‌ای است که مجبور است تنها با یک جمله‌ی کوتاه وضعیت‌اش را شرح دهد.</p>
<p>امّا باز هم دخالت ضرغامی در آن برنامه و نکات جالب دیگری که در همان گزارش پشت صحنه آمده است: «<strong>ضرغامی که تماشاگر نود بود وقتی اجرای بی‌روح فردوسی پور در پلاتوی اول را می‌بیند، با تلفن همراه پورمحمدی تماس می‌گیرد تا دلیل بی‌انگیزگی فردوسی پور را بفهمد. پورمحمدی وضع را برایش توضیح می‌دهد و البته به حضور رضائیان در استودیوی چهارده اشاره می کند. با این اتفاق ضرغامی سیاست را عوض می‌کند و به پورمحمدی دستور می‌دهد تماس مستقیمی با آخوندی برقرار شود تا در ارتباطی مستقیم با عادل همه چیز برای مردم عیان شود. امّا تلاش دستیاران تهیه در پشت صحنه برای تماس با آخوندی ناکام ماند. گویا حتی چند باری هم موفق به تماس با آخوندی می‌شوند، اما او بر خلاف همیشه گوشی همراه را جواب نمی‌دهد. این اتفاقات باعث می‌شود که ضرغامی باز هم مسیر نود را عوض کند. دستور می آید که در پلاتوی پایانی نود با امیر حاج رضایی تماس گرفته شود تا او از نود دفاع کند. حتی اشاراتی هم که عادل در پایان برنامه به مشکلاتش با سازمان تربیت بدنی داشته، پس از این دستور ضرغامی بوده است.</strong>»</p>
<p>تمامی این‌ها نشان از همان شمایل رئیس سازمان صداوسیما (کنارکشیدن و کوتاه‌آمدن‌اش) دارد و (مهم‌تر) اینکه حالا دیگر بعد از این همه مدّت با توجه به جوانب و شرایط مختلف پیرامون این برنامه‌ی ویژه‌ی رسانه‌اش، دیگر نمی‌خواهد بازنده باشد و دوست دارد برای یک بار هم که شده، قرص و محکم پای بهترین مجری خودش و پربیننده‌ترین برنامه‌ی سازمان‌اش بایستد و درمقابل انتقاداتِ پوچ و بی‌اساس و بی‌معنای آخوندی و از همه مسخره‌تر؛ عزیزمحمدی از عادل فردوسی‌پور دفاع کند. به تنها همین یک دلیل هم که شده، منتظر ِ این باشید تا عزت‌الله ضرغامی را در روزهای پایانی مدیریت‌اش بر سازمان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران، صاف و صادق و پیروزتر از همیشه، پشت صحنه‌ی برگ‌برنده‌ی تمام دوران مدیریت‌اش بنشیند و دوشنبه‌ی آینده، برنامه‌ی <strong>۹۰</strong> را به بهترین شکل ممکن و مانند گذشته روی آنتن ببرد. نمی‌دانم چرا، ولی خیلی از عزت‌الله ضرغامی خوشم می‌آید. مدیر بسیار خوبی است. شما چطور؟ با من هم‌عقیده نیستید؟</p>
<p><strong>لینک‌دونیِ طرفدارانِ عدل و عادل<br />
</strong><a href="http://farhangdaily.com/page/87-11-2/varzesh.htm#1">فرهنگ آشتی: دوشنبه شب در پشت صحنه نود چه گذشت؟</a><br />
<a href="http://www.bbc.co.uk/persian/sport/2009/01/090120_ba-navad-crisis.shtml">بی‌بی‌سی فارسی: نود در دقیقه‌ی ۹۰؟</a><br />
<a href="http://delbastegi.wordpress.com/2009/01/20/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AA%E2%80%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%AD%D8%B0/">احتمال شکست تمامیت‌خواهان در پروژه حذف فردوسی‌پور</a><br />
<a href="http://aaryoo.wordpress.com/2009/01/20/is-reformism-possible/">فردوسی پور، برنامه 90 و یک پیام روشن</a><br />
<a href="http://www.najafzadeh.ir/weblog/archives/_90.php">کامران نجف‌زاده: عادل می‌ماند&#8230;</a><br />
<a href="http://www.golagha.ir/mags/?ty=28&amp;magid=80&amp;id=2623">گل‌آقا: کاریکاتور فردوسی‌پور!</a></p>
<p><strong>پی‌نوشت:</strong> همان‌طورکه انتظار داشتم و پیش‌بینی می‌کردم، این‌بار ضرغامی قرص و محکم پای برنامه‌ی خوب رسانه‌اش ایستاده و <a title="تلویزیون قرارداد ;1581&amp;#ق پخش فوتبال را فسخ می‌کند" href="http://www.cinemaema.com/NewsArticle5942.html">گفته</a>: «<strong><span><span class="pn-normal">اگر پنج‌شنبه و جمعه در بازیهای لیگ برتر دوربین‌های صداوسیما به ورزشگاه‌ها راه داده نشود، صبح شنبه قرارداد حق پخش تلویزیونی یک طرفه فسخ خواهد شد.</span></span></strong>» اشاره‌ی ضرغامی به شایعاتی است مبنی بر اینکه در بازی‌های هفته‌ی گذشته دوربین <strong>۹۰</strong> را به ورزشگاه راه ندادند و افشین پیروانی هم قبل از مصاحبه‌ی مطبوعاتی گفت میکروفون <strong>۹۰</strong> را بردارید و بعد مصاحبه کنید. آفرین آقای ضرغامی. این‌بار اشتباه نکردید!</p>
<p><strong>پی‌نوشت ۲:</strong> البته این فضا و جوِّ دعوا و جدالی که بین سازمان صداوسیما و سازمان تربیت‌بدنی شکل گرفته را هیچ دوست ندارم. ولی خُب تا چنین دعواهای عمیق و بزرگی شکل نگیرند، دوستی‌ها بیشتر و پاک‌تر از گذشته نمی‌شوند و واقعیت انسان‌ها نیز در همین سختی‌ها شناخته می‌شود.</p>
<p>محمّد قوچانی در سرمقاله‌ی آخرین شماره‌ی شهروند امروز <a title="شهروند امروز - برده‌ای که ارباب شد" href="http://www.shahrvandemrouz.com/content/3603/default.aspx">حرف قشنگی زد </a>که همان حرف را برایتان نقل می‌کنم و تمام: ‌«<strong>اعتراف می‌كنم پرسش من در نوروز 1387 درباره اینكه اوبامای ایران كیست؟ پرسش بی‌حاصلی بود. ایران اوبامایی ندارد. نه اصلاح‌طلبان و نه اصولگرایان. ایالات متحده آمریكا مظهر امپریالیسم، استعمار نو، تبعیض نژادی مدرن، سرمایه‌سالاری، فردگرایی و دشمنی با نظام سیاسی ایران است. اما در درون خود این امكان را ایجاد كرده است كه هر از گاهی با لینكلن یا كندی یا اوباما چهره خود را بازسازی كند.</strong></p>
<p><strong>آمریكایی‌ها دشمن خارجی بسیار دارند اما دشمن خانگی ندارند. آنان دشمنان خانگی خود را به دوستان ابدی بدل كرده‌اند. اجداد اوباما 200 سال پیش اگر در آمریكا می‌زیستند برده‌هایی بیش نبودند اما امروز بازمانده آن بردگان رئیس‌جمهور آمریكا می‌شود. برده‌ای ارباب شد. آنان دشمنان را به دوستان تبدیل كرده‌اند چرا ما دوستان‌مان را به دشمنان تبدیل می‌كنیم؟</strong>»</div>
]]></content:encoded>
					
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">222</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/790788b.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">namjoo_and_aadel</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/790770b.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">aadel_namjoo_aahaari</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یه شاخه نیلوفر؛ هدیه‌ی مُحسن چاوشی به ما</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 16:56:34 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Music]]></category>
		<category><![CDATA[موسیقی]]></category>
		<category><![CDATA[محسن چاوشی]]></category>
		<category><![CDATA[یه شاخه نیلوفر]]></category>
		<category><![CDATA[پاپ]]></category>
		<category><![CDATA[آلبوم]]></category>
		<category><![CDATA[آوای باربد]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/</guid>

					<description><![CDATA[[حاشیه: خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.] این متن را بخوانید. فوق‌العاده است. [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<div style="font-size:9pt;direction:rtl;font-family:tahoma;text-align:justify;">
<p><strong>[<em><span style="color:#804000;"><span style="color:#800000;">حاشیه:</span> خیلی عجیب است. این پست را draft کرده بودم که همان زمانی که آلبوم آمده بود تکمیل و پست‌اش کنم که نمی‌دانم چرا تا امروز این فرصت برایم پیش نیامد!! یا به‌کلی یادم رفت اصلاً همه‌چیز… برای همین کمی مفصّل‌تر و مبسوط‌ترش کردم و بالاخره امروز ارسال شد.</span></em>]</strong></p>
<p><img loading="lazy" style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" title="mohsen" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/mohsen1.jpg?w=550&#038;h=762" border="0" alt="mohsen" width="550" height="762" /></p>
<p><a title="توضی;1581&amp;#ات آوای باربد" href="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/news5ws2.jpg">این متن</a> را بخوانید. فوق‌العاده است. ببینید چی‌ها نوشته… این متن توضیحاتی است که آوای باربد درباره‌ی آلبوم «<strong>یه شاخه نیلوفر</strong>» داده. سه بسته‌بندی و کاست و <a href="http://www.a-lotus-sprout.com/">سایت اختصاصی</a> و توزیع تقریباً همزمان در سراسر کشور و فروشگاه اینترنتی iTunes و Amazon و تعدادی Wallpaper و Screen Saver زیبا و چند Ringtone و نظرسنجی بهترین آهنگ و چه و چه و چه. آدم اینها را که می‌بیند لذّت می‌برد…</p>
<p>می‌دانید؟ درواقع همه‌ی این‌ها ظاهر ماجراست… همه‌شان را با کمی تفاوت، اگر نسخه‌ی اصل آلبوم نامجو را به قیمت سه هزار تومان، پارسال خریده بودید، هم می‌توانستید ببینید. امّا اصلاً این‌ها مهم نیست… این فقط حاشیه‌ی متن آلبوم است… متن حاشیه‌اش مهم‌تر است…</p>
<p>بخشی از گفته‌های مُحسن چاوشی درباره‌ی این آلبوم، دیگر کارهایش و عقاید پاک و دقیق و صادقانه‌اش در این‌طرف و آن‌طرف را بخوانید. من یکی با تک‌تکِ این جمله‌ها کم و زیاد تکان خوردم و احساس کردم کسی از درون سینه‌ی من این جمله‌ها را بر زبان مُحسن جاری کرده است:</p>
<blockquote>
<ul>
<li><strong>من فقط سینتی سایزر می‌نوازم و می‌خوانم و به این معتقدم که اگر آدم یک چاه باشد با عمق ۲۰۰ متر، بهتر از این است که دریایی به عمق دو سانت باشد!</strong></li>
<li><strong>هر کسی حق دارد <span style="text-decoration:underline;">بخواند</span>، امّا اگر بخواهد <span style="text-decoration:underline;">بماند</span>، باید متعهد باشد و آنچه تحویل جامعه می‌دهد، جهت درست باشد و درواقع، با کاری که ارائه می‌کند، مردم را گول نزند.</strong></li>
<li><strong>من نمی‌توانم به مخاطبانم خیانت کنم و آن‌ها را در همان سطح نگه دارم. من سعی می‌کنم خودم رشد کنم و این رشد را به طرفدارانم انتقال بدهم.</strong></li>
<li><strong>بگذار این را هم مخاطبان مجله‌ی تو بدانند که من و تو در وهله‌ی اول <span style="text-decoration:underline;">دوست</span> هستیم و کارهای <span style="text-decoration:underline;">مطبوعاتی</span> و <span style="text-decoration:underline;">هنری</span> در مرحله‌ی دوم قرار دارند.</strong></li>
<li><strong>این همه آدم آمدند خودشان را تکرار کردند، چه نتیجه‌ای دیدند؟ یکی یکی دارند از دور خارج می‌شوند. من با موسیقی تکراری پاپ چقدر باید خودم را تکرار می‌کردم؟</strong></li>
<li><strong>یکی هست که می‌خواند و می‌گوید من غمگینم و غصه دارم. امّا آهنگش آدم را می‌رقصاند! من وقتی غمگینم آهنگم هم باید غمگین باشد. من آن چیزی را که واقعاً بوده‌ام خوانده‌ام. همه‌ی این اتفاقاتی که خوانده‌ام برایم افتاده و صادقانه آن‌ها را بیان کرده‌ام. حالا یک‌نفر مثل من این اتفاقات برایش افتاده بنابراین با آن حال می‌کند یا فردی دیگر با من احساس نزدیکی نمی‌کند. من که کسی را مجبور نمی‌کنم بیاید آلبومم را بشنود!</strong></li>
<li><strong>من دوست دارم به مردم عشق بدهم و مردم با کارهای من عاشق شوند.</strong></li>
<li><strong>این غم را شعرای زیادی مطرح کردند امّا همان شعرا وقتی به وصال رسیدند آن وصال را هم به بهترین شکل ممکن بیان کردند. اصلاً وصال نه و یک لحظه‌ی طربناک عارفانه. این‌ها همه دنبال این هستند که برسند. و این غم هم غم آن نرسیدن است. خ</strong><strong>داوند خیلی بزرگ است و ما نمی‌توانیم یک‌دفعه عاشقش بشویم. برای همین غم فراق همیشه هست. ما هم داریم بازی می‌کنیم. داریم یاد می‌گیریم تا ببینیم می‌توانیم به آن عشق بزرگ برسیم یا نه؟</strong></li>
<li><strong>الآن صد نفر به من SMS یا E-mail زده‌اند که چرا در کارم از سنتور استفاده نکرده‌ام؟ مگر چند بار باید استفاده کنم؟ چون سنتوری موفق بوده، باز هم باید از سنتور استفاده کنم؟</strong></li>
<li><strong>یک چیز را هم بگویم که غیرمجاز عبارت خوبی نیست. کارهای من اگرچه مجوز نداشته امّا «شریف» بوده است. من حرف بدی نزده‌ام و چیز بدی نخوانده‌ام.</strong></li>
<li><strong>خیلی ایمیل به من زده شد که ما با این کار عاشق شدیم یا تسکین پیدا کردیم. بعضی‌ها نمی‌توانند گریه کنند، این آهنگ را گوش می‌دهند، تسکین پیدا می‌کنند، گریه می‌کنند و خودشان را راحت می‌کنند. هدف ما هم این است که هم خودمان عاشق شویم و هم کمک کنیم دیگران هم عاشق باشند.</strong></li>
<li><strong>عام و خاصی وجود ندارد، من برای همه می‌خوانم.</strong></li>
</ul>
</blockquote>
<p>تمام این‌ها برای منِ مخاطب این معنی را می‌دهد که مُحسن چاوشی ِ هنرمند و گروهی که با او کار می‌کنند، برای ما و سلیقه‌ی ما ارزش قائل هستند. و این ارزش زمانی وجود خواهد داشت که برای کار خودشان ارزش قائل باشند و این وقت را بگذارند. تو وقتی به خودت و کار خودت احترام بگذاری، دیگران هم به تو و کارهایت احترام می‌گذارند. همین که بدانند تو برای سرگرم‌کردن آن‌ها (با اکراه نخوانید؛ خیلی چیز والایی است: <span style="text-decoration:underline;">سرگرم کردن</span>، <span style="text-decoration:underline;">سرگرم کردن</span>…) از وقت خودت زده‌ای و به احترام آن‌ها تمام زندگی‌ات را در یک چهاردیواری خلاصه کردی تا آن‌ها لذت ببرند&#8230; همین که مطمئن شوند این موضوع (سرگرم کردن آن‌ها و تمام چیزهایی که با خلق یک اثر هنری بوجود می‌آید…) برای تو مهم بوده و از سر بیکاری و تفریح و وقت‌گذرانی به آن‌ها افتخار نداده‌ای و اثر خلق نکرده‌ای… همین‌که شبی (شب‌هایی) نخوابیده‌ای، قید زندگی را زدی (و به‌جایش زندگی را سرودی و با سرودت زندگی کردی…)، بی‌خیال عشق شدی (و عوض‌اش عشق‌ات را دوباره ساختی تا با هزاران نفر به اشتراک بگذاری‌اش…)، و تمام تمرکزت را روی ساختن لحظه‌لحظه‌های ساخته‌شدن هزاران انسان گذاشتی تا ذره‌ای از عمر آن‌ها را تلف نکرده باشی… خود به خود آن‌ها هم به تو عشق می‌ورزند و دوستت می‌دارند؛ پس قید زندگی را می‌زنند و با تو (هنرت) زندگی می‌کنند؛ شبی (شب‌هایی) را نمی‌خوابند و با تراکِ دوم آلبوم‌ات عشق‌بازی می‌کنند؛ بی‌خیال عشق‌شان می‌شوند به تو عشق می‌ورزند؛ تو برای‌شان مهم می‌شوی همان‌طور که آن‌ها برای تو مهم بوده‌اند؛ لحظه‌لحظه‌ی ساختن کارهایت را در خیال خود می‌سازند چون تو عشق و آینده و ذهن و زبان‌شان بوده‌ای؛ چون شبی نخوابیده‌ای و شب‌ها بیدار مانده‌ای و عشق‌ات را دور ریخته‌ای و گوش آسمان را کر کرده‌ای و قید زندگی را زده‌ای و با دو بال زیبایت به آسمان‌ها پرواز کرده‌ای و آلبوم جدیدت را وارد بازار کرده‌ای.</p>
<p><img loading="lazy" style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" title="a lotus sprout" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/alotussproutii1.jpg?w=550&#038;h=441" border="0" alt="a lotus sprout" width="550" height="441" /></p>
<p>و آن‌جا در پایان، در آن قطعه‌ی سرخوشانه، در تراکِ دوازدهم، «شکسته پا» مُحسن چاوشی زخم‌خورده است و شما مخاطبان برای او «عصا»ئی هستید که هنگامی که هیچ‌کس را ندارد، می‌تواند با کمک شما دوباره بلند شود و سالم و سرخوش راهش را ادامه دهد. در این قطعه‌ی پایانی به‌نام «<strong>عصا</strong>» مُحسن جواب ِ تمام این چیزهایی که اینجا گفتم را این‌چنین می‌دهد. او حتا تمام همین‌ها را هم به شما می‌بخشد و عوض‌اش تنها یک نگاه از شما می‌خواهد: «<strong>بخند و از خنده بگو، از غم بازنده بگو/ عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من/ عشق منو می‌خوای چی‌کار؟ عذر و بهونه کم بیار/ دوست ندارم که عاقبت تو بشکنی به‌جای من/ اگه تمومه طاقتت، نمونده روز راحتت/ نگاه باصداقتت غنیمته برای من</strong>» مُحسن جان &#x200d;! تو هم برای ما غنیمتی… دوستت داریم و همیشه عصای خوبی برایت خواهیم بود. «<strong>اگه شکسته پای من، گریه نکن عصای من…/ هرچی شکسته بنویس، به‌پای گریه‌های من</strong>»…</div>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2009/01/20/ye-shakhe-niloofar/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">206</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/mohsen1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">mohsen</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2009/01/alotussproutii1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">a lotus sprout</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک فیلم، یک تجربه</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 18 Dec 2008 18:32:22 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[فرش ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[من ترانه پانزده سال دارم]]></category>
		<category><![CDATA[مردم ایران سلام]]></category>
		<category><![CDATA[یک فیلم، یک تجربه]]></category>
		<category><![CDATA[پشت صحنه]]></category>
		<category><![CDATA[آژانس شیشه‌ای]]></category>
		<category><![CDATA[آتش سبز]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[بودن یا نبودن]]></category>
		<category><![CDATA[رضا میرکریمی]]></category>
		<category><![CDATA[سینما]]></category>
		<category><![CDATA[شبکه 4]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/</guid>

					<description><![CDATA[پشت صحنه‌ی فیلم سینمایی آتش سبز هم‌اکنون از شبکه‌ی 4 سیما درحالِ پخش است. این برنامه و برنامه‌هایی شبیه آن در قالب مجموعه‌ی یک فیلم، یک تجربه قرار است پنج‌شنبه‌ها ساعت 21 از شبکه‌ی 4 پخش شود. سری قبل این مجموعه سال گذشته با پخش پشت صحنه‌ی فیلم‌های کالت و محبوب سی‌سال سینمای بعد از [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>پشت صحنه‌ی فیلم سینمایی <strong>آتش سبز</strong> هم‌اکنون از شبکه‌ی 4 سیما درحالِ پخش است. این برنامه و برنامه‌هایی شبیه آن در قالب مجموعه‌ی <strong>یک فیلم، یک تجربه</strong> قرار است پنج‌شنبه‌ها ساعت 21 از شبکه‌ی 4 پخش شود. سری قبل این مجموعه سال گذشته با پخش پشت صحنه‌ی فیلم‌های کالت و محبوب سی‌سال سینمای بعد از انقلاب ایران، همچون <strong>آژانس شیشه‌ای</strong>، <strong>من ترانه پانزده سال دارم</strong>، <strong>بودن یا نبودن</strong> و… شهرت یافت و در اوج به پایان رسید. ظاهراً تهیه‌کننده‌ی این مجموعه‌ی مستند <strong>رضا میرکریمی</strong> است که اپیزودهای مستند <strong>فرش ایرانی</strong> هم به تهیه‌کنندگی او سال گذشته از برنامه‌ی <strong>مردم ایران سلام</strong> به پخش رسید. این مستندها را از دست ندهید و اوّل بروید فیلم‌های هر هفته را ببینید، بعد هم بنشینید و پشت صحنه‌اش را به همراه گفته‌های سازندگان‌اش نگاه کنید. اگر پنج‌شنبه ندیدید، احتمالاً ظهر جمعه تکرارش را می‌توانید ببینید…</p>
<p>لینک‌های مرتبط:   <br /><a href="http://aftab.ir/news/2008/nov/10/c5c1226317222_art_culture_media_television.php">فیلم‌های سری جدید یک فیلم یک تجربه</a>    <br /><a href="http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=801813">سری جدید یک فیلم یک تجربه</a></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2008/12/18/1film-1tajrobe/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">198</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>گفتگوی فریدون جیرانی با رضا عطاران درباره بزنگاهِ آثارش</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2008/10/08/reza-attaran-2ghadam/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2008/10/08/reza-attaran-2ghadam/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 07 Oct 2008 19:43:57 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[فیلم]]></category>
		<category><![CDATA[فریدون جیرانی]]></category>
		<category><![CDATA[محمد صالح‌علاء]]></category>
		<category><![CDATA[کارگردان]]></category>
		<category><![CDATA[بزنگاه]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[دو قدم مانده به صبح]]></category>
		<category><![CDATA[رضا عطاران]]></category>
		<category><![CDATA[سریال]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/10/08/reza-attaran-2ghadam/</guid>

					<description><![CDATA[دوئل دو مشهدی درباره‌ی رضا عطاران در برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح عطاران: سعی می‌کنم از همه‌چیز به نفع واقعیتِ زندگی استفاده یا حتی سؤاستفاده کنم! همون‌جور که گفتم، دیدید که احمد پورمخبر پدر عطاران نبود و عمویش بود. اتفاقـاً از دوبی هم نیامده بود [ظاهراً این‌طور شایعه شده بود] و از اسپانیا آمده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family:Times New Roman;font-size:small;"><strong>دوئل دو مشهدی درباره‌ی <span style="color:#800000;">رضا عطاران</span> در برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح<br />
<span style="color:#800000;">عطاران</span>: سعی می‌کنم از همه‌چیز به نفع واقعیتِ زندگی استفاده یا حتی سؤاستفاده کنم!</strong></span></p>
<p>همون‌جور که گفتم، دیدید که احمد پورمخبر پدر عطاران نبود و عمویش بود. اتفاقـاً از دوبی هم نیامده بود [ظاهراً این‌طور شایعه شده بود] و از اسپانیا آمده بود. خُب! دیگر چه می‌گویید؟ پیشگویی از این درست و حسابی‌تر؟!</p>
<p>باز هم همون‌طور که قول داده بودم، این بار فایل صوتی برنامه‌ی دو قدم مانده به صبح با حضور رضا عطاران را در سه قسمت برای دانلود گذاشته‌ام و البته بخشی از آن را هم که مهم‌تر دیدم، اینجا نوشتم تا اگر نتوانستید دانلود کنید، دست خالی برنگردید!</p>
<blockquote><p><strong>دانلود کنید:<br />
</strong><img loading="lazy" style="margin:15px 10px 10px;border:0;" title="image" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/image.png?w=31&#038;h=31" alt="image" width="31" height="31" align="right" border="0" /><a href="http://irclass.persiangig.com/axsazi/reza1.mp3">قسمت اول</a> [۱.۴۳]<br />
<a href="http://irclass.persiangig.com/axsazi/reza2.mp3">قمست دوم</a> [۱.۴۴]<br />
<a href="http://irclass.persiangig.com/axsazi/reza3.mp3">قسمت سوم</a> [۱.۴۸]<br />
<strong>تاریخ:</strong> چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۷<br />
<strong>زمان کل:</strong> ۳۰ دقیقه<br />
<strong>حجم کل:</strong> ۴ مگابایت و ۲۸ کیلوبایت<br />
<strong>فرمت:</strong> MP3</p></blockquote>
<p>و البته بالاخره بزنگاه تمام شد و خیال همه‌ی منتقدان‌اش راحت شد. البته خوب هم تمام شد و پیام اخلاقی‌اش را داد. بالاخره آن همه فحش و فساحت و کثافت و دستشویی و آبریزگاه و انگشت‌بازی و خون‌بازی و بدآموزی و توهین به ارزش‌های مذهبی احتیاج به چنین پیامی هم داشت که البته هیچ‌وقت گناه آن همه اشکال را پاک نخواهد کرد! صد البته!<br />
«<strong>خداوند از ما انتظار کارهای بزرگ ندارد. بلکه می‌خواهد کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم.</strong>»<br />
[همان‌طور که صابر بالاخره اعتراف کرد تمام خاطرات روز آخر زندگی آقاجون را نقل به مضمون کرده و دقیق نبوده، من هم می‌گویم جمله‌ی آخر سریال را نقل به مضمون کرده‌ام!]</p>
<hr size="1" />
<p><span style="color:#800000;font-family:Times New Roman;font-size:large;"><strong>می‌خوای با اعتیاد شوخی کنی؟</strong></span></p>
<p><strong>فریدون جیرانی:</strong> یک بیمه‌ی اساسی باید باشه برای ازکارافتاده‌ها، بازنشسته‌ها… الآن یک کارگردان هست که نباید کار کنه، ولی ناچار داره کار می‌کنه.<br />
<strong>رضا عطاران:</strong> مثل من دیگه… من نباید کار کنم!</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> درباره‌ی بزنگاه بگو. الآن مرحله‌ی نگارش تموم شده؟<br />
<strong>عطاران:</strong> نگارش که هیچ‌وقت تموم نمیشه توی کارهای مناسبتی!</p>
<p><strong>عطاران:</strong> واقعاً بعد از هر کاری هم موهام سفیدتر میشه، هم کچل‌تر میشم، هم سن و سالم میره بالاتر.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> از اون دست بچه‌هایی بودی که بتونی شوخی کنی، جُک تعریف کنی؟<br />
<strong>عطاران:</strong> نه! جُک تعریف کردن که اصلاً همین الآن هم اگه بخوام تعریف کنم خیلی بی‌مزه و لوس به نظر می‌یاد!</p>
<p><strong>عطاران:</strong> من بچه بودم، خونه‌مون ایوون داشت…<br />
<strong>جیرانی:</strong> خونه‌های مشهد همه‌شون ایوون دارن.<br />
<strong>عطاران:</strong> آره. دوطرفش هم داشت.<br />
<strong>جیرانی:</strong> دو طرفش هم دارن. سن تئاتر بود، ایوون‌هاشون.<br />
<strong>عطاران:</strong> بله! خودم می‌نوشتم، بعد بلیط‌فروشی می‌کردم. نوار ضبط می‌کردم می‌ذاشتم پشت پنجره‌مون. میز می‌ذاشتم و پنج ریال می‌فروختم… یکی از نمایش‌هامون ۷۰ تومن فروخت که دیگه حسابی پرفروش شده بود!</p>
<p><img loading="lazy" style="border:0;" title="reza1" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/reza1.jpg?w=400&#038;h=293" alt="reza1" width="400" height="293" border="0" /></p>
<p><strong>عطاران:</strong> از دوره‌ی راهنمایی دیگه به‌طور حرفه‌ای شروع کردیم کار تئاتر رو. با مرحوم <strong>حسن حامد</strong>، توی مشهد.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> بیشتر نقش کمدی بازی می‌کردی یا جدی؟ یا قاطی‌پاتی بود؟!<br />
<strong>عطاران:</strong> نه عموماً طنز بود.<br />
<strong>جیرانی:</strong> دیده بودن که تو تو کار طنز استعداد داری؟<br />
<strong>عطاران:</strong> آره&#8230; احتمالاً. نمی‌دونم. چیز جالبی هم خیلی نیست. ولی می‌گفتن خنده‌داری… توی خانواده هم این احساسه بود. سعی کردم ازش درست استفاده کنم دیگه.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> یعنی می‌اومد اونجا اجرا می‌کرد؟<br />
<strong>عطاران:</strong> بله.<br />
<strong>جیرانی:</strong> چه سالی؟<br />
<strong>عطاران:</strong> سالِ… قبل از انقلاب. و یه سه چهار سال بعد از انقلاب.<br />
<strong>جیرانی:</strong> من یادم نمی‌یاد. یه سیاه یادم می‌یاد که تئاتری بود تو مشهد اجرا می‌کرد. اون سیاهه اسمش یادم رفته، ولی یه بازیگر کمدی بود اونجا اجرا می‌کرد.<br />
<strong>عطاران:</strong> من یه سفید یادمه، آقای ماشاالله وحیدی.<br />
<strong>جیرانی:</strong> اون من یادم نیست…<br />
<strong>عطاران:</strong> آها.</p>
<p><strong>عطاران:</strong> من اون موقع اصلاً نمی‌تونستم تقلید کنم… الآن‌اش هم زیاد تقلید صدا نمی‌تونم بکنم. یکی از دلایلی که رو آوردم به کار رئال، به دلیل ناتوانی در این کار است.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> بعضی کارهای عزیز نسین رو خود مترجم هم می‌نوشت به‌جاش!<br />
<strong>عطاران:</strong> یعنی دروغ بوده بعضی‌هاش؟<br />
<strong>جیرانی:</strong> آره.<br />
<strong>عطاران:</strong> نمی‌دونم!</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> متولد چه سالی؟<br />
<strong>عطاران:</strong> من چهل‌و‌هفت‌ام.</p>
<p><strong>عطاران:</strong> جزء اولین فیلم‌هایی که دیدم، یکی گوزن‌ها بود. کار آقای کیمیایی که خیلی چسبید.</p>
<p><strong>عطاران:</strong> باستر کیتون که همون شاخصه‌ی صورت سنگی… خود همین… چون یه مدت به خود من هم تو مشهد می‌گفتن صورت سنگی [!] اینه که به اون توجه می‌کردم! تلفیق همه‌ی اینها، این صورت سنگی، این قصه‌های خوب، طنزهای تلخی که چاپلین داشت، از همه‌ی این چیزها سعی کردم کمک بگیرم توی کارم.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> قسمتی از آخرین کار بازی تو رو دیدیم، خروس جنگی…<br />
<strong>عطاران:</strong> ولی این بیشتر به هفت هشت سال پیش می‌خورد. موها پر و…<br />
<strong>جیرانی:</strong> همین پارسال بازی کردی نه؟<br />
<strong>عطاران:</strong> همین عید بوده… مو کاشته بودن برام!</p>
<p><img loading="lazy" style="border:0;" title="reza2" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/reza2.jpg?w=400&#038;h=296" alt="reza2" width="400" height="296" border="0" /></p>
<p><strong>جیرانی:</strong> در کارهای خودت چند نکته هست… یکی اینکه قصه‌هات رو هیچ‌وقت خودت ننوشتی. ولی معلومه تو ساختی. یعنی حق مؤلف برای تو محفوظه. با جزئیات. این یک… دو: با انتخاب تیپ‌های مناسب طبقه‌ای که تو انتخاب می‌کنی، شناختی که داری… این جزئیات. اولاً تو نوشته خودت دخالت می‌کنی؟<br />
<strong>عطاران:</strong> من البته خیلی‌ها رو خودم نوشتم ها!<br />
<strong>جیرانی:</strong> ولی اسمتو نزدی…<br />
<strong>عطاران:</strong> مثل کوچه‌ی اقاقیا، خانه به دوش، دنیای شیرین، زیر آسمان شهر ۱ و…<br />
<strong>جیرانی:</strong> که بهترین‌اش بود.<br />
<strong>عطاران:</strong> متأسفانه!<br />
<strong>جیرانی:</strong> ولی این آخری‌ها رو خودت ننوشتی.<br />
<strong>عطاران:</strong> همون گفتم. خیلی نمی‌تونم روی همه‌چیز این‌قدر تمرکز کنم. اون‌جوری ممکنه بعد از یه کار همه‌ی موهام بریزه و بقیه‌اش هم سفید بشه و دیگه هیچی هم از صورتم نمونه!</p>
<p><strong>عطاران:</strong> براساس موقعیت صحنه، لوازمی که تو صحنه هست، براساس بازیگرهایی که برای اون صحنه انتخاب شدن و نابازیگرهایی که فقط حضور دارن، براساس قابلیت‌هاشون، خودشون، لباس‌هایی که تن‌شون‌ه، اون صحنه رو طراحی می‌کنم. سعی می‌کنم به زندگی نزدیکش کنم.</p>
<p><strong>عطاران:</strong> من اگه اینجا بخوام یه کاری بکنم، از این استفاده می‌کنم، از اون شالاپ‌شولوپ اون فوّاره استفاده می‌کنم، از یه تار موی شما که برگشته استفاده می‌کنم!<br />
<strong>جیرانی:</strong> ایده‌ها… برگشته؟!<br />
<strong>عطاران:</strong> آره… هه هه هه!<br />
<strong>جیرانی:</strong> درست شد؟<br />
<strong>عطاران:</strong> آره!</p>
<p><strong>عطاران:</strong> نزدیک‌ترین کسی که به نقشی که نوشته شده باشه، به زور هم که شده، اگه بازی بلد نیست، به زور هم شده ازش بازی می‌گیرم. چون درسته، جایگاهش درسته و باید توی اون نقش باشه… به هر طریقی ازش سؤاستفاده می‌کنم… درواقع استفاده می‌کنم تا بازی خوبی انجام بده.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> اصلاً مشخصه‌ی کار تو تیپ‌ها و آدم‌ها و طبقه است. این قصه‌ات هم تو همین طبقه است؟ بزنگاه…<br />
<strong>عطاران:</strong> این قصه به خاطر طرح قصه، یک مقدار طبقه‌ی متوسط بالاتر از طبقاتی‌يه که قبلاً کار کردم. به خاطر اینکه مشکلی که توی قصه هست، دعوا بر سر یه خونه است که اون خونه باید در حدی باشه که ارزش این دعوا رو داشته باشه. کشش این رو داشته باشه که مردم دنبال کنن.</p>
<p><strong>عطاران:</strong> اصل اون موضوعی که این سری خیلی دوست داشتم بهش پرداخته بشه همین اعتیاده. ما آدم معتاد داریم تو قصه. و همه‌گیر بودن اعتیاد، و حالا مسائلی که راجع به اعتیاد وجود داره. اعتیادی که الآن دیگه از روی چهره نمیشه شناخت. اطرافمون پُر هست ولی نمیشه فهمید این آدم معتاده.<br />
<strong>جیرانی:</strong> می‌خوای با اعتیاد شوخی کنی؟<br />
<strong>عطاران:</strong> بله.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> یکی از مشخصه‌های کارت شوخی‌های معناداره و باورپذیر. خُب ما هجو داریم در کارهای دوستان عزیزمون که خیلی هم خوبه. ولی تو شوخی‌هات اجتماعی و معناداره.<br />
<strong>عطاران:</strong> یک توضیح جزئی اول دادیم. راجع به توانایی‌هام. که گفتم تیپ‌سازی بلد نیستم، لهجه، تقلید صدا… امتحان کردم، خیلی لوس و مسخره میشه. مثلاً آقای شفیعی توی تیپ‌سازی خیلی حرفه‌ای‌يه و هر تیپی رو می‌تونه کار کنه. یا آقای مدیری در حیطه‌ی خودش خیلی کارش درسته. ولی خودم چون دیدم نمی‌تونم اون مدل کار رو بکنم، رو آوردم به کار رئال. یعنی اگر نقشی بازی می‌کنم عطارانی باشه که اون کار رو می‌کنه. قاتلی که عطارانه، دزدی که عطارانه، آشپزی که عطارانه…</p>
<p><strong>عطاران:</strong> من تابع کارگردانم. از فیلم‌هام مشخصه. یعنی اگر ببینید مشخصه که من می‌تونستم یه کار دیگه بکنم، ولی نکردم.<br />
<strong>جیرانی:</strong> توی کمدین‌‌های دنیا خودشون یه چیزی به نقش اضافه می‌کنن. تو شده چیزی به نقش اضافه کنی؟<br />
<strong>عطاران:</strong> با هماهنگی با کارگردان معمولاً این کار رو می‌کنم. حتماً.</p>
<p><strong>جیرانی:</strong> اگر آنی بگم بهترین فیلم کمدی، چه فیلمی تو ذهنت می‌یاد؟<br />
<strong>عطاران:</strong> اجاره‌نشین‌ها. یا مثلاً همین کار آقای داوودنژاد، نیاز. خیلی فیلم‌ها بود… اصلاً برتری داشت نسبت به تلویزیون. از سال ۸۰ به این‌ور یه‌مقدار برعکس شده. یعنی الآن تلویزیون برتری داره به سینما. اینه که کارگردان‌های سینما هم کشش پیدا کردن به تلویزیون. مثل خود شما، آقای حاتمی‌کیا و بقیه‌ی دوستان. دلیلش اینه که انگار اینجا میشه بهتر کار کرد، میشه نتایج بهتری گرفت…</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2008/10/08/reza-attaran-2ghadam/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		<enclosure url="http://irclass.persiangig.com/axsazi/reza1.mp3" length="1506235" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://irclass.persiangig.com/axsazi/reza2.mp3" length="1511073" type="audio/mpeg" />
<enclosure url="http://irclass.persiangig.com/axsazi/reza3.mp3" length="1557210" type="audio/mpeg" />

		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">196</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/image.png" medium="image">
			<media:title type="html">image</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/reza1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">reza1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/reza2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">reza2</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>متن انشاءِ زیبای افشین قطبی با موضوع «تابستان خود را چگونه گذراندید؟»</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2008/10/06/ensha-ye-ghotbi/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2008/10/06/ensha-ye-ghotbi/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 06 Oct 2008 14:18:25 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Media]]></category>
		<category><![CDATA[Sport]]></category>
		<category><![CDATA[قرمز]]></category>
		<category><![CDATA[چلچراغ]]></category>
		<category><![CDATA[نیلوفر لاری‌پور]]></category>
		<category><![CDATA[کالج]]></category>
		<category><![CDATA[پیروزی]]></category>
		<category><![CDATA[پژمان بازغی]]></category>
		<category><![CDATA[پرسپولیس]]></category>
		<category><![CDATA[افشین قطبی]]></category>
		<category><![CDATA[انشاء]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[ابتدایی]]></category>
		<category><![CDATA[اسدالله امرایی]]></category>
		<category><![CDATA[بچه‌ها]]></category>
		<category><![CDATA[توکا نیستانی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه]]></category>
		<category><![CDATA[سرخ]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/10/06/ensha-ye-ghotbi/</guid>

					<description><![CDATA[بچه‌معروف‌ها در کلاس انشاءِ چلچراغ آن موقع‌ها که انشاء درس مهمی بود، عادت داشتیم که اولین جلسه‌ی درس انشاء یک سوژه‌ی تکراری داشته باشیم؛ «تابستان خود را چگونه گذراندید؟» انشاءهای بقیه گاهی دل ما را می‌سوزاند، گاهی ما را به خنده می‌انداخت و گاهی به گریه. فکر کردیم در این روزهای پاییزی همین سوژه را [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p><strong><font face="Times New Roman" color="#800000" size="5">بچه‌معروف‌ها در کلاس انشاءِ چلچراغ</font></strong></p>
<p>آن موقع‌ها که انشاء درس مهمی بود، عادت داشتیم که اولین جلسه‌ی درس انشاء یک سوژه‌ی تکراری داشته باشیم؛ «<strong>تابستان خود را چگونه گذراندید؟</strong>» انشاءهای بقیه گاهی دل ما را می‌سوزاند، گاهی ما را به خنده می‌انداخت و گاهی به گریه. فکر کردیم در این روزهای پاییزی همین سوژه را بدهیم به آدم‌هایی که شهرت دارند. البته قرار بود ۱۰ انشاء بخوانید، امّا نیمی از آدم‌ها بدقولی کردند. به هر حال پنج انشاء با این سوژه را بخوانید، بعدش خواستید گریه کنید یا بخندید.</p>
<p align="left"><font face="Times New Roman" size="2"><strong>علی احمدیان</strong></font></p>
<hr size="1" />
<p><strong><font face="Times New Roman"><font size="4"><font color="#800000"><font size="3">نشانی گنج در پاکت‌های نامه</font>             <br /></font></font><font size="2">نیلوفر لاری‌پور</font></font></strong></p>
<p><font face="Times New Roman" color="#800000" size="3"><strong>«نفس» عمیق تابستانی</strong></font>     <br /><font face="Times New Roman" size="2"><strong>پژمان بازغی</strong></font></p>
<p><font face="Times New Roman" color="#800000" size="3"><strong>تابستان خود را چگونه &#8211; به بطالت &#8211; گذراندم</strong></font>     <br /><font face="Times New Roman" size="2"><strong>توکا نیستانی</strong></font></p>
<p><font face="Times New Roman" color="#800000" size="3"><strong>تابستانی یا یک فروند چراغ اضطراری چینی</strong></font>     <br /><font face="Times New Roman" size="2"><strong>اسدالله امرایی</strong></font></p>
<hr size="1" />
<p><strong><font face="Times New Roman" color="#800000" size="4">تابستان قبل از تابستان</font></strong>     <br /><font face="Times New Roman" size="2"><strong>افشین قطبی</strong></font></p>
<p>نوشتن فارسی برایم سخت است. حتی صحبت‌کردن هم به فارسی هنوز که ۱۵ ماه است به ایران آمدم، برایم سخت است. ولی فکر نکنید که خنگ هستم. واقعاً وقتی ۳۰ سال نتوانی به زبان مادری صحبت کنی، خیلی سخت است.</p>
<p>وقتی پویان از من خواست انشاء بنویسم، خنده‌ام گرفت. آن هم چه موضوعی؟ «<strong>تابستان خود را چگونه گذراندید؟</strong>» یک موضوع دوست‌داشتنی و قدیمی. سال‌ها پیش این انشاء را نوشتم، در سن ۱۲ سالگی در مورد سفر به شیراز و خانه‌ی پدربزرگم که اتفاقاً انشاءِ بسیار خوبی شد.</p>
<p>این‌بار به هیچ عنوان قصد نداشتم مطلبی بنویسم. ولی از آنجایی که شما برعکس من پویان امیری را نمی‌شناسید که چه موجود سمجی است، برای همین مجبور شدم مثل دوران دبستان این مطلب را بنویسم.</p>
<p align="center"><a href="http://media.farsnews.com/Media/8707/ImageReports/8707120742/11_8707120742_L600.jpg"><img loading="lazy" title="11_8707120742_L600" style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" height="399" alt="11_8707120742_L600" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/11-8707120742-l600.jpg?w=400&#038;h=399" width="400" border="0" /></a></p>
<p><strong>به نام خدا     <br /></strong>تابستان من مثل بچه‌های دبستانی از یک ماه قبل از فصل گرما شروع شد. بعد از قهرمانی پرسپولیس، برای این‌که از فشار و استرس زیاد خارج شوم، یک هفته موبایلم را خاموش کردم و به همراه <strong>همسرم</strong> به <strong>ایرانگردی</strong> رفتم. شهرهایی که بارها با سرخ‌پوشان رفته بودم، امّا هیچ‌گاه وقت نکرده بودم در آن گشتی بزنم. شیراز و اصفهان را خیلی دوست داشتم ببینم، که با خیال راحت این‌کار را کردم.</p>
<p>بعد از این‌که به دلایل خیلی زیاد نتوانستم با پرسپولیس کنار بیایم و واقعاً هم ناراحت بودم، تصمیم گرفتم مدتی دور از فوتبال باشم. امّا پیشنهادهای زیادی که از تیم‌های مختلف رسید، باعث شد <strong>سرگرم بررسی پیشنهادها</strong> باشم. ولی دلم همچنان با پرسپولیس بود. حضورم در امارات باعث شد حرف و حدیث‌هایی به‌وجود بیاید. برای همین از دبی رفتم که بعضی‌ها فکر نکنند منتظر هستم جاهای آن‌ها را بگیرم. گردش را از <strong>ایرانگردی به جهانگردی</strong> تبدیل کردم و جاهای مختلف دنیا را رفتم که اقوامم بودند؛ هلند، آمریکا، کره جنوبی. خیلی دلم برای آن‌ها تنگ شده بود.</p>
<p>امّا باز هم یک تلفن از ایران من را به جایی آورد که قلبم همیشه برای آن می‌تپید. <strong>شدت ضربان قلبم</strong> بعد از تماس‌های مسئولان پرسپولیس بالاتر می‌رفت و باتوجه به این‌که تمام شرایط من را پذیرفتند، به باشگاه برگشتم. یک <strong>بازگشت رؤیایی</strong>، این‌بار نه از <strong>بازیکنان حاشیه‌دار</strong> خبری بود و نه از کسانی که بخواهند در کارم <strong>دخالت</strong> کنند. یک <strong>تیم رؤیایی</strong> با بازیکنان درجه یک و عالی. تابستان امسال من برعکس آغازش که مثل بچه دبستانی‌ها بود، پایانش مثل کالج‌های بزرگ دنیا بود و خیلی زود تمام شد. چون من از ۱۵ مرداد درگیر لیگ بودم و بعد از آن را جزو تعطیلات حساب نمی‌کنم.</p>
<p>از این انشاء <strong>نتیجه می‌گیریم</strong> که خیلی انشاءِ مزخرفی بود و من در بین همه‌ی انشاءهایی که چاپ می‌شود، بدترین می‌شوم.</p>
<hr size="1" />
<p><strong><font face="Times New Roman" color="#800000" size="4">نه مثل بچه‌های دبستانی</font></strong>&#160; <br /><strong><font face="Times New Roman" size="2">فرید ذاکری</font></strong></p>
<p>۱- اشاره‌ی آقای قطبی درباره‌ی موجود سمجی به نام «پویان» به پویان امیری، خبرنگار ورزشی چلچراغ است که احتمالاً زحمتِ پیگیری این انشاء را کشیده. نمی‌دانیم آیا افشین‌خان تأخیری داشته یا نه. و اگر داشته، جریمه شده یا خیر. در هر صورت، تا آنجایی که خاطرم هست، وقتی ما هم از بچه‌های دبستانی بودیم، اگر هفته‌یی انشاء نمی‌نوشتیم، جریمه می‌شدیم… آقای قطبی حتماً ۳۰ سال دور بوده و یادش رفته، امّا ما خوب یادمان هست.</p>
<p align="center"><img loading="lazy" title="395571_orig" style="border-right:0;border-top:0;border-left:0;border-bottom:0;" height="564" alt="395571_orig" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/395571-orig.jpg?w=285&#038;h=564" width="285" border="0" /></p>
<p>۲- آقای قطبی! بچه‌های دبستانی ایرانی، به‌خصوص پسرها [از دخترها خبر ندارم!] پیش نمی‌آید با همسرشان دور ایران را بگردند، و مطمئناً این را جزء آرزوهای دیرینه‌شان می‌دانند! البته به‌دلیل شرم ایرانی و حجب و حیای پسران این مملکت، کمتر پسری است که (اگر حتی همسر داشته باشد) به قسمت «همسر» اشاره‌ای بکند! ولی به بخش ایران‌گردی، شاید…!</p>
<p>۳- هه هه! نتیجه‌گیری بامزه‌ای بود. و البتّه برای دیگران تلخ. چون انشاءِ شما نه تنها مزخرف نبود، بلکه قبل از همه‌ی انشاء‌ها چاپ شده بود و اتفاقاً از آن چهارتای دیگر بدتر نبود. مطمئن باش، اگر بچه‌ای دبستانی بودی، کمتر از ۱۹ برای این انشاء نمی‌گرفتی. ولی چه حیف که تو دیگر شاگرد مدرسه‌ی ابتدایی ایران نیستی، بلکه به‌قول خودت دانشجوی کالج‌های بزرگ دنیا هستی و این متن هم احتمالاً پایان‌نامه‌ی تحصیلی‌ات هست. که اگر این‌طور باشد، انتظار نداشته باش نمره‌ی خوبی به‌ات بدهند. شرمنده‌ام که معیار امروز جامعه هم همان کالج‌های بزرگ دنیاست، نه مدرسه‌ی زپرتیِ درب‌و‌داغان کشور جهان‌سومی شما. با این متر و معیار، نمره‌ی خوبی نگرفتید آقای قطبی. شما رد شدید. متأسفم.</p>
<blockquote>
<p><font color="#800000"><strong>پی‌نوشت:</strong> برای خواندن سایر انشاء‌ها به شماره‌ی ۳۱۴ چلچراغ با تصویری از منیژه حکمت و پگاه آهنگرانی رجوع کنید.</font></p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2008/10/06/ensha-ye-ghotbi/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">187</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/11-8707120742-l600.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">11_8707120742_L600</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/10/395571-orig.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">395571_orig</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>وقتی قرآن زمینی می‌شود</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2008/09/21/quran/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2008/09/21/quran/#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 08:25:00 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Music]]></category>
		<category><![CDATA[Media]]></category>
		<category><![CDATA[قرآن]]></category>
		<category><![CDATA[محسن نامجو]]></category>
		<category><![CDATA[هنر]]></category>
		<category><![CDATA[والصخی]]></category>
		<category><![CDATA[ایران]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[زندگی]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شمس]]></category>
		<category><![CDATA[ضحی]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/09/21/quran/</guid>

					<description><![CDATA[پیش از متن: این نوشته را یک ماه قبل شروع کردم و امشب تمامش کردم. این وسط اتفاقات زیادی افتاد که این تمام‌کردن را به تأخیر انداخت (بزرگ‌ترین‌اش فوتِ مادربزرگم بود.) که لزومی ندارد بگویم. این را هم بگویم موقعی شروع کردم به نوشتن این پست، که هیچ‌کدام از جنجال‌های پیرامون نامجو هنوز پیش نیامده [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p align="justify"><span style="color:#800000;"><strong>پیش از متن:</strong> این نوشته را یک ماه قبل شروع کردم و امشب تمامش کردم. این وسط اتفاقات زیادی افتاد که این تمام‌کردن را به تأخیر انداخت (بزرگ‌ترین‌اش فوتِ مادربزرگم بود.) که لزومی ندارد بگویم. این را هم بگویم موقعی شروع کردم به نوشتن این پست، که هیچ‌کدام از جنجال‌های پیرامون نامجو هنوز پیش نیامده بود و هنوز هیچکس شکایتی نکرده بود و کسی ندامت‌نامه‌ای نداده بود.</span></p>
<p><img loading="lazy" style="border-width:0;" title="mohsen_namjoo1" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/mohsen-namjoo1.jpg?w=311&#038;h=261" alt="mohsen_namjoo1" width="311" height="261" border="0" /></p>
<p>وردپرس بعد از مدّت‌ها سالم شده. لاکردار مدّتی بود، بالا نمی‌آمد. حتی به زور فیلترشکن. نمی‌دانم چه شد که این بار بالا آمد. وقتی با فیلترشکن می‌آوردمش منوهای پایینی‌اش مثل منوی آمار و What&#8217;s Hot و Your Stuff اصلاً ظاهر نمی‌شدند، ولی امروز پس از مدّت‌ها چشمم به جمال‌شان روشن شد و فهمیدم چقدر آمار دارم، چه کارهایی کرده‌ام و چه چیزهایی در وردپرس، این روزها داغ است. داغ‌ترین‌شان این بود: <a href="http://pasfarda.wordpress.com/2008/08/13/namjoo/">شهامت &laquo;محسن نامجو&raquo; در خواندن قرآن همراه با موسیقی! &#8211; لینک دانلود</a></p>
<p>شنیده بودم. آهنگِ «<strong>گیس</strong>» را که محسن وسطش می‌خواند: «<strong>واعتصمو بحبل الله جمیعن و لا تفرقوا</strong>» که خیلی به فضای آن کار مربوط بود. از جنسش بود. فکر می‌کردم، این وبلاگ هم همین آهنگ را برای دانلود گذاشته. به خصوص که همین‌طور که صفحه را پایین می‌بردم، یکی از آخرین کامنت‌ها را چنین یافتم: «<strong>این را پارسال تابستون شنیده بودم! الان کلی با شوق دانلود کردم دیدم همونه</strong>» فهمیدم همان است، امّا وقتی ادامه‌ی کامنتش را خواندم، شک کردم: «<strong>ولی انگار یکم فرق داره٬ انگار تکمیل شده… نمی‌دونم</strong>». خلاصه خر شدم، دانلود کردم.</p>
<p align="center"><span style="color:#ff0000;">●●●</span></p>
<p>یکّم که خوبه، خیلی فرق داشت. از جنس خودش بود. از جنس کارهای محسن. ولی از جنس قرآن نبود. از جنس مجالسی که می‌رفتیم و همه قرآن را می‌خواندند نبود. از جنس تواشیح و این سبک قرآن‌خوانی‌های تلویزیونی هم نبود. [گفتم: «تلویزیونی» نه به این معنا که در «سی‌دی» یا «سایت» یا هر رسانه‌ی دیگری نمی‌شود این‌ها را یافت. به این معنی که فقط توی تلویزیون می‌شود که گاهی این‌ها را بشنویم، وگرنه به‌دنبالِ «سی‌دی» یا «سایت»‌هایی نمی‌گردیم که این تلاوت‌ها را داشته باشند.] شبیه هیچ‌کدام از این‌ها نبود. بیشتر شبیه خودمان شده بود. این‌وری‌تر شده بود.</p>
<p>انگار یکی قرآن را شوت کرده بود، توی زمین ما. ما جوان‌هایی که یا از بس توی گوشمان خوانده بودند آن را، یا از فرطِ نخواندن‌اش برای‌مان، با او غریبه بودیم. از خودمان نمی‌پنداشتیم‌اش. فکر می‌کردیم مالِ بزرگ‌ترهاست. چون وقتی سفره‌ای چیزی می‌گذاشتند و مادرمان ما را هم به جمعِ زنانه‌ی خودشان می‌بُرد، نمی‌گذاشتند ما هم بخوانیم‌اش. انگار ما بلد نبودیم. انگار ما نمی‌فهمیدیم. از همان موقع بود، که فهمیدیم قرآن مالِ ما نیست. زبانِ عربی‌اش هم به این قضیه کمک می‌کرد. به این نفهمیدن. به این غریب‌پنداشتن.</p>
<p align="center"><span style="color:#ff0000;">●●●</span></p>
<p>… تا فکرمان باز شد. روزنامه‌خوان شدیم. قبل از اینکه قرآن را تمام کرده باشیم، کتاب‌های صادق هدایت را تمام کردیم. همه‌ی فیلم‌های مهرجویی را دیدیم. همه‌ی پست‌های وبلاگ‌های مشهور را خواندیم و دیالوگ‌های فیلم‌ها، همه را از بر شدیم. تک‌تکِ جمله‌های هامون را حفظ بودیم و نمایی از «آژانس شیشه‌ای» نبود که ندیده باشیم یا حفظ نکرده باشیم.</p>
<p>آن موقع بود که تازه متوجه شدیم، این واژه‌های عربی‌ای که پشت سر هم ردیف شده‌اند، ترجمه‌ی فارسی هم دارند. تازه فهمیدیم که این واژه‌های آهنگین ولی غریب، بدون آهنگین‌بودن قریب هم می‌توانند باشند. امّا می‌گفتیم اگر این کتاب ارزشمند است، ترجمه‌اش چه؟ توی «<strong>مسافری از هند</strong>» نامزد «<strong>سیتا</strong>» از ارزشمندبودنِ قرآن و مقدس‌بودنش حرف می‌زد و می‌گفت که معجزه‌ی الهی است. «<strong>سیتا</strong>» دانشجوی زبان فارسی بود و فارسی را بلد بود. نامزدش می‌گفت قرآن آخرین معجزه‌ی خداست. و «<strong>سیتا</strong>» سؤال اصلی را پرسید: «<strong>ترجمه‌اش هم معجزه است؟</strong>»</p>
<p align="center"> <span style="color:#ff0000;">●●●</span></p>
<p>تقصیر خودشان بود. پدران‌مان. قرآن را این‌قدر بزرگ کرده بودند، که قدّش به آسمان‌ها رسید بود، با اینکه پای‌اش روی زمین بود. از وقتی یادم هست، ترجمه‌ی قرآن را بیشتر از خودش دوست داشتم. حتی یکی از قرآن‌هایی که داشتیم (کدام‌یک از شما فقط یک قرآن در خانه‌اش دارد؟!) کُل‌اش فارسی بود و فقط گوشه‌ای از آن به متن عربی اختصاص داده شده بود. و من آن را خیلی دوست داشتم. چون احساس نمی‌کردم این ترجمه، این قرائت، این خوانش، این صفحه‌بندی آسمانی یا معجزه است. یک آدم خوش‌ذوق ولی یک «آدم» آن را این‌جوری صفحه‌بندی کرده بود.</p>
<p>خیلی‌وقت‌ها مشکل از همین غیرزمینی‌بودن است. یعنی می‌بینیم آدم‌هایی که شبیه ما نیستند یا شبیه «آدم»‌ها نیستند، افراد کمتری را به خود جذب می‌کنند. چون ارتباط‌برقرار‌کردن با آن‌ها سخت‌تر ممکن می‌شود. امّا کسی که ذهن پیچیده‌ای ندارد (حداقل در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…) و با همین ذهن غیرپیچیده، ابتکاری به خرج می‌دهد، چقدر دوست و رفیق دارد در مقایسه با آدم نابغه‌ای که همه‌ی پایه‌های‌اش را جهشی خوانده و در ۱۲ سالگی دیپلم گرفته و ذهن پیچیده‌ای دارد (یا ندارد و در برخورد با دیگران این‌طور می‌نماید…).</p>
<p align="center"><span style="color:#ff0000;">●●●</span></p>
<p><img loading="lazy" style="border:0;" title="mohsen_namjoo2" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/mohsen-namjoo2.jpg?w=370&#038;h=480" alt="mohsen_namjoo2" width="370" height="480" border="0" /></p>
<p><span style="color:#800000;"><em>اینکه دستاتو روی سر می‌ذارن<br />
اینکه باهات هیچ‌کاری ندارن<br />
اینکه تو بازی‌شون راهت نمی‌دن<br />
اینکه سر به سرت می‌ذارن<br />
اینکه زاده‌ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی<br />
اینکه لنگ درهوایی، صبحونه‌ات شده سیگار و چایی</em></span></p>
<p align="left"><span style="color:#800000;">«<strong>جبر جغرافیایی</strong>» شعر: ادریس بی‌سخن</span></p>
<p>محسن نامجو، عصاره‌ی دهه‌ی ماست… آثارش را بشنوید. «<strong>رفتم سر کوچه، دو سه نخ سیگار خریدم</strong>»، «<strong><span style="color:#800000;">نان روز از برای سکس شب است، نان شب هم برای عاشق مست</span></strong>»، «<strong>بردار دگر بردار، بردار به دارم زن، از روی پل فردیس</strong>»، «<strong><span style="color:#800000;">کوکوی دوشب مانده، کپی پدرخوانده، دولت شرمنده، انتقاد سازنده، شاید که آینده ازآنِ ما</span></strong>»، «<strong>هستی از ما آلت خورده، هستیم ما از هستی</strong>»، «<span style="color:#800000;"><strong>جان به جان آفرین تسلیم نمی‌شود، بازگشت همه به سوی او نیست…</strong></span>». آخر کدام جوان نسل سه و چهار و پنجمی حاضر می‌شود چنین ترانه‌هایی را از دست بدهد؟ یا می‌تواند شاعر و خواننده‌ی چنین موزیک‌هایی را دوست نداشته باشد؟ گمان نمی‌کنم هیچ‌کدام از این جوان‌ها حتی فکرش را هم می‌کرد حافظ چنین شعر باحالی داشته باشد: «<strong>زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم، ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم</strong>» یا اگر هم می‌کرد، نمی‌دانست می‌توان آن را این‌قدر باشکوه اجرا کرد… یا همین آهنگ «<strong>والصخی</strong> (پاییز ۸۱)» که به‌گمان عده‌ای قرآن را مسخره کرده، ببینید یکی از همین جوان‌های نسل چندمی چه تحلیلی ازش دارد… تحلیلی که کار همه‌ی ما را در نوشتنِ مطلبی درمورد این آهنگ راحت می‌کند. سلمان زند کاری را کرده که هیچ‌کدام از منتقدین یا طرفداران این قطعه انجام نداده‌اند. و آن هم بازکردن قرآن است:</p>
<p><strong><a href="http://arb1056.blogfa.com/post-97.aspx">سلمان زند</a>:</strong> نامجو در شمس با لحنی كه يادآور قرآن‌خواندن‌های همه ما در كودكی و یا گاهن تلاوت پيرمردهای روستایی است و با نگاه خاص و هوشمندانه خود آیاتی را انتخاب كرده كه معرف یک سير تاريخي هستند. به ترتيب آيات 1-8 سوره شمس (خورشید)، 1-5 سوره ضحی (روشنایی)، 1-4 مزمل (مرد جامه‌به‌خود‌پيچيده)، 1و2 نبا (خبر)، 27 و 28 فجر (پيروزی) و 1-7 تكوير(تاریک‌سازی). سیری كه از روشنایی و صبح آغاز می‌شود و با توصیه‌هایی به مرد جامه به خود پيچيده در زندگی‌اش ادامه می‌یابد و با خبری كه داده می‌شود (خبر قیامت) و فقط مرد به‌اطمينان‌رسيده از آن درامان است، پایان می‌یابد. خبر تاریكی و قيامت. و اینجا دغدغه‌های فرد امروزی و انتظارش از دین بیان می‌شود. انتظار آرامش و اطمينان.</p>
<p><span style="color:#ff0000;">●●●</span></p>
<p>وقتی مادربزرگم فوت کرد، توی مراسم‌های‌اش سنگ تمام گذاشتیم. جزوه‌های قرآن را بهترین جای خانه گذاشتیم تا کسانی که برای عرض تسلیت می‌آیند، هر کدام یک حزب‌اش را بخوانند تا درنهایت کلّ قرآن ختم شود. مطمئنم باورتان نمی‌شود، ولی خود من در طول چند روزی که آنجا بودم، بیشتر از ۲۰ حزب آن را تمام کردم، بدون اینکه به چیزی فکر کنم یا ترجمه‌اش را بخوانم. هر چه باشد او مادربزرگم بود و همیشه هم در بدترین شرایط جسمی نمازخواندن و دعا و قرآن‌اش را ترک نکرده بود. من که بودم که بخواهم ترک کنم؟ از آن موقع به بعد هم خواهر کوچکم تصمیم گرفته نماز بخواند و خوشبختانه دارد می‌خواند. امشب هم شب قدر است و تصمیم گرفتیم بعد از مدت‌ها که به دلیل فوت مادر مادرم به خانه‌ی پدربزرگم (پدر پدرم) نرفته‌ایم، به خانه‌ی پدربزرگم برویم و شب را هم با هم به مسجد برویم. چون دلمان نمی‌خواهد این‌ها را هم از دست بدهیم درحالی که نمی‌دانیم از ما راضی هستند یا خیر؟ همیشه پدربزرگم می‌خواست نماز بخوانم و قرآن حفظ کنم… امشب بهترین فرصت است برای اثبات این موضوع.</p>
<p>[<a href="http://twitter.com/farid86/statuses/919131105">مهمان‌ها</a>] [<a href="http://twitter.com/farid86/statuses/906674959">اول ماه رمضونی</a>] [<a href="http://twitter.com/farid86/statuses/905513673">حال بد</a>]<br />
[<a href="http://dokhtardayi.wordpress.com/2008/09/09/khodesh/">خودش</a>] [<a href="http://dokhtardayi.wordpress.com/2008/09/02/hamin-joor/">همینجور</a>] [<a href="http://dokhtardayi.wordpress.com/2008/06/09/hefz/">حفظِ حافظ</a>]</p>
<hr size="1" />
<p><strong>لینک‌های مرتبط:<br />
</strong>[<a href="http://www.jour4peace.com/main1.asp?a_id=551">عقاید بحث برانگیز نامجو</a> | نسیم هراز]<br />
[<a href="http://www.jahanews.com/fa/pages/?cid=27763">محسن نامجو سوره شمس را با موسيقی خواند</a> | جهان‌نیوز]<br />
[<a href="http://sheykhrezaee.blogspot.com/2007/05/blog-post_10.html">تاملاتی در باب پديده ای به نام محسن نامجو</a>]<br />
[<a href="http://www.binyaz.com/showthread.php?t=223615">بحث آزاد</a>] [<a href="http://www.avizoon.com/forum/1_42867_0.html">گفتگوی آزاد</a>]</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2008/09/21/quran/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">175</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/mohsen-namjoo1.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">mohsen_namjoo1</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/mohsen-namjoo2.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">mohsen_namjoo2</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>مصاحبه‌ی چلچراغ با «فریده»‌ی سریال بزنگاه</title>
		<link>https://axsazi.wordpress.com/2008/09/18/parvar/</link>
					<comments>https://axsazi.wordpress.com/2008/09/18/parvar/#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[راوی دختردايی گمشده]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 13:54:46 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[Cinema and Television]]></category>
		<category><![CDATA[فریده]]></category>
		<category><![CDATA[مصاحبه]]></category>
		<category><![CDATA[چلچراغ]]></category>
		<category><![CDATA[هفته نامه]]></category>
		<category><![CDATA[گفتگو]]></category>
		<category><![CDATA[بزنگاه]]></category>
		<category><![CDATA[رضا عطاران]]></category>
		<category><![CDATA[سوسن پرور]]></category>
		<category><![CDATA[سبیل]]></category>
		<guid isPermaLink="false">http://axsazi.wordpress.com/2008/09/18/parvar/</guid>

					<description><![CDATA[البته تصویری از «فریده» پیدا نکردم که این عکسِ «درسا» را در اینجا قرار دادم. حقیقتاً هیچ عکسی نبود در سایت صداوسیما. و گفتم چه فرصت خوبی است برای گذاشتنِ این تصویر زیبا! بگذریم. هفته‌نامه‌ی چلچراغ در شماره‌ی این هفته‌ی خود با «سوسن پرور» بازیگر نقشِ «فریده» در سریال بزنگاه مصاحبه کرده که چون خیلی [&#8230;]]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p align="center"><img loading="lazy" title="ic20080802130131" style="border-width:0;" height="300" alt="ic20080802130131" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/ic20080802130131.jpg?w=400&#038;h=300" width="400" border="0" /></p>
<p align="justify"><strong><font color="#800000">البته تصویری از «فریده» پیدا نکردم که این عکسِ «درسا» را در اینجا قرار دادم. حقیقتاً هیچ عکسی نبود در سایت صداوسیما. و گفتم چه فرصت خوبی است برای گذاشتنِ این تصویر زیبا! بگذریم.</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#800000">هفته‌نامه‌ی چلچراغ در شماره‌ی این هفته‌ی خود با «سوسن پرور» بازیگر نقشِ «فریده» در سریال بزنگاه مصاحبه کرده که چون خیلی برایم جذاب بود، گوشه‌هایی‌اش را همین حالا تایپ کردم تا برای خواندنِ متنِ کامل‌اش، بروید و خودتان این شماره‌ی چلچراغ را بخرید.</font></strong></p>
<p><strong>امّا چه اتفاقی می‌افتد که بین این همه بازیگر و نقش یک‌باره نقش دختری موردتوجه قرار می‌گیرد که سابقه‌ای در تلویزیون ندارد. سوسن پرور به اعتقاد بیشتر چلچراغی‌ها یکی از جذاب‌ترین آدم‌های این روزهاست. دختری که باید شجاعتش را در انتخاب چنین نقشی ستود. با او در خانه‌ای کوچک در خیابان گرگان تهران به گفتگو نشسته‌ایم.</strong></p>
<p align="left"><strong>میمنت مژده – شروین خدابخشی</strong></p>
<p>من با همسر آقای عطاران در تالار سنگلج یک تئاتر کار می‌کردیم و ایشون باب آشنایی من با آقای عطاران شدند و وقتی کار جدیدشون رو می‌خواستن بسازن، به من هم گفتن: «بیا!».</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>من اهل اراک هستم و تقریباً سال ۷۷ – ۷۸ در رادیوپیام کار می‌کردم. بعد از اراک به تهران می‌آمدم. یک روز یکی از دوستانم به طور تصادفی گفت: خانمی به نام حکمت هست که داره فیلمی با نام «زندان زنان» می‌سازه و شخصیتی این‌جوری می‌خواد و ضمناً اراکی هم هستند. بعد رفتم اونجا و پذیرفته شدم. اونجا و اون گروه خیلی مجموعه‌ی گرم و خوبی بودند.</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>طنز آقای عطاران رو خیلی دوست دارم. واقعاً کارکردن با ایشون برام آرزو بود.</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>اینکه آدم‌ها می‌شناسنت حس جالبی‌یه. من یک روز رفتم دکه روزنامه بخونم، روزنامه‌فروشی که همیشه ازش روزنامه می‌خرم یکهو بهم گفت: «اِ… شما دختر آقا صابری؟» من هم خیلی جدی گفتم: «بله! پدر سلام رسوندن، گفتن این روزنامه‌ها رو با ما ارزون‌تر حساب کن!» و اون آقا همین‌جوری محو شده بود… خُب این خیلی شیرینه که می‌شناسنت، یک تجربه‌ی ناشناخته است و امیدوارم همیشه در همین حد باشه… البته کمی هم ترسناک است.</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>بچه‌های کوچک هنوز سر سبیل‌های من به تفاهم نرسیدن. یک‌سری می‌گن این سبیل نداره اون نیست. یک‌سری هم می‌گن اینجا سبیل‌هاش رو می‌زنه، می‌ره اونجا درمی‌آره! هنوز به تفاهم نرسیدن!</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>ما دو روز بهزیستی بودیم، اونجا هم همین‌طور بود. لذت می‌بردم وقتی بچه‌ها بغلم می‌کردن، دوست داشتن باهام حرف بزنن… خیلی انرژی می‌گیرم. ولی خُب کلّی متلک هم می‌شنوم: «داداش سبیل‌هاتو…!» یا اینکه «داداش سبیل‌هاتو دیشب جا گذاشتی؟»… می‌دونی چون قبلاً تجربه‌اش نکرده بودم برام دلچسبه!</p>
<p align="center"><img loading="lazy" title="farideh" style="border-width:0;" height="300" alt="farideh" src="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/farideh.jpg?w=400&#038;h=300" width="400" border="0" /></p>
<p>ریسک نمی‌خواست، دوست داشتم. این‌قدر به آقای عطاران اعتماد داشتم که نگران هیچی نبودم و اینکه من اصلاً در قید و بند ظاهر نیستم… اصلاً برام مهم نیست که خوشگل بشم، زشت بشم، اتفاقاً خیلی هم گریمم رو دوست دارم… خیلی متفاوته.</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>اگر مرد را از دنیای جنسیت جدا کنیم و به عنوان یک صفت نام ببریم، خیلی دوستش دارم. لوطی‌بودن، بامرام‌بودن… این چیزها رو خیلی دوست دارم. ولی از بقیه‌اش متنفرم. [می‌خندد]</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>اگه یه پول قلمبه دستم برسه یک پیکان سفید دولوکس می‌گیرم. چون سال‌ها پیکان داشتم… یادگار بابام بود. خیلی برام عزیز بود. نزدیک ۱۰ سال پشتش نشستم. موقع فروشش خیلی هم گریه کردم.</p>
<p align="center"><font color="#ff0000">●●●</font></p>
<p>روزی که برای تست و قرارداد می‌رفتیم دفتر خیلی استرس داشتم. همه‌اش پایین پله‌ها منتظر بودم تا حالم بهتر بشه. چند نفس عمیق کشیدم و رفتم بالا. برای اینکه استرس‌ام معلوم نشه هی می‌خندیدم! بلندبلند می‌گفتم، حرف می‌زدم، می‌خندیدم تا کسی نفهمه که من ترسیدم! دیگه از خنده‌های خودم خنده‌ام گرفت… تا اینکه یک‌جا با آقای عطاران تنها شدیم و ازم پرسیدن: «ترسیدی؟» گفتم: «معلومه؟» گفت: «خیلی تابلویی.»</p>
<hr size="1" />
<p align="justify"><strong><font color="#800000">پی‌نوشت: عکسی را هم که این بالا گذاشتم، خودم با دوربین و با استفاده از سیستم «super macro»‌ی آن که برای تصویربرداری از فاصله‌ی خیلی نزدیک است، از صفحه‌ی چلچراغ گرفته‌ام.</font></strong></p>
<p align="justify"><strong><font color="#800000">پی‌نوشت ۲: بچه‌ها! دیدید فریده سبیل ندارد؟!</font></strong></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://axsazi.wordpress.com/2008/09/18/parvar/feed/</wfw:commentRss>
			<slash:comments>8</slash:comments>
		
		
		<post-id xmlns="com-wordpress:feed-additions:1">170</post-id>
		<media:content url="https://0.gravatar.com/avatar/307ac99b36172d25b27219410887b10705707e5651e9be63125b8277df6f2621?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">راوی دختردايی گمشده</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/ic20080802130131.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">ic20080802130131</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="https://axsazi.wordpress.com/wp-content/uploads/2008/09/farideh.jpg" medium="image">
			<media:title type="html">farideh</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
