<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" standalone="no"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" version="2.0">

<channel>
	<title>روزنوشت‌هاي بهساد</title>
	<atom:link href="https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml"/>
	<link>https://www.behsad.com/weblog</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Mon, 22 Sep 2025 08:56:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa-IR</language>
	<sy:updatePeriod>
	hourly	</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>
	1	</sy:updateFrequency>
	<generator>https://wordpress.org/?v=6.9.1</generator>
	<item>
		<title>کهن‌سالی تفکر یا فریاد از سطحی‌گرایی؟</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3295</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3295#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 21 Sep 2025 09:54:10 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3295</guid>

					<description><![CDATA[قدیمی شده‌ام. قدیمی شده‌ام؟ برای من که زمانی یک صفحه کاغذ بزرگ وجود داشت و هر چه دل تنگم می‌خواست می‌نوشتم و جلب مخاطب با حیله‌ورزی نگارشی ارزشی نداشت؛ این روزها دنیا، دنیای مجازی جای عجیبی شده است. بمباران تبلیغاتی و التماس برای جلب توجه تمام زندگی فضای مجازی را فرا گرفته. شاید من هم...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>قدیمی شده‌ام. قدیمی شده‌ام؟</p>
<p>برای من که زمانی یک صفحه کاغذ بزرگ وجود داشت و هر چه دل تنگم می‌خواست می‌نوشتم و جلب مخاطب با حیله‌ورزی نگارشی ارزشی نداشت؛ این روزها دنیا، دنیای مجازی جای عجیبی شده است.</p>
<p>بمباران تبلیغاتی و التماس برای جلب توجه تمام زندگی فضای مجازی را فرا گرفته. شاید من هم یکی از آن‌ها. این روزها تبلیغات در فضای مجازی ایرانی، مثل خیلی چیزهای دیگر ایرانی بی‌کیفیت است. مثل خودروهای بی‌کیفیت، هوای بی‌کیفیت و همه چیز بی‌کیفیت. حتی آن کیفیت و اصولی که تبلیغات فریبنده و مصرف‌گرای غربی هم بر آن استوار است در مدل ایرانی آن وجود ندارد. وب‌سایت‌های خبری تبدیل شده‌اند به زردنامه‌هایی که در میانه دو خط خبر باید بیست تبلیغ دیده شود. اینفلوئنسرها خود فاجعه‌ای دیگرند. پول می‌گیرند تا کار زشت دروغ‌گویی را انجام دهند. حرفی را می‌زنند که خود به آن باور ندارند و اگر پولی بابت آن نگرفته بودند، آن را نمی‌گفتند! چه بد است آدم کار زشتی را انجام دهد که فقط با گرفتن پول آن را انجام می‌دهد!</p>
<p>عمرمان را در توییتر به غر زدن و غر شنیدن، در اینستاگرام به دیدن فروشنده‌ها و زندگی لوکس مصنوعی و لذات دیگران، در لینکدین به شوآف شغلی و مطالب کم سطح بیزینسی و در گروه‌های تلگرامی و واتساپی خانوادگی به لوس‌بازی‌های این و آن و دیدن و احیانا فرستادن ویدئوهای نه چندان عمیق به بطالت می‌گذرانیم و انتظار داریم که کشور، شرکت و خودمان رشد کنیم و انسان‌هایی به‌تر، باسوادتر و با تخصص‌تری شویم. چه انتظار بیهوده‌ای!</p>
<p>تبدیل شده‌ایم به آدم‌های یک دقیقه‌ای. بیش از یک دقیقه برای تفکر و تمرکز بر روی چیزی وقت نمی‌گذاریم. غذاهای یک دقیقه‌ای دور شکممان را پر از چربی کرده است و فضای تفکر یک دقیقه‌ای دور مغزمان را. گرسنگی کاذب داریم برای فست فود بی‌کیفیت و خوش‌مزه و همان‌گونه تشنه هستیم برای آن لایک و کامنت که در نشئگی یک دقیقه‌ای لذت آن غرق بشویم.</p>
<p>در اقتصادی این چنین، در فضای تبلیغاتی با این کیفیت، چگونه می‌توان از حقیقت، از نقاط ضعف و قوت محصولات، از تطابق با نیاز واقعی حرف زد؟</p>
<p>چگونه می‌توان اصالت را تمرین کرد، دروغ نگفت، گزافه‌گویی نکرد و در همان زمان به اقتضای کسب و کاری که باید به درستی با قوت و ضعف خود دیده شود، در این فضا تنفس کرد؟</p>
<p>آیا این تفکرات من قدیمی است؟ شاید، اما اجازه دهید قدیمی بمانم.</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3295</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>بازسازی سرمایه روانی</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3292</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3292#respond</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Thu, 26 Jun 2025 08:19:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3292</guid>

					<description><![CDATA[ققنوس‌وار شاید از این خاکستر دوباره برخیزیم جنگ فقط ساختمان‌هایمان را ویران نساخت. جنگ به چهارچوب روانشناختی ما بیش از ساختمان‌ها آسیب زد. همان‌گونه که به بازسازی ساختمان و جاده و زیرساخت‌ها می‌پردازیم، پیش از آن باید به بازیابی خودمان بپردازیم. پیش از این در مورد سرمایه روانی نوشته بودم. برای بازسازی خود باید به...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>ققنوس‌وار شاید از این خاکستر دوباره برخیزیم</p>
<p>جنگ فقط ساختمان‌هایمان را ویران نساخت. جنگ به چهارچوب روانشناختی ما بیش از ساختمان‌ها آسیب زد. همان‌گونه که به بازسازی ساختمان و جاده و زیرساخت‌ها می‌پردازیم، پیش از آن باید به بازیابی خودمان بپردازیم.</p>
<p>پیش از این در مورد <a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2820" target="_blank" rel="noopener">سرمایه روانی</a> نوشته بودم.</p>
<p>برای بازسازی خود باید به عناصر چهارگانه این سرمابه توجه داشته باشیم. سرمایه روانی از چهار عنصر تشکیل شده‌است که به طور مخفف در زبان انگلیسی HERO (قهرمان) نامیده می‌شود:</p>
<p>امید (Hope): وجود هدف مشخص و تعریف شده برای آینده و پیش‌بینی قدم‌های قابل اندازه‌گیری رسیدن به آن.</p>
<p>(خود) اثربخشی (Efficacy): به منزله باور به توانایی‌های خود برای انجام امور مشخص</p>
<p>بازگشت‌پذیری(Resilience): به معنی توانایی بازگشت به وضعیت عادی پس از وارد شدن ضربه‌های مهلک</p>
<p>خوش‌بینی (Optimism): خودآگاهی نسبت به تاثیر مثبت خود بر شرایط موجود</p>
<p>برداشتن یک قدم کوچک کافی است. قدم‌های بعدی به دنباله آن خواهند آمد.</p>
<p>گرچه خیلی سخت است</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3292</wfw:commentRss>
			<slash:comments>0</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ابتذال تبلیغات شور و گرفتاری بین بازار و خود</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3289</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3289#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 08 Jun 2025 09:08:39 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3289</guid>

					<description><![CDATA[کافی است که سری به اینستاگرام بزنید تا جماعتی که برای همه مشکلات شما راه‌حل دارند، در یک روش مبتنی بر تحقیر-راه حل، محصول و خدمات خود را به فریب‌آلوده‌ترین شکل ممکن به شما ارائه کنند. تحقیر به این معنا که شما تاکنون گران می‌خریدید و یا بی‌چاره‌وار گرفتار مشکلاتی بودید که راه حل ساده...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>کافی است که سری به اینستاگرام بزنید تا جماعتی که برای همه مشکلات شما راه‌حل دارند، در یک روش مبتنی بر تحقیر-راه حل، محصول و خدمات خود را به فریب‌آلوده‌ترین شکل ممکن به شما ارائه کنند.</p>
<p>تحقیر به این معنا که شما تاکنون گران می‌خریدید و یا بی‌چاره‌وار گرفتار مشکلاتی بودید که راه حل ساده و ارزان آن در اختیار آن فروشنده است. تو را ذره ذره ویران می‌کنند تا خودشان به سود برسند.</p>
<p>دنیای تبلیغات اینفلوئنسری و شبکه‌های اجتماعی این روزها به این مدل غالب تنزل پیدا کرده است که هر چه وراج‌تر، دروغ‌گوتر، مغرورتر، خوش‌نماتر، و فیک‌تر و بی‌اصالت‌تر باشی، پر مخاطب‌تر و لاجرم پر فروش‌تری</p>
<p>عطش مصرف‌گرایی دامن‌گیر همه ما شده است و این عطش ذائقه ما را به سمت پذیرش هر آب شوری سوق می‌دهد. گو این‌که بعد از چندی دیگر فقط این شورآبه‌ها هستند عطش ما را فرو می‌نشانند.</p>
<p>این تمامی فاجعه نیست. دوستی قدیمی داشتم که مدت‌هاست به جبر زمانه از او دور و بی‌خبرم. دیشب به طور اتفاقی دیدم صفحه اینستاگرام راه انداخته است برای خدمات مشاوره و به اصطلاح کوچینگ (مربی‌گری) و او هم صاحب همه راه‌حل‌ها برای همه شرکت‌ها و افراد شده بود. این آدم، این نبود. آدمی که من می‌شناختم مهندسی بود که کارهای محدودی بلد بود که خیلی هم به آن‌ها تسلط داشت. دلم گرفت. در عرصه رقابت با خالی‌بندان و وراج‌ها، مجبور شده بود، بازیگر شود.</p>
<p>این همان چالشی است که این روزها دارم. در کسب و کار، تا حرف نزنی دیده نمی‌شوی ولی از بد حادثه یاد گرفته‌ام که آن کیمیای شفابخش برای وجود پر ایراد من سکوت است تا من را کمی عطف به خود کند و این دقیقن ضد آن چیزی است که تبلیغات به اصطلاح اجتماعی از من می‌خواهد.</p>
<p>در مورد بهتایم هم ما با همین چالش مواجه هستیم. در مقابل رقبایی که، با پُرگویی، رپورتاژ، خرید بک‌لینک و تبلیغات، در مقام ادعا (و فقط در مقام ادعا) تمامی مشکلات مدیریت پروژه سازمان‌ها را حل می‌کنند، من می‌دانم که بهتایم با تمام قدرتش مانند هر نرم‌افزار دیگر، فقط پاسخ‌گوی نیاز بخشی از بازار است. اگر مثل آن‌ها باشم، دیگر منِ خودم نیستم. هیچ چیز نیستم. اما چه کنم با ذائقه شورآبه پسند این روزها که هر روز هم بدتر می‌شود.</p>
<p>چه کنم با جامعه‌ای که تواضع را ناتوانی، سکوت را بلاهت و راستگویی را ضعف محسوب می‌کند و این روزها عاشق رنگ و لعاب و سر و صداست؟</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3289</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>ما “اُسَرا” هستیم</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3284</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3284#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Sun, 02 Feb 2025 06:32:32 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3284</guid>

					<description><![CDATA[به تازگی خواندم که معاون محترم اجرایی رییس‌جمهور گفته‌اند  که &#8220;سرمایه گذاران سرداران جبهه مبارزه علیه بیکاری، فقر و گرانی‌اند.&#8221; یادم آمد چند سال پیش، من هم نزد دوست عزیزی گفته بودم که کار کردن در فضای تولید به مثابه جهاد است که پاسخ داد: &#8220;جهاد؟ کار کردن عین شهادت است!&#8221; اما واقعیت داستان شاید...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>به تازگی خواندم که معاون محترم اجرایی رییس‌جمهور گفته‌اند  که &#8220;سرمایه گذاران سرداران جبهه مبارزه علیه بیکاری، فقر و گرانی‌اند.&#8221;</p>
<p>یادم آمد چند سال پیش، من هم نزد دوست عزیزی گفته بودم که کار کردن در فضای تولید به مثابه جهاد است که پاسخ داد: &#8220;جهاد؟ کار کردن عین شهادت است!&#8221;</p>
<p>اما واقعیت داستان شاید این باشد که کار کردن در فضای تولید و خدمت بخش خصوصی واقعی، مفهوم بی‌نقص &#8220;اسارت&#8221; است.</p>
<p>ما اسیر هستیم. ما اسیر آن کارمند متفرعن و مغرور سازمان امور مالیاتی هستیم که در پاسخ سلام تو دو کیلو کله را تکان می‌دهد تا چند گرم زبان را حرکت ندهد و هر چه دلش می‌خواهد مالیات می‌بُرد و وقتی به مرجع بالاتر او شکایت می‌کنی، به همان بیهودگی است که اسرا از زندان‌بان به مقام مافوق او اعتراض کنند.</p>
<p>ما اسیر هستیم، چنان که برق و آب اردوگاه را به روی‌مان می‌بندند وقدرت نفس‌کشیدن و حرکت را از ما می‌گیرند.</p>
<p>ما اسیر آن کارمند اداره کار هستیم که وقتی در اوج گرفتاری و بی‌پولی و چهار ماه حقوق معوقه همکاران خود بودی، متقلبانه رای صادر کرد و گویی برای رفع اندک وجدان درد خود گفت: &#8220;پول‌داری! اشکال ندارد&#8221;</p>
<p>ما اسیر دشمنان این آب و خاک (آمریکا) هستیم که هر روز با تحریم فناوری روبرو می‌شویم و حتی برای یک فایل ساده، ناچار به حفره کردن این زندانیم.</p>
<p>ما اسیر آن کارمند سازمان موسوم به تامین اجتماعی هستیم که برای یک مفاصا حساب ده بار تو را بین اتاق‌ها می‌چرخاند و وقتی که فاکتور تبلیغات در گوگل را (Google Ads که با بدختی پولش را داده‌ای) برایش می‌بری می‌گوید چرا مفاصا حساب ندارد و قابل قبول نیست!</p>
<p>ما اسیر شهرداری، بانک، صندوق به اصطلاح نوآوری و شکوفایی و ده‌ها اداره ناکارآمد دولتی و شبه دولتی هستیم که هر روز اگر سر و کارمان با آن‌ها بیفتد، تحقیرت می‌کنند، دشنامت می‌گویند، آزارت می‌دهند و چه لذت‌بخش است این آزار برای‌شان</p>
<p>در این اردوگاه اسرا، برای زنده ماندن، ناچار به کار اجباری و طاقت‌فرسا برای زندان‌بانان خود هستیم که عمومن اگر تن به زیاده‌خواهی آن‌ها ندهی بیش از لقمه‌نانی کپک‌زده که بعد از چند ماه جلوی تو پرت می‌کنند، عایدی چندانی نداری.</p>
<p>ما کارآفرینان در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر</p>
<p>ما جملگی اسرا هستیم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نوشته مرتبط: <a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2845" target="_blank" rel="noopener">هشت دلیل که دزدی از شرکت‌داری بهتر است.</a></p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3284</wfw:commentRss>
			<slash:comments>3</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>نشستن بر روی سطل آشغال، برداشت سوم از یک داستان</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3276</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3276#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 16 Oct 2024 11:16:04 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3276</guid>

					<description><![CDATA[شاید برای این‌که پیش از خواندن این نوشته ذهنیتی از موضوع آن داشته باشیم، بد نباشد اول این دو نوشته به ترتیب خوانده شوند: نشستن بر روی سطل آشغال نشستن بر روی سطل آشغال – برداشت دوم از یک داستان و اما داستان جدید دوست عزیزی دارم که بی‌اغراق بخش قابل توجهی از دستاوردهای حرفه‌ای...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>شاید برای این‌که پیش از خواندن این نوشته ذهنیتی از موضوع آن داشته باشیم، بد نباشد اول این دو نوشته به ترتیب خوانده شوند:</p>
<p><a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=1373" target="_blank" rel="noopener">نشستن بر روی سطل آشغال</a></p>
<p><a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2868" target="_blank" rel="noopener">نشستن بر روی سطل آشغال – برداشت دوم از یک داستان</a></p>
<p>و اما داستان جدید</p>
<p>دوست عزیزی دارم که بی‌اغراق بخش قابل توجهی از دستاوردهای حرفه‌ای خود و بهساد را وام‌دار محبت‌های بی‌دریغ و چشم‌داشت او هستم، و شوربختانه به واسطه جبر روزگار ارتباط کم‌تری با او دارم.<br />
در شرکتی خصوصی مشغول به کار شده است و به واسطه مشکلاتی که در این شرکت وجود دارد، قرار شد که بررسی کنیم ببینیم آیا می‌توانیم هم‌کاری جدیدی باهم داشته باشیم یا نه.<br />
واقعیت این است که مدت‌های زیادی است که اعتقاد دارم که کلید حل مشکلات همه سازمان‌ها فقط در اختیار من نیست. این‌که بتوانم پروژه‌ای نرم‌افزاری تعریف کنم و یا این‌که <a href="https://behtime.ir" target="_blank" rel="noopener">بهتایم</a> بفروشم هم به آن اندازه برایم انگیزش‌بخش نیست تا این‌که فکر کنم واقعن چه کسی و با چه روشی می‌تواند به‌ترین گزینه کاهش مشکلات مشتری بالقوه من باشد. هر چند آن‌ها بر این برداشت بودند که با یک نرم‌افزار می‌توانند بخش زیادی از مشکلات‌شان را حل کنند، من باور داشتم که سبک مدیریتی، ساختار سازمانی غیر ساختارمند و نبود آیین گفتگو مشکل اصلی این دوستان است.<br />
بر همین اساس از <a href="https://hamro.org/" target="_blank" rel="noopener">امیر مهرانی</a> عزیز خواستم که با توجه به تسلطی که به موضوعاتی این چنین دارد، به ما کمک کند و باهم جلسه‌ای آنلاین داشته باشیم.<br />
روز مقرر، و ساعت از پیش تعیین شده به شرکت آن‌ها رفتم. بر خلاف انتظار رفتنم با نگهبانی هماهنگ نشده بود. دوست من هم در محل کارش حضور نداشت!<br />
اعتراف می‌کنم کمی عصبی شدم و بیش‌تر نگران. به نحوی هم ناراحت بودم که چرا برنامه امیر را به هم ریخته‌ام. لحظه‌ای درنگ کردم. همان لحظه‌ای که آدم باید از بالا به خود و حادثه‌ آن لحظه نگاه کند. اول داستان نشستن روی سطل آشغال به ذهنم رسید و گفتم، خب من باید روی این سطل آشغال بنشینم. هم کسب و کار اقتضا می‌کند و هم سابقه دوستی. کمی که به خود مسلط‌تر شدم، باز هم نگاه از بالا به خود و شرایط را ادامه دادم.<br />
به خودم گفتم که شرایطی پیش آمده که دوست من نتوانسته به من اطلاع‌ دهد. پس لزومی ندارد که من هم خودخواهانه، به دنبال کسب اطلاع از وضعیت باشم. من به کلیت وجود این دوست اعتماد دارم و برای او احترام قائلم، پس لازم نیست در این حادثه واکنشی نشان بدهم که این دوستی سی ساله خدشه دار شود. با امیر هم تماس گرفتم و باهم گفتیم که خب پیش می‌آید!<br />
به بهساد بازگشتم و بعد از ساعتی دوستم با من تماس گرفت و شرایط بحرانی را که برایشان به وجود آمده بود، برایم توضیح داد. بی شک قابل قبول بود. اما حتی اگر پذیرفتنی نیز نبود و او حتی اگر اشتباه کرده بود، نمی‌توانستم و نباید با برداشت خود، یک حادثه را به یک رابطه طولانی تعمیم می‌دادم. تا این‌جا من نشستن روی سطل آشغال را پذیرفته بودم.<br />
اما نکته مهم این‌جاست که در واقع حتی برداشت وجود سطل آشغال هم یک برداشت اشتباه بود. اصلا سطل آشغالی در کار نبود و من یک لحظه یک سطل آشغال ذهنی برای خودم ایجاد کرده بودم. آ‌ن‌جا که اعتماد به خود، وجود خود، دیگران و یک رابطه سرشار از اعتماد وجود دارد، هیچ سطل آشغالی نیست که بخواهیم نشستن بر روی آن را فداکارانه تحمل کنیم یا از سر غرور رد کنیم. ما زمانی به وجود سطل‌‌آشغال‌ها اهمیت می‌دهیم که بخشی از هویت خود را منوط به نشستن یا ننشستن بر روی آن‌ها می‌کنیم. در واقعیت اما، ما و روابط‌مان اگر بالغ باشند، آن‌ها، فراتر از لحظه‌هایی هستند که این‌چنین دچار آن‌ها می‌شویم.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3276</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>درماندگی آموخته شده</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3260</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3260#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Mon, 01 Jul 2024 10:25:30 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3260</guid>

					<description><![CDATA[سال ۱۳۹۶، بعد از آن‌که به واسطه پذیرش برجام و ورود سرمایه خارجی و تک‌رقمی شدن تورم و دو رقمی شدن رشد اقتصادی کشور، جوانه‌های امید در اقتصاد کشور در حال رویش بود، مطلبی نوشتم به نام &#8220;درماندگی&#8221; که در ادامه همین‌جا آن را با کمی شرح و تعدیل می‌نویسم. متاسفانه با بروز کرونا، خروج...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال ۱۳۹۶، بعد از آن‌که به واسطه پذیرش برجام و ورود سرمایه خارجی و تک‌رقمی شدن تورم و دو رقمی شدن رشد اقتصادی کشور، جوانه‌های امید در اقتصاد کشور در حال رویش بود، مطلبی نوشتم به نام &#8220;<a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2795" target="_blank" rel="noopener">درماندگی</a>&#8221; که در ادامه همین‌جا آن را با کمی شرح و تعدیل می‌نویسم. متاسفانه با بروز کرونا، خروج ترامپ از برجام و وقایع بعدی آن &#8220;درماندگی آموخته شده&#8221; سنگین‌ترین بلایی بود که می‌توانست بر سر جامعه ایران بیاید و امروز وقتی به نتایج انتخابات نگاه می‌کنم، بیش از هر چیز این را حس می‌کنم که اکثریت قابل توجهی از مردم ایران دچار درماندگی آموخته‌ شده هستند.</p>
<p>در یک آزمایش روانشناسی دست و پای یک نفر را می‌بندند و او را در معرض صدایی نابهنجار قرار می‌دهند که فرد آزمایش‌شونده می‌داند فقط با فشردن یک دکمه صدای نابهنجار قطع می‌شود؛ اما دستانش بسته است و کاری نمی‌تواند انجام دهد. چندین بار آزمایش تکرار می‌شود و بعد دست‌های فرد را باز می‌کنند و دوباره صدای نابهنجار پخش می‌شود و این‌بار فرد فقط صدای نابهنجار را گوش می‌دهد و توانایی (ذهنی) توقف صدا را ندارد. در علم روانشناسی به این موضوع “درماندگی آموخته شده” گفته می‌شود.</p>
<p>اگر  از من پرسیده شود که در آن هشت سال کذایی (۹۲-۸۴) و پس از آن از سال ۱۳۹۷ تاکنون بیشترین آسیبی که در اثر تحریم و سوء مدیریت به کشور وارد شد چه بوده است، من بدون شک از “درماندگی آموخته شده” نام خواهم برد که هنوز اثرات آن به شدت در حوزه صنعت و فناوری و این روزها در میان مردم کوچه و بازار پای‌برجاست و عامل مهمی در توقف رشد و بهبود شرایط است.</p>
<p>به یاد می‌آورم که اندکی پیش از سال ۸۴، موضوعات تفکر سازمان‌ها در حول و حوش تعالی، بهره‌وری، تضمین کیفیت، بهبود‌فرآیندها از راه فناوری اطلاعات، معماری سازمانی و مواردی از این دست بود و به خصوص بعد از سال ۸۹ موضوعات جاری فکری سازمانی به نبود نقدینگی، چک برگشتی، دور زدن تحریم‌ها، مطالبات، پرداخت حقوق و … تبدیل شد. در تغییر این فضای فکری آن‌چیز که باعث شد که بسیاری از سازمان‌ها نتواستند در سال‌های ۹۴ تا ۹۷ به زندگی عادی خود برگردند نه لزومن تداوم شرایط محیطی قبلی که درمانده شدن مدیران و نهادهای فکری جامعه و سازمان‌ها بود. شوربختانه این وضعیت از سال ۹۷ نیز با خروج ترامپ از برجام و پس از آن بروز همه‌گیری کرونا و وقایع سیاسی اجتماعی سال‌های پس از آن با سرعت بیش‌تری ادامه یافت.</p>
<p>بد حادثه این‌جاست که این درماندگی آموخته شده، سطح فرهیختگی اندیشمندان و سیاست‌مداران و کنش‌گران سیاسی اجتماعی کشور را نیز به شدت کاهش داده است که این موضوع نیز در یک حلقه تکرار شونده، میزان درماندگی آموخته شده جامعه را با مصرف منابع امید جامعه، افزایش می‌دهد. بدون این‌که بخواهم قصد سوگیری سیاسی در این نوشته داشته باشم، باید بگویم این شرایط برای عده‌ای که منافع سیاسی، یا اقتصادی و یا حتی هویتی برای خود ایجاد کنند، به شدت مفید است و این گروه با سوء استفاده از شرایط ناامیدی و درماندگی مردم، به کسب رانت‌های مختلف و قدرت و ثروت‌اندوزی ادامه می‌دهند.</p>
<p>چه باید کرد؟</p>
<p>پدیده‌های مدیریتی به خصوص در گستره جامعه هیچ‌گاه دارای یک راه‌حل واضح و مشخص نیستند. با این‌ حال تنها راه حل نجات یک جامعه و یا سازمان یا فرد دچار درماندگی آموخته شده، افزایش سرمایه روانی آن است.</p>
<p>سرمایه روانی از چهار عنصر تشکیل شده‌است که به طور مخفف در زبان انگلیسی HERO (قهرمان) نامیده می‌شود:</p>
<p>امید (Hope): وجود هدف مشخص و تعریف شده برای آینده و پیش‌بینی قدم‌های قابل اندازه‌گیری رسیدن به آن.</p>
<p>(خود) اثربخشی (Efficacy): به منزله باور به توانایی‌های خود برای انجام امور مشخص</p>
<p>بازگشت‌پذیری(Resilience): به معنی توانایی بازگشت به وضعیت عادی پس از وارد شدن ضربه‌های مهلک</p>
<p>خوش‌بینی (Optimism): خودآگاهی نسبت به تاثیر مثبت خود بر شرایط موجود</p>
<p>من در جایگاهی نیستم که بتوانم پیشنهادی برای بهبود شرایط داشته باشم و یا حتی بدانم چطور در میان حلقه‌های متاثر بر هم ناامیدی در جامعه چطور می‌توان به افزایش اندکی از سرمایه روانی پرداخت. چیزی که مهم است این است که باید بدانیم ما ناچار به داشتن امید هستیم و باید هویت وجودی خود را درک کنیم و با کاهش تاثیرپذیری از جریان‌های سیاسی و اجتماعی که ذهن ما را عرصه جنگ‌های خود می‌دانند، به شکل شخصی با مطالعه، تفکر و یادگیری تاب‌آوری را تمرین کنیم. ما اگر نتوانیم با آموزش و خودسازی بر خود و زندگی خود تاثیر داشته باشیم، صحبت از کنش و تاثیرگذاری اجتماعی گزافه‌ای بیش نخواهد بود.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3260</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چرا بزرگ نمی‌شویم؟ روایتی دیگر</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3255</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3255#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 15 May 2024 09:39:26 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3255</guid>

					<description><![CDATA[سال‌ها پیش مطلبی نوشتم به نام &#8220;چرا بزرگ نمی‌شویم؟&#8221;  پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست دارید اول آن را بخوانید و بعد بیاییم این‌جا و مطلب جدید را ادامه بدهیم. بی آن‌که بخواهم روی موضوع &#8220;ما ایرانی‌ها&#8221; تاکید کنم، باور دارم که بخش زیادی از مشکلات روزمره ما، در حیطه توسعه نیافتگی ذهنی ناشی از چیستی...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>سال‌ها پیش مطلبی نوشتم به نام &#8220;<a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=890" target="_blank" rel="noopener">چرا بزرگ نمی‌شویم؟</a>&#8221;  پیشنهاد می‌کنم که اگر دوست دارید اول آن را بخوانید و بعد بیاییم این‌جا و مطلب جدید را ادامه بدهیم.</p>
<p>بی آن‌که بخواهم روی موضوع &#8220;ما ایرانی‌ها&#8221; تاکید کنم، باور دارم که بخش زیادی از مشکلات روزمره ما، در حیطه توسعه نیافتگی ذهنی ناشی از چیستی ذات انسان است. اسیر لحظه‌ها شدن و تعمیم آن به کل زندگی. بد نیست چند مثال بگوییم:</p>
<p>در نظر بگیرید که من یک لحظه به هزاران دلیل در رانندگی خود دچار اشتباه شده‌ام و به اشتباه جلوی خودرو دیگر می‌پیچم. راننده خودرو دیگر، شیشه را پایین می‌دهد و با فریاد &#8220;هوی گوساله!&#8221; من را خطاب می‌کند. من در همان وقت دچار &#8220;<strong>عصبانیت لحظه‌ای</strong>&#8221; می‌شوم و بی‌درنگ، شیشه را پایین می‌دهم و در جواب او می‌گویم &#8220;گوساله خودت و جد و آبادت هستی!&#8221;</p>
<p>این موضوع می‌تواند با پیاده شدن از خودرو، استفاده از قفل فرمان و چوب و چماق و حتی چاقو حتی منجر به قتل شود که سوابق زیادی از آن نیز در جامعه وجود دارد. واقعا آیا ارزش همان پاسخ اولیه را داشت؟</p>
<p>زیاد پیش می‌آید و گویا رسم است که بسیاری که از همسران وقتی همسر خود، خریدی انجام می‌دهد شروع به غر زدن می‌کنند که این چه بود خریدی و چرا &#8220;<strong>هیچ وقت</strong>&#8221; نمی‌پرسی که فلان چیز را لازم داریم یا نه و الخ. این گفتگوها که به طور عمده حول و حوش مواردی لحظه‌ای مثل &#8220;چرا مامانت این‌طوری گفت؟&#8221;، &#8220;چرا بشقاب را اونجا گذاشتی&#8221;،  &#8220;چرا فلان لباس را جلوی خواهرم پوشیدی&#8221; و&#8230; در بسیاری از موارد منجر به دعواهای زن و شوهری می‌شود که می‌تواند فرآیند طلاق را در کنار عوامل دیگر رقم بزند.</p>
<p>در محیط‌های کار راجع به این‌که چرا فلانی، بهمان حرف را با بیسار لحن به من زد و به &#8220;شخصیت!!&#8221; من توهین کرد، مشکلات و کینه‌های عمیق پیش می‌آید و این داستان‌های پرتکرار.</p>
<p>یکی از ابعاد &#8220;منِ&#8221; کم‌تر توسعه یافته من این است که هویت خود را در کلام و رفتار لحظه‌ای دیگران جست و جو می‌کنم. هر چه شناخت خودم از خویشتن خویش کم‌تر باشد، بیش‌تر گرفتار این داستان هستم. هر چه از نظر روحی خسته‌تر و رنجورتر باشم، دلایلی بیش‌تری پیدا می‌کنم که این‌که چرا فلانی به من این‌طور گفت را برای خودم تکرار کنم و خودم را آزار دهم و بعد قصد واکنش لحظه‌ای نسبت به آن و یا حتی جبران آن را داشته باشم.</p>
<p>شوربختانه این فرآیند به شکل زنجیره‌ای تو در تو عمل می‌کند. دعواهای زن و شوهری، عواقبش در محل کار و رفتار با ارباب رجوع بروز می‌کند و مشکلات محل کار سر از خانه در می‌آورد و بر سر کودکان ویران می‌شود و کودکان آن را در بدرفتاری به مدرسه می‌کشانند و معلمی که مدیران جامعه هزاران مشکل معیشتی برای او به وجود آورده‌اند، با واکنش لحظه‌ای، موضوع را به کودکان دیگری تسری می‌دهد و اگرپیچیدگی‌های فضای مجازی را به آن اضافه کنیم، می‌شود آن‌چه امروز شده است.</p>
<p>ما انسان‌ها بیش‌تر از این که درگیر افق‌های بلند مدت برای زندگی خود باشیم و حتی اگر باشیم، آدم‌های لحظه‌های گذرا هستیم که ما را آلوده به روزمرگی‌های شلوغ و تکراری می‌کند. در گفته‌های خود، ویژگی‌های چون صبر، آرامش، صداقت و اخلاق خوب را ستایش می‌کنیم، اما در لحظه‌های ناآگاهی از خویشتن خود، در یک لحظه، دروغ می‌گوییم، داد می‌‌زنیم، بدخلقی می‌کنیم و با نیش زبان و کنایه‌ای که چندان هم برنامه‌ریزی شده نیست، شخصیتی نه چندان قابل تمجید برای خود می‌سازیم.</p>
<p>آن‌چه که در زندگی یادگرفته‌ام و البته بسیار پیش می‌آید که به آن عمل نکنم این است که دو روش مهم می‌تواند ما را از این خودتخریبی لحظه‌ای شخصیت نجات دهد.</p>
<p>·         تامل و درنگ در حوادث و عدم بروز واکنش لحظه‌ای در درون و برون خود.</p>
<p style="padding-right: 40px;">احساس خود را برای خود بیان و شفاف کنیم. من ناراحت شده‌ام، چرا؟ چون فلانی از من ایراد گرفت. چرا؟ چون من اشتباه کردم! خب اگر من حق اشتباه کردن دارم، چرا طرف مقابل من حق اشتباه کردن نداشته باشد؟</p>
<p style="padding-right: 40px;">چرا من به خود حق می‌دهم که در اثر یک اشتباه جلوی راننده کناری بپیچم، اما او حق ندارد اشتباه کند و به اشتباه نسبتی را به من بدهد که واجد آن نیستم. من که می‌دانم &#8220;گوساله نیستم&#8221; خب حالا او هر چه دوست دارد بگوید. چرا من احترام بستگان خود را در کلام کسی جستجو می‌کنم که مطمئن هستم حتی من را نمی‌شناسد؟! اگر کسی به مرحوم پدر من توهین کند مشکل من است یا آدمی که توهین کرده؟</p>
<p style="padding-right: 40px;">این‌جور صحبت‌های خود با خود بسیار می‌تواند راه‌گشا باشد. کافی است به خود فرصت بدهیم.</p>
<p>·         نگاه بلندمدت</p>
<p style="padding-right: 40px;">دوستی عزیز و با ارزش به من گفت که اگر خواستی کسی را قضاوت کنی، از روی فیلم زندگی او قضاوتش کن، نه از روی عکس او. چرا که در هنگام گرفتن عکس، زیاد پیش می‌آید که آن تصویر دل‌خواه آدم وجود ندارد. اما این فیلم زندگی آدم‌هاست که نشان می‌دهد که اگر رفتار بدی داشته‌اند، از بدی ذاتی آن‌هاست یا آن‌که آن رفتار بد نتیجه یک یا چند اشتباه بوده است؟ حتی اشتباهاتی بلندمدت که می‌توانند اصلاح شوند.</p>
<p style="padding-right: 40px;">ما در محل کار و در زندگی باید داستان‌هایمان را در فیلم‌های خود و آدم‌ها مرور کنیم و نه حتی در مجموعه‌ای از عکس‌ها. این‌که آخر این فیلم به کجا می‌رسد، بسیار مهم‌تر است از این‌که در یک لحظه خاص چه اتفاقی افتاد. چه بسیار فیلم‌هایی که لحظات تلخ و سرانجام شیرین دارند و چه بسیاری داستان‌های شیرین که به تلخی ختم می‌شوند.</p>
<p>شما چطور فکر می‌کنید، چطور می‌توان با آرامش بیش‌تر فراتر از لحظه‌ها زندگی کرد؟</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3255</wfw:commentRss>
			<slash:comments>4</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>یازده سال دیگر با بهساد</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3235</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3235#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Tue, 02 Apr 2024 10:21:52 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3235</guid>

					<description><![CDATA[بیستم فروردین امسال، بهساد بیست و دو ساله می‌شود. ابتدای  سال نود و دو (یکی از سخت‌ترین سال‌های بهساد) مطلبی نوشتم به نام &#8220;یازده سال با بهساد&#8221; که شاید به واسطه ترسیم حرکت بهساد در یک افق زمانی یازده ساله یکی از پرخواننده‌ترین مطالب روزنوشت‌های بهساد محسوب می‌شود. در مدتی که گذشت خیلی سعی کردم...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>بیستم فروردین امسال، بهساد بیست و دو ساله می‌شود. ابتدای  سال نود و دو (یکی از سخت‌ترین سال‌های بهساد) مطلبی نوشتم به نام &#8220;<a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2060" target="_blank" rel="noopener">یازده سال با بهساد</a>&#8221; که شاید به واسطه ترسیم حرکت بهساد در یک افق زمانی یازده ساله یکی از پرخواننده‌ترین مطالب روزنوشت‌های بهساد محسوب می‌شود. در مدتی که گذشت خیلی سعی کردم به سیاق آن نوشته باز هم بنویسم که نتوانستم. حالا پس از دومین یازده سال، تصمیم دارم از یازده سال دوم بهساد بنویسم.</p>
<p>یازده سال دوم بهساد را می‌توان به دو دوره شش و پنج ساله تقسیم کرد. دوره اول از ۱۳۹۲ تا ۱۳۹۷ و دوره دوم از ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۲ محسوب می‌شوند. در این نوشته هر چند که بتوانم دوره اول را به صورت داستانی روایت کنم، تغییر ماهوی بهساد در دوره دوم خود، به آن شکلی تحلیل‌گرایانه‌تر می‌دهد.</p>
<p>دوره اول (۱۳۹۲-۱۳۹۷)</p>
<p>سال ۹۲، سخت‌ترین سال بهساد در تمامی این بیست و دو سال بوده است. نتایج حکم‌رانی هشت‌ساله دولت احمدی‌نژاد و تحریم‌ها علیه ایران، ما را که با یک بازار دولتی روبرو بودیم به شدت تحت فشار قرار داده بود. تغییر دولت و بلاتکلیفی در وضعیت پروژه‌ها نیز مزید بر علت شد. به طور مفصل شرایط را در<a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2922" target="_blank" rel="noopener"> این نوشته</a> توضیح داده‌ام. بی‌پولی شدید باعث شده بود که به شدت فعالیت‌های بازاریابی خود را گسترش دهیم. از انتهای سال قبل مدیر بازاریابی یکی از شرکت‌های قوی رقیب که گویا از آن‌جا اخراج شده بود و من نمی‌دانستم، طوری چراغ سبز را برایم روشن کرده بود که سعی در جذب او داشته باشم. فردی خوش‌‌لباس و خوش‌بیان با ارتباطات گسترده. البته کمی هم اخلاق و خالی‌بندی‌هایش آزارم می‌داد. با خودم می‌گفتم که راه و رسم بازار این است و این فرد هم بازارشناس است و بالاخره باید از پیله مهندسی خود خارج شویم و کمی بازاری فکر کنیم.</p>
<p>او را به یکی از دوستان آن موقع سخت‌افزاری هم معرفی کردم و قرار شد که مدیر جدید بازاریابی در فرمت یک کنسرسیوم بازاریابی برای دو شرکت فعالیت کند. دفتر کار هم بنا شد که دفتر همان دوست سخت‌افزاری در تهران باشد. الآن که به آن موقع نگاه می‌کنم، بر خامی اندیشه‌های آن موقع خود افسوس می‌خورم. ترکیب یک شرکت نرم‌افزاری که اصولن فرآیند بازاریابی آن بر صبر و حوصله و تامل قرار دارد با یک شرکت سخت‌افزاری که بخش زیادی از فرآیندهای  توسعه بازار آن مبتنی بر دلالی سریع است، ترکیب نامتجانسی است. اضافه می‌شود یک مدیر بازاریابی که البته در کار خودش استاد بود. بازاریابی برای خودش!</p>
<p>خیلی زود با آن شرکت سخت‌افزاری به خصوص با هزینه‌تراشی‌های عجیب و غریبش برای استقرار ما در دفتر و بی‌نتیجه بودن فرآیند بازاریابی در کوتاه مدت به مشکل برخوردیم. یک روز که من نتوانسته بودم پاسخش را بدهم عصبی و شاکی شده بود و مدیر بازاریابی و کارمند اداری او را از دفتر بیرون کرده بود و  اثاثیه ما شامل استندهای نمایشگاهی و مواد تبلیغاتی و &#8230; همه را دور ریخته بود. وارد فرآیند اختلاف و جنگ و دعوا با او نشدم. پس از مدت زیادی جستجو به همراه دوستانی دیگر، برای آقای مدیر بازاریابی و یک کارمند اداری، دفتری کوچک و اشتراکی در تهران اجاره کردیم. ما چاره‌ای جز یافتن کار جدید نداشتیم. اندک درآمد ما هم در چاه ویل بازاریابی ریخته می‌شد. سفرهای من و مدیربازاریابی به اقصی نقاط ایران ادامه داشت. هر چه بیش‌تر می‌دویدیم، کم‌تر نتیجه می‌گرفتیم. مدیر بازاریابی هم به بهانه‌های مختلف درخواست دریافتی بیش‌تر داشت. یک روز به من گفت که لپ‌تاپی که در اختیار او قرار داده بودیم را به کارمندش داده تا در منزل به پیگیری کارها بپردازد و در راه دزدیده شده! چه می‌توانستم بگویم؟</p>
<p>در درون بهساد اما دو مسئله مهم به وجود آمده بود. اول این بود که متوجه چند بی‌اخلاقی شده بودم. یکی از همکاران، متن برنامه‌های بهساد را بر روی فلش کپی کرده بود و هنگام خروج متوجه موضوع شدم! چند نفر از همکاران دیگر نیز، گزارش‌کارهای جعلی و اضافه بر حضور خود ثبت می‌کردند و چون مبنای حقوق آن‌ها بود برایم به شدت آزاردهنده بود. هر چند موضوع دو نفر از آن‌ها در یک گفتگوی صریح و با عذرخواهی تمام شد و از آن‌ها خواستم بدون این‌که موضوع باز شود، در فرصتی مقتضی و آن هم نه خیلی سریع بهساد را ترک کنند، اما متاسفانه در مورد یکی از آن‌ها و با اضافه شدن به مسائل، برخوردی احساسی و کم‌تر مدیریت شده داشتم که این موضوع ریشه بروز تنش‌های فراوانی برایمان شد.</p>
<p>مسئله مهم دیگر این بود که پس از رفت و آمدهای فراوان توانسته بودیم قرارداد توسعه نرم‌افزار مدیریت پروژه شهرداری شهرکرد را با قیمتی بسیار پایین منعقد کنیم. فلسفه ما این بود که کار اول را به قیمت پایین انجام می‌دهیم، اما بازار شهرداری‌ها را برای خود تسخیر می‌کنیم. اما درست در شروع کار، تنها کسی که می‌توانست این پروژه را با صبر و حوصله و مهارت به سرانجام برساند در اثر فشارهای خانوادگی مجبور به ترک شرکت شد.</p>
<p>بی‌پولی، چالش در انجام پروژه، هزینه‌های سنگین بازاریابی و چالش‌های منابع انسانی و بدتر از همه نبود هیچ افقی روشن از آینده، کلافه‌ام کرده بود. برخی از همکاران آن شرایط بی‌پولی را دوام نیاوردند و شرکت را ترک کردند و بعد با فشار برای دریافت مطالباتشان خود باعث افزایش مشکلات شدند.</p>
<p>اواخر سال بود که موفق شدیم با یک شرکت معروف در حوزه نفت برای توسعه نرم‌افزار مدیریت پروژه وارد مذاکره شویم. این فرصت بر حسب اتفاق از گاف مدیر بازاریابی یکی از شرکت‌های رقیب در حوزه مدیریت پروژه که به طور اتفاقی و با بی دقتی مذاکراتش را با این شرکت لو داده بود به دست آمد. غافل از این‌که مدیران فناوری اطلاعات این شرکت از دوستان هم‌دانشگاهی من بودند.</p>
<p>از ابتدای سال ۹۳ با کمک یکی از به‌ترین دوستانم که نقشی بی بدیل در زندگی من داشته است، و البته با بهبود شرایط اقتصادی کشور، بهساد هم به دوران رونق خود بازگشت. موفق شدیم با آن شرکت نفتی هم قرارداد داشته باشیم. چند پروژه نرم‌افزاری دیگر هم داشتیم. من برای ۴۰ روز به سفری رفتم که در آن‌کمتر به بهساد فکر کردم و ارتباط من با بهساد فقط در موارد ضروری آن هم عمدتا به وسیله ایمیل بود. بخش قابل توجهی از تفکر من در آن سفر توجه به عناصر هستی و توجه به رفتاری بود که باید به عنوان یک انسان برای خود تعریف می‌کردم.</p>
<p>در آن سفر بسیار فرصت داشتم که رفتارهای گذشته خودم را مرور کنم و به نقد خود بپردازم. به خصوص در آن فرصت تکلیف خودم را برای همیشه با موضوع رانت و رشوه و فساد بیش از پیش به طور مطلق مشخص کردم. بیش از پیش به آن باور رسیدم که مهم‌ترین و مهم‌ترین و مهم‌ترین موضوع زندگی، اخلاق است. آیا بعد از آن من فرد اخلاق‌گرا و خوبی شدم؟ خیر! اشتباهات و سوگیری‌های نابجای اخلاقی گویا هیچ‌وقت قصد ندارند ما را ترک کنند.</p>
<p>بعد از <a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2455" target="_blank" rel="noopener">بازگشت</a> با مدیر بازاریابی به چالش رسیدیم. این چالش از قبل هم بود. او در مدت هجده ماه موفق به جذب هیچ پروژه‌ای نشده بود. در یکی دو مورد هم با سازمان مقابل به توافق رسیده بود که چون در آن موضوع رشوه وجود داشت، من مخالفت کرده بودم. می‌گفت”زیر میزی ندهم، خالی‌بندی نکنم، …، آن‌وقت پروژه هم بگیرم؟ نمی‌شود برادر، نمی شود“  معمولن بعد از جلسات با مشتری هم بحث داشتیم. به من می‌گفت «ضد فروش» کار می‌کنم و راست هم می‌گفت.</p>
<p>برای من مهم بود که در جلسات با مشتری حداقل دروغ گفته شود. او گاهی چنان خالی‌بندی می‌کرد که چندشم می‌شد. رشوه را اساس بازاریابی می‌دانست. من از این‌که پول آلوده آشکار وارد زندگی خود کنم، ابا داشتم. از هم جدا شدیم.</p>
<p>در سال ۹۴ با شرکت نفتی به مشکل برخوردیم. هم‌دانشگاهی سابق من یک روز عکس‌های سفر به برزیل و آبشار ایگواسو را که در مرز برزیل و آرژانتین قرار دارد به من نشان داد و گفت اشانتیون خرید نرم‌افزار از یک شرکت کانادایی بوده است. به مدت ده روز در هتل گران‌قیمتی آن حوالی اقامت داشتند. خیلی هم با افتخار اقرار می‌کرد که خرید از شرکت کانادایی به صورت پنهان از آمریکا صورت گرفته و اگر دولت آمریکا از این خرید مطلع می‌شد، حساب آن شرکت با کرام‌الکاتبین می‌بود. این اشانتیون را گویا به زور از شرکت کانادایی گرفته بودند و بعد به من گفت ما انتظار نداریم که ما را به برزیل بفرستی، به همین دبی و نمایشگاه جیتکس قناعت داریم! واکنش من البته سکوت بود و چیزی نگفتم. آن‌ها هم چندی بعد به بهانه‌های واهی که بعدها اسمش را اختلاف برداشت از مفاد قرارداد گذاشتند، نصف پول ما را ندادند.</p>
<p>یکی از مسائل دیگری که ما در این دوره داشتیم، مدیریت روابط عاطفی همکاران جوانم در بهساد بود که شوربختانه باز هم من در آن بی‌تجربه و البته بی‌دانش بودم. (با تجربه و دانش هم بودم کاری از دستم بر نمی‌آمد!) رقابت‌های عاطفی و انواع و اقسام روابط مثلثی و &#8230; برای خودش یک سریال ترکی بود! فضای بهساد تبدیل شده بود به گروه‌بندی و یارکشی و توطئه گروه‌های ذی‌نفع علیه یک‌دیگر. وقتی هم که از &#8220;نفع&#8221; صحبت می‌کنیم، قطعا منظورمان همان نفع عاطفی است و دیگر هیچ. سرانجام با یک ازدواج و چند جدایی این موارد به پایان رسید. هنوز هم هر چه فکر می‌کنم، راه‌کاری برای حل مشکلاتی این‌چنین ندارم. نمی‌شود که به غرایز افراد بگویی که نباش. در عشق آتشین طرف مقابل کور می‌شوند و با کوچک‌ترین ابراز مخالفتی از طرف اطرافیان، خشم و نفرت از آن‌ها نیز به شرایط اضافه می‌شود.</p>
<p>یکی از چالش برانگیزترین مسائلی که ما در این دوره داشتیم، مسئله دفتر کار ما بود که با شهرداری به مشکل برخورده بود. ما هر چند که براساس قانون می‌توانستیم در یک واحد با مجوز مسکونی حضور داشته باشیم، اما با توجه به دشمنی برخی افراد ذی‌نفوذ، شهرداری این استدلال را قبول نمی‌کرد و با صدور احکام کمیسیون ماده صد اراده تخلیه دفتر کار بهساد را داشت. شیوه کار و سرعت عمل آن‌ها در صدور این احکام مثال زدنی بود و پیغام هم داده بودند که مسئله اصلا قانون نیست! چالش‌ها، وقتی که که دارای دامنه زمانی می‌شوند، بسیار طاقت‌فرسا و شکننده می‌شوند و این‌که حس می‌کردم که از فردا جایی نیست که بخواهیم در آن کار کنیم، کشنده بود! چند گزینه جای‌گزین داشتیم! در اثر ماجرای وام ندادن و <a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2734" target="_blank" rel="noopener">نوشتن</a> در مورد آن با مدیران صندوق نوآوری و شکوفایی آشنا شده بودم و از آن‌ها خواستم حالا که وام قبلی را ندادید، یک وام خرید دفتر کار سه ماهه به ما بدهند. که طبیعی بود که زیر بار نمی‌روند؛ در نظر داشتم که بهساد را به طبقه پایین خانه پدری منتقل کنم و یا این که خیلی سریع این واحد را بفروشم و با یک واحد آپارتمان دیگر جابجا کنم و یا جای جدیدی اجاره کنیم. مشکل را به مرحوم پدر که گفتم، به من گفت بایست و برای چیزی که حق توست بجنگ! باید اعتراف کنم که من بزرگ‌ترین ثروتی که از پدر به ارث برده‌ام اعتماد به نفس و مقاومت و جنگیدن بوده‌است. نمی‌گویم که هیچ گاه شکست نخورده‌ام اما همواره برای چیزی که حق خود می‌دانستم، جنگیده‌ام. موضوع شهرداری را به دیوان عدالت اداری ارجاع دادیم و در یک فرآیند طولانی چند ساله که با اعراض و اعتراض شهرداری نسبت به احکام دیوان عدالت اداری همراه بود، سرانجام موفق شدیم با رای قطعی دیوان در دفتر کار خود اقامت داشته باشیم.</p>
<p>سال ۹۴ یکی از اعضای هیات مدیره که پیش از آن غیر موظف محسوب می‌شد در شرکت خود بازنشسته شد و من به دلیل کمک‌های بسیاری که ایشان پیش از این به بهساد و من داشت، از او خواستم که به صورت موظف در بهساد مشغول به کار شود. ایشان را می‌توانم از جمله افرادی بدانم که بی‌دریغ و بدون چشم‌داشت در مواردی قابل توجه، نقشی انکارپذیر در حل مشکلات من داشته‌اند. با این حال یکی از مسائلی که در این سال‌ها تجربه کرده‌ام این است که تنظیم فاصله در مدیریت روابط با دیگران کلیدی‌ترین و مهم‌ترین عنصر رابطه است. ما با یکی دوست هستیم و در چهارچوب دوستی، کمک‌های زیادی به یک‌دیگر داریم. این رابطه در این چهارچوب بسیار خوب عمل می‌کند. اما اگر مدل رابطه را عوض کنیم و به فرض آن را به شراکت تبدیل کنیم، این تغییر مدل نیازمند تغییر تفکر و تغییر روابط است. رابطه قبلی در چهارچوب جدید ممکن است نتواند کار کند. بهترین کارکرد ایشان برای بهساد می‌توانست در همان شکل غیر موظف شکل بگیرد و افزایش انتظار من برای فعالیت موظف ایشان هر چند با هدف جبران خوبی‌های ایشان نیز بود، یک اشتباه محسوب می‌شد. مدیر بازنشسته یک شرکت دولتی نمی‌تواند در فضای شرکتی خصوصی مثل بهساد دارای نقش مدیریتی باشد. به هر حال من حضور ایشان را برای مدت بیش از سه سال در بهساد داشتم. گو این‌که انتظارات ما از ایشان به واسطه حضور مستقیم افزایش یافته بود، ولی در همین حال مدل کارکردی و تفکری ایشان تطابق اندکی با شرایط کاری ما داشت. در نهایت این همکاری با ایجاد کمی چالش و مباحثاتی اندک پایان یافت. من هنوز برای ایشان احترام زیادی قائل هستم.</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>دوره دوم (۱۳۹۸-۱۴۰۲)</p>
<p>در این دوره ما از نظر توسعه بازار سنتی خود در حوزه وزارت نیرو و فراتر از آن بازار دولتی‌ها به طور خودخواسته پیش‌رفتی نداشتیم. سر و کله زدن با دولتی‌ها که برخی از آن‌ها درون سازمان خود نیز در حال زیرآب‌زنی برای یک‌دیگر هستند و فعالیتی با ارزش افزوده انجام نمی‌دهند، بخشی از آن‌ها کم سواد (از بی‌سواد بدتر است) و پر مدعی و زورگو هستند و متاسفانه بخشی نیز آلوده به رشوه‌خواهی و فساد اداری هستند، اثر بلندمدتی در توسعه شرکت ندارد و بنابراین هیجانی ندارد که این بازار را گسترش داد.</p>
<p>مهم‌ترین مشخصه بارز این دوره، اضافه شدن دو نفر از هم‌کاران قدیمی بهساد به جمع هیات مدیره و سهامداران شرکت است که به عنوان کارآموز و کارشناس کار خود را سال‌ها قبل شروع کرده بودند. بعد از رفتن محمد از شرکت در سال ۸۴، هر چند به لحاظ رعایت موارد قانونی و تمایل به فرآیند تصمیم‌گیری گروهی و بهره‌گیری از خرد جمعی، به نظر می‌رسید که شرکت با یک هیات مدیره سه نفره اداره می‌شود، اما واقعیت این بود که در تمام سال‌ها، نقش من در هر موضوعی به عنوان سهامدار، بنیان‌گذار و عاشق بهساد بسیار پر رنگ و تعیین کننده بود. دکتر نیز که از نظر تعداد سهام و عضویت در هیات مدیره هم‌سنگ من محسوب می‌شد، به دلیل شخصیت آرام ذاتی خود، و دل‌مشغولی‌های خارج از بهساد در دانشگاه، فقط در مسائل مهم و تاثیر گذار بر نظرات خود ابرام داشت و به تدریج از سال ۹۲ تا ۹۸، من تقریبن به عنوان تنها تصمیم‌گیر نهایی امور نقش داشتم. در این موارد البته نظرات مشورتی سایرین و چالش‌های با بخش تولید که پرداختن به آن مجالی دیگر می‌خواهد وجود داشت و اجازه نمی‌داد که هیچ وقت به طور صد درصد نظرهای من در بهساد جاری شود. اما در سال ۹۸، با تغییر رسمی هیات مدیره، شرایط فرق کرد.</p>
<ul>
<li style="list-style-type: none;">
<ul>
<li>من به واسطه شخصیت، عادت، علاقه و احساس مالکیت به روش خود در تعیین تکلیف همه چیز ادامه دادم.</li>
<li>دوستان جوان من در هیات مدیره جدید هیچ تعریفی از نقش خود نداشتند و احساس می‌کردند حالا که عضو هیات مدیره شده‌اند باید در تعیین تکلیف همه چیز نقش داشته باشند.</li>
<li> دوستان من در هیات مدیره از ارکان اجرایی شرکت بودند و صرفا هیات مدیره‌ای نبودند که آن بالا بنشیند و به سیاست‌گزاری بپردازد. بلکه کسانی بودند که مجبور بودند کار شرکت را هم انجام دهند.</li>
</ul>
</li>
</ul>
<p><span style="font-family: var(--global-body-font-family);">خب ما این‌جا با یک بحران هویت و از طرفی با یک بی‌تعریفی در ساختار سازمانی بهساد، تعاریف خودساخته و خودخواسته و عادت‌های ذهنی در نقش‌ها و هویت حرفه‌ای خود روبرو بودیم. از طرف دیگر وجود نقش‌های اجرایی و حتی کارشناسی توام با نقش مدیریتی جدید نیز برای دوستان من و حتی خود من چندان قابل تعریف و مدیریت نبود. این‌ها مشکلاتی نیست که به طور واضح از ظاهر آن‌ها بشود آن‌ را تشخیص داد. هر کدام از آن‌ها در یک موضوع به ظاهر متفاوت حتی تصمیم‌گیری برای یک کارکرد در نرم‌افزار و یا جذب نیرو و موارد مشابه خود را نشان می‌دهد و با ترکیب با ویژگی‌‌های شخصیتی افراد، متاسفانه اغلب بحث‌ها حول آن مسئله ظاهری شکل می‌گیرد و نه آن ریشه واقعی.</span></p>
<p>من برای حل این مشکل مطالعه و یادگیری در زمینه اختیار و مسئولیت را شروع کردم و درست زمانی که می‌توانست مشکلات با تدبیر و مطالعه و گفتگو حل شود، دو زلزله سهمگین و تلخ اتفاق افتاد.</p>
<ul>
<li><a href="https://www.behsad.com/weblog/?p=2990" target="_blank" rel="noopener">فوت پدر</a>:</li>
</ul>
<p>اواخر مهرماه ۹۸، وجود عزیز پدرم دچار حادثه شد و روز اول آبان او برای همیشه ما را ترک کرد. این بزرگ‌ترین ضربه و تلخ‌ترین اتفاق در تمام زندگی من بوده است. این روز سرآغاز افسردگی‌های طولانی من بود.</p>
<ul>
<li>کرونا و دورکاری</li>
</ul>
<p>در تصور این بودم که در حال بازیابی خود پس از سوگ از دست رفتن پدر هستم که کرونا شروع شد و تصمیم‌گرفتیم دورکاری کنیم. غافل از این‌که اضطراب کرونا و تنش‌های اجتماعی آن از یک طرف و دورکاری از طرف دیگر نه تنها به تشدید علائم افسردگی و بیماری‌های ناشی از آن در من منجر شد، که کم یا بیش اثرات روانی متعددی نیز بر سایر همکارانم داشت. آن التهاب عجیب اجتماعی، در کنار بیماری‌های مکرر خود و عزیزان و مرگ برخی از دوستان جان همه و همه شرایط طاقت‌فرسایی را به وجود آورد که چون همه می‌دانند و می‌دانیم از شرح آن بلای خانمان‌سوز می‌گذرم.</p>
<p>حالا این عوامل را کنار هم قرار دهیم و ببینیم که بهساد با چه توفان سهمگینی روبرو شده بود. در طول بیست و دو سال گذشته بهساد بحران‌های متعددی را پشت سر گذاشته بود. اما به دور از هر گونه تواضع باید بگویم که در تمام بحران‌های پیش از این، من علی‌رغم همه ضعف‌ها و ایرادتی که داشتم، در کنار هم‌کارانم برای رفع مشکل جنگیده بودم. اما این‌بار بخش اصلی بحران خود من بودم که هم هویت خودم را به اشتباه نابود شده می‌دیدم و هم به دلیل آسیب‌های روحی، به شدت زودرنج و افسرده بودم و از توانایی حل مشکل برخوردار نبودم. در غیاب پدر که همیشه من را به مقاومت و رفع مشکلات توصیه می‌کرد، خود را در ضعفی شدید و ناتوانی مفرط برای حل مسائل می‌دیدم. به این نتیجه رسیده بودم که بهساد باید بدون من به راه خود ادامه دهد و دیر یا زود باید از قطار بهساد پیاده شوم. این‌که امور اجرایی بهساد نیز وابستگی چندانی به من نداشت، در تقویت این فکر بی‌تاثیر نبود. چندین بار از ادامه فعالیت در بهساد استعفا دادم.</p>
<p>از طرف دیگر دوستان من در هیات مدیره به دنبال واکاوی نقش و هویت جدید خود در هیات مدیره بودند و با کاستی‌هایی که در تجربه و دانش مدیریت داشتند ناخودآگاه بروز نقش خود را در تحدید نقش من جستجو می‌کردند. چیزی که من را به سمت ترک بهساد بیشتر فشار می‌داد. مشخصه بارز همه این مشکلات و البته عامل افزونی آن‌ها نیز ناآگاهی ما از این شرایط بود.</p>
<p>در هر اختلاف اگر ما توسط احساسات ناآگاهانه خود که متاثر از افسردگی‌ها، تروما، اضطراب‌ها و شرایط محیطی و صد البته خصوصیات ژنتیکی و رفتاری ما هستند، مدیریت شویم، احتمال حل مشکل کاهش می‌یابد. اما خوش‌بختانه ما با تکیه بر چند اصل و راه‌کار توانستیم سطح اختلافات و تنازعات ناشی از آن را به خوبی مدیریت کرده و به شدت کاهش دهیم.</p>
<ul>
<li>شخصیتی نکردن اختلافات</li>
</ul>
<p style="padding-right: 40px;">درست است که ریشه اختلافات ما شخصی بود، اما ما در همان بحبوحه اختلافات نیز آن‌ها را شخصیتی نکردیم. به کسی توهین نشد. واقعیت این بود که ما دشمن هم نبودیم و هیچ یک قصد ضربه زدن به شخص دیگری را نداشت. این را صادقانه برای هم اعتراف کردیم.</p>
<ul>
<li>دعوا بر سر موضوع خاص</li>
</ul>
<p style="padding-right: 40px;">اگر بحث و دعوا کردیم، اول از همه مشخص کردیم که موضوع اختلاف چیست. ما قرار بود فقط بر سر همان موضوع دعوا کنیم. درست است که گاه به جای بحث بر روی ریشه‌ها و مبانی، در مورد قله بیرون آمده از آب صحبت ‌می‌کردیم و در مورد عمق مسئله ناآگاهی داشتیم، اما باز هم سعی کردیم موضوع را از نظر محدوده تغییر و گسترش ندهیم.</p>
<ul>
<li>اراده برای حل مسئله</li>
</ul>
<p style="padding-right: 40px;">قرار نبود کسی در آن مباحثات پیروز شود و دیگری شکست بخورد. این را همگی پذیرفته بودیم. قرار بود مسئله را حل کنیم. شکست واقعی ما از بین رفتن بهساد در اثر آن اختلافات بود.</p>
<p>در کنار این عوامل جمعی موضوع دیگری هم وجود داشت و آن آگاهی از شرایط فردی محسوب می‌شد. من باید می‌دانستم که دچار تروما و آسیب روحی شده‌ام. باید برای رفع این مشکل قدم بر می‌داشتم. مدتی را با یک مشاور فردی صحبت کردم که چندان موثر نبود. تا این‌که دوست عزیزی به من گفت که حرکت کن. یعنی از نظر فیزیکی حرکت کن! من از کودکی دوچرخه‌ام را دوست داشته‌ام و به نحوی باهم دوستیم و برای هم‌دیگر شخصیت قائل هستیم. به توصیه دوستم سوار دوچرخه شدم و آن اوایل درآخرین روزهای تابستان ۹۹ و تمام روزهای پاییز آن سال، در آن آفتاب کم‌رمق و ناتوان، روزها پا می‌زدم. از یک طرف خانواده اصرار داشتند که به محل کار بروم و از طرف دیگر به واسطه شرایط محیط کار تمایلی به حضور نداشتم. این بود که ساعت‌ها در شهر و کوچه‌ها با دوچرخه می‌گشتم و مردم را می‌دیدم و در ذهن خود با آن‌ها هم‌داستان می‌شدم. فرصتی بود برای رهایی. من رنج‌های روح و جسمم را رکاب زدم و در کنار آن با مطالعه و پناه بردن به علاقه‌های شخصی به تدریج به کار برگشتم، هر چند که این بازگشت بی افت و خیز نبود. مسائل اجتماعی محیط کار دکمه خاموش و روشن ندارد. کلید کم و زیاد دارد!</p>
<p>پس از بازگشت به این اندیشه رسیدم که باید می‌دانستم که مهم‌ترین نقشی که من می‌توانستم و می‌باید در بهساد داشته باشم، نقش حل کننده مشکل و رفع کننده تعارض است و یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات من در آن دوران این بود که انتظار داشتم که این نقش فقط توسط دیگران ایفا شود.</p>
<p>گاهی اوقات در آن بحبوحه‌‌های اختلافات با خود می‌خندیدم که الآن راه حل این مشکل این است که فلان کار انجام شود و دوستان من باید الآن چنین پیشنهادی بدهند و دوست داشتم به آن‌ها بگویم، ببین تو الآن باید چنین چیزی را به من پیشنهاد بدهی که به نفع همه ماست! چه سخت است ترجیح مصلحت جمعی که حتی مصلحت فردی نیز در آن نهفته است به غرور شخصی!</p>
<p>ما توانستیم بخش فلج کننده اختلافات خود را حل کنیم و نسبت به اختلافات دیگری که در هر محیط کاری وجود دارد آگاهی کسب کنیم و آن‌ها را مایه حرکت و انگیزه برای رفع مشکلات قرار دهیم. آیا بی هزینه بود؟ خیر! هزینه سترگی برای آن پرداختیم.</p>
<p><a href="https://behtime.ir" target="_blank" rel="noopener">بهتایم</a> و دیگر هیچ</p>
<p>از اولین روزی که بهساد به دنیا آمد، همیشه برایم نقش یک موجود زنده را داشت. با او هویت داشتم و باهم گفتگو می‌کردیم. در سال ۹۵ با همکارانم تصمیم گرفتیم که برای جدایی از بازار پر آسیب کار با دولتی‌ها، محصول نرم‌افزاری داشته باشیم و نامش را بهتایم نهادیم. بهتایم آخرین روزهای اسفند ۹۶ به دنیا آمد و حالا این کودک تازه متولد شده همان نقشی را برای همه دارد که بهساد سا‌ل‌ها به تنهایی برای من داشت. موجود زنده‌ای است که دوستش داریم و عاشقانه برای رشد آن تلاش می‌کنیم. در سال ۹۷ بهتایم فقط دو مشتری داشت. یکی از آن‌‌ها هم دوست عزیزی از خوانندگان روزنوشت‌های بهساد بود که به واسطه اعتماد به این حقیر برای کارهای خود بهتایم را خریداری کرد. هیچ‌گاه شادی اولین خرید بهتایم را فراموش نمی‌کنم. فریاد زدم و تا سقف بالا پریدم!</p>
<p>تا دو سال هیچ افق امیدوارکننده‌ای از موفقیت بهتایم دیده نمی‌شد. چند بار این فکر به ذهن همکاران متبادر شد که دست از تلاش برای بهتایم برداریم. درست است که در شرایط خوبی نبودم، اما عشق و اعتقاد و پای‌بندی به آرزوها عناصر مهمی هستند که آدمی‌زاد را در بحران‌ها در راه ثابت قدم نگاه می‌دارد. به ادامه دادن اصرار کردم و سال ۹۹ اولین بارقه‌های رشد در فروش بهتایم دیده شد. از سال ۱۴۰۰ تا امروز بهتایم دارای وزن قابل توجهی در سبد درآمدی بهساد است. هر چند هنوز باور داریم تا روزهای اوجی که بهتایم باید داشته باشد، فاصله داریم.</p>
<p>بهتایم در بهساد نه تنها خود شخصیت دارد که به ما نیز شخصیت می‌دهد. ما حاضر نشدیم و حاضر نیستیم با وجود همه تنگناهای مالی، سرمایه‌ای را جذب کنیم که منشاء آن یا به ستاره مربع‌های آن‌چنانی سابق وصل باشد یا به سرریز پول‌شویی‌های فلان اختلاس و بهمان رانت. حتی برای بهتایم وام هم نگرفتیم. شاید روی‌کرد تجاری پذیرفته‌ای نباشد. اما دوست داریم بهتایم اصیل و دارای رشد طبیعی خود باشد و با تکیه بر صلاحیت‌های کارکردی خود موجب به‌تر شدن زندگی سازمان‌ها و افراد شود. با بهتایم، بهساد تمرکز بیش‌تری برای پی‌گیری اهداف راه‌بردی و افق آرزوهای خود دارد.</p>
<p>حالا که از فراز بیست و دو سال به بهساد نگاه می‌کنم، به این نتیجه رسیده‌ام که هیچ چیز برای یک فرد و یک مدیر معتقد به رشد شرکتش، به اندازه آگاهی او از احوال خود اهمیت ندارد. من هر جا اشتباه کرده‌ام یا در پی دست یافتن به سودی سریع بوده‌ام و یا در احاطه احساسات خشم و اندوه و ناامیدی. برای رشد، آگاهی و شفافیت و دانش از عناصر لازم محسوب می‌شوند.</p>
<p>اکنون در آغاز بیست و سومین سال از بهساد، شاخص‌های اقتصادی و اجتماعی کشور، اوضاع امیدوار کننده‌ای را نمایش نمی‌دهد و بر اساس یک شبیه‌سازی تاریخی از این سال‌ها، اوضاع تا حد زیادی به سال نود و دو شباهت دارد. توفانی سهمگین در انتظار اقتصاد ایران است که تبعات اجتماعی فراوانی به همراه خواهد داشت. آیا از این توفان نیز به سلامت خواهیم گذشت؟</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>باغبان گر پنج‌روزی صحبتِ گل بایدش</p>
<p>بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال</p>
<p>مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>رندِ عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه‌کار</p>
<p>کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست</p>
<p>راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3235</wfw:commentRss>
			<slash:comments>10</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>خالی‌بندان</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3222</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3222#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Fri, 19 Jan 2024 15:48:51 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<category><![CDATA[محیط کسب و کار]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3222</guid>

					<description><![CDATA[جامعه کسب و کار ایران مدت‌هاست که دچار آسیب‌های جدی شده است. آن‌چه که در نگاه اول به چشم می‌خورد تورم و تحریم و نبود چشم‌انداز روشن از کار اقتصادی و عدم ثبات آن‌چنان است که کم‌تر کسب و کاری از قابلیت برنامه‌ریزی قطعی برای دو تا سه سال آینده برخوردار است. اما در لایه‌های...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>جامعه کسب و کار ایران مدت‌هاست که دچار آسیب‌های جدی شده است. آن‌چه که در نگاه اول به چشم می‌خورد تورم و تحریم و نبود چشم‌انداز روشن از کار اقتصادی و عدم ثبات آن‌چنان است که کم‌تر کسب و کاری از قابلیت برنامه‌ریزی قطعی برای دو تا سه سال آینده برخوردار است. اما در لایه‌های عمیق‌تر و نهان‌تر تحریم‌ها بیش از آن‌که اقتصادی باشد، در حوزه تحریم فناوری است و بدتر از آن نتیجه تحریم اقتصادی و فناوری، نوعی تحریم اجتماعی است که شرکت‌ها را از یادگیری و رفتار حرفه‌ای مبتنی بر دانش جهانی دور می‌کند و لاجرم فضا را برای یک مُشت آدم لاابالی حرفه‌ای که آن‌ها را خالی‌بندان می‌نامم باز می‌کند.</p>
<p>شاید همیشه و در بسیاری از دوران‌، عرصه برای خالی‌بندهایی که قدرت برندسازی شخصی بالایی دارند،  بازتر از افرادی بوده است که وقت و نیروی خود را صرف یادگیری علوم و فنون کرده‌اند. با این‌حال این روزها با وجود  تحریم‌های گفته شده، دیگر کم پیش می‌آید که کسب و کارها و افراد جامعه خود را با آب‌گوشت پر قوت و نه چندان پرطمطراق علم و دانایی سیر کنند و و این فست‌فود خوش‌ظاهر و به شدت مضر شبکه‌های اجتماعی و خالی‌بندان است که مشتریان خود را دچار سیری کاذب می‌کنند. اما ویژگی بارز این گروه از افراد چیست؟</p>
<p>·        وراج هستند. آن‌ها بیش از هر فرد دیگری در شبکه‌های اجتماعی حرف می‌زنند. در مورد همه چیز نظر می‌دهند. فضای حاکم بر شبکه اجتماعی هر چه باشد، آن‌ها باید در مورد آن موضوع نظر بدهند.  امام علی (سلام بر او باد) می‌فرماید،  هر که سخن بسیار گوید، خطایش بسیار شود و هر که بسیار خطا کند، شرم و حیایش کم شود و هر که کم شرم و حیا شود، پارسایى او کاهش یابد و هر که پارسایى او کم شود، دلش بمیرد و هر که دلش بمیرد، به آتش رود. برای همین این گروه از خالی‌بندها (ادامه در بند بعد)</p>
<p>·        دروغ‌گو و بی‌حیا و گاه بی‌ادب هستند. بسیاری از آن‌ها با گرفتن پول برای محصولی تبلیغ می‌کنند که حتی باور به مفید بودن آن ندارند و چه بد کاری است که پول برای عملی بگیریم که هیچ شعور و لذتی در آن نهفته نیست. از به کار بردن کلمات زشت در شبکه‌های اجتماعی ابایی ندارند. کافی است که کسی مخالف آن‌ها حرف بزند، آن‌گاه به بدترین شیوه او را لگدمال می‌کنند.</p>
<p>·        هر چند که در درون خود خلاءهای فکری و روانی زیادی دارند، اما خود را با اعتماد به نفس نشان می‌دهند. سریع و بی لکنت زبان صحبت می‌کنند، در عکس پروفایل‌شان با لبخند فاتحانه خود را به نمایش می‌گذارند و در ویدئوهایی که به خصوص در اینستاگرام از خود منتشر می‌کنند، به شدت با رعایت اصول زبان بدن، اغواگرانه و به ظاهر متقاعد کننده صحبت می‌کنند. هر چند در برخورد اول بسیار خوش‌ظاهر نمایان می‌شوند، کافی است که کمی به آن‌ها نزدیک شویم تا بوی نامطبوع وجود آن‌ها ما را فراری دهد. از عناوین پر طمطراق برای خود استفاده می‌کنند. مثلن اگر مدیرعامل یک شرکت دو نفره هستند که نفر دوم هم پدربزرگ پیر او آن هم به لحاظ رعایت مسائل قانونی است، چنان این مدیرعامل بودن را پررنگ می‌کنند که گویی رقیب گوگل و مایکروسافت است. گو این‌که همان شرکت هم چندی بعد ورشکسته می‌شود و بعد سمینار برگزار می‌کنند که درس‌هایی از شکست!</p>
<p>حتی با بیماری خود خودنمایی و جلب توجه می‌کنند و گویی فقط اوست که به این بیماری افتخار داده تا به آن مبتلا شود. هر چند وجود بیماری‌های روحی و روانی آن‌چنان که در گذشته پنداشته می‌شد ننگ و عار نیست، اما این افراد گویی همین بیماری‌ها را هم مایه فخرفروشی خود می‌کنند و با تراپیستم تراپیستم گفتن لحظه‌ای از خودمهم‌پنداری خود در چشم مخاطبان دست بر نمی‌دارند.  این افراد از لحظه لحظه زندگی خود نمایش‌نامه‌ای می‌سازند تا مخاطبان را مجذوب داستان‌های خود کنند.</p>
<p>·         در حوزه کار، فاجعه وجودی این افراد بیش‌تر نمایان می‌شود. محصول خود را بهترین، کاملترین، پیشروترین و هزارتا ترترین معرفی می‌کنند در حالی‌که در عمل بدترین هستند. در ارائه خدمات  با داشتن حداقل توانایی‌های فنی بالاترین ادعا را چه از لحاظ کاری و چه از لحاظ دست‌مزد دارند. حتی به نحوی رفتار می‌کنند که با ادعای دستمزد بالاتر خود را حرفه‌ای‌تر نشان دهند.</p>
<p>·        از شبکه‌ای از افراد ضعیف‌تر از خود در جهت برندسازی استفاده می‌کنند. این افراد با خرج چند &#8220;پسند (لایک) برای افراد شبکه خود و یا اشتراک مجدد مطالب آن‌ها، از نوعی گروه حامی برخوردارند و گاه نیز با سایر خالی‌بندان هم‌صنف و هم‌راستا به ایجاد شبکه برای پررنگ‌‌تر کردن هم‌دیگر می‌پردازند.</p>
<p>نمی‌شود اسم خاصی را برای این افراد تعریف کرد. از معلم مدرسه، فروشنده لپ‌تاپ، مدیرعامل شرکت بزرگ و کوچک، مشاور مدیریت  و مدیربازاریابی تا هر شغل دیگری می‌تواند از این گونه افراد را در بر گیرد. می‌تواند باسواد و یا بی‌سواد باشد. هر چند که به طور عمده کم سواد هستند و اقیانوس وسیعی هستند از دانش بشری به عمق یک سانتی‌متر. با شوربختی تمام باید گفت که نه تنها شبکه‌های اجتماعی به جهت تعداد تبلیغات بیش‌تر حامی آن‌هاست، که جامعه بدون مطالعه و فکر و اندیشه این روزها نیز هر چه بیش‌تر گرفتار این خالی‌بندان می‌شود. هر چه باشد این افراد شبکه‌سازان خوبی هستند.</p>
<p>شاید لازم باشد که فقط حواسمان را جمع کنیم در مواجهه با این افراد کم‌تر تحت تاثیر قرار بگیریم. به عنوان یک کسب و کار باید یاد بگیریم که سپردن تبلیغات خود به این افراد یعنی نفی مسئولیت اجتماعی خود در بهبود زی اخلاقی جامعه.</p>
<p>&nbsp;</p>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3222</wfw:commentRss>
			<slash:comments>2</slash:comments>
		
		
			</item>
		<item>
		<title>چیزی به اسم اینترنت</title>
		<link>http://www.behsad.com/weblog/?p=3218</link>
					<comments>http://www.behsad.com/weblog/?p=3218#comments</comments>
		
		<dc:creator><![CDATA[مجيد آواژ]]></dc:creator>
		<pubDate>Wed, 10 Jan 2024 07:16:59 +0000</pubDate>
				<category><![CDATA[روزنوشت ها]]></category>
		<guid isPermaLink="false">https://www.behsad.com/weblog/?p=3218</guid>

					<description><![CDATA[نزدیک به یک هفته است که آن چیزی که موسوم به اینترنت است نیز به درستی کار نمی‌کند. با توجه به این‌که پی‌گیری‌ها و تماس‌های مکررم به نتیجه نرسیده‌است، امروز در سامانه شکایات سازمان تنظیم مقررات شکایتی با این متن ثبت کردم. سازمان محترم تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی با سلام و احترام اگر بخواهیم...]]></description>
										<content:encoded><![CDATA[<p>نزدیک به یک هفته است که آن چیزی که موسوم به اینترنت است نیز به درستی کار نمی‌کند. با توجه به این‌که پی‌گیری‌ها و تماس‌های مکررم به نتیجه نرسیده‌است، امروز در سامانه شکایات سازمان تنظیم مقررات شکایتی با این متن ثبت کردم.</p>
<blockquote><p>سازمان محترم تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی<br />
با سلام و احترام<br />
اگر بخواهیم عذاب و غضب در جهنم را به مفاهیم مدرن ترجمه کنیم، بدون شک خدمات موسوم به اینترنت شرکت مخابرات ایران یکی از مصداق‌های آن می‌باشد. قطعی مکرر و کاهش سرعت متناوب استفاده از آن را به طور عملی ناممکن کرده‌است. عملکرد ۲۰۲۰ و اپراتورهای آن که گویا جز روخوانی از متنی از پیش آماده شده کاری را بلد نیستند به نحوی است که از آن قطع امید کرده‌ایم. می‌ماند تماس مستقیم با کارکنان محترم این شرکت که هر چند دل‌سوزانه و بسیار مودبانه برخورد می‌کنند، لاجرم چون قادر به حل مشکل و بیان دلایل اصلی مشکلات نیستند، تماس با آن‌ها نیز ممکن نیست.<br />
بی شک عدم مدیریت صحیح این شرکت در سطوح بالا، به نحوی است که قادر به ارائه بدیهی‌ترین خدمات این شرکت نیز نمی‌باشد. لذا خواهشمند است دستور فرمایید ضمن انجام مراحل اداری درخواست تغییر نام وزارت ارتباطات و فناوری اطلاعات به همان اسم سابق یعنی پست و تلگراف و تلفن ( خدماتی که در حال حاضر قابل ارائه می‌باشد)، ترتیبی اتخاذ شود که ارائه اینترنت از فهرست خدمات قابل ارائه شرکت مخابرات ایران نیز به طور کلی حذف شود.</p></blockquote>
]]></content:encoded>
					
					<wfw:commentRss>https://www.behsad.com/weblog/?feed=rss2&amp;p=3218</wfw:commentRss>
			<slash:comments>1</slash:comments>
		
		
			</item>
	</channel>
</rss>