<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/" xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0">

<channel>
	<title>خواب بزرگ</title>
	
	<link>http://bigsleep.wordpress.com</link>
	<description>?????????? ???? ??????</description>
	<lastBuildDate>Thu, 22 Oct 2009 07:33:06 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain="bigsleep.wordpress.com" port="80" path="/?rsscloud=notify" registerProcedure="" protocol="http-post" />
<image><link>http://bigsleep.wordpress.com</link><url>http://tinypic.info/files/0xwhp46atqllqbn68hpz.jpg</url><title>???? ????</title></image>
			<atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/bigsleep" type="application/rss+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><item>
		<title>3-1 پشت‌صحنه 40 رویا</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/bigsleep/~3/J6ZO-ZKcbEo/</link>
		<comments>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/21/3-1-dreams/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 21 Oct 2009 19:29:55 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواب بزرگ</dc:creator>
				<category><![CDATA[رویاها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bigsleep.wordpress.com/?p=789</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;
رویای بیست و یکم: دوقلوها
آشنایی که ازش اسم نبردم نسخه معکوس شده‌ام بود در علایق و نفرت‌ها. در رویا &#8221; سایه&#8221;‌ام بوده احتمالن با همان ویژگی‌های یونگی‌اش. خواب فرآیند سخت فردیت را یادآوری می‌کند و پیغامش صریح است: با سایه‌ات صلح کن و او را به رسمیت بشناس!
رویای بیست و دوم: شهدخت
تاریخ رویا مربوط به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=789&subd=bigsleep&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><blockquote><p>&#8230;</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/05/dream-21/">رویای بیست و یکم: دوقلوها</a></strong></p></blockquote>
<blockquote><p>آشنایی که ازش اسم نبردم نسخه معکوس شده‌ام بود در علایق و نفرت‌ها. در رویا &#8221; سایه&#8221;‌ام بوده احتمالن با همان ویژگی‌های یونگی‌اش. خواب فرآیند سخت فردیت را یادآوری می‌کند و پیغامش صریح است: با سایه‌ات صلح کن و او را به رسمیت بشناس!</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/06/dream-22/">رویای بیست و دوم: شهدخت</a></strong><br />
تاریخ رویا مربوط به سالهای سختی است. اواخر سال اول دانشگاه که بعد همه شورها و سوزهای نوجوانی در محیط غریبه و ناساز احساس اخراج آدم از بهشت عدن را داشتم. از همه کسان و چیزهایی که دوستشان داشتم دور بودم و &#8220;او&#8221; تنهایم گذاشته بود. طبیعی است که ببینم حاصل دندان به هر آزمون عتیق ساییدنم پاداشی بی‌قدر است. خوابها اغلب ساده‌تر از چیزی هستند که به نظر می‌رسند.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/07/dream-23/">رویای بیست و سوم: ناقص الخلقه‌</a></strong></p>
<p>این می‌تواند رویای هر پسرجوان 18 ساله منزوی باشد. &#8221; ناتور دشت&#8221; کتاب بالینی‌ام بود. عذاب کشمکش با منطق متفاوت زندگی آدمی را وامی‌دارد تصور کند ناقص‌الخلقه‌ است. من تماشاگر حیوانات نبودم. من خودشان بودم.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/08/dream-24/">رویای بیست و چهارم : آئولدنيا و استخوان‌هاي پراکنده</a></strong><br />
اول این که اسم آئولدنیا از کجا آمد؟ نزدیک‌ترین نام بهش، که بلدم آئورلیانو بوئندیای حضرت مارکز است. حس و حال کلی خواب را می‌شود درک کرد: باید درصدد پاسداشت یک میراث پنهانی باشم. اینجا شباهت شخصیت رویا با نام خاندان صد سال تنهایی روشن‌تر می‌شود. چند ماه پیش از این رویا صد سال تنهایی را شبی یک نفس خواندم و به قدر سالها ایمان در دلم کاشت که ادبیات می‌تواند گمشده‌ام باشد. با این حال برای درک جزئیات داستان نوسفراتویی‌اش باید جزئیاتی از آن روزها یادم باشد که نیست.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/09/dream-25/">رویای بیست و پنجم: قلب رازگو</a></strong><br />
پو کشف هیجان انگیز دوران دبیرستانم بود. با این حال هیچ وقت در عالم بیداری به ایده‌ای که در خواب راجع به شعر بودن قصه‌اش مطرح شد، فکر نکرده بودم. این اتفاق که صدایی در عالم خواب توضیحاتی منتقدانه درباره اثر هنری بدهند را پیش از این هم تجربه کردم. در رویایی دیگری کسی درباره کافکا صحبت می‌کند: &#8220;ادبیات کافکا ، بوته خاری است که برای درکش باید آن وسط گیر بیفتی و مجروح و آش و لاش شوی. تنها کسی کافکا را به درستی می‌فهمد که بدنش از یادآوری خارها و زخم‌ها بر خود بپیچد.&#8221; متاسفانه فروید و یونگ چیزی درباره &#8220;رنه ولک&#8221; ضمیر ناخودآگاه یادمان ندادند!</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/10/dream-26/">رویای بیست و ششم: دهاتی</a></strong><br />
یک ساخت شکنی از ساحت شمس. و هر آنچه پرستیدنی‌ست&#8230;.توضیح بیشتر ندارد.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/12/dream-27/">رویای بیست و هفتم: استاد</a></strong><br />
در حوالی رویای بیست و دوم دیده شد. انگار پیش درآمد آن است. نمی‌دانم چه می‌شود که همه  نشاط و اعتماد به نفس این رویا سه روز بعد به تلخی پایان رویای شهدخت می‌انجامد.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/13/dream-28/">رویای بیست و هشتم: جزیره‌های آزمون</a></strong><br />
اگر چند تکه زیادی سورئال خواب ( چال کردن سگ مرده؟!) را ازش بگیریم شبیه این افسانه‌های عتیق می‌شود. یا این فیلمهای اسلشر تین‌ایجری که درش یک عده جوان که رفته‌اند پیک نیک به مجازات این که دستی به سر و گوش هم کشیده‌اند، تکه پاره می‌شوند. با همان سیر داستانی و همان پایان اخلاقی که به تاسی از داستان پینوکیو بچه‌های نفهم را الاغ می‌کند. تم آزمون اخلاقی در اغلب رویاهای دو سال اول دانشگاهم وجود دارد. هر چه باشد من از شهری می‌آمدم که استفاده از ژل مو تابو محسوب می‌‌شد (حیف که نمی‌شود اینجا ماجرای اولین ژل زدنم را تعریف کنم) مدتهاست از این خوابها نمی‌بینم. خدا می‌داند آزمون‌ها را پاس کرده‌ام یا ضمیرناخودآگاه دیگر بی‌خیالم شده!</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/14/dream-29/">رویای بیست و نهم: مباهله</a></strong><br />
بار اولی نبود که این بچه‌ شیطان را می‌بینم. چند بار دیگر هم در رویاها ظاهر شده و حضورش همیشه پایان مشابهی دارد: در حالیکه پیش‌قراول لشکری وحشی‌ست با دست به من (ما) اشاره می‌کند و فریاد بی‌صدا می‌کشد. یادم هست قصه مباهله (؟) اولیه به قدری برایم تاثیرگذار بود که نتوانستم تحلیلش کنم.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/15/dream-30/">رویای سی‌ام: خانه سی‌متری</a></strong><br />
بعد پابلیش کردن این خواب بود که فهمیدم از قضا خواب خانه سی‌متری، سی‌ام شده. این یکی خواب را بگذار در شمار آرزو/رویاها. قسمت مهمی از کودکی من در خانه خیابان سی‌متری مادربزرگ پدربزرگم طی شد که بخاطر بی‌احتیاطی یکی از اقوام رهن بانک رفت و بابت بدشانسی‌اش ، شد نصیب بانک. آن خانه محل وقوع اغلب خوابهایم است از قدیم تا کنون. هر وقت ضمیر ناخودآگاهم قصد دارد یک خانه به مثابه خود بیاورد وسط قصه‌اش صاف این پوشه لعنتی خیابان سی‌متری را بیرون می‌کشد و داغ دلم تازه می‌شود. بار آخری که مشهد رفتم باز سری زدم به دم درش. به کوچه‌هه. شاعر می‌فرماید: &#8220;خونه اونجاس هنوز&#8230; ماشینه اونجاس هنوز&#8230;&#8221;&#8230;.</p>
<p>اخوی آن دستمال کاغذی را هل بده این طرف. ول کن.بگذریم.</p>
<p>.</p>
<p>(ادامه دارد…)</p></blockquote>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bigsleep.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bigsleep.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bigsleep.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bigsleep.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bigsleep.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bigsleep.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bigsleep.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bigsleep.wordpress.com/789/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bigsleep.wordpress.com/789/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bigsleep.wordpress.com/789/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=789&subd=bigsleep&ref=&feed=1" /></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/bigsleep/~4/J6ZO-ZKcbEo" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/21/3-1-dreams/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>20</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e6f5dbb301cf24511985f7e9142b1bac?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خواب بزرگ</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/21/3-1-dreams/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>برمی‌گردیم گل نسرین بچینیم؟</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/bigsleep/~3/B_MuJUJRXFQ/</link>
		<comments>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/10/return/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 10 Oct 2009 21:52:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواب بزرگ</dc:creator>
				<category><![CDATA[چلچراغ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bigsleep.wordpress.com/?p=783</guid>
		<description><![CDATA[چلچراغ شماره 360: زمین گرد است و ما به هر کجا که برویم سرانجام به نقطه آغاز بازخواهیم گشت. شماره 360 برای ما ارزش نمادین دارد. 360 درجه یک دایره را کامل می‌کند . داستان نقطه‌ای‌ست که روزی سربه‌هوا و مغرور سفری را آغاز کرده و حالا خود را در خانه پدری می‌یابد.
چلچراغ جوان برای [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=783&subd=bigsleep&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><blockquote><p><strong><span style="color:#888888;">چلچراغ شماره 360: </span></strong>زمین گرد است و ما به هر کجا که برویم سرانجام به نقطه آغاز بازخواهیم گشت. شماره 360 برای ما ارزش نمادین دارد. 360 درجه یک دایره را کامل می‌کند . داستان نقطه‌ای‌ست که روزی سربه‌هوا و مغرور سفری را آغاز کرده و حالا خود را در خانه پدری می‌یابد.</p>
<p>چلچراغ جوان برای خیلی‌ها یادآور شلنگ‌تخته اندازی و طنز بی‌رحمانه بود. ما همه چیز را ، از جمله خودمان را دست می‌انداختیم و بر همه چیز طغیان می‌کردیم حتی بر خودمان. روزگار گذشت و گذشت روزگار برخی را پراند، برخی را نشاند و چنان‌شد که در چند ماه گذشته چلچراغ هم تیغ طنزش نرم شد و شور برآشوبنده‌اش کم‌سو. ما نمی‌دانستیم که از قضای روزگار در حال کامل کردن یک سیکل 360 درجه‌ایم.</p>
<p>این نوشته درباره همین‌چیزهاست. درباره رسیدن به نقطه آغاز و طی کردن تمام آن 360 درجه لعنتی عزیز .</p></blockquote>
<p style="text-align:center;"><strong>بازگشت گودزیلا</strong></p>
<p style="text-align:right;">بچه که بودیم و فیلم اکران شد، فکر کردیم فقط گودزیلا است که برمی‌گردد. بعدها بود که فهمیدیم اغلب هیولاها دوباره برمی‌گردند. بازگشتی توام با انتقامی‌ سخت‌تر. آیا سینما در بازگرداندن قاتل‌ها و هیولاها از طبیعت الهام گرفت یا جهان بود که بعد این فیلم‌ها بلد شد شمشیر داموکلس بازگشت شر را بالای سر ما نگه دارد. به هر حال سینما در بازگرداندن بدمن‌هایش سابقه‌دار است.  از قاتل خنجر به دست هالووین گرفته تا فردی کروگر صورت سوخته ، حتی دخترک ناخن‌شکسته فیلم حلقه بارها و بارها از جهان مردگان بازگشتند.</p>
<p>نمای آخر همه فیلم های ترسناک جهان ، بعد این که ما خوشدلانه فکر کردیم هیولای بدکردار سوخته و ترکیده، این است: دستی ذلیل‌مرده از زیر آوار بیرون می‌آید.</p>
<p style="text-align:center;"><strong>بازگشت اودیسه</strong></p>
<p>بازگشت اودیسه برای تاراندن خاستگاران مزاحم همسر تنها مانده‌اش ، یکی از مهم‌ترین بازگشت‌های عالم درام است. از آن روز به بعد هر وقت یک قصه‌نویس کلک می‌خواست فیلمنامه‌اش را جایی آب کند، خمی به ابرو می‌انداخت و می‌گفت: داستانم درباره &#8220;سفر اودیسه‌وار&#8221; فلانی است به فلان جا.</p>
<p>این اصطلاح &#8220;سفر اودیسه‌وار&#8221; را شما هم یادبگیرید ضرر نمی‌کنید. یک وقتهایی استفاده‌ ازش ، از ترکاندن هزارتا حباب پلاستیکی پاکت نامه بیشتر می‌چسبد.</p>
<p style="text-align:center;"><strong>فیلم بازگشت</strong></p>
<p>برای لذت بردن از فیلم &#8220;بازگشت&#8221; لازم نیست بتوانید اسم کارگردانش &#8220;آندری زیویاگنیتسف&#8221; را حفظ کنید یا خیلی کشته مرده روسیه باشید. پدری برمی‌گردد ( از یک سفر اودیسه‌وار؟!) تا تربیت بچه‌های رهاشده‌اش را از سر بگیرد و مرد بارشان بیاورد. برای این که داستان لو نرود  همین قدر بدانید که اسطوره محبوب &#8221; مرد بار آوردن&#8221;  و باج دادن به خشونت این بار چنان به ضد خودش بدل می‌شود که بازیگر نقش پدر آخر فیلم می‌میرد و  بچه‌ها  که یادگرفته‌اند مثل &#8220;مرد&#8221; قبر بکنند ، جنازه را مثل سگ دفن کنند.</p>
<p>وسط این همه آموزه کثافت که می‌گوید برای زنده ماندن باید خشن بود، فیلم بازگشت گوهر درخشانی‌ست که یادمان می‌دهد خشونت جز به درد قبر کندن نخواهد خورد.</p>
<p style="text-align:center;"><strong>بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم</strong></p>
<p>کتاب بالینی چند نسل کتاب‌خوان ایرانی. تم بازگشت به سرزمین پدری خصوصن برای کسانی که شور و شر اول بیست سالگی را رد کرده‌ باشند به قدری جذاب است که کم‌تر فیلم‌بینی می‌تواند در برابر &#8221; سینما پارادیزو&#8221; و کمتر کتاب‌خوانی در برابر داستان عزیز نادر ابراهیمی  مقاومت کند. روزی ضعیف بودیم و آنجا بودیم.کوچک بودیم و آنجا بودیم. شاید درباره رهایی و فرار خیال پردازی کرده باشیم. حالا که بزرگسال شده‌ایم، حالا که هجرت کرده‌ایم، وسوسه‌ کننده است که بازگردیم. بازگشت به همان خیابان‌ها و خانه‌ها. این‌بار خالی از نگرانی یا ترس‌های کودکی. قوی‌تر. بار دیگر شهری که دوست می‌داشتیم.</p>
<p style="text-align:center;"><strong>بازگشت مد</strong></p>
<p style="text-align:right;">همین چند سال پیش بود که اگر عکاسی هوس می‌کرد تعدادی از عکسهای اول انقلاب را بازسازی کند حداقل مشکل لباس و شمایل آدم‌ها را نداشت. پاچه‌های گشاد و خط ریش‌ها و عینک‌های دسته‌شاخی و موهای بلند فرفری و کتهای تنگ مخملی برگشته بودند. خیلی‌ها اعتقاد دارند همه اشکال قابل تصور لباس تا تکنون تجربه شد و عالم فشن تنها می‌تواند در انتخاب و بازگرداندن مدهای قدیمی تاثیر بگذارد. مثلن ممکن است  تا چند سال دیگر &#8220;جوات&#8221;‌های بزرگمهر خیلی هم آلامد باشند اما خداییش تصور خانم‌های آلامد امروزی با مانتوی بنفش اپل‌دار و کلیپس‌های نیم‌کیلویی و اکلیل‌های برق‌برقی دور چشم آنقدر بامزه است که حاضریم بخاطر تئوری بازگشت اولدفشن هم که شده شلوار خمره‌ای بپوشیم.</p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:center;"><strong>بازگشت در اینترنت</strong></p>
<p>دیده‌اید گوگل وقتی یکی دو حرف را وارد می‌کنیم خودش براساس بیشترین جستجوها پیشنهادهایی می‌دهد؟ وقتی &#8221; بازگشت&#8221; را تایپ کنید برایتان این لیست را می‌نویسد:</p>
<p style="text-align:center;"><img class="aligncenter" src="http://img2.tinypic.info/files/fhj3c147zwqbnri7yxwa.jpg" alt="" width="280" height="241" /></p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;"><strong>بازگشت سیاسی</strong></p>
<p style="text-align:right;">متاسفانه ( گاهی خوشبختانه) عرصه سیاست هم از بازگشت مصون نیست. هیچ حساب کتاب ندارد حزبی که 20 سال سر کار بوده ،سال دیگر هم قدرت را در دست داشته باشد. نمونه دست به نقدش همین انتخابات اخیر ژاپن.<br />
از طرف دیگر هم متاسفانه تضمینی نیست که احزاب و آدم‌های تندرو و خطرناکی که مدتی در مغاک بوده‌اند دیگر بازنگردند ( بازگشت گودزیلا را که یادتان هست؟) حتمن می‌دانید که پیش از ظهور رایش سوم ، جامعه مدرن آلمان خوش‌خیال از نظام سیاسی منطقی‌اش داشت کارش را می‌کرد. جز عالم‌ترین‌های قوم کسی پیش‌بینی نمی‌کرد ته وجود این مردمان منظم و عاقل قفلی بود که آدولف هیتلر را کلیدش یافتند و چنان که افتد و دانی این قفل و کلید وحشیانه‌ترین جنگ‌های تاریخ بشر را رقم زدند.<br />
باز لازم نیست راه دور برویم.جامعه ایتالیا  که بعد رهایی از فاشیسم و سردمداران سیاسی خطرناک فکر می‌کرد تا ابد این تجربه را فراموش نخواهد کرد ، این روزها به مردی  رای داده که جدا از بدنامی‌های مکرر اخلاقی‌اش ، به لحاظ آینده سیاسی مشکوک است.</p>
<p>سوار بر پاندول تاریخ تاب می‌خوریم.</p>
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;"><strong>بازگشت قاتل به محل جنایت</strong></p>
<p style="text-align:right;">آیا قاتل به محل جنایت بازخواهد گشت؟ برای پاسخ به این سئوال لازم نیست قاتل یا مقتول باشید. عقل می‌گوید قاتل برای پاک‌کردن نشانه‌ها، برای رد گم کردن، یا پاسخ به کنجاوی ویران‌کننده سرانجام به محل جنایت بازخواهد گشت. قدیم‌ها قاتلین دزدانه برمی‌گشتند و سرک می‌کشیدند به خانه زندگی مرحوم ( مرحومه) . اما از صدقه سر آگاتا کریستی و دیگر دوستان ، قاتلین جدید با فوت و فن کارآگاهان آشناتر شده‌اند. شاید به همین دلیل است که ترجیح می‌دهند بجای بازگشت دزدکی ، پررو پررو مثلن در مراسم ختم طرف شرکت کنند. یا حتی در رثای مرحوم ( مرحومه) سخن بگویند. خدا می‌داند که ادبیات پلیسی چقدر پیش‌بینی حرکات بعدی قاتلین محترم را سخت‌تر کرده است.</p>
<p style="text-align:right;">
<p style="text-align:center;">
<p style="text-align:center;"><strong>بازگشت به گذشته</strong></p>
<p style="text-align:right;">آن رفیقمان درست می‌گفت: &#8221; ما آدم‌های خاطره‌بازی هستیم.&#8221; چه چیز خاطرات اینقدر جذاب است؟ خاطرات فریز شده‌اند. تکان نمی‌خورند. تحت کنترل‌اند. شاید به همین علت است که آدمیزاد – خصوصن در زمانهایی که افق چندان امیدبخشی از آینده پیش رویش نمی‌بیند- رو می‌آورد به خاطره. به گذشته. ما گذشته را دوست داریم چون آنجا احساس امنیت می‌کنیم. به ندرت نسلی را پیدا می‌کنید که احساس نکند گذشته ( دقیقن کی؟) دوران بهتری بود. &#8221; روزهای خوش گذشته&#8221; تم اصلی اکثر اولدسانگ‌هایی‌ست که همه‌مان شنیده‌ایم. فکر می‌کنید دقیقن آن دوران طلایی کی بوده؟ یک دهه پیش؟ یک قرن پیش؟ جالب است بدانید که رد احساسات نوستالژیک نسبت به &#8220;گذشته‌ای بهتر&#8221; حتی تا عهد عتیق هم قابل تعقیب است.  بعضی‌ها می‌گویند در این عقب‌گرد تاریخی به بهشت عدن خواهیم رسید. به زمان و مکانی که همه چیز ایده‌آل و رویایی بوده است. بی دغدغه ، بی‌غم. بی استرس.</p>
<p>بعضی دیگر البته اعتقاد دارند این &#8220;گذشته خوب&#8221; جنبه استعاری دارد و برای هر کسی نسبی‌ست. هر کسی &#8220;گذشته خوب&#8221; را در دوران کودکی خود می‌بیند. شاید حتی نقطه آغاز نوستالژی ،خود تولد باشد. کجا امن‌تر و بی‌غم‌تر از رحم مادر؟ خاطره‌بازی ما واکنشی‌ست به بزرگ‌شدن. به این حقیقت ناگزیر دردناک. هر جور که به قضیه نگاه کنیم آرامش انتهای راه پاداش کسانی‌ست که خوب این رنج را تحمل کردند. چه پوسته قصه را که &#8221; مرگ&#8221; باشد ببینیم. چه منتظر بازگشت باشیم به بهشت عدن.</p>
<p>و چه خوش وعده‌ای‌ست : انالله و اناالیه راجعون.</p>
<p>بله..بله &#8230;ما آدم‌های خاطره‌بازی هستیم.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bigsleep.wordpress.com/783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bigsleep.wordpress.com/783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bigsleep.wordpress.com/783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bigsleep.wordpress.com/783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bigsleep.wordpress.com/783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bigsleep.wordpress.com/783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bigsleep.wordpress.com/783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bigsleep.wordpress.com/783/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bigsleep.wordpress.com/783/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bigsleep.wordpress.com/783/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=783&subd=bigsleep&ref=&feed=1" /></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/bigsleep/~4/B_MuJUJRXFQ" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/10/return/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>12</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e6f5dbb301cf24511985f7e9142b1bac?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خواب بزرگ</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://img2.tinypic.info/files/fhj3c147zwqbnri7yxwa.jpg" medium="image" />
	<feedburner:origLink>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/10/return/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>2-1  پشت‌صحنه 40 رویا</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/bigsleep/~3/sdVFDiZAgc8/</link>
		<comments>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/08/1-2dreams/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Oct 2009 21:27:56 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواب بزرگ</dc:creator>
				<category><![CDATA[رویاها]]></category>
		<category><![CDATA[چند نکته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bigsleep.wordpress.com/?p=779</guid>
		<description><![CDATA[&#8230;
رویای یازدهم: گور وسط اتاق
خواهر کوچکم ( همچنان که برادرم) در مقطعی از زندگی شخصیت ثابت خواب‌هایم بوده است. یکی از این دو کودک خواب خواهرم است. چنان که افتد و دانی خواهر کوچک‌تر افراد مذکر در رویا اغلب اشاره به آنیمای آنها دارد. حالا اگر این خواهر کودک باشد بتواند توامان ویژگی‌های &#8220;کودک آسمانی&#8221; [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=779&subd=bigsleep&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>&#8230;</p>
<blockquote><p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/26/dream-11/"><strong>رویای یازدهم: گور وسط اتاق</strong></a><br />
خواهر کوچکم ( همچنان که برادرم) در مقطعی از زندگی شخصیت ثابت خواب‌هایم بوده است. یکی از این دو کودک خواب خواهرم است. چنان که افتد و دانی خواهر کوچک‌تر افراد مذکر در رویا اغلب اشاره به آنیمای آنها دارد. حالا اگر این خواهر کودک باشد بتواند توامان ویژگی‌های &#8220;کودک آسمانی&#8221; را نمایش دهد، دو چندان باید مورد حمایت و مراقبت قرار بگیرد. در این خواب هم او به دروغ توسط دیگران متهم شده‌ است. باز تعارض زندگی روانی و محیط اجتماعی که برای کودکان رویای تو گور می‌کند و اگر حواست نباشد با همان اسباب‌بازی‌هایشان دفنشان می‌کند.</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/27/dream-12/"><strong>رویای دوازدهم: سلطان مار</strong></a><br />
در شرایط اجتماعی و تربیتی ما ، سالها طول می‌کشد تا از شر رویاهای مار رها شویم.این نگرانی به حق و تاریخی است. اژدهای یخ‌زده مثنوی را یادتان هست که وقتی یخش باز می‌شود جهانی را برمی‌آشوبد. که &#8220;نفس اژدرهاست او کی مرده است؟&#8221; اینجا هر چند با یک مار حقیقی روبرو نیستیم. اما طرف اسمش &#8220;سلطان مار&#8221; است و عامل تمام جنایات خون‌باری که در مسیر دیده بودیم. ولی این تمام قصه نیست. خواهرم &#8211; که گفتم چرا قضاوت و نظرش در رویا بسیار تعین کننده است-  او را را بخاطر نیم نقابش شبیه &#8220;زورو&#8221; می‌بیند. زورو ظاهرن راهزن و دزد است، اما همه می‌دانیم که شخصیت مثبتی است و کارش برقراری &#8220;تعادل&#8221; اجتماع است. شاید وجود &#8220;سلطان مار&#8221; هم برای تعادل تن و جان همین نقش را داشته باشد.<br />
به هر صورت این رویا احتمالن نشانه نوعی آشتی و پذیرش باشد. چون به خاطر ندارم دیگر از قدرت طوفنده و غافلگیرکننده مار رویاها مضطرب شده باشم.</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/28/dream-13/"><strong>رویای سیزدهم: معمای مجسمه</strong></a><br />
اعتقاد بر این است که دیدن خواب &#8220;خدا&#8221; هنگام مواجهه با تجربه‌ روانی عظیم ، شوکه کننده یا منقلب کننده رخ می‌دهد. شخصن در فهم معنای این خوابها درمی‌مانم و به ندرت قادر به توضیح تاثیراتش هستم. تاثیرات عمیقی که به جا می‌گذارند&#8230;</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/29/dream-14/"><strong>رویای چهاردهم : خام‌خوارها</strong></a><br />
با هر نظریه که بسنجیم نتیجه محتوم و گریزناپذیر هر سرکوبی،آزادسازی مهارناپذیر است. شاید خواب در مورد نتایج پرهیزها و تحریم‌های خودساخته هشدار می‌دهد. شاید با این تصاویر مخوف دارد رویابین را از وجود قسمتهای رنجور و ظلم‌چشیده‌ای از روانش آگاه می‌کند.</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/30/dream-15/"><strong>رویای پانزدهم: قد کشیدن</strong></a><br />
این رویای پل‌آستر‌وار برخلاف ظاهر عجیبش به قدر کافی روشن است. مگر ما چیزی جز آشتی تکه‌های از هم دور افتاده روانمان ، می‌خواهیم؟ طبیعی‌ست که این آشتی‌ها ، این مجموع شدن‌ها زمانی رخ می‌دهد که &#8220;فیلمی هزار بار تکرار شده&#8221; نباشیم. که زنده باشیم و برآشوبیم.</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/31/dream-16/"><strong>رویای شانزدهم : دکتر حقیقت و پسران پرنده</strong></a><br />
سالهای اول ازدواجم زمان روبرویی با چیزی بود که دیگران مدام سنگش را به سینه می‌زدند و ما را بخاطر ناآشنایی با آن مسخره می‌کردند: &#8221; حقیقت&#8221; .حقیقتی که نزد دیگران جبرگریزناپذیر زندگی بود.ما باید درکش می‌کردیم تا می‌توانستیم زندگی کنیم. و ما در سختی و بی‌پولی و بی‌کاری درکش کردیم.<br />
رویا از &#8220;ملکوت&#8221; بهرام صادقی و یک دوجین هارور مووی کره‌ای استفاده می‌کند تا دست &#8221; دکتر حقیقت&#8221; را رو کند. امان از دست این دکتر که اول فکر می‌کنیم خیلی موجه و علیه سلام است و بعدها گندش درمی‌آید، می‌تواند چه زندگی دوزخی برای ما بسازد. که هر زخمی بر بدن کودک رویاست ، دست پلید او در کار است.<br />
رویا انگار انتقام ما را می‌گیرد. می‌خواهد حقیقت را &#8211; که  لقب طعنه‌آمیز دکتر را بهش می‌دهد- چندان جدی و مقدس نگیریم.<br />
خوشبختانه حقیقتی که صحبتش را می‌کردند جبرگریزناپذیر زندگی ما نشد.</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/01/dream-17/"><strong>رویای هفدهم : آجودان</strong></a><br />
این رویا هم مثل رویای چهاردهم برخلاف ظاهر سیاسی‌اش ، برای رویابین در شمار هشدارها و تحذیرهای روانی است. رویا مثل سنگ شاقول روان فورا به هر بی‌توجهی یا خشونت شخص نسبت به تکه‌ای از شخصیتش هشدار می‌دهد. این نوع خشونت‌ورزی یا بی‌توجهی ، طی سالهای شکل گرفتن شخصیت فرد معمولن ضمن مواجهه با دیگران رخ می‌دهد. با تکه‌هایی از خودت در جنگی چون با آداب دیگران ناساز است. چون فکر می‌کنی فالش می‌خواند. خیلی طول می‌کشد تا آدم بفهم آن خصلت منفور فالش نمی‌خوانده. تو می‌بایست در ارکستر نهایی جای مناسبی بهش می‌دادی.</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/02/dream-18/"><strong>رویای هجدهم: اودیسه لاک‌پشتی</strong></a><br />
این حیوانات هر کدام تکه‌ای از وجود تواند. پس قاعده این است که نگذاری حیوانی بمیرد. یا به محض این که خواب حیوانی در شرف مرگ دیدی نگران شوی و از خودت بپرسی: چه بلایی دارد سرم می‌آید؟<br />
لاک‌پشت معمولن قسمتی از حیات بدوی است که نیاز به محافظت دارد. به همین دلیل رویا برایش لاک می‌گذارد.رویا یا دارد نتیجه یک اتفاق را به اطلاع رویابین می‌رساند یا نسبت به محافظت بیشتر از تکه‌ای از وجود خود، ترغیبش می‌کند. خوشبختانه لاک‌پشت عزیز این رویا با تلاش و پی‌گیری سرانجام زنده می‌ماند.</p>
<p><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/03/dream-19/"><strong>رویای نوزدهم: هاکسلی</strong></a><br />
تحلیل جدی رویاهای طولانی‌تر اساسن سخت است. چون باید هر جزء رویا را در کلیت آن بسنجی و زمانی که رویا مدام تغیر تم یا قصه بدهد و تاکید خاصی روی جزئیات داشته باشد، سر رشته تحلیل از دست آدم در می‌رود.<br />
خرید شانسی، هیولای برفی، دزدی،بافتنی، هاکسلی، تک‌شاخ، استاد رنگرزی&#8230; بخاطر ندارم 7 سال پیش رویا را به چه تعبیر کردم . اما الان برای بررسی مجددش باید یک دو روز تمام وقت فکر کنم!</p>
<p><strong><br />
<a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/04/dream-20/">رویای بیستم: او</a></strong><br />
این رویا و رویای سیزدهم احتمالن در یک شب دیده شده‌اند. چون پشت و روی یک تکه کاغذ نوشته شده‌اند. و البته درک و توضیح این رویا بخاطر حضور پر رنگ کهن‌الگوی &#8220;شهبانو&#8221; ساده‌تر از آن یکی‌ست. تبدیل تدریجی دخترک کوچک رویا ( که از نوجوانی‌ام آغاز شد) به شهبانویی مقتدر و قدرتمند (در رویاهای جدیدتر) برای خودم نموداری از اجر و قربی‌ست که به آنیما داده‌ام. و خدا می‌داند که شهبانوی روان کمتر از شهبانوهای فسانه‌ای به دلدادگان و مبارزانش اجر نمی‌دهد.</p>
<p>.</p>
<p>(ادامه دارد&#8230;)</p></blockquote>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bigsleep.wordpress.com/779/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bigsleep.wordpress.com/779/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bigsleep.wordpress.com/779/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bigsleep.wordpress.com/779/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bigsleep.wordpress.com/779/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bigsleep.wordpress.com/779/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bigsleep.wordpress.com/779/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bigsleep.wordpress.com/779/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bigsleep.wordpress.com/779/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bigsleep.wordpress.com/779/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=779&subd=bigsleep&ref=&feed=1" /></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/bigsleep/~4/sdVFDiZAgc8" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/08/1-2dreams/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e6f5dbb301cf24511985f7e9142b1bac?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خواب بزرگ</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/08/1-2dreams/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>1-1 پشت‌صحنه 40 رویا</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/bigsleep/~3/29FhRO-d3IE/</link>
		<comments>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/07/1-1dreams/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 09:12:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواب بزرگ</dc:creator>
				<category><![CDATA[رویاها]]></category>
		<category><![CDATA[چند نکته]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bigsleep.wordpress.com/?p=773</guid>
		<description><![CDATA[همان‌طور که پیش‌تر گفتم این 40 رویا تکمله مفصلی خواهد داشت.موضوع بخش اول این موخره همین 40 رویاست. سعی می‌کنم به عنوان نمونه موردی و با بررسی سریع و فشرده و اشاره  به برخی سرنخ‌ها ، شکلی از مطالعه رویا را عملن نشان دهم. این بخش در 4 پست  منتشر می‌شود تا خواندنش روی صفحه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=773&subd=bigsleep&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>همان‌طور که پیش‌تر گفتم این 40 رویا تکمله مفصلی خواهد داشت.موضوع بخش اول این موخره همین 40 رویاست. سعی می‌کنم به عنوان نمونه موردی و با بررسی سریع و فشرده و اشاره  به برخی سرنخ‌ها ، شکلی از مطالعه رویا را عملن نشان دهم. این بخش در 4 پست  منتشر می‌شود تا خواندنش روی صفحه مونیتور آزاردهنده نباشد.<br />
بخش دوم درباره &#8220;رویا&#8221; است و همه چیزهایی که طی 15-10 سال اخیر درباره‌اش یاد گرفته‌ یا تجربه کرده‌ام. 15-10  سالی که رویاها نیمه دیگری از زندگی‌ام شده..</p>
<blockquote><p><strong><br />
<a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/07/30/key/">رويای اول : کلید قیامت</a></strong><br />
فضای کلی خواب برای خودم یادآور کنستانتین است .خصوصن این که یک بچه‌ پاپتی وارد ماجرایی می‌شود که می‌تواند سرنوشت جهان را تغیر دهد. خواب در دورانی دیده می‌شود که کلمات &#8221; غلام‌بچه&#8221; و&#8221;فرقه آخرالزمانی‌ها&#8221; زیاد استفاده می‌شود. به همه تئوری‌های توطئه و به قدرت مرگبار فرقه‌ای که درباره‌اش نوشته‌اند مشکوکم. شاید خواب دارد این  تردید را با یک سناریوی تکان‌دهنده و قطعی تعدیل می‌کند. در ضمن نمی‌توان از خیر این گذشت که ضمیر ناخودآگاه – باز برخلاف تردیدم-  اجازه دخالت  و فرصت تغیر این پایان دوزخی را تصور می‌کند.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/01/wire/">رویای دوم: سیم جیبی و نفرین ابدی</a></strong><br />
آدمی‌ ساکت می‌ماند تا به دیگران آسیب نرسد اما مورد سوتفاهم قرار می‌گیرد. این سناریو به قدری روشن، زنده و واقع‌گرایانه است که برای کشف رمزش نیاز به تلاش طاقت‌فرسایی نیست. حقیقت این است که نوشتن گاهی برای کسانی که به اسم و آدرس خودشان می‌نویسند یک دردسر کامل است. خواب دارد سوی دیگر ماجرا را هم نشان می‌دهد. نشان می‌دهد که چطور سکوت ممکن است برای دیگران به خیانت و همدستی تعبیر شود. هشدار می‌دهد که باید عواقب این قضاوت‌های ناگزیر را بپذیری&#8230;</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/09/tooth/">رویای سوم : دندان اجدادی</a></strong><br />
تمنا است یا پیشگویی؟  این رویا با استفاده از کلیشه‌های سینمایی چیزهایی را از هسته قدرت آشکار می‌کند. اسطوره می‌گوید هسته قدرت یکدست و به اندازه گردوی دانش سخت و محکم است. حال این که در این رویای رمانتیک خون‌آشامی احتمال همداستانی عاشق قدیمی با جوان‌ها وجود دارد. لازم است چیزی را توضیح بدهم؟</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/19/dream-4/">رویای چهارم: اره‌ها</a></strong><br />
تم انتظار کشنده و اضطراب از رفتار محبت‌آمیز شکنجه‌گر  احتمالن افشا کننده چیزی‌ست که روانم در مهر پارسال تجربه می‌کرده‌است. سربازی‌ام رو به اتمام بود و انگار که باید خوشحال می‌بودم . اما چطور می‌شود از مهربانی جیک‌ساو خوشحال بود؟ باید بار دیگر با جامعه واقعی چشم در چشم می‌شدم. مواجهه‌ای که سابقن چندان مهربانانه نبوده‌ است. ناخودآگاه ترس‌خورده من جیک ساو را می‌بیند که در حال استقرار دوباره تجهیزات رنج‌آورش است. رویا دارد پوست سرخوشی بی‌ریشه آن روزهایم را می‌کند تا یادم بیاورد باید کمربندم را محکم کنم.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/20/dream-6/">رویای پنجم: بهشت شاعر</a></strong><br />
شبی از شبهای مرداد 79 خواب دیدم شاملو مرده. روز بعد خبر فوتش را شنیدم. بعد در سالروز رحلتش باز این خواب را دیدم. اینها باعث می‌شود تحلیل کردن این رویا با رهیافت‌های روانکاوانه برایم سخت ( پرت؟) باشد. رویای شاعر آرام یافته در ویلایی با سنگریزه‌های ادبی را می گذارم پای این که واقعن چنین حال و روزی دارد. که پس از آستانه پاسخش را گرفته. که قضاوتی در کار بوده&#8230;</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/21/dream-6-2/">رویای ششم: سه جادوگر و چند نفر دیگر</a></strong><br />
تحلیل برخی رویاها برایم دشوار است. به طور مشخص رویاهایی که به لحاظ داستانی، تماتیک و تصاویر منابع چندگانه دارند و خود قصه چنان تاثیر نیرومندی باقی گذاشته که مانند همه قصه‌های خوب عالم رندانه از تحلیل تن می‌زند. این رویا یکی از آنهاست. مواجهه با چهره غیرعادی از مرگ. سه ساحری که به پیشگویان دلفی شبیهند. جادوگر کشی قرون وسطایی. تجسد نیروی ملکوتی در قالب کودک که تم مهمی در متون عرفانی مسیحی است&#8230;<br />
هر چند  قادر به توضیح کلیت ماجرا نیستم اما هنوز از یاد آن ملک‌الموت عادی و مهربان یکه می‌خورم.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/22/dream-7/">رویای هفتم: باغ وحش</a></strong><br />
تم غریبه ماندن و رفتن به جایی که دیگر نمی‌توان از آنجا خارج شد از سالهای نوجوانی همراهم است. شاید اولین بار یکی از دوستانم بود که این اشتراک را بین چند طرح فیلمنامه که برایش تعریف کرده بودم کشف کرد. هتل کالیفرنیا را اگر خلاق‌تر و باهوش‌تر بودم و انگلیسی زبان بودم و شعر سرم می‌شد، می‌توانستم بسرایم! هتلی که در خروجی ندارد. این رویا هم بازتاب همان ترس قدیمی‌ست . این که این دغدغه نوجوانانه چرا و چگونه شکل گرفت، بگذارید حدس‌هایش پیش خودم بماند.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/23/dream-8/">رویای هشتم: جادوی سفید</a></strong><br />
به خاطر ندارم رویا را در چه روزهایی و چه موقعیت روانی دیدم.اما پارادوکس نهفته در قصه‌اش هنوز در زندگی‌ام جاری‌ست و می‌تواند موضوع خواب‌های آینده شود. نوادگان مغرور عصر روشنگری بلاخره کی به جادو ایمان می‌آورند؟</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/24/dream-9/">رویای نهم: اتوبوس آوارگان</a></strong><br />
لازم نیست برای کشف دورانی که خواب دیده شد به دفتر خاطرات رجوع کنم. خواب قاطعانه پاسخی‌است به غرور شخصی. به خودپسندی که گاهی گریبان آدم را می‌گیرد. راننده اتوبوس با بی‌توجهی‌های تعمدی  و دردناکش درسی بهم می‌دهد که سعی می‌کنم رعایتش کنم.</p>
<p><strong><a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/08/24/dream-10/">رویای دهم : دخمه تعمید</a></strong><br />
خواب را نه سال پیش دیدم اما نیمه اولش را بخاطر شباهتش را فضای روز و سوتفاهمی که ممکن بود برانگیزد حذف کردم.<br />
همه کسانی که نوشتن ( بخوانید خلق کردن) را راه زندگی‌شان برمی‌گزینند تا ابد با تم &#8221; ایمان&#8221; درگیر خواهند بود. چرا؟<br />
ویرجینیا وولف پاسخ می‌دهد: &#8221; دنیا از مردم نمی‌خواهد شعر و رمان و تاریخ بنویسند؛ دنیا به اینها نیازی ندارد. برای دنیا اهمیتی ندارد که فلوبر کلمه مناسب را پیدا کند یا کارلایل با دقت و وسواس این یا آن واقعیت را به اثبات برساند. و طبیعتا برای آنچه نمی‌خواهد بهایی نمی‌پردازد.&#8221;<br />
بنابراین نویسنده ناگزیر است با قواعد جهانی زندگی کند که همه دارند انکارش می‌کنند. این نوع زندگی عاقلانه نیست. اغلب برای سلامتی و حساب بانکی مضر است. پس باید بهش &#8220;ایمان&#8221; داشت. ایمان ابدی نیست. دری نیست که وقتی ازش گذشتی همه چیز تمام شود. مردانی که خدا بی‌واسطه با آنها سخن می‌گفت هم گاهی اسیر شک شدند. از مسیح که می‌پرسد خدایش چرا تنها گذاشته؟ تا محمد که پاسخش می‌آید&#8221; پروردگارت تو را تنها نگذاشته و بر تو خشم نگرفته است&#8221;حساب ما ضعفا که معلوم است. سایه دوگانه شک/ایمان تا ابد پهن است بر سرمان.<br />
پس یحیی رویا بارها ممکن است نگران و مردد مقابل دو عیسی قدم بزند تا به یقین برسد. تا تعمیدش دهد. تا شهر سوزان روحت را نجات دهد.</p>
<p>.</p>
<p>( ادامه دارد&#8230;)</p></blockquote>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bigsleep.wordpress.com/773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bigsleep.wordpress.com/773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bigsleep.wordpress.com/773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bigsleep.wordpress.com/773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bigsleep.wordpress.com/773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bigsleep.wordpress.com/773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bigsleep.wordpress.com/773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bigsleep.wordpress.com/773/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bigsleep.wordpress.com/773/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bigsleep.wordpress.com/773/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=773&subd=bigsleep&ref=&feed=1" /></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/bigsleep/~4/29FhRO-d3IE" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/07/1-1dreams/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e6f5dbb301cf24511985f7e9142b1bac?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خواب بزرگ</media:title>
		</media:content>
	<feedburner:origLink>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/07/1-1dreams/</feedburner:origLink></item>
		<item>
		<title>حافظ ،کتاب ،بیماری ،دعا و…دوباره حافظ</title>
		<link>http://feedproxy.google.com/~r/bigsleep/~3/VTCMYQqkHdI/</link>
		<comments>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/02/hafez-again/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 07:41:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>خواب بزرگ</dc:creator>
				<category><![CDATA[از خوشی‌ها و روزها]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://bigsleep.wordpress.com/?p=769</guid>
		<description><![CDATA[پشت در I.C.U جراحی کاغذی چسبانده‌اند:
ِ
بیمار تخت چهار ( که فقط اسم کوچک دارد) همانی‌ست که برایش دعا کردیم و در این حال و روز بود:

خب، خبر خوب این که دعاها کارگر افتاد.هوش و حواس و رندی‌اش برگشته، لوله‌هایی که از بینی‌اش بیرون آمده بودند ناپدید شدند، لرزش چشمهایش به شدت کم شده، خون زیر [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=769&subd=bigsleep&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p style="text-align:center;">پشت در I.C.U جراحی کاغذی چسبانده‌اند:</p>
<p style="text-align:center;"><img class="alignnone" src="http://img2.tinypic.info/files/n6q4g9fh88sob0elcszo.jpg" alt="" width="198" height="310" />ِ</p>
<p style="text-align:center;">بیمار تخت چهار ( که فقط اسم کوچک دارد) همانی‌ست که برایش <a href="http://bigsleep.wordpress.com/2009/09/11/hafez2/">دعا کردیم</a> و در این حال و روز بود:</p>
<p style="text-align:center;"><img class="alignnone" src="http://img2.tinypic.info/files/mqpnc68qhu9ibhijr0ri.jpg" alt="" width="329" height="238" /></p>
<p style="text-align:center;">خب، خبر خوب این که دعاها کارگر افتاد.هوش و حواس و رندی‌اش برگشته، لوله‌هایی که از بینی‌اش بیرون آمده بودند ناپدید شدند، لرزش چشمهایش به شدت کم شده، خون زیر پوستش دویده و به جای سرم غذا می‌خورد.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="alignnone" src="http://img2.tinypic.info/files/e5b2cdnlhgd835zc3u5b.jpg" alt="" width="217" height="266" /></p>
<p style="text-align:center;">.</p>
<p style="text-align:center;">.</p>
<p style="text-align:center;">.</p>
<p style="text-align:center;">حالا چند هفته دیگر، چند ماه دیگر وقتی یکهو سروکله‌اش پیدا شود. بنشینیم و سیگار پینش را آتش بزند، جایی در ذهن من و بقیه بچه‌ها کلمه &#8220;معجزه&#8221; خواهد درخشید.</p>
<p style="text-align:center;"><img class="alignnone" src="http://img2.tinypic.info/files/vcqndo977et0ypffbvir.jpg" alt="" width="311" height="330" /></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/bigsleep.wordpress.com/769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/bigsleep.wordpress.com/769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/bigsleep.wordpress.com/769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/bigsleep.wordpress.com/769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/bigsleep.wordpress.com/769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/bigsleep.wordpress.com/769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/bigsleep.wordpress.com/769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/bigsleep.wordpress.com/769/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/bigsleep.wordpress.com/769/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/bigsleep.wordpress.com/769/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=bigsleep.wordpress.com&blog=1802021&post=769&subd=bigsleep&ref=&feed=1" /></div><img src="http://feeds.feedburner.com/~r/bigsleep/~4/VTCMYQqkHdI" height="1" width="1"/>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/02/hafez-again/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>16</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/e6f5dbb301cf24511985f7e9142b1bac?s=96&amp;d=identicon&amp;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">خواب بزرگ</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://img2.tinypic.info/files/n6q4g9fh88sob0elcszo.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://img2.tinypic.info/files/mqpnc68qhu9ibhijr0ri.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://img2.tinypic.info/files/e5b2cdnlhgd835zc3u5b.jpg" medium="image" />

		<media:content url="http://img2.tinypic.info/files/vcqndo977et0ypffbvir.jpg" medium="image" />
	<feedburner:origLink>http://bigsleep.wordpress.com/2009/10/02/hafez-again/</feedburner:origLink></item>
	</channel>
</rss>
