<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css" type="text/css" media="screen"?><!-- generator="wordpress/2.3.2" --><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>رونوشت من</title>
	<link>http://b.myimei.com</link>
	<description>imei Addmimistrator's Personal Weblog</description>
	<pubDate>Thu, 03 Jul 2008 04:45:29 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.3.2</generator>
	<language>en</language>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/b-myimei-com" type="application/rss+xml" /><feedburner:feedFlare href="http://add.my.yahoo.com/rss?url=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fb-myimei-com" src="http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/us/my/addtomyyahoo4.gif">Subscribe with My Yahoo!</feedburner:feedFlare><feedburner:feedFlare href="http://fusion.google.com/add?feedurl=http%3A%2F%2Ffeeds.feedburner.com%2Fb-myimei-com" src="http://buttons.googlesyndication.com/fusion/add.gif">Subscribe with Google</feedburner:feedFlare><item>
		<title>كلبه‌ي جنگلي</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/317676147/sylvan-shanty.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/sylvan-shanty.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 22:40:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[خاطره‌هاي‌آينده‌ي‌من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/sylvan-shanty.html</guid>
		<description><![CDATA[كلبه‌ي جنگلي، خاطره‌ي آينده‌ي فروغه. يه زندگي دور از آدما، تو يه جاي سرسبز. دور از هياهو و ‏خودم و خودش. من خيلي مدرن‌تر فكر مي‌كردم ولي فروغ عاشق زندگي بكر و اشياء قديمي براي ‏تزئين خونه‌ي كوچيكمون هست. به سلامتي فروغ؛ من هيزم‌شكن كلبه‌مون هستم. ببعي و تخم ‏غاز. شير با بوي پشكل و [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>كلبه‌ي جنگلي، خاطره‌ي آينده‌ي فروغه. يه زندگي دور از آدما، تو يه جاي سرسبز. دور از هياهو و ‏خودم و خودش. من خيلي مدرن‌تر فكر مي‌كردم ولي فروغ عاشق زندگي بكر و اشياء قديمي براي ‏تزئين خونه‌ي كوچيكمون هست. به سلامتي فروغ؛ من هيزم‌شكن كلبه‌مون هستم. ببعي و تخم ‏غاز. شير با بوي پشكل و باد كه از گوشه كنار چوب‌هاي كلبه گه‌گاه سرك مي‌كشه. ديگه از پنير ‏آمل خبري نيست ولي پنير سوراخ‌دار با نون‌هايي كه بعضي‌هاشون كلفت و بعضي هاشون نازكن. ‏تفنگ بايد داشته باشيم. من كامپيوترم رو با سلولاي خورشيدي شارژ مي‌كنم و سرم بره هم ‏نمي‌ذارم فروغ عين شمالي‌ها روسري و چادر سر كنه. از اردوي شمالي كه چند سال پيش با فروغ ‏و دار و دسته‌ي كانون رفته بوديم، تمام زهرمار كردنشون، به اون شب زير نور ماه كنار درخت و اون ‏چشمه‌ي زلال و سرد و اون مزرعه‌ي نيمه جوونه زده و حافظ خوني كنار آتيشش مي‌ارزيد. زير ‏شيرووني كلي چيز نگه مي‌داريم. از روياي دويست و شيش قرمز، يه تويوتا لندكروز مي‌مونه كه ‏سهميه‌ي بنزينش رو يه دور تا جاده رفتن، با دنده كمكي تو گل و شل شب باروني مي‌بلعه. موقع ‏صحبتاي پيش از خواب ديگه گوشي‌مو به كامپيوتر ريموت نمي‌كنم، وقتي جيرجيركا بدون برق بلدن ‏آهنگ بزنن. دسشويي‌مون سيفون و فن نداره ولي عوضش خودم هميشه مي‌آم كه سوسكاشو ‏بكشم. يه اتاق باريك و يه اتاق تاريك. اتاقاي پنجره‌دار و طبقه‌ي بالا و بالاتر زير شيرووني. فروغ خيلي ‏سخته كه من توي اين شرايط از تو ‏Take Care of‏ بكنم. تو فقط فكرش رو بكن كه كف خونه كه راه ‏برم تو غيژ غيژش رو مي‌شنوي. ‏<br />
آدما <strong>حداكثر </strong>يه بار زندگي مي‌كنن. ‏<br />
&#8212;&#8211;</p>
<p>من پيشاپيش از طرح اينترنت وايرلس ارزون و تجهيزات مخابراتي كافي استقبال مي‌كنم. لطفاً قبل از ‏اينكه مهموني بياين استيتوس كلبه رو چك كنين و وقت ترك كلبه رو از وبسايت دريافت كنين!!!‏</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=0D3bCI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=0D3bCI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=4Tnbyi"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=4Tnbyi" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=wK5neI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=wK5neI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=Y5uYeI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=Y5uYeI" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/sylvan-shanty.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/sylvan-shanty.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>چطور مي‌خواين زندگي كنين؟</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/325477231/how-do-you-wanna-live.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/how-do-you-wanna-live.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 22 Jun 2008 17:31:45 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[رو به خودم]]></category>

		<category><![CDATA[خوشبختي]]></category>

		<category><![CDATA[رونوشت خودم]]></category>

		<category><![CDATA[زندگي]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/how-do-you-wana-live.html</guid>
		<description><![CDATA[هيچ فكر كردين كه مي‌خواين چطور زندگي كنين؟ ‏
خيلي برام معما بوده كه چه كار كنم كه خوشحال باشم. اصلاً آيا بايد هميشه خوشحال باشم؟ آيا ‏با اينكه بعضي مشكلات و مصيبت‌ها توي زندگي ناگزير هستن، بايد ياد بگيرم در كنار اونها خوشحال ‏باشم؟ آيا خوشبختي توي يه فرمول مي‌گنجه كه من بگم اگه توي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>هيچ فكر كردين كه مي‌خواين چطور زندگي كنين؟ ‏<br />
خيلي برام معما بوده كه چه كار كنم كه خوشحال باشم. اصلاً آيا بايد هميشه خوشحال باشم؟ آيا ‏با اينكه بعضي مشكلات و مصيبت‌ها توي زندگي ناگزير هستن، بايد ياد بگيرم در كنار اونها خوشحال ‏باشم؟ آيا خوشبختي توي يه فرمول مي‌گنجه كه من بگم اگه توي اون فرمول زندگي كنم ‏خوشبخت مي‌شم؟ احساس رضايت مي‌كنم؟ <a href="http://gooshzad.blogspot.com/2008/06/blog-post_12.html" title="دكتر گوشزد" target="_blank">پست دكتر گوشي</a> رو خوندم كه گفته بود با وجود ‏موفقيت‌هاش احساس رضايت نداره. به خودم گفتم آيا من دارم براي چيزي مي‌جنگم و اگر براش ‏مي‌جنگم بعد كه بهش رسيدم ارتشم رو رها مي‌كنم؟ آيا زندگيم به يه هدف معمولي منتهي ‏مي‌شه كه وقتي بهش رسيدم بگم &#8220;آخيش، خوب حالا چي؟&#8221; ‏<br />
هميشه فكر مي‌كردم كه لااقل توي اين دنيا، خبري از بهشت و اين مسخره بازيا نيست. اگر هم ‏خوشي‌اي هست همراه با سختي‌هايي هست كه يا در همون زمان يا قبل و بعد از اون پيش ‏مي‌آن. اين كه آدم از چه جنبه به اون نگاه كنه احساس خشنودي يا ناخشنودي از اون وضعيت رو ‏مي‌سازه. آدما چاره‌اي ندارن جز اينكه يا به اون‌چه كه دارن با نگاه خوشبينانه نگاه كنن و ازش لذت ‏ببرن، يا اينكه به بهبود وضعيت اميدوار باشن و خوشبختي رو در قدم‌هايي دورتر در يه سايه‌روشن ‏ببينن و حالا براش تلاش كنن و يا نكنن، و يا اينكه اصلاً خوشبختي رو گم كنن و از چيزي كه ‏خوشحالشون مي‌كنه اونقدر دور بيافتن كه ندونن چي شادشون مي‌كنه. هستن كسايي كه ‏خوشحاليشون درگرو يه چيز كوچيكي هست كه از مثلاً ترس نگاه ديگران، مدام روش خاك مي‌ريزن ‏و حق رفتن به مرحله‌ي بعد رو پيدا نمي‌كنن. ‏<br />
من واقعاًَ فكر مي‌كنم زندگي محل جنبه پيدا كردنه. هي لبريزت مي‌كنن و منتظر مي‌مونن كه اون ‏حالت برات عادي بشه و بعد باز پر مي‌شي&#8230; كسي كه دنبال سكون باشه و دنبال اين باشه كه ‏به يه حالت استيبل برسه، كه خوشي توي اون حالت باشه و همين و بس، نه تنها نمي‌رسه، با ‏مرده فرقي هم نداره.‏<br />
‏ آدم تا آخرين لحظه زندگيش نمي‌تونه بگه كه خوشبخته يا نه. بين بدبختي و خوشبختي يه لحظه ‏فاصله بيشتر نيست. همه چي ممكنه ناگهان يا شايدم فرسايشي، عوض بشه. مثل پدر و ‏مادرهايي كه از بچه‌هاشون ناگهان چيزي رو مي‌بينن كه خرد مي‌شن. مثل كسي كه ناگهان عشق ‏به سراغش مي‌آد و مي‌فهمه زندگي چقدر رنگي و خوش بو هست. مثل ماري كه مي‌فهمه ‏عاشق شلنگ بوده. همه‌ي اينا يه دفعه تو زندگي تاثير مي‌ذاره.‏<br />
خوشبختي از لحظه‌هاي كوچيك تشكيل شده. خوشبختي مثل ضربان مي‌مونه. يه دونه‌ش مياد يه ‏رنگ مي‌زنه و گم مي‌شه. بعضي‌ها خوشبختي‌هاشون رو جيره‌بندي مي‌كنن. نه كه مي‌گن چون ‏ضربانه پس بذار اين يكي خوشي رو بذاريم براي يه وقت ديگه كه خوشي اون وقتمونم جور باشه. ‏اينجوري ديرتر جنبه‌ي مرحله‌ي بعد رو پيدا مي‌كني و ممكنه هم ‏Time&#8217;s Up‏! خيلي طرفدار ‏خوشي‌‌هاي لحظه‌اي *حافظ گونه‌ام. ديگه اينكه دوس ندارم روي بدبختي‌هام سرپوش بذارم و خودم ‏رو با خوش‌بيني كوركورانه گول بزنم تا از وضعيت موجود يه بهشت براي خودم بسازم، برعكس ‏دوست دارم تلاش بكنم به سمت يه خوشي، ولي از همون تلاش هم لذت ببرم. گرچه اينا چيزاييه ‏كه خيلي ساده ممكنه فراموشش كنم.‏<br />
يه چيز ديگه هم هست به اسم آستانه ي پژمردگي! اينو از فروغ ياد گرفتم. مي‌گفت كه گلا اگه ‏بهشون آب نرسه تا يه حدي رو مي‌تونن تحمل كنن و اگر بعدش بهشون آب برسه بر مي‌گردن به ‏حالت اول ولي اگر از اون حد گذشت ديگه پژمرده مي‌شن! اين حالت تو آدمم هست. يعني اگر تو ‏بدبختي و خصوصاً باور بدبختي، غوطه بزني و قورباغه و كرال بري، بعد از يه مدتي ديگه خوشحالياتو ‏پيدا نمي‌كني&#8230; بديش اينه كه وقتي تو مرحله‌ي ده باشي ولي كليد رو پيدا نكني و تايم‌آپ شي، ‏برت مي‌گردونن به خيلي عقب‌تر. ديگه كه نبايد با خاطرات مرحله‌ي ده زندگي كني! ‏<br />
آخرش هم اينكه معروفه كه مي‌گن كه خوشبختي پروانه‌ايه كه اگه دنبالش باشي هيچ‌وقت پيداش ‏نمي‌كني ولي اگر سرت به كار خودت مشغول باشه، ممكنه بياد و رو شونه‌ت بشينه. لطفاً از ‏چسب مگس استفاده نكنين كه به بقيه هم برسه!</p>
<p>*چو گل گر خرده‌اي داري خدا را صرف عشرت كن كه قارون را غلط‌ها داد سوداي زر اندوزي</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=NAMqiJ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=NAMqiJ" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=PRo45j"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=PRo45j" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=9ZVBqJ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=9ZVBqJ" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=r8oDQJ"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=r8oDQJ" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/how-do-you-wanna-live.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/how-do-you-wanna-live.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>باروني آبي مشهور</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/305430032/your-famous-blue-raincoat.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/your-famous-blue-raincoat.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 05 Jun 2008 16:12:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر و ترانه]]></category>

		<category><![CDATA[لئونارد كوهن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/your-famous-blue-raincoat.html</guid>
		<description><![CDATA[‏ چهار صبحه، آخر دسامبر
مي‌نويسم ببينم بهتري يا نه؟
نيويورك سرده ولي، خونه‌مو دوس دارم
كلينتون استريت، عصرا پر از موسيقيه&#8230;‏
&#160;
شنيدم خونه‌ت رو
تو عمق صحرا مي‌سازي
ديگه براي هيچ زندگي مي‌كني&#8230;‏
اميدوارم لااقل يه سري خاطره نگه داشته باشي
&#160;
آره، &#8216;جين&#8217; با طره‌ي موت اومد، ‏
گفتش تو بهش دادي‌ش
اون شب كه گفتي مي‌ري
اصلاً تو هرگز رفتي؟
&#160;
آه، آخرين باري كه ديديمت، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right">‏ چهار صبحه، آخر دسامبر<br />
مي‌نويسم ببينم بهتري يا نه؟<br />
نيويورك سرده ولي، خونه‌مو دوس دارم<br />
كلينتون استريت، عصرا پر از موسيقيه&#8230;‏</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">شنيدم خونه‌ت رو<br />
تو عمق صحرا مي‌سازي<br />
ديگه براي هيچ زندگي مي‌كني&#8230;‏<br />
اميدوارم لااقل يه سري خاطره نگه داشته باشي</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">آره، &#8216;جين&#8217; با طره‌ي موت اومد، ‏<br />
گفتش تو بهش دادي‌ش<br />
اون شب كه گفتي مي‌ري<br />
اصلاً تو هرگز رفتي؟</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">آه، آخرين باري كه ديديمت، بدجوري پيرتر مي‌زدي<br />
بارونيِ آبيِ مشهورت، از دوشش پاره شده بود<br />
تو ايستگاه بودي دنبال هر قطار<br />
و برگشتي خونه، بي زمزمه</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">زنِ من، مثل غريبه‌هاي زندگيت بود<br />
وقتي كه برگشت، زن ِ هيچكس نبود&#8230;‏</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">مي‌بينمت، اونجا با يه رز به دندون<br />
دزد كولي نحيف‌تر</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">ئه، &#8216;جين&#8217; بيدار شد&#8230;‏<br />
سلام مي‌رسونه&#8230;‏</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">چي بگم برادر جانم، چي بگم اي قاتل من<br />
چي مي‌تونم بگم&#8230;‏<br />
فك كنم دلتنگم، فك كنم بخشيدم&#8230;‏<br />
خوشحالم كه سر راهم قرار گرفتي</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">اگر از اينورا اومدي<br />
براي &#8216;جين&#8217; يا براي من<br />
دشمنت خوابيده،<br />
و زنش آزاده&#8230;‏</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">ممنون، براي مشكلاتي كه از جلوي چشمش برداشتي<br />
فك مي‌كردم هميشگي‌ان ، واسه همين كاري نمي‌كردم</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">آره، &#8216;جين&#8217; با طره‌ي موت اومد، ‏<br />
گفتش تو بهش دادي‌ش<br />
اون شب كه گفتي مي‌ري</p>
<p align="right">&nbsp;</p>
<p align="right">با احترام، ل. كوهن</p>
<p> ‏ ‏</p>
<p align="left" dir=ltr> It&#8217;s four in the morning, the end of December<br />
I&#8217;m writing you now just to see if you&#8217;re better<br />
New York is cold, but I like where I&#8217;m living<br />
There&#8217;s music on Clinton Street all through the evening‏.‏</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>I hear that you&#8217;re building your little house, deep in the desert<br />
You&#8217;re living for nothing now; I hope you&#8217;re keeping some kind of record.</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>Yes, and Jane came by with a lock of your hair<br />
She said that you gave it to her<br />
That night that you planned to go clear<br />
Did you ever go clear‏?‏</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>Ah, the last time we saw you, you looked so much older<br />
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder<br />
You&#8217;d been to the station to meet every train<br />
And you came home without Lilli Marlene</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>And you treated my woman to a flake of your life<br />
And when she came back she was nobody&#8217;s wife.‏</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>Well I see you there with the rose in your teeth<br />
One more thin gypsy thief</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>‎&#8211;Well I see Jane&#8217;s awake‏ ‏<br />
She sends her regards.‏</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>And what can I tell you my brother, my killer<br />
What can I possibly say‏?‏<br />
I guess that I miss you, I guess I forgive you<br />
I&#8217;m glad you stood in my way‏.‏</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>If you ever come by here, for Jane or for me<br />
Your enemy is sleeping, and his woman is free‏.‏</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes<br />
I thought it was there for good, so I never tried‏.‏</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>And Jane came by with a lock of your hair<br />
She said that you gave it to her<br />
That night that you planned to go clear</p>
<p align="left">&nbsp;</p>
<p align="left" dir=ltr>‏&#8211; ‏sincerely, l. Cohen<br />
‎</p>
<p>‎<br />
باروني آبي مشهور، ترانه‌اي از كوهن است كه در سومين آلبومش، ترانه‌هاي عشق و نفرت، به سال ۱۹۷۱ ظهور پيدا كرده. ‏وي آنرا در سال ۱۹۷۰ نيز در كنسرتش اجرا كرده بود. متن ترانه به شكل يك نامه است و داستان يك عشق‌بازي سه‌سويه ‏مابين گوينده، زني با نام &#8220;جين&#8221; و شخص ثالثي كه بسيار خلاصه، &#8220;برادرجانم، قاتل من&#8221; معرفي مي‌شود را مطرح مي‌كند كه ‏مي‌رساند كه &#8220;جين&#8221; نامزد يا همسر گوينده بوده ولي پس از رويدادهايي، &#8220;زن من مثل غريبه‌هاي زندگيت بود، وقتي كه ‏برگشت، زنِ هيچكس نبود&#8221;.‏<br />
بعدتر در ترانه، گوينده تصديق مي‌كند كه قدري هم سپاسگزار است، چرا كه &#8220;جين&#8221; مشكلاتي داشته و اين عشق‌بازي آن‌ها را ‏تسكين داده، هنگامي كه گوينده قادر به انجام كاري نبوده.‏<br />
با اينكه اين ترانه از بهترين ترانه‌هاي كوهن به شمار مي‌آيد، از آنهائي‌ست كه او را راضي نكرده. وي در مصاحبه‌اي در ‏نشريه ديتيلز به سال ۱۹۹۳‏‎ ‎مي‌گويد:‏<br />
‏&#8221;هرگز حس نكردم آن شعر، قطعي شده‌است. هرگز حس نكردم بحد كافي تراش خورده‌است. آن شعر و &#8220;پرنده بر سيم&#8221; دو شعر ‏بودند كه هرگز موفق به تمام كردنشان نشدم ولي آنقدر خوب بودند كه بشد از آنها استفاده كرد. ضمن اينكه با تنگدستي‌ شعري ‏كه در هر ضبط با آن روبرو بودم، نمي‌توانستم از پس ناديده گرفتن آن بر بيايم. اين يكي از بهترين ملودي‌هايي است كه ‏نوشته‌ام ولي به لحاظ شعري بسيار رمزآلود و ناشفاف است&#8230;&#8221;‏<br />
ترانه، يك مثلث عشقي را ترسيم مي‌كند كه طرح مشتركي با رمان &#8220;بازنده‌هاي زيبا&#8221; دارد. مشابه بسياري از اشعار ديگر ‏كوهن، اين شعر نيز بر پايه‌ي يك داستان واقعي بنا نهاده شده‌است ولي در راديو ‏BBC‏ به سال ۱۹۹۴ اذعان مي‌دارد كه ‏فراموش كرده كه چه كسي و چگونه، درگير اين ماجرا بوده است:‏<br />
‏&#8221;مشكل ترانه اين‌ست كه اصلاً مثلث حقيقي را فراموش كرده‌ام. خواه اين‌كه مال خودم بوده يا نه –كه البته بوده- هميشه حس ‏مي‌كردم كه يك مرد نامرئي، در كار اغواي زني‌ست كه با اويم، حال اينكه اين مرد واقعي‌ست يا زايده‌ي ذهن خودم، بياد ‏ندارم. هميشه حس مي‌كردم كه يا من چنين كسي هستم در رابطه‌ي ديگران، يا اينكه ديگران چنين وضعيتي را در رابطه با ‏ازدواج من دارند. واقعاً بخاطر ندارم، فقط يقيناً مي‌دانم كه هميشه شخص ثالثي بوده، گاهي من، گاهي مرد ديگري و گاهي زن ‏ديگري.&#8221;‏</p>
<p>كوهن در جايي بطور مختصر مي‌گويد كه باراني آبي، متعلق به خود او بوده و يك همزاد پنداري احتمالي را تلقين مي‌كند.‏<br />
لئونارد نورمن كوهن، شهروند عالي‌رتبه‌ي كانادايي، كبك، مونت‌رئال،( متولد ۲۱ سپتامبر ۱۹۳۴ در وست‌مونت كبك) ‏داستان نويس، شاعر و ترانه سرايي‌ست كه شعرهايش بر ترانه سرايان بسياري تاثير گذاشته.‏<br />
مضمون اشعار وي عموماً كاوشگر مذهب، جدايي ، جنسيت و پيچيدگي روابط اشخاص مي‌باشند.‏</p>
<p>منبع: ويكي پديا [<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Famous_Blue_Raincoat" target="_blank">۱</a>] [<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Leonard_Cohen" target="_blank">۲</a>]</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=Jhvh4I"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=Jhvh4I" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=Bwcyui"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=Bwcyui" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=Ab3y7I"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=Ab3y7I" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=EJbfhI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=EJbfhI" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/your-famous-blue-raincoat.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/your-famous-blue-raincoat.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خلسه‌ي شعر</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/303165461/rapture-of-poetry.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/rapture-of-poetry.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Jun 2008 19:05:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[رو به خودم]]></category>

		<category><![CDATA[احساس]]></category>

		<category><![CDATA[رونوشت من]]></category>

		<category><![CDATA[شعر]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/rapture-of-poetry.html</guid>
		<description><![CDATA[اوكي منطقي باشم؛ مسئله اينست: با قلمبه‌ي  احساسي چه كنم؟
وقتي كه يه شعر خوب مي‌خونم، مي‌گم، مي‌فهمم، حتي اگر يكي دو كلمه باشه&#8230; ديگه اون احساس من نيست كه اون شعره، ‏بلكه اون شعره كه احساس منه! منو به چنگ مي‌آره و احساسمو تحت الشعاع قرار مي‌ده. خلسه‌ي شاعرانه&#8230; من، مثل يه ‏لاك‌پشت، يه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>اوكي منطقي باشم؛ مسئله اينست: با قلمبه‌ي  احساسي چه كنم؟<br />
وقتي كه يه شعر خوب مي‌خونم، مي‌گم، مي‌فهمم، حتي اگر يكي دو كلمه باشه&#8230; ديگه اون احساس من نيست كه اون شعره، ‏بلكه اون شعره كه احساس منه! منو به چنگ مي‌آره و احساسمو تحت الشعاع قرار مي‌ده. خلسه‌ي شاعرانه&#8230; من، مثل يه ‏لاك‌پشت، يه كرگدن ، سخت‌پوست و عاشق‌ام. مثل يه تمساح، دوست پرنده‌هايي مي‌شم كه مسواكم هستن. چَشم، نيمه‌ي ‏منطقي! نمي‌ذارم شعرها اعتقاداتم بشن. ولي وقتي مي‌جوشه، سخت بگيري بهش، مي‌تركه&#8230; يعني مث زودپز اگه نذاري ‏سوت بزنه، لوبياها گير ديوار مي‌آد&#8230;‏<br />
من رفتم &#8220;به همين سادگي&#8221; رو ديدم. برام پر از شعر بود. عرض كنم كه &#8220;سندي&#8221; گوش كردم (حليمه) ‏‎:D‎‏ كلي از شعرش لذت ‏بردم: &#8220;مي‌گن كِريم دهاتيه، سرو زبون نداره، ولي او بچه شهريه، دلشِه به دست مي‌آره، مي‌گم‌ كه تو مسكني براي دل دردُم، ‏مو ماشينم تو فلكه بذار دورت بگردُم&#8221;. ديگه بگم كه فروغ برام قيصر امين‌پور خوند&#8230; آخ كه چه شعر مي‌گه‌ اين بابا. واي كه ‏خودمِ‌ وقتي دفتر آخر فروغ رو مي‌خونم&#8230; ايمان بياوريم&#8230; پنجره&#8230; واي همه‌ش يأس و شعر و احساسه. ديگه از كي بگم؟ من ‏كه گهگاه شعر مي‌ذارم اينجا ولي حق مطلب اين نيست&#8230;‏<br />
من يه وقتايي شعرايي گفتم&#8230; شعرهاي قالب دار و نو و كهنه&#8230; ولي نمي‌گنجم. نه اونقدر تسلط دارم روي زبان و تكنيك و ‏چيزاي ديگه كه بتونم خيلي ساده از اون شعرها بگم، نه اينكه احساساتم به كندي دستِ شعر نويسيمه&#8230; ديگه اس‌ام‌اس‌هامو ‏بيشتر از شعرام دوس دارم. ديگه قربون صدقه‌هام بيشتر راضيم مي‌كنن. اين همون حسيه كه دارم. وقتي اينجوري نگاه ميكنم ‏به نظرم مي‌رسه كه چشمه‌هه نخشكيده!‏<br />
واقعيتش اينه كه من از ‏Songها بيشترين لذتي كه مي‌برم شعرشونه. و از فيلم‌ها هم بيشترين چيزي كه چشم و گوشمو باز ‏مي‌كنه (!) بوسيدنه. اين يه شباهت معني داره. گرفتي قضيه رو؟</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=hvckGI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=hvckGI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=Xn9M7i"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=Xn9M7i" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=uGbYUI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=uGbYUI" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=EIIgtI"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=EIIgtI" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/rapture-of-poetry.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/rapture-of-poetry.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فروغنوشت: ادامه‌ي يك كبوتر</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/296582273/foroughs-telling-continue-of-a-pigeon.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/foroughs-telling-continue-of-a-pigeon.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 May 2008 13:54:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[رو به خودم]]></category>

		<category><![CDATA[رونوشت من]]></category>

		<category><![CDATA[زندگي]]></category>

		<category><![CDATA[مرگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/foroughs-telling-continue-of-a-pigeon.html</guid>
		<description><![CDATA[ اين نوشته كه در زير اومده از فروغه. درباره‌ي فوت مهسا، دوست صميمي هم دانشگاهي فروغ كه توي يك تصادف اتوبوس رفت&#8230; به فروغ به همون سختي ضربه خورد كه وقتي بهت ميگن: &#8220;مهسا مرد&#8221; بايد بهت ضربه بخوره. و اون مدام اين حرف رو با خودش تكرار مي‌كرد&#8230; دوره‌ي سختي بود كه منم [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> اين نوشته كه در زير اومده از فروغه. درباره‌ي فوت مهسا، دوست صميمي هم دانشگاهي فروغ كه توي يك تصادف اتوبوس رفت&#8230; به فروغ به همون سختي ضربه خورد كه وقتي بهت ميگن: &#8220;مهسا مرد&#8221; بايد بهت ضربه بخوره. و اون مدام اين حرف رو با خودش تكرار مي‌كرد&#8230; دوره‌ي سختي بود كه منم نتونستم كمك چنداني به تسكين فروغ كنم&#8230; فروغ هنوز كارهاي خاصي مي‌كنه. پدر مهسا هر روز مي‌ره بهشت زهرا و مادر مهسا كه ناگهان سفيد شد.</p>
<blockquote><p>خیلی وقته به ایمی می‌گم راجع به مرگ بنویسه. می‌گه نمی‌دونم چی بنویسم. ولی من می‌دونم که تنبلی‌ش می‌شه. درواقع تا یه موضوع فشار کافی رو بهش وارد نکنه (….) نمي‌شه بنویسه! D:<br />
۸ خرداد دومین سالگرد حادثه‌ای هست که باعث شد من از همیشه بیشتر به مرگ فکر کنم. درواقع یکی از اتاقای مغزمو واسه همیشه پر کرد.<br />
با این حال هیچ وقت فکر نکردم زندگی از مرگ بهتره. خیلی وقتا غصه خوردم که چرا &#8220;مهسا&#8221; باید می‌رفت. خیلی وقتا غصه خوردم که چرا من نرفتم؟ ولی یه چیزی خیلی جالبه: همیشه آخر این همه فکرای جورواجور، به زندگی می‌رسم!<br />
آخرش به این نتیجه رسیدم که این دوتا دقیقاً یکی هستن و هر دو، راه فرار از اون یکی. تا وقتی زنده‌ایم و زندگی داریم، از دست غصه‌های ریزو درشت، آرزوی مرگ می‌کنیم و اون‌وقتی که مرگ سراغمون می‌آد با تمام وجود پسش می‌زنیم.اما وقتی کسی می‌میره که دوستش داریم…<br />
من از مرگ متنفر شدم و زندگی از چشمم افتاد. انگار خدايی خدا رو هم زیر سوال بردم. دیگه نماز نخوندم و باهاش قهر کردم. فقط ازش خواستم اگه هنوز یه ذره دوستم داره، منم ببره حتی اگه جهنم… روزای بدی بود.سخت گذشت اما…گذشت. نمی‌دونم چی شد و از کی بود که فکر مردن از سرم افتاد. تصمیم گرفتم به جای &#8220;مهسا&#8221; هم زندگی کنم. درس می خوندم؛ به همه‌ی دوستای مشترکمون مهربونی می کردم. کارايی که اون دوس داشت؛ جاهائی که اون دوس داشت؛ و مقاومت نسبت به هر چیزی که احتمال می‌دادم می‌خواد جای &#8220;مهسا&#8221; رو بگیره یا یادشو کم‌رنگ کنه.<br />
الان دیگه مثل اون وقتام نیستم. گذشت زمان و مقتضیات انسانی باعث می‌شه تو زندگی غرق بشی. حتی گاهی خودتم فراموش کنی. مرگ چیز خوشایندی نیست که تکرار هر روز هر کسی باشه. گرچه گاهی به اونی که رفته حسودی می کنم. واکنش من به این مسئله ضد و نقیضه.<br />
اما چیزی که هست دل‌تنگیه.اینکه نمی‌ذارم فراموشم بشه. اینکه هنوز جاش تو قلبم خالیه و هیچ‌کسی نمی‌تونه جاشو بگیره. و فهمیدم هیچکی نمی‌تونه جای کس دیگه‌ای زندگی کنه. و اینکه بعضی آدما با رفتنشون چیزایی رو بهمون یاد می‌دن که خیلیا با موندنشون نمی‌تونن.<br />
یه چیز دیگه: تو یه کتاب* خوندم که وقتی خداوند موجودات رو خلق می‌کرد تقدیر هر کدوم رو بهش گفت. بعد دنیا رو هم بهشون نشون داد و گفت حالا کی می خواد به دنیا بره؟ و هر کسی که خواست، داوطب شد.<br />
تو کتابه نوشته بود: اگه سختی کشیدی اگه تنها شدی کمی صبر کن؛ بدون حتماً تو تقدیر تو، یه چیز خوبی بوده که تو به خاطرش حاضر شدی به دنیا بیای… من این روزا دارم فکر می کنم اون چیزی که مهسا به خاطرش حاضر شد مسافر کوچولوی این راه دراز شه چی بوده؟</p>
<p>وااای چی ازآب در اومد! نمی‌خواستم اینجوری بنویسم.شبیه زر زر و نق نق! <img src='http://b.myimei.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> تقصیر ایمی شد!</p>
<p>*اسم کتاب: یکی پیدا می‌شه تنهایی‌مو باهاش قسمت کنم.</p></blockquote>
<p>اينكه فروغ مي‌گه چرا من نرفتم، يا اينكه ديگه زندگي از چشمم افتاد، يا اينكه خواستم خدا منو هم ببره، يا زندگي به جاي ديگري&#8230; همگي حقايق زندگيمون هستن. رفتار من با مرگ ديگران شايد خيلي سنگدلانه تر از فروغ باشه. شايد چون من خيلي قابليت آداپته شدنم بالاست. قضيه‌ي <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Boiling_frog" target="_blank">جوشوندن قورباغه</a> رو كه بايد شنيده باشيد&#8230; من مرگ اطرافيان برام به اين شدت تصادف محسوب نمي‌شه. البته امتحانمو پس ندادم! نمي‌دونم&#8230;</p>
<p>* تيتر كنايه به: مرگ پايان كبوتر نيست&#8230; {ضمناً pigeon هم بمعناي كبوتر و هم بمعناي دختر جوان هم هست.}</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=r3rBQH"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=r3rBQH" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=zwwM0h"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=zwwM0h" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=eR2SkH"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=eR2SkH" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=iljklH"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=iljklH" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/foroughs-telling-continue-of-a-pigeon.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/foroughs-telling-continue-of-a-pigeon.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>خاطره‌ي غير آينده‌اي! از بوشهر</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/279608799/a-none-memo-wishes-from-boushehr.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/a-none-memo-wishes-from-boushehr.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Apr 2008 20:08:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<category><![CDATA[عكس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/a-none-memo-wishes-from-boushehr.html</guid>
		<description><![CDATA[-اين كادوئه مال توئه؟
-نه مال مامان اينه
-اينا چي؟
-اينا هم همه‌شون مال مامان اينه، مي‌بيني چه مامان پرروئي داره!
-[shutter of camera]
-[من من] پاكش كن&#8230;
-باشه پاك شد. بيا!
-آره ديگه پاكش كن&#8230; مگه نمي‌بيني روسري داره، ديگه دختر بزرگي شده دوس نداره ازش عكس بگيري&#8230; چه معني داره.
-نه ما هم عكس مي‌گيريم&#8230; ولي توي پارك اينجا كه نه&#8230;
-آره [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>-اين كادوئه مال توئه؟<br />
-نه مال مامان اينه<br />
-اينا چي؟<br />
-اينا هم همه‌شون مال مامان اينه، مي‌بيني چه مامان پرروئي داره!<br />
-[shutter of camera]<br />
-[من من] پاكش كن&#8230;<br />
-باشه پاك شد. بيا!<br />
-آره ديگه پاكش كن&#8230; مگه نمي‌بيني روسري داره، ديگه دختر بزرگي شده دوس نداره ازش عكس بگيري&#8230; چه معني داره.<br />
-نه ما هم عكس مي‌گيريم&#8230; ولي توي پارك اينجا كه نه&#8230;<br />
-آره ديگه راس مي‌گه آخه پاساژم جاي عكس گرفتنه؟ مردم مي‌رن پارك، كنار دريا يه جاي درست و حسابي عكس مي‌گيرن. پاساژ كه جاي عكس گرفتن نيست كه! خوب شد؟ دعواش كردم&#8230;<br />
-آدم خوبه زن اينجوري داشته باشه ها!!!<br />
-زنش مي‌شي؟<br />
-آره&#8230;</p>
<p align="center"><a href="http://b.myimei.com/wp-content/uploads/2008/04/gipsyjpg.jpg" title="Little badger girl"><img src="http://b.myimei.com/wp-content/uploads/2008/04/gipsyjpg.thumbnail.jpg" alt="Little badger girl" /></a></p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=bsJDLG"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=bsJDLG" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=G6jZVg"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=G6jZVg" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=ZX6ARG"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=ZX6ARG" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=nMBnRG"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=nMBnRG" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/a-none-memo-wishes-from-boushehr.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/a-none-memo-wishes-from-boushehr.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>دوستي در اينترنت</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/263797855/friendship-in-internet.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/friendship-in-internet.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Apr 2008 06:39:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[اجتماعي]]></category>

		<category><![CDATA[رو به خودم]]></category>

		<category><![CDATA[اينترنت]]></category>

		<category><![CDATA[دوستي]]></category>

		<category><![CDATA[رونوشت من]]></category>

		<category><![CDATA[فروم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/friendship-in-internet.html</guid>
		<description><![CDATA[- فلاني دوست اينترنتي‌مه
- ئه؟ اين كه اهل اين كارا نبود؟! خيلي مذهبي و معتقد بود از اين رفتارها نداشت؟!
-  چه رفتارهايي؟ نكنه مي‌خواي بگي دوستي اينترنتي عقده‌اي بازيه؟

چرا من اين‌قدر دوست اينترنتي دارم و به اين روابط ادامه مي‌دم&#8230;
دوستاي اينترنتي من عمدتاً توي فروم‌ها يا از طريق دوستاي ديگه‌ي اينترنتي به من معرفي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>- فلاني دوست اينترنتي‌مه</p>
<p>- ئه؟ اين كه اهل اين كارا نبود؟! خيلي مذهبي و معتقد بود از اين رفتارها نداشت؟!</p>
<p>-  چه رفتارهايي؟ نكنه مي‌خواي بگي دوستي اينترنتي عقده‌اي بازيه؟<br />
</p>
<p>چرا من اين‌قدر دوست اينترنتي دارم و به اين روابط ادامه مي‌دم&#8230;</p>
<p>دوستاي اينترنتي من عمدتاً توي فروم‌ها يا از طريق دوستاي ديگه‌ي اينترنتي به من معرفي مي‌شن. من به دوستاي اينتريم اعتماد و روشون شناخت بيشتري دارم. سود بيشتري بهم رسوندن. سالمتر از رابطه‌هاي واقعيم بودن. حتي با دخترهايي كه توي اينترنت دوست بودم دغدغه‌ي اينو نداشتم كه ديگران نگاه ديگه‌اي بكنن يا خودش فكر ديگه‌اي بكنه در حالي كه توي رابطه‌هاي واقعيم عذاب بيشتري مي‌كشيدم.</p>
<p>فرق فروم‌ها با چت روم‌ها -كه عمدتاً محيط ناامن‌تري بلحاظ اخلاق دوستي دارن- اينه كه قدرت خاصي دارن براي اينكه توش مي‌توني با استقلال و اختفاي بيشتري بگردي و با نوشته‌ها و در نتيجه عقايد ديگران آشنا بشي&#8230;</p>
<p>من دوستي‌هاي اينترنتي رو به دو دسته‌ي سطحي و عمقي (كه قبول دارم دسته بندي كلي و ناقصي هست) تقسيم مي‌كنم و نماد اين تقسيم بندي‌ها رو هم بدون اينكه درشون مناقشه و تعميم به جمع داده باشم دوستي‌هاي چت رومي و دوستي‌هاي فرومي مي‌شناسم.</p>
<p>توي چت روم‌ها قادرين نوعي از دوستي سطحي برقرار بكنين. حرف‌ها سطحي و روزمره هست شبيه حرف‌هايي كه تو تاكسي مي‌زنيم. نقطه‌ي ضعف اين نوع دوستي‌ها گذرا بودن اون هست و اين باعث مي‌شه كه به همين دليل افراد سعي كنن با جاذبه‌هاي ديگري به ساختن يه رابطه‌ي دوستي رو بيارن.</p>
<p>نقطه‌ي قوتي كه اين دوستي‌ها مي‌تونن داشته باشن اينه كه مي‌تونن به تخليه‌ي &#8220;نياز به مورد توجه بودن&#8221; و &#8220;نياز ارتباط با جنس مخالف&#8221; كمك كنن و هر چند شكل ناسالمي دارن ولي از شكل خطرناكي كه مي‌تونه از سركوب نياز پديد بياد جلوگيري مي‌شه. لااقل وقتي دختري با پسري توي چت روم جيك جيك مي‌كنن، نه جامعه بهشون نگاه بد مي‌كنه و نه آبروي خونواده‌هاشون مي‌ره و نه اسم دختر و پسر روي هم مي‌مونه! مي‌بينين همين رابطه‌ي نه چندان جالب هم اگر فكر كنيم كه با نبودنش مي‌تونه چيزاي بدتري اتفاق بيافته خوبي‌هاي خودش رو داره!</p>
<p>ولي در شكل عميق‌تري توي فروم ها مي‌تونين:</p>
<p><strong>نوشته‌هاي ديگران رو بخونين بدون اينكه ديگران بدونن كه خوندين يا اصلاً هستين</strong>&#8230; توي چت روما وقتي وارد مي‌شين همه نگاه مي‌كنن كه اومدين وقتي مسيجي زده مي‌شه همه مجبور به تحملش هستن مگر اينكه برن بيرون. وقتي وارد مي‌شي بعيد نيست كه بهت پي ام بدن در حالي كه شايد اصلاً علاقه‌اي به برقراري ارتباط نداشته باشي. خيلي‌ها سعي مي‌كنن حتي آيدي شون هم طوري باشه كه ديگران رو تحريك كنه به پي‌ام دادن!</p>
<p><strong>بدون اينكه مجبور باشين نوشته‌ها رو بخونين مي‌تونين ازشون صرف نظر كنين</strong>. بخاطر همين همه سعي مي‌كنن كه بجاي اينكه مثل توي چت روم‌ها به گفتن حرف‌هاي لحظه‌اي بپردازن و براي يك دوستي به &#8220;مخ زني&#8221; رو بيارن، به گفتن حرف‌هاي ماندگار و برخاسته از عمق بيشتري روي بيارن. متن در فروم‌ها به ديسكاشن يا پست معروفه و متن  در چت روم‌ها به مسيج و گفتگوي درجا (IM) و عمق هر كدوم از اسمشون پيداست!</p>
<p>توي دوستي اينترنتي <strong>مي‌تونين با عقايد طرف آشنا بشين</strong> بدون اينكه به همخوني سن و سال و جنس و قيافه و تيپ فكر كنين و تحت تاثيرشون قرار بگيرين. هر چند كه اين مسائل هم در فروم‌ها داخل پروفايل گذاشته مي‌شن ولي الزامي نيست. اينجاست كه من دوستاي اينترنتيم رو بيشتر از دوستاي دور و بريم مي‌شناسم و مي‌دونم كه چه نقاط مشتركي داريم و توي چه نقاطي نبايد صحبت كنيم و حتي نديده كلي خاطره‌ي مشترك داريم.</p>
<p><strong>مي‌تونم به دوستام بخشي از مشخصاتم رو كه دلم مي‌خواد رو بدم </strong>و بخشي رو كه مي‌خواد ندم. يعني شماره‌ي من رو تعداد كمي دارن و اسمم رو هم حتي دوست ندارم پابليك كنم.  من دروغ نمي‌گم ولي خيلي صريح بخش‌هايي از مشخصات حتي عادي رو هم جزو حيطه‌ي شخصي‌م مي‌دونم. اين يه مزيت در دوستي‌هاي اينترنتي نيست؟!</p>
<p>مي‌تونم  رفقاي اينترنتيم رو <strong>هر زمان كه خواستم بپذيرم و هروقت نخواستم نپذيرم</strong>. از آدمايي كه پيله مي‌كنن حرصم مي‌گيره و توي واقعيت و توي اينترنت برخورد تدافعي مي‌كنم باهاشون. انرژي برخورد تدافعي رو توي دوستي‌هاي اينترنتي مي‌توني حروم نكني. امكانات بن، ايگنور، بلك ليست، اسپم و ريپرت كردن به شكل نرم افزاري جلوي طلبكارا (!) رو مي‌گيره و شما رو به&#8221;نات ريسپوند تو پيجينگ&#8221; مي‌بره!</p>
<p>توي اينترنت <strong>ميتوني بدون اينكه هراسي داشته باشي درونياتت رو بگي</strong> و تخليه بشي! حتي نيازي به اين نيست كه كسي بهت تريبون بده! حتي لازم نيست حق داشته باشي و فقط ميتوني بگي! اين گوش نكرد يكي ديگه! حتي لازم نيست توانايي چيره كننده‌ي مجاب كردن يا حتي حرف زدن درست و حسابي داشته باشي!</p>
<p>و در وهله‌ي آخر اينكه <strong>دوستاي اينترنتيم سود زيادي بهم رسوندن</strong>. چقدر شانس داشتم كه يه دوست فيلم باز يا يه دوست عكاس يا يه دوست دامپزشك يا دكتر توي دنياي واقعيم داشته باشم؟ ولي الان اينقدر دوست دارم كه هراسي ندارم كه دوستايي كه ممكنه بودن باهاشون اذيتم بكنه رو با اين استدلال كه &#8220;همين يكي رو دارم&#8221; بهشون حريم ندم. دوست‌هايي دارم كه توي شمال و مشهد و تبريز و ياسوج و لبنان و تركيه و هند و امريكا و استراليا و هزار كشور و شهر ديگه  دارم.</p>
<p>و ديگر هيچ!</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=7RkVAnG"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=7RkVAnG" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=mSJqmng"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=mSJqmng" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=Q4ERpJG"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=Q4ERpJG" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=NgEX6mG"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=NgEX6mG" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/friendship-in-internet.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/friendship-in-internet.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>در رخت خوابي جدا</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/259726847/in-separate-bedrooms.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/in-separate-bedrooms.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 16:28:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[شعر و ترانه]]></category>

		<category><![CDATA[كريس دي برگ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/in-separate-bedrooms.html</guid>
		<description><![CDATA[بر سفره‌هايي جدا شام مي‌خوريم
در رخت‌خوابي جدا خواب مي‌رويم
تنها چه مي‌شد كه بداني
در ذهن من تنها تو هستي
با ياد تو بيدار مي‌شوم
روزم به ياد تو سر مي‌شود
با خود مي‌گويم آيا تو هم
تنهايي‌ات مثل من هست؟
در نامه‌هايي جدا مي‌نويسيم
چيزي كه خوانده نمي‌شود را
اي كاش ياد بگيريم بخوانيم
چيزي كه نمي‌شود نوشت را&#8230;
لذت ببريد از &#8220;سفره هاي جدا&#8221; [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بر سفره‌هايي جدا شام مي‌خوريم</p>
<p>در رخت‌خوابي جدا خواب مي‌رويم</p>
<p>تنها چه مي‌شد كه بداني</p>
<p>در ذهن من تنها تو هستي</p>
<p>با ياد تو بيدار مي‌شوم</p>
<p>روزم به ياد تو سر مي‌شود</p>
<p>با خود مي‌گويم آيا تو هم</p>
<p>تنهايي‌ات مثل من هست؟</p>
<p>در نامه‌هايي جدا مي‌نويسيم</p>
<p>چيزي كه خوانده نمي‌شود را</p>
<p>اي كاش ياد بگيريم بخوانيم</p>
<p>چيزي كه نمي‌شود نوشت را&#8230;</p>
<p>لذت ببريد از &#8220;سفره هاي جدا&#8221; (يا ميزهاي جدا) - <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Chris_de_burgh" target="_blank">كريس دي برگ</a></p>
<p>با ترجمه‌ي نصفه‌ي ايمي!(هم نمي‌شه به اين راحتي‌ها همه‌ي يك شعر رو ترجمه كرد وهم اين‌كه من دوس دارم بيشتر جاهاي خاصي رو ترجمه كنم&#8230;)<br />
كسي لينك دانلود آهنگش رو داره؟!</p>
<p align=left dir=ltr>At separate tables we sit down to eat,<br />
In separate bedrooms we go to sleep at night,<br />
I only wish you knew how much,<br />
You&#8217;ve been on my mind;<br />
I think about you when the morning comes,<br />
I think about you when all my day is done,<br />
Wondering what you are doing now,<br />
Are you lonely too?<br />
Because I - I miss you here tonight,<br />
And I wish you were by my side,<br />
And I don&#8217;t want to let go;<br />
At separate tables we sit down to write,<br />
The separate letters that never see the light,<br />
If only we could just agree,<br />
To read between the lines;<br />
I want to see you and I know what I will say,<br />
We must be crazy to throw it all away,<br />
Never knowing what is lost,<br />
Before it&#8217;s all too late;<br />
And I - I miss you here tonight,<br />
And I wish you were by my side,<br />
And I don&#8217;t want to let go;<br />
Yes I - I miss you here tonight,<br />
And when I hold you by my side,<br />
Well I&#8217;m not going to let go.</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=BAW4SpF"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=BAW4SpF" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=uZyhcLf"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=uZyhcLf" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=WLBjcUF"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=WLBjcUF" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=vp6A94F"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=vp6A94F" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/in-separate-bedrooms.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/in-separate-bedrooms.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>فروغ هست منم هستم</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/259716218/last-night-i-dreamt.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/last-night-i-dreamt.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 28 Mar 2008 16:10:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[عشق]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/last-night-i-dreamt.html</guid>
		<description><![CDATA[ديشب خواب ديدم كه «فروغ هست منم هستم». يعني راستش دقيقاً نمي‌دونم كه خواب بود يا فكر و خيال بود يا چي بود. انصافاً ‏خواب چيز خيلي باحاليه. يعني اين از اون مدلايي نبود كه خودش پخش بشه ،دست تو هم نباشه. خودم طراح صحنه بودم ‏خودم كارگردان بودم خودمم بازيگر نقش اول مرد بودم. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ديشب خواب ديدم كه «فروغ هست منم هستم». يعني راستش دقيقاً نمي‌دونم كه خواب بود يا فكر و خيال بود يا چي بود. انصافاً ‏خواب چيز خيلي باحاليه. يعني اين از اون مدلايي نبود كه خودش پخش بشه ،دست تو هم نباشه. خودم طراح صحنه بودم ‏خودم كارگردان بودم خودمم بازيگر نقش اول مرد بودم. تازه مكمل نقش زن هم بودم ‏‎:D‎‏ ديگه نميدونم چيا رو مي‌شه به خودم ‏نسبت بدم ولي خيلي جايزه مي‌برم سر اين اثر. عرض كنم كه فيلمنامه هم همين بود ديگه «فروغ بود منم بودم». اين طراحي صحنه‌‏ش مي‌شه عين اون سنجابه توي عصر يخبندان كه توي هوا، بين زمين و آسمون، خودش بود فندقش هم بود. خلاصه اين كه «فروغ ‏بود منم بودم» كلي هم تو فضا بوديم&#8230; بي خود! عكس نبود، فيلم بود&#8230; خيلي هم طولاني بود ولي خوب فقط همين يه صحنه ‏رو داشت ديگه. ديالوگم نداشت به اون صورت، فقط يه جا من مي‌گفتم: «فروغ&#8230;»‏<br />
واقعاً فيلم هنر هفتمه!!‏</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=YQFKw2F"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=YQFKw2F" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=FavgSNf"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=FavgSNf" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=D1DuP9F"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=D1DuP9F" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=uN9APfF"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=uN9APfF" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/last-night-i-dreamt.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/last-night-i-dreamt.html</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>نه عنواني، چه عنواني، به خدا حيف عنوان!</title>
		<link>http://feeds.feedburner.com/~r/b-myimei-com/~3/257143198/un-fukcing-titled.html</link>
		<comments>http://b.myimei.com/un-fukcing-titled.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 24 Mar 2008 17:03:29 +0000</pubDate>
		<dc:creator>imei</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[رو به خودم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://b.myimei.com/un-fukcing-titled.html</guid>
		<description><![CDATA[خريد آب‌ميوه و شيريني و دوغ و نون
حمام و اصلاح ريش ‏
افتر شيو و ۲۱۲ – لباس‌هاي عيد – واكس مو – واكس كفش ‏
دوربين و دسته گل
انتظار براي اومدن فروغ (ترمينال)‏
خريد بليط برگشت
پيتزا (ملت)‏
عكس گرفتن به مقدار معتني‌به!‏
درست كردن چس فيل
تحويل كتاب و كادوي فروغ
خريد لوازم تهيه‌ي غذايي كه فروغ مي‌خواست درست كنه(؟)‏
شوكولات فروغ
فيلم‌هاي [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خريد آب‌ميوه و شيريني و دوغ و نون<br />
حمام و اصلاح ريش ‏<br />
افتر شيو و ۲۱۲ – لباس‌هاي عيد – واكس مو – واكس كفش ‏<br />
دوربين و دسته گل<br />
انتظار براي اومدن فروغ (ترمينال)‏<br />
خريد بليط برگشت<br />
پيتزا (ملت)‏<br />
عكس گرفتن به مقدار معتني‌به!‏<br />
درست كردن چس فيل<br />
تحويل كتاب و كادوي فروغ<br />
خريد لوازم تهيه‌ي غذايي كه فروغ مي‌خواست درست كنه(؟)‏<br />
شوكولات فروغ<br />
فيلم‌هاي جيم كري<br />
پلي ليست آهنگ‌ها<br />
تاب‌بازي وبدمينتون (پارك)‏<br />
خريد عيد و كادوها (هفت تير / ارياشهر و&#8230;)‏<br />
قرار با بچه‌ها(؟)‏</p>
<p>براي نزديك به يك هفته بودن در كنار فروغ، برنامه‌ي زياد فشرده‌اي نبود. بحد كافي وقت براي نگاه كردن و حرف زدن و ‏درد دل كردن و خوش گذروندن و درس خوندن و خوابيدن كه از بزرگترين كمبودهاي فروغه باقي مي‌موند. ‏<br />
Ctrl +A / Shift + Delete‏ ‏<br />
پاك كه بشه لااقل سروقتش ريمايندرم آهنگ ‏<a href="www.youtube.com/watch?v=A00dMu_8SAg" target="_blank">Wedding of Love</a>‏ رو نمي‌زنه كه يادم بياره همه‌ي ‏Appointmentها و ‏Task List‏ ـم كنسل شده. چه ذوق و شوقي داشتم موقع خريد دوربين و نگه داشتن پس‌انداز براي خريد عيد و موقع انتخاب ‏لباسا و سلموني رفتن و ورزش كردناي متمادي با مجتبي و غذا كم كشيدناي سر سفره‌ي عيد!‏<br />
چرا بايد خجالت بكشم؟ به همه گفتم كه مي‌خواد بياد؟ حالا بايد به همه بگم به اين دليل و اون دليل نمي‌آد؟ از بس بي آبرو ‏هستم خودم يعني چي تا يه احتمال يه درصدي پيش مي‌آد كه دري به تخته بخوره و يه اتفاق خوبي بيافته من بايد دلم خوش ‏بشه؟ غلط كرده‌م كه دلم خوش بشه. يعني من چقدر بايد خجسته باشم كه از موانع بزرگي مث بابا مامان تو صرف‌نظر كنم و ‏خيال كنم تو از پسشون بر مي‌آي؟ همينا هستن كه منو دووندن دنبال چيزايي كه تو با نگاه بهشون مي‌توني در مقايسه با ‏ديگران من رو كمتر بدوني. مي‌توني باور كني كه من پيش ديگران اين‌همه سال هيچ كاري نكردم كه به رسيدنمون كمك كنه. ‏واقعيت هم اينه كه من هر چقدر خوب باشم اوني نيستم كه بتونم با پدر مادرت ازدواج كنم.‏<br />
خاطره‌هاي ‌آينده‌ام چقدر پژمرده و خاكستري‌ان&#8230;‏</p>
<p>***</p>
<p>نه اميدي چه اميدي به خدا حيف اميد</p>
<p>نه چراغي چه چراغي چيز خوبي مي‌شه ديد؟</p>
<p>نه سلامي چه سلامي همه خون تشنه‌ي هم</p>
<p>نه نشاطي چه نشاطي مگه راهش مي‌ده غم&#8230;</p>
<p>(شاملو - دختراي ننه دريا)</p>
<div class="feedflare">
<a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=2KIjJ9F"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=2KIjJ9F" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=TFeZjUf"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=TFeZjUf" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=2RzHZKF"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=2RzHZKF" border="0"></img></a> <a href="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?a=fJQprcF"><img src="http://feeds.feedburner.com/~f/b-myimei-com?i=fJQprcF" border="0"></img></a>
</div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://b.myimei.com/un-fukcing-titled.html/feed</wfw:commentRss>
		<feedburner:origLink>http://b.myimei.com/un-fukcing-titled.html</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
