<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اسپرسو در عصر پاییز</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 11 Jun 2010 09:54:24 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>فرجه ها؛ از آغاز تا پایان</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/54</link>
<description>روز اول فرجه ها یک کاغذ از دفترچه یادداشتم می کنم و رویش برنامه ریزی می کنم که در این یک هفته ۱۰ روز چطوری بخوانم که بیشتر درس ها را بخوانم و برسم روزهای امتحان یک نفسی بکشم و خیلی سخت نگذرد. روز آخر فرجه ها در حالی که برگه یادداشت اول فرجه ها را گم کرده ام یک برگ دیگر می کنم که رویش برنامه ریزی می کنم چطور در ایام امتحان ها بخوانم که مجبور نشوم یک درس را کلا کنار بگذارم و بتوانم یک نوکی بزنم. این برنامه هر سال من است.</description>
<pubDate>Fri, 11 Jun 2010 09:54:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/54</guid>
</item>
<item>
<title>تفریح بزرگ</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/53</link>
<description>بزرگترین تفریح راننده تاکسی ها، که تنها و تنها مختص خودشان است اینست که یکی از مسافرین پیاده شود تا با بقیه مسافرها پشت سرش حرف بزنند. حالا هر چه مسافر بیشتر شیرین بزند این کار ملس تر است. به طرق اولی بزرگترین ضدحال که باز هم فقط و فقط مختص رانندگان تاکسی است اینست که مسافرین باقی مانده در ماشین پایه نباشند زیرآب قبلی را بزنند. البته اشتباه می کنند چون آن وقت خود تبدیل می شوند به خوراک کیس های بعدی.</description>
<pubDate>Wed, 26 May 2010 19:53:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/53</guid>
</item>
<item>
<title>من باب نظم!</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/52</link>
<description>اتاقم در حد و اندازه ای بهم ریخته که هیچ برنامه ویژه ای برایش ندارم. تقریبا هیچ چیز سر جای خودش نیست.فقط می شود نشست روی تخت و همه چیز را نگاه کرد.</description>
<pubDate>Tue, 25 May 2010 18:47:22 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/52</guid>
</item>
<item>
<title>غلیان احساسات</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/51</link>
<description>از وقتی فیس بوک و گودر آمده و هی رفقا راه به راه به هم لایک و کامنت می دهند دیگر کامنت دانی وبلاگ رونقش رفته. از وقتی هم با رفقا در جی میل چت می کنم یا ای میل بازی می کنم کامنت خصوصی رونقش رفته. کلا نمی دانم چرا یک آن نسبت به کامنت دانی ام خیلی نوستالژیک وار احساس ترحم پیدا کردم.</description>
<pubDate>Wed, 31 Mar 2010 20:56:05 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/51</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/50</link>
<description>می دانید؟ غم انگیز است ولی باید پذیرفت؛گربه ای که وسط خیابان پایش بلنگد عمرش به دنیا نیست.</description>
<pubDate>Tue, 30 Mar 2010 17:55:24 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/50</guid>
</item>
<item>
<title>تاملات</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/49</link>
<description>شکلات تلخ می خورد و از بس فکرهای بد می کند سر درد می گیرد.</description>
<pubDate>Sun, 28 Mar 2010 14:46:30 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/49</guid>
</item>
<item>
<title>روزهای درخشان</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/48</link>
<description>روزهای درخشانی است. بعضی ها را که دوستشان داری نیستند یا اصلا نمی توانی ببینی شان و بعضی ها را که برای یک بار دیدنشان در کل زندگی هم باید کلی دلیل داشته باشی در عرض چند روز بیشتر از دوبار می بینی. مادر دارد مهیای آمدن مهمان ها می شود و هر از گاهی با مقادیری غرغر از من مشارکت بیشتری می طلبد. من هم سعی می کنم با وجناتم نشان دهم که اعصاب این کارها را ندارم ِ یعنی در اصل علاقه ای ندارم به کوسن چیدن روی مبل و لبخند زدن و تخمه تعارف کردن و توضیح دادن درباره</description>
<pubDate>Sun, 28 Mar 2010 14:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/48</guid>
</item>
<item>
<title>اکتشاف بزرگ</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/47</link>
<description>امروز فهمیدم که یک عمر است دارم غصه آدم ها را می خورم. غصه همه چیزشان را.</description>
<pubDate>Sat, 27 Mar 2010 13:36:56 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/47</guid>
</item>
<item>
<title>تراژدی</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/46</link>
<description>هیچ چیز تراژیک تر از صحنه ای نیست که مادری در خیابان در حضور دیگران به فرزندش بگوید&quot;فقط برسیم خونه! من می دونم با تو&quot;. یعنی می توان با این جمله ساعت ها گریه کرد. گرچه هیچ مادری در طول تاریخ یادش نمانده که وقتی به خانه رسید به حساب بچه اش رسیدگی کند اما خب این از بار تراژیک قضیه چیزی کم نمی کند.</description>
<pubDate>Fri, 26 Mar 2010 18:01:19 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/46</guid>
</item>
<item>
<title>کلیشه های زبانی</title>
<link>https://acupofme.blogfa.com/post/45</link>
<description>عموی من مصداق یک رحمانی اورژینال است. بهرحال کسی که اسمش رحمان باشد و فامیلش رحمانی خب خیلی کارش درست است دیگر. حالا بگذریم ؛چه ربطی داشت! این عموی ما سالهاست به همراه همسر و فرزندش در کانادا سکنی گزیده و هر از چندی زنگ می زند که یک وقت روابط فامیلی از هم نگسلد. بعد هر بار که تماس برقرار می شود به صورت خیلی منظم و فاکتوریل وار همه با همه حرف می زنند. عمو با من، حسین با کسری، زن عمو با مامان، من با زن عمو و بروید الی آخر.</description>
<pubDate>Sun, 21 Mar 2010 16:51:02 +0330</pubDate>
<dc:creator>acupofme</dc:creator>
<guid>acupofme.blogfa.com/post/45</guid>
</item>
</channel>
</rss>
