<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" version="2.0">

<channel>
	<title>از جنس خدااز جنس خدا</title>
	
	<link>http://azjensekhoda.com</link>
	<description>ما همانیم که خود می دانیم، من ما نیست هنوز آنچه او می خواهد</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 07:26:01 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/azjensekhoda" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="azjensekhoda" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">azjensekhoda</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><item>
		<title>گزارشی از رستوران چادری ها</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1120</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1120#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 07:15:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[خبر و گزارش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1120</guid>
		<description><![CDATA[سلام. خبری خواندم درباره رستورانی که به تازگی در تهران راه اندازی شده و از ورود خانم های بدون چادر جلوگیری می کند. ابتدا شاید خوشحال شدم که حرکتی به این شکل انجام شده است و به مبتکر آن آفرین گفتم. بعدتر که بیشتر به موضوع فکر کردم و البته نظرات ذیل آن خبر را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">سلام.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">خبری خواندم درباره رستورانی که به تازگی در تهران راه اندازی شده و از ورود خانم های بدون چادر جلوگیری می کند. ابتدا شاید خوشحال شدم که حرکتی به این شکل انجام شده است و به مبتکر آن آفرین گفتم. بعدتر که بیشتر به موضوع فکر کردم و البته نظرات ذیل آن خبر را خواندم کمی تردید کردم که اساسا چنین حرکتی خوب است یا خیر. اینکه اسلام رعایت حجاب را از زنان ما می خواهد یا دقیقا سر کردن چادر مشکی؟! و حالا که اسلام چنین چیزی نمی خواهد آیا باید به چنین ابتکاراتی آفرین گفت یا نه؟! یکی از نظر دهندگان گفته بود اینقدر بی حجابی و بی عفتی در اماکن رفاهی مختلف زیاد و افراطی شده که شاید گاهی لازم است اقداماتی تفریطی به این شکل هم انجام شود تا کم کم اعتدال به جامعه در این زمینه برگردد. به هر حال غیر از این بحث های تئوریک درباره این رستوران که همچنان هم در ذهنم در جریان هستند بدم نمی آمد یک بار از نزدیک این فضا را ببینم.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2208.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1121" title="IMG_2208" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2208-400x244.jpg" alt="" width="400" height="244" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">متاسفانه به دستور اماکن یا هر ارگان دیگری هم اکنون سر در بسیاری از مغازه ها و پاساژ ها برچسب «لطفا حجاب اسلامی را رعایت فرمایید» یا «از پذیرش خانم های بدحجاب معذوریم» دیده می شود. ولی در عمل همه برچسب ها یا مقدار قابل توجهی از آنها برای فرار از جریمه شدن های احتمالی و اجرای دستورهای وارده بوده و در خیلی از موارد خود فروشندگان و کارکنان مجموعه حجاب درست و درمان اسلامی را رعایت نمی کنند. القای بدون ضمانت اجرای این قاعده ها، انصافا غیر از به سخره گرفتن حجاب هیچ اثر و کارکرد دیگری نداشته و نخواهد داشت. در این بین باید به امثال خودمان حق بدهیم که با دیدن چنین خبری خوشحال شویم و در تشویق و تایید این حرکت ها مطلب بنویسیم. انگار نه انگار که در جامعه اسلامی زندگی می کنیم. مثل حجاب ندیده ها و حکومت اسلامی نداشته ها خوشحال می شویم وقتی در جایی اسلام آن طور که باید اجرا می شود. چیزی که باید روال جاری و ساری در کشور ما باشد، تبدیل شده به آرزوهای کوچک و بزرگ ما مثلا متدینین که گهگاه به حقیقت می پیوندند!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این رستوران با نام مجتمع فرهنگی دشت بهشت (دهکده سلامت) در منطقه سعادت آباد تاسیس شده و تابلوی «ورود خانم ها بدون چادر ممنوع» آن واقعی است. به جهت منطقه ای که رستوران در آن واقع شده شخصا دوست داشتم ببینم غذاها و قیمت های آن در چه سطحی است و چه گروهی از متدینین را جزو جامعه هدف و مشتریان خود به حساب آورده است. عموما شاید این نگرش و اشکال در بین عامه مردم هست که اسلام دین پابرهنگان و فقراست و کلا دین ما دین گداپروری است که این البته خود بحثی جداست. اینکه انسان های واقعا معتقد نمی توانند چشمان خود را روی قسمت اعظمی از محرومان جامعه ببندند و با شکم سیری تمام، برای خود اردک شکم پر یا بره کباب شده سفارش دهند یا هزینه های گزافی برای تفریحات اینچنینی پرداخت کنند نکته حائز اهمیتی است که در این گزارش کوتاه نمی گنجد.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">به هر حال برای ارضای حس گزارشگری و کنجکاوی و چندین حس دیگر تصمیم گرفتم با خانواده یک بار هم که شده به این رستوران برویم. محیط رستوران به شکل باغ است و در زمستان پوشیده از برف شده و زیبایی خاص خود را داشت. اما فضای آن احتمالا در تابستان بسیار قشنگ تر و سرسبزتر خواهد بود. یک حوضچه که گویا قرار است بعدا فواره و ماهی دار شود و قسمتی دکه مانند در فضای باز که شاید بعدها ذرت و چایی سرو کند و البته سرویس بهداشتی تنها چیزهایی بود که غیر از سوله اصلی رستوران دیده می شد. اصل رستوران هم همان طور که گفتم یک سوله است که سقف آن تماما با چوب پوشیده شده و البته در بین رستوران های سنتی که دیده ام می شود گفت خوب روی آن کار نشده است. مثلا می شد آب نما و مولفه های سنتی در آن بیشتر و زیباتر کار شود. یا دیوارهای و پنجره ها قشنگ تر باشند. مبلمان رستوران البته قهوه ای رنگ و شیک است. نکته جالب اینکه بعضی صندلی ها بسیار بلند تر از قد آدم های معمولی هستند و همین امر باعث می شود خانم های مذهبی در آن بیشتر احساس راحتی کنند و هر خانواده ای در حالت نشستن بر سر میز غذا فقط خودشان را ببینند و کاری به کار دیگران و محیط اطراف نداشته باشند و بالعکس. یادم می آید هروقت رستوران می رفتیم مرحوم مادرم همیشه صندلی را انتخاب می کرد که رو به دیوار باشد تا بتواند راحت تر غذا بخورد.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2207.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1126" title="IMG_2207" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2207-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a>    <a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2200.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1125" title="IMG_2200" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2200-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a>    <a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2196.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1124" title="IMG_2196" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2196-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2195.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1123" title="IMG_2195" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2195-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a>    <a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2193.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1122" title="IMG_2193" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/IMG_2193-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a>   <a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/nf00204439-3.jpg"><img class="alignnone size-thumbnail wp-image-1127" title="nf00204439-3" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/nf00204439-3-150x150.jpg" alt="" width="150" height="150" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">دشت بهشت در حقیقت نام یک مجموعه ای از این رستوران ها و باغ های سنتی است که همگی در کنار یکدیگر در همان منطقه واقع شده اند. سالن پذیرایی با همین نام هم هست که برای مهمانی های بزرگ تر و عروسی ها استفاده می شود. نکته جالب اینکه تابلوی مربوط به اجباری بودن حجاب برای خانم ها از ابتدای راهی که از اتوبان یادگار امام غرب جدا می شود و در حقیقت ورودی به همه این رستوران هاست دیده می شود اما بقیه رستوران ها چنین قاعده ای ندارند و سرشان هم حسابی با مشتری های نگنجیده در این قاعده شلوغ است! در همان شبی که ما تنها مهمان های دهکده سلامت بودیم (که با ورود ما برق های سالن روشن شد!) تقریبا در پارکینگ مجموعه بیست تا سی ماشین پارک کرده بودند که احتمالا در رستوران های دیگر حضور داشتند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شاید مسئولین رستوران خوششان نیاید عکسی را که از کل منوی غذا گرفته ام منتشر کنم اما برای مثال چند غذا را با قیمت هایش ذکر می کنم تا حدود کلی قیمت و نوع غذاها دست تان بیاید (قیمت ها به تومان است!). غذای مخصوص دهکده سلامت ۲۵۰۰۰، شیشلیک با چلو ۲۲۰۰۰، مرغ ترش با چلو ۱۰۵۰۰، ماهی سفید با چلو ۲۲۰۰۰، ماهی قزل آلا شکم پر ۱۲۰۰۰، میگوکباب با برنج تند ۱۵۰۰۰، چلوکباب لقمه نگین دار ۹۸۰۰، جوجه کباب با استخوان ۱۳۵۰۰، اردک شکم پر با چلو ۲۵۰۰۰٫ روی منو نوشته شده که «طعم واقعی غذاهای شمالی را با سرآشپز محلی تجربه کنید» که این احتمالا موید این مطلب است که رستوران قرار است بیشتر غذاهای شمالی را سرو کند. راستی باقالاقاتوق ۸۷۰۰ تومانی هم جزو غذاها هست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">با این موضوع موافقم که مدیر رستوران حرکتی جهادی کرده و از قسمت اعظمی از درآمد خود به جهت همین سفت و سخت گرفتن مساله حجاب خانم ها صرف نظر کرده است اما شاید محل تاسیس رستوران و قیمت و نوع غذاهای آن کار را برای او مشکل تر از این هم بکند. در هر صورت بسیار تلاش کردم که در این مطلب قضاوت خاصی نکنم و فقط گزارشی بنویسم از کار نو و از جنس خدایی که ایشان انجام داده است. واقعا جامعه ما هم اکنون نیازمند تقوای در تحلیل ها و نوشته ها است. اینکه من به خودم حق ندهم که به راحتی درباره نیت های آدم ها و آنچه در ذهن شان می گذرد قضاوت کنم. و صرفا از منظر یک شنونده و ناظر بیرونی اتفاقات را رصد کنم و به تحلیل و نقد و نظر درباره آنها بپردازم. البته دین اسلام فراتر فکر می کند و از من نویسنده می خواهد حتی تا آنجا که محکوم به حماقت نشوم مثبت فکر کنم و بگویم کار از جنس خدایی بوده و نیت خیر بوده و به قصد خیر هم انجام شده است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">پی نوشت:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><em>-</em> این مطلب در نشریه الکترونیک <a href="http://charghad.ir/3720/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85%E2%80%8C%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%DA%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9" target="_blank">چارقد</a> کار شده است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">- اگر قصد رفتن به دهکده سلامت را دارید آدرس آن سعادت آباد، میدان فرهنگ، بلوار ۲۴ متری نیست! وقتی از میدان فرهنگ وارد بلوار ۲۴ متری می شوید و تا انتهای آن می روید تازه می رسید به اتوبان یادگار امام. آن هم در مسیر غرب به شرق در حالی که رستوران آن طرف اتوبان است. لذا مجبورید تا خروجی بعدی که مربوط به زندان اوین است بروید و بعد چون راه ندارد مسیر خود را ادامه دهید تا به چمران برسید و بعد از اتوبان چمران دور زده و به یادگار امام غرب وارد شوید.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1120</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هدیه های ولنتاین در بازار کتاب</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1102</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1102#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 09:36:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[خبر و گزارش]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1102</guid>
		<description><![CDATA[مجموعه داستان های کوتاه سارا عرفانی با عنوان «هدیه ولنتاین» بعد از حدود دو سال و سه ماه بالاخره به چاپ رسید و روانه بازار کتاب شد. این کتاب توسط انتشارات نیستان منتشر شده و به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «در این کتاب ۹ داستان کوتاه گنجانده شده است که اغلب آن‌ها از زاویه روایت اول [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">مجموعه داستان های کوتاه سارا عرفانی با عنوان «هدیه ولنتاین» بعد از حدود دو سال و سه ماه بالاخره به چاپ رسید و روانه بازار کتاب شد. این کتاب توسط انتشارات نیستان منتشر شده و به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا)، «در این کتاب ۹ داستان کوتاه گنجانده شده است که اغلب آن‌ها از زاویه روایت اول شخص بیان شده‌اند و موضوعات اغلب آن‌ها مسایل دنیای جوانان است و روزمرگی‌هایی که جوانان در نسبت با دغدغه‌هایشان با آن‌ها دست به گریبانند.»</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/hadye_valentine.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1103" title="hadye_valentine" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2012/01/hadye_valentine.jpg" alt="" width="236" height="354" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این دو سال و سه ماه البته متشکل است از یک بخش دو ساله، که کتاب در دست انتشارات محترم «سوره مهر» بود و با کش و قوس های فراوان چند بار خوانده شد و رد شد و دوباره احضار شد و حذف و اضافه شد و در پایان دو سال وقتی سراغش را از انتشارات گرفتم و پرسیدم کتاب همسرم در چه مرحله ای هست گفتند «در نوبت چاپ است» و بعد که پرسیدم دقیقا الان در چه مرحله ای است و آیا طراحی جلد و صفحه بندی شده یا نه گفتند: «نه هنوز کار داره. باید بره برای ویراستاری اول» &#8211; «کی می ره؟!» &#8211; «معلوم نیست، عجله نکنید!» و یک بخش سه ماهه باقیمانده، که کتاب در دست نیستان ی ها بود و خواندند و تایید کردند و فرستادندش وزارت ارشاد و چاپ شد و تمام.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این کتاب مشتمل بر داستان های کوتاه «به خاطر تو»، «پارسا»، «نگاه ماه»، «صدف»، «هدیه ولنتاین»، «حضور آسمانی»، «از پشت ابر»، «یک مدل خاص» و «در آخرین نگاهش» است که در طول چند سال به صورت جسته گریخته توسط سارا عرفانی نوشته شده و هم اکنون در قالب کتاب گردآوری شده اند. البته داستان آخری خیلی خیلی وقت پیش نوشته شده و خیلی وقت پیش بازنویسی شده (بهار ۸۳) و شاید جزو اولین تجربه های داستانی نویسنده است که هم اکنون چاپ شده و حجم زیادی از کتاب را هم به خود اختصاص داده است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شاید بد نیست در ادامه این معرفی کتاب، بخش هایی از هر یک از این داستان ها را جهت آشنایی خوانندگان با فضای کلی کتاب و داستان ها بیاورم و باقی ماجرا و نقدهای سازنده و دیگر بماند برای بعد از خوانده شدن کتاب توسط مخاطبان آن انشاالله.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«پریدم. از دستت کشیدمش و داد زدم: چیکار می کنی احمق؟ پشت دستت رو که قرمز شده و سوخته بود، آروم نوازش کردم. گفتی: هر دفعه که بکشی، اینطوری خاموشش می کنیم. قبوله؟ گفتم: اصلا تهدید خوبی نیست برای اینکه نخوای بکشم. قبول کن که روش درستی نبود. ولی من دیگه هیچ وقت&#8230; یه ماشین می پیچه جلوی من و با سرعت زیاد، دور می شه. اگه تو نبودی دنبالش می کردم و زشتی کارش رو نشونش می دادم. اما این دفعه به خاطر تو می بخشمش.» &#8211; به خاطر تو</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«پارسا سرش را تکان داد و به سقف نگاه کرد. پانته آ یک کتاب را بیرون کشید و گفت: صحیفه&#8230; سجادیه&#8230; این چیزا چیه می خونی؟! مث اینکه هنوز عقلت درست و حسابی سر جاش نیومده. مگه اون دفه بابا باهات حرف نزد؟! کتاب را پشت تخت رها کرد و صاف ایستاد.» &#8211; پارسا</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«صدای داد و فریادت می آمد. می خواستی در را باز کنی. شیشه را شکستی. تلاش می کردی از لابه لای تیزی شیشه های شکسته قفل در را باز کنی. خون بود که روی زمین می ریخت. پارچه ای آوردم تا دستت را ببندم که داد زدی: لازم نیست برای من دل بسوزونی! من به ترحم تو هیچ احتیاجی ندارم. آنها رسیدند و همانطور بدون خداحافظی تو را بردند.» &#8211; نگاه ماه</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«بابا گفت: کاری با درس خوندنت ندارم. گوشی ات رو بده من! صدف یکدفعه به مامان نگاه کرد و پرسید: گوشی برای چی؟ مامان شانه بالا انداخت و خودش را با چیزهایی که خریده بود مشغول کرد. بابا دستش را در هوا تکان داد و گفت: کجا رو نگاه می کنی؟ من اینجام! صدف کتاب را لوله کرد و گفت: برای چی می خواین؟ بابا بلند شد.» &#8211; صدف</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«چشمت می افتد به حلقه نقره ای که برایم خریده ای. دستت را جلو می آوری تا لمسش کنی. همانطور که نگاهت می کنم، دستم را عقب می کشم. دستت را به طرفم گرفتی و در چشم هایم خیره شدی. هر دو دستم را زیر چادر پنهان کردم. گفتی: خواهش می کنم. و دستت را روی میز، جلو آوردی. سرم را به علامت نفی تکان دادم. گفتی: همین یه بار! دارم خواهش می کنم ازت. می خوام ببینم چقدر برات ارزش دارم. چقدر دوست داشتم گرمای وجودت را حس کنم.» &#8211; هدیه ولنتاین</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«مرد سر تکان می دهد و من سوار می شوم. بوی دود سیگار گلویم را می آزارد. سرفه می کنم و او می گوید: می چسبه سیگار تو این سرما آبجی. چیکار کنیم دیگه! و من چشمهایم را می بندم. تکبیر می گویم و نافله می خوانم. به یاد تو! اصلا امروز یاد تو هم جور دیگری بود. از سحر که لحظه ای در خواب و بیداری تو را در جمع همسنگرانت دیدم که خنده مستانه می کردی و ظهر که گله ات را به خدا کردم.» &#8211; حضور آسمانی</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«فرامرز گفت: همین دیگه. امام زمان الان غایبه، معلوم نیست کی ظهور می کنه. اما وقتی ظهور کنه جهان پر از عدل و داد می شه. &#8211; دیگه چی؟ &#8211; همین. &#8211; این که فقط یه خط شد. بازم بگو! زودباش! فرامرز چند لحظه فکر کرد. استکان را برداشت و چای را یکدفعه سر کشید. گفت: دیگه چی بگم آخه؟ اصلش همینه. یه کم توضیح بده زیاد می شه. بلند شد.» &#8211; از پشت ابر</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«با هم به طرف یک کافی شاپ رفتند و وارد شدند. مینو جای دنجی را کنار پنجره انتخاب کرد و روبروی هم نشستند. وحید لپ تاپش را از داخل کیف بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: دیشب تو اینترنت می چرخیدم، چند تا مدل لباس عروس خیلی خاص پیدا کردم. البته اگه خاص، تو فرهنگ لغت دوتامون یه معنی داشته باشه! لپ تاپ را روشن کرد. آن را چرخاند و مقابل مینو گذاشت. دستش را زد زیر چانه اش و زل زد به چشم های مینو. &#8211; نگاه کن ببین گمشده ات بین اینا نیست؟» &#8211; یک مدل خاص</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«به بیمارستان آمده بودم تا هم ببینمش و هم با او حرف بزنم. خواستم در بزنم که صدایی از داخل اتاق شنیدم. از لای در نگاه کردم. سه خانم و یک آقا دو طرف تخت ایستاده بودند. صورت خانم ها معلوم نبود وگرنه می شد حدس زد کدام شان، همسرش است. البته اگر ازدواج کرده بود. نمی دانستم به خانواده اش از من چیزی گفته بود یا نه. شاید اگر من را می دیدند، برایش درد سر می شد. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه تا پایان وقت ملاقات مانده بود. امیدوار نبودم که در این ده دقیقه بتوانند از او دل بکنند و بروند.» &#8211; در آخرین نگاهش</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">+ <a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=1499120" target="_blank">«هدیه ولنتاین» سارا عرفانی کتاب شد &#8211; خبرگزاری مهر</a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">+ <a href="http://www.ibna.ir/vdciyqazyt1arv2.cbct.html" target="_blank">«هدیه ولنتاین» به دست عاشقان کتاب می‌رسد &#8211; خبرگزاری کتاب ایران &#8211; ایبنا</a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">+ <a href="http://www.neyestanbook.com/showbook.asp?id=429" target="_blank">انتشارات نیستان</a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1102</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>هفت سال بی مادری</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1085</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1085#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Nov 2011 08:09:06 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[امام حسین (ع)]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگي]]></category>
		<category><![CDATA[دل نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1085</guid>
		<description><![CDATA[سلام هفت سال است که درد بی مادری را می فهمم. سال به سال غم و فراق نبودنت کمتر که نمی شود هیچ بیشتر هم می شود. باور کن این حرف درست نیست که «خاک سرد است و فراموشی می آورد. وقتی عزیزت را خاک می کنی کم کم نبودنش را یادت می رود» خاک [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سلام</p>
<p style="text-align: justify;">هفت سال است که درد بی مادری را می فهمم. سال به سال غم و فراق نبودنت کمتر که نمی شود هیچ بیشتر هم می شود. باور کن این حرف درست نیست که «خاک سرد است و فراموشی می آورد. وقتی عزیزت را خاک می کنی کم کم نبودنش را یادت می رود» خاک سرد نیست و فراموشی هم نمی آورد. انسان از ریشه نسی به معنای فراموشی هست ولی یادم نمی رود نبودنت را مادرم.</p>
<p style="text-align: justify;">سر سفره عقدم نبودی. نبودنت را یادم نرفت. لبخند به لب داشتم جلوی دیگران. اما صدای هق هق گریه های خواهرم و خاله ام و عمه هایم و مادربزرگ هایم را هم اگر نمی شنیدم، می فهمیدم که سر به زیر چادرها بردنشان علت دیگری نمی تواند داشته باشد. چشمان خیس شان را هنگام کادو دادن نمی شد ندیده گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;">این قصه سر مراسم ازدواج خواهرم هم تکرار شد. سر مراسم ازدواج برادرم هم تکرار شد. مادر عروس، غایب. مادر داماد، نداریم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">ما مادر نداریم. مطهره، دخترمان هم یک مادربزرگ ندارد. به دنیا که آمد، قصه تکرار شد. خواهرزاده ام هم که به دنیا آمد، قصه باز تکرار شد.</p>
<p style="text-align: justify;">در این خانواده قصه ی نبودن یک مادر مهربان فراموش شدنی نیست و مدام تکرار خواهد شد. تا وقتی هستیم و محرم هست و امام حسین (ع) هست و روز پنجم محرم هست و مسجد ارک هست و گلزار شهدا هست و &#8230; یادمان نمی رود.</p>
<p style="text-align: justify;">دروغ نمی گویم که هر روز نبودنت بیشتر از قبل حتی احساس می شود. چرایش، وجود مطهره است و مادرش. مادری کردن را با تمام سختی هایش از صفر دارم می بینم. در کنارم یک مادر هست که برایم تصویر کند لحظه های بی خوابی ات را و شب شیر دادن هایت را و برای هر بار شیر دادن وضو گرفتن هایت را و به مجلس امام حسین بردنم را که با چه سختی یک طفل شیرخواره را برده ای روضه تا الان سینه زن حسین (ع) باشد. الان که این همه سختی ها را می بینم و می فهمم، بیشتر نیازمند وجودت هستم تا به پایت بیفتم و تشکر کنم و گریه کنم و عذرخواهی کنم از دوران سرکشی نوجوانی و جوانی ام. حالا که غرور جوانی ام کنار رفته و سراپا خضوع شده ام در برابرت نیستی تا آن را ابراز کنم و این شکنجه ی سختی است، مادرم.</p>
<p style="text-align: justify;">من بدبخت بی مادر چه کنم پس؟ به که خدمت کنم؟ به دست و پای که بیفتم و تشکر کنم؟ این همه آیات و روایات نیکی به پدر و مادر را که دیر درکشان کردم چگونه اجرا کنم؟ من حقیر را ببخش بر همه جفاهایی که به تو کرده ام. خدا می داند که پشیمانم.</p>
<p style="text-align: justify;">دوستان، قصد دارم برای مادرم و همه شهدای ارک ختم قرآن بگیرم. امشب. اگر مایل هستید در ذیل همین مطلب در قسمت نظرات اعلام کنید و خواندن یک جزء را برای همین امشب تقبل بفرمایید. برای نظم دادن خودتان چک کنید که جزء انتخابی شما را کس دیگری تقبل نکرده باشد. اجرتان با حضرت سید الشهدا  که جانم به فدایش.</p>
<p><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/269744_187657021290158_187640461291814_475830_7757255_n.jpg"><img class="size-full wp-image-1086 aligncenter" title="269744_187657021290158_187640461291814_475830_7757255_n" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/269744_187657021290158_187640461291814_475830_7757255_n.jpg" alt="" width="312" height="234" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1085</wfw:commentRss>
		<slash:comments>47</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نگاهی به فیلم ضد صهیونیستی «شکارچی شنبه»</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1078</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1078#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 14 Nov 2011 12:02:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا عرفانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1078</guid>
		<description><![CDATA[برای چندمین بار بود که می نشستیم پای کامپیوتر، و یک تلفن هم به دست می گرفتیم تا دراینترنت بگردیم دنبال سینماهایی که فیلم سینمایی «شکارچی شنبه» را روی پرده دارند، بعد تماس بگیریم سئانس سینما را دربیاوریم و آدرسی و اطلاعات مورد نیازی&#8230; چندین بار قبل، به دلیل تعداد خیلی کم سینماهای نمایش دهنده [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">برای چندمین بار بود که می نشستیم پای کامپیوتر، و یک تلفن هم به دست می گرفتیم تا دراینترنت بگردیم دنبال سینماهایی که فیلم سینمایی «شکارچی شنبه» را روی پرده دارند، بعد تماس بگیریم سئانس سینما را دربیاوریم و آدرسی و اطلاعات مورد نیازی&#8230; چندین بار قبل، به دلیل تعداد خیلی کم سینماهای نمایش دهنده ی «شکارچی شنبه» و سئانس های محدود اکران این فیلم، نتوانسته بودیم آنرا ببینیم.</p>
<p dir="RTL">این بار هم ظاهرا، با گذشت زمان اندکی از شروع اکران، دیگر فقط دو سینما این فیلم را اکران می کردند. یکی، سینمای قدیمی و بی کیفیت محله ی خودمان که آن هم خودش حدیث مفصل دارد. فقط همینقدر بگویم چند شب پیش با کمال تعجب، دیدیم که پوستر «شکارچی شنبه» را زده است و جلوی ورودی سینما به شدت شلوغ است. گفتیم چقدر مردم به این فیلم علاقمند شده اند. دو دقیقه بعد متوجه شدیم که قرار بوده در آن ساعت، در سینما کنسرتی اجرا شود که معلوم می شود مجوز نداشته و همه ی موسیقی دوستان، با درهای بسته مواجه شده بودند. این از این سینما!</p>
<p dir="RTL">آن یکی سینمایی که این فیلم را هنوز روی پرده داشت، پردیس سینمایی ملت بود. البته فقط برای یک سئانس، بله بله شک نکنید! فقط یک سئانس در روز: ۱۶:۴۵</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/20111031151627_50.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1079" title="20111031151627_50" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/20111031151627_50-400x236.jpg" alt="" width="400" height="236" /></a></p>
<p dir="RTL">چون حدس می زدیم به لطف بی مهری های زیادِ همه به این فیلم، با یک سالن خلوت مواجه می شویم، بلیط رزرو نکردیم. هماهنگ کردیم و بچه را جایی گذاشتیم. کمی زودتر، در سینما حاضر شدیم و با کمال تعجب، شنیدیم که سالن پر شده است. با چشم های گشاد به هم نگاه کردیم و البته کمی هم خوشحال شدیم که بالاخره چه استقبالی!</p>
<p dir="RTL">اما خانم بلیط فروش چیزی گفت که چشم هایمان دیگر گشادتر از آن نمی شد. گفت: «این فیلم در سالن وی آی پی نمایش داده می شه که سی نفر گنجایش داره!!» یک سئانس در روز، در سالن سی نفره. واقعا احسنت به این همه ذوق و قریحه.</p>
<p dir="RTL">اگر چه که برای این همه بذل توجه و اهتمام ویژه ی سینماداران و سینما دوستان و حتی دولت (که حتما مهمتر از آن دو می باشد) به تنها فیلم ضد صهیونیستی ساخته شده بعد از سال ها، می شود طوماری نوشت و حرف های بسیاری گفت، اما  اجازه دهید این بار، نتیجه گیری نکنم!</p>
<p dir="RTL">این بود ماجرای نگاه ما به فیلم «ضد صهیونیستی» شکارچی شنبه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1078</wfw:commentRss>
		<slash:comments>24</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>لطفا گوش من را پس دهید</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1071</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1071#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Nov 2011 20:30:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1071</guid>
		<description><![CDATA[«همه جا کفر و دروغ، همه جا ظلم و ستم، چهره مردم شهر، همگی آیه غم. الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله. قصرها قصر بلا، حاکمش تشنه خون، مردم شهر فقیر، همه در بند زمون» به سبب برپایی نمایشگاه رسانه های دیجیتال و مسئولیتی که در آن داشتم (که در آینده شاید بیشتر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">«همه جا کفر و دروغ، همه جا ظلم و ستم، چهره مردم شهر، همگی آیه غم. الله الله تو پناهی بر ضعیفان یا الله. قصرها قصر بلا، حاکمش تشنه خون، مردم شهر فقیر، همه در بند زمون»</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">به سبب برپایی نمایشگاه رسانه های دیجیتال و مسئولیتی که در آن داشتم (که در آینده شاید بیشتر از آن بنویسم) با یکی از دوستان طی پانزده روز ارتباط  تلفنی زیادی داشتم. یعنی مجبور بودم برای بسیاری از هماهنگی ها و کارها دائما با گوشی همراهش تماس بگیرم. عباراتی که در ابتدای متن آمده آهنگ پیشوازی بود که ایشان انتخاب کرده بود و من هر بار که با او تماس می گرفتم اولین چیزهایی که به جای صدای بوق می شنیدم، کفر، دروغ، ظلم، ستم، غم، بلا، تشنه خون، فقیر، بند و خلاصه چرک و خون و کثافت و اینها بود. اینقدر این آهنگ حماسی انقلابی را شنیدم روزهای آخر حالم به هم می خورد.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/avaye-entezar.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1072" title="avaye-entezar" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/avaye-entezar-400x224.jpg" alt="" width="400" height="224" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">آهنگ پیشواز که ابتدا توسط ایرانسل در اختیار کاربران قرار داده شد چندی است که توسط همراه اول هم ارائه می شود و شاید به همین جهت باشد که کم کم تعداد افراد بیشتری هستند که وقتی با آنها تماس می گیریم به جای شنیدن صدای بوق، آهنگ یا تواشیح یا مداحی یا انواع و اقسام صداهای مختلف را می شنویم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">همه صحبت من اینجاست که فارغ از مباحث شرعی و عرفی، از لحاظ منطق و عقل، اساس آهنگ پیشواز تعریف کردن و استفاده از این امکان اشتباه است. هر کدام از ما سلیقه موسیقیایی متفاوتی داریم و از نوع خاصی از موسیقی، سبک خاصی از آن، خواننده خاصی، گروه مشخصی و&#8230; خوشمان می آید و بالعکس. یعنی از برخی از آنها کاملا بدمان می آید و برایمان غیر قابل تحمل است. حالا این چه منطقی دارد که کسی از آهنگی که خوشش می آید آن را به بقیه تحمیل کند؟!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">به فرض کسی از فلان آهنگ محمد اصفهانی خوشش می آید. چه لزومی دارد که همه ی ما دوستان و فامیل و آشنایان او هم از این آهنگ خوشمان بیاید و بخواهیم آن را بشنویم؟ یعنی افراد آهنگی را انتخاب می کنند که خود قرار نیست به آن گوش دهند بلکه دارند برای بقیه انتخاب می کنند. آن هم با سلیقه شخصی خود. بگذریم از اینکه به نرخ همراه اول ماهی پانصد تومان پول هم بابت آن می دهند. یعنی دوست من دارد ماهی پانصد تومان می دهد تا همه کس و کار او مجبور باشند در این یک ماه که با او تماس می گیرند چرک و خون واینها گوش کنند!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">فقط هم بحث موسیقی نیست. من از فلان نوحه ی محمود کریمی خوشم می آید. هر موقع هم بخواهم فایل آن را که برای خودم ذخیره کرده ام گوش می دهم. اما شما را هم مجبور می کنم که هر موقع با من تماس گرفتید آن را گوش کنید. زور است. تجاوز به حریم شخصی دیگران متاسفانه آزاد و قانونی است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این بحث آلودگی صوتی البته محدود به آهنگ های پیشواز اپراتورهای موبایل نیست. در تاکسی ها که جزو وسایل نقلیه عمومی هستند هم این مشکل وجود دارد. اینکه شما مجبورید در تمام مسیر به سلیقه ی صوتی راننده تن دهید. یادم هست چند سال پیش از محل کار تا منزل مجبور بودم چهار مسیر تاکسی سوار شوم. تقریبا همیشه با اعصاب ناراحت و خستگی زیاد به خانه می رسیدم چرا که در طول مسیر چهار سلیقه مختلف به زور به خوردم داده می شد. یکی آهنگ های تند و راک، یکی آهنگ هایی قدیمی با صدای خانم های خواننده، دیگری موسیقی های کلاسیک و دیگری حتی گاهی اوقات یک بحث تخصصی و خسته کننده از یک شبکه رادیویی که موضوع آن اصلا به درد من نمی خورد ولی مجبور بودم با صدای بلند به آن گوش کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">و اما برای اینکه صرفا انتقاد نکنم اجازه دهید پیشنهادی هم داشته باشم. بهتر نیست اپراتورهای محترم موبایل امکانی تعریف کنند که کسی برای تماس های خودش آهنگ پیشواز تعریف کند. یعنی من با هر کسی که تماس گرفتم به جای صدای بوق آهنگ انتخابی خودم را بشنوم. اگر از صدای بوق خسته شدم این کار را می کنم و آهنگ یا صدا یا نوحه یا قرآن یا هر چه را که دوست دارم با آن جایگزین می کنم، اما برای خودم نه برای دیگران. من خبر ندارم ولی یکی از دوستان می گفت دیده است که این امکان در کشورهای دیگر وجود دارد و از نظر پیاده سازی اش هم با سواد فناوری اطلاعاتی اندکی که دارم فکر می کنم کار سختی نباید باشد.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/186footer_image_far.gif"><img class="alignnone size-full wp-image-1073" title="186footer_image_far" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/186footer_image_far.gif" alt="" width="289" height="288" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">نکته آخر اینکه هر کس از شما خواهش کرد که ضبط خود را خاموش کنید یا آهنگ های موبایل تان را با هندزفری گوش کنید یا صدای تلویزیون را موقع تیتراژ سریال کم کنید را به چشم یک انسان امل و عقب افتاده نگاه نکنید. یاد بگیریم به سلایق هم در تمام زمینه ها احترام بگذاریم و کسی را مجبور نکنیم کاری که نمی خواهد انجام دهد.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1071</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نقش مطبوعات در نمایشگاه صنعت دکورسازی</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1058</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1058#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 02 Nov 2011 06:46:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[خبر و گزارش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1058</guid>
		<description><![CDATA[سلام چند سالی می شد که به نمایشگاه مطبوعات سر نزده بودم. تقریبا شاید از زمانی که نمایشگاه مطبوعات هنوز از نمایشگاه کتاب جدا نشده بود و در کنار آن برگزار می شد. آن وقت ها یادم می آید که نمایشگاه مطبوعات نهایتا در دو سه سالن که کوچک ترین سالن های نمایشگاه بین المللی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">سلام</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">چند سالی می شد که به نمایشگاه مطبوعات سر نزده بودم. تقریبا شاید از زمانی که نمایشگاه مطبوعات هنوز از نمایشگاه کتاب جدا نشده بود و در کنار آن برگزار می شد. آن وقت ها یادم می آید که نمایشگاه مطبوعات نهایتا در دو سه سالن که کوچک ترین سالن های نمایشگاه بین المللی هم بودند برگزار می شد و هر نشریه و مطبوع در آن یک غرفه معمولی نهایتا بین ۱۲ تا ۲۱ متری داشت و در آن به عرضه روزنامه یا مجله خود می پرداخت. یادم هست در آن زمان که جوان تر بودم از اولین غرفه یک کیسه پلاستیکی تهیه می کردم و بعد کل نمایشگاه را می گشتم و همه غرفه ها روزنامه ی آن روزشان را هدیه می دادند و می گرفتم و می انداختم داخل کیسه. بعد هم می رفتم خانه و با ولع خاصی یکی یکی آنها را می دیدم و تماشا می کردم و گاها می خواندم و فضای کل نشریات کشور کمی دستم می آمد. آخر سر هم هدیه می دادمشان به مادرم جهت بایگانی در روزنامه دانی خانه(!)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">چند روز پیش به دلایلی دوباره تصمیم گرفتم بروم و نمایشگاه را ببینم. به دلیل شرکت داشتن فعال خودم در برگزاری نمایشگاه رسانه های دیجیتال که در محل مصلی برگزار شد، برایم جالب بود که ببینم نمایشگاه مطبوعات هم دقیقا همان جا و با همان زیربنا چگونه برپا شده و اساسا مگر به اندازه ی همه شرکت های نرم افزاری و بازی سازی و نرم افزار موبایل و وب سایت های اینترنتی، در کشورمان روزنامه و مجله هم داریم که توانسته اند فضای به آن بزرگی در مصلی را پر کنند؟!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در نمایشگاه جواب سوالم را پیدا کردم. تعداد روزنامه ها و وب سایت ها خیلی زیاد نیست اما به قول رضا امیرخانی خیلی هاشان به شیرفلکه نفت وصل اند و هزینه اجاره غرفه و غرفه سازی برایشان اصلا به حساب نمی آید. در نمایشگاه رسانه، سایت مسجد جمکران غرفه ای تقریبا بیست متری داشت که هزینه غرفه سازی آن (که توسط شخص غرفه ساز هدیه شده بود) حدود هشت میلیون تومان بود. و شما حساب کنید پرتقال فروش های نمایشگاه مطبوعات برای غرفه های صد متری شان چقدر هزینه ی اجاره غرفه، غرفه سازی ام دی اف، مبلمان، نورپردازی و &#8230; کرده اند و این پولها از کجا می آید و به کجا می رود و این نمایشگاه چقدر به درد مردم می خورد.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/13157994362541171741516266250121163230187.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1059" title="13157994362541171741516266250121163230187" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/13157994362541171741516266250121163230187-400x264.jpg" alt="" width="400" height="264" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">ترکیب «درد مردم» جالب بود. بله من هنوز هم نمی دانم که فلسفه برگزاری نمایشگاه مطبوعات چیست و قرار است به چه درد بخورد؟ مگر نه اینکه همه مطبوعات ناچارا روی کیوسک عرضه می شوند و در حقیقت هر روز در شعبات مختلفی، نمایشگاه های کوچک مطبوعات در سطح همه کشور برگزار می شود و هر یک با ارائه مقالات و نوشته ها و ترکیب روی جلد و غیره دارند خود را عرضه می کنند و با هم رقابت می کنند. لطفا به من نگویید که این فرصتی است برای دیده شدن، جذب مخاطب، تعامل بین مطبوعات، هم اندیشی و ارتباط دوسویه مردم با رسانه ها، ارتقای سطح کیفی کار نشریات و به ویژه خبرنگاران، نشست های تخصصی، تشویق مردم به خواندن روزنامه، تشویق جوانان به روزنامه نگاری و غیره که خداوکیلی من و شما می دانیم اینها فقط به درد سخنرانی وزیر ارشاد در مراسم افتتاحیه می خورد و بس!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">غرفه های صد متری و بیشتر که به بهترین شکل ساخته و تزئین شده اند به نحوی که گویی قرار است این بنای مجلل سالهای سال در جای خود در مصلی بماند و اصلا به هیبت ش نمی خورد که ده روز عمر مفیدش باشد اصلی ترین چیزی است که در نمایشگاه دیده می شود. داخل آنها هم چند ست مبلمان شیک و تعدادی مدیر کت و شلوار پوشیده که روی آنها لم داده اند و توجه خاصی هم به شمای بازدیدکننده ندارند و به نظر می رسد کلا از جنس شما نیستند. در حاشیه نمایشگاه و در راهروهای دورافتاده و آن دور دورها هم تعدادی غرفه ی معمولی با اندازه معمولی و آدم های عمولی که سایت ها و خبرگزاری های معمولی هستند که قرار است هیچ وقت دیده نشوند. در کیوسک روزنامه فروشی زیرتر از بقیه باشند و در اینترنت در رنکینگ ۵۰۰۰۰ به بالا و در نمایشگاه هم گوشه ای که نورش کمتر است و از مسیر اصلی به اندازه کافی دور. اتفاقا جالب ترین محتوا هم مال آنهاست و پرانرژی ترین مسئول غرفه ها را دارند و شما را خیلی هم تحویل می گیرند و پای صحبت شان که می نشینی کلی طرح و ایده و حرف برای گفتن دارند. کل زیربنای غرفه شان هم کمتر از اتاق VIP آن دیگران است!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">برایم خیلی جالب بود که شلوغ ترین جاهای نمایشگاه یکی غرفه های مربوط به مجلاتی بود از قبیل آشپزی خانواده سبز، هنر آشپزی، تک آشپز، ماهنامه ساناز سانیا، کوک (مجله خیاطی) و امثال آنها که مطبوعات خود را به صورت چند تا هزار می فروختند و مردم هم دست و پا می شکستند. و دومین رتبه شلوغی هم مربوط بود به مکان های دایره شکلی به نام «پاتوق مطبوعات» که دو تا آقای روپوش به تن کرده در وسط آن ایستاده بودند و تند و تند برای افراد حاضر در صف نسکافه سرو می کردند. برایم جالب بود که چقدر نسکافه در رونق گرفتن گپ و گفت مطبوعاتی در کشور تاثیر گذار است و وقتی نسکافه ها تمام می شود، مردم دیگر دل و دماغ مطبوعات خواندن ندارند و غرفه خلوت می شود!</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/16789291721291312351212469559188171662523.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1060" title="16789291721291312351212469559188171662523" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/16789291721291312351212469559188171662523-400x264.jpg" alt="" width="240" height="158" /></a>   <a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/942022272281470947871173130197191622230.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1061" title="942022272281470947871173130197191622230" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/11/942022272281470947871173130197191622230-400x266.jpg" alt="" width="240" height="160" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در مقابل خلوت ترین بخش نمایشگاه هم مربوط بود به نشریات استانی که در انتهای سالن نمایشگاه و یک گوشه ی آن جمع شده بودند و متاسفانه کسی نیم نگاهی هم به آنها نمی کرد. فضای این قسمت حتی از نظر نور تاریک تر از بقیه قسمت ها بود. تقریبا همه آنها هم با وسایل نه چندان گران قیمت اقدام به تزئین غرفه های خود نموده بودند که بعضا هم بسیار زیبا طراحی شده بود. محرومیت در همه چیز، انگار جزئی جدانشدنی از استان های کشور است و خود آنها هم به این موضوع عادت کرده اند!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">دست آخر من همان نمایشگاه مطبوعات در حاشیه نمایشگاه کتاب با غرفه های ساده و کم متراژش را به این نمایشگاه ترجیح می دهم. حالا که قرار است مطبوعات تحت حمایت نفت، به هر حال در حاشیه باشند، پس چرا در حاشیه نمایشگاه صنعت دکورسازی در ایران؟! کتاب که موضوعش مربوط تر هم هست!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1058</wfw:commentRss>
		<slash:comments>18</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>از رنجی که نمی بریم!</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1049</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1049#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Sep 2011 19:31:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا عرفانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[خانوادگي]]></category>
		<category><![CDATA[دل نوشته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1049</guid>
		<description><![CDATA[امروز کارت دعوت یک مراسم ویارانه (شما راحت باشید، بخوانید ویارونه) به دستم رسید و باعث شد دوباره هوای دلم طوفانی شود. ماجرا از این قرار است که سه چهار سال پیش، به یک همچین مراسمی از طرف همین خانواده دعوت شدیم. اصلا یادم نیست چرا آن روز، به مراسم نرفتم. اما برایم تعریف کردند [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>امروز کارت دعوت یک مراسم ویارانه (شما راحت باشید، بخوانید ویارونه) به دستم رسید و باعث شد دوباره هوای دلم طوفانی شود.</p>
<p>ماجرا از این قرار است که سه چهار سال پیش، به یک همچین مراسمی از طرف همین خانواده دعوت شدیم. اصلا یادم نیست چرا آن روز، به مراسم نرفتم. اما برایم تعریف کردند چه غذاهایی که در این مراسم سِرو نشد. از مرغ و ماهی و میگو گرفته تا زبان و مغز و آش رشته و دلمه و کشک بادمجان و الویه و خیلی چیزهای دیگر (ببخشید اگر دلتان آب افتاد). احتمالا می دانید دیگر، در این گونه مراسم ها آنقدر وفور نعمت هست که اصلا لازم نیست مهمان ها به سمت غذا حمله کنند. چون عده ای بی وقفه دیس های غذا را پر می کنند و هر چه مهمان ها غذا می خورند، انگار آب از آب تکان نخورده است. آخر مراسم هم به هر نفر یک لیوان دادند که درونش آلوچه و لواشک و از این جور چیزها بود. به خانم باردار نه ها!! به همه!</p>
<p>این بار، این مراسم را برای یکی از اعضای دیگر خانواده گرفته اند. به هر حال آنها متمول هستند و شاید آنقدر داشته باشند که بخواهند مراسم هایشان را در کره ی ماه بگیرند و خرج سفر همه را بپردازند. اما&#8230;</p>
<p>آن کپر نشینان بیابانگردی که به اندازه ی یک بند انگشت گوشت را در آب می پزند و نان خشک می زنند توی آب و می خورند و می گذارند آن تکه گوشت چند روزی در ظرف بماند تا آب، برای وعده های بعد هم کمی مزه داشته باشد&#8230;</p>
<p>آن زنان جوان بارداری که از اطرافیانشان هیچ کس آهی در بساط ندارد تا برایشان یک کاسه ترشی ببرد، یا یک وعده آش رشته، حتی آبکی، بدون سیر داغ و پیاز داغ درست کند یا یک پَر لواشک دستشان بدهد&#8230; چه می گویم؟! احتمالا اینها حتی به ذهنشان هم خطور نمی کند. یا اگر هم بی اجازه خطور کرد، مجبور هستند همانجا &#8211; توی ذهنشان، توی رویاهای شیرین و تلخ شان- چال کنندش و در گرما و سرمای کویر، با بچه ای که در شکم دارند سخت کار کنند&#8230;</p>
<p>نمی دانم، نوشته ام واقعا نیازی به نتیجه گیری مستقیم دارد؟!</p>
<p>حتی اگر بدانم این خانواده ی عزیز و گرامی و البته فوق العاده مهربان، به فقرا کمک می کنند و مدرسه می سازند و جهیزیه ی عروس می دهند و زوج های جوان را مکه و کربلا  می فرستند، باز هم مطمئنم که اگر به این مراسم بروم، از اول تا آخرش باید بنشینم و اشک هایم را پاک کنم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/09/chocoolate1.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1050" title="chocoolate1" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/09/chocoolate1-400x302.jpg" alt="" width="400" height="302" /></a></p>
<p style="text-align: right;">پی نوشت توضیحی به جهت سوال برخی دوستان:</p>
<p style="text-align: right;">* این مراسم در  تالار  برگزار می شه، نه در منزل.</p>
<p style="text-align: right;">* چیزی از یک عروسی بسیار مجلل کم نداره. هم به لحاظ لباس و آرایشگاه و هم به لحاظ پذیرایی و&#8230; با این تفاوت که فقط خانم ها دعوت هستند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1049</wfw:commentRss>
		<slash:comments>69</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>برادرم به خدا زندگی ست؛ بازی نیست</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1038</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1038#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Sep 2011 02:56:47 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر]]></category>
		<category><![CDATA[ارمیا]]></category>
		<category><![CDATA[بی وتن]]></category>
		<category><![CDATA[رضا امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر امیرخانی]]></category>
		<category><![CDATA[شعر رضا امیرخانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1038</guid>
		<description><![CDATA[رضا امیرخانی را شاید خیلی ها با رمان های زیبایی که نوشته می شناسند، و شاید خیلی ها ندانند قبل از رو آوردن به داستان و رمان، ید طولایی هم در شعر داشته است. و البته ظاهرا به توصیه استاد معلم از جایی به بعد شعر را رها کرده و به داستان پرداخته است. یکی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">رضا امیرخانی را شاید خیلی ها با رمان های زیبایی که نوشته می شناسند، و شاید خیلی ها ندانند قبل از رو آوردن به داستان و رمان، ید طولایی هم در شعر داشته است. و البته ظاهرا به توصیه استاد معلم از جایی به بعد شعر را رها کرده و به داستان پرداخته است. یکی از شعرهای بلند ایشان را مدتی قبل از خودشان به وسیله ای گرفتم و اتصافا بسیار لذت بردم. هر چند وقت یک بار سراغ همان شعر می روم و از اول تا آخرش را می خوانم و هر بار هم برایم حرف دارد و تازه است. این بار به سبب اخبار و مصاحبه ها و تحلیل ها و نقدها و حرف های مختلفی که خیلی ها راجع به ایشان می گویند و برچسب هایی که با سخاوت و به راحتی یکی پس از دیگری می چسبانند، تصمیم گرفتم شعر را کامل در اینجا قرار دهم تا دوستان هم استفاده کنند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">درباره اتفاقات اخیر درباره ایشان قطعا بنده هم نظراتی دارم ولی چه خوب است بعضی وقت ها سکوت کنیم و بیشتر فکر کنیم. حتی اگر سخن کسی &#8211; به زعم ما &#8211; در جایی اشتباه باشد می توان گفت فلان سخن فلانی از نظر من اشتباه بوده است، اما نمی توان به سادگی آن را به همه ی سخنان و افکار و کتاب ها و در نهایت شخصیت و جهت گیری های دینی و سیاسی او نسبت داد و نسخه ی او را پیچید. کمی تقوا در تحلیل و نقد هم لازم است!</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/09/reza.jpg"><img class="alignnone size-full wp-image-1039" title="reza" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/09/reza.jpg" alt="" width="466" height="445" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این شعر زیبا &#8211; که اسم آن را نمی دانم – علی الظاهر در یک شب شعر توسط خود رضا امیرخانی خوانده شده که بر می گردد به حدود سال های ۷۲ یا ۷۳ . امیدوارم از آن لذت ببرید. (<a href="http://azjensekhoda.com/other/amirkhani.rm" target="_blank">فایل صوتی با صدای خود آقا رضای امیرخانی</a>)</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">سرشت من ملک خلق آنچنان نسرشت<br />
که التماس کنم با خدا بهشت، بهشت<br />
به خلق وحشی و دیوانه خو شدم زیرا<br />
فرشته حوصله ننمود و رشته رشته نرشت</p>
<p style="text-align: center;">مگو به طعنه چرا این دلت بیابانی ست<br />
که دانه هیچ کسی در گل برشته نکشت<br />
مگو به طعنه چرا این دلت کج ست! مگو<br />
مگر به سوی رخت کج نشد نخستین خشت</p>
<p style="text-align: center;">برای خاک درون زمین چه توفیرست<br />
چه معبد و چه کلیسا، چه مسجد و چه کنشت<br />
قدم قدم پی جاپای دوست پیمودم<br />
دریغ از دم پاک مهی فرشته سرشت</p>
<p style="text-align: center;">هزار تیر بلا بر تنم بیفکندند<br />
کسی نگفت: چه زیبا! کسی نگفت: چه زشت!<br />
هزار نکته در آوار سینه مدفون شد<br />
نگفتم و همه را دست سرنوشت نوشت<br />
<span id="more-1038"></span><br />
زیاد ساده نوشتم که ادعا نشود<br />
تمام حرف دلم نیست تا ریا نشود<br />
اگرچه شعر من از کفر من جدا نشود<br />
خدا یکی ست، ازین شعر من دو تا نشود</p>
<p style="text-align: center;">همیشه شعر نمی ماند و گسستنی است<br />
اگر چه زاده قلبست، باز ناتنی است<br />
امانت ست، نگفتیم از فروتنی است<br />
به احتیاط بخوان شعر دل شکستنی است</p>
<p style="text-align: center;">به خون دل اگر این شعر تر نشد نشود<br />
ز خواندنش دلت اهل نظر نشد نشود<br />
ز بطن شعر کسی با خبر نشد نشود<br />
وظیفه گفتن شعرست اگر نشد نشود</p>
<p style="text-align: center;">اگر چه شعر نوشتم دلم ولی تنگ ست<br />
دلم شکسته، دلت آشنا مگر سنگ ست<br />
فریب می دهدت آسمان و نیرنگ ست<br />
که هر کجا بروی آسمان همین رنگ ست!</p>
<p style="text-align: center;">شبیه شعر دلم، سینه در تب و تابی ست<br />
دلم برای تو می سوزد این چه آدابی ست؟<br />
چقدر ساده سرشتی رفیق این خوابی ست<br />
که هر کجا بروی آسمان فقط آبی ست!</p>
<p style="text-align: center;">چقدر قصه نمرود و عاد و هود و ثمود؟<br />
چقدر قصه که فرعون با که بود و چه بود؟<br />
چقدر قصه سر پادشاهی نمرود؟<br />
چقدر قصه انکار و بغض و جحد یهود؟</p>
<p style="text-align: center;">چقدر مسئله ارث در حیات و ممات؟<br />
چقدر غسل و تیمم؟ چقدر خمس و زکات؟<br />
چقدر بهر وجود مشخصت اثبات؟<br />
چقدر بازی بیهوده در الهیات؟</p>
<p style="text-align: center;">چقدر قصه مهمانی و ترنج؟ بس است<br />
چقدر بر سر احکام ساده، رنج؟ بس است<br />
چقدر شک میان چهار و پنج؟ بس است<br />
چقدر خمس عقیق و طلا و گنج؟ بس است</p>
<p style="text-align: center;">دم مسیح بگو چیست؟ روح یعنی چه<br />
میان این همه گرداب، نوح یعنی چه<br />
پی جهاد تو فتح الفتوح یعنی چه<br />
برای این دل، توبه ی نصوح یعنی چه</p>
<p style="text-align: center;">کلیم با تو چه ها گفت؟ از تو او چه شنود؟<br />
بگو خلیل چه ها می کند؟ حبیب که بود؟<br />
بگو که یک شبه هفت آسمان چه سان پیمود؟<br />
چه حاجت ست به فرعون و عاد و هود و ثمود؟</p>
<p style="text-align: center;">بگو که اهل بهشت تو عشق بازان ند<br />
بگو، به عشق قسم مردمان نمی دانند<br />
اگر نه باز نگو و بهل به گل مانند<br />
صلاح مملکت خویش خسروان دانند</p>
<p style="text-align: center;">مرا ببر، دگر این که کرم نمی خواهد<br />
برای کشتن من کس درم نمی خواهد<br />
مزار و مرقد و شمع و حرم نمی خواهد<br />
تو را که داشت، کسی لاجرم نمی خواهد</p>
<p style="text-align: center;">گذشت زندگی ما و هر چه بود، گذشت<br />
درست رابطه مان بود یا نبود، گذشت<br />
کم و زیاد، بد و به، زیان و سود گذشت<br />
گذشت و هیچ کسی هم نگفت: زود گذشت</p>
<p style="text-align: center;">چه زد یقین تو بر دل که شک و ریب نداشت<br />
چه شد شباب شر و شور من که شیب نداشت<br />
چه داشت دست بلندت که دست غیب نداشت<br />
چه بود بین من و تو که هیچ عیب نداشت</p>
<p style="text-align: center;">مگر ز روز ازل بحث خلق دوست نبود؟<br />
دگر نیاز به خاکی که کینه جوست نبود<br />
دگر بهانه آن شه که خوبروست نبود<br />
و احتیاج به این استخوان و پوست نبود</p>
<p style="text-align: center;">به کار خلقت من اهرمن چه دخلی داشت؟<br />
خلیفه آدم اگر بود، زن چه دخلی داشت؟<br />
میان عاشقی روح، تن چه دخلی داشت؟<br />
فساد و فسق و جنایت به من چه دخلی داشت؟</p>
<p style="text-align: center;">به من حرج نبود که الست یادم نیست<br />
من شکسته بیمار مست یادم نیست<br />
و عهد &#8211; آن که پدر با تو بست &#8211; یادم نیست<br />
ولو که راست بود؛ هر چه هست یادم نیست</p>
<p style="text-align: center;">الست را نشنیدیم ما، ولی گفتیم<br />
تو خواستی دل و ما نیز «یا علی» گفتیم<br />
به احترام سوال تو، ما «بلی» گفتیم<br />
و اکفیانی با احمد و علی گفتیم</p>
<p style="text-align: center;">چقدر کوه فرا، خاک پست هم باشد<br />
چقدر اوج گرفتن، نشست هم باشد<br />
درین میانه کسی می پرست هم باشد<br />
بهل ظلوم و جهول تو مست هم باشد</p>
<p style="text-align: center;">همه ندای علی ان نریک می فهمند<br />
همه کنار هم و بی شریک می فهمند<br />
عوام گر چه عوامند، لیک می فهمند<br />
تمام حکمت نغز تو نیک می فهمند</p>
<p style="text-align: center;">کجا فرار کنم هر کجا حریم تویی<br />
چرا فرار کنم ای خدا کریم تویی<br />
گنه کنیم که در آخرت رحیم تویی<br />
تو ساختی دل و در این دلم سهیم تویی</p>
<p style="text-align: center;">مطهری که گوا دارد از چه می ترسد؟<br />
پیمبری که حرا دارد از چه می ترسد؟<br />
و شاعری که تو را دارد از چه می ترسد؟<br />
و آدمی که خدا دارد از چه می ترسد؟</p>
<p style="text-align: center;">عیار قلب مرا که محک نمی فهمد<br />
طبیعت گذرا و فلک نمی فهمد<br />
فرشته قدری و ملک نمی فهمد<br />
جراحتی ست! ولیکن نمک نمی فهمد</p>
<p style="text-align: center;">چشیده ایم نمک را! هلا تو می فهمی<br />
دهان زخم و لب تیغ را تو می فهمی<br />
غریبه ایم به خود، آشنا تو می فهمی<br />
درون خاک فقط ای خدا تو می فهمی</p>
<p style="text-align: center;">مرا فکنده درین مزبله ی شلوغ چرا؟<br />
برای این دل دیوانه ام بلوغ چرا؟<br />
مهار و تسمه و زنجیر و داغ و یوغ چرا؟<br />
ز اصل بنده نبودم که من، دروغ چرا؟</p>
<p style="text-align: center;">خیال کرده کسی کم دروغ می گوییم؟<br />
به آسمان و زمین هم دروغ می گوییم<br />
بدون وحشت و بی غم دروغ می گوییم<br />
به هر کجا و همه دم دروغ می گوییم</p>
<p style="text-align: center;">زمان، زمانه حال است؛ حال ماضی نیست<br />
مگر خدای شما روز بعد قاضی نیست؟<br />
بدون شبهه ازین وضع و حال راضی نیست<br />
حساب او که حساب بد ریاضی نیست</p>
<p style="text-align: center;">مقابل سخنش ایستادگی نکنید<br />
و ساده صحبت او نیست، سادگی نکنید<br />
که گفته است شما ساده زندگی نکنید<br />
برای زندگی ساده، بندگی نکنید</p>
<p style="text-align: center;">بشر اگر به صلابت چو کیقباد شود<br />
ز کوه آید و مشغول عدل و داد شود<br />
دمی ز بودن خود او اگر که شاد شود<br />
تمام زندگیش دستگرد باد شود</p>
<p style="text-align: center;">بشر که سخت به امید جاه تیمورست<br />
مگر درست نمیبیند و مگر کورست<br />
که شاه عاقبتش عور عازم گورست<br />
غرور چهره تیمور لانه مورست</p>
<p style="text-align: center;">برادرم به خدا زندگی ست؛ بازی نیست<br />
همیشه فرصت این ترکتازی نیست<br />
زمان رفته حقیقی ست، هان! مجازی نیست<br />
و عمر و مرگ به هم میرسد؛ موازی نیست</p>
<p style="text-align: center;">به وقت مانده حلال و حرام می خواهد<br />
ببر به خانه که مهمان طعام می خواهد<br />
دل شکسته فقط احترام می خواهد<br />
و ماه دوستی تو، صیام می خواهد</p>
<p style="text-align: center;">ملیح گفته خدا؛ می بنوش، روزه نباش<br />
مثال مبتذل پوزه بند و پوزه نباش<br />
بنوش و سیر نشو، بحر باش، کوزه نباش<br />
فقط به فکر همین ماندن دو روزه نباش</p>
<p style="text-align: center;">تمام زندگی ماندگار یک لحظه است<br />
در این سپهر معلق، قرار یک لحظه است<br />
و زندگی ابدی نیست، کار یک لحظه است<br />
بدان که مدت این اعتبار یک لحظه است</p>
<p style="text-align: center;">میان سینه و رویت، سیه دلی داریم<br />
همیشه مکر و دغل نیست، مشکلی داریم<br />
اگر چه شر، بشریم و به تن گلی داریم<br />
شبیه عامه ما نیز هم دلی داریم</p>
<p style="text-align: center;">کجای خاک دل پاره پاره می شکند<br />
ندیده بودم و دیدم دوباره می شکند<br />
بدون حاجت هیچ استخاره می شکند<br />
به سادگی مگر این سنگ خاره می شکند</p>
<p style="text-align: center;">صلاح نیست دلی بشکند برای کسی<br />
دل شکسته، شکسته؛ چه مهربان، چه قسی<br />
درست نیست که همپای روح مندرسی<br />
تمام عمر بگردی و باز هم نرسی</p>
<p style="text-align: center;">دلم برابر این خلق آبرو دارد<br />
مطهرست؛ به خون خودش وضو دارد<br />
به هر بهانه ای که آوری تو، خو دارد<br />
دلم هنوز جوانست، آرزو دارد</p>
<p style="text-align: center;">به سان مست خماری که جام می خواهد<br />
به سان عاشق پیری که کام می خواهد<br />
به سان طفل صغیری که مام می خواهد<br />
دل رمیده من هم امام می خواهد</p>
<p style="text-align: center;">نمرده ایم، نفس می کشیم، جان داریم<br />
به قدر جنگ صلیبیت ما توان داریم<br />
اگر چه روی زمین، میل آسمان داریم<br />
درون سینه دلی مثل کهکشان داریم</p>
<p style="text-align: center;">بیا و حیثیت نفس را دگرگون کن<br />
بیا مرا ز دل من بخواه و بیرون کن<br />
بیا و چرخ معلق بگیر و وارون کن<br />
و بر جنازه پوسیده دلم خون کن</p>
<p style="text-align: center;">روایت ست که شب هور چون نمی تابد<br />
و شب بهانه برای سحر نمی یابد<br />
و بعد خفتن این خلق، مه که می تابد<br />
امام عصر دعا می کند، نمی خوابد</p>
<p style="text-align: center;">درست نیست که اشک از دو دیده اش بارد<br />
دعا کند، سر انگشتها فراز آرد<br />
غم من و تو به قلب شکسته بسپارد<br />
برای بخشش ما سر به خاک بگذارد</p>
<p style="text-align: center;">صبور باش و تب هجر را تحمل کن<br />
زمان مانده کم است اندکی تامل کن<br />
دلت وسیله نما و به او توکل کن<br />
درون باغ ولایت به سادگی گل کن</p>
<p style="text-align: center;">دل شکسته تو از چه رو هراسان شد<br />
که حکم، حکم خدا بود و عاقبت آن شد<br />
دلش شکسته و دیگر شهید نتوان شد<br />
اگر چه صعب ولی می توان که انسان شد</p>
<p style="text-align: center;">بیا برای دل دوست همدمی بشویم<br />
اگر زیاد نشد لااقل کمی بشویم<br />
خلیفه روی زمین، قطب عالمی بشویم<br />
برای خویشتن خویش آدمی بشویم</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1038</wfw:commentRss>
		<slash:comments>13</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خدا را دور نزنیم!</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1028</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1028#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 05 Sep 2011 13:31:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا عرفانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[ماه رمضان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1028</guid>
		<description><![CDATA[سلام عید سعید فطر را با چند روز تاخیر تبریک عرض می کنم. انشاالله که واقعا برایمان مصداق «لایعصی الله فیه» بوده باشد و حقیقتا عید بوده باشد. که به نظرم شکوه و عظمت این عید، نه به شلوغ کاری های صدا و سیماست، نه به مهمانی و گردش رفتن و رستوران رفتن ما در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام</p>
<p>عید سعید فطر را با چند روز تاخیر تبریک عرض می کنم. انشاالله که واقعا برایمان مصداق «لایعصی الله فیه» بوده باشد و حقیقتا عید بوده باشد. که به نظرم شکوه و عظمت این عید، نه به شلوغ کاری های صدا و سیماست، نه به مهمانی و گردش رفتن و رستوران رفتن ما در روز عید، و نه هیچ چیز دیگری از این دست. بلکه فقط و فقط به درون مان برمی گردد.</p>
<p>اما بعد؛ هر یک از احکام خداوند به دلیل خاصی وضع شده اند و شاید ما آن دلیل خاص را ندانیم. اما گاهی اوقات سعی می کنیم بعضی احکام را دور بزنیم و به جای آنکه خود را در موقعیت انجام آن حکم قرار دهیم، از کنارش عبور می کنیم.</p>
<p>به عنوان مثال؛</p>
<p>۴ سوره ی قرآن هستند که سجده ی واجب دارند و در پایان آیه ای خاص، سجده بر ما واجب می شود. و ما معمولا دقت می کنیم که یا اصلا این سوره ها را نخوانیم یا اگر خواندیم، بیشتر دقت می کنیم که از روی آیه ی مربوطه بپَریم که مبادا با دست خودمان، به خودمان سجده ای واجب کرده باشیم، فقط یک سجده!</p>
<p>یا مثلا معمولا سعی می کنیم خمس را هر طور شده بپیچانیم. حتی خیلی بچه مذهبی ها را دیده ام که می گویند تا وقتی خانه و ماشین و&#8230; نداریم، خمس به ما واجب نیست. انگار قرار است حج برویم و باید مستطیع بشویم!! گفته اند از اضافی اموالت، یک پنجم بده. پول مان سر سال اضافه آمده، اما حاضر نیستیم به شکرانه ی این لطف، یک پنجمش را بدهیم. هر کاری می کنیم که سر سال نشده، آن پول را خرج کنیم تا مجبور نباشیم خمسش را بدهیم.</p>
<p>یکی دیگر از احکامی که معمولا از آن فرار می کنیم ماجرای همین افطار شب عید فطر است و افطاری ندادن!</p>
<p>معمولا شب های عید فطر، بازار مهمانی دادن و مهمانی رفتن کساد است، که مبادا فطریه ای به گردن دیگری بیفتد. اما بیایید کمی فکر کنیم. شاید پشت این حکم ظرافت هایی وجود دارد که تا به حال به آنها نیندیشیده ایم. البته من نمی گویم فلسفه ی این حکم را کشف کرده ام و این است و لا غیر. فقط چیزی که به ذهنم رسیده است می گویم.</p>
<p>شاید این حکم مناسب حال آن کارخانه داری باشد که ترجیح بدهد شب عید فطر یک محله ی فقیر نشین را افطاری بدهد، یا سفره ی افطارش را در خانه ی سالمندان بیندازد، یا بچه های بی سرپرست را مهمان کند.</p>
<p>راه دور نرویم. خیلی از ما کارخانه دار نیستیم!</p>
<p>شاید این حکم برای آن است که مثلا بزرگتر های فامیل، آنهایی که کسب و کاری به هم زده اند و شکر خدا رزق و روزی فراوانی دارند، در آن شب اقوام را دعوت کنند. افطاری ای بدهند و در نهایت، فطریه ای بپردازند.</p>
<p>کمی نزدیک تر!</p>
<p>شاید این حکم برای ماست که پولش را داریم، اما ترجیح می دهیم آنرا فقط برای خودمان خرج کنیم.</p>
<p>چرا ما همیشه به فکر راه های فرار از احکام می گردیم؟ شب عید فطر که می شود، همه متخصص می شوند در فتوای مراجع مختلف در مورد این حکم، که نه! فلان مرجع فتوا داده لازم نیست میزبان فطریه ی میهمان را بدهد.فلان مرجع دیگر، این تبصره را زده است. شما افطاری بخورید، بعد بیایید. اصلا چرا روزه ی شک دار بگیریم! نه ما می آییم خانه شما، نه شما بیایید خانه ی ما. خلاص!</p>
<p>چرا ما هیچ وقت آن روی سکه را نمی بینیم؟ چرا هیچ وقت برای پرداخت کمی فطریه ی بیشتر، کمی صدقه ی بیشتر، کمی تلاش بیشتر و حتی کمی سختی بیشتر داوطلب نمی شویم؟</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/09/fetr582.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1031" title="fetr582" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/09/fetr582-340x400.jpg" alt="" width="340" height="400" /></a></p>
<p>______________</p>
<p>پی نوشت:</p>
<p>بحث فقهی این حکم به عهده ی خودتان. حرف بنده چیز دیگریست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1028</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>پنج کیلومتری بهشت چه خبر؟!</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1013</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1013#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 29 Aug 2011 11:05:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون]]></category>
		<category><![CDATA[ماه رمضان]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>
		<category><![CDATA[5 کیلومتری بهشت]]></category>
		<category><![CDATA[برزخ]]></category>
		<category><![CDATA[حجاب]]></category>
		<category><![CDATA[دختربازی]]></category>
		<category><![CDATA[دوست دختر]]></category>
		<category><![CDATA[روابط دختر و پسر]]></category>
		<category><![CDATA[روح]]></category>
		<category><![CDATA[روح سرگردان]]></category>
		<category><![CDATA[پریناز ایزدیار]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1013</guid>
		<description><![CDATA[سلام باز هم ماه رمضان با سریال های مناسبتی اش به خانه های ما ایرانیان آمد. و شاید باید برای کم شدن تعداد آنها در سالهای اخیر و کم رنگ شدن مسابقه بین شبکه های مختلف در این مقوله از صدا و سیما تشکر کرد. خدا پدر مادر آقای ضرغامی را بیامرزد که حداقل بین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">سلام</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">باز هم ماه رمضان با سریال های مناسبتی اش به خانه های ما ایرانیان آمد. و شاید باید برای کم شدن تعداد آنها در سالهای اخیر و کم رنگ شدن مسابقه بین شبکه های مختلف در این مقوله از صدا و سیما تشکر کرد. خدا پدر مادر آقای ضرغامی را بیامرزد که حداقل بین سریال ها یک فاصله ای گذاشته تا مردم در مجالس افطاری کمی هم، رو به یکدیگر بنشینند و با هم ارتباط برقرار کنند و از حال هم باخبر شوند. یا در خانه خودشان نماز مغرب عشا و دو خط قرآن شان را بخوانند و نماز به ساعت ۱۲ شب بعد از خوردن سه وعده افطار و شام و میوه و شیرینی تکمیلی و تماشای آخرین سریال موکول نشود!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">امسال اولین سریالی که بلافاصله بعد از اذان و افطار از شبکه سوم سیما پخش شد «۵ کیلومتر تا بهشت» کاری از علیرضا افخمی بود که پیش از این در ماه رمضان سالهای گذشته هم سریال های اینچنینی نظیر «او یک فرشته بود»  را از وی شاهد بودیم.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/84539_892.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1014" title="84539_892" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/84539_892-400x252.jpg" alt="" width="400" height="252" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">متاسفانه باید گفت برخی از کارگردانان و فیلم نامه نویسان به شدت هر چه تمام تر سعی در پایین نگه داشتن سطح مخاطبان خود دارند و این امر موجبات تولید و پخش چنین سریال هایی با محتوایی سطحی را فراهم آورده است. سریال هایی که متاسفانه به دلیل مناسبت آنها با ماه رمضان به ناچار وارد فضاهای اعتقادی و باورهای دینی مردم می شوند بی آنکه از کارشناسان خبره در این زمینه استفاده نمایند. خروجی کار سریالی است آب دوغ خیاری که برای جذب مخاطب مجبور است همه کار بکند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">از وارد کردن روح و جن و پری (و جریان انحرافی) و اینها بگیرید تا انواع و اقسام ازدواج های بی پایه و یا دوستی های دختر و پسر و کافی شاپ و تکیه دادن به درخت و نگاه به دوردست ها و صحنه های عشقولانه. یعنی شما جوانی را در این سریال ها پیدا نمی کنید که عاشق کس دیگری نشده باشد و یا قصد ازدواج با او را نداشته باشد. اساسا جوانها همه فقط به جنس مخالف فکر می کنند و درس و کار و هیچ چیز دیگری در ذهن ندارند. حتی جوانی که به کما رفته و روح او سرگردان در عوالم دیگر شده باید در کنارش یک روح دختر هم قرار دهیم تا سریال جذاب شود. همه هم مدام به این فکر کنند که «آخرش یعنی به هم می رسن؟» «یعنی زنده می مونه؟» «آدم بدا یعنی دستگیر میشن؟» که یعنی اصلا ما ایرانیها نمی دانیم که آخر سریال هایمان چه می شود و هزاران مدل تعلیق ها و پایان سریال های متفاوت را تجربه کرده ایم!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">ویژگی دیگر این نوع سریال ها وجود یک شخصیت برای بیان تمام چیزهایی است که سازندگان سریال، در بیان آنها در بطن ماجراها و لایه های زیرین داستان ناکام مانده اند و نیاز است وجود داشته باشد تا بلند بلند و گاهی حتی «خطبه ی نماز جمعه وار» دیالوگ بگوید و ما را متوجه کند. دقیقا وظیفه ای که بر دوش روح سرگردان دخترک با بازی پریناز ایزدیار گذاشته شده است. «باباهای این آقازاده ها در دنیای سیاست خطا و جرم فرزندانشون رو می بینن ولی حاضر نیستن از اونا دل بکنند»، «تو چقدر خوب قرآن می خونی، معلومه تقوای زیادی داری ها، کلک»، «آره، بهشت و جهنم وجود داره امیر حسین. باور کن. من این ور همه رو با چشم خودم دیدم»، «احسنت به تو که اینقدر چشم پاک هستی، کاش همه جوان ها مثل تو باشند» و موارد دیگر که فقط کم مانده است بگوید: «برادران عزیز و خواهران گرامی، خودم را و شما را توصیه می کنم به تقوای الهی(!)»</p>
<p>وقتی نویسنده و کارگردان دید درست و کاملی نسبت به مسائل اعتقادی که وارد آن شده اند ندارند آن وقت است که مثل شیر در گل گیر می کنند و مجبوریم مسائل مضحکی را در سریال پیش بکشیم و پاسخ دهیم که اصلا معلوم نیست وجود داشته باشند. مثل اینکه اگر این دو نفر روح هستند و از اجسام رد می شوند چرا وقتی در اتومبیل می نشینند یا سوار آسانسور می شوند با آن حرکت می کنند؟ اینها که با چیزی اصطکاک و درگیری ندارند. ماشین باید از آنها رد شود و آنها بمانند. اصلا اساس دویدن و راه رفتن بر مبنای اصطکاک پا یا کفش با زمین است. پس اینها چگونه حرکت می کنند؟ پسرک مگر روحش نفس می کشد که بعد از دویدن نفس نفس می زند و خسته می شود؟ یا اگر از همه چیز رد می شوی چرا به افرادی که سمتت می آیند جاخالی می دهی؟ یا خواب آدم ها مگر دقیقا در اتاق خواب خودشان تشکیل می شود که امیرحسین مجبور است هر شب به اتاق آیدا برود و دقیقا بالای سرش بایستد؟ یا مسائلی در باب طی الارض که هیچ ربطی به آنچه در سریال اتفاق می افتد ندارد (<a href="http://rajanews.com/detail.asp?id=99135" target="_blank">توضیح بیشتر</a>)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">پرداختن به مساله حجاب و عفاف در این سریال عفیفانه(!) واقعا انسان را به گسترش و ترویج این مساله در سطح جامعه امیدوار می کند. انسان خوشحال می شود وقتی می بیند صدا و سیما به این خوبی روی روابط دختر و پسر سرمایه گذاری می کند. سریال احتمالا می خواهد بگوید دوستی دختر و پسر در این دنیا بد و جیز است اما نگران نباشید. وعده الهی این است که در آن دنیا دیگر با هم راحت هستید. آن طرف روح ها با هم قرار می گذارند و صبح و شب با هم خوش می گذرانند. کنار هم روی کاناپه می نشینند و گپ می زنند و خلاصه بعد از یک زندگی مومنانه در این دنیا در عالم دیگر، کارهایی که این طرف انجام نداده اند را انجام داده دلی از عزا در می آورند. اینکه چه میزان از مشکلات کنونی جامعه ما به همین نوع فرهنگ سازی های سینما و تلویزیون خودمان برمی گردد را فقط خدا می داند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">سمت دیگر سکه ی این پرداختن به حجاب البته جالب تر است. روح پسرک مومن است و ابا دارد که وارد اتاق آیدا شود چون او در تخت خود بی حجاب خوابیده است. اما کلا نسبت به مادر آیدا انگار محرم است و روی او حساسیتی ندارد! یا در صحنه ای از فیلم وقتی از خواب آیدا بیرون می آید، رویش را بر می گرداند تا آیدا اتاق را ترک کند. اما بعد در طبقه پایین هنگام صبحانه خوردن، دقیقا چشم در چشم او ایستاده است. خوب این لابد طبیعی است، چون خانم های مومن فقط برای خواب است که بی حجاب هستند و در خانه ی خودشان موقع صبحانه با حجاب کامل حاضر می شوند! یا مثلا آدم وقتی خواب می بیند لزوما خود را با حجاب خواب می بیند! یا اینکه اساسا انسانها وقتی روح می شوند با مانتوی گشاد و بلند و حجاب کامل هستند حتی اگر در زندگی دنیایی اینگونه نبوده اند! اینجاست که باید از دست اندرکاران پرسید که به روح اعتقاد دارید؟! این نوع پرداختن به حجاب در این سریال فقط باعث خنده بود و تمسخر و لاغیر. حجابی که خود این بازیگران، که متاسفانه برای خیلی ها الگو هستند، در زندگی واقعی و شخصی اینقدرها به آن پایبند نیستند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">جا دارد ما ملت، در مقابل چنین سریال هایی که از سیمای ملی ما پخش می شود و متعلق به ماست احساس توهین کنیم. توهینی که به اعتقادات و شعور و درک و فهم مان می شود. و باید ابراز نارضایتی کنیم از سریالی که در بهترین ساعات پخش می شود و موهوماتی که به اسم دین و سریال دینی با پول بیت المال ساخته می شود و به خورد مخاطبان داده می شود. من تقریبا شک ندارم تا وقتی عوامل یک مجموعه به حجاب و دیگر مباحث اعتقادی که به آن می پردازند، اعتقاد راسخ نداشته باشند، اثر تولیدی شان تاثیر فرهنگی و دینی مورد نظر را نخواهد داشت. چه خوب است روزی شاهد باشیم مدیران شبکه ها به جوانان خوش فکر و مذهبی میدان دهند تا دوستان پای کار سینما و تلویزیون که دغدغه های مذهبی هم دارند، مثلا همین بچه های دانشگاه هنر که آقای پناهیان به شدت دنبال کشف و هدایت شان به این مسیر است، بیایند و کارهای مناسبتی را به دست بگیرند و آثار فاخر و شایسته ای تولید کنند که در سطح جامعه تحول ایجاد کند و تاثیرگذار باشد. نه اینکه چهار صباحی جماعتی را مشغول کند و دیگر هیچ.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1013</wfw:commentRss>
		<slash:comments>23</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سیرابِ مهر تو</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=1005</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=1005#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 25 Aug 2011 10:15:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا عرفانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دل نوشته]]></category>
		<category><![CDATA[ماه رمضان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=1005</guid>
		<description><![CDATA[زبانم از شدت خشکی مثل چوب شده بود. به طرف آب خوری رفتم. می خواستم آبی به دست و رویم بزنم تا شاید کمی از تشنگی ام کم کند. گرمای هوا بد جوری نفسم را گرفته بود. کنار آب خوری ایستاده بودند. به نوبت آب می خوردند و می خندیدند. یکی شان گفت: «بچه ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">زبانم از شدت خشکی مثل چوب شده بود. به طرف آب خوری رفتم. می خواستم آبی به دست و رویم بزنم تا شاید کمی از تشنگی ام کم کند. گرمای هوا بد جوری نفسم را گرفته بود.</p>
<p dir="RTL">کنار آب خوری ایستاده بودند. به نوبت آب می خوردند و می خندیدند. یکی شان گفت: «بچه ها من یادم نبود روزه ام، آآآآآخ! حالا چیکار کنم؟!»</p>
<p dir="RTL">آن یکی گفت: «باید شصت تا روزه بگیری، وگرنه خدا سنگت می کنه! حالا ببین کی بهت گفتم!» صدایشان در میان قهقهه ها گم می شد.</p>
<p dir="RTL">عرق صورتم را با پشت دست پاک کردم. چادرم را جلوتر کشیدم و از کنارشان رد شدم.</p>
<p dir="RTL">
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/?attachment_id=1006" rel="attachment wp-att-1006"><img class="aligncenter size-medium wp-image-1006" title="IMG_4381" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMG_4381-400x310.jpg" alt="" width="400" height="310" /></a></p>
<p dir="RTL">***</p>
<p dir="RTL">برای موج وبلاگی <a href="http://reyhaneha.razedel.ir/">صبر ریحانه ها</a>؛ با افتخار.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=1005</wfw:commentRss>
		<slash:comments>14</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>نزدیکی به خدا، به عشق امام رضا (ع)</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=989</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=989#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 18:22:44 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[خاطره]]></category>
		<category><![CDATA[دل نوشته]]></category>
		<category><![CDATA[ماه رمضان]]></category>
		<category><![CDATA[امام رضا]]></category>
		<category><![CDATA[مسافرت]]></category>
		<category><![CDATA[مشهد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=989</guid>
		<description><![CDATA[سلام. اللهم انی اتقرب الیک بحبهم و بولایتهم امسال ماه رمضان برایمان رنگ و بویی دیگر داشت. تا آنجا که یادم می آید تا به حال ماه رمضان سفر نرفته بودم. امسال اما توفیق دست داد و به سبب یک ماموریت کاری، همراه خانواده بخشی از ماه مبارک را در کنار امام رئوف حضرت علی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سلام.</p>
<p>اللهم انی اتقرب الیک بحبهم و بولایتهم</p>
<p>امسال ماه رمضان برایمان رنگ و بویی دیگر داشت. تا آنجا که یادم می آید تا به حال ماه رمضان سفر نرفته بودم. امسال اما توفیق دست داد و به سبب یک ماموریت کاری، همراه خانواده بخشی از ماه مبارک را در کنار امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام نایب الزیاره همه دوستان بودیم. انصافا باصفا بود. خدا قسمت تان کند.</p>
<p>اگر در ۲۰:۳۰ دیدید که هر روز در حرم سفره های طویل و باصفای افطاری پهن می شود و ۱۲ هزار نفر افطاری می خورند و حسرت خوردید خیلی نگران نباشید. ما هم که آنجا بودیم فقط صحنه های آن را در خبرگزاری ها و همان بخش خبری دیدیم و نتوانستیم کارت پیدا کنیم. کارتی بودن آن را البته در بخش خبری نگفت!</p>
<p>بعد از مدتی گفتم یک پست معمولی بنویسم. یک پست کم حجم و کم کلمه. زیارت مشهد بیش از این مطلب ندارد بیشتر صفا دارد و حال خوش که قابل بیان نیستند.  اما از عکس ها کمک می گیرم برای بردن شما به آن حال و هوا و زائر شدن دل تان. پیشاپیش زیارت قبول&#8230;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0140.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-990" title="IMAG0140" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0140-400x266.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><span id="more-989"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0164.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-991" title="IMAG0164" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0164-400x266.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0134.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-992" title="IMAG0134" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0134-400x266.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0160.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-993" title="IMAG0160" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0160-400x266.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0143.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-994" title="IMAG0143" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0143-400x266.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0147.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-995" title="IMAG0147" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0147-266x400.jpg" alt="" width="266" height="400" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0144.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-996" title="IMAG0144" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0144-400x266.jpg" alt="" width="400" height="266" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0153.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-998" title="IMAG0153" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0153-266x400.jpg" alt="" width="266" height="400" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0156.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-999" title="IMAG0156" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0156-266x400.jpg" alt="" width="266" height="400" /></a></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0158.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-1000" title="IMAG0158" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/IMAG0158-266x400.jpg" alt="" width="266" height="400" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=989</wfw:commentRss>
		<slash:comments>11</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ماهِ غریب</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=981</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=981#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Aug 2011 01:22:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا عرفانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[دل نوشته]]></category>
		<category><![CDATA[ماه رمضان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=981</guid>
		<description><![CDATA[چند سال پیش، در کلاس دانشگاه، روزهای آخر ماه مبارک بود که حرف از تمام شدن این ماه، به میان آمد. خیلی از بچه ها با شور و شوق دعا کردند که ای کاش ماه، بیست و نه روزه باشد و زودتر تمام شود. دیگر خسته شده اند! آن روز احساس کردم که ماه رمضان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چند سال پیش، در کلاس دانشگاه، روزهای آخر ماه مبارک بود که حرف از تمام شدن این ماه، به میان آمد. خیلی از بچه ها با شور و شوق دعا کردند که ای کاش ماه، بیست و نه روزه باشد و زودتر تمام شود. دیگر خسته شده اند!</p>
<p>آن روز احساس کردم که ماه رمضان چقدر حتی در بین روزه داران، «غریب» است. حتی آنهایی که روزه می گیرند، خدا خدا می کنند که زودتر تمام شود. بیست و نه روز باشد که یک روز زودتر راحت شوند.</p>
<p>چند روز پیش کسی از من پرسید: «تو روزه می گیری؟» و بعد هم با کراهت خاصی گفت که علی رغم میل باطنی اش، امسال هم روزه می گیرد!</p>
<p>باز با خودم فکر کردم که چقدر این ماه، در میان «روزه داران»، غریب است. ماه مبارکی که در آن، مهمان خدا هستیم، یک مهمانی خاص، بر خلاف بقیه مهمانی ها. اینجا نباید بخوریم و بیاشامیم تا لایق چشیدن لقمه های راز شویم.</p>
<p>منکر گرمای شدید این روزها نیستم. گاهی حس می کنم از آسمان آتش می بارد. روزه داری سخت است. گرسنگی به کنار؛ عطش، توان باقی نمی گذارد. اما روزه داری فقط همین ها نیست. اگر ماه مهمانی خدا را صرفا گرسنگی و تشنگی نبینیم و به یقین باور کنیم که قرار است صاحبخانه، از ما به بهترین وجه پذیرایی کند، آیا باز هم از طولانی بودن روزها ناله می کنیم؟</p>
<p>اما واقعا میزبان این روزها و روزه ها، برای ما چه لقمه ای گرفته است؟</p>
<p style="text-align: center;">***</p>
<p>خدایا!</p>
<p>امسال به ما لیاقت بده که یک روزه ی متفاوت بگیریم، یک روزه ی خاص، نه! روزه ی «خاص الخاص».</p>
<p>&nbsp;</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://azjensekhoda.com/?attachment_id=982" rel="attachment wp-att-982"><img class="aligncenter size-full wp-image-982" title="1_Ramadan_by_raedreyad" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/08/1_Ramadan_by_raedreyad.jpg" alt="" width="300" height="375" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=981</wfw:commentRss>
		<slash:comments>34</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>واقعا به چه کسی می خندد؟!</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=961</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=961#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 19 Jul 2011 12:43:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سارا عرفانی</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[لبخند مسیح]]></category>
		<category><![CDATA[نقد]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=961</guid>
		<description><![CDATA[در این چند سال که از انتشار «لبخند مسیح» می گذرد، نقدهایی درباره اش خوانده ام یا در جلسه  نقد حضور داشته ام. با توجه به اینکه این کتاب، اولین کار جدی ام بوده است، همیشه با تواضع، شنونده و خواننده ی نقد ها بوده ام تا یاد بگیرم و بهتر بنویسم. حتی اگر در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;" dir="RTL">در این چند سال که از انتشار «لبخند مسیح» می گذرد، نقدهایی درباره اش خوانده ام یا در جلسه  نقد حضور داشته ام. با توجه به اینکه این کتاب، اولین کار جدی ام بوده است، همیشه با تواضع، شنونده و خواننده ی نقد ها بوده ام تا یاد بگیرم و بهتر بنویسم. حتی اگر در میان نقد ها، با قسمتی از آن مخالف بوده ام، دلیلی ندیده ام که حتما از خودم دفاع کنم. چرا که من کار را ارائه کرده ام و حالا نوبت دیگران است که حرف بزنند. آنقدر به این قضیه معتقد هستم که گاهی همسرم گله می کنند که چرا در مقابل فلان اشکال غیر منطقی، چیزی نگفتی و اجازه دادی طرف فکر کند دارد درست می گوید و البته با احترام به همسرم، باز هم سکوت کرده ام.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/?attachment_id=963" rel="attachment wp-att-963"><img class="aligncenter size-medium wp-image-963" title="labkhandmasihb" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/labkhandmasihb-263x400.jpg" alt="" width="263" height="400" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اما این بار چیزی از «لبخند مسیح» خواندم که سکوت را جایز نمی دانم. نویسنده ی محترم، یا داستان را درست نخوانده اند و درک نکرده اند، یا دید درستی از جامعه ی اطرافشان ندارند.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">یادداشت ایشان را بخوانید تا درباره ی اشتباهاتی که در  نوشته شان هست صحبت کنم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL"><span style="text-decoration: underline;"><a href="http://www.mrjavadi.com/detail.asp?id=389">شاید به ما می خندند</a></span></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۱<em>- لبخند مسیح (نوشته سارا عرفانی، سوره مهر، ۱۳۸۷):</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">لبخند مسیح برای اولین بار سال هشتاد و چهار منتشر شده است. شما که ظاهرا طرح روی جلد چاپ اول را دیده اید و درباره اش قضاوت عامه پسند بودن کرده اید، باید به سال چاپ هم توجه کرده باشید. (اهمیت این موضوع را در پایان عرایضم، توضیح خواهم داد.)</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۲- <em>مدیر آموزشگاه عاشق اوست و ناشر کتابش هم عاشق اوست و می خواهد که زن دومش بشود (بدون اینکه دخترک مطلقه باشد یا نقصی داشته باشد):</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اینکه دخترک مطلقه نیست یا نقصی ندارد ولی بعضی مردهای هرزه، به خودشان جسارت خواستگاری از او را می دهند، تقصیر نویسنده است؟ در جامعه مان، کم داریم از این دست مردهای گستاخ؟ حتی دخترهای ابلهی که حاضر می شوند با چنین مردهایی رابطه داشته باشند؟! شما ندیده اید؟ در داستان، اطلاعاتی از شخصیت نگار داده شد که در خواست چنین مردهایی، منطقی به نظر بیاید. تعجب می کنم که چرا به آنها توجه نکرده اید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۳- <em>همانطور که بدیهی است مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم می شود:</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بداهتِ این امر را از کجای داستان برداشت کرده اید؟ من به طور واضح، برای اینکه متهم به چنین چیزی نشوم، هیچ حرفی از ازدواج این دو نزدم. حتی نگار در درونش واگویه می کرد که «ما اصلا مناسب هم نیستیم، چطور می توانم این را به نیکلاس بفهمانم.» بعد، شما از کجای داستان من، برداشت کرده اید که مقدمات ازدواج این دو زوج خوشبخت فراهم شده است؟ شاید هم برای اثبات عامه پسند بودن داستان، چاره ای نداشتید جز اینکه یک جوری آنها را در داستان به ازدواج هم درآورید؟ لطفا برای اثبات مدعاهایتان از خود داستان کمک بگیرید. ذهنیات خودتان را به داستان الصاق نکنید و نتیجه ی دلخواه نگیرید.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۴- <em>(البته نباید تصور بدبینانه داشته باشیم که نگار به همراه نیکلاس به آمریکا می رود و شهروند ایالات متحده می شود و سی سال بعدِ نیکلاس و نگار در آمریکا، در یک خانواده همه میسحی چه خواهد شد):</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این تصور، خواه خوشبینانه و خواه بدبینانه، اصلا به لبخند مسیح ربط داشت؟ یا به نوع نگرش شما؟ عجیب است واقعا! در عرض یک یا چند جمله در ذهن خودتان به سبکی عامه پسند(!) داستان را تا سالها بعد و تا صفخات ۲۵۰۰ نداشته ی کتاب جلو می برید و فکر می کنید درباره اینکه نوه ی نیکلاس و نگار به کدامشان رفته و در کلیسا چه می کند؟! و آیا همه این تصورات خوشبینانه شما به نویسنده مربوط است و یا حتی به خوانندگان وبلاگ تان؟ کلا برگردیم کمی عقب تر و اینکه هدف تان از نوشتن چیست و این جمله ی مغرضانه ی تخیلی قرار است چه کارکردی داشته باشد؟</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۵- <em>بعید است که نویسنده محجبه کتاب (که مدرسه شهید مطهری درس خوانده و در دانشگاه شاهد الهیات خوانده) حتی یکبار هم سوار ماشین پسر نامحرمی شده باشد یا یک ساعتی را در یک کلیسا، رفتار مسیحیان را دیده باشد، یا با یک میسحی صحبت کرده باشد، یا انجیل خوانده باشد یا زبان انگلیسی اش کامل باشد، و مهمتر از همه اینکه یک مسیحی دیده باشد که مسلمان شده باشد. که اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود:</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">به نظرتان خیلی سخت است که آدم یک ساعتی را در کلیسا بگذراند؟ یا رفتار مسیحیان را دیده باشد؟ یا با یک مسیحی صحبت کرده باشد؟ که من به خاطر نوشتن این داستان، بدون اندوخته هایی از این دست سراغ نوشتن بروم؟! به واسطه ی اینترنت و فن آوری های روز، بارها و بارها پیش آمده که با مسیحیان صحبت کرده ام و البته تازه مسلمان هم کم ندیده ام و لااقل یک ساعتی در کلیسا بوده ام. جهت اطلاعتان عرض کنم مدت ها با یک کشیش کانادایی بر سر مسائل دینی صحبت می کردیم. یا قریب به یک سال، با یک خانم استرالیایی ارتباط ایمیلی داشتم که می خواست مسلمان صوفی شود. چقدر درباره ی اصل دین با او حرف زدم و اینکه در اسلام، صوفیگری نداریم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">اگر می خواستم فخر بفروشم، تجربه اش را داشتم. اما این داستان، طوری طراحی شده بود که نیازی به حرف زدن از تجارب کلیسا نبود، یا دلیلی ندیدم آنچه از انجیل خوانده ام را در این داستان به نمایش بگذارم. وقایع داستان من طوری پیش رفت که حرف های فعلی را باید می زدم. نه همه ی آنچه تجربه اش کرده ام. گفتید اگر چنین بود، باید نشانه هایی از آن در متن مشهود بود. من می گویم البته نشانه هایی از آنها در داستان مشهود است. اما نه بیشتر از آنچه که لازم بود.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">یا گفتید حتی کلمه ی «هدایت» را ترجمه نکرده ام. آیا به نظرتان سخت بودم برایم؟ کاری داشت ترجمه ی این کلمه را جا به جا در داستانم بیاورم؟ اما من نویسنده داستانم هستم و در منطق داستان، نیازی به آن ندیده ام.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">همین پاسخ را در مورد سایت ها و کتاب ها هم باید بدهم. چرا فکر کرده اید من باید پاسخ همه ی معماهای داستان را بدهم؟ اگر نام یک کتاب را در داستان می آوردم، ذهن مخاطب را محدود می کردم به همان یک کتاب. اما عمدا نخواستم اسمی از هیچ کتابی بیاورم تا دایره ی مطالعه ی دینی خواننده را محدود نکرده باشم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شما که آمار تحصیلات من را دارید لابد می توانید حدس بزنید که در طول حداقل چهار سال درس خواندن در رشته الهیات گرایش فلسفه در دانشگاه اسم چهار تا کتاب در این زمینه را شنیده ام، اگر نخوانده باشم و امتحانشان را نداده باشم و تحقیق و تفحص نداشته باشم. و احتمالا نمی خواهید بگویید اسم کتابی در این زمینه آوردن کار شاقی بوده که من نتوانسته ام انجامش دهم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۶- <em>نفس گرم مسیحایی ای می خواهد که بعید است ایمیل بتواند آن دم را منتقل کند:</em></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">با منطقی که از نوع گفتار شما دیده ام، بله. بعید است. وگرنه ما از این نفس های گرم مسیحایی کم ندیده ایم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">البته ای کاش متوجه می شدید که حرف اصلی داستان، به نگار مربوط می شود نه به مسلمان شدن نیکلاس.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">۷- و در پایان:</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">جناب آقای دکتر محمدرضا جوادی یگانه!</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">بنده وقتی «لبخند مسیح» را نوشتم، فقط بیست سال داشتم. یک دختر بیست ساله، هر چقدر هم کتاب خوانده باشد و تجربه کرده باشد، باز هم مسیر زیادی برای پیمودن دارد. در آن زمان، اصلا عامه پسند یا خاص پسند بودن برایم مطرح نبود. به این فکر نمی کردم که اگر یک استاد جامعه شناسی، این کتاب را بخواند، چه اشکالاتی از آن خواهد گرفت. نوشتم، چون به حکم عقل، احساس کردم باید بنویسم. کما اینکه هنوز هم بعد از سالها، واقعا جای رمان های اعتقادی و خاص پسند، در ادبیات ما خالیست.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">پس شاید خیلی بهتر بود به جای تخریب و تحقیر نویسنده ای که کتاب اولش را در اوج روزهای جوانی نوشته و از بد حادثه به خاطر عامه پسند بودنش، به چاپ هفتم رسیده، منصفانه قضاوت می کردید. فقط منصفانه! نه با لحنی سرشار از تحقیر و تخریب.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=961</wfw:commentRss>
		<slash:comments>44</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>قدر جوانی</title>
		<link>http://azjensekhoda.com/?p=926</link>
		<comments>http://azjensekhoda.com/?p=926#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 12 Jul 2011 21:12:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمدرضا موذن زاده</dc:creator>
				<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتقادی]]></category>
		<category><![CDATA[حرکت وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[ماه رمضان]]></category>
		<category><![CDATA[جوان]]></category>
		<category><![CDATA[روز جوان]]></category>
		<category><![CDATA[روزه سکوت]]></category>
		<category><![CDATA[شب قدر]]></category>
		<category><![CDATA[علی اکبر]]></category>
		<category><![CDATA[قدر]]></category>
		<category><![CDATA[قدر جوانی]]></category>
		<category><![CDATA[لیالی قدر]]></category>
		<category><![CDATA[لیله القدر]]></category>
		<category><![CDATA[موج وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[میثاق وبلاگی]]></category>
		<category><![CDATA[چله نشینی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://azjensekhoda.com/?p=926</guid>
		<description><![CDATA[ما همانیم که خود می دانیم، من ما نیست هنوز، آنچه او می خواهد امروز روز جوان است. روز ولادت حضرت علی اکبر (ع). گل پسر جوان ارباب و مولایمان حضرت امام حسین (ع). این روز را به همه جوانان مسلمان تبریک می گویم. امیدوارم همه ما جوانان، قدر جوانی مان را بدانیم و از [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;" dir="RTL" align="center">ما همانیم که خود می دانیم، من ما نیست هنوز، آنچه او می خواهد</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">امروز روز جوان است. روز ولادت حضرت علی اکبر (ع). گل پسر جوان ارباب و مولایمان حضرت امام حسین (ع). این روز را به همه جوانان مسلمان تبریک می گویم. امیدوارم همه ما جوانان، قدر جوانی مان را بدانیم و از فرصت هایمان به بهترین نحو استفاده ببریم.</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/aliakbar.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-928" title="aliakbar" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/aliakbar-400x272.jpg" alt="" width="400" height="272" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">هر سال ماه رمضان که می آید، سحرها و افطارهایش یکی یکی که می گذرند، مناجات های کوتاه هر روزش یکی یکی که خوانده می شود، در میان هجمه سریال های مناسبتی تلویزیون اندک وقتی اگر بماند برای تفکر و تامل، تقریبا به شب های قدر که می رسیم تازه متوجه می شویم کجای کاریم. بی مقدمه خود را در میان شب هایی می بینیم که از هزار ماه بهترند. شب هایی که آغاز واقعی سال بعد ما هستند. هر چقدر هم که نوروز، روز اول از ماه اول سال باشد، اما ابتدای سال ما شب قدر است. مقدرات یک عمر ما در آن نوشته می شود و ما می مانیم که چه بخواهیم، چگونه بخواهیم، با چه رویی بخواهیم و&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">امروز روز ما جوان هاست. باید آن را جشن بگیریم. باید آن را گرامی بداریم. در حقیقت باید خود را گرامی بداریم. امروز دارم با خودم فکر می کنم گرامی داشتن یعنی چه؟ وقتی چیزی را گرامی می داریم باید دقیقا چه کنیم؟ آن را بزرگ بدانیم، تکریم ش کنیم، برایش ارزش قائل شویم. قدرش را بدانیم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">شاید شب قدر، قدر شده تا ما قدرش را بدانیم. و از آنجا قدر خود را بدانیم. قدر زندگی مان را و قدر جوانی مان را و قدر عمر را، نفسی که فرو می رود و برمی آید را، جان را، روح از جنس خدا مان را و &#8230;</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/GhadreJavani.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-929" title="GhadreJavani" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/GhadreJavani-400x290.jpg" alt="" width="400" height="290" /></a></p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">امروز روز جوان است. به طور اتفاقی داشتم تقویم را ورق می زدم؛ دیدم عجب! از ولادت حضرت علی اکبر تا شب عظیم قدر ۴۰ روز فاصله است. و ۴۰ هم نماد کمال. قرار گذاشتم امسال قبل از شب قدر خودی نشان دهم. نشان دهم که آماده ام تا در شب قدر برایم خیر رقم بزند، علم رقم بزند، انسان شدن رقم بزند. از آنجا که طی طریق با هم سفر شیرین تر و راحت تر است گفتم ایده ام را با دوستانم درمیان بگذارم.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این در حقیقت میثاقی است بین ما جوانان اهل وب، برای چهل روز تلاش و مراقبت. می خواهیم با کمک حضرت علی اکبر (ع)، برای چهل روز <strong>گناهان زبانی</strong> را که از بدترین مشکلات امروز ما شده ترک کنیم. هم زبان مان را آماده کنیم برای روزه گرفتن چرا که می دانیم روزه فقط سختی دادن به شکم نیست. هم سعی کنیم برای قدر خود را دانستن و آماده شویم برای شبی که بالاتر از هزار ماه است.</p>
<p style="text-align: justify;" dir="RTL">این میثاق با نام «<strong>قدر جوانی» </strong>با بضاعت اندکی راه اندازی شده است. لذا از تمام همکاران وبلاگ نویس دعوت می کنیم اگر حرکت ما را می پسندند اولا به جمع ما بپیوندند (ثبت حمایت، با خودتان در قسمت کامنت ها) ثانیا با نوشتن درباره این حرکت در پایگاه های خود مخاطبان شان را به آن فرا بخوانند و دوستان شان را دعوت کنند. بسم الله&#8230;<span id="more-926"></span></p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL"><a href="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/GhadreJavani_3gosh.png"><img class="alignnone size-full wp-image-930" title="GhadreJavani_3gosh" src="http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/GhadreJavani_3gosh.png" alt="" width="200" height="200" /></a></p>
<blockquote>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">&lt;SPAN style=“position:absolute; right:0px; top:0px;“&gt;&lt;a target=_blank href=“http://azjensekhoda.com/?p=926“&gt;&lt;img border=0 src=“http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/GhadreJavani.png“ alt=“GhadreJavani“&gt;&lt;/a&gt;&lt;/SPAN&gt;</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">یا</p>
<p style="text-align: center;" dir="RTL">&lt;script language=&#8217;JavaScript&#8217; type=&#8217;text/javascript&#8217; src=&#8217;http://azjensekhoda.com/wp-content/uploads/2011/07/GhadreJavani.js&#8217;&gt;&lt;/script&gt;</p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://azjensekhoda.com/?feed=rss2&amp;p=926</wfw:commentRss>
		<slash:comments>73</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

