<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;D0MFQn08eip7ImA9WhRUFUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622</id><updated>2012-01-26T09:10:13.372+01:00</updated><category term="سیاست" /><category term="موسیقی" /><category term="ادبیات" /><category term="Språk" /><category term="سربازی" /><category term="På svenska" /><category term="Bio" /><category term="دابلینی‌ها‏" /><category term="In English" /><category term="دانش" /><category term="حال و روز" /><category term="Lite IT" /><category term="شوروی" /><category term="Dagens" /><category term="از جهان خاکستری" /><category term="Politik" /><category term="زبان" /><category term="Vetenskap" /><category term="کامپیوتر" /><category term="به فارسی" /><category term="اشخاص" /><category term="حزب" /><category term="زندان" /><category term="Kultur" /><category term="جامعه" /><category term="سوئد" /><category term="Musik" /><category term="دانشگاه" /><category term="سینما" /><title>I don't know... چه می‌دانم...‏</title><subtitle type="html">Jag som hade tänkt skriva här på svenska för det mesta! Men av någon okänd (?) anledning blir det på persiska för det mesta! Klicka på "På svenska (xx)" eller på någon annan ämnesrubrik i den vänstra kolumnen under Labels för att sortera fram inläggen som är på svenska.</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>299</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/blogspot/XcJS" /><feedburner:info uri="blogspot/xcjs" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;DUENRn4zfyp7ImA9WhRUEkg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2519445921110937759</id><published>2012-01-22T19:25:00.002+01:00</published><updated>2012-01-22T19:41:37.087+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-22T19:41:37.087+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سینما" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حزب" /><title>از جهان خاکستری - 68‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;آن عکس روی جلد مجله همه را، و مرا، افسون کرده‌بود. گمان نمی‌کنم هیچ مرد ایرانی در آن دوران وجود ‏داشته‌باشد که آن عکس را دیده‌باشد و دلش تندتر نزده‌باشد: چشمان و نگاه کودکی معصوم، لبخند شرمگین ‏یک دختربچه، با چالی روی گونه‌ی راست و چالی بر چانه، در تضاد با پیکر هوس‌انگیز یک زن افسونگر (‏femme ‎fatale‏) با دامن کوتاه و ران‌های لخت و زیبا. – هورمون‌ها در تنم راه گم می‌کردند و خون در رگ‌هایم تندتر ‏می‌دوید.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌توانستم ساعت‌ها بنشینم و آن عکس را همین‌طور تماشا کنم. انگشتان و کف دستان می‌سوخت در ‏تشنگی لغزیدن بر آن ران‌های خوش‌تراش؛ بینی می‌خواست عطر آن بناگوش زیبا را ببوید؛ لبان می‌خواست آتش ‏خود را با بوسه‌ای بر لطافت آن گردن فرو نشاند. آه اما چه دست نایافتنی! چه دست نایافتنی! و دریغا که مردی ‏از راه رسید و این آیت زیبایی را به انحصار خود در آورد، او را به خانه‌اش برد، و دیگر نگذاشت او مانند گذشته خود ‏را نشان دهد: علی حاتمی بود که آمد و زری خوشکام را گرفت و برد!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏***‏&lt;br /&gt;نه یا ده سال دیرتر، تا خرخره غرق در کارهای حزبی، از بامداد تا دیر وقت شب یک نفس در حال دوندگی بودم؛ ‏زندگانیم با دور بسیار تند می‌چرخید. و شب که به خانه‌ی خالی از هر چیز، "کومه‌ای که ذره‌ای با آن نشاطی" ‏نبود، می‌رسیدم و در را پشت سرم می‌بستم، در خاموشی و تاریکی و سکون خانه ناگهان افسردگی به سراغم ‏می‌آمد و سرگشته می‌ماندم که حال چه کنم؟ یکی دو بار زیرلبی و با احتیاط گله کردم، و احسان طبری گفت: ‏‏"این روش رفیق کیا (کیانوری)ست. او معتقد است که کادرهای حزب را باید در کار غرق کرد، وگرنه افکار انحرافی ‏به سراغشان می‌آید و فاسد می‌شوند"! احسان طبری با نوشته‌هایش، و به‌ویژه پس از آن چهره‌ی متین و ‏دانشمندی که مردم در مناظره‌های تلویزیونی دیده‌بودند، محبوبیت فراوانی به‌دست آورده‌بود. همه می‌خواستند ‏او را از نزدیک ببینند. اما حزب و رهبرانش در شرایط نیمه‌پنهان به‌سر می‌بردند. دفترهای علنی حزب در تسخیر ‏افراد ناشناس بود، و حزب احسان طبری را به خانه‌ای دورافتاده و نیمه‌مخفی منتقل کرده‌بود. تنها ما پیک‌های ‏حزب اجازه‌ی رفت‌وآمد به خانه‌ی او را داشتیم و هنگام لزوم او را به دیدار اشخاص برگزیده‌ای می‌بردیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی خبر رسید که علی حاتمی کارگردان نامدار سینما خواستار دیدار احسان طبری شده‌است. زری خوشکام را ‏پس از آن‌که شوهرش از صحنه کنارش کشید، کم و بیش از یاد برده‌بودم. حتی یاد آن عکس هوس‌انگیز روی جلد ‏با رویدادهای پر تب‌وتاب سال‌های گذشته سائیده شده‌بود و از ذهنم پاک شده‌بود. زناشویی او با علی حاتمی را ‏هم فراموش کرده‌بودم و حاتمی را که دیدم، هیچ فکر نکردم که "این شوهر زری خوشکام است". قرار بود طبری ‏را به خانه‌ای در یک مجتمع آپارتمانی در کوچه‌ای پایین‌تر از فروشگاه بزرگ "کوروش" (رفاه) در خیابان مصدق ‏‏(پهلوی، ولی عصر) ببرم که از سوی یک رفیق حزبی برای این دیدار در اختیارمان قرار گرفته‌بود. همواره می‌کوشیدم طوری طبری را ‏به این‌جا و آن‌جا ببرم که در و همسایه و رهگذران او را ‏نبینند تا برای صاحب‌خانه و برای خود طبری و حزب دردسری فراهم نشود. این کوچه‌ی بن‌بست و پارکینگ زیر ‏این مجتمع جای ایده‌آلی از این نظرها نبود، اما بی آن‌که کسی ما را ببیند به آسانسور رسیدیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به طبقه‌ی مورد نظر که رسیدیم، آسانسور به درون خانه باز شد! عجب! نخستین بار بود که چنین پدیده‌ای ‏می‌دیدم. این تکه از مسیرمان از هر نظر ایمن بود! آپارتمانی کوچک و نقلی بود که با سلیقه‌ای عالی تزئین ‏شده‌بود: بالش‌هایی زیبا دور تا دور اتاق نشیمن چیده بودند. پرده‌ها، بالش‌ها، فرش‌ها، ترکیب رنگ و نور، همه ‏به گونه‌ای بود که برای نخستین بار پس از سال‌های طولانی احساس شگفت‌انگیز آسودگی در "خانه" به من ‏دست داد: "خانه" یعنی این! به یاد نمی‌آورم که پس از آن نیز در خانه‌ای آن‌همه احساس "خانه" و جایی برای ‏آسودگی کرده‌باشم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی حاتمی و خانم صاحب‌خانه در خانه بودند. خانم صاحب‌خانه ما را گذاشت و پی کار خود رفت، و من نیز پس ‏از سلام و دست دادن و آشنایی با علی حاتمی، به عادت همیشگی او را با طبری تنها گذاشتم تا بی دغدغه‌ی ‏حضور یک مزاحم حرف‌هایشان را بزنند، و خود را در آشپزخانه سرگرم کردم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبری که سی سال دور از میهن به‌سر برده‌بود، علی حاتمی را نمی‌شناخت و تنها چیزهای پراکنده‌ای درباره‌ی ‏او شنیده‌بود. من در طول راه از کارهای او برایش گفته‌بودم، از جمله از فیلم "ستارخان" او که به‌ویژه برای ‏سیمایی که از علی مسیو (پرویز صیاد) و حیدرخان (عزت‌الله انتظامی) در آن پرداخته‌بود، آن را پسندیده‌بودم. ‏اکنون در این آپارتمان کوچک، با فاصله‌ای چنین نزدیک، و در آشپزخانه‌ای که در نداشت، نمی‌توانستم گوش‌هایم ‏را ببندم، و می‌شنیدم که علی حاتمی از پروژه‌ی بزرگش، ساختن نمونه‌ی تهران قدیم در شهرکی سینمایی در ‏نزدیکی کرج سخن می‌گوید که چند سالی بود با آن مشغول بود (شهرک سینمایی غزالی، آغاز پروژه 1356، ‏آغاز ساختمان اسفند 1358) و از طبری نظر و ایده و منابعی برای مطالعه پیرامون تهران قدیم در پایان قاجاریه و ‏آغاز سلطنت پهلوی، زبان، اصطلاحات، پوشاک، خوراک، و مناسبات اجتماعی آن زمان می‌خواهد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبری دوست نداشت از او چیزهایی بپرسند که نمی‌دانست. من خود این را در عمل آموخته‌بودم: در آغاز ‏آشنایی‌مان پیوسته چیزهایی درباره‌ی اصطلاحات زبان‌شناسی از او می‌پرسیدم و او سرانجام فهمانده‌بود که ‏تخصص او در زبان‌شناسی نیست و کسانی بی‌جا انتظار دارند که او همه چیز بداند. گفته‌بودم که شایع است که ‏او زبان چینی هم می‌داند، و او سخت بر آشفته‌بود: "آخر این چه اخلاقی‌ست؟ چرا و از کجا این حرف‌ها را در ‏می‌آورند؟ من یک بار برای شرکت در جشن دهمین سال انقلاب چین یک ماه آن‌جا بودم که بیشتر آن هم در ‏دعواها و کشمکش‌های حوزه‌های حزبی خودمان گذشت، و تنها کوشیدم که چند کلمه‌ی روزمره را یاد بگیرم. ‏مگر به همین سادگی می‌توان زبان چینی یاد گرفت؟" و سپس در خاطراتش نوشت: "[...] کوشیدم خط چینی و ‏قریب 100 لغت را برای لمس این زبان فراگیرم که اینک فراموش کرده‌ام." [احسان طبری، از دیدار خویشتن ‏‏(یادنامه زندگی)، به کوشش ف. شیوا، چاپ دوم، نشر باران، سوئد 1379، ص 155]‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبری حاتمی را به کتابش "جامعه‌ی ایران در دوران رضاشاه" و خاطرات کودکیش "دهه‌ی نخستین" رجوع می‌داد ‏و چندان چیزی بیش از آن نداشت که بیافزاید، چه او خود در آن دوران کودکی پنج‌شش ساله بود. در این هنگام ‏برایشان چای بردم، و طبری دست به‌دامن من شد: شیواجان، تو کتابی درباره‌ی دوران گذار از قاجاریه به پهلوی ‏سراغ داری؟ – و من با زمینه‌ی ذهنی فیلم "ستارخان" حاتمی که در سر داشتم، بی‌اختیار کتاب‌های "تاریخ ‏حزب کمونیست ایران" نوشته‌ی تقی شاهین به ترجمه‌ی "ر. رادنیا" و "قهرمان آزادی" نوشته‌ی علی شمیده را ‏که به‌تازگی منتشر شده‌بودند نام بردم، و بی‌درنگ از فضل‌فروشیم شرمنده شدم: علی حاتمی آشکارا ناراضی ‏بود از این‌که احسان طبری او را به جوانکی "راننده" یا "پادو" یا "بادی گارد" یا "گوریل" با سینی چای در دست ‏حواله داده و بدین‌گونه دانش او را کم‌تر از این جوانک فرض کرده‌است. با آن‌که طبری یادآوری‌های من و آن ‏کتاب‌ها را مفید اعلام کرد، اما حاتمی با ابروانی در هم‌کشیده و زیرچشمی نگاهم می‌کرد. سر به زیر افکندم و ‏به آشپزخانه بازگشتم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏***‏&lt;br /&gt;و چه می‌دانستم که لیلا حاتمی، ترکیب کاملی از زیبایی‌های زری خوشکام و علی حاتمی، که به هنگام آن ‏دیدار هشت‌نه ساله بود (زاده 1351)، روزی این‌چنین بر پرده خواهد درخشید و بر قله‌های افتخار خواهد ایستاد. ‏آیا هنر ارثی‌ست؟ آیا زیبایی ارثی‌ست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علی حاتمی پانزده سال پیش (14 آذر 1375) از میان ما رفت. یادش گرامی.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2519445921110937759?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/rcH5bGQMMIY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2519445921110937759/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2519445921110937759&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2519445921110937759?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2519445921110937759?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/rcH5bGQMMIY/68.html" title="از جهان خاکستری - 68‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2012/01/68.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkACQ3g9fyp7ImA9WhRUEEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-5764941438640835765</id><published>2012-01-19T23:10:00.036+01:00</published><updated>2012-01-20T21:19:22.667+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-20T21:19:22.667+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="På svenska" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="Kultur" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جامعه" /><title>Sociala orättvisornas gestalter باز هم نمایشگاه‏</title><content type="html">Efter mitt första besök på utställningen av ryska banbrytande målare från 1800-talet (&lt;a href="http://sv.wikipedia.org/wiki/Peredvizjnikerna" target="_blank"&gt;Peredvizjniki&lt;/a&gt;) på ‎&lt;a href="http://www.nationalmuseum.se/" target="_blank"&gt;Nationalmuseum&lt;/a&gt; i november 2011 skrev jag i &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post_27.html"&gt;ett inlägg&lt;/a&gt; (på persiska) att ”jag sa till mitt ‎sällskap att jag känner mig bli revolutionär igen, och en av vännerna sa: det var inte vårt fel ‎att vi blev revolutionärer, utan det var saker som sådana konstverk som drog oss ditåt”.‎ ‏(متن فارسی در ادامه)‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Nu läser jag i en kommentar av Birgitta Rubin i DN (den 13 januari) om att hon har besökt ‎samma utställning och säger därefter att hon tappade «andan gång på gång: att så nära få ‎bevittna värsta sortens sociala orättvisor i ett svidande vackert valörmåleri, som i Ilja Repins ‎‎”Pråmdragarna vid Volga”. Vem förvånas av ryska revolutionen efter detta?» och då vill jag ‎berätta att dessa målerier, som spreds även i Iran i form av vältryckta tjocka album av ‎sovjetiska förlag, påverkade stora kretsar bland iranska intellektuella också – öppnade deras ‎ögon för att se sig omkring och ”bevittna värsta sortens sociala orättvisor” i eget samhälle. Och ‎då kan man väl säga ”vem förvånas av iranska revolutionen 1979 efter detta?” Därmed vill ‎jag påstå att konstnärligt skapande kan ha långtgående effekter bortom egna ‎gränser; kan öppna otaliga ögon.‎&lt;br /&gt;‎&lt;br /&gt;I dag besökte jag samma utställning för andra gången innan den flyttar vidare (sista dagen ‎är ‎söndag den 22/1). Jag var där i 3 timmar, stående eller sittande, trots trängseln och dålig luft ‎och dålig ventilation i salarna, stanken från svettiga armhålor osv. och ”slukade” varenda ‎målning i långa minuter. Då har jag kanske blivit ännu mer ”revolutionär” nu?‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Några exempel ur samlingen (längst ner efter persiska texten):‎&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‎1- Den dödsdömda revolutionären vägrar bikta inför en ortodox präst. Av Repin.‎&lt;br /&gt;‎2- Den dödsdömda revolutionären förs till döden. Av Makovsky.‎&lt;br /&gt;‎3- De väntade inte honom. Den försvunna revolutionären dyker plötsligt upp. Av Repin.‎&lt;br /&gt;‎4- Hjälten inför valet och kvalet. Av Vasnetsov. Ristningen på stenen säger att den som väljer ‎ärans väg kommer att mista livet och hamna bland benen i leran.‎&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پس از نخستین بازدیدم از نمایشگاه پیشتازان واقع‌گرایی در نقاشی سده‌ی نوزدهم روسیه (گروه پیشتازان ‏&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Peredvizhniki" target="_blank"&gt;Peredvizhniki&lt;/a&gt;‏) در &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post_27.html"&gt;پستی&lt;/a&gt; نوشتم که ‏‏«در‎ ‎پایان به دوستانم گفتم که با دیدن این نمایشگاه بار دیگر احساس‏‎ ‎انقلابی‌گری ‏می‌کنم! و یکی ‏از دوستانم ‏گفت که "ما گناهی نداشتیم که‎ ‎انقلابی شدیم: چیزهایی از قبیل این تابلوها ما را به آن راه ‏‏کشاندند!"»‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون در یادداشتی نوشته‌ی خانم بیرگیتا روبین در روزنامه‌ی سوئدی دی‌ان (سیزدهم ژانویه) می‌خوانم که ‏ایشان هم به ‏بازدید این نمایشگاه رفته و می‌گوید که با مشاهده‌ی بدترین نوع بی‌عدالتی‌های اجتماعی از ‏فاصله‌ای چنین نزدیک در ‏تابلوهایی بس زیبا و در سطح بالای هنری، همچون "کرجی‌کشان وولگا" اثر ایلیا رپین، ‏‏"کیست که از رخ دادن انقلاب ‏روسیه شگفت‌زده شود؟" و این‌جاست که من می‌خواهم بیافزایم که همین ‏نقاشی‌ها، که در آلبوم‌هایی ضخیم و با چاپ ‏خوب ناشران شوروی در ایران هم پخش می‌شد، بر محافل بزرگی ‏از روشنفکران ایرانی نیز تأثیر می‌نهاد، چشمان آنان ‏را می‌گشود و آنان را می‌خواند که پیرامون خود را بنگرند و ‏‏"بدترین نوع بی‌عدالتی‌های اجتماعی" را در جامعه‌ی خود ‏نیز ببینند. و آنگاه همچنین می‌توان گفت "کیست که ‏از انقلاب ایران در سال 1357 شگفت‌زده شود؟" پس می‌خواهم ادعا ‏کنم که آفرینش هنری می‌تواند تا ‏دوردست‌های بیرون از مرزهای آفریننده‌ی آن نیز تأثیرگذار باشد و چشمان بی‌شماری ‏را بگشاید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز برای بار دوم به بازدید همان نمایشگاه رفتم تا پیش از آن‌که روز یکشنبه 22 ژانویه جمعش کنند، زیارتش کنم. با ‏وجود ازدحام، هوای گرم و بد و تهویه‌ی نارسای سالن‌ها و بوی عرق زیر بغل و غیره، سه ساعت در نمایشگاه بودم. ‏دقایقی طولانی تک‌تک تابلوها را ایستاده یا نشسته با نگاهم "بلعیدم"، و اکنون شاید بیشتر "انقلابی" شده‌ام؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند نمونه از آثار گروه "پیشتازان" (برای تصویر بزرگ‌تر، روی آن‌ها کلیک کنید):‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏1- زندانی انقلابی در آستانه‌ی اعدام از طلب آمرزش سر باز می‌زند، اثر رپین&lt;br /&gt;‏2- انقلابی محکوم به اعدام را به‌سوی مرگ می‌برند، اثر ماکوفسکی&lt;br /&gt;‏3- "ورود ناگهانی" – انقلابی ناپدیدشده‌ای که عزایش را هم گرفته‌بودند، ناگهان وارد می‌شود، اثر رپین&lt;br /&gt;‏4- قهرمان بر سر دوراهی نام و ننگ، اثر ویکتور واس‌نت‌سوف. سنگ‌نوشته می‌گوید که رهروان راه نام، به سرنوشت ‏استخوان‌های بر خاک‌افتاده دچار خواهند شد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته‌های دیگرم درباره‌ی همین نمایشگاه: &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post.html"&gt;1&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post_27.html"&gt;2&lt;/a&gt;‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پاسخ خواننده‌ی ناشناسی که پرسیدند که آیا این نمایشگاه در آلمان هم برگزار خواهد شد: امروز پرسیدم، و گفتند ‏خیر، تابلوها به روسیه بر می‌گردند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-r3pvUiczJ_E/TxibEDJTDPI/AAAAAAAAAhc/7WSBjQcgezU/s1600/condemned-3.jpg" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5699475822303448306" src="http://2.bp.blogspot.com/-r3pvUiczJ_E/TxibEDJTDPI/AAAAAAAAAhc/7WSBjQcgezU/s400/condemned-3.jpg" style="height: 138px; width: 218px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-tgRn9C5Pl2M/Txk_Cx5efVI/AAAAAAAAAiA/j2BUMLBRh_A/s1600/Repin_Refusing_Confession_before_the_Execution.jpg" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5699656120400772434" src="http://1.bp.blogspot.com/-tgRn9C5Pl2M/Txk_Cx5efVI/AAAAAAAAAiA/j2BUMLBRh_A/s400/Repin_Refusing_Confession_before_the_Execution.jpg" style="height: 129px; width: 159px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-jNWJMSEoUIU/Txibdt0xJ0I/AAAAAAAAAh0/4NyYhsHBcN4/s1600/Muroments.jpg" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5699476263256794946" src="http://2.bp.blogspot.com/-jNWJMSEoUIU/Txibdt0xJ0I/AAAAAAAAAh0/4NyYhsHBcN4/s400/Muroments.jpg" style="height: 122px; width: 217px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-GppiZEaDUaM/TxibSgMXKxI/AAAAAAAAAho/3lQRVc9a5dA/s1600/Not_Expected.jpg" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5699476070619097874" src="http://4.bp.blogspot.com/-GppiZEaDUaM/TxibSgMXKxI/AAAAAAAAAho/3lQRVc9a5dA/s400/Not_Expected.jpg" style="height: 155px; width: 160px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-5764941438640835765?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/YX4mpS0jdgc" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/5764941438640835765/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=5764941438640835765&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/5764941438640835765?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/5764941438640835765?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/YX4mpS0jdgc/sociala-orattvisornas-gestalter.html" title="Sociala orättvisornas gestalter باز هم نمایشگاه‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-r3pvUiczJ_E/TxibEDJTDPI/AAAAAAAAAhc/7WSBjQcgezU/s72-c/condemned-3.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2012/01/sociala-orattvisornas-gestalter.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEQFRno5eCp7ImA9WhRVFkg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-719490168127170084</id><published>2012-01-15T13:59:00.008+01:00</published><updated>2012-01-15T19:31:57.420+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-15T19:31:57.420+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شوروی" /><title>بدرود آموزگار بزرگ</title><content type="html">&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-yx6P3HBRQ2k/TxLOqaLPGiI/AAAAAAAAAgk/DMCyw8TWphc/s1600/Gorguin1.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 281px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-yx6P3HBRQ2k/TxLOqaLPGiI/AAAAAAAAAgk/DMCyw8TWphc/s400/Gorguin1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5697843706553375266" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در نوشته‌های گوناگون، از جمله در همین &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2012/01/blog-post_08.html"&gt;پست پیشین&lt;/a&gt;، بارها گفته‌ام که یکی از بزرگ‌ترین آموزشگاه‌های ‏فرهنگی و ادبی من در بیست سال نخست زندگانیم، رادیو بوده‌است. در آن میان دو نام، دو برنامه‌ساز و مجری ‏برنامه‌های رادیویی، بزرگ‌ترین آموزگارانم بوده‌اند: هوشنگ مستوفی، و ایرج گرگین. نمایشنامه‌های رادیویی و ‏برنامه‌ی "صدای شاعر" کار ایرج گرگین، خواه و ناخواه، آگاهانه یا ناآگاهانه، در پرورش من، با هر چه دارم و ندارم، ‏بی‌گمان نقش بسیار بزرگی داشته‌اند. و اکنون خبر می‌رسد که او ما را ترک کرده‌است. ترک کرده‌است؟ پس این ‏صدای او چیست که هنوز می‌شنوم؟&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیک هفت سال پیش، تابستان 2005 (1384)، با پافشاری آشنایانی که در پراگ زندگی می‌کردند و در "رادیو ‏آزادی" که به‌تازگی "رادیو فردا" نام گرفته‌بود کار می‌کردند، به دیدارشان رفتم. روزهایی خوش و پربار بود. دوستم ‏&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/13137/" target="_blank"&gt;نازی عظیما&lt;/a&gt; تکه‌هایی از خاطراتم را برای رئیس خود در رادیو، ایرج گرگین، باز گفته‌بود، و ایرج گرگین دلش ‏خواسته‌بود که مرا از نزدیک ببیند. عجب! من، این شاگرد مکتب را، به باروی دست‌نایافتنی و تسخیرناپذیر آموزگار ‏بزرگ فرا خوانده‌بودند! هرگز حتی در رؤیاها هم نمی‌دیدم که روزی صاحب آن صدای دلنشین را که همواره از ‏فاصله‌ی صدها کیلومتر می‌شنیدم، از نزدیک ببینم. و شبی، پس از شام، با هم به آشیانه‌ی عقاب رفتیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرج گرگین، همسر نازنینش، و آشیانه‌ی عقاب، بسیار ساده و بی‌تکلف و صمیمی بودند. دقایقی بعد همه با هم ‏در گرمای دلچسب تابستان پراگ در بالکن خانه‌شان نشسته‌بودیم، و من با سری گرم از کنیاکی که خانم گرگین ‏به پیشنهاد نازی عظیما برایم آورده بود، با داستان‌هایم از آن‌چه در شوروی بر ما رفته‌بود، زن و شوهر را در ‏نیمه‌راه خنده و گریه گرفتار کرده‌بودم: گاه آه از نهادشان بر می‌آمد، و گاه می‌خندیدند. نازی کمکم می‌کرد و به ‏یادم می‌آورد که این و آن خاطره را هم تعریف کنم. امشب شب من بود: ایرج گرگین سال‌ها از رادیو برایم داستان ‏گفته‌بود و من به‌دفت و بی از دست دادن کلمه‌ای، همه را به گوش جان شنیده بودم، و اکنون نوبت او بود که ‏داستان‌های مرا بشنود، و او به دقت گوش می‌داد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی که تعریف کردم که در آن‌جا مهر "ضد انقلاب اکتبر" بر پیشانی من زده‌بودند، قهقهه‌ی خنده‌ی همه به ‏آسمان رفت: دو ماهی بیشتر نبود که به شهر مینسک منتقلمان کرده‌بودند، و در آستانه‌ی جشن ‏شصت‌وششمین سالگرد انقلاب اکتبر اداره‌ی صلیب سرخ بلاروس از کمیته‌ی حزبی ما خواسته‌بود که جشنی ‏ترتیب دهیم. &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/02/51.html"&gt;هرمز ایرجی&lt;/a&gt; مسئول تبلیغات کمیته بود، و گله می‌کرد که در میان این جمع دویست نفره امکانات ‏لازم و استعدادهای هنری لازم برای ترتیب دادن یک جشن آبرومندانه وجود ندارد، و من گفته‌بودم که اصلاً چرا ما ‏باید جشن بگیریم؟ رفقای شوروی که خود صاحبان انقلاب هستند، خود هر سال جشن‌های بزرگی بر پا ‏می‌کنند، و حال که ما آن‌جا هستیم، اگر رفیقمان می‌شمارند و ارزشی برایشان داریم، آنان هستند که باید ما را ‏همچون میهمان به جشن خود دعوت کنند! سرپرستمان، محمدتقی موسوی، موضع مرا چنین معنی کرده‌بود: ‏‏"این میگه که انقلاب اکتبر را جشن نگیریم!"، و سپس در میان همه پخش شده‌بود که: "این اصلاً ضد انقلاب ‏اکتبره!" و این مهری نبود که به آسانی بتوان زدود. و به‌راستی چه خنده‌دار بود که شصت‌وشش سال پس از یک ‏انقلاب کسی ضد آن باشد، خنده‌دارتر نفس چنین اتهام‌زدنی، و خنده‌دارتر آن شب، پانزده سال پس از فروپاشی ‏آن نظام.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم و گفتم، تا شب از نیمه گذشت. اما این همه حتی به اندازه‌ی برگی از داستان‌هایی نبود که ایرج گرگین از ‏رادیو در گوشم خوانده بود. پس گفتم: گفتم که داستان‌های او و مکتب رادیویی او بوده که مرا به این راه‌ها ‏کشانده! ایرج گرگین اندکی جا خورد. گفت: "ولی برنامه‌های ما که این چیزها را تبلیغ نمی‌کرد". راست ‏می‌گفت. گفتم: ولی برنامه‌های شما آگاهی می‌پراکند، نگرش انسانی را می‌آموخت، چشمان را می‌گشود، ‏دغدغه‌ی همنوعان را در دل‌ها می‌افکند، و در آن روزگار برای کسی که دغدغه‌ی همنوعان را در دل داشت، ‏راهی جز آن‌چه من پیمودم وجود نداشت. - آموزگار با لبخندی وراندازم می‌کرد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخاستیم، سپاسشان گفتیم، جدا شدیم، و رفتیم. شادمان بودم از این که آموزگار را از نزدیک دیده‌ام. و دریغا که ‏اکنون از میان ما رفته‌است.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدرود آموزگار بزرگ! صدای تو جاویدان خواهد ماند.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-719490168127170084?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/GWq-KdWtL_o" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/719490168127170084/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=719490168127170084&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/719490168127170084?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/719490168127170084?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/GWq-KdWtL_o/blog-post_15.html" title="بدرود آموزگار بزرگ" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/-yx6P3HBRQ2k/TxLOqaLPGiI/AAAAAAAAAgk/DMCyw8TWphc/s72-c/Gorguin1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2012/01/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C04BRng-eCp7ImA9WhRVFks.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-70118653606762513</id><published>2012-01-08T19:23:00.004+01:00</published><updated>2012-01-15T22:12:37.650+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-15T22:12:37.650+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>آزمون آتش</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;چه می‌دانستم که این تکه از این آهنگ توصیف آزمون آتش است: کسی باید از شعله‌های آتش بگذرد و باید ‏زنده بیرون آید تا ثابت کند که بی‌گناه است؛ و چه می‌دانستم که زندگی چه آزمون‌های آتشی بر سر راهم ‏خواهد گسترد. همین‌قدر می‌دیدم که با شنیدن آن، همه‌ی ذرات وجودم، سر تا پا، هماهنگ با آن به لرزه در ‏می‌آیند.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این آهنگ هر هفته فقط یک بار پخش می‌شد. آرم یک برنامه‌ی ادبی رادیو بود با نام "با آثار جاویدان ادبیات جهان ‏آشنا شوید". پنج ساله و بعد شش ساله بودم. روزشماری می‌کردم تا روز موعود هفته برسد. ساعت‌شماری ‏می‌کردم تا ساعت شروع برنامه برسد. اینک بر لبه‌ی تاقچه‌ای که رادیوی قدیمی پُرش می‌کرد ‏آویخته‌بودم. برنامه ‏آغاز می‌شد. آهنگ من شروع می‌شد. و به پرواز در می‌آمدم. دیگر آن‌جا نبودم. هیچ جا نبودم. صدا را دنبال ‏می‌کردم. آتش می‌گرفتم. شعله می‌شدم. زبانه می‌کشیدم. می‌سوختم. می‌لرزیدم. اشکم، هیچ نمی‌دانم از ‏چه سر، هم در درون و هم در بیرون جاری بود. صدای این ایستگاه دوردست گاه فروکش می‌کرد. دور می‌رفت، ‏ناپدید می‌شد. گوشم را بیشتر و بیشتر به رادیو نزدیک می‌کردم. می‌خواستم توی این دستگاه شگفت‌انگیز ‏بروم. می‌خواستم صدا را دنبال کنم. از کجا می‌آمد این نوای جادوئی در دل این تاریکی؟ از کجاها گذر می‌کرد؟ در ‏تاریکی‌ها، در ابرهای تیره، در باران‌ها شناور بودم. موج بودم. صدا بودم. پرنده‌ای خیس بودم در تاریکی. بر فراز ‏کوه‌ها و دشت‌ها و جنگل‌های تاریک سر به‌دنبال این موسیقی پرواز می‌کردم. صدا باز می‌گشت. باز توی اتاق ‏بودم، آویخته بر لبه‌ی تاقچه‌ی رادیو، با اشکی جاری بر گونه‌ها. سراپا آتش. می‌سوختم. ‏می‌سوختم. چه بود این موسیقی؟ ساخته‌ی که بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیش از بیست سال طول کشید تا آن را بیابم: واپسین اپیزود از بخش نخست (و نیز بخش چهارم) سنفونی ‏‏"مانفرد" اثر پیوتر چایکوفسکی بود.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-QwKVh76Rkow/Twnf0-QG1pI/AAAAAAAAAgY/vT_3LF3AdmE/s1600/Sh_Sh_Sh_Radio.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 317px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-QwKVh76Rkow/Twnf0-QG1pI/AAAAAAAAAgY/vT_3LF3AdmE/s400/Sh_Sh_Sh_Radio.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5695329304943449746" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این‌جا هفت سالم است، در برابر همان تاقچه و رادیو، با آن زهرخند، در کنار خواهر و یکی از برادران.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهترین اجرای این اثر به نظر من از آن ارکستر بزرگ رادیوی مسکو به رهبری و نوازندگی اُرگ توسط گنادی ‏راژدست‌ونسکی ‏Gennadi Rozhdestvensky‏ است در یک صفحه 33 دور (‏LP‏) از کمپانی روسی ملودیا ‏Melodia، بدون ‏تاریخ، با شماره ‏CM 03151-2‎، که گمان نمی‌کنم به آسانی گیر بیاید. ‏آثار چایکوفسکی را از هر جایی می‌توان شروع کرد و گوش داد. اما اگر می‌خواهید آن آرم برنامه را بشنوید، در &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=kpH7w0Gajbc" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; ‏پیوند نوار را 3 دقیقه جلو بکشید.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-70118653606762513?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/96y0vsORco0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/70118653606762513/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=70118653606762513&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/70118653606762513?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/70118653606762513?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/96y0vsORco0/blog-post_08.html" title="آزمون آتش" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/-QwKVh76Rkow/Twnf0-QG1pI/AAAAAAAAAgY/vT_3LF3AdmE/s72-c/Sh_Sh_Sh_Radio.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2012/01/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0EDSHwzfCp7ImA9WhRWFE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-8531207841923497099</id><published>2012-01-01T13:40:00.004+01:00</published><updated>2012-01-01T14:47:59.284+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-01T14:47:59.284+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سیاست" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="زبان" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جامعه" /><title>زهر در گفتمان آذربایجان</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سال نوی میلادی را به همه‌ی شما خوانندگان گرامی که آن را جشن می‌گیرید، شادباش می‌گویم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته‌ای با عنوان همین پست دارم که تا این لحظه در &lt;a href="http://pensouthazerbaijan.info/index.php?option=com_content&amp;amp;view=article&amp;amp;id=102:2011-12-31-22-21-32&amp;amp;catid=38:articles" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/social/more/34251/" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.asre-nou.net/php/view.php?objnr=18766" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی‌ها منتشر شده‌است. از جمله ‏پاسخی‌ست بر برخی پرسش‌هایی که از من می‌شود. آن را در سایت شخصی من نیز در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/Zahr.htm" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی می‌یابید.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-8531207841923497099?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/ThvOj8kIIoI" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/8531207841923497099/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=8531207841923497099&amp;isPopup=true" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8531207841923497099?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8531207841923497099?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/ThvOj8kIIoI/blog-post.html" title="زهر در گفتمان آذربایجان" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkEAQHo_fSp7ImA9WhRXGE4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-615198762052034052</id><published>2011-12-25T19:40:00.001+01:00</published><updated>2011-12-25T19:44:01.445+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-25T19:44:01.445+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حال و روز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>کریسمس سبز!‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;همه‌ی آوازهایی که از کریسمس سفید ‏White Christmas‏ سخن می‌گویند امسال در استکهلم بی‌معنی ‏هستند، بر عکس پارسال که برف فراوانی بر زمین نشسته‌بود. برف اندکی که هفته‌ای پیش بارید دو روزه آب ‏شد و رفت و اکنون سبزی چمن‌ها همه جا دیده می‌شود و حتی کسانی شکوفه‌های نوشکفته‌ای را بر بوته‌ها ‏دیده‌اند. گویا ماه‌های نوامبر و دسامبر امسال گرم‌ترین نوامبر و دسامبر استکهلم در طول تاریخ دویست‌وپنجاه ‏ساله‌ی ثبت دمای هوا در این شهر بوده‌اند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این‌همه من در کل نگران تخریب طبیعت به دست بشر نیستم. هم‌اکنون تلاش‌های بزرگی از سوی دانشمندان ‏و فن‌آوران بسیاری از کشورها جریان دارد؛ محصولات زیانبار برای طبیعت بیشتر و بیشتر کنار گذاشته می‌شوند، ‏اتوموبیل‌های کم‌مصرف‌تر تولید می‌شود، منابع انرژی "تمیز"تری در راهند، و... همچنین دانش و فن‌آوری انسان در ‏همه‌ی زمینه‌ها، و از جمله در این زمینه به‌سرعت در حال پیشرفت است. من به عقل و درایت انسان‌های ‏دانشمند باور دارم و به توانایی آنان در نجات زمین و طبیعت خوشبینم.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-615198762052034052?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/DShFxvBOfVY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/615198762052034052/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=615198762052034052&amp;isPopup=true" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/615198762052034052?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/615198762052034052?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/DShFxvBOfVY/blog-post_25.html" title="کریسمس سبز!‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/12/blog-post_25.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkQHRH85eip7ImA9WhRXEkQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1241838672641460201</id><published>2011-12-18T20:30:00.005+01:00</published><updated>2011-12-19T13:38:55.122+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-19T13:38:55.122+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حال و روز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>در موزه‌ای دیگر</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هفته‌ی گذشته با تنی چند از دوستان سفری کوتاه به لندن کردم، دوستی گرامی را در آن‌جا دیدیم، با هم ‏بودیم، ماجراهایی داشتیم، و در کنار این‌همه، به موزه‌هایی هم رفتیم. موزه‌ی بزرگ &lt;a href="http://www.britishmuseum.org/" target="_blank"&gt;بریتیش&lt;/a&gt; را که در کنار ‏اشیایی شگفت‌انگیز از فرهنگ‌های گوناگون "استوانه‌ی کوروش" هم در آن است، نزدیک به ده سال پیش ‏دیده‌ام. گردش در این موزه روزها وقت می‌خواهد، و این بار فرصت دیدار از آن را نداشتیم.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیم روزی در "&lt;a href="http://www.tate.org.uk/modern/" target="_blank"&gt;تیت مدرن&lt;/a&gt;" گام زدیم، و نیم دیگر روز را به "&lt;a href="http://www.npg.org.uk/" target="_blank"&gt;گالری ملی پرتره‌ها&lt;/a&gt;" رفتیم؛ نیمی از روز بعد را در "&lt;a href="http://www.tate.org.uk/britain/" target="_blank"&gt;تیت ‏بریتن&lt;/a&gt;" گذراندیم، و سپس به موزه‌ی ویکتوریا و آلبرت رفتیم. اینجا هم ده سال پیش بودم و آن را بیش از دیگر ‏موزه‌های لندن دوست می‌دارم، از جمله برای آثار آشنایی از فرهنگ آسیا و ایران که در آن هست، و بیش از همه برای ‏یک فرش: فرش بزرگی که از بقعه‌ی شیخ صفی‌الدین اردبیلی دزدیده‌اند؛ فرشی با شکوه، با نقش‌ها و ‏تاریخی بی‌همتا.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده سال پیش این فرش بزرگ ده‌‌ونیم متر در پنج‌و نیم متر را به دیوار آویخته بودند، و همان هنگام با رویارویی ‏ناگهانی با آن مو بر سراسر تنم راست شده‌بود و از عظمت این اثر هنری اشک در چشمانم نشسته‌بود؛ و آن پرسش همیشگی: ‏خوب بود که اینان فرش را دزدیدند، یا نه؟ اگر به این‌جا نیاورده‌بودندش، اکنون کجا بود و چه بر سرش آمده‌بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون آن را پشت شیشه‌هایی بر کف زمین گسترده‌اند: این یکی از نفیس‌ترین اشیای موجود در این موزه است. ‏نام آن ‏&lt;a href="http://www.vam.ac.uk/content/journals/conservation-journal/issue-49/the-ardabil-carpet-a-new-perspective/" target="_blank"&gt;The Ardabil Carpet&lt;/a&gt;‏ است. نورپردازی عظیمی بر فراز آن ساخته‌اند، چراغ‌هایی کم‌نور هر نیم ساعت به‌مدت چند ‏دقیقه روشن می‌شود تا تماشایش کنید، و بعد خاموشش می‌کنند تا تار و پود و رنگ‌آمیزی این اثر هنری پانصدساله آسیب نبیند. ‏نه آن بار، و نه این بار، از تماشای آن سیر نشدم. بر گردش چرخیدم و طوافش کردم: درود بر دستان هنرمندی که ‏آن را آفریده‌اند! درود بر انسان آفریننده!‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1241838672641460201?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/O8f78HMlgk4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1241838672641460201/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1241838672641460201&amp;isPopup=true" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1241838672641460201?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1241838672641460201?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/O8f78HMlgk4/blog-post.html" title="در موزه‌ای دیگر" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/12/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0QEQ3syfCp7ImA9WhRQF08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2043668510509453164</id><published>2011-12-12T22:25:00.001+01:00</published><updated>2011-12-12T22:28:22.594+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-12T22:28:22.594+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سیاست" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جامعه" /><title>از جهان خاکستری - 67‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این بخش از نوشته‌ام زیر عنوان فرعی "همسایه‌ها" در وبگاه انجمن قلم آذربایجان جنوبی (ایران) در تبعید، در &lt;a href="http://pensouthazerbaijan.info/index.php?option=com_content&amp;amp;view=article&amp;amp;id=95:2011-12-07-05-01-31&amp;amp;catid=37:story&amp;amp;Itemid=73" target="_blank"&gt;این ‏نشانی&lt;/a&gt; منتشر شده‌است.‏&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2043668510509453164?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/cOgx5mtFOTU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2043668510509453164/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2043668510509453164&amp;isPopup=true" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2043668510509453164?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2043668510509453164?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/cOgx5mtFOTU/67.html" title="از جهان خاکستری - 67‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/12/67.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEcGRn49eSp7ImA9WhRQEE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-7246209740411455351</id><published>2011-12-04T12:59:00.011+01:00</published><updated>2011-12-04T20:13:47.061+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-04T20:13:47.061+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سیاست" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حزب" /><title>از جهان خاکستری - 66‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تا برگزاری دومین راهپیمایی "آزاد" روز جهانی کارگر پس از انقلاب در روز 11 اردیبهشت 1359 (اول ماه مه ‏‏1980) چیزی نمانده‌بود. در شعبه‌ی تبلیغات کل حزب سخت در تب‌وتاب تدارک جشن بودیم. دفتر "سیاه قلم" ‏در جنب‌وجوش بود. اعضای گروه هنری سازمان جوانان لباس و ماسک‌هایی برای یک کارناوال می‌ساختند. ‏نقاشان و خطاطان شعبه‌ی تبلیغات پارچه‌نوشت‌ها و پلاکاردها را خطاطی و نقاشی می‌کردند. و من در تدارک ‏بلندگوها و پوشش صدای راه‌پیمایی بودم.&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try  {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-9b15AASYw_U/Tttixffr5OI/AAAAAAAAAfM/LBjLQArurAY/s1600/Kia_1may.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 353px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-9b15AASYw_U/Tttixffr5OI/AAAAAAAAAfM/LBjLQArurAY/s400/Kia_1may.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5682243957265523938" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;کیانوری در جمع راه‌پیمایان&lt;br /&gt;هنوز روسری را با توسری بر سر زنان ننهاده‌بودند.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فضای تهران، به‌ویژه در دانشگاه‌ها، ملتهب بود. چندین روز بود که درگیری‌های سختی میان گروه‌های دانشجویی ‏هوادار سازمان‌های سیاسی و "حزب‌الله" در دانشگاه‌ها جریان داشت. دولت اعلام کرده‌بود که گروه‌های ‏سیاسی باید ستادهای خود را از دانشگاه‌ها برچینند، اما "دانشجویان پیشگام"، هواداران سازمان مجاهدین، و ‏هواداران گروه‌های دیگر نمی‌خواستند تن به این کار بدهند. تنها "دانشجویان دموکرات" که هوادار حزب توده ایران ‏بودند، به رهنمود حزب، ستادهای خود را تخلیه کرده‌بودند. حزب اعلام کرده‌بود که با موضع دولت موافق است و ‏باید آرامش را به محیط علمی دانشگاه‌ها بازگرداند. از سوی دیگر سخن از برپایی انقلاب فرهنگی در دانشگاه‌ها ‏می‌رفت. اما هنوز کسی چیز درستی از ماهیت این "انقلاب فرهنگی" نمی‌دانست. تنها می‌شد حدس زد که ‏گامی واپس‌گرایانه در جهت دینی کردن دانشگاه‌ها و تصفیه‌ی استادان و دانشجویان بر خواهند داشت. وزارت ‏فرهنگ و آموزش عالی در اطلاعیه‌ای از "کلیه نهادهای انقلابی و اسلامی، اقلیت‌های مذهبی و ملی، اقشار و ‏طبقات مختلف و افراد متعهد و مسئول" دعوت می‌کرد تا درباره‌ی چگونگی انقلاب فرهنگی که "نیاز امروزی ‏جامعه" شمرده می‌شد، نظریات و طرح‌های خود را ارائه دهند. (نامه مردم، 13 اردیبهشت 1359)‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود مواضع حزب در پشتیبانی از انقلاب و رهبری آن، افراد و دفاتر حزب در تهران و شهرستان‌ها پیوسته در ‏معرض حمله‌ی کسانی بودند که به‌طور کلی "حزب‌الله" نامیده می‌شدند. اینان پلاکاردها و نشریات حزب را پاره ‏می‌کردند و فروشندگان آن‌ها را کتک می‌زدند؛ پنجره‌ها را می‌شکستند؛ مواد آتشزا به داخل دفترهای حزب ‏می‌انداختند. روز پنجشنبه 4 اردیبهشت گروهی به دفتر مرکزی حزب در خیابان 16 آذر حمله کردند، بساط ‏کتابفروشی کنار پیاده‌رو را ویران کردند، و قصد داشتند وارد دفتر شوند، اما موفق نشدند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بامداد روز شنبه 6 اردیبهشت با خبری ترسناک از خواب برخاستیم: هواپیماهای حامل تفنگداران دریایی امریکا ‏قصد حمله به تهران و آزاد کردن گروگان‌های امریکایی از سفارت امریکا را داشته‌اند، اما در بیابان‌های طبس به ‏طوفان شن خورده‌اند، هلیکوپترشان سرنگون شده و چند سرباز امریکایی کشته شده‌اند. تصویر جسد سوخته‌ی ‏یک سرباز امریکایی در کنار لاشه‌ی هلیکوپتر بر صفحه‌ی نخست روزنامه‌ها نقش بسته‌بود. چنین رویدادی تنها بر ‏آتش فضای ضد امریکایی جامعه می‌دمید و شعارهای ضد امریکایی گروه‌های سیاسی را تندوتیزتر می‌کرد.‏ آن جسد سوخته را تماشا می‌کردم و به زندگی بر باد رفته‌ی آن سرباز، به اندوه پدر و مادر و همسر و فرزندان او ‏در امریکا دل می‌سوزاندم. چه سرنوشت بدی: کدام کاتبی، کی و کجا برای او رقم زده‌بود که این‌چنین در بیابانی ‏بیگانه، جان به آتش بسپارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای صدای راه‌پیمایی جز همان بلندگوهای بوقی که واپسین بار در میتینگ انتخاباتی حزب در ترمینال خزانه ‏به‌کار برده‌بودم، چیزی نداشتم. مزدک تقویت‌کننده (آمپلی‌فایر)هایی برای هر کدام از آن‌ها هم خریده بود که با ‏باتری ماشین کار می‌کردند. گروه‌های اسلامی و مسجدها که تجربه‌ی بسیاری در پوشش صدای راه‌پیمایی‌های ‏روزهای انقلاب و حتی پیش از آن در پوشش صدای دسته‌های عزاداری داشتند، این بلندگوها را بر انتهای چوبی ‏بلند نصب می‌کردند، افرادی در دو سوی گروه این چوب‌ها را بر دست حمل می‌کردند، و سیم‌هایی میان این ‏چوب‌ها و وانتی که دستگاه تقویت صدا و میکروفون در آن بود، کشیده می‌شد. شخصی که شعار می‌داد در وانت ‏می‌نشست و شعارهای او از طریق سیم از همه‌ی بلندگوها پخش می‌شد. صدای دسته‌های عزاداری و ‏راه‌پیمایان اسلامی نقص نداشت. اما ما نمی‌توانستیم از روش سیم کشیدن میان بلندگوها در راه‌پیمایی ‏استفاده کنیم: همواره کسانی به صف راه‌پیمایی‌های ما حمله می‌کردند و صف‌ها به‌هم می‌خورد، و در آن صورت ‏سیم‌ها و بلندگوها در هم می‌شدند و نظم‌شان از میان می‌رفت، سیم‌ها پاره می‌شد، بلندگوها سرنگون ‏می‌شد. پس چه باید کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شعبه‌ی تبلیغات کل گفته‌بودم که کمک می‌خواهم، و چانه زده‌بودم و چانه زده‌بودم، و سرانجام نوجوانی با نام ‏مستعار سیامک را به من معرفی کرده‌بودند. سیامک مغزی خارق‌العاده و پر از ابتکارهای عجیب و تازه داشت. ‏هنگامی که با من حرف می‌زد عادت داشت که انگشت اشاره‌ی دست راستش را مانند پیچ‌گوشتی یا چیزی ‏نوک‌تیز از نیم‌متری به‌سوی شکمم نشانه برود، و بعد این انگشت، یا پیچ‌گوشتی را به چپ و راست می‌پیچاند و ‏حرف می‌زد. در این حالت احساس می‌کردم که چیزی در شکمم فرو می‌رود! سیامک از دستگاه‌هایی حرف ‏می‌زد که حتی نامشان را نشنیده‌بودم و طرح‌هایی می‌ریخت که حتی در خیال هم نمی‌توانستم تصورشان کنم. ‏طرح‌هایی که او می‌ریخت و دستگاه‌هایی که می‌خواست پول کلانی لازم داشت که ما نداشتیم، و بدتر آن‌که ‏وقت پرداختن به آن‌ها را هم نداشتیم. با تقی خیلی زود به این نتیجه رسیدیم که سیامک اهل کار و کمک ‏عملی نیست و تنها اهل مطرح کردن طرح‌های علمی – تخیلی‌ست، و از او دست شستیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقی با طراحی و ساختن دستگاه‌های الکترونیکی آشنا بود و پیشنهاد کرد که بلندگوهای بوقی را بر سقف چند ‏ماشین نصب کنیم، او یک فرستنده‌ی موج اف‌ام با برد چند صد متر بسازد، آن را در یکی از ماشین‌ها نصب کنیم، ‏شخصی که شعار می‌دهد در این ماشین بنشیند و شعار بدهد، صدای او با فرستنده به رادیوهای ماشین‌های ‏دیگر برسد، و سرنشینان آن‌ها میکروفون را جلوی رادیو بگیرند و صدای رادیو را از بلندگویی که روی سقفشان ‏هست پخش کنند. به نظر طرحی عاقلانه می‌رسید و به این شکل نیازی به سیم‌کشی میان ماشین‌ها نبود. اما ‏من که خود بارها در ساختن فرستنده شکست خورده‌بودم، تردید داشتم، و مطمئن نبودم که تقی بتواند طرح ‏خود را عملی کند. نگران بودم. چه کنیم؟ چه کنیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقی دست‌به‌کار شد و فرستنده‌اش را ساخت. عجب! کار می‌کرد! امتحانش کردیم: رادیویی را در دویست متری ‏گذاشیتم و توانستیم صدایی را که از فرستنده‌ی تقی پخش می‌شد صاف و تمیز و قوی بشنویم! چه خوب! چه ‏جالب! پس مشکل حل شده‌بود.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز کارگر تعطیل رسمی بود. ساعت 8 صبح پنجشنبه 11 اردیبهشت 1359 جمعیت بزرگی از اعضا و هوادارن ‏حزب شامل 62 سندیکای کارگری که با راه‌پیمایی حزب اعلام همبستگی کرده‌بودند، در میدان توپخانه (سپه، ‏امام خمینی) گرد آمده‌بودند. چهار ماشین با بلندگوهایی روی سقف در چهار نقطه ایستاده بودند. تقی و رفیقی ‏که شعار می‌داد در یکی از آن‌ها نشسته‌بودند، و شعارها از بلندگوهای هر چهار ماشین پخش می‌شد: صاف و ‏تمیز و قوی!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار بود جمعیت به راه افتد و در صف‌هایی منظم از خیابان فردوسی به سوی شمال و به طرف "لانه‌ی ‏جاسوسی امپریالیسم امریکا" در خیابان تخت جمشید (طالقانی) برود. نورالدین کیانوری دبیر اول حزب در صف ‏نخست در کنار کارگران راه می‌رفت. در میانه‌های جمعیت راه‌پیمایان، گروه کارناوال سازمان جوانان با شکل و ‏شمایل "عمو سام" و شرکای آن: انگلیس، آلمان، فرانسه، ژاپن، و... در حالی که قلاده‌هایی به "سگ‌های ‏زنجیری" خود سادات و بگین و صدام بسته‌بودند، راه می‌رفتند و ادا در می‌آوردند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعارهایی که بر پارچه‌نوشت‌ها نقش بسته‌بود از بلندگوها هم پخش می‌شد و جمعیت تکراشان می‌کرد:‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک جبهه‌ی متحد، در رزم با امریکا، ایجاد باید گردد!‏&lt;br /&gt;این حرف ملت ماست، این حرف رهبر ماست، عامل هر توطئه، امریکاست، امریکاست!‏&lt;br /&gt;کارتر، کارتر مرگت باد! صدام، سادات، ننگت باد!‏&lt;br /&gt;لیبرال سازشکار نابود باید گردد!‏&lt;br /&gt;کارگر متحد حامی انقلاب است، تفرقه، تفرقه دشمن انقلاب است!‏&lt;br /&gt;بجنگیم، بجنگیم تا خون در رگ ماست. امریکای جهانخوار همیشه دشمن ماست!‏&lt;br /&gt;مرگ به شیطان بزرگ امریکا!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی پلاکاردها نوشته‌بودند:‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افتخار به طبقه کارگر ایران قاطع‌ترین نیروی ضد امپریالیستی و مردمی ایران!‏&lt;br /&gt;فرخنده باد اول ماه مه، روز همبستگی بین‌المللی کارگران و زحمتکشان جهان!‏&lt;br /&gt;در جنگ با امپریالیسم امریکا کارگران در خط مقدم قرار دارند!‏&lt;br /&gt;دست امپریالیسم از نفت ایران کوتاه!‏&lt;br /&gt;کارگران نقض حریم هوایی ایران را شدیداً تقبیح و آمادگی خود را برای سرکوب تجاوز نظامی امریکا به ایران اعلام ‏می‌دارند!‏&lt;br /&gt;ما خواهان لغو کلیه‌ی قرادادهای اسارت‌آور امپریالیستی هستیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بیرون از صف‌ها پیوسته و به سرعت از ابتدا تا انتهای جمعیت می‌رفتم و باز می‌گشتم و ‏کم و کیف صدا را می‌پاییدم. هنوز از ‏چهارراه نادری (جمهوری) نگذشته بودیم که نظم صف‌ها و ماشین‌ها در هم ریخت. یکی از ماشین‌‌ها عقب ماند و ‏رادیوی آن صدای ماشینی را که شعار می‌داد نمی‌گرفت. اندکی بعد فرستنده‌ی تقی نیز از کار افتاد: نمی‌دانم ‏داغ شده‌بود، یا چه ایرادی پیدا کرده‌بود. اکنون شعارها تنها از بلندگوی همان یک ماشین پخش می‌شد. تقی ‏عرق می‌ریخت و با دستپاچگی می‌کوشید فرستنده‌اش را بار دیگر راه بیاندازد، اما وسایل لازم را آن‌جا توی ‏ماشین با خود نداشت: آن‌جا نمی‌شد هویه داغ کرد و لحیم‌کاری کرد. سیامک خود را به من رسانده‌بود، داشت ‏با انگشت اشاره‌اش از نیم‌متری شکمم را سوراخ می‌کرد و با لبخندی بر لب طرح‌های خیالی پیشنهاد می‌کرد. ‏مهرداد فرجاد، معاون شعبه‌ی تبلیغات داشت از فاصله‌ی ده متری چشم‌غره می‌رفت؛ و من با درماندگی ‏نمی‌دانستم چه کنم. چه کنم؟ چه کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ کاری از دستم بر نیامد. تقی خیال می‌کرد که فرستنده‌اش را راه انداخته است، اما ماشین‌های دیگر ‏نمی‌توانستند موج فرستنده‌ی او را بگیرند. تا پایان راه‌پیمایی و رسیدن به "لانه‌ی جاسوسی" تنها همین یک ‏ماشین و یک بلندگو شعار می‌داد و بقیه ساکت شدند. نظم صف‌ها به‌کلی در هم ریخته‌بود. گروهی پیرامون ‏همین یک ماشین جمع شده‌بودند و شعارها را تکرار می‌کردند، و در دنباله‌ی صف‌ها راه‌پیمایان مشغول ‏گپ‌وگفت‌های سربه‌هوای خود بودند. افتضاح شد! افتضاح! افتضاح! می‌خواستم به گوشه‌ای بروم و سرم را به ‏دیوار بکوبم!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏***‏&lt;br /&gt;همان روز یک بار نزدیک ظهر و بار دیگر حوالی ساعت 8 غروب گروهی چماق‌دار به دفتر مرکزی حزب در خیابان ‏‏16 آذر حمله کردند، قصد شکستن در و ورود به ساختمان را داشتند، اما موفق نشدند و تنها شیشه‌های ‏طبقه‌ی همکف را که راهی به درون ساختمان نداشت، خرد کردند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس‌ها از "نامه مردم" شماره 224، 13 اردیبهشت 1359، در &lt;a href="http://iran-archive.com/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_2/224.pdf" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt;.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-rKIwZOmrc8g/TttjUNO4GWI/AAAAAAAAAfY/AJ8nURe3bYg/s1600/3mofsedin.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 291px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-rKIwZOmrc8g/TttjUNO4GWI/AAAAAAAAAfY/AJ8nURe3bYg/s400/3mofsedin.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5682244553658603874" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;‏"سگ‌های زنجیری امپریالیسم امریکا"‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-7246209740411455351?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/UO7kTAY9T8c" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/7246209740411455351/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=7246209740411455351&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7246209740411455351?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7246209740411455351?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/UO7kTAY9T8c/66.html" title="از جهان خاکستری - 66‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-9b15AASYw_U/Tttixffr5OI/AAAAAAAAAfM/LBjLQArurAY/s72-c/Kia_1may.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/12/66.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUYEQ3s7eip7ImA9WhRRFE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2446577542746082678</id><published>2011-11-27T18:37:00.012+01:00</published><updated>2011-11-27T21:51:42.502+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-27T21:51:42.502+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حال و روز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>در موزه</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-sjw47JE26qA/TtJ5xDJ5EpI/AAAAAAAAAe0/0nKRlzoEnDg/s1600/Ghazzagh-ha1.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-sjw47JE26qA/TtJ5xDJ5EpI/AAAAAAAAAe0/0nKRlzoEnDg/s400/Ghazzagh-ha1.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5679735963634963090" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خیال داشتم که تنها به دیدن &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post.html"&gt;نمایشگاه&lt;/a&gt; پیشتازان واقع‌گرایی (رئالیسم) در نقاشی سده‌ی نوزدهم روسیه بروم تا ‏شاید بتوانم فارغ از هست و نیست جهان، در یک‌یک تابلوها خود را غرق کنم. اما میهمانانی بسیار گرامی از ‏خارج داشتم که دلشان می‌خواست در کنار همه‌ی جاذبه‌ها، این نمایشگاه را نیز ببینند. هفته‌ی گذشته با هم ‏رفتیم، و در نمایشگاه کشف کردم که تنها آمدن هیچ سودی نداشت، زیرا نمایشگاه پر از بازدیدکنندگان است و ‏هر چند دقیقه گروهی از گردشگران خارجی یا شهرستانی با اتوبوس از راه می‌رسند، در برابر این و آن تابلو ‏می‌ایستند، و راهنمایانی تاریخچه و محتوای تابلوها را به زبان‌های گوناگون برایشان شرح می‌دهند.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیچ‌یک از بازدیدکنندگان نیز با دیگر تالارهای موزه کاری ندارد. در تالارهای بزرگ با نمایشگاه "چهار فصل" از ‏قلم‌موی نقاشان سوئدی، "خدایان و الهه‌ها" از قلم‌موی نقاشان بزرگ جهان، "نقره‌های درخشان" از موزه‌های ‏سوئد، و ... پرنده پر نمی‌زد (هر چند که موزه جای پرنده نیست!) و همه تنها آثار نقاشان روس را می‌خواستند ‏ببینند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;البته آمد و شد بازدیدکنندگان به شکلی منظم و متمدنانه صورت می‌گرفت، هیچ سر و صدای آزارنده‌ای شنیده ‏نمی‌شد، و اگر کسی می‌دید که شما می‌خواهید تابلویی را تماشا کنید، هنردوستانه و با ادب کنار می‌رفت تا ‏شما هم مانند خود او از تماشای تابلو لذت ببرید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس تابلوی "قزاق‌های زاپاروژیه" را در تبلیغ نمایشگاه ندیده‌بودم و افسوس می‌خوردم که آن شاهکار را نخواهم ‏دید، اما من و دوستانم ناگهان با این تابلو رو در رو شدیم و بی‌اختیار آه شگفتی و ستایش از نهادمان بر آمد. ‏از دیدن این‌همه زیبایی، مهارت، و استادی مو بر تنم راست می‌شد و اشک در چشمانم ‏می‌نشست. درود بر انسان‌های آفرینشگر! ما چند بار در این تالارها چرخیدیم و چند بار تابلوی "کرجی‌کشان وولگا" را ‏زیارت کردیم. در پایان به دوستانم گفتم که با دیدن این نمایشگاه بار دیگر احساس انقلابی‌گری می‌کنم! و یکی ‏از دوستانم گفت که "ما گناهی نداشتیم که انقلابی شدیم: چیزهایی از قبیل این تابلوها ما را به آن راه ‏کشاندند!"‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابلوهای بسیار معروف دیگری هم آن‌جا هست: پسربچه‌ی ژنده‌پوشی که در آستانه‌ی کلاس درس ‏ایستاده‌است؛ آن مرد انقلابی که ناپدید شده‌بود و در سوگش سیاه هم پوشیده‌بودند، اما ناگهان از در وارد شده، ‏کسانی از دیدنش شاد نیستند، اما شادی پسربچه مرزی نمی‌شناسد؛ پرتره‌های لف تالستوی، مادست ‏موسورگسکی، نیکالای ریمسکی کورساکوف، پیوتر چایکوفسکی؛ و ...‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در یکی از اتاق‌های نمایشگاه، آن‌جا که پرتره‌های چایکوفسکی، کورساکوف، و موسورگسکی بر دیوار نشسته، ‏موسیقی "تابلوهای نمایشگاه" اثر موسورگسکی پخش می‌شود (بخش &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=pa1kTx6rx7Y" target="_blank"&gt;1&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=S2mDhrQ1C28" target="_blank"&gt;2&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=S9dBqOVk5dI" target="_blank"&gt;3&lt;/a&gt; ‏– قطعه‌ی مورد علاقه‌ی من در آغاز بخش دوم اجرا می‌شود)، و در کنار پرتره‌های آن دو ‏آهنگساز دیگر نیز گوشی‌هایی آویزان است که آثار آن دو را از آن‌ها می‌توان شنید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس یادآوری می‌کنم: تا 22 ژانویه آینده وقت دارید که به استکهلم بیایید و به دیدن این نمایشگاه بروید. من خود ‏دست کم یک بار دیگر هم به دیدن آن خواهم رفت.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-Yp0KPSDeVZg/TtJ553s00kI/AAAAAAAAAfA/UwLc7HoxRvs/s1600/Korsakov2.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 400px; height: 300px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-Yp0KPSDeVZg/TtJ553s00kI/AAAAAAAAAfA/UwLc7HoxRvs/s400/Korsakov2.JPG" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5679736115179082306" /&gt;&lt;/a&gt;با کورساکوف!‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2446577542746082678?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/5reFX4Kp_Ds" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2446577542746082678/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2446577542746082678&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2446577542746082678?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2446577542746082678?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/5reFX4Kp_Ds/blog-post_27.html" title="در موزه" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-sjw47JE26qA/TtJ5xDJ5EpI/AAAAAAAAAe0/0nKRlzoEnDg/s72-c/Ghazzagh-ha1.JPG" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post_27.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUIGQH4zeCp7ImA9WhRSF0Q.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-8119324301446575672</id><published>2011-11-20T12:03:00.002+01:00</published><updated>2011-11-20T13:52:01.080+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-20T13:52:01.080+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ادبیات" /><title>جهت اطلاع</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;وبگاه انجمن قلم آذربایجان جنوبی (ایران) در تبعید که &lt;a href="http://pensouthazerbaijan.info/"&gt;در دست ساختمان&lt;/a&gt; است، نوشته‌ای از مرا منتشر ‏کرده‌است.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوشته‌ی دیگری از من نیز در چند پایگاه اینترنتی بازنشر یافته است، نخست در &lt;a href="http://www.tribun.com/index.php?option=com_content&amp;amp;view=article&amp;amp;id=791" target="_blank"&gt;تریبون&lt;/a&gt;، و سپس در خبرنامه‌ی &lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2011/11/130924.php" target="_blank"&gt;‏گویا&lt;/a&gt;، و در &lt;a href="http://www.oyrenci.com/news.php?id=7721" target="_blank"&gt;اؤیرنجی&lt;/a&gt; (وبگاه جنبش دانشجویی آذربایجان).‏&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-8119324301446575672?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/eQCYNTRbAp8" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/8119324301446575672/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=8119324301446575672&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8119324301446575672?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8119324301446575672?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/eQCYNTRbAp8/blog-post_20.html" title="جهت اطلاع" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post_20.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkcFQnc7eip7ImA9WhRSFUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-4360724209471987553</id><published>2011-11-13T14:36:00.009+01:00</published><updated>2011-11-17T23:13:33.902+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-17T23:13:33.902+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حال و روز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سوئد" /><title>از جهان خاکستری - 65‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;با خود فکر می‌کردم چه انسان‌های آزاد و خوشبختی هستند اینان که گذرنامه‌های معتبری دارند، می‌آیند، ‏می‌روند، گذرنامه را نشان می‌دهند و از دروازه‌ها، از مرزها می‌گذرند، و به میهن خود، یا به کشوری دلخواه وارد ‏می‌شوند. حتی آن خانم نظافتچی شیک و تر و تمیز و دستکش به‌دست، که به قیافه‌اش می‌آمد ایرانی باشد، با ‏آن چرخ دستی پر از وسایل نظافت، با آزادی رشک‌انگیزی می‌آمد و می‌رفت؛ با کارتی که با بندی بر کمرش ‏آویزان بود درها را می‌گشود، به همه جا وارد می‌شد و کارش را انجام می‌داد. هرگز خانم نظافتچی این‌چنین ‏شیک، با چرخ دستی این‌چنین پر از انواع وسایل نظافت رنگ و وارنگ و خوشبو و تر و تمیز ندیده بودم.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هشت نفر بودیم. در انتهای سالن ترانزیت فرودگاه آرلاندای ‏Arlanda‏ استکهلم، پایین پله‌های برقی، نزدیک ‏دروازه‌های ورود به سوئد ما را به انتظار نشانده‌بودند تا یک‌یک به "مصاحبه" ببرندمان. سخت نگران بودم: مبادا ما ‏را به شوروی برگردانند؟ در آن صورت تیره‌روزی‌های طاقت‌فرسایی در انتظارمان بود و من در توان خود نمی‌یافتم ‏که بار آن تیره‌روزی‌ها را بر دوش بکشم. احساس می‌کردم که از پا اقتاده‌ام. مغزم از اندیشیدن به آینده‌ی ‏نامعلوم، از مرور چندباره‌ی آن‌چه باید بگویم و آن‌چه نباید بگویم، ورم کرده‌بود. اگر برمان گرداندند چه کنم؟ اگر ‏برمان گرداندند... اگر برمان گرداندند... به زبونی شکنجه شدن زیر شلاق پاسداران اوین نخواسته‌بودم تن بسپارم؛ ‏در برابر "رفقا" سر فرود نیاورده‌بودم؛ اما اکنون آیا می‌توانستم بر خود هموار کنم که به پای مرزبانان سوئدی ‏بیافتم، اشک بر دیده بیاورم و التماس و زاری کنم که ما را بر نگردانند؟ برای دخترم؟ آیا برای همین بود که ‏احسان طبری در گوشم می‌خواند که به مهاجرت نروم و اگر رفتم، صاحب بچه نشوم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر دوسال‌ونیمه‌ام جیران خسته شده‌بود و بی‌تابی می‌کرد. افسر پلیس شخصی‌پوشی می‌آمد، با اشاره‌ی ‏دست و گفتن ‏you‏ یک‌یک همراهان ما را فرا می‌خواند و برای مصاحبه با خود می‌برد. مصاحبه‌شدگان را پیش ما ‏بر نمی‌گرداندند تا بدانیم چه شده و با آنان چه رفته. ناگهان به یاد آوردم که کاغذهایی در جیب دارم، و ‏ساواک‌زده، پاسدارزده، و شوروی‌زده که من بودم، فکر کردم که این واپسین یادگاری‌ها را هم باید نابود کنم و ‏نبودنشان بهتر از بودنشان است. برخاستم، و در برابر نگاه‌های زن جوان مرزبانی که از پشت شیشه‌های باجه‌ی ‏کنترل گذرنامه پیوسته ما را می‌پایید، به دستشویی رفتم. با خود فکر می‌کردم که لابد در این دستشویی هم ‏دوربینی مخفی کار گذاشته‌اند. با این حال کاغذها را پاره کردم، توی توالت ریختم، و سیفون را کشیدم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون تنها من و همسر و دخترم مانده‌بودیم، که مرا صدا زدند و بردند. افسر پلیس با رفتاری سرد، اما احترام‌آمیز ‏مرا به اتاق کوچکی برد. مرد ایرانی جوانی آن‌جا نشسته‌بود که معلوم شد قرار است میان من و پلیس نقش ‏مترجم را داشته باشد. عجب! در تمام مدت اقامتمان در شوروی هرگز در هیچ موردی مترجمی در کار نبود. حضور ‏و وجود این مترجم را احترام به خود، احترام به حریم شخصی خود انگاشتم. اکنون احتمال سوءتفاهم میان من و ‏پلیس کاهش می‌یافت، و این آرامم کرد. افسر پلیس مرا در کنار مترجم نشاند، خود پشت میزی روبه‌روی ما ‏نشست، و برگ تازه‌ای در یک ماشین تحریر برقی که روی میز بود گذاشت. زن مرزبان نیز وارد شد و در کنج اتاق ‏روبه‌روی من ایستاد. او گویا کارشناس چهره‌خوانی بود و قرار بود با دقت در حالت‌های صورت من، راست و دروغ ‏حرف‌هایم را تشخیص دهد. افسر پلیس می‌پرسید، و تایپ می‌کرد. این نخستین بار بود که می‌دیدم مردی تایپ ‏می‌کند! در حالت "عادی" او باید بازجویی می‌کرد، و آن زن باید می‌نشست و تایپ می‌کرد. اما همه چیز این جامعه تازگی داشت.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مواظب حالت‌های چهره‌ام بودم: هنگام اندیشیدن به پاسخ پرسش‌ها نگاهم به بالا و سمت راست می‌رفت، ‏یعنی این که پاسخ درست و حقیقی را جایی در سرم دارم و در جست‌وجوی آن هستم. تنها یک بار نگاهم به ‏پایین رفت، دستم را بی‌اختیار بالا بردم و انگشتم را به لبه‌ی میز مالیدم – این یعنی این که دارم پاسخ را از خود ‏می‌سازم – و آن هنگامی بود که پلیس پرسید من که قصد آمدن به سوئد داشته‌ام، چرا به‌جای کرون سوئد، ‏مارک آلمان غربی همراه دارم؟ نمی‌خواستم بگویم که تنها راه خروج ما از شوروی، سفر به برلین غربی بوده، ما ‏به قصد برلین غربی از شوروی خارج شده‌ایم و به همین دلیل تنها مارک آلمان غربی به ما می‌فروختند، اما در ‏ورشو راهمان را به‌سوی سوئد کج کرده‌ایم. به‌جای آن گفتم: در شوروی گفتند که هر ارزی بخواهیم می‌توانیم ‏بخریم، و من چون با کرون سوئد آشنایی نداشتم، مارک آلمان غربی خریدم – و به خود آمدم، انگشتم را از لبه‌ی ‏میز برداشتم، و نگاهم را بالا بردم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منتظر بودم که تفتیش بدنیم کنند، همه‌ی جیب‌هایم را خالی کنند، و همه‌ی درزهای لباسم را بکاوند، اما ‏هیچ‌یک از این کارها را نکردند. شاید دیرتر در زندان قرار بود این کارها را بکنند؟ مصاحبه که به پایان رسید، مرا به ‏اتاق دیگری بردند، و همه‌ی همراهان ما، و نیز همسرم همه آن‌جا در سکوتی سنگین نشسته‌بودند. جیران در ‏آغوش مادرش به خواب رفته‌بود. موضوع چه بود؟ چرا همه ساکت بودند؟ مرد مترجم، و خانم ایرانی مترجمی که ‏آن جا می‌رفتند و می‌آمدند، هر دو سخت شگفت‌زده بودند و با چشمانی گشاد، و حتی شاید با موهای ‏سیخ‌شده از ترس و شگفتی، در سکوت نگاهمان می‌کردند. بی‌گمان نخستین بار بود که موجوداتی این چنین ‏غریب و با پوشاکی از پیش از تاریخ، و با داستان‌هایی تازه و ترسناک می‌دیدند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کنار همسرم نشستم و با آهسته‌ترین نجوای ممکن پرسش‌های پلیس و پاسخ‌هایم را برایش باز گفتم. خیال ‏می‌کردم که او را نیز برای مصاحبه خواهند برد و می‌خواستم که او آمادگی داشته‌باشد و پاسخ‌های مشابه ‏بدهد. هر چه نجوایم را آهسته‌تر می‌کردم، سکوت اتاق نیز سنگین‌تر می‌شد. گویی همه می‌خواستند بشنوند ‏من چه می‌گویم! اما همسرم آرامم کرد و گفت که کار مصاحبه‌ها به پایان رسیده، و خانم مترجم گفته که ‏به‌زودی ما را به اقامتگاه موقت می‌برند. دقایقی بعد یک مرد و یک زن پلیس اونیفورم‌پوش آمدند و گفتند که ‏همراهشان برویم. از انقلاب به‌بعد زن پلیس اونیفورم‌پوش ندیده‌بودم. همراه آنان به بخش تحویل بار فرودگاه وارد ‏شدیم. همه‌ی چمدان‌های ما در میان سالن در کنار هم چیده شده‌بود. بند و گوشه‌ای از ساک سنگین و پر از ‏کتابی که از شوروی آورده‌بودم، پاره شده‌بود. لابد باربران شرکت هواپیمایی لهستانی لوت ‏LOT‏ آن را از یک ‏دسته بلند کرده‌بودند و پاره‌اش کرده‌بودند. پلیس‌های مهربان کمکمان کردند و ساک‌ها و چمدان‌ها را به درون یک ‏مینی‌بوس بردیم، و به راه افتادیم. به کدام زندان می‌بردندمان؟ دیر وفت شب بود، نهم اکتبر 1986، 17 مهر ‏‏1365، تاریک بود، و چیز زیادی از چشم‌انداز بیرون نمی‌دیدیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانزده دقیقه دیرتر مینی‌بوس در برابر هتلی به‌نام استلا ‏Stella‏ ایستاد، پلیس‌های مهربان بار دیگر کمکمان کردند ‏و بارهایمان را به درون هتل آوردند، رهایمان کردند، و رفتند. عجب! زندانی در کار نیست؟ آیا این هتلی بسته ‏است؟ خانم شوخ و شنگی به پیشوازمان آمد و اتاقی با دو تخت‌خواب و یک تخت بچه نشانمان داد. به انگلیسی ‏حرف می‌زد. چمدان‌هایمان را آن‌جا گذاشتیم، و سپس ما را با خود به انبار خوراکی‌های هتل برد، بخچالی را ‏نشانمان داد و گفت که هر چه بخواهیم می‌توانیم برداریم. خود مرغ یخ‌زده، نان یخ‌زده، و خوراکی‌هایی برای ‏دخترم پیشنهاد کرد. سپس آشپزخانه را نشانمان داد، و کار اجاق و تک‌تک دستگاه‌ها را برایمان توضیح داد: ‏این‌جا کشور توضیح دادن همه چیز به همه کس بود! عجب! آزاد بودیم که هر چه می‌خواهیم از انبار خوراکی ‏برداریم و هر چه می‌خواهیم خودمان بپزیم! در راهروی هتل یک تلفن سکه‌ای بر دیوار نصب شده‌بود. از خانم ‏شوخ و شنگ پرسیدم که آیا ما اجازه داریم از آن استفاده کنیم؟ لحظه‌ای خشکش زد و پرسان نگاهم کرد، و بعد ‏قهقهه‌ای زد و گفت: البته! البته! – و نگاه شگفت‌زده‌ی مرا به خود و به تلفن که دید، افزود: دو تا سکه‌ی یک ‏کرونی می‌اندازید تویش، و شماره می‌گیرید!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی،... آزادیم...؟ می‌توانیم به هر کس که خواستیم تلفن بزنیم؟ در هر جای جهان؟ عجب! عجب! مغزم به مرز ‏ناتوانی از پردازش همه‌ی ماجراها و اطلاعات و تازگی‌های امروز، از درک فروریختن و غلط در آمدن همه‌ی ‏پیشداوری‌های سال‌های طولانی رسیده بود. اما در ژرفای ذهن مارگزیده‌ی امنیتی‌زده‌ام هنوز شک داشتم: ‏آیا همه‌ی این‌ها صحنه‌سازی‌ست؟ آیا این‌ها نشان دادن "در باغ سبز" جامعه‌ی سوئد، این "ویترین امپریالیسم ‏جهانی"ست؟ از کجا معلوم که این تلفن را پلیس این‌جا نگذاشته تا ببیند ما با چه کسانی ارتباط می‌گیریم تا ‏‏"عوامل جبهه‌ی جهانی کمونیستی" را در کشور خود شناسایی کنند؟ اما هوس برقراری ارتباط با آشنایانمان در ‏سوئد نیرومندتر از این سوءظن‌ها بود. سکه‌های یک کرونی نداشتم. تمام دارائی نقدمان یک اسکناس صد ‏مارکی آلمان غربی بود که نیمی از آن را نیز از بهمن قرض گرفته‌بودم و قرار بود برایش به آلمان پس بفرستم. اما ‏خانم شوخ و شنگ به کمکمان آمد: از صندوق هتل دو سکه‌ی یک کرونی برداشت و به من داد، و با دستش ‏حرکتی کرد، یعنی این که "مهم نیست! حالا این سکه‌ها هم مال تو!"‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و ایستادم در برابر دستگاه تلفن: بیش از سه سال بود که دستگاه مشابهی ندیده‌بودم. با احترام نگاهش ‏می‌کردم: آیا باید اول گوشی را برداشت و بعد سکه‌ها را انداخت، یا برعکس؟ دقایقی طولانی طول کشید و چند ‏بار تلاش نا موفق لازم بود: نمی‌دانستم که آیا کد کشور و شهر را هم باید بگیرم، یا نه. امان از این پاسخ‌گوی ‏خودکار سوئدی که حتی از همان تلفن‌خانه‌های مینسک رنجم داده‌بود: سه سوت، و بعد "با گوه، تاه، نیه نول ‏هت وو نول ..ر به ..د"؟ چه می‌گوید؟ چکار باید بکنم؟ سرانجام، با کنار گذاشتن کد کشور و شهر، صدای ‏دوستمان حسن را از آن سوی خط شنیدم. او و خانواده‌اش یک سال پیش از ما از مینسک به استکهلم آمده ‏بودند. او نام هتل را پرسید و قول داد که فردا به دیدارمان بیاید. از او خواستیم که به یکی از بستگان همسرم که ‏در استکهلم دانشجو بود نیز تلفن بزند و ورودمان را خبر دهد. عجب! به همین سادگی؟ گوشی را بر می‌داری، ‏سکه در تلفن می‌اندازی، و با هر کس که می‌خواهی حرف می‌زنی؟ بی هیچ محدودیتی؟ نگهبانی در کار ‏نیست؟ تو را به قیمی نسپرده‌اند؟ تشکیلات حزبی درباره‌ی زندگی و سرنوشت تو تصمیم نمی‌گیرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر یک از این کشف‌های تازه دریچه‌ای از روشنایی به رویم می‌گشود. شادی ظریف و شکننده‌ای از ژرفای دلم ‏سر بر می‌داشت. چه حیف که آن کاغذها و واپسین یادگاری‌ها را پاره کردم و دور ریختم. چه حیف که بسته‌ای از ‏نامه‌ها و عکس‌هایمان را در ورشو رها کردم. چه می‌دانستم!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزی خوردیم و خوابیدیم. فردا نزدیک ظهر حسن و بهزاد پیشمان آمدند: شادی دیدار، و پرسش‌های بی‌پایان ما ‏از این کشور و وضع زندگی در آن. در ماه‌های گذشته از همان مینسک با پرسش‌هایمان کلافه‌شان کرده‌بودیم. ‏چیزهای شگفت‌انگیزی از رفاه و آزادی‌های این جامعه می‌گفتند. اما خانم شوخ و شنگ مدیر هتل آمد و ‏گفت‌وگویمان را قطع کرد. می‌گفت که اتوبوسی آمده و ما باید آماده شویم تا همراه با دیگر پناهندگان به ‏اردوگاهی در شهرستانی دور ببرندمان. بهزاد پرس‌وجو می‌کرد که آیا می‌شود ما را نبرند و در اردوگاهی در ‏استکهلم جا دهند، و پاسخ منفی بود. افسوس! دیدارمان کوتاه بود، اما چاره‌ای نبود و باید بساطمان را بر ‏می‌چیدیم و آماده می‌شدیم. در دستپاچگی‌های بستن بارمان، ناگهان جیران از روی صندلی افتاد، ‏چانه‌اش به زمین خورد، و لبش خونین شد. در پی چاره‌ای، به سراغ مدیر هتل رفتیم، او نگاهی کرد، و گفت که ‏کمک‌های اولیه‌ی موجود در هتل برای آن زخم کافی نیست و باید ببریمش به درمانگاه، اما او ماشینی ندارد. بهزاد ‏با ماشین خود جیران و مادرش و یکی از کارکنان هتل را به درمانگاه برد و ساعتی بعد بازگشتند. زخم لب جیران ‏چیزی نبود و خونش بند آمده‌بود، اما در این فاصله اتوبوس پناهندگان به راه خود رفته‌بود، و ما چند روزی ماندگار ‏شدیم: افتادن جیران مسیر زندگی ما را در سوئد به‌کلی دگرگون کرد، وگرنه من اکنون شاید در شهر گوتنبورگ زندگی می‌کردم، و شاید شغل دیگری داشتم.‏‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏***‏&lt;br /&gt;بیست‌وپنج سال از ورودمان به سوئد می‌گذرد. در این ربع قرن جهان و سوئد سخت دگرگون شده‌اند، و پیشواز ‏سوئد، اروپا، و دیگر کشورهای جهان از پناهندگان نیز دیگر همانی نیست که بیست‌وپنج سال پیش بود.‏ اما هنوز هر بار هنگام بازگشت از سفرهای هوایی به استکهلم، پایین آن پله‌های برقی، پیرامون را می‌نگرم تا ‏ببینم آیا کسی در انتظار مصاحبه نشسته‌است؟ هرگز کسی را ندیده‌ام. شاید روند کارهای مرزبانی سوئد نیز ‏دگرگون شده‌است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای پاسخ‌گوی خودکار تلفن سوئد را چند سال پیش عوض کردند، اما اگر خطایی در کار باشد، هنوز همان ‏جمله به‌گوش می‌رسد: سه سوت، و بعد ‏Var god tag nie noll ett två noll för besked!‎‏ یعنی "برای ‏اطلاع بیشتر لطفاً شماره 90120 را بگیرید!"‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-4360724209471987553?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/OSB84v25PVk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/4360724209471987553/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=4360724209471987553&amp;isPopup=true" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/4360724209471987553?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/4360724209471987553?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/OSB84v25PVk/65.html" title="از جهان خاکستری - 65‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/11/65.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUEBRnw4eCp7ImA9WhRTFk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-5337853069735987230</id><published>2011-11-06T13:30:00.011+01:00</published><updated>2011-11-06T19:20:57.230+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-06T19:20:57.230+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سوئد" /><title>بشتابید!‏</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-Qhtcakr9vqk/TrZ_lmAwjvI/AAAAAAAAAdg/Kzu4C7UragI/s1600/Ilia_Efimovich_Repin_%25281844-1930%2529_-_Volga_Boatmen_%25281870-1873%2529.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 186px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-Qhtcakr9vqk/TrZ_lmAwjvI/AAAAAAAAAdg/Kzu4C7UragI/s400/Ilia_Efimovich_Repin_%25281844-1930%2529_-_Volga_Boatmen_%25281870-1873%2529.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5671861064555335410" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تصویر بالا یکی از شاهکارهای نقاشی و اثریست به نام "بلم‌کشان (یا قایق‌رانان) وولگا" ‏(131 در 281 سانتی‌متر) ‏از نقاش بزرگ روس ایلیا ‏رپین (1930 – 1844) ‏&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Ilya_Repin" target="_blank"&gt;Ilya Repin&lt;/a&gt;‏. در زندگانی دیگری یک بار در مسکو و یک بار در لنین‌گراد، و یک بار هم همین ‏سه سال پیش در سفری به سن‌پترزبوگ در به در همه‌ی موزه‌ها و نمایشگاه‌ها را زیر پا گذاشتم تا شاید ‏این تابلو را پیدا کنم و ساعتی پای آن بنشینم و در احوال یک‌یک این بلم‌کشان غرق شوم، اما بخت یارم نبود و ‏زیارت آن دست نداد.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون تابلو "با پای خود" به استکهلم آمده‌است! پس شما خوانندگان خوب و گرامی نوشته‌هایم؛ شمایی که ‏همواره می‌خواسته‌اید زمستان و سرما و تاریکی سوئد و استکهلم را ببینید، بشتابید که اکنون بهترین ‏فرصت است! تا 22 ژانویه 2012 وقت دارید که در ضمن این تابلو و دیگر آثار رپین و دیگر نقاشان واقع‌گرا و پیشتاز ‏predvizhniki‏ (‏предвижники‏) سده‌ی نوزدهم روسیه را نیز در نمایشگاهی استثنایی در استکهلم ببینید، و ‏تنها این نمایشگاه نیست، دو نمایشگاه استثنایی دیگر نیز هم‌زمان در استکهلم برپاست: نقاشی‌های ترنر، کلود ‏مونه، و تومبلی ‏&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Joseph_Mallord_William_Turner" target="_blank"&gt;Turner&lt;/a&gt;, &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Monet" target="_blank"&gt;Monet&lt;/a&gt;, &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cy_Twombly" target="_blank"&gt;Twombly&lt;/a&gt;، سه نقاش بزرگ از سه نسل که به گفته‌ی برخی کارشناسان سبکی شبیه ‏هم داشته‌اند، در موزه‌ی هنرهای مدرن (تا پانزدهم ژانویه)، و نمایشگاه "گنجینه‌ی طلاهای اینکاها"، بالغ بر 300 ‏قطعه‌ی ریز و درشت که از 15 موزه‌ی کشور پرو به امانت گرفته‌شده، در سردابه‌ی شپس‌هولمن ‏Skeppsholmen‏ ‏‏(تا دوازدهم فوریه).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنین فرصتی دیگر نخواهید داشت!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-N90vsfn8L6Y/TraEAlthN7I/AAAAAAAAAds/Arml3DbsjGw/s1600/Claude_Monet_Houses_of_Parliament.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 351px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-N90vsfn8L6Y/TraEAlthN7I/AAAAAAAAAds/Arml3DbsjGw/s400/Claude_Monet_Houses_of_Parliament.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5671865926377617330" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-U3cHAZTnsNg/TraEd8m6iNI/AAAAAAAAAd4/V-89WmA8l9I/s1600/Inca_275.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 227px; height: 205px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-U3cHAZTnsNg/TraEd8m6iNI/AAAAAAAAAd4/V-89WmA8l9I/s400/Inca_275.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5671866430740138194" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;این را هم بیافزایم که کسانی را گمان بر این است که برخی چهره‌های کنده‌شده بر طلاهای اینکاها تصویری از ‏فضانوردان پیش از تاریخ است که به زمین آمده‌بودند، و بنا بر برخی تئوری‌های تازه، شاید انسان‌هایی بودند که از ‏آینده‌ی دور و با سفر در زمان به گذشته باز گشته بودند!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن، به‌گفته‌ی هواشناسی، گرمای ماه نوامبر امسال در استکهلم در پنجاه سال گذشته بی‌سابقه بوده و ‏دماسنج بالکن خانه‌ی من در تاریکی ساعت چهار بعد از ظهر (!) گرمای هشت‌ونیم درجه را نشان می‌دهد. بر ‏خلاف سال‌های گذشته از برف هم هیچ خبری نیست.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقاشان روس در &lt;a href="http://www.nationalmuseum.se/sv/English-startpage/" target="_blank"&gt;موزه‌ی ملی استکهلم&lt;/a&gt;.‏&lt;br /&gt;شمائی که سوئدی می‌دانید، &lt;a href="http://www.dn.se/kultur-noje/konst-form/rysk-nationalskatt-i-ny-utstallning" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; درباره‌ی نمایشگاه نقاشان پیشتاز روس بخوانید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مونه و دیگران در &lt;a href="http://www.modernamuseet.se/en/Stockholm/" target="_blank"&gt;موزه‌ی هنرهای مدرن&lt;/a&gt;.‏&lt;br /&gt;گنجینه‌ی &lt;a href="http://www.smvk.se/smvk/jsp/polopoly.jsp?d=2509&amp;amp;l=en_US" target="_blank"&gt;طلاهای اینکاها&lt;/a&gt;.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌هم &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8WD0WVL-HjE" target="_blank"&gt;آواز&lt;/a&gt; بلم‌کشان وولگا (روایت انگلیسی آن را در انتهای &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/07/blog-post.html"&gt;این&lt;/a&gt; نوشته‌ام می‌یابید).‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-5337853069735987230?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/XDseHsOdn54" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/5337853069735987230/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=5337853069735987230&amp;isPopup=true" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/5337853069735987230?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/5337853069735987230?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/XDseHsOdn54/blog-post.html" title="بشتابید!‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-Qhtcakr9vqk/TrZ_lmAwjvI/AAAAAAAAAdg/Kzu4C7UragI/s72-c/Ilia_Efimovich_Repin_%25281844-1930%2529_-_Volga_Boatmen_%25281870-1873%2529.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/11/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkEGRns5fSp7ImA9WhRSF0Q.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-7405636925676707119</id><published>2011-10-30T17:34:00.005+01:00</published><updated>2011-11-20T14:10:27.525+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-20T14:10:27.525+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>لیست 200‏</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/-WlBEaCK7aRM/Tq19NHq3YTI/AAAAAAAAAdM/Vrx8GAm90pc/s1600/Liszt-1870.jpg"&gt;&lt;img style="float: right; margin: 0pt 0pt 10px 10px; cursor: pointer; width: 156px; height: 242px;" src="http://3.bp.blogspot.com/-WlBEaCK7aRM/Tq19NHq3YTI/AAAAAAAAAdM/Vrx8GAm90pc/s400/Liszt-1870.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5669325170279932210" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در آغاز مناظره‌ی فلسفی احسان طبری، فرخ نگهدار، عبدالکریم سروش، و محمدتقی مصباح یزدی، که در بهار ‏‏1360 از تلویزیون جمهوری اسلامی پخش می‌شد، قطعه‌ای موسیقی گنجانده بودند که احسان طبری آن را ‏‏"ترسناک" می‌دانست و همان‌گونه که در پیشگفتار کتاب او "از دیدار خویشتن" نوشته‌ام، از جمله این موسیقی یکی ‏از عوامل نارضایی او از ادامه‌ی شرکت در این مناظره‌ها بود. ما در آن هنگام نمی‌دانستیم که آن قطعه چیست و ‏اثر کدام آهنگساز است. اما من امروز می‌دانم که آن موسیقی آغاز "سنفونی دانته" اثر آهنگساز بزرگ مجار ‏فرانتس لیست است.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شنبه‌ی گذشته 22 اکتبر 2011 دویستمین زادروز فرانتس لیست (1886-1811) ‏&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Liszt" target="_blank"&gt;Franz Liszt&lt;/a&gt;‏ بود و رسانه‌های جهان برنامه‌های ‏ویژه‌ای به این مناسبت در آن روز و مدتی پیش و پس از آن داشته‌اند و دارند. لیست را هم‌عصران او بیشتر به ‏عنوان پیانیستی اعجوبه می‌شناختند و کسانی او را بزرگ‌ترین پیانیست همه‌ی دوران‌ها دانسته‌اند. او شاید ‏نخستین نوازنده‌ی پیانو بود که تک‌نوازیش سالن‌های کنسرت موسیقی کلاسیک را پر می‌کرد. او درست مانند ‏هنرمندان پاپ امروزی در شهرهای گوناگون کنسرت برگزار می‌کرد، اما بخش بزرگی از درآمد کنسرت‌های او ‏صرف امور خیریه می‌شد. "جنون لیست" چندی همه‌ی اروپا را فرا گرفته‌بود، و دختران در کنسرت‌های او از شدت ‏هیجان غش می‌کردند. اما او آثار ماندگار فراوانی نیز آفریده است. او آموزگار پیانو نیز بود. شاگردان برجسته‌ای ‏تربیت کرد، و در سال‌های پایانی زندگیش به رایگان درس پیانو می‌داد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاندان لیست همه نوازندگانی چیره‌دست و از دیرباز در خدمت خاندان اشرافی استرهازی بودند. پدر او با ‏آهنگسازان بزرگی چون هایدن و بیتهوفن دوست بود. دختر لیست نیز به ازدواج هانس فون بولوو ‏Hans von ‎Bülow‏ در آمد که یکی از بزرگترین رهبران ارکستر عصر خود بود، اما این دختر چندی بعد عاشق ریشارد واگنر ‏دیگر آهنگساز بزرگ آن زمان شد، و به همسری او در آمد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آثار ارکستری لیست اغلب "برنامه‌ای" هستند، یعنی داستانی را تعریف می‌کنند و او را مخترع فورمی به‌نام ‏‏"پوئم سنفونیک" می‌دانند. او در حوالی پنجاه سالگی و پس از مرگ غم‌انگیز یک پسر و یک دخترش به دینداری ‏روی آورد، در دیری در نزدیکی رم پناه جست، مراحلی چند از رهبانیت را پیمود و او را "پدر لیست" می‌نامیدند ‏‏(آقای عزیز معتضدی در &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/arts/2011/10/111021_l41_franz_list_anniversary.shtml" target="_blank"&gt;نوشته‌ی&lt;/a&gt; خود در سایت بی‌بی‌سی دیندار شدن لیست را به‌خطا سی سال به عقب ‏برده‌اند و به یک شکست عشقی او ارتباط داده‌اند). شاید از همین‌جا بود که گردانندگان مناظره‌ی تلویزیونی در ‏جمهوری اسلامی دیر "بانوی روساریو" ‏Madonna del Rosario‏ را هم‌ارز با حوزه‌ی علمیه‌ی قم و "پدر لیست" را ‏معادل "حجت‌الاسلام لیست" گرفتند و موسیقی او را برای آرم مناظره مناسب یافتند؟ به‌ویژه آن که "سنفونی ‏دانته" با همان ترتیب کمدی الهی اثر دانته با بخش "دوزخ" آغاز می‌شود، و گردانندگان برنامه که آن را در واقع ‏مناظره‌ای میان ایمان و الحاد می‌دانستند، شاید تصویر دوزخ را بر الحاد منطبق می‌کردند و می‌خواستند طبری و ‏نگهدار ملحد را با آتش دوزخ بترسانند؟ نیز باید به لیست آفرین گفت که چنان تصویری از دوزخ ترسیم کرده‌است ‏که احسان طبری بی آن که از موضوع اثر آگاه باشد، آن را "ترسناک" می‌یافت.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخی از آثار لیست به مذاق سران حزب نازی آلمان نیز خوش آمده‌بود. این آثار را در رادیوهای آلمان نازی پیوسته ‏پخش می‌کردند و در کنسرت‌ها اجرا می‌کردند. اما برخی از آگاهان امروزه می‌گویند که به‌جای محکوم کردن ‏لیست، واگنر، و برخی دیگر که آثارشان در آلمان نازی یا جاهای دیگر مورد سوءاستفاده قرار می‌گرفت، یا به قول ‏امروزی‌ها "استفاده‌ی ابزاری" از آن‌ها می‌شد، وقت آن است که این لجن‌ها را از آثار آنان بزداییم و موسیقی ‏بی‌همتای آنان را بار دیگر به مقام درخورشان برسانیم. لیست هرگز کشیش نشد، "حجت‌الاسلام" نبود، و ده‌ها ‏سال پیش از پیدایش نازیسم از جهان رفت. بنابراین آثار او را باید به عنوان شاهکارهای انسانی هنرمند و نیکوکار ‏شنید، و نه به عنوان آرم رادیوهای آلمان نازی یا برنامه‌ای در سیمای جمهوری اسلامی.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معروف‌ترین آثار لیست راپسودی‌های مجار (به‌ویژه &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=goeOUTRy2es" target="_blank"&gt;شماره 2&lt;/a&gt;)، و کنسرتوی پیانوی &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=OxzwEPB4Gd0" target="_blank"&gt;شماره 1&lt;/a&gt; اوست.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏"دوزخ" را در &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=tiElvzlH4jY" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; بشنوید همراه با تصاویری (هرچند قدری تار) از شاهکارهای گراورسازی گوستاو دوره که ‏برای کتاب کمدی الهی ساخته‌بود. در نوجوانی کتاب کمدی الهی دانته به ترجمه‌ی شجاع‌الدین شفا را که پدرم ‏خریده‌بود ورق می‌زدم و ساعت‌ها در جزئیات این شاهکارهای گوستاو دوره غرق می‌شدم. نمونه‌هایی از ‏کارهای او را زیر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gustave_Dor%C3%A9" target="_blank"&gt;نام او&lt;/a&gt; در ویکی‌پدیا ببینید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/az-didar.pdf" target="_blank"&gt;پیشگفتار&lt;/a&gt; کتاب "از دیدار خویشتن" نوشته‌ی احسان طبری.‏&lt;br /&gt;متن (کمی درهم ریخته از) &lt;a href="http://www.kayer.org/m-karname/tabari-e/gofteman-eroshangar.pdf" target="_blank"&gt;مناظره‌های&lt;/a&gt; تلویزیونی طبری و دیگران.‏&lt;br /&gt;&lt;a href="http://khosro-sadri.blogspot.com/2010/06/blog-post_24.html" target="_blank"&gt;خاطره‌ی&lt;/a&gt; خسرو صدری و &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2011/06/110624_l10_30khordad60_fatapour.shtml" target="_blank"&gt;خاطره‌ی&lt;/a&gt; مهدی فتی‌پور از مناظره‌های تلویزیونی.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-7405636925676707119?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/WrHNw-v0jxM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/7405636925676707119/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=7405636925676707119&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7405636925676707119?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7405636925676707119?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/WrHNw-v0jxM/200.html" title="لیست 200‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/-WlBEaCK7aRM/Tq19NHq3YTI/AAAAAAAAAdM/Vrx8GAm90pc/s72-c/Liszt-1870.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/10/200.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0EFQX0_fyp7ImA9WhdaFEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-3875775859508305595</id><published>2011-10-22T11:57:00.002+02:00</published><updated>2011-10-24T17:20:10.347+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-24T17:20:10.347+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سیاست" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جامعه" /><title>قانون اساسی اینترنتی در ایران</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نوشته‌ی کوچکی از من با عنوان "تدوین اینترنتی قانون اساسی در ایران" در وبگاه &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/32272/" target="_blank"&gt;ایران امروز&lt;/a&gt; و نیز در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/Ghanoon.htm" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی ‏منتشر شده‌است. &lt;span style="font-style: italic;"&gt;حقوقدانان جنبش سبز مردم ایران&lt;/span&gt; از دو سال پیش "پیش‌نویس قانون اساسی نوین ایران" را ‏در &lt;a href="http://greenlawyers.wordpress.com/" target="_blank"&gt;وبلاگ&lt;/a&gt; خود به نظرخواهی گذاشته‌اند.‏&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-3875775859508305595?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/G9BQVw1L3Zw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/3875775859508305595/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=3875775859508305595&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3875775859508305595?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3875775859508305595?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/G9BQVw1L3Zw/blog-post_22.html" title="قانون اساسی اینترنتی در ایران" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/10/blog-post_22.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEUCQ38_fyp7ImA9WhRTGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-4182015264967920347</id><published>2011-10-16T14:35:00.029+02:00</published><updated>2011-11-10T09:04:22.147+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-10T09:04:22.147+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شوروی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حزب" /><title>از جهان خاکستری - 64‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;خط افق دیده نمی‌شد. این جا همیشه غبار و بخار آب میدان دید را محدود می‌کرد. بالای صخره‌ها رو به دریا ‏می‌ایستادم و می‌خواستم خط افق و بی‌کرانگی دریا را تماشا کنم. اما چند صد متر، و گاه شاید دو سه کیلومتر دورتر ‏همه چیز در غبار و مهی آویخته میان آسمان و سطح آب محو می‌شد: خط و رنگ در پرده‌ای از ابهام میان سپید ‏و خاکستری حل می‌شد. چه تفاوت شگرفی بود میان این ساحل و ساحل بندر انزلی، یا آستارا – همه در کنار ‏یک دریا. این جا هم ساحل رو به خاور داشت، درست مانند آستارا. این جا هم پشت دیوار افق، در آن دوردست، ‏بیابان‌های سوزان ترکمنستان قرار داشت. اما ساحل‌های پست و شنی و هوای مرطوب انزلی و آستارا کجا، و ‏این هوای خشک و باد سوزان و ساحل صخره‌ای کجا. در انزلی و آستارا خط پررنگ افق را می‌دیدی که به ‏روشنی آسمان را از دریا جدا می‌کرد. اما این‌جا...‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ده روزی پس از عبورمان از مرز و ورودمان به خاک شوروی ما را به این اردوگاه آورده‌بودند. گویا استراحتگاه ‏تابستانی کارکنان دولت و اعضای رهبرب حزب کمونیست جمهوری آذربایجان بود. آن منطقه به آذربایجانی زاغولبا ‏و به روسی زاگولبا ‏Zagulba‏ نامیده می‌شد و در چهل پنجاه کیلومتری باکو قرار داشت. البته ما تا ماه‌ها بعد نام ‏آن‌جا را نمی‌دانستیم، و موقعیت جغرافیاییش را نیز من تازه همین روزها آموختم. ما را در ساختمانی چهار طبقه با ‏چند در ورودی که در هر ورودی راه‌پله‌های جداگانه و در هر راه‌پله و هر طبقه دو واحد مسکونی داشت، جا ‏داده‌بودند. خانه‌ی من و همسرم در طبقه‌ی همکف قرار داشت، اما "خانه" نبود: حالت هتل را داشت. یک اتاق ‏پذیرایی، یک اتاق خواب، و حمام و دستشویی. هیچ‌گونه وسیله‌ی پخت‌وپز یا حتی درست کردن چای در اتاق ‏وجود نداشت. تنها به اتاق مشترک حمید فام نریمان و هرمز ایرجی، و شاید همچنین به اتاق ایراندخت ‏ابراهیمی سماور و قوری داده بودند و آنان می‌توانستند چای درست کنند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مبلمان و وسایل موجود در این واحدها قدیمی و فرسوده بود، چیزی در سطح پنجاه سال پیش از آن در ایران. در ‏برخی از واحدها تا شش نفر مجرد را جا داده‌بودند. پنجره‌ی اتاق پذیرایی همه‌ی واحدها رو به دریا باز می‌شد. ‏اما دریا بیش از صد متر دورتر و آن‌سوی سراشیبی‌های پر صخره بود. و وای اگر آن باد همیشگی ِ بادکوبه از ‏وزیدن می‌ماند: هزاران پشه و مگس و حشرات دیگر دیوار اتاق‌ها را سیاه می‌کردند. آن وقت من می‌بایست پیش ‏از خواب ساعتی با تکه‌ای پارچه به دیوارها شلاق می‌زدم و پشه و مگس می‌کشتم تا بتوانیم بخوابیم. یک بار رطیل پشم‌آلودی به بزرگی کف دست بر دیوار اتاق یافتم، کشتمش، و فردای آن خواستم از المیرا خانم که ‏نظافتچی اتاق‌ها بود و هر هفته ملافه‌های ما را عوض می‌کرد بپرسم که آیا این رطیل زهرآلود و کشنده است، ‏یا نه. لای روزنامه را که باز کردم، المیرا خانم جیغی کشید و به عقب پرید. طفلک چیزی نمانده‌بود زهره‌ترک ‏شود.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما تأسیسات عمومی این استراحتگاه، سالن غذاخوری و درمانگاه، و چند کافه‌ای که در محوطه‌ی آن بود، همه ‏نوساز و بسیار مدرن و شیک بودند. در روز سه بار سر ساعت معینی به غذاخوری می‌رفتیم، بر جاهای ثابتی ‏می‌نشستیم، و صبحانه و ناهار و شام می‌خوردیم. گفته بودند که جاهایمان را عوض نکنیم. من و همسرم در ‏کنار حمید فام نریمان، هرمز ایرجی، سعید، و حسین بر سر یک میز می‌نشستیم. پیش از ورودمان به سالن ‏میزها چیده شده‌بود، و پس از نشستنمان دو دختر خوراک روز را روی چرخ‌هایی می‌آوردند و بشقاب‌ها را برای ‏هر کس روی میز می‌گذاشتند. برای هر کس یک لیوان بزرگ ماست هم روی میز بود. حسین ماست‌های ‏باقی‌مانده‌ی ما و میزهای پیرامون را جمع می‌کرد و می‌خورد، و از همین‌جا لقب "ماستخور" را به او داده‌بودند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرآشپز و کارکنان ناهارخوری از ما نظم می‌خواستند، و این در میان ما چیزی کمیاب بود. کسانی سر ساعت ‏نمی‌آمدند یا در جای درست نمی‌نشستند. اداره‌ی کودکان با آن نظم کار دشواری بود. سولماز، دختربچه‌ای یکی ‏دو ساله، به این سو و آن سو و زیر دست‌وپای دختران پیشخدمت ناهارخوری می‌دوید، جیغ‌های گوشخراش و ‏وحشتناکی می‌کشید، و خود از جیغ‌هایش لذت می‌برد. مادرش، اشرف خانم، با خونسردی لبخند می‌زد، و ‏پدرش رحیم با دستپاچگی می‌کوشید دخترک را ساکت کند. لاله، دختربچه‌ی یکی دو ساله‌ی دیگری، با ‏کنجکاوی کودکانه‌اش می‌خواست به همه جا سرک بکشد و همه چیز را با دست زدن بیازماید. مادر او عاطفه خانم ‏نیز با خونسردی کاری به کار دخترش نداشت، اما پدرش هوشنگ در حالت آماده‌باش همه‌جا دنبال لاله می‌رفت ‏و دو بازویش را در دو سوی او نگاه داشته‌بود تا از افتادن او و یا برخوردش به لبه‌های تیز جلوگیری کند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بردن خوراکی و به‌ویژه ظرف‌ها از سالن غذاخوری به اتاق‌ها ممنوع بود. اما محمد رشتی را می‌دیدی که ‏بشقابی پر از کلوچه‌های دسر به دست، راهی اتاقش است، یا المیرا خانم را می‌دیدی که یک بغل ظرف از ‏اتاق‌های گوناگون پیدا کرده‌است. و البته به برخی کسان و از جمله بچه‌دارها می‌شد حق داد، زیرا بین غذاها ‏هیچ امکان دیگری برای تهیه‌ی خوردنی وجود نداشت. خوراک اغلب گوشت و سیب زمینی بود. نان بسیار کم ‏می‌دادند، و آن نیز نان سنگک و بربری یا تافتون نبود، و در طول ماه‌هایی که آن‌جا بودیم حتی یک بار هم برنج ندادند. ‏همه به‌تدریج از خوردن گوشت و سیب زمینی بیزار شده‌بودند، اما سرآشپز که گویا متخصص علوم تغذیه بود، ‏می‌گفت که خوراک ِ درست همین است. از میوه و سبزیجات هم خبری نبود. چند تن از خانم‌‌های حامله که ویار ‏داشتند، نمی‌توانستند خوراک آن‌جا را بخورند. آنان با چانه زدن‌های بسیار توانستند یک اجاق برقی به امانت ‏بگیرند و هر روز مقداری برنج و مواد اولیه را از آشپزخانه تحویل می‌گرفتند، یک جا جمع می‌شدند، و با هم ‏پخت‌وپز می‌کردند و می‌خوردند.‏ و البته برنجی که به آنان می‌دادند، برنج گرد ِ آشی بود.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ما گفته‌بودند که از راه میان خانه‌ها و غذاخوری منحرف نشویم و از شعاع صدمتری ساختمان دورتر نرویم. در ‏محوطه‌ی بزرگ استراحتگاه کسان دیگری از مردم آن‌جا نیز سکونت داشتند و ما از تماس با آنان منع شده‌بودیم. ‏ایران خانم از مهاجران نسل پیشین بود که پیش از انقلاب سال‌ها در همین آذربایجان شوروی زندگی کرده‌بود. ‏یک بار او میهمانی داشت که از باکو آمده‌بود، اما حتی این را و حتی بر او سخت ایراد گرفتند. ‏در خانه‌ای نزدیک ما دو مأمور شوروی اقامت داشتند که مسئول نظارت بر ما بودند و ما "کمیسر" ‏می‌نامیدیمشان. اینان الله‌وردی اسدالله‌یف و میخائیل عارف بودند – هر دو آذربایجانی و هر دو کارمند پیشین ‏سفارت شوروی در تهران که همین ماهی پیش در پانزدهم اردیبهشت 1362 به عنوان "عناصر نامطلوب" همراه ‏با شانزده نفر دیگر از ایران اخراج شده‌بودند. این دو برای بار چندم با بسیاری از ما در اتاق خود "مصاحبه" کردند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئولان قرارگاه گویا می‌کوشیدند با ما مطابق کنوانسیون ژنو در مورد پناهندگان سیاسی رفتار کنند. برخی از ‏امور ما به جمعیت هلال احمر جمهوری آذربایجان به سرپرستی فکرت احمدوف، که در ضمن معاون نخست‌وزیر ‏آذربایجان بود، سپرده شده‌بود و او چند بار به دیدن ما آمد. روزی ماشینی آمد و مقدار زیادی پوشاک و کفش و ‏غیره برایمان آورد. پیدا کردن مدل و اندازه‌ی درست از آن میان کاری دشوار بود. کت و شلواری به من رسید که به ‏تنم زار می‌زد و رنگش را هیچ دوست نداشتم، و کفشی نصیبم شد که دو شماره بزرگ‌تر از پایم بود. کفش را با ‏حسین عوض کردم و آن مشکل حل شد، اما کار خانم‌ها بسیار دشوارتر بود و لباسی به اندازه و باب میل خود در ‏آن میان نیافتند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پذیرایی گرمی از ما می‌شد و هنوز همه مهربان بودند. سیگار مارلبوروی رایگان میانمان توزیع می‌کردند، و ‏کسانی از همین رو همان‌جا سیگاری شدند، و نسکافه‌ی خارجی به خواستاران می‌دادند. این چیزها بعدها ‏بیرون از قرارگاه هرگز گیرمان نیامد. امیرعلی لاهرودی، صدر فرقه دموکرات آذربایجان، چند بار به دیدارمان آمد و ‏بسیار کوشید تا هر کس هر چیزی برای سرگرمی می‌خواهد، برایش بیاورد: برای اشکان یک ویولون و کتاب ‏ارکستراسیون و هارمونی اثر نیکالای ریمسکی کورساکوف را آورد؛ برای مهران کتاب شطرنج آورد؛ برای همسر ‏من رنگ و قلم‌مو و چند بوم نقاشی آورد؛ برای بهروز م. که می‌خواست گلدوزی کند پارچه و چارچوب و نخ‌های ‏ابریشمی آورد؛ و برای جمع‌مان کتاب‌هایی به آذربایجانی و فارسی آورد که می‌گفت با خواهش از برخی از ‏مهاجران نسل پیشین برای ما گرفته‌است. او نشریات ادبی آذربایجان را نیز برای من می‌آورد. از یکی از همین‌ها ‏بود که من مقاله‌ی پروفسور راستیسلاو اولیانوفسکی ‏Rostislav Ulyanovsky‏ با عنوان "ایران – بالاخره چه ‏خواهد شد؟" را ترجمه کردم و "انتشارات روزنامه آذربایجان" آن را چاپ و &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/iranche.htm" target="_blank"&gt;منتشر کرد&lt;/a&gt;. این مقاله را کارکنان بخش فارسی رادیوی ‏مسکو پیشتر ترجمه کرده‌بودند و هنگامی که هنوز در ایران بودیم آن را با صدای ماشینی خانم گوینده‌ی رادیو ‏مسکو شنیده بودیم، و چیزی از آن دستگیرمان نشده‌بود! لاهرودی چندی بعد تعریف کرد که اولیانوفسکی ‏ترجمه‌ی مرا خوانده و آن را بسیار پسندیده است، هر چند که من خود امروز آن را نمی‌پسندم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/-lke_43HrHvY/TprT39Cs2OI/AAAAAAAAAc8/kNe5EurBnMY/s1600/600px-Coat_of_arms_of_the_Soviet_Union.svg.png"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 250px; height: 250px;" src="http://4.bp.blogspot.com/-lke_43HrHvY/TprT39Cs2OI/AAAAAAAAAc8/kNe5EurBnMY/s400/600px-Coat_of_arms_of_the_Soviet_Union.svg.png" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5664072439603976418" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بهروز از همسرم می‌خواست که آرم دولتی اتحاد شوروی را روی پارچه‌ای به بزرگی یک متر در یک متر نقاشی ‏کند تا او آن را گلدوزی کند؛ مهران هر روز به سراغم می‌آمد تا برگی از کتاب شطرنج را برایش از آذربایجانی به ‏فارسی ترجمه کنم، و اشکان در من آویخته‌بود تا درس‌های کنترپوان کورساکوف را به آذربایجانی بخوانم و به ‏فارسی برایش تعریف کنم، و این هیچ کار آسانی نبود. درست است که کورساکوف را می‌شناختم، چیزهایی از ‏موسیقی کلاسیک سرم می‌شد، کمی نوت آموخته‌بودم، و زبان کتاب را می‌دانستم، اما فهمیدن اصطلاحات ‏ارکستراسیون و کنترپوان به آذربایجانی و یافتن معادل فارسی آن‌ها به دشورای پیش می‌رفت. گذشته از این‌ها ‏کلاس زبان آذربایجانی هم برای خواستاران گذاشته‌بودم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دردآورتر از همه بی‌خبر گذاشتن خانواده‌هایمان در آن‌سوی مرز بود. آنان نمی‌دانستند که ما آیا زنده از مرز ‏گذشته‌ایم، یا نه، و هیچ‌گونه امکان ارتباط با بیرون از محوطه‌ی قرارگاه به ما داده نمی‌شد. لاهرودی بارها از ‏ساکنان قرارگاه نامه‌هایی گرفت و قول داد که از طریق نشانی‌های معینی در اروپا آن‌ها را به خانواده‌ها برساند، ‏اما هرگز هیچکدام از این نامه‌ها را نفرستاد. ما تنها نزدیک چهار ماه پس از عبور از مرز توانستیم خبر سلامتمان را به ‏خانواده‌هایمان برسانیم. بی‌خبری از میهن و حال و روز رفقای زندانیمان نیز آزارمان می‌داد. التماس‌های ما برای ‏آن‌که لاهرودی روزنامه‌های ایران را برایمان بیاورد به جایی نرسید. رحیم یک رادیوی ده موج داشت که ساعت ‏دوی بعد از ظهر هر روز گرد آن جمع می‌شدیم و به اخبار رادیو ایران گوش می‌دادیم. اما این رادیو را نیز یک مأمور ‏آذربایجانی که پیرامون ما می‌پلکید دزدید و این تنها روزنه‌ی خبر گرفتن از میهن را نیز به رویمان بستند. حتی ‏چرخاندن آنتن تلویزیون اتاق فام نریمان در تلاش برای دیدن "اعترافات" کیانوری از تلویزیون ایران را نیز بر ما ایراد ‏گرفتند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این چشم‌انداز افق...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم‌انداز افق زندگیمان نیز در این دیار هیچ روشن نبود و پشت دیواری از غبار و مه ناپیدا بود. ‏نامق آخوندوف رئیس شعبه‌ی امور بین‌المللی حزب کمونیست آذربایجان که چند بار به دیدن ما آمد و ‏سخنرانی‌هایی کرد، یک بار گفت: "شما به‌زودی به شهر و خانه‌هایی که برایتان در نظر گرفته‌شده می‌روید، و به ‏کار و زندگی می‌پردازید. البته زندگی در این‌جا هم دشواری‌های خود را دارد و این‌جا هم جوی‌های سرشیر و عسل ‏جاری نیست".‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم دیدار افق روشن را می‌خواست. خط افق را می‌خواستم ببینم. و یک بار همین جا بر فراز همین صخره‌ها بود ‏که مسعود ر. به سراغم آمد. مردی متین و جا افتاده اهل آستارا، که در تهران کار و زندگی می‌کرد. رادیولوژیست ‏بود، یعنی با عکس‌برداری با پرتو ایکس سر و کار داشت. اما رفتار "کمیسر"ها با او و رفت‌وآمدهایش حکایت ‏از آن داشت که پیش از عبور از مرز نیز سر و سرّی با آنان و با "رفقا" داشته است. آن روز افق تیره‌تر از همیشه بود. ‏ابرهای سیاهی آسمان را پوشانده بود و باد شدیدی می‌وزید. او از من خواست که قدری با هم قدم بزنیم، و در ‏حالی که باد موهای خاکستریش را به بازی گرفته‌بود، پندم داد. می‌گفت که دیده و شنیده که من از فروشگاه ‏استراحتگاه مشروب خریده‌ام و خورده‌ام، و این کار خوبی نیست! با دانش و استعدادهایی که من دارم، آینده‌ای ‏روشن در انتظار من است و "رفقا" برنامه‌هایی برای من دارند، و اگر به سبک‌سری‌هایم ادامه دهم، به بخت خود ‏و آینده‌ی روشنم پشت‌پا زده‌ام! باید مواظب رفتار و کردار خود باشم!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هه، ‏"برنامه‌هایی..."! رفقا برنامه‌هایی برایم دارند! چشمان من دارد به‌تدریج گشوده می‌شود و دارم ایرادهای اندیشه ‏و جهان مادی و معنوی و کشور و زندگی "رفقا" را می‌بینم، و "رفقا" برنامه‌هایی برایم دارند... مسأله‌ی خودشان ‏است! شما "رفیق مسعود" بفرمایید و "برنامه‌های رفقا" را اجرا کنید. من می‌خواهم افق را ببینم. باد را هم ‏دوست دارم. می‌خواهم همین‌جا بالای صخره‌ها رو به دریا بایستم، باد بخورم، و نگاهم را به دیوار افق بکوبم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه ‏کرده‌ام؟ این چه کاری بود که کردم؟ این‌جا کجاست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sbz2Nn_C9mI/AAAAAAAAAOo/V3T_NnjdxhM/s400/KenareDarya.JPG"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 300px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sbz2Nn_C9mI/AAAAAAAAAOo/V3T_NnjdxhM/s400/KenareDarya.JPG" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;بر ساحل آستارا در &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2009/03/24.html"&gt;واپسین سفرم&lt;/a&gt; به ایران (2005)‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و در همان آب‌ها و همان ساحل بود که من نتوانستم یک نفر را از آب بیرون بکشم، و &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/06/12.html"&gt;غرق شد&lt;/a&gt;، یا شاید هم ‏غرق نشد. نمی‌دانم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏***‏&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.tudehpartyiran.org/detail.asp?id=443" target="_blank"&gt;حمید فام نریمان&lt;/a&gt; (1387- 1307)، &lt;a href="http://ketabfarsi.org/ketabkhaneh/nashriat/nash0046/0733.pdf" target="_blank"&gt;ایراندخت ابراهیمی&lt;/a&gt; (1384- 1304)، &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/02/51.html"&gt;هرمز ایرجی&lt;/a&gt;، و &lt;a href="http://anthropology.ir/node/3609" target="_blank"&gt;هوشنگ پورکریم&lt;/a&gt; دیگر در ‏میان ما نیستند. سولماز و پدر و مادرش به ایران باز گشتتند. مسعود یکی از نخستین کسانی بود که از میان ما ‏برای "مأموریت" به اتریش اعزام شد. حسین معروف به ماستخور، که چندی گوینده‌ی رادیوی "صلح و ترقی" ‏‏(صدای ملی سابق) شد، اکنون در امریکاست. اشکان (حسن یا اشکان تشکری) انسانی بی‌قرار و همه‌فن‌حریف است که اکنون گویا ساکن ‏کاناداست و فعالیت‌های گوناگونی در عرصه‌های گوناگون، از نوشتن کتاب در زمینه‌ی گیاهخواری، تا هنرهای ‏رزمی، آوردن دین‌های تازه، ساختارهای پادشاهی تازه، و سرودن "گل‌های تازه" با گویندگی فیروزه امیر معز، و سرودن کنسرتوهای ویولون داشته است. ‏Ashkan ‎Tashakkori‏ را در گوگل بجویید. ‏و &lt;a href="http://www.laleh.se/music.asp" target="_blank"&gt;لاله&lt;/a&gt; امروزه در سوئد هنرمند نام‌آوری‌ست.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-4182015264967920347?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/sfM5Vf_KOyU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/4182015264967920347/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=4182015264967920347&amp;isPopup=true" title="13 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/4182015264967920347?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/4182015264967920347?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/sfM5Vf_KOyU/64.html" title="از جهان خاکستری - 64‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/-lke_43HrHvY/TprT39Cs2OI/AAAAAAAAAc8/kNe5EurBnMY/s72-c/600px-Coat_of_arms_of_the_Soviet_Union.svg.png" height="72" width="72" /><thr:total>13</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/10/64.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0ENQH8_fip7ImA9WhdbEUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1960528656580618293</id><published>2011-10-09T21:45:00.001+02:00</published><updated>2011-10-09T21:48:11.146+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-09T21:48:11.146+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حال و روز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>من کجا هستم؟!‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;‏"چه کسی در تنهایی، بی بهره از عشق، چه کسی بی غرور آماده‌ی نبرد است؟ برای چه نبرد کند کسی که ‏باورش نیست ثروت‌هایی والا دارد که باید از آن دفاع کرد و باید به خاطر آن پیروز گشت، یا مرد؟" [رومن رولان: ‏جان شیفته، ترجمه‌ی م. ا. به‌آذین]‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏"اگر بخواهند مردی را نابود و خرد کنند و او را چنان به مجازات برسانند که سنگدل‌ترین و متهورترین راهزنان نیز در ‏برابر آن از ترس به لرزه افتند، کافی است که کاری کاملاً پوچ و مطلقاً بی‌فایده بدو واگذار کنند." [فیودور ‏داستایفسکی، خاطرات خانه‌ی مردگان، ترجمه‌ی محمدجعفر محجوب]‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏"هیچ انسانی نمی‌تواند بدون داشتن هدفی که برای رسیدن بدان می‌کوشد، زندگی کند؛ اگر انسان نه هدفی ‏داشته‌باشد، و نه امیدی، این بدبختی عظیم وی را به‌صورت جانوری مخوف در می‌آورد." [فیودور داستایفسکی، ‏خاطرات خانه‌ی مردگان، ترجمه‌ی محمدجعفر محجوب]‏&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1960528656580618293?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/l4x9ikPg6PY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1960528656580618293/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1960528656580618293&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1960528656580618293?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1960528656580618293?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/l4x9ikPg6PY/blog-post_09.html" title="من کجا هستم؟!‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/10/blog-post_09.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkMNRXg9fyp7ImA9WhdUGUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-7366149768544558785</id><published>2011-10-06T13:26:00.002+02:00</published><updated>2011-10-06T16:14:54.667+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-06T16:14:54.667+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="ادبیات" /><title>نوبل ادبیات امسال در خانه ماند</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جایزه‌ی نوبل ادبیات امسال به شاعر هشتادساله‌ی سوئدی توماس ترانس‌ترومر ‏&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tomas_Transtr%C3%B6mer" target="_blank"&gt;Tomas Tranströmer&lt;/a&gt;‏ رسید. ‏پس از سال 1974 که دو نویسنده‌ی سوئدی با هم این جایزه را بردند، ترانس‌ترومر نخستین سوئدی‌ست که ‏جایزه‌ی نوبل ادبیات را می‌برد. نخستین شعرهای غنایی او در دهه‌ی 1950 انتشار یافت و از آن پس شعرهایش ‏به بیش از 50 زبان در سراسر جهان ترجمه شده‌است. بسیاری از کارشناسان او را بزرگ‌ترین شاعر زنده‌ی جهان ‏می‌دانند. فرهنگستان سوئد از آن رو جایزه را به ترانس‌ترومر می‌دهد که "او با تصاویر موجز و شفاف خود ‏واقعیت را به گونه‌ای نو در دسترس ما می‌گذارد".‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی‌که از فرهنگستان به ترانس‌ترومر تلفن زدند، او که از سال 1993 نامش برای دریافت جایزه بر سر زبان‌ها ‏بوده، نشسته‌بود و به موسیقی گوش می‌داد. گمان سخنگوی فرهنگستان بر این است که ترانس‌ترومر دیگر ‏امیدی به بردن جایزه‌ی نوبل نداشت، زیرا معروف است که اگر تا ساعت 12:30 از فرهنگستان زنگ نزنند، دیگر ‏امیدی نیست، و سخنگوی فرهنگستان در ساعت 12:50 به او تلفن زده‌بود! ترانس‌ترومر بسیار شگفت‌زده و ‏شادمان شد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مبلغ جایزه‌ی نوبل ادبیات امسال 12 میلیون کرون سوئد است.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-7366149768544558785?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/au-uGrSHpkM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/7366149768544558785/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=7366149768544558785&amp;isPopup=true" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7366149768544558785?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7366149768544558785?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/au-uGrSHpkM/blog-post_06.html" title="نوبل ادبیات امسال در خانه ماند" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/10/blog-post_06.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0QFR3cyfip7ImA9WhRTFUQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1017339775124904314</id><published>2011-10-02T12:03:00.007+02:00</published><updated>2011-11-06T18:08:36.996+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-11-06T18:08:36.996+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>پایانی بر بحث رضا؟</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/-yj0FPQyec70/Tra-oy-dRSI/AAAAAAAAAeQ/vcJmQOcSqd0/s1600/N_N_90.jpg"&gt;&lt;img style="float: right; margin: 0pt 0pt 10px 10px; cursor: pointer; width: 198px; height: 266px;" src="http://1.bp.blogspot.com/-yj0FPQyec70/Tra-oy-dRSI/AAAAAAAAAeQ/vcJmQOcSqd0/s400/N_N_90.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5671930388807501090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پس از انتشار &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/01/blog-post_23.html"&gt;نامه‌ی من&lt;/a&gt; در مجله‌ی &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;نگاه نو&lt;/span&gt; آقای علی همدانی نویسنده‌ی مقاله‌ی "عنایت‌الله رضا الگوی ‏آزادگی، شرافت، راستی" و نیز یکی از خوانندگان مجله به نام آقای کاظم آذری (از تبریز) در شماره بعدی در ‏دفاع از رضا قلم فرسودند و مرا مورد "عنایت" قرار دادند. نامه‌های آن دو نفر در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/Nameh_N_N_89.pdf" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; موجود است. اکنون نوبت ‏من بود تا به آن دو نامه پاسخ بدهم و از خود دفاع کنم. نامه‌ی من در تازه‌ترین شماره‌ی &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;نگاه نو&lt;/span&gt; (شماره 90) ‏منتشر شده‌است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این است متن آن:‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;آقای سردبیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در شماره 89 &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;نگاه نو&lt;/span&gt; دو نامه در واکنش به نامه‌ی من در شماره‌ی 88 مجله منتشر شد که البته به‌جای پرداختن به ‏موضوع بحث، بیشتر به شخص من پرداختند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای کاظم آذری از تبریز که زبان مادری‌شان لابد آذری (به تعریف کسروی، شعار، مرتضوی، و خود ایشان، زبانی از ‏ریشه‌ی پارسی) و نه ترکی آذربایجانی‌ست، همه‌ی "استدلال"شان را بر یک "&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ممکن است&lt;/span&gt;" استوار کرده‌اند که هیچ ‏ممکن نیست و &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;همه‌ی&lt;/span&gt; فرضیاتی که درباره‌ی من ردیف کرده‌اند نادرست است. آن‌چه از آسمان را به ریسمان ‏بافتن‌های آقای آذری دستگیرم می‌شود این است که گویا عنایت‌الله رضا خیلی هم خوب می‌کرد که سانسور می‌کرد، ‏و سپس مرا حواله می‌دهند به این که می‌بایست حقم را از استالین می‌ستاندم! چه کنم که استالین درست پیش ‏پای من و یک هفته پیش از به‌دنیا آمدنم از این جهان رفته‌بود و دستم نرسید به دامنش تا حقم را بستانم!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پاسخ ایشان سخنی ندارم جز این که: جدایی‌خواهی در نهاد من نیست، زیرا که از جمله "نیمیم ز ترکستان" است ‏و "نیمیم لب دریا". و نیز، پژوهش‌های کارشناسان، از جمله در سوئد، نشان داده که اگر به آقای آذری و همتایانشان ‏امکان داده می‌شد که سوادآموزی را به زبان مادری خود آغاز کنند، زبان دوم (در مورد ایشان، فارسی) را بسیار بهتر از ‏این می‌آموختند و این‌چنین آشفته‌نویسی نمی‌کردند. در آن روزگار زیبا ما با هم اختلافی نمی‌داشتیم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای علی همدانی نیز اطلاعاتی درباره‌ی من به میان می‌آورند که نمی‌دانم از کجا به‌دست آمده که بیش از نیمی از ‏آن غلط است. ایشان مرا بر مقام‌هایی می‌نشانند که هرگز نداشته‌ام. کافی‌ست به کتاب "&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;حزب توده از شکل‌گیری تا ‏فروپاشی...&lt;/span&gt;" (مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، چاپ اول بهار 1387) که نام افراد و مسئولیت‌های آنان را تا ‏رده‌های پایین درج کرده، نگاهی بیاندازید. آن‌جا نامی از من نخواهید یافت. بر خلاف آن‌چه آقای همدانی گمان دارند، ‏من هرگز به بایگانی‌های اسناد دسترسی نداشته‌ام. بسیاری از نوشته‌های آقای عنایت‌الله رضا و از جمله کتاب‌هایی ‏را که آقای همدانی نام‌برده‌اند، خوانده‌ام. اما پایه‌ی داوری من درباره‌ی آقای رضا در نامه‌ای که نوشتم هیچ‌کدام از ‏چیزهایی که آقایان آذری و همدانی به میان آوردند نبود. در آن‌جا از خدمات آقای رضا هم یاد کرده‌ام. پایه‌ی داوری من ‏رفتار شخص عنایت‌الله رضا با کتاب من و بسیاری کتاب‌ها و نشریات دیگر بود. نادیده گرفتن شهادت من به معنای ‏دروغگو انگاشتن من است. اما باکی نیست: از نویسندگان و ناشران قدیمی که تا حوالی شهریور 1357 با اداره‌ی ‏نگارش شاهنشاهی درگیری و سر و کار داشته‌اند، به‌ویژه از آذربایجانیان اگر بپرسید؛ برایتان خواهند گفت.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای همدانی به نوشته‌ی دیگری از من (زبان ِ پدری ِ مادرمرده‌ی من) اشاره می‌کنند، اما پیداست که آن را نیز درست ‏نخوانده‌اند، زیرا اگر خوانده‌بودند ملاحظه می‌کردند که پیش از آن‌که ایشان پندم دهند، هم در آن نوشته و هم در نامه‌ام ‏به &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;نگاه نو&lt;/span&gt; از حقوق همه‌ی اقوام و زبان‌های ایران دفاع کرده‌ام.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیدگاه‌های من در نوشته‌های وبلاگم و نوشته‌های پراکنده در جاهای دیگر، از جمله در &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;نگاه نو&lt;/span&gt; (دو نوشته در شماره ‏‏52) بر همگان آشکار است. از خوانندگان فرهیخته‌ی &lt;span style="font-weight: bold; font-style: italic;"&gt;نگاه نو&lt;/span&gt; پوزش می‌خواهم که سطح بحث، نه به گناه من، تا جایی ‏پایین آمد که ناگزیر شدم به دفاع از شخص بی‌مقدار خود برخیزم و وقت ایشان و برگی از مجله را اشغال کنم. جان و ‏گوهر سخن من از آغاز آن بود که یک انسان خاکی گناهکار همچون بسیاری از خودمان را به مقام معصومیت و "الگوی ‏آزادگی و..." نرسانیم. کدام انسان فعال اجتماعی‌ست که در زندگی اشتباهی نکرده‌باشد؟ پس کیست که می‌تواند ‏سپید ِ سپید و الگوی سپیدی باشد؟ چرا نمی‌توانیم از بی‌شمار خاکستری‌های میان سپید و سیاه سخن بگوییم؟ ‏می‌خواستم بگویم که الگوی آزادگی خواندن شخصی که رو در روی آزادی بیان گروهی می‌ایستاده، توهین به آن گروه ‏است، آزرده‌شان می‌کند، و شکاف‌های میان ما را ژرف‌تر می‌کند. آزردن صاحبان زبان‌های گوناگون ایران، توهین به آنان، ‏و پایمال کردن حقوق‌شان، آب به آسیاب دشمن می‌ریزد که در کمین نشسته تا به آرزوی انجام استراتژی "خاورمیانه‌ی ‏بزرگ" خود برسد. به نظر من بهترین راه دفاع از یکپارچگی ایران، دفاع از حقوق مردمان رنگارنگ آن و حفظ زبان‌ها و ‏فرهنگ‌های گوناگون آنان است.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و پیشنهادی برای آقای همدانی دارم. لطف کنند، کلاهشان را قاضی کنند، و بیاندیشند: هنگامی‌که ستوان قبادی در ‏شرایطی کم‌وبیش مشابه و کم‌وبیش هم‌زمان با عنایت‌الله رضا از شوروی به ایران باز گشت، دادگاهی جنجالی برایش ‏گذاشتند و سرانجام اعدامش کردند. پرداخت چه بهایی لازم بود تا شاه و دستگاهش دو بار حکم اعدام آقای رضا را ‏ببخشایند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با احترام&lt;br /&gt;شیوا فرهمند راد – استکهلم 19 تیر 1390‏&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;br /&gt;سردبیر در انتهای نامه‌ی من در مجله نوشته‌اند: &lt;span style="font-style: italic;"&gt;"این نامه را در 90/5/1 در اختیار آقای علی همدانی قرار دادم ‏تا اگر پاسخی دارند به آقای شیوا فرهمند راد بدهند و هر دو نامه را در همین شماره چاپ کنیم. آقای همدانی ‏با وجود چند بار پی‌گیری ما، پاسخی ندادند. به آقای کاظم آذری نیز دسترسی نداشتیم."&lt;/span&gt;‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا می‌توان نتیجه گرفت که این بحث به پایان رسیده‌است؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1017339775124904314?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/hG1wSqq_qTs" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1017339775124904314/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1017339775124904314&amp;isPopup=true" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1017339775124904314?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1017339775124904314?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/hG1wSqq_qTs/blog-post.html" title="پایانی بر بحث رضا؟" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/-yj0FPQyec70/Tra-oy-dRSI/AAAAAAAAAeQ/vcJmQOcSqd0/s72-c/N_N_90.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/10/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEIGRHg9cCp7ImA9WhdUFE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2537907638246309416</id><published>2011-09-30T09:18:00.003+02:00</published><updated>2011-09-30T20:15:25.668+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-30T20:15:25.668+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="På svenska" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="Politik" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سیاست" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="جامعه" /><title>درس دموکراسی؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;تازه‌ترین ترجمه‌ام با عنوان "بزرگترین و مردمی‌ترین مجلس مؤسسان جهان؟" در &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/31744/" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/Konstitution.htm" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی منتشر شده‌است. مطلب از این قرار است که قانون اساسی تازه‌ی مراکش با ‏کمک هزاران نفر در اینترنت نوشته شده‌است.‏&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;Har översatt en liten nyhet från &lt;a href="http://www.nyteknik.se/nyheter/it_telekom/internet/article3276850.ece" target="_blank"&gt;Ny Teknik&lt;/a&gt; om hur marockanska folket skapade den nya ‎konstitutionen tillsammans på nätet. Persiska texten finns &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/31744/" target="_blank"&gt;här&lt;/a&gt;.‎&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2537907638246309416?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/hOJBZrRI4Ws" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2537907638246309416/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2537907638246309416&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2537907638246309416?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2537907638246309416?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/hOJBZrRI4Ws/blog-post_30.html" title="درس دموکراسی؟" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/09/blog-post_30.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUcCSH8_fip7ImA9WhdUFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2666624880392219817</id><published>2011-09-25T14:30:00.005+02:00</published><updated>2011-10-01T20:17:49.146+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-10-01T20:17:49.146+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><title>از جهان خاکستری - 63‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بهروز پس از پایان دبیرستان و گرفتن دیپلم بارها در کنکور سراسری دانشگاه‌ها شرکت کرده‌بود، اما نتوانسته‌بود ‏از سد کنکور بگذرد و در تهران تاکسی می‌راند. تازگی‌ها گویا توانسته‌بود در بانک کار پیش‌پاافتاده‌ای بگیرد. او از ‏بستگان دور من بود. با ورودم به دانشگاه و انتقالم به تهران در سال 1350، دم را غنیمت شمرده‌بود، در من، این ‏نوجوان شهرستانی نوزده‌ساله‌ی ‏کم‌رو و خجالتی آویخته‌بود، و می‌خواست با تدریس خصوصی گرفتن از این دانش‌آموز ممتاز ‏پیشین که در یکی از بهترین دانشگاه‌های کشور پذیرفته شده‌بود، راه دانشگاه را بر خود هموار کند. او مجرد بود ‏و در یک اتاق تک در طبقه‌ی سوم خانه‌ای که دو طبقه‌ی دیگرش را خانواده‌ی خواهرش در اختیار داشت، زندگی ‏می‌کرد.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;بهروز و خواهرش با اصرار زیاد، و گاه تطمیع، عصر پنجشنه‌ها و روزهای جمعه‌ی مرا به تملک خود در آورده‌بودند. ‏عصر پنجشنبه پس از دانشگاه می‌بایست خود را به خانه‌ی او می‌رساندم و می‌نشستیم و چند ساعت با او ‏کلنجار می‌رفتم تا بر دانش کم‌مایه‌ی او در جبر و مثلثات، زبان انگلیسی، زبان و ادبیات فارسی، و برخی ‏درس‌های دیگر چیزهایی بیافزایم. خستگی من برایش معنی نداشت. تا می‌توانست استثمارم می‌کرد و شیره‌ی جانم را می‌مکید. ‏هر گاه خود او خسته و گرسنه می‌شد، ‏گاه مرا می‌برد و ساندویچی برایم می‌خرید، یا در یکی از رستوران‌های درجه چندم خیابان بابائیان یا سلسبیل پلو ‏با خورش قیمه‌ی آبکی به خوردم می‌داد. اما اغلب به خانه‌ی خواهر او در طبقه‌ی پایین می‌رفتیم، سر سفره‌ی او ‏می‌نشستیم، و بهروز با ایما و اشاره‌هایی که من نمی‌بایست می‌دیدم، اما زیر چشمی می‌دیدم، با خواهرش ‏چرتکه می‌انداخت و حساب و کتاب می‌کرد و قرار می‌گذاشت که آن ماه بابت شام خودش و من مبلغی به ‏کرایه‌ی خانه‌اش افزوده شود. همه‌ی وسایل برقی این خانواده، از سشوار تا تلویزیون را نیز من برایشان تعمیر ‏می‌کردم.‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;آخر شب‌های پنجشنبه در خانه‌ی خواهر بهروز پای تلویزیون سیاه‌وسفید ‏می‌نشستیم و سریال‌های خارجی و ایرانی از قبیل ‏‏"کاوشگران" ‏&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0066701/" target="_blank"&gt;The Persuaders&lt;/a&gt; (Snobbar som jobbar)‎‏ با بازی تونی کرتیس و راجر مور یا "مرادبرقی" و "سرکار ‏استوار"، و شوهای ایرانی فریدون فرخزاد و پرویز قریب‌افشار را تماشا می‌کردیم. بهروز خود را هم‌تیپ و شبیه راجر مور در "کاوشگران" خیال می‌کرد. اما از دید من تنها رنگ و مدل آرایش موهای او شباهتی اندک با ‏راجر مور داشت.‏ این تنها جایی بود که ‏می‌توانستم تلویزیون و این‌گونه برنامه‌ها را ببینم. تلویزیون سالن غذاخوری خوابگاه را دانشجویان مذهبی پیوسته ‏خراب می‌کردند تا حواس اهل خوابگاه به امور انقلابی و مذهبی باشد و با برنامه‌های "مستهجن" تلویزیون ‏دولتی منحرف نشوند.‏&lt;br /&gt;‏&lt;br /&gt;دیروقت شب رختخوابی در اتاق پذیرایی در طبقه‌ی دوم برایم می‌گستردند. در این طبقه خواهرزاده‌ی بهروز نیز ‏می‌خوابید – دختری نوجوان شانزده – هفده‌‌ساله و در حال بلوغ، که از هفته‌ای تا هفته‌ی بعد اندامش زنانه‌تر و ‏باسنش بزرگ‌تر می‌شد. میان اتاق او و اتاق پذیرایی پرده‌ای بود که تنها هنگام خوابیدن می‌کشیدم و ‏می‌بستمش. او با شلواری از پارچه‌ی نازک پیش روی من می‌آمد و می‌رفت، و لرزش باسن او زیر این شلوار دلم ‏را می‌لرزاند. این‌جا فقط غریزه‌ها در کار بودند و تربیت و اخلاق تنها نقش غل و زنجیر را داشت. پس از عشق‌های ‏رؤیایی و از فاصله‌ی دور در سال‌های دبیرستان، این احساس و این بروز غریزه‌ها برایم تازگی داشت. او با همان ‏شلوار نازک پشت به من زانوانش را بر زمین می‌گذاشت و خم می‌شد تا از زیر تختش چیزی بردارد یا چیزی آن‌جا ‏بگذارد، و در همان حال رویش را بر می‌گرداند و با لبخندی پوزش‌خواهانه نگاهم می‌کرد. گویی برای زیبایی ‏پیکرش پوزش می‌خواست. در آن حال با تماشای منحنی‌های تنش احساس می‌کردم که چیزی در جایی از ‏اعماق وجودم می‌خواهد بترکد، و اراده و نیروی بسیاری باید به کار می‌بستم تا بتوانم خود را به زنجیر بکشم و ‏همچون جانوری گرسنه روی او نپرم. شب‌ها خوابیدن در اتاقی که فرومون‌های تن او در آن شناور بود و صدای ‏نفس‌های ظریف او از پشت پرده به‌گوش می‌رسید، شکنجه‌ای بود. اما اخلاق. اما تربیت. اما خانواده. اما یاد ‏کتک‌های پدر! و با این دختر هرگز حتی دستمان نیز به هم نخورد.‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;صبح تا بعد از ظهر جمعه نیز به تدریس و آموزش دادن بهروز سپری می‌شد. ‏او داستان‌های شگفت‌انگیزی از روابط خود با زنان تعریف می‌کرد و اغلب تنها درباره‌ی همین موضوع حرف ‏می‌زد، به‌جز مواردی که از من درباره‌ی دانشگاه و خوابگاه و هم‌اتاقی‌هایم و فعالیت‌هایمان می‌پرسید. ‏حرف‌هایش بیشتر به خالی‌بندی می‌مانست! او مرا نیز به شیک‌پوشی و "دختربازی" تشویق می‌کرد. چند بار ‏مرا به خیاطی کشاند و به خرج خودم برایم پیراهن‌ها و شلوارهای بسیار تنگ و مد روز سفارش داد. آشنایی من ‏با &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/06/59.html"&gt;خیاطی کُنت&lt;/a&gt; از طریق او بود. چند بار به خوابگاه و به اتاق ما آمد. هر بار لباسی شیک و اتوکشیده می‌پوشید، ‏کراوات می‌بست، روی صندلی می‌نشست و پاهایش را با کفش‌های واکس‌زده و براق دراز می‌کرد روی میز، و ‏می‌کوشید توجه هم‌اتاقی‌هایم را جلب کند. اما در محیط دانشجویی و فقیرانه‌ی ما هم با لباس‌هایش و هم با ‏رفتار و حرف‌هایش وصله‌ی به‌شدت ناجوری بود و هم‌اتاقی‌هایم پس از نخستین دیدار دیگر اعتنایی به او ‏نمی‌کردند و سرشان را در حضور او در کتاب و درس فرو می‌بردند. نام او را "پوخو بئی" گذاشتند که به آذربایجانی ‏یعنی "آقای پوخ" یا "گه بیک"!‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;او در اتاقش یک گراموفون و صدتایی صفحه‌ی 45 دور موسیقی راک و پاپ داشت و می‌گفت که با آن‌ها در ‏پارتی‌ها با دختران می‌رقصیده‌است. در آن میان تنها یک صفحه باب سلیقه‌ی خود یافته‌بودم که در استراحت‌های کوتاه ‏میان درس‌ها می‌گذاشتم و گوش می‌دادم، و آن "شکوفه" سروده‌ی فائوستو پاپتی بود که خود او با ساکسوفون ‏آلتو می‌نواخت. اما بهروز آن صفحه را دوست نداشت و می‌گفت: "باز اینو گذاشتی؟!"‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;پس از ماه‌ها زحمت و کلنجار رفتن با او و درس دادن، سرانجام به‌زودی می‌بایست در کنکور شرکت می‌کرد. او ‏برای گرفتن کاری بهتر در همان بانک، مدرسه‌ی عالی علوم بانکی را برگزیده‌بود که کنکوری جداگانه داشت. در ‏واپسین روزهای مانده به کنکور رهایم نمی‌کرد و می‌خواست پیوسته با او باشم، تشویقش کنم، قوت قلبش ‏بدهم، و به پرسش‌های درسی که به ذهنش می‌رسید، پاسخ بدهم. بامداد روز کنکور نیز مرا با خود به "سه راه ‏قصر" در جاده‌ی قدیم شمیران و محل مدرسه‌ی عالی علوم بانکی کشاند و قول گرفت که همان‌جا بیرون نرده‌ها ‏چهار – پنج ساعتی را که او امتحان می‌داد منتظر بمانم، تا او بیرون بیاید.‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;پدرم که هنگام شرکت من در کنکور با من به تهران آمده‌بود، در انتظار بیرون آمدنم از کنکور نماند، اما من چهار – ‏پنج ساعت آن‌جا پرسه زدم تا بهروز بیرون بیاید. آفتاب ملایمی می‌تابید، برگ سبز درختان کنار خیابان ‏می‌درخشیدند، و گرما آزارنده نبود. بهروز آمد. خسته، اما شادمان بود. فکر می‌کرد که خوب امتحان داده و امیدوار ‏بود که پذیرفته شود. بیرون جلسه بحث دیگران را درباره‌ی این و آن سوأل امتحانی شنیده‌بود و بر پایه‌ی ‏آموزش‌های من خوب می‌دانست که همه غلط نوشته‌اند، و امیدوارتر شده‌بود. چند سوأل را که شک داشت ‏درست نوشته، پرسید، و معلوم شد که درست نوشته، و شادمان‌تر شد. کاغذهایی را که به‌دست داشت ‏پیوسته به کف آن‌یکی دستش می‌کوبید و ذوق‌زده تکرار می‌کرد: "پسر، عالی شد! ا َ ا َ ا َ پسر، چه محشر!" یکی از ‏مایه‌های شادمانی‌اش، که بر زبان می‌آورد، آن بود که گمان می‌کرد با آغاز دانشگاه "ترتیب همه‌ی دختران دانشجو" ‏را خواهد داد! اکنون او برای نخستین بار مرا برد و چلوکباب برگ با گوجه برایم خرید.‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;چندی بعد نتیجه‌ی این کنکور اختصاصی اعلام شد. بهروز پذیرفته شده‌بود. جشن بزرگی در خانه‌ی خواهر او بر پا ‏شد، اما نمی‌دانم چرا چیزی از آن به یادم نمانده. همین‌قدر می‌دانم که پاداشی به من نرسید. خیال ‏می‌کردم که بهروز دیگر دست از گریبان من برخواهد داشت، اما او اکنون می‌خواست که در درس‌های ‏دانشگاهی کمکش کنم! به دشواری توانستم به او بفهمانم که از میان درس‌های او تنها از بخش‌های مقدماتی ‏ریاضیاتش سر در می‌آورم و با بقیه هیچ آشنایی ندارم. بخش‌های آغازین ریاضیات او که به پایان رسید، خود را ‏کنار کشیدم و راحت شدم.‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;در این فاصله به زندان افتادم. پس از بیرون آمدن از زندان به‌تدریج ارتباطم با بهروز قطع شد و دیگر او را ندیدم. او ‏مدرسه‌ی عالی علوم بانکی را به پایان رساند و در بانک به مقامی رسید. پیش از انقلاب او را برای کار به ‏شعبه‌ی بانک در پاریس اعزام کردند. او در پاریس با یک زن موطلائی فرانسوی ازدواج کرد، و چند سالی پس از ‏انقلاب همان‌جا در پاریس به حمله‌ی قلبی درگذشت.‏&lt;br /&gt;‏ ‏&lt;br /&gt;‏***‏&lt;br /&gt;بهروز ساواکی بود و من نمی‌دانستم. او جزئیات تطاهرات و اعتصاب‌های دانشجویی را از زبان من بیرون ‏می‌کشید، و با آمدن به خوابگاه هم‌اتاقی‌های من و از جمله محمد را شناسائی کرده‌بود. او بود که به پدرم خبر ‏داد که ما را &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/03/7.html" target="_blank"&gt;گرفته‌اند&lt;/a&gt; و پدرم را با دلی شکسته روانه‌ی اردبیل کرد. پدرم اصرار داشت که بهروز ما را لو داده و ‏باعث دستگیری‌مان شده، و این بود پاداش همه‌ی زحمت‌های من. اما عیبی نداشت! من گراموفون بهروز را ‏قرض گرفته‌بودم و ماه‌ها در اتاق خوابگاه گراموفون را و یک ضبط‌صوت کاست امانتی از دانشجویی دیگر را روی ‏تختخوابم به هم وصل می‌کردم، و با صفحه‌های امانتی موسیقی آذربایجانی که از این و آن می‌گرفتم، ‏ساعت‌ها، ساعت‌ها، نزدیک به 2000 ساعت، نوار ضبط کردم و به این و آن دادم: گراموفون آقای ساواکی به ‏خدمت اشاعه‌ی موسیقی آذربایجانی در آمده‌‌بود!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موسیقی تیتراژ "&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?hl=en&amp;amp;v=AVFF-2m58Co" target="_blank"&gt;کاوشگران&lt;/a&gt;"‏ همراه با صحنه‌هایی از آن.&lt;br /&gt;‏"&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=7grEKcd5YdE" target="_blank"&gt;شکوفه&lt;/a&gt;" از فائوستو پاپتی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لینک این نوشته در &lt;a href="http://balatarin.com/permlink/2011/9/27/2735223" target="_blank"&gt;بالاترین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2666624880392219817?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/rClwbuA38W4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2666624880392219817/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2666624880392219817&amp;isPopup=true" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2666624880392219817?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2666624880392219817?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/rClwbuA38W4/63.html" title="از جهان خاکستری - 63‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/09/63.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;AkUFQHo-cSp7ImA9WhdUEk4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-6472785100906272594</id><published>2011-09-18T13:06:00.008+02:00</published><updated>2011-09-28T21:30:11.459+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-28T21:30:11.459+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="شوروی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حزب" /><title>لاهرودی، جعفری، و طبری</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-tQEk59khz5I/TnXWkEM6agI/AAAAAAAAAc0/8MDxdGCMI2s/s1600/Lahroodi1.jpg"&gt;&lt;img style="float: left; margin: 0pt 10px 10px 0pt; cursor: pointer; width: 210px; height: 308px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-tQEk59khz5I/TnXWkEM6agI/AAAAAAAAAc0/8MDxdGCMI2s/s400/Lahroodi1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5653660822325062146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;‏1-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; در نوشته‌ای با عنوان اسنادی از شوروی و یادی از محمدعلی جعفری &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/02/blog-post_20.html"&gt;نوشتم&lt;/a&gt;: &lt;span style="font-style: italic;"&gt;"تصمیم لاهرودی‎ ‎برای "عدم ‏شناسایی" و بازگرداندن جعفری را اغلب به حساب انتقام‌جویی‎ ‎می‌گذارند، زیرا گویا ‏پسر جعفری در پاریس از ‏نوشته‌ها و اقدامات گروه‎ ‎سه‌نفره‌ی بابک امیر خسروی، فریدون آذرنور، و فرهاد فرجاد، ‏که بر ضد باند‏‎ ‎خاوری، ‏صفری، و لاهرودی به پا خاسته‌بودند، پشتیبانی کرده‌بود. من اما‎ ‎می‌خواهم در این آگاهی ‏لاهرودی تردید کنم: او ‏خیلی ساده هیچ نمی‌دانست‎ ‎جعفری کیست‎.‎‏"‏&lt;/span&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست آن‌که آشنایی آگاهم کرد که سخن از پسر محمدعلی جعفری نبوده، بلکه شایعه از داماد ایشان، یعنی ‏از شوهر دختر آقای جعفری سخن می‌گفته است. بنابراین لازم می‌دانم که از همه‌ی اعضای محترم خانواده‌ی ‏این هنرمند بزرگمان برای این اشتباه پوزش بخواهم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دیگر آن‌که این روزها کتاب خاطرات امیرعلی لاهرودی صدر فرقه‌ی دموکرات آذربایجان (یا صدر "جمعیت پناهندگان سیاسی ایران") را از دوستی به امانت ‏گرفتم و ورق زدم. لاهرودی در کتاب خود ماجرای جعفری را نوشته و من جمله‌های او را بی کم‌وکاست، با همان ‏رسم‌الخط، و بی تفسیر این‌جا نقل می‌کنم:‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏&lt;span style="font-style: italic;"&gt;"7- آخرین مسئول سازمان حزبی در مینسک محمد چابکی بود. دختر وی را شخصی با خود آورده‌بود. من بدون ‏اینکه از هویت این شخص اطلاعی داشته‌باشم. با مکالمه تلفنی به مأمور مرزبانی گفتم بچه را به‌پذیرید و به آن ‏دو نفر پیشنهاد کنید، برگردند. آنها بدون اینکه حرفی بزنند مجددا به ایران بازگشتند. بعدها معلوم شد که ساین ‏‏[این] شخص محمدعلی جعفری بوده و زنش در پاریس اقامت داشته و می‌خواسته از راه شوروی برای ملحق ‏شدن به خانواده‌اش دست دختر چابکی را گرفته و به شوروی آمده‌بود. بعد از بازگشت به ایران تلفنی به زنش ‏گفته‌بود، خانه پدر مرا نپذیرفت. بعد از این حادثه ناگوار مخالفین جار و جنجال براه انداختند و در رابطه با این حادثه ‏حمید صفری را متهم کردند و به حزب کمونیست اتحاد شوروی شکایت کردند و خواهان مجازات عاملین این ‏حادثه شدند. شکایت مسکوت ماند. صفری از این حادثه کوچکترین اطلاعی نداشت، چشم از جهان فرو بست. ‏جعفری هم در بازگشت از شوروی بدون اینکه با مشکلی روبرو شود پس از سه ماه از بیماری سرطان درگذشت. ‏وی نه در کشور بیگانه، بلکه در میهن خود به خاک سپرده‌شد. اکنون که این چند سطر را می‌نویسم اذعان ‏می‌کنم &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;این اولین و آخرین اشتباه بزرگی است که در ظرف 7 – 8 سال کار با مهاجران توده‌ای مرتکب شدم، ‏افسوس&lt;/span&gt;."&lt;/span&gt; [ص 689، تأکید از لاهرودی‌ست]‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;‏2-&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; در پیشگفتار "از دیدار خویشتن – یادنامه زندگی" نوشته‌ی احسان طبری &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/az-didar.pdf" target="_blank"&gt;نوشتم&lt;/a&gt; که هنگام ورود به شوروی ‏افسر ک‌گ‌ب دست‌نوشته‌ی کتاب را از من گرفت و &lt;span style="font-style: italic;"&gt;"پس از آن دیگر نه او را دیدم و نه دست‌نوشته‌های طبری را. ‏سایر افسران از سازمان‌های رقیب در پاسخ من فقط می‌گفتند: باید آن‌ها را به تو پس می‌داد!‏&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;پس از انتقال به اردوگاه پناهندگان و ملاقات با علی خاوری که سامان دادن به بقایای حزب را بر عهده گرفته‌بود، ‏از او خواستم که این نوشته را از مقامات شوروی بگیرد و به من باز گرداند. او بعد از مدتی گفت که نوشته در ‏جای امنی است (و گاه می‌گفت که پیش حزب است) و نیازی نیست که من نگران آن باشم [...] بارها و بارها ‏تلاش و مجادله‌ی من با خاوری به نتیجه‌ای نرسید [...]"‏&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکنون امیرعلی لاهرودی در کتابش اعتراف می‌کند که دست‌نوشته‌ی طبری در اختیار اوست. او می‌نویسد: ‏‏&lt;span style="font-style: italic;"&gt;"طبری علیرغم شرکت فعال و طولانی در نهضت کمونیستی به‌جز قلم زدن کار دیگری از دستش بر نمی‌آمد. به ‏یک سخن مرد مبارز نبود. بدین سبب بعد از دستگیری تسلیم شد و 180 درجه تغییر جهت داد. مارکسیزم را دور ‏انداخت و به یک مذهبی «متعصب» تبدیل شد. با آشنائی با خصوصیات روحی وی نمی‌توان [کذا] در گرویدن وی ‏به مذهب نیز صداقتی در کار باشد.‏&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;طبری واقعاً شخصیت دوگانه داشت. &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;او خاطرات خود را در اسفند 1360 در تهران تحت عنوان یادنامه زندگی ‏نوشت، اما فرصت پیدا نکرد چاپ کند. دیباچه آنرا در اینجا درج می‌کنیم.&lt;/span&gt; در این دیباچه این دوگانگی بوضوح به ‏چشم می‌خورد."&lt;/span&gt; [ص 639 تا 642، تأکید از من است]‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او سپس متن کامل دیباچه‌ی طبری بر "از دیدار خویشتن" را نقل کرده‌است. اما متنی که او نقل کرده پر غلط ‏است و پیداست که این متن ویراسته‌ی تایپ‌شده نیست، و جاهایی نتوانسته‌اند دست‌خط طبری را درست ‏بخوانند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن کامل روایتی از کتاب طبری را که در ایران منتشر شده، و از جمله همان دیباچه را در &lt;a href="http://www.tabarestan.info/m-karname/tabari-e/azdidar-exishtan.pdf" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; می‌یابید.‏&lt;br /&gt;توضیح من بر انتشار کتاب طبری در ایران، در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/Ent-AzDid.htm" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; موجود است.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخصات کتاب لاهرودی:‏&lt;br /&gt;امیرعلی لاهرودی: یادمانده‌ها و ملاحظه‌ها&lt;br /&gt;نشر فرقه دموکرات آذربایجان&lt;br /&gt;چاپ اول: پاییز 1386، تیراژ 500‏&lt;br /&gt;چاپ و صحافی: چاپخانه «نورلان» ‏Nurlan&lt;br /&gt;باکو، خیابان علی بیگ حسین‌زاده، پلاک 66‏&lt;br /&gt;سایت: ‏http://adf-mk.org&lt;br /&gt;منبع عکس همین کتاب است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-6472785100906272594?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/WCiIWbYJkNo" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/6472785100906272594/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=6472785100906272594&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6472785100906272594?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6472785100906272594?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/WCiIWbYJkNo/blog-post_18.html" title="لاهرودی، جعفری، و طبری" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-tQEk59khz5I/TnXWkEM6agI/AAAAAAAAAc0/8MDxdGCMI2s/s72-c/Lahroodi1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/09/blog-post_18.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkcCR30zeCp7ImA9WhdWGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-8401101954298834831</id><published>2011-09-11T18:10:00.007+02:00</published><updated>2011-09-12T22:41:06.380+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-12T22:41:06.380+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حال و روز" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="زبان" /><title>شوک بازگشت به ریشه‌ها</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;جمعه دوم سپتامبر 2011، 11 شهریور 1390، ساعت پنج‌ونیم بعدازظهر از سفری کوتاه بازگشته‌ام. در را پشت ‏سرم می‌بندم، چمدان کوچک را همان‌جا پشت در رها می‌کنم، کفش‌هایم را می‌کنم، تا وسط‌های اتاق نشیمن ‏می‌روم، و گیج و بی‌هدف می‌ایستم: خب، حالا بعدش چی؟ چه کنم؟ کجا بروم؟ این‌جا چه می‌کنم؟ چرا آمدم؟ ‏سرم را با چه چیزی گرم کنم؟‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه خالی‌ست – خالی‌تر از همیشه. سوت و کور است – سوت و کورتر از همیشه. و من خود را تنها احساس ‏می‌کنم – تنهاتر از همیشه. دور خود می‌چرخم و نمی‌دانم چه کنم. لباس...، هااا...! لباس باید عوض کنم! خب، ‏حالا بعدش چی؟ در میانه‌ی اتاق نشیمن دور خود می‌چرخم و نمی‌دانم چه کنم. همین ساعتی پیش خود را از ‏دریایی از عشق و دوستی بیرون کشیده‌ام، و اکنون در ساحل باز دلم برای آن دریا پر می‌زند. می‌خواهم به ‏آغوش امواج آن بازگردم. اما احوالی تب‌آلود دارم. این تب حاصل آن دوستی‌هاست، یا سرما خورده‌ام؟ چکار کنم؟ ‏شاید یک دوش قدری حالم را جا بیاورد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیم ساعت بعد زیر دوش به‌خود می‌آیم: ظرف شامپو به‌دست، زیر دوش ایستاده‌ام و همین‌طور شامپو را نگاه ‏می‌کنم. چند دقیقه به همین حال بوده‌ام؟ نمی‌دانم. در خیال دور و دراز دو روز گذشته غرق شده‌ام. در این دو ‏روز با گروه بزرگی از دوستان و آشنایان کهنه و تازه بوده‌ام: برخی را 25 سال بود که ندیده بودم، برخی را نزدیک ‏ده سال بود ندیده‌بودم، و با برخی همین دیروز و پریروز آشنا شده‌ام. همه صمیمی، یک‌دل، و یک‌زبان! آری، ‏یک‌زبان؛ زبان مادری خودمان؛ زبانی که برای سخن گفتن به آن لازم نیست که مانند سخن گفتن به سوئدی، ‏انگلیسی، یا روسی، پیشاپیش فکر کنم، واژه‌ها را از پیش ردیف کنم، با دودلی بیان کنم، و پس از گفتن آن هنوز ‏شک داشته‌باشم که آیا درست گفتم، یا نه. آذربایجانی همچون آب روان بر ذهنمان و بر زبانمان جاریست. گل ‏می‌گوییم و گل می‌شنویم، از خاطرات تلخ و شیرین گذشته، تا خشک شدن دریاچه‌ی ارومیه. اما وقت زیادی ‏برای خاطره گفتن نداریم. برای کاری جدی گرد هم آمده‌ایم: پایه‌گذاری انجمن قلم آذربایجانی. تنها دیشب بود که ‏پس از جلسه و پس از شام توانستیم جایی گرد هم بنشینیم و آواز بخوانیم – آوازهای آذربایجانی.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از حاضران آوازهایی خواند که نزدیک چهل سال پیش عاشق‌شان بودم، اما طوفان‌های سی‌وپنج سال ‏گذشته آن‌ها را به‌کلی از یادم برده‌بود: آوازهای &lt;a href="http://az.wikipedia.org/wiki/A%C5%9F%C4%B1q_H%C3%BCseyn_Cavan" target="_blank"&gt;آشیق حسین جوان&lt;/a&gt; – خنیاگری که با شکست جنبش دموکراتیک ‏آذربایجان و مهاجرت ناگزیر به آذربایجان شوروی، سال‌های طولانی ترانه‌هایی در غم دوری از وطن می‌خواند. یک ‏دوست متین هم‌سال من ترانه‌های خاطره‌انگیزی از رشید بهبودوف خواند. خانمی از تازه‌آشنایان که از کشف این ‏که من، این شخصی که در این لحظه روبه‌روی او نشسته، همان است که جزوه‌ی متن اپرای کوراوغلو را ‏سی‌وهفت – هشت سال پیش منتشر کرده به هیجان آمده‌بود، نشان داد که هنوز کم و بیش همه‌ی اپرا را از ‏حفظ می‌داند، و تکه‌های دشواری از آن را خواند. او تعریف کرد که هنگام دفاع دانشجویان از سنگر دانشگاه ‏به‌هنگام "انقلاب فرهنگی" کر "چنلی‌بئل" از آغاز پرده‌ی سوم اپرا را از بلندگوها پخش می‌کردند و او و دوستانش ‏با آن پشت سنگر ورزش می‌کردند. ‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه با من مهربانی می‌کنند، همه. و اکنون می‌فهمم که توان بر دوش کشیدن آن‌همه مهربانی، توان پردازش ‏هجوم آن‌همه ‏خاطرات را نداشته‌ام و ندارم. توان پاسخ دادن به آن‌همه مهر را هم ندارم: ببین چه گیج شده‌ام! حوله بر ‏تن از حمام بیرون آمده‌ام، توی آشپزخانه روی صندلی نشسته‌ام، بازیچه‌ی امواج این خیالات شده‌ام، و هیچ ‏نمی‌دانم که آیا کف شامپو را از تنم شستم، یا نه. باید آن ترانه‌های آشیق حسین جوان را پیدا کنم – به‌ویژه آن ‏را که خون می‌گرید و یک "بالام" می‌گوید که دل مرا از جا می‌کند. اما، خب، حالا چه کنم؟ تنم را خشک کنم، ‏لباس بپوشم، و بعد چی؟ نه! راستی راستی تب دارم. گلویم هم درد می‌کند. آب بینیم جاریست. آن دوستان ‏داشتند می‌رفتند به یک جلسه‌ی شعر و موسیقی در بزرگداشت دکتر رضا براهنی اما من با این حال و روزی که ‏دارم نمی‌توانم با آنان باشم. چه حیف!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تلاطم افکار و خاطرات و گیجی، لباس پوشیدنم ساعتی طول می‌کشد، شام خوردنم، نانی و پنیری، دو ‏ساعت طول می‌کشد. خب، حالا چه کنم؟‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این گیجی شدید سه روز طول می‌کشد، و گیجی خفیف هنوز به پایان نرسیده‌است.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-8401101954298834831?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/xtLyi38j1mA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/8401101954298834831/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=8401101954298834831&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8401101954298834831?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8401101954298834831?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/xtLyi38j1mA/blog-post_11.html" title="شوک بازگشت به ریشه‌ها" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/09/blog-post_11.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DkADRHg7cSp7ImA9WhdVGUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1014274408880489579</id><published>2011-09-04T13:52:00.012+02:00</published><updated>2011-09-25T17:32:55.609+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-09-25T17:32:55.609+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="اشخاص" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="موسیقی" /><title>دده اصلان</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در اینترنت دنبال چیز به‌کلی دیگری می‌گشتم که به شماره‌ی 18 مجله‌ای به‌نام "اندیشه فرهنگی" برخوردم که ‏در اردیبهشت پارسال (1389) منتشر شده‌است. این مجله، که هیچ آشنایی با آن نداشتم، به دو زبان ترکی و ‏فارسی به سردبیری آقای علیرضا ذیحق در شهر خوی منتشر می‌شده، اما از دی‌ماه گذشته (1389) دیگر ‏منتشر نشده و بر من روشن نیست چه بلایی بر سر آن آمده‌است. ای‌کاش هنوز باشد و ای‌کاش همکاران آن ‏هنوز بنویسند. شماره‌ای که یافتم یادنامه‌ای به هر دو زبان درباره‌ی آشیق اصلان طالبی دارد و یکی از ‏عکس‌هایی که روی جلد و در متن به‌کار برده‌اند، بریده‌ای از عکس مشترک من و دده اصلان (کاری از "ب") است ‏که از سال‌ها پیش در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/photo.htm" target="_blank"&gt;سایت&lt;/a&gt; شخصی من وجود داشته‌است. این عکس در فروردین 1358 در "قهوه‌خانه‌ی دهقان ‏آزاد" در خوی، محل کار و هنرنمایی آشیق اصلان، برداشته شده و آن را نیز در هنگامه‌ی تیره‌روزی‌ها با خود از ایران خارج ‏کرده‌ام. برای استفاده از این عکس از من اجازه نخواستند، اما اعتراضی ندارم: مجله‌ی خوبی‌ست (بود؟). ولی ‏دیدن یادنامه‌ی آشیق اصلان بهمنی از خاطرات تلخ و شیرین بر سرم آوار کرد.‏&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://web.comhem.se/shivaf/images/Aslan.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 418px; height: 241px;" src="http://web.comhem.se/shivaf/images/Aslan.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;‏(برای عکس بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید) ‏ما در "اتاق موسیقی" دانشگاه صنعتی موفق شده‌بودیم در بهار 1354 او و گروه دیگری از آشیق‌ها را از ‏دانشجویان گروه هنری دانشکده‌ی اقتصاد دانشگاه تهران "قرض" بگیریم و کنسرت‌هایی برایشان در دانشگاه ‏خودمان نیز برگزار کنیم. دده اصلان چند شب در خانه‌ی دانشجویی محقر من و هم‌خانه‌ای‌هایم به‌سر برد و با نان ‏و نیمروی ما ساخت. چرا می‌گویم "دده"؟ در ادبیات ترکی به پیر و ریش‌سفید قبیله که اغلب مقام استادی در ‏همه چیز و از جمله در خوانندگی و نوازندگی داشت، دده می‌گفتند. یکی از نام‌آورترین دده‌ها "دده قورقود" بود ‏که داستان‌هایی از او به جا مانده و در "کتاب دده قورقود" به زبان‌های گوناگون، و از جمله به انگلیسی منتشر ‏شده‌است. آشیق اصلان نیز برای من آن‌گونه که دیدمش و شناختمش، یکی از دده‌های موسیقی آشیقی بود.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان سال 1354 ما در اتاق موسیقی مجموعه‌ی نوارهای کاست کنسرت آشیق اصلان و دیگران را منتشر ‏کردیم. اما در نوشته‌ی خانم فوزیه مجد در مجله‌ی "اندیشه فرهنگی" اطلاعاتی هست که برای من تازگی دارد، ‏از جمله این که آشیق اصلان در همان سفر به استودیوی تلویزیون در تهران رفته و به همت همین خانم از او نوار ‏پر کرده‌اند. آشیق اصلان در سفر سال بعد خود به تهران برای کنسرتی دیگر، تعریف می‌کرد که خانمی از ‏انگلستان در خوی به سراغ او رفته و شانزده ساعت نوار از ساز و آواز او پر کرده‌است، اما خود نام و نشانی از آن ‏خانم انگلیسی نداشت. اکنون در نوشته‌ی خانم مجد می‌خوانم که او خانم جین جنکینز گردآورنده‌ی سخت‌کوش ‏موسیقی فولکلوریک از گوشه و کنار جهان بوده‌است. نام این خانم آن‌قدر عام است که متأسفانه نتوانستم ‏نشانی از ایشان و کارهایشان در اینترنت بیابم. اما حاصل ارتباط خانم مجد با آشیق اصلان از جمله یک سی‌دی ‏است که چند سال پیش در ایران منتشر شده، و من باید از دوستانم بخواهم که اگر آن را یافتند، برایم بفرستند. ‏آشیق اصلان در آوازهایش یک "هی‌هی، هی... هی‌هی، هی..." داشت که مو بر اندام من راست می‌کرد و ‏اشکم را در می‌آورد. ساز نواختن او را نیز دوست می‌داشتم. جایی در اینترنت خواندم که ساز او را هنرمندی ‏ارمنی دویست سال پیش ساخته و اکنون آن را به حراج گذاشته‌اند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی از دختران دانشگاه که هیچ آذربایجانی نمی‌دانست، می‌گفت: آشیق اصلان "روی صحنه که می‌آید، ‏ساز را مثل مسلسل زیر بغل می‌زند!" و راست می‌گفت. او کاسه‌ی ساز را زیر بغلش می‌گرفت، با همان دست ‏میانه‌ی گلوی ساز را چنگ می‌زد، گلوی ساز را طوری رو به جلو می‌گرفت که گویی مسلسل است و می‌خواهد ‏به روی دشمن تیراندازی کند، با گردنی افراشته و گام‌هایی استوار روی صحنه می‌رفت تا به میکروفون برسد، و ‏هنگام چرخیدن به‌سوی تماشاگران، لوله‌ی "مسلسل" را به سویی می‌گرداند، و تعظیم می‌کرد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن هنگامه‌ی فضای چریکی و مبارزه‌ی مسلحانه در کشور در بهار 1354، بی‌جا نبود که شکل زیر بغل گرفتن ‏ساز او بسیاری را به یاد مسلسل می‌انداخت. شعر و آواز او نیز مسلسل‌وار از بی‌عدالتی‌ها و جفای خان‌ها و ‏مبارزه‌ی مسلحانه‌ی کوراوغلو در کوه‌های آذربایجان (چنلی بئل) می‌گفت، و همه را، حتی گروه بزرگی از ‏شنوندگان را که آذربایجانی نمی‌دانستند، به شور و هیجان می‌آورد. همه دوستش می‌داشتند، و به‌ویژه برای ‏هنرش: آشیق (عاشیق)ها را اغلب به دو گروه "ساز آشیقی" (آشیق ماهر در نواختن ساز) و "سؤز آشیقی" ‏‏(آشیق ماهر در سخنوری و خوانندگی) تقسیم می‌کنند. دده اصلان هم ساز آشیقی بود، و هم سؤز آشیقی.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن دوندگی‌های از این خانه به آن خانه پیش میزبانان آشیق‌ها برای تنظیم برنامه‌ی کنسرت‌ها، شبی به ‏خانه‌ای رفتم تا با آنان برای فردا قرار و مدار بگذارم (همه‌ی خانه‌ها در آن زمان تلفن نداشتند، کامپیوتر خانگی، ‏اینترنت، ای‌میل، تلفن موبایل، اس‌ام‌اس و غیره هنوز اختراع نشده‌بود!). خانه‌ای مجردی و دانشجویی بود؛ بساط ‏شام و نوشانوش بر پا بود و همه، در کنار آشیق‌ها، روی زمین گرد سفره‌ای نشسته‌بودند. میزبان اصرار داشت که بنشینم و ‏لقمه‌ای بخورم و استکانی بنوشم، اما من وقت نداشتم و باید برای چیدن برنامه‌ها خود را به خانه‌ی دوستان ‏دیگری می‌رساندم. از درون هال نگاهم به درون یکی از اتاق‌ها افتاد و آن‌جا زنی جوان را دیدم که شلوار جین ‏تنگی بر تن، روی زمین نشسته‌بود، پشتش را به دیوار تکیه داده‌بود، دو زانو را در آغوش می‌فشرد و چانه‌اش را ‏روی زانو گذاشته‌بود. موهای فرفری‌اش را به &lt;a href="http://www.losangelesworkers.org/yahoo_site_admin/assets/images/Angela_Davis_book_photo_II.92145954_std.jpg" target="_blank"&gt;مدل &lt;/a&gt;"آنجلا دیویس" به شکل توپ در آورده‌بود. زیبا بود. در همان حال ‏که چانه را روی زانو داشت سرش را چرخاند و نگاهم کرد. غمی و پرسشی در نگاهش دیدم، اما نفهمیدم این ‏چه غمی‌ست و چه می‌پرسد. شتاب داشتم. قرار و مدارها را گذاشتم و رفتم. اما آن نگاه رهایم نمی‌کرد: این ‏زن که بود؟ در آن خانه‌ی مجردی دانشجویی چه می‌کرد؟ همسر یکی از اهالی خانه بود؟ دختری دانشجو عضو ‏گروه هنری دانشکده‌ای بود که آن روز کنسرت داشتند؟ چه می‌پرسید با نگاهش؟ چرا غمگین بود؟ فردا آشیق ‏اصلان برافروخته اما آهسته گفت: "فلان فلان شده‌ها فاحشه آورده‌بودند برای ما. من نرفتم. گفتم که اهلش ‏نیستم. با این کارها آبروی ما را می‌برند."‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آشیق اصلان خوب عرق می‌خورد، و در ضمن نماز و روزه‌اش را ترک نمی‌کرد. یک بار نزدیک بود با لیوانی که ‏پیش از آغاز یک کنسرت سر کشید کار دستمان بدهد: این‌گونه سرکشیدن یک‌باره‌ی عرق روش روسی‌ست و ‏شوک مستی ناگهانی ایجاد می‌کند. آشیق اصلان نیز پس از سر کشیدن لیوان، "مسلسل"اش را زیر بغل زد و ‏روی صحنه رفت، اما هنگام کوک کردن سازش شوک مستی به سراغش آمد و همه چیز را فراموش کرد: ‏دقایقی طولانی کوک می‌کرد و کوک می‌کرد، و باز کوک می‌کرد، و سرانجام که خواندن آغاز کرد، صدایش و ‏کلامش شُل و مستانه بود، شعرها را فراموش می‌کرد، و بندها را تکرار می‌کرد. اما کم‌کم شوک را از سر گذراند ‏و کنسرت را نجات داد.‏ بعدها گویا نوشیدن را ترک کرد.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زبانش به گفتن نام من نمی‌چرخید. گاه می‌گفت شیروا، و گاه شیروان، و گاه نمی‌دانست چه بنامدم. سرانجام ‏نامم را برای او عوض کردم: بگو امیر! و از آن پس من برای او شدم امیر. چند سالی پیش از درگذشت‌اش (اول ‏دی 1378) دوستان مشترکی به دیدارش به قهوه‌خانه‌اش رفتند. گفته‌بود: "به این امیر نامرد بگویید چرا سراغی ‏از من نمی‌گیرد و حالی نمی‌پرسد". ای دده اصلان! اگر می‌دانستی در آن هنگام من در کدام گوشه از دنیا ‏هستم و اگر می‌دانستی پس از آن سال‌های خوش دانشجویی چه‌ها بر من رفته، شاید یک "هی‌هی، هی... ‏هی‌هی، هی..." دیگر از دلت بر می‌آمد. با این حال، دده جان، یادت همواره با من بوده. یادت گرامی.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمونه‌ای از کار آشیق اصلان ندارم و نیافتم. دنبال ناله‌های جگرسوز آشیق حسین جوان در دوری از میهن گشتم، ‏و نیافتم. پس دو نمونه (&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=sf7Rnut6r4g" target="_blank"&gt;1&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=K8Gl-c-Dxu4" target="_blank"&gt;2&lt;/a&gt;) از کار آشیق زلفیه را ببینید که چه‌گونه ساز را به سخن‌گفتن می‌آورد. ناهماهنگی تصویر ‏و صدا را ببخشید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ketabnak.com/comment.php?dlid=9794" target="_blank"&gt;شماره 18&lt;/a&gt; مجله اندیشه فرهنگی&lt;br /&gt;درباره‌ی کتاب &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Book_of_Dede_Korkut" target="_blank"&gt;دده قورقود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;درباره‌ی &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/O_MUweb.pdf" target="_blank"&gt;اتاق موسیقی&lt;/a&gt; دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)‏&lt;br /&gt;خبر انتشار &lt;a href="http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=796817" target="_blank"&gt;سی‌دی&lt;/a&gt; آشیق اصلان&lt;br /&gt;خبر حراج &lt;a href="http://www.istgahtablighat.com/ads/fa/280/311/85561" target="_blank"&gt;ساز&lt;/a&gt; آشیق اصلان&lt;br /&gt;به نوشته‌ی &lt;a href="http://www.irandocfilm.org/2akhbar.asp?ID=1547" target="_blank"&gt;این سایت&lt;/a&gt;، آقای محمدرضا مقدسیان فیلم مستندی درباره‌ی آشیق اصلان ساخته‌است.‏&lt;br /&gt;درباره‌ی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Angela_davis" target="_blank"&gt;آنجلا دیویس&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;درباره‌ی &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/WhyShiva.pdf" target="_blank"&gt;نام من&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پی‌نوشت ‏[6 سپتامبر]‏:&lt;/span&gt; دوست خواننده‌ای به‌نام آقای ش.پ. به یاری دوستانشان نام و نشان و کارهای خانم جین جنکینز ‏Jean Jenkins‏ را یافته‌اند و فرستاده‌اند. با سپاس فراوان از ایشان، شرح‌حال خانم جنکینز را &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jean_Jenkins_%28ethnomusicologist%29" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; بخوانید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن نوشته پیداست که ایشان با همکاری کسی دیگر گزارشی با عنوان "موسیقی و آلات آن در جهان اسلام" ‏در سال 1976 منتشر کرده‌اند، و نوارهای گردآوری ایشان نیز با همین عنوان و همین سال هم به‌شکل ‏&lt;a href="http://www.discogs.com/lists/Tangent-Records-Music-In-The-World-Of-Islam/16202" target="_blank"&gt;صفحه&lt;/a&gt;‌های وینیل (33 دور) منتشر شده، و هم به شکل نوار &lt;a href="http://www.bl.uk/reshelp/findhelprestype/sound/wtmusic/wtmmiddleeast/middleeast.pdf" target="_blank"&gt;بایگانی&lt;/a&gt; شده‌است. بخشی از این مجموعه در سال ‏‏1994 به شکل &lt;a href="http://www.discogs.com/Various-Music-In-The-World-Of-Islam-Reeds-Bagpipes-Drums-Rhythms/release/1853898" target="_blank"&gt;سی‌دی&lt;/a&gt; منتشر شده‌است. در فهرست‌های این مجموعه‌ها نام برخی هنرمندان ایرانی برده ‏شده، مانند علیزاده، مشکاتیان، پایور، و اسماعیلی، اما در هیچ‌کدام از آن‌ها نامی از آشیق اصلان نیافتم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در برخی نوشته‌ها (از قبیل &lt;a href="http://cyloong.com/Islam.pdf" target="_blank"&gt;1&lt;/a&gt;، &lt;a href="ftp://124.42.15.59/ck/2011-01/165/081/532/268/Music%20and%20the%20World%20of%20Islam.pdf" target="_blank"&gt;2&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.pps.k12.or.us/depts-c/mc-me/be-as-mu.pdf" target="_blank"&gt;3&lt;/a&gt;) ارجاعاتی به گزارش خانم جنکینز وجود دارد.‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1014274408880489579?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/gkTpCH0qvUU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1014274408880489579/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1014274408880489579&amp;isPopup=true" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1014274408880489579?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1014274408880489579?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/gkTpCH0qvUU/blog-post.html" title="دده اصلان" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><thr:total>7</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0MBQX85eyp7ImA9WhRWEUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1077165174534261059</id><published>2011-08-28T16:52:00.012+02:00</published><updated>2011-12-29T18:57:30.123+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-12-29T18:57:30.123+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="سیاست" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="حزب" /><title>از جهان خاکستری - 62‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این بار ما را به ترمینال اتوبوس‌های خزانه در جنوب تهران پرتاب کرده‌اند. این ترمینال نوساز است و هنوز به ‏بهره‌برداری نرسیده‌است. برخی از رفقا شادمان‌اند از این که محل میتینگ انتخاباتی حزب نزدیک به محله‌های ‏فقیرنشین و کارگرنشین است. اما من نگرانم، زیرا به همان نسبت تعداد حزب‌اللهی‌هایی که بخواهند به ‏گردهمایی ما حمله کنند نیز در آن جا بیشتر است.‏ (برای تصویر بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید. &lt;a href="http://iran-archive.com/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_1/188.pdf" target="_blank"&gt;منبع&lt;/a&gt;)‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://2.bp.blogspot.com/-N1-1kFduFsI/TlpbAf0swyI/AAAAAAAAAcs/9Nz-F0i5byU/s1600/Meeting58.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 357px;" src="http://2.bp.blogspot.com/-N1-1kFduFsI/TlpbAf0swyI/AAAAAAAAAcs/9Nz-F0i5byU/s400/Meeting58.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5645925146963002146" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;بیست و دوم اسفند 1358 بار دیگر وسایل صوتی‌مان را بار یک وانت می‌کنیم و ساعتی پیش از آغاز میتینگ خود ‏را به محل می‌رسانیم. سخنرانان ما باید از ایوانی به بلندی چهار پنج متر با مردمی که آن پایین گرد می‌آیند، ‏سخن بگویند. کف زمین آن پایین آسفالت است و این‌جا دیگر نمی‌توان زمین را کند و پایه برای بلندگوها نصب ‏کرد. این جا بلندگوهایی از نوع روی صحنه لازم است تا از همان بالای ایوان همه‌ی محوطه را بپوشانند. اما از آن ‏نوع بلندگوها نداریم. مزدک این بار مرا دست‌تنها و به حال خود رها کرده‌است. همان تقویت‌کننده‌ی قراضه و ‏ضعیف جلسه‌های پرسش‌وپاسخ دفتر حزب را دارم و همان بلندگوهای بوقی را که برای میتینگ لغوشده‌ی چند ‏روز پیش خریدیم. تنها تقی‌ست که کمکم می‌کند و چند تن از اعضای سازمان جوانان. اینان قرار است آن پایین ‏بایستند و هر یک لوله‌ای را که بلندگویی بر آن نصب می‌کنیم با دست نگه‌دارند. از ایوان تا تک‌تک این لوله‌ها باید ‏سیم بکشیم. پنجره‌ای کوتاه را پشت ایوان گشوده‌ایم و به درون ساختمان خالی و گردگرفته‌ی ترمینال راه ‏یافته‌ایم. آن‌جا پریز برق هست و می‌توانیم وسایلمان را آن‌جا نصب کنیم. یکی از صدابرداران حرفه‌ای هم ‏آمده‌است تا سخنرانی‌ها را ضبط کند. او خود را پشت پنجره پنهان می‌کند و همان‌جا بساطش را پهن می‌کند. ‏نمی‌خواهد دیده شود و شناسایی شود.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامه‌های حزب در اعتراض به حمله‌ی چماقداران به میتینگ چند روز پیش و لغو میتینگ گویا کارگر افتاده و امروز ‏هم پلیس شهربانی و هم پاسداران کمیته‌ی محل برای پیش‌گیری از حمله‌ی چماقداران همه‌ی ترمینال را در ‏حلقه‌ی محاصره گرفته‌اند. ما هنوز داریم سیم‌کشی می‌کنیم که مردم گروه‌گروه از راه می‌رسند. پوشش صدا را ‏می‌آزمایم: به‌گمانم بد نیست، یا چه کنم، از بساطی که دارم بهتر از این بر نمی‌آید.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعیتی بزرگ، اما نه به آن بزرگی که دلم می‌خواهد، آن پایین گرد آمده‌اند. گروهی نیز که خیلی از آن‌ها را ‏نمی‌شناسم روی ایوان هستند. اعضای رهبری حزب و نامزدهای انتخابات حزب برای مجلس شورای ملی از راه ‏می‌رسند. غریو شادی جمعیت به آسمان می‌رود. سرود حزب را پخش می‌کنیم، کسی اعلام برنامه می‌کند و از ‏جمله می‌گوید که نامزدهای حزب در این انتخابات روی‌هم نزدیک به سه قرن در زندان‌های شاه اسیر بوده‌اند؛ و ‏سخنرانان یک‌یک پشت میکروفون می‌ایستند و سخن می‌گویند: محمدعلی عموئی، محمود سید روغنی، مریم ‏فیروز، و سیاوش کسرایی که شعرهایش شور و هلهله‌ی جمعیت را به اوج می‌رساند. از آن‌سوی حلقه‌ی ‏محاصره‌ی پلیس گاه شعار "حزب فقط حزب‌الله، رهبر فقط روح‌الله" به گوش می‌رسد، اما هنوز چندان مزاحمتی ‏ایجاد نمی‌کند. سرانجام نوبت به نورالدین کیانوری می‌رسد. اکنون گروهی ده – پانزده‌نفره از حزب‌اللهی‌ها از ‏پشت جمعیت شعار می‌دهند، سر و صدا می‌کنند و می‌خواهند میتینگ را بر هم بزنند. نمی‌دانم که آیا ‏توانسته‌اند از محافظت پلیس بگریزند و به داخل بیایند، یا آن‌که در میان جمعیت پنهان شده‌بودند و اکنون خود را ‏رو کرده‌اند. یکی‌شان یک تابلوی بزرگ بالای سرش بلند کرده که روی آن نوشته شده "لا اله الاالله". چه ربطی ‏دارد؟ او با کمک دوستانش تا دل جمعیت پیش‌روی می‌کند و پیوسته فریاد می‌زند. ‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کیانوری در آغاز سخنرانی‌اش می‌گوید: "اولین پیام من به همان‌هایی‌ست که از آن‌جا فریاد می‌زنند، به آن‌هایی ‏که پلاکارد لا اله الاالله را به این‌جا آورده‌اند، و از طرف همه‌ی شما به آن‌ها می‌گویم: خوش آمدید! چهل سال ‏است که ما از شما دعوت می‌کنیم بیائید با هم این دشمن خونخوار را نابود کنیم!" همه می‌خندند، کف می‌زنند، ‏و شعارهایی با درود به کمیته‌ی مرکزی حزب سر می‌دهند. شاید حتی آن حزب‌اللهی هم از رو می‌رود. بچه‌های ‏سازمان جوانان دورش کرده‌اند، روی زمین نشسته‌اند و دارند با او بحث می‌کنند. کیانوری سخنرانی‌اش را ادامه ‏می‌دهد. در دل می‌ستایمش. استاد رتوریک ‏Rhetoric‏ (حاضرجوابی) است. به‌گمانم در پهنه‌ی ‏سیاسی ایران در آن برش از تاریخ کسی همتای او در حاضرجوابی و تندی و تیزی در بحث مشکل بتوان یافت. فقط مبادا ‏عصبی و خشمگین باشد! در آن حالت به‌جای بحث فریاد می‌زند و پرخاش می‌کند. آن روی او را هم دیده‌ام. ‏‏"&lt;a href="http://iran-archive.com/hezbe_toode/porsesh_o_pasokh.html" target="_blank"&gt;پرسش‌وپاسخ&lt;/a&gt;"‌های او مجموعه‌ی ارزنده‌ای در هنر مباحثه و تحلیل اوضاع سیاسی روز در آن سال‌هاست. برخی ‏از سخنان "اصلاح‌طلبان" و سردمداران "جنبش سبز" را که می‌خوانم، شگفت‌زده می‌بینم که اینان همان سخنان ‏کیانوری و تحلیل‌های حزب توده ایران در آن دوران را، منتها با برداشت‌های روز، تکرار می‌کنند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://web.comhem.se/shivaf/images/Meating.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 421px; height: 232px;" src="http://web.comhem.se/shivaf/images/Meating.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[از راست: عموئی، جعفر، من، کسرائی، کیانوری. دیگران را نمی‌شناسم، جز مهرداد فرجاد که بخشی از ‏صورتش از زیر چانه‌ی کیانوری پیداست. این لحظه‌ای‌ست که کیانوری به حزب‌اللهی ها خوش‌آمد می‌گوید. برای ‏تصویر بزرگ‌تر روی آن کلیک کنید.‏]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از همان آغاز سخنرانی کیانوری صدابردار پیوسته گله‌مند است که او دهانش را درست جلوی میکروفون ‏نمی‌گیرد. چند بار می‌روم و زاویه‌ی میکروفون را تغییر می‌دهم.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میتینگ به پایان می‌رسد. مردم پراکنده می‌شوند، و تا ما سیم‌کشی‌ها و بلندگوها را جمع کنیم، پلیس و کمیته ‏حفاظت خود را برچیده‌اند و گروهی حزب‌اللهی عربده‌جو و چماقدار به نزدیک وانت حامل وسایل ما رسیده‌اند، و ‏این بار نیز باید از چنگشان بگریزیم. من و تقی و یک راننده از بچه‌های سازمان جوانان در وانت نشسته‌ایم. راننده ‏می‌گوید که یک موتور با دو سرنشین دارد تعقیب‌مان می‌کند و او می‌کوشد که آنان را از خود واتکاند. اما موفق ‏نمی‌شود و در ترافیک سنگین چند خیابان دورتر موتورسواران می‌رسند و به لاستیک ماشین چاقو می‌زنند و ‏می‌گریزند. راننده ماشین را کنار می‌کشد. چرخ یدکی نداریم. هر سه هیجان‌زده‌ایم و دست‌وپایمان را گم ‏کرده‌اید. تقی زودتر از همه به‌خود می‌آید، راه بر وانت دیگری می‌بندد و آن را به موازات وانت ما نگه می‌دارند. هر ‏سه بالا می‌رویم و به سرعت همه‌ی وسایل صوتی و بلندگوها را به وانت سالم منتقل می‌کنیم. من و تقی با آن ‏می‌رویم، و راننده‌ی وانت پنچرشده می‌ماند تا چاره‌ای پیدا کند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما به سلامت به دفتر حزب می‌رسیم، اما می‌شنوم که گروهی حزب‌اللهی نیز به اتوموبیل مجلل فریدون که ‏کیانوری را از محل میتینگ باز می‌گرداند حمله کرده‌اند و با وجود اسکورت پاسداران مسلح، خساراتی به اتوموبیل ‏زده‌اند. همچنین فردا "نامه مردم" &lt;a href="http://iran-archive.com/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_2/192.pdf" target="_blank"&gt;می‌نویسد&lt;/a&gt; [صفحه 8] که گروهی دیگر پلاکاردها و پارچه‌نوشت‌های میتینگ را ‏در پشت وانت دیگری با ریختن بنزین آتش زده‌اند و تنها هشیاری راننده بوده که وانت و جان عده‌ای را نجات ‏داده‌است.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیرو و دامنه‌ی عملیات چماقداران پیوسته گسترش می‌یابد؛ سازمان‌یافته عمل می‌کنند. آیا همین اوباش‌اند که ‏کیانوری خوش‌آمدشان می‌گوید؟ همین‌ها که سه سال بعد خود او و همسرش را و هزاران تن دیگر را شکنجه ‏می‌کنند و هزاران نفر را اعدام می‌کنند؟ که جز تیره‌روزی برای میلیون‌ها هم‌وطن ما چیزی نیاوردند؟ فقط برای ‏شعارهای ضد امریکایی‌شان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏***‏&lt;br /&gt;گزارش میتینگ، و متن سخنرانی کیانوری [&lt;a href="http://iran-archive.com/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_2/192.pdf" target="_blank"&gt;ص 7 و 8&lt;/a&gt;]‏&lt;br /&gt;&lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/02/blog-post.html"&gt;دو نامه&lt;/a&gt; از سیاوش کسرایی.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عکس یگانه‌ی بالا از "ب" است، آن را نیز مانند &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/05/blog-post_22.html"&gt;آن‌یکی&lt;/a&gt; با خود از ایران خارج کرده‌ام، و تنها در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/" target="_blank"&gt;سایت شخصی&lt;/a&gt; من منتشر شده‌بود، تا آن‌که خانم نادره افشاری آن را ‏در &lt;a href="http://nadereh-afshari.org/articles/bohrane-rahbari-kianoori.htm" target="_blank"&gt;نوشته‌ای&lt;/a&gt; درباره‌ی کیانوری بدون ذکر منبع به کار بردند. در آن نوشته تاریخ تولد و مرگ کیانوری نیز از ‏ویکی‌‌پدیای فارسی نقل شده، که هر دو غلط است و بنابراین بازی ایشان با تاریخ مرگ کیانوری و ربط دادن آن به تاریخ امضای فرمان مشروطیت نیز نادرست است. من در &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2011/05/blog-post.html"&gt;این&lt;/a&gt; نوشته تاریخ‌ها را از سنگ گور کیانوری نقل ‏کرده‌ام که تصویر آن در اینترنت یافت می‌شود.‏&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1077165174534261059?l=shivaf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/8jp4NNKA70Y" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1077165174534261059/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1077165174534261059&amp;isPopup=true" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1077165174534261059?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1077165174534261059?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/XcJS/~3/8jp4NNKA70Y/62.html" title="از جهان خاکستری - 62‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="24" height="32" src="http://2.bp.blogspot.com/-_Od1-vKJX1U/TwiqmsgB0rI/AAAAAAAAAfo/Y6ECTboEISc/s220/Shiva09.jpg" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/-N1-1kFduFsI/TlpbAf0swyI/AAAAAAAAAcs/9Nz-F0i5byU/s72-c/Meeting58.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://shivaf.blogspot.com/2011/08/62.html</feedburner:origLink></entry></feed>

