<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">
<channel>
<title>شور و شر</title>
<link>http://baharvin.blogfa.com/</link>
<description />
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 01 Nov 2009 20:16:18 GMT</lastBuildDate>
<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/baharvin" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
<title>ایهاالناس</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/mMkWkkUH8FU/post-426.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یک خانم دکتری در رشته‌ی ادبیات انگلیسی و اصالتا آمریکایی که پیش از این استاد دانشگاه ویرجینیا در آمریکا بوده‌اند و حالا هم گویا در دانشگاه شریف تدریس می‌کنند، آمده‌اند و به پیشنهاد و اصرار یکی از دوستان‌شان برای تشکیل کلاس خواندن و درک مطلب متون تخصصی جامعه‌شناسی جامه‌ی عمل پوشانده‌اند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;کلاس قرار است روزهای پنج‌شنبه باشد ساعت ده‌ونیم تا دوازده صبح.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عجالتا برنامه‌ی کلاس این است که سه‌چهارتایی مقاله‌ی درست و درمان جامعه‌شناسی بخوانیم و از این طریق کم‌کم در خواندن متون تخصصی جامعه‌شناسی به زبان انگلیسی مهارت پیدا کنیم، &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در باب هزینه هم، از آن‌جایی که این استاد عزیز هوای ما دانشجویان آس‌وپاس را داشته‌اند حسابی، کلاس تقریبا مفت و مجانی است به‌خصوص که تقریبا نیمه خصوصی هم است، یعنی آن‌طور که ما حساب کرده‌ایم، می‌افتد برای هر نفر سی‌ هزار تومان برای ده جلسه که خب هرجور حساب کنید چوب حراج است. جمعیت کلاس قرار است کم باشد و عجالتا خودمان سه‌، چهار نفر شده‌ایم و عنقریب است که ظرفیت تکمیل شود اما خب ما که بخیل نیستیم، شما اگر پایه هستید، یک ای‌میل یا کامنت با مشخصات کامل بگذارید تا اگر هنوز امکانش بود خبرتان کنیم. &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/mMkWkkUH8FU" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 20:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=426</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-426.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-426.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>13 آبان</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/rz5xCV1J2S4/post-425.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بله آقا، بستگی دارد یک متن را، یک واقعه را در چه بستر و زمینه‌ای بازخوانی کنید. نمونه می‌خواهید؟ همین 13 آبان، شما فکر کن ببین در این سی سال چه‌ها که به روز این سمبل رادیکالیسم انقلابی نیامده است، یعنی چه خوانش‌های ضد و نقیضی که از آن نشده است. تا حدود 10 سال این واقعه مایه‌ی افتخار و سربلندی عاملانش بود، یعنی یک سیزده آبان می‌گفتند و صدتا از بغل‌اش درمی‌آمد. 10 سال دوم سیزده آبان بیشتر یک واقعه‌ی تاریخی بود که قرار بود گرامی داشته شود اما خب اندک‌اندک مورد پرسش و سوال و انتقاد هم قرار می‌گرفت، آن‌قدر که ده سال سوم شده بود مایه‌ی پشیمانی و نماد جوش‌وخروش جوانی و جوگیری؛ دست‌‌آخر هم شد چیزی در مایه‌های خودم کردم که لعنت بر خودم باد، یعنی شما فکر کن آقای عبدی، سخنگوی تسخیرکنندگان لانه‌ی جاسوسی را گرفتند به چه جرمی؟ به جرم نظرسنجی در باب رابطه‌ی ایران و آمریکا و نمی‌دانم نظرسازی پیرامون نعوذ بالله تمایل مردم ایران به رابطه با آمریکا، خب شما جای ایشان بودید با خودتان چه می‌گفتید؟ امسال هم که بحمدالله یک دوربرگردان سی ساله زده‌ایم و همه‌چیز را دوباره برگردانده‌ایم سر جای اول‌اش یعنی همان «ریشه‌های انقلابی» و پز هم می‌دهیم بابت «سبزترین روز سال»، یعنی همان چیزی که تا همین پارسال امر ناپسندِ «شور جوانی و  رادیکالیسمِ انقلابی‌ پرهزینه»بود،  امسال شده است امر پسندیده‌ی «رهبری مردم» و «دنباله‌روی رهبر از پیرو». این‌ها ثمره‌ی دست طناز روزگار نیست آقا، ثمره‌ی خوانش متفاوت من و شما است از یک متن یا واقعه‌ی واحد در بسترها و زمینه‌های متفاوت. هیچ اشکالی هم ندارد البته اگر آن‌زمانی که مشغول سر دست بلند کردن یک تفسیر خاص هستیم، کمی فتیله‌مان را پایین بکشیم و کمتر بر ماندگاری جاودانه‌ی تفسیرمان پافشاری کنیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;غرض این‌که همه‌ی این زیرکی و زیبایی بیانیه‌ها می‌تواند به جای خود باشد اگر حواس‌مان باشد که «عجالتا» داریم در بستر و زمینه‌ی خاصی می‌خوانیم‌شان، هیچ بعید نیست چند ماه یا چند سال دیگر، همین شور شاعرانه‌ی کلمات به نظرمان اطوار‌های شاعرانه‌ای بیاید پوچ و توخالی و چه می‌دانم، حتی مبتدی و سانتی‌مانتال، بالاخره خاتمی هم که یک‌شبه تبدیل نشد به مرد حرافِ بی‌عمل و فیلسوف نابلد و سیاستمدار شل‌وول، نمی‌دانم شما یادتان می آید یا نه اما بنده با همین صغر سن هم یادم است که یک‌زمانی رئیس‌جمهور فرهیخته بود و مرد سخن‌دان و سیاستمدار میانه‌رو، حالا باز شما بگو طنز روزگار و من بگویم بستر و شرایط متفاوت، به‌هرحال همان‌ها که روزی برایش سرودست می‌شکستند و هق‌هق گریه سر می‌دادند، همان‌ها روز دیگر آن‌چنان بر سرش فریاد ‌کشیدند که کم مانده بود گریه‌اش را درآورند، نه این‌که فکر کنید مشکل من وفاداری و ثبات رای و این‌حرف‌هاست‌ها، اصلا، نقل هیچ‌کدام از این حرف‌ها نیست، من فقط می‌گویم آدم باید حواسش به خودش و کردارش باشد، به آخر و عاقبت کارش باشد، نه یک روز بابت چهار کلمه این‌طور غش‌وضعف کند و نه یک روز بابت همان چهار کلمه بدوبیراه بار خودش و این و آن کند، والا بخدا روزگار بیکار نیست که بیاید ما را دست‌مایه‌ی طنز آیندگان قرار دهد، این من و شما هستیم که مدام پای‌مان بر لبه‌ی بوم می‌لغزد و هی یا از این سرش کله‌پا می‌شویم یا از آن سرش.        &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/rz5xCV1J2S4" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 14:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=425</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-425.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-425.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title />
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/7X_RaHLgnow/post-424.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;A href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/453/"&gt;تیراژ: یک نسخه    &lt;/A&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href="http://3roozpish.persianblog.ir/post/453/"&gt;آدم‌هایی که درباره خصوصی‌ترین چیزهایت ازت سوال می‌کنند و به یک سوال و دو سوال بسنده نمی‌کنند و سرنخی را که بهشان داده‌ای می‌گیرند و می‌کشند و به‌خیالشان تو را با همان نخی که دور گردنت بسته‌اند به هرجایی که دلشان خواست می‌برند. به هرکدامشان یک چیز بگو. بگو آره همین دیروز. بگو همین‌جا روی همین کاناپه. بگو دوسال پیش آخریش بود. بگو اینجا نبود یه‌جای دیگه بود. یه جای خیلی دور. بگو اصلن تاحالا اتفاق نیفتاده. آره معلومه که می‌شه. واسه من شده. بگو متنفرم از این کار. وقتی موقعش می‌شه از خودم بدم می‌یاد. بگو توی یک پارکینگ متروک. نه نمی‌شناختمش. حتا وقت نشد صورتشو ببینم. خیلی چیزهای دیگر بهشان بگو. و قسمشان بده که جایی تعریفش نکنند. داستان بعدش شروع می‌شود. دو روز بعدش. پنج‌روز بعدش. دوماه بعدش. آدم‌هایی که خصوصی‌ترین چیزهایت را سوال می‌کنند بیشترشان اطلاعات را برای همان لحظه خودشان که نمی‌خواهند. برای این می‌خواهند که بعدن بهش فکر کنند. برای این می‌خواهند که بعدن دونفری یا چندنفری درباره‌اش حرف بزنند. داستان همان‌موقع شروع می‌شود. همان‌وقتی که آنها می‌شوند راوی تو. با کلافی که بهشان داده‌ای لباس درست می‌کنند و بهت می‌پوشانند. تو آن لحظه آنجا نیستی. ولی می‌رسد روزی جایی که داستان خودت را از زبان آدم دیگری می‌شنوی. آدمی که تو را می‌شناسند و حرف‌هایی را که درباره‌ات شنیده، تحویلت می‌دهد اما منبعش را لو نمی‌دهد یا آدمی که نمی‌داند این قصه مال توست اما به نظرش ماجرای جالبی است و برایت تعریفش می‌کند. می‌گوید باورت می‌کشه کسی توی پارکینگ با کسی که نشناسه؟ و توی ناکس بگو نه باورم نمی‌شه. چه جوری آخه؟ و توی ناکس می‌دانی هر داستانی را برای چه کسی تعریف کرده‌ای. برای مخاطبانت، برای کنجکاوانت قصه‌های اختصاصی بگو. قصه‌هایی که فقط مال خودشان است.&lt;/A&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;برای من که کم پیش می‌آید، کم پیش می‌آید این‌چنین عاشق واژه واژه و سطر به سطر یک متن شوم، کم‌ پیش می‌آید فکر کنم باید دوره بیفتم و این مطلب را نشان همه بدهم و وادارشان کنم آب دست‌شان است زمین بگذارند و بنشینند معشوق مکتوب من را سیر کنند. همین است به گمانم که هیچ‌وقت گودر باز واقعی نمی‌شوم، سالی، ماهی بگذرد و چه شود من بردارم این رنگین‌کمان شر را روشن کنم برای مطلبی که چشم‌ام را گرفته است، نه این‌که سخت باشدها، اصلا، یک کلیک ساده است، اما خب گفتم که، برای من کم پیش می‌آید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; از آن کمتر وقتی است که یک وبلاگ بشود یکی از معدود هیجان‌های زندگی‌ام، یعنی بشود از آن دست وبلاگ‌های نایابی برای من که هر وقت آپ می‌شوند، خواسته و ناخواسته روز مرا ساخته‌اند تمام‌وکمال، آدم با وبلاگ‌شان زندگی می‌کند اصلا بس‌که هر وقت حالش بد باشد می‌رود یک متن ازشان می‌خواند و خودبه‌خود سر کیف می‌آید. این است که من حاضرم جایم را بهشان بدهم، کدام جا؟ برای‌تان نگفتم؟ من برای عاشقی خودم و وبلاگ‌ها یک سنگ محک خاص دارم، کمی عجیب غریب است اما نتیجه‌اش ردخور ندارد. فکر می‌کنم یک طاعون اینترنتی آمده و همه‌ی فضای وبلاگ‌ها و سایت‌ها را بلعیده و دست بر قضا فقط وبلاگ من جان سالم به‌در برده است، حالا در این شرایط که خلق‌الله هیچ امکان انتخابی جز خواندن همین تک‌وبلاگ باقیمانده ندارند، اگر به من بگویند بیا و جایت را به یک وبلاگ دیگر بده، من حاضرم جایم را به کدام وبلاگ بدهم؟ دل‌تان می‌خواهد بدانید؟ خب از خدا که پنهان نیست، ‌از شما چه پنهان، تا مدت‌ها حاضر بودم جایم را به عابر پیاده بدهم، مدت‌ها پیش البته، پیش از ان‌که تبدیل به پدر پیاده شود:) حالا اما یک انتخاب بیشتر ندارم، همین است فقط، همین &lt;A href="http://http://3roozpish.persianblog.ir/"&gt;سه‌روز پیش&lt;/A&gt;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی‌نوشت: خیلی خب آقا، بستم، پرانتز را بستم، برمی‌گردم سر همان کاروبار کسالت‌بار خودم، سر همان چه می‌دانم، دموکراسی و خرد توده و الخ، گفتم حالا این وسط کمی هم عاشقی کنم برای خودم داخل پرانتز، گناه که نکرده‌ام، کرده‌ام؟ &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/7X_RaHLgnow" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 10:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=424</comments>
<dc:creator>baharvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-424.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-424.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>The wisdom of crowd</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/4ieCZKmYWE8/post-423.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href="http://baharvin.blogfa.com/post-422.aspx"&gt;این آزمایش&lt;/A&gt; را یک دانشمند انگلیسی به‌نام فرانسیس گالتون در سال 1906 انجام داده است. نتیجه‌اش هم این بوده است: درحالی‌که وزن واقعی گاو 1198 پوند اندازه‌گیری شد، تخمین حاصل از میانگین 1197 پوند بود. تخمینی که به‌طرزی باورنکردنی از هر تخمین دیگری دقیق‌تر بود. گالتون کسی بود که تا پیش از این آزمایش مانند بسیاری از کامنت‌گذاران پست قبل، گرایش‌هایی نخبه‌گرایانه داشت بدین‌معناکه فکر می‌کرد سلامت و بهبود جامعه تنها در دست عده‌ای قلیل از افراد هوشمند و توانمند است که هوش و توانمندی‌شان به خوبی پرورش یافته است و الباقی جامعه یا به قولی توده‌ها هم به‌کلی ول‌معطل‌اند. از قضا او آزمایش را در جهت آزمون و تایید احتمالی همین اندیشه‌ی نخبه‌گرایانه انجام داد اما نتیجه کاملا شگفت‌انگیز از آب درآمد. همین نتیجه بود که او را در باورهای نخبه‌گرایانه‌اش مردد ساخت: «به‌نظر می‌رسد نتیجه‌‌‌ی [این آزمایش] اعتبار قضاوت‌های دموکراتیک را بیش از آن‌چه انتظار می‌رود قابل‌قبول جلوه می‌دهد». &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;درواقع، «فرانسیس گالتون تصادفاً به یک حقیقت ساده اما قدرتمند برخورده است: در شرایط درست، گروه‌ها به‌طور چشمگیری هوشمندند به‌طوری‌که غالبا از زیرک‌ترین اعضای‌شان، زیرک‌‌ترند. اگرچه اکثریت اعضای یک گروه، به‌صورت خاص آگاه و مطلع یا عقلانی نیستند، اما با این‌حال امکان دست‌یابی به یک تصمیم هوشمندانه‌ی جمعی وجود دارد. این امکان از آن‌رو قابل‌توجه است که افراد انسانی تصمیم‌گیرندگان قابلی نیستند. ما عموماً  کمتر از آن‌چه می‌خواهیم، اطلاعات داریم، بینش‌های آینده‌نگری‌مان محدود است، اغلب ما با کمبود توانایی – و احتمالا میل- برای محاسبات پیچیده‌ی هزینه – فایده مواجهیم. به‌جای تلاش پیگیر برای یافتن بهترین تصمیم، اغلب آن تصمیمی‌ را می‌پذیریم که به اندازه‌ی کافی خوب به‌نظر می‌رسد. و در نهایت این‌که ما غالبا اجازه‌ می‌دهیم احساسات بر قضاوت‌های‌مان تاثیر بگذارد. علی‌رغم وجود تمام این محدودیت‌ها، زمانی‌که تصمیمات ناقص ما به شیوه‌ی درستی انباشته شود، هوش جمعی ما اغلب عالی عمل خواهد کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این هوش یا آن‌چه من «خرد توده‌ها» می‌نامم‌اش، در حوزه‌های بسیاری در جهان کار می‌کند. این همان خردی است که بوسیله‌ی آن موتور جستجوی گوگل می‌تواند بیلیون‌ها صفحه‌ی وب را جستجو کند و همان صفحه‌ای را پیدا کند که تکه‌ی دقیقی از اطلاعات مورد جستجوی شما در آن قرار دارد. [...]. خرد توده‌ها می‌تواند در این رابطه به ما پاسخ دهد که که چرا بازارهای سهام کار می‌کنند (و چرا گهگاه از کار می‌افتند). ایده‌ی هوش جمعی برای یک علم خوب ضروری است و پتانسیلی ایجاد می‌کند برای به‌وجود آمدن تفاوت‌های عمیق میان شیوه‌هایی که از طریق آن‌ها کمپانی‌های مختلف تجارت می‌کنند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;چارلز مک‌کی این ایده را که توده‌ای از مردم می تواند همه‌چیز را بداند مورد تمسخر قرار داد. مک‌کی‌ روزنامه نگاری اسکاتلندی بود که در سال 1841 کتاب «توهمات شگفت‌آور مردم و جنون توده‌ها» را منتشر کرد: شرح جالب و بی‌پایانی از جنون‌های توده‌ای و بلاهت‌های جمعی. تز مک‌کی این بود که توده‌ها هرگز هوشمند نبوده‌اند. آن‌ها هرگز حتی معقول هم نبوده‌اند. قضاوت‌های جمعی محکوم به افراط بوده‌اند.  [...] با این‌همه، خرد توده‌ها بیش از آن‌چه ما یا چارلز مک‌کی تشخیص می‌دهیم تاثیر مهم و سودمندی روی زندگی‌ روزمره‌مان داشته است و معنا و کاربرد آن برای آینده بسیار گسترده و وسیع است.  &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی از نکات قابل‌توجه درباره‌ی خرد توده‌ها این است گرچه تاثیرات آن کاملا در اطراف ما قابل مشاهده است اما به‌سادگی نادیده انگاشته می‌شود و حتی زمانی‌که دیده می‌شود، به‌سختی مورد پذیرش قرار می‌گیرد. اکثریت ما، چه رای‌دهنده باشیم یا سرمایه‌گذار یا مصرف‌کننده یا مدیر، معتقدیم که دانش گران‌بها در دستان معدودی از افراد جمع شده است. ما فرض می‌کنیم کلید حل مشکلات یا تصمیم‌گیری‌های درست تنها از طریق شخص درستی که پاسخ را می‌داند یافت می‌شود.  حتی زمانی‌که ما توده‌ای بزرگ از مردم را می‌بینیم که اکثریت آن‌ها به صورت خاص مطلع و آگاه نیستند، کارهای عجیب و غریبی انجام می‌دهند و می‌گویند و با این‌حال نتیجه‌ی مسابقات اسب‌دوانی‌ را پیش‌بینی می‌کنند، بیشتر تمایل داریم تا موفقیت را از آنِ عده‌ای قلیل از افراد باهوش در میان جمعیت بدانیم تا از آنِ خود آن جمعیت. همان‌طور که جامعه‌شناسانی مانند جک سویل و ریچارد لریک اشاره‌ کرده‌اند، ما احساس می‌کنیم به "تعقیب متحصصان" نیازمندیم. "تعقیب و دنبال کردن متخصص یک اشتباه است، اشتباهی که با هزینه‌ی زیادی هم همراه است". ما باید از تعقیب و شکار آن‌ها دست برداریم و به‌جای آن از خود توده بپرسیم، احتمال و شانس وجود دارد و توده‌ این را می‌داند».&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt;   &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;1. به نقل از:                          The Wisdom of Crowds, by James Surowiecki&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت1: البته، البته که کارایی این خرد نیاز به شرط و شروط دارد، بنده‌ی خدا خود نویسنده که یک خط در میان تکرار کرده است: «اگر به شیوه‌ی درستی انباشته شود». پست بعد به همین شرط و شروط لازم و کافی برای کارایی این خرد جمعی اختصاص دارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت 2: گفته بودم پایم دوباره به مدرسه باز شده است؟ گفته بودم باز هم معلم زبان خستگی‌ناپذیر بچه‌ها را می‌بینیم که با اشتیاقی باورنکردنی به دنبال آموزش آگاهی و مهارت اجتماعی به همراه آموزش زبان انگلیسی است؟ گفته بودم هی می‌آید و متن‌های علوم اجتماعی را به من نشان می‌دهد تا بلکه بتوانیم با همفکری همدیگر پروژه‌های زبان بچه‌ها را به سمت مطالعات اجتماعی سوق دهیم؟ از همین‌جا بود که این متن درآمد، از یکی از متن‌های خلاصه‌شده و درسی که در یکی از این انبوه کتاب‌های زبان موجود در بازار آمده است و این معلم زبان فوق‌العاده به من نشان‌اش داد و من هم برداشتم ترجمه‌ی دست‌وپا شکسته‌اش را برای شما گذاشتم، نه فقط به دلیل این‌که شما را در متن‌های جالبی که این روزها در حین سروکله زدن با این زبان کوفتی کشف می‌کنم سهیم کنم، بیشتر نوشتم چون در یک لحظه انبوهی از نوشته‌های این‌جا به هم ربط پیدا کرد. &lt;A href="http://baharvin.blogfa.com/post-348.aspx"&gt;بحث‌های پوپر&lt;/A&gt; &lt;A href="http://baharvin.blogfa.com/post-349.aspx"&gt;در باب تعریف دموکراسی&lt;/A&gt; را &lt;A href="http://baharvin.blogfa.com/post-350.aspx"&gt;یادتان هست&lt;/A&gt;؟ عجالتا خودتان وقت کردید یک نگاه دوباره بهشان بیندازید تا من یکی دو پست بعد ربط‌شان را به این پست‌های اخیر روشن کنم مفصل:) &lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/4ieCZKmYWE8" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 10:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=423</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-423.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-423.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>حدس</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/52kGqUwBBls/post-422.aspx</link>
<description>&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;بیایید یک آزمایش فرضی انجام دهیم و نتیجه‌اش را حدس بزنیم. &lt;/p&gt;
&lt;p align="justify" dir="rtl"&gt;نمایشی محلی در یک روستا را در نظر بگیرید که در آن گاو و گوسفندان و مرغ و خروس‌ها و اسب و یابوهای روستاییان در آن به نمایش گذاشته می‌شود تا ساکنان محلی کیفیت احشام و چهارپایان یکدیگر را مورد تخمین و مقایسه قرار دهند. در این نمایش، یک تفریح جانبی هم وجود دارد به این شکل که یک گاو نر را انتخاب می‌کنند و بر روی تخمین وزن آن شرط‌بندی می‌کنند. درواقع، روستاییان از ظاهر گاو، تجربیات خودشان، اطلاعاتی که از دوستان و همسایگان‌شان بدست می‌آورند وزن گاو را حدس می‌زنند و نام و تخمین خود را روی برگه‌های شرط‌بندی می‌نویسند. پس از اتمام این مرحله، گاو را به صورت واقعی وزن می‌کنند و بهترین حدس، جایزه شر‌بندی را از آن خود می‌کند. حال فرض کنید یک نفر آدم کنجکاو بیاید همه‌ی بلیط‌‌ها را جمع کند، تخمین‌های نوشته شده بر روی آن‌ها را با یکدیگر جمع بزند و بر تعدادشان تقسیم کند به‌گونه‌ای که میانگین تخمین‌های کل افراد شرکت‌کننده در مسابقه بدست آید. فکر می‌کنید اگر این تخمین حاصل از میانگین را با  بهترین تخمین فردی (همان تخمین فرد برنده) در کنار هم قرار دهیم، کدام‌یک به وزن واقعی گاو نزدیک‌تر خواهد بود؟ درواقع اگر شرط‌بندی دوباره‌ای بین تخمین آن فرد و تخمین جمعی بر سر وزن واقعی گاو انجام دهیم، شما حاضرید بر روی پیروزی کدام‌یک شرط‌ ببندید؟   &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/52kGqUwBBls" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 Oct 2009 06:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=422</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-422.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-422.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>کشف</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/hd-hBCrs-68/post-421.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یافتم، بالاخره یافتم ترکیب آن معجون سکرآوری را که هنگام گفت‌وگو باید نوشید. همین سه‌تاست: صداقت، حسن‌نیت و درگیر شدن با تمام وجود. هر کدام از این سه‌ نباشد یا ناخالص و زنگارگرفته باشد، گفت‌وگو دیگر آن غنا و درخشندگی ماندگار در ذهن را نخواهد داشت و هیچ بعید نیست تبدیل شود به یک وراجی‌ بیهوده و از سر ملال. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;صداقت یعنی بر سر آن چیزی گفت‌وگو کنیم که واقعا بدان معتقدیم. ادا در نیاوریم، توی رودربایستی با دیگران گیر نکنیم و هر نوع تردید و یقینی را صادقانه به روی خودمان و دیگران بیاوریم. صداقت با خود بنیادی‌ترین رکن یک گفت‌وگو است بدین‌معنا که دو رکن دیگر بر روی آن بنا می‌شوند. اصلا حسن‌نیت و درگیری با تمام وجود تنها در بستر صداقت است که معنا پیدا می‌کند چراکه جز خود ما و صداقت‌مان هیچ‌کس و هیچ‌چیز دیگری نمی‌تواند ضامن حسن‌نیت و درگیریِ با تمام وجودِ ما در یک گفت وگو باشد. خلاصه آن‌که هر نوع سستی و لغزشی در این بنیاد، کل بنای یک گفت‌وگو را سست و کم‌مایه و مستعد ویرانی ‌خواهد ساخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;حسن‌نیت بدین‌معناست که ما «صادقانه» باور داشته باشیم گفت‌وگوی ما تنها در جهت افزایش نیکی در جهان است. خودمانی‌ترش این‌که باور داشته باشیم گفت‌وگوی ما «تنها» بدین‌دلیل انجام می‌شود تا جهان را به جای بهتری برای زندگی تبدیل کند گیرم تنها اندکی و به اندازه‌ی سر سوزنی این نقش را ایفا کند. به‌هرحال مهم این است که انواع احساسات حاصل از آسیب‌دیدگی مانند خشم، سرخوردگی، حسادت یا مانند آن‌ها انگیزه‌ی ما برای گفت‌وگو نباشد. این احساسات البته می‌تواند سرچشمه‌ی بصیرت‌های درخشانی در گفت‌وگوی با خود باشند اما در گفت‌وگو با دیگری، فقط و فقط حسن‌نیت است که ضامن یک گفت‌وگوی غنی و همراه با هم‌افزایی متقابل خواهد بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و در نهایت این‌که با تمام وجود در یک گفت‌وگو درگیر شویم. بازی درنیاوریم و از سر بیکاری و برای وقت‌گذرانی گفت‌وگو نکنیم. مهم نیست که موضوع مورد گفت‌وگوی‌مان تاچه حد جزئی و پیش‌پاافتاده یا مهم و حیاتی است اگر تصمیم گرفتیم بر سر آن «گفت‌وگو» کنیم باید با تمام وجود در آن درگیر شویم وگرنه به یکی از آن ضدحال‌ها و بازی‌خراب‌کن‌هایی&lt;SUP&gt;۱&lt;/SUP&gt; تبدیل می‌شویم که لذت یک گفت‌وگوی شورانگیز را از خودمان و دیگران دریغ می‌کنیم. یادمان باشد یک گفت‌وگو فراتر از درددل‌های دوستانه و گپ‌های خودمانی است. نه این‌که درددل و گپ هیچ خاصیتی نداشته باشد، اصلا، اما بیهوده است از گپ و درددل همان نوع بصیرت‌های عمیق و ماندگاری را انتظار داشته باشیم که یک گفت‌وگوی غنی و درخشان نصیب‌مان می‌سازد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;۱.«به هنگام بازی کردن ما در مقابل بازی قرار نمی‌گیریم؛ در آن شرکت می‌کنیم. بازیکنی که خود را کاملا درگیر بازی نمی‌کند، آدم ضایع یا حال‌گیر نامیده می‌شود (Spoilsport)، چراکه بازی کردن با بازی یا ادای آن‌را درآوردن، بازی را ضایع می‌کند. درمقابل، جدی گرفتن بازی متضمن تعلق داشتن به آن است.» &lt;FONT size=1&gt;(به نقل از «هرمنوتیک فلسفی و نظریه‌ی ادبی»، جوئل واینسهایمر، ترجمه مسعود علیا)&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href="http://pahn.blogfa.com/post-144.aspx"&gt;پی‌نوشتِ کاملا بی‌ربط&lt;/A&gt;؛ یعنی من و امیر دقیقا به همین اندازه‌ای که ملاحظه می‌کنید به همدیگر بی‌ربط هستیم، به همین اندازه یا بلکه هم بیشتر. موضوعی که البته خودش مایه‌ی بحث‌وفحص بسیار است:)&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/hd-hBCrs-68" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 Oct 2009 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=421</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-421.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-421.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>خدا که می‌بیند یا چرا نباید مزخرف گفت</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/6pNQeCLQLac/post-420.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;A href="http://pofsut.blogspot.com/2009/09/blog-post_26.html"&gt;فرانكفورت به نكته‌اي در نحوه نوشتن ويتگنشتاين اشاره مي‌کند. ويتگنشتاين از قول شاعري نقل مي‌كند كه سابق بر اين، معماران در كار قسمت‌هاي خارج از ديد عمارات همان دقتي را به خرج مي‌دادند كه در سردر و نما، چون بر اين باور بودند اگر چه كسي آن جاها را نمي‌بيند خدا كه مي‌بيند. ويتگنشتاين اين قطعه شعر را شعار خود قرار داده است. در يك مقاله، كتاب، فيلم، سخنراني يا گفتگو هدف تنها به كرسي نشاندن جمله آخر نيست. &lt;STRONG&gt;از مزخرف گويي در هر قسمتي از نوشته و كلام بايد پرهيز كرد&lt;/STRONG&gt;. چنان كه زماني فانيا پاسكال به او مي‌گويد "من مانند سگي كه زيرش گرفته باشند حالم گرفته است" و ويتگنشتاين دلخورانه پاسخ مي دهد: "مزخرف نگو! تو كه نمي داني حال سگي كه زيرش گرفته اند چگونه است". ويتگنشتاين، فابيا رابه دروغگويي متهم نمي‌سازد بلكه به او گوشزد مي‌كند از چيزي كه نمي‌داند صحبت نكند. آسمان و ريسمان به هم نبافد. چيزهاي بي ربط را به هم گره نزند. راست و پوست كنده بگويد به چه فكر مي‌كند و دليلش براي اين ادعا چيست. &lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی‌نوشت: باز هم ویتگنشتاین:))&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/6pNQeCLQLac" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 09:54:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=420</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-420.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-420.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>شور و شر*</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/ToyxYsjJ9qk/post-419.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«هیچ‌چیز ناظر یونان را بیش از این شگفت‌زده نمی‌کند که دریابد یونانی‌ها گه‌گاه جشن دیونوسوسی را به عنوان بزرگداشت تمام شورها و تمایلات شرورانه‌ی طبیعی برگزار می‌کردند و حتی نوعی روال کار رسمی برای تجلیل این امور بسیار انسانی به‌وجود آوردند...آن‌ها این صفات بسیار انسانی را اجتناب‌ناپذیر می‌دانستند و به‌جای دشنام دادن به آن‌ها، ترجیح می‌دادند این صفات را در کاربردهای جامعه و مذهب تعدیل و تنظیم کنند و نوعی حق رده‌ی دوم را به آن‌ها اختصاص دهند: درواقع، هر چیزی را که در انسان قدرت داشت الهی می‌خواندند و بر دیوارهای بهشت موعود خود حک می‌کردند. آن‌ها سائقه‌ی طبیعی متجلی در صفات شریرانه را انکار نمی‌کردند، بلکه آن‌ها را تعدیل و تنظیم می‌کردند و، به‌محض کشف معیارهای تجویزی کافی برای کم‌ضررترین نوع هدایت و جهت‌دهی به این آب‌های وحشی، آیین‌ها و روزهای معینی را به آن‌ها اختصاص می‌دادند. این ریشه‌ی کل آزاداندیشی اخلاقی دوران باستان است. آزاداندیشی‌ای که به امر شر و مشکوک...آزادی معتدلی می‌داد و در پی نابودی کامل آن نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شورها همگی نخست دورانی دارند که در آن مایه‌ی نگون‌بختی‌اند و بس، و قربانیان خود را با سنگینی حماقت خود فرو می‌کشند – و دورانی آتی، بسیار آتی، که در آن با روح ازدواج می‌کنند و خود را روحانی می‌کنند. در آن روزگاران نخستین،آدمی به سبب حماقت شورها به جنگ با آن‌ها برمی‌خاست و کمر به نابودی‌شان می‌بست...امروز، به‌نظر ما، نابود کردن شورها و هوس‌ها تنها برای پرهیز از حماقت‌ها و پیامدهای ناخوش حماقت‌های‌شان، خود نهایت حماقت است. [بنابر این روش،] کار دندان‌پزشکی که دندان را می‌کِشد تا دیگر درد نکند،هیچ جای حیرت ندارد.»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;                                                     &lt;STRONG&gt;*نیچه&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت:)))&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/ToyxYsjJ9qk" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 18:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=419</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-419.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-419.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>توطئه‌ای کوچک*</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/Fo5KdO2sXSY/post-418.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;«یک تسلی دیگر در مواجهه با اتهامات مربوط به ناهنجاری، دوستی است. یکی از ویژگی‌های دوست این است که آن‌قدر مهربان است که در مقایسه با اکثر مردم، بخش بیشتری از وجود ما را بهنجار می‌داند. هنگام گفت‌وگو با مخاطبی عادی بسیاری از نظرهای خود را به دلیل بسیار زننده بودن، جنسی بودن، مایوسانه بودن، احمقانه بودن، هوشمندانه بودن یا احساساتی بودن بیان نمی‌کنیم، ولی این نظرها را با دوستان خود در میان می‌گذاریم – دوستی توطئه‌ای کوچک است علیه آن‌چه دیگران معقول می‌پندارند».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت: من دوستان کمی دارم، خیلی کم، این کمبود را &lt;A href="http://baharvin.blogfa.com/post-83.aspx"&gt;همیشه گفته‌ام، &lt;/A&gt;همیشه حس کرده‌ام و همیشه با آن کلنجار رفته‌ام. مدت‌ها فکر کرده‌ام، وقت گذاشته‌ام و با شدت تمام تمرکز کرده‌ام ببینم دقیقا چه اتفاقی می‌افتد، چرا از میان این‌همه آشنا کمتر کسی برایم «دوست» محسوب می‌شود، همه‌ی تلاشم را می‌کردم بلکه بتوانم تجربه‌ی اصیل و منحصربه‌فرد دوستی را تنها اندکی به بیان دربیاورم، توصیف‌اش کنم، تفاوتش با انواع دیگر روابط انسانی را شرح دهم، نمی‌شد، نمی‌توانستم؛ بعد یک‌دفعه و ناغافل خوردم به پست دوباتن و «تسلی‌بخش‌های فلسفه»‌اش و این نقل‌قول غیرمستقیمی که از مونتنی می‌آورد. حالا همین‌طور مانده‌ام مبهوت و حیرت‌زده که چطور می‌شود، واقعا چطور می‌شود در چند خط این‌همه حرف زد، این‌همه بیان کرد وجوهی از تجربه‌ی زیسته را که به سختی تن به بیان شدن می‌دهند، باید حرف بزنیم، باید خیلی بیش از این‌ها راجع به‌اش حرف بزنیم، این چندخط فقط شروع یک توطئه بود:) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*به نقل از: تسلی‌بخش‌های فلسفه، نوشته‌ی آلن دوباتن، ترجمه‌ی عرفان ثابتی، نشر ققنوس.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/Fo5KdO2sXSY" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Sep 2009 09:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=418</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-418.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-418.aspx</feedburner:origLink></item>
<item>
<title>حال ما خوب است</title>
<link>http://feedproxy.google.com/~r/baharvin/~3/CA4mEZQJ5xM/post-417.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به نظر من که هیچ هم بهانه نیست، بهانه‌ی چی؟ ما می‌رویم که حال‌مان خوب شود، حال خودمان، گیرم هلکوپتر که رد می‌شد جمعیت انگار وسط یک جزیره‌ی متروک یا قعر دره گیر افتاده باشد و گروه نجات دیده باشد، هی بالا و پایین می‌پرید و جیغ و فریاد می‌کرد و همین جور تکه‌پارچه‌ و بادکنک و مقوای سبز بود که هوا می‌کرد یا مثلا جلوی دوربین که می‌رسید این دو انگشت‌اش را می‌کرد توی چه می‌دانم چشم‌اش، لنزش، اصلا همان چیزی که دوربین دارد، یا مثلا تک‌وتوک دارودسته‌ی آن‌طرفی که می‌دید، خونش انگار به جوش می‌آمد، هرچه فریاد داشت بر سر آن بنده‌خداها می‌کشید، همه‌ی این‌ها بود البته اما من باز فکر می‌کنم بیشتر آن آدم‌ها آمده بودند حال‌شان خوب شود، نیامده بودند چیزی را به کسی نشان دهند، نیامده بودند چیزی را اثبات و نفی کنند، نیامده بودند به کسی دهن‌کجی کنند یا حرص‌اش را درآورند، بیشتر آمده بودند حال‌شان خوب شود، حال خودشان. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ما ماشین را شریف پارک کردیم، هی به امیر گفتم بیا برویم طرف‌های هفت‌تیر و کریم‌خان و فاطمی، نزدیک‌تر و سبزتر است، گوش نکرد، نوستالژی بیست‌وپنج خرداد گرفته بود به گمانم، برداشت ما را، من و دوتا دیگر از دوستان‌مان را از همان‌جا پیاده راه انداخت به سمت انقلاب، ساعت حدود ده‌ونیم بود، اول‌اش ما همین‌طور سر در گریبان راه می‌رفتیم و زیرچشمی موجودات بیسیم‌ به‌دست را می‌پاییدیم و هی به هم سقلمه می‌زدیم که مثلا ببین چقدر جو امنیتی است و از این حرف‌ها، به بهبودی که رسیدیم اوضاع کمی شلوغ‌تر شد، یعنی ماشین‌ها پشت هم گیر افتاده بودند و آدم‌ها از لابلای‌شان رد می‌شدند و امیر دیگر کفرش درآمده بود که پس چرا ما هرچه می‌رویم به هیچ جمعیتی نمی‌رسیم و...طرف‌های توحید و نواب بود به گمانم که بالاخره حس راه‌پیمایی گرفتیم، هنوز توی همان کوچه‌ی علی‌چپ خودمان و لب‌گزیدن‌های فضای امنیتی بودیم که یک‌نفر ناغافل یک بغل پوستر کروبی و موسوی داد دست ما که بروید بین مردم پخش کنید، ما را می‌گویید درجا نفس‌مان بند آمد که ای آقا، حالا چه‌کاری است توی این هیروویر، ما همان یک بند انگشت پارچه‌ی سبز را هم برده‌ایم در سوراخ سمبه‌های کیف و کفش‌مان جاسازی کرده‌ایم که احیانا اگر هوا صاف و درخشان بود دربیاوریم ببندیم سر انگشت‌مان، حالا هیچی نشده بیاییم عکس و پوستر سر دست‌ بلند کنیم، یعنی عجب مایه‌ای دارید شماها! القصه پوسترها را لوله کردیم گرفتیم دست‌مان و جلویش هم یکی از این مقواهای قدس شریف گرفتیم برای رد گم‌کنی مثلا،‌ می‌خواهم بگویم اول‌اش که راه‌ افتادیم اصلا به مخیله‌مان هم خطور نمی‌کرد که فضا جوری بشود که راست‌راست راه برویم و شعار و عکس و پوسترمان هم به‌راه باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد اما همین‌طور که جلوتر می‌رفتیم دل‌مان هم قرص‌تر می‌شد، یعنی انگار از آسمان و زمین سبز بود که می‌بارید و می‌رویید، تک‌وتوک دارودسته‌های آن‌طرفی هم هی گیر می‌افتادند وسط این سبزها و شیطنت‌ این‌ها هم که گل می‌کرد یک‌دفعه می‌نشستند وسط خیابان و هی آن‌طرفی‌ها چشم‌غره می‌رفتند که بلند شوید بروید پی‌کارتان و هی آن‌ها همین‌طور نشسته بودند و لبخند و انگشت‌های پیروزی‌نشان و شعارهای عجیب‌وغریب تحویل‌شان می‌دادند، یکی دو بار آمد درگیری شود بین دو طرف که عاقل‌‌ترها زود آمدند وسط و قائله را برپا نشده خواباندند. خلاصه که ما شدید جوگیر شده و همین‌طور سرخوش و خوشحال راه می‌پیمودیم و از شما چه پنهان، اصلا هم بهمان نمود نمی‌کرد این‌همه پیاده‌روی و فریاد کشیدن بی‌وقفه و الخ، القصه رسیدیم حوالی جمال‌زاده که دیدیم دارودسته‌ی آن‌طرفی استاپ زد و هی از جایش تکان نخورد و هی سبزها فشرده و فشرده‌تر شدند و...من و امیر انداختیم از توی هرچه راه‌باریکه‌ی جوب و باغچه بود آمدیم این‌طرف ببینیم چه خبر است و چرا جمعیت جم نمی‌خورد که دیدیم، بله، حیله و حقه در کار است گویا، میدان انقلاب خالی و خلوت بود، حتی تا سر شانزده آذر هم خبری نبود، نه از این طرفی‌ها، نه از آن طرفی‌ها، یعنی اصلا آدم نبود، یک‌جوری که هرکس نمی‌دانست فکر می‌کرد یکی دو ساعتی هست که همه‌چیز تمام شده است، گوشی دست‌مان آمد که قرار نیست کسی به اتقلاب برسد، برگشتیم برویم باقی را خبردار کنیم، امیر مرا کاشت سر جمال‌زاده پیش یکی دو نفر آشنا و خودش رفت که مثلا ملت را آگاهی‌بخشی و هدایت کند به سمت انقلاب، شش‌هفت نفر بیشتر نبودیم که هی ایستاده بودیم سر جمال‌زاده و پرو پرو جواب بلندگوی آن‌طرفی‌ها را ناجور می‌دادیم یعنی آن‌ها که از حسین حسین و افتخار و شهادت دم می‌زدند، ما هم شروع می‌کردیم دم یاحسین میرحسین گرفتن و الخ، بعد یک‌دفعه شعارها قطع شد و انگار یک نفر شروع کرد نامفهوم حرف زدن، ما هم انگار جلوی تلویزیون نشسته باشیم خاموش کردیم و بلند شدیم برویم سر کار و زندگی‌مان آن‌قدر که اعصاب شنیدن بعضی صداها را نداشتیم، امیر هم با استتار یکی از عکس‌های آن‌طرفی‌ها رد شد و آمد این‌طرف و گفت ملت سبز آن‌طرف بهشان خوش می‌گذرد انگار و حس‌وحال دور زدن و انقلاب ندارند، همان‌جا نشسته‌اند کل‌کل می‌کنند با دارودسته‌ی بغلی و شعارشان را می‌دهند و خلاصه خوش‌اند برای خودشان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساعت هنوز یک نشده بود که دوباره برگشتیم رفتیم سمت دانشگاه سروگوشی آب دهیم ببینیم چه خبر است، همچنان خلوت بود و سوت‌وکور، کارگر هم خبری نبود، فقط شانزده آذر سجاده انداخته بودند توی پیاده‌رو و کمی از خیابان و...به‌ خیال‌مان خبری نبود جز همان سمت آزادی و کمی دل‌مان گرفت و انگار خستگی به تن‌مان ماند که راه افتادیم کارگر را برویم بالا سمت امیرآباد و خانه‌ی مادر من، حس‌وحالش نبود این‌همه راه را پیاده برگردیم شریف، گفتیم برویم یک خستگی درکنیم خانه‌ی مادر که یک‌دفعه دیدیم تک‌وتوک ملت از بالا می‌دوند سمت پایین و می‌گویند نروید بالا درگیری است، ما هم دیدیم نای تعقیب و گریز نداریم، پریدیم رفتیم توی یکی از این اتوبوس‌های اول کارگر و...جای‌تان خالی، صحنه‌هایی دیدیم ماندگار، اول‌اش یک‌سری از این سربازهای ساده را قدم‌رو فرستادند بالا و پشت‌اش هم موتورسوارهای لباس شخصی و ما هم هاج‌وواج و دست‌پاچه که یعنی واقعا روی‌شان می‌شود روز قدسی، صلاه ظهر ملت را بزنند که یک‌دفعه دیدیم هرچه نیروی انتظامی و لباس‌شخصی است دو پا داشته دو پا هم قرض کرده و الفرار و انگار سیل دیده‌ باشد یا یک همچو چیزی، پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند، ملت توی اتوبوس هم هروکرشان به‌راه بود و هی از پنجره متلک بار بنده خداها می‌کردند که بدو، بدو لاغر شی. همین بود که یک‌دفعه کارگر یک‌دست سبز شد و شعارهای‌شان را رعدوبرق آسمان همراهی کرد و محشری به‌پا شد به‌یاد ماندنی، ما هم پیاده شدیم و قاطی بارانِ سبز جمعیت؛ باز اما دو قدم که رفتیم، به انقلاب نرسیده درگیری شد و این‌بار یک دارودسته‌ از مردم عادی را انداختند جلو بلکه راه انقلاب را سد کنند و باز ما یواشکی رد شدیم از بین‌شان.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;انقلاب هیچ‌کس نبود هنوز و ما هم برگشتیم سمت آزادی بلکه بشود سبزهای آن‌طرف را به جمعیت این طرف وصل کرد و انقلاب را یک‌دست سبز که دیدیم ملت انگار از یک‌جا ماندن خسته شده باشند، بلند شده‌اند برگشته‌اند سمت آزادی، ما هم قاطی‌شان شدیم لنگ‌لنگان که برویم سمت ماشین و خانه‌ و زندگی‌مان،ساعت حدود دو بود، باز اما خستگی یادمان رفت و دوباره هی شعار بود و دست‌ها را بلند کردن و خندیدن و بوق ماشین‌های گیرافتاده در ترافیک جمعیت و...حال‌مان خوب بود، حال همه خوب بود، نزدیکی‌های یادگار بود که نیروهای ضدشورش و گارد نمی‌دانم نمازشان تمام شده بود، گرم‌شان شده بود زده بود به سرشان، از بیکاری حوصله‌شان سر رفته بود، خلاصه یک چیزی‌شان شد که یک دفعه گذاشتند دنبال مردم و باز ما چپیدیم توی مسجدی که خادم پیر و مهربانش درش را باز کرده بود ظهر جمعه‌ای برای ما لابد؛ کمی که گذشت و آب‌ها از آسیاب افتاد، جمعیت کمی ساکت‌تر شده بود و گاردی‌ها هم آرام‌تر و فقط ایستاده بودند و بروبر نگاه‌مان می‌کردند و هی باز یک‌دفعه یکی شیطنت می‌کرد و دو قدم بالاتر یک شعاری می‌داد و آن‌ها چشم‌غره‌ای می‌رفتند و ما هم از ته دل می‌خندیدیم و... حال‌مان خوب بود، باور کنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پی‌نوشت: به من چه مربوط است خب؟ من همان‌وقت یک نفس و تازه‌تازه نوشتم‌اش، چه می‌دانستم گربه‌رقصانی‌های بلاگفا این‌طور بیاتش می کند:(&lt;/P&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/baharvin/~4/CA4mEZQJ5xM" height="1" width="1"/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Sep 2009 04:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baharvin&amp;postid=417</comments>
<dc:creator>arvin</dc:creator>
<guid isPermaLink="false">http://baharvin.blogfa.com/post-417.aspx</guid>
<feedburner:origLink>http://baharvin.blogfa.com/post-417.aspx</feedburner:origLink></item>
</channel>
</rss>
