<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دست نوشته‌هاي من</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com</link>
<description>من به آغاز زمین نزدیکم ... نبض گلها را می‌گیرم. آشنا هستم با سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 07 Jul 2015 19:14:17 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شب قدر ..</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/106</link>
<description>و باز هم یک شب قدر دیگر .. و دستان خالی من .. و بار گناهانی بر دوش .. و قلبی پر از دلتنگی .. روحی پرتلاطم .. خسته از بازی های روزگار .. به سویت می آیم ... و می خوانم همراه با مناجات عزیزی که این شبها، به نامش عزت دیگری یافته اند .. مَوْلايَ يَا مَوْلايَ أَنْتَ السُّلْطَانُ، وَ أَنَا الْمُمْتَحَنُ وَ هَلْ يَرْحَمُ الْمُمْتَحَنَ إِلا السُّلْطَانُ تو سلطانی و من آزمایش شده به بلاها ... رحمی .. و دلم که آماده شد ..</description>
<pubDate>Tue, 07 Jul 2015 19:14:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/106</guid>
</item>
<item>
<title>مظلوم حسن ...</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/105</link>
<description>پرده اول: رباب اش كه از مدينه ميرفت دلش كه ميگرفت اينها را برای بانويش ميسرود: &quot;بجان خودم قسم من خانه ای كه رباب و سكينه درآن هستند را زياد دوست دارم رباب و سكينه را دوست دارم و هر چه دارم به پايشان ميريزم بگذار بخاطر اين عشق ملامتم كنند&quot; پرده دوم: حالا که حسين اش از مدينه رفته حالا كه برای هميشه رفته كسی حالش را نميداند فقط نوشته اند: بعد از حسين زير هيچ سقفی نرفت بياد حسين هميشه زير آفتاب... پرده آخر: گاهی فكر ميكنم برای نوشتن از مظلوميت امام مجتبی علیه</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2014 08:04:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
<item>
<title>عاشورا ... حرم امام رضا ..</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/104</link>
<description>دلم اون روزها مشهد می خواست ... بدجوری هوایی بودم .. نشد ... رضایت پدر نبود و رفتن هم جایز نبود... دلتنگیم زیاد بود اون روزها ... تحمل هیچ جایی رو نداشتم و از پلاس رفتم ... برگشتم به وبلاگم ... امروز خیلی اتفاقی در حالی که هنوزم باورم نمیشه، امام طلبیدن .. فردا عازمم ... تاسوعا و عاشورا ... توی حرم امام رئوف ... شکرت خدایا .. نایب الزیاره همه هستم ..</description>
<pubDate>Sat, 01 Nov 2014 18:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/104</guid>
</item>
<item>
<title>من و کلاس!</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/103</link>
<description>اون روزی که اظهار فضل کردم و گفتم قراره این سرفصلها رو درس بدم! باید به این فکر می کردم که این مطالب جزوه و کتاب منسجمی ندارن و خودم باید جزوه بدم! و بایدتر!! فکر می کردم که اهل دیکته گفتن و جزوه دادن به بچه ها نیستم که بشینن یک ساعت بنویسن و خودم باید یک مجموعه براشون آماده کنم! نفرین آمون بر دهانی که بی موقع باز شود! حالا هی بشین و هی تایپ کن و هی از اینور اونور کپی پیست کن! هی هم سختگیر باش روی هر کلمه و هر جمله!</description>
<pubDate>Mon, 13 Oct 2014 14:31:01 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/103</guid>
</item>
<item>
<title>این روزهای من!</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/102</link>
<description>یک: انگار که خط سرنوشت من با بانک ملی به هم گره خورده! کدهای درگاه پرداخت تغییر کرده و بعد از دو سه ماه بالاخره سمپل های جدید رو ایمیل کردن! متاسفانه نه کدها تمایل دارن بیشتر با من آشنا بشن، نه من هر چی سعی می کنم نشانی از آشنایی توشون ایجاد کنم، استقبال می کنن! هر شب یکی دو ساعت بهم خیره میشیم و بدون پیدا کردن زبان مشترک، جلسه با خستگی و خواب آلودگی من خاتمه پیدا میکنه! دو: تو مدرسه با دو تا از دبیرها مشکل دارم! البته مشکل اینه که اونا بی نظمن و توقع دارن</description>
<pubDate>Fri, 10 Oct 2014 09:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
<item>
<title>نفرین آمون بر بانک ملی!</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/101</link>
<description>امروز بعد از یک هفته فکر و بالا و پایین کردن قرار شد هاست سایت رو برای یک سال دیگه تمدید کنیم! بعداز ظهر که رسیدم خونه خیلی راحت و با خیال جمع وارد مدیریت سایت شدم و پرداخت بانک رو انتخاب کردم و با دلی خوش و روحی آرام اطلاعات حسابم رو وارد کردم! پیام پرداخت موفقیت آمیز صادر شد و برای تکمیل فرآیند کلیک کنید ظاهر گشت! ما هم کلیک کردیم! ولی هیچ فرآیندی تکمیل که نشد هیچ، یک صفحه به سپیدی ارواح خبیثه! چهارچشمی به ما خیره شد.</description>
<pubDate>Sat, 27 Sep 2014 16:11:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/101</guid>
</item>
<item>
<title>گریه نمی کنم من .. که شاد نباشه دشمن ..</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/100</link>
<description>یه آهنگ چقدر می تونه تو رو پرت کنه به روزهای دور .. چقدر میتونه احساسات گم شده ی توی دلت رو بکشه بیرون .. چقدر میتونه روی روحت اثر بذاره که بعد از سالها بازم با شنیدنش چشمات بارونی بشه ... با اینکه اون روزها که اینو می شنیدی توی بچگی ها بودی ... بین دیدن حنا دختری در مزرعه و پسر شجاع از این کلیپ ها پخش می کردن .. ولی الان ... تو همچین شبی .. بعد از این همه سال با شنیدن دوباره این آهنگ انگار قلبم فشرده شد ...</description>
<pubDate>Wed, 24 Sep 2014 18:13:29 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/100</guid>
</item>
<item>
<title>نقی معمولی!</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/99</link>
<description>«نقی معمولی» نه دانشگاه رفته، نه از صدقه سر دوست*دخترهای اینترنشنال بلده که چطوری رمانتیک باشه! نه والنتاین می دونه چیه نه سپندارمذگان رو جشن می گیره! نه هزار و یک جور کتاب روانشناسی خونده نه تو کلاسهای شخصیت شناسی زنان شرکت کرده! ولی حس عشق و حمایتش نسبت به «هما» حتی تو خطاب کردنهاش هم معلومه. حتی توی بدترین شرایط که اوضاع خونه و زندگیشون معلوم نیست، پیشنهاد هما رو که «بیا بریم زیر بارون قدم بزنیم» قبول می کنه و هزار و سه تا بهانه نمیاره! نه سه شیفت کار</description>
<pubDate>Thu, 18 Sep 2014 11:16:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/99</guid>
</item>
<item>
<title>من و کتاب</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/98</link>
<description>بعد از جلسه تا شهر کتاب با یه دوست پیاده بیایی... بچرخی بین کتابها.. سه تا کتاب بخری ... با معرفی فروشنده خوش اخلاق شهر کتاب کلی کتاب شعر کوتاه بگیری دستت و بشینی پشت میز چوبی قشنگشون و هی تو یه شعر بخونی و هی دوستت .. بعد دلت بسوزه چرا پول نداری که همه شونو با هم بخری و با افسوس برشون گردونی .. بعدم باز پیاده تا خونه بیای .. شب خوبی بود .. نمیدونم چرا اینجا از کتابهایی که می خونم نمی نوشتم تا حالا.</description>
<pubDate>Tue, 16 Sep 2014 18:31:54 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/98</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز تعطیل!</title>
<link>https://rana-writes.blogfa.com/post/97</link>
<description>یه روزهایی تو زندگی آدم هست که دلش میخواد هیچ اثری ازشون نمونه ... دوست داره پاکشون کنه تا دیگه یادش نیان .. تا هیچ ایندکسی بهشون نداشته باشه .. یه روزهایی تو زندگی آدم هست که آدم دلش میخواد کلا پاک بشن .. جوری که انگار نبودن ... دوست نداره وقتی میره سراغ یه چیزی، - حتی اگه اون چیز آرشیو وبلاگ باشه مثلا - یادش بیاد که همچین روزهایی هم بودن .. شاید یکی دیگه از دلایلی که اکانت پلاس رو پاک کردم همین بود ...</description>
<pubDate>Thu, 11 Sep 2014 07:50:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>rana-writes</dc:creator>
<guid>rana-writes.blogfa.com/post/97</guid>
</item>
</channel>
</rss>
