<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" gd:etag="W/&quot;AkEBRXc6cSp7ImA9WhRbFks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135</id><updated>2012-02-08T03:37:34.919+01:00</updated><category term="مقاله" /><category term="سیاست" /><category term="اجتماع" /><category term="کتاب" /><category term="فلسفه" /><category term="روزنوشت" /><category term="شعر" /><category term="پادکست" /><category term="ترجمه" /><category term="هنر" /><category term="مبارز کوچک" /><category term="سینما" /><title>فردا</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>180</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/blogspot/LQEaX" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="blogspot/lqeax" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><feedburner:emailServiceId xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">blogspot/LQEaX</feedburner:emailServiceId><feedburner:feedburnerHostname xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0">http://feedburner.google.com</feedburner:feedburnerHostname><entry gd:etag="W/&quot;CkMCQ34zfip7ImA9WhRUFk8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-3976794105689436422</id><published>2012-01-27T00:27:00.000+01:00</published><updated>2012-01-27T00:27:42.086+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-27T00:27:42.086+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>هیچِ هموار</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می گفت تو باید بالاخره می آموختی که جامِ شراب را به کسی بدهی که بیشتر مکث می کند نه آنکه بیشتر می نوشد؛ و دیگر نگفت از کجا معلوم که آنکه مکث می کند، مست تر ست برای بودن؛ دیگر فکر ش را نمی کنم، دیگر نه صورتی دارد نه تنی؛ فقط گاهی دلم پلکی را آرزومندانه می جوید که بشود روی ش ماند؛ روی آن لرزشِ زیرین ش آنقدر ماند تا قلبِ کبوترانه ش آرام بگیرد، چین های صورت را باز کند و تن، رودخانه بشود؛ دلم می خواهد،... اما کسی در من، درزِ پنجره ها را می گیرد؛ نه برای آنکه بوی&amp;nbsp;ِ تنی را در آن محبوس کنم؛ این پنجره های درز گرفته بوی گاز می دهند در زمانه ای که گاز ها برقی اند؛ البته بیشتر فکر می کنم برای درز گرفتنِ خانه ام هم خسته ام؛ همه خسته اند ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پیر شده ام، نه آنقدر پیر که بگویم پس این بود زندگی و مثلِ همه ی پیرزن های این شهر با آن ماتیک های ماسیده بر لبان قاچ خورده و جوراب شلواری های رنگ پا و بارانی های گشاد، بروم ویلچرم را هل بدهم؛ روی سنگفرش های شهر و یادم نباشد کجا می روم؛ و توی زباله ها بگردم، شیشه جمع کنم؛ و دخترم را نشناسم؛ و او خجالت بکشد و پرستار آرام بخش تزریق کند؛ همان پرستارِ چاق.. نه آنقدر پیر نشده ام؛ فرزندی ندارم؛ جز "خورشید" ی که در من مرده ست؛ ویلچری هم ندارم؛ اما قوز می کنم و صدای مادرم و صدای او که بم ست در گوشم می گوید قوز نکن؛ چرا نکنم؟ شانه ای که سنگین ست خم می شود؛ فیزیک حقیقت را می گوید و حقیقت رنج ست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتی می کوبم به دیوار و توی چشمت زل می زنم و لب ... تو خبر نداری، از سرمای منجمدِ تابستانی ام، خبر نداری که سرما یعنی شکستنی؛ یعنی بکوبی ام به دیوار و هزار تکه شوم؛ پاره های مرا رها کن؛ این پاره ها هیچ پازلی را کامل نمی کنند؛ بگذار گم شوم؛ اما مرا ببوس؛ و بگذار ببوسمت؛ نمی خواهم خانه بسازم روی سینه ی یگانه ت، من آوارگی ام را به جان مرتکب شده ام؛ اما می خواهم که بگذاری روی تن ت مین بکارم هر بار منفجر شوم؛ آخر می دانی در انفجارها زنده ام .. باقی بیهودگی ست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دروغ می گویم .. تو می دانی دروغ گفته ام، من با تو نبوده ام این همه را که نوشته ام؛ با هیچ کسی نبوده ام؛ با کسی نمی شود بود؛ به محض اینکه اراده می کنی باشی، فاصله ها خودشان را بسط می دهند همه همدستِ جاده ها می شوند و سفر اسمِ رمزِ تمامِ شب های یلدایی ست که صبحِ روشنی ندارند؛ به محض اینکه منتظری که بیاید چونان مسیح، ظهورش به درازا می کشد و راست ست که او نمی آید مگر وقتی به حضورش دیگر نیازی نباشد؛ او یک روز پس از آن ظهور می کند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;راستش را بگویم، این روزها، دیگرِ تابِ تحملِ خودم را در این آینه ندارم؛ راستش را بگویم، این هیچِ هموار را نمی شود دیگر نفس کشید؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-3976794105689436422?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=z_cos7Cy5-E:TWhF_pWFxrw:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=z_cos7Cy5-E:TWhF_pWFxrw:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/3976794105689436422/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=3976794105689436422&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3976794105689436422?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3976794105689436422?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2012/01/blog-post_27.html" title="هیچِ هموار" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkUFRXs8eSp7ImA9WhRWFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-8715499145190852617</id><published>2012-01-01T19:49:00.001+01:00</published><updated>2012-01-01T19:56:54.571+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-01T19:56:54.571+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><title>ماتم و ماخولیا</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;باید پرسید عملی كه ماتم انجام می‏دهد متشكل از چیست؟ به گمانم معرفی آن به شیوه ذیل چندان عجیب و بی‏راه نباشد. فرایند آزمون واقعیت نشان داده است كه موضوع مهرورزی یا معشوق دیگر وجود ندارد، و در ادامه طلب می‏كند كه كل لیبیدو از پیوستگی‏اش بدان موضوع جدا گردد. این طلب موجب بروز مخالفتی قابل فهم می‏شود ــ مشاهدات تجربی به طور كلی گویای آن است كه مردمان هیچ‏گاه به میل خود یك رابطه یا موقعیت شهوانی (libidinal) را رها نمی‏كنند، حتی زمانی كه جانشینی برای ابژه قبلی از قبل بدانها علامت بدهد. این مخالفت می‏تواند چنان شدید و حاد شود كه نوعی پشت كردن به واقعیت رخ دهد و به همراهش نوعی چسبیدن به ابژه [ از دست رفته ] به میانجی شكلی از روان‏پریشیِ مبتنی بر توهّمات و خوش‏خیالی. غالباً در موارد طبیعی و نرمال، پذیرش و احترام به واقعیت سرانجام پیروز می‏گردد. با این حال، نمی‏توان به فرامین [ واقعیت ] آناً گردن نهاد. این فرامین ذره ذره اجرا می‏شوند، آن هم با صرف هزینه بسیار به لحاظ گذشت زمان و انرژی لازم برای سرمایه‏گذاری روانی [ در موضوع میل، cathetic energy ] ، و در این فاصله وجود ابژه از دست رفته به لحاظ روانی تداوم می‏یابد. یكایك خاطرات و انتظاراتی كه به واسطه آنها لیبیدو با موضوع یا ابژه میل گره می‏خورد مجدداً ظاهر می‏شود و به صورتی حادتر و شدیدتر مورد سرمایه‏گذاری روانی قرار می‏گیرد و جدایی و كندن لیبیدو در ارتباط با همین امر صورت می‏پذیرد.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در مورد سوگواری و ماتم درمی‏یابیم كه می‏توان مانع یا بازدارنده‏های درونی و همچنین قطع علاقه به جهان خارج را به طور كامل بر اساس عمل ماتم تبیین كرد، یعنی همان عملی كه خود (ego) در آن جذب و حل می‏شود. در مالیخولیا خسرانی كه فرد بدان آگاه نیست به یك عمل درونی مشابه منجر می‏شود و از این رو مسئول بروز مانع یا بازدارنده درونیِ مالیخولیایی خواهد بود. اما تفاوت در آنجاست كه بازدارندگیِ ناشی از مالیخولیا برای ما گیج‏كننده است زیرا نمی‏توانیم دریابیم كه چه چیزی فرد [ بیمار ] را چنین كامل جذبِ خویش كرده است. فردِ مالیخولیایی چیزی اضافه را به نمایش می‏گذارد كه در سوگواری و ماتم غایب است ــ نوعی تنزل و كاستیِ فوق‏العاده در حس احترام به نفس، نوعی فقیر شدنِ نفسِ (ego) فرد در مقیاسی عظیم. در سوگواری، این جهان است كه فقیر و تهی گشته است؛ و در مالیخولیا، خود یا نفسِ فرد. فردِ بیمار نفسِ خویش را به عنوانِ نفسی بی‏ارزش، عاجز از هرگونه موفقیت و به لحاظ اخلاقی منفور به ما معرفی می‏كند؛ او خویش را سرزنش می‏كند، به خود ناسزا می‏گوید و انتظار دارد طرد گشته، مجازات شود. او خود را در برابر هر كس خوار می‏كند و با خویشانِ خویش در این غصه شریك می‏شود كه منسوب به فردی چنین بی‏مقدارند. او معتقد نیست كه تغییری در وی رخ داده است، بلكه انتقادش از خود را به گذشته‏ها نیز بسط می‏دهد؛ و به صدای بلند می‏گوید كه هرگز قدر و منزلت والاتری نداشته است.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با این همه&amp;nbsp;ماخولیا حاوی چیزی بیش از سوگواری و ماتم عادی است. در ماخولیا رابطه آدمی با ابژه رابطه ساده‏ای نیست؛ خصومت ناشی از ابهام و دوپهلویی موجب پیچیدگی آن می‏شود. این حالت دو پهلو بودن یا امری ذاتی و اساسی است، یعنی عنصری است كه در هرگونه رابطه عشقی ایجاد شده توسط این نفس خاص حضور دارد، یا آن‏كه دقیقاً از همان تجاربی نشأت می‏گیرد كه به نحوی متضمن تهدید از دست دادن ابژه بوده‏اند. به همین دلیل علل محركِ ماخولیا در قیاس با ماتم واجد طیفی بس وسیعترند، حال آن كه ماتم اساساً فقط معلول نوعی فقدان واقعی ابژه میل، یعنی معلول مرگ آن است. بر همین اساس، &lt;i&gt;در ماخولیا، ستیزهای مجزایِ بی‏شماری بر سر ابژه رخ می‏دهد كه در آنها نفرت و عشق با یكدیگر زورآزمایی می‏كنند؛ اولی می‏كوشد تا لیبیدو را از ابژه جدا سازد، و دومی در تلاش است تا همین وضعیت لیبیدو را در برابر حمله حفظ كند.&lt;/i&gt; جایگاه وقوع این ستیزها را نمی‏توان به هیچ یك از نظامهای روانی، مگر Ucs ] نظام ناخودآگاه Unconscious system ] نسبت داد، یعنی به منطقه [ ویژه ثبت ] ردها یا آثار خاطره مربوط به اشیاء (در تقابل با دلبستگیهای روانی مربوط به كلمات ). در مورد ماتم نیز همه تلاشها برای جدا ساختن لیبیدو در چارچوب همین نظام تحقق می‏یابند؛ لیكن در این مورد هیچ چیزی مانع از آن نمی‏شود تا این فرایندها در راستای مسیر عادی و طبیعی، از خلال نظام پیش‏آگاهی (Pcs)به حیطه آگاهی جریان یابند.&amp;nbsp;اما این مسیر برای تحقق عمل ماخولیا melancholia) of (workبسته است، آن هم احتمالاً به سبب شماری از علتهای متفاوت یا تركیبی از آنها. خصلت ذاتیِ دو پهلو بودن به لطف ماهیتش به حوزه امر سركوب‏شده تعلق دارد؛ تجاربی تروماتیك در ارتباط با ابژه كه ممكن است موجب فعال شدن دیگر مواد سركوب‏شده باشد. بدین‏سان همه این ستیزها و كشمكشها به خاطر دو پهلو بودن از حوزه آگاهی بركنار می‏مانند، تا زمانی كه خصیصه موسوم به ماخولیا تثبیت شده باشد و این امر، چنان‏كه می‏دانیم، بدان معناست كه دلبستگی لیبیدوییِ مورد تهدید نهایتاً از ابژه جدا شده باشد، البته فقط به منظور بازگشت به آن مكانی در نفس كه پیشتر از آن سرچشمه گرفته بود. بدین طریق، عشق با گریختن به [ درون ] نفس از نابودی و انقراض رهایی می‏یابد. پس از این پس‏رویِ لیبیدو، كل این فرایند می‏تواند وارد قلمرو آگاهی شود و به مثابه نزاعی میان بخشی از نفس و عاملِ تفكر انتقادی به آگاهی عرضه و معرفی شود.&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مقاله را می توانید از &lt;a href="https://docs.google.com/open?id=0B5aN59tw6JPZMTM4OWM1MWItNjQ5Zi00ZTE1LTk2YTQtYTNlZjI4MzA1NDAy"&gt;اینجا&lt;/a&gt; دانلود کنید؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;زیگموند فروید | ترجمه مراد فرهادپور؛&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;Sigmund Freud, "Mourning and Melancholia", in On Metapsychology: The Theory of Psychoanalysis, Vol. II of the penguin Freud Library, pp. 251-269&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-8715499145190852617?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=bUjoHx60SyI:DoLCssXZVIA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=bUjoHx60SyI:DoLCssXZVIA:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/8715499145190852617/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=8715499145190852617&amp;isPopup=true" title="5 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8715499145190852617?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8715499145190852617?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2012/01/blog-post.html" title="ماتم و ماخولیا" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A04BRXo8cCp7ImA9WhRWEko.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-2492628883669582144</id><published>2011-12-30T22:14:00.007+01:00</published><updated>2011-12-30T22:19:14.478+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-30T22:19:14.478+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>اقتصادِ هرز</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;خصم درونی از برون، بارست بر دل بیشتر&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;با دشمنان کن آشتی، با خویشتن در جنگ شو - صائب تبریزی؛&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هنوز تعطیلات ست؛ و تمامی ندارد انگار؛ آنها رفته اند سفر، و هنوز خانه، سرزمینِ من ست که بوی خستگی و ملال می دهد؛ صبح ها دیگر وقتی با صورتِ نشسته در اتاق را باز می کنم، هیاهوی زندگیِ روزانه در صدای پای او دور نمی شود و صدایش نیست و موهای طلایی اش نیست و واژگان ش که لکنتِ من اند هم نیستند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من اما مطابق برنامه ی هفتگی، توالت را می شویم؛ تا وقتی شب ها، آن روحِ مراقبتی اش از دیوارهای خانه نشت می کند، خیالش تخت باشد که کف آشپزخانه را دستمال کشیده ام و توالت را ضد عفونی کرده ام؛ و برود درس هایش را که روی دیوار حمام چسبانده حفظ کند و زیرشان خط بکشد و بگوید: این که من هر روز با تهوع از خواب بیدار می شوم، مالِ این ست که معده ام را فراموش کرده ام؛ او می داند معده کجاست؛ هر چه باشد پزشک ست؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتم حالا که نبودنشان به درازا کشیده، حالا که قرار ست این همه ثانیه را در چاهِ زمان های ناگذر تف کنم؛ بروم جزوه های خاک خورده ام را در بیاورم بخوانم؛ ملال .. ملال.. ملال؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نوشته انگیزشِ شرکتِ والت دیسنی از تاسیس آن بوده که مردم را بخنداند! خنده ام می گیرد؛ می روم سراغِ شرکتِ بعدی: شرکت آت اند ت: برای گردِ هم آمدنِ مردمان تاسیس شده ست!!... بروم اصلآ درسِ دیگری بخوانم؛ مدیریتِ استراتژیک عصب کش ست؛ بروم علمِ تصمیم را بخوانم؛ بروم بخوانم که آدم ها چطور قانع می شوند به حماقتی؛ نه بروم اقتصاد خرد بخوانم، لا به لای عددها و شاخص ها دست و پا بزنم؛ بروم سراغِ حسابداریِ داخلی، قرض و اعتبارات را جدولی کنم، و ببینم دستِ آخر عایدی چقدر ست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هر بار با خودم فکر می کنم به چه کارِ زندگی من می آید،این دروغِ آشکار؛ چرا تن داده ام به این دست های پاکیزه ای که از هزارتوی صفحاتِ جزوه ها در چشمانم فرو می رود؛ تا کی می شود مقاومت کرد؟ اصلآ اسمش مقاومت ست؟ یا وا دادگی و بی مسئولیتی ست؟ چرا هر چیزی از خودش تهی می شود؛ اصلآ خواندن و نخواندن شان حاملِ چه تفاوتی ست؟ آن امکانِ خلاقه پس کجاست؟ من دارم چه غلطی می کنم؟ چرا دست و پاهایم دارند در اسیدِ مسلط ش حل می شوند؟ تا کی این زندگیِ انگلیِ منفعلِ بی قدر؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از جا می پرم؛ همسایه مان ترقه می زند زیر پنجره ام، شیشه ی آبجو ش را سر می کشد و بلند می خندد؛ سیلوستر ست؛ شهر، منوری ست در انتهای شبی ممتد؛ داشتم چه می گفتم؟ چرا از این زمینِ بسته بیرون نمی زنم؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شکایت دارم؛ حتی این ژستِ شکایت هم مهوع ست؛ آدم بعضی وقت ها باید فقط مکث کند، و خودش را نبخشد به خاطرِ تمام این هرزگردی هاش؛&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-2492628883669582144?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=5xZ49OuBf-4:gUnOYPw4KJI:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=5xZ49OuBf-4:gUnOYPw4KJI:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/2492628883669582144/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=2492628883669582144&amp;isPopup=true" title="3 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/2492628883669582144?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/2492628883669582144?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post_30.html" title="اقتصادِ هرز" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0AHQXg7fSp7ImA9WhRXGU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-4159878953001120948</id><published>2011-12-26T18:59:00.010+01:00</published><updated>2011-12-26T22:42:10.605+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-26T22:42:10.605+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>آب مروارید</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;« آنگاه یعقوب به یوسف گفت: "حال، مرا غمِ مردن نیست؛ زیرا بارِ دیگر تو را دیدم و می دانم که زنده ای"؛ » پیدایش&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;i style="color: #666666;"&gt;46:30&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;به مروارید چشمانِ پدرم؛&lt;/i&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تولدت مگر نبود؟ من از پنجاه سالگیِ تو چند سال دویده ام که این همه دورم؟ با من شوخی نکن؛ شوخی نکن که از تیغ جراح نگفته باشی؛ شوخی نکن با من؛ من از این خطوط مخابراتی ترسیده ام؛ خندیدی و گفتی: پیر شده ام دیگر! &lt;br /&gt;
من هم پیر شده ام؛ آنقدر پیر که برای مردن هم خسته ام؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من زنگ زده بودم بگویم تقویم نامربوط ست به تولدت؛ زنگ زده بودم بگویم، با همه ی دشواری هایت، مرا به دختری قبول کن؛ بیا من دلداده ی انگشتانی ام که نشان رنج بر بند بندشان حک شده؛حتی بندهای غایب ... زنگ زده بودم..&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;زنگ زده ام؛ مثلِ تیغه ی آهنیِ لنگری خاموش، در کناره ی ساحلی متروک؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و چشمانت مقابلِ پرده ای سفید از پنبه، بسته ست؛ و خوب می شود؛ می دانم؛ مرا آرام نکن؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من از این خبر ها به جان ترسیده ام؛ از مغاکِ این غیاب ..&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و وقتِ ترسیدن می خواهم مرواریدِ چشمانِ تو را ببوسم؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و بگویم که دلم ریخته ست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خیلی ریخته ست؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
- گفتم: اگر سیم خاردارها را زیرِ نگاهِ خیره ی مرزبان جویده بودم، ... گفت: برخیزید برویم؛...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-4159878953001120948?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=BN5-EiHqxR4:Non7k3dfqdA:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=BN5-EiHqxR4:Non7k3dfqdA:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/4159878953001120948/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=4159878953001120948&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/4159878953001120948?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/4159878953001120948?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post_26.html" title="آب مروارید" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEYNQn07cCp7ImA9WhRXFkk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-5150183320272266849</id><published>2011-12-23T14:14:00.001+01:00</published><updated>2011-12-23T14:16:33.308+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-23T14:16:33.308+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>تعطیلات</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;و ایشان را بگو: اگر کسی بیفتد، آیا نخواهد برخاست؟ - ارمیای نبی 4:8&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من همین طور که مچاله شده بودم گوش م بزرگ شد، آنقدر بزرگ که حتی صدای بوسه هاشان هم آمد، و دندانه های کلید در قفل جای گرفت و بعد صدای کفش&amp;nbsp;ِ زنانه ای آمد و کفشِ سنگینِ مردانه ای که دور می شدند؛ در خانه که بسته شد، بلند شدم که خودم را بشورم؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیدم کسی نیست، هیچ کس؛ و دیدم برایم نامه ای گذاشته اند، تخم مرغ هاشان را به من بخشیده اند، و شیر و نارنگی و پنیر پرچرب؛ و تعطیلات مبارک!&amp;nbsp;بعد خمپاره ای افتاد وسطِ آشپزخانه؛ پشت گلدان سنگر گرفتم؛ خمپاره نبود...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از آسمان بابانوئلِ شکلاتی می بارید؛ ساختِ کارخانه ی کوکاکولا؛ گفتم می روم توی شهر، تقویم می خرم؛ تقویمی برای سالِ نو، که دیگر روزهای آمدن تو را در آن علامت نزده باشم؛ و روزهای رفتن ت را سیاه نکرده باشم؛ تقویمِ نو می خرم، با خانه های سفید؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;راه نبود که بروی، جشن بود، چراغانی کرده بودند، بازار بود با غرفه های مکنده، دیدم یونیسف هم آنجاست، سیب زمینی سرخ کرده می فروشد و بنا دارد توالت بسازد در آفریقا؛ داشتم نگاه می کردم به توالت های نمونه، که سرم خورد به سینه آن کسی که آرواره های بزرگ داشت و دیدم فک ش بالا و پایین می رود و از توی دهانش بخار می آید بیرون و داد زد سرم، فکر کردم قطار ست و دود می کند و روی ریل راه می افتد می رود اما هل م داد، و یادِ آن داستانِ تو افتادم، وقتی سربازانِ نازی، یهودیان را می فرستادند اردوگاه؛ توی دهانش دنبالِ آن جمله ای گشتم که تو می گفتی؛ اما نبود؛ بهم گفت کوری؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;کور نبودم، فقط نمی دیدم؛ بویش را اما می شنیدم؛ هر چند که بو را نمی شنوند، همکلاسی ام گفت آنجا بوی شاش می دهد، آنجا پاتوقِ کارتون خواب هاست؛ من اما آنوقتی که کور نبودم، دیده بودم که کسی از ما تند ش گرفت و شاشید به درخت ها، به سنگفرش به پنجره ها حتی؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;آن پنجره های خوشبخت اما که بوی شاش نمی دادند، من گفتم بیا برویم از رو به روی شان رد شویم، گفت حوصله ندارم؛ می خواهم &amp;nbsp;بروم کازینو؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتم برو؛ بعد دیدم جلوی هر خانه که رد می شوی چراغش تو را می بیند و روشن می شود؛ می گوید دیدم ت و روشن شدم که جلوی پایت را نگاه کنی زمین نخوری؛ اما داخل نمی توان شد؛ یادت هست راستی؟ گفت که هر کسی را به "قدس" راهی نیست؛ اما من به تو گفتم به من وارد شو؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اتوبوس نیامد، آنقدر نیامد که رسیدم کلیسای سنت سباستین و خواستم صلیب ش را گاز بزنم؛ دستم نرسید؛ هار شدم؛ سگی دوید سمت ام؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;عقب عقب رفتم تا پیرزنی که داشت گل ها را آب می داد، گفتم چرا ناراحت شدی؟ ببخشید عقب عقب آمدم؛ گفت: چرا برف نیامد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتم آخر زمین دارد گرم می شود، گازهای گلخانه ای نمی گذارند؛ گفت: قدیم بهتر بود؛ و در خانه اش را بست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شهر خالی شد، ترسیدم؛ گفتم : نترس منفجر شو! گوش نداد؛ گفتم منفجر شو لعنتی!&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و منفجر شدم، پاره هایم گدازه هایی سوزان، پرت شدند این طرف و آن طرف .. سگ ترسید، پیرزن گربه اش را بغل کرد، آرواره های مرد شل شد و گفتند مسیح متولد شده ست، دو هفته تعطیل ایم؛&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-5150183320272266849?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=dsxfl3FP9Oo:Sptmpvsch-0:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=dsxfl3FP9Oo:Sptmpvsch-0:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/5150183320272266849/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=5150183320272266849&amp;isPopup=true" title="10 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/5150183320272266849?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/5150183320272266849?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post_23.html" title="تعطیلات" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEEGRn8-fip7ImA9WhRXEkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-3199037692808037346</id><published>2011-12-19T11:58:00.006+01:00</published><updated>2011-12-19T12:03:47.156+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-19T12:03:47.156+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>یادآوردن</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-WhcNmj12_0U/Tu8YoguUEDI/AAAAAAAABSE/ru2noIoATDk/s1600/59828_1522792342642_1019581781_31411456_5871378_n.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/-WhcNmj12_0U/Tu8YoguUEDI/AAAAAAAABSE/ru2noIoATDk/s320/59828_1522792342642_1019581781_31411456_5871378_n.jpg" width="204" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;اینکه آسایشِ روشن، نه تب نه ضعف، روی بستر یا روی چمن | &amp;nbsp;اینکه یار نه حادّ &amp;nbsp;نه سست، یار | &amp;nbsp;اینکه دلدار، نه جفاجو نه جفاکش. دلدار | دنیا و هوا، بی هواخواه ، زندگی | - پس همین بود؟ | - و رویا خنک شده است؛ (اشراقها - اوراق مصور آرتور رمبو :: بیژن الهی)&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #999999;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
نفس م تنگ بود، پشتِ خط ایستادیم، نوک انگشتانمان را کشیدیم روی پوستِ سفیدِ خط، و سوت آغاز را زدند؛ فکر کردم دیگر نمی خواهم بدوم؛ آرام و نامحسوس به خاکی زدم؛ هیاهوی تماشاگران نبود دیگر؛ خطوط و علائمِ راهنمای مسیر محو شده بودند، دلم ریخت؛ هیچ کس نبود؛ خواستم خودم را آرام کنم؛ نشد؛ فهمیدم در مه که راه می روی، آرامشی نیست مگر در ادامه دادن؛ آخر هیچ کس نیست که بشارت دهد که پرده های مه کنار می روند، تو خودت باید پرده ها را کنار بزنی؛ برای همین دستم را جلو تر از تن م نگه داشتم تا با چیزی تصادف نکنم؛&lt;br /&gt;
پاهایم سست شده بودند و می لرزیدم؛ هر بار که پایم روی زمین می آمد خیالِ دره های زیر پا، از من می گذشت ... روزها راه رفتم، گرسنه شدم، ضجه زدم؛ پشیمان شدم؛ فریاد زدم؛ صدای خودم ناباورانه به من برمی گشت؛ خواستم برگردم؛ نشد؛ دلم تنگ می شد؛ و لگد می زدم؛ به سنگ هایی که زیر پایم می غلطیدند و دشواری راه را می افزودند، گریه می کردم؛ و دستی انگار مرا می کشید...&lt;br /&gt;
یادم نمی آمد، فهمیدم این جدالی که در جهانِ مه آلود با آن دست به گریبانم، اراده ای ندارد که تصاویرِ کهن را وضوحی ببخشد؛ جدال، یادآوردن&amp;nbsp;ِ خالی و تام نیست؛ یادآوردن، در آن کنجِ حلزونی&amp;nbsp;ِ زندگی ام دست نمی داد، برای همین بود که باید راه می افتادم در مسیرِ کور راه هایی بی سرانجام؛ تا به یاد بیاورم؛&lt;br /&gt;
و به یاد آوردم، در امتدادِ فراموشیِ اسیدیِ انکارناپذیری که صبر نداشت؛ و تا انتهای من و پایانِ راه پیش رفت؛ به یاد آوردم که در زمانِ تبعید و زندان، در زمانی که زمانِ آخرینِ صداهاست، می باید رود شوی و جریان داشته باشی در نبضِ سرزمین هایی که مرزهای پر رنگ و دیوارهای افراشته، حکم می رانند؛&lt;br /&gt;
به تن های مجروح و متلاشیِ همه ی تاریخ دست کشیدم و یادآوردم که با دیگری در رنج هایش می باید که یگانه شد؛ یاد آوردم که رنج آدم ها را نمی شود وزن کرد؛ برای همین هم مرگِ حتی یک انسان فاجعه ست؛ و مرگ مگر چیست؟&lt;br /&gt;
به یاد آوردم در سکوتِ محضی که ناطق بود و قاتل نبود؛ به یاد آوردم در غیابِ منتشری که سراپا حضور بود و قاطع بود و هیچ کم نداشت؛&lt;br /&gt;
به یاد آوردم و سرگردان شدم؛&lt;br /&gt;
به یادآوردم و آواره شدم از اردوگاهی به اردوگاهی، از قرنی به قرنی؛ زیرا که ادوار تاریخ، اردوگاه های مرگ اند؛&lt;br /&gt;
به یاد آوردم و آنقدر از دست داده ام که دیگر نمی دانم چه چیزی را در کجای این جغرافیا از کف داده ام؛&lt;br /&gt;
اینجا لحظه ی مسدود تاریخ ست؛ چیزی به چیزی دلالت نمی کند؛ اینجا ست که واژه ها، خیس اشک و غرقه در مرارتِ تعمید باید از نو به جهان آورده شوند ...لباسِ زبان تنگ ست برای یاد آوردن؛ برای بیانِ آنچه به زبان نمی آید؛ ...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-3199037692808037346?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=d2N-A7K6YpQ:Rd5hUVRw5_M:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=d2N-A7K6YpQ:Rd5hUVRw5_M:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/3199037692808037346/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=3199037692808037346&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3199037692808037346?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3199037692808037346?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post_19.html" title="یادآوردن" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-WhcNmj12_0U/Tu8YoguUEDI/AAAAAAAABSE/ru2noIoATDk/s72-c/59828_1522792342642_1019581781_31411456_5871378_n.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ak4EQn85eip7ImA9WhRQFU0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-1245414765506132431</id><published>2011-12-10T10:14:00.009+01:00</published><updated>2011-12-10T10:21:43.122+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-10T10:21:43.122+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>خدا مرده است</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;بازخوانی&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خدا مرده است اما چرا؟ نیچه می گوید او از "رحم" مرده است؛ این مرگ، گاهی تصادفی دانسته می شود: پیر و آزرده، خسته از خواستن؛ خدا " یک روز از رحمِ بی اندازه بزرگِ خویش خفه شد"؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
و گاهی دلیلِ مرگ او، عملی جنایتکارانه دانسته می شود: " رحمِ او شرم نمی شناخت، او تا آلوده ترین گوشه و کنارهای من می خزید؛ این کنجکاو ترین، این زیاده - زورآور ترین، این زیاده - رحیم، می بایست بمیرد؛ او همیشه مرا می دید؛ می خواستم از چنین شاهدی انتقام بستانم؛ یا خود دیگر زنده نمانم؛ خدایی که همه چیز را می دید از جمله انسان را ! چنین خدایی می بایست بمیرد! انسان تاب نداشت که چنین شاهدی زنده بماند؛ ( زرتشت، 4 ، زشت ترین انسان )&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
و مگر رحم چیست؟ - &lt;i&gt;رواداریِ زندگیِ نزدیک به صفر&lt;/i&gt;؛ رحم این است؛ رحم همانا عشق به زندگی ست اما بدان زندگی&amp;nbsp;ِ ضعیف، بیمار و واکنشی؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اما چه کسانی رحم دارند؟ دقیقآ همان کسانی که نیازمند این زندگیِ بیمار اند و پرستشگاه شان را بر زمینِ باتلاقیِ چنان زندگی بنا کرده اند؛ کسانی که از زندگی برای نفی، خوارداشت، و ناهمساز کردنِ زندگی با خود استفاده می کنند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نیچه می نویسد : " ترحم، یک نیست انگاریِ عملی ست، رحم بشر را به نیستی ترغیب می کند؛ البته نمی گوید نیستی بلکه می گوید: آن سوی این جهان/ خدا / زندگیِ حقیقی / نیروانا یا بازخریدِ گناه و رستگاری؛ این عبارت های معصومانه ای ست که بیش و کم می شنویم، اما هنگامی که بشر دریابد که کدام گرایشِ دشمن با زندگی، ردای سخنانِ عالیِ مبتنی بر دین/اخلاق را بر گردِ خویش کشیده، بی درنگ این لباس را می درد و در لباسِ معصومانه تری ظاهر می شود"؛(دجال،7)&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خدا بر انسانِ واکنشی ترحم می نمود؛ اما خدا از رحم خفه شد؛ گویی زندگیِ واکنشی راهِ گلوی او را گرفت؛ و انسانِ واکنشی خدا را کشت؛ زیرا او دیگر نمی توانست شاهدی را تاب آورد؛ و می خواست با پیروزی و نیروی خود تنها باشد؛ او خود را به جای خدا نهاد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
اما انسانِ واکنشی تا به کجا پیش می رود؟ &amp;nbsp;- تا رسیدن به تهوعِ بزرگ؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ارزشی نداشتن بهتر از داشتنِ ارزشهای بهتر ست؛ زندگی&amp;nbsp;ِ واکنشی با خودش تنها می ماند؛ و بی کشانه محو می شود؛ اما حتی خواستِ از میان رفتن را هم از دست می دهد؛ به فرو مردنی تن می دهد &amp;nbsp;که در آن: " همه چیز پوچ ست؛ همه چیز یکسان ست؛ همه چیز رو به پایان؛ چشمه ها خشکیده اند؛ دریا نیز پس رفته است؛ ژرفنا اما نمی خواهد فرو ببلعد! دریغا؛ و فریاد می زند: کجاست دریایی که باز در آن غرق می توان شد؟ براستی خسته تر از آنیم که تن به مرگ بسپاریم!"؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و اینگونه ست که واپسین انسان هنوز می گوید: "ما خوشبختی را اختراع کرده ایم! "؛ &lt;br /&gt;
او خدا را نکشته ست جز برای تصاحبِ صندلیِ او؛ و در نهایت آن قلمرو خالی از خدا با آن سنخی از زندگی پر می شود که سرشار از هیچ انگاری ست؛همان رویه ای که نخواستن، و بی کنشانه از میان رفتن را به خواستی فراتر از آن ترجیخ می دهد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;نیچه و فلسفه / ژیل دلوز&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-1245414765506132431?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=C7EPCDLMHmg:rTH6XRb4Rlc:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=C7EPCDLMHmg:rTH6XRb4Rlc:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/1245414765506132431/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=1245414765506132431&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/1245414765506132431?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/1245414765506132431?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post_10.html" title="خدا مرده است" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUIAQH8zeip7ImA9WhRQE08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-7325513121527680764</id><published>2011-12-07T11:30:00.005+01:00</published><updated>2011-12-08T06:52:21.182+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-08T06:52:21.182+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>خواست = آفرینش</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;« در همه آنچه می خواهی، از خود بپرس: آیا به یقین می خواهم آن را تا بی نهایت بار تکرار کنم؟ این باید محکم ترین مرکز ثقل شما باشد؛» ( خواستِ قدرت، بخش چهارم، 242 )&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به آن پیرزنانی می مانیم که تنها یکبار به خود اجازه ی زیاده روی می دهند؛ ما دقیقآ مثلِ آنها عمل و فکر می کنیم؛ نیچه در پاسخ به ماست که می نویسد: " آه؛ ای کاش نیمه خواستن را یکسره از خود دور می کردید و برای بیکارگی چندان عزم می داشتید که برای کار! آه ای کاش کلام را در می یافتید: « همواره هر چه می خواهی بکن؛ اما نخست از آنان باش که توانِ خواستن دارند! »"؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نیچه از "بازگشتِ ابدی" سخن می گوید؛ اندیشه ای که "برمی گزیند" و "خواستن" را به چیزی تام و تمام مبدل می کند؛ اندیشه ای که هر چه بیرون از آن ست &amp;nbsp;را از خواست پاک می کند، و خواست را به آفرینش بدل می کند؛ و تساویِ ( خواست = آفرینش ) را سبب می شود؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;نیچه و فلسفه / &amp;nbsp;ژیل دلوز؛&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-7325513121527680764?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=SxbdWIG3B6A:zjzruY8LWyE:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=SxbdWIG3B6A:zjzruY8LWyE:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/7325513121527680764/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=7325513121527680764&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7325513121527680764?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7325513121527680764?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post_07.html" title="خواست = آفرینش" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEMSXY8cCp7ImA9WhRQEUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-348788861176148487</id><published>2011-12-06T11:17:00.001+01:00</published><updated>2011-12-06T11:18:08.878+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-06T11:18:08.878+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>تاسِ ضرورت</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اگر بدانیم چگونه بازی کنیم، چگونگیِ تایید&amp;nbsp;ِ تصادف را هم خواهیم دانست؛ اما مسئله آن ست که ما نمی دانیم چگونه بازی کنیم، " شرمسار، سرافکنده، - دست و پا گم کرده -چونان پلنگی ناکام در پریدن؛ اما چه غم ای تاس بازان! شما شوخی و بازی را چنان که باید نیاموخته اید! "؛ ( زرتشت،4، "درباره انسان والاتر، 14)&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;بازیگر بد بر پرتابِ چندباره ی تاس افکنی تکیه می کند. او خودِ این ترکیبِ تاس را هدفی قرار می دهد که باید به آن دست یافت؛ هدفی که در پسِ علیت پنهان شده ست؛ نیچه، این غایت/عقل باوری را عنکبوتی ابدی می داند و ما را فرا می خواند که همزبان با شارلِ دلاور در میدانِ نبرد با لویی یازدهم بگوییم: " که به جنگِ عنکبوتِ جهان آمده ام! "؛&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;از میان بردنِ تصادف؛ چسبیدن به علیت/غائیت، تاکید بر تکرارِ پرتاب به جایِ تایید تصادف، و پیش بینی نتیجه به جای تاییدِ ضرورت، همگی کارِ بازیگرِ بد هستند؛&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اما حتی آن تکرارِ تاس اندازی ها هم به شکست می انجامند زیرا تصادف به قدرِ کافی در یک پرتاب تایید نمی شود، تا عددِ "سرنوشت سازی" را تولید کند که برای گردِ هم آوردنِ همه ی پاره ها ضروری ست؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نیچه به جای زوجِ علیت/غائیت یا احتمال/غائیت و تقابل و ترکیبِ این ها، تلازمِ دیونیسوسیِ تصادف/ضرورت و زوجِ دیونیسوسیِ تصادف/تقدیر را می نشاند؛&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;نه احتمالی که در پرتابِ چند باره ی تاس ها توزیع شده ست؛ بلکه همه ی تصادف به یکباره؛&amp;nbsp;نه ترکیبی مطلوب، خواسته شده، نهایی، بلکه ترکیبی سرنوشت ساز و دوست داشته شده: عشق به سرنوشت؛ نه بازگشتِ ترکیب بواسطه ی تعدد پرتاب، بلکه تکرارِ یک پرتاب بواسطهِ ذاتِ عددی که به نحو سرنوشت سازی به دست آمده ست؛&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;نیچه و فلسفه / ژیل دلوز&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-348788861176148487?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=1l-9gySPuTQ:uzSJmNPYGNI:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=1l-9gySPuTQ:uzSJmNPYGNI:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/348788861176148487/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=348788861176148487&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/348788861176148487?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/348788861176148487?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post_06.html" title="تاسِ ضرورت" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEABR388eSp7ImA9WhRQEUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-5446721406327603291</id><published>2011-12-05T12:55:00.005+01:00</published><updated>2011-12-06T11:19:16.171+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-06T11:19:16.171+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>مسئله رنج</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-Vaa0UxHT9pA/TtyrhTEntXI/AAAAAAAABR8/2tMmiMLFAXw/s1600/34302_1363585448565_1199480746_30908500_3340702_n.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://4.bp.blogspot.com/-Vaa0UxHT9pA/TtyrhTEntXI/AAAAAAAABR8/2tMmiMLFAXw/s200/34302_1363585448565_1199480746_30908500_3340702_n.jpg" width="170" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;بازخوانی&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;برای آنکه رنج، از منظری کنشی مورد قضاوت قرار گیرد، باید در "محیطِ بیرونیِ خود" نگه داشته شود؛ این به تمامی یک هنر ست؛ هنری که هنرِ سروران ست؛ سروران رازی دارند؛ آنها می دانند که رنج، فقط یک معنا دارد: &lt;i&gt;شادی بخشی؛ شادی بخشی به کسی که رنج می دهد، یا آن را مشاهده می کند؛&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اگر انسانِ کنش مند، رنجِ خود را جدی نمی گیرد، به این دلیل ست که هماره کسی را تصور می کند که رنج به او لذت می دهد؛ بیهوده نیست که چنین تخیلی، در ایمان به خدایانی یافت می شود، که جهان یونانیان را سرشار کرده بودند : " هر شری که نگاه انداختن بر آن، خدایی را بطلبد، بر حق ست "؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;باید دانست که در معنای کنشی، رنج، دلیلی بر ضدِ زندگی نیست؛ بلکه به عکس، انگیزنده ی آن، طعمه ای برای آن، و "دلیلی" به نفعِ زندگی ست؛دیدنِ درد یا حتی به درد درآوردن، ساختارِ زندگی به عنوانِ زندگی&amp;nbsp;ِ کنشی، و ظهورِ کنشیِ زندگی ست؛ رنج معنایی بی واسطه در حمایت از زندگی دارد: معنای بیرونی آن؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در معنای درونی/ واکنشیِ رنج، رنج پیامدِ گناه ست و به وسیله ای برای رستگاری بدل می شود، رنج با تولیدِ رنجِ بیشتر، با درونیدنِ هر چه بیشتر تسلا می یابد؛ با چرکین کردنِ زخم؛ رنج را فراموش کردن، و خود را درمان کردن؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;نیچه اما ما را به تامل در مسئله ی رنج فرا می خواند و می گوید : " تراژدی همان زمانی می میرد، که نمایش، به کشاکشی درون سو تبدیل، و رنج درونی می شود"؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="color: #666666;"&gt;تبارشناسی اخلاق / نیچه :: نیچه و فلسفه / ژیل دلوز&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-5446721406327603291?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=TTYh8bzEOa4:TpRPg0Wbd94:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=TTYh8bzEOa4:TpRPg0Wbd94:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/5446721406327603291/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=5446721406327603291&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/5446721406327603291?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/5446721406327603291?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/12/blog-post.html" title="مسئله رنج" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/-Vaa0UxHT9pA/TtyrhTEntXI/AAAAAAAABR8/2tMmiMLFAXw/s72-c/34302_1363585448565_1199480746_30908500_3340702_n.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUIEQ3kycCp7ImA9WhRRE04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-3766418954535985443</id><published>2011-11-26T19:50:00.002+01:00</published><updated>2011-11-26T19:51:42.798+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-26T19:51:42.798+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شعر" /><title>خندق</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اينجا كه منم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خندقي از گريه و ديوانگي ست&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و دلي كه به حول بي تابي ات مدام مي چرخد&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بر شانه هاي گرگرفته ي من&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;عقابي نشسته است&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;كه از كناره هاي جنون مي آيد ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;حمید کرم پور&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پانوشت : بوسه بر دستانِ آنانی که قبل تر از ما مرتکبِ نوشتنِ سطوری شده اند که به وقتِ سکوت های قاتل، در مکث های مردد و ناتوان، بتوانیم از روی دست خطِ شان با لکنت و لرزش بخوانیم و مطمئن باشیم که روایت مخدوش نشده ست؛ بی کم و کاست ...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-3766418954535985443?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=gHkK-7g95NI:KZJ8bAuV-8I:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=gHkK-7g95NI:KZJ8bAuV-8I:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/3766418954535985443/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=3766418954535985443&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3766418954535985443?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3766418954535985443?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/11/blog-post_26.html" title="خندق" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkcGSH07fSp7ImA9WhRSEkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-7417572952976116692</id><published>2011-11-14T17:26:00.001+01:00</published><updated>2011-11-14T17:27:09.305+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-14T17:27:09.305+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>زهدانِ مخاطره</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i style="color: #666666;"&gt;«آن‌چه تثبیتِ تن، مرزهای تن، و پویش‌های تن را برمی‌سازد، کاملا مادی است، اما مادیتی که به مثابه‌ی موثرترین تاثیر قدرت، بازاندیشی شده است» | جودیت باتلر؛&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i style="color: #666666;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من نمی دانستم اما نهایتآ فهمیدم که روشنی هم می تواند آغازِ سرسامی تازه باشد؛ این را در تاریکیِ آن اتاق فهمیدم؛ وقتی بوی الکل می آمد و تیزیِ سوزن زیرِ نورِ لاجونِ ماه می درخشید و جداره ی رگ هایم ترک می خوردند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو باور نکردی و شانه ات را بالا انداختی و گم شدی..&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من خواب زده به پرده های رنگیِ اتاقِ زایمان آویختم؛ و جیغ کشیدم؛ گفت: جوانی ! و با یک تخمدان هم می توانی بچه بزایی؛ دست &amp;nbsp;کشیدم زیرِ شکم م؛ زبریِ بخیه، دستم را گاز گرفت؛ انگشتم را کشیدم؛ تخمدان به آلمانی چه می شود؟ به چشمانِ براقِ آبیِ دکتر خیره شدم؛ گفت: حرف بزن؛ گریه کن؛ روی دستمالِ بالای سرم نوشتم، تخمدانِ آدم، همان هزارتویِ هذلولیِ تاریکی ست که از انحنای وهمناک ش صدای ضجه ی کودکانِ مرده می آید؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;وقتی همه رفته بودند، هر دو دستم را گذاشتم روی بخیه ها و خواستم مهربان باشم؛ اما نشد؛ کبود شده بودم؛ می خواستم بدوم؛ به تختِ سفید چسبیده بودم؛ آمدم که خودم را، تنم را از تخت بکنم، بخیه ها تیر کشیدند و صدای پت پت شنیدم؛ انگار چیزی به خاموشی می رفت.. نزدیک صبح بود؛ پرستار از صدای هق هق بیدار شد؛ آمد گفت چه شده؟ چرا آرام بخش هایت را نخوردی؟ یادش نیامد من آلمانی می دانم یا نه؟ به انگلیسی چیزی بلغور کرد که هیچ معنی نمی داد؛ گفتم: می خواهم بروم قدم بزنم؛ گفت: هنوز زود ست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و مرا به تخت چسباند به مردابی که بوی الکل می داد و سفید بود..&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خواب می دیدم توده ای بزرگ می شود .. مثل بهمن از بالای کوهی، ..توده ای که او گفت اسم ش تومور ست؛ و گفت خوش خیم ست؛ و من می گفتم خورشیدم کجاست؟ تو هم نبودی خورشیدکم؛ با پدرت غروب کرده بودی و همه پنجره ها از شب سرشار بودند؛&lt;br /&gt;
خودم را دیدم، که با هر قدمِ لرزانی که بر می داشتم، گردبادِ دردی در تن م می پیچید؛ از مدارِ خودم خارج شده بودم؛ آینه ها نبودند؛ هیچ نبود؛ ظلماتِ مطلق بود؛ خواستم تکه پاره های خودم را به هم بدوزم؛ پاره پاره زیستن، خیانت ست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتم: تو تنِ منی؛ مجروح و بی قدر؛ بیا آشتی کنیم؛ و صدایی نبود؛ گفتم: لامصب مگر تو نبودی که خواهنده می پیچیدی در تنی؟ مگر تو بوسنده نبود؛ مگر تو مشتِ خیابان نمی شد؟ لعنت به تو! در خودت فرو رفته ای که چه؟ حلزون شده ای که چه؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گفتم بیا .. بیا زندگی کنیم؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;صدایی نبود.. گفتم این چشم ها را نگاه کن! نمی خواهی روی پایت بایستی ؟ نمی خواهی "شهادت" بدهی؟ پس کدام "وفاداری" ؟ پس آن همه واژه چه شد؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هیچ صدایی نبود.. هیچ کس جواب نمی داد؛ و چه چیزی هولناک تر از نبودنِ پاسخ ست؟&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;روزها گذشت،.. ما آشتی نکردیم اما در انزوای متروکِ خودمان، با هم زندگی کردیم و به قولِ بکت همدیگر را در آغوش گرفتیم؛ نه آنقدرها لطیف اما دست کم وفادار؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا وقتی جلویِ هفتصد نفر در کلاسِ اقتصادِ خرد نشسته ایم و دانه های درشت&amp;nbsp;ِ عرق پس پشتِ گردن م می نشیند، وقتی افق،عمود می شود و رنگ ها در هم می روند، وقتی تار ست تصویر و ستونِ فقرات م روی میز ولو می شود و بی حرکت می ماند، لالایی می خوانم در گوش اش؛ و یادش می آورم که ما به جز هم کسی را نداریم؛ لطفآ مقابلِ این همه چشم وقتی هیچ پناهگاهی نیست، از هم وا نرود؛ پاره هایش را جمع کند با همه ی سوراخ های ناگزیر ش ؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا دیگر چشمک می زنیم به هم، و می دانیم زهدانِ مخاطره را باید زیست؛ با چشمانِ خیره ای که می ترسند، گریه می کنند، توامان می خندند و عاشق می مانند؛ ...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-7417572952976116692?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=bnMqDsAP0L0:zKg5T_4MOu8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=bnMqDsAP0L0:zKg5T_4MOu8:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/7417572952976116692/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=7417572952976116692&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7417572952976116692?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7417572952976116692?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/11/blog-post_14.html" title="زهدانِ مخاطره" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A04HQXY6eyp7ImA9WhRTFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-1591227999525075220</id><published>2011-11-05T14:32:00.000+01:00</published><updated>2011-11-05T14:32:10.813+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-05T14:32:10.813+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>آغاز ِ آخرینِ صداها</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;داوری درباره ی دیگری، داوری در بابِ خویشتن است | شکسپیر - هملت؛&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: black;"&gt;به جز خودت که نیستی، تمامِ نشانه های "ما" هستند؛ و این "هستن" آنقدر بزرگ و عمیق ست که دیالوگی بی پایان را آغاز کنم؛ دیالوگی با درونی ترین پرده های مجروحِ تن م؛ دیالوگی با بیرونی ترین و دمِ دستی ترین مکان/زمان هایی که با هم تجربه شان کرده ایم؛&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;و خواستِ آزادی مگر چیست جز همین اصرار بر تداومِ دیالوگ وقتی تراژدی با تمامِ وجوهِ بسیط و ویرانگر ش می رود که فضاها را مصادر کند؛&lt;br /&gt;
فراموشی، خیانت ست به همه ی سر حدات ای که زیسته ام/زیسته ایم شان؛ اتفاقآ درست در زمانی که پلک م می پرد، شانه ام می لرزد، و مشت ام را در جیب پنهان کرده ام؛ درست در همان لحظاتی که خشمِ درمانده وجودم را می خورد، بر می گردم دست می کشم به همه ی نشانه هایی که از دست داده ام؛ به همه ی راه هایی که در انفرادی، پیموده نشدند؛ بر می گردم به واژه هایی که بی مناسبت و بی دریغ تو را خطاب کرده اند؛ و وقتی با همه ی این ها چشم در چشم مواجه شدم، می گذارم در من زندگی کنند؛ آنها را دور نمی ریزم؛ زیرا که وقتی بر لبه ی خلاء ای که به باور ِ من با حقیقت، احاطه شده بود، خانه کرده بودیم؛ می دانستیم که وفاداری به این حقیقت تنها در گرو تداومِ مواجهه به رغمِ انفصال ها و بیم ها ممکن ست؛ امروز اما حتی شهادت دادن به ناتمام ماندن ش کفایت نمی کند، همزیستی تنها همزیستی می تواند تیزی هایش را به شانه بدل کند؛&lt;br /&gt;
گمان می کردم&amp;nbsp; هرگز تو را به خاطر همدستی با پیرامونی که رویا را تباه کرده است، نخواهم بخشید؛ امروز اما تمام و کمال آغوش م را باز می کنم، گذشته ام را می بوسم و بر ویرانه اش دوباره می سازم؛ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
ساختن می تواند آنقدر که او گفته، مکانیکی و محتوم، دیگری را نفی نکند؛ می تواند با گذشته اش چنان بیامیزد، با تاریک و روشنای ش چنان یگانه شود که این بار اگر "درنگی" در اضطرارهای مدام سر بر می کند،&amp;nbsp; بی انکار و گریز، خطر کند به راه های نرفته؛&lt;br /&gt;
ساختن می تواند مسیری دیگر بپیماید؛ واژگانِ مستعملِ همه ی این هزاره های اندوه را به اشک/خند از نو بشوید به تن شان لباس بدوزد و جهانِ رمزگانِ نو بیافرآیند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;ساختن می تواند از آخرینِ صداها آغاز شود؛ از صداهای زندانی ..&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-1591227999525075220?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=nAI-A7u-kgw:AtVFKMQPddk:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=nAI-A7u-kgw:AtVFKMQPddk:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/1591227999525075220/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=1591227999525075220&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/1591227999525075220?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/1591227999525075220?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/11/blog-post.html" title="آغاز ِ آخرینِ صداها" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE8MR3g8eSp7ImA9WhdbGUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-7738836551522779151</id><published>2011-10-18T14:57:00.003+02:00</published><updated>2011-10-18T15:01:26.671+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-18T15:01:26.671+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="کتاب" /><title>بنای معبد</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;همه چیز در ساختن بنا به خواست او تن در می­داد. کارگران بیگانه تخته­ سنگ­هایی از مرمر ­­می آوردند، تراشیده و جفت یکدیگر. با حرکات&amp;nbsp; سنجیدهء انگشتانش سنگ­های برآمده در جای خویش قرار ­می گرفتند. تا به حال هیچ بنایی چون این معبد چنان سهل و آسان برپا نشده بود یا بهتر است بگوییم؛ حقا که این معبد به سان معبدی واقعی برپا شد، جز اینکه بر هر سنگ – از کدامین گسل بودند؟ - دستخط نامأنوس و بی­ معنای کودکان، یا چه بسا سنگ­ نبشته­ های کوه­ نشینانِ بربر، به قصد تحریک و توهین، یا برای تخریب کامل معبد به وضوح با ابزارهایی تیز و بی­ نظیر چنان کنده شده بود که دیرزمانی به درازای ابدیت پس از معبد خواهند پایید.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;i style="color: #666666;"&gt;فرانتس کافکا،&amp;nbsp; تمثيلات، ترجمهء کوروش بيت سرکيس، کارلسروهه: 2005؛&lt;br /&gt;
Franz Kafka, Parables, New York: Schocken Books, 1947&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;i style="color: #666666;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-7738836551522779151?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=99el6OYGksI:ONEFl8-Y200:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=99el6OYGksI:ONEFl8-Y200:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/7738836551522779151/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=7738836551522779151&amp;isPopup=true" title="1 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7738836551522779151?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7738836551522779151?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/10/blog-post_18.html" title="بنای معبد" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEYBR389eyp7ImA9WhdbEUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-7305090149699383851</id><published>2011-10-09T19:36:00.002+02:00</published><updated>2011-10-09T19:42:36.163+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-09T19:42:36.163+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>رونوشت</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;قبل تر ها گمان می کردم، تقلا باید این باشد که از دلِ همسانی ها و روزمرگی ها ، چیزی از جنس تفاوت بیافرینیم؛ تفاوتی که خط بکشد بر بدیهیاتی که باور عمومی حقنه مان می کند؛ آن وقت درخششِ آن دیگرگون، چونان آفتاب بر همگان بتابد؛ و به قولی روشنا از زیرِ آتش دان به آسمان برود؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این روزها که می گذرند، گویی تسلیم شده ام به باوری مسلط و بی تردید، که فریاد می کند: هر چیزی در این جهان، عطف به ما سبق می شود و براستی رونوشتِ گذشته ی خود ست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;صدای خرد شدنِ استخوان هایم را می شنوم لای چرخ دنده های نظمی که به صلاحِ همگان ست؛ تن م هنوز مقاومت می کند؛ تومور می زاید؛ تیغِ جراح وارد می شود و همه ی گلبول های سپید را به خانه هاشان بر می گرداند؛ تنها گاهی از شکافِ بخیه هایم صدای پت پتِ روح م را می شنوم؛ به ناله می ماند.. یا به صدای نیِ چوپانی در کویر؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گاهی بی آنکه مسیر را دیده باشم و مقصد را بدانم فرار می کنم؛ فرار می کنم که لابد اینجا نمانم؛ واقعیتِ موجود اما سایه ام می شود، گوشه ی دیوارها یقه ام می کند ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیگر خسته ام ... دیگر آخرین ذره های حیات م را دارم وامی نهم؛ باور نمی کردم مرده باشی در من؛ جنازه ات را روی دوش کشیده ام این همه ماه...حالا مقابلِ چشمانِ بهت زده ام، زنده شدی؛ زندگی ات مبارک ست؛ افسوس که زنده گی ات با مردگی ام همزمانیِ غریبی دارد؛ نمی خواستم بمیری.. نمی خواستم بمیریم؛ نمی خواستم با قاعده ی ناممکنیِ عشق، همدستی کنیم؛ می خواستم استثنا را زندگی کنیم؛ باور ت می شود آن بوسه های گشوده مرده باشند؟ ... چرا که نه؛ یادت هست می گفتی: هیچ چیزِ نا زمانی وجود ندارد؛ .. شاید تو باورت نشود اما من هنوز به معجزه باور دارم؛ باور دارم؟ ضجه می زنم؛ باور دارم یا ندارم ..مهم نیست ..من باور دارم که تنها عشق می تواند ویرانی های جهان را مرهمی باشد؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می بینی؟ بیشتر چیزهایی که باور شان کرده ام خیس شده اند و از ریخت افتاده ند؛ .. نمی توانم روی این همه باور چتر بگیرم؛ سیل از زمین و آسمان می بارد؛ تنها خودم را دیده ام.. عریان؛ و دردناک در مغاکی که از آن گریزی نیست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این قدم ها را بر نخواهم گشت؛حالا که قرار ست تاریخ م را به تراژیک ترین وجهِ ممکن تکرار کنم، بگذار این آسمان هر چه می خواهد ببارد..مرا نمی ترساند؛&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-7305090149699383851?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=xXAUZcMi6kY:zX6wOL0Q1kc:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=xXAUZcMi6kY:zX6wOL0Q1kc:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/7305090149699383851/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=7305090149699383851&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7305090149699383851?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/7305090149699383851?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/10/blog-post.html" title="رونوشت" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkYHQnczfyp7ImA9WhdVGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-6953111668636204090</id><published>2011-09-24T14:41:00.001+02:00</published><updated>2011-09-24T14:42:13.987+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-24T14:42:13.987+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پادکست" /><title>حکایت</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خوانشِ گزینشیِ شعری از شمس لنگرودی؛ » از &lt;a href="http://sungirll.podomatic.com/entry/2011-09-24T05_39_30-07_00"&gt;اینجا&lt;/a&gt; گوش کنید؛&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;object height="85" width="440"&gt;&lt;param name='movie' value='http://sungirll.podomatic.com/swf/joeplayer_v18c.swf'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='flashvars' value='minicast=false&amp;jsonLocation=http%3A%2F%2Fsungirll.podomatic.com%2Fentry%2Fembed_params%2F2011-09-24T05_39_30-07_00%26color%3D43bee7%26autoPlay%3Dfalse%26width%3D440%26height%3D85'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowFullScreen' value='true'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowscriptaccess' value='always'&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src='http://sungirll.podomatic.com/swf/joeplayer_v18c.swf' flashvars='minicast=false&amp;jsonLocation=http%3A%2F%2Fsungirll.podomatic.com%2Fentry%2Fembed_params%2F2011-09-24T05_39_30-07_00%26color%3D43bee7%26autoPlay%3Dfalse%26width%3D440%26height%3D85' type='application/x-shockwave-flash' allowscriptaccess='always' allowfullscreen='true' width='440' height='85'&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-6953111668636204090?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=VGtnQ44TI0o:gwxa9hl3JWQ:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=VGtnQ44TI0o:gwxa9hl3JWQ:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/6953111668636204090/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=6953111668636204090&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/6953111668636204090?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/6953111668636204090?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_24.html" title="حکایت" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEcHQn07fCp7ImA9WhdVE04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-8427146811624927027</id><published>2011-09-18T10:04:00.006+02:00</published><updated>2011-09-18T10:53:53.304+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-18T10:53:53.304+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>حیاتِ برهنه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی؛&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بنیامین در مقاله ای به نامِ "قصه گو" هنگامی که به شیوه ی خاص خودش زوالِ تجربه در عصرِ جدید را توصیف می کند، از انسانِ مدرنی سخن می گوید که اکنون زیرِ آسمانِ فراخِ دشتی ایستاده است که دیگر هیچ چیزِ آن بی تغییر نمانده جز ابرهایش :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
« و زیرِ این ابرها، در میدانِ نیروهای برخاسته از سیلاب ها و انفجارهای ویرانگر، تنِ نحیف و شکننده ی انسان ایستاده بود؛ »&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;i&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="color: #999999;"&gt;والتر بنیامین | تاملاتی در آثار نیکلای لسکوف | فصلنامه ارغنون، شماره 9، 1375، ص 2؛ &lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-8427146811624927027?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=lbhWmyQZpKA:exRKlanJyL8:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=lbhWmyQZpKA:exRKlanJyL8:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/8427146811624927027/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=8427146811624927027&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8427146811624927027?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8427146811624927027?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_18.html" title="حیاتِ برهنه" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8AQ3c6fCp7ImA9WhdWGU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-5575623636987800687</id><published>2011-09-12T21:14:00.001+02:00</published><updated>2011-09-13T16:24:02.914+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-13T16:24:02.914+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="پادکست" /><title>روح آقای کوگیتو</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;زبیگنیف هربرت | ترجمه محسن عمادی؛ »&lt;a href="http://sungirll.podomatic.com/entry/2011-09-12T12_10_50-07_00"&gt; گوش کنید&lt;/a&gt; :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;object height="85" width="440"&gt;&lt;param name='movie' value='http://sungirll.podomatic.com/swf/joeplayer_v18c.swf'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='flashvars' value='minicast=false&amp;jsonLocation=http%3A%2F%2Fsungirll.podomatic.com%2Fentry%2Fembed_params%2F2011-09-12T12_10_50-07_00%26color%3D43bee7%26autoPlay%3Dfalse%26width%3D440%26height%3D85'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowFullScreen' value='true'&gt;&lt;/param&gt;&lt;param name='allowscriptaccess' value='always'&gt;&lt;/param&gt;&lt;embed src='http://sungirll.podomatic.com/swf/joeplayer_v18c.swf' flashvars='minicast=false&amp;jsonLocation=http%3A%2F%2Fsungirll.podomatic.com%2Fentry%2Fembed_params%2F2011-09-12T12_10_50-07_00%26color%3D43bee7%26autoPlay%3Dfalse%26width%3D440%26height%3D85' type='application/x-shockwave-flash' allowscriptaccess='always' allowfullscreen='true' width='440' height='85'&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-5575623636987800687?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=Kb-TUESupEI:F_rYeTegE_g:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=Kb-TUESupEI:F_rYeTegE_g:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/5575623636987800687/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=5575623636987800687&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/5575623636987800687?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/5575623636987800687?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_1001.html" title="روح آقای کوگیتو" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0YESXwyeyp7ImA9WhdWGEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-8648593731639548913</id><published>2011-09-10T20:22:00.002+02:00</published><updated>2011-09-12T21:18:28.293+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-12T21:18:28.293+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>کوچ</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پرسیده بودم: خوبی؟ جواب نوشته بود که نمی دانم مراد از خوبی چیست؛ من تنها پرهای پروازی فلج را بریده ام؛... این روزها وقتی کسی می پرسد:خوبی؟ گمان می کنم حاملِ همان حماقتی ست که من؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دیگر تقلا نمی کنم. آرام و بی آنکه رنجشی بر پیشانی م چین بیندازد، میانِ برف های تابستانِ دوهزار و یازده دراز کشیده ام؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو را، که زیباترین آرزویم بودی و در دستانم به گنجشک بدل شدی، پر می دهم؛ و این همان کاری ست که در آن مهارتِ خوبی دارم؛&lt;br /&gt;
از این نقطه ی صفر مرزی تا استوا پرواز کن آرزوی قشنگ م؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از سپتامبرِ برج های دوقلو، انفجارهای مسری باقی می ماند، بلند تر پرواز کن عزیزکم؛ این جنگنده های دموکرات، ارتفاعِ مجاز ندارند؛ از سپتامبر تا فوریه پرواز کن، انقلاب در اکتبر به یغما می رود؛ قبل از آنکه انقلاب فرزندانش را ببلعد، حتمآ به مقصد رسیده ای؛ افسانه های هیمالیایی را یادت باشد؛ تو از همان پرنده ها بودی که پرواز را در آسمان یاد گرفته اند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;افقِ تازه ات بر تو مبارک؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این نامه از طرفِ همان آسمانی ست که زیر آسمانِ همگان ست؛ همان که در دلِ سقوط زندگی می کند؛ &lt;br /&gt;
بلند تر پرواز کن عزیزکم ...&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پانوشت: یک دستم می نوشت، یک دستم پاک می کرد؛ گنجشک را خفه کردم با دست هام؛ ...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-8648593731639548913?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=M57FcIk9a4o:SAOpvCgnnHs:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=M57FcIk9a4o:SAOpvCgnnHs:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/8648593731639548913/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=8648593731639548913&amp;isPopup=true" title="2 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8648593731639548913?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8648593731639548913?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_10.html" title="کوچ" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkcAQXkzeyp7ImA9WhdWFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-4233671690069309397</id><published>2011-09-08T17:00:00.000+02:00</published><updated>2011-09-08T17:00:40.783+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-08T17:00:40.783+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>خون واژه</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تنها ارتباطی که با تقویم دارم این ست که روزهای قاعدگی را روی ش علامت می زنم؛ اما این دروغِ بزرگی ست؛ کدام قاعده؟ این خونریزی های منظم، استثنای روزهای خونبارِ من اند؛ دقیقآ بیست و نه روز صبر کرده بودم؛ حالا می توانم قدم هایم را باز باز بردارم؛ می توانم فشار خون را حس کنم در هذلولیِ تن م؛ حالا می توانم دردی را که از روی کمر م تا شانه ها بالا می خزد، بخوابانم؛ بعد زانو هایم را بغل کنم؛ حالا می توانم به پرندگان بگویم در گودیِ زیرِ چشمانم تخم بگذارند؛ و دست به کار بشوم رنگ بپاشم به بی رنگیِ صورتِ مرده ام؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;حالا می توانم مهربان تر باشم؛ و تردیدی نیست، کسی که خونِ گرم و جهنده را ببیند زخم نمی زند؛ حالا می توانم به "اسد" نامه بنویسم؛ که تانک هایش را از اتاقِ من ببرد بیرون؛ این حشره های موشکی را از سقفِ اتاقِ من جمع کند؛ حالا می توانم موجی شوم؛ بکوبم به ساحلِ سرسام های سوریه؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;هیچ فشاری در رگ هام نیست؛ هیچ خواهشی؛ هیچ آرزویی حتی؛ فقط وقتی جاذبه، تن م را به زمین می چسباند، بوی چمنِ مرده می گیرم؛ همین امروز صبح، آقای صاحب خانه، همه ی چمن ها را قتل عام کرد؛ من با چشم های خودم دیدم از اگزوزِ ماشینِ چمن کُشی اش،چمن های مثله شده، می ریخت؛ و مگر می شود، فراموش کنم؛ حتی وقتی همه ی سلول های خاکستری ام را در تشنج، تف کرده باشم؛ مگر می شود فراموش کرد؟&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مگر می توانم فراموش کنم که فوریه و آپریل هیچ تقارنی نداشتند و روزهایی که می گذرند خودشان را تلف می کنند؛ باید بروم زیرِ همین بارانی که یکریز می بارد روی چمن های مرده خون بریزم؛ این خونِ گرمی ست که از رگ های خشکیده ی کودکانِ مُرده ی رحم ام، بیرون می جهد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt; باید بروم با همین خونی که از روی ران هایم سر می خورد و خیابان را نشانه می گذارد، تک تکِ درخت ها را ببوسم؛ شاید همین فردا که خون م تمام شد، دیگر نباشم؛ آن وقت چه کسی "شهادت" می دهد که در هر خون کلمه بود؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-4233671690069309397?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=9Omj7agT5EM:QUqehoIKeDY:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=9Omj7agT5EM:QUqehoIKeDY:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/4233671690069309397/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=4233671690069309397&amp;isPopup=true" title="4 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/4233671690069309397?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/4233671690069309397?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_3437.html" title="خون واژه" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkYERH8_eip7ImA9WhdWFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-384388773639923266</id><published>2011-09-07T13:47:00.000+02:00</published><updated>2011-09-08T17:01:45.142+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-08T17:01:45.142+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شعر" /><title>فاصله</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چشمانت را بگشا،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;سنگ پاره را در دست گیر&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;دورترین ستارگان در تو اند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
شامگاهان در افق&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;خانه ای خواهی داشت؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بر کنار ساعتِ آفتابی بنشین،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;با ابرها سخن بگو&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بر عابران سلام کن،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و اندوه و تنهاییت را با سرانگشتانِ نرمت بشمار؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
تن ت را عزیز دار&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و روح ت را،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;که خصمِ جاودانی توست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;میوه های کال را از درختان برگیر،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چرا که آنان آیات بی اعتناییِ مهرآمیزِ جهان اند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;و با سایه ات همراه شو،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چرا که عشق نیز نوعی فاصله است؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
چشمانت را بگشای،&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;اینک تو خود اینجایی:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در نزدیک ترین فاصله از همه چیز؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;×&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;مجموعه ی اشعارِ مراد فرهادپور با نامِ " ایده های شعری" را می توانید از&lt;a href="https://docs.google.com/viewer?a=v&amp;amp;pid=explorer&amp;amp;chrome=true&amp;amp;srcid=0B5aN59tw6JPZYzExNzBlYzktYWU0My00OTBlLWE3NDYtZmQ1NGYzNjRhMmI1&amp;amp;hl=en_US"&gt; اینجا&lt;/a&gt; دانلود کنید؛ &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-384388773639923266?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=deGyhyALejs:jh2fHHSSgOM:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=deGyhyALejs:jh2fHHSSgOM:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/384388773639923266/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=384388773639923266&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/384388773639923266?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/384388773639923266?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_08.html" title="فاصله" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8BQno6fSp7ImA9WhdWE00.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-1072106571518506459</id><published>2011-09-06T12:00:00.002+02:00</published><updated>2011-09-06T12:10:53.415+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-06T12:10:53.415+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>آفرینش هنری</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی از برای سوژه ای که میانِ تجربه ی مرگ در زندگی و تجربه ی زندگی در مرگ، آونگ ست؛&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;به باورِ من، مساله ما یافتنِ چیزی ست که در میدانِ جنگ، میانِ کِیف و ایثار نباشد؛ ما باید به واقع در پیِ یافتنِ یک پارادایمِ سوبژکتیوِ سوم باشیم؛ و این جستجو، مسئولیتِ مشخصِ آفرینشِ هنری ست؛ چرا که اغلب وقتی تکلیفِ سیاست آنچنان روشن نیست، مسئولیتِ مشخصی برای آفرینشِ هنری وجود دارد که به موجبِ آن باید به بشریت در یافتنِ پارادیمِ سوبژکتیوِ تازه یاری رساند؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;پس می توان نتیجه گرفت که سوژه هنر فقط خلقِ یک فرآیندِ جدید در عرصه ویژه ی هنر نیست؛ بلکه همچنین مساله ای مربوط به جنگ و صلح ست؛ چرا که ما اگر به این پارادایمِ سوبژکتیوِ نوین دست نیابیم، جنگِ بی پایانی در کار خواهد بود؛ و اگر ما خواستارِ صلح، - صلحِ واقعی - هستیم باید این امکان/ Possibility را در نظر بگیریم که سوژه شدن تنها در جریانِ آفرینشِ لایتناهی، انکشافِ لایتناهی به دست می آید و نه در انتخابِ فاجعه بار میانِ یک فرم از قدرتِ مرگ ( تجربه ی حدودِ لذت) و فرمِ دیگری از قدرتِ مرگ (که همان ایثار و جانفشانی در راهِ ایده ی انتزاعی ست). آفرینشِ هنری در زمانه ی ما به گمانم باید چنین باری را بر دوش بگیرد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;The Subject of Art , Alain Badiou&lt;/span&gt;&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-1072106571518506459?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=sP6M011Di2w:R2p9PDLzBTE:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=sP6M011Di2w:R2p9PDLzBTE:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/1072106571518506459/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=1072106571518506459&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/1072106571518506459?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/1072106571518506459?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_06.html" title="آفرینش هنری" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEYHQX0yfCp7ImA9WhdWEU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-2970551403303321446</id><published>2011-09-04T13:29:00.001+02:00</published><updated>2011-09-04T13:35:30.394+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-04T13:35:30.394+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>معرفت های ناساز</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی؛ از برای روزهای آشفتگی ...&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;از دیدِ ساموئل بکت، صیرورتِ رویه عاشقانه وابسته به کارکردهای ذیل ست :&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;-کارکرد سرگردانی: کارکردِ alea [تاس، بخت]، سفری پر مخاطره در دلِ وضعیت، که پشتوانه ِمفصل بندیِ دو و نامتناهی ست؛ کارکردی که فرضِ وجودِ "دو" ر در معرضِ فرانمودِ "نامتناهی"ِ جهان قرار می دهد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;-کارکردِ سکون: که محافظ ست؛ که نام گذاری اولیه را پاس می دارد، که تضمین می کند که این نامگذاری "رخداد-مواجهه" در حصر خود رخداد نیست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;-کارکرد الزام : همواره حتی به هنگام فراق و جدایی، ادامه دادن، که به موجبِ آن، غیبت ، خود وجهی از تداوم ست؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;-کارکرد داستان: که چون پیش می رود، از راهِ قسمی بایگانی کردن، روندِ "حقیقت شدنِ" سرگردانی و سرگشتگی را ثبت می کند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;×&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;می توان ثابت کرد که انفصال، خود را دیگر بار، در فهرستِ کارکردهای زنانه و مردانه، حک و ثبت می کند؛ زیرا "مرد" بنا به تعریفِ اصلِ موضوعیِ کلمه، آن موضعی در عشق ست، که الزام و سکون را با هم جفت می کند؛ و حال آنکه "زن" آن موضعی ست، که سرگردانی و داستان گویی را به هم پیوند می زند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;این اصل های موضوع در به هم آمیختنِ کلیشه های نتراشیده با کلیشه های تراش خورده تردیدی روا نمی دارند:&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;"مرد" کسی ست، مذکر یا مونث، که هیچ کاری نمی کند، یعنی کارِ نمایانی محضِ خاطرِ عشق و به نامِ عشق از او سر نمی زند؛ زیرا معتقد ست: آنچه را که او یک بار بر آن ارج نهاده ست می تواند همچنان با ارزش و ارجمند شود بی آنکه نیازی به اثبات و تصدیقِ مجدد خودش داشته باشد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;"زن" کسی ست، مذکر یا مونث، که عشق را به سیر و سفر وامی دارد و دلش می خواهد یک ریز و پیوسته قصه بپردازد؛ یا در قاموسِ ستیز : "مرد" خاموش ست و خشن؛ و حال آنکه "زن" یکریز حرف می زند و شکوه می کند؛ در نهایت کاوش های عاشقانه، به مواد و مصالح تجربی نیاز دارند تا حقیقت تحقق پذیرد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&amp;nbsp;اما باید توجه داشت که آنچه هر یک از "مرد" و "زن" بر پایه عشق، از عشق می دانند منفصل و جداگانه می ماند؛ و عشق صحنه ای ست که در آن یک حقیقت درباره ی مواضعِ جنسیت یافته، منبعث می گردد و پیش می رود، در جریانِ ستیزی فرو ننشاندنی میانِ معرفت های ناساز؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;What is love? - Alain Badiou , 1992&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-2970551403303321446?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=CCWKgujNS7g:ohcnAlICVpc:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=CCWKgujNS7g:ohcnAlICVpc:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://comingday.blogspot.com/feeds/2970551403303321446/comments/default" title="نظرات پيام" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=3636319356538679135&amp;postID=2970551403303321446&amp;isPopup=true" title="0 نظر" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/2970551403303321446?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/2970551403303321446?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post_04.html" title="معرفت های ناساز" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0IDRn84eSp7ImA9WhdXGEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-8452107928054762192</id><published>2011-09-01T14:48:00.005+02:00</published><updated>2011-09-01T14:52:57.131+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-01T14:52:57.131+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="فلسفه" /><title>جنگ و امر سیاسی</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: right;"&gt;&lt;i&gt;بازخوانی به نامناسبتِ روزِ &lt;a href="http://de.wikipedia.org/wiki/Weltfriedenstag"&gt;ملیِ ضد جنگ&lt;/a&gt; در آلمان؛&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;گریزی از منطقِ امرِ سیاسی در کار نیست؛ اگر دشمنیِ صلح طلبانه با جنگ، آنقدر نیرومند بود که هوادارانِ صلح را به جنگ بر ضدِ صلح ستیزان - به جنگی بر ضد جنگ - می کشاند، می شد از آن نتیجه گرفت که در حقیقت، صلح طلبی دارای نیرو و توانِ سیاسی ست؛ زیرا چندان قوت دارد که آدمیان را بر مبنای تمایز دوست و دشمن گروه بندی کند؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;در واقع اگر خواستِ برانداختنِ جنگ، آنقدر قوی باشد که دیگر از جنگ نپرهیزد، آنگاه خود به انگیزه ای سیاسی بدل می شود؛ یعنی بر جنگ، ولو به مثابه امکانی افراطی و استثنایی، صحه می گذارد و آن را موجه می نماید؛ در آن صورت واپسین جنگِ تمام عیارِ بشریت باز محصولِ یک جنگ خواهد بود؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چنین جنگی ناگزیر، بیش از حد شدید و غیر انسانی ست، زیرا با تجاوز از حدود چارچوبِ سیاسی، همزمان دشمن را تا حد مقولاتِ اخلاقی و جز آن نازل می کند و به ناچار از دشمن هیولایی می سازد که نه تنها باید در جنگ مغلوب ش کرد بلکه باید به کل نابودش ساخت؛به عبارت دیگر، او دیگر دشمنی نیست که تنها باید وادارش به عقب نشینی به مرزهایش نمود؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;عملی بودنِ چنین جنگی به ویژه نمایانگرِ این واقعیت ست که جنگ به منزله امکانی واقعی، همچنان در زمانه ی ما حضور دارد و این واقعیت، نقشی قاطع و اساسی در بازشناختِ سیاست دارد؛&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div dir="rtl" style="color: #666666; text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;Carl Schmitt , The Concept of the Political , translated by George&amp;nbsp; Schwab&lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-8452107928054762192?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=_aHnroyIv0Y:d194x1f07Yo:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=_aHnroyIv0Y:d194x1f07Yo:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8452107928054762192?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/8452107928054762192?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/09/blog-post.html" title="جنگ و امر سیاسی" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcCR3g5eCp7ImA9WhdXF0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-3636319356538679135.post-3191140860120986556</id><published>2011-08-30T10:33:00.001+02:00</published><updated>2011-08-30T15:47:46.620+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-08-30T15:47:46.620+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="روزنوشت" /><title>پچ پچ</title><content type="html">&lt;div dir="ltr" style="text-align: left;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;من به روی خودم نمی آورم اما در سرِ کلافه و گریزنده م ، یک استادیوم آدم با هم پچ پچ می کنند؛ من گاهی داد می زنم؛ بس ست؛ اما به کاسه ی سرم می کوبند و به قرارگاهِ شقیقه هام تیراندازی می کنند؛هیچ معلوم نیست زندانی ام یا زندانبان؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;فقط وقتی تو داد می زنی؛ ساکت و بی حرکت می شوند؛ زل می زنند به چشم های اشک آلودم؛ و منتظر می مانند؛ من هم داد می زنم؛ من هم دیوارِ کناری ام را گاز می گیرم؛ صورت ات نزدیک می شود؛ با دانه های عرقِ پاشیده بر پیشانی ت؛ با آن مردمک هایی که گشاد می شوند و مرا داخل می کشند؛ بعد بی صدا می شوی؛ در حالیکه داد می زنی؛ و می بینم ت که غرق شدی در آکواریومِ هوا؛ نِمو می شوی از سرزمین دیسنی و با باله های قرمز ت به دیواره های شیشه ای می کوبی؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;چشم که باز می کنم از آکواریوم خبری نیست؛ افتاده ام وسطِ رینگ؛ داور بالای سرم می شمارد؛ انگشت هام هنوز زنده اند، آرام و نامحسوس تکان می خورند؛ استادیوم یک دست تشویق می کند؛ جاذبه ی زمین زور می زند؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;شناور افتاده ام روی دست ها؛ در هیاهوی دست ها و پاها گم می شوم... داور دستِ تو را بالا می برد؛ شمارش تمام شده ..&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;برگشته ام به اتاقِ آکواریومیِ خودمان؛ امشب قرار ست همخانه ای هام با هم اسپاگتی درست کنند؛ کنار ظرف شویی دنبالِ لیوان می گردم؛ اسپاگتیِ آویزان به سوراخ های درپوشِ سینک را سفت می چسبم؛ تاب می خورم روی چاه فاضلاب؛&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;بویِ آبجو می آید؛ صدای خنده می آید؛ می خواهم برم بشاشم؛ می خواهم سگی باشم که صاحب م ببردم بشاشم به درخت ها؛ نمی خواهم ساعت ها به در گوش کنم تا اسپاگتی خورده شود؛ آبجو ها را به هم بزنند: تق ! سلامتی ... نمی خواهم همه ی این زمانِ کشدار را منتظرِ شاشیدن بمانم؛ توالت باید بسازم؛ کنارِ همین لپ تاپِ سفید؛ جلوی هزار چشمِ در استادیوم؛ بشاشم به زندگی؛ بی خیالِ پچ پچ ها؛ بی پاسخی که بگویم؛ برای چولگیِ صورت م؛ برای خشم و اضطرابِ همیشه ام؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو هم چاره ای نداری؛ با من نجنگ ! من در جنگیدن اندازه ی بوسیدن خوب نیستم؛ دفاعی ندارم بکنم از وضعیتی که بدان دچارم؛&amp;nbsp; انگشت م را از روی ناف ت بر نمی دارم؛ قرار بود دوباره همدیگر را بزاییم؛ و گرنه هزار بارِ دیگر روی رینگ، از تو می بازم؛ در آکواریوم، لای خزه ها گم می شوم؛ در فاضلاب فرو می روم؛ و دادگاهِ مسلط، چکش اش را بر فرقِ سرم می کوبد؛&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;تو چاره ای نداری؛ این روزها، مرا بیشتر ببوس؛ .. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3636319356538679135-3191140860120986556?l=comingday.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="feedflare"&gt;
&lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=j6zhSxhdL1Q:gwWU5DD_zAU:yIl2AUoC8zA"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=yIl2AUoC8zA" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?a=j6zhSxhdL1Q:gwWU5DD_zAU:qj6IDK7rITs"&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~ff/blogspot/LQEaX?d=qj6IDK7rITs" border="0"&gt;&lt;/img&gt;&lt;/a&gt;
&lt;/div&gt;</content><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3191140860120986556?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/3636319356538679135/posts/default/3191140860120986556?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://comingday.blogspot.com/2011/08/blog-post_30.html" title="پچ پچ" /><author><name>م ی م</name><uri>http://www.blogger.com/profile/09962982965605336902</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="31" height="32" src="http://1.bp.blogspot.com/-lc4KvAixSBM/TyKz_lqWvsI/AAAAAAAABSY/lw2qIQa9zW0/s220/205928_147102475373165_100002202405627_275274_3187663_n.jpg" /></author></entry></feed>

