<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>از هر دری وری</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com</link>
<description>معجزه نمی‌کنه. گاه‌گاهه و ناگاه. اما التهاب رو کم می‌کنه و آرامش‌بخشه. نوشتن مثل بارون کویره</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 29 Oct 2010 05:50:20 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>درخت شکلات</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/114</link>
<description>جذاب‌ترین قسمت دانشگاه برای من نبودن اینرسی تغییر بود. این و رک‌تر بودن دانشجوها با خودشان – نسبت به میانگین مردمی که پشت این نرده‌های طوسی راه می‌رفتند- چیزهایی بود که در ذهنم ماند. ذهن استاتیکی دارم. زمان می‌برد تا چیزی که در آن ثبت شود تغییر کند. حذف شود. در راهم اگر کسی را جایی ببینم، ناخودآگاه اندک انتظاری دارم که وقتی برمی‌گردم هم، همان‌جا باشد. خلاصه. این دو در ذهنم ماند. برای انجام کاری کافی بود به نظرم درست بیاید.</description>
<pubDate>Fri, 29 Oct 2010 05:50:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/114</guid>
</item>
<item>
<title>روزهایی برای گذشتن</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/113</link>
<description>این روزها که می‌گذرد تصمیم‌های مهم می‌گیرم. مثل باقی روزهایی که گذشت. تصمیم‌هایم را در مترو، وقتی به شیشه‌ی آینه شده نگاه می‌کنم، یا وقتی مسواک می‌زنم می‌گیرم. تمام زمانم را صرف می‌کنم. یا در کلاس، یا در شرکت، یا میان دوستان. برنامه‌ریزی بخش‌هایی از روز دست خودم نیست. مثل کلاس و شرکت. اما بخش بزرگی از زمان قابل تنظیم است. کنترل زمانم در دست خودم است. قبل‌ترها نبود. به اختیار خودم می‌سوزانمش. خفه‌ش می‌کنم.</description>
<pubDate>Mon, 18 Oct 2010 21:16:21 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/113</guid>
</item>
<item>
<title>سبز تویی که سبز می‌خواهمت*...</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/112</link>
<description>نشستم توی اتاق. دوستم باز فیلمی را گذاشته. بخش مهمی از زندگی من. یاد روزهای عجیبی می‌افتم. می‌خواهم دردش را به یاد نیاورم. نگاه نمی‌کنم. صدای فیلم، طعم لذت‌های آن دوران را به یاد می‌آورد. امیدها، تلاش‌ها، گرمای نگاه غریبه‌ها. تلاش می‌کنم ذهنم را منحرف کنم. یکی از هزاران تلاش مذبوحانه‌ی من. فیلم را می‌شنوم. سرم را پایین می‌ندازم تا دوستم اشکم را نبیند. خاطرات گرم اشک‌آلودم را می‌شنوم. خاطرتی که هرکدام به گوشه‌ای از این شهر پیش‌ازاین پرامید ربط دارد.</description>
<pubDate>Fri, 03 Sep 2010 22:02:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/112</guid>
</item>
<item>
<title>ستم</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/111</link>
<description>حق جز این‌که گرفتنی‌ست و نه دادنی، دو خاصیت مزخرف دیگر هم دارد. حق ایجادشدنی‌ست. چهار بار که ادعایی بکنی -بسته به کمیت و کیفیت مهره‌ی مارت- دیر یا زود ادعایت حق تو می‌شود. فرق نمی‌کند این حق چقدر بزرگ باشد. حق تملک بر آینده و سرنوشت دیگران باشد یا حق رشوه گرفتن یا حق غصب عدوانی فلسطین، یا استفاده از لیوان شخصی دیگران، یا بددهنی کردن یا متوقع بودن. مهم این‌ست که برای تو ایجاد می‌شود. خلق‌الساعه. از هیچ.</description>
<pubDate>Mon, 30 Aug 2010 10:36:32 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/111</guid>
</item>
<item>
<title>لگو</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/110</link>
<description>قبلن برایم سوال بود که «خدا آدم‌های نازنین و دوست‌داشتنی رو بیشتر آزمایش می‌کنه؟» حالا فقط یک «چرا» به اول سوالم اضافه شده. کم‌تر آدم نازنینی دیدم که خدا با او نرم تا کند. اصلن شاید به خاطر همین‌هاست که آن‌ها نازنین شده‌اند. نازنینی مسبوق به سختی است. به دیدن و نشان دادن وجودشان در این سختی‌ها. ***** اعجازی دارد این کلمات. بیست و چند ماژول که کلمه‌ها را می‌سازند. چند هزار کلمه که جمله‌ای می‌سازند و کتابی و شعری.</description>
<pubDate>Tue, 27 Jul 2010 22:44:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/110</guid>
</item>
<item>
<title>عبرت‌های بسیار</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/109</link>
<description>جایی گفته: «برای ثبت در تاریخ باید بگویم...» امروز البته به حرف او خیلی توجهی نشد. حتا من که دارم از او می‌نویسم دل چندان خوشی ازو ندارم. فردا می‌شود. ذات کار، ربطی به فاعل ندارد. ثبت در تاریخ خیلی مهم است. چه تاریخ طبری باشد، چه دل‌نوشته‌هایی که بعدها مخاطبش، یا وارثت بخواند، چه... هرچه باشد برای من دوست‌داشتنی‌ست. حتا اگر خود حرف را هم دوست نداشته باشم. فقط بی‌طرف باشد از رفتارمان که کسی قرار نیست راستی و راست‌گویی را بیاموزد.</description>
<pubDate>Mon, 12 Jul 2010 12:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/109</guid>
</item>
<item>
<title>پرنده‌ی کوچولو، نه پرنده بود، نه کوچولو</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/108</link>
<description>سال‌های قبل همیشه نزدیک نمایش‌گاه کتاب عزا می‌گرفتم که چی بخرم. در واقع شاید هیچ فرقی نکند از نمایش‌گاه کتاب بخری یا انقلاب. اما نمایش‌گاه کتاب حس دیگری القا می‌کند. بعد از عزا گرفتن دربه‌در لیست‌های پیشنهادی دیگران می‌شدم تا لیستی که داشتم کامل می‌شد. اما کار از کار گذشته بود و روز نمایش‌گاه چیزی برای خرید نداشتم. لیست کتاب‌ها می‌ماند برای کل سال تا به تدریج، با پیش‌آمد حال مساعد و وقت مناسب یکی‌یکی یا دوتادوتا ان‌ها را بخرم و انبار کنم.</description>
<pubDate>Mon, 10 May 2010 21:19:20 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/108</guid>
</item>
<item>
<title>نفختُ فیه من روحی</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/107</link>
<description>و لکم فیها جمالٌ حسن تُریحون و حین تَسرحون (سوری‌ی نحل، آیه‌ی 6) و عصرگاهان که دام‌ها را از صحرا به آغل بازمی‌گردانید و بامدادان که آن‌ها را به چراگاه می‌برید، در آن‌ها برای شما منظره‌ای زیباست... اشتراکی بین روحیه‌ی خدا و انسان اگر نبود، لذت‌های کوچک بصری، به این ملموسی بازگو نمی‌شد. انگاری خدا کلاهش را سرش گذاشته، بره‌ای را بغل کرده و همراه با صدای زنگوله‌ی بز گله راه می‌رود. انگاری خدا «یک عاشقانه‌ی آرام» را خوانده.</description>
<pubDate>Sat, 08 May 2010 21:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/107</guid>
</item>
<item>
<title>دره‌ی تغییر</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/106</link>
<description>فقط اگر گفتن «همه» و «هیچ» به سادگی گذشته بود، به راحتی می‌شد یک قانون کلی برای تطویل فرآیندهای ذهنی وضع کرد. فرآیندهایی که در این‌جا و آن‌جاشان امکان برگشت می‌گذاریم و قرار می‌گذاریم که فیدبک بگیریم و تحلیل کنیم و تغییر دهیم و تعدیل کنیم و اگر لازم بود حذف کنیم و قطع کنیم و رها... همه‌ی این‌ها داستان است، داستان. وقتی تصمیمی گرفته شد، حتا مقدمات تصمیم‌گیری چیده شد، وقتی ذهن به سمتی متمایل شد، فیدبک و برگشت و پشتِ پا زدن به راهِ رفته دل‌خوش‌کنک است.</description>
<pubDate>Mon, 03 May 2010 20:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/106</guid>
</item>
<item>
<title>مسواک</title>
<link>https://azhardarivari.blogfa.com/post/105</link>
<description>گاه واقعا لازمه که آدم مسواک کنه. مسواک توی دهانت باشه و چیزی نگی. صداهای اطراف رو، محیط رو، دوستی رو که داره حرف می‌زنه، با هشیاری، با گوش دنبال کنی. دهانت بسته باشه و دنبال جواب نباشی، چون می‌دونی که نمی‌خواهی/نمی‌توانی حرف بزنی. بگذاری مغزت از خودت جلوتر بیفته. باید زمان مسواک‌هام رو بیشتر کنم، و تواترش رو.</description>
<pubDate>Wed, 28 Apr 2010 20:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>azhardarivari</dc:creator>
<guid>azhardarivari.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
</channel>
</rss>
