<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" version="2.0">

<channel>
	<title>روزنوشت‌هاي بهساد</title>
	<atom:link href="https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml"/>
	<link>https://www.behsad.com/weblog</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 19 Oct 2026 12:48:08 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=7.1.4</generator>
	<item>
		<title>بدون شرح و بی‌عنوان</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3332</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3332#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 19 Oct 2026 11:38:41 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3332</guid>

					<description><![CDATA[برای این نوشته دنبال عنوانی می‌گشتم؛ عنوانی که هم شرح درد باشد و هم حافظ غرور و آبرو! چیزی نیافتم و شد بدون شرح!! و لاجرم بی عُنوان صحبت که از آبرو شد، یاد آن عبارت از فیلم «حاجی واشنگتن» مرحوم علی حاتمی افتادم: «فکر و ذکرمان شد حفظ آبرو. چه آبرویی؟!» &#8230; ما شرکت‌دارها،&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3332" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">بدون شرح و بی‌عنوان</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[
<p class="wp-block-paragraph">برای این نوشته دنبال عنوانی می‌گشتم؛ عنوانی که هم شرح درد باشد و هم حافظ غرور و آبرو! چیزی نیافتم و شد بدون شرح!! و لاجرم بی عُنوان</p>



<p class="wp-block-paragraph">صحبت که از آبرو شد، یاد آن عبارت از فیلم «حاجی واشنگتن» مرحوم علی حاتمی افتادم: «فکر و ذکرمان شد حفظ آبرو. چه آبرویی؟!» &#8230;</p>



<p class="wp-block-paragraph">ما شرکت‌دارها، به‌خصوص ما شرکت‌دارهای حوزه نرم‌افزار و فناوری اطلاعات، زیاد اهل فیس و افاده‌ایم. به‌شدت ادایی هستیم و استادِ با سیلی سرخ نگه داشتن صورت!</p>



<p class="wp-block-paragraph">خود من هم تا حدودی همین‌طورم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اصولاً اینکه کسی بگوید در کسب‌وکارش به مشکل خورده، چه رسد به اینکه به بحران رسیده باشد، قبل از هر چیز خودش و توان مدیریتی‌اش را زیر سؤال می‌برد. دست‌کم این تصوری است که خیلی از ما داریم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما واقعیت را که نمی‌شود تا ابد پشت ظاهر آراسته شرکت‌ها پنهان کرد. نمی‌شود فقط در تاکسی و یا این روزها در فضای مجازی، مدام از گرفتاری‌ها گفت و غر زد، اما وقتی پای کسب‌وکارمان به میان می‌آید، همچنان کراوات‌زده و اتوکشیده باشیم. بالاخره یک روز حواسمان نیست، از جلوی وب‌کم بلند می‌شویم و همه می‌بینند که تمام این مدت، با زیرشلواری آبی راه راه پاره و مندرس پشت میز نشسته بودیم!</p>



<p class="wp-block-paragraph">شرایط کشور، به‌خصوص وضعیت جنگی و سایه سنگین جنگ، بسیاری از کسب‌وکارها را به بحران کشانده است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">مشتریان ما عمدتاً شرکت‌ها هستند. در <a href="https://behtime.net" target="_blank" rel="noopener">بهتایم</a> مشتری‌ای داریم که زمانی ۵۰ کاربر داشت و حالا به ۲ کاربر رسیده است. مشتریان زیادی داریم که چندین ماه پیاپی در پرداخت حقوق کارکنانشان گرفتارند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">من که خودم تجربه دیرکرد در پرداخت حقوق را دارم، خوب می‌دانم یعنی چه.</p>



<p class="wp-block-paragraph">یعنی مغزت از کار می‌افتد. یعنی هر روز صبح با وزنه‌ای یک‌میلیون‌تنی روی دوشت از خواب بیدار می‌شوی (اگر خوابت برده باشد) . یعنی تمام فکرت می‌شود اینکه چطور حقوق آدم‌هایی را بدهی که خودشان هم هزار گرفتاری دارند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">حالا به چنین مدیری بگوییم بیا با افزایش بهره‌وری هزینه‌هایت را کاهش بده!</p>



<p class="wp-block-paragraph">تأمین مواد اولیه هم که خودش مصیبتی است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">با مشتری دیگری که نزدیک به بیست سال است با هم کار می‌کنیم صحبت می‌کردم. می‌گفت: «مگر نمی‌گویی نرم‌افزار و هوش مصنوعی باعث کاهش هزینه‌ها و افزایش بهره‌وری می‌شوند؟ خب، وقتی قیمت مواد اولیه در دو هفته ۲۰ درصد بالا می‌رود، من اگر مواد داشته باشم حسابی سود کرده‌ام و اگر نداشته باشم به فنا رفته‌ام. حالا بهره‌وری و کشک چی؟»</p>



<p class="wp-block-paragraph">چه جوابی می‌شود داد؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">با مدیر بسیار فرهیخته و باهوش دیگری صحبت می‌کردم. کسب‌وکارش را بر صادرات بنا کرده بود. می‌گفت مشتریان خارجی دیگر نمی‌توانند مطمئن باشند که در صورت وقوع جنگ، او قادر به انجام تعهداتش خواهد بود. برای همین سفارش‌هایشان را قطع کرده‌اند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">بگذریم از آن‌هایی که جمع کردند، تعطیل کردند و رفتند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">مگر برای یک کارآفرین دردی بزرگ‌تر از فروپاشی رؤیاهایش وجود دارد؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">&#8230;</p>



<p class="wp-block-paragraph">در بیست‌وچهار سال گذشته، جز دوره کوتاهی در سال ۹۲، هیچ‌وقت چنین شرایطی را تجربه نکرده بودم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">این‌ها که نوشتم، دردهای خود من هم هست. نه اینکه فقط غم بینوایان رُخم را زرد کرده باشد؛ از بینوایی خودم هم رُخم زرد است.</p>



<p class="wp-block-paragraph">حالا در چنین وضعیتی، ما چه باید بکنیم؟ واقعا باید چه کار کنیم؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">تجربه و تخصص شرکت بهساد در حوزه فناوری اطلاعات است. ما <a href="https://behsad.com/site/?page_id=5712" target="_blank" rel="noopener">نرم‌افزار مدیریت تولید و قیمت تمام‌شده</a> داریم که می‌تواند به شرکت‌های تولیدی کمک کند. <a href="https://behtime.net" target="_blank" rel="noopener">بهتایم</a> را داریم که با قابلیت‌های تحلیلی هوش مصنوعی، برای مدیریت پروژه‌ها، پیگیری کارها، گزارش‌کار کارکنان و تصمیم‌گیری بهتر طراحی شده است. در سایر حوزه‌های فناوری اطلاعات و طراحی و توسعه نرم‌افزار، به‌ویژه در حوزه مهندسی صنایع، هم تجربه و توان فنی خوبی داریم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما خب چه فایده؟! خوب می‌دانم که امروز برای بسیاری از مدیران، فناوری اطلاعات حتی در فهرست ده دغدغه اولشان هم نیست.</p>



<p class="wp-block-paragraph">وقتی مدیر شرکتی نمی‌داند ماه آینده مواد اولیه دارد یا نه، وقتی نگران حقوق کارکنانش است، وقتی نمی‌داند فردا برق کارخانه‌اش وصل خواهد بود یا نه، چطور می‌توان انتظار داشت که اولویت او خرید نرم‌افزار مدیریت پروژه یا مدیریت تولید باشد؟</p>



<p class="wp-block-paragraph">بااین‌حال، یک نکته را هم نباید فراموش کنیم.</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong>اینکه مشکلات بزرگ‌تری داریم، به این معنی نیست که مشکلات کوچک‌تر دیگر اهمیتی ندارند.</strong></p>



<p class="wp-block-paragraph">درست است که نرم‌افزار نمی‌تواند جلوی جنگ را بگیرد، قیمت مواد اولیه را کنترل کند یا مشتری خارجی را برگرداند، اما شاید بتواند جلوی بخشی از اتلاف منابع را بگیرد. شاید کمک کند هزینه واقعی تولید را دقیق‌تر بدانیم، کارها کمتر معطل بمانند و با همان منابع محدودی که داریم، تصمیم‌های بهتری بگیریم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">نه اینکه معجزه کند؛ فقط شاید بتواند کمی از فشار را کم کند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">از طرف دیگر، قانون عرضه و تقاضا برای ما هم کار می‌کند. وقتی تقاضا برای محصولات و خدمات ما کاهش پیدا کرده، طبیعی است که حتی با وجود تورم، بتوانیم و گاهی ناچار باشیم آن‌ها را با قیمت پایین‌تری عرضه کنیم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">البته راه‌های دیگری هم برای کسب درآمد و سرپا نگه داشتن شرکت وجود دارد. راه‌هایی که بعضی از آن‌ها را بلد نیستم و بعضی را هم نمی‌خواهم یاد بگیرم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">هنوز حاضر نیستم رشوه بدهم. حاضر نیستم در تنور فساد اقتصادی بدمم که مردم ایران در آن می‌سوزند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">خیلی کارهای دیگر را هم حاضر نیستم انجام بدهم. از جمله اینکه برای فروش محصولاتمان، خالی‌بندی کنم یا وعده‌هایی بدهم که می‌دانم از عهده‌شان برنمی‌آییم.</p>



<p class="wp-block-paragraph">این‌ها هم بخشی از واقعیت اقتصادی ماست؛ واقعیتی که انتخاب‌های خودمان نیز در شکل گرفتن آن سهم دارند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما همین کاهش تقاضا و امکان عرضه محصولات با قیمت پایین‌تر، شاید فرصتی برای شرکت‌های دیگر باشد؛ شرکت‌هایی که در شرایط عادی باید هزینه بیشتری برای استفاده از این امکانات می‌پرداختند.</p>



<p class="wp-block-paragraph">قرار نیست وانمود کنیم که با خرید یک نرم‌افزار، مشکلات بزرگ یک کسب‌وکار حل می‌شود. چنین ادعایی نه درست است و نه منصفانه.</p>



<p class="wp-block-paragraph">اما شاید در میان این همه مشکل بزرگ، هنوز کارهای کوچک و مفیدی باشد که از دست ما برمی‌آید.</p>



<p class="wp-block-paragraph">شاید بتوانیم با هزینه‌ای کمتر، کمی بهتر کار کنیم، کمی کمتر هدر بدهیم و کمی بیشتر دوام بیاوریم.</p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong>شاید امروز، همین کمی بیشتر دوام آوردن هم ارزش زیادی داشته باشد.</strong></p>



<p class="wp-block-paragraph"><strong>این کاری است که هنوز از دست من برمی‌آید؛ برای خودم و برای دیگران.</strong></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3332</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>دون‌مایگی و میان‌مایگی</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3321</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3321#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 12 Aug 2026 08:14:09 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3321</guid>

					<description><![CDATA[اگر بخواهم در وصف کار و احتمالن کسب در این روزها بگویم، هیچ دو کلمه‌ای را به‌تر از «میان‌مایگی» و تا حدی «دون‌مایگی» برای چکیده و نتیجه توصیف مثنوی هفتاد من کاغذ از شرایط پیدا نمی‌کنم. این دو البته یکی نیستند، هرچند این روزها زیاد به هم پهلو می‌زنند. میان‌مایگی شاید آن‌جایی باشد که افق&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3321" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">دون‌مایگی و میان‌مایگی</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>اگر بخواهم در وصف کار و احتمالن کسب در این روزها بگویم، هیچ دو کلمه‌ای را به‌تر از «میان‌مایگی» و تا حدی «دون‌مایگی» برای چکیده و نتیجه توصیف مثنوی هفتاد من کاغذ از شرایط پیدا نمی‌کنم.</p>
<p>این دو البته یکی نیستند، هرچند این روزها زیاد به هم پهلو می‌زنند.</p>
<p>میان‌مایگی شاید آن‌جایی باشد که افق تفکر و افق آدم‌ها کوچک می‌شود؛ آن‌قدر کوچک که حفظ وضع موجود جای ساختن را می‌گیرد، عنوان جای اعتبار را، مدرک جای دانستن را و روزمرگی جای رؤیا را. دون‌مایگی اما به گمانم یک قدم دون‌تر نیز هست؛ جایی که کسی همین فضای میان‌مایه را می‌شناسد و بلد است از آن برای بالا رفتن، دیده شدن، رانت گرفتن و ساختن تصویری از خودش که لزومن واقعیت ندارد استفاده کند.</p>
<p>تورم و دغدغه نان و مخارج، بخش بزرگی از ما را به پایین‌ترین سطح هرم مازلو زنجیر می‌کند. نه این‌که فقر الزامـن فکر را از آدم بگیرد یا انسان را از انسان بودن تهی کند، اما وقتی بخش قابل توجهی از توان ذهنی آدم صرف این می‌شود که ماه بعد چه‌طور سر شود، طبیعی است که مجال فکر کردن به فردای دور، ساختن، خلق کردن و حتا خوب کار کردن کم‌تر شود.</p>
<p>از گرفتاری‌ها و رفتارهای عصبی در کف جامعه با اشاره می‌گذرم که موضوعی مرتبط اما متفاوت است؛</p>
<p>موضوع من بیش‌تر چیزی است که در فضای کار و کسب می‌بینم.</p>
<p>در چنین فضایی، وقتی آدم‌های اهل فکر، مستقل و حرفه‌ای زیر فشار معیشت و ناامنی اقتصادی زمین‌گیر می‌شوند، میدان برای کسانی بازتر می‌شود که شاید نه چیزی ساخته‌اند، نه ارزش خاصی افزوده‌اند و نه حتا چیز زیادی می‌دانند، اما راه رابطه را خوب بلدند، زبان قدرت را می‌فهمند و از همه مهم‌تر، توانایی عجیبی در نمایش یک تصویر قشنگ از خود دارند.</p>
<p>گو این‌که ثروتمند شدن، فارغ از این‌که این ثروت از چه مسیری آمده، آرام‌آرام به مترادف موفقیت بدل می‌شود.</p>
<p>محتکر، دلال، واسطه و رانت‌خواری که شاید هیچ ارزش قابل توجهی خلق نکرده، اگر ماشین به‌تری داشته باشد و دفتر بزرگ‌تر و صفحه پرزرق‌وبرق‌تری برای خودش ساخته باشد، چه‌بسا به نماد موفقیت تبدیل شود. در رسانه حضور پر  رنگ و لعاب دارد و بیچاره‌ خلقی ناتوان شاید و شاید گرفتار در حفظ ارزش‌های خود، انگشت به دهان غبطه به موفقیت او می‌خورند. در مقابل، کسی که سال‌ها چیزی ساخته، خوانده، آزموده و زمین خورده، صرفن چون فقیرتر است، چون نخواسته و حتی نتوانسته وارد گردونه منحوس ثروت و قدرت و رانت و نمایش شود، گو این که وجود خارجی چندانی ندارد.</p>
<p>پول می‌شود نشانه توانایی و دارایی، شاهد دانایی!</p>
<p>با فقیرتر شدن طبقه تحصیل‌کرده و حرفه‌ای و گرفتار شدن فکر و اندیشه در باتلاق معاش، آن میان‌مایه رانت‌خوار هم فضای مانور به‌تری برای برندسازی از خودش پیدا می‌کند. شاید چون نه بار دانستن را بر دوش دارد، نه تردید آدم دانا را و نه وسواس آدم حرفه‌ای را.</p>
<p>بخش قابل توجهی از فرآیند انتخاب مدیران در بخش‌های دولتی، خصولتی و مجموعه‌های مشابه که عنان بخش بزرگی از اقتصاد در دست آن‌هاست، به گمانم متاثر از همین فضای میان‌-دون‌مایگی و مبتنی بر توزیع قدرت و ثروت و روابط و البته گاهی اطاعت و دریوزگی شکل می‌گیرد.</p>
<p>محصولش هم چیز عجیبی نیست. در این فضای نه چندان کارآمد و به شدت دکترزده! بسیاری از دکاتیر (جمع مکسر دکتر الکی‌ها) و DBAچی‌ها بیش از آن‌که بدانند، توهم دانایی دارند. با خیلی از آن‌ها صحبت کرده‌ام و بعضی‌شان واقعن تلاش می‌کنند خودشان هم باور کنند که «دکتر» شده‌اند. دست و پا زدن عجیبی هم دارند تا تو آن را تأیید کنی و احیانن چند بار «دکتر» خطابشان کنی تا آرام بگیرند!</p>
<p>عنوان بزرگ است، اتاق بزرگ است و کارت ویزیت احتمالن پرطمطراق؛ اما افق ذهنی گاه در حد همان کارمند جزء باقی مانده که دلش برای حقوق و مزایا و پاداش قنج می‌رود و، مثل آبدارچی سازمان، حتا برای سبد کالا هم ذوق دارد. اشتباه نشود؛ مسئله سبد کالا نیست. مسئله این است که گاهی باید با ذره‌بین بگردیم تا در میانه فعالیت ذهنی یک مدیر ارشد، اندکی دغدغه درباره چیزی به نام «موفقیت سازمان» پیدا کنیم.</p>
<p>چندی پیش از عمل‌کرد به‌تر رقیب یک شرکت خصولتی برای یکی از مدیران ارشد همان شرکت گفتم. به فکر فرو رفت. به نظرم از آن به فکر فرو رفتن‌هایی نبود که آدم حرف تازه‌ای شنیده باشد؛ بیش‌تر این حس را داشتم که مدت زیادی است اصلن به رقیبش فکر نکرده! و شاید همین تصویر کوچک بخش مهمی از مسئله را توضیح دهد. مدیری که باید بازار را ببیند، مشتری را ببیند، رقیب را ببیند و آینده را ببیند، آن‌قدر درگیر مناسبات داخل سازمان، انتصاب، جلسه، گزارش، حقوق و مزایا و حفظ صندلی شده که بیرون سازمان کم‌کم از میدان دیدش خارج شده است. از بیرون سازمان روابطش را می‌بیند و رانتش را.</p>
<p>در چنین شرایطی، میان‌مایگی دیگر فقط صفت یک آدم نیست؛ آرام‌آرام تبدیل به هنجار جامعه و اقتصاد می‌شود. سازمانی که به نتیجه پاداش ندهد و به رابطه پاداش بدهد، لزومن بهترین‌ها را بالا نمی‌آورد. آدم متوسط و مطیع را به آدم توانا و مستقل ترجیح می‌دهد. آدم توانا سؤال می‌کند، نقد می‌کند و تغییر می‌خواهد؛ آدم میان‌مایه معمولن خوب می‌فهمد کجا سکوت کند و چه وقت تأیید. شوربختانه همین آدمِ دون‌-میان‌مایه، از یک سو عروسک ثروت و قدرت است و بنده نفس کوچک خود، و از سوی دیگر تنظیم‌گر کار و زندگی دیگران!</p>
<p>در این وانفسا خبرگزاری (نه به معنی خاص) هم گاهی تبدیل به «خبرگذاری» می‌شود. هر نهاد رسمی و غیررسمی دارای صدای بلند خبررسانی را می‌گویم که پول می‌گیرد تا خبری را جایی بگذارد. خبر دیگر همیشه چیزی نیست که اتفاق افتاده؛ گاهی چیزی است که کسی پول داده تا اتفاق‌افتاده به نظر برسد! نه الزامـن چون مهم است، نه چون درست است، بلکه چون صاحب قدرت یا ثروتی می‌خواهد دیده شود.</p>
<p>اینفلوئنسرها، یا همان بوق‌چی‌های مدرن، که جای خود دارند. پول می‌گیرند تا هر چیزی را تبلیغ کنند، بدون آن‌که الزام چندانی برای دانستن، فهمیدن یا راستی‌سنجی آن حس کنند. امروز مدیری را می‌زنند و فردا مدیر دیگری را سوپرمن نمایش می‌دهند و فردا حتی یادشان می‌رود که این آدم وجود داشته است، تا دوباره از او پول بگیرند و یادشان بیاید. در چنین چرخه‌ای، واقعیت کم‌کم اهمیتش را به «روایت» می‌بازد. کافی است پول و تریبون و شبکه مناسبی داشته باشی تا نسخه‌ای از خودت بسازی که شاید ارتباط چندانی هم با خود واقعی‌ات نداشته باشد.</p>
<p>و این شاید یکی از خطرناک‌ترین قسمت‌های ماجرا باشد؛ میان‌مایگی وقتی واقعن قدرت پیدا می‌کند که بتواند خودش را نخبگی جا بزند؛ اما فاجعه آن‌جاست که میان‌مایگی این روزها دیگر شرمسار میان‌مایه بودن هم نیست؛ میان‌مایگی از شرم عبور کرده و به افتخار رسیده است.</p>
<p>به گمانم پیش از آن‌که رشد اقتصادی ما گرفتار شده باشد، فرآیند رشد و بازتولید نخبگی در جامعه آسیب جدی دیده است. جنگ، تورم، اقتصاد و فرسودگی اجتماعی فقط جیب آدم‌ها را کوچک نمی‌کنند؛ افق‌ها را هم کوتاه می‌کنند، آدم‌ها را حقیرتر و کوچک‌تر. مدیر بیش‌تر در فکر صندلی می‌شود، سرمایه‌دار رانتی در فکر حفظ رانت، رسانه در فکر مشتری و بخش بزرگی از مردم در فکر گذراندن امروز.</p>
<p>در چنین شرایطی انتظار موفقیت اقتصادی پایدار بر مبنای تولید، نوآوری و ایجاد ارزش افزوده، انتظار چندان بجایی نیست.</p>
<p style="direction: rtl;">ارزش افزوده را آدم‌هایی می‌سازند که مجال فکر کردن داشته باشند، امنیت اقتصادی و معیشت نسبی داشته باشند، امیدی به فردا داشته باشند و هنوز ساختن برایشان چیزی بیش از انباشته کردن داشته باشد.  نسل چنین انسان‌‌هایی در روزگار ما به شدت در حال انقراض است.</p>
<p>اما از نظر شخصی، با همه این احوال، خوب می‌دانم زندگی به شدت کوتاه است و هر روز بیش‌تر و بیش‌تر به این نتیجه می‌رسم که زندگی واقعی نه بر مبنای داشته‌ها، که بر اثر رفتار ما شکل می‌گیرد. نه بر اساس آن‌چه جمع کرده‌ایم، که بر اساس آدمی که در این مسیر شده‌ایم. شاید در روزگاری که نمی‌توان تمام زمین بازی را عوض کرد، هنوز بتوان گوشه‌ای نسبتـن امن پیدا کرد؛ جایی که به حد کفایت لقمه نانی باشد، تا جایی که می‌شود آلوده نشویم، چیزی بسازیم، چیزی بخوانیم، فکر کنیم، لذت ببریم و گاه با دوستانمان بنشینیم و بحث روشنفکرانه عمیق! داشته باشیم.</p>
<p>گو این‌که در این روزگار، همین هم شاید کم نباشد و دست‌یابی به آن موفقیت محسوب شود.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3321</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>از دل این روزهای سخت تا …</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3306</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3306#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 26 Jul 2026 10:58:18 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3306</guid>

					<description><![CDATA[روزگار سختی است و گویی با گذر زمان، هر روز لایه‌ای بر دردها و زخم‌های انسان افزوده می‌شود. حال، این لایه ضخیم و زمخت گاه می‌تواند بر دید آدمی تأثیر بگذارد و او را هرچه بیشتر به سمت کوری اخلاقی پیش ببرد؛ یا این‌که حواسش باشد و فقط پوست‌کلفت‌تر شود، هرچند گاهی این پوست‌کلفتی نقیض&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3306" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">از دل این روزهای سخت تا &#8230;</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>روزگار سختی است و گویی با گذر زمان، هر روز لایه‌ای بر دردها و زخم‌های انسان افزوده می‌شود. حال، این لایه ضخیم و زمخت گاه می‌تواند بر دید آدمی تأثیر بگذارد و او را هرچه بیشتر به سمت کوری اخلاقی پیش ببرد؛ یا این‌که حواسش باشد و فقط پوست‌کلفت‌تر شود، هرچند گاهی این پوست‌کلفتی نقیض قسمت اول ماجرا هم نیست.</p>
<p>آدم‌هایی می‌شویم پوست‌کلفت، گرگ‌صفت و گرسنه‌مآب که اگر نگویم در ذات خود دچار تغییر می‌شویم، دست‌کم ماجرا این است که دچار اشتباه‌ها و غفلت‌های اخلاقیِ چنان‌وچنینی خواهیم شد و خواهیم دید چه می‌شود.</p>
<p>روزگار تورم و جنگ و کسادی این‌چنین است؛ همان‌گونه که پیش از این نیز درباره آن در<a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=3163" target="_blank" rel="noopener"> این‌جا</a> نوشته بودم. آن‌چنان که اگر حواست به <a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2494" target="_blank" rel="noopener">هویت</a> تعریف‌شده خودت نباشد، می‌بینی ــ یا حتی نمی‌بینی ــ شبیه برخی دلال‌ـ‌املاکی‌‌ها شده‌ای که بزرگ‌ترین فضیلت اخلاقی‌ات کمتر و با توجیه دروغ گفتن است و احیانا نماز قضا نداشتن!</p>
<p>بگذریم. از داستانی گفتم که روی دلم تلنبار شده بود و باید با اندک ربطی آن را می‌گفتم تا بتوانم بنویسم. آدم اگر اول دردش را نگوید، نمی‌تواند بقیه حرف‌هایش را بنویسد.</p>
<p>درست است که شرایط پرلغزشی است، اما ما هنوز به رسالت و فلسفه وجودی خود، یعنی «زندگی به‌تر سازمان‌ها»، پای‌بندیم. ما هنوز به توسعه «<a href="https://behtime.net" target="_blank" rel="noopener">بهتایم</a>» ادامه می‌دهیم تا سازمان‌ها و تیم‌ها بتوانند به‌تر کار کنند، زمان و هزینه خود را ببینند و درصدی از اتلاف‌های خود را کم کنند.</p>
<p>ما هوش مصنوعی بهتایم را توسعه دادیم و اکنون در آستانه یکی از آن لحظه‌هایی هستیم که حاصل حرفه‌ای کار کردن، به‌سادگی حسی از جنس غرور در من ایجاد می‌کند. همچون چریکی چرک، خسته و پیر که سر از نبردی سخت بلند کرده، با زخم‌های عمیق خود به تفنگ کهنه و قدیمی‌اش تکیه داده و طلوع آفتاب را به نظاره نشسته است.</p>
<p style="text-align: center;">امروز «<a href="https://behtime.net/main/behtime-ai-features/" target="_blank" rel="noopener">پندار</a>»، هوش مصنوعی بهتایم، به دنیا آمد.</p>
<p><a href="http://www.behsad.com/weblog/wp-content/uploads/2026/07/behtime-sunrise.png"><img fetchpriority="high" decoding="async" class="aligncenter size-full wp-image-3311" src="http://www.behsad.com/weblog/wp-content/uploads/2026/07/behtime-sunrise.png" alt="" width="1672" height="941" srcset="https://www.behsad.com/weblog/wp-content/uploads/2026/07/behtime-sunrise.png 1672w, https://www.behsad.com/weblog/wp-content/uploads/2026/07/behtime-sunrise-300x169.png 300w, https://www.behsad.com/weblog/wp-content/uploads/2026/07/behtime-sunrise-1024x576.png 1024w, https://www.behsad.com/weblog/wp-content/uploads/2026/07/behtime-sunrise-768x432.png 768w, https://www.behsad.com/weblog/wp-content/uploads/2026/07/behtime-sunrise-1536x864.png 1536w" sizes="(max-width: 1672px) 100vw, 1672px" /></a></p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3306</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>کهن‌سالی تفکر یا فریاد از سطحی‌گرایی؟</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3295</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3295#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Sep 2025 09:54:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3295</guid>

					<description><![CDATA[قدیمی شده‌ام. قدیمی شده‌ام؟ برای من که زمانی یک صفحه کاغذ بزرگ وجود داشت و هر چه دل تنگم می‌خواست می‌نوشتم و جلب مخاطب با حیله‌ورزی نگارشی ارزشی نداشت؛ این روزها دنیا، دنیای مجازی جای عجیبی شده است. بمباران تبلیغاتی و التماس برای جلب توجه تمام زندگی فضای مجازی را فرا گرفته. شاید من هم&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3295" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">کهن‌سالی تفکر یا فریاد از سطحی‌گرایی؟</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قدیمی شده‌ام. قدیمی شده‌ام؟</p>
<p>برای من که زمانی یک صفحه کاغذ بزرگ وجود داشت و هر چه دل تنگم می‌خواست می‌نوشتم و جلب مخاطب با حیله‌ورزی نگارشی ارزشی نداشت؛ این روزها دنیا، دنیای مجازی جای عجیبی شده است.</p>
<p>بمباران تبلیغاتی و التماس برای جلب توجه تمام زندگی فضای مجازی را فرا گرفته. شاید من هم یکی از آن‌ها. این روزها تبلیغات در فضای مجازی ایرانی، مثل خیلی چیزهای دیگر ایرانی بی‌کیفیت است. مثل خودروهای بی‌کیفیت، هوای بی‌کیفیت و همه چیز بی‌کیفیت. حتی آن کیفیت و اصولی که تبلیغات فریبنده و مصرف‌گرای غربی هم بر آن استوار است در مدل ایرانی آن وجود ندارد. وب‌سایت‌های خبری تبدیل شده‌اند به زردنامه‌هایی که در میانه دو خط خبر باید بیست تبلیغ دیده شود. اینفلوئنسرها خود فاجعه‌ای دیگرند. پول می‌گیرند تا کار زشت دروغ‌گویی را انجام دهند. حرفی را می‌زنند که خود به آن باور ندارند و اگر پولی بابت آن نگرفته بودند، آن را نمی‌گفتند! چه بد است آدم کار زشتی را انجام دهد که فقط با گرفتن پول آن را انجام می‌دهد!</p>
<p>عمرمان را در توییتر به غر زدن و غر شنیدن، در اینستاگرام به دیدن فروشنده‌ها و زندگی لوکس مصنوعی و لذات دیگران، در لینکدین به شوآف شغلی و مطالب کم سطح بیزینسی و در گروه‌های تلگرامی و واتساپی خانوادگی به لوس‌بازی‌های این و آن و دیدن و احیانا فرستادن ویدئوهای نه چندان عمیق به بطالت می‌گذرانیم و انتظار داریم که کشور، شرکت و خودمان رشد کنیم و انسان‌هایی به‌تر، باسوادتر و با تخصص‌تری شویم. چه انتظار بیهوده‌ای!</p>
<p>تبدیل شده‌ایم به آدم‌های یک دقیقه‌ای. بیش از یک دقیقه برای تفکر و تمرکز بر روی چیزی وقت نمی‌گذاریم. غذاهای یک دقیقه‌ای دور شکممان را پر از چربی کرده است و فضای تفکر یک دقیقه‌ای دور مغزمان را. گرسنگی کاذب داریم برای فست فود بی‌کیفیت و خوش‌مزه و همان‌گونه تشنه هستیم برای آن لایک و کامنت که در نشئگی یک دقیقه‌ای لذت آن غرق بشویم.</p>
<p>در اقتصادی این چنین، در فضای تبلیغاتی با این کیفیت، چگونه می‌توان از حقیقت، از نقاط ضعف و قوت محصولات، از تطابق با نیاز واقعی حرف زد؟</p>
<p>چگونه می‌توان اصالت را تمرین کرد، دروغ نگفت، گزافه‌گویی نکرد و در همان زمان به اقتضای کسب و کاری که باید به درستی با قوت و ضعف خود دیده شود، در این فضا تنفس کرد؟</p>
<p>آیا این تفکرات من قدیمی است؟ شاید، اما اجازه دهید قدیمی بمانم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3295</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بازسازی سرمایه روانی</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3292</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3292#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 26 Jun 2025 08:19:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3292</guid>

					<description><![CDATA[ققنوس‌وار شاید از این خاکستر دوباره برخیزیم جنگ فقط ساختمان‌هایمان را ویران نساخت. جنگ به چهارچوب روانشناختی ما بیش از ساختمان‌ها آسیب زد. همان‌گونه که به بازسازی ساختمان و جاده و زیرساخت‌ها می‌پردازیم، پیش از آن باید به بازیابی خودمان بپردازیم. پیش از این در مورد سرمایه روانی نوشته بودم. برای بازسازی خود باید به&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3292" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">بازسازی سرمایه روانی</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ققنوس‌وار شاید از این خاکستر دوباره برخیزیم</p>
<p>جنگ فقط ساختمان‌هایمان را ویران نساخت. جنگ به چهارچوب روانشناختی ما بیش از ساختمان‌ها آسیب زد. همان‌گونه که به بازسازی ساختمان و جاده و زیرساخت‌ها می‌پردازیم، پیش از آن باید به بازیابی خودمان بپردازیم.</p>
<p>پیش از این در مورد <a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2820" target="_blank" rel="noopener">سرمایه روانی</a> نوشته بودم.</p>
<p>برای بازسازی خود باید به عناصر چهارگانه این سرمابه توجه داشته باشیم. سرمایه روانی از چهار عنصر تشکیل شده‌است که به طور مخفف در زبان انگلیسی HERO (قهرمان) نامیده می‌شود:</p>
<p>امید (Hope): وجود هدف مشخص و تعریف شده برای آینده و پیش‌بینی قدم‌های قابل اندازه‌گیری رسیدن به آن.</p>
<p>(خود) اثربخشی (Efficacy): به منزله باور به توانایی‌های خود برای انجام امور مشخص</p>
<p>بازگشت‌پذیری(Resilience): به معنی توانایی بازگشت به وضعیت عادی پس از وارد شدن ضربه‌های مهلک</p>
<p>خوش‌بینی (Optimism): خودآگاهی نسبت به تاثیر مثبت خود بر شرایط موجود</p>
<p>برداشتن یک قدم کوچک کافی است. قدم‌های بعدی به دنباله آن خواهند آمد.</p>
<p>گرچه خیلی سخت است</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3292</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ابتذال تبلیغات شور و گرفتاری بین بازار و خود</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3289</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3289#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Jun 2025 09:08:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3289</guid>

					<description><![CDATA[کافی است که سری به اینستاگرام بزنید تا جماعتی که برای همه مشکلات شما راه‌حل دارند، در یک روش مبتنی بر تحقیر-راه حل، محصول و خدمات خود را به فریب‌آلوده‌ترین شکل ممکن به شما ارائه کنند. تحقیر به این معنا که شما تاکنون گران می‌خریدید و یا بی‌چاره‌وار گرفتار مشکلاتی بودید که راه حل ساده&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3289" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">ابتذال تبلیغات شور و گرفتاری بین بازار و خود</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>کافی است که سری به اینستاگرام بزنید تا جماعتی که برای همه مشکلات شما راه‌حل دارند، در یک روش مبتنی بر تحقیر-راه حل، محصول و خدمات خود را به فریب‌آلوده‌ترین شکل ممکن به شما ارائه کنند.</p>
<p>تحقیر به این معنا که شما تاکنون گران می‌خریدید و یا بی‌چاره‌وار گرفتار مشکلاتی بودید که راه حل ساده و ارزان آن در اختیار آن فروشنده است. تو را ذره ذره ویران می‌کنند تا خودشان به سود برسند.</p>
<p>دنیای تبلیغات اینفلوئنسری و شبکه‌های اجتماعی این روزها به این مدل غالب تنزل پیدا کرده است که هر چه وراج‌تر، دروغ‌گوتر، مغرورتر، خوش‌نماتر، و فیک‌تر و بی‌اصالت‌تر باشی، پر مخاطب‌تر و لاجرم پر فروش‌تری</p>
<p>عطش مصرف‌گرایی دامن‌گیر همه ما شده است و این عطش ذائقه ما را به سمت پذیرش هر آب شوری سوق می‌دهد. گو این‌که بعد از چندی دیگر فقط این شورآبه‌ها هستند عطش ما را فرو می‌نشانند.</p>
<p>این تمامی فاجعه نیست. دوستی قدیمی داشتم که مدت‌هاست به جبر زمانه از او دور و بی‌خبرم. دیشب به طور اتفاقی دیدم صفحه اینستاگرام راه انداخته است برای خدمات مشاوره و به اصطلاح کوچینگ (مربی‌گری) و او هم صاحب همه راه‌حل‌ها برای همه شرکت‌ها و افراد شده بود. این آدم، این نبود. آدمی که من می‌شناختم مهندسی بود که کارهای محدودی بلد بود که خیلی هم به آن‌ها تسلط داشت. دلم گرفت. در عرصه رقابت با خالی‌بندان و وراج‌ها، مجبور شده بود، بازیگر شود.</p>
<p>این همان چالشی است که این روزها دارم. در کسب و کار، تا حرف نزنی دیده نمی‌شوی ولی از بد حادثه یاد گرفته‌ام که آن کیمیای شفابخش برای وجود پر ایراد من سکوت است تا من را کمی عطف به خود کند و این دقیقن ضد آن چیزی است که تبلیغات به اصطلاح اجتماعی از من می‌خواهد.</p>
<p>در مورد <a href="https://behtime.net" target="_blank" rel="noopener">بهتایم</a> هم ما با همین چالش مواجه هستیم. در مقابل رقبایی که، با پُرگویی، رپورتاژ، خرید بک‌لینک و تبلیغات، در مقام ادعا (و فقط در مقام ادعا) تمامی مشکلات مدیریت پروژه سازمان‌ها را حل می‌کنند، من می‌دانم که بهتایم با تمام قدرتش مانند هر نرم‌افزار دیگر، فقط پاسخ‌گوی نیاز بخشی از بازار است. اگر مثل آن‌ها باشم، دیگر منِ خودم نیستم. هیچ چیز نیستم. اما چه کنم با ذائقه شورآبه پسند این روزها که هر روز هم بدتر می‌شود.</p>
<p>چه کنم با جامعه‌ای که تواضع را ناتوانی، سکوت را بلاهت و راستگویی را ضعف محسوب می‌کند و این روزها عاشق رنگ و لعاب و سر و صداست؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3289</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ما “اُسَرا” هستیم</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3284</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3284#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Feb 2025 06:32:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3284</guid>

					<description><![CDATA[به تازگی خواندم که معاون محترم اجرایی رییس‌جمهور گفته‌اند  که &#8220;سرمایه گذاران سرداران جبهه مبارزه علیه بیکاری، فقر و گرانی‌اند.&#8221; یادم آمد چند سال پیش، من هم نزد دوست عزیزی گفته بودم که کار کردن در فضای تولید به مثابه جهاد است که پاسخ داد: &#8220;جهاد؟ کار کردن عین شهادت است!&#8221; اما واقعیت داستان شاید&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3284" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">ما &#8220;اُسَرا&#8221; هستیم</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به تازگی خواندم که معاون محترم اجرایی رییس‌جمهور گفته‌اند  که &#8220;سرمایه گذاران سرداران جبهه مبارزه علیه بیکاری، فقر و گرانی‌اند.&#8221;</p>
<p>یادم آمد چند سال پیش، من هم نزد دوست عزیزی گفته بودم که کار کردن در فضای تولید به مثابه جهاد است که پاسخ داد: &#8220;جهاد؟ کار کردن عین شهادت است!&#8221;</p>
<p>اما واقعیت داستان شاید این باشد که کار کردن در فضای تولید و خدمت بخش خصوصی واقعی، مفهوم بی‌نقص &#8220;اسارت&#8221; است.</p>
<p>ما اسیر هستیم. ما اسیر آن کارمند متفرعن و مغرور سازمان امور مالیاتی هستیم که در پاسخ سلام تو دو کیلو کله را تکان می‌دهد تا چند گرم زبان را حرکت ندهد و هر چه دلش می‌خواهد مالیات می‌بُرد و وقتی به مرجع بالاتر او شکایت می‌کنی، به همان بیهودگی است که اسرا از زندان‌بان به مقام مافوق او اعتراض کنند.</p>
<p>ما اسیر هستیم، چنان که برق و آب اردوگاه را به روی‌مان می‌بندند وقدرت نفس‌کشیدن و حرکت را از ما می‌گیرند.</p>
<p>ما اسیر آن کارمند اداره کار هستیم که وقتی در اوج گرفتاری و بی‌پولی و چهار ماه حقوق معوقه همکاران خود بودی، متقلبانه رای صادر کرد و گویی برای رفع اندک وجدان درد خود گفت: &#8220;پول‌داری! اشکال ندارد&#8221;</p>
<p>ما اسیر دشمنان این آب و خاک (آمریکا) هستیم که هر روز با تحریم فناوری روبرو می‌شویم و حتی برای یک فایل ساده، ناچار به حفره کردن این زندانیم.</p>
<p>ما اسیر آن کارمند سازمان موسوم به تامین اجتماعی هستیم که برای یک مفاصا حساب ده بار تو را بین اتاق‌ها می‌چرخاند و وقتی که فاکتور تبلیغات در گوگل را (Google Ads که با بدختی پولش را داده‌ای) برایش می‌بری می‌گوید چرا مفاصا حساب ندارد و قابل قبول نیست!</p>
<p>ما اسیر شهرداری، بانک، صندوق به اصطلاح نوآوری و شکوفایی و ده‌ها اداره ناکارآمد دولتی و شبه دولتی هستیم که هر روز اگر سر و کارمان با آن‌ها بیفتد، تحقیرت می‌کنند، دشنامت می‌گویند، آزارت می‌دهند و چه لذت‌بخش است این آزار برای‌شان</p>
<p>در این اردوگاه اسرا، برای زنده ماندن، ناچار به کار اجباری و طاقت‌فرسا برای زندان‌بانان خود هستیم که عمومن اگر تن به زیاده‌خواهی آن‌ها ندهی بیش از لقمه‌نانی کپک‌زده که بعد از چند ماه جلوی تو پرت می‌کنند، عایدی چندانی نداری.</p>
<p>ما کارآفرینان در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر</p>
<p>ما جملگی اسرا هستیم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته مرتبط: <a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2845" target="_blank" rel="noopener">هشت دلیل که دزدی از شرکت‌داری بهتر است.</a></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3284</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نشستن بر روی سطل آشغال، برداشت سوم از یک داستان</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3276</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3276#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Oct 2024 11:16:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3276</guid>

					<description><![CDATA[شاید برای این‌که پیش از خواندن این نوشته ذهنیتی از موضوع آن داشته باشیم، بد نباشد اول این دو نوشته به ترتیب خوانده شوند: نشستن بر روی سطل آشغال نشستن بر روی سطل آشغال – برداشت دوم از یک داستان و اما داستان جدید دوست عزیزی دارم که بی‌اغراق بخش قابل توجهی از دستاوردهای حرفه‌ای&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3276" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">نشستن بر روی سطل آشغال، برداشت سوم از یک داستان</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شاید برای این‌که پیش از خواندن این نوشته ذهنیتی از موضوع آن داشته باشیم، بد نباشد اول این دو نوشته به ترتیب خوانده شوند:</p>
<p><a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=1373" target="_blank" rel="noopener">نشستن بر روی سطل آشغال</a></p>
<p><a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2868" target="_blank" rel="noopener">نشستن بر روی سطل آشغال – برداشت دوم از یک داستان</a></p>
<p>و اما داستان جدید</p>
<p>دوست عزیزی دارم که بی‌اغراق بخش قابل توجهی از دستاوردهای حرفه‌ای خود و بهساد را وام‌دار محبت‌های بی‌دریغ و چشم‌داشت او هستم، و شوربختانه به واسطه جبر روزگار ارتباط کم‌تری با او دارم.<br />
در شرکتی خصوصی مشغول به کار شده است و به واسطه مشکلاتی که در این شرکت وجود دارد، قرار شد که بررسی کنیم ببینیم آیا می‌توانیم هم‌کاری جدیدی باهم داشته باشیم یا نه.<br />
واقعیت این است که مدت‌های زیادی است که اعتقاد دارم که کلید حل مشکلات همه سازمان‌ها فقط در اختیار من نیست. این‌که بتوانم پروژه‌ای نرم‌افزاری تعریف کنم و یا این‌که <a href="https://behtime.net" target="_blank" rel="noopener">بهتایم</a> بفروشم هم به آن اندازه برایم انگیزش‌بخش نیست تا این‌که فکر کنم واقعن چه کسی و با چه روشی می‌تواند به‌ترین گزینه کاهش مشکلات مشتری بالقوه من باشد. هر چند آن‌ها بر این برداشت بودند که با یک نرم‌افزار می‌توانند بخش زیادی از مشکلات‌شان را حل کنند، من باور داشتم که سبک مدیریتی، ساختار سازمانی غیر ساختارمند و نبود آیین گفتگو مشکل اصلی این دوستان است.<br />
بر همین اساس از <a href="https://hamro.org/" target="_blank" rel="noopener">امیر مهرانی</a> عزیز خواستم که با توجه به تسلطی که به موضوعاتی این چنین دارد، به ما کمک کند و باهم جلسه‌ای آنلاین داشته باشیم.<br />
روز مقرر، و ساعت از پیش تعیین شده به شرکت آن‌ها رفتم. بر خلاف انتظار رفتنم با نگهبانی هماهنگ نشده بود. دوست من هم در محل کارش حضور نداشت!<br />
اعتراف می‌کنم کمی عصبی شدم و بیش‌تر نگران. به نحوی هم ناراحت بودم که چرا برنامه امیر را به هم ریخته‌ام. لحظه‌ای درنگ کردم. همان لحظه‌ای که آدم باید از بالا به خود و حادثه‌ آن لحظه نگاه کند. اول داستان نشستن روی سطل آشغال به ذهنم رسید و گفتم، خب من باید روی این سطل آشغال بنشینم. هم کسب و کار اقتضا می‌کند و هم سابقه دوستی. کمی که به خود مسلط‌تر شدم، باز هم نگاه از بالا به خود و شرایط را ادامه دادم.<br />
به خودم گفتم که شرایطی پیش آمده که دوست من نتوانسته به من اطلاع‌ دهد. پس لزومی ندارد که من هم خودخواهانه، به دنبال کسب اطلاع از وضعیت باشم. من به کلیت وجود این دوست اعتماد دارم و برای او احترام قائلم، پس لازم نیست در این حادثه واکنشی نشان بدهم که این دوستی سی ساله خدشه دار شود. با امیر هم تماس گرفتم و باهم گفتیم که خب پیش می‌آید!<br />
به بهساد بازگشتم و بعد از ساعتی دوستم با من تماس گرفت و شرایط بحرانی را که برایشان به وجود آمده بود، برایم توضیح داد. بی شک قابل قبول بود. اما حتی اگر پذیرفتنی نیز نبود و او حتی اگر اشتباه کرده بود، نمی‌توانستم و نباید با برداشت خود، یک حادثه را به یک رابطه طولانی تعمیم می‌دادم. تا این‌جا من نشستن روی سطل آشغال را پذیرفته بودم.<br />
اما نکته مهم این‌جاست که در واقع حتی برداشت وجود سطل آشغال هم یک برداشت اشتباه بود. اصلا سطل آشغالی در کار نبود و من یک لحظه یک سطل آشغال ذهنی برای خودم ایجاد کرده بودم. آ‌ن‌جا که اعتماد به خود، وجود خود، دیگران و یک رابطه سرشار از اعتماد وجود دارد، هیچ سطل آشغالی نیست که بخواهیم نشستن بر روی آن را فداکارانه تحمل کنیم یا از سر غرور رد کنیم. ما زمانی به وجود سطل‌‌آشغال‌ها اهمیت می‌دهیم که بخشی از هویت خود را منوط به نشستن یا ننشستن بر روی آن‌ها می‌کنیم. در واقعیت اما، ما و روابط‌مان اگر بالغ باشند، آن‌ها، فراتر از لحظه‌هایی هستند که این‌چنین دچار آن‌ها می‌شویم.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3276</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>درماندگی آموخته شده</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3260</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3260#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jul 2024 10:25:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3260</guid>

					<description><![CDATA[سال ۱۳۹۶، بعد از آن‌که به واسطه پذیرش برجام و ورود سرمایه خارجی و تک‌رقمی شدن تورم و دو رقمی شدن رشد اقتصادی کشور، جوانه‌های امید در اقتصاد کشور در حال رویش بود، مطلبی نوشتم به نام &#8220;درماندگی&#8221; که در ادامه همین‌جا آن را با کمی شرح و تعدیل می‌نویسم. متاسفانه با بروز کرونا، خروج&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3260" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">درماندگی آموخته شده</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال ۱۳۹۶، بعد از آن‌که به واسطه پذیرش برجام و ورود سرمایه خارجی و تک‌رقمی شدن تورم و دو رقمی شدن رشد اقتصادی کشور، جوانه‌های امید در اقتصاد کشور در حال رویش بود، مطلبی نوشتم به نام &#8220;<a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2795" target="_blank" rel="noopener">درماندگی</a>&#8221; که در ادامه همین‌جا آن را با کمی شرح و تعدیل می‌نویسم. متاسفانه با بروز کرونا، خروج ترامپ از برجام و وقایع بعدی آن &#8220;درماندگی آموخته شده&#8221; سنگین‌ترین بلایی بود که می‌توانست بر سر جامعه ایران بیاید و امروز وقتی به نتایج انتخابات نگاه می‌کنم، بیش از هر چیز این را حس می‌کنم که اکثریت قابل توجهی از مردم ایران دچار درماندگی آموخته‌ شده هستند.</p>
<p>در یک آزمایش روانشناسی دست و پای یک نفر را می‌بندند و او را در معرض صدایی نابهنجار قرار می‌دهند که فرد آزمایش‌شونده می‌داند فقط با فشردن یک دکمه صدای نابهنجار قطع می‌شود؛ اما دستانش بسته است و کاری نمی‌تواند انجام دهد. چندین بار آزمایش تکرار می‌شود و بعد دست‌های فرد را باز می‌کنند و دوباره صدای نابهنجار پخش می‌شود و این‌بار فرد فقط صدای نابهنجار را گوش می‌دهد و توانایی (ذهنی) توقف صدا را ندارد. در علم روانشناسی به این موضوع “درماندگی آموخته شده” گفته می‌شود.</p>
<p>اگر  از من پرسیده شود که در آن هشت سال کذایی (۹۲-۸۴) و پس از آن از سال ۱۳۹۷ تاکنون بیشترین آسیبی که در اثر تحریم و سوء مدیریت به کشور وارد شد چه بوده است، من بدون شک از “درماندگی آموخته شده” نام خواهم برد که هنوز اثرات آن به شدت در حوزه صنعت و فناوری و این روزها در میان مردم کوچه و بازار پای‌برجاست و عامل مهمی در توقف رشد و بهبود شرایط است.</p>
<p>به یاد می‌آورم که اندکی پیش از سال ۸۴، موضوعات تفکر سازمان‌ها در حول و حوش تعالی، بهره‌وری، تضمین کیفیت، بهبود‌فرآیندها از راه فناوری اطلاعات، معماری سازمانی و مواردی از این دست بود و به خصوص بعد از سال ۸۹ موضوعات جاری فکری سازمانی به نبود نقدینگی، چک برگشتی، دور زدن تحریم‌ها، مطالبات، پرداخت حقوق و … تبدیل شد. در تغییر این فضای فکری آن‌چیز که باعث شد که بسیاری از سازمان‌ها نتواستند در سال‌های ۹۴ تا ۹۷ به زندگی عادی خود برگردند نه لزومن تداوم شرایط محیطی قبلی که درمانده شدن مدیران و نهادهای فکری جامعه و سازمان‌ها بود. شوربختانه این وضعیت از سال ۹۷ نیز با خروج ترامپ از برجام و پس از آن بروز همه‌گیری کرونا و وقایع سیاسی اجتماعی سال‌های پس از آن با سرعت بیش‌تری ادامه یافت.</p>
<p>بد حادثه این‌جاست که این درماندگی آموخته شده، سطح فرهیختگی اندیشمندان و سیاست‌مداران و کنش‌گران سیاسی اجتماعی کشور را نیز به شدت کاهش داده است که این موضوع نیز در یک حلقه تکرار شونده، میزان درماندگی آموخته شده جامعه را با مصرف منابع امید جامعه، افزایش می‌دهد. بدون این‌که بخواهم قصد سوگیری سیاسی در این نوشته داشته باشم، باید بگویم این شرایط برای عده‌ای که منافع سیاسی، یا اقتصادی و یا حتی هویتی برای خود ایجاد کنند، به شدت مفید است و این گروه با سوء استفاده از شرایط ناامیدی و درماندگی مردم، به کسب رانت‌های مختلف و قدرت و ثروت‌اندوزی ادامه می‌دهند.</p>
<p>چه باید کرد؟</p>
<p>پدیده‌های مدیریتی به خصوص در گستره جامعه هیچ‌گاه دارای یک راه‌حل واضح و مشخص نیستند. با این‌ حال تنها راه حل نجات یک جامعه و یا سازمان یا فرد دچار درماندگی آموخته شده، افزایش سرمایه روانی آن است.</p>
<p>سرمایه روانی از چهار عنصر تشکیل شده‌است که به طور مخفف در زبان انگلیسی HERO (قهرمان) نامیده می‌شود:</p>
<p>امید (Hope): وجود هدف مشخص و تعریف شده برای آینده و پیش‌بینی قدم‌های قابل اندازه‌گیری رسیدن به آن.</p>
<p>(خود) اثربخشی (Efficacy): به منزله باور به توانایی‌های خود برای انجام امور مشخص</p>
<p>بازگشت‌پذیری(Resilience): به معنی توانایی بازگشت به وضعیت عادی پس از وارد شدن ضربه‌های مهلک</p>
<p>خوش‌بینی (Optimism): خودآگاهی نسبت به تاثیر مثبت خود بر شرایط موجود</p>
<p>من در جایگاهی نیستم که بتوانم پیشنهادی برای بهبود شرایط داشته باشم و یا حتی بدانم چطور در میان حلقه‌های متاثر بر هم ناامیدی در جامعه چطور می‌توان به افزایش اندکی از سرمایه روانی پرداخت. چیزی که مهم است این است که باید بدانیم ما ناچار به داشتن امید هستیم و باید هویت وجودی خود را درک کنیم و با کاهش تاثیرپذیری از جریان‌های سیاسی و اجتماعی که ذهن ما را عرصه جنگ‌های خود می‌دانند، به شکل شخصی با مطالعه، تفکر و یادگیری تاب‌آوری را تمرین کنیم. ما اگر نتوانیم با آموزش و خودسازی بر خود و زندگی خود تاثیر داشته باشیم، صحبت از کنش و تاثیرگذاری اجتماعی گزافه‌ای بیش نخواهد بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3260</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا بزرگ نمی‌شویم؟ روایتی دیگر</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3255</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3255#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 May 2024 09:39:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3255</guid>

					<description><![CDATA[سال‌ها پیش مطلبی نوشتم به نام &#8220;چرا بزرگ نمی‌شویم؟&#8221;  پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست دارید اول آن را بخوانید و بعد بیاییم این‌جا و مطلب جدید را ادامه بدهیم. بی آن‌که بخواهم روی موضوع &#8220;ما ایرانی‌ها&#8221; تاکید کنم، باور دارم که بخش زیادی از مشکلات روزمره ما، در حیطه توسعه نیافتگی ذهنی ناشی از چیستی&#8230;&#160;<a href="http://www.behsad.com/weblog/?p=3255" rel="bookmark">ادامه &#187;<span class="screen-reader-text">چرا بزرگ نمی‌شویم؟ روایتی دیگر</span></a>]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال‌ها پیش مطلبی نوشتم به نام &#8220;<a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=890" target="_blank" rel="noopener">چرا بزرگ نمی‌شویم؟</a>&#8221;  پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست دارید اول آن را بخوانید و بعد بیاییم این‌جا و مطلب جدید را ادامه بدهیم.</p>
<p>بی آن‌که بخواهم روی موضوع &#8220;ما ایرانی‌ها&#8221; تاکید کنم، باور دارم که بخش زیادی از مشکلات روزمره ما، در حیطه توسعه نیافتگی ذهنی ناشی از چیستی ذات انسان است. اسیر لحظه‌ها شدن و تعمیم آن به کل زندگی. بد نیست چند مثال بگوییم:</p>
<p>در نظر بگیرید که من یک لحظه به هزاران دلیل در رانندگی خود دچار اشتباه شده‌ام و به اشتباه جلوی خودرو دیگر می‌پیچم. راننده خودرو دیگر، شیشه را پایین می‌دهد و با فریاد &#8220;هوی گوساله!&#8221; من را خطاب می‌کند. من در همان وقت دچار &#8220;<strong>عصبانیت لحظه‌ای</strong>&#8221; می‌شوم و بی‌درنگ، شیشه را پایین می‌دهم و در جواب او می‌گویم &#8220;گوساله خودت و جد و آبادت هستی!&#8221;</p>
<p>این موضوع می‌تواند با پیاده شدن از خودرو، استفاده از قفل فرمان و چوب و چماق و حتی چاقو حتی منجر به قتل شود که سوابق زیادی از آن نیز در جامعه وجود دارد. واقعا آیا ارزش همان پاسخ اولیه را داشت؟</p>
<p>زیاد پیش می‌آید و گویا رسم است که بسیاری که از همسران وقتی همسر خود، خریدی انجام می‌دهد شروع به غر زدن می‌کنند که این چه بود خریدی و چرا &#8220;<strong>هیچ وقت</strong>&#8221; نمی‌پرسی که فلان چیز را لازم داریم یا نه و الخ. این گفتگوها که به طور عمده حول و حوش مواردی لحظه‌ای مثل &#8220;چرا مامانت این‌طوری گفت؟&#8221;، &#8220;چرا بشقاب را اونجا گذاشتی&#8221;،  &#8220;چرا فلان لباس را جلوی خواهرم پوشیدی&#8221; و&#8230; در بسیاری از موارد منجر به دعواهای زن و شوهری می‌شود که می‌تواند فرآیند طلاق را در کنار عوامل دیگر رقم بزند.</p>
<p>در محیط‌های کار راجع به این‌که چرا فلانی، بهمان حرف را با بیسار لحن به من زد و به &#8220;شخصیت!!&#8221; من توهین کرد، مشکلات و کینه‌های عمیق پیش می‌آید و این داستان‌های پرتکرار.</p>
<p>یکی از ابعاد &#8220;منِ&#8221; کم‌تر توسعه یافته من این است که هویت خود را در کلام و رفتار لحظه‌ای دیگران جست و جو می‌کنم. هر چه شناخت خودم از خویشتن خویش کم‌تر باشد، بیش‌تر گرفتار این داستان هستم. هر چه از نظر روحی خسته‌تر و رنجورتر باشم، دلایلی بیش‌تری پیدا می‌کنم که این‌که چرا فلانی به من این‌طور گفت را برای خودم تکرار کنم و خودم را آزار دهم و بعد قصد واکنش لحظه‌ای نسبت به آن و یا حتی جبران آن را داشته باشم.</p>
<p>شوربختانه این فرآیند به شکل زنجیره‌ای تو در تو عمل می‌کند. دعواهای زن و شوهری، عواقبش در محل کار و رفتار با ارباب رجوع بروز می‌کند و مشکلات محل کار سر از خانه در می‌آورد و بر سر کودکان ویران می‌شود و کودکان آن را در بدرفتاری به مدرسه می‌کشانند و معلمی که مدیران جامعه هزاران مشکل معیشتی برای او به وجود آورده‌اند، با واکنش لحظه‌ای، موضوع را به کودکان دیگری تسری می‌دهد و اگرپیچیدگی‌های فضای مجازی را به آن اضافه کنیم، می‌شود آن‌چه امروز شده است.</p>
<p>ما انسان‌ها بیش‌تر از این که درگیر افق‌های بلند مدت برای زندگی خود باشیم و حتی اگر باشیم، آدم‌های لحظه‌های گذرا هستیم که ما را آلوده به روزمرگی‌های شلوغ و تکراری می‌کند. در گفته‌های خود، ویژگی‌های چون صبر، آرامش، صداقت و اخلاق خوب را ستایش می‌کنیم، اما در لحظه‌های ناآگاهی از خویشتن خود، در یک لحظه، دروغ می‌گوییم، داد می‌‌زنیم، بدخلقی می‌کنیم و با نیش زبان و کنایه‌ای که چندان هم برنامه‌ریزی شده نیست، شخصیتی نه چندان قابل تمجید برای خود می‌سازیم.</p>
<p>آن‌چه که در زندگی یادگرفته‌ام و البته بسیار پیش می‌آید که به آن عمل نکنم این است که دو روش مهم می‌تواند ما را از این خودتخریبی لحظه‌ای شخصیت نجات دهد.</p>
<p>·         تامل و درنگ در حوادث و عدم بروز واکنش لحظه‌ای در درون و برون خود.</p>
<p style="padding-right: 40px;">احساس خود را برای خود بیان و شفاف کنیم. من ناراحت شده‌ام، چرا؟ چون فلانی از من ایراد گرفت. چرا؟ چون من اشتباه کردم! خب اگر من حق اشتباه کردن دارم، چرا طرف مقابل من حق اشتباه کردن نداشته باشد؟</p>
<p style="padding-right: 40px;">چرا من به خود حق می‌دهم که در اثر یک اشتباه جلوی راننده کناری بپیچم، اما او حق ندارد اشتباه کند و به اشتباه نسبتی را به من بدهد که واجد آن نیستم. من که می‌دانم &#8220;گوساله نیستم&#8221; خب حالا او هر چه دوست دارد بگوید. چرا من احترام بستگان خود را در کلام کسی جستجو می‌کنم که مطمئن هستم حتی من را نمی‌شناسد؟! اگر کسی به مرحوم پدر من توهین کند مشکل من است یا آدمی که توهین کرده؟</p>
<p style="padding-right: 40px;">این‌جور صحبت‌های خود با خود بسیار می‌تواند راه‌گشا باشد. کافی است به خود فرصت بدهیم.</p>
<p>·         نگاه بلندمدت</p>
<p style="padding-right: 40px;">دوستی عزیز و با ارزش به من گفت که اگر خواستی کسی را قضاوت کنی، از روی فیلم زندگی او قضاوتش کن، نه از روی عکس او. چرا که در هنگام گرفتن عکس، زیاد پیش می‌آید که آن تصویر دل‌خواه آدم وجود ندارد. اما این فیلم زندگی آدم‌هاست که نشان می‌دهد که اگر رفتار بدی داشته‌اند، از بدی ذاتی آن‌هاست یا آن‌که آن رفتار بد نتیجه یک یا چند اشتباه بوده است؟ حتی اشتباهاتی بلندمدت که می‌توانند اصلاح شوند.</p>
<p style="padding-right: 40px;">ما در محل کار و در زندگی باید داستان‌هایمان را در فیلم‌های خود و آدم‌ها مرور کنیم و نه حتی در مجموعه‌ای از عکس‌ها. این‌که آخر این فیلم به کجا می‌رسد، بسیار مهم‌تر است از این‌که در یک لحظه خاص چه اتفاقی افتاد. چه بسیار فیلم‌هایی که لحظات تلخ و سرانجام شیرین دارند و چه بسیاری داستان‌های شیرین که به تلخی ختم می‌شوند.</p>
<p>شما چطور فکر می‌کنید، چطور می‌توان با آرامش بیش‌تر فراتر از لحظه‌ها زندگی کرد؟</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3255</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>