<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دور ِ دیگر ِ پیاله</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com</link>
<description>...که این پیاله به نوبت مدام گردان است</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 11 Feb 2014 21:30:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>رفتن یا ماندن یا آمدن یا برگشتن یا رسیدن</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/87</link>
<description>خانم/آقای چند نقطه ی کامنت گذار یک سال و دو ماه و هشت روز پیش اول اینکه حق با شماست؛ ننوشتن جا زدن به تمام معنا بود. باختن به کلمات بود. و دوم اینکه همه؟ همه یعنی من به اضافه ی چند نفر دیگه؟ اشتباه نکن. مثل من اشتباه نکن. هیچ چند نفر دیگه ای در کار نبود. و اینجام. می خوام به کلمه ها برگردم. بی ترتیب. خیابانی پر درخت برای خودم ساخته بودم، پر از درخت های -بیا فکر کنیم سپیدار، درخت های سپیدار از آن هایی هستند که اسمشان زیاد در قصه ها می آید، کنار جاده و دشت و</description>
<pubDate>Tue, 11 Feb 2014 21:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/87</guid>
</item>
<item>
<title>چو خیالِ آبِ روشن</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/86</link>
<description>آدم هایِ زیادی نیستند که من را به این حال میندازند. اینطور که حتی پیش از خداحافظ گفتن و دست تکان دادن برایشان، مثلِ روز برایم روشن است که دوست داشتن شان قرار است غمگینم کند، حالا که می روند و نیستند. دوست داشتنِ تعدادِ محدودی از آدم هاست که از حدِّ معمولِ آرام و خوش حال، گذشته، و موج برمیدارد. که بعدِ رفتن شان فکرم پیشِ چشم ها و نگاه و خنده ها و لحظه هامان می چرخد و اطرافم را پر می کند. احساس میکنم دوست داشتنِ غمگینی دارد تا گردنم بالا می آید و غرقم می</description>
<pubDate>Tue, 27 Sep 2011 21:36:15 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/86</guid>
</item>
<item>
<title>زجر روانم مرا شطح خوان کرد</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/85</link>
<description>این عکس، من نیستم. وقت هاست که هیچوقت اینطور آرام و خوشحال –توامان- نیستم. اصلاً روزهاست به خیانتِ تصاویر فکر می کنم. حالا نه به پیچیدگیِ &quot;رنه مگریت&quot;، که به همین دروغین بودنِ احوال. آدم ها از آنچه که در عکس هایِ دسته جمعیشان پیداست غمگین تر و تنهاتر اند. تنهایی، لبخند و کلمات را عبور می کند و تلخی بیشتر می شود. زهر می ریزد. خاطرم نیست از چه زمانی این رنگ، که نه، بی رنگی شد –مثلِ قحطی- . از آبانِ پیش؟ اسفند؟ اردیبهشت؟ همین چند روزِ رفته ی مرداد؟ یا از تمامِ</description>
<pubDate>Mon, 01 Aug 2011 23:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/85</guid>
</item>
<item>
<title>برای عاشق شدن چند دقیقه وقت می خواستی و برای مردن چندین قرن*</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/84</link>
<description>راهِ ما نبود. ما از درِ دانشکده که بیرون می آمدیم -اگر ما را می هلیدند- ، می پیچیدیم سمت چپ و &quot;حق طلب&quot; را گز می کردیم سنگین، تا به یک پلِ هواییِ دیگر برسیم. چندباری البته راهِ پایین را رفتیم. روزهایی که مقصدمان انقلاب بود. نعیمه بود بیشتر. یک روز هم بعد از کباب با تایماز رفتیم. سرد بود و حرفمان پدرخوانده بود و آل پاچینو. یک بار دیگر هم با رفیقی از چهاراهِ مسجد پیاده رفتیم تا پل که تاکسی هایِ فرحزاد را سوار شویم تا به دیوارِ مشکی-نارنجی تکیه کنیم و چای</description>
<pubDate>Sun, 10 Jul 2011 22:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/84</guid>
</item>
<item>
<title>شتاب کردم-که آفتاب بیاید-نیامد</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/83</link>
<description>اگر فردا بیست و پنجم نبود، اگر کودتا نشده بود، اینجا از درد می گفتم. از دردی که با هیچ ریسمانی به سیاست نمی رسد. طوری قطره قطره در طولِ روزها و لحظه ها در جان ته نشین می شود، طوری خو می کنی، که دیگر خودت هم نمی فهمی آغازش از کجا و چه کسی بوده. و البته که بر بی پایان بودنش آگاهی. می خواهم بگویم مثلاً &quot;اردلانِ سرفراز&quot; را دیدن و شنیدن، هم پایِ بغضِ تمامِ این شب ها درد دارد. بگویم درد دارد دوره ی داریوش و ستار.</description>
<pubDate>Tue, 14 Jun 2011 23:03:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>تو آخه مسافر ی، خون رگ اینجا منم</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/82</link>
<description>کمتر از یک روز ِ کامل باید می گذشت، تا از &quot;داغی&quot; بگذرد و به &quot;داغ&quot; برسد. تا &quot;درد&quot; شوند &quot;لذت&quot; های ِ پیشین و فرو بچکند. بی محابا سقوط کنند از چشم ها، بگذرند از گونه ها و جاذبه مانعِ رسیدن شان به پیشانی شود. شوری شان لب ها را تکان دهد و از خاطرم بگذرد کمی پیش از آن که سنگینیِ خبر صورتِ بی تفاوتم را بسوزاند شوری را چشیده بودم. خبر کوتاه بود اما چون یک توده هوایِ پر گرد و غبار هر از گاهی لشگر می کشید و نفس را می برید.</description>
<pubDate>Sun, 22 May 2011 22:46:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>چونان دریای بی پایان شود بی آب چون هامون</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/81</link>
<description>دل تنگی می کنم. دل تنگی ِ سنگین. از آنها که نصفه شب یقه ی آدم را می گیرد و ول نمی کند. از آن دل تنگی های ِ غمگین. آن ها که یک گوشه شان غم پنهان است، گوشه ی دیگر دوست داشتنِ پنهان. از آن دوست داشتن های ِ پنهانی دارم -پنهان نه از دیگران که از خودم- . که گرد ِ دل ِ آدم می گردند و می گردند. گاه می ایستند، می مانند. گاه فرار می کنند. گاه می تکانمشان که بریزند -که باز می گردند- . گاه کم اند گاه بیشتر. بعد من مثل ِ آدم ِ غریب ِ بی تجربه ای که به جایی ناشناخته می</description>
<pubDate>Sun, 10 Apr 2011 20:39:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>یادگار ِ سیلی ِ سرد ِ زمستان</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/79</link>
<description>تجریش ِ آخر ِ اسفندمان را هنوز نرفته ایم. باد ِ سرد می آید و گوشه های ِ لب ِ من زخم شده. کنکور ِ بدی دادم و حال ِ درستی ندارم و گور ِ پدر ِ روزهایی که ننوشتم. که روز نبودند؛ شب بودند تمام و من یادم رفته بود که دیگر جوانی ِ بیست سالگی را ندارم و خوف و رجا ی این احوال به من نمی سازد دیگر. ترس برایم آورد و پشیمانی، دوست داشتن. هنوز آدم ها را محترم تر از خودم دوست دارم و آدم ها استعداد ِ عجیبی در بهم ریختن ِ تصورات ِ من دارند.</description>
<pubDate>Mon, 07 Mar 2011 11:47:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
<item>
<title>سلامتی ِ رنگ ِ چشم ها</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/78</link>
<description>می خواهم بگویم این وبلاگ آنی نیست که می خواستم. &quot;باد ِ نسیان پریشان خاطرش کرده&quot; به قول ِ حاتمی. حرفم این است که مکتوب های ِ بسیاری نانوشته ماند. و ننوشتن ها زورشان بیشتر از من است. روزهای ِ بسیاری خواستم بیایم و بنویسم و نشد. و حالا فکر می کنم کاش دوربینی جور ِ سستی ِ من را می کشید. کاش تصویر فریادها و خنده های ِ دسته جمعی مان در دو سوی ِ خط ِ متروی ِ طالقانی را کسی ثبت می کرد. و تمام ِ سرخوشی های ِ چهار-پنج نفره مان در روزهایی که برایمان ناآشنا نیستند -ما</description>
<pubDate>Fri, 05 Nov 2010 21:18:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>که روی ِ تو بر ما مبارک است</title>
<link>https://sormelinaa.blogfa.com/post/77</link>
<description>برای ِ چشم هایت. برای ِ موهایت. برای ِ دندان ها. کانورزها. کوله پشتی -نشانه ی سرخ ِ آلما، نشان ِ سبز ِ ما- برای کتاب هایی که خریدیم، آنهایی که درجه دو ماندند و نخریدیم. برای کوبیده ی ِ مصلا. برای ِ خندیدنت. صدا - &quot;چی&quot; گفتن هایت- . شعر خواندنت. اسمت. حرف زدنت حرف زدنت حرف زدنت. بغل کردنت. برای ِ اشک هایم که حالا می ریزند. برای بهار زمستان تابستان پاییز . برای ِ انقلاب خیابان 16 آذر دانشگاه، دانشگاه باشگاه شهرک، بهشت زهرا مترو سعدی، /برای &quot;سعدی...&quot;/ هفت تیر</description>
<pubDate>Wed, 28 Jul 2010 21:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>sormelinaa</dc:creator>
<guid>sormelinaa.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
</channel>
</rss>
