<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" gd:etag="W/&quot;CkUBRnw6eSp7ImA9WxNUF08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622</id><updated>2009-11-08T23:44:17.211+01:00</updated><title>I don't know...   چه می‌دانم...‏</title><subtitle type="html">Välkommen till min blogg! Här tänker jag skriva om mig själv, mina tankar och upplevelser, och lite mer, ibland även på persiska. Fast det verkar bli mer och mer på persiska!</subtitle><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/" /><link rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>174</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><link rel="self" href="http://feeds.feedburner.com/blogspot/XcJS" type="application/atom+xml" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com" /><entry gd:etag="W/&quot;CkUBRn08fSp7ImA9WxNUF08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-6130773289787742882</id><published>2009-11-08T22:05:00.003+01:00</published><updated>2009-11-08T23:44:17.375+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-11-08T23:44:17.375+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><title>از جهان خاکستری - 32</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;محمد را هم از "کمیته" به "فلکه" آوردند. مرا که دید پیش از هر چیز پرسید چند وقت است که از کمیته به آن‌جا منتقل شده‌ام. می‌گفت که چند روز پس از آن که مرا منتقل کردند، او را هم داشتند به فلکه می‌آوردند که ناگهان از میانه‌ی راه برش گرداندند، گفتند که چیزهای تازه‌ای در پرونده‌اش پیدا کرده‌اند، و بار دیگر بازجویی از او را از سر گرفتند. بیش از یک هفته او را به "زیر زمین" انداخته بودند، که گویا راهرویی با چند سلول در زیر زمین اداره‌ی آگاهی تهران بود، هیچ روزنه‌ای به روشنایی روز نداشت، و محیط بسیار ترسناکی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی بعد یکی از اعضای گروه "ستاره سرخ" به نام سوادکوهی را به فلکه آوردند که شش ماه در "زیر زمین" زندانی بود. سر از ته تراشیده، صورت، و تنش پس از ماه‌ها نور ندیدن آن‌چنان سپید بود که از دیدن او بی‌اختیار دلم ریش می‌شد.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد هم پس از آشنایی‌های نخستین، و به اصرار ودود، به گروه مقاله‌خوانی ما پیوست، اما پس از یک جلسه، دیگر در آن شرکت نکرد. آن مصاحبه‌ی "آرتری" با ترجمه‌ی امیر پرویز پویان در نشریه‌ی "فصل سبز" پایانی نداشت و حوصله‌ی مرا سر برده‌بود. اکنون دیگر همه از این گروه پریده‌بودند و تنها من به ملاحظه‌ی خویشاوندی کنار ودود می‌نشستم، و او می‌خواند و می‌خواند، و من تنها نام "آرتری" را می‌شنیدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در یکی از جلسه‌های انتقاد و انتقاد از خود، کسانی با لحنی پرخاشگر اعتراض می‌کردند که چرا یک شخص به‌خصوص به دفتر زندان رفت‌وآمد دارد و کاغذهایی می‌برد و می‌دهد؟ مگر او نمی‌تواند از طریق نماینده‌ی زندانیان کارهای اداریش را انجام دهد؟ منظورشان ودود بود، اما نام نمی‌بردند، و راست می‌گفتند: من خود هنگامی که در طول روز کنار نرده‌های SS می‌نشستم و کتاب می‌خواندم، از آن بالا دیده‌بودم که ودود در حیاط زندان با کاغذهایی در دست به دفتر می‌رود و نیم ساعت بعد بیرون می‌آید. اما خویشاوندی با او گویی چشم عقلم را کور کرده‌بود و نمی‌فهمیدم که او خبرهای بند را برای پلیس می‌برد. نمی‌دیدم که همه از او کنار کشیده‌اند و تنها من با او می‌نشینم و مقاله می‌خوانم. زندانیان دیگر پس از یک ماه تکلیف دادگاه و محاکمه‌شان روشن می‌شد و پس از نزدیک دو ماه آنان را از این زندان موقت به زندان‌های دائمی و از جمله زندان قصر می‌بردند، اما ودود نزدیک شش ماه بود که بلاتکلیف همان‌جا مانده‌بود. می‌گفتند که او خود این را خواسته، زیرا از انتقال به قصر و رویارویی با زندانیانی که بر ضدشان خبرچینی کرده، می‌ترسد. من اطلاع قطعی از خبرچین بودن او نداشتم و به رابطه‌ام با او ادامه می‌دادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی برادران زربخت، حمید و مجید را به فلکه آوردند. این دو برادر دستان آفرینش‌گری داشتند. بی‌درنگ دست‌به‌کار شدند، با استفاده از چیزهای بی‌ربط و پیش پا افتاده‌ای که در زندان وجود داشت، مقوا و چسب ساختند، روزنامه‌های جمع‌شده در بند را جلد کردند و آرشیو مفیدی پدید آوردند؛ برای تاقچه‌ی یکی از اتاق‌ها طبقه‌ای ساختند، و به کتابخانه‌ی فقیرمان سروسامانی دادند. همواره در طول روز با هم سرگرم کاری بودند و با هم جر و بحث می‌کردند. یک هم‌پرونده‌ای به‌نام "خوش‌روش" داشتند که "آقای بلندگو" نام او را به غلط "خوش روشن" می‌خواند. آقای بلندگو کارمند اداری زندان بود که کاغذهایی به‌دست در کف حیاط سه طبقه پایین‌تر ظاهر می‌شد و با صدای رسایش اعلام می‌کرد که فلانی‌ها صبح زود فردا برای رفتن به بازپرسی، یا تعیین وکیل، یا پرونده‌خوانی و غیره آماده باشند، و دسته گل‌های فراوانی در غلط خواندن نام زندانیان به آب می‌داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی کاظم شادور را آوردند. مردی مستحکم و نیرومند بود. بازوی راستش را نزدیک به آرنج، و میان کمرش را به هنگام شکنجه با اجاق برقی سوزانده‌بودند. گوشت و پوست جاهای سوخته چروکیده و صورتی‌رنگ بود و با دیدن آن دردم می‌آمد. اعصابش آسیب دیده‌بود و گاه بی‌اختیار شانه و گردنش را بی‌جا حرکت می‌داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسعود پدر بانفوذی داشت و به‌زودی توانست با پدرش و نامزدش، که او نیز دانشجوی دانشگاه ما بود، ملاقات حضوری بگیرد. ملاقات داشتن در این بند موقت خود موهبتی بود، و ملاقات حضوری در تصور کسی نمی‌گنجید. مسعود شاد و خندان با چندین بسته سیگار و یک رادیوی کوچک جیبی که در آن سال‌ها تازه به‌بازار آمده‌بود، به بند بازگشت، با هم در ایوان گرد بند قدیم زدیم و از دیدار نامزدش برایم گفت. او خواندن رمان هشت جلدی "ژان کریستف" نوشته‌ی رومن رولان با ترجمه‌ی م.ا.به‌آذین را آغاز کرده بود و توصیه می‌کرد که من نیز که به موسیقی علاقه داشتم، آن را بخوانم. پذیرفتم، و این کشف بزرگ و بسیار ارزشمندی برایم بود. چند ساعت از روزهای یک‌نواخت و ملال‌آور زندان را غرق این داستان دل‌انگیز و زبان زیبای به‌آذین سپری می‌کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم از روزنامه‌های بریده و سانسورشده، یا از راه ملاقاتی‌ها خبر یافتیم که مهدی فضیلت‌کلام روز نهم مرداد 1351 در درگیری خیابانی با مأموران ساواک کشته شده‌است. شامگاه همان روز در اتاق بزرگ بند گرد آمدیم، ایستادیم و یک دقیقه سکوت کردیم، کسی شرح حال و مبارزات این چریک فدائی خلق را برایمان نقل کرد، سرود سازمان و چند سرود دیگر را با صدایی آهسته خواندیم، به یاد او و همرزمانش درود فرستادیم و پراکنده شدیم. او همان بود که هم‌سلولی من، مهندس صحت را، برای دست یافتن به او دستگیر کرده‌بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیژن چهرازی را آوردند. مردی بود با اندامی ورزیده. از پشت عینک‌اش که قاب سیاهی داشت با نگاهی که هوشی سرشار از آن می‌تراوید با موشکافی نگاهت می‌کرد. ساعت‌هایی از روز را به ورزش و نرمش سپری می‌کرد و در این کار گویی با علی بوستانی رقابت داشت. هر دو آن‌چنان ماهیچه‌هایی ساخته‌بودند که تنها در عکس فیلم‌های گلادیاتوری، که پسر عمویم جمع می‌کرد، دیده‌بودم. و البته هرگز خود این فیلم‌ها را ندیده‌بودم. آرامش و خودداری بیژن چهرازی و نگاه هوشمنداش مرا به‌سوی او می‌کشاند. می‌گفتند که در آلمان تحصیل می‌کرده، که برادر او صاحب بیمارستان بزرگ تخصصی بیماران روانی‌ست که به همین نام چهرازی شناخته می‌شود، اما بیژن در پی پول و مقام نبوده، تحصیل را رها کرده، زندگی انقلابی پیشه کرده، و برای ایجاد هسته‌های مبارز به کشور بازگشته. خیلی دلم می‌خواست داستان پیکار و چگونگی دستگیری او را از زبان خودش بشنوم، اما این فرصت پیش نمی‌آمد، یا در واقع او به من ِ "جوجه" اعتنایی نمی‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برخی از مجاهدین زندانی نیز داستان‌هایی حماسی در گوش من و چند تن دیگر می‌خواندند، از جمله حماسه‌ی فرار رضا رضایی از چنگ ساواک را. می‌گفتند که رضا رضایی که زیر شکنجه پذیرفته‌بود ساواک را به محل قرار خود با احمد رضایی راهنمایی کند، با زیرکی آنان را به یک گرمابه در خیابان بوذرجمهری می‌برد، قانعشان می‌کند که بیرون گرمابه به انتظار بایستند، خود به درون می‌رود و از در دیگر گرمابه که در خیابانی دیگر باز می‌شد، می‌گریزد. با شنیدن این داستان در دل صدها درود و آفرین به رضا رضایی می‌فرستادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم چگونه "الفبا"، کتاب آموزشی مهدکودک‌ها و آمادگی‌های جمهوری آذربایجان شوروی سر از زندان موقت شهربانی شاهنشاهی در آورده‌بود. من از راه الفبای روسی که چند سال پیش از پدرم آموخته‌بودم، الفبای جمهوری آذربایجان را می‌شناختم و می‌توانستم بخوانم. یک کلاس آموزش زبان آذربایجانی در بند دایر کردند و مرا به آموزگاری آن گماشتند. مسعود، یوسف قانع خشک‌بیجاری، و ابوافضل خیری از شاگردانم بودند. ساعتی در روز به خلوت راه‌پله‌ی نیم طبقه بالاتر می‌رفتیم، پتو پهن می‌کردیم، می‌نشستیم، و من این الفبا و زبان آذربایجانی و قواعد آن را به آنان می‌آموختم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما جهانمان ناپایدار و موقت بود. چندی بعد نخست مسعود را از آن‌جا به زندان قصر منتقل کردند، سپس ابوالفضل که خود تبریزی بود و زبان را می‌دانست، الفبا را آموخت و دیگر نیازی به آموختن از من نداشت، و تنها یوسف برایم ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;چهارده سال بعد، در شبی تیره و تار در آشپزخانه‌ی محل زندگیمان در قرارگاه پناهندگی هوفورش سوئد نشسته بودم و کتاب خاطرات زندان جعفر پیشه‌وری را می‌خواندم. بیرون یخبندان بود. نیم متر برف بر زمین نشسته‌بود و برف همچنان می‌بارید. نمی‌دانم چرا و چگونه ذهنم نقبی به "فلکه" و زندان موقت شهربانی زد، و ناگهان دریافتم که ودود اطلاعاتی را که از من می‌گرفت به ساواک داده‌بود، و محمد در اثر دهان‌لقی من یک هفته در "زیر زمین" اداره‌ی آگاهی رنج برده‌بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;سی‌وهفت سال بعد خواندم که "حماسه"ی فرار رضا رضایی ساخته و پرداخته‌ی خود ساواک بود [سازمان مجاهدین خلق – پیدایی تا فرجام (1384-1344)، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، چاپ سوم، تهران 1386، جلد 1، ص 511 به‌بعد. &lt;a href="http://www.psri.ir/mojahedin/4-1.pdf" target="_blank"&gt;فایل‌ پی‌دی‌اف&lt;/a&gt;]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-6130773289787742882?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/Rz-XEDnKYQs" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/6130773289787742882/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=6130773289787742882&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6130773289787742882?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6130773289787742882?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/11/32.html" title="از جهان خاکستری - 32" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkMCRn89cCp7ImA9WxNVFEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-3241797975415120454</id><published>2009-10-24T20:19:00.009+02:00</published><updated>2009-10-25T12:34:27.168+01:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-25T12:34:27.168+01:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><title>از جهان خاکستری - 31</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;از شانزده‌سالگی خواننده‌ی وفادار ماهنامه‌ی "دانشمند" بودم. روزشماری می‌کردم تا پایان ماه برسد و آن‌گاه هر روز راه دبیرستان به خانه را طوری کج می‌کردم که از برابر کتاب‌فروشی یاوریان عبور کنم و ببینم که آیا تازه‌ترین شماره‌ی "دانشمند" را پشت شیشه آویخته‌اند، یا نه. شاید یکی از نخستین مشتریانی بودم که مجله را می‌خریدم، با لرزشی از شوق در دل، این گنجینه‌ی گران‌بها را شتابان به خانه می‌بردم، بی‌درنگ خود را به گوشه‌ای خلوت می‌رساندم، و صندوق گنج را می‌گشودم: برگ‌های این مجله برایم گران‌بها تر از هر زر ورقی بود. با احتیاط، با احترام، آهسته، گویی کتابی مقدس در دست دارم، ورقش می‌زدم، و به یک نگاه نوشته‌های هر برگ را می‌بلعیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست در پی بخش الکترونیک مجله می‌رفتم. آرزویی سوزان در جان داشتم: ای‌کاش مداری چاپ کرده‌باشند که من بتوانم با دارایی کارگاه کوچک و فقیرم آن را بسازم: یک فرستنده‌ی ساده؛ یک رادیوی ساده؛ یک بلندگوی ساده؛ یک "رقص نور" ساده؛ یک... هر چیزی، هر چیزی که من قطعاتش را داشته‌باشم یا بتوانم در اردبیل ِ دورافتاده پیدایش کنم، که بتوانم بسازمش، که کار کند.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دریغ...! همواره چیزی کم داشتم، و همواره مشکلی پیش می‌آمد و دستگاه‌های الکترونیکی که از روی نقشه‌های مجله‌ی دانشمند می‌ساختم، کار نمی‌کردند. این شکست‌ها اما هیچ از عشق من به این مجله نمی‌کاست. تک‌تک کلمه‌های جادویی چاپ‌شده بر آن را، از روی جلد، تا پشت جلد، در طول ماه چند بار می‌نوشیدم و بی‌صبرانه در انتظار شماره‌ی بعدی روزشماری می‌کردم. دوره‌های شش‌ماهه‌ی مجله را به‌دست خود صحافی کردم و اکنون گویا هنوز جایی باقی باشند. و البته دستگاه‌های مکانیکی که می‌ساختم، موتور مغناطیسی، یا توربین بخار، همواره کار می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک بار نقشه‌ی یک تلسکوپ ساده را در دانشمند چاپ کردند. همواره کنجکاو و تشنه‌ی دیدن شگفتی‌های کیهان بودم. برای ساختن این تلسکوپ عدسی‌ها و لوله‌هایی لازم بود که دستیابی به آن‌ها در رؤیاهای من نیز نمی‌گنجید. اما در درس فیزیک دبیرستان به‌تازگی مبحث نور را خوانده‌بودیم و آن‌جا گفته می‌شد که درشت‌نمایی دوربین برابر است با نسبت فاصله‌ی کانونی عدسی شیئی بر عدسی چشمی. کمی محاسبه کرده‌بودم و به این نتیجه رسیده‌بودم که اگر یک شیشه‌ی عینک شماره بیست‌وپنج صدم بخرم که فاصله‌ی کانونی آن می‌شود 4 متر، و عدسی کلفتی با فاصله‌ی کانونی دو و نیم سانتی‌متر را که از یک چراغ‌قوه‌ی خراب در آورده‌بودم در دو سر یک لوله‌ی سیاه نصب کنم، دوربینی با درشت‌نمایی 160 برابر به دست می‌آورم که با آن باید بتوان موجودات مریخی را هم دید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عینک‌فروشی خیابان پهلوی با ناباوری تک‌شیشه‌ی گرد و بی عینک شماره‌ی بیست‌وپنج صدم را برایم ارزان حساب کرده‌بود، و همه‌ی پول توجیبی آن ماه را خرج خریدن مقوای نازک سیاه‌رنگ کرده‌بودم تا با آن لوله‌ای به درازای چهار متر بسازم. دو برادر کوچکترم زیر دست و بالم می‌چرخیدند و بی‌صبرانه منتظر نتیجه‌ی این پروژه‌ی بزرگ بودند. آوازه‌ی کارم در خانواده‌ی پدری پیچیده‌بود: شیوا دارد تلسکوپ می‌سازد! نگاه‌ها همه بر من دوخته بود، و نگاه من در آرزوی کاویدن ژرفای آسمان‌ها می‌سوخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لوله‌ی چهارمتری را ساختم و شیشه‌ی عینک را با نوارچسب به انتهای آن چسباندم. یک لوله‌ی نیم‌متری کمی نازک‌تر هم ساختم که می‌توانست درون لوله‌ی بزرگ‌تر جا گیرد، و عدسی چراغ‌قوه را به انتهای آن چسباندم. فکر کرده‌بودم که با جلو و عقب بردن این لوله در لوله‌ی بزرگ‌تر، باید بتوان تصویر را میزان کرد. "تلسکوپ" را با دو تکه طناب به درخت بزرگی در حیاط خانه‌مان آویختم. یک چهارپایه هم در کنار آن گذاشتم: قرار بود ساعت‌ها آن‌جا بنشینم و ستارگان را تماشا کنم. اکنون می‌باید منتظر می‌ماندیم تا هوا تاریک شود. برادرانم بیش از من بی‌صبری می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هوا تاریک شد. آسمان صاف بود و ستارگان می‌درخشیدند. با امید و آرزویی بزرگ پشت تلسکوپم نشستم و آن را به‌سوی درخشان‌ترین ستاره&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;‌ی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt; صورت فلکی "شکارچی" چرخاندم...: سیاهی مطلق! هر چه عدسی چشمی را جلو و عقب بردم سودی نداشت. هیچ، هیچ، هیچ چیزی دیده نمی‌شد. دو برادر در دو سویم بی‌قراری می‌کردند و می‌خواستند ببینند؛ می‌خواستند آنان نیز تا آن بالاها پرواز کنند، اما می‌دیدند که بال‌های من شکسته‌است و فریاد شوق سر نمی‌دهم. تلسکوپ را به سوی ماه هم چرخاندم، اما حتی از ماه تابان نیز چیزی در این آفریده‌ی دستانم ندیدم. پس از چند دقیقه تسلیم شدم، افسرده کنار رفتم، و خبر دادم که تلسکوپم کار نمی‌کند. برادران کمی با آن بازی کردند، و بعد فراموشش کردند و دنبال بازی‌های خود رفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در چهل سالی که از آن روز می‌گذرد، نیز، هرگز فرصتی پیش نیامده تا از درون یک تلسکوپ آسمان را تماشا کنم. باید یادم باشد که اگر دوستان به مناسبتی پرسیدند چه هدیه‌ای می‌خواهم، تلسکوپ سفارش دهم. اما با این هوای قطبی و ابری سوئد شب‌های زیادی از سال آسمان صاف و بی‌ابر نیست. باید خود را به سعادت‌شهر نزدیک تخت جمشید برسانم، یا بالای گردنه‌ی حیران، بالاتر از دریای ابرها، جایی نزدیک به "حسن قهوه‌سی" یا "دده‌لیک". راستی، چه نام زیبایی: دده‌لیک- [نقش] پدری. قهوه‌خانه‌ی دده‌لیک در گردنه‌ی حیران بارها و بارها نقش پدری نجات‌بخش را برای رانندگانی که در برف و یخ‌بندان و راه‌بندان گردنه‌ی حیران گیر کرده‌بودند به‌جا آورده‌بود و زندگی‌شان را نجات داده‌بود. اکنون از "حسن قهوه‌سی" و دده‌لیک ویرانه‌هایی بیش باقی نیست. مسیر جاده را عوض کرده‌اند. یادم باشد داستان کسانی را که هنگام فرار به شوروی در برف‌های گردنه‌ی حیران یخ زدند و جان باختند، و کسانی را که از نیمه‌راه بازگشتند و در خانه‌ی پدر من پناه گرفتند، نیز بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;عموی جوانم که امید بسیاری به کارها و "اختراعات" من داشت، از آن پس زیر زمینی را که لاشه‌ی چند رادیوی لامپی قدیمی را در آن جمع کرده‌بودم و کارگاه خود کرده‌بودم، "رصدخانه" نامید، و این نام بر آن زیر زمین، که دیگر وجود ندارد، ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفده‌ساله بودم که &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/Chekide.pdf" target="_blank"&gt;نخستین نوشته‌ی من&lt;/a&gt; در مجله‌ی دانشمند منتشر شد. نخستین مدار الکترونیکی که خود طراحی کردم، در مجله‌ی "رادیو و تلویزیون" ضمیمه‌ی مجله دانشمند &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/DozdGir.pdf" target="_blank"&gt;منتشر شد&lt;/a&gt;، و &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/Geiger.pdf" target="_blank"&gt;نخستین ترجمه‌ی من&lt;/a&gt; نیز در همین نشریه منتشر شد. و یادم باشد که داستان کتابچه‌ی "پینوکیو" را نیز که هرگز چاپ نشد، بنویسم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-3241797975415120454?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/u483PSZ6L9s" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/3241797975415120454/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=3241797975415120454&amp;isPopup=true" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3241797975415120454?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3241797975415120454?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/10/31.html" title="از جهان خاکستری - 31" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0cCSHs6eip7ImA9WxNWGUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-6249896955383358680</id><published>2009-10-11T21:35:00.026+02:00</published><updated>2009-10-19T10:31:09.512+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-19T10:31:09.512+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><title>از جهان خاکستری - 30</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در شیفت دوم کار می‌کردم. فردا 23 فوریه 1985 روز ارتش شوروی، "روز مرد"، یکی از بزرگ‌ترین جشن‌های دوران شوروی بود. هر سال هشتم ماه مارس "روز زن" بود که با شکوه بسیار در شوروی جشن گرفته می‌شد، مردان گل و شیرینی به زنان می‌دادند و حتی در کارگاه‌ها و کارخانه‌ها مردان پول جمع می‌کردند و برای زنان همکار هدیه می‌خریدند. در "روز مرد" نوبت به زنان می‌رسید که مردان را پاس بدارند. هم‌زمانی روز ارتش و روز مرد لابد از آن رو بود که مردانگی، جامه‌ای برازنده‌ی ارتش شوروی بود که کشور را و جهانی را از آفت نازیسم و فاشیسم هیتلری نجات داده‌بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چه هدیه‌ای بهتر از ودکا از سوی زنان برای مردان همکار؟ راننده‌ی جرثقیل سقفی، مسئول کنترل کیفیت کارگاه، یک زن تراشکار، و یک زن نظافتچی در پاسخ شاخه‌های گل و بسته‌های شکلاتی که ما هشتم مارس سال پیش به آنان داده‌بودیم، پول جمع کرده‌بودند و دو بطر ودکا برای بریگاد ما خریده‌بودند. این ودکا را باید همان‌جا سر کار و دور از چشم سرپرستان کارگاه می‌خوردیم، که البته خوب می‌دانستند چه می‌گذرد، و به روی خود نمی‌آوردند، و چه بسا خود در اتاق‌هایشان مراسم مشابهی داشتند.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رمان راوینچیک Roman Ravinchik پیرمرد همکار همیشه مستم، که چند بار برای مستی در سر کار اخطار گرفته‌بود، سر از پا نمی‌شناخت، میان ماشین‌ها با سرخوشی می‌دوید، قطعه‌ها را عوض می‌کرد، دگمه می‌زد و کم داشت پا به رقص آورد. با دمش گردو می‌شکست: آذوقه‌ی شب رسیده‌بود – دو استکان ودکا بالا انداخته‌بود و جهان به کامش می‌گشت. لئونید گلوخوویچ Leonid Glukhovich، او نیز همیشه مست، همان که معنای "کمونیست" را در این جامعه برایم &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2009/02/22.html" target="_blank"&gt;روشن&lt;/a&gt; کرده‌بود، که تا کنون دو بار حق دریافت حقوق ماهانه‌اش را از او گرفته‌بودند و به همسرش داده‌بودند، زیرا که او همه‌ی پول را خرج عرق‌خوری می‌کرد – او نیز در شادی کم از رمان نداشت. او نیز دو استکان ودکا بالا انداخته‌بود و سربه‌سر زه‌زوله‌ویچ Zezulevich می‌گذاشت که اهل عرق‌خوری نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساشا نبود. او در شیفت صبح کار کرده‌بود، سهم عرقش را گرفته‌بود و به خانه رفته‌بود. من نیز دو استکان نوشیده‌بودم و به پیه خوک گاز زده‌بودم. پیه سفید رنگ خوک که دودیش می‌کردند (Sala) و می‌شد مانند کالباس لای نان گذاشت و خورد، ارزان‌ترین خوراکی بود که در آن دیار گیرم می‌آمد. یک گوجه‌فرنگی هم چاشنی‌اش می‌کردم. استکان‌های بعدی که خالی کرده‌بودم سرم را مه‌آلود کرده‌بود. وزنم گویی کم شده‌بود. من نیز همیشه با عرق شاد می‌شدم، زبانم باز می‌شد، می‌گفتم و می‌خندیدم. اکنون اما همدمی نداشتم: از خنده و شوخی گلوخوویچ و زه‌زوله‌ویچ که به زبان بلاروسی بود چیزی دستگیرم نمی‌شد؛ با دنیای کهن راوینچیک به‌کلی بیگانه بودم. با که می‌گفتم؟ از چه می‌گفتم؟ به چه می‌خندیدم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سخت سرگرم جا دادن یک قطعه‌ی بیست کیلویی در ماشین چرخ دنده‌ی حلزونی بودم که یاروسلاو مینکه‌ویچ Yaroslav Minkevich که او را خودمانی "اسلاویک" صدا می‌زدیم، به سویم آمد و در میان هیاهوی کرکننده‌ی ماشین‌های کارگاه زیر گوشم با فریاد پرسید: ساماگونکا Samogonka (عرق خانگی) می‌خواهی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسلاویک مرد نیک‌سرشتی بود- کم‌گوی و فروتن. هرگز سر کار مست نبود، البته جز امشب. سرش به کار خودش بود. تخصص‌اش چرخ‌دنده‌های داخلی بود. بسیاری چیزها یادم داده‌بود. گاه که بیمار بود یا به مرخصی رفته‌بود، ماشین‌های او را هم من می‌گرداندم. دشنام‌های زشتی را که همواره بر زبان دیگران جاری بود هرگز از زبان او نشنیده‌بودم. اما او نیز چشم دیدن همکاران عضو حزب کمونیست را نداشت. پیوسته می‌گفت: "هه...، این کمونیست‌ها!" اغلب روزها پس از کار در این‌جا، برای درآمد بیشتر در مشروب‌فروشی‌های دولتی حمالی می‌کرد: صندوق (یاشیک)‌های چوبی پر از بطری‌های عرق و شراب را از کامیون‌ها خالی می‌کرد و در فروشگاه جابه‌جا می‌کرد. از او خواسته‌بودم که اگر عرق خانگی گیرش آمد، خبرم کند. وصف عرق خانگی روسی را بسیار شنیده‌بودم و دلم می‌خواست آن را بچشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمر راست کردم، دست‌های چربم را با کهنه پاک کردم، از پشت مهی که در چشمان داشتم نگاهش کردم، خندیدم و گفتم: البته! گفت: دو روبل بده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حقوق‌مان را به‌جای آخر ماه، این‌بار همان روز پرداخته‌بودند. بانویی درشت‌اندام با روپوش کارگاه، اما با کلاه موهر آبی‌رنگ، می‌آمد و در باجه‌ای در وسط کارگاه می‌نشست، ما صف می‌کشیدیم، امضا می‌کردیم و اسکناس‌ها را از او می‌گرفتیم. کارگران با حرکاتی عصبی بی‌درنگ اسکناس‌ها را در جایی از لباسشان پنهان می‌کردند و شتابان دور می‌شدند. هرگز نفهمیدم چرا این‌چنین رفتار می‌کنند. دسته‌ی اسکناس را از جیب روی سینه‌ام درآوردم و یک دو روبلی به اسلاویک دادم. خیال می‌کردم که شیشه‌ای عرق خانگی به من خواهد داد، اما او اسکناس را گرفت، توی جیبش گذاشت، و گفت: بیا برویم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قطعه‌ای را که تازه توی ماشین گذاشته‌بودم نشانش دادم و پرسان نگاهش کردم. با دست حرکتی کرد، مانند آن‌که توپ تنیس را به زمین بزند، یعنی این‌که ولش کن. من اما آخرین مهره‌ها را سفت کردم، دستگیره‌ها را چرخاندم، اهرم‌ها را کشیدم، و دگمه‌ی دستگاه را زدم تا در غیابم دستگاه کار خود را انجام دهد، دستان چربم را با کهنه پاک کردم، و کهنه به‌دست همراه اسلاویک رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسلاویک مرا با خود به اتاق برقکاران کارگاه برد. نخستین بار بود که به آن‌جا گام می‌نهادم. هیچ گمان نمی‌کردم که در آن‌گوشه از زیر سقف بلند کارگاه بزرگمان چنین اتاقی جا داشته‌باشد. پنج‌شش نفر بر گرد میز چوبی کهنه و کثیف و چربی نشسته‌بودند و لیوان‌هایی به‌دست داشتند. از آن میان تنها زیگمانتوویچ Zygmantovich را می‌شناختم که پاهای کج و کوتاه و معلولی داشت و هرگاه که ماشین‌های ما از حرکت می‌ایستادند، او بود که لنگان می‌آمد و با دستان توانا و دانش و تجربه‌اش ماشین را راه می‌انداخت. او عرق نمی‌خورد و لیوانی نداشت، و گویی همه‌ی توان پاهای ناتوانش را به پسرش آندره‌ی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Andrei_Zygmantovich" target="_blank"&gt;Andrei&lt;/a&gt; داده‌بود که یکی از ستارگان تیم ملی فوتبال بلاروس و تیم ملی اتحاد شوروی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسلاویک و من کنار میز نشستیم. برخی از حاضران را نخستین بار بود که می‌دیدم، اما آنان همه گویا من، این موجود غریب کارگاه را به دیده‌ی کنجکاوی دیده‌بودند و می‌شناختند. لیوانی پر از عرق خانگی توی کف دستم گذاشتند و تازه فهمیدم که قرار است همان‌جا بابت دو روبلی که اسلاویک گرفت عرق خانگی بخورم. زیر نگاه کنجکاوشان نیمی از لیوان را جرعه‌جرعه نوشیدم. گویی خیالشان راحت شد که "طرف اهل است و از خودمان است"، و گپ‌وگفت خود را پی گرفتند. من اما اکنون مست بودم و نمی‌دانم چه گفتم و چه شنیدم. آشنایان همواره درباره‌ی عرق خانگی روسی هشدارم داده‌بودند که چنین و چنان مردافکن است، اما اکنون دیگر اهمیتی نداشت: اکنون دیگر هیچ چیزی هیچ اهمیتی نداشت. خسته بودم. بیزار بودم. می‌خواستم دقایقی، ساعاتی، تا ابد، همه چیز را فراموش کنم. می‌خواستم به تعهد، وظیفه، باید، نباید، قید، بند، اخلاق، بی‌اخلاقی، شکست، پیروزی، آینده، گذشته، دیوار، مرز؛ به هیچ چیز فکر نکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرز...، اما مرز آن‌جا در برابر چشمانم بود: سرم را که برگرداندم یک نقشه‌ی بزرگ شوروی سراسر دیوار سمت راست را پوشانده‌بود. نگاهم بی‌اختیار به‌سوی جنوب غربی، به جنوب جمهوری‌های قفقاز، به سوی مرز ایران لغزید، و از همان فاصله توانستم بخوانم: Ардебил، اردبیل! نخستین بار بود که در طول نزدیک به دو سال گذشته چشمم به نقشه‌ای می‌افتاد که ایران هم در آن بود. برخاستم، تلوتلوخوران، بی‌اختیار، گویی جادو شده‌باشم، همچون کسانی که در خواب راه می‌روند، با نگاهی که روی نام اردبیل دوخته شده‌بود، به‌سوی نقشه رفتم. همه ساکت شدند. اسلاویک ترسید و شگفت‌زده و نگران نیم‌خیز شد تا زیر بازویم را بگیرد، اما پیش از آن که کاری بکند من به نقشه رسیده‌بودم و داشتم نشان می‌دادم: این شهر من است! من از این‌جا آمده‌ام!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه از جا جهیدند؛ نیمکتی واژگون شد؛ و چندین صورت بر گرد صورت من، چشم بر نقشه دوختند، خواندند: "آرده بیل؟ آهان؟" و پرسش‌های بی‌شمار: چه‌جور شهری‌ست؟ چه‌قدر جمعیت دارد؟ چرا آمدی؟ چه‌طور آمدی؟ کجا از مرز رد شدی؟ مگر مرزهای ما سیم خاردار و مرزبان ندارد؟ مگر می‌شود از مرزهای ما رد شد؟ می‌کوشیدم آرام و سنجیده پاسخشان بدهم، اما دیگر آن‌جا نبودم. مه عطرآگین شامگاهان اردبیل را در سر داشتم؛ بر فراز دریای ابرهای گردنه‌ی حیران پرواز می‌کردم: این‌جا چه می‌کردم؟ این‌جا چه می‌کردم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم چه مقدار دیگر نوشیدیم، چه گفتیم و چه شنیدیم، کی پراکنده شدیم، کی اسلاویک و دیگر همکاران رفتند، و من مانده‌بودم و داشتم آخرین ماشین چرخ‌دنده‌تراشی را پاک می‌کردم. در پایان هر شیفت ما می‌بایست ماشین‌ها را از روغن و براده‌ها و تراشه‌ها پاک می‌کردیم و به شیفت بعدی تحویل می‌دادیم، وگرنه سرپرستان کارگاه جریمه‌مان می‌کردند. و من اکنون داشتم برس می‌زدم و کهنه می‌کشیدم؛ برس می‌زدم و کهنه می‌کشیدم: می‌بایست وظیفه‌ام را به بهترین شکل انجام می‌دادم؛ می‌بایست ثابت می‌کردم که من کارگر خوبی هستم؛ نمی‌توانستم بپذیرم که من و دیگر هم‌میهنانم که در کارگاه‌های دیگر و در کارخانه‌های دیگر کار می‌کردیم به کم‌کاری و تنبلی شناخته‌شویم؛ کمرم درد می‌کرد؛ داشتم تابلوهای تعاونی‌های روستایی پیرامون اردبیل را &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2009/05/27.html" target="_blank"&gt;سمباده می‌زدم&lt;/a&gt;؛ برس می‌زدم و برس می‌زدم. رفته بودم و عرق‌خوری کرده‌بودم و از کار عقب افتاده‌بودم. باید جبران می‌کردم: این تراشه‌های لعنتی تمامی نداشتند هر چه برس می‌زدم و جارو می‌زدم؛ ... و آن مه عطرآگین...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگهان صدایی در سکوت کارگاه به خود آوردم: تو هنوز این‌جایی؟ ولش کن، بس است دیگر! گریگوری مرکین Grigori Merkin رئیس نیمه‌ی دیگر کارگاه بزرگمان بود که او را گریشا صدا می‌زدند. مردی بود آرام و دوست‌داشتنی؛ یهودی بود و از همین رو (چرا؟) کم‌وبیش همه‌ی اعضای بریگاد من دوستش نداشتند: "اون یه‌وره‌ی! !Он еврей"، "طرف جهوده!". گویی حکم دادگاه با همین یک صفت صادر شده‌بود. هرگاه گذارش به سوی ما می‌افتاد، سربه‌سرش می‌گذاشتند و دشنام‌هایی بارش می‌کردند، و او با لبخندی کج و ابلهانه می‌گذشت و هیچ نمی‌گفت. اکنون راست می‌گفت. آن‌چنان غرق تمیز کردن ماشین شده‌بودم که گذشت زمان را فراموش کرده‌بودم. ساعتی از پایان کار شیفت ما که دوازده شب بود گذشته‌بود. همه رفته‌بودند و گریشا که نوبت کشیک&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;‌&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;اش بود آمده‌بود تا به همه‌جا سرکشی کند و کارگاه را قفل کند و برود. برس را رها کردم. کهنه را انداختم و رفتم تا لباس عوض کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیرون برف می‌بارید. آخرین تراموای داشت از دور می‌آمد. در دل از گریشا سپاسگزار بودم که به‌موقع بیدارم کرد، وگرنه با رفتن این تراموای معلوم نبود چگونه باید خود را به خانه می‌رساندم. دویدم، سوار شدم، و خود را روی یکی از صندلی‌های تراموای رها کردم. تراموای شاید دو یا سه نفر دیگر بیش‌تر مسافر نداشت. باید تا آخر خط می‌رفتم، چند صد متر پیاده می‌رفتم، و بعد اتوبوسی را که تا خانه‌مان می‌رفت می‌گرفتم. خسته از کار روز، مست، و با مه عطرآگین اردبیل در سر، با نشستن روی صندلی تراموای، خوابم برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با ضربه‌ای به شانه‌ام بیدار شدم و پیرامون را نگریستم. در واگون تراموای تنها بودم. زن درشت اندام راننده با کلاه موهر صورتی‌رنگ در اتاقک دربسته‌اش نشسته‌بود و هیچ‌کس در پیرامونم نبود. تراموای در ایستگاه پایانی ایستاده‌بود. نمی‌دانم کدام انسان نیکوکاری دلش برایم سوخته‌بود و بیدارم کرده‌بود و رفته‌بود، وگرنه دقیقه‌ای دیگر تراموای به‌سوی قرارگاه پایانی خود می‌رفت و من تا صبح نمی‌توانستم خود را به خانه برسانم. از جا جهیدم و خود را از تراموای به زیر افکندم. هنوز برف می بارید و اکنون بیش از ده سانتی‌متر روی زمین نشسته‌بود. آخرین اتوبوس محله‌ی ما رفته‌بود و چاره‌ای نبود جز آن که آخرین ترولیبوس (اتوبوس برقی) را که از دو کیلومتری خانه‌مان می‌گذشت، سوار شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر جای شوخی نبود و باید خود را بیدار نگاه می‌داشتم. رسیدم و پیاده شدم. این‌جا باد همیشگی محله‌ی ما "یوگو زاپاد" برف را توی صورتم می‌پاشید. سخت تلوتلو می‌خوردم. پاهایم هیچ به فرمانم نبودند. چگونه می‌خواستم این دو کیلومتر را با این پاها در این بوران بروم؟ گام‌هایم به‌جای این‌که راست به پیش بروند، از این سوی عرض سه‌متری پیاده‌رو به آن سو می‌رفتند، و گاه عقب‌گرد می‌کردم و چند گام از خانه دور می‌شدم. شب جشن بود و بر خلاف شب‌های دیگر که در این ساعت هیچ موجود زنده‌ای در این مسیر دیده نمی‌شد، امشب تک و توک کسانی می‌آمدند و می‌رفتند. مرد مستی آن‌جا بر زمین افتاده‌بود، پاهایش را توی شکمش جمع کرده‌بود و لحافی از برف رویش نشسته‌بود. کسی اعتنایی به او نمی‌کرد. این منظره‌ای آشنا در این سرزمین بود. مرد ساعتی بعد به‌هوش می‌آمد و خود را به جایی می‌رسانید. فقط باید دعا می‌کرد که در این فاصله پلیس او را در آن حال نبیند، وگرنه سخت آزارش می‌دادند و برایش گران تمام می‌شد. من نیز دلم می‌خواست جایی در همان حوالی روی برف‌ها دراز بکشم و لختی بیاسایم، اما هیچ استطاعت پی&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;‌آمدهای&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt; آن را نداشتم. پس با همان گام‌های قیچی‌وار می‌رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برف. باد. برف. سرما.... و برف، یعنی اردبیل. صحنه‌ی نقشه و صورت‌هایی که می‌خواستند اردبیل را ببینند پیش چشمم آمد. چه‌قدر دلم می‌خواست فاصله‌ها به همان کوتاهی بود که روی نقشه دیده می‌شد و می‌توانستم گامی به عقب بردارم و اکنون در میهن، در ایران، در اردبیل باشم. این افکار گام‌هایم را سست می‌کرد. بی‌اختیار چرخی زدم، نزدیک بود بیافتم، و باز نگاهم به آن مرد خفته بر برف افتاد: نه! باید بر پا بود؛ باید رفت؛ باید به خانه رسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم چه زمانی گذشت تا آن‌که در خانه را گشودم و گام نااستوارم را به درون نهادم. همسرم که عادت نداشت زود بخوابد، بیدار نشسته‌بود. در نگاهش نخست ترس دیدم. با آن سر و روی برف‌گرفته، حال پریشان، پاهای نا استوار، نگاه خمار و مردمک‌های گشادی که من داشتم، حق داشت. و نمی‌دانم چرا ناگهان بغض گلویم را گرفت، دو گام آن‌سوتر در آستانه‌ی آشپزخانه همچون فانوسی تا شدم، با کفش و کلاه و پالتو، و برف بر لباس، فرو نشستم؛ فرو ریختم. ویران شدم. و اشکم را رها کردم. آرام و بی‌صدا هق‌هق می‌کردم و می‌گریستم. نمی‌دانم چرا: برای دوستان و رفقایم که اکنون دوسال بود در زندان‌های جمهوری اسلامی و زیر شکنجه بودند؟ برای دعواهای بی‌معنی و بی‌حاصل حزبی و تشکیلاتی که از همان فردای ورودمان به این سرزمین دامنگیرمان بود؟ برای خودم که از عضو نورچشمی حزب به هیچ، به صفر سقوط کرده‌بودم، که از مهندس رئیس دفتر فنی کارخانه به شغل تراشکاری رسیده‌بودم؟ برای همسرم که با رؤیای بهشت به جهانی آورده‌بودمش که برای او و برای من جهنمی بیش نبود؟ برای فرصتی که در طول ازدواج و فرار شتاب‌زده‌مان هرگز پیش نیامد تا برای او توضیح دهم چه چیزهایی، و از جمله چنین سرنوشتی شاید در انتظارمان باشد؟ یا شاید خیلی ساده دلم برای آن‌سوی نقشه‌ی جغرافیا، برای اردبیل، برای آغوش گرمی در میهن تنگ شده‌بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم. همسرم آمد و در کنارم نشست، سرم را روی شانه‌اش گرفت، نوازشم کرد و پیوسته تکرار کرد: "گریه نکن! گریه نکن!" گریه‌ام را فرو خوردم، و از او خواستم ببیند که آیا ماهیانه‌ام هنوز توی جیبم هست، یا نه. می‌ترسیدم که در آن حال مستی کسی پولم را از جیبم زده‌باشد و ما ماهی گرسنه بمانیم. چه خوب که دختر یک‌ساله‌ام که او هم عادت داشت تا دیر وقت شب بیدار بماند، اکنون خوابیده‌بود و این حال مرا ندید.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-6249896955383358680?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/0SVqHgBCoJM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/6249896955383358680/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=6249896955383358680&amp;isPopup=true" title="15 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6249896955383358680?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6249896955383358680?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/10/30.html" title="از جهان خاکستری - 30" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">15</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0QFR3c_cSp7ImA9WxNXF04.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2947410482361186558</id><published>2009-10-04T12:23:00.001+02:00</published><updated>2009-10-05T10:28:36.949+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-05T10:28:36.949+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>جایزه‌ی سوئدی برای جوان ایرانی</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این روزها رسانه‌های فارسی پر است از اخبار جایزه‌هایی که نهادهای گوناگون خارجی به این و آن ایرانی می‌دهند: از &lt;a href="http://www.radiofarda.com/content/F7_Aghdashloo_accepts_the_Outstanding_Supporting_Actress_in%E2%80%8E_Emmy/1827438.html" target="_blank"&gt;شهره آغداشلو&lt;/a&gt;، تا &lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/september/30//-%E2%80%8E%E2%80%8E9adb3bd741.html" target="_blank"&gt;مرجانه بختیاری&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.roozonline.com/persian/news/newsitem/article/2009/september/30//-e645519a3b.html" target="_blank"&gt;شادی صدر، لادن و رؤیا برومند&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://news.gooya.com/politics/archives/2009/09/094331.php" target="_blank"&gt;پروین اردلان&lt;/a&gt;، و شاید چند تن دیگر که اکنون به یاد ندارم، و چه به‌جا همه از میان زنان میهن‌مان که جهانی می‌بیند چه‌گونه در پیکار خیابانی نیز پیشتازاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این میان خبررسانی از یک جایزه از قلم افتاده‌است و من بار دیگر احساس می‌کنم که باید خبرگزاری کنم: دو سال پیش در چنین روزهایی از پدیده‌ی سعادت‌شهر، نزدیک تخت‌جمشید، &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2007/10/blog-post_22.html" target="_blank"&gt;سخن گفتم&lt;/a&gt; و در برابر آموزگاران زحمت‌کشی که چشم مردمان را به روی شگفتی‌های هستی می‌گشایند سر فرود آوردم. آقای اصغر کبیری، آموزگاری که نگاه اهالی سعادت‌شهر را به‌سوی آسمان و کهکشان‌ها گرداند (و سه سال پیش جایزه‌ای جهانی به او دادند)، خود از ماهنامه‌ی "نجوم" الهام گرفته‌بود. هفته‌ی گذشته روزنامه‌های سوئد خبر دادند که بابک امین تفرشی که سال‌ها در ماهنامه&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;‌ی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt; نجوم می‌نوشت و سردبیر آن بود، همراه با خانم کارولین پورکو Carolyn Porco از امریکا، برنده‌ی جایزه‌ی سوئدی لنارت نیلسون Lennart Nilsson به مبلغ یکصد هزار کرون شده‌اند.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابک تفرشی عکاس هنرمندی‌ست که پایی در سفر دارد و دوربین‌اش زیبایی‌های آسمان را شکار می‌کند. عکس‌های او در مجله‌های معتبر جهان، برنامه‌های تلویزیونی، و سایت سازمان فضانوردی امریکا، ناسا، منتشر می‌شود و در چندین نمایشگاه عکس شرکت داشته‌است. او عضو گروه مشاوران سازمان ستاره‌شناسان بدون مرز و مدیر پروژه‌ی سال جهانی نجوم 2009 است. او همچنین بنیادگزار و مدیر پروژه‌ی "جهان در شب" است که کوشندگان آن در سراسر گیتی زیبایی‌های شب را با دوربین‌هایشان ثبت می‌کنند. در عکس‌های او از آسمان، اغلب زمین نیز در گوشه‌ای حضور دارد تا یادمان نرود کجا ایستاده‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5388687418832547026" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 353px; height: 390px; text-align: center;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Ssh2qC0hbNI/AAAAAAAAAU4/-ed6tc0oQpw/s400/lennart_nilsson_award152.jpg" border="0" /&gt;دکتر کارولین پورکو در بنیاد دانش بولدر کلورادو کار می‌کند و سرپرست آزمایشگاهی‌ست که در آن عکس‌های دریافتی از سفینه‌های کاسینی و هویگنس در مدار سیاره‌ی کیوان را برای انتشار عمومی بازسازی می‌کنند. او و همکارانش شش ماه و چندین حلقه‌ی تازه بر گرد کیوان و فوران آب در یکی از ماه‌های کیوان کشف کرده‌اند. او همچنین عضو گروهی‌ست که در سال 2015 روی عکس‌های دریافتی از سیاره‌ی پلوتو کار خواهد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لنارت نیلسون که اکنون 87 سال دارد خود از بزرگان عکاسی سوئد و جهان است که از جمله شاهکارهای او نخستین تصاویر از باروری تخمک انسان و جنین در حال رشد است. بنیادی که یازده سال پیش به بزرگداشت او پایه گذاشته شد، هر سال به کسانی که دانش را با زیبایی‌های عکس‌های خود گسترش می‌دهند جایزه می‌دهد. در بیانیه‌ی مطبوعاتی بیناد لنارت نیلسون گفته می‌شود که جایزه را از آن رو به بابک تفرشی و کارولین پورکو می‌دهند که "هر یک از دیدگاه ویژه‌ی خود جایگاه انسان را در کیهان به او یادآوری می‌کنند. بابک تفرشی با عکس‌های خود آسمان شب را که انسان نوین از یاد برده، بار دیگر به ما نشان می‌دهد و ما را به دوردست‌هایی می‌برد که ستارگان هنوز درخشش طلوع بشریت را در خود دارند؛ و کارولین پورکو تازه‌ترین دست‌آوردهای اکتشاف سیارات و پژوهش علمی را در عکس‌های زیبا و آموزنده نمایش می‌دهد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارولین پورکو می‌گوید که خوشحال است از این‌که بابک تفرشی هم شریک جایزه‌ی اوست "زیرا او کاری بسیار پر اهمیت انجام می‌دهد. بسیاری از مردم که در شهرها زندگی می‌کنند هیچ تصوری از زیبایی آسمان پر ستاره ندارند. او به مردم کمک می‌کند تا جایگاه خود را در کیهان دریابند". و بابک تفرشی افتخار می‌کند که جایزه را به همراه کارولین پورکو برده‌است. او از مدت‌ها پیش کارولین را می‌شناسد و عکس‌های او را در ماهنامه‌ی نجوم منتشر کرده‌است. او می‌گوید: "زاویه‌ی دید ما دو نفر بسیار متفاوت است. من از چیزهایی عکس می‌گیرم که با چشم غیر مسلح و بی هیچ وسیله‌ای بر آسمان دیده می‌شوند، و کارولین با ماهواره‌ها در دوردست آسمان‌ها عکس می‌گیرد."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو در مراسم روز 28 اکتبر در سالن بروالد ‏Berwaldhallen‏ استکهلم جایزه‌ی خود را دریافت می‌کنند.‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.lennartnilssonaward.se/pdf/PM%20LNA%202009-sv.pdf" target="_blank"&gt;بیانیه‌ی&lt;/a&gt; بنیاد لنارت نیلسون&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.lennartnilssonaward.se/winner.php?id=47,48" target="_blank"&gt;سایت&lt;/a&gt; بنیاد لنارت نیلسون&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.lennartnilsson.com/biography.html" target="_blank"&gt;زندگینامه‌ی&lt;/a&gt; لنارت نیسون&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.twanight.org/tafreshi" target="_blank"&gt;سایت&lt;/a&gt; بابک تفرشی&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ciclops.org/" target="_blank"&gt;سایت&lt;/a&gt; کارولین پورکو&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2007/09/070926_si-nojum-amateurastro.shtml" target="_blank"&gt;این نوشته‌ی&lt;/a&gt; مربوط به دو سال پیش را نیز بخوانید.‏&lt;br /&gt;عکس ‏"کهکشان راه شیری و صورت فلکی عقرب" ‏از بابک تفرشی، برگرفته از سایت بنیاد لنارت نیلسون.&lt;br /&gt;عکس‌های دیگری از بابک تفرشی را &lt;a href="http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2007/09/070924_si-iranastronomy.shtml" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.lennartnilssonaward.se/bildspel.php?id=48" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt;، و نیز عکس‌هایی از کارولین پورکو را &lt;a href="http://www.lennartnilssonaward.se/bildspel.php?id=47" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; ببینید.‏&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2947410482361186558?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/v68oOIJLgsY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2947410482361186558/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2947410482361186558&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2947410482361186558?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2947410482361186558?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/10/blog-post.html" title="جایزه‌ی سوئدی برای جوان ایرانی" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Ssh2qC0hbNI/AAAAAAAAAU4/-ed6tc0oQpw/s72-c/lennart_nilsson_award152.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">2</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0cNRHc8cSp7ImA9WxNXEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1430536628253900459</id><published>2009-09-26T20:07:00.005+02:00</published><updated>2009-09-28T11:11:35.979+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-28T11:11:35.979+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><title>از جهان خاکستری - 29</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;معبد و محرابم اتاق موسیقی بود. در اتاق دانشجوییم صفحه و نوار یا وسیله‌ی صوتی نداشتم. بامداد هر روز با ورود به دانشگاه ابتدا یک سر به اتاق موسیقی می‌رفتم. کتاب و کلاسورم را آن‌جا می‌گذاشتم و در طول روز و در کلاس‌هایی که شرکت می‌کردم، دیگر کتاب و کلاسوری به‌دست نداشتم. آن‌جا، در اتاقک چوبی اتاق موسیقی، برای دستگاه صوتی سانسویی Sansui و ضبط صوت آکایی Akai سری فرود می‌آوردم، دستی به مهر و ستایش بر شیرازه‌ی صفحه‌های موسیقی کلاسیک که در قفسه‌ها چیده شده‌بودند می‌کشیدم، و پیش از آن‌که به‌سوی نخستین کلاس درس بروم، گوشی را روی گوشم می‌گذاشتم، صفحه‌ی آن موسیقی را که سراسر شب در گوش داشتم می‌گذاشتم، می‌شنیدمش، می‌نوشیدمش، می‌پرستیدمش، و تازه آن‌گاه بود که روزم آغاز می‌شد. تنها و غم‌انگیز؟ شاید. اما مگر همه‌ی عبادت‌های دیگر در تنهایی و غم صورت نمی‌گیرند؟&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یک روز، که نمی‌دانم چرا هم‌اتاقی اردبیلی‌ام محمد هم آن‌جا بود، &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/03/7.html" target="_blank"&gt;همان&lt;/a&gt; که با من گرفته‌بودندش، در اتاق باز شد و آزاده‌ی زیبا و شاد آن‌جا ایستاده‌بود، با دوستش سودابه. آزاده همان &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2007/10/1.html" target="_blank"&gt;نخستین عشق&lt;/a&gt; من در دانشگاه بود که بوی کشنده‌ی جوراب شخص جنایتکاری مرا از او رانده‌بود. اکنون او به سراغ من آمده‌بود و نمی‌دانستم که آیا یادی از آن بوی جوراب دارد یا نه. لال شده‌بودم. فلج شده‌بودم. نمی‌دانستم چه بگویم و چه کنم. او گفت: "میشه پاتتیک چایکوفسکی رو پخش کنین؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاتتیک چایکوفسکی؟ این موسیقی را خوب می‌شناختم. یکی از نخستین آثار موسیقی کلاسیک جهانی بود که بارها و بارها شنیده‌بودم و شاید از همان رو به موسیقی کلاسیک علاقه‌مند شده‌بودم. رادیوی رشت، تنها فرستنده‌ی داخلی که در سال‌های نوجوانی من در اردبیل خوب شنیده می‌شد، نوار این موسیقی را در بایگانی داشت و شاید بیش از این چیزی نداشت، و من هر شب با رادیو گوشی دست‌ساخت خودم و با نوای این موسیقی به خواب می‌رفتم. اما این موسیقی دست کم 45 دقیقه بود. با صدایی لرزان از آن موجود زیبا پرسیدم: کدام قسمتش؟ و او گفت: &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=BGIL_yyT3wI" target="_blank"&gt;موومان چهارم&lt;/a&gt;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موومان چهارم، یعنی غم‌بار ترین بخش از غم‌بار‌ترین سنفونی تاریخ موسیقی! چرا؟ چرا آزاده‌ی زیبای شاد و بازیگوش که چنان که دیده‌بودم با دوستش مهری همه‌ی جهان را به مسخره می‌گرفت و به ریش همه و هر کسی می‌خندید، اکنون می‌خواست غمناک‌ترین موسیقی جهان را بشنود؟ به درون اتاقک رفتم، صفحه را گذاشتم، و سوزن گراموفون را روی آغاز بخش چهارم سنفونی گذاشتم. محمد کنارم ایستاده‌بود و داشت با پوزخندی ادای آزاده را در می‌آورد: "میشه پا ته‌تیک و بذارین...؟" عصبانی‌ام می‌کرد. ردش کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزاده ازدواج کرد و رفت. و بعد، روزی، هنگام ورود به دانشگاه، سودابه همراهم شد. نگاهی کاونده در صورتم کرد و گفت: "دلم می‌خواهد بدانم در این لحظه چه چیزی در ذهنت می‌گذرد". و من راستش را گفتم: "یک موسیقی که خیلی شبیه به پرواز است: جاهایی از کنسرتو برای ارکستر اثر آهنگساز آذربایجانی سلطان حاجی‌بیکوف"، و در پاسخ نگاه پرسشگر او گفتم: "بیا برویم تا برایت پخش کنم". سودابه وقت نداشت، باید به کلاسش می‌رسید، اما با من آمد، در حالی که این پا و آن پا می‌کرد منتظر ماند تا صفحه را پیدا کنم و سوزن را تا جای مورد نظر پیش ببرم و موسیقی را برایش پخش کنم. شنید، و رفت، و نگفت چرا جریان ذهن مرا پرسید و اکنون که پاسخ را دانست، چه فکر می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5385837547667003938" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sr5WttanGiI/AAAAAAAAAUw/ndMFeiMbXqY/s400/Room+No.+3.jpg" border="0" /&gt;و باز روزی در اتاق باز شد و مهناز و پری، دو تن از زیباترین دختران دانشگاه آن‌جا ایستاده‌بودند. مهناز پرسید: آداجیوی آلبینونی رو دارین؟ نمی‌دانستم. اثری با این نام به گوشم نخورده‌بود. دستپاچه و با لکنت گفتم که نگاه می‌کنم. آن دو ایستاده‌بودند، عطر حضورشان سرمستم می‌کرد، دست‌هایم می‌لرزیدند، اما صفحه را زود پیدا کردم. لبخندی به رویشان زدم، و رفتند و روی صندلی‌های چوبی اتاق نشستند. موسیقی را پخش کردم. نخستین بار بود که آن را می‌شنیدم. چه آهنگ غم‌انگیزی. چرا این دختران موسیقی غم‌انگیز را دوست داشتند؟ &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=mz4dpbk8YBs" target="_blank"&gt;آداجیوی آلبینونی&lt;/a&gt; را در سوئد در مراسم سوگواری پخش می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;محمد تا سال‌ها پس از آن آزارم می‌داد: "میشه پا ته‌تیک و بذارین...؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزاده و مهری و سودابه در امریکا و مهناز در ایران زندگی سعادتمندی دارند. از سرنوشت پری ِ زیبارویی که گفته می‌شد همشهری تبریزی من است، هیچ نمی‌دانم. برایش خوشبختی آرزو می‌کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[عکس از منوچهر. آن اتاقک چوبی در اتاق شماره 3 ساختمان مجتهدی (ابن سینا) اکنون دیگر وجود ندارد.]&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1430536628253900459?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/ZzulR8S9pu0" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1430536628253900459/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1430536628253900459&amp;isPopup=true" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1430536628253900459?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1430536628253900459?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/09/29.html" title="از جهان خاکستری - 29" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sr5WttanGiI/AAAAAAAAAUw/ndMFeiMbXqY/s72-c/Room+No.+3.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">3</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0YBSHk8cCp7ImA9WxNQE0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2840675417626669827</id><published>2009-09-18T20:51:00.006+02:00</published><updated>2009-09-19T16:39:19.778+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-19T16:39:19.778+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>سرگذشت یک هم‌دانشگاهی</title><content type="html">&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SrPY36hCl9I/AAAAAAAAAUg/pdAppnSjpg4/s1600-h/Zahra2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5382884434750117842" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 135px; height: 172px;" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SrPY36hCl9I/AAAAAAAAAUg/pdAppnSjpg4/s400/Zahra2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;بسیاری از کسانی که در فاصله‌ی سال‌های 1347 و 1354 دانشجوی دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف کنونی) بوده‌اند، زهرا ذوالفقاری، دانشجوی دانشکده‌ی شیمی را از دور و نزدیک می‌شناسند. او دختری بالابلند بود که همه جا دیده می‌شد و در بسیاری از فعالیت‌های دانشجویی شرکت داشت. در آغاز دانشجوی ممتازی بود، اما به‌تدریج به فعالیت‌های سیاسی روی آورد و درس برای او، مانند بسیاری دیگر، در درجه‌ی پایین‌تری از اهمیت قرار گرفت. با این‌همه او در سال 1354 فارغ‌التحصیل شد و من دیگر هیچ خبری از او نداشتم، تا آن‌که دیشب، پس از 34 سال، او را در برگ‌های پر درد و رنج خاطرات زندان عفت ماهباز یافتم و سرگذشت غم‌انگیز او خواب از چشمانم ربود.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://efatmahbaz.blogfa.com/" target="_blank"&gt;عفت ماهباز&lt;/a&gt; از نوروز 1363 تا مرداد 1369 به "جرم" عضویت در سازمان فدائیان خلق (اکثریت) در شکنجه‌گاه‌های جمهوری اسلامی به‌سر برد و اکنون ساکن انگلستان است. کتاب او "فراموشم مکن" نام دارد که &lt;a href="http://www.baran.st/" target="_blank"&gt;نشر باران&lt;/a&gt; (استکهلم) آن را در سال 2008 منتشر کرده‌است. شاید به‌زودی چیزی درباره‌ی این کتاب بنویسم، اکنون اما فقط سرگذشت زهرا ذوالفقاری را از آن نقل می‌کنم. عفت ماهباز می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«زهرا ذوالفقاری از هواداران خط سه (حزب کمونیست، یا شاید سهند) بود. دختر قدبلندی که معمولاً سرش در کار خودش بود و کم‌تر مایه‌ی آزار و اذیت گروه‌های دیگر. آن‌چه زهرا را برایم جالب کرده‌بود، دوستی عمیق و عاطفی او با نوشین بود. آن‌ها فاصله‌ی سنی زیادی با هم داشتند. شاید به همین دلیل دوستی این دو در آن جمع بیش‌تر به‌چشم می‌خورد. آن‌ها دور از هیاهوی بند، سرشان به هم گرم بود و ساعت‌ها با هم حرف می‌زدند. زهرا جزو کسانی بود که از بند عمومی به اتاق‌های در بسته، یعنی بند ملی‌کش‌ها منتقل شده‌بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن‌جا زندانیان سلول‌های دربسته را طبق قرار روزی سه بار و گاهی هم در هنگام سحر به توالت می‌فرستادند. پیش از این که به بند ما منتقل شود، بند یکی‌ها، روزهای متمادی بود که در تنبیه هواخوری به‌سر می‌بردند و زندانبانان گاه آن‌ها را به‌جای سه بار، دو بار در روز به دستشوئی می‌فرستادند. به همین دلیل فشار زیادی روی زندانیان بود. یکی از روزها که نوبت دستشویی بچه‌های بند یک یا بند ملی‌کش‌ها بوده، زندانبانان در را باز نمی‌کنند، اگرچه مدت‌ها بوده که زندانیان پشت در اتاق فلش گذاشته‌بودند. زهرا نیاز به توالت داشته و هرچه دوستانش به او می‌گویند از سطل اضطراری اتاق برای ادرار استفاده کند فایده‌ای نمی‌کند. زهرا شروع به در زدن می‌کند. مدتی طول می‌کشد و پاسخی نمی‌آید. او از پشت در فریاد می‌زند: "فاشیستا در رو باز کنین".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسدارها در را باز می‌کنند و می‌گویند: "چه کسی می‌خواد بره دستشویی؟" زهرا را از اتاق برای رفتن به توالت می‌برند و دیگر او را به اتاق باز نمی‌گردانند. 20 روز بعد که زهرا را به بند دربسته باز می‌گردانند حالت او دگرگون شده‌بوده و شعار می‌داده. ما در بند بالا شنیدیم که وضعیت روحی او به‌هم ریخته‌است. زهرا می‌گفته: "بچه‌ها مگه نشنیدین انقلاب شده، مردم جلوی اوین شعار آزادی می‌دن. مردم دارن میان که ما رو آزاد کنن. همه چیز تموم شده." بعد از مدتی هم با این‌که وضعیت روحی او بهتر نشده‌بود او را دوباره به سلول باز می‌گردانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زهرا در زمان پهلوی هم در زندان بود و در دوره‌ی حکومت اسلامی نیز از سال 1361 دستگیر شده‌بود. او از جمله افراد تیزهوشی بود که در کنکور دانشگاه صنعتی اول شده‌بود. بسیار مهربان و صادق هم بود. در سال 1367 زمانی که زندانیان را برای نماز خواندن شلاق می‌زدند همه صدای بلند او را می‌شنیدند که شعار آزادی می‌داد: "در را باز کنید. درها و پنجره‌ها را باز کنید." پاسدارها او را به زیر مشت و لگد می‌گرفتند. بعد از اعدام و شکنجه‌های سال 1367 او را آزاد کردند. او گاه در خیابان می‌ایستاد و شعار آزادی می‌داد. دوباره دستگیرش می‌کردند و به اوین باز می‌گرداندند. هر بار برادرش می‌آمد و او را به خانه می‌برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از این که آزاد شدم، در واقع در دوران مرخصی در تابستان 1369 شنیدم که زهرا در تیمارستان است. به دیدارش رفتم. دیداری که درد و رنج مرا افزایش داد. زهرا در بخش ویژه با مراقبت‌های ویژه بود. در اتاق کوچکی که میله داشت و روی میله‌ها توری کشیده شده‌بود. جایی بدتر از سلول‌های سیمانی آسایشگاه اوین. او با کمال تعجب مرا شناخت و از این که به دیدارش رفته‌ام تشکر کرد. من از دیدن این صحنه دلم ریش شده‌بود. البته سعی می‌کردم نفهمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین حرفی که زد این بود: "منو شرمنده کردی. امیدوارم منو ببخشی که آزارتون می‌دادم، شما رو بایکوت می‌کردم. چه کار وحشتناکی بود..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خندیدم و گفتم: "این چه حرفیه... به این موضوع اصلاً فکر نکن."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از کمی صحبت، دوباره موضوع بایکوت‌های زندان را به میان کشید، با صمیمیتی که انسان می‌توانست بفهمد که دروغ نمی‌گوید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اواخر سال 1369، چند ماه بعد از آزادی از زندان، در یک شرکت تحقیقات شیمیایی در کرج مشغول به کار شدم. زهرا هم همان‌جا استخدام شد. او هر ساعتی که دلش می‌خواست می‌آمد. رئیس آن شرکت، دکتر جلیل مستشاری، از موقعیت زهرا کاملاً باخبر بود. او می‌خواست زهرا احساس کند که دارد مثل همه کار می‌کند، درآمد دارد و سربار کسی نیست. دکتر جلیل مستشاری، این انسان نیک روزگار ما، برای بسیاری از بچه‌هایی که از زندان رها شده‌بودند شغل پیدا کرد و آن‌ها را بیمه کرد. او کمک کرد تا ما هرچه سریع‌تر به شرایط عادی و معمولی زندگی باز گردیم. او ستاره‌ی شب‌های تار زندگی ما شد و با ایجاد کار برای امثال من و زهرا ذوالفقاری کمک کرد تا به مداوای زخم‌های درون‌مان بپردازیم. عموجلیل، بی آن‌که به خط و خطوط فکر افراد توجه کند کمک زیادی به ما کرد؛ بی هیچ چشمداشتی. با کمک‌هایی این‌چنین شاید اندک امنیتی برای ادامه‌ی زندگی یافتیم وگرنه تلفات و خودکشی‌های بیرون از زندان می‌توانست افزایش پیدا کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این وجود زهرا هر چند ماه یک بار دوباره حالش بد می‌شد. در سال 1370 و 71 در تیمارستان میدان امام حسین به دیدنش رفتم. او را هر بار در بخش تحت‌الحفظ تیمارستان بستری می‌کردند. یادم می‌آید حرف‌هایی می‌زد که خبر از وقوع انقلاب می‌داد. از انقلاب و تظاهرات مردم در خیابان‌ها می‌گفت. او گاه در پایان حکومت پهلوی سیر می‌کرد و گاه در حکومت اسلامی. گاه می‌خواست حکومت پهلوی را سرنگون کند، گاه حکومت اسلامی را. دوران انقلاب و دوستانش را خوب به‌خاطر داشت. گاه نیروهای ساواک بودند که او را تعقیب می‌کردند و گاه پاسداران خمینی. گاه در دانشگاه صنعتی، و گاه جلوی اوین برای آزادی زندانیان سیاسی شعار می‌داد. هر بار که مرا می‌دید به فضای زندان باز می‌گشت و از من دلجویی می‌کرد. گاه چون آدم‌های عادی به سر کار می‌آمد و خلاصه در کشاکش سخت زندگی، برنده نبود. زهرا ذوالفقاری در سال 1377 به زندگی سختش پایان داد.» [صفحه 162 تا 164]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زهرا در میان خیل جان‌باختگان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) تنها نیست. عکس او را از &lt;a href="http://sharif.ir/%7Ebayati/Bulletin13.pdf" target="_blank"&gt;آلبوم&lt;/a&gt; فارغ‌التحصیلان دوره‌ی سوم دانشگاه برداشتم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2840675417626669827?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/iUVjdR7dTMw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2840675417626669827/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2840675417626669827&amp;isPopup=true" title="8 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2840675417626669827?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2840675417626669827?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/09/blog-post.html" title="سرگذشت یک هم‌دانشگاهی" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SrPY36hCl9I/AAAAAAAAAUg/pdAppnSjpg4/s72-c/Zahra2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">8</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUcDQXg7cSp7ImA9WxNRF0o.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-6693394064666872289</id><published>2009-09-11T20:50:00.015+02:00</published><updated>2009-09-12T19:37:50.609+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-12T19:37:50.609+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="På svenska" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>Grön solidaritet همبستگی سبز</title><content type="html">&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SqqdHv8JtlI/AAAAAAAAAUY/a8VRpa4IpYY/s1600-h/Sahlin_Sabz2.jpg"&gt;&lt;img alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5380285461300885074" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SqqdHv8JtlI/AAAAAAAAAUY/a8VRpa4IpYY/s400/Sahlin_Sabz2.jpg" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; height: 294px; width: 295px;" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در رسانه‌های فارسی ندیدم کسی این خبر را پوشش داده‌باشد. پس من نیز باید به خیل "خبرگزاری‌های یک‌نفره" بپیوندم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانمی که در عکس نوار سبز بر مچ دستش دارد، مونا سالین &lt;a href="http://sv.wikipedia.org/wiki/Mona_Sahlin" target="_blank"&gt;Mona Sahlin&lt;/a&gt; رهبر بزرگ‌ترین حزب صحنه‌ی سیاسی سوئد، حزب سوسیال‌دموکرات، وزیر پیشین در چند وزارت‌خانه‌ی گوناگون، و معاون نخست‌وزیر پیشین سوئد است. آن دو تن دیگر نیز رهبران حزب‌های "سبز" و "چپ" (کمونیست پیشین) هستند. این عکس روز یکشنبه 6 سپتامبر (15 شهریور) در "باغ شاه" استکهلم برداشته شده‌است و من آن را از روزنامه‌ی سوئدی DN روز بعد اسکن کرده‌ام. این سه حزب که اکنون در جبهه‌ی مخالف دولت سوئد هستند، در این روز کارزار خود را برای انتخابات بعدی سوئد آغاز کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته‌ای پیش از آن (30 اوت، 8 شهریور) به &lt;a href="http://initiativ-iran.org/Farsi_Index.html" target="_blank"&gt;ابتکار&lt;/a&gt; نسل دوم ایرانیان ساکن استکهلم مراسم دفاع از حقوق بشر در ایران در همین "باغ شاه" برگزار شد. آن روز خانم مونا سالین با کت سبزرنگ و همین نوار سبز بر مچ دستش روی صحنه آمد، از شرکت سفیر سوئد در ایران در مراسم تنفیذ احمدی‌نژاد به‌شدت انتقاد کرد، و در سخنرانی پرشور خود قول داد که تا روزی که جشن پیروزی مردم ایران در رسیدن به خواست‌هایشان در همین صحنه برگزار شود، این نوار سبز را همواره بر مچ خود خواهد داشت. او در پایان به‌فارسی شعار داد "زنده‌باد آزادی!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن مراسم تا برداشتن این عکس یک هفته می‌گذرد، و می‌بینیم که ایشان به عهد خود وفا کرده‌است. حرکت‌هایی از این‌گونه مایه‌ی دل‌گرمی‌ست. مردم ایران تنها نیستند. جهانی با آنان است. من اما هیچ کسی را، حتی در میان ایرانیان نمی‌شناسم که چنین قولی داده‌باشد. باید امیدوار باشیم که برای این خانم هم که شده، انتظار ما برای آن جشن پیروزی چندان طولانی نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مراسم آن روز اشخاص بلند‌پایه‌ی دیگری هم شرکت داشتند و هنرمندان بلندآوازه‌ای روی صحنه برنامه اجرا کردند، از جمله &lt;a href="http://www.laleh.se/" target="_blank"&gt;لاله&lt;/a&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;Ser ni det där gröna bandet runt Mona Sahlins arm? Bilden togs av Erich Stering i Kungsträdgården söndagen den 6 september när de tre oppositionspartierna ordnade ”familjedag”. Jag har skannat bilden ur &lt;a href="http://www.dn.se:13030/nyheter/politik/2.1204/s-har-svart-att-ena-stad-och-landsbygd-1.946740" target="_blank"&gt;DN den 7 september&lt;/a&gt; (och &lt;a href="http://www.dn.se/nyheter/valet2010/rodgron-avspark-i-enighetens-tecken-1.946652" target="_blank"&gt;här&lt;/a&gt;). Veckan innan, söndagen den 30 augusti i &lt;a href="http://initiativ-iran.org/" target="_blank"&gt;Stödgalan&lt;/a&gt; för Mänskliga rättigheter i Iran i Kungsträdgården var Mona Sahlin en av talarna. Hon kritiserade skarpt Sveriges ambassadörs deltagande i ceremonin i Teheran när Ahmadinejad svors in som president. Hon visade upp det där gröna bandet runt sin handled som en symbol för solidaritet med iranska folket och lovade att bära det kring handleden tills den dagen då man festar och jublar för iranska folkets seger i dess kamp för allt vad det strävar efter.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Tack Mona Sahlin för solidariteten! Det värmer i hjärtat. Jag känner ingen annan ens bland iranierna själva som vågar lova någonting sådant. Vi får bara hoppas att väntan på segerfesten inte blir långvarig.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-6693394064666872289?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/VEwEE6shYLk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/6693394064666872289/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=6693394064666872289&amp;isPopup=true" title="13 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6693394064666872289?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6693394064666872289?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/09/gron-solidaritet_6751.html" title="Grön solidaritet همبستگی سبز" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SqqdHv8JtlI/AAAAAAAAAUY/a8VRpa4IpYY/s72-c/Sahlin_Sabz2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">13</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEUDQXY7eCp7ImA9WxNVE00.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-174170338161646806</id><published>2009-09-06T17:47:00.007+02:00</published><updated>2009-10-23T15:57:50.800+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-10-23T15:57:50.800+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><title>از جهان خاکستری - 28</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در شهریور 1356 با پایان ترم تابستانی سرانجام درسم در دانشگاه به پایان رسیده‌بود و اکنون در مهرماه سخت در حال دوندگی برای تسویه‌ی حساب با دانشگاه و نیز در تلاش بودم که شاید بتوانم خدمت سربازی را در دانشگاه انجام دهم، زیرا حدس می‌زدم که در پادگان پرونده‌ی فعالیت‌های دانشجوئی و زندانم را بیرون خواهند کشید و سرباز صفرم خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک پا که هیچ، هر دو پایم هنوز در دانشگاه بود. دل نمی‌کندم. چه سخت بود دل کندن از این محیطی که بهترین، پرشور ترین و دوست‌داشتنی‌ترین روزهای زندگیم را در آن گذرانده‌بودم. آن‌جا دل باخته بودم، آن‌جا به کام نرسیده‌بودم، آن‌جا "&lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/pdf/O_MUweb.pdf" target="_blank"&gt;اتاق موسیقی&lt;/a&gt;" را بر پا کرده‌بودم، هر گوشه‌ای از دانشگاه برایم پر از خاطره بود. اکنون اما به‌شدت احساس تنهایی می‌کردم. همه‌ی دوستانم که اغلب بزرگ‌تر از خودم بودند درسشان تمام شده‌بود، پراکنده شده‌بودند و چندتایی‌شان در سربازی بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مهرماه فضای روشنفکری کشور تکانی خورده‌بود. از 18 مهرماه شب‌های شعر کانون نویسندگان ایران در باشگاه ایران و آلمان برگزار می‌شد، اما با آن دوندگی‌ها و این احساس تنهایی، شوقی برای شرکت در آن شب‌های شعر نداشتم. گروه دانشجوئی "پژوهش‌های فرهنگی" دانشگاه که من نیز در تشکیل آن نقش داشتم، دنباله‌ی آن شب‌ها را در سالن ورزش دانشگاه ما، دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف) برگزار می‌کرد.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دهم آبان محمدعلی مهمید در باره‌ی "انسان‌گرایی در ادبیات اساطیری ما" سخنرانی کرد. هفته‌ی پس از آن منوچهر هزارخانی درباره‌ی "انتقال تکنولوژی از غرب به شرق" سخن گفت. این بار سالن پر از جمعیت بود. روز سه‌شنبه 24 آبان نوبت سعید سلطان‌پور بود که در باره‌ی "تئاتر و آزادی" سخن بگوید. مقامات دانشگاه تصمیم گرفتند که بیش از چهار هزار نفر را برای شنیدن سخنرانی به دانشگاه راه ندهند و از این رو چهار هزار کارت چاپ کردند که در میان کسانی که از دروازه‌ی دانشگاه عبور می‌کردند توزیع شد و سپس دروازه را بستند. جمعیت انبوهی که بیرون دروازه مانده‌بود اعتراض کرد و کار به زد و خورد با گارد دانشگاه کشید. کسانی از میان مردم، و نیز دو پلیس زخمی شدند. مردم یک سرهنگ شهربانی را هم در میدان 24 اسفند (انقلاب) کتک زدند. پلیس سی‌وهفت پسر و دوازده دختر را دستگیر کرد و با خود برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من روی پله‌های جایگاه تماشاگران سالن ورزش نشسته‌بودم. روی این پله‌ها و تمامی کف سالن جمعیت نشسته‌بود. با وجود آشنایان فراوانی که در میان این جمع داشتم، هیچ‌کدام دوستی نزدیک با من نداشتند و تنها بودم. دل و دماغی نداشتم. نگاهم در میان جمعیت دنبال چهره‌های آشنا می‌گشت. چندی از ساعت آغاز سخنرانی گذشته‌بود که مهدی که از سوی گروه پژوهش‌های فرهنگی به گردانندگی جلسه گمارده شده‌بود پشت میکروفون ایستاد، خبر از درگیری و دستگیری‌های بیرون دانشگاه داد و سعید سلطان‌پور را برای سخنرانی فراخواند. سلطان‌پور آمد، و گفت که در اعتراض به دستگیری‌ها سخنرانی نخواهد کرد. دقایقی در بلاتکلیفی و همهمه سپری شد، تا آن که مهدی آمد و گفت که کسانی پیشنهاد می‌کنند که تا آزادی دستگیرشدگان همه همان‌جا بست بنشینیم، و از جمعیت نظر خواست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من حاضر بودم تا قیامت همان‌جا بنشینم. نه آن شب، و نه شب‌های پیش و پس از آن کسی چشم‌انتظارم نبود. اینک، این‌جا تاریخ نوشته‌می‌شد و خواه و ناخواه اکنون در قلب تپنده‌ی تاریخ قرار گرفته‌بودم. چه جای رفتن به خانه و خوابیدن بود؟ این نخستین حرکت بزرگ و مردمی انقلاب بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا ساعتی کسانی می‌آمدند پشت میکروفون و از سوی دانشجویان این و آن دانشگاه، کارکنان این و آن واحد آموزشی، کارگران، کارمندان، و دیگر، با تصمیم بست نشستن اعلام همبستگی می‌کردند. دیگر نیازی به رأی گیری نبود. کسی که می‌خواست برود، می‌رفت. تصمیم گرفته شده‌بود، جمعیت نشسته‌بود. از هنگام پایان سخنرانی ساعتی گذشته‌بود و خبر به نگهبانان و گارد دانشگاه رسیده‌بود که این جمعیت چهار-پنج هزار نفری قصد ترک دانشگاه را ندارد. خبر و شایعه دهان به دهان می‌گشت و می‌چرخید. می‌گفتند که گارد سالن را در محاصره گرفته‌است. اما بسیاری می‌بایست به عزیزانشان، به خانه‌هایشان تلفن می‌زدند و خبر می‌دادند که شب را این‌جا می‌مانند. ساختمان سالن ورزش تلفن نداشت و اینان لازم بود تا ساختمان مجتهدی (ابن‌سینا) بروند تا از تلفن‌های سکه‌ای به خانه‌شان زنگ بزنند. مردم محاصره‌ی گارد را در آن بخش شکسته‌بودند. کسی گویا به رادیوی بی‌بی‌سی تلفن زده‌بود و با او مصاحبه کرده‌بودند. مهدی پشت میکروفون آمد و گفت که بی‌بی‌سی خبر بست‌نشینی ما را در جهان پخش کرده‌است. همه با شادی کف زدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌شد یک‌نفس نشست. در سمت چپ سالن میان جایگاه تماشاگران و صحنه‌ی سخنرانی در میان جمعیت نشسته و ایستاده باریکه‌راهی گشوده شده‌بود که کسانی در آن قدم می‌زدند. من نیز به خیل آنان پیوستم. در این رفتن و آمدن در طول سالن، آشنایان را می‌دیدم، همراهم می‌شدند، خبر می‌دادند، خبر می‌گرفتند، نظر می‌پرسیدند. کار گروه "پژوهش‌های فرهنگی" را تا این هنگام می‌ستودم، هر چند که با پیراهن‌هایی که بیش‌از آنان پاره کرده‌بودم، فکر می‌کردم که شاید بهتر بود این مطلب را این طور می‌گفتند و آن کار را شاید بهتر بود به آن شکل انجام می‌دادند. اما یکی از بهانه‌های دستگاه‌های امنیتی و تبلیغاتی شاهنشاهی همواره آن بود که می‌گفتند "عوامل غیر دانشجو" و "کسانی از بیرون دانشگاه" در محیط‌های دانشجویی آشوب ایجاد کرده‌اند، و از این رو، اکنون که دیگر درسم در دانشگاه تمام شده‌بود، پرهیز داشتم از این‌که در کار گروهی که همه‌ی اعضای آن را کم و بیش می‌شناختم، گروهی که من نیز در پا گرفتن آن سهم داشتم، دخالت کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنفس این چند هزار نفر در آن هوای بسته بس نبود، بسیاری سیگار هم می‌کشیدند! من نیز یکی از آنان بودم. غذایی در کار نبود و می‌بایست شکم را با آب و با دود سیگار پر می‌کردیم. سیگارهای وینستون‌ام را کشیدم، به این و آن دادم، و تمام شد. محمود در کنارم قدم می‌زد، و بسته‌ای سیگار مور More داشت. یکی از خاطره‌های آن شبم دود کردن همین سیگار مور است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسانی از میان جمعیت گاه آوازی می‌خواندند، و گروهی با آنان هم‌صدا می‌شدند. "مرغ سحر". "دایه دایه وقت جنگه...". احساس تنهایی را اکنون به کناری نهاده‌بودم. این جمعیت را دوست داشتم. همه گویی از یک خمیره، از یک گوشت و خون بودیم. دریافته‌بودم که این شب، شبی‌ست تاریخی. سربلند بودم از این‌که من نیز ذره‌ای از این هزاران هستم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نیمه‌های شب رسیده‌بودیم. کسی از گروه "پژوهش‌های فرهنگی" به سراغم آمد. علیرضا، عباس، یا کسی دیگر؟ به‌یاد ندارم. گفتند که برای مهدی احساس خطر می‌کنند و پیشنهاد شده‌است که چهره‌ی دیگری اجرای برنامه را ادامه دهد. می‌پرسیدند که آیا من حاضرم کمکشان کنم. کار از کار گذشته‌بود. دیگر "دخالت عوامل غیر دانشجویی" معنایی نداشت. پس چه باک؟ به جمع‌شان پیوستم، اما خود را دور نگاه داشتم. روی پله‌هایی که در کنار دیوار به روی صحنه می‌رفت، عباس و علیرضا و مهدی و اسد و چند نفر دیگر سر در گوش هم برده‌بودند و بحث می‌کردند و تصمیم می‌گرفتند. نمی‌شنیدم و نمی‌خواستم بشنوم. این یکی از آموزه‌های زندگی انقلابی آن دوران بود: هرچه کم‌تر بدانی، بهتر است. آن‌جا می‌ایستادم، تصمیم‌شان را می‌گرفتند، می‌آمدند و دم گوشم می‌گفتند، و من می‌رفتم و پای میکروفون می‌گفتم. اسکندر، این جوان آرام، خاموش کنار دستگاه بلندگو نشسته‌بود. روی صحنه که می‌رفتم پیچ دستگاه را می‌چرخاند و صدا را بالا می‌برد، و پایین که می‌آمدم، صدا را می‌بست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسانی در میان جمعیت دستگاه‌های ضبط صوت با خود داشتند و هر بار که چیزی از میکروفون اعلام می‌شد، اینان خود را به بلندگوها می‌رساندند، ضبط‌صوت‌شان را کنار بلندگو می‌گرفتند و صدای گوینده را ضبط می‌کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با شکم گرسنه، با چشمانی خواب‌آلود، و خسته، می‌رفتم و در میان جمعیت قدم می‌زدم، و هر گاه که دوستان گرداننده صدایم می‌زدند، می‌رفتم، پیامشان را می‌گرفتم و پشت میکروفون می‌گفتم. کسانی در میان جمعیت زخم معده داشتند ونیاز به دارو و خوراک داشتند. بستگان بیرونی که از این بست‌نشستن خبر گرفته‌بودند، با دیگ خوراک خود را به دانشگاه رسانده‌بودند، توانسته‌بودند از حلقه‌ی محاصره‌ی گارد بگذرند و خوراک را به سالن برسانند. اما خبررسانی خوب کار نمی‌کرد. هنگامی که به من گفتند و اعلام کردم که زخم‌معده‌ای‌ها می‌توانند برای دریافت خوراک به زیر پله‌ها مراجعه کنند، لحظه‌ای بعد کسانی آمدند و گفتند که من خبر را دیر اعلام کرده‌ام و خوراک تمام شده‌است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در طول شب بارها گفتند اعلام کنم که لطفاً آواز نخوانند، زیرا همه خسته‌اند و فضا پر تشنج است، و باز گفتند اعلام کنم که اکنون می‌توان آواز خواند. سر در گم بودم از این "بخوانید و نخوانید"، و سالی طول کشید تا دریابم که این‌ها همه مربوط به کشمکش گروه‌های سیاسی بود که من حتی از وجودشان بی‌خبر بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و صدای زنی در آن میان شگفتی آفریده‌بود: به آوازی بی‌نهایت زیبا می‌خواند. این شعر و آوازها را چه بسیار شنیده بودم و چه بسیار خود در کوه‌پیمایی‌ها خوانده‌بودمشان. این اما آواز دیگری بود. چند هزار نفر سراپا گوش بودند. مو بر تنم راست می‌شد. می‌دانم که در این احساس تنها نبودم و ای‌کاش آن زن و آوازش هنوز باشند. بی‌جا نیست که به یاد شعر نیما یوشیج می‌افتم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک شب درون قایق&lt;br /&gt;دلتنگ خواندند آن‌چنان&lt;br /&gt;که من هنوز هیبت دریا را&lt;br /&gt;در خواب می‌بینم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گفتند که چندین رسانه‌ی خارجی دیگر نیز خبر بست‌نشستن ما را به گوش جهانیان رسانده‌اند. محمود اعتمادزاده (م.ا. به‌آذین) دبیر کانون نویسندگان ایران و مترجم بلندآوازه‌ی رمان‌های "ژان کریستف" و "جان شیفته" از رومن رولان و "دُن آرام" و "زمین نوآباد" از میخائیل شولوخوف، می‌نویسد (کتاب "از هر دری..."، جلد دوم، انتشارات جامی، چاپ اول تهران 1372):&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;صبح چهارشنبه 25 آبان‌ماه 56 "ساعت شش، از دانشگاه آریامهر برایم تلفن زدند. سیاوش کسرایی بود، با سلطانپور و جلال سرفراز و یک دانشجو که خود را حسینی [مهدی] معرفی کرد. می‌خواستند که کانون نویسندگان در پشتیبانی از آنان کاری بکند. کانون به هیچ رو نمی‌توانست مستقیماً در پی دخالت باشد. ولی، به وقت خودش، البته بیانیه‌ای در پشتیبانی دانشجویان بیرون خواهد داد. – قدمی کوچک، بسیار کوچک، اما همه‌ی آنچه در توان یک جمعیت صنفی بود، بی کم و کاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از من خواسته‌شد که به دیگر دبیران کانون خبر بدهم و خودم نیز بیایم و با رئیس دانشگاه به مذاکره بنشینم، بلکه بتوانیم راه حلی برای مشکل ناسنجیده‌ای که پیش آمده‌بود بیابیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هزارخانی تلفن کردم وخودم به راه افتادم. نزدیک ساعت هفت به دم در دانشگاه رسیدم. خودم را به افسر نگهبان معرفی کردم و گفتم که مرا برای مذاکره خواسته‌اند. افسر به رئیس دانشگاه تلفن زد و با موافقت او مرا به درون راه داد. رفتم. به اتاقی راهنمایی شدم. پروفسور [حسینعلی] مهران و هفت‌هشت تن از استادان جمع بودند و شورا داشتند. خودم را معرفی کردم. پروفسور مهران خلاصه‌ای از رویداد دیشب و امنتاع دانشجویان را از تخلیه‌ی محل سخنرانی گفت. از استادان هم تنی چند سخنانی گفتند. بر روی هم، فضای شورا مساعد بود. آنچه را که آماده‌ی تأمین و اجرا بودند گفتند و من بیرون آمدم و به‌سوی سالن ورزش رفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تالار کوچکی چسبیده به سالن ورزش، سعید سلطانپور، سیاوش کسرایی، هوشنگ گلشیری، نعمت میرزازاده، کیومرث منشی‌زاده، جلال سرفراز، چند تن از نمایندگان دانشجویان آریامهر و باز دوسه تن دیگر که هیچ رابطه‌ای با دانشجویان نداشتند بودند. گفتم کانون نویسندگان به هیچ عنوان نمی‌تواند مسئولیتی یا شرکتی در کارتان داشته‌باشد، و اگر کسانی از اعضای کانون شب را در اینجا با شما بسر بردند، یا خود من که به درخواست‌تان آمده‌ام، این تنها به تصمیم فردی‌مان بوده‌است. پس از آن گفتم که مقاومت درست است، اما حدی دارد و باید با نیروی دو طرف که رو در روی هم ایستاده‌اند متناسب باشد. توان جسمی و روحی حاضران را که یک شب بیخوابی کشیده‌اند و خسته‌اند و در فضای تقریباً بسته که در آن هوای کافی نیست مانده‌اند باید در نظر گرفت. یک عقب‌نشینی منظم آبرومندانه بهتر است تا شکست حتمی و هزیمت سراسیمه‌وار در یک درگیری نابرابر. اراده‌ای که شما برای پاسداری حقوق دانشجویی‌تان و همدردی که با دوستان گرفتارتان نشان می‌دهید بسیار با ارزش و نویدبخش است. درگیری شتابزده و شکستی که در پی دارد می‌تواند آن را از محتوای ارزنده‌‌اش تهی کند و به نومیدی و بی‌تفاوتی مبدل سازد. بیایید به همین تعهد زبانی رئیس دانشگاه درباره‌ی آزادی بازداشت‌شدگان تظاهرات دیشب بسازیم، و خواست‌مان در این حد باشد که سخنرانی‌ها طبق برنامه صورت بگیرد و، به هنگام بیرون رفتن‌مان، نه در محوطه‌ی دانشگاه و نه در خیابان، مأموران انتظامی به جمعیت، تعرض روا ندارند. همچنین، برای تضمین امنیت‌مان، رئیس و استادان دانشگاه ما را تا بیرون در دروازه‌ی دانشگاه همراهی کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت‌وگوها تا چندی ادامه یافت. نمایندگان دانشجویان برای مشورت به گوشه‌ای رفتند. کسانی که ماندند با من به بحث پرداختند. اعضای کانون نویسندگان که آنجا بودند همه با من موافقت داشتند. هزارخانی هم که تازه از راه رسیده‌بود تأییدم کرد. تنها یکی که نمی‌شناختم و نامش را بعد دانستم، علی فرخنده (کشتگر)، و او نیز شب را در آن جمع گذرانده‌بود، با سرسختی مخالفت می‌نمود و تا پایداری تا آخر دم می‌زد. حوصله‌ام سر رفت. پرسیدم:&lt;br /&gt;- تو دانشجویی؟&lt;br /&gt;- نه.&lt;br /&gt;- پس به چه حق درباره‌ی کاری که دانشجویان در پیش دارند وارد بحث می‌شوی؟ چرا متوجه ضعف موقعیت این گروه چند هزار نفری نیستی؟ گارد دانشگاه اینجا را در محاصره دارد. در خیابان هم پلیس هر لحظه نیروی بیشتری به صحنه می‌آورد. اگر بیایند و بخواهند به‌زور بیرونمان کنند، چه از دست‌مان بر می‌آید؟ هیچ می‌توانی تصور کنی که وقت بیرون‌رفتن جمعیت سراسیمه از درهای این سالن ورزش چه فاجعه‌ای روی خواهد داد و چه بسا دختر و پسر که زیر دست و پا خواهند ماند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری، به خواهش نمایندگان دانشجویان، رفتم تا رئیس دانشگاه را بیاورم و او آن تعهدات را از پشت بلندگو اعلام کند و حاضران هم اطمینان یافته سالن را ترک گویند. آقای مهران پذیرفت. همراه او و شش‌هفت تن از استادان به سالن ورزش بازگشتم."&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;از ساعتی پیش به گوش من رسیده‌بود که به‌آذین به دانشگاه آمده و با گروه پژوهش‌های فرهنگی و با رئیس دانشگاه در پی یافتن راه حلی هستند. با آن‌که بسیاری از ترجمه‌های به‌آذین را خوانده‌بودم، با آن‌که شیفته‌ی "ژان کریستف" بودم، با آن‌که با پسر او کاوه آشنایی داشتم، هرگز خود او را از نزدیک ندیده‌بودم. ناگهان در ِ پشت صحنه‌ی سالن ورزش گشوده‌شد و گروهی به درون آمدند. پیش‌تر هرگز ندیده‌بودم این در گشوده‌شود. رئیس نگهبانی دانشگاه بود که در را گشود. می‌گفتند ساواکی‌ست. با توصیفی که از ظاهر به‌آذین شنیده‌بودم، او را در میان گروه بازیافتم. دوستان اشاره کردند، پشت میکروفون رفتم، و اسکندر صدا را بالا برد. گفتم: "دوستان عزیز، آقای به‌آذین دبیر کانون نویسندگان و آقای دکتر مهران رئیس دانشگاه به میان ما آمده‌اند. خواهش می‌کنم لطفاً به سخنان ایشان گوش دهید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار رفتم و به‌آذین پشت میکروفون ایستاد. با لهجه‌ی گیله‌مردی‌اش، که در رگ و پی من هم ریشه داشت، شمرده و سنگین و با مکث سخن گفت. یک‌یک کلماتی را که به‌کار می‌برد با ترازوی زرگری ماهر وزن می‌کرد و بعد ادا می‌کرد. "و" را به گیلکی و با کسره می‌گفت. هنوز بر لبه‌ی صحنه ایستاده‌بودم تا اگر لازم شد، چیزی از میکروفون بگویم. اما دیگر خود را فراموش کرده‌بودم. در سخنان به‌آذین حل شده‌بودم. در این لحطه‌ی تاریخی گم شده‌بودم. پس او بود، همان که چند گام آن‌سوتر داشت سخن می‌گفت، که ترجمه‌ی زیبای "ژان کریستف" بر قلمش جاری شده‌بود! و من آن‌جا بودم، در کنارش! و با آن‌چه می‌گفت، موافق بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از به‌آذین، دکتر مهران سخن گفت. لحنی مظلوم‌وار و پوزش‌خواهانه داشت. از میان کلماتش می‌شد دریافت که می‌گوید او نقشی در بسیج گارد و پلیس برای درگیری‌ها نداشته و نقش چندانی در آزادی گرفتاران هم ندارد. حرف او را هم باور می‌کردم و کم‌وبیش دلم برایش می‌سوخت. اما کسانی از میان جمعیت در سخنان او دویدند و چیزهای گرانی گفتند، و او چاره‌ای نداشت جز آن‌که بکوشد معترضان را آرام کند و یقه‌ی خود را برهاند. به‌آذین می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;"من نظر خود را برای حل مشکل از بلندگو گفتم. واکنش جمعیت بر روی هم سرد بود. آنگاه رئیس دانشگاه به لحن اندرز چیزهایی گفت. اما به آزادی بازداشت‌شدگان و ادامه‌ی برنامه‌ی سخنرانی‌ها اشاره‌ای نکرد. هیاهوی اعتراض درگرفت و کسانی از میان جمع سخنانی زننده فریاد کشیدند. بار دیگر من پشت بلندگو رفتم و از رئیس دانشگاه خواستم بیاید و آن دوسه تعهد را در برابر جمع بر زبان آرد. آمد و باز از آزادی بازداشت‌شدگان چیزی نگفت. راست آن‌که نمی‌توانست هم بگوید، زیرا تصمیم در این‌باره با مقام‌های امنیتی و انتظامی بود."&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;دکتر مهران در میان هیاهو و اعتراض حاضران، صحنه را ترک کرد و رفت. مهدی پشت میکروفون رفت و از جمعیت خواست که نظر بدهند. اکنون من روی صحنه زیادی بودم. نقش کوچک خود را در این رویداد تاریخی بازی کرده‌بودم. پایین آمدم و در میان جمعیت حل شدم. اکنون پیشنهاد‌های گوناگونی روی کاغذ می‌رسید و یا کسانی می‌آمدند و به نمایندگی از این و آن گروه نظر می‌دادند. کسی آمد و بیانیه‌ی آتشینی خواند و در پایان گفت: "به نمایندگی از طبقه‌ی کارگر ایران"! شنوندگان به‌شدت برایش کف زدند، اما کسی در کنار من در گوش دیگری زمزمه کرد: "طبقه‌ی کارگر ایران کی و چه‌گونه به ایشان نمایندگی داده؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان گرداننده بار دیگر به سراغم آمدند و نظر مرا درباره‌ی ادامه‌ی بست نشستن یا پذیرش نظر به‌آذین پرسیدند. به میان جمع‌شان روی پله‌های کوتاه کنار صحنه رفتم. با نطر به‌آذین موافق بودم، اما نمی‌خواستم فکر کنند که نظر من در تصمیم‌شان تأثیری دارد. می‌خواستم با فکر و عقل مستقل خود تصمیم بگیرند. تنها یک جمله گفتم و ترک‌شان کردم: "کاری نکنید و تصمیمی نگیرید که بعد نتوانید پای آن بایستید".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به‌آذین می‌نویسد: &lt;blockquote&gt;"سرانجام پس از چهار ساعت گفت‌وشنود ِ سردرگم، با توجه به خستگی و گرسنگی حاضران که دسته‌دسته روی زمین دراز کشیده‌بودند، قرار شد که به شیوه‌ی دیرینه‌ی "نه سیخ بسوزد نه کباب" به ماجرا پایان داده‌شود. قطعنامه‌ای نوشته و خوانده‌شد و، پس از برداشتن دوسه نسخه پلی‌کپی، اصل آن را یکی از دانشجویان برای تسلیم به رئیس دانشگاه با خود برد. من و هزارخانی هم رفتیم که تعهد عملی تأمین خروج بی‌دردسر حاضران را از پروفسور مهران بگیریم. او را برای شرکت در نشست ساعت سه بعد از ظهر هیأت وزیران خواسته‌بودند و عازم رفتن بود. قطعنامه را گرفت و به یکی از کارکنان اداری دانشگاه داد و گفت که معاونش با دیگر استادان جمعیت را به هنگام بیرون رفتن همراهی خواهند کرد. با این‌همه از او خواستم که هنگام گذر از برابر قرارگاه نگهبانی به فرمانده گارد بگوید که افراد خود را از مسیر حرکت جمعیت کنار بکشد. و پروفسور مهران همین کار کرد."&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;در قطعنامه تا 29 آبان به مقامات مربوطه مهلت داده می‌شد که دستگیرشدگان را آزاد کنند، و در غیر این صورت از 30 آبان همه‌ی دانشگاه‌هایی که نمایندگانی در آن‌جا داشتند به اعتصابی سراسری دست خواهند زد. تا رساندن قطعنامه به رئیس دانشگاه و گرفتن تعهد خروج آرام جمعیت، سعید سلطان‌پور شعر خواند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با کشورم چه رفته‌است که زندان‌ها&lt;br /&gt;از شبنم و شقایق سرشارند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای خفتگان خوف&lt;br /&gt;این مرد روستایی&lt;br /&gt;این مرد کارگر&lt;br /&gt;این پهلوان زخمی&lt;br /&gt;ایران است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای دست انقلاب&lt;br /&gt;مشت درشت مردم&lt;br /&gt;گلمشت آفتاب&lt;br /&gt;با کشورم چه رفته‌است...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگو چگونه بسوزم&lt;br /&gt;چگونه آتش قلبم را&lt;br /&gt;به یاد آن‌همه خونشعله‌ی خیابانی&lt;br /&gt;به یاد این همه گل‌های سرخ زندانی&lt;br /&gt;به چار جانب این دشت خون برافروزم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای گلشن ستاره‌ی دنباله‌دار اعدامی&lt;br /&gt;در باغ ارغوان&lt;br /&gt;در ازدحام خلق&lt;br /&gt;در دوردست و در نزدیک&lt;br /&gt;من هیچ نیستم&lt;br /&gt;جز حماسه‌ای که در زمینه‌ی یک انقلاب می‌گذرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعیت گرسنه و خواب‌آلود اکنون بیدار و هشیار و پر شور بود. از سیاوش کسرایی خواستند که "آرش کمانگیر" را بخواند. او گفت که این منظومه‌ا‌ی بلند ا‌ست، آن را از حفظ نمی‌داند، جمعیت خسته‌اند و عذر خواست، اما جمعیت اصرار داشت. کسی کتاب او را داشت و به دستش رساندند، و کسرایی خواند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برف می‌بارد؛&lt;br /&gt;برف می‌بارد به‌روی خار و خاراسنگ.&lt;br /&gt;کوه‌ها خاموش،&lt;br /&gt;دره‌ها دلتنگ،&lt;br /&gt;راه‌ها چشم‌انتظار کاروانی با صدای زنگ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آری، آری، زندگی زیباست.&lt;br /&gt;زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.&lt;br /&gt;گر بیافروزیش، رقص شعله‌اش در هر کران پیداست.&lt;br /&gt;ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زندگی را شعله باید برفروزنده؛&lt;br /&gt;شعله‌ها را هیمه سورنده.&lt;br /&gt;جنگلی هستی تو، ای انسان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگل، ای روییده آزاده،&lt;br /&gt;بی‌دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سربلند و سبز باش، ای جنگل ِ انسان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برآ، ای آفتاب، ای توشه‌ی امّید!&lt;br /&gt;برآ، ای خوشه‌ی خورشید!&lt;br /&gt;تو جوشان‌چشمه‌ای، من تشنه‌ای بی‌تاب،&lt;br /&gt;برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دشمنانش، در سکوتی ریش‌خندآمیز،&lt;br /&gt;راه وا کردند.&lt;br /&gt;کودکان از بام‌ها او را صدا کردند.&lt;br /&gt;مادران او را دعا کردند.&lt;br /&gt;پیرمردان چشم گرداندند.&lt;br /&gt;دختران، بفشرده گردن‌بندها در مشت،&lt;br /&gt;همره ِ او قدرت عشق و وفا کردند.&lt;br /&gt;آرش، اما همچنان خاموش،&lt;br /&gt;از شکاف دامن البرز بالا رفت.&lt;br /&gt;وز پی ِ او، پرده‌های اشک پی‌درپی فرود آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودکان دیری‌ست در خواب‌اند،&lt;br /&gt;در خواب است عمو نوروز.&lt;br /&gt;می‌گذارم کنده‌ای هیزم در آتش‌دان.&lt;br /&gt;شعله بالا می‌رود پُرسوز...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینک، وقت رفتن بود. از سالن ورزش بیرون آمدیم. به‌آذین و کسرایی و سلطان‌پور و دیگر اعضای کانون نویسندگان ایران همراه با گروهی از استادان دانشگاه در صف پیشین می‌رفتند. در سکوت راه می‌سپردیم. این سکوت خود احساسی شگرف در من می‌انگیخت. چون رودی بودیم که سنگین و خاموش جاری‌ست، و همین سنگینی و خاموشی نشان از ناشناخته‌های ژرفای آن دارد. با بیرون رفتن از دروازه‌ی دانشگاه وقت آن بود که به تنهایی خود بازگردم. خانه‌ام در همان نزدیکی و در خیابان توس بود. از عرض خیابان آیزنهاور (آزادی) گذشتم و رفتم که در خانه چیزی بخورم و اندکی بیاسایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به‌آذین می‌نویسد: &lt;blockquote&gt;"پس از گذشتن از دروازه‌ی دانشگاه، بخش کمتری از جمعیت رو به میدان شهیاد رفت، اما بخش بزرگتر به‌سوی چهار راه نواب- آیزنهاور به‌راه افتاد. من با پسرم کاوه که شب را در جمع دانشجویان بسر برده‌بود، خود را به ماشین‌مان رساندم و برای رفتن به خانه از چهار راه شادمان گذشتیم. جمعیت کم‌کم پراکنده شده‌بود. تنها یک گروه هفتصد تا هزارنفری، آرام و بی‌صدا، در دسته‌های پراکنده، پا کشان رو به همان چهار راه می‌رفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساعت سه‌ونیم بعد از ظهر، بسیار گرسنه و خسته به خانه رسیدم. چیزی خوردم و رفتم دراز کشیدم. نزدیک ساعت پنج‌ونیم، ساعدی زنگ زد و خبر داد که نرسیده به چهار راه نواب- آیزنهاور پلیس به جمعیت حمله کرده گروه بسیاری دختر و پسر زخمی شده‌اند. چند تن از اعضای کانون نویسندگان که در آن نزدیکی در خانه‌ی دکتر حاج سید جوادی بودند: کاظمیه، مهندس مقدم، گلشیری، ساعدی، می‌روند و شماری از زخمی‌ها را به خانه‌ی حاج سید جوادی می‌آورند و به کمک زن‌های همسایه و یک پرستار و خود دکتر ساعدی زخم‌هایشان را می‌بندند و روانه‌شان می‌کنند. [...] همچنین، مخبر واشیگنتن‌پست را که قرار ملاقات با کاظمیه داشت می‌آورند و او را به مصاحبه با دانشجویان زخمی و گرفتن عکس وا می‌دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...] باری، تلفات از کتک‌خورده و زخمی (و احیاناً کشته) بسیار است. در خیابان آیزنهاور، پلیس کفش و لباس و دفتر و کتاب و ضبط‌صوت دانشجویان را که به‌هنگام فرار جا گذاشته‌بودند کپه کرد و آتش زد." &lt;/blockquote&gt;***&lt;br /&gt;در سال 1359 شبی با مهرداد فرجاد سخن از گذشته‌ها می‌گفتیم. به‌یاد آورد که یک نوار کاست از سخن‌ها و روی‌دادهای آن شب دانشگاه صنعتی دارد که در گردهمایی‌های گوناگون در ایتالیا برای شنوندگان پخش می‌کرده‌است. آورد و گوش دادیم. نوار خرابی بود که صداهای گنگی تنها بر یک لبه از چهار لبه‌ی آن ضبط شده‌بود و صدا تنها از یک بلندگو شنیده می‌شد. صدای مرا باز شناخت. مهرداد فرجاد را جمهوری اسلامی در تابستان 1367 اعدام کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعید سلطان‌پور را که پس از انقلاب عضو سازمان چریک‌های فدایی خلق (اقلیت) بود، جمهوری اسلامی در خرداد 1360 از سر سفره‌ی عقدش ربود و در 31 خرداد اعدامش کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اعضای گروه پژوهش‌های فرهنگی دانشجویان دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، زهره میرشکاری را که عضو یکی از گروه‌های چپ بود، جمهوری اسلامی در سال 1360 اعدام کرد. برخی دیگر از اعضای گروه سراغ مهدی حسینی را از من می‌گیرند و من هیچ نشانی از او ندارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به هنگام دربه‌دری‌های اسفند ماه 1361، در جست‌وجوی جایی برای پناه گرفتن، اسد، یکی از اعضای گروه پژوهش‌های فرهنگی را دیدم که پیش از من در یکی از این جاها پناه یافته‌بود. بی دادن آشنایی از آن‌جا رفتم. همین چند سال پیش با دوستی در یک پارک سرسبز استکهلم قدم می‌زدم که تلفنم زنگ زد. اسد بود که از دوردست جایی در شمال ایران و از پس غبار 25 سال، از امکانات پزشکی سوئد برای یکی از عزیزانش می‌پرسید، و گفت: "یادت هست آن شب گفتی تصمیمی نگیرید که بعد نتوانید پای آن بایستید؟ آن جمله‌ی تو زندگی مرا تغییر داد!" هیچ نمی‌دانستم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیاوش کسرایی در نوزده بهمن 1374 در غربت اتریش دق کرد و پس از عمل جراحی قلب در گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمود اعتمادزاده (به‌آذین) را جمهوری اسلامی در بهمن 1361 دستگیر و شکنجه کرد و به اعتراف تلویزیونی‌اش کشاندند. او در دهم خرداد 1385 در گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من هنوز دلم در هوای شنیدن صدای زنی پر می‌زند که آن شب هزاران تن را با آوازش جادو کرد. کجاست او؟&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-174170338161646806?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/n-q52AcUMvw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/174170338161646806/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=174170338161646806&amp;isPopup=true" title="9 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/174170338161646806?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/174170338161646806?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/09/28.html" title="از جهان خاکستری - 28" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">9</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUUBRXszfip7ImA9WxNRGEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-9136807406076051605</id><published>2009-08-21T21:58:00.007+02:00</published><updated>2009-09-13T20:40:54.586+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-09-13T20:40:54.586+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دابلینی‌ها‏" /><title>دابلینی‌ها - 4‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/So71WnFgg3I/AAAAAAAAATc/yutvjvnhF18/s1600-h/bobby+%26+Shiva.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/So73yo-NAEI/AAAAAAAAATs/fIW-9229zTA/s1600-h/bobby+%26+Shiva.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5372503854863417410" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 199px; height: 320px;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/So73yo-NAEI/AAAAAAAAATs/fIW-9229zTA/s400/bobby+%26+Shiva.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;ایرلند گذشته از آبجوی گینس، ویسکی جه‌ی‌می‌‌سون &lt;a href="http://www.jamesonwhiskey.com/" target="_blank"&gt;Jameson&lt;/a&gt; را هم دارد که از قدیمی‌ترین و معروف‌ترین ویسکی‌های جهان است. همچنین به هنگام بازدید از این کارخانه به ما ثابت کردند که این خوشمزه‌ترین ویسکی جهان هم هست! البته فقط دو ویسکی دیگر را برای مقایسه عرضه کردند: جانی واکر و جک دانیلز! دوست همسفرم تظاهر کرد که گولشان را خورده‌است و یک برگ دیپلم ویسکی‌شناسی جایزه گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک رستوران و بار لوکس در دابلین هست که "کلیسا" &lt;a href="http://www.thechurch.ie/" target="_blank"&gt;The Church&lt;/a&gt; نام دارد. این‌جا کلیسای قدیمی نیمه‌مخروبه‌ای بوده که کسی آن را خریده، دستی به سر و رویش کشیده و با حفظ همان حالت کلیسایی و محراب و اُرگ و غیره آن را تبدیل به رستوران کرده‌است. نمی‌دانم چیزی شبیه به آن در جای دیگری از جهان هم هست یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمهوری ایرلند را برای سفری دو روزه به شهر لیورپول در انگلستان ترک کردیم تا پس از آن به ایرلند شمالی برویم.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیورپول شهر گروه موسیقی "بیتل‌ها"ست. فرودگاه شهر به یاد یکی از معروف‌ترین اعضای این گروه که در امریکا کشته‌شد، جان لنون نامیده می‌شود. جان لنون همان است که ترانه‌ی معروف "تصور کن" &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=okd3hLlvvLw" target="_blank"&gt;Imagine&lt;/a&gt; را خواند. مجسمه‌ی بزرگی از او در یکی از سالن‌های فرودگاه هست. بیرون فرودگاه هم نمونه‌ای از "زیردریایی زرد" &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=MCsYDZ2M04M" target="_blank"&gt;Yellow Submarine&lt;/a&gt; را ساخته‌اند که باز یکی از ترانه‌های معروف این گروه بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوشه و کنار شهر پر است از یادبودهای مربوط به "بیتل‌ها" و از جمله موزه‌ای هم برای آن‌ها ساخته‌اند. شعبه‌ای از موزه‌ی هنرهای مدرن "تیت" &lt;a href="http://www.tate.org.uk/liverpool/" target="_blank"&gt;Tate&lt;/a&gt; لندن هم در لیورپول هست که ورود به آن رایگان است. با آن‌که هنرهای تجسمی مدرن را دوست دارم، تنها یک اثر زیبا در این موزه یافتم: سر زنی ساخته از تسمه‌های فلزی که به هم جوش داده‌اند. پیداست که سلیقه‌ام مدتی درجا زده‌است. نشانی از نام اثر و آفریننده‌ی آن در پیرامون آن نیافتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیورپول چهارمین کلیسای بزرگ جهان را دارد. آن سه‌تای دیگر نمی‌دانم کجا هستند – لابد در واتیکان و رم و اسپانیا؟ بالای برج عظیم این کلیسا رفتیم و شهر را از آن بالا تماشا کردیم. این کلیسا بزرگترین و سنگین‌ترین مجموعه‌ی ناقوس‌‌ها را در میان کلیساهای جهان دارد و اُرگ آن با ده‌هزار لوله بزرگترین ارگ کلیساهای جهان است. داشتم فکر می‌کردم که آیا در جایی از جهان اسلام مسجدی به این بزرگی و عظمت و زیبایی هست؟ بهتر بود باشد، یا نبودنش بهتر است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌جا از آن مهربانی مردم ایرلند نشانی نیست و اغلب بی‌تفاوت‌اند. سرشان به کار خودشان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار دیگر به فرودگاه جان لنون رفتیم و به بلفاست، پایتخت ایرلند شمالی پرواز کردیم. فرودگاه بلفاست را هم به یاد فوتبالیست بزرگشان جورج بست &lt;a href="http://sv.wikipedia.org/wiki/George_Best" target="_blank"&gt;George Best&lt;/a&gt; نام گذاشته‌اند. پشت میز اطلاعات فرودگاه خانم جاافتاده‌ای نشسته‌بود که به همه‌ی پرسش‌های فراوان ما درباره‌ی سفر دو روزه‌مان به ایرلند شمالی با مهربانی و دقتی شگفت‌انگیز و بی هیچ مکث و من‌ومنی پاسخ داد، راهنمایی‌مان کرد و چندین بروشور و جدول حرکت اتوبوس‌ها و نقشه به دست‌مان داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بلفاست شهری به‌نسبت کوچک و خلوت و کم جنب‌وجوش است. ایرلند شمالی هنوز نتوانسته خود را از زنجیر انگلستان برهاند. به‌تدریج دریافتم که دو گونه اخلاق و رفتار میان مردم این‌جا وجود دارد: پروتستان‌ها اغلب اخلاق انگلیسی دارند، بی‌تفاوت و خشن‌اند؛ و کاتولیک‌ها اغلب مانند مردم جمهوری ایرلند خون‌گرم و مهمان‌نواز و مهربان‌اند. من به‌کلی عکس این را گمان می‌کردم. فکر می‌کردم کاتولیک‌ها خشک‌مغز و خشن‌اند و پروتستان‌ها به‌عکس. زهی خیال بی‌پایه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مرکز شهر چیزی در خور مقایسه با شهرهای بزرگ اروپا نیافتم. روز بعد با یک اتوبوس توریستی به‌سوی جاهای دیدنی شمال جزیره‌ی ایرلند رهسپار شدیم. یکی از جاذبه‌های گردشگری شمال ایرلند پل کاریک آ رد &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Carrick-a-Rede_Rope_Bridge" target="_blank"&gt;Carrick-a-Rede&lt;/a&gt; است که از طناب بافته شده و بر پرتگاهی میان خشکی اصلی و یک جزیره‌ی کوچک ماهیگیری کشیده شده‌است. مردم پول می‌دهند و به صف می‌ایستند تا گذشتن از این پرتگاه را بر روی طناب‌هایی لرزان تجربه کنند. ما هم رفتیم. کسانی با دودلی و ترس و لرز گام بر می‌داشتند، کودکانی دل گام نهادن بر پل را نداشتند، و کسانی برگشتند و پولشان را پس گرفتند. اما برای کسی که از کودکی از گردنه‌ی حیران در سال‌های خرابی‌های آن گذشته‌باشد، کسی که در کوهنوردی‌ها بارها از لبه‌ی پرتگاه‌هایی ترسناک‌تر از این گذشته‌‌باشد، و کسی که خطرهایی بزرگ‌تر از این را در زندگی از سر گذرانده‌باشد، رفتن به این‌جا فقط پول هدر دادن است! (عکس‌هایی از پل طنابی را &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Carrick-a-Rede_Rope_Bridge" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; ببینید).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دیگر از جاذبه‌های گردشگری شمال ایرلند ساحلی‌ست که طبیعت یکی از شگفتی‌های خود را در آن پدید آورده‌است. آن را "گدار غول‌ها" &lt;a href="http://sv.wikipedia.org/wiki/Giant%27s_Causeway" target="_blank"&gt;Giant’s Causeway&lt;/a&gt; می‌نامند. این‌جا گدازه‌ی آتشفشانی در برخورد با آب به شکل منشورهای چندوجهی طولانی در دل زمین و دریا نشسته است. دیدن این‌جا برای من به همه‌ی پول و وقت و زحمتش می‌ارزید. از دیدن این‌دست شاهکارهای طبیعت مو بر تنم راست می‌شود و در خاموشی و با چشمانی تر در جهانی فلسفی غرق می‌شوم. حیف که سیل گردشگران پر هیاهو از گوشه و کنار جهان نمی‌گذارد انسان چندی در این حال بماند. افسانه‌های گوناگونی درباره‌ی این پدیده بر سر زبان‌هاست. راننده‌ی اتوبوس که راهنمای ما هم بود، گفت که آن‌سوی آب، در اسکاتلند هم از این منشورها هست و داستان این است که غولی در ایرلند و غولی در اسکاتلند عاشق هم بودند و برای گذشتن از پهنه‌ی دریا و رسیدن به هم هر یک از سوی خود این سنگ‌ها را در دریا کاشتند، اما باز به هم نرسیدند. عکس‌های بیش‌تری از گدار غول‌ها را &lt;a href="http://sv.wikipedia.org/wiki/Giant%27s_Causeway" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; ببینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5372502345850173266" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 400px; height: 226px; text-align: center;" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/So72azdaN1I/AAAAAAAAATk/nxPkJVrx1iM/s400/P1050149.JPG" border="0" /&gt;ایرلند شمالی هم یک ویسکی قدیمی به‌نام بوش‌میلز &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Old_Bushmills_Distillery" target="_blank"&gt;Bushmills&lt;/a&gt; دارد که به آن افتخار می‌کند. در راه بازگشت به بلفاست از فروشگاه این کارخانه هم بازدید کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر همان روز در بلفاست به‌سوی دانشگاه کوئینز &lt;a href="http://www.qub.ac.uk/" target="_blank"&gt;Queen’s University&lt;/a&gt; رفتیم که محل وقوع و فیلم‌‌برداری فیلم‌های هری‌پاتر است. هیچ‌یک از کتاب‌های هری‌پاتر را نخوانده‌ام و هیچ‌یک از فیلم‌هایش را ندیده‌ام. اما حال که آن‌جا بودیم، فضای این دانشگاه به دیدنش می‌ارزید، هرچند که دیروقت شامگاه بود و زوجی جشن عروسی خود را آن‌جا برگزار می‌کردند و بخش بزرگی از دانشگاه را نمی‌شد دید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از ظهر فردا دفتردار هتل رسم همه‌ی هتل‌های جهان را زیر پا گذاشت و نپذیرفت که چمدان‌های ما را در انبار بگذارد که هنگام ترک بلفاست آن‌ها را برداریم. هنوز تا تخلیه‌ی اتاق وقت داشتیم. پس چمدان‌ها را در اتاقمان گذاشتیم و برای گردش بیرون رفتیم. چند ساعت بعد، هنگام تحویل دادن اتاق دیدیم که دفتردارهای دیگر چمدان مسافران را برای نگهداری در انبار می‌پذیرند! اشکال از آن دفتردار نژادپرست بود که از قیافه‌ی ما خوشش نیامده‌بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌خواستم در چند ساعتی که تا حرکت اتوبوسمان به‌سوی دابلین وقت داشتیم، یادبود بابی ساندز &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bobby_Sands" target="_blank"&gt;Bobby Sands&lt;/a&gt; مبارز آزادی‌خواه ایرلند شمالی را در بلفاست پیدا کنم. اما دفتردارهای هتل گویی هرگز نام بابی ساندز به گوششان نخورده‌بود. در خیابان‌ها هم کسی نتوانست کمکمان کند. گویی در این شهر هرگز کسی برای آزادی از اسارت انگلیس نکوشیده‌بود. داشتیم نا امید می‌شدیم، تا این که از کسی که بلیت اتوبوس‌های گردش در شهر را می‌فروخت پرسیدیم. او با شنیدن نام بابی ساندز نخست رو ترش کرد، و سپس در حالی که پشت به ما می‌کرد نشانی مبهمی را زیر لب گفت. رفتیم و پس از آن کم‌کم دریافتیم که هتل ما در بخش پرونستان‌نشین شهر بود و همه‌ی دلاوری‌ها در بخش کاتولیک شهر روی داده‌است. در بخش کاتولیک مردم همه بابی را می‌شناختند، با گشاده‌رویی و شادی از این‌که خارجیانی سراغ فرزند برومند‌شان را می‌گیرند، راهنماییمان می‌کردند. این بخش شهر پر بود از نقاشی‌های بزرگ دیواری ضد انگلیسی و به یاد مبارزان ایرلند و جهان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام رسیدیم به ستاد شون فن Sinn Fein که تمامی یکی از دیوارهای آن را نقاشی چهره‌ی خندان بابی ساندز پوشانده‌است. و چه تضاد دردآوری‌ست میان این چهره‌ی خندانی که عشق به بودن، عشق به زندگی از آن می‌تراود و تو را هم عاشق زندگی می‌کند، با آن انتخاب ِ نبودن، انتخاب مرگ، آن "قطره قطره مردن چون شمع" در طول اعتصاب غذای 66 روزه در 27 سالگی. بر دو سوی چهره‌ی او جمله‌ای از او را نوشته‌اند: "هر کسی، چه جمهوری‌خواه یا غیر آن، نقشی [در مبارزه‌ی ما] دارد. ... انتقام ما روزی‌ست که کودکان ما لب به خنده بگشایند".&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او همان است که فیلم "گرسنگی" &lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt0986233/" target="_blank"&gt;Hunger&lt;/a&gt; را درباره‌ی اعتصاب غذایش ساخته‌اند که چند جایزه هم برده‌است. چند سال پیش آشنایی که با کارگردان فیلم آشنایی داشت برایم نوشت که کارگردان می‌خواهد بداند چرا کسانی بابی ساندز را در ایران می‌شناسند و حتی خیابانی را به نام او نامیده‌اند و خواست هرچه می‌دانم برایش بنویسم. پاسخ من &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2007/10/like-candle.html" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; هست. و فیلم "گرسنگی" را پیدا کنید و ببینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اتوبوس به دابلین بازگشتیم و ساعتی بعد به‌سوی استکهلم پرواز کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;با دوستم ساعت‌ها در کوچه‌ها و خیابان‌های مناطق مسکونی دابلین و لیورپول و بلفاست گام زدیم. در برخی محله‌ها در هر چند ده متر تابلوهای بزرگی روی خانه‌ها زده‌اند که روی آن‌ها نوشته‌شده "برای فروش". ساعت‌ها در مرکز و مناطق تجاری این سه شهر گام زدیم، و این‌جا نیز بر بالای بسیاری از ساختمان‌ها تابلوی "واگذار می‌شود" و "به فروش می‌رسد" دیده می‌شد. این‌ها همه رد پای روشن بحران اقتصادی جهانی‌ست. اما در رستوران‌ها و آبجوخوری‌های دابلین همه‌ی روزهای هفته جا برای سوزن انداختن نبود. استکهلم هم هنوز چنین است. پس بار بحران اقتصادی را چه کسانی بر دوش می‌کشند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(عکس‌ها از م.)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-9136807406076051605?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/Imw5ec8fl_s" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/9136807406076051605/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=9136807406076051605&amp;isPopup=true" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/9136807406076051605?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/9136807406076051605?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/08/4.html" title="دابلینی‌ها - 4‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/So73yo-NAEI/AAAAAAAAATs/fIW-9229zTA/s72-c/bobby+%26+Shiva.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEMDQng9fyp7ImA9WxJaF08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-3527433030954754257</id><published>2009-08-08T12:03:00.005+02:00</published><updated>2009-08-08T12:14:33.667+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-08-08T12:14:33.667+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>توبه، یا مرگ؟‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;نوشته‌ی تازه‌ی مرا با عنوان بالا در سایت "&lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/think/more/19045/" target="_blank"&gt;ایران امروز&lt;/a&gt;"، یا در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/Towbe.htm" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سود جستن از تلویزیون برای نشان دادن اعتراف و توبه‌ی زندانی به همگان، بیش از نزدیک به 50 سال سابقه ندارد. نخستین بار در ایالات متحده امریکا بود که بازپرسی از متهمان و قربانیان "مک‌کارتیسم" را در مجلس سنا با تلویزیون در سطح کشور نشان دادند. بیست سال پس از آن، در دهه‌ی 1350 و به برکت گسترش شبکه‌ی تلویزیونی در ایران، اکنون نوبت پرویز ثابتی، "مقام امنیتی" بلندآوازه‌ی ساواک شاهنشاهی بود که هر جنبنده‌ای را که جرئت نفس کشیدن داشت پای "مصاحبه"ها، "اعتراف"ها، و "توبه"های تلویزیونی بکشاند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-3527433030954754257?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/Iifb0J6Qsck" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/3527433030954754257/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=3527433030954754257&amp;isPopup=true" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3527433030954754257?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3527433030954754257?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/08/blog-post.html" title="توبه، یا مرگ؟‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUMGRX88eSp7ImA9WxJbGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1704244161307189503</id><published>2009-07-30T21:40:00.004+02:00</published><updated>2009-07-30T21:50:24.171+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-30T21:50:24.171+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>در جست‌وجوی ناشناس</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دوست گرامی ناشناسی که در روزهای 31 مارس و 6 آوریل 2008 پای &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/03/7.html" target="_blank"&gt;نوشته‌ی من&lt;/a&gt; درباره‌ی خانم سهیلا دو پیام پر مهر گذاشتید! برای یک موضوع انسانی مربوط به شخص دیگری به کمک فکری شما نیاز دارم. خواهشمندم اگر ممکن است با من تماس بگیرید. نشانی ای‌میل من otaghe_mousighi در دامنه‌ی yahoo.com است. پیشاپیش بی‌نهایت سپاسگزارم.&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1704244161307189503?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/DHdO52TF0ZU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1704244161307189503/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1704244161307189503&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1704244161307189503?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1704244161307189503?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/07/blog-post_30.html" title="در جست‌وجوی ناشناس" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkEBR3o7fip7ImA9WxJbF08.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-774040620650925234</id><published>2009-07-26T22:40:00.006+02:00</published><updated>2009-07-27T20:50:56.406+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-27T20:50:56.406+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دابلینی‌ها‏" /><title>دابلینی‌ها – 3</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;موزه- خانه‌ی جیمز جویس را دیده‌بودیم و اینک در تقاطع خیابان‌های هنری و اوکانل در کنار مجسمه‌ی او ایستاده‌بودم. شرمنده بودم که اثری از او و مطلبی جز در باره‌ی آثار او نخوانده‌ام. اما او بی‌گمان مرا می‌بخشد، چه خود درباره‌ی بزرگ‌ترین اثرش اولیس گفته‌است که "این می‌توانست شروع خوبی باشد"!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smy5ZvmnfNI/AAAAAAAAAS8/Kg2F5-EV7sM/s1600-h/Shiva+%26+Joyce.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5362865108217724114" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 218px; height: 400px; text-align: center;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smy5ZvmnfNI/AAAAAAAAAS8/Kg2F5-EV7sM/s400/Shiva+%26+Joyce.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;در خیابان اوکانل مجسمه‌ای از جیم لارکین &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jim_Larkin" target="_blank"&gt;Jim Larkin&lt;/a&gt;، یا جیم بزرگ هست. او سازمانگر بزرگ &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smy6stQ1yOI/AAAAAAAAATE/rw66ETcPAKw/s1600-h/JimLarkin.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5362866533518657762" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 226px; height: 400px;" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smy6stQ1yOI/AAAAAAAAATE/rw66ETcPAKw/s400/JimLarkin.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;جنبش‌های کارگری ایرلند، پایه‌گذار سندیکاهای کارگری و حزب کار (سوسیالیست) ایرلند است و خدمت‌های بزرگی به کارگران ایرلند و اروپا انجام داده‌است و اعتصابی بزرگ و تاریخی را در سال 1913 رهبری کرد. پای مجسمه‌اش شعاری را حک کرده‌اند که او در سخنرانی‌های آتشین‌اش تکرار می‌کرد و در اصل از انقلاب فرانسه گرفته شده‌است: "دشمن بزرگ دیده می‌شود، برای آن که ما به زانو در آمده‌ایم: به‌پا خیزید!" The great appear great because we are on our knees: Let us rise&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دو سوی دیگر مجسمه تکه‌ای از ترانه‌ای مردمی برای جیم بزرگ و جمله‌ای از "طبل‌های دم پنجره" از نمایشنامه‌نویس بزرگ ایرلندی شون اوکیسی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Se%C3%A1n_O%27Casey" target="_blank"&gt;Seán O'Casey&lt;/a&gt; را حک کرده‌اند. او همان است که نمایشنامه‌ی "در پوست شیر" را نوشت. به یاد سال 1355 و ناصر و عباس و اسکندر و دیگران افتادم که با هم این نمایشنامه را در دانشگاه تمرین می‌کردیم و من موسیقی روی آن می‌گذاشتم. عباس با شنیدن موسیقی، بخش دوم از کنسرتو برای ارکستر از آهنگساز لهستانی ویتولد لوتوسلاوسکی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Witold_Lutos%C5%82awski" target="_blank"&gt;Witold Lutoslawski&lt;/a&gt;، خنده‌اش می‌گرفت و نمی‌توانست درست بازی کند. این نمایشنامه خورد به حوادث پیش از انقلاب و هرگز روی صحنه نیامد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پیاده‌روی‌های بی‌پایانمان بارها از خیابان گرافتون Grafton Street گذشتیم که پر است از فروشگاه‌های مد و لباس. جایی در این خیابان مجسمه‌ی زنی هست که روی یک گاری دستی چندین سبد دارد. نام او مالی مالون است Molly Malloon و در دیده‌ی من نمادی‌ست از زن سربلند ایرلندی که بر پای خود ایستاده‌است و از پس هزینه‌ی زندگی خود و خانواده‌ای بر می‌آید. زیباست و پر غرور. گاه زنی که خود را به شکل او می‌آراید و لباسی شبیه او می‌پوشد کنار مجسمه می‌ایستد، چیزی برای فروش بر بساطش دارد، به رهگذران چشمک می‌زند، بوسه‌ای می‌فرستد، و دلبری و بازارگرمی می‌کند. از کسانی هم که عکسی با او می‌اندازند، پولی می‌گیرد. نمی‌دانم که آیا مالی هم چنین روش‌هایی به‌کار می‌برد یا نه. به من هم چشمکی زد، بوسه‌ای فرستاد، و از کنارش که می‌گذشتم زیر گوشم به ایتالیایی گفت: "خوشگله!" گردنم داغ شد! شیطانی در دلم می‌گفت که بازگردم، در کنارش بایستم و عکسی بگیرم، اما این منطق ریاضی و ذهن تحلیل‌گر مزاحم، تا پایان ماجرا را تحلیل کرده‌بود و آینده‌ی روشنی را نوید نمی‌داد! او که حتی مرا با یک ایتالیایی عوضی گرفته‌بود، فقط پولم را می‌خواست و بس!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5362866907750046610" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 400px; height: 294px; text-align: center;" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smy7CfYjm5I/AAAAAAAAATM/-4xwnKWFAls/s400/Malloon2.jpg" border="0" /&gt;موزه‌ی نویسندگان ایرلند تعطیل بود. همان نزدیکی‌ها به "باغ یادبود" &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Garden_of_Remembrance_%28Dublin%29" target="_blank"&gt;Garden of Remembrance&lt;/a&gt; رفتیم. این‌جا را برای "همه‌ی آنانی که برای آزادی ایرلند جان دادند" ساخته‌اند. درون باغ حوض بزرگی‌ست که بر کاشی‌های کف آن شمشیر و سپر و نیزه نقش شده‌است. گویا پدران ایرلندی‌ها در پایان جنگ‌ها سلاح‌هایشان را در رود می‌انداختند. و در انتهای باغ مجسمه‌ای زیبا و پر معنا هست که با تماشایش، از پس غبار و دود و آتش و خون سی سال گذشته اندک‌اندک به‌یادش می‌آورم: در سال‌های دانشجویی آن را در یک آلبوم عکس چاپ شوروی سابق که از کتاب‌فروشی ساکو در تهران خریدم، دیده‌بودم. نام آلبوم را گذاشته‌بودند "جوانان محکوم می‌کنند" The Youth Accuses و در آن صحنه‌هایی از جنایت‌های "سرمایه‌داری و امپریالیسم" در طول تاریخ و در سراسر جهان را گرد آورده‌بودند؛ از بمب اتمی هیروشما تا جنگ ویتنام و لینچ سیاهان به‌دست اعضای کو کلوکس کلان. عکسی از این مجسمه هم در آن آلبوم بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5362867227470114754" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 300px; height: 400px; text-align: center;" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smy7VGbwr8I/AAAAAAAAATU/Haujr74ckbU/s400/Dublin-09+%2823%29.JPG" border="0" /&gt;شعر زیبایی هم آن‌جا به زبان‌های ایرلندی، انگلیسی، و فرانسه بر دیوار حک کرده‌اند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;In the darkness of despair we saw a vision, We lit the light of hope, And it was not extinguished, In the desert of discouragement we saw a vision, We planted the tree of valour, And it blossomed.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;In the winter of bondage we saw a vision, We melted the snow of lethargy, And the river of resurrection flowed from it.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;We sent our vision aswim like a swan on the river, The vision became a reality, Winter became summer, Bondage became freedom, And this we left to you as your inheritance.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;O generation of freedom remember us, The generation of the vision.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;در سیاهی نومیدی‌‌ها ما رؤیایی دیدیم؛ چراغ امید را برافروختیم و چراغ فرو نفسرد؛ در کویر دل‌سردی‌ها ما رؤیایی دیدیم، نهال دلاوری نشاندیم، و نهال به بار نشست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در زمستان بندگی ما رؤیایی دیدیم؛ برف خمودگی را آب کردیم، و رود رستاخیز از آن جاری شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما رؤیایمان را چون قویی شناور بر رود رها کردیم؛ رؤیا واقعیت یافت، زمستان تابستان شد، از بندگی به آزادی رسیدیم، و آن را برای شما به یادگار نهادیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه ای نسل آزاد، یاد آر ما را، نسل رؤیاها را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏(عکس‌ها از م. به‌جز عکس آخری)‏&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-774040620650925234?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/6bxG2SNH7-4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/774040620650925234/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=774040620650925234&amp;isPopup=true" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/774040620650925234?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/774040620650925234?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/07/3.html" title="دابلینی‌ها – 3" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smy5ZvmnfNI/AAAAAAAAAS8/Kg2F5-EV7sM/s72-c/Shiva+%26+Joyce.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0YHRnY7eyp7ImA9WxJbFE8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-8528985294979640696</id><published>2009-07-24T10:33:00.002+02:00</published><updated>2009-07-24T10:45:37.803+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-24T10:45:37.803+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دابلینی‌ها‏" /><title>دابلینی‌ها – 2</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;نمای خانه‌ی پدری جرج برنارد شاو &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/George_Bernard_Shaw" target="_blank"&gt;George Bernard Shaw&lt;/a&gt; را که همان پشت هتل‌مان بود تماشا کردیم و به‌سوی کلیسای جامع سن پاتریک رفتیم که یادبودی برای جاناتان سویفت &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Jonathan_Swift" target="_blank"&gt;Jonathan Swift&lt;/a&gt; نویسنده‌ی بلندآوازه‌ی "سفرهای گالیور" هم آن‌جاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی دورتر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Dublin_Castle" target="_blank"&gt;قلعه‌ی دابلین&lt;/a&gt; است که انگلیسی‌ها پس از تسخیر ایرلند سنگ بنای آن را در سال 1204 نهادند. امروز که تعطیل آخر هفته بود، نمی‌شد از آن بازدید کرد. با این‌حال یک گروه بزرگ گردشگران در برابر آن ایستاده‌بودند و جوانی شاد و شنگول از تاریخچه‌ی قلعه برایشان می‌گفت. یک رهگذر جوان سیاه‌پوست ایرلندی گوش‌هایش تیز شد، قدم سست کرد، به‌سوی راهنما آمد و گفت: "انگلیسی هستی، نه؟" راهنما با خنده‌ای بلند پاسخ مثبت داد. جوان ایرلندی رو به گردشگران گفت: "امان از دست این انگلیسی‌ها! می‌بینید چه‌طور تاریخ ما را تحریف می‌کنند؟"، سپس چند ضربه به پشت راهنما زد و گفت: "بگو! ادامه بده! هر قدر دروغ بلدی، بگو!" و رفت. اما ده قدم که دور شد، برگشت و فریاد زد: "این‌ها برای پول این دروغ‌ها را می‌بافند!"، و باز ده قدم دورتر ایستاد، سکه‌ای از جیبش در آورد و به‌سوی راهنما پرتاب کرد: "بیا، بگیر، گدای بدبخت بیچاره! بیا، من بهت پول می‌دهم!" و رفت. اما همچنان که می‌رفت، بر می‌گشت و راهنما و گردشگرانش را می‌نگریست. راهنمای شرم‌زده که خون به چهره‌اش دویده‌بود، خود را از تک‌وتا نیانداخت، داستانش را ادامه داد، و در آن میان فقط گفت: "خب، سلیقه‌ها متفاوت است."&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361660608779052562" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; HEIGHT: 271px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smhx6ph65hI/AAAAAAAAASs/ts_CrBc2hNA/s400/BernardShaw1.jpg" border="0" /&gt;ایرلندی‌ها نمادهای جالبی در پیرامون این قلعه ساخته‌اند، از جمله یک مجسمه‌ی فرشته‌ی عدالت که چشمانش باز است، شمشیر یا صلیبی به‌دست ندارد و ترازوی میزان عدالت را نه در پناه پیکرش، که دورتر نگاه داشته‌است و به این شکل، هنگام ریزش باران، اغلب یک کفه‌ی ترازو سنگین‌تر است. این‌ها همه کنایه از عدالت انگلیسی‌ها در حق ایرلندیان است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن‌جا به کتابخانه‌ی چستر بتی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Chester_Beatty" target="_blank"&gt;Chester Beatty&lt;/a&gt; رفتیم. چستر بتی میلیونری صاحب معادن مس در امریکا بود که کتاب‌های غریبی از آسیا و خاور میانه گرد می‌آورد، و عاشق ایرلند بود. او همه‌ی این گنجینه‌ی کتاب‌هایش را به دابلین بخشید و گویا تنها کسی‌ست که شهروندی افتخاری ایرلند را به او داده‌اند. کتابخانه‌ای از گنجینه‌ی او در دابلین هست که به گفته‌ی راهنما دومین مجموعه‌ی بزرگ قرآن‌های قدیمی جهان را دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361661053627820850" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; HEIGHT: 284px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SmhyUiuIazI/AAAAAAAAAS0/Pblauj4nlkU/s400/Justice1.jpg" border="0" /&gt;ساعتی در میان ویترین‌هایی با کتاب‌های اسرارآمیز چینی و هندی و ترکی عثمانی و عربی و فارسی گام زدیم و تماشا کردیم: برگ‌هایی زرین و زیبا با مینیاتورهای شگفت‌آور. این‌جا گذشته از قرآن‌ها، برگی از شاهنامه، نسخه‌های متعددی از خمسه‌ی نظامی گنجوی، نسخه‌ی 450 ساله‌ای از کلیات سعدی، چند نسخه از بوستان سعدی که قدیمی‌ترین‌شان 450‌ساله‌است، و بسیاری عتیقه‌های دیگر یافت می‌شود، و این تازه بخشی‌ست که در ویترین‌ها گذاشته‌اند. نسخه‌ای از "تعلیم در معرفت تقویم" از حسیب طبری از 1498 میلادی (903 هجری) آن‌جاست که پیش‌تر چیزی از آن نشنیده‌بودم. البته آن‌چه دیدم بیش‌تر درباره‌ی "قمر در عقرب" و از این صحبت‌ها بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کافه‌ی "جاده ابریشم" کتابخانه سوپ روز را خوردیم، ساعتی استراحت کردیم و به راه خود رفتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دابلین شهر آبجوی سیاه گینس &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Guinness" target="_blank"&gt;Guinness&lt;/a&gt; است و حیف است که آدم به این شهر برود و از این آبجوسازی بازدید نکند. پس نیم دیگر روز را صرف دیدار از آن کردیم. تفاوت عمده‌ی آن با آبجوسازی‌های دیگر آن است که جو را پیش از تخمیر تا اندازه‌ی معینی بو می‌دهند (سرخ می‌کنند)، و البته ادعا می‌کنند که مخمر ویژه‌ای دارند که از چند صد سال پیش نسل به نسل از آن حفاظت شده‌است. شاید هم راست می‌گویند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌چه نشان می‌دهند محوطه‌ی امروزی آبجوسازی نیست: قدیمی‌ترین بخش کارخانه را به شکلی نمایشی، با جلوه‌های نوری و ویدئویی و اشیای عتیقه بازسازی کرده‌اند، بلیت می‌فروشند و این‌ها را به هزاران گردشگر نشان می‌دهند. سیل جمعیت تمامی ندارد. و در انتهای بازدید، در بالای برج بلند ساختمان که از دیواره‌ی شیشه‌ای گرداگرد آن همه‌ی شهر را زیر پا دارید، بلیت را پس می‌گیرند و یک لیوان بزرگ آبجوی خنک و خوشمزه مهمانتان می‌کنند. دو بلیت را به خانم مهربانی که پشت میز بار ایستاده‌بود نشان دادم، او دو لیوان بزرگ آبجو را با لبخندی مهرآمیز داد، اما بلیت‌ها را نگرفت! با دوستم در آن هنگامه‌ی جمعیت جایی در کنار دیواره‌ی شیشه‌ای یافتیم، رو به چشم‌انداز شهر نشستیم، و با مشتی بادام برزیلی که دوستم در جیب داشت این دو لیوان، و دو لیوان بعدی را آرام و بی‌شتاب نوشیدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرغی دریایی آن‌جا، دو طبقه پایین‌تر، بدتر از ما بی‌حال روی شیروانی سقفی افتاده‌بود و گویی نای برخاستن و پرواز نداشت. حدس می‌زدیم که او نیز از بخارهای الکل کارخانه گیج و منگ است و مانند ما دلش خوش است که اکنون دمی فقط چشم‌انداز را تماشا کند. از آن دوردست‌ها ابرهای باران‌زا برق‌زنان پیش می‌آمدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خواستیم از راهی تازه به هتل بازگردیم، اما زیر باران، پس از یک ساعت و نیم دایره‌وار رفتن و نرسیدن، خیس، زیر سرپناه بیرون یک بقالی ایستادیم و نقشه‌ها را گشودیم. هنوز سر و ته نقشه را هم نیاورده‌بودیم که فرشته‌ای، دختری جوان، ناخوانده، زیر گوشمان خواند: "راه گم کرده‌اید، نه؟" شرمسارانه پاسخ مثبت دادیم. نقشه را از دستمان گرفت، پرسید: "دنبال کارخانه‌ی گینس می‌گردید؟" با خنده‌ای پاسخ دادیم: "راستش داریم از آن‌جا می‌آییم!" مادرانه نگاهمان کرد، و پوزشگرانه سری تکان داد، یعنی که: "ای پسرهای بازی‌گوش! حالا عیبی ندارد!" و راه را نشانمان داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‏(عکس‌ها از م.)‏&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-8528985294979640696?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/7htrY7wXHhk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/8528985294979640696/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=8528985294979640696&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8528985294979640696?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8528985294979640696?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/07/2.html" title="دابلینی‌ها – 2" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smhx6ph65hI/AAAAAAAAASs/ts_CrBc2hNA/s72-c/BernardShaw1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkADRHYyfip7ImA9WxJbFkk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-835082817899408431</id><published>2009-07-22T11:35:00.003+02:00</published><updated>2009-07-26T22:39:35.896+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-26T22:39:35.896+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="دابلینی‌ها‏" /><title>دابلینی‌ها – 1‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;دابلینی‌ها یا به‌قول قدیمی‌ترها "دوبلینی‌ها"، به وام از نام اثر نویسنده‌ی بزرگ ایرلندی جیمز جویس &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/James_joyce" target="_blank"&gt;James Joyce&lt;/a&gt; پاره‌هایی‌ست از تأثیری که سفر ده روزه‌ام به دابلین، لیورپول، و بلفاست بر من نهاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایرلندی‌ها مردمانی مهربان‌اند. در همان نخستین برخورد، توی اتوبوس فرودگاه دابلین به شهر، مرد جوانی از دو ردیف دورتر با دیدن جست‌وجوی من و دوست همسفرم در نقشه‌ها، پرسید کجا می‌رویم و نام نزدیک‌ترین ایستگاه به هتل‌مان را گفت. او حتی در فرصتی که راننده پایین رفته‌بود تا چمدان‌های کسانی را که پیاده می‌شدند تحویل دهد، پایین رفت، برای اطمینان از راننده پرسید، به جای خود بازگشت و نام ایستگاه را تکرار کرد. اما کمی بعد در مشورت با راننده تغییر رأی داد و ما را در ایستگاه دیگری پیاده کردند که گویا نزدیک‌تر بود.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزهای بعد نیز بارها پیش آمد که مردم، به‌ویژه زنان و دختران جوان با دیدن نقشه به دست ما، به‌سویمان می‌آمدند و با لبخندی مهرآمیز می‌پرسیدند که آیا می‌توانیم راهمان را پیدا کنیم و یا کمک می‌خواهیم؟ ما تنها دو تن از هزاران گردشگر این شهر بودیم و لابد به دیگران نیز همین‌گونه کمک می‌کنند. وگرنه این علاقمندی‌شان را باید به حساب خوش‌تیپ بودن همسفرم بگذارم. یا شاید هم با دیدن دو مرد سپیدموی نقشه به‌دست دلشان می‌سوخت و فکر می‌کردند "این‌ها که از نقشه سر در نمی‌آورند!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر چه بود، چنین چیزی در سوئد، آلمان، انگلستان و بسیاری کشورهای اروپا دیده نمی‌شود: در سوئد برای خجالتی بودن مردم، و در کشورهای بزرگ‌تر برای بی‌اعتنائی مردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کشفیات روز نخست شهرگردیمان، رستوران‌های زنجیره‌ای "زیتون" بود که چندین شعبه در دابلین دارد. نمی‌دانم در شهرهای دیگر ایرلند هم شعبه‌هایی دارد، یا نه. انواع چلوکباب برگ و کوبیده، مخلوط، سفیدسیاه، معمولی یا با گوجه و غیره، یا با نان، در آن‌ها سرو می‌شود، و البته بدون نوشیدنی‌های الکلی، و لذا به درد ما نمی‌خوردند! با این حال با یاد وبلاگ‌نویس معروف "&lt;a href="http://z8un.com/" target="_blank"&gt;زیتون&lt;/a&gt;" عکسی از آن گرفتم، هر چند که املایشان فرق دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361215141474045234" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 295px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SmbcxCgBjTI/AAAAAAAAASk/miYbAdBRc5E/s400/Zaytoon1.jpg" border="0" /&gt;پس از دیدار از پارک سیصدوپنجاه‌ساله‌ی سن استفان St. Stephen’s Green، بانک سیصدساله‌ی ایرلند، دانشگاه چهارصدساله‌ی ترینیتی Trinity College، و پارک دویست‌وپنجاه‌ساله‌ی ماریون Marrion Square که یادبود اسکار وایلد &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Oscar_Wilde" target="_blank"&gt;Oscar Wilde&lt;/a&gt; در آن قرار دارد، شامگاه در راسته‌ی معروف تمپل بار Tempel Bar که پر است از انواع بارها و رستوران‌ها قدم زدیم. جمعه شب بود. این‌جا سنگ‌فرش است و راه اتوموبیل‌ها بر آن بسته‌است. سیلی از جمعیت، گردشگر و بومی، به هر سو روان است. مردان و زنان ایرلندی همه با لباس کامل جشن و میهمانی، بسیار آراسته، از گردشگران غربتی تمیز داده می‌شدند. همین خود جالب بود، زیرا سوئدی‌ها حتی در بزرگ‌ترین ضیافت‌ها هم این‌قدر به‌خود نمی‌رسند و سر کار و در رستوران‌ها با لباس جین یا چیزی نه‌چندان متفاوت و چشمگیر ظاهر می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌جا و آن‌جا به زنانی کولی برخوردیم که لیوانی کاغذی در دست، پول خرد گدائی می‌کردند. و در نبش کوچه‌ای گروهی از جوانان ایرلندی موسیقی زیبایی می‌نواختند. گروه کاملی بود: گیتار باس (یا به‌قول امروزی‌ترها "بیس")، گیتار برقی، گیتار آکوستیک، سازهای بادی (ساکسوفون آلتو و فلوت)، سازهای کوبی برقی، و تمپو. گروه بزرگی از مردم گردشان حلقه زده‌بودند و من و دوستم، که او نیز چون من عاشق موسیقی‌ست، جادوشده، ایستادیم. قطعات رقص سنتی اروپایی با رنگ‌آمیزی امروزی می‌نواختند: بی‌نهایت زیبا. در بایگانی بزرگ اما به‌شدت ناقص موسیقی مغزم این قطعات را نیافتم. آیا ساخت خودشان بود؟ جعبه‌ی یکی از گیتارها را برای گردآوری پول پیش خود گسترده‌بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361213133225512242" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 294px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Smba8JMQzTI/AAAAAAAAASc/KbCzGYEXikc/s400/TempelBar3.jpg" border="0" /&gt;مرد مستی در آن میانه می‌کوشید برقصد، اما حرکاتش، و آن کلاه کجی که بر سر داشت، مایه‌ی خنده‌ی جمعیت بود. با این حال کسی او را نمی‌راند. من و دوستم که از آبجوهای طول روز منگ بودیم، موسیقی اثری ژرف‌تر بر روانمان می‌نهاد. دلم نمی‌خواست از جایی که ایستاده‌بودم تکان بخورم. و در این میان گروه نوازنده قطعه‌ی رقصی را نواختند که مرده را هم به رقص می‌آورد: زن و مردی از این سو وارد میدان شدند؛ مرد مست زنی را از آن سو به میان کشید؛ یک دختر نوجوان زیبا و موطلائی در آن سو به خود تکانی داد، و یک پسر کولی ژولیده، که نصف دخترک هم نبود، از این سو به خود جرأت داد، به‌سوی او دوید و به رقص خواندش. دختر نخست کنارش زد، اما با ضربان بعدی موسیقی دیگر تاب نیاورد و بازو در بازوی پسرک کولی حلقه کرد. آه چه رقصی، چه رقص زیبایی! شگفت آن که این رقص به هیچ جای دنیا بر نمی‌خورد: هیچ طاقی ترک بر نداشت؛ هیچ آسمانی به زمین نیامد؛ هیچ آسیبی به عمود خیمه‌ی هیچ دینی وارد نیامد؛ هیچ بی‌ناموسی صورت نگرفت؛ هیچ کسی به هیچ کسی تجاوز نکرد؛ هیچ کسی اقدامی علیه امنیت کشوری انجام نمی‌داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دختر موطلائی و پسر کولی غوغا می‌کردند. چه خوب حرکات یکدیگر را دنبال می‌کردند! آیا این رقص آشنایی‌ست که در تلویزیون یا فیلمی دیده‌اند؟ آیا اینان نیز با دیدن رقص‌های لس‌آنجلسی در مهمانی‌های ما چنین توازنی می‌بینند؟ مرد مست اکنون داشت با دختری کولی می‌رقصید. دختر موطلائی رفت، و مرد مست دختر کولی را به پسرک کولی تحویل داد. اکنون دختر جوان کولی و پسرک کولی بودند که با هم غوغا می‌کردند. دختر سینه‌بند نداشت و پستان‌های خوش‌ترکیبش زیر پیراهن نازکش تابی دلکش داشتند. چه زیبا می‌رقصید. اما او نیز نتوانست آسیبی بر دین و ایمانی برساند. رودی از زیبایی بود که مردم می‌دیدند و می‌شنیدند و غرق لذت بودند. همه‌ این رقصندگان داوطلب و نوازندگان ماهر را می‌ستودند. از چپ و راست می‌شنیدم که به زبان‌های گوناگون می‌گویند که اینان چه خوب می‌رقصند و آنان چه خوب و حرفه‌ای و با کیفیت می‌نوازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نیز در درون و در آسمان‌ها می‌رقصیدم، اما یاد جوانان کشورمان رنجم می‌داد که از این یک ذره هم محروم‌شان کرده‌اند. و چه حیف که موسیقی به پایان رسید. همه کف می‌زدند. پسرک کولی شصت هر دو دستش را به نشانه‌ی سپاس و ستایش برای رهبر نوازندگان، نوازنده‌ی گیتار باس، بالا برد، تعظیم کرد، کوله پشتی‌اش را برداشت، راهش را کشید و رفت. رهبر گروه لبخندی مهرآمیز تحویلش داد و برایش دست تکان داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند گام آن‌سوترک، گروه دیگری موسیقی کانتری امریکایی می‌نواختند، و کمی دورتر گروهی دیگر رقص‌های تند برزیلی اجرا می‌کردند. این‌جا نیز جوانان ایرلندی، دختر و پسر، پا پیش می‌گذاشتند، رقصی زیبا می‌کردند، و سپس به راه خود می‌رفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در رستورانی که چند صد نوع شراب داشت، راگوی ایرلندی و شراب سفید نیوزیلندی خوردیم. چسبید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آخر شب که از همین راه باز می‌گشتیم، دخترکان کم‌سالی ایستاده‌بودند که با تابلوهایی با تصویر رقصندگان برهنه راه بر ما می‌بستند و دعوتمان می‌کردند که به آن بارها برویم، اما جز نگاهی خونسرد پاسخی از ما نگرفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(عکس دوم از م.)&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-835082817899408431?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/nMj727VJvZo" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/835082817899408431/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=835082817899408431&amp;isPopup=true" title="6 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/835082817899408431?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/835082817899408431?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/07/1.html" title="دابلینی‌ها – 1‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SmbcxCgBjTI/AAAAAAAAASk/miYbAdBRc5E/s72-c/Zaytoon1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">6</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUUFR3ozeip7ImA9WxJbEEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1388359584392502757</id><published>2009-07-20T10:03:00.002+02:00</published><updated>2009-07-20T10:06:56.482+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-20T10:06:56.482+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>کمی غیبت</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;منظورم "غیبت" از نوع حرف‌زدن پشت سر این و آن نیست! یک سفر ده روزه به ایرلند (جمهوری ایرلند، و ایرلند شمالی) کردم و نیمه‌شب همین دیشب به خانه رسیدم. سفری "اکتشافی" بود برای دیدن، و نه سفری تفریحی. دست‌رسی چندانی به اینترنت نداشتم و از رویدادهای ایران کم و بیش بی‌خبر مانده‌ام. باید خودم را برسانم؛ و همین امروز و فردا در باره‌ی سفرم می‌نویسم.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1388359584392502757?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/T8MGIlCcvjw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1388359584392502757/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1388359584392502757&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1388359584392502757?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1388359584392502757?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/07/blog-post_20.html" title="کمی غیبت" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">1</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUIESXY9fip7ImA9WxJUEEo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-3555987092670134619</id><published>2009-07-08T18:36:00.003+02:00</published><updated>2009-07-08T20:25:08.866+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-07-08T20:25:08.866+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>نگذارید خورشید بمیرد!‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در این یک ماه گذشته هر جا که نشسته‌ام و با هر که سخن گفته‌ام، به‌ویژه با جوانان، هر چه خوانده‌ام و دیده‌ام و شنیده‌ام، همه و همه یک‌صدا یک چیز را می‌گویند: جوانان میهن ما گام‌های بلندی به پیش برداشته‌اند؛ اینان نسلی بسیار آگاه، هوشیار، تیزهوش، پر ابتکار، بلند‌نظر، دانا و بینا، و آزاد از خشک‌اندیشی‌های گروهی و ایدئولوژیک هستند. با تیزبینی شگرفی راه را از چاه باز می‌شناسند و به آسانی در دام دکان‌های خوش آب و رنگ سیاسی یا ایدئولوژیک نمی‌افتند و خوب می‌دانند چه می‌کنند و رو به کدام سو می‌روند. دانش اجتماعی و فرهنگی‌شان فرسنگ‌ها پیش‌رفته‌تر از نسل پیش از خودشان است.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درود بر شما جوانان! پیش بروید! من دل به گام‌های شما می‌بندم و پیروزی برایتان آرزو می‌کنم. هر چه بخواهید، حق شماست، از آن ِ شماست: «همه‌ی کوه‌ها، دریاها، بهمن‌ها، به‌تمامی...؛ کمتر را» نپذیرید! [نقل به معنی از شعری از شاعر روس یه‌وگه‌نی یفتوشنکو &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Yevgeny_Yevtushenko" target="_blank"&gt;Yevgeny Yevtushenko&lt;/a&gt;].&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و به‌ناگزیر دو پرسش به ذهنم می‌آید: آیا نسل من نیز که انقلاب 1357 را بر پا کرد همین قدر پیش‌رفته‌تر و موفق‌تر از نسل پیش از خود بود که در کودتای 28 مرداد 1332 شکست خورد؟ و آیا نسل کودتای 32 نیز همین‌قدر به نسل من افتخار می‌کرد و امید می‌بست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پاسخ هیچ‌یک از این دو پرسش را نمی‌دانم. پاسخ پرسش نخست از برخی جنبه‌ها شاید مثبت باشد، زیرا نسل من توانست رژیمی را که نسل پیش از ما را سلاخی کرده‌بود به زانو در آورد و به زیر کشد. اما این همه‌ی جنبه‌ها نیست. و پاسخ پرسش دوم به‌گمانم منفی‌ست، زیرا نسل پیش از ما پیوسته در گوش‌مان می‌خواند که همه کاری کرده و همه راهی را رفته‌است و این کارها آخر و عاقبتی ندارد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس بار دیگر درود بر نسل جوان! پیروزی از آن شماست و آرزو می‌کنم که در راهتان هرگز گذارتان به مرداب دلسردی و ناامیدی نیافتد، چه، آن‌گاه خورشید می‌میرد؛ چه، آن‌جا مرداب ِ مرگ‌زای پس از 28 مرداد 1332 است که فروغ فرخزاد در «آیه‌های زمینی» در توصیف‌اش سرود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌گاه&lt;br /&gt;خورشید سرد شد&lt;br /&gt;و برکت از زمین‌ها رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سبزه‌ها به صحراها خشکیدند&lt;br /&gt;و ماهیان به دریاها خشکیدند&lt;br /&gt;و خاک مردگانش را&lt;br /&gt;زان پس به خود نپذیرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب در تمام پنجره‌های پریده رنگ&lt;br /&gt;مانند یک تصور مشکوک&lt;br /&gt;پیوسته در تراکم و طغیان بود&lt;br /&gt;و راه‌ها ادامه‌ی خود را&lt;br /&gt;در تیرگی رها کردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر کسی به عشق نیاندیشید&lt;br /&gt;دیگر کسی به فتح نیاندیشید&lt;br /&gt;و هیچ‌کس&lt;br /&gt;دیگر به هیچ چیز نیاندیشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در غارهای تنهائی&lt;br /&gt;بیهودگی به دنیا آمد&lt;br /&gt;خون بوی بنگ و افیون می‌داد&lt;br /&gt;زن‌های باردار&lt;br /&gt;نوزادهای بی‌سر زائیدند&lt;br /&gt;و گاهواره‌ها از شرم&lt;br /&gt;به گورها پناه آوردند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه روزگار تلخ و سیاهی!&lt;br /&gt;نان، نیروی شگفت رسالت را&lt;br /&gt;مغلوب کرده‌بود&lt;br /&gt;پیغمبران گرسنه و مفلوک&lt;br /&gt;از وعده‌گاه‌های الهی گریختند&lt;br /&gt;و بره‌های گمشده‌ی عیسی&lt;br /&gt;دیگر صدای هی‌هی چوپانی را&lt;br /&gt;در بهت دشت‌ها نشنیدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دیدگان آینه‌ها گوئی&lt;br /&gt;حرکات و رنگ‌ها و تصاویر&lt;br /&gt;وارونه منعکس می‌گشت&lt;br /&gt;و بر فراز سر دلقکان پست&lt;br /&gt;و چهره‌ی وقیح فواحش&lt;br /&gt;یک هاله‌ی مقدس نورانی&lt;br /&gt;مانند چتر مشتعلی می‌سوخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرداب‌های الکل&lt;br /&gt;با آن بخارهای گس مسموم&lt;br /&gt;انبوه بی‌تحرک روشنفکران را&lt;br /&gt;به ژرفنای خویش کشیدند&lt;br /&gt;و موش‌های موذی&lt;br /&gt;اوراق زرنگار کتب را&lt;br /&gt;در گنجه‌های کهنه جویدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خورشید مرده بود&lt;br /&gt;خورشید مرده بود، و فردا&lt;br /&gt;در ذهن کودکان&lt;br /&gt;مفهوم گنگ گمشده‌ای داشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌ها غرابت این لفظ کهنه را&lt;br /&gt;در مشق‌های خود&lt;br /&gt;بالکه‌ی درشت سیاهی&lt;br /&gt;تصویر می‌نمودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیچاره مردم،&lt;br /&gt;دل‌مرده و تکیده و مبهوت&lt;br /&gt;در زیر بار شوم جسدهاشان&lt;br /&gt;از غربتی به غربت دیگر می‌رفتند&lt;br /&gt;و میل دردناک جنایت&lt;br /&gt;در دست‌هایشان متورم می‌شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی جرقه‌ای، جرقه‌ی ناچیزی&lt;br /&gt;این اجتماع ساکت بی‌جان را&lt;br /&gt;یک‌باره از درون متلاشی می‌کرد&lt;br /&gt;آن‌ها به هم هجوم می‌آوردند:&lt;br /&gt;مردی گلوی زنش را&lt;br /&gt;با کارد می‌برید&lt;br /&gt;و مادری یکایک اطفالش را&lt;br /&gt;در آتش تنور می‌افکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن ها غریق وحشت خود بودند&lt;br /&gt;و حس ترسناک گنهکاری&lt;br /&gt;ارواح کور و کودن‌شان را&lt;br /&gt;مفلوج کرده‌بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیوسته در مراسم اعدام&lt;br /&gt;وقتی طناب دار&lt;br /&gt;چشمان پر تشنج محکومی را&lt;br /&gt;از کاسه با فشار به بیرون می‌ریخت&lt;br /&gt;آن‌ها به خود فرو می‌رفتند&lt;br /&gt;و از تصور شهوتناکی&lt;br /&gt;اعصاب پیر و خسته‌ی‌شان تیر می‌کشید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما همیشه در حواشی میدان‌ها&lt;br /&gt;این جانیان کوچک را می‌دیدی&lt;br /&gt;که ایستاده‌اند&lt;br /&gt;و خیره گشته‌اند&lt;br /&gt;به ریزش مداوم فواره‌های آب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید هنوز هم&lt;br /&gt;در پشت چشم‌های له‌شده، در عمق انجماد&lt;br /&gt;یک چیز نیم‌زنده‌ی مغشوش&lt;br /&gt;بر جای مانده‌بود&lt;br /&gt;که در تلاش بی‌رمق‌اش می‌خواست&lt;br /&gt;باور کند صداقت آواز آب را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید،&lt;br /&gt;شاید، ولی چه خالی ِ بی پایانی:&lt;br /&gt;خورشید مرده‌بود&lt;br /&gt;و هیچ‌کس نمی‌دانست&lt;br /&gt;که نام آن کبوتر غمگین&lt;br /&gt;کز قلب‌ها گریخته، ایمان است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه، ای صدای زندانی!&lt;br /&gt;آیا شکوه یأس تو هرگز&lt;br /&gt;از هیچ سوی این شب منفور&lt;br /&gt;نقبی به‌سوی نور نخواهد زد؟&lt;br /&gt;آه، ای صدای زندانی!&lt;br /&gt;ای آخرین صدای صداها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اجرای بی‌نظیر خود فروغ &lt;a href="http://www.iranian.com/ram/Forough/AyehaayehZamini.ram" target="_blank"&gt;بشنوید&lt;/a&gt;، و نگذارید خورشید بمیرد! نسل من چاره‌ای نداشت جز آن‌که با جرقه‌ی نارنجک و گلوله، و با هیزم کردن ِ هستی خویش، آن خورشید مرده را بار دیگر بیافروزد و آن مرداب ترسناک را بخشکاند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-3555987092670134619?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/qOlA3cnkzUM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/3555987092670134619/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=3555987092670134619&amp;isPopup=true" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3555987092670134619?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3555987092670134619?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/07/blog-post.html" title="نگذارید خورشید بمیرد!‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEAFRn8_eip7ImA9WxJVEk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-6426451001487244885</id><published>2009-06-28T18:20:00.004+02:00</published><updated>2009-06-28T18:31:57.142+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-28T18:31:57.142+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="På svenska" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>Tillbaka till Revolutionen بازگشت به‌سوی انقلاب</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;نوشته‌ای با عنوان بالا از اسلاووی ژیژک Slavoj Žižek فیلسوف نامدار اهل اسلوونی به فارسی برگرداندم که در سایت &lt;a href="http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/18565/" target="_blank"&gt;ایران امروز&lt;/a&gt; منتشر شده‌است. آن را در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/Zizek.htm" target="_blank"&gt;این نشانی&lt;/a&gt; نیز می‌یابید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقلاب ایران در سال 1357 پدیده‌ای شگرف بود که هنوز شگفتی می‌آفریند. در سی سالی که از انقلاب می‌گذرد فرزانگانی بارها گفتند که این انقلاب هنوز واپسین سخن خود را نگفته‌است. اینک، اسلاووی ژیژک نیز همین را می‌گوید. او می‌نویسد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"جنبش اعتراضی این روزها در ایران زورآزمایی میان تندروهای اسلامی و اصلاح‌طلبان غرب‌گرا نیست، چیزی بسیار بزرگ‌تر از آن است: یک خیزش ناب مردمی‌ست که پژواک نیرومندی از انقلاب سال 1357 در خود دارد؛ انقلابی که تند در سراشیب فساد غلتید."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;Jag har översatt en essä av Slavoj Žižek om vad som pågår i Iran. Persiska översättningen återfinns i ovan angivna adresser. Svenska texten finns &lt;a href="http://www.dn.se/kultur-noje/debatt-essa/tillbaka-till-revolutionen-1.899199" target="_blank"&gt;här&lt;/a&gt;. Missa inte den!&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-6426451001487244885?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/0gmDOmTZeNU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/6426451001487244885/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=6426451001487244885&amp;isPopup=true" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6426451001487244885?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/6426451001487244885?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/06/tillbaka-till-revolutionen.html" title="Tillbaka till Revolutionen بازگشت به‌سوی انقلاب" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">4</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DEEMQ3Y_eip7ImA9WxJVEk0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2062138481604897355</id><published>2009-06-21T17:50:00.007+02:00</published><updated>2009-06-28T18:31:22.842+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-28T18:31:22.842+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>آن شادی گران‌بها</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;در جمعی نشسته‌ایم. زنی زیبا از نسل من داستان روزهای انقلاب ِ ما را برای زنی زیبا از نسل بعدی که این روزها آتش به جانش افتاده، از کارش مرخصی گرفته و پیوسته پای کامپیوتر خبر مبادله می‌کند، تعریف می‌کند. می‌گوید: «من پیشمرگه بودم» و زن دوم شگفت‌زده می‌پرسد: «پیشمرگه یعنی چی؟» و من تازه معنای جای پای دردی را که از همان لحظه‌ی دیدار بر سیمای زن پیشمرگه می‌دیدم، در می‌یابم. درد را و جای پای آن را خوب می‌شناسم: دو چین از کنار پره‌های بینی تا دو سوی لبان؛ سایه‌ای تیره بر پلک‌های زیرین، و غمی توصیف ناپذیر در نگاه.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای کسانی که روی‌دادهای سال‌های 1356 و 57 را لمس کرده‌اند، این روزها دو بار سنگین و غم‌بار است. چه‌گونه می‌توان خبرهای این روزها را دنبال کرد و روزهای آتش و خون آن سال‌ها را به‌یاد نیاورد؟ چه‌گونه می‌توانم &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=2oM6l9PO6Yo" target="_blank"&gt;این صدای&lt;/a&gt; بغض‌آلود را بر آن متن بشنوم و به یاد نیاورم شب‌هایی را که با دوستم مهندس احمد حسینی آرانی بر بام می‌رفتیم و منی که جز یک ماه ِ رمضان در سیزده‌سالگی وجود "الله" را باور نداشتم و ندارم، فریاد "الله اکبر" سر می‌دادم؟ چه نیرویی، چرا و چه‌گونه مرا بر بام می‌کشاند و نام "خدای بزرگ"ی را که نمی‌شناختم از حنجره‌ام فریاد می‌زد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این فریادها، خواندن "خدای بزرگ"، و فریادهای دیگر سرانجام به بار نشست و "شادی بزرگ" به ارمغان آورد. پیش‌تر هم &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/02/blog-post.html" target="_blank"&gt;نوشتم&lt;/a&gt; که روزی که شاه از ایران رفت، 26 دی‌ماه 1357، شادترین روز سراسر زندگانی من بود و هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349795360911281570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; HEIGHT: 267px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sj5KiUwmTaI/AAAAAAAAASE/XfRHSEXk5gY/s400/Shiva-70+talet-5.jpg" border="0" /&gt;این عکس را دوستم درست برای آن از من گرفت که تا آن روز هرگز مرا چنین شاد ندیده‌بود. دوست دیگری از روی این عکس نقاشی کشید، باز برای آن که این شادی را تکرار کند. امریکای شعار من، امریکایی‌ست که ایران را نیمه‌مستعمره کرده‌بود، که شصت هزار مستشار نظامی در ایران داشت، که استوارهایش بر سرهنگان ما فرمان می‌راندند. این‌جا روبه‌روی دانشگاه تهران است. دقایقی بعد آن شعار را با نوار چسب بر پیشانیم چسباندم و شاید از نخستین کسانی بودم که نوشته‌های بر پیشانی را اختراع کردم. داشتیم می‌رفتیم که بقایای زندانیان سیاسی را از زندان قصر برهانیم. اما دهان‌به‌دهان خبر دادند که آیت‌الله طالقانی گفته که به آن سو نرویم. نرفتم و در شگفت بودم که چرا حرف یک رهبر دینی را گوش کرده‌ام. اهمیتی نداشت. در آن قله‌ی شادی اهمیتی نداشت. مزه‌ی تند شادی ِ پیروزی هر چیز دیگری را به سایه می‌برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما زندگانی به ما آموخت که هیچ چیزی رایگان به دست نمی‌آید. این شادی رایگان نبود. تا آن روز بهای سنگینی برای آن پرداخته‌بودیم و چه می‌دانستم که تا عمر دارم باید هزینه‌ی آن را بپردازم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;[...]&lt;br /&gt;با ما گفته‌بودند:&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(238,238,204)"&gt;-------------&lt;/span&gt;«آن کلام ِ مقدس را&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(238,238,204)"&gt;-------------&lt;/span&gt;با شما خواهیم آموخت،&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(238,238,204)"&gt;-------------&lt;/span&gt;لیکن به خاطر ِ آن&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(238,238,204)"&gt;-------------&lt;/span&gt;عقوبتی جان‌فرسای را&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(238,238,204)"&gt;-------------&lt;/span&gt;تحمل می‌بایدتان کرد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عقوبت ِ جان‌کاه را چندان تاب آوردیم&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(238,238,204)"&gt;-----------------------------------------&lt;/span&gt;آری&lt;br /&gt;که کلام مقدس ِ‌مان&lt;br /&gt;&lt;span style="COLOR: rgb(238,238,204)"&gt;-----------------------&lt;/span&gt;باری&lt;br /&gt;از خاطر&lt;br /&gt;گریخت!&lt;br /&gt;[احمد شاملو، 1349]&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"بهار آزادی"مان به‌زودی به خزان و سپس به زمستانی استخوان‌سوز گرایید. احمد عزیز مرا، همان را که با هم بر بام می‌رفتیم و "الله اکبر" می‌گفتیم، در 11 مرداد 1362 همین جمهوری اسلامی اعدام کرد. و من هنوز هزینه‌ی آن شادی را می‌پردازم، وگرنه در این تنهایی قطبی سوئد چه می‌کردم؟ وگرنه دردی که از دیدن تصویر کشته‌ها و زخمی‌های این‌روزها در جانم می‌دود، چه معنایی دارد؟ "ندا" برای چشیدن مزه‌ی تند آزادی، برای رسیدن به همان شادی ِ گران‌بها، &lt;a href="http://breakfornews.com/KarekarAveShooting090620.htm" target="_blank"&gt;آن‌جا&lt;/a&gt; جان می‌بازد، آسفالت سیاه کف خیابان گرمای تن او را می‌رباید و داغ‌تر می‌شود، چشمان باز و نگاه ِ تا ابد پرسان "ندا" می‌پرسد: «آخر چرا؟»، نگاهش آتش به جانم می‌زند، و کیست که پاسخ آن نگاه را بدهد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این دخترک دوست‌داشتنی، با آن نگاه آرزومند و امیدوار، آیا هیچ می‌داند چه بهایی برای رسیدن به آن پیروزی که با ‏انگشتان کوچک‌اش نشان می‌دهد باید بپردازد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349802515654365586" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; HEIGHT: 300px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sj5RCyQR0ZI/AAAAAAAAASM/PUlBmF8oIhY/s400/tehranprotest18june5.jpg" border="0" /&gt;آیا می‌داند که برای رسیدن به آن شادی بزرگ ممکن است ‏ستون استواری که او بر آن نشسته، پیکر افراشته‌ی پدرش، با آن دو انگشت پیروزی و حلقه‌ی سبز بر انگشت، ‏شاید بر خاک افتد و دیگر نباشد؟ که شاید سال‌ها او را از پشت میله‌های زندان ببیند و آرزوی بار دیگر نشستن ‏بر گردنش را داشته‌باشد؟ که شاید ناچار از ترک وطن شوند و چنان غم و دردی در نگاه پدر بنشیند که او دیگر باز ‏نشناسدش؟ نیاید آن روز. مبادا!‏&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه‌ام این‌جا بامی ندارد که بتوان بر آن ایستاد. آیا بروم روی بالکن و آن "الله"ی را که نمی‌شناسم و باورش ‏ندارم به بزرگی بنامم و زاری کنم که این بلا را از سرزمینم و مردمانش دور کند؟ تا کی باید مردم ما برای رسیدن ‏به آزادی بهایی چنین سنگین بپردازند؟ &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2062138481604897355?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/rQOfNcR_tZ8" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2062138481604897355/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2062138481604897355&amp;isPopup=true" title="5 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2062138481604897355?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2062138481604897355?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/06/blog-post_21.html" title="آن شادی گران‌بها" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sj5KiUwmTaI/AAAAAAAAASE/XfRHSEXk5gY/s72-c/Shiva-70+talet-5.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">5</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0UMSHozfCp7ImA9WxJXGUU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-3140664486176342389</id><published>2009-06-13T21:47:00.004+02:00</published><updated>2009-06-14T14:08:09.484+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-14T14:08:09.484+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>پاکستانی کردن انتخابات</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;هنگام گریستن است آیا: آشکارا، یا در دل؟ شاید هم نه: حقمان همین نبود؟ اکنون همه‌ی کسانی که از پیش نظری داده بودند و چیزی گفته‌بودند، با تفسیری از دیدگاه خود می‌گویند: «دیدید گفتم؟» و من بیزارم از این «دیدید گفتم». نمی‌دانم آیا همان «&lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2009/06/blog-post.html" target="_blank"&gt;وردیج واریش&lt;/a&gt;»ها بودند که چنین رأی دادند، یا تقلبی بزرگ‌تر از «وردیج واریش» سی سال پیش رخ داد. اما شواهد بسیاری حکایت از تقلب یا حتی کودتا دارند. و اگر چنین باشد، و چون حرکت اعتراضی مردم را آن‌چنان بزرگ و سازمان‌یافته نمی‌بینم که امید تأثیری از آن داشته‌باشم، نخست به یاد همان شعر مارتین نیه‌مؤلر می‌افتم و دریغ و دردم می‌آید که دیگر کسی نمانده که اعتراضی جدی بکند، و سپس به قرینه و قیاس می‌بینم که حضرت رهبر از تاریخچه‌ی انتخابات همسایه‌مان پاکستان خوب درس گرفته‌است: هر بار به هنگام انتخابات ریاست جمهوری در پاکستان تظاهرات خونین بر پا می‌شود، زد و خورد می‌شود، کشت و کشتار می‌شود، دویست سیصد نفری کشته می‌شوند، اما همواره رئیس جمهوری که با تقلب‌های بزرگ انتخاب شده، بر سر کارش می‌ماند، و مردم پس از چند روز به خانه‌هایشان می‌روند و کشته‌ها را به فراموشی می‌سپارند. اینک، دارند ایران را پاکستان می‌کنند. این دستپخت سی‌ساله‌ی خود موسوی‌ها و کروبی‌هاست که امروز به خودشان سرو می‌شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-3140664486176342389?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/SvwQltQGaAI" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/3140664486176342389/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=3140664486176342389&amp;isPopup=true" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3140664486176342389?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/3140664486176342389?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/06/blog-post_13.html" title="پاکستانی کردن انتخابات" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;DE4HR3Y5fyp7ImA9WxJXFUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-4347908677595213369</id><published>2009-06-08T08:04:00.002+02:00</published><updated>2009-06-09T21:48:56.827+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-09T21:48:56.827+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>چه انتخاباتی؟</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;سی سال پیش، روز جمعه 24 اسفند 1358 انتخابات نخستین مجلس شورای ملی ِ پس از انقلاب (آری، ملی! هنوز اسلامیش نکرده‌بودند) برگزار می‌شد. هنوز واپسین گل‌های "بهار آزادی" لگدکوب نشده‌بودند. هنوز گروه‌ها و سازمان‌های سیاسی گوناگون اجازه‌ی فعالیت داشتند و اجازه یافته‌بودند که نامزدهایی برای انتخابات مجلس معرفی کنند. هنوز شورای نگهبانی وجود نداشت. شرط پذیرفته شدن در فهرست نامزدهای انتخابات امضای بیست "معتمد محل" بود؛ و هنوز گروه‌های سیاسی به خون یک‌دیگر تشنه نبودند. هنوز انشعابی در سازمان چریک‌های فدائی خلق رخ نداده‌بود. حزب توده ایران رهنمود داده‌بود که اعضاء و هوادارانش به مسعود رجوی از سازمان مجاهدین خلق، هیبت‌الله غفاری و علی کشتگر از سازمان چریک‌های فدائی خلق؛ احمد حنیف‌نژاد (تبریز)، طاهر احمدزاده و منصور بازرگان (مشهد)؛ پروانه اسکندری (فروهر)، اعظم طالقانی، علی گلزاده غفوری و محمد مدیر شانه‌چی &lt;a href="http://www.iran-archive.net/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_1/187.pdf" target="_blank"&gt;رأی بدهند&lt;/a&gt;. نامزد انتخابات حزب در اندیمشک به سود نامزد سازمان مجاهدین خلق &lt;a href="http://www.iran-archive.net/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_2/192.pdf" target="_blank"&gt;کنار رفته‌بود&lt;/a&gt;. "نامه مردم" &lt;a href="http://www.iran-archive.net/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_1/169.pdf" target="_blank"&gt;آتش زدن&lt;/a&gt; انبار نشریه "مجاهد" و کشتار فجیع چهار عضو سازمان چریک‌های فدائی خلق در ترکمن‌صحرا را &lt;a href="http://www.iran-archive.net/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_1/176.pdf" target="_blank"&gt;محکوم می‌کرد&lt;/a&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;سازمان‌ها و گروه‌های سیاسی اجازه داشتند که ناظران و بازرسانی نیز به حوزه‌های رأی‌گیری انتخابات مجلس اعزام کنند. این ناظران می‌بایست از پیش به وزارت کشور معرفی می‌شدند و کارت شناسائی دریافت می‌کردند. اینان دو گروه بودند: ناظر ثابت، و ناظر سیار. ناظر ثابت در یک حوزه‌ی رأی‌گیری می‌ماند و بر کار رأی‌گیری نظارت می‌کرد، و ناظر سیار به چند حوزه‌ی رأی‌گیری ِ معین محل مأموریتش سرکشی می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حزب توده ایران نیز گروهی از اعضای خود و از جمله مرا برای نظارت بر انتخابات به وزارت کشور معرفی کرده‌بود و وزارت کشور کارت بازرسی سیار چند روستای کوهپایه‌های شمال غربی تهران را به نام من صادر کرده‌بود. پرس‌وجوی من نشان داده‌بود که برخی از این روستاها جاده‌ی ماشین‌رو ندارند. به‌ناچار موتورسیکلت بزرگ دوست و رفیقم اصغر محبوب را به امانت گرفته‌بودم و صبح زود با رفیقی که منطقه را خوب می‌شناخت، کار بازرسی را آغاز کرده‌بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در همان نخستین روستا که "وردیج واریش" نام دارد و در کوهپایه‌های شمال بزرگراه تهران-کرج پنهان است، با ورود ما به حوزه‌ی رأی‌گیری که در مسجد دهکده بود، ناگهان سکوت برقرار شده‌بود و من صحنه‌ای شگفت‌آور می‌دیدم: مسجد پر از جمعیت بود. همه مرد بودند. و روی فرش‌های کف مسجد دختری نوجوان با چادر مشکی در میانه نشسته بود و ریش‌سفیدهای ده در دایره‌ای با فاصله‌ی یک متر گرد او حلقه زده‌بودند. نگاه‌ها همه در سکوت بر چهره‌ی من و بر کارت شناسائی روی سینه‌ام لغزیده‌بود و سپس در نگاه همه، و حتی دختر چادری، پرتوی از شادی می‌دیدم. نخست ریش‌سفیدان لب به شکوه گشودند که: "آقای بازرس، این خواهر ِ ناظر انتخابات نمی‌گذارد که اهل ده رأی بدهند"، و "خواهر ناظر انتخابات" که نماینده‌ی سازمان مجاهدین خلق بود در پاسخ نگاه پرسانم، ستون پشت سرم را نشان داده‌بود: روی این ستون پوستری با عکس و مشخصات سی نامزد پیشنهادی حزب جمهوری اسلامی نصب شده‌بود، پای ستون مردی پشت میزی با دفتر و دستک نشسته‌بود و پیدا بود که او برگه‌ی رأی را برای مردم ده پر می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تبلیغات انتخاباتی در روز انتخابات ممنوع بود و وجود این پوستر در مسجد دو بار تخلف شمرده می‌شد. سودجوئی از بی‌سوادی مردم و جا زدن فهرست انتخاباتی حزب جمهوری اسلامی در برگه‌های انتخاباتی آنان به عنوان فهرست مورد تأیید "امام" تقلب آشکار و کاری غیر انسانی بود. شهامت و دلاوری این شیردختر را در دل می‌ستودم که یک‌تنه در برابر تاریخ عقب‌ماندگی این سرزمین سوخته سینه سپر کرده‌بود. امیدوارانه نگاهم می‌کرد و مشتاقانه منتظر بود که جانب او را بگیرم. گفتم، و جانب او را گرفتم، اما از آن‌سو مردان، و ریش‌سفیدان می‌گفتند: "آخر آقای بازرس! این مردم که سواد ندارند. خودشان که نمی‌توانند بنویسند. یک نفر باید به‌جایشان بنویسد. آن یک نفر هم که نمی‌تواند نام‌ نامزدها را از حفظ داشته‌باشد و نام سی نفر را برای این و آن بنویسد و باید از روی یک چیزی بنویسد. پس ما چه‌کار کنیم؟ چه‌جوری رأی بدهیم؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وظیفه‌ی آن شیردختر به‌عنوان ناظر ثابت، اعتراض و دخالت بود، اما بازرس سیار حق دخالت نداشت و فقط می‌توانست گزارش بدهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شامگاه آن روز، در مرکز بخش بر شمارش رأی‌ها نظارت می‌کردیم و آن‌جا دو رأیی را که من و رفیقم برای نامزد‌های حزب به صندوق ریخته‌بودیم در برابر چشمان ما یک رأی خواندند! از یک رأی ما هم نگذشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"نامه مردم" بر پایه‌ی گزارش‌های بازرسان حزبی &lt;a href="http://www.iran-archive.net/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_2/195.pdf" target="_blank"&gt;اعتراضی&lt;/a&gt; بر تقلب‌ها و &lt;a href="http://www.iran-archive.net/hezbe_toode/nameye_mardom/saale_2/196.pdf" target="_blank"&gt;گزارشی&lt;/a&gt; فهرست‌وار از صد‌ها تخلف منتشر کرد، اما نتیجه‌گیری گزارش من منتشر نشد: در یک جامعه‌ی بی‌سواد نمی‌توان دموکراسی راستین برقرار کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمان نمی‌کنم که از سی سال پیش تا کنون دگرگونی چشمگیری در نسبت بی‌سوادی جمعیت رأی‌دهندگان کشور ما رخ داده‌باشد. بی‌گمان در روز 22 خرداد امسال نیز کسی در مسجد "وردیج واریش" خواهد نشست تا نام نامزد ریاست جمهوری مورد تأیید شخص معینی را در برگه‌های رأی اهالی بی‌سواد ده بنویسد. و به گمان من "وردیج واریش"‌ها درصد بزرگی از جامعه‌ی کشور ما را تشکیل می‌دهند و آن‌جاست که سرنوشت رأی‌گیری‌ها تعیین می‌شود. و من که همه‌ی این‌ها را دیده‌ام و می‌دانم، پس چه انتخاباتی و چه رأی دادنی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما دوستان و آشنایان از داخل ندا می‌دهند و از یک رأی من کمک می‌خواهند. رساترین فریادی که می‌شنوم می‌گوید که نباید گذاشت احمدی‌نژاد بر سر کار بماند. و من از آن سه نفر باقی به کدام‌یک رأی بدهم؟ اینان اگر خود دستشان به خون آلوده نباشد، هیچ‌کدام در برابر ظلمی که در درازای سی سال گذشته به "غیرخودی‌ها" و دگراندیشان رفت و می‌رود هرگز فریاد اعتراض سر ندادند. اگر اینان نیز که هر سه در دستگاه قدرت سهم داشتند با همان نخستین تقلب‌های انتخاباتی، با نخستین آتش زدن به انبار این و آن نشریه، با نخستین حمله‌ی حزب‌الله به دفتر این و آن سازمان سیاسی، لب به اعتراض گشوده‌بودند، می‌توان گمان کرد که امروز در این وضع نبودیم که هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما آن‌گاه که اصغر محبوب را، همان را که موتورسیکلت‌اش را برای بازرسی حوزه‌های انتخاباتی امانت گرفتم، که در دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران جامعه‌شناسی هنر درس می‌داد و هرگز دست به اسلحه نزده‌بود، هرگز در "توطئه‌ی براندازی" و جاسوسی برای بیگانه شرکت نکرده‌بود، که جز هنر ورزیدن و اندیشه ورزیدن گناهی نداشت، در اردیبهشت 1362 همراه با چند صد تن دیگر گرفتند و به زندان بردند، اعتراضی از اینان شنیده نشد. آن‌گاه که این رفیق نازنین مرا همراه با چند هزار زندانی سیاسی دیگر از گروه‌های گوناگون در تابستان سیاه 1367 کشتند، هیچ‌یک از اینان اعتراضی نکردند. آن‌گاه که کاظم سامی را کشتند، داریوش و پروانه فروهر را کشتند، مختاری و پوینده را کشتند، عزت‌الله سحابی را در "اتاق سفید" شکنجه کردند، یهودیان را و بهائیان را کشتند و آزار دادند، درویشان گناباد را و قم را کشتند و خانقاهشان را ویران کردند، برای سنی‌ها تبعیض گذاشتند، مهاجران افغان را آزار دادند و به زور به کشورشان بازگرداندند، دفتر کار شیرین عبادی را ویران کردند، حقوق گروه‌های قومی را پایمال کردند، گور جمعی کشتگان 67 را در خاوران شخم زدند، و هزاران بلای دیگر بر سر هزاران "غیر خودی" و دگراندیش و دگرباش آوردند، هیچ صدای اعتراضی از هیچ‌یک از اینان برنخواست. پس چه‌گونه ممکن است که اینان فردای انتخاب‌شدن، آزادی "غیر خودی"ها را به رسمیت بشناسند و از آن دفاع کنند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نیاید آن روزی که نوبت به خود این آقایان برسد و مصداق آن &lt;a href="http://www.bar-blog.de/2008/12/19/die-vergangenheit-ruhen-lassen-sind-stasi-ueberpruefungen-noch-zeitgemaess/#comment-19289" target="_blank"&gt;شعر معروف&lt;/a&gt; کشیش آلمانی مارتین نیه‌مؤلر Martin Niemöller شوند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخست کمونیست‌ها را گرفتند،&lt;br /&gt;هیچ نگفتم؛&lt;br /&gt;چه، کمونیست نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپس سوسیال‌دموکرات‌ها را در بند کردند،&lt;br /&gt;هیچ نگفتم؛&lt;br /&gt;سوسیال‌دموکرات نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌گاه که اعضای سندیکاها را گرفتند،&lt;br /&gt;اعتراضی نکردم؛&lt;br /&gt;عضو سندیکا نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یهودیان را گرفتند،&lt;br /&gt;و من خاموش ماندم؛&lt;br /&gt;که یهودی نبودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و سرانجام به سراغ من که آمدند،&lt;br /&gt;دیگر کسی نمانده‌بود که اعتراض کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن روز سیاه داستان انسان و انسانیت در هر جامعه‌ای به برگ پایانی خود می‌رسد. پس به امید آن که نیاید آن روز، در پاسخ به ندای کمک به جلوگیری از ماندن احمدی‌نژاد، باشد، رأی می‌دهم، اما نه به این سه نفر که مرید و مرادشان همان است که &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=T0lQacS3OsM" target="_blank"&gt;پشیمان شد&lt;/a&gt; از این که فردای انقلاب حمام خون به ‌پا نکرد، که به انسانی رأی می‌دهم که یک حنجره فریاد اعتراض بود، و پس از پیروزی، دشمنی نیافرید و انتقامجوئی نکرد: من به نلسون ماندلا رأی می‌دهم. اما هنور معتقدم که سرنوشت انتخابات در "وردیج واریش"ها تعیین می‌شود. هنوز معتقدم که در جامعه‌ی بی‌سواد نمی‌توان دموکراسی راستین بر پا کرد، و هنوز بسیار کسان در ایران سود می‌برند از این که مردم را در بی‌سوادی و نادانی، و در پرستش "چاه جمکران"ها و "امامزاده سیار"ها نگاه دارند.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-4347908677595213369?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/dd18CbrqIQI" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/4347908677595213369/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=4347908677595213369&amp;isPopup=true" title="6 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/4347908677595213369?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/4347908677595213369?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/06/blog-post.html" title="چه انتخاباتی؟" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">6</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0EHQnsyeip7ImA9WxJQGEg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-1334923890802544568</id><published>2009-05-30T19:25:00.010+02:00</published><updated>2009-06-01T13:27:13.592+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-06-01T13:27:13.592+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="از جهان خاکستری" /><title>از جهان خاکستری - 27</title><content type="html">&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFl5p6-AzI/AAAAAAAAARA/lV0k2e-9xmw/s1600-h/Pedar1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341662674218255154" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 138px; height: 204px;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFl5p6-AzI/AAAAAAAAARA/lV0k2e-9xmw/s400/Pedar1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;پدرم هنرمند بود. از سر هر انگشتش هنرها می‌بارید. در دانش‌آموزی با &lt;a href="http://hamshahrionline.ir/News/?id=85298" target="_balnk"&gt;رضا سیدحسینی&lt;/a&gt; (مترجم و ادیب نام‌دار بعدی) و &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Rubaba_Muradova" target="_balnk"&gt;ربابه&lt;/a&gt; دختر ملاخلیل (ربابه مراداوا &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=FjaXgnlyzF4" target="_balnk"&gt;خواننده‌ی&lt;/a&gt; معروف بعدی) همکلاسی بود و سپس در هنرستان صنعتی کرج درس خوانده‌بود. نمی‌دانم چه‌گونه از خدمت سربازی معاف شده‌بود. در جوانی در گروه تئاتر اداره‌ی فرهنگ (آموزش و پرورش) اردبیل و حومه بازیگری می‌کرد. یک بار هنگام اجرای یکی از نقش‌های اصلی کمدی موزیکال "&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=rmdLGBSb1n0" target="_balnk"&gt;مشهدی عباد&lt;/a&gt;" اثر &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Uzeyir_Hajibeyov" target="_balnk"&gt;عُزیر حاجی بیکوف&lt;/a&gt;، که به ترکی آذربایجانی‌ست، بازیگر مقابل او ناگهان و به اشتباه زبانش را به فارسی برگردانده‌بود، و پدر، با تسلط بر صحنه گفته‌بود: "آی فیلانکس! هئچ بیلمه‌زدیم سن فارسی دا قیریلداده‌ی‌سان!" [فلانی، نمی‌دانستم که تو فارسی هم بلدی بلغور کنی!]، سالن نمایش از خنده‌ی تماشاگران منفجر شده‌بود، و از آن‌پس همه او را می‌شناختند. (عکس از 1311)&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در نوزده‌سالگی دورادور با فرقه‌ی دموکرات آذربایجان همکاری کرده‌بود، چندی به کلاس زبان روسی رفته‌بود، اما سر بزنگاه، چند روزی پیش از شکست جنبش آذربایجان، چنان‌که خود می‌گفت «با دیدن همه‌ی کژی‌های حاکمیت محلی، فرماندهان "فدائی" که از امروز به فردا به خود سردوشی و درجه می‌دادند، سربازان گرسنه‌ی روس، دروغ، تجاوز، غارت و چپاول و بی‌عدالتی به‌نام عدالت»، خود را کنار کشیده‌بود. از سیاست و کار سیاسی بیزار بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFmN98VECI/AAAAAAAAARI/g5evxcuVocU/s1600-h/Pedar2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341663023190052898" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 207px; height: 273px;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFmN98VECI/AAAAAAAAARI/g5evxcuVocU/s400/Pedar2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;از هنگامی که به‌یاد می‌آورم دبیر کارهای هنری دبیرستان‌های اردبیل بود و بر سر مقام و رتبه و میزان حقوق ماهانه همواره با مادرم، که او نیز آموزگار و سپس رئیس دبیرستان بود، رقابت داشت. (عکس از 1330)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفت- هشت‌ساله که بودم خانه‌مان، همان خانه‌ای که در آشپزخانه‌ی متروکش &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/06/13.html" target="_balnk"&gt;زندانی بودم&lt;/a&gt;، آب نداشت. پدر روش جالبی برای آب آوردن داشت: دیرهنگام شب چهار سطل بزرگ بر می‌داشت و مرا با خود می‌برد تا از "داش قویولار" [چاه‌های سنگی] آب بیاوریم. می‌رفتیم، او تلمبه می‌زد و سطل‌ها را پر می‌کرد، دو سطل را بر می‌داشت و من همراهش می‌رفتم و در کوچه‌ی تاریک زیر چراغ بعدی کنار سطل‌ها می‌ایستادم تا او برگردد و دو سطل دیگر را بیاورد. با بار سنگین‌اش می‌آمد، و من همراه او تا زیر چراغ بعدی می‌رفتم؛ سطل‌ها را می‌گذاشت، و من باز تنها با سطل‌ها می‌ایستادم، و او بار دیگر تا چراغ پیشین باز می‌گشت تا دو سطل به‌جا مانده را بیاورد. این رفت و آمد چند بار تکرار می‌شد تا به خانه برسیم. در تنهائی، کنار سطل‌های پر آب، چشمان نگرانم تاریکی‌ها را و گوش‌هایم سکوت را می‌کاویدند. موهای پشت گردنم سیخ می‌شدند. می‌ترسیدم: از سگ‌های ولگرد و از ناشناخته‌های تاریکی‌ها می‌ترسیدم، و پدر که نفس‌زنان با سطل‌های سنگین از دل تاریکی بیرون می‌آمد، ترسم می‌ریخت؛ و دلم برایش می‌سوخت. اما کمکی از دستم بر نمی‌آمد. زورم نمی‌رسید که این سطل‌ها را حتی تکان بدهم. اگر دو بار می‌رفتیم، آسان‌تر نبود؟ این آب برای کاربرد روزانه بود. آب خوردن را از آب‌فروشی که با گاری ِ اسبی دم در می‌آمد می‌خریدیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقاشی می‌کرد. کلاس سوم دبستان که بودم شکل قلب انسان را با آبرنگ نقاشی کرد تا به مدرسه ببرم. این قلب چنان زنده‌بود که گوئی هم‌اکنون می‌خواست به تپش در آید. نقاشی را قاب کردند و به دیوار کلاس آویختند. از همان روز مدیر دبستان و آموزگارم پیوسته وسایل کمک‌آموزشی سفارش می‌دادند که پدرم بسازد. خط بسیار زیبائی داشت. در تابلوئی بزرگ که آن را نیز به دیوار کلاس آویختند، نام غلات و بنشن‌ها را درشت نوشته‌بود: گندم، جو، عدس، لپه، ارزن، برنج ...، و مشتی از هر یک از این دانه‌ها را با چسب مایع روی نام آن‌ها چسبانده‌بود، گوئی هر نام با همان دانه نوشته شده‌بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسیاری از کارهای خطاطی و نقاشی اداره‌ی آموزش و پرورش اردبیل را به پدرم می‌سپردند. تابلوهای برخی از دبستان‌ها و دبیرستان‌ها را او نوشت. نقاشی رنگ و روغن هم می‌کرد. ساختن دکوراسیون و نقاشی روی صحنه‌ی سالن دبیرستان پهلوی اردبیل را به او واگذار کردند. این بزرگ‌ترین سالن گردهمائی شهر و محل برگزاری جشن‌های اداره‌ی آموزش و پرورش به مناسبت‌های گوناگون بود. او چند ماه تا دیر هنگام شب روی این صحنه کار می‌کرد و در پایان دکوراسیونی زیبا و ماندگار آفرید. همه‌ی پارچه‌نوشت‌ها و نقاشی پرچم‌ها را نیز به او می‌سپردند. یک بار به اشتباه شیر ِ شمشیربه‌دست پرچم را پشت به پایه‌ی پرچم کشیده‌بود و نزدیک بود جنجالی بزرگ به‌پا شود: باد که به پرچم می‌گرفت مانند آن بود که شیر می‌گریزد. بی‌درنگ پائین‌اش آوردند و لبه‌ی دیگر پرچم را برای پایه دوختند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خانه هم تابلوهای نقاشی می‌کشید که اغلب کپی از روی آثار نقاشان معروف بودند. بستگان شیفته‌ی این تابلوها بودند و از هر کدام چند کپی برای بستگان نقاشی کرد. یکی از آن‌ها زنی جوان را نشان می‌داد که بر در باغی ایستاده‌بود و چیزی توی دستش می‌دوخت. شکم اندکی برآمده و حالت چهره‌ی زن نشان می‌داد که این لباسی‌ست که برای فرزند دلبند آینده دوخته می‌شود. تابلوی دیگر صحنه‌ای از بازار کنیزفروشان بود: برده‌فروشی از میان چند کنیز عریان یکی را به خریداران نشان می‌داد. اکنون پس‌از جست‌وجوی بسیار در اینترنت، می‌دانم که این تابلو در اصل کار نقاش ایتالیائی فابیو فابی (1946-1861) Fabio Fabbi بود. تنها تصویری از آن که &lt;a href="http://www.orientalist-art.org.uk/fabbi12.html" target="_balnk"&gt;یافتم&lt;/a&gt;، از بخش سمت راست تابلوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"انقلاب سفید" که شد، کار پدر – و من – زیاد شد. از نتایج یکی از "اصول انقلاب سفید" سال 1341 تشکیل تعاونی‌های روستائی بود. چندی پس از "انقلاب" همه‌ی روستاهای ریز و درشت پیرامون اردبیل می‌بایست این تعاونی‌ها را تشکیل می‌دادند و تابلوی آن را در ورودی روستا بر می‌افراشتند. این‌ها تابلوهایی آهنین بودند به بزرگی 60x130 سانتی‌متر که روی یک پایه‌ی دو مترونیمی آهنی بر زمین کاشته می‌شدند. هر از چندی یک گاری اسبی پر از این تابلوها پشت در خانه‌مان می‌ایستاد و تابلوها را به انباری خانه‌مان می‌بردند و کنار دیوار می‌چیدند. پدر به من ِ یازده-دوازده ساله یاد داده‌بود چه‌گونه تابلوها و پایه‌ی آن‌ها را سمباده بزنم و زنگ و ناهمواری‌شان را پاک کنم. سپس می‌بایست سراسر آن‌ها را با قلم‌مو رنگ قهوه‌ای ضد زنگ می‌زدم، و پس از خشک شدن ِ ضد زنگ، پایه را رنگ سرمه‌ای می‌زدم. پدر قاب تابلو را سرمه‌ای و متن آن را سفید رنگ می‌زد، و سپس با خط زیبایش در هر دو روی تابلو می‌نوشت: «شرکت تعاونی روستائی ... – تأسیس 1343». این کار گوئی تمامی نداشت و پیوسته گاری‌ها می‌آمدند و تابلوهای رنگ نکرده می‌آوردند. گاه خسته می‌شدم و کمر و بازوها و مچ دستانم درد می‌کرد، اما هرگز لب به شکوه نمی‌گشودم: افتخار می‌کردم که پدر به من اعتماد دارد، کار مرا می‌پسندد و این کارهای جدی را به من می‌سپارد. هیچ سخنی از پرداخت دستمزد به من در میان نبود. در آن دوران حتی پول توجیبی ثابتی هم نداشتم. چند سال پس از آن بود که دریافت پول هفتگی در خانه‌ی ما متداول شد. (عکس از 1344)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFmuNOrPEI/AAAAAAAAARQ/PdVNvAtQNE8/s1600-h/Pedar3.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341663740013386818" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 330px; height: 243px; text-align: center;" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFm3sUVHEI/AAAAAAAAARY/6xzfx0GMjsQ/s400/Pedar3.jpg" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;نجاری می‌کرد. در و پنجره و میز و صندلی و کمد برای خودمان و بستگان می‌ساخت. یکی از بستگان در تهران یک کمد بزرگ برای حیاط‌خلوت‌شان به پدرم سفارش داد. پدر در انباری خانه‌مان اره می‌کرد و رنده می‌کرد. من هم رنده می‌کردم و سمباده می‌زدم. می‌گویند که "ای‌که‌آ"ی سوئد IKEA با اختراع بسته‌بندی "تخت"، انقلابی در صنعت مبلمان ایجاد کرد. به‌گمانم پدرم خود نیز جدا از "ای‌که‌آ" این نوع بسته‌بندی را اختراع کرد: کمد که آماده شد، قطعات آن را به شکل "تخت" بسته‌بندی کرد، و با هم آن را با اتوبوس مسافربری به تهران بردیم و در حیاط خلوت سفارش‌دهنده، با استادکاری پدر و دستیاری من نصبش کردیم. دستمزدی به من نرسید، و به پدر هم گذشته از دعا و ثنا نمی‌دانم چیزی دادند، یا نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شیشه‌گری می‌کرد. اگر شیشه‌ی پنجره‌ای در خانه می‌شکست، خود با الماس شیشه می‌برید، جا می‌انداخت و کناره‌های آن را "زامیسکا" [زاماسکا (واژه‌ی روسی)] می‌مالید. چمدان و صندوق می‌ساخت. ریختگی‌های گچ‌های دیوارها را خود گچ‌کاری می‌کرد، دیوار را بتونه‌کاری می‌کرد، سمباده می‌زد و رنگ می‌زد. بنائی می‌کرد. نخ می‌کشید و آجرچین لبه‌ی باغچه‌های حیاط را می‌ساخت. من عمله‌اش بودم. بسیاری از کارهای ساختمانی واپسین خانه‌ی خانواده را به دست خود انجام داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiGjNP2Lg4I/AAAAAAAAARw/PYfr1cxmSIs/s1600-h/Pedar4.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341730081025524610" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 192px; height: 246px;" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiGjNP2Lg4I/AAAAAAAAARw/PYfr1cxmSIs/s400/Pedar4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;خیاطی می‌کرد. به‌دست خود و با چرخ خیاطی خانگی چادر بزرگی از پارچه‌ی ضخیم دوخت که با خود به آب گرم سرعین می‌بردیم و همه‌ی خانواده و حتی میهمانان در آن جا می‌گرفتیم. یک بار با گروهی از دوستانم این چادر سنگین را تا نیمه‌راه قله‌ی سبلان با خود بردیم. لحاف می‌دوخت. پشم را روی پارچه پهن می‌کرد، پارچه را روی پشم بر می‌گرداند و با سوزن درشت و نخ کلفت می‌دوخت. همه‌ی لحاف‌های خانه‌مان را پدر دوخت. یقه‌ی پیراهنش را نشاسته می‌مالید و آستون می‌زد و اتو می‌کشید. زیپ‌های خراب لباس‌هایمان را درست می‌کرد. دگمه‌های کتم که می‌افتاد، پدر برایم می‌دوخت. مادر بلد نبود آن دگمه‌ی میانی ساقه‌بلند را بدوزد. (عکس: استکهلم 1370، تامی لی جونز؟ یس!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه‌ی کارهای برق و سیم‌کشی و تعمیر وسایل برقی خانه را خود انجام می‌داد. کار چراغانی کردن و تزئین برخی سر درها را نیز به او می‌سپردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آشپزی می‌کرد. برای مهمانی‌های بزرگ آبکش کردن برنج به گردن پدر بود. سبزی خوردن پاک می‌کرد. کتلت‌ها را روی تخته‌ای با کناره‌ی کارد شکل می‌داد و توی آرد نخودچی می‌غلتاند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعر می‌سرود. خانه را که برای ادامه‌ی تحصیل در تهران ترک می‌کردم، دبیر ادبیات و هنر دانشسرای مقدماتی دختران اردبیل بود و شعر سرودن را که از سال‌ها پیش آغاز کرده‌بود، اکنون جدی‌تر پی می‌گرفت. غزل‌های کلاسیک فارسی می‌سرود و "فرح" تخلص می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینک، پس از آن همه تکاپو و آفرینندگی، آرمیده‌است آن‌جا، در خاک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341664913645141010" style="margin: 0px auto 10px; display: block; width: 400px; height: 280px; text-align: center;" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFn8Ab8fBI/AAAAAAAAARo/2Sl6Ybb5lsw/s400/Pedar5.jpg" border="0" /&gt;از سرنوشت نقاشی‌های پدر، جز یکی از آن‌ها، هیچ نمی‌دانم. آن تابلوهای شرکت‌های تعاونی روستائی اگر با ضدزنگ مالیدن ناشیانه و کودکانه‌ی من از برف‌ها و باران‌های بیش از چهل سال نپوسیده‌باشند، لابد به مصرف‌های دیگری رسیده‌اند. از آن کمدها و دیگر کارهای دستی چندان چیزی باقی نیست. دکوراسیون صحنه‌ی سالن دبیرستان پهلوی، که اکنون دبیرستان دخترانه‌ی فاطمیه نام دارد، گمان نمی‌کنم باقی مانده‌باشد. آن چادر لابد پوسیده و پاره شده‌است. همه‌ی دفترهای شعر، نوشته‌ها، کاغذها و مدارک پدر را پس‌از درگذشت‌اش، مادر نابود کرد. نمی‌دانم چرا. ارزنده‌ترین آثاری که از او باقی‌ست، همه‌ی آن چیزی‌ست که به فرزندانش و به هزاران شاگردش در دبیرستان‌های اردبیل آموخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... و یک لحاف دست‌دوز دونفره‌، که تنها باری که به سوئد آمد برایم آورد. می‌گفت که آن را برای دامادی من دوخته‌بود. اما جشن دامادی مرا ندید. جشنی نبود: عقدی پنهانی در محضری بود، و چند روز پس از آن ایران را ترک کرده‌بودیم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-1334923890802544568?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/q5R8JvqCCxE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/1334923890802544568/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=1334923890802544568&amp;isPopup=true" title="10 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1334923890802544568?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/1334923890802544568?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/05/27.html" title="از جهان خاکستری - 27" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/SiFl5p6-AzI/AAAAAAAAARA/lV0k2e-9xmw/s72-c/Pedar1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">10</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUQCSX4_eSp7ImA9WxJQEkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-8925706573826146576</id><published>2009-05-21T20:57:00.014+02:00</published><updated>2009-05-25T22:29:28.041+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-25T22:29:28.041+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>اکسیژن، اکسیژن!‏</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;33 سال پیش، 2 سال پیش از انقلاب، در اوج فعالیت‌هایم در &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/12/blog-post_10.html" target="_blank"&gt;اتاق موسیقی&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; دانشگاه صنعتی آریامهر (شریف)، در هنگامه‌ی کشتن و کشته‌شدن چریک‌ها و مجاهدین در خیابان‌ها، در اوج موسیقی "مبتذل" خواننده‌هایی که هر روز مانند قارچ در شوهای تلویزیونی می‌روئیدند و من خود را همچون سربازی در سنگر حفاظت از اصالت موسیقی این مرز و بوم و منادی موسیقی جدی و غیر بازاری خیال می‌کردم، روزی، دو تن از دانشجویانی که به‌تازگی به همکاری با اتاق موسیقی جلب‌شان کرده‌بودم، جهانگیر و جمشید، از گرد و خاک و دود باروت سنگرها بیرونم کشیدند و پرسیدند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- نمی‌شود در برنامه‌های اتاق موسیقی چیزهایی از قبیل &lt;em&gt;&lt;strong&gt;اکسیژن&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; هم پخش کنیم؟&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من ِ جوان ِ بی‌پول ِ شهرستانی نه رادیوئی داشتم و نه تلویزیون می‌دیدم و نه از تازه‌های موسیقی روز چیزی می‌دانستم. نام &lt;em&gt;&lt;strong&gt;اکسیژن&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; به گوشم خورده‌بود، اما آن را در خیال در قفسه‌ی موسیقی‌های "مبتذل" و کنار قفسه‌ی مواد مخدر، و "قرتی‌بازی" جا داده‌بودم. در آن خاک و خل و دود ِ سنگر مجالی برای وارسی آن نیافته‌بودم. این دوستانم هنوز نمی‌دانستند که در طول چهار – پنج سال فعالیت در اتاق موسیقی چه خون دلی خورده‌بودم، چه‌گونه "نازک‌آرای تن" این "ساق گل" را "به‌جانش کشته" بودم و "به‌جان" آبش داده‌بودم، و چه‌گونه آموخته بودم که هر گام خطا چه خطرهایی دارد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزگار به‌شدت سیاسی بود. روبه‌روی ما اتاق کوهنوردی بود که بسیاری از چریک‌ها - حسینعلی و مسعود پرورش، تورج حیدری بیگوند، طاهره خرم، فرزاد دادگر، فریبرز صالحی، سیامک قلم‌بر و دیگران – از آن در آمدند. آن‌جا برخی "چپ"های چریک‌مشرب هم بودند، از قبیل محمد ی.، که بدتر از هر آخوندی، حتی با شرکت دختران دانشجو در برنامه‌های کوهنوردی مخالف بودند و گوش‌به‌زنگ بودند که خطائی از ما سر بزند تا مهر باطل بر اتاق موسیقی بزنند. یک بار دانشجوئی کلید را از من گرفت و آثاری را در اتاق موسیقی برای دوستانش پخش کرد. چند دختر دانشجو با &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=SZD_ZzubDxs" target="_blank"&gt;والس گل‌ها&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; از بالت &lt;em&gt;&lt;strong&gt;فندق‌شکن چایکوفسکی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; روی صندلی بالاتنه‌شان را به چپ و راست رقصاندند، و در روزهای بعد زمزمه برخاست که "این‌جا رقاص‌خانه باز کرده‌اند"!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو طبقه بالاتر، نمازخانه‌ی دانشگاه بود و دانشجویان نمازخوان پیوسته به غلامعلی حدادعادل شکایت می‌بردند که صدای اتاق موسیقی بلند است؛ مقامات دانشگاه می‌پائیدند که از اموال دانشگاه چه استفاده‌ای می‌کنم؛ و ساواک مراقب بود که در اتاق موسیقی چه فعالیت‌های سیاسی صورت می‌گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من در این میان بر لبه‌ی تیغ راه می‌رفتم و پیوسته در حال عقب راندن مرزها بودم: متن کامل اپرای کوراوغلو به آذربایجانی (&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=Rn7cmFGgFoo" target="_blank"&gt;اوورتور&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=oUKM3V2lFlY" target="_blank"&gt;آریای کوراوغلو از پرده‌ی دوم&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=kydP4e6xS3Y" target="_blank"&gt;رامشگر ایرانی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=PtkabIkiyP0" target="_blank"&gt;چون‌کی اولدون ده‌ییرمانچی&lt;/a&gt;، &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=uY6UNq0f-nw" target="_blank"&gt;پرده‌ی پنجم&lt;/a&gt;، تکه‌های منتخب &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=WUF6EKs40mc" target="_blank"&gt;1&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=0HLEJJwFIH8" target="_blank"&gt;2&lt;/a&gt;)، همراه با &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/opera.htm" target="_blank"&gt;ترجمه‌ی فارسی&lt;/a&gt; که منتشر کردم، در دانشگاه‌ها و محافل دانشجوئی غوغایی به‌پا کرده بود. کوراوغلو نماد چریک بود، پایگاهش چنلی‌بئل نمادی از سیاهکل بود، حسن خان نمادی از شاه ستمگر بود و در بسیاری از محافل دانشجوئی اکنون به‌جای "شاه" حسن خان می‌گفتند. حتی به &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=5c4x0yuKpeY" target="_blank"&gt;سنفونی پنجم&lt;/a&gt; بیتهوفن رنگ و لعاب سیاسی می‌بخشیدیم. &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=XojVmivqDrA" target="_blank"&gt;فینلاندیا&lt;/a&gt;ی ژان سیبلیوس را سرود آزادی کرده‌بودیم. &lt;a href="http://e-library.musigi-dunya.az/mp3/46.mp3" target="_blank"&gt;شور&lt;/a&gt; امیروف و &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=FR36PRgBFzA" target="_blank"&gt;شهرزاد&lt;/a&gt; ریمسکی کورساکوف سرود چریک‌ها بودند که پخش می‌کردیم. آلبوم گروه شیلیائی اینتی ایلیمانی با "&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=j4kp2Rc8GBc" target="_blank"&gt;سرود اتحاد&lt;/a&gt;"شان ترانه‌ی انقلاب بود که برای نخستین بار پخش کردیم و سه سال بعد شعر "بر پا خیز، از جا کن..." را روی آن گذاشتند. "مرا ببوس"، "الهه‌ی ناز"، "مرغ سحر"، "خروسخوان"، "&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=pF4AtDMskFI" target="_blank"&gt;ئه‌ولری وار خانا خانا&lt;/a&gt;"، همه معنا و بار سیاسی داشتند. &lt;em&gt;&lt;strong&gt;آشیق اصلان&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; که "ساز"اش را مانند مسلسل زیر بغل می‌زد و روی صحنه می‌آمد، کار سیاسی می‌کرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینک، جهانگیر و جمشید &lt;em&gt;&lt;strong&gt;اکسیژن&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; را پیشنهاد می‌کردند! پیشنهاد را رد کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزدیک به بیست سال پس از آن&lt;strong&gt; &lt;em&gt;اکسیژن&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; را و سازنده‌اش &lt;em&gt;&lt;strong&gt;ژان میشل ژار&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; را کشف کردم. تازه دانستم که تکه‌هایی از این موسیقی را بارها شنیده‌ام و از آن لذت برده‌ام، بی آن‌که نامش را بدانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;پنجشنبه‌ی گذشته، 14 مه، ژان میشل ژار در استکهلم نمایش "نور و صدا" داشت و بسیاری از آثار به‌یادماندنیش از این سی سال را اجرا کرد. با دو تن از دوستان به این کنسرت رفتم و، جای همگی خالی، برای نخستین بار اجرای زنده‌ی ژان میشل ژار را دیدم و از هنر او لذت بردم. او از جمله اکسیژن &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=x8dqzTl0vUI" target="_blank"&gt;2&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=N4oSXmnkPUU" target="_blank"&gt;4&lt;/a&gt; را اجرا کرد، اما حیف که اکسیژن &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8CsqFOhNN0k" target="_blank"&gt;8&lt;/a&gt; را، که &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/10/17.html" target="_blank"&gt;مونیکا&lt;/a&gt; با آن از عکس‌اش بیرون می‌آید و برایم می‌رقصد، و نیز اکسیژن &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=l0kb2dz1RxI" target="_blank"&gt;13&lt;/a&gt; را، که من با آن به درون عکس می‌روم و با مونیکا می‌رقصم، اجرا نکرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپاسگزارم از دوست جوانم که نگذاشت رفتن به این کنسرت را فراموش کنم. او در سالن کنسرت پرسید: چرا ژان میشل از &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2009/04/dr-zjivago.html" target="_blank"&gt;پدرش&lt;/a&gt; موریس که دو ماه پیش درگذشت یاد نمی‌کند؟ چه می‌دانم. لابد رابطه‌ی خوبی با هم نداشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=8PvDXE93PE0" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی و پیوندهایی که همان‌جا می‌یابید بخش‌هایی از کنسرت هفته‌ی گذشته را گذاشته‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;و به اتاق موسیقی که می‌اندیشم، به گمانم تصمیم درستی گرفتم – در آن دور و زمانه نمی‌شد آلبوم اکسیژن را در اتاق موسیقی پخش کرد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-8925706573826146576?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/yCzDgBqPzlQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/8925706573826146576/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=8925706573826146576&amp;isPopup=true" title="8 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8925706573826146576?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8925706573826146576?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/05/blog-post_21.html" title="اکسیژن، اکسیژن!‏" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">8</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0AEQXg6eip7ImA9WxJQFUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-8965843610261681118</id><published>2009-05-15T21:22:00.030+02:00</published><updated>2009-05-29T08:48:20.612+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-29T08:48:20.612+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="به فارسی" /><title>جاسوسی که طرد شد</title><content type="html">&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg3GSKM1PdI/AAAAAAAAAQY/zRJF0sXCDgc/s1600-h/Shebarshin1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5336139148782026194" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 140px; height: 200px;" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg3GSKM1PdI/AAAAAAAAAQY/zRJF0sXCDgc/s400/Shebarshin1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;به‌تازگی در اینترنت به نام لئونید شبارشین &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Leonid_Shebarshin" target="_blank"&gt;Leonid Shebarshin&lt;/a&gt; برخوردم، و نیز دوستی از کودتای "دارودسته‌ی هشت‌نفره" در اتحاد شوروی پیشین بر ضد میخائیل گارباچوف یاد کرد. این دو نکته به‌یادم آورد که هفده سال پیش مطلبی درباره‌ی لئونید شبارشین، کار او در ایران، و آن کودتای نافرجام ترجمه و تألیف کردم که جائی منتشر نشده‌است. البته در همان هنگام نوشته را برای نشریه‌ی &lt;em&gt;&lt;strong&gt;چشم‌انداز&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; که به سردبیری ناصر پاکدامن در پاریس منتشر می‌شود فرستادم، اما چاپش نکردند. اکنون دستی بر سر و روی آن نوشته کشیده‌ام و کوتاه‌ترش کرده‌ام که در پی می‌آید. هنگام ویرایش آن، گشتی دیگر در اینترنت زدم و مطالب تازه‌تری یافتم، از جمله درباره‌ی کوزیچکین و توطئه‌ی قتل او به‌دست جوانان توده‌ای، که در پایان از آن‌ها نیز یاد می‌کنم.&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولادیمیر کوزیچکین Vladimir Kuzichkin کنسولیار دوم سفارت شوروی در تهران در دوم ژوئن 1982 به انگلستان گریخت و اطلاعاتی را در اختیار ام‌آی6 انگلیس و سیای امریکا گذاشت. این اطلاعات کمی بعد در پاکستان به محمد غرضی فرستاده‌ی حبیب‌الله عسکراولادی تحویل داده‌شد و گفته می‌شود که همین اطلاعات بهانه‌ای شد برای دستگیری رهبران و اعضای حزب توده ایران و سپس اعدام آنان. در بسیاری از نوشته‌ها از نقش کوزیچکین سخن رفته‌است و من نیز در &lt;em&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://www.iran-archive.com/hezbe_dmokratik/gamhaye_fajee.pdf" target="_blank"&gt;با گام‌های فاجعه&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; اشاره‌هایی به آن کرده‌ام. او در سال 1990 کتاب خاطرات خود را با عنوان Inside the KGB: My life in Soviet espionage منتشر کرد که من بی‌درنگ ترجمه‌اش کردم. این ترجمه به شکل دنباله‌دار در نشریه‌ی &lt;em&gt;&lt;strong&gt;راه آزادی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; منتشر می‌شد، اما با انتشار ترجمه‌ی کامل کتاب در ایران ("کاگ‌ب در ایران"، ترجمه اسمعیل زند و حسین ابوترابیان، چاپ چهارم، نشر حکایت، تهران 1376) انتشار ترجمه‌ی من در &lt;em&gt;&lt;strong&gt;راه آزادی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; متوقف شد. بخش نخست ترجمه‌ی مرا در &lt;a href="http://web.comhem.se/shivaf/kuzichkin.htm" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی می‌یابید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*** &lt;blockquote&gt;در تاریخ 19 تا 21 اوت 1991 در اتحاد شوروی پیشین کودتای نافرجامی بر ضد رهبر کشور میخائیل گارباچوف صورت گرفت. یکی از اعضاء رهبری هشت‌نفره‌ی کودتا ولادیمیر کریوچکوف Kryuchkov رئیس کا‌گ‌ب بود که با شکست کودتا دستگیر و زندانی شد، در سال 1994 بخشوده شد، و در سال 2007 درگذشت. معاون اول کریوچکوف در کاگ‌ب و رئیس اداره‌ی کل یکم (اداره‌ی اطلاعات و جاسوسی) لئونید شبارشین بود که بی‌درنگ پس از شکست کودتا به دستور گارباچوف به ریاست کل کاگ‌ب رسید. اما این ریاست شبارشین بیش از یک شبانروز دوام نیاورد. یلتسین و دیگران ساده‌انگاری گارباچوف را بر او خرده گرفتند، او را وا داشتند که شبارشین را از ریاست کاگ‌ب برکنار کند، و وادیم باکاتین Vadim Bakatin به این مقام گمارده شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین از ماه مه 1979 (اردیبهشت 1358) عهده‌دار ریاست دفتر نمایندگی کاگ‌ب در سفارت شوروی در تهران بود و در ماه مه 1983 (اردیبهشت 1362) همراه با هفده دیپلمات دیگر سفارت شوروی از ایران اخراج شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از برکناری شبارشین از ریاست یک‌روزه‌ی کاگ‌ب، یک مأمور ناشناس کاگ‌ب به نشریه‌ی &lt;em&gt;&lt;strong&gt;اخبار مسکو&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; Moscow News مراجعه کرد و مطالبی درباره‌ی شبارشین و کاگ‌ب بیان کرد. چند روز پس از آن نیز روزنامه‌ی &lt;em&gt;&lt;strong&gt;ایزوستیا&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; Izvestia با خود شبارشین گفت‌وگو کرد تا او بتواند به اتهام‌ها پاسخ گوید. در هر دوی این گفت‌وگوها مطالبی در باره‌ی دوران فعالیت شبارشین در ایران و نیز پاره‌ای مطالب جالب دیگر به میان آمده‌است. در زیر خلاصه‌ای از این دو گفت‌وگو آورده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;1 &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;[نسخه‌ی انگلیسی &lt;em&gt;&lt;strong&gt;اخبار مسکو&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;، شماره 41، اکتبر 1991]&lt;br /&gt;ناتالیا گئوورکیان: به‌نظر می‌رسد که دستگاه اطلاعاتی ما از حوادث ماه اوت رو سفید در آمد. آیا همین‌طور است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مأمور ناشناس: من با اطمینان می‌توانم بگویم که این سازمان هیچ‌گونه سهم عملی در این ماجرا نداشت. اما از سوی دیگر تردیدی ندارم که همه‌ی معاونان کریوچکوف و از جمله شبارشین و بسیاری از دستیاران شبارشین در سازمان اطلاعات می‌بایست از حوادثی که در شرف وقوع بود، آگاه باشند. من می‌ترسم که با ریاست 24‌ساعته‌ی شبارشین بر کاگ‌ب بسیاری از اسناد ناپدید شده‌باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ن. گ.: پیداست که شما چندان علاقه‌ای به شبارشین ندارید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مأمور ناشناس: مسأله علاقه یا بی‌علاقگی نیست. از شبارشین در شگفتم. البته در طول همه‌ی این سال‌ها می‌بایست می‌فهمیدم که بسیاری از زیردستان کریوچکوف در حال طراحی عملیات و بررسی و نقشه کشیدن هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ن. گ.: اما در ایزوستیای دو روز پیش یکی از سرکردگان دستگاه اطلاعاتی از شبارشین بسیار تعریف کرده‌است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مأمور ناشناس: او و شبارشین از سال‌های دانشجوئی و از هنگامی که هر دو خبرچین کاگ‌ب بودند، با هم آشنا بودند. [...] سیاست کریوچکوف در گزینش کارکنان بسیاری از همکاران مرا شگفت‌زده می‌کرد. پیرامون او افرادی گرد آمده‌بودند که هر یک در عملیات شکست‌خورده‌ای شرکت داشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ن. گ.: یعنی شبارشین را متهم می‌کنید که در کار خود خطائی کرده‌است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مأمور ناشناس: شبارشین کار خود را از وزارت امور خارجه آغاز کرد و دبیر سفارت ما در پاکستان بود. او هنگامی‌که دستیار رهبری شبکه‌ی جاسوسان مستقر در هندوستان بود، توجه کریوچکوف را جلب کرد. در آن هنگام اوضاع سیاسی این کشور بغرنج بود و رهبری شبکه‌ی جاسوسان ثابت ما در آن‌جا قادر نبود این اوضاع را به‌درستی تجزیه و تحلیل کند. در نتیجه رهبران ما به خطا رفتند. با توصیه‌ی همان مأموران، ما ایندیرا گاندی را پس از نخستین کناره‌گیریش رها کردیم و پشتیبانی از او را به سود خود ندانستیم، او را نادیده گرفتیم، به سفارت دعوتش نکردیم و از پشتیبانی او خودداری کردیم. رئیس شبارشین در هندوستان ژنرال یاکوف پروکوپی‌یویچ Yakov Prokopyevich [یاکوف پورفیریه‌ویچ مدیانیک Pofiryevich Medyanik درست است - مترجم] یکی از مغزهای متفکر قماری بود که اعزام نیرو به افغانستان و لشگرکشی گسترده و همه‌جانبه‌ی کاگ‌ب به این کشور را به‌دنبال آورد. بعد هم شبارشین پسر خود را که هیچ سابقه‌ی درخشانی نداشت با اعمال نفوذ در مقامی نشاند که اغلب ژنرال‌ها را بر آن می‌گماشتند. حتی پیش از آن نیز همه‌ی کارکنان اطلاعات از مشاهده‌ی آن‌که اتاق کار پدر و پسر در یک راهرو قرار دارد، در شگفت بودند. به پیشنهاد همان یاکوف پروکوپی‌یویچ، شبارشین را برای کار با شبکه‌ی جاسوسی به ایران اعزام کردند. اکنون او فرصتی طلائی داشت تا مهارت خود را، که انکار ناپذیر است، در شرایط بغرنج این کشور به‌کار بندد. اما درست هنگامی که او در آن‌جا بود یکی از بزرگ‌ترین افتضاح‌های تاریخ معاصر اطلاعات کشور ما رخ داد. یکی از زیردستان او به‌نام کوزیچکین به خدمت دستگاه اطلاعاتی بریتانیا در آمد. با وجود همه‌ی شواهد روشن، شبارشین همچنان مأموریت‌های پر مسئولیتی به او می‌داد و از این‌جا بود که مأموران ارزشمندی لو رفتند و پس از یک رشته حوادث، ایرانیان بسیاری کشته شدند و بسیاری افراد بی‌گناه اعدام شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماجرا از این قرار بود: کوزیچکین که به خدمت بیگانگان در آمده‌بود، شبکه‌ی پر ارزشی از منابع اطلاعاتی محلی را لو داد. بریتانیائی‌ها که از تیره کردن مناسبات میان ایران و اتحاد شوروی سود می‌بردند، این اطلاعات را پنهانی به ایرانیان رساندند، و حاصل آن تار و مار شدن حزب توده ایران بود. گفته می‌شود که شبارشین با رفتار پر نخوت و نابخردانه‌اش کوزیچکین را به‌سوی خودفروشی رانده‌است. خواه به این علت یا هر علت دیگری، کوزیچکین ناگهان ناپدید شد. همه می‌دانند که شبارشین واکنش سریعی نشان نداد، همه‌ی توان خود را در دفاع از کوزیچکین به‌کار برد و احتمال همکاری او با بریتانیائی‌ها را رد کرد. شبارشین همچنین اطلاعات غلط به رهبری داد و کوشید به آنان بقبولاند که کوزیچکین به احتمال زیاد به قتل رسیده‌است. کمی بعد کوزیچکین سُر و مُر و گنده از بریتانیا سر در آورد [کوزیچکین در خاطراتش نوشته‌است که پس از فرار او مقامات کاگ‌ب شایع کردند که تروریست‌های افغان او را ربوده‌اند. نیز به نوشته‌ی دمیتری پروخوروف Dmitri Prokhorov در کتاب "وطن‌فروشی، به چه بهایی" (چاپ 2005، به روسی Сколько стоит продать родину) تا ماه‌ها کسی نمی‌دانست چه بر سر کوزیچکین آمده، تا آن‌که در نوامبر 1982 (آبان 1361) بریتانیائی‌ها اعلامیه‌ی رسمی منتشر کردند که به او پناهندگی سیاسی داده‌اند.- مترجم]. سازمان ما از همه‌ی این ماجرا به‌خوبی آگاه است. شبارشین به‌خاطر یک مأمور خطاهای نابخشودنی بسیاری مرتکب شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی پیش از این نیز او لغزش‌های جدی در کار نشان داده‌بود. از همان ابتدا هم در یک مأموریت جاسوسی در پاکستان نتوانسته‌بود اطلاعات لازم را درباره‌ی منبع اطلاعاتی و شرایط تماس خود کسب کند. در نتیجه، برای پرهیز از دستگیری شبارشین، لازم شد که او را به‌سرعت و به شکل اضطراری به شوروی بر گردانند. پس از آن مدتی در ستاد مرکزی ماند و کارهای پیش‌پاافتاده به او می‌سپردند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ن. گ.: و هیچ‌کدام از این خطاها مانع از بالا رفتن او تا حلقه‌ی پیرامون کریوچکوف نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;2&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg3Gq3uaNeI/AAAAAAAAAQg/qKFJ2KkzSR0/s1600-h/Shebarshin2.jpg"&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg3HHNB-fnI/AAAAAAAAAQo/5n9-W2YdJgY/s1600-h/Shebarshin2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5336140060074868338" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 109px; height: 150px;" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg3HHNB-fnI/AAAAAAAAAQo/5n9-W2YdJgY/s400/Shebarshin2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;[&lt;strong&gt;&lt;em&gt;ایزوستیا &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;Известия، تاریخ 11 اکتبر 1991، به روسی]&lt;br /&gt;ایزوستیا: روزنامه‌ها می‌نویسند که شما در مقام معاون کل کاگ‌ب نمی‌توانستید از تدارک کودتا بی‌خبر بوده‌باشید. شاید علت برکناری شما از مقام تازه‌تان این بود که روابط خیلی نزدیکی با کریوچکوف داشتید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: پیش‌تر درباره‌ی این موضوع توضیح داده‌ام. من هیچ اطلاعی از تدارک کودتا نداشتم. کریوچکوف در سخنرانی‌های خود به‌عنوان رئیس کاگ‌ب و در گفت‌وگوهایش با همکارانش، همواره به پایبندی خود به قانون تأکید می‌ورزید و ما را نصیحت می‌کرد که باید پیگیرانه روح و کلام قانون را دنبال کنیم. ما گمان می‌کردیم که موضع حقیقی کریوچکوف همین است. نمی‌دانم چرا برخی‌ها نمی‌توانند باور کنند که شعبه‌ی اطلاعات در کودتا شرکت نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا کریوچکوف افکار خود را با برخی از معاونانش در میان گذاشت، اما به رئیس اطلاعات چیزی نگفت؟ تنها با حدس و گمان می‌توان پاسخی به این پرسش داد. گمان می‌کنم که من در این کار به دلیلی مورد اعتماد کامل او نبودم. میان ما اختلاف نظرهایی در ارزیابی اوضاع داخلی اتحاد شوروی و نقش و چشم‌انداز آینده‌ی حزب کمونیست بروز می‌کرد و در ماه‌های پایانی این اختلاف شدت یافته‌بود. شاید کریوچکوف همه‌ی این‌ها را در محاسبات خود می‌گنجانید. به گمانم برخی از گفته‌های من در جلسات سران کاگ‌ب با افکار و معتقدات کریوچکوف همخوانی نداشت. شاید این‌ها توضیحی باشد بر این که چرا من در جریان قرار نگرفتم. البته از خود کریوچکوف هم می‌توان پرسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: این‌طور که روزنامه‌ها می‌نویسند، در بعضی کشورها بخش بزرگی از کارکنان سفارتخانه‌‌های ما در خدمت دستگاه‌های اطلاعاتی ما بوده‌اند. آیا فکر نمی‌کنید که این شیوه به معنی بها دادن به کمیت و به زیان کیفیت است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: به‌نظر من این‌طور نیست. شمار فراوان مأموران اطلاعاتی ما در خارج کشور ناشی از نظام و شیوه‌های فرماندهی فئودالی ماست. هر یک از ادارات می‌کوشید محدوده‌ای را به تصرف خود در آورد، دور آن دیوار بکشد، و پیوسته آن را گسترش دهد. همین وضع در کاگ‌ب هم وجود داشت. بزرگی محدوده‌ی هر کسی بستگی به میزان نفوذ اشغال‌کنندگان آن محدوده داشت. اما رهبری حزب کمونیست، یعنی رهبری دولت ما، فقط نظارت می‌کرد که کسی از مقررات بازی تخطی نکند و به‌نظر من حتی این تفرقه و رقابت میان سازمان‌ها و ادارات را تشویق هم می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: تجربه نشان می‌دهد که هرگاه دگرگونی‌های اساسی در دستگاه دولتی ما روی داده، از قبیل برکناری رهبران ارگان‌های امنیتی، افرادی که در خارج کشور با انگیزه‌های آرمانی به اتحاد شوروی یاری می‌کرده‌اند، ما را ترک کرده‌اند. آیا احساس خطر نمی‌کنید که باز این وضع تکرار شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: چرا، همین‌طور است. چنین وضعی برای کار اطلاعاتی بسیار نامطلوب است. یاری‌کنندگان ما در خارج کشور، یا افرادی که سرنوشت خود را با ما پیوند زده‌اند، هنگامی‌که می بینند که خود سازمان زیر ضربه رفته، کل سازمان بیمار و تب‌زده است، و ترکیب کارکنان آن و به‌ویژه اعضاء رهبری آن پیوسته در حال تغییر است، طبیعی‌ست که احساس خطر می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: در مطبوعات غربی می‌نویسند که دستگاه‌های اطلاعاتی ما به پیروی از سیاست "مبارزه با امپریالیسم" تا همین تازگی‌ها با دستگاه‌های اطلاعاتی رژیم‌های دیکتاتوری ارتباط بر قرار می‌کرده‌اند. برای نمونه، عراق. دستگاه اطلاعاتی ما، همچنان که دیگر ادارات ما، پشتیبان رژیم‌های دیکتاتوری بوده‌است. آیا این سیاست هنوز هم ادامه دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: ارتباط با سازمان‌های اطلاعاتی خارجی جنبه‌ی حرفه‌ای ناب دارد. همکاران خارجی در حل برخی از معضلات به ما کمک می‌کنند و ما نیز در برابر در حل مسائل آنان یاری‌شان می‌کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: اما آیا فکر نمی‌کنید که داشتن ارتباط با دستگاه‌های اطلاعاتی رژیم‌های منفور مانند عراق و لیبی که متهم به تروریسم هستند، وجهه‌ی ما را لکه‌دار می‌کند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: آخر همین عراق برای نمونه، در تمام مدت هم‌پیمان ما بود. ما که مناسبات خود را با آنان قطع نکردیم، بلکه در تلاش بودیم که راه حل مسالمت‌آمیزی برای بحران خلیج فارس پیدا کنیم. به‌نظر من نباید این را پشتیبانی از رژیم نامید. مناسبات ما در سطح دولت و میان سازمان‌های اطلاعاتی بسیار عادی‌ست. در امور داخلی یک‌دیگر دخالتی نمی‌کنیم. ادامه‌ی منطقی حرف شما به این‌جا می‌انجامد که ما باید در کشورهای دیگر دموکراسی را ترویج و پیاده کنیم. در این صورت باید صدام حسین و قذافی را سرنگون کنیم، یعنی به زور وارد خانه‌ی دیگران شویم. آیا این کار درستی‌ست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: در هفته‌نامه‌ی اخبار مسکو اتهام سنگینی به شما می زنند. از جمله این که هنگام کار در ایران گویا با همکار خود کوزیچکین رفتار درستی نداشته‌اید و این رفتار به فرار او و در نتیجه به تار و مار شدن شبکه‌ی منابع اطلاعاتی ما و نابودی حزب کمونیست توده منجر شده‌است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: این‌ها سراپا یاوه‌هایی‌ست که از کتاب کوزیچکین خائن اقتباس شده‌است. کوزیچکین بسیار پیش از فرار از ایران با دستگاه‌های اطلاعاتی بریتانیا ارتباط بر قرار کرده‌بود. حزب توده رفتنی بود. کوزیچکین نمی‌توانست تغییری چه مثبت و چه منفی در سرنوشت این حزب بدهد. البته این نیز درست است که او در واقع برخی اطلاعات درباره‌ی این حزب داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما درباره‌ی مطلب اخبار مسکو باید بگویم که آن را بر پایه‌ی گفت‌وگو با یک ناشناس تهیه کرده‌اند. من می‌دانم چرا این شخص می‌ترسد نام خود را اعلام کند. در گذشته‌ای نه‌چندان دور بحثی با این شخص داشتم و پس از این بحث او تصمیم گرفت که از اداره‌ی کل یکم برود. تهمت‌های بی‌پایه از سوی یک ناشناس که در چند سال اخیر مشغول یادداشت کردن خطاهای همکاران خود بوده، به‌نظر من کار ناشایستی‌ست. در شگفتم که این نشریه‌ی وزین چه‌گونه به خدمت یک ناشناس در آمده‌است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: در شرایط نوین مناسباتمان با ایالات متحده، آیا باید از شیوه‌های نفوذ تبلیغاتی دست برداریم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: به‌نظر شخصی من از هیچ شیوه‌ی خاصی در زمینه‌های نفوذ تبلیغاتی در افکار عمومی دیگر کشورها و به‌سود کشور خودمان نباید دست برداریم. مهم آن است که این کار جنبه‌ی دسیسه‌چینی و خرابکاری در کشورهای دیگر نداشته‌باشد. فعالیت بی سروصدا و بدون جلب نظر روی این یا آن همپیمان‌مان به‌نظر من اشکالی ندارد. مگر ایالات متحده از این‌گونه نهادها و فعالیت‌ها ندارد؟ آنان هم کار تبلیغی می‌کنند و از این طریق بخش‌هایی از کار ضد اطلاعاتی خود را انجام می‌دهند. برای نمونه رادیوی آزادی را در نظر بگیرید. من اطمینان دارم که شدت یافتن بسیاری از درگیری‌های داخلی‌مان را مدیون این ایستگاه رادیوئی هستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: شما پیش از کودتا هم همین موضع را داشتید. اما در آن روزهای بحرانی، اطلاعاتی که از این رادیو پخش می‌شد به تقویت روحیه‌ی مردم، و به گارباچوف کمک می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: در جای دیگری هم پرسیدند که نظر من چیست که گزارشگران رادیوی آزادی در سنگربندی‌های پیرامون &lt;em&gt;کاخ سفید&lt;/em&gt; ما حضور داشتند. در پاسخ مثالی می‌زنم: فرض کنید که شما، روزنامه‌نگار شوروی، در ماه مه 1989 در میدان تیان‌آن‌من حضور می‌داشتید و به تبلیغات بر ضد دولت چین می‌پرداختید. چینی‌ها چه واکنشی در برابر شما نشان می‌دادند؟ بی‌گمان شما را از کشورشان بیرون می انداختند. چرا باید افرادی که از سوی دولت‌های خارجی پشتبانی می‌شوند در کشمکش‌های داخلی ما شرکت داشته‌باشند؟ چه کسی چنین حقی به آنان داده‌است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ایزوستیا: حال که در 56 سالگی برکنار شده‌اید، آیا جا افتادن در نقش بازنشستگی برایتان آسان است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین: به هیچ وجه! اما بی‌کار هم نیستم. نوشتن خاطراتم را آغاز کرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg6POeIv83I/AAAAAAAAAQw/Cp0D-g3v0Go/s1600-h/Ruka.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5336360087251317618" style="margin: 0px 10px 10px 0px; float: left; width: 177px; height: 277px;" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg6POeIv83I/AAAAAAAAAQw/Cp0D-g3v0Go/s400/Ruka.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;کتاب خاطرات شبارشین با نام "بازوی مسکو - یادداشت‌های رئیس اطلاعات شوروی" در سال 1993 منتشر شد. 62 صفحه از این کتاب 300 صفحه‌ای درباره‌ی ایران است، اما او در این بخش، و در سراسر کتاب، داستان‌گوئی می‌کند و چندان حرف تازه‌ای ندارد. یک ادعای تازه‌ی او این است که انگلیس‌ها با همکاری بقایای ساواک در ایران توطئه چیدند تا معاونش را، که او "ولادیمیر گ." می‌نامد، از سر راه بردارند تا راه برای رسیدن کوزیچکین "خائن" به مقام بالاتر و نزدیک‌تر به خود شبارشین گشوده‌شود. منظور او ولادیمیر گالووانوف Golovanov است که در اثر تعقیب و آزار مضاعف خود و خانواده‌اش و زیر و رو کردن آپارتمانش، بناگزیر ایران را ترک کرد. این ماجرا را کوزیچکین نیز در خاطراتش نقل کرده‌است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک نکته‌ی تازه‌ی دیگر در کتاب خاطرات شبارشین آن است که کوزیچکین در دوم ژوئن 1982 (12 خرداد 1361) ناپدید شد و چندی بعد [در نوامبر، آبان] آشکار شد که [در 13 خرداد] با یک گذرنامه‌ی بریتانیائی با نام مایکل رود Rod از مرز بازرگان و از راه ترکیه به انگلستان رفته‌است. شبارشین به حماقت "مرکز" لعنت می‌فرستد که تا مدت‌ها به او دستور می‌دادند که به اصرار از سفارت بریتانیا در تهران بپرسد که چرا و چه‌گونه چنین گذرنامه‌ای به کوزیچکین دادند، و البته نیکولاس بارینگتون، همتای او در سفارت بریتانیا در تهران، با ابراز همدردی، پیوسته قول می‌داد که با لندن تماس خواهد گرفت و اطلاعات لازم را به او خواهد داد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متن کامل کتاب شبارشین به‌ روسی در چند نشانی اینترنتی، و از جمله &lt;a href="http://lib.ru/MEMUARY/SHEBARSHIN/rukamoskwy.txt" target="_blank"&gt;این‌جا&lt;/a&gt; در دسترس است. ترجمه‌ی فارسی تکه‌هایی از آن نیز کمی بعد از انتشار کتاب، در &lt;strong&gt;&lt;em&gt;کیهان لندن&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; منتشر شد. &lt;a href="http://shebarshin.ru/" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نیز تارنمای شخصی شبارشین است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین اکنون در یک شرکت خصوصی به‌نام &lt;strong&gt;&lt;em&gt;خدمات امنیت اقتصادی روسیه&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; مشغول به‌کار است. این شرکت را او با همکاری نیکولای لئونوف، یکی دیگر از سران پیشین کاگ‌ب و از دوستان نزدیک ولادیمیر پوتین نخست وزیر کنونی روسیه، پایه‌گذاری کرده‌است. رسانه‌های روسیه گفت‌وگوهای بسیاری در موضوع‌های گوناگون با شبارشین انجام داده‌اند که برخی از آن‌ها را در اینترنت می‌توان یافت. از آن میان &lt;a href="http://2001.novayagazeta.ru/nomer/2001/45n/n45n-s19.shtml" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; گفت‌وگو با عنوان "تهران مخوف" جالب است که ترجمه‌ی فارسی ناقص و تحریف‌شده‌ای از آن در &lt;a href="http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?MagazineNumberID=%206118&amp;amp;id=64950" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبارشین در این گفت‌وگو از کتاب خاطرات کیانوری تعریف می‌کند، به روان او درود می‌فرستد، و می‌گوید که او چیزی را تحریف نکرده و همه چیز را همان‌گونه که بوده نوشته و از دیدارهای پنهانی که با او داشته نیز چیزی کم و زیاد نکرده‌است. شبارشین می‌گوید که کیانوری حتی نام خانوادگی او را نمی‌دانست و نخست در زندان آن را دانست، و می‌افزاید که کمیته‌ی مرکزی حزب کمونیست شوروی از او و همتایانش می‌خواست که اگر خطری در میان بود، در دیدار با کمونیست‌هایی که تحت پیگرد بودند، پول بپردازند! و بی‌درنگ می‌افزاید که البته «تا جائی که به‌یاد می‌آورم، هیچ‌کدام از توده‌ای‌ها اعدام نشدند، هر چند که همگی به زندان افتادند. از سرنوشت آنان اطلاع دیگری ندارم، زیرا در سال 1991 از خدمت کنار رفتم».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌توان از شبارشین پرسید چه‌گونه نمی‌داند که ده‌ها نفر از همان توده‌ای‌ها نیز در تابستان 1367، یعنی سه سال پیش از ترک خدمت او اعدام شدند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در گفت‌وگوی &lt;a href="http://www.kommersant.ru/doc.aspx?DocsID=302817" target="_blank"&gt;دیگری&lt;/a&gt; در سال 2001، از او درباره‌ی سرنوشت کوزیچکین می‌پرسند. شبارشین می‌گوید که در سال 1993 در سفری به انگلستان، همتایان انگلیسی جنتلمن‌بودن را از یاد بردند و کوشیدند او را به خدمت بگیرند. در جریان همین گفت‌وگوها او حال کوزیچکین را پرسید و انگلیسی‌ها پاسخ دادند که او سخت به مشروب‌خواری افتاده‌است، و می‌افزاید: «اکنون هشت سال گذشته، و امیدوارم که تا کنون سقط شده‌باشد»!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او البته از توطئه‌ی قتل کوزیچکین سخنی نمی‌گوید. خود کوزیچکین در پیشگفتار کتابش از توطئه‌ی قتل‌اش با شرکت کمونیست‌های بلغار سخن می‌گوید، اما یک توطئه‌ی دیگر نیز اکنون در چند سایت اینترنتی، از جمله در &lt;a href="http://www.argumenti.ru/publications/8653" target="_blank"&gt;این&lt;/a&gt; نشانی، فاش شده‌است. در این‌جا گفته می‌شود که مأمور ام‌آی6 که کوزیچکین را فریب داد و به خدمت انگلیس در آورد &lt;strong&gt;&lt;em&gt;رینگو جیمز&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; نام داشت. در این‌جا نیز از توطئه‌ی بقایای ساواک شاهنشاهی برای از میان برداشتن گالووانوف برای بالا رفتن مقام کوزیچکین سخن می‌رود. و سپس گفته می‌شود که در آموزشگاه ویژه‌ی سازمان جوانان کمونیست در مسکو چند تن از اعضاء جوان حزب توده ایران را آموزش دادند و در ماه مه 1986 به آنان مأموریت داده‌شد که در برادفورد (یورکشایر) ولادیمیر کوزیچکین را با سمٌ به قتل برسانند. حساب کرده‌بودند که ایرانیان را خیلی ساده می‌توان فدا کرد و کسی جای پای شوروی را در این توطئه نخواهد دید (کیانوری در خاطراتش گله می‌کند که "این یک اشتباه بزرگ حزب کمونیست اتحاد شوروی بود که از دبیر کل یک حزب کمونیست، آن‌هم حزبی با 40 سال سابقه" اطلاعات نظامی بخواهد. – ص 545).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزنامه‌ی &lt;em&gt;&lt;strong&gt;یورکشایر پست&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt; در خبر کوتاهی نوشت که یک مهاجر روس در گذشته‌است، و گردانندگان توطئه که تردیدی در موفقیت نقشه‌شان نداشتند، خبر مرگ کوزیچکین را با نامه‌ای رسمی برای همسر بیمار او در مسکو فرستادند. اما آشکار شد که ام‌آی5 از همان آغاز همه‌ی عملیات جوانان توده‌ای را زیر نظر داشته، و البته آسیبی به کوزیچکین نرسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما کوزیچکین که به جان آمده‌بود، در سال 1988 در نامه‌ای از گارباچوف تقاضای بخشش کرد، و سپس در نامه‌ای دیگر در سال 1991 دست به‌دامن یلتسین شد. هیچ پاسخی به نامه‌های او داده نشد.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-8965843610261681118?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/sZpmWKIwf74" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/8965843610261681118/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=8965843610261681118&amp;isPopup=true" title="7 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8965843610261681118?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/8965843610261681118?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/05/blog-post_15.html" title="جاسوسی که طرد شد" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://1.bp.blogspot.com/_lSGSzOAu1R4/Sg3GSKM1PdI/AAAAAAAAAQY/zRJF0sXCDgc/s72-c/Shebarshin1.jpg" height="72" width="72" /><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">7</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkUFQ3o-cSp7ImA9WxJSGUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-2146553108313880761</id><published>2009-05-10T14:48:00.002+02:00</published><updated>2009-05-10T14:56:52.459+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-10T14:56:52.459+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="På svenska" /><title>Äntligen, P2!</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-family:Tahoma;"&gt;کانال موسیقی رادیوی سوئد به جای خود بازگشت!&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;Det som Sveriges Radios förra VD &lt;a href="http://shivaf.blogspot.com/2008/05/hurra-p2-kommer-tillbaka.html" target="_blank"&gt;lovade&lt;/a&gt; för ett år sedan blir verklighet i morgon: P2 blir en renodlad musikkanal 24 timmar om dygnet på stockholmsfrekvensen 92,6 MHz, skriver DN i dag. Därmed slipper vi att hoppa mellan P2 och P6 för att kunna lyssna på musik, äntligen. Hurra!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-2146553108313880761?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/yw9BgJLPeNI" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/2146553108313880761/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=2146553108313880761&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2146553108313880761?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/2146553108313880761?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/05/antligen-p2.html" title="Äntligen, P2!" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EGRXY-eyp7ImA9WxJRFE0.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-5148843816921932622.post-7934756329969704000</id><published>2009-05-08T20:40:00.018+02:00</published><updated>2009-05-15T17:33:44.853+02:00</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2009-05-15T17:33:44.853+02:00</app:edited><category scheme="http://www.blogger.com/atom/ns#" term="På svenska" /><title>Från Carola till Malena</title><content type="html">&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-family:Tahoma;"&gt;این نوشته زیادی سوئدی‌ست! دوستانی که سوئدی نمی‌دانید، در صورت علاقه و کنجکاوی، متن را در &lt;a href="http://translate.google.com/" target="_blank"&gt;مترجم گوگل&lt;/a&gt; کپی کنید و به زبان واسطه‌ی دیگری ترجمه کنید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr" align="left"&gt;Den första gången jag uppmärksammade melodifestivalen var 1986 då belgiskan Sandra Kim vann i hela Europa med ”J'aime la vie”.‎&lt;br /&gt;&lt;object height="344" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value="http://uk.youtube.com/v/chWaLZ1PA4U&amp;amp;hl=sv&amp;amp;fs=1&amp;amp;color1=0xe1600f&amp;amp;color2=0xfebd01"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src="http://uk.youtube.com/v/chWaLZ1PA4U&amp;amp;hl=sv&amp;amp;fs=1&amp;amp;color1=0xe1600f&amp;amp;color2=0xfebd01" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;‎&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;Då bodde jag i Sovjet och det var där de visade hennes sång gång efter gång i brist på något annat roligt att visa. Med den låten verkade en sorts barnslighet ha vunnit fäste i europeiska musiksmaken. Denna smak återkom flera gånger därefter bl.a. med Carola. Eller var det inte med Carolas "Främling" det började redan 1983? Jag vet inte hur mycket allmänheten hade inflytande de gånger när Carola vann tävlingen i Sverige men jag var inte övertygad om att en sådan person som inte kunde säga någonting annat än TJääärlek å, å, TJääärlek å, å, Jeeessuss å TJääärlek till Jeeessuss å, å, ORD, å ord, å livets ord, skulle representera August Strindbergs, Allan Petterssons, och Ingmar Bergmans land i en kulturell tävling. Hade inte Sverige någonting bättre än så? Och, förresten, är Eurovision Song Contest en kulturell tävling?&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Men i år såg jag i direktsändning hur svenska folket fick säga sitt och säga emot domarkåren som verkade befinna sig kvar i Carola-tiden. Nu vet jag vem allmänheten vill skicka som representant till europeiska tävlingen. Valet kändes helt rätt denna gång. Valet visar en kulturell mognad från barnsliga Carola till den kultiverade Malena Ernman.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;I dag var jag ledig från jobbet och hade chansen att lyssna till &lt;em&gt;Mitt i musiken veckomagasin special, Malena Ernman – La voix&lt;/em&gt; på P2, och där kan man &lt;a href="http://www.sr.se/cgi-bin/P2/kanalarkiv.asp?ProgramId=3358&amp;amp;NrOfDaysInArchive=30" target="_blank"&gt;höra&lt;/a&gt; (välj 8 maj) från vilken hög kulturell nivå Malena Ernman är: en helt rätt representant inte bara för personligheten, utan även för sången som är vacker, tycker jag. Nu känner jag dessutom ännu större respekt för Malena Ernman. Hon pratade bl.a. om att hon skyndar sig hem efter alla sina scenföreställningar för att hon ”ger till 100 procent” på scenen och inte har någon ork kvar efter föreställningen till någon fest eller någonting annat. Jag har alltid haft en tendens till att hylla sådana människor som ”ger till 100 procent” i vad än de gör.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Och jag hade skrivit så långt i mitt huvud medan jag lyssnade på radio då jag hörde att Malena sjunger på mitt eget fadersmål, på azerbajdzjanska! Det blir ännu ett större plus för henne. Det är en gammal folksång (&lt;a href="http://www.iranian.com/Music/Behbudov/Audio/Bayatilar.mp3" target="_blank"&gt;Bayatilar&lt;/a&gt;) som lanserades av den legendariska azerbajdzjanska tenoren &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Rashid_Behbudov" target="_blank"&gt;Rashid Behbudov&lt;/a&gt; (Beybutov) på en LP-skiva för länge länge sedan, som nu återfinns i många sopransångerskors repertoarer världen över. I radioprogrammet för 8 maj i länken ovan spola fram till 41:47 för att höra Malena sjunga på azerbajdzjanska.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Låt oss se nu hur moget folket i hela Europa har blivit och om även de kommer att rösta på Malena. Jag hoppas det, men jag tvivlar med tanke på ”röst-maffian” i forna Östeuropa.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Heja Malena! Jag håller tummarna för dig!&lt;br /&gt;&lt;object height="344" width="425"&gt;&lt;param name="movie" value=""&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value=""&gt;&lt;br /&gt;‎‎&lt;embed src="http://uk.youtube.com/v/Q7TgUIH96Q0&amp;amp;hl=sv&amp;amp;fs=1&amp;amp;color1=0x5d1719&amp;amp;color2=0xcd311b" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;‎&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5148843816921932622-7934756329969704000?l=shivaf.blogspot.com'/&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/XcJS/~4/fJbROz_Kzms" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://shivaf.blogspot.com/feeds/7934756329969704000/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="https://www.blogger.com/comment.g?blogID=5148843816921932622&amp;postID=7934756329969704000&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7934756329969704000?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/5148843816921932622/posts/default/7934756329969704000?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://shivaf.blogspot.com/2009/05/fran-carola-till-malena.html" title="Från Carola till Malena" /><author><name>Shiva</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13664048216510049851</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty name="OpenSocialUserId" value="02552512901500205696" /></author><thr:total xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0">0</thr:total></entry></feed>
