<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>داستان های کوتاه</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com</link>
<description>داستان های کوتاه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Oct 2013 08:57:50 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>دانلود قسمت سوم از فصل دوم سریال Arrow با لینک مستقیم</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/18</link>
<description>دانلود قسمت سوم از فصل دوم سریال Arrow با لینک مستقیم</description>
<pubDate>Thu, 24 Oct 2013 08:57:50 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>تدبیر درست</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/17</link>
<description>در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است. بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .</description>
<pubDate>Wed, 16 Oct 2013 21:36:14 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>ضرب المثل اشکی بریز</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/16</link>
<description>عبارت بالا از مصطلاحات باده خواران و میگساران است که چون به اقتضای مجلس انبساط خاطری دست دهد و هوس نوشیدن باده کنند، به ساقی مجلس اشارتی کرده می گویند: اشکی بریز و یا به اصطلاح دیگر، اشک چشمی بریز، که مقصود از اشک همان باده و شراب است و البته به مقدار کم- نه زیاد- از ساقی و جام گردان مجلس مطالبه می شود تا به دنباله باده گساری قطع نشود و نشاط خاطر از این رهگذر تشدید گردد. جام شراب خواری در قدیم هفت خط داشت و برای هرکس تا خطی شراب می ریختند که توانایی بر</description>
<pubDate>Mon, 14 Oct 2013 08:22:53 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title> داستانک</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/15</link>
<description>مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون</description>
<pubDate>Thu, 10 Oct 2013 09:21:58 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>تیمارستان</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/14</link>
<description>مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ</description>
<pubDate>Mon, 07 Oct 2013 08:04:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>در یک شرکت بزرگ ژاپنی</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/13</link>
<description>در یک شرکت بزرگ ژاپنی که تولید وسایل آرایشی را برعهده داشت یک مورد به یاد ماندنی اتفاق افتاد شکایتی از سوی یکی مشتریان به کمپانی رسید . او اظهار داشته بود که هنگام خرید یک بسته صابون متوجه شده بود که آن قوطی خالی است. بلافاصله با تاکید و پیگیریهای مدیریت ارشد کارخانه این مشکل بررسی ، و دستور صادر شد که خط بسته بندی اصلاح گردد و قسمت فنی و مهندسی نیز تدابیر لازمه را جهت پیشگیری از تکرار چنین مسئله ای اتخاذ نماید .</description>
<pubDate>Fri, 04 Oct 2013 09:01:37 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/13</guid>
</item>
<item>
<title>روزی سقراط</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/12</link>
<description>روزی سقراط در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت: «استاد! می شود در یک جمله به من بگویید بزرگترین حکمت چیست » سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد. سقراط با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت، طوری که نوجوان شروع به ... دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتی زیر آب نگه داشت و سپس رهایش کرد. نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.</description>
<pubDate>Sat, 28 Sep 2013 08:21:38 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/12</guid>
</item>
<item>
<title>نصوح، مردی که در حمام زنانه کار می کرد</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/11</link>
<description>نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندامی زنانه داشت او مردی شهوتران بود با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد و کسى از وضع او خبر نداشت او از این راه هم امرارمعاش می کرد هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست. او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند و از او</description>
<pubDate>Thu, 26 Sep 2013 16:01:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
<item>
<title>انیشتین و راننده اش! </title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/10</link>
<description>انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟ راننده اش پیشنهاد داد که آنها جایشان را عوض کنند و ... او جای انیشتین سخنرانی کند چرا که انیشتین تنها در یک دانشگاه استاد بود و در</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 12:30:46 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/10</guid>
</item>
<item>
<title>دعا کن گندمت آرد شود!</title>
<link>https://giijgah.blogfa.com/post/9</link>
<description>زاهدی کیسه ای گندم نزد آسیابان برد. آسیابان گندم او را در کنار سایر کیسه ها گذاشت تا به نوبت آرد کند. زاهد گفت: «اگر گندم مرا زودتر آرد نکنی دعا می کنم خرت سنگ بشود». آسیابان گفت: «تو که چنین مستجاب الدعوه هستی دعا کن گندمت آرد بشود.»</description>
<pubDate>Mon, 23 Sep 2013 12:30:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>giijgah</dc:creator>
<guid>giijgah.blogfa.com/post/9</guid>
</item>
</channel>
</rss>
