<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;CkEMSX4zeSp7ImA9WhVUFUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317</id><updated>2012-05-21T08:11:28.081+02:00</updated><category term="آشپزخانه" /><category term="کتاب" /><category term="طنز" /><category term="درباره بهار" /><category term="تبریک" /><category term="بازی" /><category term="فارسی" /><category term="هنر" /><category term="من و دنیای دور و برم" /><category term="کلک های لتخ" /><category term="دانش" /><category term="حبه" /><category term="اجتماعی" /><category term="فیزیک" /><category term="اینترنت" /><category term="وب لاگیات" /><category term="بی خودانه" /><category term="موزیک" /><category term="سینما" /><title>باغ نامه</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://baghebahar.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>849</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/baghebahar" /><feedburner:info uri="baghebahar" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;DUQHRXc5eyp7ImA9WhdWFkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-6201589259992371071</id><published>2011-09-10T22:36:00.001+02:00</published><updated>2011-09-10T22:42:14.923+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-10T22:42:14.923+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><title>به شعور خواننده احترام بگذارید</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مدتهاست همشهری داستان میخوانم و لذت میبرم. به نظرم مجله ای بود وزین که تاب مقایسه های من خرده گیر را می آورد و راضیم می کرد که باز مجله فارسی زبان بگیرم دستم. اما این مجله هم مثل بیشتر محصولات هم وطنش نتوانست کیفیت اولیه ش را حفظ کند و این شماره از همان صفحات اول توی ذوقم زد.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ابتکاری از خودشان به خرج داده اند و قبل از فهرست موضوعات و عناوین چندین صفحه مجله را اختصاص داده اند به معرفی اشخاصی که به نوعی کارشان در مجله معرفی شده. تعجب کردم که چرا این کار را پایان یا اول همان مطلبی که به نام این اشخاص مربوط می شود نکرده اند. این برای خواننده فراموشکاری مثل من معنای بیشتری دارد و بعلاوه کنجاویم را از بیشتر دانستن درباره اسم نویسنده داستانی که خواندم یا می خواهم شروع به خواندنش کنم ارضا می کند.&lt;br /&gt;
گذشته از سلیقه و نظر من درباره نامناسب بودن محل معرفی اشخاص، نحوه معرفی شان بی حوصله و نادقیق و بعضا غلوآمیز بود. مثلا&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;"نوید ریحانی (صفحه ۲۸) [...] او در بیش از سی نمایشگاه گروهی و انفرادی در ایران، آمریکا، انگلستان و ترکیه شرکت کرده و صاحب عناوین و جوایزی شده است از جمله: مقام برتر دومین جشنواده عکس کودک و معنویت، &amp;nbsp;مقام اول دومین جشنواره عکس فرش دستباف ایران، مقام دوم پنجمین جشنواره عکس جوانان ایران، کسب عنوان برترین استعداد جوان در نهمین جشنواره عکس سینمای جوان ایران، مقام سوم دهمین جشنواره عکس سینمای جوان ایران."&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سی نمایشگاه. چندتای اینها در انگلستان و آمریکا و ترکیه بوده و چندتایشان جشنواره بوده. از این سی تا چندتا معروف و درشت دانه را سوا میکردید و اسم می آوردید بهتر نبود؟ اصلا چرا برای معرفی کسی که اینهمه جایزه از جشنواره های داخلی دریافت کرده هنوز شرکت در نمایشگاهی که حتی نیازی به ذکر اسم و محل دقیق برگزاریش حس نشده چنان افتخاری محسوب می شود که معرفی نامه ش را با این عبارات شروع می کند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آن وقت آدمی مثل لیون (روی کیبوردم همزی چسبان ندارم) لونشتاین را لیون لونستاین معرفی می کنند و در باره ش فقط دو خط می نویسند بی آنکه اشاره ای به افتخارات این آدم که بارها و بارها فراتر از افتخار شرکت در نمایشگاه گروهی و انفرادی است می کنند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;"۱۹۱۰-۱۹۸۸، آمریکا. عکاس. مدت سی و پنج سال مداوم از آدم های غریبه عکاسی کرد. او را استاد عکس های خیابانی و سیاه و سفید با موضوع انسان ها در موقعیت ها و زوایای غریب می دانند."&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در رزومه آقای رسول جعفریان آمده."متولد سال ۱۳۴۳ [...] &amp;nbsp;تا به حال بیش از پنجاه عنوان کتاب در حوزه های تاریخ، اسلام و سیاست منتشر کرده است." ۵۰عنوان کتاب برای من عددی است در قد و قواره بی نهایت آنهم وقتی با تعداد کتاب هایی که آقای ایرج افشار و افراد بلندقامت دیگری همچون ایشان مقایسه می کنم و باز در نظر می آورم که ایشان هنوز پنجاه سالشان هم نشده.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-6201589259992371071?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/6201589259992371071/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=6201589259992371071&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6201589259992371071?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6201589259992371071?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/ms2_4zqjIcU/blog-post_10.html" title="به شعور خواننده احترام بگذارید" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/09/blog-post_10.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkUDQ3wyeip7ImA9WhdWE0U.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-1647429405477303174</id><published>2011-09-07T09:22:00.001+02:00</published><updated>2011-09-07T09:24:32.292+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-07T09:24:32.292+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><title>زبان نشانه‌ها</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;یک ماه هست که آمده‌ایم خانه جدید. هر روز صبح و عصر کم و بیش سر وقت مشخصی از روبه‌روی هم رد می‌شویم و به هم لبخند می‌زنیم. یک دوچرخه چند دنده دارد و از سر و وضعش پیداست برای کارش نیازی به پوشیدن لباس رسمی ندارد. انتخاب قاب عینک سیاهش را می‌گذارم به حساب تحصیل‌کرده بودنش یا علاقه‌ش به اینکه نشان بدهد اهل تفکر است. چندان اهل گوش کردن به موزیک یا مطالب حین پا زدن نیست و ترجیح می‌دهد دنیا را تماشا کند. او بود که اولین بار شروع به لبخند زدن کرد. احتمال می‌دهم آدمی باشد که به نشانه‌ها توجه می‌کند و لبخندی زدن را به بی‌تفاوت از کنار این همزمانی گذشتن ترجیح می‌دهد. این همه اطلاعاتی‌ست که من در فاصله چشم به هم&amp;nbsp;‌زدنی که طول می‌کشد از کنار هم رد شویم از او دارم. خودم را می‌گذارم جای او و می‌بینم: این خانم، مدل دوچرخه‌ش هلندی است. این دور و برها که از این دوچرخه‌ها پیدا نمی‌شود پس شاید از هلند آمده. پشت دوچرخه‌ش صندلی بچه‌دارد، هومم پس بچه‌ کوچکی دارد که پیداست صبح‌ها قبل از اینکه به این قسمت مسیرش برسد می‌بردش مهد. لباس رسمی نمی‌پوشد یعنی مثل من کارش نیازی به لباس رسمی ندارد. گویا دامن را به شلوار ترجیح می‌دهد ولی چندان اهل کفش پاشنه‌دار نیست. ها آن روز با آن گلدان‌های بزرگ از کنارم رد شد پیداست به گل و گیاه علاقه دارد. هربار می‌بینمش بیل‌بیلکش توی گوشش است یا خوره موزیک است یا کتاب و مجله صوتی گوش می‌کند. موهایش دو رنگ است معلوم است یک وقتی رنگشان کرده اما حالا دیگر حوصله تجدید رنگ ندارد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-1647429405477303174?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/1647429405477303174/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=1647429405477303174&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1647429405477303174?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1647429405477303174?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/1MM2B-BVyJk/blog-post.html" title="زبان نشانه‌ها" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Dk4HRX8yfyp7ImA9WhdSE04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-7325995886522800911</id><published>2011-07-22T12:59:00.003+02:00</published><updated>2011-07-22T13:42:14.197+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-22T13:42:14.197+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><title>خلایق هرچه لایق!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نشسته‌م پای کامپیوتر نون سق می‌زنم و وبگردی می‌کنم. بالاترین:‌لینک‌های داغ رو باز میکنم. تیتر سومین لینک به‌نظرم آشنا می‌آد: "&lt;a href="http://pncenter.wordpress.com/2011/07/22/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%85%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%84%D8%AA/"&gt;شکایت کیم کارداشیان از یک کمپانی به علت شباهت ظاهر&lt;/a&gt;ی". بیست تا رای آورده این خبر و صد و نود و پنج‌ا بار هم کلیک خرده. این تیکه‌شو کپی‌پیست&lt;br /&gt;
می‌کنم :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="color: #444444; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 1em; line-height: 1.385; margin-bottom: 18px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; padding-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;b&gt;کیم کارداشیان به خاطر استفاده نیروی دریایی از نام تجاری لوک لایک برای استفاده در آگهی مبارزات انتخاباتی شدیدا خشمگین است.عصبانیت او زمانی تشدید می شود که برای ساخت این آگهی ها از ملیسا مولینارو مدل و بازیگر 26 ساله استفاده شده است.&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 18px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px; padding-bottom: 0px; padding-left: 0px; padding-right: 0px; padding-top: 0px; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px;"&gt;آخه شما این چند خط رو بخونین نمی‌پرسین: کیم‌کارداشیان سر پیازه یا ته پیاز؟ دعوا بین نیروی‌دریایی و لوک‌لایک و مبارزه انتخاباتی چرا باید این خانوم رو شدیدا خشمگین کرده باشه؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px;"&gt;بعد مشکوک نمی‌شین که این چه مبارزه انتخاباتیه که براش آگهی می‌سازن؟‌بعد برای آگهی ساختنش از ملیسا مولینارو مدل و بازیگر بیست و شش ساله استفاده شده؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman'; line-height: normal;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman'; line-height: normal;"&gt;اصل خبرو پری‌شب تو اسوشیتد‌پرس خونده‌بودم. تو اون مقاله نوشته بود&amp;nbsp;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Kim_Kardashian"&gt;کیم‌کارداشیان&lt;/a&gt;&amp;nbsp;یک مدل و شو وومن تلویزیون و در عین‌حال طراحه که در سن سی و یک سالگی گویا کلی اسم در کرده و برا خودش تولیدی داره و ره به ره عکسش روی مجلات مد چاپ می‌شه و ال و بل. بعد نوشته بود که کیم کارداشیان از تولید‌کننده اولد نِی‌وی که از قضا تحت پوشش تولیدی گَپ ه شکایت کرده که چرا برای یه تبلیغ از یه مدلی استفاده کردی که خیلی شبیه منه. اصل خبر اینهاش: (&lt;a href="http://hosted.ap.org/dynamic/stories/U/US_PEOPLE_KIM_KARDASHIAN?SITE=TXMCA&amp;amp;SECTION=HOME&amp;amp;TEMPLATE=DEFAULT"&gt;+&lt;/a&gt;) وقتی خبرو می‌خوندم با خودم فکر کردم حالا چقدر خود ملیسا مولینارو&amp;nbsp;&lt;a href="http://www.oldnavy.com/"&gt;&amp;nbsp;Old Navy&lt;/a&gt;&amp;nbsp;با این خبر معروف‌تر می‌شن!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman'; line-height: normal;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="margin-bottom: 0px; margin-left: 0px; margin-right: 0px; margin-top: 0px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="line-height: 15px;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: 'Times New Roman'; line-height: normal;"&gt;توضیح:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;مبارزه انتخاباتی کدومه؟ old navy &amp;nbsp;یه کلیپ برای تبلیغ محصولاتش درست کرده که توش ملیسا مولینارو که خیلی شبیه کیم کارداشیانه هست. تو این تبلیغ هیچ اسمی از ملیسا مولینارو نیست و گویا خیلی هم سعی شده که جای کارداشیان جاش بزنن و همین هم باعث اقامه دعوا شده. کلیپه دو میلیون و خرده‌ای بازدید کننده تو یوتیوب داره. اینهاش (&lt;a href="http://youtu.be/FqIP6xVB6U8"&gt;+&lt;/a&gt;)&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; line-height: 15px;"&gt;نیروی دریایی بدبخت از همه‌جا بی‌خبر کاری نکرده. Old Navy اسم اون شرکت تولیدیه که کلیپ مذکور رو درست کرده و حالا متهم&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; line-height: 15px;"&gt;&amp;nbsp;شده.&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;li style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 1em; line-height: 1.385;"&gt;لوک‌لایک که در ترجمه نام تجاری قید شده : Look like ه به معنی شبیه!&lt;/li&gt;
&lt;li style="font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 1em; line-height: 1.385;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-size: small;"&gt;باقی متن رو که می‌خوندم فکر کردم کلا این متن رو آدمیزاد ترجمه نکرده و ممکنه کار گوگل عزیز باشه. چرا نویسنده این خبر دوپاراگرافی به خودش زحمت ترجمه نداده؟ برا چی بده وقتی همین‌طوری اینهمه بازدید‌کننده و هواخواه پیدا می‌کنه؟&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="color: #444444; font-family: Arial, Helvetica, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 22px;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-7325995886522800911?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/7325995886522800911/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=7325995886522800911&amp;isPopup=true" title="7 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/7325995886522800911?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/7325995886522800911?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/bIrgV7mGNAg/blog-post_22.html" title="خلایق هرچه لایق!" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>7</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/07/blog-post_22.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DU8CR3k_cSp7ImA9WhdSEU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-7040153281238495799</id><published>2011-07-19T22:37:00.000+02:00</published><updated>2011-07-19T22:37:46.749+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-19T22:37:46.749+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>آبله‌مرغون</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;در سن سی‌وچهار سالگی برای اولین بار آبله‌مرغون گرفتن هیچ تجربه خوشایندی نیست. بعد از تب مالت این بدترین مریضی‌ای بود که در عمرم گرفتارش شدم. خوبی‌این مریضی به سریع از بین رفتن رنجی بود که بهم تحمیل کرد. برخلاف تب مالت که ماه‌ها عاجزم کرد. تب مالتو دم کنکور گرفتم و این یکی رو دم اثاث کشی. وقتی تب مالت گرفتم مامان بابام یه بار بلیط کنسرت گرفتن که منو ببرن کنسرت حال و هوام عوض بشه. از پا فلج بودم. بابام منو انداخت رو کولش. از دم ماشین که &amp;nbsp;پایین چهارراه ولیعصر پارک شده بود-بعله اونوقتا می‌شد کنار خیابون پارک کرد!ـ تا دم در تالار وحدت. اصلا انگار ضرباهنگ زمان کند شد. یکهو هر قدم صدسال طول کشید. هنوز هم تو حافظه‌‌‌م به اون چندصد متر زندگی که میرسم، انگار فیلم رو آهسته می‌کنن. صداها کش می‌آد و &amp;nbsp;زمان به کندی می‌گذره.&lt;br /&gt;
همه مردم تو خیابون نگام می‌کردن. نگاه‌هایی که آخی طفل معصوم توشون داشت، سرهایی که برمی‌‌گشتن تا منو رو کول بابام بهتر دنبال کنن رو تا حالا نتونستم فراموش کنم. همینطور شرمی که از خم کردن کمر بابام بهم دست داده بود و دردی که با هر قدمی که بابام برمی‌داشت توی کمرم می‌پیچید. اینا رو فک نکنم هیچ‌وقت فراموش کنم.&lt;br /&gt;
امروز بعد از شش روز جرات کردم موهامو شونه کنم، نه از ته که هنوز کف سرم پر از زخمهای باقی مونده از جوش‌هاست. نوک انگشت کوچیک دستمو با احتیاط تو گوشم کردم. از فاصله نیم‌متری به زیربغلم‌ اسپری زدم. روی تی‌شرت کت پوشیدم-حس خوبی نبود، زخم‌هام می‌خارید اما چاره‌ای نیست وقتی فرشته کوچکی داشته باشی که چشمش به تو باشد و هوا هم ملس.&lt;br /&gt;
مادر خوش‌شانسی بودم که آبله‌مرغون از دخترکم گرفتم. با خیال راحت- اما تنی دردناک و سوزان- می‌بوسیدمش و بغلش می‌کردم همه این روزها که دلتنگی پدرش هم افتاده بود روی بی‌حالی مادرش. طبیعت انصاف ندارد. اگر داشت، حق مریض شدن را از همه مادرهای دنیا می‌گرفت!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-7040153281238495799?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/7040153281238495799/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=7040153281238495799&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/7040153281238495799?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/7040153281238495799?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/bZXR0yKp35A/blog-post_19.html" title="آبله‌مرغون" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><georss:featurename>آمستردام, هلند</georss:featurename><georss:point>52.3730556 4.892222199999992</georss:point><georss:box>52.3166141 4.722454699999992 52.4294971 5.061989699999992</georss:box><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/07/blog-post_19.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEQNR3o7cCp7ImA9WhdTEU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-2691155318932075956</id><published>2011-07-08T08:26:00.000+02:00</published><updated>2011-07-08T08:26:36.408+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-08T08:26:36.408+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><title>طلا مس می‌کنیم</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;رفته‌بودیم پارک توی زمین بازی. کفش‌هایمان را درآورده‌بودیم و شن‌بازی می‌کردیم. یک سری بچه‌مدرسه‌ای با مربی‌هایشان آمدند توی زمین‌بازی. از بین اینها دوتا پسر هفت‌-هشت ساله از بالای تپه سرمی‌خوردند پایین. سولین خواست کارشان را تقلید کند. گفتم کفشهایت را بپوش بعد. یکی از پسرها میان حرف من و سولین که چیزی ازش نمی‌فهمید آمد و گفت اینجایی که ایستادی میدان ماست و خیلی خطرناک است و ... بهش لبخند زدم و دست سولین را گرفتم که برویم کفش بپوشیم بعد سرسره بازی کنیم. همزمان آن‌یکی پسربچه موقع سرخوردن تعادلش را از دست داد و دو دستی توی شن‌ها فرود آمد. سولین به فارسی بهش گفت:&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;اوه، دستاش کثیف شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پسرک نگاهی به سولین کرد و گفت:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;Hou je Bek! (خفه‌شو!)&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;به پسرک جدی نگاه کردم و به هلندی بهش گفتم این طرز حرف زدن درست نیست. مربی‌ها تقریبا کنار دستم ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. حتی زحمت سر خم کردن و پرسیدن چند و چون ماجرا را هم به خودشان ندادند. دست سولین را دوباره گرفتم و گفتم بیا بریم سمت چاله‌شن. این بچه‌ها خیلی بزرگتر از تو هستند و بازی‌هایشان برای تو خطرناک است. گذشته از این حرفهای زشت می‌زنند. دور شدیم. قلبم شکست. هم برای سولین که معصوم به تماشای حرفی که نمی‌دانست یعنی چه ایستاده‌بود، هم برای پسرک که پدرومادر بی‌فکرش جلوی این طرز حرف زدنش را نمی‌گیرند.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;توی کوچه ایستاده‌بودیم و سولین باقی‌مانده نانش را برای پرنده‌ها می‌ریخت. همسایه‌روبه‌رویی که هفته پیش از سفر برگشته‌بود از سر خیابان می‌آمد. سلام و احوال‌پرسی کردیم. ازش پرسیدم سفر خوش‌گذشت. گفت نه مجبور شدیم زود برگردیم. مادرم خیلی بدحال‌ شده‌بود. بیمارستان بستری است. الان هم از بیمارستان می‌آیم. تازه امروز پزشکان بهمان گفتند شانس زنده‌ماندنش بیشتر از پنجاه‌درصد شده. احوال پسرکش که هم‌بازی سولین است و یک سال و خرده‌ای ازش بزرگتر است پرسیدم. گفت خیلی در خانه بهمان محبت می‌کند. یک‌ریز در آغوشمان می‌گیرد و می‌بوسدمان. در خانه اصلا از مادربزرگش حرف نمی‌زند اما در مهدکودک مرتب درباره مادربزرگش که مریض‌احوال است و در بیمارستان خوابیده صحبت می‌کند....&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;با خودم فکر می‌کنم هیچ حواسمان هست چطور فرشته‌هایی با این همه محبت و درک و احساس را تبدیل می‌کنیم به موجودات کج‌خلق و بددهنی با سطح تحمل پایین؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-2691155318932075956?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/2691155318932075956/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=2691155318932075956&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/2691155318932075956?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/2691155318932075956?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/6gJF74VVuNk/blog-post_08.html" title="طلا مس می‌کنیم" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/07/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkcEQnw5eyp7ImA9WhZaFkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-652227039619033927</id><published>2011-07-03T12:13:00.000+02:00</published><updated>2011-07-03T12:13:23.223+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-07-03T12:13:23.223+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>خداحافظ کداشتراک پیک بادپا</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
دفترچه تلفن قدیمی که ده سال پیش با سانلی پر کرده بودیم پاره پوره شده. خیلی از شماره‌هاش دیگه به درد نمی‌خورن و خیلیای دیگه کد کشورشون عوض شده. یه دفترچه تلفن انگلیسی خریدم با ماژیک روی الفبای انگلیسشو فارسی نوشتم و شماره‌ها رو منتقل کردم توش. حالا که رسیدم ته دفترچه تلفن قدیمی می‌بینم یه برچسب روش چسبونده‌بودم &amp;nbsp;به رنگ زرد و آبی روش عکس یه غزال در حال پریدن کشیده و نوشته:&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;شرکت حمل و نقل کالای تهران&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;وابسته به شهرداری&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;پیک بادپا -‌ آذربایجان&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.niazerooz.com/Im/O/88/1216/L6340358639261.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.niazerooz.com/Im/O/88/1216/L6340358639261.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;داخل یه مستطیل هم نوشته:&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;کد اشتراک شما: ۳۹۸۷&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-652227039619033927?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/652227039619033927/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=652227039619033927&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/652227039619033927?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/652227039619033927?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/cSdm0riuWOY/blog-post.html" title="خداحافظ کداشتراک پیک بادپا" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/07/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkENQ3g8fip7ImA9WhZbGU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-4384402781817698630</id><published>2011-06-24T11:44:00.000+02:00</published><updated>2011-06-24T11:44:52.676+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-24T11:44:52.676+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اجتماعی" /><title>از اینهمه خشونت مورمورم.</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;ol style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;چند ماهی از زلزله بم گذشته بود. بیشتر بمی‌ها اردوگاه‌ها و پیاده‌روهای کنار خرابه‌خانه‌شان را ترک کرده‌بودند و رفته‌بودند شهرهای اطراف. آنها که در اردوگاه‌ها مانده بودند و به تعدادشان اضافه‌تر هم می‌شد از روستاهای اطراف آمده‌بودند. به هوای غذا و لباس مجانی. با خودم فکر می‌کردم ببین چه زندگی نکبت‌باری دارند که زندگی توی اردوگاه‌ها با این سطح نازل بهداشت رو به زندگی در بیغوله‌هایشان ترجیح می‌دهند. رفته‌بودیم بیمارستان صحرایی صلیب‌سرخ بابت مشکلی که برای یکی از بچه‌ها پیش آمده بود. طبق معمول همیشه با دیدن صحنه‌های آنجا مشکل خودم یادم رفت و حس کردم چه مشکل لوکسی داریم ما! همراهمان زیر سرم بود که یک‌نفر با سر و کله خونین و مالین آوردند تو. همسرش بعدتر به من گفت، شوهرم بعد از چند ماه آمده بود سر خرابه‌های خانه که باقی‌مانده وسایل سالم را جمع‌کند دیده‌بود چند نفر با بیل و کلنگ مشغول حفاری‌ و بیرون کشیدن اثاثمان از زیر آوارند. پرسیده شما کی‌هستید؟ غربتی‌ها باهاش گلاویز شدند و با اسلحه بهش شلیک کردند!&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;پزشک کودکانی در این شماره مجله همشهری داستان در خاطراتش اشاره می‌کنه به دخترک نه‌ساله‌ای که مادر و خاله‌ش به علت خفگی در آب استخر آوردنش بیمارستان. دخترک نیم‌ساعت زیر آب مونده بوده و تا فلج مغزی و مرگ فاصله‌ای نداشته. خاله دخترک نجات غریق بوده! پزشک که مشکوک به عمدی‌بودن داستان شده، پی قضیه رو گرفته و متوجه شده که دخترک از لحاظ سلامتی هیچ مشکلی نداشته و از قضا در مدرسه هم جز بچه‌های ممتاز بوده و گویا مادرش می‌خواسته به دلیلی از شرش خلاص بشه. نیم‌ساعت، نیم‌ساعت، نیم‌ساعت . دخترک هی دست و پا زده و هی مامانشو صدا کرده و سرش رفته زیر آب و اومده بالا و گفته مامان و &amp;nbsp;با التماس نگاه کرده به مادرش، مادرش، مادرش!&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&lt;a href="http://www.sahamnews.net/1390/04/52051/"&gt;چهار ساعت درگیری توی بیمارستان بابت دوتا مصدوم رو به موت!&lt;/a&gt;&amp;nbsp;که یکی‌شون نه تا ضربه چاقو و قمه و جسم تیزی مثل تبر خورده‌بوده. ضربه‌ای به جمجمه‌ش زده‌بودن که قسمتی از مغزش پیدا بوده و معلوم نیست مصدوم خودش چند نفر رو کاردی کرده‌! یه سری هم ریختن تو بیمارستان، چهارساعت، چهار ساعت، چهار ساعت اولدورم بولدورم بازی درآوردن تو بیمارستان، بیمارستان، بیمارستان و نذاشتن آدمی که از ضربه جسم تیزی به جمجمه‌ش قسمتی از مغز سرش پیدا بوده رو ببرن اتاق عمل. از وجود اینهمه شکنجه‌گر بیکار در عجبم. چطور اینها تا به‌حال استخدام نشده‌اند. اینایی که چهارساعت، چهارساعت، چهارساعت تو بیمارستان، بیمارستان، بیمارستان نگذاشتن یه مصدوم با هرگناهی به اتاق عمل بره، چه کم از اونایی که هدی‌صابر رو تو درمانگاه اوین کتک‌زدن و برش‌گردوندن به بندش دارن؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;یه &lt;a href="http://www.tasvirazadi.com/videos.aspx?c=0&amp;amp;x=21D90E80C7A54C838D42DE7E84EB7A1C"&gt;فیلمی&lt;/a&gt; امروز دیدم از شکنجه یک مرد که پایین‌تنه‌ش رو لخت کرده‌بودن، روی زمین خوابونده‌ بودنش و یه نفر رو به روی ماتحتش با چوب بلندی ایستاده بود. گویا می‌خواستن ازش اقرار بگیرن. زبان فیلم عربی‌بود. به زور چوبی که در ماتحتش فرو می‌کردند مجبورش می‌کردند حرف بزنه. مهم نیست این اتفاق اونجور که زیرنویس فیلم می‌گه در اهواز اتفاق افتاده باشه یا در عراق یا هرجای دیگه. زبان عربی رو برگردونیم به فارسی می‌تونیم با چشمانمون ببینیم تو کهریزک چه بلایی سر مردم آوردن. مهم اینه که یک نفر می‌تونه با آرامش یک نفر دیگه رو برخلاف میلش لخت کنه و با آرامش چوب تو ماتحتش کنه و عکس‌العملی دربرابر صدای فریادش نشون نده. مهم اینه که یک نفر دیگه هم در همون لحظه با آرامش دوربینش رو روشن می‌کنه و از کل این ماجرا فیلم می‌گیره.&lt;/li&gt;
&lt;/ol&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-4384402781817698630?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/4384402781817698630/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=4384402781817698630&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/4384402781817698630?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/4384402781817698630?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/m718QtP5ACI/blog-post_24.html" title="از اینهمه خشونت مورمورم." /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/06/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkMNQ3Y8fCp7ImA9WhZUGU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-9023411100506999441</id><published>2011-06-12T21:54:00.000+02:00</published><updated>2011-06-12T21:54:52.874+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-12T21:54:52.874+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><title>سر بجنبونی رفته!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امروز یکشنبه‌ست. سوپر مارکت دوتا خیابون بالاتر یکشنبه‌ها بازه. سوپر مارکت دوتا خیابون پایین‌تر هم همینطور. سوپر دوتا خیابون بالاتری اسمش هست دِکامارکت. سوپر دوتا خیابون پایین اسمش هست فومار.&amp;nbsp;&lt;div&gt;امروز ظهر با سولین رفتیم دکامارکت که برای یه یخچال خالی خرید کنیم. به در بسته خوردیم! فکر کنم دلیلش اینه که اینجا فردا هم تعطیل رسمیه. یه تعطیلی مذهبی که هم‌زمان با تعطیلات تابستونی هم هست و کلا محل خلوته.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-g7DbLubF3Ug/TfUYsiz7EVI/AAAAAAAAEVw/BHmW-0m20ok/s1600/2011-06-12+12.03.14.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/-g7DbLubF3Ug/TfUYsiz7EVI/AAAAAAAAEVw/BHmW-0m20ok/s320/2011-06-12+12.03.14.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;روی در دکامارکت یه آگهی چسبونده بودن با این مضمون:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-7OP62v38C7o/TfUYvlSEWFI/AAAAAAAAEV0/sbog_s4pc_0/s1600/2011-06-12+12.03.25.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://3.bp.blogspot.com/-7OP62v38C7o/TfUYvlSEWFI/AAAAAAAAEV0/sbog_s4pc_0/s320/2011-06-12+12.03.25.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;مشتری عزیز&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فومار به‌جاش امروز بازه.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;از ده صبح تا هشت شب.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;تا بعد زود&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;فومار دوتا کوچه پایین‌تر&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-9023411100506999441?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/9023411100506999441/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=9023411100506999441&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/9023411100506999441?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/9023411100506999441?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/zpTtorK--G4/blog-post_12.html" title="سر بجنبونی رفته!" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-g7DbLubF3Ug/TfUYsiz7EVI/AAAAAAAAEVw/BHmW-0m20ok/s72-c/2011-06-12+12.03.14.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><georss:featurename>Transvaalbuurt, Amsterdam, Netherlands</georss:featurename><georss:point>52.35610882662968 4.926787574621585</georss:point><georss:box>52.35194582662968 4.919831074621585 52.36027182662968 4.933744074621585</georss:box><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/06/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MNQH08fCp7ImA9WhZVGU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-1807742420143753261</id><published>2011-06-01T11:43:00.001+02:00</published><updated>2011-06-01T11:44:51.374+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-06-01T11:44:51.374+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اجتماعی" /><title>آه از دست خانم رستمی که تمام صبح مرا به باد داد!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دی‌روز خبر تابناک رو خوندم با این عنوان: &lt;a href="http://www.tabnak.com/nbody.php?id=106851"&gt;مادران کارمند، کودک‌آزاران پنهان&lt;/a&gt;! بعد خبر دانشگاه علم‌وصنعت رو خوندم با مضمون حذف دختران از رشته‌های روزانه کارشناسی&amp;nbsp;‌ارشد. به نظرم این خبرها یه‌ جورایی به هم‌ مربوطن برای همین هم اول می‌خوام دربار مادران کودک‌آزار بنویسم بعد تو یه پست دیگه درباره دختران خانه‌نشانده‌شده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر تابناک تا جایی که از قول یک روانشناس کودک به اسم آقای طاهری نقل قول می‌کنه، معقول و قابل تامله:&lt;br /&gt;
«&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma; line-height: 19px;"&gt;محمد طاهری روانشناس کودک اعتقاد دارد، کودک آزاری عاطفی شایع تر از کودک آزاری جسمی در کشور است و کودک آزاری جسمی یا بدنی به دلیل این که نمود بیشتری دارد و از طریق رسانه ها مطرح می شود، شایع تر به نظر برسد، اما واقعیت این است که رایج ترین نوع کودک آزاری در جامعه ما، کودک آزاری عاطفی یا روانی است که متأسفانه به دلیل پنهان بودن کمتر مورد توجه قرار می گیرد و اثرات جبران ناپذیری بر روی کودکان دارد.&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
«&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma; line-height: 19px;"&gt;او معتقد است: مهمترین عواملی که در جلوگیری از کودک آزاری باید به آن توجه شود، آشنایی خانواده ها و آگاهی دادن و آموزش به آنها در مورد حقوق کودکان است. متأسفانه بیشتر اتفاقات، کودک آزاری به دلیل ناآگاهی والدین و مراقبان کودک اتفاق می افتد و آموزش های بسیار ساده و ابتدایی می تواند از وقوع بسیاری از مشکلات جلوگیری به عمل آورد؛ ضمن این که خود کودکان نیز باید به حقوق خود آشنا شوند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma; line-height: 19px;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma; line-height: 19px;"&gt;طاهری فقر فرهنگی را به اندازه فقر اقتصادی در کودک آزاری دخیل می داند و می گوید: مسئله کودک آزاری در بین افراد تحصیلکرده و با بضاعت مالی خوب هم دیده می‌شود. متاسفانه در فرهنگ ما این موضوع که کودکان تا تنبیه بدنی نشوند، بزرگ نمی‌شوند، وجود دارد، بنابراین فرهنگ خشونت در جامعه ما نهادینه شده است، در حالی که تداوم این خشونت‌ها می‌تواند به ترس، اضطراب و پرخاشگری در کودک، پنهان کاری، شب ادراری،عدم اعتماد به نفس و عدم قدرت ارتباط با دیگران شود، به طوری که اکثر کودکان و نوجوانان بزهکار از خشونت‌های خانگی رنج برده‌اند.&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد یک سری آمار ( که معلوم نیست از کجا در اومده) ارائه می‌کنه. تا اونجا که من می‌دونم ما مرکزی برای جمع‌آوری آمار کودک‌آزاری در ایران نداریم. چون کودکان مرکزی برای مراجعه به هنگام آزار‌دیدن ندارن. چون کودکان نمی‌دونن آزار یعنی چی. چون کودکان نمی‌دونن والدینشون چه حقوقی دارن و خودشون چه حقوقی و جامعه چه حقوقی و دولت چه حقوقی. همونایی که آقای طاهری گفتن. اما خب عددبازی سابقه دیرینه‌ای در جامعه ما داره و آدم‌ها فکر می‌کنن نوشته یا گفته اگه توش عدد داشته&amp;nbsp;‌باشه وزین‌تر و قابل باورتر می‌شه (که فی‌نفسه درسته به شرطی که عدده خودش وزنشو از منبع موثق آورده باشه نه همین‌طوری از روی گمان و شکم). این گزارش تابناک هم از این نظر لنگ می‌زنه. آمار و ارقام رو کنار هم ردیف می‌کنه بی‌اونکه ارجاعی بده به منبع این آمار. آخه ذکر «منابع رسمی» &amp;nbsp;که نشد ذکر منبع!&lt;br /&gt;
در واقع تنها یک عدد کمی معنادار در این گزارش وجود دارد و آن عددی ست که نام انجمن‌حمایت از حقوق‌کودکان بهش بنده.&lt;br /&gt;
«&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma; line-height: 19px;"&gt;به آمار انجمن حمایت از حقوق کودکان، 6/3 درصد از کودک آزاریها در سال 84 توسط مدیران و معلمان بوده است.&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;اگرچه تا استناد درست به مقاله یا مطلبی که انجمن توش این عدد رو ذکر کرده نشه این هم محل بحثه.&lt;br /&gt;
به هرحال بعد از این آمارها گزارش می‌رسه به نقطه حساسش:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد گزارش نقل‌قول می‌کنه از یک خانوم جامعه‌شناس به اسم ناهید رستمی. من ناهید+ رستمی+ جامعه‌شناس رو گوگل کردم. شیش صفحه پیاپی هیچ لینکی به غیر از لینک همین خبر و حرفهای این خانوم تو این خبر پیدا نکردم. گوگل «Nahid Rostami Sociologist» هم هیچ نتیجه‌ای نداد. سوال من این است که این خانوم رستمی جامعه‌شناس، کل نتیجه تحصیل &amp;nbsp;و تحقیق در رشته جامعه‌شناسی‌شون به ذکر همین چندتا جمله ختم می‌شه و دیگه هیچی تو چنته ندارن؟ نه یه لینک به دانشگاه محل تحصیلشون تو گوگل پیدا کردم، نه چندتا مقاله و نوشتار از ایشون در زمینه جامعه‌شناسی، نه هیچ لینک دیگه‌ای به فعالیت‌های معمول در شبکه‌های اجتماعی و اینترنت به طور عام. این چه جامعه‌شناسیه که اینقدر خاموشه و بعد یکهو با یه اظهارنظر شیش صفحه جستجوی گوگل رو به خودش اختصاص می‌ده؟&lt;br /&gt;
حالا این خانوم نظرشون درباره کودک‌آزاری روانی اینهاست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma; line-height: 19px;"&gt;«او بزرگترین عامل وقوع کودک آزاری را ضعف در باورهای دینی کودک آزاران می داند و می گوید: کسی که معتقد به مکافات عمل در دنیا و عالم آخرت باشد، هیچگاه به خود جرات ظلم کردن به کودکان بی پناه را نمی دهد؛ چرا که بر اساس حدیثی نبوی، خداوند متعال می فرمایند: «اشتد غضبی علی من ظلم احدا لا یجد ناصرا غیری ؛ خشم من بر ظلم کننده به کسی که هیچ پناهی غیر از من ندارد، شعله ور است».»&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;باورهای دینی کودک‌آزاران؟ کودک‌آزاران حتما باید باور دینی داشته&amp;nbsp;‌باشن؟ یعنی آتیست‌ها همشون کودکانشون رو تا حد مرگ آزار می‌دن؟ یا مقدره که بچه‌دار نشن؟ یا بچه‌هاشونو زنده به‌گور می‌کنن؟ باور دینی یعنی باور اسلامی؟ مسیحی‌ها، زرتشتی‌ها، یهودها، بودیست‌ها، بهایی‌ها و... بچه‌ندارن؟ اینا اصلا چون مسلمون نیستن کودک‌آزار نیستن؟یا دقیقا چون مسلمون نیستن بچه‌هاشونو می‌کشن؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;بعد خانوم رستمی حتما حواسشون هست که این نبی که بهشون استناد کردن خودشون متهم به کودک‌آزاری هستن.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;«رستمی مادران کارمند را نیز کودک آزارانی می داند که سبب کمبودهای عاطفی کودکانشان می شوند او می گوید: متاسفانه برخی از مادران پیش از این که به فکر رسیدگی به مشکلات و نیازهای تربیتی کودک باشند، به فکر پر کردن جیب خود برای رفاه بیشتراند. برخی مادران پیش از این که خود را مادر بدانند، خود را کارگر سرمایه داران می دانند. کودکی که در روز فقط چند ساعت در کنار مادری خسته وبی حوصله، که وظایف گوناگون خانه اش عقب افتاده است به سر می برد، بسیار مورد غفلت، بی توجهی، کمبود عاطفی، انحرافات اخلاقی، قرار گرفته و گاه مورد آزار مادر بی حوصله و پر مشغله قرار می گیرد، که اغلب چنین کودکانی، غالب ساعتهای عمر خود را زیرنظر مربیان مهد کودکی که مشخص نیست تا چه اندازه احساسات و نیازهای کودک را درک می کنند، می گذرانند و کمتر طعم محبتهای مادرانه را احساس می کنند.»&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;اولین سوال من اینه که اصولا چرا فقط مادران کارمند؟ مادران کارگر یا مادران کارآفرین یا مادران خویش‌فرما چرا از این حکم مستثنی هستن؟ یا خانوم رستمی فکر نکرده حرف زدن و حواسشون به انواع مشاغل نبوده یا نظر خاصی به مادران کارمند داشتن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;بعد خود خانوم رستمی به عنوان جامعه‌شناس شاغل هستن یا خیر؟ آیا بچه‌دارن یا خیر؟ اگر بچه‌دارن و شاغل هستن که بنابر نظر خودشن مشغول آزار کودکشون هستن. اگر هم خانه‌نشین هستن که سوال من ازشون اینه که برای چی جامعه‌شناسی خوندن؟ برای چی اصلا وقتشون رو توی دانشگاه یا مهم‌تر از اون مدرسه تلف کردن؟ وقتی آخر قضیه اینه که زن در خانه بماند و بچه‌بسازد و تر و خشک کند، چه نیازی هست که دختر‌ها کلا از خونه برن بیرون؟ از همون ابتدای خلقت تو خونه بمونن و آمادگی‌ لازم برای وظایف خانه‌داریشون رو پیدا کنن دیگه.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;سوال بعدی معطوف آقایونه. همه ما می‌دونیم که معمولا کودک هم مادر داره هم پدر. چرا سرکار رفتن پدر کودک‌آزاری محسوب نمی‌شه ولی سرکار رفتن مادر محسوب می‌شه؟ احساسات و نیازهای کودک رو پدرش هم می‌فهمه و درک می‌کنه. خب بنابر همین نظریه پدری که خسته و کوفته با اعصاب داغون برمی‌گرده خونه و حوصله سر و صدای بچه‌شو نداره یا از اون بدتر وقتی می‌رسه خونه که بچه داره خواب هفت پادشاه می‌بینه به شدت مشغول آزار روانی کودکشه و حواسش نیست!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;خانم رستمی دقیقا مشخص نمی‌کنند منظورشون از کودک چیه؟ نوزاد؟ خردسال؟ نوجوان؟ چه محدوده سنی مشمول نظریه ایشون می‌شه؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;خانوم رستمی به وظایف گوناگون به عقب افتاده مادران کارمند در خانه اشاره می‌کنن و از این نکته غافلند که این اموری که اسمشونو می‌گذارن وظیفه زنان، وظیفه مردان هم هست. کار خونه مال همه‌ست. بچه‌ها هم به سهم خودشون درش سهیم هستن.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;خانوم رستمی فرض می‌کنن زنان کارمند برای تفریح و سرگرمی می‌روند سرکار. یحتمل تعداد خانوارهایی که برای برآمدن از پس هزینه‌های زندگی زن و مرد شبانه‌روز کار می‌کنن زیاد مورد نظرشون نبوده. اما حتی اگر اینطور هم باشه، من قدری در اینجا با ایشون اختلاف نظر دارم. به نظر من زن قبل از اینکه زن باشه و مادر باشه، انسان و طبیعتا اجتماعی. آدم نیاز به برهم‌کنش اجتماعی داره. نیاز داره که ببینه جامعه بدون حضورش کارش پیش نمی‌ره و همین هم تا حدود زیادی بهش اعتماد به نفس و انرژی می‌ده. من فکر می‌کنم آدمی که دور از برهم‌کنش با اجتماع نگه‌داشته بشه، افسرده و خموده می‌شه. قورباغه ته چاه نشین می‌شه با دنیا و فکری محدود و ذهنی کسل و بسته.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma; line-height: 19px;"&gt;خانوم رستمی به مادرهای خانه‌داری که باعث آزار روانی کودکشون می‌شن هم اشاره‌ای نکرده. در واقع ایشون هیچ دلیل و منطقی برای اثبات نظریه شون و رد معکوس قضیه نمی‌آرن.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;نکته بعدی که خانوم رستمی به درستی بهش اشاره می‌کنن وضعیت مهدکودک‌هاست. این درسته که متاسفانه در ایران نهاد مستقلی برای نظارت بر مهدکودک‌ها و برگزاری دوره‌های مختلف برای به روز کردن اطلاعات مربیان وجود نداره. این درسته که در ایران برای اینکه مربی مهدکودک بشی نیاز خاصی به گذروندن دوره‌های مختلف روانشناسی کودک و اینها نیست.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;اما راه حل این مشکل برچیدن بساط مهدکودک اونطور که در حرفهای خانوم رستمی پنهانه نیست. بلکه ایجاد ساختاری برای حل این مشکلاته.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;«...اعتیاد والدین را نیز یکی از عوامل کودک آزاری می داند و می گوید: به دلیل خصوصیاتی که اعتیاد دراین والدین ایجاد می کند، مانند پرخاشگری، بی مسئولیتی، کاهش عاطفه و... سبب می شود تا کودکان مورد آزار، بیشتر مورد سوء استفاده قرار گیرند. وجود بیش از 2 میلیون معتاد در کشوری که 60 درصد از 95 درصد آنها، پدر خانواده هستند، منجر شده تا اغلب آنها به دلیل مصرف مواد مخدر، تعادل روانی خود را از دست داده و زن و فرزندان خود را مورد آزار واذیت و انواع خشونتهای خانوادگی قرار دهند.»&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;کودکان مورد آزار بیشتر مورد سو‌استفاده قرار بگیرند؟ مگه نه اینکه کودکی که ازش سواستفاده می‌شه خودبه‌خود آزار می‌بینه. اینجا هم خانوم رستمی عدد بازی می‌کنن. ایشون هیچ اشاره‌ای به منبع آمارشون نمی‌کنن و بدتر از اون می‌گن: ۲ میلیون معتاد داریم که شصت درصد از نود و پنج درصدشون پدر خانواده هستن. این جمله یعنی چی؟ یعنی نود و پنج درصد ۲ میلیون معتاد مردن و شصت درصد این مردان پدر خانواده هستن؟ یا یعنی شصت‌ درصد نود و پنج درصد یعنی پنجاه و هفت درصد ۲ میلیون معتاد پدر خانواده هستن؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;خانوم رستمی چرا اینجا درباره مادران معتادی که کودکانشون رو آزار می‌دن چیزی نمی‌گن؟ آیا در ذهن ایشون دو گروه کودک آزار وجود داره؟ مادر کارمند و پدر معتاد و لاغیر؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;بخش پایانی گزارش هم به قدری کودکانه و ناشیانه‌ مشغول ضجه و زاریه که ترجیح می‌دم از خیر نوشتن درباره‌ش بگذرم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;لینک‌های مرتبط با کودک‌آزاری که من پیدا کردم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;a href="http://www.dw-world.de/dw/article/0,,15091133,00.html"&gt;سکوت یونیسف در برابر کودک‌آزاری در ایران قابل توجیه نیست.&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;a href="http://irsprc.org/post/detail.aspx?mc=2&amp;amp;sc=15&amp;amp;pc=1&amp;amp;ctg=1&amp;amp;c=23&amp;amp;lang=Fa"&gt;ازدیاد کودک‌آزاری و جایگاه نماینده یونیسف در ایران&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://irsprc.org/post/detail.aspx?mc=2&amp;amp;sc=19&amp;amp;pc=1&amp;amp;ctg=1&amp;amp;c=13&amp;amp;lang=Fa"&gt;کودکان قربانیان خلا قانونی&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; line-height: 19px;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-1807742420143753261?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/1807742420143753261/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=1807742420143753261&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1807742420143753261?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1807742420143753261?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/iNzLj4G5OWQ/blog-post.html" title="آه از دست خانم رستمی که تمام صبح مرا به باد داد!" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/06/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkADQXo4cSp7ImA9WhZVFUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-9199663505116174823</id><published>2011-05-28T11:26:00.000+02:00</published><updated>2011-05-28T11:26:10.439+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-28T11:26:10.439+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اجتماعی" /><title>چی قابل ستایشه؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دی‌روز یه گزارش دیدم که از شبکه دو تلویزیون ایران گویا به مناسبت روز مادر پخش شده بود. لینکش اینجاست:&lt;a href="http://www.iranian.com/main/2011/may/mother-kermanshah"&gt; گزارش مادر کرمانشاهی&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;
اولین عکس‌العملم این بود: واقعا قابل ستایشه. همینم چسبوندم درش و گذاشتمش تو فیس‌بوک.&lt;br /&gt;
گزارش یه مادرو نشون می‌ده که دوتا پسر داره: دو و نه ساله. پسر بزرگش گویا از پا فلجه. مادر هر روز پسرشو بغل می‌کنه می‌گذاره توی یه فرغون که کفش رو هم گرم و نرم کرده که پسرش راحت بشینه توش و چهارکیلومتر راه میره تا برسه به مدرسه پسرش. عصرا هم برش می‌گردونه. &amp;nbsp;خودش می‌گه هر روز چهارکیلومتر راه میرم تا ببرمش مدرسه. عصرم برش میگردونم. یه حساب سرانگشتی می‌گه: این مادر روزی شونزده کیلومتر راه میره ( تقریبا دوساعت از وقتش تو راه بین خونه و مدرسه می‌گذره). شرایط خونه هم از نگاه دوربین خیلی حقیرانه و ساده‌ست. خبری از پدر بچه تو این گزارش نیست. مادر به غیر از این عبارات خبری، سه تا جمله دیگه هم می‌گه:&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ol style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;بچه‌م شیش‌ماهه به‌دنیا اومد و یک ماه تو دستگاه بود.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;تو همون بیمارستان زردی گرفت.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;حالام که عصبای حرکتی‌ پاهاش خشک شدن.&lt;/li&gt;
&lt;/ol&gt;همین. بعدم صدای مجری گزارش و آهنگ روی فیلم بلند می‌شه در ستایش و حمد و ثنای مهر مادری.&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما من از دی‌روز عصر که این فیلم رو دیدم دارم هی این حرفا رو تو ذهنم نشخوار می‌کنم:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ol style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;چرا هیچ امکان حمل و نقل دیگه‌ای در دسترس این مادر و بچه نیست. حالا هوا خوبه. سر سیاه زمستون و تو برف و سرما چه می‌کنن؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;چرا هیچ مدرسه‌ای در محل زندگی این خانواده نیست؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;چرا این خانواده کوچ نمی‌کنن به محلی در نزدیکی مدرسه و احتمالا امکانات دیگه؟&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;آیا در نزدیکی محل زندگی این خانواده پزشک و درمانگاه هست؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;چرا اعصاب حرکتی پاهای این بچه در این سن ازکار افتادن؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;این مادر یحتمل کلی جمله میون اون سه‌تایی که ویراستار برنامه گلچین کرده گفته. یحتمل قصه فلج‌شدن بچه‌ش داستان دراز دامنی‌ست. شاید کلی گلایه قاطی حرفهای این مادر بوده که صلاح دیده شده درز گرفته بشه. از اون سه جمله اینطور برنمی‌آد که بچه فلج مادرزاد بوده. بچه چرا و کی فلج شده؟ اینها سوالاتی هستن که به نظرم مسوول برنامه تصمیم گرفته کاری کنه که به ذهن بیننده خطور نکنن. به همین دلیل هم حدس می‌زنم حرفهای مادره رو قیچی کرده. روشم یه&amp;nbsp;‌مشت جمله بی‌خاصیت شعارگونه گذاشته و کاسه ماست رو گرفته مالیده به کل داستان.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;اصلا چه ربطی هست بین زود به دنیا اومدن بچه، زردی گرفتنش تو بیمارستان(که دست‌کم تو ایران امر شایعی هست) و فلج شدنش؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;کثیف‌تر از این همه می‌شه از آب کره گرفت؟ از یک مشکل بغرنج زندگی، یک قصه آه ای مادر عزیز که جانم فدای تو ساختن و به خورد امثال من دادن در حالی که ابزار به اون قدرتمندی مثل دوربین و مخاطب گسترده در دست داشته باشی و بتونی گره از همچین مشکلاتی برداری.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;واقعا اگه چیزی قابل ستایش باشه، شارلاتانی گلویزیونه!&lt;/li&gt;
&lt;/ol&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-9199663505116174823?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/9199663505116174823/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=9199663505116174823&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/9199663505116174823?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/9199663505116174823?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/44ehhTO2fNs/blog-post_28.html" title="چی قابل ستایشه؟" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/05/blog-post_28.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUcAQn4zfCp7ImA9WhZVFEw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-5530139770622033367</id><published>2011-05-26T14:26:00.001+02:00</published><updated>2011-05-26T14:30:43.084+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-26T14:30:43.084+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><title>ما چرا اینطوری عزا(ن)داری می‌کنیم؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چرا ما نمی‌تونیم یه عزاداری باشکوه برگزار کنیم؟ یه عزاداری که توش برای احترام به مرده سکوت بیشتر از آه و فغان و زاری باشه. آدمها به‌‌جای با فریاد تو سر زدن یک گوشه متین و موقر بشینن و به خاطرات خوبشون فکر کنن و گریه کن.&lt;br /&gt;
بابابزرگ من آدمی بود امروزی. اهل تاریخ و موسیقی و فرهنگ. چندبار سفر به اروپا کرده بود و کشورهای خاورمیانه رو هم چرخیده بود. نماز می‌خوند اما سر موقعش لبی هم تر می‌کرد. منافاتی هم بین این دو نمی‌دید. قران می‌خوند اما نوار قران نداشت و اصولا موسیقی شنیدن رو به قران شنیدن ترجیح می‌داد. وقتی مرد، از لحظه‌ای که خبر مرگش توی خونه پیچید، یه نوار قران که نمی‌دونم از کجا سرو کله‌ش پیدا شده بود رفت توی ضبط و طبعا اعصاب من(جوون بودم اونموقع و زود جوش می‌آوردم. قضیه مال پونزده سال پیشه) خاله‌ها و مامان‌بزرگم هم اصرار داشتن که همین که نوار تموم شد برش گردونن و اَدَسّر! صدای خواننده قران هم به نظر من هیچ زیبایی و لطافتی نداشت. یک هفته تموم سر ما رو خورد. واقعا خورد و رفت. یعنی بعد از روز هفتم و یک بار هم در روز چهلم دیگه هیچ سالی برای بابابزرگم کسی نوار قرآن نگذاشت. من واقعا نمی‌فهمم چرا نباید به جای این نوار، یه کاست از محبوب‌ترین آهنگ‌هایی که بابابزرگم دوست داش جمع می‌کردیم و شبانه‌روز اونو می‌گذاشتیم. تفهیم هم نشدم که چرا ختم آدم باید حتما در مسجد برگزار شود. آدمی که فقط برای شرکت در مراسم ختم دیگران گذارش به مسجد می‌افتد چرا باید همچو جایی برایش مراسم گرفت و نه در محل مورد علاقه‌ش؟&amp;nbsp;چرا بابابزرگ مرحومم که مثلا آب و هوای مازندران رو دوست داشت نباید همچو جایی خاک می‌شد؟ چرا تو زشت‌‌ترین قبرستونی که به عمرم دیدم خاکش کردیم؟ قبرستونی که مرگ رو به شنیع‌ترین شکل ممکن درمی‌آره. لخت و عریان و پتیاره.نه تنها زیبایی و ابهتی به مفهوم مرگ نمی‌ده که مرده رو به خار و خفیف‌ترین شکل ممکن می‌گذاره جلوی آدم. قبرستونی که یه کف‌دست خاک مناسب کاشت گیاه دور قبراش نیست و آدم باهاس گونی گونی با خودش خاک بیاره که بتونه یه نهال مورد علاقه مرحوم رو بالاسرش بکاره؟ حسن تصادفه یا چی که اسم یه همچو برهوتی بهشته؟&lt;br /&gt;
مراسم خانوادگی کج و کوله، معرف مراسم رسمی و ملی هم هست. به قول معروف مشت نمونه خروار. مراسم به خاک سپاری رهبر کبیر انقلاب یادم نمی‌ره. تازه اونموقع سیزده چهارده سالم بود. اما حتی تو اون سن هم هفالهشتی و بی‌در وپیکر بودنش تو ذوقم می‌زد. هیچ جذبه‌ای و ابهتی در مراسم خاک‌سپاری رهبر یک نهضت به چشم نمی‌خورد. فقط بعدها سالی ماهی اگه یه مهمون خارجی همت می‌کرد(یا مجبور بود) دسته‌گلی نصار رهبر کبیر بکنه و تلویزیون نشونش می‌داد اون مارش و رژه و دسته‌گل و ادای احترام یادم می‌انداخت که اونیکه با اون وضعیت به قبر رسوندنش (تیکه و پاره از حمله مردم به جسدش) ابهتی داشته.&lt;br /&gt;
عزاداری اخیر برای مرحوم حجازی هم ابهت و منزلتی که شایسته‌ش بود نداشت. هش‌الهفت و درهم برهم و بی‌در و پیکر.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-5530139770622033367?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/5530139770622033367/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=5530139770622033367&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/5530139770622033367?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/5530139770622033367?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/P0PBp8erF-M/blog-post_26.html" title="ما چرا اینطوری عزا(ن)داری می‌کنیم؟" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/05/blog-post_26.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE8FSHo_cCp7ImA9WhZVEUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-470282645890445687</id><published>2011-05-23T14:13:00.000+02:00</published><updated>2011-05-23T14:13:39.448+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-05-23T14:13:39.448+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><title>زمونه‌ای که عوض شد</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;با هفت هشت تا از بچه‌های دانشکده زمان لیسانس تو فیس‌بوک در ارتباطم. تو کل چهارسالی که تو دانشکده با هم می‌پلکیدیم، یک بار هم تولدهامونو به هم تبریک نگفتیم. اصن کار مناسبی نمی‌دونستیم که تاریخ تولد همو بدونیم چه رسد به تبریک. چه معنی داشت که یه دختر به یه پسر تولدشو تبریک بگه؟ از اون بدتر! چه معنی داشت یه پسر به یه دختر بگه تولدت مبارک؟ بابا ما که اصن همدیگه رو به اسم کوچیک هم صدا نمی‌کردیم دیگه این که جای خود دارد! حالا بعد پونزده سال، هرکدوم ما یه گوشه دنیاییم. هم خودمون عوض شدیم، هم محیطمون، هم دنیا. دی‌روز تو فیس بوک همه‌شون برام پیغامی گذاشتن به این مضمون:‌بهار تولدت مبارک. کیف کردم. از اینکه کلی آدم بهم تولدم رو تبریک گفتن کلی کیف کردم. مطمئن نیستم حتی اگه با این هف هشتا بازم یه جایی جمع بشیم بتونیم همدیگه رو به اسم کوچیک صدا بزنیم و تولد‌هامونو مستقیما به هم تبریک بگیم. اما اینتو همه این کارا خیلی طبیعی و راحته. همینم خوبش می‌کنه.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-470282645890445687?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/470282645890445687/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=470282645890445687&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/470282645890445687?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/470282645890445687?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/xw8QlveNlFg/blog-post.html" title="زمونه‌ای که عوض شد" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkAFRHsyfCp7ImA9WhZREks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-6096887944048072623</id><published>2011-04-08T09:47:00.001+02:00</published><updated>2011-04-08T13:05:15.594+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-08T13:05:15.594+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>تنها صداست که می‌ماند</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;اتفاقات با صداهاشون برای من معنی دارن. اگر خودم توی صحنه حاضر نباشم، موقعی که خبر رو می‌خونم یا می‌شنوم صدایی که حین وقوع حادثه دراومده اولین چیزیه که تو ذهنم شکل می‌گیره. گاهی از صداش می‌ترسم و گاهی پشتم تیر می‌کشه و نمی‌تونم آب‌دهنم رو قورت بدم. گاهی هم اصلا نمی‌تونم تصور کنم چه صدای مهیبی بوده.&lt;br /&gt;
وقتی خبر انفجار مجسمه بودای بامیان رو شنیدم، اولین چیزی که تو گوشام زنگ زد صدای انفجار مهیب کوه بود. همین الانم که دارم اینو می‌نویسم بازم صداشو می‌شنوم و موهای تنم سیخ می‌شه.&lt;br /&gt;
وقتی خبر یازده سپتامبرو شنیدم، سرم از شنیدن صدای انفجار و برخورد هواپیماها با برج سوت کشید. از میون فیلم‌ها و مستندهایی که از این واقعه دیدم هم هیچ‌کدوم به اندازه یکی که آخرین مکالمات تلفنی اونایی که تو برج گیرافتاده بودن رو پخش می‌کرد درب و داغونم نکرد.&lt;br /&gt;
وقتی عکسای سونامی اخیر ژاپون رو دیدم مطلقا صدایی نشنیدم. کر شده‌بودم انگار. اصلا از قدرت تصور من خارجه صدای تخریبی در اون حد &amp;nbsp;و اندازه.&lt;br /&gt;
خبر تیر خوردن ندا تو سرم صدای شلیک گلوله بود و آه بی‌صدای ندا. صدای ندا نمرد ندا نمرد هنوزم تو سرم فریاد می‌کشه.&lt;br /&gt;
دی‌روز که خبر مرگ یه جوون ایرانی رو که تو میدون دام &amp;nbsp;آمستردام خودشو سوزونده شنیدم، صدای شعله آتیش می‌شنیدم. صدای فریاد می‌شنیدم. توان نگاه کردن فیلمش تو یوتیوبو ندارم. همینم دارم با انگشتای کرخ شده تایپ می‌کنم.&lt;br /&gt;
بچه‌تون سوخت صدای جلز و ولزش همه میدون رو پر کرده بود. مردم با کت‌هاشون می‌زدنش که خاموشش کنن اما کت‌هاشون شعله‌ور می‌شد و آتیش خاموش نمی‌شد. خاکسترشم جاروی شهرداری پاک کرد و شست!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خبر مفصلش ا&lt;a href="http://www.shahrzadnews.org/index.php?page=2&amp;amp;articleId=2654"&gt;ینجا&lt;/a&gt;ست.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-6096887944048072623?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/6096887944048072623/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=6096887944048072623&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6096887944048072623?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6096887944048072623?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/n2xt4f2_pYA/blog-post_08.html" title="تنها صداست که می‌ماند" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/04/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0MAQ3wyfyp7ImA9WhZREEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-1164438926107375291</id><published>2011-04-06T12:24:00.000+02:00</published><updated>2011-04-06T12:24:02.297+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-06T12:24:02.297+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>نقره‌داغ</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یادم باشه وسایل خونه که می‌خرم حواسم باشه&amp;nbsp;موقع خرید&amp;nbsp;گارانتی‌شو تمدید کنم . دوسال گارانتی که معمولا سر وسایل هست، هیچی نیست. ماکرو اجاقی که دو سال و نیم پیش خریده بودیم یه کم بو و دود راه می‌انداخت. ترسیدیم المنتش نیم‌سوز یا در حال سوختن باشه. امروز از طرف شرکت اومدن زیر و بالاشو چک کردن گفتن هیچیش نیست. این بو و دود لکه‌های چربیه. فلان محصول لکه‌بر ما رو بخر بزن بهمش خوب می‌شه.&amp;nbsp;بعد برای اینکه گارانتی تموم شده بود، باهاس بابت این چک‌آپ پول می‌دادم. چقدر؟&lt;div&gt;&lt;div&gt;صد و شیش چوق*.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;*خود اجاق رو نزدیک سیصدتا خریده بودیم!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-1164438926107375291?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/1164438926107375291/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=1164438926107375291&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1164438926107375291?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1164438926107375291?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/kgPbdFdIZFg/blog-post.html" title="نقره‌داغ" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C08MRns9eCp7ImA9Wx9VFkg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-1443145236899940113</id><published>2011-02-01T21:59:00.003+01:00</published><updated>2011-02-02T14:04:47.560+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-02-02T14:04:47.560+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><title>مقایسه تطبیقی دو کتاب کودک و آموزش تناسب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9646112307.240.jpg?1270813354" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.adinebook.com/images-1/images/products/9646112307.240.jpg?1270813354" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.degoudenboekjes.nl/wpimages/wp3a97147e.png" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.degoudenboekjes.nl/wpimages/wp3a97147e.png" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دوبار بار قبلا درباره مزخرفاتی که لا‌به‌لای قصه‌ها یا شعرها به خوردم رفته &lt;a href="http://baghebahar.blogspot.com/2010/03/blog-post_3108.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و&lt;a href="http://baghebahar.blogspot.com/2009/10/blog-post_23.html"&gt; اینجا&lt;/a&gt; نوشته بودم. اما اینی که این‌بار می‌خوام بنویسم یه‌کم با اون دوتا مطلب متفاوته.&lt;br /&gt;
ماجرا از اینجا شروع شد که میون صحبت با یه دوست هلندی حرف از کتاب کودکان شد. اون گفت که محبوب‌ترین کتاب قصه دوران کودکی‌شو هنوز هم از حفظ بلده بخونه. کتابشم داره. بعد کتاب رو از کتابخونه‌ش درآورد و داد دستم و شروع کرد به از بر خوندن قصه. حدس می‌زنین قصه چی‌ بود؟ گیسوطلا به قول ما، یا سه بچه‌خرس به شهادت کتاب این دوست. این دوست پنجاه و پنج سالشه و کتابش چاپ هلند به سال ۱۹۴۸ ه. کتابش رو ازش قرض گرفتم. اسم نویسنده &amp;nbsp;هست &amp;nbsp;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Han_G._Hoekstra"&gt;هان هوکسترا&lt;/a&gt;. این آقای هوکسترا یه شاعر هلندیه که اوایل قرن بیستم به‌دنیا اومده و اواخر دهه هشتاد هم به رحمت خدا رفته و به خاطر کارهای کودکانش معروفه.&lt;br /&gt;
داستان کم و بیش وزن شعری داره و تو هر صفحه یه نقاشی بزرگ هست با حداکثر پنج شیش خط داستان. من می‌خوام هر صفحه از کتاب سه خرس رو با هر صفحه از کتاب گیسوطلا مقایسه کنم.&lt;br /&gt;
نمی‌دونم چرا آقای قصه‌پرداز به خودش اجازه داده برخلاف واقعیت به دیگران اعلام کنه که قصه رو خودش پرداخته و &amp;nbsp;با این حال به خودش عنوان نویسنده نداده. کلا این کتاب‌های آقای عاملی تنها کتاب‌هایی هستن که من دیدم به جای عنوان نویسنده عنوان قصه‌پرداز دارن.&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;صفحه یک کتاب سه خرس این سه تا خرس رو مختصر معرفی می‌کنه:&lt;br /&gt;
سه تا خرس بودن- یه بابا خرس بزرگ و چاق، یه ماماخرس که نه بزرگ بود و نه کوچیک ولی چیزی بین این‌دو و یه خرس کوچولو.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه یک کتاب گیسوطلا سیزده خط قصه است با عکس گیسوطلا کنار خونه خرسا. داستان با توضیح اینکه گیسو طلا دختر «حرف‌نشنو»یه که بدون اطلاع مادرش می‌ره توی جنگل و می‌رسه به خونه خرسا شروع می‌شه. در کل کتاب علايم سجاوندی یا استفاده نشدن یا اگه شدن بی‌ربطن. فونت نوشته‌ها ریزه و گاهی با رنگ پس‌زمینه قاطی می‌شه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه دو کتاب سه خرس عکس بزرگی از خونه خرس‌هاس با ذکر این جمله که: هر سه تا خرس باهم توی یه خونه تو جنگل زندگی می‌کردن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه دو کتاب گیسوطلا &amp;nbsp;دوباره سیزده خط قصه‌ست با عکس گیسوطلا که پای سه‌تا صندلی با اندازه‌های مختلف نشسته. مضمون این صفحه اینه که گیسوطلا حرف مادرش رو که گفته بود «هیچ بچه‌ای نباید تنها به خانه‌ای که نمی‌شناسد وارد شود» رو فراموش می‌کنه و می‌ره توی خونه وسط اون «جنگل بزرگ و خطرناک» و میره توی یکی از اتاق‌ها و می‌بینه روی میز یه سماور و قوری هست و سه تا کاسه کوچیک و متوسط و بزرگ رو میزه با سه تا قاشق چوبی.&lt;br /&gt;
باید بگم که قصه گیسوطلا از محبوب‌ترین قصه‌های دوران کودکی من‌هم بوده و برای همین هم برای سولین هم کتابش رو گرفتم. اما وقتی از دید یه آدم بزرگ این کتاب رو - و نه فقط این کتاب بلکه همه کتاب‌های سری داستان‌های عروسکی رو -خوندم واقعا از اینهمه چرندیاتی که لا‌‌به‌لای داستان به خوردم رفته کلافه شدم. برای همین هم از روی کتاب‌ها برای دخترم نمی‌خونم بلکه از خودم قصه‌شو براش تعر یف می‌کنم.&lt;br /&gt;
مثلا توی همین صفحه دو:&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;واقعا چه معنی داره یه مادر برای همه بچه‌ها حکم کلی بده؟ من نهایتا می‌تونم به دخترم هشدار بدم که بدون اجازه وارد خونه‌ کسی نشه.&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;جنگل بزرگ و خطرناک؟ هیچ کجای کتاب با این عکس‌های گوگولی و خوشگل و خرس‌های مهربونش به خطرناکی جنگل اشاره‌ای نشده. این جنگل نهایتا برای گیسوطلا ناشناخته بوده و گیسوطلا هم با کنجکاوی داشته جنگل رو کشف می‌کرده. چه دلیلی هست برای اینکه ناشناخته‌ها خطرناک باشن؟&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;div&gt;صفحه سه کتاب سه خرس عکس سه تا صندلی تو اندازه‌های مختلف رو کشیده و توش نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اونا سه تا صندلی داشتن. یه صندلی بزرگ و سنگین برای باباخرس، یه صندلی نه بزرگ و نه کوچیک ولی یه چیزی بین این دوتا برای ماماخرس و یه صندلی کوچولو برای بچه‌خرس.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه سه کتاب گیسوطلا عکس سه تا تخت با اندازه‌های مختلفه و دو پارگراف متن داره با این مضمون که گیسوطلا می‌بینه توی کاسه‌ها «پر از غذایی بود که آن غذا بیشتر شکل و مزه آش خودمان را داشت.» بعد خانوم گیسوطلا «سومین بی‌ادبی و سومین کار زشت خود را مرتکب شد» و پشت میز می‌شینه و «هر سه کاسه آش را خورد». اینجا آقای «قصه‌پرداز» به بچه‌ها یادآوری می‌کنه که سه تا کار زشت چیا بودن. تو پاراگراف دوم توضیح می‌ده که گیسوطلا «بعد از خوردن هر سه ظرف آش از پشت میز بلند شد» و می‌ره اتاق دیگه اون خونه و سه تا تخت توش می‌بینه و بعد از اینکه هرسه تاشو امتحان می‌کنه می‌بینه متوسطه اندازه‌شه و روش می‌خوابه.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;یکی دیگه از مشکلات این کتاب و کم و بیش باقی کتاب‌های سری داستان‌های عروسکی اینه که نوشته و متن هیچ ربطی به عکس اون صفحه نداره. عکس‌ها پس و پیش‌اند و گویا بعد از اینهمه تجدید چاپ هم هیچ‌کس خیال مرتب کردنشونو نداره.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;تکرار تعداد کارهای زشت(!) چه معنی می‌ده؟ بچه‌ها بیاین کارهای زشت گیسوطلا رو بشمریم!&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;حواستون هست که اینجا بنابر روایت آقای قصه‌پرداز ته هر سه تا کاسه رو درآورده دیگه. حالا اینو داشته باشید تا برسیم به آخر کتاب.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;واقعا اینه اندازه یاد دادن به بچه‌ها؟ گیسوطلا دختر کوچولوی آدمیزاد هم قد ماماخرسه‌ست؟&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;صفحه سه کتاب سه خرس عکس سه تا تخت‌خواب کشیده و توصیف اینکه هر تختی با چه‌اندازه‌ای مال کیه رو کرده.&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه چهار کتاب گیسوطلا بازم دو پاراگرافه و با عکس سه تا خرس که دور یه میز که روش سهٰ‌تا کاسه هست ایستادن. مضمون این صفحه اینه که «بعله بچه‌ها گیسوطلا چهارمین کار زشت خود را هم انجام داد یعنی بدون اجازه روی تختخوابی که تعلق به خودش نداشت خوابید» و بعد شرح اینکه تو همین اثنا خرسها هم برگشتن خونه و دیدن: «خرس کوچولو که بچه‌ آنها بود به سراغ کاسه آش خودش رفت که گریه‌کنان فریاد کشید، آمده‌اند آش مرا خورده‌اند و حالا دیگر غذا ندارم خرس مادر هم وقتی سرکاسه خودش رفت گفت نصف بیشتر آش من هم خورده شده.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه پنج و آخر کتاب گیسوطلا عکس سه‌تا خرسه پای تخت ماماخرس و گیسو طلا که داره از تخت در میاد. این صفحه سه پارگراف طولانی متن با رنگ مشکی روی زمینه بنفش تیره داره که خوندنش رو سخت‌تر می‌کنه. پاراگراف اول درباره اعتراض باباخرسه از اینکه از کاسه آش اونم خورده شده و بعد «با عصبانیت فریاد کشید که حتما موجود جسور و فضول و بی‌ادبی به این خانه وارد شده باید بگردیم و او را پیدا کنیم و بعد در حالیکه همچنان فریاد می‌کشید که هرکس باشد او را کشته و خواهیم خورد. خشمگین وارد اتاق خوابشان شد.»&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;پاراگراف بعدی درباره کشف گیسوطلا روی تخت ماماخرسه‌ست و وساطت بچه‌خرس که دختر به این خوشگلی حیفه خورده بشه! پاراگراف سوم درباره تاریک شدن هواست و گیسوطلای ترسان و گریان و اینکه خرسها دلشون به‌حالش می‌سوزه و تا دم در خونه خودش و مامانش همراهیش می‌کنن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و قصه اینطوری تموم می‌شه: «بله بچه‌ها گیسوطلا گریه کنان به خانه و نزد مادرش برگشت و قول داد که هرگز بدون اجازه او کاری نکند و جایی نرود.»&lt;br /&gt;
&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;خب اینجا معلوم می‌شه که گیسوطلا اینقدرها هم شکمو نبوده و راوی اغراق کرده بود وقتی قبل‌تر گفته بود که اون ته همه کاسه‌ها رو درآورد. حالا انصافا این تهمت زدن کار زشتی نیست؟&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;باز اینجا با تناقض ظاهر و باطن رو به رو می‌شیم. عکسی که از خرسها تو این کتاب هست، عکس خرسهای خندان تپلی و گوگولی مگولیه و مطلقا قابل انطباق با خرس وحشی ای که با فریاد و فحش دنبال گیسوطلا می‌گرده و می‌خواد بخورتش جور درنمی‌آد.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;بابا خرسه خشنه. داد می‌زنه، فحش می‌ده و ادعای خون‌ریزی داره. کاش قصه‌پرداز حواسش به این خاصیت تعمیم‌دادن متعارف بچه‌ها بود: اگه بابای خرس کوچولو موقع عصبانیت می‌خواد گیسوطلا رو بکشه، پس بابای منم ممکنه موقع عصبانیت کار دست کسی بده!&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;بعد همین بابا به خاطر وساطت پسرش محبتش گل می‌کنه و گیسوطلا رو تا دم در خونه‌ش همراهی می‌کنه که از تاریکی نترسه! بگذریم که تاریکی ترس نداره.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;گویا قصه‌پرداز یادش رفته هدف داستان اصلی مقایسه اندازه‌ها و تناسب ابعاد بوده نه مجرم جلوه دادن یه دخترک کنجکاو و تا پای مرگ بردنش. شاید هم برای اینکه اینهمه از خودش شاخ و برگ به داستان اضافه کرده اسم خودش رو قصه‌پرداز گذاشته.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;تو این قصه پندآموز ماماخرس کلا بی‌خاصیته. بود و نبودش اصلا فرقی در کل ماجرا نمی‌کنه به خصوص که اندازه‌ متوسط و اصولا اعتدال هم در این داستان هیچ نقشی نداره.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;داستان گیسوطلا مقدمه چینی نداره. قصه رو از وسط تعریف می‌کنه. معلوم نیست برا چی خرسا کاسه‌های پر از «آش»شونو سر میز ول کردن و از خونه رفتن بیرون؟ خوبه آدم سر غذا از پای سفره بلند شه؟&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه چهار کتاب سه خرس عکس ماماخرسه پای اجاقه و زیرش نوشته:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;یه روز صبح ماما خرس برای صبونه حریره درست کرد. توجه دارین که حریره با چیزی که ما به آن آش می‌گوییم متفاوته!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
صفحه پنج کتاب سه خرس عکس یه میزه که سه‌تا صندلی با اندازه‌هایی که قبلا صحبتش رفت دورش چیده‌شده و جلوی هر صندلی سه تا کاسه با اندازه‌هایی متناسب با صاحب صندلیه. متن این صفحه هم توضیح همین قاعده‌است که ماماخرسه توی یه کاسه بزرگ، یه کاسه متوسط و یه کاسه کوچیک برای باباخرسه، خودش و بچه‌خرسه حریره کشید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو صفحه شیش سه تا خرس رو می‌بینیم که مشغول قدم زدن توی جنگل هستن. زیر نقاشی نوشته شده:&lt;br /&gt;
ولی چون حریره خیلی داغ بود، خرسا تصمیم گرفتن برن تو جنگل قدم بزنن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه هفت و هشت روبه‌روی هم کلا نقاشی جنگله با یه دختر گیسوطلا که دستاشو کرده تو جیبش و داره تو جنگل قدم می‌زنه. زیر این تو صفحه روی هم نوشته شده:&lt;br /&gt;
درست همین موقع دختر کوچیکی که اسمش گیسو طلا بود اومد تو جنگل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
صفحه نه نقاشی گیسوطلاست روبه‌روی خونه خرسا مشغول در زدن. زیر نقاشی نوشته شده:&lt;br /&gt;
اون رسید جلوی خونه سه تا خرسا و در زد و با اینکه هیچ کس بهش نگفت بیا تو، گیسوطلا رفت تو خونه.&lt;br /&gt;
&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;همین. قضاوت به خود خواننده سپرده می‌شه. خوبه آدم بی‌اونکه بهش بیان بیا تو سرشو بندازه و بره تو خونه؟&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;صفحه ده نقاشی گیسوطلاست که روی صندلی بزرگ باباخرس نشسته و صورت ناراضی‌ای داره. زیر نقاشی نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گیسوطلا سه تا صندلی دید و چون خسته بود با خودش فکر کرد بهتره بشینم. بزرگترین صندلی کمی سفت بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه یازده باز عکس سه‌تا صندلی‌ها در ابعاد مختلف رو داره و زیرش نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صندلیه که نه بزرگ بود و نه کوچیک به نظرش خیلی نرم اومد. صندلی کوچولو مناسب بود ولی همینکه گیسوطلا روش نشست شکست و صد تیکه شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه دوازده صورت گیسوطلا رو می‌بینیم بالاسر کاسه بزرگ حریره که از روش بخار بلند می‌شه و اخمای گیسوطلا تو همه. زیر این عکس نوشته شده:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد گیسوطلا حریره رو دید و اشتهاش تحریک شد ولی حریره تو کاسه بزرگه کمی داغ بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه بعد گیسوطلا سر میزه و زیر نقاشی نوشته شده: حریره توی کاسه‌ای که نه بزرگ بود و نه کوچیک کمی سرد شده بود اما حریره تو کاسه کوچیکه خوب بود و اون ته کاسه کوچیکه رو درآورد.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه بعد عکس تخت‌هاس. زیرش هم نوشته شده:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بعد گیسوطلا رفت بالا و سه تا تخت دید.&amp;nbsp; خوابش گرفت و از تخت بزرگه رفت بالا.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه بعد گیسوطلا رو می‌بینیم با قیافه ناراضی روی یه تخت خیلی بزرگ نشسته. زیرش نوشته شده:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ولی تخت بزرگه کمی سفت بود. تخته که نه بزرگ بود و نه کوچیک زیادی نرم بود.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه روبرش گیسو طلا توی تخت کوچیکه‌ست و زیر نقاشی نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما تخت بچه مناسب بود. گیسوطلا رفت توش، چشماشو بست و خوابید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه بعد عکس خرسا رو می‌بینیم که انگار دارن برمی‌گردن خونه. زیر نقاشی هم نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;کمی‌ بعد خانواده خرسا برگشتن خونه. بابا خرس بزرگ و چاق، ماماخرسه که نه بزرگ بود و نه کوچیک اما یه چیزی اون میون و بچه خرس کوچولو.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صحفه بعد باباخرسه رو می‌بینیم که رو صندلیش نشسته و زیرش نوشته:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;همین‌که رفتن تو خونه دیدن یکی تو خونه بوده. باباخرس با صدای بمش گفت یکی رو صندلی من نشسته‌بوده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه بعد بچه‌خرس رو می‌بینیم که غمگین به تکه‌های صندلیش نگاه می‌کنه:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ماماخرس با صدایی که نه بم بود و نه زیرگفت روی صندلی منم. بچه‌خرس با صدای زیرش گفت اوه نگاه کنین یکی رو صندلی من نشسته و اونو به صد تیکه شیکونده. بعد همگی به میز نگاه کردن. باباخرس گفت: یکی به حریره من ناخنک زده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه بعد باباخرسو می‌بینیم که کاسه‌شو گرفته دستش. زیر نقاشی می‌خونیم:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;ماماخرس گفت به مال منم. بچه‌خرس گفت: حریره من همه‌ش تموم شده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;بچه‌خرس این قصه برخلاف بچه‌خرس گیسوطلا ننه‌ من غریبم بازی درنمی‌آره که حالا گشنه‌ می‌مونم!&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;دوصفحه بعد رو‌به روی هم خرسا رو می‌بینیم که از راه‌پله دارن می‌رن بالا و زیر نقاشی‌ نوشته شده:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;وقتی سه‌تا خرسا از پله‌ها رفتن بالا باباخرسه با صدای بمش گفت: یکی رو تخت من بوده. ماما خرسه با صدایی که نه بم بود و نه زیر گفت: یکی رو تخت من بوده.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;قضاوتی درکار نیست. خرس‌ها فقط در مورد مشاهداتشون باهم حرف می‌زنن. باباخرس هم خیال قمه‌کشی نداره!&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;صفحه بعد صورت متعجب بچه‌خرس رو می‌بینیم بالای سر تختش که گیسوطلا توش خوابیده و می‌خونیم:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بچه خرس با صدای زیرش گفت: اوه! یکی از تخت من بالا رفته و توش خوابیده!&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه بعد گیسوطلا رو می‌بینیم که داره به دو از خونه خرسا دور می‌شه و تو جنگل می‌دوه. زیر نقاشی نوشته:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;گیسوطلا که از خواب پریده بود گفت: اوه! و اونقدر ترسیده بود که از پنجره پرید پایین و تند به سمت خونه‌شون دوید.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;صفحه آخر کتاب صورت خرسا رو می‌بینیم که از پنجره خونه‌شون بیرون رو تماشا می‌کنن و زیر این نقاشی می‌خونیم:&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و سه خرس هیچ‌وقت هیچ‌وقت دیگه گیسوطلا رو تو جنگل ندیدن.&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;باز هم قضاوت به‌عهده خواننده‌ست.&amp;nbsp;&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;اما گذشته از قضاوت، تو این کتاب کودک با مفاهیم نسبی آشنا می‌شه. بزرگ نسبت به چی؟ بم نسبت به چی؟ و خب طبیعتا وقتی هدف نشون دادن نسبی بودن صفاته. خوبی و بدی هم مفاهیم نسبی‌ای می‌شن و نویسنده به درستی خودش رو از منبر قضاوت دور نگه می‌داره.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;وجود ماماخرسه برای اینکه نسبی بودن صفاتی مثل زیر و بم یا بزرگ و کوچیک یا نرم و سفت رو درک کنیم لازمه و کلا ماجرا هم از حریره پختن ماماخرس شروع می‌شه.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-1443145236899940113?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/1443145236899940113/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=1443145236899940113&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1443145236899940113?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/1443145236899940113?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/uagfEplk0h4/blog-post.html" title="مقایسه تطبیقی دو کتاب کودک و آموزش تناسب" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/02/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkIAQ3g_fip7ImA9Wx9WFU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-6346348243301723247</id><published>2011-01-20T12:55:00.000+01:00</published><updated>2011-01-20T12:55:42.646+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-20T12:55:42.646+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="من و دنیای دور و برم" /><title>سوال</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;واقعا چه اتفاقی افتاد که بن‌علی کمتر از یک روز بعد از اینکه کلی وعده وعید داد فرار کرد؟ یعنی دقیقا در فاصله اون چند ساعت چه اتفاقی افتاد که تفکری که معتقد بود با وعده وعید می‌شه اوضاع رو جمع کرد، به این نتیجه رسید که تنها راه فراره؟ اونم تنها و نه با زن و باقی خانواده؟&lt;br /&gt;
نگید خشم و تظاهرات مردم که اینا از مدتی قبل هم بود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-6346348243301723247?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/6346348243301723247/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=6346348243301723247&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6346348243301723247?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6346348243301723247?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/Ia1aY0tF8jY/blog-post_20.html" title="سوال" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/01/blog-post_20.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkAAQ348eCp7ImA9Wx9WEko.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-2140651133656576746</id><published>2011-01-17T14:25:00.000+01:00</published><updated>2011-01-17T14:25:42.070+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-17T14:25:42.070+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>سیکاس والا</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_tPKYjkzZJC0/TTRCO_NADnI/AAAAAAAADUQ/DDCLR6Y9Ub0/s1600/2011-01-17+13.48.39.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/_tPKYjkzZJC0/TTRCO_NADnI/AAAAAAAADUQ/DDCLR6Y9Ub0/s320/2011-01-17+13.48.39.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;سالهاست که به این افسانه خو گرفتم که سیکاس سالی یه برگ می‌ده. خب سیکاس خونه مامانم اینا و حرف‌های گلخونه‌دارهایی که سیکاس‌های غول‌پیکرشون خداتومن قیمت داشت مصداق&amp;nbsp;‌این افسانه بودن.&lt;br /&gt;
چهار پنج سال پیش که داشتیم تو خونه‌جدیدمون جا می‌افتادیم یه گلدون سیکاس خریدیم که بزرگش کنیم. وقتی خریدیمش هشت نه تا برگ داشت. تو این مدت هم سالی یکی و گاهی سالها هم دوتا برگ می‌داد. تابستونا می‌رفت رو ایون بلکه بیشتر آفتاب بخوره و زمستونا می‌اومد رو کتابخونه که بلکه بیشتر گرما و نور ببینه. امسال که اومد رو کتابخونه یهو زرد کرد. همه برگاش جز جفت برگایی که آخر تابستونی سبز کرده بود، زرد زرد شدن.&lt;br /&gt;
برگاشو که می‌چیدم با خودم می‌شمردم. هیفده تا برگ. به قولی بین نه تا دوازده سال عمرشو چیدم ریختم دور. غصه‌م گرفت. از روی کتابخونه برش داشتم گذاشتمش بالای کابینت آشپزخونه که نورش بیشتر و گرماش کمتره. الان دیدم جوونه زده. به نظرم بیشتر از یه برگ می‌خواد بده. خوشحال شدم که افسانه سالی یه برگ دست کم برای این سیکاس والا صحت نداره. الان می‌دونم که آرزوی حلقه سبز دور تنه‌ش خیلی هم دست‌نیافتنی نیست. می‌خوام اگه بشه تا جایی که می‌تونم با خودمون نگهش دارم. می‌گن سیکاس پنجاه شصت ساله قدش پنج شیش متر می‌شه. دوست دارم جای قبر سیکاس داشته باشم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-2140651133656576746?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/2140651133656576746/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=2140651133656576746&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/2140651133656576746?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/2140651133656576746?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/kiVEspUqyEc/blog-post_17.html" title="سیکاس والا" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_tPKYjkzZJC0/TTRCO_NADnI/AAAAAAAADUQ/DDCLR6Y9Ub0/s72-c/2011-01-17+13.48.39.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/01/blog-post_17.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEUHQHg-cSp7ImA9Wx9WEE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-3600285838771975459</id><published>2011-01-14T12:55:00.004+01:00</published><updated>2011-01-14T12:57:11.659+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-14T12:57:11.659+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>به‌غیر از کارهای روزمره و آشپزی دیگه چه‌کار می‌کنی؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از اینا درست می‌کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_tPKYjkzZJC0/TTA5r9uvxjI/AAAAAAAADT8/Eroe6MRDOeU/s1600/img-1.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://4.bp.blogspot.com/_tPKYjkzZJC0/TTA5r9uvxjI/AAAAAAAADT8/Eroe6MRDOeU/s320/img-1.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;برای دیدن جزییات روش کلیک کنین&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-3600285838771975459?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/3600285838771975459/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=3600285838771975459&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/3600285838771975459?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/3600285838771975459?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/LiPmybTR0LE/blog-post_14.html" title="به‌غیر از کارهای روزمره و آشپزی دیگه چه‌کار می‌کنی؟" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_tPKYjkzZJC0/TTA5r9uvxjI/AAAAAAAADT8/Eroe6MRDOeU/s72-c/img-1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/01/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkMHQHcyeip7ImA9Wx9XGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-3671568531496008637</id><published>2011-01-12T22:40:00.000+01:00</published><updated>2011-01-12T22:40:31.992+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-12T22:40:31.992+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>بد و خوب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;داشتم با سولین کلنجار می‌رفتم که بگذارمش رو صندلی دوچرخه و بریم خونه. بارون می‌بارید. دم رفتن پانچو بارونی‌شو برداشتم که اگه بارون شدید شد تنش کنم. همین‌طورم شد. دم مهد که رسیدم بارون تند شده بود. همونجا توی راهروی خروجی پانچوشو تنش کردم. از در ساختمون که اومدیم بیرون، تصمیم گرفت پیاده برگرده خونه. حقم داشت. با پانچوی رنگارنگ زیر بارون راه رفتن حالش به مراتب بیشتر از روی دوچرخه نشستن و از شدت بارون و باد چشا رو بستنه. اما من که نمی‌تونستم دوچرخه رو اونجا ول کنم و دستشو که به نشانه درخواست همراهی به طرفم دراز کرده بود بگیرم که بریم. گذشته از اون غذام تو فر بود و باهاس سرموقع می‌رسیدم که نسوزه. پیاده خیلی طول می‌کشید.&lt;br /&gt;
هوا تاریک بود. زیر نور لامپ خورشیدی تو خیابون سولین رو تو بغلم گرفتم و سعی کردم بشونمش روی دوچرخهٰ‌م که تکیه‌ داده‌بودمش به دیوار ساختمون مهد. اما اون به نشانه اعتراض خودشو سفت و محکم نگه داشته بود و حاضر نبود بره توی صندلیش. گذاشتمش روی زمین. بلکه گذر زمان از خر شیطون بیارتش پایین. پانچو بزرگش بود و تا لب پاهاش می‌رسید. گره شال‌گردنش قلمبه شده بود اون زیر. دستاش روکه کوتاه‌تر از لبه آستین پانچوش بودن از هم باز نگه داشته بود و کم و بیش ظاهر خنده‌داری پیدا کرده بود. از اینکه پانچو بارونی سایز کوچکتری براش نگرفتم، پشیون شدم. با خودم فکر کردم سر برج.... مامانی که داشت در ساختمون مهد رو باز می‌کرد که بره بچه‌شو برداره با لبخند نگاهی بهمون کرد و رفت تو. دوباره سولین رو بغل کردم که سوار صندلیش کنم. تاریک بود و سگک کمربند ایمنی سولین رو نمی‌تونستم پیدا کنم. سولین اعتراض میکرد و می‌خواست خودشو از روی صندلی بندازه پایین. یهو صدای شکستن شیشه توجه جفتمون رو جلب کرد. سولین رو دوباره گذاشتم پایین و سرمو برگردوندم به سمت صدا. درست روبه روی در مهدکودک، اونطرف خیابون، دوتا پسر ۱۴-۱۵ ساله شیشه بغل راننده ماشین رو با زنجیر شکسته‌بودن و کیفی رو که معلوم بود راننده روی صندلی بغل دستش جاگذاشته بود قاپ زدن و پریدن رو دوچرخه و زدن به چاک. همه‌چیز تو یه چشم به‌هم زدن اتفاق افتاد. اصولا این‌جور اتفاقا تو یه چشم‌ به‌هم زدن می‌افتن نه؟ اونوقت من فقط وقت کردم بهشون که زیر شرشر بارون از جلوی چشام دور می‌شدن بگم پدرسوخته‌ها چیکار کردین؟ تو اون خیابون خلوت و تاریک با وجود همراه داشتن یه دختربچه یک‌سال‌ونیمه هیچ‌کار دیگه‌ای از دستم برنمی‌اومد. فقط از ذهنم گذشت کاش دوچرخه‌ها پلاک داشتن!&lt;br /&gt;
همه‌ش با خودم فکر می‌کنم راننده ماشین ممکنه همون مامان بی‌نوایی بوده که دم در به ما لبخند زد. کیفه بزرگ بود. شبیه کیف وسایل بچه. اون پسربچه‌های کیف‌قاپ‌‌زن شاید به کاه‌دون زده باشن و یه مشت پوشک گیرشون اومده باشه. همه‌ش به خودم می‌گم به سادگی این بلا می‌تونست سر من‌ هم بیاد. قیافه مادره جلوی چشم می‌آد وقتی بچه‌ به بغل از در مهد می‌آد بیرون و زیر شرشر بارون می‌بینه شیشه ماشینش شکسته و کیفش قاپ‌رفته.&lt;br /&gt;
تو راه به سولین می‌گفتم: من باهاس خیلی کار خوب تو زندگیم کرده باشم که دم کریسمس که کیف دستیمو توی کافه جا گذاشتم دوباره به‌دستش آوردم. رفته بودیم یه‌ قهوه بخوریم تا بلوکر باز کنه و بریم بساط تزیین درخت بگیریم ازش. کیفم رو گذاشته‌بودم رو میز. بعدش اینقدر مشغول جمع و جور شدم که کلا یادم رفت کیفی هم داشتم. خریدا رو سانلی کرد و من دست به کیف نشدم که بفهمم پیشم نیست! شب مشغول بازکردن کادو‌های زیر درخت بودیم که موبایلم زنگ زد. صدایی پشت خط می‌پرسید شما امروز کافه ما نبودین؟ گفتم چرا چطور؟ گفت کیفتون اینجاست! اونوقت بود که فهمیدم کیفم رو جا گذاشتم. اونوقت بود که کردیت کارت و کیف پول و کارت شناسایی و ... اومد جلوی چشمم! صدا گفت من مشغول نظافت کافه‌ام اگه می‌تونین تا نیم‌ساعت دیگه بیاین ببرین و اگه هم راهتون دوره فردا صبح ما بازیم. بدو رفتم دنبال کیفم. دختر جوانی بود. شاید هم‌سن همین پسر‌هایی که امشب دزدی کردن. گفت از صبح که کیف رو اینجا گذاشتین منتظر شدم بیاین دنبالش. بعد که کافه رو بستیم و نظافت تموم شد مجبور شدم کیفتون رو بگردم که بلکه شماره‌ای ازتون پیدا کنم. فقط کارت بانکتون رو دیدم. به بانک زنگ زدم و داستان رو براشون تعریف کردم و خواستم که شماره‌تون رو بدن بهم که خبرتون کنم. گفتن اطلاعات شخصی مشریامونو به هیچ‌کس نمی‌دیم. اما حسابش رو بلوکه می‌کنیم که کسی نتونه از کارتش استفاده کنه. بعد دختر توی کافه گفت با خودم فکر کردم شاید تو اینترنت مشخصاتتون رو پیدا کنم و گوگل شماره‌ منو بهش داده بود. ازم بابت دست تو کیفم کردن و جستجو توی کیفم و همینطور بلوکه شدن حسابم عذرخواهی کرد. بعدم گلدون بنت‌قنسولم رو که محض تشکر زده بودم زیر بغلم و برده بودم براش گذاشت روی همون میزی که صبح پاش قهوه خورده بودیم و گفت نیازی به این‌ کار نبود!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-3671568531496008637?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/3671568531496008637/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=3671568531496008637&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/3671568531496008637?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/3671568531496008637?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/JUAOOJFhN3k/blog-post_12.html" title="بد و خوب" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/01/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ak8NQX05cSp7ImA9Wx9XFE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-4002684646104089499</id><published>2011-01-07T23:06:00.001+01:00</published><updated>2011-01-07T23:21:30.329+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-01-07T23:21:30.329+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اینترنت" /><title>میلی که رفت برباد</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;مدت مدیدی بود که خوابی با داستان یکسان می‌دیدم:&lt;br /&gt;
برای قضای حاجت رفته‌ام به یک توالت عمومی. توالت‌ها خیلی کثیفند و کسی هم آن دور و بر نیست. آستین‌ها را بالا می‌زنم و توالت‌ها را تمیز می‌کنم. خودم را به زور نگه‌داشته‌ام تا بعد از اینکه توالت‌ها تمیز شدند قضای حاجت کنم. بالاخره همه‌ توالت‌ها، در و دیوار کل فضای توالت عمومی، سنگ روشویی‌ها و... مثل آینه برق می‌افتند. حالا می‌توانم بروم توی یکی از توالت‌ها و کارم را بکنم. اما همین که شلوارم را پایین می‌کشم می‌بینم هیچ‌کدام از توالت‌ها در ندارد. در همه اتاقک‌های توالت‌ها از لولا کنده‌ شده‌اند و من چاره‌ای جز تخلیه در ملا عام ندارم. دلم خوش است که کسی آن دور و بر نیست اما همینطور که سر سنگ توالت نشسته‌ام می‌بینم تعداد سرها و چشم‌هایی که مرا در حال قضای حاجت می‌پایند بیشتر و بیشتر می‌شود و من از خواب بیدار می‌شوم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز احساس می‌کنم آنچه برمن می‌گذرد و در طول این دو روز گذشت تعبیر این خوابهاست!&lt;br /&gt;
جی‌میلم دو روز پیش هک شد. دو روز پیش صبح وقتی بعد از کارهای روزمره نشستم پای لپ‌تاپ به ایمیل چک کردن، گوگل اصرار داشت شناسه و رمز من با هم همخوانی ندارند. فرم بازیافت حسابم در گوگل را پر کردم. فرم بد دست و ناسوری‌ست. از من می‌پرسد اولین بار کی حساب گوگل باز‌کردم؟ با دعوت کی؟ هرکدام از خدمات گوگل را از چه تاریخی به این‌طرف استفاده می‌کنم؟ آخر پدر آمرزیده! جواب این سوالها را آن هکر فلان‌فلان شده که دستش تا اینجا (گوشه شانه سمت چپتان را می‌گویم) توی حساب من است و مشغول زیر و رو کردن همه ایمیل ها و آدرسهایم بهتر می‌داند یا منی که دستم از حسابم کوتاه شده؟&lt;br /&gt;
همین شد که چشم به‌هم زدنی بعد از اینکه آقا گوگل دستم را به حسابم رساند دوباره هک شدم! با اینکه پسوورد خیلی سختم را عوض کردم و خیلی سخت‌ترش کردم طوری که ستونی که قدرت رمز را نشان می‌داد نه‌تنها پر شد که از تهش هم بیرون زد، دوباره هک شدم!&lt;br /&gt;
اگرچه لپ‌تاپ را هم ویروس چک‌کردم اما بعید نیست طرف یک چشم‌ماری چیزی توی لپ‌تاپم نشانده باشد که هرچه رمز می‌زنم زرت تحویلش بدهد. اما حتی این هم از گناه کم‌خاصیتی فرم بازیافت حساب گوگل کم نمی‌کند. در واقع به نظر من نه گوگل نه باقی سرویس‌های مجانی ایمیل راهی برای شناختن صاحب واقعی حساب ندارند. به خصوص وقتی صاحب اصلی حساب دستش بسته باشد و هکرها با حساب مادرمرده مشغول یه‌قل دوقل باشند، آنکه جواب سوالهای به اصلاح شناسایی کننده حساب را می‌داند نه صاحب اصلی که هکر مربوطه است. رمز را هم که با این کی‌لاگرهای امروزی رسما باید گذاشت درکوزه آبش را خورد. یعنی وقتی راهی هست برای اینکه هکر بداند من چه رمزی تایپ می‌کنم، واقعا فرقی بین پسوردی مثل ۱۲۳۴۵۶۷۸۹ و پسوردی مثل goozOgolabi475!%Zereshk هست؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;هکر برای تمام اشخاصی که در لیست من بودند ایمیلی فرستاد با این مضمون که من به خاطر کنفرانسی به انگلیس رفته‌ام و حالا به خاطر گم‌کردن کلید اتاق هتل و کیف‌پولم تک و تنها مانده‌ام توی خیابان و نیاز مبرمی به مبلغ دوهزار و خرده‌ای پوند انگلیس دارم که هتلم را تصفیه کنم باعث امتنان است اگر این مبلغ را در اسرع وقت از طریق صرافی وسترن یونیون به آدرس جایی در محله کنزینگتون برایم حواله کنید. امضا دکتر بهار مهمانی آدرس نصفه و نیمه خانه!&lt;br /&gt;
آخر خنگ‌خدا تو که بلدی داستان به این قشنگی سرهم کنی با خودت فکر کن ببین می‌شود آدم برای یک کنفرانس برود جایی و دوهزار پوند پول هتلش بشود؟ شانس آوردم که طرف خنگ‌تر از این بود که رقم را پایین بیاورد وگرنه تعداد کسانی که به گدایی‌ش لبیک می‌گفتند بیشتر می‌شد. مثلا اگر می‌نوشت پنجاه پوند، مطمئنم بی‌ چون‌ و چرا بیشتر گیرش می‌آمد! &lt;br /&gt;
آنوقت من از همه‌جا بی‌خبر همینطور که برای چندمین بار مشغول پرکردن فرم بازیافت حسابم بودم با زنگ موبایلم از جا پریدم. دوستی بود از شهری همین حوالی. ازم می‌پرسید خبر دارم که چنین میلی فرستادم؟ آه از نهادم درآمد. توضیح دادم چه شده و دوباره یکی توی سر خودم می‌زدم یکی توی سر فرم که یادم بیاید اولین بار کی از بلاگر استفاده کردم. اولین بار کی از تقویم استفاده کردم. اولین بار کی از آنالیتکس استفاده کردم و تو چه می‌دانی که وقتی همه این غلط‌هایی را که کرد‌ه‌ای اگر هم خوب به یاد بیاوری در زمان استفاده از تقویم شمسی بوده، ای گوگل!؟&lt;br /&gt;
تلفن و اس‌ام‌اس از آدمها بود که می‌پرسیدند آیا من واقعا انگلیس هستم؟ و این بخش خوب ماجرا بود. چون کسانی هم بودند که به جای تماس مستقیم و غیرایمیلی با من یا سانلی به هکر جواب دادند. آن‌وقت این ایمیل فقط به دوستان و آشنایانم که نرفته بود، آدم‌هایی مثل مسوول امور استخدام شرکت فلان که من چند روز پیش برایشان سی‌وی و نامه فرستاده بودم هم شامل حال لطف هکر شده‌بودند! و البته آنها هم محترمانه جواب داده‌بودند که این مشکل آنها نیست و احتمالا&amp;nbsp; به کلی از خیر درخواست استخدام من که با چه بدبختی‌ای خودم را بهشان رسانده بودم، گذشتند. این که می‌گویند طرف آفتابه گرفت روی کل زحماتم همین موقع‌هاست نه؟ بعضی از دوستان فارسی زبانم جواب ایمیل را به زبان سلیس پینگلیش یا فارسی داده بودند که بهار خودتی و این‌حرفها چیست و از این دست احوال‌پرسی‌ها. خدا پدرشان را بیامرزد. یعنی یک بار هم که شده از اینکه کسی جواب ایمیلی را به پینگلیش داده خوشحال که سهل است شکرگزار شدم. هکر که حالیش نشده بود اینها چه می‌گویند، دستش را از توی پاچه‌شان کشیده بود بیرون. اما آن دسته از دوستان و آشنایانی که جواب یارو را به انگلیسی داده بودند کم و بیش دچار مصیبت شدند. طرف پاپیچشان شده که یالله من اینجا مانده‌ام دست دست نکنید و این حرفها. همینطوری دو تا از دوستان عزیزم هم که شرمنده اینهمه اعتماد و محبتشان هستم،&amp;nbsp; گول طرف را خورده بودند و یکی پانصد چوق به حساب صراف‌خانه وسترن یونیون فرستاده بودند که به خیالشان بهار یک‌لاقبای در راه مانده را نجات بدهدند. ای تو روحت هکر! اینها را من که تمام این مدت نمی‌دانستم. امروز ظهر که بعد از دوروز دستم به حسابم رسید دیدم و به خاک افتادم.&lt;br /&gt;
نتیجه اخلاقی:&lt;br /&gt;
صبح و ظهر و قبل از خواب پسورد عوض کن. تنظیمات حسابت را هم به امن‌ترین وضع موجود ارتقا بده. فرت و فرت ویروس چک کن و باز هم راحت نداشته باش چرا که دزد بیخ گوشت نشسته و چس‌خند تحویلت می‌دهد.&lt;br /&gt;
مرتب لیست آی‌پی‌هایی که از طریق شان به حسابت وارد شده‌ای(اند) چک کن. این طرف در طول این دو روز کلی آی‌پی جعل کرده بود اما انگار یک‌بار از دستش در رفته بود و با آی‌پی واقعیش رفته بود توی حسابم چون توی لیست آی‌پی‌ها لای کلی آی‌پی انگلیس و آمریکا یک دانه آی‌پی آفریقای جنوبی هم بود (کنزیگتون ارواح عمه‌ت!).&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;اطلاعات دقیق اینکه از چه تاریخی از کدام خدمات گوگل استفاده کرده‌ای را یک جای امنی برای همچو روزی نگه‌دار.&amp;nbsp; دل خوش به قدرت سرچ آقا گوگل در ایمیلت نباش. آنگاه که روزی فرا می‌رسد که دست تو از آن کوتاه است و هکر حسابت را چون پشم حلاجی شده می‌پیچاند. فرم بازیافت حساب گوگل یک فرم اتوماتیک است. مهم نیست چندبار پرش کنی. مهم است که هربار دقیق‌تر از بار قبل پرش کنی. فاصله بین هربار فرستادن فرم تا جواب دادنش هم بیست و چهار ساعت است. بیست و چهار ساعت زجر اینکه دست یکی تا اینجا (همانجایی که قبلا نشان دادم) توی شورت آدم است و دارد حال می‌کند و عین خیالش هم نیست که تو از چندش نفس و زبانت بند آمده و هیچ کاری هم ازت ساخته نیست.&lt;br /&gt;
به هیچ کس اعتماد نکن حتی به گوگل. یک ایمیل روز مبادا برای خودت داشته باش با آدرس همه آدمهایی که از طریق گوگل باهاشان معاشرت داری. من اگر سانلی را نداشتم تا حالا هفت بار مرده بودم. یکی از این دوستان گول خورده وقتی همان شب هک شدن از طریق ایمیل سانلی متوجه شد قضیه کلا‌ه‌برداری‌ست جلوی انتقال پولش را گرفت و جیبش سلامت ماند. اما آن یکی دوست عزیز که ایمیلش را سانلی نداشت از ماجرا بی‌خبر ماند.&lt;br /&gt;
دست آخر اینکه قربان شکل ماهت بشوم می‌خواهی به در راه مانده‌ای کمک کنی؟ اول یک پرس و جو بکن بعد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-4002684646104089499?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/4002684646104089499/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=4002684646104089499&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/4002684646104089499?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/4002684646104089499?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/6jUPIZ7riq4/blog-post.html" title="میلی که رفت برباد" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2011/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEcNQHo5fCp7ImA9Wx9SEEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-9145928500188998311</id><published>2010-11-29T21:59:00.003+01:00</published><updated>2010-11-29T22:28:11.424+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-29T22:28:11.424+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اجتماعی" /><title>پزشکا سلاح سرد، فیزیکیا بمب!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;جفت این دو نفری که تو انفجار امروز کشته‌شدن یه وقتی امیرکبیر بودن. دانشکده فیزیک امیرکبیر میون سالهای ۷۶-۷۷ تغییرات اساسی و عجیبی کرد. ناگهان آدمای مرموزی که نه به رفتارشون می‌اومد دانشگاه دیده باشن و نه به وجناتشون، &amp;nbsp;دانشکده رو تسخیر کردن. یه سری از آدمهای معروف و محبوب دانشکده رو با پرونده‌سازی و پاپوش درست‌کنی پاکسازی کردن و جو دوستانه و کم‌وبیش علمی دانشکده رو به‌هم زدن.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;یادمه یکی که از پشت صحنه خبر داشت اونموقع به من می‌گفت یه سری دانشجوی مقاطع دکتری و ارشد ناگهان از آسمون می‌افتن تو دانشکده. نه مدارکشون تکمیله، نه رزومه معقولی دارن....امروز همون آدم می‌گفت جفت این دونفر از خودی‌هاشون بودن. حدس می‌زنم Affiliation آقای دکتر عباسی تو خبرهای امروز هم برمی‌گرده به اون زمان که از دانشگاه امام‌حسین بورسیه شده‌بود.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;رفتم جفتشونو گوگل کردم و رسیدم به&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: blue;"&gt; &lt;a href="http://www.ksna.ir/news/basicscience/physics/1612-1387-10-10-06-41-34.html"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: black;"&gt;این لینک&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; درباره تز یه دانشجوی دکتر شهریاری. بنابر این لینک، که تاریخش هست سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۷، صاحب پروژه در توضیح کارش گفته تو موسسه‌شون مشغول طراحی نمونه نسل جدیدی از راکتورها هستن به اسم &lt;b&gt;راکتور زیربحرانی واداشته با شتابنده &lt;/b&gt;که من حتی نمی‌تونم اسمشو درست تلفظ کنم چه رسد به فهم معنی هر تکه از این عبارت! اما این زیاد مهم نیست. مهم اینه که اسم پایان نامه این آدم بوده:&lt;b&gt; دست‌یابی به روش جدید محاسبه تابع اهمیت نوترون.&amp;nbsp;&lt;/b&gt;&amp;nbsp;بازم من نمی‌دونم &amp;nbsp;تابع اهمیت چی هست که حالا مال نوترونش چی باشه. ولی&amp;nbsp;گزارشگر این وبسایت از قول پژوهشگر گفته&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="-webkit-border-horizontal-spacing: 2px; -webkit-border-vertical-spacing: 2px; font-family: Tahoma, Geneva, sans-serif; font-size: 12px; line-height: 32px;"&gt;وي افزود: هدف اوليه در اين طرح کسب دانش و تخصص محاسبات نوتروني و طراحي قلب يکي از مهمترين انواع رآکتورهاي نسل آينده و در مرحله بعد، آمادگي براي پيوستن به طرح هاي بين المللي در حال اجرا در اين زمينه است.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&amp;nbsp;حالا وبلاگی به اسم آخرین منجی&amp;nbsp;&lt;a href="http://moonji.parsiblog.com/1816907.htm"&gt;یه مطلب&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;نوشته درباره دست‌داشتن غرب در ترور این دو نفر. مطلبشم اینطوری شروع کرده:&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;blockquote class="" style="text-align: right;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;i&gt;یک روز پس از آنکه سید حسن نصرالله دبیرکل حزب الله لبنان، در مراسم فارغ التحصیلی دانشجویان لبنانی، در بیروت، ایران را در زمینه پیشرفت علمی بهترین الگو معرفی کرد و مشکل کشورهای بزرگ در جهان با ایران را برنامه ریزی برای رسیدن به اوج قله‌های علمی و تولیدی در جهان عنوان کرد، در یک اقدام کور، دو تیم تروریستی صبح امروز حوالی ساعت 8 صبح، دو نفر از اساتید برجسته دانشکده مهندسی هسته‌ای دانشگاه شهید بهشتی تهران را بگونه‌ای مشابه و در دو نقطه متفاوت از شهر تهران به شهادت رساندند.&lt;/i&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote class="" style="text-align: right;"&gt;نویسنده در همین پست به نحو معجزه‌وار و برق‌آسایی دلیل این ترور رو افشا کرده:&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote class="" style="text-align: center;"&gt;&lt;i&gt;دستیابی به فناوری طراحی قلب رآکتور؛ عامل ترور استاد عباسی&lt;/i&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;
&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;&amp;nbsp;نویسنده یا حواسش نبوده تاریخ مطلب درج شده درباره پروژه تابع اهمیت نوترون رو نگاه کنه یا این تاریخ تقریبا دوسال پیش این مطلب اشتباه بصری منه! ایشون می‌نویسند:&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;
&lt;blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;b&gt;کمتر از یک هفته قبل &lt;/b&gt;خبر&lt;b&gt; &lt;/b&gt;دستیابی ایران به روش محاسبه تابع اهمیت نوترون در یک پروژه رساله دکترای فیزیک در دانشگاه امیرکبیر منتشر شد که دکتر شهریاری استاد راهنمای آن پروژه بود.&lt;/i&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;
&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;نقل قول نویسنده وبلاگ آخرین منجی با عینا نقل قول کردن از وبسایت&amp;nbsp;مجله عملی کائسانا که خبر پروژه تابع اهمیت نوترون رو ازش نقل کردم جای هیچ شک و شبهه‌‌ای برای خطای بصری من نمی‌گذاره!&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;
&lt;blockquote&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;i&gt;هدف اولیه در این طرح کسب دانش و تخصص محاسبات نوترونی و طراحی قلب یکی از مهمترین انواع رآکتورهای نسل آینده و در مرحله بعد، آمادگی برای پیوستن به طرح های بین المللی در حال اجرا در این زمینه است.&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-9145928500188998311?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/9145928500188998311/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=9145928500188998311&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/9145928500188998311?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/9145928500188998311?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/9KEJXF7RxPM/blog-post_29.html" title="پزشکا سلاح سرد، فیزیکیا بمب!" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2010/11/blog-post_29.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEQHQ3w-eip7ImA9Wx9TFk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-3586360185820948014</id><published>2010-11-24T21:58:00.000+01:00</published><updated>2010-11-24T21:58:52.252+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-24T21:58:52.252+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>یک همچو آدمی بودم من-۶</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;سوم راهنمایی بودم. با جورج‌ مایکل از طریق یکی از هم‌کلاسی‌هام که جون و عمرش براش می‌رفت آشنا شدم(!) پوسترهای بزرگ ازش داشت. همه آلبوم‌هاشو داشت. پوستر عکس هنرپیشه و خواننده چسبوندن به در و دیوار اتاق با چندتا کار دیگه از جمله پاپ لوس‌آنجلسی گوش دادن و تن‌تن خوندن تو خونه ما مذموم بود. تن‌تن ها رو خونه خاله‌فریده که پسرش کلکسیونشو داشت می‌خوندیم. پسرخاله دخترخاله‌ها بعضی روزای تابستون می‌رفتیم &amp;nbsp;یکی دو روز خونه هم می‌موندیم. روزایی که خونه خاله‌فریده بودیم روزای از صب تا شب رو کاناپه ولو شدن و تن‌تن خوندن بود. خونه خاله‌فریده مجاز بودیم &amp;nbsp;صبا تا هروقت دوست داشتیم تو رختخواب بمونیم و در نتیجه کتاب بخونیم، بعلاوه موقع ناهار خوردن و تو دستشویی هم می‌تونستیم کتاب بخونیم به شرط اینکه کثیفشون نکنیم. براهمینم گاهی می‌شد روزی یه تن‌تن می‌خوندیم. بالا بردن سرعت کتاب‌ تموم کردن هم از اون کک‌هایی بود که از یه سنی به تنبون همه‌مون افتاده بود و سرش باهم کل داشتیم. من خودم گاهی برای عقب نموندن از دخترخاله کوچیکه که الحق و والانصاف تندخونی‌ش رو دست نداشت، صفحه رج می‌زدم!&lt;br /&gt;
خونه خاله‌فریده ویدیو هم داشت. ویدیو برای ما تو اون سن معادل بود با شبا شو (Show) نگا کردن! بعد از اینکه فهمیدم جورج مایکل کیه، شوشو دیدم. شوی به نسبت اون سن من مستهجنی بود! اصلا یادم نیست آهنگش چی بود. یادمه صورت جورج مایکل و یه دختر چش بادومی که گویا خوش اندام هم بود و با خودش ور می‌رفت یکی درمیون توی اون شو ظاهر می‌شد. جورج یه گوشواره &amp;nbsp;انداخته‌ بود یه گوشش. پسرخاله بزرگم می‌گفت تازه گی شده برا همینم گوشواره گوشش انداخته.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سالها و سالها از اون شوی جورج مایکل گذشت. عصاره اون یه شو و کامنت پسرخاله‌ شد اینکه آدما تصمیم می‌گیرن گی بشن.هر وقتم خواستن تصمیمشونو عملی کنن یه لنگه گوشواره می‌اندازن گوششون.&lt;br /&gt;
حواس جمع می‌خواست که بتونم این جور برداشت‌ها رو از تو ناخودآگاهم کشف کنم، آروم بکشم بیرون و بچینم یه گوشه بذارم هوا بخورن!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویرم گرفت بگردم آهنگه رو پیدا کنم. اینه‌هاش(&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8x9rtEHtubI&amp;amp;playnext=1&amp;amp;list=PL33684B99FA2A3DF8&amp;amp;index=3"&gt;+&lt;/a&gt;) اسمش هست: I want your sex.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-3586360185820948014?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/3586360185820948014/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=3586360185820948014&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/3586360185820948014?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/3586360185820948014?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/p1hlUrnwhoU/blog-post_24.html" title="یک همچو آدمی بودم من-۶" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2010/11/blog-post_24.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkQHQ3kzcCp7ImA9Wx9TFUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-798358402089914243</id><published>2010-11-23T13:12:00.000+01:00</published><updated>2010-11-23T13:12:12.788+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-23T13:12:12.788+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="درباره بهار" /><title>قوانین جهان‌شمول جاگیری یا آدم کی جاگیر می‌شه؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;ul style="text-align: right;"&gt;&lt;li&gt;وقتی لعاب جفت بشقابایی که روز اول از سرکوچه خریده بود- که وسط هاگیرواگیر نظافت توشون غذا بکشه- ترک ترک شده باشن و تو همون خونه نقش زیرگلدونی رو بازی کنن.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;وقتی تو خیابون که راه می‌ره بدونه اون ماشینه که اون‌طرف پارک کرده مال همسایه طبقه دوم چهارتا خونه پایین‌تره.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;وقتی فروشنده نونوایی دوتا خیابون پایین‌تر تو خیابون که می‌بینتش بهش لبخند بزنه و سلامشو گرم جواب بده.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;وقتی سبزی‌فروش محل موقع حساب‌کتاب احوال بچه‌آدمو بپرسه.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;وقتی آدم بدونه اون سگه یا گربه‌هه که روبرو نشسته مال همین محله‌ست.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;وقتی آدم شاهد به دنیا اومدن و بزرگ شدن جفت بچه‌های همسایه روبروییش باشه.&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;وقتی داره اثاث کشی می‌کنه، هی به خودش دلداری بده که یه روزی دوباره برمی‌گرده تو همون محل.&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-798358402089914243?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/798358402089914243/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=798358402089914243&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/798358402089914243?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/798358402089914243?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/zySXhjd8HqY/blog-post_23.html" title="قوانین جهان‌شمول جاگیری یا آدم کی جاگیر می‌شه؟" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2010/11/blog-post_23.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUUFSXkzcCp7ImA9Wx9TEEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-6222789334697594905</id><published>2010-11-18T14:32:00.001+01:00</published><updated>2010-11-18T14:33:38.788+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-18T14:33:38.788+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><title>بخش‌های از کتاب تاریخ ایران معاصر نوشته ایروند آبراهامیان درباره دوران ریاست‌جمهوری خاتمی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;همه ما یادمون هست که اصلاح‌طلبان بلافاصله پس از پیروزی در انتخابات شروع به انتشار روزنامه و نشریات کردند.&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;آبراهامیان در این‌باره می‌گوید:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;این روزنامه‌های اصلاح‌طلب همراه با سایر روزنامه‌ها جریان عمومی بحث و تبادل‌نظر عمومی را متحول کردند. طی دهه‌های گذشته، اساسی‌ترین اصطلاحات در گفتمان عمومی موضوعاتی نظیر&lt;b&gt;&amp;nbsp;امپریالیسم، مستضعغان، جاهد، مجاهد و شهید، خویشتن، انقلاب و غربزدگی &lt;/b&gt;را دربر می‌‌گرفت. اما گفتمان این دوره جدید تغییر یافت و عباراتی همانند &lt;b&gt;دموکراسی، پلورالیسم، مدرنیت، آزادی، برابری، جامعه مدنی، حقوق بشر، مشارکت سیاسی، گفت‌و‌گو &lt;/b&gt;&amp;nbsp;و واژه تازه &lt;b&gt;شهروندی&lt;/b&gt;&amp;nbsp;به صحنه آمدند. [...]روشنفکران جدید که بسیاری از آنان فعالیت‌های سیاسی خود را در مقام انقلابیون مبارز آغاز کرده بودند آزادانه نه تنها از روسو، ولتر و منتسکیو، که از هیوم، کانت و دکارت نقل‌قول می‌کردند. در واقع ساعت آنان به‌گونه‌ای به سال‌های انقلاب مشروطه برگشته‌بود. اما این دسته از روشنفکران، از آن‌جایی که همانند بسیاری از هم‌میهنان خود شناخت یا درک اندکی نسبت به تاریخ اوایل سده بیستم داشتند، از بازی روزگار غافل بودند. گفتمان عمومی آنان به‌جای اسلام بیش‌تر بر ایران، به جای اسلام شیعی بر ایران پیش از اسلام، و بر مناسبت‌های ملی همانند نوروز و ملی‌شدن صنعت نفت به جای محرم و رمضان تمرکز داشت. به نظر می‌رسید جایگاه ناسیونالیسم به سنتز مطلوبی بین ایران پیش از اسلام و اسلام- ویا دست‌کم، اسلام شیعی- ارتقا یافته است.&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اگرچه این روزها گروه‌هایی از حاکمیت هم تاکید باسمه‌ای خاصی به ایرانی بودن و تاریخ n-هزار ساله ملت ایران در عین شیعی بودن دارن.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آبراهامیان در ادامه به پیروزی‌های اصلاح‌طلبان در دوره هشت‌ساله ریاست‌جمهوری خاتمی اشاره می‌کنه:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;خاتمی این پیروزی‌ها&lt;/i&gt;{اشاره به پیروزی‌ دور انتخابات ریاست جمهوری، شوراها، مجلس است}&lt;i&gt;&amp;nbsp;را برای گشودن روابط خارجی و سیاست داخلی کشور به‌کار گرفت. او از پرداختن به موضوع حساس سلطله دولت بر اقتصاد پرهیز کرد - از یک سو برای حفظ پشتیبانی کارگران و از سوی دیگر به سبب تجربه تلخ رفسنجانی مبنی بر این‌که دست زدن به امتیازات بنیاد‌ها و بازاری‌ها در حکم ضربه زدن به سومین ریل سیاست در ایران است. به این ترتیب وی از این مانع اقتصادی چشم‌پوشی کرد و در عوض، بر هدایت کردن درآمدهای اقتصادی به ویژه نفت متمرکز شد که از خوش‌اقبالی او از بشکه‌ای ۱۰ دلار از سال ۱۳۷۶ به ۶۵ دلار در سال ۱۳۸۲ افزایش یافته بود. بر این اساس دولت همچنان قادر بود برنامه‌های توسعه‌ای را در حوزه‌های آموزش، برق‌رسانی، خانه‌سازی، ساخت‌وساز مناطق روستایی و تاسیسات هسته‌ای ادامه دهد. تا سال ۱۳۸۰ در مجموع ۹۴ درصد از جمعیت کشور به امکانات پزشکی و آب آشامیدنی سالم دست‌یافتند. ۹۷ درصد از جمعیت بین ۶ تا ۲۹ ساله باسواد شده‌بودند و در بخش کاهش نرخ مرگ‌ومیر کودکان ایران به مقام نخست رسید. ۶۳ درصد از دانشجویان، ۵۴ درصد از شرکت‌کنندگان در سایر مراکز آموزشی و همچنین ۴۵ درصد از پزشکان کشور زن بودند. دولت همچنین با تشکیل صندوق ذخیره ارزی بخشی از درآمد نفتی را برای شرایط اضطراری کنار گذاشت. "&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به نظر من نمی‌شه همه افزایش درصد مشارکت دخترا تو تحصیل و دانشگاه و بعد بازارکار رو به پای خاتمی نوشت. به هرحال این یه پروسه طولانی مدته که از دوران کودکی با امید به دسترسی به رده‌های بالاتر اجتماعی شروع می‌شه و بخشی‌شم مدیون دوران ریاست جمهوری رفسنجانیه. هشت‌سال این و هشت سال اون.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;در حوزه سیاست خارجی، خاتمی برای بهبود ارتباط با جهان خارج تلاش کرد. از توکیو، مسکو، مادرید و رم و پاریس دیدار کرد. [...] به حقوق‌دانان بین‌المللی اطمینان داد که حکم سنگسار در ایران دیگر اجرا نخواهد شد و برای کنار‌گذاشتن مجازات‌های بدنی تلاش خواهد کرد.&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;[...] او در اقدامی کاملا نوآورانه اعلام کرد ایران راه‌حل استقرار دولت در فلسطین را به شرط پذیرش خود فلسطینی‌ها، قبول خواهد داشت. محدودیت‌های اعمال‌شده بر بهاییان را کاهش داد و به طور خصوصی خامنه‌ای را برای عفو گروهی از یهودیان متهم به جاسوسی برای اسراییل ترغیب کرد. وی همچنین به بریتانیا اطمینان داد که ایران در صدد اجرای فتوای موجود در مورد سلمان رشدی نیست. در مقابل، بریتانیا نیز روابط کامل دیپلماتیک با ایران را که از سال ۱۳۵۷ قطع شده‌بود از سرگرفت. &amp;nbsp;رییس جمهور آمریکا، کلینتون، تحریم‌های اقتصادی بر ضد ایران را تا اندازه‌ای محدود از میان برداشت و اجازه صدور کالاهای کشاورزی و دارویی به ایران و واردات فرش و پسته به آمریکا صادر کرد. &amp;nbsp;وزیر خارجه آمریکا نیز یک گام نزدیک‌تر شد و از کودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ در ایران اظهار تاسف کرد. در سازمان ملل پانزده کشور اروپایی عضو اتحادیه اروپا از تهیه قطع‌نامه برضد ایران دست کشیدند. سازمان ملل نیز ایران را از فهرست کشور‌های ناقض حقوق بشر خارج کرد. همچنین بانک جهانی -بدون تصویب آمریکا- ۲۳۲ میلیون دلار وام به منظور خدمات پزشکی و ایجاد سیستم فاضلاب در اختیار ایران قرار داد.&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;با وجود اینکه همچنان بسیاری از حقوق شهروندی در همون زمان خاتمی زیرپا گذاشته می‌شد، می‌تونیم نتیجه بگیریم که چه‌قدر استاندارد‌های سازمان ملل برای اینکه اعلام کنه یه کشوری حامی حقوق بشره گل‌وگشاده!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یادمه خیابون ولیعصربالا سالها درگیر حفاری‌های فاضلاب بود. حالا تموم شده؟ تهران فاضلاب داره الان؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;شرکت‌های اروپایی ، روسی و ژاپنی- بازهم بدون تصویت آمریکا- برای سرمایه‌گذاری ۱۲میلیارد دلاری در صنعت نفت، گاز و خودروسازی ایران موافقت کردند. واحد پولی یورو در بازار بورس تهران به جریان افتاد و صندوق بین‌المللی پول نیز در سال ۱۳۸۲ رتبه بالایی برای ایران به سبب انجام اصلاحات مالی به ویژه متوازن کردن بودجه کشور قائل شد.&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اون سالها اسمی از چین نبود!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;در زمینه سیاست داخلی نیز، لیبرال‌های مجلس بیش از یک‌صد لایحه اصلاح‌‌گرایانه را به تصویب رساندند. بعضی از این لوایح عبارت بود از منع صریح همه اشکال شکنجه و خشونت فیزیکی نظیر محروم کردن متهم از خواب، بستن چشم‌ها و حبس انفرادی، حق زندانیان سیاسی برای برخورداری از وکیل، دسترسی به خانواده و محاکمه توسط قضات دارای حداقل ده سال تجربه، تشکیل دادگاه ویژه و مستقل مطبوعات به منظور رسیدگی به موضوعاتی مانند هتک‌حرمت و سانسور، حق همه متهمان به محاکمه در دادگاه‌هایی با حضور &amp;nbsp;هیات منصفه که در آن قضات و دادستانان به صورتی کاملا مستقل عمل کنند و همچنین دادن اختیار به رییس جمهور برای برکناری قضاتی که آشکارا در سیاست مداخله و فراتر از قدرت قضایی خود عمل کنند.&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;به نظرم اینا بیشتر تئوری بوده تا چیزی که ما در عمل یادمون مونده! قاضی مرتضوی در همین دوران ظهور کرد مگه نه؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;آنان همچنین تلاش کردند نظارت بر انتخابات و بررسی صلاحیت نامزد‌ها را از شورای نگهبان به وزارت کشور منتقل کنند.&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;[...] برخی از نمایندگان آشکارا از ضرورت برگزاری یک همه‌پرسی سراسری برای تقویت بخش‌های دموکراتیک قانون اساسی سخن می‌گفتند.&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;نمایندگان لیبرال همچنین اقداماتی را برای حمایت از حقوق زنان دنبال کردند. به زنان اجازه دادند تا بدون استفاده از بورسیه‌های دولتی در دانشگاه‌های خارج تحصیل کنند. نمایندگان زن در مجلس اجازه یافتندبه جای چادر از روسری استفاده کنند و به دختران دانش‌آموز نیز اجازه داده شد روپوش‌های رنگی بپوشند. آنان حتی طرح‌هایی را تصویب کردند که با قرائت‌های سنتی شرع در تعارض بود. کلیه تمایزات موجود بین مرد و زن، مسلمانان و غیرمسلمانان را به هنگام ادای شهادت در دادگاه‌ها و پرداخت احکام مالی در موارد وقوع خسارت، حذف کردند. سن ازدواج دختران را به ۱۵ سال افزایش دادند. راه‌های ورود زنان به نظام قضایی را مجددا باز کردند. در دادگاه‌های خانواده برای آنان حق برابر طلاق قائل شدند و حق &amp;nbsp;حضانت فرزندان زیر ۷ سال را برای آنان در نظر گرفتند. چنین چالش صریحی با بنیاد‌های اساسی شریعت در یک مجلس انتخابی در منطقه خاورمیانه بی‌سابقه بود. علاوه براین، نمایندگان مجلس کنوانسیون رفع خشونت و تبعیض در حق زنان سازمان ملل متحد را تصویب کردند- پیمانی که آمریکا همچنان از تصویب آن دوری می‌کند.&lt;/i&gt;&amp;nbsp;&lt;i&gt;جایگاه لیبرال‌ها با اختصاص جایزه صلح نوبل به شیرین عبادی، از حقوق‌دانان فعال در زمینه حقوق بشر و پیشیبانی صانعی یکی از شاگردان مورد علاقه خمینی از حقوق زنان، بیش از گذشته تقویت شد. بنابر حکم وی قانون نباید به سبب جنسیت بین افراد تمایز ایجاد کند و زنان باید حق قرارگرفتن در سمت‌های ریاست جمهوری، قضات ارشد و حتی رهبران عالی‌رتبه را داشته باشند.&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;واقعا لایحه رفع تبعیض تصویب شد؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;اصلاح‌طلبان همچنین توانستند به قتل‌های سیاسی مخالفان پایان بخشند. آنان گروهی از عوامل قتل‌های زنجیره‌آی مخالفان را از وزارت اطلاعات پاکسازی کردند- البته سردسته این گروه پیش از افشای آمرین این قتل‌ها،"خودکشی" کرد. آنان همچنین محدودیت‌های اعمال شده بر منتظری را کاهش دادند. کمیته‌های پارلمانی را به زندان‌ها فرستادند، برخی از بند‌های زندان‌ها را بستند، تعدادی از زندانیان سیاسی را آزاد کردند و وضعیت سایر زندانیان را نیز بهبود بخشیدند. برای &lt;b&gt;بسیجی‌‌&lt;/b&gt;های لباس شخصی که جوانان طبقه متوسط به ‌ویژه دختران&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;[...]&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;را تحت فشار قرارداده بودند، محدودیت‌هایی قایل شدند.&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;اصلاح‌طلبان همچنین بخشی از بودجه‌های دولتی را به سوی سازمان‌های غیردولتی هدایت کردند: باشگاه‌های محلی، مراکز فرهنگی و تئاتر، و روزنامه‌ها- شمار روزنامه‌ها از پنج به بیست و شش روزنامه و همچنین شمارگان آنها از ۱/۲ میلیون به ۳/۲ میلیون نسخه افزایش یافت. شمار نشریات از ۷۷۸ به ۱۳۷۵ عنوان رسید و تعداد عناوین کتبا‌های منتشر شده از ۱۴۵۰۰ به ۲۳۳۰۰ عنوان با شمارگانی بیش از ۱۱۸ میلیون جلد افزایش یافت. این رقم در سال ۱۳۶۵، ۳۸۰۰ عنوان کتاب با شمارگان‌کمتر از ۲۸میلیون بود. &amp;nbsp;&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;در این بین محافظه‌کاران نیز مقابله به مثل کردند. شورای نگهبان با بیش‌تر قوانین و طرح‌های نمایندگان به سبب مغایرت با شرع و قانون اساسی مخالفت کرد. دستگاه قضایی نیز شماره فزاینده‌ای از روزنامه‌ها را تعطیل کرد. روزنامه زن به سردبیری دختر هاشمی رفسنجانی به دلیل چاپ کاریکاتوری درباره ارزش خو‌ن‌بهای زنان که نصف دیه مردان است، تعطیل شد. نهضت آزادی نیز به سبب عدم اعتقاد واقعی به مفهوم &lt;b&gt;&amp;nbsp;ولایت فقیه&lt;/b&gt;&amp;nbsp;غیرقانونی اعلام شد. در این بین، غلامحسین کرباسچی، شهردار تهران که از دست‌پروردگان هاشمی رفسنجانی محسوب می‌شد، به اتهام فسادمالی به زندان افتاد. افزون بر این نیروی انتظامی-با پشتیبانی لباس شخصی‌ها- با حمله به یک راهپیمایی اعتراضی در کوی دانشگاه تهران بیش از یکصدنفر را مجروح کردند و به خوابگاه‌های دانشجویان نیز حمله‌ور شدند. خاتمی در سالگرد ۱۶ آذر، از فرصت استفاده کرد و ضمن بزرگداشت این روز هشدار داد که چنین برخوردهایی تضعیف دموکراسی را به دنبال دارد و راه را برای ظهور افراط‌ گرایی هموار خواهد کرد. علاوه براین شورای نگهبان نیز صلاحتی بیش از ۲۰۰۰ نفر از نامزدهای مجلس هفتم از جمله ۸۷ تن از نمایندگان مجلس ششم را رد کرد.&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;از سوی دیگر اصلاح‌طلبان ضربه غیرمنتظره دیگر -این‌بار از آمریکا- خوردند. جورج بوش در سخنرانی ژانویه ۲۰۰۲ ایران را به همراه چند کشور دیگر محور شرارت نامید. &amp;nbsp;وی ضمن اعلام این‌که این کشور تهدید عمده‌ای برای صلح جهانی است، ایران را به تلاش برای تولید سلاح‌های اتمی و کمک‌مالی به تروریست‌های بین‌المللی مخالف آمریکا، متهم کرد. وی همچنین در اظهارات خود یادآور شد که "رهبران غیر انتخابی" مردم ایران را از &amp;nbsp;آزادی‌هایشان محروم کرده‌آند. مشاور امنیت ملی او نیز در ادامه ایران را کابوسی "تمامیت‌خواه" نامید و محکوم کرد. این سخنرانی حکم یک صاعقه را داشت زیرا وزارت امور خارجه آمریکا و ایران به صورت مخفیانه برای سرنگونی دولت طالبان در افغانستان و برقرای یک دولت جدید، همکاری نزدیکی با یکدیگر داشتند.&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;[...] این سخنرانی به علاوه سایر شکست‌ها، کل جنبش اصلاح‌طلبی در ایران را چند‌پاره کرد. برخی از اصلاح‌طلبان به ویژه خاتمی، همچنان بر امکان ایجاد اصلاحات در درون سیستم پای‌فشردند. گروهی دیگر از ضرورت نوعی مبارزه سرسختانه- و حتی برگزاری همه‌پرسی- سخن به‌میان آوردند. &amp;nbsp;اما عده‌ای دیگر، نا امید و سرخورده از چشم‌انداز‌های آتی اصلاحات، از صحنه سیاست عملی کناره‌گیری کردند. شور و شوق لیبرال مابانه دود شد و به هوا رفت.&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینو همه یادمونه!&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;این امر برای محافظه‌کاران فرصتی فراهم کرد تا در یک سلسله انتخابات -شوراهای شهر در سال ۱۳۸۲- انتخابات مجلس در سال ۱۳۸۳ و انتخابات ریاست جمهوری در سال ۱۳۸۴ پیروز شوند.&lt;/i&gt;&lt;i&gt;&amp;nbsp;[...] دلایل این پیروزی متعدد بود. آنان پایگاه ۲۵ درصدی هواداران خود را همچنان حفظ کرده بودند. نامزدهایشان را از میان کهنه سربازان جنگ گزینش کردند. نظر افراد مستقل را به ویژه در حوزه امنیت ملی به خود جلب کردند و از همه مهم‌تر این‌که شمار &amp;nbsp;قابل ملاحظه‌ای از زنان، دانشجویان و دیگر رای‌دهندگان طبقه متوسط حقوق‌بگیر از حضور در پای صندوق‌های رای خودداری کردند. &lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;یادتونه؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;"&lt;i&gt;میزان مشارکت واجدین شرایط در انتخابات مجلس به زیر ۵۱ درصد نزول کرد که عملا یکی از بدترین آمارهای مشارکت از هنگام انقلاب بود. این رقم در شهر تهران به ۲۸ درصد سقوط کرد.&lt;/i&gt;"&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;i&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-6222789334697594905?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/6222789334697594905/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=6222789334697594905&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6222789334697594905?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/6222789334697594905?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/ZnwxymvtpkM/blog-post_18.html" title="بخش‌های از کتاب تاریخ ایران معاصر نوشته ایروند آبراهامیان درباره دوران ریاست‌جمهوری خاتمی" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2010/11/blog-post_18.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkQNRnw_eSp7ImA9Wx5aGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-8870317.post-8563345262429696398</id><published>2010-11-15T23:23:00.001+01:00</published><updated>2010-11-15T23:33:17.241+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-11-15T23:33:17.241+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><title>قسمتی از کتاب تاریخ ایران مدرن به قلم ایرواند آبراهامیان درباره شروع دوره اصلاحات</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;i&gt;"پیوندهای خامنه‌ای و رفسنجانی از هنگامی که دومی پس از یک برنامه دیدار از پکن الگوی چینی توسعه اقتصادی را مدنظر قرار داد، با یکدیگر فاصله گرفت. رفسنجانی از حذف &amp;nbsp;یارانه بر مواد غذایی، سوخت و بنزین، کاهش پشتیبانی مالی از بنیادهای دینی و نظارت دولت بر آنان، خصوصی سازی &amp;nbsp;شرکت‌های ملی شده در سال ۵۷ و از همه مهمتر جذب سرمایه‌های &amp;nbsp;خارجی و مهاجران ایرانی دور از میهن از طریق مجاز کردن جریان آزاد نقل و انتقال سود آنان، مجاز کردن شهروندان خارج از کشور به حفظ تابعیت خارجی، برگزاری &amp;nbsp;گردهمایی‌هایی برای سرمایه‌گذاران خارجی و ایرانیان مقیم خارج، اعطای امتیازاتی به شرکت‌های نفتی از جمله قرارداد یک میلیارد دلاری به شرکت کونوکو سخن به‌میان آورد. او همچنین از ایجاد اصلاحاتی در قانون کار برای سودآوری بیش‌تر مالکان کارخانه‌ها و تدوین یک قانون جدید سرمایه‌گذاری که براساس آن خارجی‌ها بتوانند ۴۵ درصد از مالکیت شرکت‌ها را در اختیار داشته‌باشند سخن‌گفت."&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
اینهمه تصمیم بعد از بازدید از چین....وحالا چین همچنان الهام‌بخش سیاستمداران است. گیرم در زمینه‌های دیگر!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
"&amp;nbsp;&lt;i&gt;این پیشنهادات نه‌تنها مخالفت خامنه‌ای و شورای نگهبان را برانگیخت بلکه اکثریت نمایندگان مجلس و چهر‌ه‌های سرشناس بازار نیز با آن مخالفت کردند. طرفه آنکه رفسنجانی با مخالفت‌های آمریکا رو‌به‌رو شد. کنگره آمریکا قانون تحریم ایران را به تصویب رساند. براساس این قانون، شرکت‌های خارجی و همچنین شرکت‌های نفتی آمریکایی که بیش از ۲۰ میلیون در ایران سرمایه‌گذاری کنند، مشمول مجازات‌هایی می‌شدند."&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و این آخر باری نبود که آمریکایی‌ها به جریان اصلاحات لطمه‌ می‌زدند. اواخر دور دوم ریاست جمهوری خاتمی هم جورج بوش بعد از اونهمه فعالیت خاتمی در بهبود روابط ایران و غرب &amp;nbsp;با محور شرارت خطاب کردن ایران جبهه محافظه‌کاران رو تقویت کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;"کاهش سرمایه‌گذاری خارجی، همراه با نزول قیمت‌های نفت- از بشکه‌ای ۲۰ دلار در سال ۱۳۷۰ به ۱۲ دلار در سال ۱۳۷۳-، افزایش بدهی‌های خارجی ایران و کاهش درآمدهای ایران را به همراه داشت و موجب تشدید رکود اقتصادی در کشور شد. نسبت ارزش ریال ایران به دلار آمریکا از ۷۰ ریال پیش از انقلاب &amp;nbsp;به ۶۴۰۰ ریال در ۱۳۷۴ رسید. ضمنا نرخ بیکاری به ۳۰ درصد رسید و قیمت کالاهایی مانند قند و شکر، برنج و کره &amp;nbsp;۳ برابر و قیمت نان ۶ برابر شد. طبق معمول تبعیدیان خارج از کشور فروپاشی سریع جمهوری اسلامی را پیش‌بینی‌کردند.&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;اما این بحران اقتصادی راه را نه برای یک انقلاب، بلکه برای اصلاحات هموارتر کرد."&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
اگه همت خوندن کتاب رو ندارین، به زودی تیکه‌هایی از کتاب درباره دوران ریاست‌جمهوری خاتمی رو هم همینجا خواهید خوند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8870317-8563345262429696398?l=baghebahar.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://baghebahar.blogspot.com/feeds/8563345262429696398/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8870317&amp;postID=8563345262429696398&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/8563345262429696398?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/8870317/posts/default/8563345262429696398?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/baghebahar/~3/YawpBoCTQO0/blog-post_15.html" title="قسمتی از کتاب تاریخ ایران مدرن به قلم ایرواند آبراهامیان درباره شروع دوره اصلاحات" /><author><name>Bahar Mehmani</name><uri>https://profiles.google.com/104518955172985160309</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="32" height="32" src="//lh3.googleusercontent.com/-qmRx9ll4mpA/AAAAAAAAAAI/AAAAAAAAJYc/jKZ4yOTDmOk/s512-c/photo.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://baghebahar.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry></feed>

