<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چلچله‌وار</title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Feb 2023 20:29:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/577</link>
<description>6 مهر 1401 چشم‌هام رو بسته‌م؛ اما می‌دونم کجاییم و اگه چشم‌هام رو باز کنم، چه صحنه‌ای از جاده و بیابون رو می‌بینم. به این فکر می‌کنم که آخرین روزی که دارم از این‌جا برمی‌گردم و می‌دونم دیگه مجبور نیستم بهش برگردم، چه حسی دارم. به خودم می‌گم این‌قدر سختش نکن؛ اگه بشمری دیرتر می‌گذره. اما عمیقاً دلم می‌خواد بشمرم. داره 2 ماه می‌شه که این‌جا شاغل شده‌م. اولین تجربه‌ی کارمندی. شیفت رفتن تو داروخونه رو هیچ وقت به شکل ثابت قبول نکردم؛ در ثابت‌ترین حالت، 2-3 روز</description>
<pubDate>Fri, 03 Feb 2023 20:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/577</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/576</link>
<description>خودم انگار که بیمار باشم، رفتم اون آهنگ خاص رو Play کردم. نمی‌دونم چی داره که این‌قدر برام عزیز شده؛ مثل خودش. این آهنگ هم من رو یاد خودمون می‌ندازه. یاد چیزی که داشتیم؛ یا فکر می‌کردم داریم؛ یا دوست داشتم داشته باشیم. می‌دونم که می‌تونست اون‌طوری باشه؛ ولی نیست. خیلی تلاش کردم؛ ولی نشد. نوشته بود که: علی‌رغم آن همه علاقه و اشتیاق اگر قلبش جوانه‌ای نزد بدانید که شما خاکش نبودید و چه‌قدر پذیرشش سخته.</description>
<pubDate>Sat, 21 May 2022 06:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/576</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/575</link>
<description>چند وقتی هست که علی رغم حضورش، روزهام دیگه لیمویی نیست. خیلی نیاز دارم که بتونم راجع بهش بنویسم؛ ولی این‌قدر این موضوع گسترده‌ست که نمی‌تونم جمع و جورش کنم. از طرفی حضورش اون حضوری نیست که من همیشه انتظار داشته‌م و دلم می‌خواسته، و از طرف دیگه فکر نبودنش بی‌اندازه برام ترسناکه و آزارم می‌ده.. اینکه اگه بگم نمی‌خوام این‌طوری ادامه پیدا کنه، به چه فرمی درمیاد و چه‌جوری می‌خوام با حفره‌ش مواجه شم و دردش رو تحمل کنم.</description>
<pubDate>Thu, 07 Apr 2022 08:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/575</guid>
</item>
<item>
<title>لیمویی</title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/574</link>
<description>اگه بخوام امسال رو توصیف کنم، فقط به خاطر شدت عجیب بودن و قشنگ بودن اتفاقاتی که این مدت اخیر برام افتاد، غیرقابل‌پیش‌بینی‌ترین بود. یعنی ¾ اش شکنجه و عذاب محض بود و منی که باید با نهایت خستگی و افسردگی، کارهای پایان‌نامه‌ی سرطانی‌م رو جلو می‌بردم. کابوسی بود که انگار پایان نداشت؛ تصور وجود روزی به نام روز دفاع خودم هم برام ممکن نبود. الآن وقتی ازم می‌پرسن &quot;خب دیدی این هم تموم شد؟ همون‌قدر سخت و عذاب‌آور بود که فکر می‌کردی؟&quot;، جواب من یه &quot;بله&quot;ی مطمئنه.</description>
<pubDate>Fri, 18 Feb 2022 15:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/574</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/573</link>
<description>به سختی می‌تونستم روی رانندگی تمرکز کنم ولی تلاش خودم رو کردم. نزدیک خونه دقیقاً همون‌جایی که خاطره‌ی عجیبی برام ساخته شده زدم کنار. آهنگ رو دوست داشتم و داشت تکرار می‌شد. تصویر خورشید در حال غروب افتاده بود روی شیشه‌های ساختمونی که بهش زل زده بودم. فکر کردم این موضوع چه‌قدر جدیه برام؟ به قول م. فقط به خاطر همون جرقه و هیجانه یا چیز مهمتری هم پشتشه؟ تو صندلی فرو رفتم و فکر کردم چه‌قدر کوچیکم در مقابل این مسئله.</description>
<pubDate>Thu, 16 Dec 2021 14:11:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/573</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/572</link>
<description>امروز که بعد از دو روز، دوباره طبق روال عادی توی خونه بودم، حس کردم شنبه و یکشنبه اصلاً این‌جا نبودم؛ کسی که تو سفر بود ه‍. بود ولی من هم امروز حس کردم روزهای قبل مسافرت بودم. بهش گفتم؛ حیف که بیشتر نمی‌تونستم تأکید کنم که چه‌قدر باهاش بهم خوش گذشت. هفته‌ی پیش که می‌خواستم با الف. برم بیرون بیشتر حس شکنجه و عذاب داشتم تا شادی تجدید دیدار و لذت. بعدش ه‍. یه دفعه برام یه عکس با دوست جدیدش فرستاد و بهم مکالمه‌ی بعد از دیدارشون رو نشون داد.</description>
<pubDate>Mon, 13 Dec 2021 15:10:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/572</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/571</link>
<description>خیلی چیزها برای گفتن دارم ولی برای نوشتن نه. البته شرایطی برای گفتن حرف‌هام نداشتم که بدونم اصلاً قابل بیان هستن یا نه؛ اون دفعه که می‌خواستم با ه‍. در میونشون بذارم خیلی سختم بود و کلی مکث بین کلماتم باعث می‌شد بی‌خیال گفتن بقیه‌ش بشم. انگار خیلی مسخره به نظر میاد؛ یا یه دفعه فکر می‌کنم بین همه‌ی این‌ها تنهام و تنها کسی هستم که این شرایط رو دارم و ازش خجالت می‌کشم. ولی این موقعیت اون‌قدر بزرگ و ترسناک هست که جا بذاره فکر کنم شاید فقط جرئتم بیشتره.</description>
<pubDate>Thu, 21 Oct 2021 07:55:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/571</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/570</link>
<description>این روزها هر وقت می‌رم تو گالری‌م و چشمم به یکی از عکس‌هام میفته، حس می‌کنم دارم به یه آدم دیگه نگاه می‌کنم؛ یکی که نمی‌دونسته چه روزهایی در انتظارشه؛ چه‌قدر قرار بوده سختی بکشه؛ چه‌قدر قرار بوده اشک بریزه. این مدت نمی‌تونستم بنویسم این‌قدر که پر بودم از غم و خشم و مرگ؛ نه که الآن نباشم، فقط هر چند روز یک بار می‌تونم یکم با مشکلاتم کنار بیام و یه راه حل موقت براشون پیدا کنم و بگم ته‌ش فلان کار رو می‌کنم تا بتونم نفس بکشم و بخوابم.</description>
<pubDate>Sun, 22 Aug 2021 15:17:45 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/570</guid>
</item>
<item>
<title>Broken mold</title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/569</link>
<description>عصبی‌ترین، بی‌حوصله‌ترین و افسرده‌ترینم. نه حوصله‌ی خوندن تنها مقاله‌ای که استادمون برامون فرستاده رو دارم؛ نه حوصله‌ی مرور جزوه‌هام برای یادآوری همه‌ی چیزهای مهمی که تو داروخانه باهاش مواجه می‌شم و بلد نیستم رو دارم؛ نه هیچی. الآن دیدم 4-5 تا فیلم وبینار دارم که نیاز بود دوباره ببینم و جزوه‌ش رو بنویسم چون مطلقاً چیزی بهم اضافه نکرد؛ اما حوصله؟ ندارم. معمولاً این‌جور وقت‌ها می‌گفتم خب اشکالی نداره، اگه حوصله داری فیلم/سریال ببینی عذاب وجدان نداشته باش و</description>
<pubDate>Sun, 20 Jun 2021 08:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/569</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://blackparastoo.blogfa.com/post/568</link>
<description>چند وقت پیش یه جا برای خودم نوشتم از آدم‌های غلط خسته‌ام ؛ از اینکه جذب آدم‌های اشتباه می‌شم و آدم‌های اشتباهی هم جذب من می‌شن . این یادداشت در ادامه بیشتر در مورد برخورد من با آدم‌های اشتباهی بود که اصلاً برای من جذاب نیستن اما جذب من می‌شن و نمی‌خوام unwanted attentionشون رو تحمل کنم و ... . اما این‌جا می‌خوام بگم چند وقته به آدم‌های غلطی فکر می‌کنم که جذبشون می‌شم و به وضوح برای رابطه‌ی بلند مدت مناسب نیستن .</description>
<pubDate>Fri, 21 May 2021 15:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>blackparastoo</dc:creator>
<guid>blackparastoo.blogfa.com/post/568</guid>
</item>
</channel>
</rss>
