<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نانازي بانو و آقای خرسی</title>
<link>https://nabat.blogfa.com</link>
<description>شادمانم که در آهنگ زندگی همواره در حال دگرگونی خویش قرار دارم.در جهانم همه چیز نیکوست</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 10 May 2025 08:27:04 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام از ونکور </title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1310</link>
<description>در امتداد باران، در امتداد من ونکوور، شهری‌ست که باران را زندگی می‌کند. اینجا، در آغوش خلیج انگلیش بی، اقیانوس آرام آرام آرام می‌تپد. کشتی‌های عظیم در شیپیارد نورث‌شور لنگر انداخته‌اند، بی‌صدا، خسته، اما باشکوه. مه ملایمی که هر صبح از دل کوه‌های گروز و سای‌پرس سرازیر می‌شود، روی پشت‌بام‌های چوبی خانه‌هایی می‌نشیند که پنجره‌هایشان همیشه رو به طراوت بازند. درختان مگنولیا، گل‌های اطلسی، بابونه‌های بی‌ادعا و برگ‌های باران‌خورده، خیابان‌ها را مثل نامه‌ای</description>
<pubDate>Sat, 10 May 2025 08:27:04 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1310</guid>
</item>
<item>
<title>به یاد بابا، چایی شیرین زندگیم</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1309</link>
<description>شاید پارسال همین موقع ها بود. از بابا پرسیدم دوست داری کیو یکبار دیگه ببینی و اگه فرصت اینو داشتی که شخصی رو ببینی که دیدنش در حال حاضر بعیده، دوست داشتی اون شخص کی باشه؟ بابا گفت: مامانم. دوست دارم مامانمو ببینم و این تنها دل خوشی این روزهای منه که روح بابا علاوه بر اینکه از بند جسم بیمارش رها شده، به خواستش رسیده.شاید روز پنجم مهرماه هزار و چهارصد به تاریخ ما، توی آسمون هفتم یه مادر و پسر بعد از بیست و سه سال دوری همو در آغوش کشیدن.</description>
<pubDate>Tue, 14 Jun 2022 08:10:39 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1309</guid>
</item>
<item>
<title>دنیای من زیباست </title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1308</link>
<description>سلام صبح دلم هوای اینجارو کرد. خونه ی کوچیک مجازیم.اومدم یه آب و جارو کردم و نشستم رو زمینش و تکیه دادم به پشتی هایی که پروانه رنگی رنگیشون کرده. چشممو بستم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم. می دونید؟ توی این سیزده ...چهارده سال همه چی عوض شده. من. شما. دنیا و .... هممون به تعالی نزدیک تر شدیم.خلاصه اینکه من هستم و دنیا به کام ماست اگه دغدغه ی کرونا نباشه.اما یه چیزایی و یه کسایی غیر قابل تغییرن. بالاخره، خر همون خره و پالان همون پالان.</description>
<pubDate>Wed, 01 Jul 2020 06:55:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1308</guid>
</item>
<item>
<title>شادباش</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1307</link>
<description>های اوری وان &amp; هپی نیویر سال جدید شروع شد و خدا با همه مهربونیش مثل یه مادر عصبانی با نشونه گیری دقیق هر چی از سیل و برف و ملخ که دم دستش بود پرتاب کرد به سمتمون باشد که رستگار شویم. حالا اینکه میگم به سمتمون یعنی همون جمله ی معروف که همه ی ایران سرای من است و ... وگرنه من نه سیل دیدم و نه ملخ و نه برف.فقط یه لذت خودخواهانه ی تلخ از بارون بردم .همین. راستش اسفندماه قبل از اون مصیبت ها یه روز که داشتم خبرهارو می خوندم در اوج ناامیدی خودکار رو انداختم رو میز</description>
<pubDate>Sun, 28 Apr 2019 10:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1307</guid>
</item>
<item>
<title>سالهای دور از خانه</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1306</link>
<description>های اوری وان چقدر سوت و کور شده اینجا .دلم تنگ شده واقعن. انگار دهکده وبلاگی دیگه مثل قبل روح زندگی نداره. درست مثل وقتی که وارد یه شهر قدیمی شدی که سالها پیش بر اثر کم آبی یا طاعون یا هر چی اهالیش با خاطرات زیادی ترکش کردن.حالا اون گوشه کنار، توی کوچه و پس کوچه هاش چشمت می افته به یه عروسک کوچولوی خاکی و کهنه که احتمالن از دست دخترکی به زمین افتاده که مادرش با عجله دست دیگرش رو گرفته بود و اونو از فضای دهکده دور می کرد.</description>
<pubDate>Tue, 18 Dec 2018 07:28:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1306</guid>
</item>
<item>
<title>کسی که خیلی زهرا بود</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1305</link>
<description>زهرا با نگاه هیجان زده منو تعقیب می کرد و همزمان ساعد دست راستش رو با اون یکی دستش ماساژ می داد. دستهای ظریف و کشیده ای که هر آن احتمال می دادم با فشار بیشتر خرد بشه.هر چند لحظه چشمش رو به سمت پنجره چوبی اتاق برمیگردوند و آسمون ابری روستا رو رصد می کرد و زمزمه وار به پیش بینی هوای فردا میپرداخت. صندلی چوبی قدیمی رو گذاشتم کنار پنجره و ترمه ای که روی رادیوی اتاقش انداخته بود رو گذاشتم روی طاقچه واشاره کردم که روی صندلی بشینه و به بیرون خیره بشه.بعد از تنظیم</description>
<pubDate>Tue, 20 Oct 2015 11:19:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1305</guid>
</item>
<item>
<title>به افتخار علیرضا خان ، ممرضا خان و خانوم دانشمند میم</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1304</link>
<description>حال بلاگفا خوب شده و البته نمی شه چندان به ثباتش امیدوار بود. اما مهم نیست. هدف حال ِنوشتن و نوشتن و نوشتنه که خوبه!چند وقتی بود که توی خانواده صحبت از ازدواج بچه ها - پسرها- شده بود. از بابا و مامانها اصرار و از این پنج تا پسر انکار. خلاصه اینکه یکی از پسرعموها که کمتر خجالتی بود یه لیست از آپشن های مورد نظرش رو گذاشت کف دستمون تا اگه دختری با اون مشخصات یافتیم بهش خبر بدیم. خب همین کارو چهارتا پسر دیگه انجام ندادن پس همینکار پسرعموجون در جهت گسترش</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2015 11:29:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1304</guid>
</item>
<item>
<title>یکی از همین آقا صفرها</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1303</link>
<description>آقاصفر ،مرد چاق و کوتاه قدی که به گفته قدیمی تر ها، پیش از انقلاب کارگر یه کارخونه بود و بعد از انقلاب در ظاهر همون کارگر کارخونه و البته سرایدار یکی از خونه باغ های منطقه، همه جارو زیر نظر داشت و برای اهالی کارت می زد (نگارنده نمیخاد از واژه جاسوس یا مخبر یا ... استفاده کنه).از قبل انقلاب اون با عیال و 6 تا بچه قد و نیم قد ،سرایدار خونه باغ بزرگی در منطقه ما بود و توی دو در اتاق سرایداری، با کمترین امکانات روزگارشو می گذروند.اهالی محل هر وقت هوس خیرات به</description>
<pubDate>Wed, 05 Aug 2015 11:31:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1303</guid>
</item>
<item>
<title>پرینت رنگی از مخیلات</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1302</link>
<description>پنجشنبه روز تولدم بود. یه بار دیگه ناغافل متولد شدم.اونقدر سرگرم بودم که اصلن اون &quot;سندروم افسردگی روز تولد&quot; برام محسوس نبود. اما شب یه تولد کوچولو برگزار کردیم و دوستان و خانواده دور هم بودیم. شب خیلی خوبی بود. قشنگی روز تولدم این بود که توی پارتیشن اداره مشغول انجام کارهای عقب مونده و سر و سامون دادن به فایل هام بودم که یهویی شودی جلوی میزم ظاهر شد. یه مانتوی گشاد سفید پوشیده بود و شال نخی و دستبند واره پارچه ای که به مچش بسته بود و یه شلوار کشی آبی بدون</description>
<pubDate>Tue, 21 Jul 2015 11:46:33 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1302</guid>
</item>
<item>
<title>ژُ پانس کُ ...</title>
<link>https://nabat.blogfa.com/post/1301</link>
<description>شودی مدتهاست از اون پیله ای که توش بود در اومده.همون پیله ی مرتاضکده گونه ای که اونو از جهان و تکنولوژی و همه خوشی های یک انسان معمولی جدا می ساخت. اما هیچ شباهتی به شودی سابق نداره. شودی جدید از اون اداره دولتی و شغلی که این روزها خیلی سخت بدست میاد، بدون مشورت با کسی استعفا داد. با تکنولوژی روابط دوستانه ای نداره. این شودی گوشی به دست نمی گیره و اصلن گوشی موبایل نداره. اگه بخای باهاش صحبت کنی باید اونقدر منتظر بمونی تا با ساده ترین لباس ممکن بیاد ادارت و</description>
<pubDate>Sun, 12 Jul 2015 11:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>nabat</dc:creator>
<guid>nabat.blogfa.com/post/1301</guid>
</item>
</channel>
</rss>
