<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589</id><updated>2024-09-24T15:55:05.884+03:30</updated><category term="فصل اول"/><category term="جیران"/><category term="سبزعلی بیک"/><category term="ستاره دنباله دار و نوزاد بدون دنباله"/><category term="علیقلی میرزا"/><category term="ابراهیم خان"/><category term="حسینقلی"/><category term="ستاره"/><category term="شاهرخ"/><category term="صالح بیک"/><category term="عادل شاه"/><category term="قوچه بیک"/><category term="لطفعلی"/><category term="محد حسن خان"/><category term="محمد بیک"/><category term="موسی بیک"/><category term="میرزا مهدی استرآبادی"/><category term="وکیل الرعایا"/><category term="کریم خان زند"/><title type='text'>خلاصه ای از کتاب خواجه تاج دار</title><subtitle type='html'>خلاصه ای از کتاب خواجه تاج دار ترجمه ذبیح الله منصوری</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>15</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-126020159209174386</id><published>2010-03-12T13:29:00.000+03:30</published><updated>2010-03-12T13:29:45.086+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جیران"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="محد حسن خان"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پانزدهم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آقا محمد خان جوانی بود باریک اندام، متوسط القامه، دارای چشم های زیبا و دهانی کوچک و پیشانی بلند. او از مادر نوشتن و تیراندازی را آموخته بود. از وقتی دستهایش آنقدر قوت داشت که می‎توانست تفنگ بدست بگیرد و قنداق به کفت بگذارد، جیران تفنگ به دستش داد. جیران برای او می‎گفت وقتی که تو متولد شدی ستاره دنباله داری طلوع کرد و پس از آن وقایع خطیری برای پدرت و طایفه آشاقی باش روی داد، ولی همه آن ها به عاقبت خیر منتهی شد، من اطمینان دارم که توبعد از اینکه به رشد کامل رسیدی از مردان بزرگ خواهی شد و یک مرد بزرگ باید تیرانداز، شمشیر زن، دانشمند و مقتصد باشد و بزرگی میسر نمی‎شود مگر اینکه تمام عوامل آن در یک نفر جمع گردد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی آقا محمد خان دوازده ساله شد جیران به او گفت، فرزند، اینک موقعه‎ای است که با پدرت بروی تا اینکه از اطلاعات و تجربه هایی که نزد من نصیب تو نمی‎شود و آن‎ها را باید در مسافرت و جنگ و برخورد با افراد دیگر بدست آورد برخوردار شوی. من تو را دوست دارم و قلبم راضی نیست که از من جدا شوی ولی عقل حکم می‎کند که با پدرت بروی&amp;nbsp; تا اینکه آزمایش بدست آوری، چون در زندگی هرکس و بخصوص مردانی که روزی باید به جاهای بزرگ برسند چیزهایی هست که هیچ معلم نمی‎تواند به آن‎ها بیاموزد و باید به وسیله تجربه فرا بگیرند. آقا محمد خان از مادر جدا شد و با پدر به راه افتاد. محمد حسن خان متوجه شد پسر ارشد او با استقامت است و زود از خستگی از پای در نمی‎آید و بعد فهمید آن پسر با جرات است و از مرگ بیم ندارد، و اگر بیم داشته باشد باری آن قدر متین و با اراده هست که بتواند ترس خود را پنهان کند. محمد حسن خان متوجه شد که پسر بزرگش جوهر دارد و می‎تواند با صغر سن عهده دار کارهای بزرگ شود وبه همین جهت موقعی که از تهران حرکت کرد تا به سمت اصفهان برود آقا محمد خان را فرمانده جلو داران قشون خود کرد، در صورتی که آن یک سفر جنگی بود و برای جنگ با کریم خان زند می‎رفتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان در آن جنگ پیروز شد، زیرا نیروی کریم خان زند نسبت به قشون کریم خان ضعیف بود. شاید اگر کریم خان سربازان لر را نگه می‎داشت می‎توانست محمد حسن خان را شکست دهد و تهران را هم فتح کند، ولی ایطور نشد و محمد حسن خان او را شکست داد و وارد اصفهان گردید، و از آن به بعد محمد حسن خان پادشاه عراق و ایالات شمالی ایران گردید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی که محمد حسن خان در اصفهان بود به او اطلاع دادند که آزاد شاه افغانی خراسان را تصرف کرده و قصد دارد از آنجا به گیلان و سپس استرآباد برود. به همین خاطر فرزندش آقا محمد خان را به تهران فرستاد تا او خود را از آن‎جا به قزوین و سپس به رشت برساند. وقتی آقا محمد خان به رشت رسید در مورد آزاد شاه پرس و جو کرد ولی چون سکنه اطلاعی از مسیر حرکت او نداشتند او به سمت مرداب انزلی رفت، ولی وقتی در مورد آزاد شاه سوال کرد متوجه شد که او به سمت مرداب انزلی نرفته و در مازندران است، به همین جهت به رشت برگشت و به پدر که پس از او وارد رشت شده وبود ملحق شد تا به سمت مازندران حرکت کنند. وقتی که به مازندران رسیدند متوجه شدند آزادشاه به ارومیه گریخته. از آن زمان تا وقتی که محمد حسن خان زنده بود هیچ وقت نتوانستند به او دستری پیدا کنند، چون او همواره در حال فرار بود. روش آزاد شاه جنگ و گریز بود که امروزه مرسوم به روش پارتیزانی است. در نهایت بعد از کشته شدن محمد حسن خان که بعدا به آن خواهیم پرداخت، در زمان حکومت کریم خان آزاشاه پذیرفت که از حکومت مقرری بگیرد و تمام سربازانش را آزاد کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;برگردیم به موضوع آقا محمد خان و پدرش، محمد حسن خان از سال 1168 هجری قمری تا سال 1172 هجری قمری چند مرتبه با کریم خان جنگید وگاهی کریم خان را شکست و زمانی از او شکست خورد. در تمام این جنگ ها آقا محمد خان بعد از اینکه در اتراقگاه استراحت می‎کرد کتاب می‎خواند. علاقه خواند کتاب را مادرش جیران در او ایجاد کرده بود، و آن علاقه طوری جزو&amp;nbsp; فطرت آقا محمد خان شده بود که نمی‎توانست بدون کتاب به زندگی ادامه بدهد و بعد از اینکه به سلطنت رسید خوان‎ها او برایش هر شب کتاب می‎خواندند و حتی در آخرین شب زندگیش هم این عادتش ترک نشد. بر اثر حضور در جنگ های پدر و انضباط او مانند پولاد آبدیده شد و طوری مورد اعتماد پدر قرار گرفت که وقتی محمد حسن خان برای جنگ با شیخ علی خان زند به مازندران می‏‎رفت او را حاکم استرآبا کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/126020159209174386/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/126020159209174386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/126020159209174386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/03/blog-post_12.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پانزدهم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-3556230368901191228</id><published>2010-03-04T16:51:00.000+03:30</published><updated>2010-03-04T16:51:57.020+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="وکیل الرعایا"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت چهاردهم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کریم خان طرح میرزا مهدی را قبول نکرد، چون او احساس می‎کرد که میرزا مهدی مقصود دیگری دارد، زیرا در گذشته نامه ای را که آن مرد به محمد حسن خان نوشته بود خواند و اطلاع حاصل کرده بود که هدف وی تصرف املاکش در استرآباد است، از این گذشته کریم خان نمی‎خواست مقدم بر درخواست اتحاد باشد و انتظار داشت اول محمد حسن خان قدم پیش گذارد و محمد حسن خان که قصد داشت به ایالات مرکزی ایران حمله کند و قدم بجلو نمی‎گذاشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;یک سال بعد از اینکه خان زند در شیراز سکونت کرد وضع مالی او و هم وضع قشون او طوری اصلاح شد که توانست برای حمله به اصفهان به راه بیفتد. لیاقت میرزا مهدی مورد توجه خان زند قرار گرفت و هنگامی که می‎خواست به سوی اصفهان راه بیفتد او را که موستوفی کل بود حکمران شیراز نیز کرد. سربازان کریم خان برای حمله به آزاد شاه افغانی عبارت بودند از سربازان لر و عده ای از عشایر فارس. آزاد شاه با سربازان خود جهت جلوگیری از حمله کریم خان زند از شهر خارج شد ولی نیروی خان زند طوری نسبت به آن‎ها برتری داشت که آزاد شاه متوجه شد که نمی‎تواند مقاومت کند و برگشت و قصد داشت خود را به اصفهان برساند و از آن جا مقاومت نماید ولی مردم اصفهان دروازه‎های شهر را به روی او بستند و او نتوانست وارد شهر شود و ناچار شد بگریزد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;طولی نکشید که قشون کریم خان به شهر رسید و او که می‎دانست در شهر همه او را می‎شناسند خود را به مردم نشان داد و سکنه اصفهان که بالای حصار جمع شده بودند صلوات فرستاند و با شادمانی دروازه ها را به روی قشون کریم خان گشودند و پیش پایش گوسفند قربانی کردند. شادمانی مردم اصفهان بر اثر یک اتفاق ناگوار از بین رفت، و آن این بود که لر های پشت کوه از فرط سادگی به گمان اینکه اصفهان شهری است که با جنگ گرفته شده و غارت کردن آن مجاز است دست به چپاول زدند و کریم خان زند مجبور شد توسط سربازانی که از عشایر فارس بودند جلوی آن‏ها را بگیرد؛ گرچه جلوی لرها گرفته شد و آن قسمت از اموال که غارت شده بود به صاحبانشان مسترد گردید اما عده ای از لرها و سربازان عشایر فارس به قتل رسیدند و بین لرها و خان زند کدورت بوجود آمد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لرها بعد از آن ماجرا به مقسط الرئس خود پشت کوه ها بازگشتند ولی برخی اعتقاد داشتند کریم خان به سبب کینه ای که بوجود آمده بود آنها را بازگرداند. با بازگشت لرها به پشت کوه، کریم خان شجاع ترین سربازانش را از دست داد و سپاهش ضعیف شد.&lt;br /&gt;
میرزا مهدی استرآبادی از زد و خورد لرها و سربازان عشایر فارس در اصفهان با خبر شد و به کریم خان نامه نوشت و درخواست کرد که که خان زند آنها را باز گرداند و مورد تحبیب قرار دهد، ولی کریم خان فرصت این را پیدا نکرد، زیرا به طوری که خواهیم گفت مورد حمله محمد حسن خان قرار گرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اینکه اوضاع شهر اصفهان آرام شد وجوه شهر از کریم خان درخواست کردند که تاج بر سر بگذارد و به طور رسمی بر تخت جلوس کند و به نام خود سکه بزند، ولی کریم خان زند گفت من وکیل الرعایا هستم نه پادشاه و تاج نمیگذارم. وجوه اصفهان گفتند ما از این جهت درخواست می‎کنیم تاج بر سر بگذارید که برای سلطنت کسی را صالح تر و بهتر از شما نمی‎دانیم و دیگر اینکه می‎خواهیم شما پادشاه ما باشید تا سرپرستی ما را بر عهده بگیرید؛ خان زند گفت من حاظرم بدون اینکه تاج بر سر بگذارم سرپرستی شما را بر عهده بگیرم و آنچه برای رفاه شما از دستم بر می‏آید انجام دهم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنگامی که کریم خان در اصفهان مشغول کارهای عمرانی بود به او خبر رسید که محمد حسن خان تهران را اشغال کرده و عازم اصفهان است. محمد حسن خان با قشونی قدرتمند که فرمانده جلودارانش پسر سیزده ساله اش محمد خان، که بعد به آقا محمد خان معروف گردید به سمت تهران به راه افتاد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/3556230368901191228/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/3556230368901191228'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/3556230368901191228'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت چهاردهم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-5131599657975615765</id><published>2010-02-23T16:00:00.002+03:30</published><updated>2010-03-12T11:37:50.365+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ابراهیم خان"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سبزعلی بیک"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شاهرخ"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="عادل شاه"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="میرزا مهدی استرآبادی"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کریم خان زند"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت سیزدهم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نوکران صالح بیک در همان خیمه نادرشاه زخم آقای خود را با وسایلی که موجود بود بستند تا اینکه بعد از روشن شدن هوا پزشک اردوگاه اورا مورد مداوا قرار دهند.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از اینکه محمد بیک قاجار با مردان مسلح آمد و قاتلین را مورد حمایت قرار داد در همان خیمه نادر، یک جلسه مشاوره تشکیل شد. نتیجه مشورت آن چهار نفر این شد که اولا نامه ای از طرف آن چهار نفر به علیقلی میرزا نوشته شود و به وی اطلاع بدهند که نادرشاه کشته شد و سرش از بدن جدا گردید و او باید خود را فوری به اردوگاه برساند و اداره امور را به عهده بگیرد. ثانیا سر بریده نادر را بر نیزه بزنند و به همه نشان بدهند که دیگر نادر وجود ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از قتل نادرشاه، تا به سلطنت رسیدن کریم خان، ایران دیگر دارای یک حکومت مرکزی مقتدر نشد. بعد از نادر برادرزاده اش تاج سلطنت بر سر گذاشت و خود را عادلشاه نامید. بعد از او تنها بازمانده نادر، شاهرخ حاکم ایران شد. بعد از او ابراهیم خان ادعای پادشاهی کرد. حکومت یکسره در حال عوض شدن بود و کار به جایی رسید که در یک زمان چهار پادشاه بر ایران حکومت می‎کردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در این میان دو تن از مهم ترین شخصیت ها، محمد حسن خان و کریم خان زند بودند. محمد حسن خان توانسته بود یک بار کریم خان زند را شکست بدهد، ولی بعد از آن شکست کریم خان به کمک سبزعلی بیک توانست خود را احیا کند و به اصفهان که آزاد شاه افغانی در آنجا حکومت می‎کرد حمله کرد ولی موفق نشد آن جا را فتح کند و به شیراز رفت. کریم خان در شیراز میرزا مهدی استر آبادی را موستوفی کرد، یعنی تمام امور مالی کشور خود را به او سپرد. میرزا مهدی اصرار داشت به روش نادرشاه مالیات بگیرد ولی کریم خان نمی‎پذیرفت که مانند دوره نادر مردم باید یا مالیت بدهدند یا سرشان از دم تیغ بگذرد. میرزا مهدی که مردی کار آزموده بود توانست وضع خزانه خان زند را سامان بخشد و مستمری سربازان او را به طور منظم پرداخت کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کریم خان می‎خواست اصفهان را اشغال کند و آزاد شاه افغانی را از پای درآورد ولی میرزا مهدی استرآبادی به او سفارش می‎نمود که از حمله به اصفهان خودداری نماید مگر وقتی که مطمئن باشد فاتح خواهد شد و برای اینکه از نیروی خود اطمینان حاصل نماید باید با امرای ایران علیه آزاد شاه متحد شود. نقشه میرزا مهدی این بود که کریم خان و محمد حسن خان با هم متحد شوند، علاوه بر اینکه آزاد شاه را شکست می‎دهند او نیز می‎تواند املاک خود را در استرآباد که تحت حکومت محمدحسن خان بود بدست بیاورد، شاید اگر آن اتفاق رخ می‎داد تاریخ ایران را طور دیگری می‎نوشتند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/5131599657975615765/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/5131599657975615765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/5131599657975615765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_23.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت سیزدهم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-4560172852979603173</id><published>2010-02-19T14:52:00.001+03:30</published><updated>2010-02-19T15:53:18.352+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوازدهم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از اینکه پادشاه از خواندن نامه فراغت حاصل کرد طبق رسمی که آن زمان مجری بود گفت به پیک بگویید نامه جواب ندارد، و پیک آزاد بود بعد از آن استراحت کند و یا مراجت نماید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مسئله خروج علیقلی میرزا از سیستان در قبال عظمت مردی چون نادر شاه کوچک بود، اما پادشاه ایران نمی‎توانست تحمل کند که فرمان او را زیر پا بگذارند و بر خلاف امر وی رفتار نمایند. او متوجه شد که علیقلی میرزا نمی‎توانسته بدون موافقت حکام محلی از سیستان خارج شود و خود را به مشهد برساند، زیرا تمام حکام محلی می‎دانستند که او مغضوب پادشاه ایران است و نباید از سیستان خارج شود. این بود که گفت همه خائن هستند و نان مرا می‎خورند و با دشمنان من می‎سازند و به من خیانت می‎کنند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی از رسوم تشریفات این بود که در سفرها، عده ای از درباریان مقابل خیمه سفره خانه صف می‎بستند و بعد از این که نادر وارد سفره خانه می‎شد و می‎نشست، آن ها وارد خیمه می‎شدند می‎ایستادند تا اینکه شاه ایران تنها نباشد و بتواند صحبت کند. در سفرهای جنگی این رسم از بین می‎رفت و نادرشاه تنها در خیمه غذا صرف می‎نمود. در آن شب وقتی نادر از خیمه خارج شد تا به سفره خانه برود همه دیدند که قیافه پادشاه ایران گرفته است و به وحشت درآمدند. نادرشاه یک سردار جنگی بزرگ بود ولی از دیپلوماسی سررشته نداشت و نمی‎توانست ظاهر سازی کند. نادرشاه بدون اعتنا به درباریان و مثل اینکه آن‎ها را ندیده باشد وارد سفره خانه شد و نشست. درباریان به موجب تشریفات و برحسب وظیفه آهسته وارد سفره خانه شدند و مقابل پادشاه، دست‎ها بر سینه ایستادند. از چهار نفری که برای قتل نادرشاه همدست شده بودند به جز قوچه بیک مابقی در خیمه حضور داشتند. چند لحظه در خیمه سکوت برقرار شد و نادرشاه دست به غذا برد امام لقمه ای در دهان نگذاشت و یک مرتبه خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت ای نابکاران خائن، من سزای شما را فردا صبح در کف دستتان خواهم گذاشت.&lt;br /&gt;
هیچکس جرات نکرد از شاه بپرسد به چه مناسبت او را خائن می‎داند. وحشتی مخوف بر صالح بیک، موسی بیک و محمد بیک مستولی شد، آن‎ها تصور کردند که نادرشاه به توطئه آن‎ها با علیقلی میرزا پی برده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نادرشاه افشار می‎دانست در یک حکومت استبدادی و مطلقه چون حکومت او، قدرت حکومت متکی بر یک چیز است، و آن ترس است. در حکومت های مطلقه فقط ترس است که قدرت حکومت را حفظ می‎کند و مانع از این می‎شود که مردم به فکر سرپیچی و طغیان بیفتند. نادرشاه با مجازات های سنگین توانسته بود طوری خوف خود را دل ها جا بدهد که وقتی حکم او به دور افتاده ترین نقاط کشور وسیعش می‎رسید حکام و امرا بدون چون و چرا اجرا می‎کردند و می‎دانستند اگر تمرد کنند نابود خواهند شد. نادرشاه در آن شب طوری خشمگین بود که نمی‎توانست لقمه ای در دهان بگذارد و خطاب به کسانی که مقابلش ایستاده بودند گفت اگر تا فردا این علیقلی...پیدا شد که از تقصیر خائنین می‎گذرم وگرنه به تاج سلطنتم سوگند که چشم تمام خائنین از جمله شما را بیرون خواهم آورد زیرا حس می‎کنم شما هم خائن هستید و منتظر فرصتید که به من خیانت کنید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آن سه نفر نفسی به راحتی کشیدند، چون فهمیدند که نادر به توطئه آن‏ها پی نبرده و فقط از ناپدید شدن علیقلی میرزا خشمگین است. در آن شب نادر چند لقمه بیشتر غذا نخورد و پس از صرف غذا قهوه خواست و پس از نوشیدن قهوه به خیمه خود رفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داخل خیمه زن عیسوی نادر، ستاره، که پادشاه ایران وی را دوست می‎داشت حضور داشت منتظر مراجعت شاه بود و وقتی دید که نادرشاه خشمگین است برخواست و از شاه استقبال کرد و پرسید ظل الله را چه می‎شود؟ نادر شاه نشست و گفت هرکس که در پیرامون من می‎باشد به من خیانت می‎کند. ستاره پرسید آیا اتفاق تازه ای رخ داده است؟ نادر گفت من امر کرده بودم که علیقلی از سیستان خارج نشود و او بر خلاف امر من رفتار کرده و از سیستان خارج شده و او را در مشهد دیده اند و با اینکه مسافت یکصد و هشتاد فرسنگ را طی کرده یک تن از حکام بین راه از عبور او ممانعت نکرده یا عبورش را به من اطلاع نداده. من تصمیم گرفته ام ریشه تمام خائنین را خشک کنم. ستاره در صدد برآمد که با مهربانی شاه را از خشم خود فرود بیاورد، اماغضب پادشاه از بین نمی‎رفت و خواست بخوابد. ستاره بستر شاه را آماده کرد و نادرشاه استراحت نمود و بعد از نیم ساعت خوابش برد، اما ستاره خوابش نمی‎برد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سران توطئه تصمیم گرفتند که محمد بیک قاجار در خارج از اردوی نادر نیرویی مهیا کنید که بعد از قتل نادر از آن‎ها حمایت کند و مانع از آسیب دیدن آن‎ها شود و قرار شد سه نفر دیگر به همراه دو نفر از نوکران مورد اعتمادشان وارد خیمه نادر شوند. آن‎ها نمی‎توانستند بدون دلیل به نگهبانان خیمه نادر نزدیک شوند به همین جهت به بهانه اینکه ظل الله دستور داده محافظت از خیمه افزایش یابد و باید یک نفر دیگر در کنار آن‎ها باشد نزدیک آن‎ها شدند. آن‎ها کار سه نگهبان را یکسره کردند ولی در حین قتل آخرین نگهبان ستاره که هنوز نخوابیده بود ناگهان صدایی شنید که به ترکی گفت سوختم و از خواب بیدار شد و بر اثر حرکت او نادر شاه هم بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ اما ستاره فرصت نکرد که جواب بدهد زیرا موسی بیک، قوچه بیک و صالح بیک و نوکران آن‎ها با شمشیرهای برهنه به داخل خیمه تهاجم نمودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نادر نمی‎توانست در تاریکی بخوابد و چراغ کم نوری به نام مردنگی (بر وزن همدردی) را در خیمه روشن می‎کرد، به همین جهت وقتی مهاجمین وارد خیمه شدند به سهولت او را یافتند. اولین ضربه را صالح بیک به فرق نادر شاه زد، سپس قوچه بیک و موسی بیک ضربات پی در پی را وارد کردند و نادر بی حرکت شد. هیچ یک از آن سه نفر مسئوایت جدا کردن سر نادر را به عهده نگرفتند و سر را تاج اوقلی، نوکر موسی بیک از بدن جدا کرد. وقتی که آن نه نفر وارد خیمه نادر شدند یکی از نوکران دستش را روی دهان ستاره گذاشته بود که فریاد نزند و بعد از پایان کار دستش را برداشت، در همین موقع ستاره به سمت تخت نادر که با خون او رنگین شده بود رفت و خنجری که زیر تخت داشت را از قلاف خارج کرد و به تهی گاه راست صالح بیک فرو کرد و او از فرط درد بر زمین افتاد. موسی بیک و نوکران صالح بیک با شمشیر به ستاره حمله ور شدند و با ضربات شمشیر او را به قتل رساندند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/4560172852979603173/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_19.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/4560172852979603173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/4560172852979603173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_19.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوازدهم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-6463451744499478883</id><published>2010-02-09T14:54:00.000+03:30</published><updated>2010-02-09T14:54:59.593+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ستاره"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت یازدهم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت وقتی وارد خیمه او شدید ملاحظه زنش را نکنید و حمله نمایید و بدانید که این مرد هفت جان دارد و تا سرش را از تنش جدا ننمایید نخواهد مرد. قوچه بیک گفت ولی اشکال بزرگ واردشدن به خیمه نادرشاه است. علیقلی میرزا گفت برای تو که امشب فرمانده قراولان خاصه هستی اشکال ندارد و می‎توانی به سهولت وارد شوی.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;قوچه بیک گفت اینطور نیست، اگرچه من می‎توانم همراهان خودم را تا پشت خیمه ببرم ولی آنجا فقط یک نفر که افسر قراولان خاصه، یعنی من، باشد می‎تواند به خیمه نادرشاه وارد شود و اجازه ورود ندارد مگر اینکه بانگ بزند و خود را معرفی کند و نادر از درون خیمه به او جواب بدهد و به او بگوید که وارد خیمه شو درغیر این صورت نگهبانانی که اطراف خیمه هستند از ورود او ممانعت خواهند کرد ولو افسر کشیش خودشان باشد. علیقلی میرزا گفت در گذشته اینچنین نبود. قوچه بیک گفت مدتیست اینطور شده. علیقلی میرزا پرسید نگهبانان چند نفر هستند؟ قوچه بیک گفت چهار نفر، یک نگهبان در هر طرف. علیقلی میرزا گفت آن نگهبانان را باید خودتان به قتل برسانید و به همراهانتان محول نکنید، چون ممکن است دچار وحشت شوند و نتوانند با یک ضربت&amp;nbsp; آن‎ها از پای درآورند و مانع از این شوند که صدایی از آن‎ها خارج شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;قبل از حرکت هریک از شما باید تعیین کنید که کدام نگهبان را خواهید کشت و نگهبان با یک ضربت بر حلقومش باید بی صدا شود. وارد آوردن ضربت بر حلقوم برای ما یک مسئله حیاتی است چون اگر ضربه به جایی غیر از حلقوم اصابت کند باعث بیدار شدن نادر و دیگر قراولان خاصه که در قرارگاهشان هستند خواهد شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آن چهار نفر تعهد کردند که چهار نگهبان اطراف چادر نادر را خودشان به قتل برسانند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت بعد از این که آن چهار نفر را از پا درآوردید وارد خیمه نادر شوید و بعید نیست که او از خواب بیدار شده باشد و در صدد تطمیع و وعده دادن به شما براید که از قتلش صرف نظر کنید، ولی شما نباید به او مجال تکلم بدهید و بی درنگ او را به قتل برسانید. شما نادر را می‎شناسید، اگر او شما را ببیند و زنده بماند فردا هیچ کدامتان را زنده نخواهد گذاشت و اگر ترحم کند شما را به جلادانش خواهد سپرد وگرنه یا زنده می‎سوزاند یا شمع آجین می‎کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آن چهار نفر گفتند سرش را خواهیم برید. بعد قوچه بیک گفت موافقت ما از این جهت است که دیگر از دست او به جان آمده ایم و او فردا یا ما را خواهد کشت یا مکحولمان خوهد کرد، ولی&amp;nbsp; می‎خوهیم بدانیم بعد از این کار چه بر سر ما خواهد آمد، آیا کشته می‎شویم یا برای این کارمان پاداش می‎گیریم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت برای چه شما باید کشته شوید؟ قوچه بیک گفت ممکن است بعد از نادر یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد و فرزند نادر ما را به جرم قتل پدرش خواهد کشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت شما می‎دانید که فرزند ارشد نادر رضاقلی میرزا کور است و نمی‎تواند به سلطنت کند؛ قوچه بیک گفت ولی او یگانه فرزند نادر نیست و نادر فرزندان دیگری نیز دارد. علیقلی میرزا گفت اگر ما می‎خواستیم یکی از فرزندان نادر حکومت کند نادر را نمی‎کشتیم. قوچه بیک گفت ما نمی‎خواهیم اما ممکن است مردم بخواهد یکی از فرزندان نادر به سلطنت برسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت مسئولیت این موضوع با من، من نمی‎گذارم مردم بگویند که یکی از فرزندان نادر باید پادشاه شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; موسی بیک گفت ای شاهزاده، ممکن است امروز مردم از دست نادر به جان آمده باشند ولی فردا آن‎ها خدمات او را به یاد خواهند آورد و متوجه می‎شوند که نادرشاه تمام قفقاز را تا دامنه کوه های قاف، و تمام بین النهرین و قسمتی از عربستان و تمام افغانستان و تمام ماور النهر تا شمال رود جیهون و تمام هندوستان غربی را تا رود سند جزو خاک ایران کرد و بعد از به خاطر آوردن این خدمات بگویند یکی از پسران نادر باید به حکومت برسد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت من کاری می‎کنم مردم در سدد بر نیاییند که یکی از پسران نادر به سلطنت برسد. موسی بیک گفت آیا ممکن است بپرسیم آن کار چیست؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت آن کار عبارت است از قطع شجره نادر، به طور مطلق وقتی دیگر کسی از اولاد نادر باقی نماند دیگر مردم نخواهد گفت باید یکی از فرزندان نادر به جای پدر حکومت کند&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;قوچه بیک گفت اینک باید فهمید بعد از&amp;nbsp; خاتمه کار چه به ما می‎رسد. علیقلی میرزا گفت دویست کرور در کلات موجود است و آن را بین خود تقسیم می‎کنیم و به هر کدام از ما چهل کرور می‎رسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;نتیجه مذاکرات آن پنج نفر این شد که بعد از قتل نادرشاه برادرزاده اش تاج سلطنت بر سر خواهد گذاشت و آن چهار نفر و اطرافیان از او اطاعت خواهند کرد و بعد از تقسیم آن دویست کرور هر کدام از آن چهر نفر والی یکی از ایالت های بزرگ ایران خواهند شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;روز چهاردهم جمادی الثانی سال 1160 هجری قمری مصادف با سال 1747 میلادی غروب کرد در آن&amp;nbsp; روز هنوز بهار منقضی نشده بود و بوی علف از صحرا به مشام می‎رسید. هوا که تاریک شد خیمه نادرشاه را با لاله های متعدد روشن کردند و پس از ساعتی به او اطلاع دادند که در خیمه سفره خانه، سفره گسترده شده. نادر حرکتی کرد که برخیزد و به سوی خیمه سفره خانه برود که به او اطلاع دادند پیکی از مشهد آمده و نامه ای از حکمران مشهد دارد و می‎گوید باید آن را به دست ظل الله بدهد. نادرشاه به پیک اجازه ورود داد، پیک غبار آلود داخل شد و به خاک افتاد و پس از برخواستن نامه را با دو دست تقدیم پادشاه کرد و به حالت قهقرایی از خیمه خارج شد. حاکم مشهد در نامه نوشته بود که علیقلی میرزا را در مشهد دیده اند و وقتی خواستند او را پیدا کنند ناپدید شده. همه می‎دانستند برادرزاده نادرشها مغضوب است و حکومت سیستان برای او نوعی مجازات به شمار می‎آمده و اشخاص کوچکتر از وی حکومت ایلات بزرگتر را داشتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt; علیقلی میرزا به موجب حکم نادرشاه اجازه نداشت از سیستان خارج شود و نادرشاه به او گفته اگر به مشهد بیایی و من را ببینی دیگر چیزی را نخواهی دید (نابینا خواهی شد). این را همه امرای ایران می‎دانستند و به همین جهت حاکم مشهد از دیدن علیقلی میرزا در مشهد حیرت و وحشت کرد، چون می‎دانست پادشاه حاکم قاصر و تنبل را به شدت مجازات می‎کند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/6463451744499478883/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_09.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/6463451744499478883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/6463451744499478883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_09.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت یازدهم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-8462378897810040341</id><published>2010-02-06T17:28:00.000+03:30</published><updated>2010-02-06T17:28:53.690+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="صالح بیک"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="علیقلی میرزا"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="قوچه بیک"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="محمد بیک"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسی بیک"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دهم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;قبل از قتل نادرشاه برادرزاده اش علیقلی میرزا حاکم سیستان و مضافات آن بود، محصلین مالیات برای سیستان و مضافات مبلغ یکصد و پنجاه هزار هزار نادری مالیات تعیین کرده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا به اتکای اینکه برادرزاده نادر است و او می‎تواند از نادرشاه بخواهد که در مالیات به وی تخفیف بدهید نامه ای نوشت و در آن نامه درخواست کرد که مالیات به پنجاه هزار نادری کاهش یابد. نادرشاه در جواب برادرزاده اش نامه‎ی تندی نوشت و گفت آیا تو اینقدر جسور شده ای که بر مالیاتی که محصلین من برای تو وضع می‎کنند ایراد می‎گیری؟ و اگر بی‎درنگ یک صد و پنجاه هزار نادری را به محصلین مالیات پرداخت کردی فبها وگرنه تو و تمام مردم سیستان سر را از دست خواهید داد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا می‎دانست که اگر تمام مردم سیستان را هم بکشد نمی‎تواند یک صد و پنجاه هزار نادری را تهییه کند و از طرف دیگر هم می‎دانست اگر آن مبلغ را پرداخت نکند کشته خواهد شد. او از مامورین مالیات ده روز مهلت خواست و بدون اطلاع آن‎ها از شهر خارج شد و به سوی مشهد حرکت کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;از لحظه ای که علیقلی میرزا سیستان را ترک پیوسته به فکر کشتن نادر بود و بدون استراحت راه می‎پیمود.وقتی علیقلی میرزا بعد از پنج روز خود را به مشهد رسانید نادرشاه به قوچان رفته بود تا در کلات گنج خود را از نظر بگذراند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا قبل از اینکه از سیستان راه بیفتد با عده ای از درباریان همدست بود و آن‎ها فکر قتل نادر را کرده بودند. او خود را به اردوی نادرشاه در فتح آباد قوچان رساند ولی وارد اردو نشد. بلکه به همدستانش اطلاع داد که خارج از اردو در بیابان به او ملحق شوند، آن چهار نفر عبارت بودند از: صالح بیک افشار، محمد بیک قاجار ایروانی، موسی بیک افشار و قوچه بیک افشار اورموی.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به طوری که بعدا معلوم شد هر یک از آن چهار نفر همدستانی داشتند و سران توطئه آن چهارنفر بودند به همراه برادرزاده نادرشاه.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا روز شنبه چهارده ماه جمادی الثانی سالی 1160 هجری قمری آن چهار نفر را در بیابان خارج از اردوی نادرشاه دید و گفت همین امشب باید کار را یکسره کنید و من پنج روزه خود را از سیستان به اینجا رسانده ام که بگوییم تاخیر جایز نیست، زیرا اگر امشب کار را یکسره نکنید فردا نادرشاه وارد قوچان خواهد شد و در ارک آنجا سکونت خواهد کرد و دیگر دست شما به او نخواهد رسید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت در راه بین قوچان و کلات هم می‎توانیم این کار را انجام بدهیم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت نه، چون تا آن موقع نادرشاه از حضور من در این حدود مطلاع خواهد شد و خواهد فهمید نیم کاسه ای زیر کاسه است و احتیاط را برای محافظت از خود بیشتر خواهد کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;من از سیستان مثل باد حرکت کرده ام به و سعی کردم کسی از من جلو نیفتد. ولی در بعضی از چاپارخانه ها برای تعویض اسب مجبور شدم خودم را معرفی کنم و در مشهد هم بدون شک من را شناخته اند و اگر خبر ورود من به مشهد فردا به دست نادر نرسد حتما پس فردا خواهد رسید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
من امیدوارم فردا خبر آمدن من به اینجا به نادرشاه نرسد و به طوریکه می‎دانید فردا نادرشاه در ارک سکونت خواهد کرد و در این صورت دیگر دست ما به او نمی‎رسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;قوچه بیک گفت در این صورت امشب آمدن به اردوگاه خطرناک است. علیقلی میرزا گفت من به اردوگاه نمی‎آیم چون آنجا همه من را می‎شناسند و فورا این خبر به نادرشاه خواهد رسید. آن چهار نفر گفته علیقلی میرزا را تصدیق کردند و بردرزاده نادر گفت اگر شما امشب کار را یکسره نکنید دیگر نخواهید توانیست به مقصود برسید. بعد علیقلی میرزا که می‎دانست دونفر از آن چهار نفر از افسران ارشد قراولان خاصه (یعنی مستحفظین مخصوص نادر) بودند پرسید امشب کشیش فرماندهی قراولان خاصه با کیست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;قوچه بیک گفت با من است. علیقلی میرزا گفت در این صورت شما می‎توانید خود را به سهولت به خیمه نادر برسانید و آیا می‎توانید بفهمید امشب کدام یک از زن های نادرشاه در خیمه اش به سر خواهد برد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا می‎دانست که نادر در سفرهای جنگی زن با خود نمی‎برد ولی از آنجا که آن سفر یک سفر جنگی نبود نادرشاه چندتن از زن هایش را با خویش برد. محمد بیک قاجار گفت در این چند شب همواره ستاره زن عیسوی نادر در خیمه‎ی او به سر می‎برد شاید امشب هم او در خیمه اش باشد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/8462378897810040341/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_06.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/8462378897810040341'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/8462378897810040341'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_06.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دهم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-1776030954668024010</id><published>2010-02-04T18:14:00.004+03:30</published><updated>2010-02-04T18:17:57.487+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حسینقلی"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت نهم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران بعد از شنید اظهارات شوهرش گفت سبزعلی بیک مردیست فاسق و اینک که او دشمن ما شده یقینا تو را نزد نادرشاه یاقی جلوه خواهد داد و پادشاه ایران را برای حمله به تو ترغیب خواهد کرد. &lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان گفت من تسلیم نمی‎شوم و سر را زیر تیغ جلاد نخواهم برد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران گفت آیا در خود نیروزی مقاومت در برابر نادرشاه را می‎بینی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان گفت نه، ولی آن‎قدر مقاومت می‎کنم تا کشته شوم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران گفت مقاومت کردن تا کشته شدن یک راه حل منفی است و آن را کسی انتخاب می‎کند که راه دیگری نداشته باشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان گفت طوری صحبت می‎کنی که انگار راه دیگری هم وجود دارد. جیرام گفت تو می‎توانی تا قبل از رسیدن قشون دیوانی از اینجا مهاجرت کنی.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان گفت کجا برم؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران گفت برو پیش ترکمانان، اگرچه رابطه تو با طایفه یوخاری باش خوب نیست، ولی با ترکمانان خوب است.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان من چیزی ندارم که پیش آن‎ها برم و افراد طایفه وقتی وارد صحراهای شمالی شدند چیزی برای آدوقه ندارند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران گفت به همین مقدار گوسفند قناعت کن و مقداری هم از ترکمان ها وام بگیر و تعهد کن آن را بعد از سه سال با نفع آن بازخواهی گرداند تا گشایشی حاصل شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان بزرگان طایفه را جمع کرد و نظر جیران را به اطلاع آن‎ها رساند و آن‎ها نیز پذیرفتند و روز بعد حرکت کردند. بعد از بیست روز راهپیمایی آن‎ها خود در منطقه ای امن یافتند. جایی که طایفه آشاقی باش در آن‎جا توقف کرده بود صحرایی مقعر بود به نام فالق که قشلاق ترکمانان محسوب می‎شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ترکمان ها علاوه بر دامداری به کشاورزی هم می‎پرداختند. قبل از کوچ به قشلاق در زمین بذر می‎ریختند و شخم می‎زدند و آن را با لایه‎ی نازکی از خاک می‎پوشاندند تا تمام بذرها را پردندگان نخوردند، و منتظر اولین باران پاییزی می‎شدند. وقتی که زمین بعد از بارش باران سبز می‎شد به قشلاق می‎رفتند و بعد از پایان فصل سرما می‎دیدند که خوشه های رسیده اند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;طایفه‎ی آشاقی باش از ترکمان‎ها کشاورزی آموختند و قبل از رفتن به قشلاق زمین‎ها را آماده می‎کردند و بعد از پایان فصل سرما محصولاتشان را برداشت می‎کردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آن‎ها توانستند بعد از سه سال تمام وام ترکمانان را در موعد مقرر پرداخت کنند و خود نیز زندگی نسبتا خوبی بدست آورده بودند. دو سال بعد از ورود آن‎ها به صحرای ترکمان ها پسر دوم محمد حسن خان متولد شد که نام او را حسینقلی گذاشتند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;مدت چهار سال محمد حسن خان و طایفه آشاقی باش بین ترکمانان بسر بردند و در این مدت رییس واقعی طایفه جیران بود به طوری که حتی مردم برای رفع اختلافاتشان نزد او می‎رفتند و گویی اصلا محمد حسن خان وجود ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;آن‎گاه خبری به محمد حسن خان و جیران رسید که آن‎ها را تکان داد، گذشته از آن‎ها هرکس در هر شهر و بلاد و قصبه از شنید آن خبر تکان می‎خورد؛ خبر مرگ نادرشاه.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;هیچکس تصور نمی‎کرد که روزی نادرشاه بمیرد، همه فکر می‎کردند تا وقتی خودشان زنده هستند باید به نادرشاه مالیات بدهند و بعد از خودشان فرزندانشان و نوادگانشان باید خراجگذار نادرشاه باشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی خبر کشته شدن نادر به مردم کسی آن را باور نمی‎کرد و فکر می‎کردند خود او این خبر کذب را بین مردم پخش کرده تا ببیند خبر مزبور در بین مردم چه اثری دارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی دو نفر به هم می‎رسیدند و یکی خبر مرگ نادر را مطرح می‎کرد دیگری می‎گفت ممکن نیست ظل الله کشته شود و یا به مرگ طبیعی بمیرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ولی نادرشاه کشته شده بود.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/1776030954668024010/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_04.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/1776030954668024010'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/1776030954668024010'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post_04.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت نهم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-7034852492427445816</id><published>2010-02-02T06:54:00.000+03:30</published><updated>2010-02-02T06:54:26.744+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="لطفعلی"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هشتم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;یک هفته بعد از ورود محمد حسن خان به طایفه آشاقی باش محصلین سبزعلی بیک برای وصول خراج سالیانه آمادند. محمد حسن خان با اینکه دلی پر خون از سبزعلی بیک داشت ولی با احترام از مامورین او پذیرایی کرد و یک یورت در اختیار آن‎ها قرار داد. محصلین مالیاتی شب را استراحت کردند و فردا صبح نزد محمد حسن خان رفتند و از او پنج هزار نادری خراج آن سال را خواستند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت هنوز موقع پرداخت مالیات نرسیده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محصلین گفتند بر حسب امر نادرشاه تاریخ وصول خراج و مالیات جلو افتاده. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت من در پایتخت بودم و تحقیق کردم و مطلع شدم تاریخ وصول مالیات بر طبق سنوات قبل است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محصلین مالیات گفتند شاید در خراسان آن طور بوده، ولی در استرآباد تاریخ وصول جلو افتاده و خان باید زودتر مالیات را بپردازد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان دید که نمی‎تواند محصلین مالیات را متقاعد کند که تاریخ وصول مالیات همان تاریخ سنوات گذشته است گفت اگر قبل از آمدن سیل به اینجا می‎آمدید می‎دید که طایفه ما اسب و گوسفند داشت ولی بر اثر سیل اسب و گوسفند ما ازبین رفته اند و دارایی ما فقط دویست و پنجاه اسب و دو هزار و پانصد گوسفند است و ما با فروش اسب و گوسفندهایمان هزار نادری هم نمی‎توانیم فراهم کنیم چه رسد به پنج هزار نادری.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محصلین مالیات که برای دریافت خراج رفته بودند از فردی به نام لطفعلی فزلوق اطاعت می‎کردند. لطفعلی با انگشت چهارتن از همکارانش را که در یورت بودند نشان داد و گفت ما از طرف حاکم استرآباد برای وصول مالیات آمده ایم. اگر پول داری فوری پنج هزار نادری بده و اگر نداری قرض کن و هنگام قرض کردن رسوم ما نباید فراموش شود. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;محمد حسن خان گفت با چه وثیقه ای قرض کنم. لطفعلی گفت تو رییس یک طایفه ای و اسم رسم داری به راحتی می‎توانی چند هزار نادری قرض کنی. محمد حسن خان گفت چه کسی به یک طایفه ورشکسته که همه می‎دانند همه چیزش نابود شده وام می‎دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفعلی گفت تو می‎دانی وقتی ما برای وصول خراج و مالیات می‏آییم نمی‎توانیم با دست خالی مراجعت کنیم. ما ماموریم و معذور باید از تو مالیات بگیریم و به تو مفاصا حساب بدیهم و برگردیم. این حرف تو در گوش ما نمی‎رود و اگر پول نداری باید فوری پول فراهم کنی. محمد حسن خان گفت به چه وسیله ای و از چه راه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفعلی به همکارانش گفت که نیم ساعت در خارج از یورت به سر ببرند تا بتواند به تنهایی با محمد حسن خان صحبت کند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از رفتن آن‎ها قزلوق گفت سبزعلی بیک از دست تو خشمگین است چون زن تو دوتن از نوکران او را کشته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت زن من برای دفاع از ناموس خود آن دو را کشت و اگر آن کار نمی‎کرد او را می‎ربودند و حیثیت ما لکه دار می‎شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قزلوق گفت، خان تو یک مرد سخت گیر هستی. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان با تعجب پرسید چطور؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قزلوق گفت اگر تو قدری سهل انگار باشی مساله خراج امسال با سهولت برطرف خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت چگونه سهل انگار باشم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لطفعلی قدری تامل گرد، چون موضوعی ای که می‎خواست بر زبان بیاورد دشوار بود. سپس برای اینکه خود را آسوده کنند مانند شناگری که یک مرتبه خور را به استخر آب سرد می‎اندازد گفت زن خود را طلاق بده تا سبزعلی بیک بتواند او را بگیرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقتی محمد حسن خان این را شنید مثل این بود که آسمان بر فرقش فرو آمده. دست رییس طایفه به سمت قبضه دشنه ای رفت که همیشه در کمرش بود، ولی از ترس عواقب کار دستش را دور کرد. چون قتل مامورین مالیات در آن دوره جرمی بود که کفاره آن را فقط قاتل تادیه نمی‎کرد&amp;nbsp; بلکه تمام طایفه اش معدوم می‎شوند. زیرا مامورین مالیات قاضی نیز بودند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان از وقاحت حاکم استرآباد متحیر بود که چگونه آن مرد توانسته آن حرف را به لطفعلی برساند و آن مرد چگونه توانست آن حرف را به زبان بیاورد. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت سبزعلی بیک وقیح ترین شخصی است که تا به حال دیده ام. قزلوق گفت این حرفت را نشنیده می‎گیرم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;سپس لطفعلی گفت نمی‏خواهی پنج هزار نادری خراج را پرداخت کنی؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت می‎خواهم ولی نمی‎توانم.&lt;br /&gt;
لطفعلی گفت خان، ما برای وصول مالیات آمده ایم و نمی‎توانیم دست خالی بازگردیم. ما باید از مودی مالیات پول بگیریم یا سر او را ببریم. و تو میدانی اگر ما دست خالی از اینجا برویم با یک قشون باز خواهیم گشت و در آن صورت بر تو پوشیده نیست چه بر تو افرد طایفه ات خواهد گذشت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت هرچه می‎خواهید بکنید.&lt;br /&gt;
قزلوق گفت آیا ما را دست خالی باز می‎گردانی؟&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت نظر به این که چیزی ندارم که پرداخت کنم ناچار دست خالی بازمی‎گردید.&lt;br /&gt;
قزلوق گفت قلق ما را بده.&lt;br /&gt;
محد حسن خان دست در جیب کرد و دو نادری جلوی لطفعلی گذاشت.&lt;br /&gt;
قزلوق گفت ما پنج نفر هستیم و تو فقط دو نادری می‎دهی، ده نادری بده که به هر کدام از ما دو نادری برسد.&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت اگر داشتم مالیات را که واجب تر بود می‎دادم، چیزی برای دادن ندارم. قزلوق گفت گوسفند بده، اسب بده. محمد حسن گفت ندارم، مال چه کسی را بدهم؟&lt;br /&gt;
لطفعلی گفت صدا بزن تا همکارهای من بیایند. سپس محمد حسن خان کسی را فرستاد تا آن‎ها را بیاورد. وقتی دیگر مامورین آمدند، لطفعلی گفت ببینید خان فقط دو نادری به ما می‎دهد و وقتی می‎گویم اسب و گوسفند بده می‎گوید ماله چه کسی را بدهم. یکی از مامورین گفت ماله هرکس هست بده، همانطور که دیوان از خراج و مالیاتش نمی‎گذرد ما هم از رسوم خود نمی‎گذریم.&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت، گفتم که ندارم. مردان طایفه آشاقی باش که بسیار کنجاکاو بودند که سرانجام پرداخت مالیات چه می‎شود از دور یورت هایی را مامورین مالیات و رییس طایفه در آن‎ بودند احاطه کرده بودند. لطفعلی که دید او و مامورانش در محاصره مردان اشاقی باش هستند ادامه مجادله را صلاح ندانست و ترسید که ادامه دادن بحث باعث مجروع شدهن یا قتل آن‎ها شود، دو نادری را برداشت و در جیب گذاشت و به همکارانش گفت که باید مراجعت کنیم. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
محمد حسن خان دید که آن‎ها قصد مراجعت دارند دستور داد تا اسب‎هایشان را زین کردند و بعد از نیم ساعت که اسب ها زین شد محصلین مالیات طایفه آشاقی باش را ترک کردند. &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همین که آن‎ها رفتند، محمد حسن خان خویش را نزد جیران رساند و نتایج مذاکره را به اطلاع او رساند.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/7034852492427445816/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/7034852492427445816'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/7034852492427445816'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هشتم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-1450576213592043312</id><published>2010-01-31T19:35:00.000+03:30</published><updated>2010-01-31T19:35:38.425+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="علیقلی میرزا"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هفتم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;رسم نادرشاه این بود وقتی به سفرهای جنگی می‎رفت مقصد خود را فاش نمی‎کرد تا دشمن را غافل گیر کند. فقط رجال درباری می‎دانستند که مقصد پادشاه کجاست. در آن سفر میرزا مهدی استرآبادی که منشی مخصوص پادشاه بود به واسطه کارهایی که داشت در مشهد مانده بود و قرار بود پانزده روز بعد به نادرشاه بپیوندد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;میرزا مهدی استرآبادی می‎دانست نادرشاه عازم بین النهرین است و تا پایان جنگ باز نمیگردد، ولی به محمد حسن خان نگفت و او را به بازگشت نادر امیدوار کرد و چون قرار بود خود او نیز به نادرشاه بپیوند به علیقلی میرزا، برادرزاده نادرشاه که حاکم مشهد بود سپرد تا لااقل به مدت یک ماه محمد حسن خان را در مشهد نگاه دارد. در آن زمان ارک نادری مشهد یعنی دارالحکومه در محله ای به اسم سرشور بود و علیقلی میرزا امر کرد در آن محل نزدیک ارک خانه ای برای محمد حسن خان فراهم کردند و چون یک نفر بیشتر نبود و کسانی با او نبودند که نیاز به طبخ غذای زیاد در خانه داشته باشند، غذای او را از ارک نادری برای او می‎آوردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان یک ماه در مشهد بود بدون اینکه بتواند علیقی میرزا را ببیند. سرانجام بعد از یک ماه نامه ای از جیران به دست او رسید که در آن، زن جوان تمام وقایع را از لحظه ای که زن دلاله در استرآباد وارد خانه سید مفید شد تا موقعی که او توانست به طایفه آشاقی باش ملحق شود را نوشته بود و همچنین گفته بود که نادرشاه دستور نداده که مالیات و خراج را زودتر از سال‎های قبل دریافت کنند و این دسیسه سبزعلی بیک بوده تا اورا از جیران دور کند و بتواند به مقصود برسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان بعد از خواندن آن نامه دریافت که باید هرچه زودتر به زن و فرزند خود و طایفه آشاقی باش ملحق شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در مدت آن یک ماه که محمد حسن خان در مشهد بود تا آنجایی که برایش امکان داشت تحقیق که آیا علیقلی میرزا برادر زاده نادر و حاکم پایتخت می‎تواند دستور بخشودگی مالیاتی صادر کند یا نه. ولی همه به او جواب دادند که در مورد مالیات و خراج هیچ کس جز خود نادرشاه حق صدور حکم ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تا آن روز محمد حسن خان میزبان خود را ندیده بود، زیرا میزبان علاقه ای به دیدن میهمان نداشت. ولی وقتی محمد حسن خان درخواست اجازه مرخصی کرد، علیقلی میرزا مجبور شد او را بپذیرد و از او خداحافظی کند و گفت که همان روز عصر، محمد حسن خان نزد حاکم برود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
پیش از اینکه محمد حسن خان نزد علیقلی میرزا برود پیش خود گفت که آیا نامه زوجه اش را به حاکم نشان دهد و از حاکم استرآباد که چنین طمع به ناموسش بسته و دلاله نزد زوجه اش فرستاده و بعد خواسته او را برباید شکایک کند یا نه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;ولی تصمیمش را موکول کرد به دیدن علیقی میرزا و اندیشید که اگر او را فردی متین و خوش مشرب دید و دانست که دارای قوه ادراک است و می‎داند بر او چه می‎گذرد شکایت خود را ابراز کند، در غیر این صورت از حاکم استرآباد چیزی به او نگوید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی محمد حسن خان به تالاری که حاکم مشهد آنجا جلوس کرده بود وارد شد، مشاهده کرد که علیقلی میرزا مردیست جوان و قدری کوچکتر از او.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان چند قدم پیش رفت و نزدیک علیقلی میرزا دست راست بر سینه گذاشت و سلام داد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا نگاهی با تحقیر و نخوت به محمد حسن خان انداخت و پرسید آیا محمد حسن خان تو هستی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;شوهر جیران پاخ داد بلی.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت آیا تو رییس طایفه آشاقی باش تو می‎باشی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان پاسخ مثبت داد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا گفت تو که رییس یک طایفه هستی آنقدر شعور نداری که بفهمی وقتی به حضور یک شاهزاده بزرگ نادری می‎رسند تعظیم می‎کنند نه سلام؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان گفت اگر من تعظیم نکردم ناشی از قصد بی احترامی نبود بلکه از رسوم باریافتن نزد شما اطلاع نداشتم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;علیقلی میرزا که در آن زمان جوانی بیست و سه ساله و مغرور بود گفت اینک تعظیم کن.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;طرز برخورد علیقلی میرزا به گونه ای بود که محمد حسن خان حس کرد نمی‎تواند از سبزعلی بیک نزد او شکایت کند و بهتر است مسئله بی‎شرمی حاکم استر آباد را مسکوت بگذارد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان گفت اگر اجازه مرخصی را صادر نمایید مراجعت خواهم کرد. اینک یک ماه است منظر مراجعت ظل الله هستم و اکنون حس می‎کنم که به زودی مراجعت نخواهند کرد و ناگزیر برمی‎گردم. سپس علیقلی میرزا در مورد دلیل حضور محمد حسن خان در مشهد پرسید و او پاسخ داد که برای درخواست بخشودگی مالیاتی به آن جا آمده. وقتی علیقلی میرزا به رییس طایفه اشاقی باش گفت که میرزا مهدی استر آبادی می‎دانسته که نادرشاه تا یک سال دیگر بازنمی‎گردد محمد حسن خان بسیار نگران شد. علیقلی میرزا چند سوال و جواب دیگر با محمد حسن خان داشت و در آخر گفت عاقبت من نفهمیدم میرزا مهدی استرآبادی چرا می‎گفت تو باید یک ماه در مشهد بمانی. محمد حسن خان گفت من هم نفهمیدم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جواب محمد حسن خان برای علیقلی میرزا که می‎گفت در آن موقع جانشین نادرشاه و پادشاه ایران است گران آمد و گفت این مرتبه دوم است که امروز تو در اینجا جسارت می‎کنی و&amp;nbsp; اگر من دستور نداده بودم که از تو پذیرایی کنند میگفتم آنقدر به تو چوب بزنند که هلاک شوی و سپس بانگ زد این ... را از این جا بیرون کنید و سپس خدمه آمدند و دست های محمد حسن خان را گرفتند و از تالار بیرون بردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمدحسن خان از رفتار خشونت آمیز علیقلی میرزا به شدت متاثر شد. چون او در آن زمان فرد کوچکی نبود و رییس طایفه آشاقی باش بود و از بزرگان استرآباد محسوب می‎شد، و قصد بی احترامی به برادرزاده نادرشاه را هم نداشت و فقط از رسوم پادشاهان افشاری بی اطلاع بود.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;رییس طایفه آشاقی باش بدون اخذ نتیجه، با دلی پردرد راهی استر آباد شد تا اینکه خود را به جیران و فرزندش و طایفه اش برساند. محمد حسن خان از دیدن همسر و فرزندش بسیار خوشحال شد ولی می‎دانست تا زمان پرداخت مالیات دو ما بیشتر نمانده.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/1450576213592043312/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/1450576213592043312'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/1450576213592043312'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت هفتم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-5843423673852093135</id><published>2010-01-29T15:18:00.000+03:30</published><updated>2010-01-29T15:20:21.341+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جیران"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت ششم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران خم شد و تفنگ کلبی را که در طرف راست زیین اسب بود، از جلد بیرون آورد و به طرف آن سه نشانه رفت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;هر سه سوار خود را هدف تفنگ جیران تصور کردند و کشته شدن دو نفر از همقطارانشان طوری روحیه آن ها را متزلزل کرده بود که عنان اسب ها را برگرداندند و فرار کردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چارپادار و شاگردانش صدای شلیک تپانچه ها را شنیده بودند برگشتند و دیدند دو نفر از سواران بر زمین افتادند و سه سوار دیگر فرار کردند. چارپادار و شاگردانش که این واقعه را دیدند نزد نفس خود منفعل گردیدند و چارپادرا از زبان همه گفت راستی که ما خیلی ترسو هستیم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&amp;nbsp;خدمتکاران که فریاد های خانم خود را شندیدند مراجعت کردند و چارپادار هم با شادمانی از اینکه چهارپاهایش سالم هستند برگشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران وقتی چارپادار و شاگردانش را دید با درشتی به آن‎ها&amp;nbsp; گفت این است رسم مردانگی که هنگتم خطر زن ها را رها کنند و بگریزند که بتوانند جان به در برند؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چاپاردار با تضرع گفت ای بی بی، از دست ما کاری ساخته نبود که بتوانیم مقاومت کنیم، ما نه تفنگ داشتیم و تپانچه.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;یکی از دو گلوله تپانچه های جیران به پیشانی یکی از سواران اصابت کرده بود و دیگری به سینه سوار دیگر. جیران به چارپادار دستور داد که نقاب از روی آن دو بردارد، وقتی که نقاب ها را برداشت همه متوجه شدند که آن ها ترکان نیستند و متعجب شدند. جیران از چارپادار و شاگردانش پرسید که آیا این دو نفر را می‎شناسید؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چارپا دار نتوانست مردی که صورتش هدف گلوله تپانچه قرار گرفته بود شناسایی کند اما دیگری را شناخت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چارپا دار گفت او نوکر سبزعلی بیک است. جیران گفت پس لابد مقتول دیگر و آن سه که گریختند هم از نوکران سبزعلی بیک بودند و به همین جهت صورت خود را پوشانیده بودند که کسی آن ها را شناسایی نکند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چارپادار گفت سبزعلی بیک مردی نیست که از تقصیر کسی بگذرد و اگر بفهمد که نوکرانش به ما حمله ور شده اند آن‎ها را به دست میرغضب خواهد سپرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران خواست به چارپادار و شاگردانش بگوید که خود سبزعلی بیک آن‎ها را فراستاده ولی دید اگر آن‎ها علت حمله ماموران سبزعلی بیک را بدانند نمی‎توانند موثر واقع شوند منصرف شد و به چارپادار گفت اندکی صبر کنید تا تپانچه ها را پرکنم و بعد به راه افتادند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;چارپادار و شاگردانش با وحشت اطراف را از نظر می‎گذرانند و هرلحظه منتظر بودند سواران ترکمان از سمتی به آن‎ها حمله کنند.&amp;nbsp; جیران به آن‎ها گفت شما که چارپا دار هستید باید بدانید که جاده دزد زده یک جاده امن است، زیرا دزدان تا چند روز یا حتی تا چند هفته از ترس ماموران حکومت به آن جاده نمی‎آیند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از حرکت جیران و چارپاداران آن سه سوار برگشته بودند و جنازه رفقایشان را با خود برده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سبزعلی بیک از این که مامورانش نتوانسته بودند جیران را بربایند بسیار خشمگین بود و آن سه سوار را که برگشته بودند به شدت تنبیه کرد به طوری که یکی از آن‎ها از شدت شکنجه جان سپرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران با فرزندش سالم به طایفه اشاقی باش ملحق شدند و وقتی به آن طایفه رسید مطلع شد که شوهرش با شتاب راه مشهد را پیش گرفته. جیران حیرت کرد که چرا محمد حسن خوان بدون اینکه به او اطلاع دهد به سوی مشهد حرکت کرده؛ به او اطلاع دادند که شخصی از طرف حاکم به صحرا آمد و گفت که خراج ها امسال زودتر از سال ها پیش وصول می‎شوند و به همین دلیل محمد حسن خان بی درنگ عازم مشهد شده. جیران حدس زد که آن هم از اقدامات سبزعلی بیک بوده و حاکم استرآباد خواسته با این کار محمد حسن خوان را از استرآباد دور کند تا راحت تر به مقصودش برسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان برای اینکه هرچه زودتر به مشهد برسد روز و شب راه می‎پیمود، وقتی که به مشهد رسید شنید که نادرشاه آن جا نیست و به سفر رفته. از هرکس پرسید نادرشاه کجا رفته کسی نتوانست جواب صحیح به او بدهد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/5843423673852093135/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_29.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/5843423673852093135'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/5843423673852093135'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_29.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت ششم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-3999360342007973794</id><published>2010-01-28T14:44:00.001+03:30</published><updated>2010-01-29T15:24:08.479+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جیران"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پنجم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران پرسید برای چه به فکر فرو رفتی؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سید مفید گفت کاری که شما کردید به قاعده بود، ولی من از عاقب کار بیم دارم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران پرسید چرا؟&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سید مفید پاسخ داد سبزعلی بیک به زودی دست از سر شما بر نمی‎دارد و باز هم برای شما مزاحمت ایجاد می‎کند، عقیده من این است که از استرآباد بروید و همچنان در طایفه خودتان آشاقی باش زندگی کنید تا از دسترس حاکم استرآباد دور باشید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران پذیرفت و به سید مفید گفت برای من مکاری بیاورید تا بارهای مرا طناب پیچ کند و به راه بیفتم. رسم طناب پیچ کردن این بود که چارپا دار به همراه شاگردانش یک روز قبل به خانه مسافر می‎رفتند و بارهای او را تناب پیچ می‎کردند تا بتوانند بار چارپایان نمایند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی چارپادار و شاگردانش با بسته های طناب به سوی خانه سید مفید می‎رفتند هرکس آن‎ها را می‎دید می‎فهمید یک یا چند نفر قصد مسافرت دارند. دکان دارهای جنب خانه سید مفید وقتی چارپادار و شاگردانش را دیدند فهمیدند که جیران قصد عزیمت دارد. آن‎ها می‎دانستند که سید مفید عازم سفر نیست، چون در آن روزگار مسافرت مانند امروز یک واقعه عادی نبود، هرکس قصد مسافرت داشت از یک سال یا شش ماه قبل به اطلاع همگان می‎رساند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;از آنجا که استرآباد شهر بزرگی نبود خبر به گوش سبزعلی بیک رسید. اگر جیران می‎رفت دیگر دست سبزعلی بیک به او نمی‎رسید. حاکم استر آباد فکر کرد که هرطور شده باید راهی برای ممانعت از خروج او پیدا کند، ولی هیچ راهی پیدا نکرد. این شد که تصمیم گرفت چند نفر را مامور کند وقتی جیران از استرآباد خارج شد، در نزدیکی استرآباد او را برباید نه بعد از اینکه وارد صحرای ترکمان شد، چون آن جا همه او را می‎شناسند و هیچ ترکمان مبادرت به ربودن همسر طایفه آشاقی باش نمی‎کند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سبزعلی بیک می‎دانست که نمی‎تواند به هیچ یک از قبایل ترکمان پیشنهاد کند که او را بربایند، چون هیچ یک از آن‎ها مرتکب آن ناجوانمردی نسبت به یک هموطن نمی‎شوند و تصمیم گرفت چند نفر از نوکرانش را به شکل ترکمان ها بیاراید و به آن‎ها گفت که صورت خود را بپوشانند تا کسی نفهمد که آن‎ها ترکمان اصل نیستند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سبزعلی بیک به نوکران خود گفت همین که چاپاردار و شاگردانش کلاه‎های پاپاخ، لباده های بلند ترکمانی و پیش سینه های قرمز ترکمانان را ببینند خواهند گریخت و خدمتکاران جیران که همه‎ زن هستند قوه مقاومت ندارند و شما به سهولت جریان را خواهید ربود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;باری صبح روز بعد چارپا دار و شاگردانش اسب ها و قاطر ها را مقابل خانه‎ی سید مفید آوردند و یک اسب سواری هم که دارای زین بود برای سواری جیران آورند. جیران تفنگ کلبی خود را که در جلد قرار داشت در طرف راست زین قرار داد ولی از آنجا که اسب چاپاردار مانند اسب سواران دارای جلد مخصوص تپانچه نبود، ناچار تپانچه ها را بر کمر بست. خدمتکاری که محمد، پسر شیر خواره‎ی جیران را در بر داشت، نوزاد را به مادرش داد و آنگاه یک مفرج (مفرش، یا همان پارچه شب) به او تقدیم کرد. جیران محمد را پشت خود نهاد آنگاه با پارچه شب نوزاد را به خود بست و سر او را بیرون گذاشت که بتواند نفس بکشد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;بعد از اینکه جیران نوزاد را پشت خود بست از خدمتکاران خواست که بر قاطر‎ها بنشینند و آن‎ها بر قاطرهایی که پالان داشتند سوار شدند، جیران از سید مفید و خوانواده اش خداحافظی کرد و کاروان به راه افتاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;کاروان از بامداد تا ظهر به حرکت ادامه داد و ظهر را در محلی به نام جز-آغاجی (درخت گز) توقف کردند. بعد از صرف غذا و کمی استراحت به راه افتادند. نیم فرسخ بعد از جز-آغاجی وارد دشتی پهناور شدند، ناگهان از طرف راست در بیابان غباری مشاهده کردند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;غبار به سرعت به کاروان نزدیک می‎شد، ناگهان چارپا دار فریاد زد ترکمان آمد. سرعت نزدیک شدن سوارها به قدری بود که چارپا دار و شاگردانش نتوانستند همه بارها را به زمین بیندازند و بگریزند. آن ها فقط با کارد چند بار را بریدند و روی زمین انداختند و بر اسب ها سوار شدند و گریختند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران مشاهده نمود&amp;nbsp; پنج سوار ترکمان به او و خدمتکارانش نزدیک می‎شوند و در نظر اول فهمید اسب‎ها از نژاد ترکمان، یعنی اسب‎های بلندی که ترکمان ها هنگاهم ایلغار(چپاول) سوار می‎شند نیست و از این موضوع حیرت کرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی که سواران به او نزدیک شدند جیران با سبک&amp;nbsp; مخصوص ترکمانان بانگ زد&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;هی ی‎ی‎ی‎ی‎ی‎ی...دوقان...یعنی ای بزرگ قبیله...&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;من زن محمد حسن خان رییس طایفه آشاقی باش هستم، شما از روی اشتباه به ما حمله کردید، زود برگردید تا وحشت چاپارداران ما از بین برود و برگردند؛ ولی آنها اعتنایی نکردند و همچنان جلو می‎آمدند. جیران بار دیگر بانگ زد هی ی‎ی‎ی‎ی‎ی‎ی...دوقان...من همسر محمد حسن خان هستم و شما از روی سهو به ما حمله کردید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در این موقع سواران به او نزدیک شدند، خدمه از ترس از قاطرها پیاده شدند و در صحرا شروع به دویدند کردند. جیران متوجه شد آن‎ها با خدمه کاری ندارند و به سوی او نزدیک می‎شوند. جیران فریاد زد دوقان چه می‎کنید! ولی ترکمان‎ها باز هم به او توجه نکردند. جیران یک تپانچه را از کمر کشید و به سوی یکی از ترکمانان نشانه رفت و شلیک کرد، سوار از اسب به زمین افتاد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تپانچه خالی را سر جای نهاد و تپانچه دیگر را بیرون کشید و این بار نیز یکی دیگر از سواران رو&amp;nbsp; از پای درآورد. ظرف ده ثانیه جیران دو نفر از آن‎ها را کشته بود و سه سوار در مقابل او باقی مانده بودند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/3999360342007973794/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_28.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/3999360342007973794'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/3999360342007973794'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_28.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت پنجم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-8029491419128954984</id><published>2010-01-27T15:51:00.001+03:30</published><updated>2010-01-29T15:24:08.479+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جیران"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سبزعلی بیک"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت چهارم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سبزعلی بیک که از زن‎های خود وصف زیبایی جیران را شنیده بود، تصور نمی‎کرد که او آن قدر زیبا باشد و پیش خود می‎گفت که زن های طایفه آشاقی باش خیلی زیبا نمی‎شوند، غافل از این که جیران از طایفه قوانلو بود و بعد از ازدواج با محمد حسن خان ساکن صحرا شده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&amp;nbsp;به هر حال سبزعلی بیک مصمم شده بود که جیران را بدست بیاورد و متوجه شد که هر طور شده باید محمد حسن خان را از جیران دور نگه دارد تا به مقصود برسد و سپس آمدن محمد حسن خان اشکالی ندارد. سبزعلی بیک مرد اصل و نصب داری نبود و به واسطه خدمت هایی که به نادر کرده بود از آبدارخانه نادر به آن مقام رسیده بود.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;حاکم استر آباد از صحبت زن ها فهمیده بود که به مناسبت سیل، محمد حسن خان قصد دارد بعد از سر و سامان دادن به وضع طایفه به استر آباد بیاید و سپس نزد نادر برود و بکوشد تا نادر را متقاعد کند که خراج سال جاری را از او نگیرد. سبزعلی بیک پیشاپیش نامه ای برای دوست خود میرزا مهدی استر آبادی که در دربار نادر مقامی بزرگ داشت و منشی دربار بود نوشت و از او خواست که اگر محمد حسن خان به مشهد رفت هرطور که مقتضی می‎داند او را در آنجا نگاه دارد تا نتواند به زودی بازگردد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اما ممکن بود محمد حسن خان به مشهد نرود و از صحرای ترکمان به استرآباد بیاید تا زن خود را به صحرا ببرد، سبزعلی بیک که مامور وصول مالیات هم بود و خراج طوایف آشاقی باش و یوخاری باش را دریافت می‎کرد در صدد برآمد که ماموری را به صحرا بفرستد تا اگر محمد حسن خان تصمیم گرفت به استرآباد برود به هر طریق ولو به دروغ او را منصرف کند. او به مامور خود گفت اگر محمد حسن خان قصد عزیمت به استرآباد داشت به او بگوید که امسال نادرشاه دستور داده که خراج جلو افتاده تا او مجبور شود بدون معطلی به مشهد برود و راه استرآباد را در پیش نگیرد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;درحالی که حاکم استرآبد اقدامات فوق را برای دور کردن محمد حسن خان از جیران انجام می‎داد زنی سالخورده از محارمش را که زبیده نام داشت بعد از دادن تعلیم به خانه سید مفید فرستاد تا در آن جا جیران را ببیند و بفهمد آن زن چگونه است، آیا حاظر است با او مناسبات خصوصی داشته باشد یا نه.&amp;nbsp; زبیده زنی بود عامه و خرافه پرست و تصور می‏کرد می‎تواند یک زنه زیبا و جوان مانند جیران را بفریبد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;زن سالخورده مقداری راجع به موضوعات کلی صحبت کرد و آنگاه به عنوان دلسوزی وضع زندگی جیران را مناسب دانست و گفت حیف است یک زن زیبا و جوان مانند تو تنها زندگی کند و اگر شوهرت به تو علاقه داشت تو را رها نمی‎کرد؛ جیران گفت شوهرم کمال علاقه را به من دارد و چون رییس طایفه است مجبور است به سفر برود و بعد از سامان دادن به وضع طایفه بازمیگردد و مرا به صحرا می‎برد. زن سالخورده که نتوانست از اشاره و کنایه به نتیجه برسد کمی صریحتر صحبت کرد و به او فهماند که حاکم استرآباد خواهان اوست.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;وقتی همسر محمد حسن خان این را شنید از فرط خشم بر او برافروخت و گفت ای پیرزن بی‎شرم، آیا خجالت نمیکشی این حرف ها را به کسی می‎زنی که نوه تو محسوب می‎گردد و سپس خدمه را احزار کرد و گفت این عجوزه بی حیا را از این خانه بیرون کنید. هنگامی که خدمه زبیده را از خانه بیرون می‎بردند آن زن که خود را متکی به حمایت و قدرت حاکم می‎دانست فریاد زد و کمک خواست.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در آن زمان که سید مفید در خانه بود از شنیدن فریاد ها حیرت زده شد و در صدد برآمد بداند چه رخ داده. جیران چگونگی واقعه را برای او شرح داد و&amp;nbsp; آن مرد به فکر فرو رفت.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/8029491419128954984/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_27.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/8029491419128954984'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/8029491419128954984'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_27.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت چهارم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-7540241371853227449</id><published>2010-01-25T12:33:00.002+03:30</published><updated>2010-01-29T15:24:08.480+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سبزعلی بیک"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت سوم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در آخرین لحظاتی که جیران از محمد حسن خان جدا به او گفت، با این وضعی که بوجود آمده خراج نادر را چگونه می‎پردازی؟&lt;br /&gt;
محمد حسن خان گفت اگر دست من به خود نادر برسد به او خواهم گفت که به مناسبت سیل از خراج امسال ما صرف نظر کند، ولی اطرافیان نادر نخواهند گذاشت که او را ببینم. جیران گفت، نامه چه؟ نامه ات هم به دست او نمی‎رسد؟ محمد حسن خان گفت هیچ نامه ای را نمیگذارند به دست نادر برسد مگر نفعی برای آنها داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جیران گفت من عقیده دارم بعد از اینکه سرو سامانی به وضع طایفه دادی، خود نزد نادر بروی و ضع طایفه را به اطلاعش برسانی، تو مرد سرشناسی هستی و او تو را خواهد پذیرفت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;blockquote&gt;محمد حسن خان گفت تمام کسانی که می‎روند نادر شاه را ببینند مردان سرشناسی هستند و هرگز یک مرد بی سر و پا جرات نمی‎کند که نزد نادر برود، ولی اطرافیان نمیگذارند که دست کسی به نادرشاه برسد و نه میگذارند نامه های مردم را ببیند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جیران پرسید برای چه نمی‎گذارند دست کسی به نادر شاه برسد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان گفت به دو علت،&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;اول اینکه کسانی که در پیرامون نادر شاه هستند با حکام بزرگ و کوچک مربوط و همدست می‎باشند و نمی‎خواهند کسی به نادر شاه نزدیک شود و از حکام شکایت نماید.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دوم اینکه نمی‎خواهند موضوعی به اطلاع نادر برسد که در آن نفعی برای خود آنها ملحوظ نباشد.&lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&amp;nbsp;در نهایت محمد حسن خان گفت امیدوارم گشایشی حاصل شود و بتوانیم خراج امسال را بپردازیم. با این گفته زن و شوهر از هم خداحافظی کردند و&amp;nbsp; جیران به سمت استر آباد حرکت کرد و محمد حسن خان هم به سمت صحرا رفت تا وضع طایفه را سامان دهد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;با این که جیران دقت کرد که بدون جلب توجه وارد استرآباد شود، ورودش به خانه سید مفید به اطلاع همه رسید، چون تا به آن روز زنی با تخت روان از معابر استرآباد عبور نکرده بود. این خبر به گوش سبزعلی بیک حاکم استر آباد رسید، و او نامه ای به سید مفید نوشت که در همه شهر صحبت از مسافری است که وارد خانه تو شده و از اقوام تو نیست ولی بدون تردید زنیست با جاه و مقام و این وظیفه زن های من است که به دیدن او بیایند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سید مفید در جواب نامه سبزعلی بیک نوشت زنی که با نوزادش مهمان اوست همسر محمد حسن خان رییس طایفه آشاقی باش است و چون سیل صحرا را فرا گرفته به صلاح دید شوهر به خانه ما آمده و بعد از چند روز که سیل فرو نشست به صحرا باز خواهد گشت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;سبزعلی بیک آن روز را به جیران مهلت داد که خستگی سفر را رفع کند و روز بعد چند تن از زن های خوانواده اش را به دیدن جیران فرستاد، و هسمر محمد حسن خان از آنها با محبت&amp;nbsp; پذیرایی کرد. زن ها بعد از مراجعت طوری از جمال و حسن خلق جیران صحبت کردند که حاکم استر آباد به فکر افتاد آن آیت زیبایی و خوش رویی رو ببیند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;دیدن در قدیم مستحب بود و بازدید واجب، جیران خود ر مکلف می‎دانست مه به دیدن زن های سبزعلی بیک برود به همین خاطر توسط یکی از خدمتکارانش این موضوع را به اطلاع آن ها رساند، زن ها هم این موضوع را به اطلاع حاکم رساندند. سبزعلی بیک که خواهان دیدن جیران بود هنگام آمدن آن زن در محلی قرار گرفت که بتواند او را ببیند. جیران سبزعلی بیک را ندیده بود و سبزعلی بیک هم به نوکرانش سپرد که از به او اعتنا نککند تا جیران نفهمد او حکم ران استر آباد است.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;در نتیجه جیران که بدون حجاب بود از کنار حاکم گذشت و&amp;nbsp; سبزعلی بیک از دیدن زیبایی جیران متحیر شد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/7540241371853227449/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/7540241371853227449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/7540241371853227449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_25.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت سوم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-510589866362655060</id><published>2010-01-24T15:18:00.001+03:30</published><updated>2010-01-29T15:24:08.480+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ستاره دنباله دار و نوزاد بدون دنباله"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان به یورت جیران رفت و آنگاه روی سرش خم شد و دید که کودکی زیبا با لب هایی گلگون و چشمانی آبی او را می‎نگرد، پسرش را برداشت و به شوخی گفت چشم های تو نه به من شبیه است نه مادرت، چون چشم هر دوی ما سیاه است.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;فردای آن روز محمد حسن خان جشنی بزرگ برپا کرد و همه سران طایفه را دعوت کرد و ولیمه داد، آن‎ها نیز به رسم آن طایفه هدایایی را به او دادند. آن شب هوا ابری بود و ستاره دنباله دار در آسمان دیده نمی‎شد؛ از نیمه شب بارانی تند شروع به بارید گرفت و تا غروب روز بعد ادامه داشت و باعث طغیان رود اترک شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
آنچه در شب طلوع ستاره دنباله دار همه از آن وحشت داشتند به وقوع پیوست، و افراد طایفه آشاقی باش مجبور شدند برای حفظ جان خود یورت ها را رها کنند و به سوی ارتفاعات پناه ببرند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان برای همسرش که محتاج استراحت بود و نوزادش خیلی مضطرب بود، و آن طور که آسمان نشان می‎داد باز قرار بود ببارد و مادر و فرزند در صحرا نمیتوانستد پناه داشته باشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;این بود که تصمیم گرفت جیران و فرزندش را که هنوز نامی برایش انتخاب نکرده بودند (زیرا افراد طایفه آشاقی باش اسم نوزاد رو روز سوم تایین می‎کردند) به استر آباد بفرستد. محمد حسن خان هرطور که بود تخت روانی برای جیران مهیا کرد و چند سوار از طایفه را نیز همراهش فرستاد. محمد حسن خان به جیران گفت پس از ورود به شهر نزد بنکداری به نام مفید برود که سالهاست با او تجرات می‎کند و او را می‎شناسد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران و پسرش که بعد موسوم به محمد گردید وارد استر آباد شدند و و به خانه سید مفید رفتد، او نیز با احترام تمام از آنها پذیرایی کرد و کوشید تمام وسایل آسایش آنها فراهم باشد. محمد حسن خوان به جیران توصیه کرد که طوری رفتار نکند که حاکم استر آباد متوجه حضور او شود، چون نادر شاه رابطه خوبی با ما ندارد و حاکم آن جا هم از طرف نادرشاه گماشته شده و ممکن است برای تو مشکل ایجاد کند. اگر تو مانند زن های استر آبادی چادر به سر کنی و از سر تا نوک پا را بپوشانی دیگر کسی تو را نخواهد شناخت.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران گفت من نمی‎توانم یک چادر روی سر خود بیندازم که تا نوک پای مرا بپوشاند. من از کودکی آزاد زندگی کرده ام. اگر من چادر به سر بیندازم دیگر نمی‎توانم جلوی پایم را ببینم و احساس خفگی می‎کنم.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محد حسن خان گفت من نگفتم که چادر به سر کن، منظورم این بود که وقتی در خانه سید مفید جای گرفتی کمتر رفت و آمد کن که کسی تو را نبیند و تصور کند که برای کار خاصی به استر آباد رفته ای.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;جیران آنقدر که از ستاره دنباله دار می‎ترسید از نادر نمی‎ترسید، از آنجایی که پیوسته در صحرا زندگی کرده بود و اسب سواری و تیر اندازی را می‎دانست از سواران نادر هراسی نداشت. محمد حسن خان هم خیلی از نادر حراس نداشت و نمیخواست در آن موقع بهانه به دست نادر بدهد که به او حمله کند، چون می‎دانست که تنهاست و پشتیبانی ندارد.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/510589866362655060/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/510589866362655060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/510589866362655060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت دوم'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7478465123775725589.post-8754414574896321444</id><published>2010-01-23T12:40:00.003+03:30</published><updated>2010-01-29T15:24:08.480+03:30</updated><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ستاره دنباله دار و نوزاد بدون دنباله"/><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فصل اول"/><title type='text'>خلاصه خواجه تاج دار - قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;text-align: left;&quot; trbidi=&quot;on&quot;&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;داستان از شب دوازده ربیع الثانی سال 1155 هجری در ترکمن صحرا شروع می‎شود، ستاره دنباله دار هالی در حال عبور از آسمان است و مردم طایفه آشاقی باش (اشاقه باش) از ایل قاجار با اضطراب در حال تماشای ستاره می‎باشند.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;به عقیده آنها هر بار که این ستاره دنباله دار ظاهر می‎شود اتفاق شومی می‎افتد، اتفاق شوم برای ایل آشاقی باش که صحرا نشین بودند و اسب و گوسفند پرورش می‎دادند و زراعت نداشتند عبارت بود ازطغیان رودخانه، خشکسالی، از بین رفتن مراتع یا بیماری های مسری مثل وبا و طاعون.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;رییس قبیله آشاقی باش، محمد حسن خان بود جوانی بود بیست و پنج ساله و متوسط القامه و خوش قیافه که مثل تمام مردان طایفه اش ریش را می‎تراشید و سبیل را به حال خود می‎گذاشت. در آن شب محمد حسن خان از استر آباد بازمیگشت، ولی در بازگشت، قبل از این که به یورت (چادری که صحرا نشینان برپا می‎کردند) خود و زنش را که می‎دانست باردار است ملاقت کند به مردمی که مقابل یورت ها جمع شده بودند و ستاره دنباله دار را تماشا می‎کردند ملحق شد.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;تا موقعی که ستاره در آسمان بود مردم مشغول تماشا بودند، و سپس به یورت ها رفتند که بخوابد؛ محمد حسن خان هم نزد همسر رفت، ولی اورا مغموم دید، پرسید &quot;مگر به تماشای ستاره دنباله دار رفته ای؟&quot; جیران پاسخ داد &quot;نه، من می‎دانم که زن باردار نباید چشمش به ستاره دنباله دار بیفتد، ولی طلوع این ستاره در یک چنین موقع مرا بسیار ملول کرده است.&quot;&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;محمد حسن خان چون از سفر برگشته بود و خسته بود، غذا خورد و خوابید، ولی بعد از ساعتی به دلیل ناله جیران بیدار شد و متوجه شد همسرش دچار درد زایمان شده. محمد حسن خان خدمه را که در یورت مجاور بودند بیدار کرد و دستور داد قابله را خبر کنند. هنوز بامداد طبوع نکرده بود که خبر دادند نوزاد پسر است.&lt;/div&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/feeds/8754414574896321444/comments/default' title='نظرات پیام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/8754414574896321444'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7478465123775725589/posts/default/8754414574896321444'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khaajeye-taajdaar.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='خلاصه خواجه تاج دار - قسمت اول'/><author><name>Maysam</name><uri>http://www.blogger.com/profile/01218331127521043316</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>