<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>آزادی از قید تعلق</title>
<link>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Feb 2011 15:06:40 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/azadiaztaallogh" /><feedburner:info uri="azadiaztaallogh" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item>
<title>حظ تماشا</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/MCvqz8Lv-70/post-127.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;پرسه در مه (بهرام توکلی) این روزها روی پرده است. به نظرم این فیلم
بالاتر از استانداردهای سینمای ایران ساخته شده. با مولفه های شاید خیلی
ساده اما کارساز نشون میده نویسنده و کارگردان تیزهوشی داره. واقعن سخته
که یک حرف نامربوط یا دیالوگ اضافی تو دهن بازیگرهاش پیدا کرد. اگرچه ریتم
کندی داره اما به جای روایت خطی از ایده نسبتن خوبی استفاده کرده که قطعه
قطعه گوشه های پازل داستان رو کنار هم میچینه و بیننده رو آزار نمیده.
روایت یک ضد داستان که نه اجازه میده فیلم به منجلاب روشن‌فکرنمایی پرفیس
و افاده بیوفته و نه از موتیف اصلی مدنظر نویسنده دور بشه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد داستان در انتهای یک سکانس - سکانسی که قطع رابطه زناشویی رو نشون میده - از زنش می پرسه راستی گفتی داری کجا میری؟&lt;br /&gt;اینجا صحنه کات میخوره به تصویر جاده ای که از پشت شیشه مینی بوس دیده میشه.&lt;br /&gt;اما بعد تماشاچی چهره مرد رو میبینه نه زن رو. &lt;br /&gt;این
نمونه های هرچند ساده به نظرم اوج هنر روتوش فیلمنامه و داخل کردن ظرافت
های هنری به داستانه. اگر مثلن تو این صحنه زن رو میدیدم، یک ارتباط مناسب
بود بین دو سکانس یا دو پرده از فیلم بود که اتفاقن نمره قبولی هم می گرفت. اما این
ابتکار فراتر از دید نویسنده ایرانی به روایته.&lt;br /&gt;از اینها چندتا در طول فیلم میبینی که به مرز جنون می کشونتت، حداقل من رو خیلی کیفور کرد.&lt;br /&gt;اوصولن
چهارتا بازیگر داره  اما از کنش های بینشون خسته نمیشی. شهاب
حسینی میدرخشه و لیلا حاتمی هم خوب از پس نقش برمیاد. مسعود رایگان هم در
واقع اومده که فقط تو دو سکانس دیده بشه و میمیک صورتش وقتی داره لغز
میشنفه و سیخ و تنه میزنه دیدنیه. تدوین، گریم، فیلمبرداری و صدابرداری هم
از کیفیت خیلی خوبی برخورداره.&lt;br /&gt;نم دونم چرا پارسال نادیده گرفته شده این فیلم، اما واقعن قابل ستایشه.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/MCvqz8Lv-70" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Feb 2011 15:06:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-127.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/2V0dx3e_x7s/post-126.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;خدا خدا می‌کردم ماموریتم بیوفته قبل از امروز. افتاد فردا، بنابراین عذری ندارم و می‌روم اختشاش.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;مثل سگ می‌ترسم. از بیان ترسم هم ترسی ندارم. دلیلی نمی‌بینم از گاز اشک‌آور و تیر و تفنگ خوشم بیاید. اما ترشح آدرنالین فوری است. اگر دستگیر نشوی، یا حداقل کشته نشوی (اینطور که به نظر میاد دومی توفیر داره به بازداشت و اوین و ...) زود قضیه برمی‌گردد به حالت عادی. اما اگر نروی و این چیزها نباشد بعد تا مدتی - نه اینکه تا آخر عمر ذلیل این بزدلی باشی، نه! همه چیز فراموش می‌شود بالاخره - درگیری. فوحش و فضیحت بار خودت می‌کنی. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;اینها که در مورد ملت‌های ظلم کشیده اظهار فضل می‌کنند جاکش‌اند. دو سه ساعت قبل از رفتن، خبر نخوانده‎‌اند، خط و نشان‌های جماعت اراذل و اوباش دیندار جکومت‌مدار را کوت نکرده‌اند. قلتشن ریشوی پیرهن رو شلوار بی‌سیم به دست ندیده‌اند. &lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;بابام زنگ زده با لحنی که از صدتا تشویق برای رفتن تو خیابون تابلوتره، نهی می‌کنه بریم تو خیابون. می‌دونم بدش هم شاید نیاد مثلن بچه‌اش دستگیری، کشته‌ای چیزی بشه، به واسطه همین معروفی چهره‌ای چیزی بشه.  کسی چه می‌دونه؟ کسی چه میدونه نیت هر کسی واقعن چیه؟ من چون بی‌کارم می‌رم بیرون؟ من چون تو یه مناقصه نون و آب‌دار به خاطر پارتی‌بازی باختم و زندگیم رو هواست؟ من چون طرحم، کتابم، داستانم توقیفه چند ساله؟ من چون به خاطر تورم سرمایه‌گذاریم شکست خورده؟ من چون پیمانکار دولت بودم و صورت وضعیتهام امضا نشده مونده؟ من چون دانشجوی اخراجی آب از سر گذشته‌ام؟ من چون شکست عشقی خوردم برم شاید ...&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;نمی‌دونم این حس درسته یا نه، اما وطن‌پرستی منشعب از خودپرستی شاید بشه، شاید اینجور مفاهیم کلی همه ریشه در منافع شخصی داشته باشه ولی بیان خجالت‌آورشون با این شعائر پسندیده ممکن بشه. نمی‌خوام چیزی رو نقد یا تخطئه کنم. دیدگاه فرویدی هم ندارم به قضیه که پس پشت‌یابی کنم معلولی رو و نسبتش بدم به یک ریشه همگانی و مشترک.&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;کاش یه فرمی بود بی‌اسم و نشون، که هر کی میومد تظاهرات، می‌نوشت دلایلش رو. کسی هم مواظبش نبود که کم‌ترین امکان مشخص شدن نظرش هم وجود داشته باشه. صادقانه مثل یه وصیت‌نامه که یه وقتی شاید خونده بشه بدون اینکه حتا نشونی هم از نویسنده‌اش بمونه. من می‌نوشتم: مثل سگ می‌ترسم اما حوصله غر خودم هم ندارم. بعد هم تو جمعی جایی ضایع است بگم من بودم و نرفتم. سطح استدلال در همین حد! ریدمان&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/2V0dx3e_x7s" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 14 Feb 2011 17:23:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-126.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>بازبینی یک خاطره</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/9_gLyOtu65Y/post-125.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;بحث بر سر اجتماع گریزی یا فوبیای حضور در جمع نیست. تلاش برای اثبات بی‌بنیانی داوری‌های ناشی از مشاهدات محدود و کم‌عمر آیا به رنگ باختن تمام یا قسمتی از فانتزی‌های بی‌ضرر و معصومانه ارتباطات مجازی می‌ارزد؟&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;از اولی چه طرفی می‌توان بست که کودک خوش‌بین و بازیگوش درون را به پایش قربانی توان کرد؟&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;نه! من از این تجربه دل خوشی ندارم. تنها مقدسه من مقدسه &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;نداشتن&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt; است درست، اما حاضر نیستم همین کنج دلنواز شاید بگویید پر از وهم و خیال پوچ را به آن واقعیت فیزیکی و قابل لمسی بدهم که تا حالا نتیجه‌اش شده دلزدگی، بی‌میلی و در بهترین حالت بی‌تفاوتی.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;وبلاگ‌هایی که بی‌اغراق می‌گویم صبح فقط به شور روزآمد شدنشان از خواب بیدار می‌شدم، که تجسم جزء به جزئی از نویسندگانشان داشتم، که عاشقانه دوستشان داشتم، الان شده‌اند &lt;/span&gt;مایه عذاب. نه اینکه آزاری دیده باشم، نه! اما همین شکست از خود، شکست از رویاپردازی خوش رنگ و لعاب شخصیت آفرینی آنطور که خودم دوست داشتم، یک‌جور حس بی‌اعتمادی در وجودم برمی‌انگیزاند که شکل‌گیری روابط جدید را سخت می‌کند. تعمیم جزء به کل یکی از استعدادهای بی‌بدیل و شاید مایه بقاء نسل بشر باشد. مثل همه صفات نادرستی که از قضا خود مایه &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;تداوم حیات شده‌اند&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;. شوخی تحقیرآمیز طبیعت با بشر بی‌چاره. &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;پ.ن: &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;به ‌نظرم اینکه میگن حاتمی‌کیا یکی به نعل کوفته یکی به میخ غلطه! پرده آخر فیلم به شکل واضحی داشت پاچه‌خواری دیکتاتور رو می‌کرد.&lt;br /&gt;اگه کسی دیده گزارش یک جشن رو به منم بگه نشانه‌شناسی بانو و صوفی دقیقن چی میشه؟&lt;br /&gt;اینکه
 آخر سر بانو میاد وسط و صوفی مطرود میشه و ملت به جای افتادن دمبال صوفی 
حرف بانوی کهنسال و برنا رو گوش میدن و دست از لشکرکشی خیابانی برمیدارند، 
کودوم برداشت از داستان انتخابات رو به ذهن شوما میاره؟ &lt;br /&gt;واقعن نفهمیدم 
دلیل این همه کف و سوت و تشویق چی بود! بله، کارگردان پرده ماقبل آخر رو 
خوب ساخته بود، سیموله کرده بود حرکت مردم رو به نشانه اعتراض. اما مرادش 
نه اعتراضات از روز 22 خرداد (یا 29 خرداد)، که همون کارناوال‌های پیش از 
انتخابات ( و حداکثر حرکت‌های پیش از نمازجمعه خونین) بود. &lt;br /&gt;فک می‌کنم 
این استقبال مخاطب برای همین حس سمپاتی بوده که تو این قسمت از فیلم دچارش 
میشه، اما واقعن آخر فیلم چنان نتیجه‌گیری میکنه که نعل و میخ هیچی، پای 
اسب رو هم میشکونه&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/9_gLyOtu65Y" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Feb 2011 16:12:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-125.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/5Kbg8AGJCzU/post-124.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font size="2"&gt;نظر شوما چیه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«آدم های جدیدی هستند که نظرشان بر اینست همه چیز را 
نابود کنند و از در آدمخواری درآیند. احمقها! نظر مرا نپرسید! نظر من اینست
 که لازم نیست چیزی نابود شود، آنچه لازم داریم این است که اندیشه خدا را 
در انسان نابود کنیم. نحوه دست به کار شدن ما باید این چنین باشد. با همین 
است که باید شروع کنیم. ای نژاد کوردل آدمیان که فهم ندارید! همین که تمام 
انسانها منکر خدا شوند - و فکر می کنم که آن دوره، همانند دوره های زمین 
شناسی، صورت وقوع خواهد یافت - مفهوم قدیمی جهان بدون آدمخواری از بین می 
رود، و همین طور هم اخلاق قدیمی، و آن وقت همه چیز از سر گرفته می شود. 
انسانها متحد می شوند و از زندگی تمام چیزهای گرفتنی را می گیرند. منتها 
برای لذت و سعادت در دنیای حاضر. انسان با غرور کبریایی تایتان‌وار برکشیده
 می شود و انسان-خدا ظهور می کند. انسان فتح طبیعت را به مدد اراده و دانش 
ساعت به ساعت گسترش می دهد و چنان لذتی احساس می کند که تمام رویاهای 
دیرینه اش در مورد لذات آسمانی جبران می شود. هرکسی خواهد دانست که فانی 
است و مرگ را مانند هریک از خدایان با غرور و آرامش خواهد پذیرفت. غرورش به
 او می آموزد که لب به شکوه گشودن از کوتاهی عمر بی‌فایده است، و برادرش را
 بدون نیاز به پاداش دوست می دارد. دوست داشتن برای یک دم از عمر هم بس 
خواهد بود، اما آگاهی از زودگذر بودنش آتش آن را تیزتر خواهد کرد، آتشی که 
حالا در میان رویاهای عشق جاودان آن‌سوی گور پخش و پلا شده است.» براداران 
کارامازوف&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/5Kbg8AGJCzU" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Jan 2011 20:29:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-124.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>حاجی</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/JBNobACP-L0/post-123.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;ریدم. اینقدر باهاش ور رفتم که گفت تق. خیلی شیک و راحت شکست. اینجا دو گزینه مطرح است: &lt;br /&gt;1.    یعنی چون مست و پاتیل بودم متوجه نیرویی که دارم رو سر شاسی وارد می¬کنم نمی¬شدم؟ پاسخ: بعید می¬دونم، چون غیر از اینکه فیلم رو انیمیشن می¬دیدم و هار هار می¬خندیدم، به خودم کاملن مسلط بودم. کلی هم دفترچه رو ترجمه کردم.&lt;br /&gt;2.    چون هر چی جلو عقبش می¬کردم عمل نمی¬کرد، هی بهش سک ور کشیدم تا گفته تق؟ پاسخ: این گزینه به حقیقت نزدیک¬تر است.&lt;br /&gt;این مسابقه آشپزیه که خیلی خوبه که. هرچی آکادمی کسشره.&lt;br /&gt;از دیروز که یارو گفت تق و هرچه هم فشارش دادم برنگشت سرجاش، هی هر چند دقیقه یک¬بار چک می‌کنم که - مثل همیشه که عصبی باشم - الان چی مایه بدبختی‌ام هست؟ از همه جهات فعلن  وضعیت سفید است، فقط دکمه‌هه هی رژه می‌رود رو اعصابم. یعنی حاجی دیده و به روم نیورده، یا هنوز ندیده؟ خدا رو شکر مسیح‌خان را بعد از من سوار کرده. همه مدارک الان علیه مسیح‌خان است خداروشکر. روی در ماشین شکل سه قسمت صندلی یعنی زیر و پشتی و جای سر دیده می‌شود. بعد اگر بخواهی کونت را بالا پایین کنی، با قسمت مربوط به بخش زیری صندلی ور می‌روی. اگر بخواهی پشتی‌اش را بخوابانی به همین نحو، و اگر بخواهی کله‌ات پجلو عقب برود هی شاسی را جلو عقب می¬کنی، هی اتفاقی نمیوفتد، هی زور بیشتر میزنی، هی طوری نمی¬شود تا آخر سر میگوید: تق.&lt;br /&gt;اینها مال دیروز بود.&lt;br /&gt;حاجی چسبونده بود یارو رو. به شکل ریدمانی. بعد اثر چسب قطره¬ای کمی مانده بود دورش. با هم یک¬بار دیگر فضا را مرور کنیم: اتومبیل مربوطه که شاسی تنظیم بالشتک صندلی نفر جلو سمت راستش کنده شده چیز مالی¬ست و نیاز به توجه زیادی دارد، خیلی بیشتر از آن چیزهای مشابه آسیایی یا هرجای دیگری که اتومبیل نام گرفته¬اند. از کون مردم می¬خورم؟ خب بخورم. &lt;br /&gt;الان در نمایندگی حضور داریم و مثلن من هم اصلن روحم خبردار نیست ماجرا چیه و اینا. حاجی اثر چسب قطره¬ای رو نشون نقاش چیره¬دست زمانه، اوس مهدی میده. اوس مهدی پیشنهاداتی از دسته حلال¬هال آلی و غیرقطبی میده که بلافاصله رد میشه اما در انتها برای تقویت روحیه¬اش هم که شده حاجی میگه سپردمش به تو، درستش کن خلاصه. این سیاست حاجیه البته که هندونه زیر بغل شوما میگذاره، اما داره به شکل خداوندگارانه¬ای شوما را ارزیابی و تحلیل می¬کنه. حاجی اینجا نباید برای خواننده ذهنیت و پیش¬داوری ایجاد کنه. حاجی صرفن یک جایگزین اسمه که من به کار می¬برم و هرگونه شباهتی با شخصیت¬های واقعی شدیدن تکذیب میشه و به خارومادر شک¬کنندگان در این قضیه هم رسیدگی.&lt;br /&gt;استاد به لمحه¬ای بازمی¬گردند و چیزی به دست به سمت ماشین روانه می¬شوند. بعد با یک لهجه شیرازی لات¬وارانه غیرموجهی ندا در می¬دهند که: "نَمیشه عامو، ای پاک نَمیشه"، بعد به سمت ما روانه می¬گردند. اینجا نوبت به هنرنمایی حقیر میرسه که مثل همیشه برای اینکه تمام و کمال عن بودن خودم رو به اطرافیانم ثابت کنم و پاش مهر هم بزنم برمی¬گردم با حالت دانشمندمآبانه خیلی باکلاسی می¬پرسم: شوما تتراکلریدکربن ندارید؟ استاد بلافاصله از فن پرسش در مقابل پرسش استفاده می¬کنند که: چی¬چیه؟ توضیحات دانشمند گوزوی مجلس تمام نشده، از دهان ایشان می¬پره که: وقتی با تینر پاک نشده با ای چیزا هم نَمیشه. حاجی ِ همیشه هوشیار ِدر حال ارزیابی ِدگران، بلافاصله می¬گوید که نباید تینر بزنی و به سمت محل وقوع جرم حرکت می¬کنند. استاد مربوطه هم طبعن گم¬وگور شده¬اند. بله، تینر کار خودش رو کرده و کمی از روکش در رو هم اساسی نموده، در واقع حل.&lt;br /&gt;الان باس برم سوار اوتوبوس بشم. &lt;br /&gt;توبی¬کانتینیود&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/JBNobACP-L0" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Nov 2010 22:22:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-123.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>موعظه</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/gc6cwJuxuwU/post-122.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify; direction: rtl;"&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;font size="2"&gt;1.    در نکوهش گودِر: من هیچ&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;font size="2"&gt;‌&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;font size="2"&gt;وقت آدم میانه‌رو و حد ِوسط‌‌ دانی نبوده‌ام. اهل مصلحت خویش دانستن و تصمیم درست گرفتن. اولین نخ و اولین پاکت همان روز اول دود شده، ورق شب امتحان به صبح ختم شده، آمپر سرعت به ته چسبیده، فارغ‌التحصیلی حتی روزهای آخر رخ داده. مصداق بارز بی‌جنبگی و جوزدگی‌ام. عمومن دیر به موضوعی علاقه نشان می‌دهم اما اگر خوشم بیاید خیلی زود هم گرفتارش می‌شوم. نوشته بوی خودگویی بی‌ثمر نگیرد. همین گوگل ریدر کذا. واقعن تبدیل شده به یک شر ناگزیر. تازه لذتش عدل وقتی بیشتر می‌شود که بدانی الان موقعش نیست، بوی گرفتاری بیاید، کارهای واجب‌تر قطار شده‌ باشد، مستاصل بزنی... در این‌جور اوضاع و شرایط گیرایی‌اش چندبرابر می‌شود، امتحان کنید؛ وقتی گزارشی مانده زیر دستت که باید تا آخر وقت تحویل بدهی، یا مدیرعامل ایستاده آن‌ور میز که فلان فایل را بریزی روی فلاشش، کسی منتظرت است، چه می‌دانم وقتی درد و مرض داری، عیش مدام می‌شود بی‌صاحاب‌مونده سگ مصب. فوحشش می‌دهم اما مثل برده اسیرشم.&lt;br /&gt;یک پاسخ ساده می&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;font size="2"&gt;‌&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family: tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif;"&gt;&lt;font size="2"&gt;شود اینکه خب گودر نکن، گرفتاری نیا اصلن اینترنت... نوشته نباید بوی واگویی‌های غُراندود بگیرد. کلاهتان را قاضی کنید. اگر شوما هم وضعیت مشابهی دارید و پیش از این گرفتاری به نوشتن در وبلاگتان علاقه داشتید، به سر زدن به وبلاگ دوستان مجازی‌تان، به خواندن چندباره پست‌های خوب، کامنت‌های رندانه، و این‌جور وقت‌گذرانی‌های بی مزد و مواجب دل‌خوشانه، الان که صفحه را باز می‌کنید و شماره‌ها انبوه مطالب ناخوانده را در چند ساعت غیبت تو چشمتان فرو می‌کنند چه حسی دارید، نه! شوما از آنها نیستید که هر روز مارک آل از رِد بزنید و خلاص. به نشانه‌ها اعتقاد دارید دیگر. نه، کمتر از این کارها می‌کنید.&lt;br /&gt;همین حالا یکهو به ذهنم رسید اینجا مگر چند نفر خواننده دارد که حالا نسخه‌پیچی هم می‌کنم. از اول من بابابزرگ بودم اصن. من از همان قماشم که همه چیز و همه شرایط را شبیه‌سازی می‌کنم برای خودم، بله همین‌قدر عنم. که نکن با فلانی این‌جوری شاید یکی سر خار مادر خودت آورد، به همین حماقت‌باری و رقت‌انگیزی. هیچ هم مدرن و آوانگارد به اطرافم نگاه نمی‌کنم. بحث به فلان کشیده نشود، حالا درست که ماهیت این گودر صد البته بهتر از چیز خاله‌زنکی و بی‌ریشه و چرتی مثل فیس‌بوک یا حتا توئیتر است، اما این سرعتی که دارد، این تندخوانی‌ها و گذر کردن‌ها، این دم‌دستی بودن، این انبوه لایک خوردن و به کناری رفتن، این سطحی بودن، این طرز اسنیف‌طوری که دارد، این بی‌نیازی‌اش از منقل و زغال و وافور... این یکی دود نیست. خوبان را هم دچار می‌کند. بیایید رجعت کنیم به سنت‌ها، پایه باشید یک‌بار هم شده فناتیک باشیم، یاد گذشته کنیم. چه همه دوستی‌ها ارزش داشت، کشف‌های جدید. آدم‌های یک‌طوری. الان گذاشته‌اید دمبال چندنفر اون تو، یا مفتخر به دمبال شدن توسط چندنفرید خوشحال‌ها، واللهه با چند نفرشان عیاقید؟ از روحیات چندتاشان باخبرید؟ به تخمتان هم نیست؟ به تخم من یکی که هست.  می‌خواهم وبلاگ بنویسم. می‌خواهم اثر بگذارم از خودم. یک خط سیر – هرچند بی‌ارزش گه‌واره‌ای- می‌خواهم داشته باشم. تعداد لایک‌هایی که زده‌ام یا فضله‌هایی که زیر این‌جا و آن‌جا گذاشته‌ام نمی‌شود تمبون برا فاطی. از تضاد این دو با هم مطمئنم. نسبت عکس دارد ول گشتن در اون گه‌در با وبلاگ‌بازی. تو رو به علی قسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.    در ستایش مادِر: چرا شوما زنها اینقدر سختید؟ چرا تشخیص نوع اُملی کفش زنانه با نوع برازنده‌اش مثل لبه تیغ برنده و حساس است؟ چرا همه‌تان یا جذب مغازه‌های طلافروشی و جواهرات می‌شوید یا لوکسی‌جات و دکورفروشی، و یا هر دو، و یا حتا هیچ‌کدام؟&lt;br /&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/gc6cwJuxuwU" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 19 Nov 2010 06:19:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-122.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/pPMX2OZ704M/post-121.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;
 &lt;/p&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 150%;"&gt;در یک
کلام گه به این روزگار.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 150%;"&gt;اومده
از من آمار علی رو بگیره. علی یک همکلاسی همشهری مربوط به گذشته است. من همیشه از
گذشته خودم فراری هستم، و از همه بیشتر از گذشته دانشگاهی در دوران لیسانس. اصلن
خط موبایلم رو عوض کردم بیشتر واسه همین که یکهو زنگ نخوره بعد اسم یکی بیاد روش
که مربوط به همون دورانه. علت خاصی هم نداره اما دوست ندارم زیاد با کسی معاشرت
کنم، دوستی‌های مداوم و پایدار داشته باشم و از این کارهای تهوع‌آور. یکی از بچه‌ها
که خیلی هم بعضن هوام رو داشته و چندسال هم هم‌اتاق بودیم و اینا الان یک هفته‌ای
میشه خونه ماست. اول که زنگ زده بود که میخوام بیام – طبعن نه به من – یک‌جور
استرس گهی گرفته بودم که خدا کنه نیاد. خدا کنه اینجا کارش تلفنی درست بشه، حوصله
نداشتم ببینمش. الان ولی که اومده خب می‌بینم بد هم نشد. اگر کسی فوضول نباشه و هی
چپ و راست سوال نکنه میشه باهاش زندگی کرد. مخصوصن که جنبه شوخی‌های تند هم داشته
باشه. زیاد هم ور نزنه. همین.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 150%;"&gt;اومده
میگه علیِ فلانی رو میشناسی؟ میگم آره چطور. لبخند چرتش ینی علی بلند شده رفته
خواستگاری یکی از قوم و خویشای این بابا و زنگ زدن که واسشون آمار بگیره. یاد چفیه
علی می‌افتم و عکس آقا بالای تختش. یاد زن شوهردار و دختری می‌افتم که با جفتشون هم‌زمان
رابطه داشت. در شیراز رو باید بدن گل بگیرن. یاد رتبه نجومیش می‌افتم و بعد اسمش
تو لیست معتمدین حکومت به عنوان دانشجوی برتر برای ادامه تحصیل در خارج. با این
همه یاد چال لپش هم می‌افتم، یاد قیافه مینیاتوری و دوست‌داشتنیش. یاد کس‌لیسیش.
یاد اینکه چقدر اوایل دوست داشتم باهاش دوست بشم تو دانشگاه. از قیافش خوشم میومد.
تحریکم می‌کرد. هرچی هم عن‌بازی درمی‌اُورد و خبراش بهم می‌رسید به تخمم هم نبود.
بعد دیدم چیز مالی هم نیست. سطحیه. از همه لحاظ. اون موقع‌ها می‌گفت آقا با بقیشون
فرق می‌کنه، من که بهش علاقه دارم. خفه شو علی فقط خفه شو. یک دفعه اومد که کار
مهمی باهات دارم، میخوام باهات مشورت کنم. پرزنت گلدکوئست بود. دیگه این اواخر هم
مثل اوایل میخواستم بکنمش. این دفعه خشک‌خشک.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 150%;"&gt;حالا
جدی بگو نظرت چیه؟ در مجموع آدم خوبیه. این جمله‌ایه که آقای علی یک‌زمانی در مورد
یک کاندیدایی گفته بود و اون بابا هم برداشته پارچه‌نویسش کرده بود.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 150%;"&gt;دوست
دارم اینو علیو اون دختر خوبی که این گه تاییدش میکنه و همه رو بگیرم خفه کنم. حالا هیچ‌کی تو دنیا نیست اومدی
از من آمار علی رو می‌گیری؟ ریدم تو دهنت. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/pPMX2OZ704M" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Nov 2010 21:06:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-121.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>چشم و چراغ ما بود</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/Z9QQ74DgiRM/post-120.aspx</link>
<description>&lt;div style="text-align: justify;"&gt;
 &lt;p class=" " dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;a name="OLE_LINK1"&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%;"&gt;مُژ چندسالی آدم
زور در بیاری بود. برای من لااقل. بود چون حالا نیست. حالا نیست چون دارم خودم را
می پذیرم. دارم عادت می کنم از جبر جغرافیایی نامجو بیشتر و بیشتر لذت ببرم. دارم
آن نگاه ناچارش را می فهمم توی تراس که وقتی ازش می پرسیدم آخه تو و مُر که
همکارید، با هم رفیقید، ده ساله باهمید، چرا داری عقب می افتی؟ چرا داری خودت را
به گا می دهی؟ تو که می دانم توانایی  ات بالاست، حداقل بالاتر از من و مر به
عنوان یک نمونه قابل مطالعه... دارم می فهمم آن نگاهش را که در جواب این همه سوال
یا برمی گشت می گفت من گشادم، حوصله ندارم یا پرخاش می کرد که ولم کن بابا مگه تو
مفتشی؟ من از همین جور زندگیم راضی ام. دروغ می گفت ولی.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="line-height: 150%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; line-height: 150%;"&gt;لابد گناه بزرگی
بوده این همه سوال و حتا شماتتی که می کردمش. حالا شمایل کاهلانه او تمام نما قالب
شده به خود من. این اصلن چس ناله نیست. چرایش را هم نمی دانم اما خوب درک می کنم.
مثل همان وقتی که خوب خودم را درک می کردم که فقط دنبالش می دویدم، بی هیچ چرایی،
بی هیچ اندیشه ای. درک کردن، تنها چیزی که دارم این روزها خوب انجامش می دهم؛ به
گا رفتنم. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=" " dir="RTL" style="direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;"&gt;&lt;span&gt;&lt;span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; line-height: 115%;"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/Z9QQ74DgiRM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Sep 2010 16:38:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-120.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>چرا ما ایرانیان سیاست‌زده‌ایم یا بله! این بحث‌ها تمامی ندارد</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/x9XJKQzCHgo/post-119.aspx</link>
<description>&lt;p style="direction: rtl; text-align: justify;"&gt;
 &lt;/p&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;چی شد
که وسط این محفل بی‌ریا و دوست‌داشتنی حرف کشید به مسائل سیاسی و اینکه عاقبت چه
بر سر ما و وطنمان می‌آید را نمی دانم، اما چون یتحمل در آینده دوباره در جمع‌های
مشابه بحث کشیده می‌شود به همین مسیر، و چون افراد آن جمع ممکن است اینجا را
بخوانند، و از همه مهم‌تر اینکه دچار عارضه عدم هماهنگی مغز و زبانم و قدرت تکلمم
چند وقتی است افکار را نمی‌تواند بیان کند، گفتم مانیفست خودم در خصوص چرایی سیاست‌زدگی
ما ایرانی‌ها را بنویسم و نظرات شوما را هم بدانم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;اتفاقن
برخلاف عقیده خیلی‌ها، بنده معتقدم حرف زدن و بحث و جدل کردن در مورد مسائل سیاسی
ایران‌زمین حق هر شهروند این مملکت است، فارغ از اینکه تخصصی در رشته علوم سیاسی
داشته باشد یا نه، فارغ از اینکه مطالعه‌ای در مورد تاریخ ایران و ملت‌ها، پدیده‌های
اجتماعی و جنبش‌های مردمی داشته باشد یا نه. اصلن بدون هر پیش&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;‌شرطی، &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;هر ایرانی مجاز به ابراز عقیده در خصوص سیاست و وضعیت مملکت خود است. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;در
واقع هر کسی مجاز به بیان عقیده‌اش در مورد مسئله‌ای است که "درد"ی در
او پدید آورده، "نیاز" ذاتی&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;‌ای&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt; از او محقق نکرده. و برای یک ایرانی چه نیاز
تامین نشده‌ی مهم‌تری است از "آزادی"؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;من
نیاز مبرم مالی دارم، شوما دوست عزیز، مرفه بی‌دردی. من اغلب علی‌وار شب‌ها گرسنه سر
بر سنگ می‌گذارم، شوما هرشب تا خرخره خورده، تن در پر قو می‌غلتانی. من آموزش و
تربیت صحیحی ندیده‌ام، شوما از اوان کودکی بیست و سه معلم و آموزگار درسی و تربیتی
داشته‌ای. من محبتی نشده‌ام، شوما ناز بنیاد کرده‌ای و ...&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;می‌بینید؟
یکی ممکن است نیاز به مال و مکنت داشته باشد، در حالی که هستند فراوان بی‌نیازانی
از ثروت. یکی ممکن است نیاز به غذا داشته باشد، در حالی که حداقل یک انسان فارسی زبان سیر پیدا می‌شود. هیچ تک نیازی بین هر دو ایرانی دلخواه مشترک نیست مگر نیاز به
آزادی. البته که داریم از انسان‌های سالم سخن می گوییم، زامبی‌های انسان‌نما را
فراموش کنیم.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;وقتی
نیازی برآورده نشود، درد می‌زاید. درد خود مادر فریاد است. فریاد برآورده می‌شود؛
چه کمک‌رسی باشد چه نباشد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;گناه گلایه
از اظهار نظر یک ایرانی در مورد سیاست همان‌قدر نابخشودنی است که خرده گرفتن و غذا
دریغ کردن از طفلی که از سر &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;ِ&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;درد ِگرسنگی می‌گرید، به بهانه اینکه تو نه درس تغذیه
خوانده‌ای و نه از چرخه گوارشی بدنت آگاهی.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;البته
لزوم بلوغ و بالندگی مطالعه و تحقیق است. اما انصاف بدهیم، حکومتی که حتا از گذشته
خود می‌گریزد و نیمی از یاران و فرزندان خود را یا تارانده یا تکفیر کرده، چگونه شرایط
کنکاش و واکاوی بی‌طرفانه می‌دهد؟ به شخصه سراغ ندارم در هیچ بحثی از این دست یک طرف
مشاجره مخالفش را راضی روانه کرده باشد اما انسان‌ها اهل تفکرند. گاهی جستجو می‌کنند.عبارات متقن شوما شعله ی پرسش در درونش می افروزد.&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style="line-height: 200%; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 12pt; line-height: 200%;"&gt;اگر خیلی دانایید سکوت کردن را روا ندانید. همین. &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif" size="2"&gt;&lt;span lang="FA" style="line-height: 115%;" dir="rtl"&gt;&lt;span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/x9XJKQzCHgo" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 10 Sep 2010 02:20:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-119.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/azadiaztaallogh/~3/zPmmwMvfhzY/post-118.aspx</link>
<description>&lt;p style="text-align: justify; "&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;1.    یک جور خاصی حرف می‌زند که هرچه‌قدر هم دقت می‌کنم کامل نمی‌فهمم منظورش چیست. هر چند ثانیه یک بار زبانش را روی لبش می‌گرداند تا خیسش کند. بی‌فایده است؛ کلمات بیرون نیامده می‌خشکند. قسم و آیه که من گران‌فروش نیستم. من این‌طور نیستم، من آن‌طورم. جبهه رفته‌ام. الان توی بدنم پر از ترکش است. حتا الان که دوباره دارم حرف‌هایش را مرور می‌کنم یادم آمد که گفت نصف بدنش فلج است. فلج نبود به خدا. به نظر سالم می‌رسید. آنجا دلم برایش سوخت. تا برسم خانه قانع شدم که او هم تقصیری نداشته. اینجا چیزهای دیگری شنیدم.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;بی‌گناه کیست؟ گناهکار واقعی کدامست؟ مجرمان داستان‌ها هر چقدر هم زرنگ و کاربلد باشند یا مثل دادلی اسمیث ِ محرمانه لس‌آنجلس آخر سر گیر می‌افتند و برملا می‌شوند یا مثل کایزرشوزه مظنونین همیشگی قسر در می‌روند. همه اما مجرمند. پیچیدگی‌های قضیه سر اثبات گناه‌کاری یا بی‌گناهی آنها نیست، سر کیفیت کشف و تعقیبشان است. در عالم واقعیت اما این رنگ خاکستری لعنتی نشسته روی همه چیز. من شخصن به همه حق می‌دهم. از دوطرف جریان‌ها یک‌طرفه هم که به قاضی بروی، آخر سر مثل من معلق وسط هوا و زمین می‌ایستی. چه می‌دانم!&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;2.    اینها همان دوستانی هستند که یک زمانی به خودم می‌گفتم ما چقدر شبیه به هم فکر می‌کنیم، چقدر شبیه همیم. بعدها که هر کدام یک سوی ایران افتادیم و فقط موقع تعطیلی‌ دانشگاه مثل قدیم‌ها جمع می‌شدیم دور هم، به این نتیجه رسیدم جوهره شخصیتمان داشته شکل می‌گرفته در دوره دبیرستان، مثل موم بوده خب آن وقت‌ها که فکرمان و نظرمان این همه به هم نزدیک می‌شده، حالا دیگر هر کسی یک سبک فکری دارد و اندیشه‌هایش تراش خورده و اینها. از پارسال همین موقع‌ها انگار یک چیزی از زندگی‌ام کم شده، انگار یک بخشی از روحم کنده شده و به هر دری هم می‌زنم نمی‌فهمم این "چیز" دقیقن چیست. در هر برهه‌ای بالاخره یک نشانه‌ای بوده، یک دورخیزی برای آن نشانه، و حرکتی که برای آن هدف می‌شده. الان چه اتفاقی افتاده که هر نشانه‌ای را انتخاب می‌کنم، یا دورخیزی برایش ندارم یا مسیرراهی برای رسیدن به آن نمی‌چینم. دوستانم هیچ‌کدام مثل من فکر نمی‌کنند. زندگی برایشان با همان کیفیت قبلی ادامه دارد. این از همه بیشتر نگران و عصبی‌ام می‌کند. اینکه کسی حاضر نباشد شریک یاس‌ها و سرخوردگی‌هایم باشد. اصلن شاید آنها هم چیزی ته وجودشان باشد که آزارشان دهد، فقط تودارند و بروز نمی‌دهند. کسی چه می‌داند!&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;3.    یک ظریفی یک‌بار گفت ما اهل معرکه‌گیری نیستیم. یک گوشه تماشایی باید برای خودمان انتخاب کنیم و اگر قرار است از زندگی لذت ببریم اصرار نکنیم با کسی قسمتش کنیم. ما نه بلدیم خوب جوک تعریف کنیم نه در یک رابطه عاشقانه ماجراجویی و زد و خورد مثلن. گفت ما اهل رقابت نیستیم. هنر کنیم خودمان با خودمان حال کنیم. یک‌جورهایی می‌بینم راست می‌گفته. نباید ضایعش می‌کردم آن زمان.&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style="text-align: justify; "&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;4.    درمانی برای رفع خواب&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;‌آ&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face="tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="2"&gt;لودگی مزمن و لایقطع! ندارید؟ نه، جدّن ندارید؟&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/azadiaztaallogh/~4/zPmmwMvfhzY" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Jun 2010 06:08:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadiaztaallogh&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>azadiaztaallogh</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://azadiaztaallogh.blogfa.com/post-118.aspx</feedburner:origLink></item>
</channel>
</rss>

