<?xml version="1.0" encoding="utf-8" standalone="no"?><rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" version="2.0">
<channel>
<title>من بدون سانسور</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com</link>
<description>درد من حصار برکه نیست. درد من زیستن با ماهیانی است که حتی فکر دریا به ذهنشان خطور نمی کند.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 15 Dec 2011 09:12:42 +0330</lastBuildDate>
<xhtml:meta content="noindex" name="robots" xmlns:xhtml="http://www.w3.org/1999/xhtml"/><item>
<title>ابری ابری ابری</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/141</link>
<description>هوای حوصله ابری است. هوای دل پر از تردید است. دلت رفتن می خواهد گرچه بدانی هرگز رسیدنی در کار نیست. دلت ماندن می خواهد گرچه بدانی پر پروازت معلول می شود گرچه بدانی مرداب می شوی بوی گند می گیری. اما این بی خیالی خوبی است که خستگی هایت در آن در می شود بازی هم که باشد گاهی وقتها می گویی STOP اما در بازی زندگی ... اینک منم اسیر میان بایدها و نبایدها. گم میان تردیدها و روزمرگی ها.. گاهی لبخند می زنی و دم را غنیمت می شمری و از لخحظه به لحظه حال لذت می بری..</description>
<pubDate>Thu, 15 Dec 2011 09:12:42 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/141</guid>
</item>
<item>
<title>اگر آخرهای عمرم باشد</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/140</link>
<description>داشتم سه داستان از استیو جابز رو می خوندم ماحصل اتمام اون متن این بود که فکر کردم اگر امروز آخرین روز زندگیم باشد یا اگر بدانم مثلا یک سال زنده ام یا کمتر آیا واقعا همین کاری را انجام می دهم که الان دارم؟ راستش پاسخش کمی غم انگیز است خوب واقعیت این است که نه همین کار را نمی کردم شاید می رفتم لیدر یک تور مسافرتی می شدم که جاهای بیشتری را ببینم، من عاشق مسافرت کردن و دیدن مناظر طبیعت هستم و دلگیر از زندانی شدن میان آهن و چوب و شیشه..</description>
<pubDate>Wed, 12 Oct 2011 05:48:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/140</guid>
</item>
<item>
<title>سجده تسلیم</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/139</link>
<description>گویی حس گرهایم از کار افتاده بودند... گرمای تنت وقتی با خنکای بدنم عجین می شود حال و هوای ملس شمال را تداعی می کند، وقتی روی شن های ساحل دراز کشیده ایم و دریا از چشمانمان گذرکرده . نیاز روح که برآورده شد جسم خود به خود سیراب می شود. آغوشت را بازیافتم من، جان شیفته ام را صیقل می دهم و جسمم را بسان تکه گم شده پازل به تو می چسبانم با هم کامل می شویم و تصوير ناب معاشقه مان بر دیوار سایه می افکند از تکاپوی سایه هایمان لذت می برم.</description>
<pubDate>Mon, 23 May 2011 09:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/139</guid>
</item>
<item>
<title>سومین قربانی کودک آزاری که به جراید کشیده شد.</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/138</link>
<description>سرم را می گذارم روی دستم همینجا جلوی مانیتور و های های گریه می کنم شانه هایم کاملا می لرزد اخبار مربوط به کودک آزاری بیش از هر چیزی روحم را آزار می دهد من که مادرم و جگر گوشه ام اگر دستش خراش بردارد قلب من و پدرش ریش ریش می شود. در هر شرایط روحی که باشیم سلامت فرزندمان چه از نظر روحی و چه از نظر جسمی حرف اول را می زند. چطور تاب بیاورم وقتی اخبار مربوط به آزار کودکان معصوم که به حکم نمی دانم چه چیزی مثل تقدیر یا هر نکبتی که اسمش را بگذاریم سرنوشت شومی مانند</description>
<pubDate>Thu, 19 May 2011 05:29:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/138</guid>
</item>
<item>
<title>توله سگ ولگرد</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/137</link>
<description>گاهی با تمام وجود حس می کنی که حق داری، توقع داری و این توقع برآورده نمی شه هی خودخوری می کنی، هی می ریزی تو خودت و به رو نمیاری، بعد یه جا مثل یه انبار باروت منفجر می شی. بعد ممکنه این انفجار تلخ باشه و طرف براش گرون تموم بشه حالا عوض اینکه مشکلت حل بشه یه چیزی هم بدهکار می شی، چرا؟ چون منفجر شدی، چون انبار باروت شدی چون بی سیاست بودی. حالا اینجا غرور زخم خورده ت هم به دردات اضافه می شه برای اینکه به جای احقاق حقت مجبور شدی عذرخواهی هم بکنی.</description>
<pubDate>Sat, 14 May 2011 06:59:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/137</guid>
</item>
<item>
<title>از زبان کودک درون</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/136</link>
<description>این یادداشت رو تو آرشیوم دیدم بیرون آمده از عمق وجود مربوط می شه به اردیبهشت 78 حالا من گاه گاهی اجازه داده ام کودک درونم عرض اندام کند اما تمایلش به گذراندن خطوط قرمز باز هم وادارم می کند زندانیش کنم... --------- ...من باهات قهرم. تو همش من رو زندانی می کنی. هی سرم داد می زنی. تمام بازیهام رو خراب می کنی. چرا نمی گذاری خودم بازی کنم؟ مامانی من دلم دشت می خواد. صحرا می خواد. بازی میخواد. چرا هی تو همه چی جلوم رو می گیری؟ چرا نمی گذاری هیچ کاری بکنم؟ من</description>
<pubDate>Thu, 12 May 2011 08:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/136</guid>
</item>
<item>
<title>تمایلات ما</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/135</link>
<description>انسانها موجودات آزادی هستند و فوق العاده عجیب. تمایلاتشون، افکارشون حتی مرزهایی که برای خودشون درست می کنن عجیبه. گاهی حس ها و تمايلاتی داریم خواسته هایی داریم اما خیلی اوقات به خاطر دیگرانی که تو زندگیمون نقش دارن از اونها می گذریم. گاهی ترس از قضاوت شدن سد راه ما می شه، گاهی می ترسیم از خودمون، از ناشناخته های وجود خودمون، گاهی این ترس از عدم شناخت از ظرفیت خودمون هم سرچشمه می گیره. چیزی که غیرقابل کتمان هست اون چیزیست که درون ما وجود داره و ما در تمام</description>
<pubDate>Tue, 10 May 2011 13:09:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/135</guid>
</item>
<item>
<title>یک بعدازظهر تنبل</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/134</link>
<description>يک بعداظهر تنبل است و من اينجا لم داده ام کنار پنجره اتاق خواب به صدای کبوتر پرحرفی گوش می کنم که مدام بق بقو می کند. تو توی حياط خش خش برگها را در مياوری و با صدای آب ترنم خوبی به حس الانم می دهی. به بچه گی هایم می ماند، آن وقتها که لم می دادیم توی حياط و صدای شرشر آب لالایی مان می شد. خورشيد خانم تابيده روی پاهایم و گرمای مطبوعش پوستم را نوازش می کند. نور خوبی که از ميان برگهای درخت به درون اتاقمان راه پيدا کرده تا روی تخت و روی بازوانم خودش را پهن می</description>
<pubDate>Sun, 08 May 2011 04:59:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/134</guid>
</item>
<item>
<title>کلافه</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/132</link>
<description>وقتی می دونی قراره بره راحت تری، از اول خودت رو برای اون روز آماده می کنی به موندنش دل نمی بندی از لحظه به لحظه بودنش خاطره می سازی و عزیز می داری تا وقتی دلتنگ شدی مرور کنی و تسکین خاطر باشن.. پ.ن: آهنگ "کلافه" از "آلبوم یادگاری" سیاوش قمشی رو دوست دارم.</description>
<pubDate>Fri, 06 May 2011 10:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/132</guid>
</item>
<item>
<title>نسل جدید</title>
<link>https://zanemamooli.blogfa.com/post/133</link>
<description>قیافه های شیطان و پرانرزی داشتند لباسهای شکلاتی تنشان بود احتمالا بچه های راهنمایی بودند. اینها نسل آینده ما بودند یکیشان شاد بود و می خندید یکی تو خودش بود یکی بقیه را اذیت می کرد یکی دوره افتاده بود بین بقیه پول قرض می خواست واسه کرایه اتوبوس یکی یه کم تپل بود و پیراهنش حسابی تنگش شده بود و همش فکر می کردی الان دکمه ش پاره می شه و اولین چیزی که به ذهنت می رسید این بود که حتما بزاعت خونواده اجازه خرید لباس جدید را نمی دهد..</description>
<pubDate>Wed, 04 May 2011 11:38:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>zanemamooli</dc:creator>
<guid>zanemamooli.blogfa.com/post/133</guid>
</item>
</channel>
</rss>