<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754</id><updated>2024-10-24T07:23:43.085-07:00</updated><title type='text'>سکس</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default?redirect=false'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>42</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-1191913865658141839</id><published>2011-01-17T14:16:00.001-08:00</published><updated>2011-01-17T14:16:29.191-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;img style=&quot;visibility:hidden;width:0px;height:0px;&quot; border=0 width=0 height=0 src=&quot;http://c.gigcount.com/wildfire/IMP/CXNID=2000002.0NXC/bHQ9MTI5NTMwMjUwMTg3NSZwdD*xMjk1MzAyNTg*MTcxJnA9MTQ2NDgxJmQ9Jm49YmxvZ2dlciZnPTEmbz1mYzZmZWIyZjIyYmY*/M2EyYjA*YWViZjAyMGMxZDQwOCZvZj*w.gif&quot; /&gt;&lt;a href=&quot;http://s08.flagcounter.com/more/Tk7Y&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://s08.flagcounter.com/count/Tk7Y/bg=FFFFFF/txt=000000/border=CCCCCC/columns=2/maxflags=40/viewers=0/labels=0/&quot; alt=&quot;free counters&quot; border=&quot;0&quot;&gt;&lt;/a&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/1191913865658141839/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2011/01/free-counters.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1191913865658141839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1191913865658141839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2011/01/free-counters.html' title=''/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-1586257372407921733</id><published>2010-12-18T20:39:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T20:39:35.145-08:00</updated><title type='text'>دختر خوشگل</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span&gt;از وقتی موهاشو به  قول خودش های لایت کرده بود خیلی سکسی تر از قبل شده بود. هر بار که می  دیدمش حسابی حالی به حالی میشدم..... دخترم 17 سالش بود و حسابی داشت تبدیل  به یه دختر مامانی و خوشگل میشد و دل من بیچاره رو هر روز بیشتر از قبل می  برد. چند بار سعی کردم وقتی میره حموم ، برم و از لای در یه جوری بدن سفید  و خوشگلش رو ببینم. یکی دو بار هم تونستم کون سفید و خوشگلش رو ببینم و  درآرزوی به دست آوردن همچین کون تمیزی بسوزم و بسازم. یه روز بنا به دلایلی  زود تر از سر کار اومدم خونه. زنم مسافرت بود و می دونستم که شهلا دخترم  تنهاست و شاید بتونم دوباره حموم رفتنش یا خوابیدنش رو ببینم. از ذوق داشتم  میمردم. اون شب قرار بود یکی از دوستام هم بیاد خونمون تا یه مشروبی با هم  بخوریم و دور از چشم زنامون یه ذره مردونه دور هم باشیم. وقتی رسیدم خونه  یه صداهایی از تو اتاق شهلا میومد... آروم رفتم به سمت اتاقش و دیدم حدسم  درسته... دختر گلم با دوست پسرش آرش تو اتاق هستن و مشغول ور رفتن همدیگه  اند. خوشبختانه لای در باز بود و میتونستم آروم خودمو نزدیک تر ببرم تا  ببینم چه خبره. وای خدای من. باورم نمیشد. بدون هیچ مشکلی می تونستم دخترم  رو ببینم که لخت لخت داره با دوست پسرش حال میکنه. می دیدم که آرش شلوارشو  تا زیر زانونش آورده پایین و کیر کوچولوش آویزونه و دخترم هم لخت جلوش بود و  داشتن از هم لب میگرفتن. شاید بهتر بود میرفتم تو و از کارشون جلوگیری  میکردم ولی میدونستم که بالاخره یه دختر و پسر تو این سن همدیگرو دستمالی  میکنن و بد هم نیست که یه کمی با هم حال کنن. منم اینجوری میتونم با دیدن  کس و کون دخترم حال کنم و سوژه خودمو برای امشب پیدا کنم. شهلا هم بهم قول  داده بود که بکارتشو از دست نده و آبروی خونواده رو نبره و من مطمئن بودم  که سکس اون دو تا از حد دو تا لب و یه کمی ور رفتن بیشتر نیست. خلاصه. بعد  از اینکه از هم لبشونو گرفتن شهلا جلوی آرش زانو زد و کیرشو گرفت تو دستش و  شروع کرد مالوندن. اولش برام جالب بود که می دیدم دخترم به کیر کسی دست  بزنه ولی وقتی دیدم کیر آرش بزرگ تر شد و شهلا اونو گذاشت تو دهنش. حسابی  جا خوردم. شهلا خوب ساک میزد و آرش همینطور از روی لذت آه و ناله میکردم و  سر خودش رو تکون میداد. بعد از یه مدت کوتاه شهلا بلند شد و رفت رو تخت  درازکشید و من حالا می تونستم خوب خوب کسش رو ببینم که تمیز تمیز بود و یه  دونه مو هم نداشت. معلوم بود پسره از اوناییه که از کس بی مو خوششون میاد.  جوونا همه شون مثل همدیگه ن. آرش هم شلوار و تی شرتش رو درآورد و رفت رو  تخت درازکشید کنار شهلا و شروع کرد لب گرفتن و با پستونای کوچولوی دخترم ور  رفتن که دیدم حسابی داره حال میکنه. بعد از یه مدت دستشو آروم آروم برد  پایین سمت کس شهلا و شروع کرد با کسش بازی کردن. شهلا هم لای پاشو باز کرد و  من تونستم محصول کیر خودم و کس   ژیلا – مامانش- رو ببینم که عجب تمیز و  خوشگل بود و آماده پذیرایی از کیر. ولی مشکلی وجود داشت به نام پرده بکارت  که مانعش میشد. کس شهلا ناز و کوچیک و تازه بود و من احتمال میدادم که  حسابی باید تنگ باشه. به داماد آینده م حسودیم میشد که میتونست از همچین  کسی استفاده کنه. آرش همینطور با چوچوله شهلا ور میرفت و شهلا رو حشری و  حشری تر میکرد تا اینکه با داد و بیداد شهلا فهمیدم که ارضا شده. برام جالب  بود که آرش، شهلا رو به ارگاسم رسوند اماخودش هیچی. ولی تعجبم زیاد طول  نکشید وقتی دیدم آرش بلند شد و شهلا رو هم بلند کرد و رفت پشتش. شهلا رو به  من بود و میتونستم قیافه معصومانه ش رو ببینم که داشت برای کون دادن اماده  میشد. با دیدن آرش که کیرشو خیلی راحت گذاشت تو کون شهلا با خودم فکر کردم  مطمئناً اولین بار نیست وگرنه شهلا داد و بیدادی راه مینداخت که نگو. خودم  وقتی ژیلا رو از کون کردم تا سه روز نمیتونست بشینه!!!!! ولی آرش حسابی  داشت تلمبه میزد و جالب تر این بود که شهلا هم داشت حال میکرد و اینو تو  صورت قشنگش میتونستم ببینم که با هر ضربه کیر آرش حسابی حال میکرد. بعد آرش  کیرشو درآورد و شهلا رو دوباره خوابوند رو تخت و رفت روش و کیرشو گذاشت دم  کس دخترم و تازه اینجا بود که من فهمیدم کیر آرش داره میره تو کس دخترم و  قبل از اون هم جای دیگه ای نبوده جز همون کس تنگ و خوشگل و ناز شهلا که  حسابی از این کیر گنده و سفت داشت پذیرایی میکرد. از تعجب داشتم شاخ  درمیاوردم. دختر 17 ساله من داره کس میده؟ یعنی چی؟ پس قبل از اینکه من  بفهمم کس داده بود و بکارتش رو هم از دست داده بوده؟ هم عصبانی بودم و هم  خوشحال. چون نقشه ای به ذهنم رسیده بود که می تونستم باهاش منم از داخل شدن  به اون کس مامانی کیرمو بهره مند بشم. هر چی بیشتر به زوایای نقشه فکر  میکردم ضربه های آرش محکم تر میشد تا اینکه دیدم که کیرشو درآورد و شروع  کرد به جق زدن و شهلا هم صورتشو نزدیک کرد و آب کیر آرش رو صورت دخترم  ریخت. آروم از اونجا خودمو کشوندم بیرون و از خونه رفتم بیرون. یه ذره قاطی  کرده بودم و باید حسابی به همه چیز فکر میکردم. امشب قراره فرزاد بیاد  خونمون(همون دوستم!) اونم از اون کس کنای اساسی بود و اولش هم قرار بود که  یه برنامه کس کردن راه بندازیم که جور نشد و اون حسابی از این قضیه پکر  بود. حالا میتونست شب بیاد خونه ما و با هم ترتیب شهلا رو بدیم. درسته که  شهلا دخترمه ولی وقتی پای این پیش بیاد که بخوام کاری بکنم، میکنم و اونم  باید به خاطر اینکه منو بابت این قضیه آبروی خونوادگی گول زده تنبیه بشه و  چه تنبیهی بهتر از کس دادن به دو تا کیر باحال؟ یه کم دیر تر برگشتم خونه و  به روی خودم نیاوردم که چی دیدم ولی خیلی سرد با شهلا برخورد کردم. شب که  فرزاد اومد همه چیز آماده بود برای کس کردن ما!!!! شهلا از همه جا بی خبر  بود و من و فرزاد چند لیوان عرق خورده بودیم و حسابی گرم گرم بودیم و من  همینطور منتظر موقعیت مناسب بودم برای کردن کس دخترم. رفتم تو اتاقشو دیدم  که پشت کامپیوتر نشسته و داره چت میکنه. خیلی عصبانی بهش گفتم &quot;به جای این  کارا یه کم به فکر درسات باش.&quot; گفت &quot;درسامو خوندم.&quot; جواب دادم &quot;آره بعد از  ظهر دیدم چطوری داشتی درس میخوندی.&quot; حسابی دست پاچه شده بود و نمیدونست چی  بگه.رفتم جلو تر و بهش گفتم &quot;با آرش باهم درس میخوندین نه؟ چه درس خوبی بهت  داد. نه. تو چه درس خوبی بهش دادی.&quot; و رو اون &quot;دادی&quot; حسابی تاکید کردم.  شهلا گریه اش گرفته بود و سرشو انداخت پایین و گفت &quot;بابا تو رو خدا. من  کاری نمیکردم.&quot; عصبانی شده بودم. داد زدم &quot;نه. کاری نمیکردی. فقط داشتی به  دوست پسر مامانیت که چار روز دیگه ولت میکنه و میره سراغ یکی دیگه ، کس  میدادی.&quot; شنیدن این کلمه ها اونقدر براش عجیب بود که صورتش سرخ شد و گریه ش  رو قطع کرد. مونده بود چی بگه که من سرشو گرفتم و گذاشتم رو شلوارم نزدیک  کیرم و بهش گفتم &quot;باید تنبیه بشی. هرکاری بگم باید بکنی وگرنه میکشمت. آرش  رو هم میکشم و همه هم میفهمن چه جنده ای بودی.&quot; اونم دوباره هق هقش دراومد و  گفت &quot;هرکاری بگی میکنم.&quot; آروم سرشو عقب بردم و زیپ شلوارمو باز کردم و  شلوارمو کشیدم پایین. شورتمو درآوردم. می دیدم که داره با تعجب نگام میکنه.  بهش گفتم &quot;هر کاری با آرش کردی با من هم میکنی. منظورم اینه که هر کاری با  کیر آرش کردی با کیر منم میکنی.&quot; خودشو کشید عقب و گفت &quot;بابا. تو پدر  منی.&quot; گفتم &quot;مهم نیست. مهم اینه که میخوام بفهمی فرق این با اون چیه و منم  باید بفهمم فرق کس تنگ تو با کس گشاد مامانت چیه.&quot; گفت &quot;بابا تو رو خدا  اینطوری حرف نزن.&quot; با تشر بهش گفتم &quot;بخور کیرمو.&quot; و شهلا هم مجبور بود کیر  منو بذاره تو دهنش. وقتی کیرمو گرفت تو دستاش سرمای عجیبی رو حس کردم.  دستای شهلا حسابی یخ کرده بودن و معلوم بود هم ترسیده و هم آشفته ست ولی  برام مهم نبود. وقتی کیرمو میخواست بذاره تو دهنش حس کردم کیرم داره بزرگ  تر میشه و آماده برای ورود به اون دروازه بهشتی!!!! شهلا هم کیرمو تو دهنش  نگه داشته بود و کاری نمیکرد. وقتی نگاه عصبانی منو دید شروع کرد به مکیدن  کیرم و تکون دادن زبونش رو نوک کیرم که حسابی منو حالی به حالی کرد. منم  سرشو گرفتم تو دستام و همراه با حرکاتش عقب و جلو میبردم و از این که دخترم  داره برام ساک میزنه حسابی لذت میبردم. مامانش البته بهتر ساک میزنه و  اونم به این خاطر که تو این چند سال حسابی یاد گرفته کیر رو چطور باید ساک  زد. دستمو بردم سمت پستونای شهلا و شروع کردم به بازی کردن با نوک پستوناش.  همین حرکت حسابی ریلکسش کرد. داشتم حسابی حال میکردم که صدای فرزاد منو به  خودش آورد که میگفت &quot;بابا کجایی؟ مهمونتو تنها میذاری میری؟&quot; داد زدم  &quot;الان میام.&quot; و به شهلا گفتم &quot;حالا پاشو لخت شو و با من بیا بیرون.&quot; گفت  &quot;نه. بابا. تو رو خدا رحم کن. خجالت میکشم.&quot; منم مهلت ندادم و یه سیلی  خوابوندم تو گوشش و گفتم &quot;وقتی پرده کست داشت میخورد باید خجالت میکشیدی  جنده.&quot; بعد هم کاملاً لخت شدم و به زور پیرهن شهلا رو هم درآوردم و بهش  گفتم &quot;هر کاری که گفتم میکنی. فهمیدی؟&quot; باز هم زد زیر گریه و منم رفتم جلوش  و سرش رو محکم گرفتم تو دستم و گفتم &quot;میای اونور و تا وقتی آبمونو تو کست  حس نکردی از اونجا تکون نمیخوری. هم من و هم فرزاد. فهمیدی؟&quot; چاره ای نداشت  جز اطاعت کردن. وقتی هر دو لخت از اتاق اومدیم بیرون و رفتیم تو هال جایی  که فرزاد نشسته بود و تلویزیون تماشا میکرد حسابی قلبم داشت میزد. میدونستم  فرزاد اصلاً براش مهم نیست که کیو میکنه و اگر میتونست حتی زن بهترین  دوستش رو که من باشم هم میکرد. (البته یه شک هایی برده بودم که نکنه بینشون  رابطه ای باشه که بعداً اونا رو هم تعریف میکنم!). وقتی فرزاد منو شهلا رو  باهم دید از تعجب وا رفت. من می دیدم که کیرش داره از پشت شلوارش به جنب  جوش میفته و بزرگ و بزرگ تر میشه. به شهلا گفتم &quot;برو باباجون. برو پیش عمو  فرزاد بشین و بهش نشون بده چه ساک زن ماهری هستی!&quot; شهلا با اکراه رفت پیش  فرزاد که از خوشحالی داشت پر درمیاورد. فرزاد به من نگاهی انداخت و منم بهش  اشاره کردم که همه چیز رو به راهه و میتونه ترتیبشو بده. وقتی شهلا پیش  فرزاد نشست، فرزاد بلند شد و شلوارشو درآورد و کیرشو گرفت تو دستاش و برد  جلو دهن شهلا و به زور کردش تو دهن دخترم. اونم شروع کرد به ساک زدن. صورت  فرزاد رو میدیدم که حسابی نشون میداد داره حال میکنه. منم رفتم نزدیکشون و  سر شهلا رو گرفتم و محکم فشار دادم جلو که کیر فرزاد رو تا ته تو دهنش جا  بده. بعدش هم خودم نشستم جلوی کون خوشگلش و شروع کردم به لیسیدن کنارای  کونش. بعدش هم لای پاهاشو باز کردم و اون کس خوشگلش که از پشت عین یه غنچه  زده بود بیرون رو دیدم و هوش از سرم پرید. دستمو بردم و نزدیک و انگشتمو  کشیدم رو چاک کسش. صدای ناله ش میومد. ولی عین جنده های فیلم سوپر داشت  همچنان براش فرزاد ساک میزد. سرمو بردم نزدیک. چه بوی خوبی داشت کس دخترم!  آروم زبونمو گذاشتم لای چاک کسش و شروع کردم به بالا پایین بردن.....چه مزه  ای داشت کس دخترم! بعدش دیگه نتونستم طاقت بیارم....رفتم نشستم رو مبل و  شهلا رو کشوندم طرف خودم....کیر فرزاد از تو دهنش دراومد.....نشوندمش رو  کیرم و کسش رو جوری تنظیم کردم که قشنک سر کیر من باشه و آروم آروم کردمش  تو.....از دادی که زد فهمیدم حسابی درد داشت....بهش گفتم &quot;حالا کدوم بزرگ  تره؟ها؟مال من یا مال اون جوجه؟&quot; اونم همینطور داشت درد میکشید . من شروع  کردم به بالا پایین بردنش.....ولی روش خوبی نبود...این بو که شهلا رو  نشوندم رو خودم و از پشت شروع کردم به تلمبه زدن....فرزاد هم کیرشو دوباره  کرد تو دهن شهلا......من همینطور کیرمو میکردم تو اون س تنگ دخترم و  میاوردم بیرون و لذت میبردم.....بعد از یه مدت کوتاه حس کردم آبم داره میاد  و برای همین کیرمو کشیدم بیرون....اومدم پیش فرزاد و بهش گفتم &quot;حالا نوبت  توئه....کس تنگی داره این شهلا خانوم ما!&quot; اونم رفت رو مبل نشست و شهلا رو  گذاشت رو خودش و کیرشو کرد تو کس تنگ دخترم......دیدن این منظره حسابی  حشریم کرده بود ولیچون نمیخواستم زود ارضا بشم رفتم تو آشپزخونه و از تو  یخچال نوشابه درآوردم و ریختم تو یه لیوان و بعدش هم یه ذره عرق ریختم توش و  برگشتم و شروع کردم به خوردن لیوان و تماشا کردن دخترم که داشت به دوستم  کس میدادچند دقیقه که گذشت رفتم نزدیک و بهش گفتم &quot;تا حالا کون هم دادی؟&quot;  شهلا که داشت آه و ناله میکرد گفت &quot;یه بار...ولی خیلی درد داشت&quot; بهش گفتم  &quot;حالا بازم باید بدی و برام اصلاً مهم نیست که درد داره یا نه....باید  تنبیه بشی&quot; شهلا از ادامهء بالا پایین رفتنش دست برداشت و از رو کیر فرزاد  بلند شد و گفت &quot;بابا نه....تو رو خدا نه&quot; گفتم &quot;حرفشم نزن&quot; و برش گردوندم  همونجایی که بود....به فرزاد گفتم &quot;بکن تو کسش و نگه دار تا منم از پشت  بکنم تو کونش&quot; داد و بیداد شهلا که &quot;نه نه&quot; میکرد رفت هوا....ولی ما تنها  چیزی که نمیشنیدیم صدای شهلا بود......فرزاد شهلا رو نشوند رو کیرش و وقتی  کیرش تا ته رفت تو کس شهلا اونو خم کرد رو خودش و سرشو گذاشت رو سینهء خودش  و شروع کرد موهای طلایی شدهء ئخترم رو نوازش کردن و سعی کرد آرومش  کنه.....همین خم شدن کافی بود که من بتونم کون دخترم رو که حالا جلوم باز  شده بود ببینم و حسابی حشری بشم......تف زدم به کیرم و آروم گذاشتمش دم کون  دخترم....تا اومد تکون بخوره فرزاد محکم چسبیدش و نذاشت حرکتی بکنه و من  آروم آروم کیرمو فرستادم تو کون تنگ شهلا که بی نهایت عالی و باحال بود و  وقتی کیرم تا دسته رفت تو کونش به فرزا علامت دادم با هم شروع کردیم به  تلمبه زدن.....باید اقرار کنم که لذت بخش ترین سکس زندگیم بود...و جالب این  بود که وقتی با هم کیرامونو میبردیم تو کون و کس شهلا تخمامون به هم  ساییده میشد و همین خیلی لذت سکس رو بیشتر میکرد......حسابی که تلمبه زدیم  حس کردم آبم داره میاد....برای همین باز کیرمو درآوردم و رفتم سراغ مشروب و  فرزاد به کارش ادامه داد و بعد از چند دقیقه از صدای آه و اووه فرزاد  فهمیدم که داره میاد و ضزبه های کیرش به کسدخترم محکم تر و محکم تر میشد و  داد شهلا بیشتر از قبل میرفت هوا تا اینکه هردو آروم شدند.....منم کیرم تو  دستم بود و داشتم میمالوندمش تا اینکه شهلا از رو کیر فرزاد بلند شد و آب  کیر فرزاد رو میدیدم که از تو کسش داره میاد بیرون و میریزه رو زمین و یه  مقدارش هم لای پای شهلاگیر کرده بود. رفتم سراغ شهلا و به پشت خوابوندمش رو  زمین و کونشو دادم بالا و کیرمو کردم تو کونش......از پشت تنگ تر و باحال  تر بود و من همینطور داشتم گر میگرفتم از این همه لذت و انقدر کیرمو محکم  میکوبوندم تو کس دخترم که حس کردم داره از درد گریه میکنه و بعد از چند  ثانیه دیدم که آبم داره میاد و به کارم ادامه دادم تا جایی که حس کردم دارم  منفجر میشم.......اولین جهش آب کیرم به اندازه ای قوی بود که برگشتشو رو  نوک کیرم حس کردم و همینطور به تلمبه زدن ادامه دادم تا همهء آبم رو تو کس  دخترم خالی کردم...... بی حال افتادم رو مبل و لیوان مشروب رو گرفتم و به  این فکر میکردم دوباره کی میتونم دخترمو تنبیه کنم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/1586257372407921733/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_5570.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1586257372407921733'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1586257372407921733'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_5570.html' title='دختر خوشگل'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-4712802332237610250</id><published>2010-12-18T20:37:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T20:37:24.404-08:00</updated><title type='text'>من و مامانم و خاله میترا</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span&gt;سلام من آریا هستم و  20 سالمه. تنها بچه خانواده هستم. یه مامان خوشگلم دارم که 41 سالشه و یه  خاله که3 سال از مامانم کوچیکتره. اسمش میتراس وبچه دارهم نمی شه. خاله  میترا همه کاراشو با مامانم انجام میداد از خرید گرفته تا .... خاله میترا و  مامانم خیلی با هم راحتن. مثلا بعضی وقتا می شنیدم که از سکس به هم صحبت  میکنن که دیشب چه جوری سکس کردن یا دوست دارن چه جوری سکس کنن وازاین  حرفا...... اینم بگم که خاله میترا هیکل سکسی داره بدن جا افتاده سینه های  گوشتی (سایز85) کون قلمبه و پاهای تپل. خلاصه هر چیزی که برای حشری کردن یه  مرد لازمه. ماجرایی رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به 2 سال پیش  وهمش ازاونجایی شروع شد که من بعضی وقتا با مامانم میرفتم حموم. یعنی  ازبچگی این جوری بوده و برام عادی بود. ولی مامان هنوزم فکر میکرد من همون  آریا کوچولوم و جلوم لخت لخت میشد. راستش تو بچگی اصلا از این کار خوشم  نمیومد ولی بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خیلی راحت شده  بودم. هرسوالی که برام پیش میومد می پرسیدم. اونم جواب می داد. مثلا برام  گفته بود که چه جوری به دنیا اومده بودم. یه بار بهش گفتم مامان چرا اینقدر  سینه هات بزرگه؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فامیل تک بود، تو بزرگی وسکسی  بودن. اینو از نگاه های بچه های فامیل تا مردای فامیل میشد فهمید.{سایز 95}  خندید وگفت بزرگتر که شدی می فهمی. وقتی زیاد گیر دادم گفت: اینا دلخوشی  باباته. فهمیدم که بابامم عاشقه سینه های مامانمه و فهمیدم چرا بعضی وقتا  موقع خواب مامان به بابا می گفت شیر نمی خوای؟ همیشه به بهونه ی شستن تن و  بدن مامان میتونستم به سینه هاش وکل بدنش دست بزنم وهمیشه وقتی دست به کونش  میزدم خودشو می داد عقب. فکرکنم از کون خیلی تحریک میشد. مامانم هیچی نمی  گفت ولی وقتی زیاده روی می کردم میگفت دیگه داری شیطونی می کنیا! چون  دودولم گنده میشد واونم می فهمید ولی اینا باعث نمی شد که دیگه با مامان  نیام حموم. می گفت: عیبی نداره عادی میشه. تو این سن همه همین جورین (ندید  بدید) بهم چیزی نمی گفت فقط می خندید. یه باربهش گفتم چرا میخندی؟ گفت آخه  با این سنت چیزی از بابات کم نداری. نمی دونم همسن بابات بشی چی ازآب در می  یای. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوری که کیرم رفت  لای پاش وسینه هاشو فشار میداد تو صورتم وهمش قربون صدقم میرفت. اولین باری  هم که آبم اومد جلوی مامانم بود. آخه همیشه مامانم موهای کیرمو برام میزد و  منم برای مامانم این کارو میکردم. یعنی موهای کسشو براش میزدم مامانم خودش  این جوری می خواست. از این کار لذت می برد. پاهاشو باز می کرد منم با یه  دست کسشو صابونی می کردم و با اون دستم براش می زدم. می فهمیدم که از این  کار من لذت می بره ولی به روش نمیاورد که من پر رو نشم. منم از قصدهمش دست  چپمو می مالیدم رو کسش اونم چشماشو می بست و حال می کرد. یه بارکه داشت  موهای کیرمو میزد دستش رو حسابی صابونی کرد. کیرمو گرفت وشروع کرد به زدن.  ولی اینقدر کیرمو اینور اونور کرد تا آبم ریخت تو دستش. من نمی دونستم چی  شده. از مامان پرسیدم. اونم گفت هیچی عزیزم دیگه مرد شدی. بعد کیرمو(آخه  دیگه مرد شده بودم) گرفت و بوسید. بعد از اون روز رومون بیشتر به هم باز شد  چون دیگه همش باهام شوخی می کرد و با کیرم ور میرفت یا کونشو میمالید به  کیرم. جوری که مثلا اتفاقی بوده. وقتیم که خیلی حشری می شدم میگفت راحت  باش. اگه می خوای جق بزن. می گفت کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالی کن. ولی  من چون عاشق سینه هاش بودم همیشه یه دستم روی سینه هاش بود و جق می زدم. یه  دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو  نشست طوری که سرش سمت کیرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خیلی  آروم و حرفه ای این کارو میکرد. منم با کونش بازی میکردم تا آبم اومد.  بهترین جق عمرم بود. ولی نمی دونم چرا ازم نمی خواست که باهاش سکس کنم. منم  که روم نمی شد. فکر کنم همه این چیزا رو برای خاله میترا هم تعریف کرده  بود و گفته بود که چه کیر مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم یه جور  دیگه نگاهم می کنه و حتی رفتارشم با من عوض شده بود. دیگه خودشو انقد جلوی  من جمع وجور نمی کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخی میکردیم جلوم  خم میشد تا سینه هاش معلوم بشه یا می نشست روی پام و... یه روز خاله میترا  و مامان رفته بودن خرید. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو  کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن. من گفتم: میرم یه  دوش بگیرم. مامانمم گفت: منم خیلی عرق کردم باید یه دوش بگیرم. برو منم  میام. گفتم: باشه. خواستم برم که خاله میترا گفت: منم میام! من خیلی جا  خوردم. مامانمم گفت لازم نکرده. تو صبر می کنی بعد از ما میری. خاله هم  راضی شد. منم رفتم ولی تو دلم همش به مامان بد و بیراه می گفتم که جلوی  خاله میترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زیر دوش بودم که یه دفعه مامان اومد تو.  مثل همیشه لخت لخت. همین جوری که داشت میومد جلو سینه هاش تکون می خورد.  منم که مثل همیشه فوری شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم  بعد. اومد زیر دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسیدمش. با لحنی بیحال گفت:  برو اونور توام. دارم از گرما می میرم. نچسب به من. منو میگی! کلی ضدحال  خورده بودم. کیرم داشت دیگه می خوابید که یه دفعه دیدم خاله میترا با شورت و  کرست مشکی که سفیدی بدنشو جذابتر می کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول  بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوری ندیده بودم کلی کف  کردم و دوباره کیرم مثل سنگ شد. مامانم دیگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر  کن بعد ما؟ چرا اومدی؟ خاله میترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم می مردم.  ولی معلوم بود که داره دروغ میگه چون همش نگاهش به کیر من بود. منم که یادم  رفته بود لخت لخت با کیر شق شده جلو خالم وایسادم. فقط داشتم خالمو با  شورت و کرست دید میزدم. خلاصه خاله میتراهم خودشو جا کرد. مامانم دیگه چیزی  نگفت. خاله میترا تا اومد کنار من بهم گفت: این چیه دیگه شیطون؟ داشتین چی  کار می کردین؟ مامان گفت: خفه شو میترا! این عادتشه. همیشه همین جوریه تو  حموم. خاله میتراهم خندید و گفت: چه عادت خوبی. خوش به حالت. مامانمم خندش  گرفت ولی من ققط تو نخ سینه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه های  الکی خودشو می مالید به من و به کیرم دست میزد. منم اولش خجالت می کشیدم  ولی خوشم میومد. مامان گفت: میترا بچه ی منو اذیت نکن. خاله هم گفت: کاریش  ندارم که توام. من که دیگه داشتم میمردم از شق درد. وقتی خالم دید دارم بد  جوری نگاش میکنم به شوخی گفت: می خوای اینارم در بیارم راحت باشی؟ منم با  پررویی گفتم: اگه این کارو بکنی که خیلی خوب میشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو  کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چیو؟ خالم گفت بند کرستو دیگه. مگه نمی  خوای ببینی؟ وای من عاشق این کار بودم. هر وقت تو فیلم سوپر این صحنه رو  میدیدم 100 میزدم عقب و دوباره می دیدم. بعد خالم برگشت و گفت: بیا ببین  چطوره. منم گفتم: عالی. ولی چون می خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست  دارم گفتم: هرچی که باشه به مامانم که نمی رسه. با این حرفم خالم شاکی شد  ولی مامانم کلی حال کرد. منو بغل کرد و سینه هاشو فشار داد تو صورتم. می  دونست من عاشق این حرکتم وهمش قربون صدقم میرفت. خاله میترا که دید  اینجوریه خواست برگه برنده رو کنه. دیدم خم شد و شورتشو در آورد. وای دیگه  نمی شد رو این کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت می  مالید به من. منم دیگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سینه هاشو  گرفتم. خاله میترا هم یه آه کشید. معلوم بود اونم خیلی حشریه. همش کونشو می  داد طرف من.... منم که دیگه پر رو شده بودم وحشری. اصلا یادم نبود مامانم  داره منو نگاه می کنه. آخه صداش در نمیومد. بعد خالم خوابید کف حموم و گفت  بیا بخواب رو من. منم یه نگاه به مامانم کردم. ( یعنی اجازه) اونم با لبخند  گفت برو پسرم. اینم خالته. غریبه که نیست. عیبی نداره. منم رفتم. خالم ازم  خواست که سینه هاشو بخورم. منم مثل قحطی زده ها می خوردم تا اونجا که می  تونستم سینه هاشو میکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ می کرد و همش میگفت  بخور... فشارش بده.... نوکشوگازبگیر... بعد کیرمو با دستش گذاشت دم کسش و  گفت بکن تو. ولی لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از این که حرفش تموم بشه  من کیرمو تا جایی که می تونستم کردم تو. وای چه کسی! اولین بار بود مزه ی  کس کردن رو می چشیدم.... هیچی نمی فهمیدم. فقط وحشیانه تلمبه میزدم. خالمم  می گفت محکم تر... تندتر... بکن بکن. منی که همیشه تا دستم به کیرم می خورد  می خواست آبم بیاد نمی دونم چی شده بود اصلا انگار نه انگار. انقدر محکم  تلمبه میزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتی بلند شدم دیدم  مامانم داره با خودش ور میره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله میترا بلند شد  و دستاشو گذاشت رو دیوار و خم شد گفت: زود باش دیگه شروع کن مردم. از  اینکه یه زن 38 ساله داشت به من 18 ساله کس ندیده التماس میکرد حال میکردم.  بعد دوباره کیرمو با یه تف جانانه کردم تو کسش. حالا دیگه من سرپا بودم و  راحت تر می تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جیغ میزد که انگار داره پاره  میشه. هم من تلمبه می زدم هم اون خودشو به طرف من هول می داد. بعد دستای  مامانم رو روی پشتم حس کردم. فکر کنم اون دیگه ارضا شده بود و اومده بود  پیش ما. تو همین حال و هوا بودم که احساس کردم که یه چیزی مثل سیل می خواد  از کیرم بزنه بیرون. دیگه فرصت نشد به خالم بگم. یه آه بلند کشیدم و تمام  آبمو ریختم تو کس خاله میترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت  می مرد. داد میزد: وای سوختم... چقد داغه... آتیشم زدی... بریز همشو. بریز  تو کسم. منم همه ی آبمو خالی کردم. مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو  می مالید به من. بعد خاله میترا برگشت و کیرمو کرد تو دهنش و تا قطره  آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه دیگه..... پاشین بریم. الان منصور(بابامه)  میاد. مارواینجوری ببینه اصلا خوب نیست. بعدشم همگی یه دوش گرفتیم و رفتیم  بیرون. خاله میترا به مامانم می گفت: من اگه همچین پسری داشتم دیگه  شوهرلازم نداشتم. من که تا یک هفته تو کما بودم که چی به من گذشته. خیلی  حال کرده بودم.بعدازاون جریان مامان همش به من می گفت: دیگه این کارو با  خاله میترا نکن. یه وقت آبرو ریزی میشه. به خاله میتراهم میگفت که با آریا  کاری نداشته باش ولی خاله میترا دست بردار نبود. فکر کنم خیلی بهش حال داده  بود. همش باهام از سکس حرف میزد و باهام شوخی میکرد. یه بار یادمه وقتی ما  خونشون بودیم توی آشپزخونه گیر داد که باید کیرتو ببینم و می گفت واقعا  باید به بابات احسنت گفت. بیبین چی ساخته! حالا دیگه بعد از سکس با خاله  اونم جلو مامان رابطم با مامان نزدیکتر و سکسی تر شده. یعنی خودش فهمیده  بود که چه چیزی همیشه در کنارش بوده ولی استفاده نکرده. یه جورایی به خاله  میترا حسودی میکرد ولی روش نمی شد بگه. شایدم می ترسید. نمی دونم. ولی  بالاخره با مامان جونم سکس کردم که اونو بعدا براتون میگم. خوش باشید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/4712802332237610250/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_8852.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/4712802332237610250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/4712802332237610250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_8852.html' title='من و مامانم و خاله میترا'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-1550310865108199808</id><published>2010-12-18T20:35:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T20:35:08.607-08:00</updated><title type='text'>پنج نفری کنار استخر</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;روز جمعه بود.  هوا گرم و آفتابی. من و افشين رفته بوديم خونه مريم که شانزده سالش بود و  خواهرش سيزده سال و دختر خالشم همسن مریم بود. همه فقط با شورت کنار استخر  بوديم. فقط شيلا خواهر مريم با مايو دو تيکه بود. مريم شروع کرد با مرجان  ور رفتن. مريم از پای مرجان شروع کرد حسابی ميليسيدش بعد اومد سمت سينه های  مرجان و شروع کرد به بوسيدن اونها. همينطور گردن و سينه هاش رو ميليسيد و  مي بوسيد که افشين هم رفت کمک مريم و با همديگه مشغول ليسيدن و بوسيدن  مرجان شدن. شيلا هم اومد نشست تو بغل من و من هم از پشت مي بوسيدمش و بالا  تنه ی شيلا رو در آوردم. هنوز سينه زيادی در نياورده بود. بعد دستمو بردم  تو مايوش و شروع کردم با چوچوله اون بازی کردن . کس شيلا تازه يه خورده مو  در آورده بود و با يه دستم هم با موهای کسش بازی ميکردم. اون طرف مرجان و  مريم شصت و نه خوابيده بودن و حسابی کس همديگرو ميليسيدن. افشين هم داشت از  تماشا لذت ميبرد . بعد شورت شيلا رو در آوردم و با هم رفتيم سراغ دخترا.  مرجان رو بلندش کردم و ازش خواستم کس شيلا رو ليس بزنه. منم يه لب از مريم  گرفتم و رفتم رو کس مريم. چوچوله خوشمزه ای داشت. صدای آه شيلا در اومده  بود . مريم گفت بلايی سر خواهرم نياريد. گفتم اشکال نداره تجربه اش زياد  ميشه و باز کسش رو ليسيدم. داشت خيلی کيف ميکرد. بلندش کردم بردمش پيش دوتا  دخترا . شيلا رو بلندش کردم و انداختمش رو خواهرش و دوتايی کس همديگرو  شروع کردن به ليسيدن. منم شورتم رو در آوردم و آروم کیرمو گذاشتم رو سوراخ  کون شيلا. يه خورده ور رفتم و خيلی آروم کردم تو کون شيلا و شروع کردم به  کردن شيلا. سوراخ تنگی داشت و حسابی حال ميداد. افشين هم از اونطرف اومد  سراغ مريم واز کس، مريم رو شروع کرد به کردن. مرجان هم رفت يه شيرجه زد تو  آب و برگشت سراغ من. همونطور که داشتم شيلا رو ميکردم کيرمو از تو کونش  درآوردم و کردم تو دهن مريم . مرجان که اومد خوابوندمش رو زمين و پاهاش رو  دادم هوا. کيرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و آهسته کردم توش. شيلا اومد و  همونطور که داشتم مرجانو ميکردم يه لب ازم گرفت و رفت سراغ سينه های مرجان.  افشين هم اونطرف خوابيده بود و مريم رو کيرش بالا پايين ميرفت و زود هم  اعلام کرد که آبش داره مياد و مريم هم زود بلند شد و دهنش رو گرفت طرف کير  افشين و آبش پاشيد تو صورت و دهن مريم. شيلا هم رفت سراغ مريم به ليسيدن آب  افشين که رو صورت مريم پاشيده بود. من هنوز داشتم مرجانو از کون ميکردم و  تازه گرم شده بودم. شيلا رو صدا کردم که بياد پيشم. شيلا رو هم به سبک  مرجان خوابوندم واز تو کون مرجان در آوردم و دوباره کردم تو کون شيلا. شيلا  ديگه حسابی به اوج رسيده بود و حسابی کيف ميکرد. مريم افتاده بود رو مرجان  و دوباره با هم ور ميرفتن. ديگه موقعش رسيده بود و از کون شيلا در آوردم و  رسوندمش به صورت شيلا و با فشار آبم رو ريختم تو صورتش . تمام صورتش پر  شده بود از آب کيرم . شيلا بی حرکت رو زمين افتاده بود. مرجان يه نگاهی به  شيلا انداخت و يه لبخندی به من زد. با مريم اومدن سراغ شيلا و صورت شيلا رو  که حسابی خيس شده بود ليسيدن. مريم مشغول ليسيدن تن و بدن خواهرش بود که  از حال رفته بود. بلندش کردم و کيرم رو گذاشتم تو دهنش. زبونش خيلی حرفه ای  روي کيرم ميلغزيد بطوري که بلافاصله کيرم بلند شد. همينکه ازش مطمئن شد که  حسابی راست شده خودش رو انداخت رو من. کيرم رو کرد تو کسش. حسابی احساس  گرما کردم. ديدم افشين هم اومد طرف ما و همونطور که کيرم تو کس مريم بود  کيرش رو گذاشت رو سوراخ کون مريم و آهسته فشارش داد تو و يک آهی از نهاد  مريم بلند شد. مريم خودش رو ديگه شل کرده بود و از هر دو طرف حسابی لذت  ميبرد. حدوده ده دقيقه همينطور مريم رو کرديم. مريم از حال رفته بود و رو  من افتاده بود. موقعش که رسيد من و افشين در آورديم و رفتيم سراغ شيلا که  بی حال رو زمين خوابيده بود و مرجان داشت کس تازه مو درآورده اش رو نوازش  ميکرد. هردو آبمون رو ريختيم رو صورت و بدن شيلا. افشين رفت تو استخر.  مرجان کماکان با آبهای روی بدن شيلا که از حال رفته بود بازی ميکرد . منهم  مريم رو بغل کرده بودم و حسابی همديگرو مي بوسيديم.  بهم قول داد که دفعه  ديگه باهام کاری بکنه که من با شيلا کردم و منو حسابی از حال ببره &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/1550310865108199808/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_2658.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1550310865108199808'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1550310865108199808'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_2658.html' title='پنج نفری کنار استخر'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-8746387665309187910</id><published>2010-12-18T20:31:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T20:31:34.635-08:00</updated><title type='text'>رادیاتور</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span&gt;همينجوری که رو زمين دراز کشيده بودم کم کم داشت خوابم ميبرد. نميدونم چی باعث شد که يهو از خواب پاشم.اصلا حال نداشتم &lt;/span&gt;&lt;span&gt;حتی  چشمامو باز کنم. تا اومدم اين دست اون دست شم يهو چشمم ناخودآگاه افتاد به  داداشم که کنار من نشسته بود.اومدم سرمو بيارم بالا که بهش بگم پس چرا  نميخوابه که ديدم گردنشو کامل چرخونده اونور و چشماش داره از حدقه در  مياد.اين مسئله يجوری بود که منو کنجکاو کرد ببينم چي رو با اين دقت داره  مي بينه. آروم سرموآوردم بالا که بتونم اون چيزيو که اون داره مي بينه منم  بتونم ببينم. ولی نشد آخه روشو خيلی کرده بود اونور برای همين منم بايد پا  ميشدم مي نشستم. وقتی پا شدم اولين کاری که کردم اين بود که نگاه اونو  دنبال کنم. همين کارو هم کردم. خودمو خم کردم. يهو يه چيزی ديدم که باورم  نميشد. اصلا خواب در يک لحظه کامل از سرم پريد. وای باورم نمی شد چی دارم  می يبينم. چقدر سفيد بود. وای چه خوشگل و گرد بود. تکون که ميخورد مثل ژله  تا چند ثانيه بعدش هم ميلرزيد. از بالا تا پايينش يه خط بود که از وسط به  دو قسمت تقسيمش کرده بود. بالاش چه قوس خوشگلی داشت. زيرشم که رون شروع  ميشد دو تا خط افتاده بود. تمام مدت مثل دنبه ميلرزيد. تکون تکون که ميخورد  آدم دوست داشت لاشو باز کنه ببينه توش چيه. وای چه چاقالو و دنبه ای بود.  از دور که نگاه ميکردم مثل يه گلابی بود. روش چند جاش کوچولو کوچولو سياه  شده بود که معلوم بود يکی محکم گازش گرفته. اون لحظه ميخواستم برم جلو و از  پشت هر دوتاشو اول دست بزنم بعد قشنگ دست بمالم روش. چون ميدونستم که خيلی  نرمه و آدم خوشش مياد دستماليش کنه. ميخواستم برم دو تا دستامو بزارم لاش و  آروم لاشو باز کنم. ميخواستم ليسش بزنم و بعد چندتا انقدر محکم بزنم روش  که حسابی قرمز شه. وای چقدر خوشم ميومد نگاش ميکرم. کون مامانو ميگم. چه  کونی داشت مامانم. چقدر جذاب و گوشتالو بود. مامانم رفته بود تو اتاق خودش و  يادش رفته بود در رو خوب ببنده و پشتش به ما بود و لخت شده بود و داشت  شورتشو عوض ميکرد. به داداشم نگاه کردم ديدم اصلا حواسش به من نيست که منم  دارم مثل خودش کون بزرگ لخت مامانو نگاه ميکنم. اومدم يکم جابجا شم که يهو  دستم خورد بهش و فهميد که منم دارم نگاه ميکنم. تا منو ديد سريع روشو کرد  اونور و پا شد که بره تو دستشويی مسواک بزنه. منم اصلا به روی خودم  نياوردمو برای اينکه منم بگم مثلا هيچی نديدم پا شدم رفتم تو آشپزخونه که  يه چيزی بيارم بخورم. داشتم ميرفتم که مامانم هم از اتاق اومد بيرون و گفت  کاراتونو بکنين که بايد بخوابين. اونشب خوابيديم و حدودا يک ماه از اون روز  گذشت. اين يک ماه من همش بفکر کون مامانم بودم که اونشب ديده بودم. تا  اينکه يه روز چون حالم زياد خوب نبود مونده بودم خونه. مامانمم اون روز چون  جايی کار داشت سرکار نرفته بود. کاراشو انجام داده بود و برگشته بود خونه و  داشت غذا درست ميکرد. تقريبا يک کم که گذشت مامان گفت من ميرم بخوابم.  حواست به غذا باشه. منم گفتم باشه و اونم رفت تو اتاقش که بخوابه. من  چندبار غذا رو هم زدم و داشتم تلويزيون مي ديدم که دوباره چيزايی رو که  اونشب ديده بودم يواش يواش اومد به ذهنم. هر چی خواستم حواسمو پرت کنم ولی  نميشد. هی رومو ميکردم اونور ولی ناخودآگاه چشمم مي افتاد به اتاق مامانم.  اون کون سفيد که يه تکون که ميخورد همش ميلرزيد و اون خط وسط کون مامانم  داشت کم کم ديوونم ميکرد. کسي هم خونه نبود برای همين خيلی بيشتر دلم  ميخواست به مامانم فکر کنم. يه لحظه اون قوس کمرش و خط زير کونش اومد جلوی  چشمم که باعث شد ديوونگيم چند برابر بشه. ديگه کنترلم دست خودم نبود. تو  اين يک ماه خيلی به لای پای مامانم فکر کرده بودم ولی اينبار فرق داشت.  ديگه نميتونستم حتی سرجام بشينم. پاشدم وايسادم و فکر کردم ببينم به چه  بهانه ای حداقل ميتونم وارد اتاق بشم شايد بتونم يه کاری بکنم. يذره اينور و  اونورو نگاه کردم که يهو چشمم به رادياتور اتاق افتاد و سريع يه فکری به  سرم زد. آروم آروم رفتم سمت رادياتور و درجه شو تا آخر زياد کردم. اينکارو  کردم که هوای اتاق مامانم حسابی گرم بشه و پتو رو بزنه اونور و من بتونم  بدنشو ببينم. تقريبا نيم ساعت طول کشيد وهمينطور هم شد. مامانم تو خواب  ناخودآگاه پتو رو زد اونور. نزديکتر شدم که بتونم خوب ببينم. طبق عادتی که  داشت موقع خواب دستاشو کامل باز کرده بود و یکی از پاهاشو معمولی دراز کرده  بود ولی اون يکي رو باز کرده بود. آخ جون چه خوشگل بود. ولی اين کافی نبود  ميخواستم بيشتر ببينم. به پاهاش نگاه کردم ديدم دامن خوابش تا بالای  زانوهاش اومده بالا و روناش از زير اون دامن قشنگ قابل تصور بود. بالاتر رو  نگاه کردم ديدم خط سينه شم معلومه. گردنشو تو خواب کج کرده بود و سينش تا  اونجايی که قلمبگی سينه شروع ميشه زده بود بيرون. به شکمش نگاه کردم ديدم  چيزی معلوم نيست ولی دامنش رفته بود لای پاش و فرو رفتگی کسش رو قشنگ ميشد  ديد. ديگه واقعا کنترل خودمو از دست داده بودم. رفتم پايين تخت که اگه بشه  لای پاشو ببينم. آروم آروم دولا شدم. وای اصلا باورم نميشد چی دارم ميبينم.  از لای پاش شورتش يه ذره معلوم بود. لای پاش يکم مو داشت که معلوم بود  موهای اطراف کسشه که اينجوری از دور شورت تنگش اومده بود بيرون.چيز زيادی  معلوم نبود ولی ديدن خط لای پاش خيلی سخت نبود. اومدم سرمو بيشتر خم کنم که  ناخودآگاه دستم آروم خورد به پاش. اونم يه لحظه بيدار شد ولی دوباره خوابش  برد. ايندفعه که خوابيد پاهاشو جمع کرد و به پهلو پشت به من خوابيد.کونش  قلمبه قشنگ زد بيرون. دستاشو گذاشته بود لای پاش برای همين لای پاش يکم باز  شده بود و من قلمبگی کسش رو ميتونستم ببينم. اون کون چاق و لرزونش چنان  زده بود بيرون که من اصلا اختيار خودمو از دست دادم و در يک لحظه تصميم  گرفتم به هر بهونه ای شده حداقل پيشش دراز بکشم. خيلی بی سرو صدا يه پامو  آوردم بالا و رفتم رو تخت و پيشش دراز کشيدم. فاصلم باهاش خيلی کم بود ولی  من ميخواستم بچسبم بهش. لای پاشو نگاه کردم ديدم يکم بازه. دستمو خيلی آروم  بردم سمت لای پاش. کونش چنان قمبل کرده بود به طرف من که دستم سريع رسيد  بهش. دستمو تا جايی که ميتونستم باز کردمو آروم گذاشتم روی کونش. تا من اين  کارو کردم ديدم کونشو چند تا تکون داد و لای پاشو يکم بيشتر باز کرد. منم  که ديدم اينجوريه کونشو شروع کردم مالوندن و آروم دستمو بردم سمت لای پاش  که باز کرده بود.انگشت وسطی دستمو بردم جلوتر و اول با اون سعی کردم  دستماليش کنم. انگشتمو از روی همون چيزی که پوشيده بود گذاشتم رو کسش. ديدم  هيچ واکنشی از خودش نشون نميده. همونجور پشتشو به من کرده بود و فقط کونشو  بيشتر به سمت من داد بيرون که من راحت تر بتونم باهاش بازی کنم. ديدم  بهتره که به بدن لختشم دست بزنم. دامن خوابشو که حالا ديگه تا بالای روناش  اومده بود بالا رو گرفتم و دستمو آروم بردم زيرش. چه رونای گوشتی ای داشت.  آدم خوشش ميومد باهاش بازی کنه. دستمو کامل بردم زير دامنش و سعی کردم که  هر جوری که شده از روی شورتش دستمو به کسش برسونم. اونم انگار فقط منتظر  همين کار من بود. پاشو سريع جمع کرد که دست منو لای پاش بيشتر حس کنه. منم  که ديدم اونم خوشش اومده از اين کار خودمو از پشت محکم چسبوندم بهش. وای چه  کون نرمی داشت. کيرم رفته بود لای پاش. انقدر کونش نرم و گوشتالو بود که  من هر چی خودمو بهش بيشتر فشار ميدادم بيشتر ميرفت تو. ديدم دستاشو آورد  عقب و خودش لای باسنشو برام باز کرد که مال منو بيشتر لای پاش حس کنه. ديگه  دامنشو کامل کشيدم بالا و از روی شورتش دستمو گذاشتم روی کسش. معلوم بود  که خود کسش اصلا مو نداره چون خيلی راحت ميتونستم خط کسشو حس کنم و بمالم.  ديدم برگشت. چشماشو بسته بود و حتی برای يه لحظه هم باز نکرد. تا برگشت کير  منو گرفت و سعی کرد از همون روی شلوار بماله دور کسش. پتو رو کشيد رو خودش  که راحت تر بتونيم خوش بگذرونيم. خودش پاهاشو آورد تو سينش و شورتشو از  پاش درآورد و انداخت اونور تخت. تا اومدم بگم کرستتم در بيار من ميخوام  پستوناتم ببينم ديدم خودش موهاشو باز کرد و به من اشاره کرد که لخت شو.  پاشد نشست و کرستشو درآورد. منم شلوار و شورتمو درآوردم و تا سرمو آوردم  بالا چشمم افتاد به پستوناش. وای چه آويزون بود. نوکش قهوه ای بود و  هردوتاش داشت ميلرزيد. چه سينه های بزرگ و جذابی داشت. اومدم دست بزنم به  سينه های لختش که ديدم پتو رو داد بالا و رفت زير پتو. حس کردم کير منو  داره چنگ ميزنه. موهاشو گرفتم و از همون بالا دستمو بردم جلوش که سينه هاشو  بگيرم تو مشتم. خودشو يه کم داد بالا که من بتونم اين کارو بکنم. کمرشو که  تکون ميداد کل پتو تکون ميخورد. از بس که کونش بزرگ بود. آخ جون مامانمو  لخت کرده بودم. نميدونستم از کجاش شروع کنم. انقدر با مال من خوب بازی  ميکرد که خود به خود چشمام بسته شد. خيلی کيف ميداد. همون پايين سعی ميکردم  انگشت پامو بمالم به لای پاش. ولی خوردنش انقدر حرفه ای و خوب بود که  گذاشتم خوب بخوره برام. چشمامو کاملا بسته بودم و داشتم حسابی کيف ميکردم  که يهو احساس کردم يکی داره ما رو نگاه ميکنه. اول به روی خودم نياوردم ولی  لحظه به لحظه بيشتر حس ميکردم که يکی ديگه هم اينجاست که داره مارو نگاه  ميکنه. جرئت اينکه چشمامو باز کنم رو نداشتم.خواستم بزنم به شونه های  مامانم که حداقل اون ببينه چه خبره ولی اين کارم نتونستم بکنم. با خودم  گفتم حتما زده به سرم و سعی مردم حواسمو بيشتر به بدن لخت مامانم که زيرم  بود معطوف کنم ولی نميشد. يه ذره هم ترسيده بودم که اگه اين حس واقعی باشه  اونوقت چی. ولی برای اينکه از شرش خلاص شم بايد چشمامو باز ميکردم. آروم يه  چشممو باز کردم که ببينم آخه کی داره ما رو نگاه ميکنه. اينور که هيچی  معلوم نبود برای همين مجبور شدم هر دو تا چشمامو باز کنم. همين کارو هم  کردم و وقتی اونور دم درو نگاه کردم ديدم داداشم داره مارو قشنگ نگاه  ميکنه. اصلا اون لحظه نميدونستم چيکار بايد بکنم. ديدم داداشم داره مارو  نگاه ميکنه و قبل از اينکه من بخوام فکر کنم که چيکار بايد بکنم ديدم داره  رونای لخت مامانو که از زيره پتو بيرون بود رو نگاه ميکنه. پس فهميدم که  فکر بدن لخت مامانه و اينکه مامان الان داره زير اين پتو برای من چيکار  ميکنه حواسشو حسابی پرت کرده. منم که ديدم اين بهترين موقعيته سريع بهش  اشاره کردم توهم بيا پيش ما. سر مامانو گرفتم و با موهاش سرشو بالا پايين  ميکردم و پشتشو براش ميماليدم که هم يه وقت سرشو بالا نياره ببينه منو  داداشم ميخوايم دوتايی با هم جرش بديم و هم اينکه داداشمو بيشتر حشری کنم  که راحت تر به ما ملحق بشه. بهش اشاره کردم بدو ديگه. اونم رفت اونور تخت و  سريع شلوار و تی شرتشو درآورد و با اشاره دست من اومد رو تخت. چون يه کم  سريع اومده بود رو تخت برای همين تخت يک لحظه تکون خورد و باعث شد که  مامانم بفهمه يکی اومده رو تخت. اون موقع من خيلی ترسيدم . سريع دست مامانو  گرفتم ولی دست منو پس زد. اومد بالا و پتو رو قشنگ زد کنار. تا داداشم رو  هم پيش ما ديد به دوتامون نگاه کرد و گفت: شما دو نفر من يه نفر! ولی خودم  هر دوتا تونو حريفم مامانيا. اينو گفت و رفت سروقت شورت داداشم و کون لختشو  يهو کرد طرف صورت من. وای چی ميديدم. کون مامانم کامل جلوم باز شده بود.  وای اين همون کونی بود اين همه وقت فقط بهش فکر ميکردم. سرمو يکم بردم  عقبتر که خوب بتونم ببينم. خيلی دوست داشتم کسش رو هم ببينم ولی انقدر کونش  نرم و گوشتالو بود که اصلا کسش معلوم نبود. دستامو آوردم بالا و لای  باسنشو باز کردم. عجب کس خوشگلی داشت. درست حدس زده بودم. خود کسش هيچ مويی  نداشت ولی دورش يه کم مو داشت. چوچولش از لای کسش زده بود بيرون و وقتی با  دوتا انگشتام کسشو از لای پاش باز کردم تونستم توی کسش رو هم خوب ببينم.  صورتی بود و انقدر خيس شده بود که آب کسش ريخته بود لای پاش. بالاترو نگاه  کردم ديدم سوراخ کونشه. خيلی تنگ نبود و راحت ميشد حدس زد که مامانم کون هم  زياد داده. داشتم با دقت کس و کون لخت مامانمو از نزديک نگاه ميکردم که  ديدم مامانم برگشت سمت من و گفت داداشتم ميخواد ببينه از کجا اومده بيرون  ولی من بهش گفتم که بهتره تو و داداشت باهم يه چيزی بکنين توش که حس کنين  از کجا اومدين. اينو گفت و برگشت و دوباره کونشو کرد به من ولی اين بار رفت  پايين تر که کيرمو خودش بتونه بکنه تو کسش. من تا اومدم کونشو رو شکمم  ببينم ديدم کير منو گرفت و يهو کرد تو کسش. وای چه کس خيسی داشت. سوراخ کسش  يکم گشاد بود ولی اون بدن بی موی دنبه ايش چنان بالا پايين ميپريد رو کير  من که ميخواستم داد بزنم از لذت. داداشمو نگاه کردم ببينم اون داره چيکار  ميکنه. ديدم اونم سرشو برده لای پای مامانم و همين جور که کير من تو کس  مامانمه داره با بالای کس مامانم بازی ميکنه. سعی ميکرد چوچولشو از لای کسش  بکشه بيرون و لای انگشتاش فشارش بده. چند دقيقه اين طوری گذشت که ديدم  مامانم کير منو درآورد و زانو زد رو زمين و کونشو کرد به طرف داداشم که  يعنی کيرتو از عقب بکن تو سوراخ کسم. داداشم هم سريع پاشد و کمر مامانمو  گرفت و کيرشو چنان محکم کرد تو که مامانم يه جيغ کشيد. و دست منو گرفت و  گذاشت رو سينه هاش و آروم در گوشم گفت : سينه هامو بمال عزيزم. جفت سينه  هاشو گرفتم و شروع کردم با نوک قهوه ای و شق شده سينه های مامانم بازی  کردن. چه پستونايی داشت. چون پستوناش جلوش آويزون شده بود با هر بار تلمبه  زدن داداشم سينه های مامانم هم باهاش جلو عقب ميرفت. دستمو بردم پايين که  همينطور که داداشم داره از عقب مامانمو ميکنه منم از اين پايين با کسش بازی  کنم. چون خيلی با حرص دستمو بردم لای پاهاش ٫مامانم بهم نگاه کردو گفت  توهم ميخوای کيرتو بکنی تو يه سوراخ مامان آره؟ اينو گفت ولی منتظر جواب من  نشد. شونه هامو گرفت و يکم به سمت پايين فشار داد. رفتم پايين و زيرش  خوابيدم. ديدم مامانم که به سمت داداشم قمبل کرده بود برگشت و به داداشم  گفت: به داداشت کمک کن که بتونه اون سوراخ مامانم پر کنه و خودش لای پاشو  بيشتر باز کرد که سوراخ کونش بيشتر باز بشه و من راحت تر بتونم کيرمو بکنم  تو کونش. داداشم يه کم رفت عقب تر و من پاهامو از لای پای مامان و داداشم  رد کردم و سعی کردم کيرمو يجوری بکنم تو سوراخ کون مامانم. اولش يه کم طول  کشيد تا سوراخشو قشنگ پيدا کنم ولی بالاخره پيدا شد. دستمو بردم زير و از  آب کسش ماليدم به دور سوراخ کونش. هر ۴ تا انگشتمو تا ته کردم تو کس مامانم  و آب کسشو در آوردم بيرون و دوتا از همون انگشتامو کردم تو سوراخ کونش که  قشنگ ليز بشه. همينطور که داشتم با سوراخ کونش ور ميرفتم ديدم داداشم لای  پای مامانو باز کرده و داره کسشو قشنگ از نزديک ميبينه. يهو مامان گفت :‌  زود باش ديگه٫ لفتش بدين پامي شم شورتمو مي پوشما. اينو گفت و کون لختشو  قشنگ چند بار اينور و اونور کرد و خودشو برای جر خوردن آماده کرد. من که  ديدم به اندازه کافی سوراخ کونشو قشنگ خيس کردم براش کيرمو گرفتم و آروم  کردم تو. اولش سخت ميرفت ولی مامانم انقدر لای پاشو باز کرده بود که کيرم  يهو تا ته رفت تو کونش. ديگه آخ و اوخ مامانم حسابی در اومده بود که تا  داداشمم کيرشو از عقب کرد تو کسش ديگه داد و فرياد مامان رفت بالا. چنان  جيغ ميزد و آخ و اوخ ميکرد و اين بالش و پتو رو با دستاش چنگ ميزد که باعث  ميشد من کيرمو بيشتر و سريعتر بکنم تو کونش. من که کيرمو در مي آوردم  داداشم کيرشو ميکرد تو کسش و اون که کيرشو در مي آورد من کيرمو ميکردم تو  کونش. ديگه کامل داشتيم جرش ميداديم. مامانم فقط ميگفت: آخ جون٫ خوشم مياد٫  يه کير تو کونم٫ يه کيرم تو کسم. وای چه خوبه٫خوشم مياد. کير کير من کير  ميخوام. کير کلفت ميخوام که جرم بده. پارم کنه وای ....من اينارو که مي  شنيدم وحشيانه تر ميکردمش. به داداشم نگاه کردم و گفتم بيا جاهامونو عوض  کنيم. مامانم تا شنيد که ما ميخوايم کيرامونو حتی برای يه لحظه از تو کس و  کونش در بياريم داد زد : نـــه ... در نيارين کيراتونو٫مامان تازه داره بهش  خوش ميگذره ولی اينبار ما به حرفش گوش نداديم و خيلی سريع جاهامونو عوض  کرديم. با اون کون کردنيش چنان قمبلی به سمت من کرده بود که ميشد توی کسشو  تا ته ديد.لای کسشو باز کردم و کيرمو آروم کردم تو سوراخ صورتی کسش و  داداشمم خودش کيرشو کرده بود تو کون مامانم. با دستم محکم ميزدم زير کونش و  کيرمو تا ته ميکردم تو و در مي آوردم. جای همه انگشتام رو کون مامانم  مونده بود. ديگه داشت فرياد ميکشيد. دوسه بار که کيرمو بيرحمانه کردم تو کس  مامانم٫ چنان از ته گلو جيغ کشيد و آخ گفت که من يه لحظه دلم براش سوخت  ولی با خودم گفتم اين اگه خوشش نميومد که لای پاشو انقدر باز نميکرد که کسش  اينجوری بزنه بيرون٫ پس بذار جرش بدم٫ پارش کنم. انقدر با شدت خودمو جلو  عقب ميکردم و کيرمو ميکردم تو و در مي آوردم که احساس کردم آبم ديگه داره  مياد. برای اينکه بيشتر کيف کنم خودمو يه کم کج کردم که پستونهای مامانمو  هم بتونم ببينم که با ريتم تلمبه زدن من مي جنبه و جلو عقب ميره. به  پستوناش که نگاه کردم ديگه احساس کردم آبم واقعا داره مياد. کيرمو از تو کس  جر خورده مامانم درآوردم و گذاشتم لای خط کونش. آبم خودش اومد و همشو  ريختم رو کونش. ديدم مامانم از حال داره ميره. به داداشم نگاه کردم ديدم  اون هنوز داره مامانو از کون ميکنه. منم برای اينکه همه بهشون بيشتر خوش  بگذره دولا شدم و با دستم کس مامانمو مالوندم. چوچولش همش زده بود بيرون.آب  کير خودمو ديدم که با آب کس مامان قاطی شده بود. اين صحنه رو که کون  مامانم به سمت من قمبل کرده بود و کسش از لای پاش قلمبه زده بود بيرون و من  داشتم با چوچولش ور ميرفتم رو خيلی دوست داشتم. همه ی انگشتامو تا ته کردم  تو کسش. داشتم اون تو باز و بسته ميکردم که ديدم مامانم يه جيغ بلند از ته  گلو کشيد و بی حال افتاد رو داداشم. سريع به کسش نگاه کردم ديدم علاوه بر  اون آبهايی که تا حالا از کس مامانم اومده بود بيرون يه آب ديگه هم داره  مياد بيرون. فهميدم ارضاء شده و اين آب کسشه. دهنمو بردم جلوتر و با زبونم  آب کسشو ليس زدم. وای چه داغ بود. هم داغ بود هم ترش. برای اينکه ديگه خيلی  بهش خوش بگذرونم همونجا آب کسشو براش دور کسش ماليدم. کير داداشم رو هم  ميديدم که ميرفت تو سوراخ کون مامانم و در ميومد. سوراخ کونش چنان بازو  بسته ميشد که من اصلا باورم نميشد که اون سوراخ کوچولو وقتی کير بخواد توش  بره تا اونقدر ميتونه باز بشه. به داداشم نگاه کردم ديدم داره مثل خر تلمبه  ميزنه و اصلا به اينکه مامانم حسابی جر خورده و افتاده روش اهميتی نميده.  داداشم هی ميگفت:چه کونی٫ چه کس گشادی٫ من کون چاق و گوشتالوی مامانو دوست  دارم. مثل اينکه اونم داشت آبش مي اومد. آره داشت آبش ميومد چون کون  مامانمو داد بالا و کيرشو درآورد که آب کيرش نريزه تو سوراخ کون مامانم.  کيرشو همون لای پای مامان گذاشت و آبش که اومد همشو ريخت همون لای پاش. به  لای پای لخت پاره شده مامانم و به سوراخاش که جر خورده بود نگاه کردم و  ديدم که آب هر سه تامون باهم قاطی شده. آب کير من و آب کس مامانم و آب کير  داداشم همه باهم کاملا قاطی شده بود. پاشدم وايسادم که مامانمو لخت از بالا  ببينم که داره با بي حالی و از روی درد زير لب آخ و اوخ ميکنه که يهو يه  چيزی حواسمو بخودش پرت کرد. يه ذره دقت کردم و بو کشيدم ديدم بوی غذاست که  مثلا من بايد حواسم بهش مي بود. از تخت پريدم پايين و دويدم سمت آشپزخونه  که به داد غذا برسم و تو اين مسير به اين فکر ميکردم که الان اگه مامانم  بگه پس چرا غذا سوخت بهش چی بگم &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/8746387665309187910/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_6759.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8746387665309187910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8746387665309187910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_6759.html' title='رادیاتور'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-2865597916954233640</id><published>2010-12-18T20:29:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T20:29:20.306-08:00</updated><title type='text'>رختکن حمام</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span&gt;ماجرايي را كه ميخوام  براتون تعريف كنم مربوط به چند سال پيشه. اون موقع سيزده چهارده سال بيشتر  نداشتم. دوستي داشتم كه اتفاقا همسايه ديوار به ديوار ما بود. اسمش كامران  بود و يك سال از من بزرگتر بود. اما چون از بچگي با هم بزرگ شده بوديم با  هم ندار بوديم و مسايل سكسي تو خونه را براي هم تعريف ميكرديم. مامانهامون  همسن بودند و خوشگل و خوش اندام. يكي از كارهاي مخفيانه اي كه مي كرديم اين  بود كه دزدكي شورت مامانها را مي دزديديم و مي برديم يك جايي با هاشون حال  ميكرديم. يا اينكه وقتي مامان كامران حموم بود ميرفتيم زير تخت اتاق خواب  مامانش و منتظر مي مونديم. تا از حموم بياد بيرون و بياد تو اتاق خواب و  لباس بپوشه. و ما به زور شورتشو ببينيم. تو مدرسه ماجراها و داستانهاي سكسي  زياد ميشنيديم. اما تا اون زمان چشممون به كون و كس نيفتاده بود. حتي عكس  سكسي هم نديده بوديم. و هر كدوم يك جوري پيش خودمون كس رو توصيف ميكرديم.  خيلي دلمون ميخواست ببينيم. ولي اين امكان پذير نبود. تا اينكه زد و بابام  كه تاجر بود و به دبي رفت و آمد داشت. پيغام فرستاد كه تو دبي ازدواج كرده.  وديگه به ايران بر نميگرده و مامانم ميتونه طلاق غيابی بگيره. مامانم از  شنيدن اين خبر حالش بد شد به طوري كه هر چند وقت يكبار از حال ميرفت و تا  چند ساعت بهوش نميومد. دكتر هم يك مشت قرص و دوا داده بود و گفته بود كه  اين حالت عصبيه و عادي. و بعد از چند وقت به حالت اولش بر ميگرده و حالش  خوب ميشه. يك روز كه كامران به خونه ما آمده بود تا با هم تلويزيون تماشا  كنيم مامانم به حمام رفت. كامران به من گفت كه بريم و زير تخت پنهان بشيم.  گفتم باشه ولي حالا زوده چون مامانم هنوز لباسشو در نياورده. كامران قبول  كرد هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه صداي جيغ مامانم بلند شد. به طرف رختكن  دويديم. در را كه باز كرديم ديديم كه مامانم بيهوش شده و كف رختكن افتاده  ولی هنوز لباس تنش بود. بطرف مامان دويدم و برش گردوندم كامران كه از ماجرا  خبر داشت اومد تو و بالا سرمون ايستاد. گفتم كمك كن ببريمش بيرون. گفت صبر  كن حالا بهترين موقعست كه كون و كسشو ببينيم. من ناراحت شدم و گفتم حالا؟؟  گفت آره فقط يك نگاه ميكنيم همين. راستش يه كم حشري شده بودم. مامانم يك  تاپ پوشيده بود با دامن مخمل مشكي بلند تا پايين زانوش. ساق پاهاش سفيد بود  و برق ميزد. كامران دودلي منو كه ديد منتظر جواب نماند. نشست و يه كم دامن  مامانمو بلند كرد و زيرشو نگاه كرد و گفت جووون. بيا نگاه كن جووون. حسابي  حشري شده بود. منم همينطور. دامنشو بالا زدم. چي مي ديدم همون شورت سياه  كشي چسبان با نقطه نقطه هاي سفيد پاش بود. من و كامران قبلا بارها اين شورت  را به كيرمون ماليده بوديم. دامنو رها كردم. كامران مهلت نداد و در يك چشم  بهم زدن تاپ مامانمو از تنش در آورد. مامانم كرست نبسته بود و دوتا پستان  سفيد و بزرگ نمايان شد كه ميلغزيد. ديگه تاب نياورديم. دوتايي كنارش دراز  كشيديم و هر كدام يك پستانش را به دهن گرفتيم و شروع كرديم به خوردن و  ماليدن. خيلي حال ميداد كه ديدم كامران دوباره دامن مامانمو بالا زد. دست  كرد كسشو از روي شورتش ماليد. هر دو بلند شديم و كامران پايين شورت مامان  را كنار زد و براي اولين بار چشممون به جمال كس روشن شد. چه كسي. سفيد بدون  حتي يك تار مو تميز و جمع و جور. كيرهامون داشت شورتمون رو پاره ميكرد.  كامران زود كيرش را آزاد كرد و كيرش مثل دسته بيل عمودي در هوا معلق ماند.  منم كيرم را در آوردم و كامران آرام اول دامن و بعد شورت مامان را از تنش  خارج كرد و به كيرش ماليد. بعد خم شد و كس مامان را بو كرد و بوسيد. منم  پشت سرش اين كار را كردم. بعدش آرام كسشو باز كرديم و داخلشو نگاه كرديم و  خوب معاينه كرديم. خوب كه تماشا كرديم آرام مامانم رو برگردونديم. واي چه  كون بزرگ و سفيدي داشت نرم و گرم. عجب خط كوني داشت. كامران داشت ميتركوند.  من از اون بدتر. دست كرديم رانهاي نرمشو از هم باز كرديم. واي ي ي ي.  چشممون به سوراخ كونش افتاد. اين سوراخ كون را حتي بعدها تو هيچ فيلم سوپري  نديدم. صورتي و كاملا جمع دورش يك دايره قهوه اي رنگ بود. كامران ديگه  طاقت نياورد. كيرش را فشار ميداد و بهم نگاه ميكرد. پرسيد: بكنمش؟ گفتم:  جرش بده ولي فقط كونشو. كامران گفت اي به چشم. تف زد به كيرش و سرشو گذاشت  رو سوراخ كون مرطوب مامانم و فشار داد و به فشار سوم و چهارم كيرش تا ته  رفت تو كون مامانم. كامران دادكشيد: آتيشه آتيشه. من كه شديدا كيرمو  ميمالوندم گفتم: فشار بده فشار بده. كامران دست برد پستانهاي مامانمو گرفت و  شروع كرد به تلمبه زدن. مدام ميگفت جووون آتيشه جووون. بعد از چند لحطه شل  شد و روي مامانم افتاد فهميدم آبشو خالي كرده تو كون مامانم. كامران را پس  زدم كيرش به آرامي از كون مامانم خارج شد. ولي سوراخ كون مامانم همچنان  باز بود. پاهاي مامانم را باز كردم و سوراخ كونش را بو كردم. چه بوي خوبي  داشت كه با بوي آب كير كامران قاطي شده بود. سوراخش كم كم داشت جمع ميشد كه  روش دراز كشيدم و كيرمو فرو كردم تو واي ي ي. كامران راست ميگفت داغ بود و  مرطوب تا آخر فرو بردم و به تقليد از كامران دست بردم پستانهاش را گرفتم.  شروع كردم به داخل و خارج كردن. در هر بار كه داخل مي بردم صدايي شبيه  جزززززز از كون مامانم خارج ميشد. داشتم مي تركوندم. به اوج رسيدم. كيرم را  تا ته فرو بردم و همه آبم را همانجا كنار آب كامران خالي كردم. كيرم را  بيرون كشيدم. كامران كم كم به هوش آمده بود. زود با دستمال كلينكس كونشو  تميز كرديم و شورت مامان را پاش كرديم وتاپ و دامنش را پوشانديم تنش. و  بلندش كرديم برديم خوابانديم تو تخت خوابش. چند ساعتي طول كشيد تا بهوش  آمد. از من پرسيد چطوري تنهايي به تخت خواب بردمش؟ جواب دادم كامران كمكم  كرد. با وحشت پرسيد دستش كه بمن نخورد؟ جواب دادم نترس. لاي پتو به اتاق  آورديمت&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/2865597916954233640/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_9538.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/2865597916954233640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/2865597916954233640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_9538.html' title='رختکن حمام'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-5410428391856330783</id><published>2010-12-18T20:27:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T20:27:28.709-08:00</updated><title type='text'>خاله جون</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span&gt; اگر بخواهم كه كل ماجرا را برايتان تعريف  كنم شاهنامه فردوسي مي شود. داستان را از آنجايي شروع مي كنم كه يك روز من  طبق معمول در زير زمين خانه مشغول كار كردن با كامپيوترم بودم. واونروز چون  من بيشتر با كامپيوتر كار كرده بودم هوس كردم كه يك فيلم سوپر از هارد  كامپيوترم تماشا كنم. در اونروز بر حسب اتفاق من تنها بودم. زنگ خانه  ناگهان به صدا درآمد. رفتم كه در را باز كنم توي دل خودم مي گفتم خدايا چي  مي شد كه يك زن مسني باشه و من باهاش سكس داشته باشم و چوچوله و  کون  تميزشو بخورم. در را كه باز كردم ناگهان ديدم خاله روح انگيز هستش خيلي  ناراحت شدم. بالاخره بعد از پذيرايي از خاله روح انگيز از من خواست كه بروم  و با كامپيوتر كار كنم. من گفتم خاله آخه تو تنها مي موني. خاله گفت باشه  پسر خوشگلم. تو پاشو از درس و كامپيوترت نمون. بالاخره من قبول كردم و رفتم  پايين و با خودم مي گفتم لعنت به اين شانس كه زن خوشگل خاله از آب دراومد.  در زير زمين باز بود و من داشتم با خيال راحت فيلم سوپر را تماشا مي كردم.  نگو خاله روح انگيز من پشت در وايستاده و منو تماشا مي كنه كه كيرمو  درآورده بودم و يواش يواش مي ماليدم. يهو سر من داد كشيد: شاهين خجالت نمي  كشي كه دودولتو در آوردي و دست بهش مي زني؟ به اين چیزا هم كه نگاه مي  كني؟. من كه بدجوري ترسيده بودم يهو كامپيوتر را ريستار كردم و با مصيبت  كيرمو كه شق شده بود زير شلوارم گذاشتم. خاله كه خيلي عصباني شده بود و مي  خواست با سيلي منو بزنه با صداي بلند گفت: بذار مامانت بياد. پدرتو در  ميارم. ضمنا داخل پرانتز چيزي بگم كه من موقعي كه بچه بودم حدودا 6 يا 7  سال داشتم خاله من كه پسر نداره از مادرم خواهش مي كرد و بعضي موقع ها منو  با خودش به حموم مي برد. توي حموم منو لخت مي كرد و خودش شورتشو در  نمياورد. توي حموم مي گفت پسر خوشگلم جيش داري؟ من هم خجالت مي كشيدم و مي  گفتم نه. ولي خودش هميشه منو بغل مي گرفت و مي گفت پسر خوشگلم به پايين  نگاه نكن من جيش بكنم و سپس كس سياهش در مي آورد و جیش مي كرد. بالاخره يك  روز توي حموم به كيرم دست زد و گفت اين چيه پسر خوشگلم؟. من هم خندم گرفت و  گفتم بده. خالم كسشو دراورد و به من گفت پسر خوشگلم اين چيه؟. من هم خندم  گرفت. گفتم هيچي. خالم از كير من بوسيد و گفت تو چه پسر خوشگلي هستي. و  شروع كرد به ور رفتن با كيرم. تا اينكه نوبت من شد كسشو نزديك من آورد و  گفت دست بزن ببين چه نرمه. من هم كه از كس سياهش چندشم مي اومد. گفتم نه من  دست نمي زنم. خالم به من گفت پسر بدي شدی ها. به حرف گوش نمي كني. گفت و  بعدش دستشو برد به خايه هام و كيرمو ليس زد وگفت چقدر اينجات خوشمزه ست و  شورتشو دراورد. من هم بذارين راستشو بگم از كسش بدم اومد ولي از كونش خيلي  خوشم اومد و نتونستم خودمو كنترل كنم و كون قشنگشو بغل كردم و انگشتمو داخل  سوراخ  کونش كردم. بالاخره همين جور ما باهم توي دوران بچگي باهم سكس  داشتيم تا اينكه من بزرگ شدم و خالم از اين كارش دست كشيد. توي همين حال كه  داد و بيداد ميكرد من اين جريان را بهش گوشزد كردم. ضمنا خدمتتان عرض كنم  كه این خاله من پسر نداره ولي دختر 4 تا داره كه همشون شوهر كرده اند و  شوهرش هم فوت كرده و تنها زندگي ميكنه. خالم يك لحظه سكوت كرد و بعدش به من  گفت كه من چيزي به كسي نميگم خواهش مي كنم تو هم چيزي به كسي نگو. من هم  قبول كردم و گفتم خاله مي خوام يه چيزي بگم ولي روم نميشه. خالم گفت چيه  بگو خجالت نكش. گفتم خاله راستشو بخاي من خيلي دوست دارم كه يه زن لختو  ببينم ولي همچين زني سراغ ندارم. خالم خنده اي كرد و گفت ميخاي مال منو  ببيني؟. من كه بد جوري دست و پام مي لرزيد بهش گفتم آره. خالم گفت آخه اگه  مامانت بياد و مارو ببينه چي؟. من گفتم خاله اونش با من به اين زوديها  نميان. خالم گفت مثل زمان بچگيت اون جاتو دربيار. من خجالت كشيدم و گفتم  خاله اول تو اونجاتو دربيار. خالم گفت بيا همديگرو بغل كنيم. منو بغل كرد و  با صداي اوف اوفي به من گفت تو پسر من مي شي؟. من هم كه در همين حال خيلي  خوشم اومده بود بهش گفتم آره. تو زنه خوشگل من هستي. يه خورده همديگرو  بوسيديم و من لبهاشو مي خوردم و بعد زبونشو خوردم زبونش اينقدر خوشمزه بود.  بالاخره كيرم شق شد و يواشكي كيرمو به كسش ماليدم. خيلي دوست داشتم كه هم  كس و هم  کونشو بخورم. يه خورده كه كير و كس را  به هم ماليديم به خالم  گفتم روح انگيز جون دوست دارم  کونتو بخورم. من كه چشمهامو بسته بودم با  خواهش من موافقت كرد و از من خواهش كرد كه ولش كنم. من هم ولش كردم و اون  هم بلافاصله دامنشو كشيد پايين و من هم از شدت ذوق چشمهامو بستم. شورتشو  كشيد پايين و باسنشو را از هم جدا كرد. بينيم رو كه بردم نزديكتر يه لحظه  از بوي مدفوعش خيلي خوشم اومد و بهش گفتم روح انگيز چه بوي خوبي از اينجات  مياد. خنده اي كرد و گفت زنهاي خوشگل بوي  کونشونم خوبه. بالاخره يه خرده  كونشو بو كردم خالم داد زد و گفت بعدا بو مي كني حالا  کونمو بخور.  کونشو  كه خوردم خيلي خوشمزه بود. يواش يواش دادش به هوا مي رفت. كونشو ليس زدم تا  اينكه به لاي پاش نزديك شدم. بوي كسش منو ديوونه كرد. رفتم جلو و شروع  كردم به خوردن كسش. اولش موهاي سياه كسشو ليس زدم بعدا لبهاشو كه كنار زدم  يه چوچوله قشنگي منو به خودش جلب كرد. چه چوچوله قشنگي. بزرگ و قرمز.  چوچولشو كه مكيدم خالم اوف اوفش بلند بلندتر شد. من كه از خوردن كسش كارم  تموم شد روح انگيز شروع كرد به خوردن كير من. كيرمو كه خورد بعدش خالم از  من خواهش كرد كه آلتمو توي  کونش بكنم. من هم كه براي كسش بي تاب شده بودم  گفتم:روح انگيز اگه ممكنه اول كستو بكنم. خالم گفت اگه قول بدي كه بعد از  اينكه كسمو كردي از عقب هم بكني مشكلي نداره. من هم قبول كردم. ابتدا كسشو  كردم. آخ چه كس سياه و نرم و گرمي. من در عرض يك دقيقه و بيست و پنج ثانيه  آبمو ريختم و بعد كيرمو كه در آوردم بلافاصله خالم كيرمو خورد و گفت پسرم  چه خوشمزست. من هم كه سست شده بودم و مي خواستم برم كنار گفت پس تو قول  ندادي كه از عقب هم بكني. همين جوري خوابيد روي زمين و  کونشو نشان داد. من  هم كه از همان بچگي از كونش خوشم ميومد وسوسه شدم و يك لحظه خوابيدم روش و   کونشو با فشار باز كردم. من هم كه سر كيرمو به  سوراخ تنگ و گرمش مي  مالوندم گفت پس چرا فشار نمي دي بره تو؟. گفتم يه خرده حال كن. بعدا هر چه  قدر بخواي فشار مي دم. يه خورده كه با كون نرم و لطيفش ور رفتم كيرمو فشار  مي دادم. بچه ها جاتون خالي يه كون تنگ و گرمي داشت كه نگين و نپرسين.  بالاخره يه خورده كه من به كونش تلمبه زدم آبم آومد و كيرمو دراوردم بيرون و  آبمو ريختم روي صورتش. بعد از اون كه كارمون تموم شد به من گفت مثل اون  بچگيهات جيش داري. من هم گفتم نه. گفت من مي خواهم برم جیش كنم. گفتم خوب  برو ديگه منو چيكار داري؟. گفت آخه مي خوام پيش تو جیش كنم مگه تو نگفتي كه  زنتم؟. من هم بالا خره قبول كردم و باهم رفتيم دستشويي. نشست و جیشش رو  كرد. راستشو بخواين بچه ها تا به حال سه بار هم پيش من مدفوع كرده و من   کونشو شستم. چون كه بوي مدفوعشو خيلي دوست دارم. خلاصه اونروز بالاخره  مادرم كه اومد خالم قرار شد كه بره خونشون. اومد زير زمين و به من گفت دوست  داري كه از اين برنامه ها داشته باشيم؟. من هم گفتم بله. باهم قرار  گذاشتيم. حالا كه شوهرش هم مرده. گفت يه روز وقت كردي بيا خونه ما تا باهم  بريم حموم و همديگو رو بشوريم. تا به حال چندين بار باهم حموم داشتيم و  هروقت كه باهم هستيم چه در حموم چه توي جاهاي ديگه مثل خونه اگر موقعيت جور  باشه باهاش حال مي كنم. اولين جايي كه باهاش حال مي كنم  کونشه. چونكه  همانطوري كه گفتم عاشق و كشته مرده بوي   کونشم. اين ديگه خاله من نيست  بلكه مثل زن خودم دوستش دارم و باهاش سكس دارم و حتي اينو به جرات مي تونم  بگم كه از يه دختر هم بيشتر دوسش دارم. در ضمن خود من پسري بيستو چهار ساله  هستم و خالم چهل و سه سال داره. توصيه من به شما جوونهاي باحال اينه كه  حتما با خاله تان سكس داشته باشيد من كه از كس سياه خالم و كون و  کون  خوشبوش خيلي خوشم مياد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/5410428391856330783/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3632.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5410428391856330783'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5410428391856330783'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3632.html' title='خاله جون'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-8558710993087940760</id><published>2010-12-18T20:26:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T20:26:10.896-08:00</updated><title type='text'>کردن مامان</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span&gt; ماجرایی که میخوام تعریف کنم مربوط میشه  به گاییدن مامانم که دو سال پیش اتفاق افتاد. یه روز بعد از تموم شدن  امتحانات سال آخر دبیرستان تصمیم گرفتم برم شمال. رفتم خونه تا به مامان  بگم که تصمیم دارم یه چند روزی برم شمال استراحت. در رو باز کردم و وارد  خونه شدم. دیدم هیچ صدایی نمیاد. برام تعجب برانگیز بود چون همیشه اون موقع  بابا خونه بود و مشغول گوش دادن به اخبار. گفتم شاید بابا هنوز نیومده.  رفتم دم در راهرو. دیدم کفشای بابا هست اما چرا ماشینو ندیدم. خلاصه رفتم  طبقه بالا. خواستم برم سمت اتاق خودم که دیدم سایه یه نفر افتاده رو فرش دم  در اتاق بابا و مامان. رفتم جلو که دیدم در بازه. جلوتر که رفتم دیدم بله  بابا جونم افتاده رو مامان و هی داره میمالونش. تو همین احوالات بودن که  یهو تلفن زنگ زد. بابا یهو پرید و تلفن اتاقشونو برداشت. در ضمن اینو بگم  که بابام جراح چشمه. خلاصه زنگ زدن و گفتن که عمل داره اورژانسی. لباس  پوشید و رفت بیرون. منم قبلش خودمو قایم کردم. حالا مامان مونده بود تو کف  کیر بابا. دیدم یکی از اسپری هاشو برداشت و میمالوند به کس قشنگش که مثل کس  سفید برفی بود. مامانم 40 سالش بود اما مثل دخترای 20 ساله بود. خلاصه  همینطور که مشغول  دیدن حال کردن مامانم بودم جلق هم میزدم. دیدم مامان از  جاش بلند شد. ترسیدم و به همین دلیل بلند شدم. اما تا بلند شدم سرم خورد به  دستگیره در. یه هو مامانم برگشت و منوکه کیر کلفتم که تو دستم بود رو دید و  فهمید که داشتم جلق میزدم. اومدم بلند شم که برم تو اتاق. مامانم سرم داد  کشید گفت آشغال اینجا چه گهی میخوردی؟. من گفتم هیچی. گفت ای بد بخت عرضه  نداری بری دختر بیاری حال کنی. اومدی نشستی حال کردن مامانتو میبینی جلق  میزنی؟ اینو که گفت انگار یه پارچ آب سرد ریختن رو سرم. اومد و با همون بدن  لخت دستمو گرفت و هولم داد رو تخت. گفت اینم مامانت با این بدنش خوب حالا  زیارت کردی؟ پاشو برو. اینو که گفت نمیدونم چه حسی بود که نذاشت از جام  بلند شم. مامانم گفت چته؟ بلند شو برو دیگه. گفتم آخه......گفت چیه نکنه  میخوای با من حال کنی بی عرضه؟. میدونم که تو اهل دختر بازی نیستی. با این  حرفای مامانم حس کردم دارم با زیدم حرف میزنم. خیلی با من ندار بود. گفتم  یعنی اشکالی نداره با هم حال کنیم؟ گفت نه اما جلو بابات زیاد به من خیره  نشو که شک میکنه. گفتم چشم مامانی. اومد و روم خوابید و با اون چشمای خمار و  مست و حشریش گفت پسرم دوست داری ببینی از کجا به دنیا اومدی؟ گفتم مامان  از خدامه. پاشو باز کرد و برگشت گفت بیا ببین. منم اول دیدم. بعد پریدم و  شروع کردم به لیسیدن کسش. اونم برعکس شد و شروع کرد به ساک زدن. بعد از ده  دقیقه گفت علی کیر میخوام. گفتم مامانی کیرم چطوریه؟ گفت مثل جوونیای  باباته. گفتم پس میشه کرد تو اون کس هلویی؟ گفت این کس مامانته. مال خودته.  هر کاری میخوای باهاش بکن. منم نامردی نکردم و کیرمو آروم کردم تو کس  مامانم و شروع کردم به تلمبه زدن. بعد ده دقیقه آبم اومد و همشو خالی کردم  تو کسش. بعدشم بلند شدیم و از هم لب گرفتیم. مامانم از تو کشوش یه قرص ضد  حاملگی در آورد و سریع خورد. گفتم ای شیطون هر روز بابا رو سر حال میفرستی  سر کار دیگه. یه نگاه خنده آمیز کرد و گفت از دست تو آدم فضول. به مامانم  گفتم خیلی دوست دارم خواهرم سارا رو که دانشجویه و الان هم نیست رو بکنم.  اونم گفت سارا پاره. یهو شاخ در آوردم. گفتم چطور؟ گفت یه روز حشری شده با  خیار کسشو پاره کرده. تو دلم گفتم پس من مرده بودم؟. گفت اگه اومد راضیش  میکنه که به من بده. آخه مامانم بعد از اون جریان خواهرم دیگه روش باز شده.  کلی با خواهرم حال کردن. خلاصه من فهمیدم که تمام اهل خونه عاشق سکس  خانوادگی هستن. یعنی فهمیدم که بابام هم خواهرمو گاییده. دیگه داشتم اسیدی  حال میکردم. خوشحال بودم که دیگه کس به راهه. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/8558710993087940760/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_8996.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8558710993087940760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8558710993087940760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_8996.html' title='کردن مامان'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-2644331979705064688</id><published>2010-12-18T20:23:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T20:23:16.875-08:00</updated><title type='text'>خواب خواهر</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;&lt;span&gt;اسم من حمیده. بیست سالمه. می خوام داستان  سکس با خواهرم را براتون تعریف کنم. تعداد اعضای خانواده ما پنج نفره. یه  مادر و دو خواهر. سارا که پانزده سالشه و ساناز که هفت سالشه. پدرمون در  شهر دیگه ای کار می کنه و هر دوهفته یکبار یک هفته به مرخصی میاد. یک روز  که از دانشگاه به خونه اومدم مستقیماً به اتاق بالا (اتاق کامپیوتر) رفتم.  یهو دیدم خواهرم هول شد و یک سی دی رو سریع از داخل سی دی رام در آورد و به  من سلام کرد. من متوجه موضوع شدم ولی به روی خودم نیاوردم. بعد برای نهار  خوردن رفتیم پایین. بعد از خوردن نهار من به اتاق بالا رفتم تا بفهمم موضوع  سی دی چی بود. مستقیمآً سر کیف خواهرم رفتم. بعد از کمی گشتن متوجه سی دی  مورد نظر شدم. اون رو داخل سی دی رام گذاشتم.  حالا فهمیده بودم که خواهر  نجیبم چی نگاه می کرد. بله اون زندان زنان نگاه می کرد. حالا از یک طرف  نگران بودم و از طرف دیگه یک وسوسه شیطانی منو شادمان می کرد. کامپیوتر رو  خاموش کردم و رفتم پایین تا به ظاهر تو اتاقم استراحت کنم و منتظر بمونم تا  خواهرم برای خوابیدن بره به اتاق بالا. بعد از نیم ساعت همین اتفاق افتاد و  سارا به اتاق بالا رفت. بعد از یک ربع ساعت من به اتاق بالا رفتم. دیدم که  سارای خوشگلم به سینه روی تخت خوابیده و یک دامن سیاه بلند و یک پیراهن  نارنجی تنشه. من آرام آرام رفتم کنار تخت و نشستم روی زمین و دستمو  آروم  به کونش نزدیک کردم و آروم روی کونش گذاشتم. وای عجب کون خوش تراشی داشت.  یه کم همون طوری به کارم ادامه دادم و همزمان کیرم رو میمالیدم. یه کم پر  روتر شدم و دامنش رو بالا آوردم. تا چشمم افتاد به رانهای سفیدش نزدیک بود  آبم بیاد ولی جلوی خودم را گرفتم. دامنش رو که بالاتر دادم چشمم افتاد به  شورت سفیدی که مدتهای زیادی کس و کون خواهرم را همراهی کرده بود. از روی  شورت کون سارا را به آرامی می بوسیدم و نوازش می کردم. بعد از پنج دقیقه از  این کار سیر شدم. تصمیم گرفتم شورتش رو کمی پایین بکشم. آروم ناخنهام رو  به زیر شورتش بردم و آرام آرام به سمت عقب کشیدم. (البته حدود یک دقیقه طول  کشید). شورتش بیش از حد معینی پایین نیامد چون که پاهاش کمی باز بود و  اجازه حرکت کردن شورتش را نمیداد. در این موقع یه کم ترسیدم و به خودم گفتم  که زیاد جلو رفتی و هر آن ممکنه سارا بیدار بشه. ولی افکار شیطانی می گفت  که ادامه بده. اگر هم بیدار شد تهدیدش کن که جریان سی دی را به مامان می  گم. در همین فکرها بودم که خواهرم غلتی زد و به پشت خوابید و چشمهاش رو باز  کرد. با تعجب گفت حمید اینجا چه کار می کنی؟. و همزمان متوجه پایین آمدن  شورتش شد. با صدای بلند گفت: بی شعور احمق چیکار داری می کنی؟. من سریع  دستم را جلوی دهنش گذاشتم که صداش رو مامان و ساناز نشنوند و سعی کردم  آرومش کنم. همون طوری که دستم جلوی دهنش بود در گوشش گفتم من موضوع سی دی  رو می دونم. اگه جیکت در بیاد به مامان همه موضوع را می گویم و رهاش کردم.  رفتم در اتاق را قفل کردم و رفتم پیشش. دیدم داره گریه میکنه. گفتم مگه  چیه؟. گفت می خوای با من چه کار کنی؟. گفتم نترس عزیزم. خواهر خوبی باش و  به من اعتماد کن. و همزمان سرش را روی سینم گذاشتم و آرامش کردم. بعد بغلش  کردم و از تخت پایینش گذاشتم و گفتم دستهاتو رو تخت بنداز و کونت را برام  بده به طرف بالا. اون هم گوش کرد و دستاشو رو تخت انداخت. من هم بلافاصله  دست به کار شدم و شلوار و شورتم را درآوردم و دامنش را بالا زدم و کیرم را  به شورتش چسباندم و روش خوابیدم. اشکهای سارا کم کم داشت به لبخند تبدیل می  شد و من خوشحال بودم. برگشتم و شورتش را درآوردم و مات و مبهوت به کس سارا  که کمی پشمالو بود نگاه می کردم. ناگهان به کسش حمله کردم و شروع به  بوسیدن و لیسیدنش کردم. دیگه هر دومون به اوج شهوت رسیده بودیم.  خواستم که  کیرم رو در کسش فرو کنم. ولی این بار من بر افکار شیطانی غلبه کردم و به  خودم گفتم که ارزش بکارت خواهرم بیشتر از اونه که بخواهم برای ارضا شدنم  پرده اش را پاره کنم. و بی خیال کس شدم و رفتم به فکر سوراخ کونش. سریع به  اتاقم رفتم.(البته شلوارم را پوشیدم) و ژل لیدوکایین را از کمدم برداشتم و  سریع به اتاق بالا برگشتم. کمی از ژل را به سوراخ سارا زدم . سارا گفت  داداشی این چیه مالیدی بهم؟. گفتم چیزی نیست عزیزم. میخوام دردت نگیره. گفت  مگه درد هم داره و همزمان با این حرفش برگشت و یه نگاهی به کیرم کرد و کمی  ترسید.(آخه کلفتی کیره من در حدود 5_4 سانت و درازیش حدوده 12 سانته).  گفتم نترس سارا جون و ژل لیدوکایین را رو کیرم خالی کردم و یه کم مالوندمش  تا بیحس شد. بعد کیرم را آرام آرام داخل سوراخش کردم. ولی ژل کار خودش را  روی سوراخ سارا نکرده بود و آخ و اوخش بالا رفت. تا جایی که دهنش را با  دستم گرفتم که آبروریزی نکنه و کیرم را آرام داخل سوراخ نازش به حرکت در  آوردم . دیدم سارا شروع کرد به گریه کردن و گفت داداش غلط کردم که فیلم  سکسی دیدم. اصلاً برو به مامانی بگو ...آخ آه....دردم میاد خیلی... وای  مامان جون آخ... من هم سرعت ضربه هام را بیشتر کردم و دستم را هم به داخل  پیراهنش بردم و سینه بندش را کنار زدم و سینه های کوچیکش را نوازش کردم.  بعد از حدود 6_5 دقیقه آبم با تمام فشار داخل کونش ریخته شد. چند دقیقه  همون طوری روش بیحال افتادم و بعد بلند شدیم و لباسامون رو پوشیدیم. بهش  گفتم:خوب بود؟. گفت: آره ولی به دردش نمی ارزید. گفتم: کم کم عادت می کنی و  بیشتر حال میکنی. همون شب دوباره بردمش اتاق بالا و دوباره سرپایی از کون  کردمش ولی 6_5 دقیقه بیشتر طول نکشید و زود رفتیم پایین. خواستم ازش قول  بگیرم که هر روز بکنمش. ولی قبول نکرد و گفت اگه بخواهیم همین طوری ادامه  بدیم مامان شک میکنه. بهتره هر وقت تو خونه تنها شدیم با هم سکس داشته  باشیم. من هم بوسش کردم و گفتم چشم خواهر خوبم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/2644331979705064688/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_10.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/2644331979705064688'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/2644331979705064688'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_10.html' title='خواب خواهر'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-5756411466279768160</id><published>2010-12-18T20:19:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T20:25:04.315-08:00</updated><title type='text'>من و مامان و امید</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;MsoNormal&quot; style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: large;&quot;&gt;من اسمم رامتینه و اهل تهران هستم. اول از  همه بگم که من گی هستم اما خوب سکس با زنها رو هم دوست دارم. داستان از  اینجا شروع می شه که من و مامان و خواهرم تو خونه تنها هستیم چون مامان  طلاق گرفته و ما با اون زندگی می کنیم............ مامان 39 سالشه و  من  20. خواهرم هم 18سال. من از بچگی به مامان خیلی وابسته شدم. چون قیافم هم  دخترونه بود همه به من میگفتن بچه ننه. ولی من ناراحت نمی شدم چون من  واقعاُ مامانو دوست داشتم و اونم همینطور. مامان وقتی از بابا طلاق گرفت  اوضاعش از نظر روحی به هم ریخت. برا همینم من همیشه کنارش بودم. از همین جا  وابستگی من به مامان شروع شد و هر روز بیشتر می شد. حالا دیگه خواهرم هم  تو یه شهر دیگه دانشگاه قبول شده بود و من و مامان همیشه با هم تنها بودیم.  من دیده بودم که مامان با دوستای قدیم بابا قرار می ذاشت. اصلا جداییشون  هم باعثش همین بود. یه چند بار دیده بودم که با اونا بیرون میره و دیر وقت  میاد. اما به روی خودم نیورده بودم. نا گفته نمونه که مامان چون چند سال  بود که ورزش می کرد جوون مونده بود و تو خانواده هم به زیبایی معروف بود.  همه بهش می گفتن ازدواج کنه اما قبول نمی کرد. اگه کسی اونو می دید 27 ساله  به نظر می رسید. رابطه من و مامان دیگه اینقدر نزدیک بود که مامان وقتی می  خواست بره مهمونی لباساشو جلوی من امتحان می کرد و نظر منو می پرسید. یا  تو حمام من کمرشو می شستم و .... این ماجرا ادامه پیدا کرد تا یه شب من  نسشته بودم و مامان هم حمام بود وقتی از حمام بیرون اومد منو صدا کرد.  راستی یادم رفت بگم که این آخرا رفتار مامان یه جوری شده بود که منو حشری  می کرد. مثلا شبها که منو می بوسید ازم لب می گرفت یا جلوی من لباسای سکسی  می پوشید و عشوه میومد. خلاصه منو صدا کرد گفت بیا این جا. منم رفتم. دیدم  وای مامان فقط یه شورت گیپور پوشیده. بدون سوتین و یه آرایش غلیظ هم کرده  بود. من دیگه حسابی حشری شده بودم. گفتم مامان جایی می خوای بری؟. گفت: آره  می خوایم بریم مهمونی امشب. حالا ببین من پشت باسنم چی شده. می سوزه. منم  رفتم پشتش و گفتم کجاشه؟. دستمو با احتیاط گذاشتم روی رون پاش. گفت بالا  تر. منهم رفتم بالا تر. اونم هی کونشو میمالید به دستم. گفت رامتین جون  امشب می خوایم با هم یه مهمونی داشته باشیم. اینو گفت منو بغل کرد. گفت:  دوستت دارم پسرم و شروع کرد منو بوسیدن. دیگه من هیچی نمی فهمیدم. ازهم  عاشقانه مثل یه زن و شوهر لب می گرفتیم. مامان شلوارم رو درآورد بعد  تیشرتمو و آخر از همه شورتمو. کیرمو درآورد. بهم گفت امشب می خوام اونجا که  ازش اومدی بیرون رو نشونت بدم و شروع کرد کیر داغ منو لیسیدن. من اصلا  باورم نمیشد و بعد خودش شورتشو در آورد و خوابید رو تخت گفت بیا بغل مامانی  عزیزم. من رفتم اونم خودش کیرمو به کسش راهنمایی کرد. کردم تو وای چه  باحال بود. من از چه جای نرمی اومده بودم بیرون. عالی بود. اونشب منو  مامانی خیلی حال کردیم. مامان از من قول گرفت که مثل یه زن و شوهر باشیم.  همیشه کنار هم باشیم. منم چون دوستش داشتم قبول کردم. اما انگار ته دلم  راضی نبودم. انگار منم مثل مامان دلم میخواست یکی منو همین طور دوست داشته  باشه. دلم میخواست ببینم سکس با یه پسر چه حالی میده. دلم می خواست یکی رو  دوست داشته باشم مثل یه زن. نمی دونم شاید من باید دختر می شدم. آخه تو  مدرسه من از همه بچه ها خوشگلتر بودم. قیافم هم که دخترونه بود. بچه ها به  کونم دست می زدن من خوشم میومد. اما به روی خودم نمیوردم. اونا هم فکر می  کردن من حواسم نیست. ما جرا گذشت تا من وارد دانشگاه شدم اونجا با یه پسرهم  رشته ام آشنا شدم که شهرستانی بود و اونجا خونه داشت. اسمش امید بود. ما  با هم خیلی خیلی صمیمی شدیم. من بعضی شبها اونجا می خوابیدم. واسه درس  خوندن کم کم احساس کردم که بهش خیلی وابسته شدم. همو واقعا دوست داشتیم. تا  اینکه یه روز از احساسام با هاش صحبت کردم. اونم گفت که منو دوست داره و  حاضره که منو ارضا کنه. امید هم به خونه ما رفت و آمد داشت و با مامان هم  صمیمی بود. مامان هم بهش اعتماد داشت. یه روز اومد خونه ما. مامان هم نبود.  من یه جوری بودم. یه حس عجیبی داشتم. امید هم انگار فهمیده بود که من  حشریم. منو تحریک می کرد. منم تصمیم خودمو گرفتم. رفتم تو اطاق لباسامو در  اوردم. یه آرایش غلیظ کردم. ناخونامو لاک زدم. موهای بدنم خیلی کم بود.  همیشه میزدم. همون شورتی که با مامان اون شب سکس داشتیمو پوشیدم و یه سوتین  هم بستم و اومدم جلوی آیینه. خودمو تو آیینه دیدم. واقعا مثل یه دخترشده  بودم. اومدم بیرون. امید منو که دید اولش جا خورد. اما من رفتم جلو. خودمو  انداختم تو بغلش. اونم منو بوسید. ازم لب گرفت. بعد گفت بیا با هم بریم  حموم. منو بغل کرد و برد تو حمام. من خودمو در اختیارش گذاشته بودم. وان  حمومو پر از آب گرم کرد. مدام منو می بوسید. من داشتم واقعا حال میکردم.  منم دستمو گذاشتم رو کیرش و می مالوندم. بعد من شلوارکشو در آوردم. شورتشو  بو کردم. این بو منو مست می کرد. شورتشو در آوردم و کیرشو کردم تو دهنم و  شروع کردم به لیسیدن. چه لذت بخش بود. اونم اول حسابی ازم لب گرفت. منم  براش عشوه میومدم. اومد پشتم. اول سوتینو باز کرد و بعد شورتمو کشید پایین و  کون سفید بی موی منو بوسید و لیس زد. من تو آسمونا بودم. یه کم گاز گرفت.  بعد منو برد تو وان حمام. منو خوابوند و شروع کرد نوک سینه هامو خوردن و با  انگشتش می کرد تو کونم. منم با کیر داغش بازی میکردم و از لذت آه می  کشیدم. بعد اومد و انگشتای پامو مک زد. مدام قربون صدقه ام میرفت. مثل یه  دختر شده بودم. باورم نمی شد!. منو بلند کرد و از پشت خوابوند. منم کونمو  قنبل کردم. اول با یه کم آب و صابون کون سفیدمو شست و بعد آروم کیرشو فشار  داد تو سوراخم. یه کم درد داشت. اما لذت می بردم و شروع کرد تلمبه زدن و از  پشت سینه هامو فشار می داد. مرتب به کونم سیلی میزد. وقتی آبش اومد همشو  ریخت تو کونم. من دیگه ازحال رفتم. اون منو تو حمام شست و منو بغل کرد و از  حمام بیرون آورد. رفتیم تو اتاق. امید رفت سر کمد لباسای مامانم. یه شورت  زنونه ، یه سوتین مشکی ، تاپ و دامن کوتاه آورد و تن من کرد. خیلی حال می  داد. یه کم که حالم جا اومد آرایش کردم. با هم شام خوردیم. لذت بخش ترین  شام عمرم بود و تا صبح مثل یه زن و شوهر تو بغل هم خوابیدیم. در حالی که  ظاهرا من یه پسر بودم. اما در درون احساس دختر بودن می کردم. با امید قرار  گذاشتیم که با هم ازدواج کنیم. راستی از مامان بگم. مامان اون شب ما رو  دیده بود. اما هیچی نگفته بود. بعدها فهمیدم امید با مامان هم رابطه داره.  حالا دیگه منو مامان هردو زن امید بودیم. امید هم واسه من وهم مامان شوهر  بود. حالا یه مدته که هر سه داریم با هم با لذت زندگی میکنیم و سکس گروهی  لذت بخشی داریم. دوستدار همه بچه های ایران &quot;رامتین&quot;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/5756411466279768160/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_5942.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5756411466279768160'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5756411466279768160'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_5942.html' title='من و مامان و امید'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-2009010733689287799</id><published>2010-12-18T20:12:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T20:12:13.827-08:00</updated><title type='text'>نوار بهداشتی خواهرم</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;خیلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم.یعنی همیشه می خواستم بدنشو لخت  ببینم.حتی اگه فقط یه ذرش هم که شده .لباس کوتاه که می پوشید من همیشه  چشمام دنبال این بود که وقتی میشینه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم  لای پاهاشو بیشتر ببینم.تنها که می شدم لباس زیراشو همرو ناز می کردم٫بو  می کردم و همیشه تصور می کردم توی این شورت صورتی که الان تو مشتای منه یا  اون کرست سفیده چی میاد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا  میشد که از طبقه پایین یخچال چیزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بیرون  حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که میشد خطه وسط سینهاش منو دیونه میکرد و  همیشه حوله حمومش رو تا میرفت حموم قایم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه  که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه  دیگه بدنه خیس لخت خواهرم میاد توش٫تا اینکه: یه روز قرار شد که من برای  خرید یه سری چیزایی که برای خونه می خواستیم برم بیرون.مامان یه لیست داد  که اینارو بخر.منم قبل رفتن٫رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه  اونم چیزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا دیدم روی میز توالتش دولا  شده و داره رژ لب میزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بیرون.همون شورتی که دیروز  تو مشهای من بود.تا منو دید روشو برگردوند به من .منم گفتم که دارم میرم  خرید و اگه چیزی می خواد بگه.اونم یکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که میرفت  چون سوتین نبسته بود سینهاش می لرزید و منو دیدونه تر میکرد.برگشت و گفت  اگه پول اضافه اومد برای من یه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اینو که گفت من  دستام شروع کرد به لرزیدن.تصور اینکه نوار بهداشتی رو برای کجاش میخواد  دنیا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشیده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو  باز میکنه با انگشتاش قشنگ بازش میکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و  بدنش میلرزه وااای دیگه نمیتونستم ادامه بدم.نمیدونستم اینبار چجوری جلوی  خودمو بگیرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای یک ثانیه باید بهش دست می  زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم  گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نیست.من باید این طلسم رو میشکوندم.دستمو  بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اینجات می خوای٫آره؟ و قبل از اینکه  بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :‌آره؟ اینحا آره؟ آره؟ و هی بیشترو  بیشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور میکردم بود.ناز٫داغ و  نرم.اونم چون حول شده بود یه جیغ کوچیک زد و دست منو کنار کشید و با خنده  گفت :‌کره خر با اینجای من چیکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نمیخوام  چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها میومدم پایین آروم  گفت:گفتم که برای الان نمیخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من  اصلا نفهمیدم چجوری رفتم و چیزایی رو که مامان گفته بود خریدم و از  داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه.کلا حدوده نیم ساعت طول  کشید. وسایل رو به مامان دادم و اونم مثل همیشه قرقر (‌غرغر) کرد که زود  حاضرشین که میخواییم بریم خونه مامانی.ما به مامان بزرگمون میگیم  مامانی.رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم.ترسیدم که شاید عصبانی  باشه برای همین در زدم اونم گفت بیا تو.رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش  دادم.تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش.یهو  ازش پرسیدم:اگه بلد نیستی چجوری باید استفاده کنی من بلدم.آخه این جدیده  اون یارو فروشنده داروخونه بهم توضیح داد و سریع بدون کوچیکترین وقفه ای  ادامه دادم:جدی میگم اگه بلد نیستی بگو٫اصلا جون من بذار من برات بذارم٫می  خوام ببینم این چیه که شماها همش استفاده میکنین٫جون من٫جون من بذار  دیگه.اونم که از این اصرار من خندش گرفته بود یه ذره کلشو اینور و اونور  کرد. گفت:آخه بتو چه ما اینو چجوری استفاده می کنیم.منم سریع قبل از اینکه  ادامه بده گفتم:جون من.آخه خیلی کنجکاوم٫جون من بذار دیگه. اونم گفت:از دست  تو.بعد پاشو باز کزد و گفت میذاریم اینجا.من دیگه دنیا جلوی چشمام سیاه  شد.هی اونجاشو با دست فشار میداد و میگفت:خوب دیدی!! اینجا اینجا.من که  تاحالا اینقدر از نزدیک اونجاشو حتی با شورت ندیده بودم دیگه سرم سوت  کشید.حس میکردم پیشونیم خیس خیسه و تمام موهای بدنم سیخ شده. گفتم:اینجوری  که نه.می خوام خودم این کارو بکنم٫یعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببینم  چجوریه.اونم گفت:آخه الان که نمیشه گاو جان.مامان خونس.گفتم مامان با  من.مثل برق پریدم پایین و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت دیرتر میایم.مامانم  چون میدونست یه ساعت ما شاید بشه ۱۰ ساعت گفت:بیشتر نشه ها٫میدونی که  مامانی خیلی ناراحت میشه اگه دیر بیاین.منم گفتم:قول میدیم.شما تا برسین  اونجا یه ساعت نشده ما اونجاییم.بوسش کردمو رفتم تو اتاقم.حدوده ۲۰ دقیقه  بیشتر طول نکشید که مامان یه خداحافظ بلند گفت و رفت.منم از بالا نگاه کردم  که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جریان یک ساعت  دیرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نمیدونستم چجوری باید دوباره موضوع رو پیش بکشم  که همه چی مثل اون موقع خوب پیش بره.نشستم رو میزش و اینور و اونورو نگاه  میکردم که یه چیزی پیدا کنم که بهش بگم که یهو گفت:هنوزم کنجکاوی! و پاشو  باز کرد و گفت:اگه میخوای ببینی بیا دیگه دیونه.منم رفتم.دستمو گرفت و اول  به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقیش رو به خودم واگذار کرد. به  کمرش دست زدم.دیدم داره باسنشو تکون میده.گفتم بذاز اول از نزدیک  ببینم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسیدم.شورتی که تا حالا  فقط بو میکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود.از زانوهاش  تا بالا رو لیس میزدم.با همون صدای حشریش خیلی آروم و زیر لب گفت:اونجا  نیست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز  کنم.تصور اینکه از نزدیک میتونم اونجاشو ببینم برام امکان پذیر نبود.پاهاشو  گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اینقدر که  خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بیرون از لای پاهاش شروع کردم به  خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و  گذاشتمش رو تخت.اصلا یادم نیست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو  گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد  تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نریزی تو.منم با گفتن:م م م مثل گاو تایید  کردم که باشه خیالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا  پایین کردن.وسط آخو اوخش همینطور که جیغ میزد یهو اسم یکی از دهنش دررفت و  گفت:فلانی منو بکن٫ منو بکن.منم که دیدم این اسم با اسم من خیلی فرق داره  فهمیدم که کی با خواهره ما شیطونی میکنه.ولی اون موقع اینقدر حواسم به  چیزای دیگه بود که بعد از یه ثانیه یادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و  اینبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب میکردم.دیگه  ماله من داشت میومد.درآوردم و ریختم رو شیکمش و بیهوش شدم.چشمامو که باز  کردم دیدم لباس پوشیده داره آرایش میکنه.منو که دید گفت:بدو خره٫الان مامان  اینا شاکی میشنا.بدو که دیر شد.منم سریع یه دوش گرفتم و ماشین روشن کردمو  از پایین بوق زدم که بیا بریم.باهم رفتیم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا  بودیم به هم نگاه می کردیم و می خندیدیم.بقیه هم فکر میکردن که ما از دیدن  مامانی اینقدر خوشحال شدیم&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/2009010733689287799/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4653.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/2009010733689287799'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/2009010733689287799'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4653.html' title='نوار بهداشتی خواهرم'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-5178854930533362560</id><published>2010-12-18T20:09:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T20:09:47.938-08:00</updated><title type='text'>مهرناز و نازی</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تازه ماشین رو از تعمیر گاه گرفته بودم و داشتم میرفتم و با یکی از دوستام  هم تلفنی حرف میزدم و میخواستم برم پیش اون به همین خاطر سرعتم کم بود کنار  یکی از خروجی‌های اتوبان یهو چشمم به یه زن جون افتاد نا خودآگاه چون  سرعتم هم کم بود ایستادم و از تو آینه نگاهش کردم اول بی اعتنا نگاه کرد و  بهد از چند لحظه که معلوم بود دودله اومد سمت ماشین از تو اینه که خوشکل به  نظر میرسید شیشه رو دادم پایین با صدای گرفته‌ای پرسید شما مسیرتون سمت  .... میخوره؟ من هم با خنده گفتم آره و از دوستم خدا حافظی کردم در رو باز  کرد و نشست تو ماشین معلوم بود که دودل بوده که سوار شه یا نه!!!! بعد گفت  ببخشید که مزاحم شدم من هم فقط خندیدم و گفتم مسیر بعدی شما کجاست؟ با نگاه  نه چندان خوشایندی پرسید مگر شما ....... نمیرید؟ گفتم چرا خانوم اول شما  رو میرسونم خوبه؟ گفت ممنون و روبرو رو نگاه کرد چند لحظه ساکت بود و بعد  گفتم شما همیشه اینقدر بد اخلاقین؟ یهو انگار شوکه شد و با یه حالتی برگشت  طرف من ولی انگار خودش هم فهمید بد عکس العملی نشون داده چون با لحن ارومی  گفت نه اول از همه تعجب کردم از لحن حرف زدن و عکس العملش زیاد نتونستم  قیافش رو خوب ببینم چون داشتم میروندم ولی قیافه بامزهای داشت البته خوشکل  هم بود دیگه حرفی نزدم و صدای ظبط رو بلند کردم و به شانس کیریم داشتم  میخندیدم داشتیم میرسدیم دیگه پرسیدم میتونم باز هم شما رو ببینم گفت اره  ولی.... دیگه معطل نکردم و کارتم رو دادم دستش دوباره گفت ولی.... گفتم پس  زنگ بزن ولی زود باشه خندیدم و معطل نشدم ناز کنه حال این کا رو نداشتم  وراه افتادم در که بسته شد رفتم تو فکرش من حتی اسمش رو هم نپرسیدم ولی به  قیافه و رفتارش نمیخورد که جنده باشه چون بیشتر به ادم‌هایی شبیه بود که  برای اولین بار یا برای سرگرمی یا کنجکاوی اتو میزنن بودسنش هم حدود 27 یا  28 بود ولی اندامش رو فرم نبود ولی سکسی بود با اون گونه های پر و لب‌های  قلنبه که بد جوری روشون ماتیک قرمز مالیده بود راستی چطور اون آرایش غلیظی  که اون کرده بود به چشمم نیومد تو همین حین یه ماشین بد جوری پشتم بوق زد  تازه به خودم اومدم راه رو باز کردم اون هم کلی هوار زدو رد شد........شب  ساعت 9 بود که زنگ زد +الو سلام خوبی؟ -مرسی +کجایی عزیزم؟ گفتم دارم میرم  خونه گفت میخوام ببینمت و قرار گذاشتیم راستش من از تعجب داشتم شاخ در  میاوردم چون رفتار و حرفهای ظهرش با لحن حرف زدن لوندش از پشت تلفن خیلی  فرق داشت رسیدم سر قرار این بار یه مانتو تنگ پوشیده بود و آرایش زیادی هم  کرده بود موهاش رو هم ریخته بود یک دستش رو کنار سرش و یه عینک شب هم زده  بود. سلام کردم دست داد!!! و پرسید میخوای من رو کجا ببری؟ دیگه حسابی تعجب  کرده بودم و لی فوری گفتم هر رستورانی که تو بخوای عزیزم البته بیشتر  منظورم این بود که بفهمم مزه دهنش چیه و منظورش چیه!!! اون هم با صدای یواش  در حالی که سرش رو انداخته بود پایین پرسید بعدش؟ یواش یواش داشتم حشری  میشدم خیلی ناز پرسید من هم شیطنتم گل کرد و گفتم بعدش هم میریم میگریم با  هم باز هم پرسید بعدش؟ خندیدم و گفتم اگر نخوای بری خونتون خونه ما!!!!  ساکت شد فکر کردم شاید زود گفتم یا نباید اینقدر رک میگفتم یهو با همون صدا  گفت باشه عجب دختر باحالی بود برای چندمین بار تعجب کردم ولی مثل اینکه از  این آدم همهچی برمیامد که گفت ولی اگه میخوای شب پیشت بمونم باید به من صد  تومن بدی و اینقدر ساده و عامیانه گفت که خندم گرفت و گفتم بابا بی خیال  به ما فقیر فقرا تخفیف بده ما هم دل داریم که با صدای عربدش روبرو شدم چون  داشت گریه میکرد و جیغ میزد و حرف میزد چیز زیادی دستگیرم نشد از حرفهاش  فقط شیشهای ماشین رو دادم بالا که صداش بیرون نره فقط از بین حرفهاش بی  شعور و نفهم و بی غیرت و رو شنیدم به پست یه آدم دیونه خورده بودم گفتم  بابا شوخی کردم ببخشید یهو ساکت شد من هم عصبانی بودم داشتم برمیگشتم سمت  اون جایی که سوارش کرده بودم که باز هم با صدایی گرفته گقت تو رو به خدا من  رو ببخش من منظوری نداشتم یهو نفهمیدم چی شد هر چی تو بگی اصلا شام هم  نمیخوام هر کاری تو بگی باشه؟ دیوانه بود و من هم عصبانی داشتم خدا خدا  میکردم فقط زود برسیم و پیادش کنم مثل سگ پشیمون بودم که شماره دادم بعد  گفت من رو بخشیدی؟ گفتم آره عزیزم مساله‌ای نبوده که.... گفت پس بریم گفتم  کجا گفت خونه شما دیگه شام رو هم بیخیال شو باشه و دستش رو گذاشت روی پام  من شک نداشتم که مشکل روانی داره از حرف‌هاش و کارهاش که هی ضد و نقیض بود  معلوم بود دستش رو گذاشت روی کیرم و مکثی کرد و بعد شروع کرد به مالیدن  پچیدم داخل کوچه که یهو لبهاش رو گذاشت رو لبهام و یه لب سریع از من گرفت  انتظار این یکی رو نداشتم ولی خوب چون سر این کوچه پیاده میشد هیچی نگفتم  رسیدیم و من وایسادم پرسید چرا اینجا وایسادی؟ گفتم من میخوام برم جایی کار  دارم اصلا هم یادم نبود باشه برای یه شب دیگه شب به خیر گفت نه میدونم که  از کار من عصبانی هستی من رو تو رو به خدا ببخش دست خودم نبود به قران راست  میگم نمیدونم دلم سوخت یا حرفش به دلم نشست اون هم فهمید چون گفت حرکت کن  بی اختیار راه افتادم که گفت امشب تا صبح هر کاری که بخوای با من میتونی  بکنی خندم گرفته بود ولی اون خیلی جدی داشت میگفت پرسیدم میتونم ازت یه  سوالی بپرسم گفت چی گفتم ناراحت نمیشی گفت نه! گفتم تو این کاره نیستی از  حرفها و کارات هم معلومه پس چرا می خوای ادا در بیاری؟ گفت نه تو کارت رو  میکنی و من هم پولم رو میگیرم گفتم خوب ولی فکر نمیکنی صد تومن برای یک شب  خیلی زیاده گفت اگر کمتر میدی من رو پیاده کن! نمی دونستم باید چی بگم یا  چی کار کنم عجب شبی بود ! گفتم باشه ولی باید به من ثابت کنی که به اندازه  صدتومن میارزی قبوله؟ دکمه پایین مانتوش رو باز کرد و دکمه شلوارش رو هم  باز کرد دست من رو گرفت و گذاشت بالای شلوارش و گفت امتحان کن دست زدم کس  تپلی داشت گفتم نه مال همه همینه فرقی نداره گفت ببین آقا پسر من صد تومن  میخوام اگه میدی در ازاش من هم به تو میدم اگر نه بذار من برم همین و صداش  قطع شد خیلی دوست داشتم بدونم چرا کنجکاو شده بودم برگشتم نگاهش کردم باز  هم سرش پایین بود گفتم خوب من هنوز اسم تو رو هم نمیدونم نمیخای به من بگی؟  اروم گفت پریوش ولی صداش معلوم بود میلرزید اول فکر کردم ترسیده ولی از  زیر یه تیر برق که رد شدیم دیدم صورتش برق میزنه فکری به نظرم رسید گفتم  حاضری قبلش بریم شام بخوریم سرش رو تکون داد.......اواخر شام بود که گفتم  من حاضرم این پول رو بهت بدم و کاری هم باهات ندارم ولی میخوام بدونم  میخوای چیکار؟ همین اخه تنها فکری که به ذهنم رسید که بهش یه دستی بزنم  همین بود گفت لازم دارم گفتم میدونم ولی برای چه کاری خیلی ساکت شد و سرش  رفت پایین فکر کردن دوباره داره گریه میکنه ولی سرش رو اورد بالا و محکم  گفت برای پول دکتر پسرم میخوام ازم سوال نپرس دیگه اگر میدی که بده وگرنه  من برم و اشکش جاری شد. راستش ته دلم لرزید ولی گفتم این هم از همون  دروغگوهاست مثل بقیه پرسیدم لابد شوهرت هم معتاده و تو زندونه؟ که بلند شد و  یه نگاه بهم کرد و رفت همین... بدون این که چیزی بگه میدونستم مثل بقیه  ناز میکنه و بیرون اتفاقی سر راهم سبز میشه میز رو حساب کردم و اومدم بیرون  دیدم نیست فقط یه ناکسی دیدم از سر خیابان رفت تیز رفتم دنبالش دیدم خوشه  تاکسی رو نیگر داشتم و اون رو پیاده کردم البته به زور و سوارش کردم تصمیم  رو گرفته بودم گفتم من حاضرم همه هزینه بچه‌ات رو بدم ولی به شرطی که اون  رو ببینم و تو هم راستش رو بهم بگی همیین وگرنه میتونی پیاه‌شی داشت من و  من میکرد که دوباره گفتم همین!!! گفت باشه گفتم بچه ات کجاست گفت خونه گفتم  بریم بیاریمش توقع داشتم جا بزنه گفت باشه ولی به شرطی که قول مردونه بدی  سر حرفت باشی گفتم قول ادرس یکی از محله‌های خفن رو داد و داشت آرایشش رو  پاک میکرد این بار من ریدم گفتم نکنه فکرهایی داشته باشه؟ بهش گفتم بذار من  زتگ بزنم به یکی از دوستام اون دکتر آشنا سراغ داره بیماریش چی هست؟‌گفت  مربوط به کلیه‌ش....اون شب ما رفتیم بیمارستان...... و بچه‌اش رو خوابوندیم  خیلی حالم گرفته شد یه بچه ده ساله که از هشت سالگی مجرای ادرارش نیمه  بسته بود و خرج عملش نود هزار تومن بود(البته تو بیمارستان بادکتر بیشتر از  این حرفا شد) و این مادر نداشت و برای تهیه‌ش میخواست خود فروشی کنه بعد  از انجام این کار احساس خوبی داشتم تو این یه هفته پریوش هر روز زنگ میزد و  قربون صدقه من میرفت شوهرش معتاد بود و به جرم جیب بری در زندان بود یه شب  پریوش گفت میخوام کارات رو جبران کنم و باهام قرار گذاشت و به من گفت  میخوام کاری کنم که هیچ وقت فراموش نکنی گفتم پریوش تو شوهر داری و من ....  گفت خفه شو رفتیم میدان....... تو یکی از خیابان ها دم درب یه خونه گفت  وایسا با موبایل من به یه شماره زنگ زد و بعد درب پارکینگ خونه روبرویی باز  شد و من رفتم تو و از ماشین پیاده شدم من رو به دوستش معرفی کرد و خوش آمد  گفتن اولش یکم ترسیده بودم ولی چون دوستم خیلی چیز از پریوش میدونست و  میدونست که امشب با اونم یکم خیالم راحت شد از در که رفتم تو یه صدای موزیک  ملایم میومد ونر ضعیفی سالن رو روشن میکرد که دیدم یکی دیگه هم اومد و  سلام کرد و تعارفم کرد رو مبل پریوش هم روبروی من بود اونها اومدن کنار من و  شروع کردن به خوش و بش که یه صدای ضریف دخترونه هم از پشت به من سلام کرد  برگشتم یه دختر حدودا 17 با 18 ساله بود اون هم اومد پریوش تا اون رو دید  به من خندید و گفت اگه با من کاری نداری احمق جون من سرم درد میکنه برم  بخوابم توی اون اتاق روبرو.... تا اومدم حرفی بزنم شب بخیر گفت و رفت باز  هم ترسیدم ولی با ناز و نوازشی که میشدم ترسم جای خودش رو به سکس داد  مهرناز هم اومد و روی پام نشست و بعد از کلی عشوه گفت میخوام با هم امشب  مست شیم خندیدم که نازی از کنار کاناپه یه شیشه ویسکی در اورد و مهر ناز هم  بلند شد رفت و با چند تا لیوان برگشت نم نم مشروب رو خوردیم و گرم شدیم  مهرناز گفت من باز هم میخوام و نازی این بار از توی یخچال براش یه شیشه  نصفه اورد به اصرار اونها اون رو هم خوردیم من دیگه تقریبا مست بودم که  دیدم اونها سیگار تعارف کردند برداشتم و دیدم نازی داره سیگاری میچاقه  خندیدم و تعارف کرد گفتم این متاع به من نمیسازه خندید و مهرناز خودش رو  انداخت تو بغل من و هر پکی که من میزدم اون لب میگرفت و از دهن من میکشید و  میداد به نازی اون دختر سومی رو اسمش رو یادم نیست ولی اون هم سرش رو  گذاشته بود رو شونه من و داشت گردنو گوش من رو بوس های ابدار که بیشتر شبیه  مکیدن اروم بود میکرد کیرم داشت حسابی راست میشد که مهرناز گفت من گرمم شد  و یهو تاپی که تنش بود رو در آورد فکر نمیکردم سوتین نداشته باشه چون سینه  هاش خیلی سفت وایساده بودن دستش رو انداخت دور گردن من و سنه اش رو به من  نزدیک کرد و من هم شروع کردم به خوردن دیدم نازی هم داره کمربندم رو به زور  از اون لا باز میکنه مهرناز که رفت عقب دیدم اون دختره لخت کنار من نشسته  دیگه خیلی حشری بودم نازی گفت دوست دارم امشب تو من رو لخت کنی ولی نه  معمولی با زور خندیدم از سر مستی و دست انداختم به لباسش که بکشم گفت اگه  تونستی یهو مهرناز دستم رو کشید و گذاشت وسط پاش گفت اون رو ول کن واین یکی  هم پاهای من رو گرفت وکشید از کاناپه پایین در همین حین شلوار من رو هم در  آورد و شروع کرد باکیر من بازی کردن نازی گفت زود باش دوباره رفتم طرفش و  این دو تا هم ول کن نبودن نمی دونم چرا با این که یکیشون کامل لخت بود و  اون یکی فقط با دامن من هوس کرده بودم نازی رو لخت کنم اون هم البته عشوه  میومد تا مقاومت و اون دو تای دیگه هم مثلا ممانعت میکردن دیگه از دیدن این  صحنه ها و این حرکات حسابی حشری شده بودم کیرم مثل سنگ بود بالاخره پیرهن  نازی پاره شد و از تنش در آوردم البته اون هم لباس من رو پاره کرد و به من  گفت دوست دارم شلوارم رو هم جر بدی و از پام در بیاری اون دختره دیگه ساکت  شده بود و کاری نمیکرد فقط لخت رو کاناپه نشیته بود و پاهاش رو باز کرده  بود و آروم داشت خودش رو میمالید و یواش اه اوه میکر دیگه حواسم فقط به  نازی بود با ددن سینه هاش که با هر دفه تقلا این ور و اون ور میرفتن بیشتر  حشری میشدم داشت میرفت که دست انداختم و از پشت شلوارش گرفتم و کشیدم شلوار  و شرطش باهم پاره شد و کون برنزه قلنبش افتاد بیرون دیگه اونقدر حشری بودم  که میخواستم اگه برگشت صاف بکنمش ولی اون دوید و رفت مهرناز لب‌هاش رو رو  لبهام گذاشت و آروم خوابیدیم زمین اون داشت کسش رو میمالد به کیرم دیگه  طاقتم داشت تموم میشد که بلند شد و دیدم نازی لخت مادر زاد داره برام ساک  میزنه دیدن اون بدن برنزه که با زحمت و تقلا لخت کرده بودم برام لذت بخش  بود حالا مهر ناز هم داشت لخت میشد البته شرت که نداشت ولی دامنش رو داشت  در می اورد اون بدن ترکه ای داشت و یکراست اومد و به نازی گفت بسه نازی  بلند شدو اومد بالای سر من وشروع کرد گردن من رو مکیدن نازی هم اروم نشست  روی کیرم کسش خیلی تنگ نبود ولی مثل آتیش بود با صدای ناز و اه و اوهی که  میکرد خیلی حال میکردم چشمام رو بسته بودم یعنی از زور مستی و لذت  نمیتونستم باز کنم که احساس رد انگشتهای پام رو هم دارن میخورن نمدونین  نازی خیلی آروم بالا و پایین میرفت و نفس گرم نازی به همراه صدای آه واوهش  که احتمالا از مالیدن خودش بود به همراه اون مکیدن‌ها و لیسیدن انگشتهای  پام با رونهام داشت خفم میکرد اصلا دوست نداشتم ابم بیاد ولی احساس کردم یه  لحضه داخل کس مهرناز تنگ شد و حرکات اون هم تندتر صدای جیغهای کوچیکش هم  تبدیل به ناته شد که نازی در گوشم گفت اگه اومد بریز توش باشه مهر ناز این  بار خیلی اروم اومد پایین دستش که خرد به شکم من احساس کردم کیرم اون تو  منفجر شد چون اینقدر با فشار اومد که با این که تا ته اون تو رفته بود باز  هم از کنار کیرم ریخته بود بیرون مهرناز هم یه چند باری به حلت دایره روی  کیرم چرخید و حسابی حال داد و بعد آروم اومد توبغل من نازی هم این طرف من  بود اون دختره هم مثل این قحطی زده‌ها داشت پس مونده آبم رو میخورد. بعد از  ده دقیقه که اونها داشتن من رو میمالیدن بلند شدیم مرناز گفت پریوش خیلی  سفارشت رو کرده خاطرت و میخواد تو اتاقه اگه میخوای برو اونجا...... گفتم  نه ولی رو پام بند نبودم مهرناز گفت میخوای بخوابیم نازی گفت بریم رفتیم تو  اتاق خواب من الان فقط یه تخت دونفره یادمه با یه نور قرمز دیدن بدن نازی  تو اون نور همراه مالشهای مهرناز کیرم رو دوباره داشت شق میکرد که اون  دختره هم اومد ولی نشست پای تخت نازی ول کن نبود یه سر یا داشت کیرم رو  میمالید یا میخورد تا این که دوباره راست کردم این بار بلند شدم گفتم پشتت  رو بکن به من نمیدونم مهرناز چه فکری کرد که یه کاندوم از کشو داد دست من  کاندوم رو زدم و کون برنزه نازی رو دادم بالا و از پشت کردم توکسش هم لیز  بود هم تنگ اما مال مهرناز خیلی گرم بود بعد از دو یاسه تا تلمبه دگه  نتونستم سرپا وایستم و خوابیدم روش دیدم تخت نرمه اومدیم رو زمین درست در  کنار ما مهرناز با اون دختره داشتن به هم ور میرفتن دیدن این صحنه هم کار  خودش رو کرد و دوباره اب من اومد و همون روی نازی درازکشیدم&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/5178854930533362560/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_46.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5178854930533362560'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5178854930533362560'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_46.html' title='مهرناز و نازی'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-5118577803090132505</id><published>2010-12-18T20:08:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T20:08:30.236-08:00</updated><title type='text'>کاملیا</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;من به خانه یکی از بستگان رفت و آمد دارم.دختری دارن به نام کاملیا که  دختری 18 ساله و بسیار زیباست چند وقت پیش احساس کردم کاملیا از من خوشش می  آید.من شبیه خواننده های خارجی هستم و او این را می داند.بالاخره به  پیشنهاد پدرش که مرا خیلی دوست دارد قرار شد با هم ازدواج کنیم با هم با  اطلاع خانواده تلفنی ارتباط داشتیم و همدیگر را در خانه خودشان می دیدیم ما  کاملا مودبانه و رسمی با هم ارتباط داشتیم.پس از مدت کوتاهی متوجه شدم  اخلاق او مورد پسند من نیست و از طرفی 10 سال اختلاف سنی داشتیم به همه  اعلام کردم از ازدواج با کاملیا منصرف شدم که با ناراحتی خانواده اش همراه  بود ارتباط ما کاملا قطع شد.و روزهای آخر با بد بیراه گفتن به هم از هم جدا  شدیم.من که با دخترهای زیادی دور و برم بودند موضوع را کاملا فراموش کردم  .یک روز تلفنم زنگ زد او کاملیا بود گفت:من می خواهم با تو باز هم ارتباط  داشته باشم گفتم من از این به بعد مثل یه دختر غریبه با تو خواهم بود و  فامیلی ما برایم مهم نیست از او خواستم به آپارتمانی که در آن زندگی می کنم  بیاد سه روز بعد به بهانه سفر زیارتی از طرف مدرسه شب آمد پیش من میدانستم  شب لذت بخشی را با این دختر عاشق با قد 165 موهای لخت، سینه هایی به  اندازه یک سیب ،لبهای گوشتی ،بدن سفید و بی مو وچهره ای زیبا خواهم داشت.  آمد بعد از در آوردن کاپشن کوتاه و روسری در کنار من نشست اندام قشنگش  زیرشلوار وتی شرت تنگ آدم را یه جور دیگر می کرد راستش کیرم بلند شده بود  دستم را روی شانه اش گذاشتم بدون درنگ خود را به طرف من کشید لبم را روی  لبش گذاشتم و می با سینه هایش بازی کردم احساس کردم بدنش می لرزد می خواستم  کاملا&quot; او را حشری کنم او را رها کردم و بلند شدم برای کردن وقت زیاد بود  او شب پیش من است به او گفتم بریم روی تخت در همین حال گفتم لباست را در  بیار گفت: خودت! هم خجالت می کشید هم دوست داشت او را بکنم درحالی که روی  تخت دراز کشیده بودیم در حین لب گرفتن تی شرتش را در آوردم سوتین سفید با  سینه های برجسته که هنوز آویزان نشده قرارم را گرفته بود ولی با تمام نیرو  خودم را کنترل می کردم تا کاری نکم در اولین سکس زندگیش بیشترین لذت را  ببرد آرام بالای سینه اش را می بوسیدم و دستم را به زیر گردن و باسنش که  هنوز با شلوار تنگ و ناز بود می مالیدم کم کم رفتم پایین و شلوار را در  اوردم از روی شورت سفید و گیپورش کسش را می بوسیدم شورت را هم در آوردم لبه  های کس تمیز و بی مو را با زبانم لیس می زدم تمام بدنش میلرزید در یک لحظه  بلند شدم و تمام لبسهایم را در آوردم رویش دراز کشیدم حالا هر دو کاملا&quot;  لخت بودیم کیر من مثل آهن سفت شده بود در حالی که تمام بدنش را میبوسیدم  کیرم را لای پایش گذاشتم به نحوی که کیرم به کسش برخورد می کرد سینه اش را  که نه خیلی سفت و نه خیلی نرم بود را می بوسیدم و لیس میزدم پاهایش را بلند  کردم سرکیرم را روی کسش گذاشتم با صدای آرام گفت: مطمئنی؟گفتم: نترس. ارام  کیرم را وارد ک ردم کس تنگی داشت درد شدیدی را تحمل می کرد کم کم عقب می  رفت ولی صدایش در نمی آمد کم کم نصف کیرم را وارد کسش کردم چون برای اولین  بار بیش از این تحمل نداشت و شروع به عقب جلو کردن کردم رویش دراز کشیدم  همینطور که تلمبه می زدم تمام گردن لب و سینه اش را می بوسیدم با تمام قدرت  مرا بغل کرده بود و مدام می گفت دوستت دارم رفت و برگشتم را سریع تر کردم  تمام کیرم را وارد کردم بدنش سرخ شده بود کیرم را در آوردم و به طرف دهانش  بردم چشمش را بست و دهانش را باز کرد می کیرم را لیسید و گفت بکن تو کسم  مزش بیشتره دوباره کیردم تو کسش و تلمبه زدم احساس کردم آبم دارد می آید  کیرم را درآوردم وآبم را روی صورتش ریختم کمی هم وارد دهانش شد گفتم مزه اش  چطوره گفت خوبه ! می روی تخت دراز کشیدم او را بغل کرده و میبوسیدم دستم  را گرفت و روی سینه اش گذاشت گفت اینجوری بهم آرامش میده بعد بلند شدیم و  رفتیم حمام زیر دوش او را محکم بقل کرده بودم و صورتم را به صورتش می  مالیدم و صورت خیسش را می ببوسیدم می دانستم بعد از کردن دخترها از این جور  کارها خوششان می آید. کمی عقب رفتم تاصابون را بردارم و من او را بشورم  وقتی چشمم به پایش افتاد دیدم از کسش خون همینطور جاریست گفتم کاملیا نگاه  کن خود را به آغوشم انداخت و حرفی نزد. بعد از آن تا صبح دو بار دیگر او را  کردم طوری که صبح فردا که می رفت هیچ کدام نا نداشتیم از آن به بعد بدون  اینکه کسی از فامیل بداند هفته ای یکی یا دوبار به خانه ام می آید و او را  از جلو می کنم دیگردردی ندارد و می گوید بعضی اوقات نصف شب دلم می خواهد به  خانه ات بیایم تا مرا بکنی...همیشه به محض اینکه وارد می شود من اسپری بی  حسی می زنم تا مدت زیادی او را بکنم واقعا&quot; کردن چنین دختر زیبایی برایم  مثل خواب است چند بار خواستم او را از کون بکنم ولی می گوید خیلی درد دارد  البته فقط وقتی سرش را داخل می کنی درد دارد بعد دردش کم میشود&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/5118577803090132505/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_5269.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5118577803090132505'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5118577803090132505'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_5269.html' title='کاملیا'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-7877950595837166823</id><published>2010-12-18T20:01:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T20:01:44.280-08:00</updated><title type='text'>سکس و سکس</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تو بخار سيگار و هاله مشروب دورت که گم می شی اصلا نمی فهمی آهنگ توی  مهمونی چيه و با کی می رقصی. اينا همش يعنی تابستون. يعنی مامان و بابا ياد  مشرق و مغرب بيافتن و دائم يا جماعت الاف خونت ولو باشن يا تو خونهاشون.  شمال و استخر و... يعنی مدرسه نداری. يعنی جز آدم بزرگا شدی حالا به چه  قيمتی؟ خدا می دونه!می رقصيدم با يک دختره؟ کی بود نمی دونم. اونقدر مشروب  خورده بودم که می تونستم خود به خود آتيش بگيرم. خوب بعد از مشروب چب می  چسبه سيگار. معلوم نيست اينهمه سيگار از کجا اومده با طعمای مختلف؛ يکی از  يکی مزخرف تر! دستای يکی که با زور می ديدمش هم رقصمو ازم جدا کرد. برم  بخوابم؟ اگه يکی تو اتاقم ولو نشده باشه. با نيشگون يکی تمام مستی از سرم  پريد. برگشتم يک تو دهنی به اين متجاوز بزنم. جاخالی داد. شايد منتظر  بود.-هوو؟گفتم: هو به خودت . عمله مهمونی را با ميدون اشتباه گرفتی!!((  البته خودم بارها اين مهمونيها را با جاهای مختلف مقايسه کرده بودم))- تو  کی هستی؟- خودت کی هستی. (( معمولا همه مهمونها را می شناختم. لااقل به  اسم. ))خلاصه من که اونو نمی شناختم ولی اون منو می شناخت.- اه تو خواهر  فلانی هستی . تا همين چند وقت پيش رو پامون می شستی برامون شعر می  خوندی!معلوم شد آقا چند سالی در بلاد فرنگ می چريدن! و حالا اومده بودن به  نيابت از خانواده املاکی را بفروشن و برگردن. يک ماهه ديگه از موندنش  نمونده بود. ياد رفيق رفقای قديم افتاده بود. برام جالب بود که سنش از  برادر بزرگم خيلی بيشتر می خورد!نشستم رو پاش. دلم سکس می خواست. سکس برای  دختر مثل من يک جور انتقال نفرت بود! (( اينا را گفتم بگم تا بفمين منظور  بعضی کارامو ))مثلا اينکه طرف روتون بالا و پائين می ره عرق می ريزه.  التماس می کنه. يک حس قدرت به دخترائی مثل من و با حال اون موقع من می داد.  اينکه چقدر مرد می تونه ظعيف باشه!!! (( قراره احساسات من بره تو يخچال  !!!))به هر حال سرم کم و بيش گيج می رفت. حوصله وراجيشم نداشتم. نشستم تو  بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش. دم گوشش نفس می کشيدم.گفت: خسته ای.گفتم آره؟  چيه می خوای برام لالائی بگی؟خنديد. خنده عصبی.- بريم تو تختت؟- گفتم به  گمانم قبلا اشغال شده. و زدم زير خنده. شايد خنده مستانه! و شايدم حساب  شده.- گفت بريم خونه من.- گفتم ماشينتو بزن بيرون . منم برم به يکی از اين  آقايون بگم خونه نيستم!!برادر بزرگم رو پيدا نکردم کوچيکه مشغول ور رفتن با  هنگامه بود يک گوشه خونه. گفتم شب می رم خونه يکی!!! حوصلم رو نداشت گفت  خوب.بعد يکدفعه انگار بهش جرقه وارد بشه نگاهم کرد. می دونستم منظورش  چيه.گفتم قرصام رو می خورم. روپوش روسرمو انداختم روی تنم و رفتم تو حياط.  دم در خونه بود.- حاضری؟- آره.- گفتی بهشون .- آره!!- هيچی نگفتن؟- چی بايد  بگن؟ تابستونه مدرسه ها هم که تعطيله! چی دارن بگن؟سوار ماشين شدم. خوشحال  بودم از اون جنگل می رم بيرون. ديگه شلوغی حالمو بهم می زد. تهران ساکت و  مرده بود. حتی ايست بازرسی هم نبود. وارد پارکينگ شديم. وارد آسانسور. طبقه  چندم؟ يادم نيست. تو آسانسور خودمو انداختم تو بغلش. بغلم کرد. تو بغلش  بودم که درو باز کرد و بردم تو خونه!گفت: حسابی مستيا!- تو نيستی؟- آخه تو  ۱۷-۱۸ سالت بيشتر نيست!!! تو دلم خنديدم!! چيزی نگفتم. بايد بود می گفتم  بچه تر از اونم که فکر می کنی و با تجربه تر از بقيه اش؟ شقيقه هاش موی  سفيد داشت. يک راست بردم تو تخت. اول روپوشمو کند. تو بغلش وول می خوردم.  روسريمو خودم در آوردم. موهامو باز کردم. دستشو گرفت زير چونه هام. نگاهش  می کردم.گفت: چشمات ترسناکن! خنديدم!!- عادت نداری نگاهت کنن؟گونه هامو  بوسيد. و بعد لبامو چشمامو صورتمو. بوسه هاش قاطی پاتی بود. معلوم بود  حسابی زده بالا! دستمو زدم به جلوی شلوارش. کيرش داشت شلوارشو پاره می کرد.  زیپشو باز کردم و دستمو بردم تو. وحشت زده پريد عقب.گفتم چيه؟گفت: دختر!  خجالتی؟ چيزی؟خنديدم. گفتم بايد خجالت هم بکشم؟ فعلا که تو بيشتر خجالت می  کشی؟!! و باز خنديدم. قهقه می زدم. با بوسه دهانمو بست. با کير داغش بازی  می کردم. بلند شد. شلوارشو در آورد. شرتشم. از نگاهام فرار می کرد. منو به  خنده می انداخت. بغلم کرد دوباره. تو بغلش نشسته بودم. از رو بلوزم سر  پستانهامو گاز می گرفت. نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. با کير و بيضه هاش  بازی می کردم. حسابی داغ. راست و آماده بود. حتی سرش خيس بود. دامنمو زدم  بالا و نشستم رو کيرش . سورتمو زدم کنار و خودمو بهش می ماليدم. باز بهش شک  وارد شده بود.يک لحظه ديگه باهام ور نمی رفت. دوباره شروع شد بوسه ها و ور  رفتنها با موهام گوشام و زمزمه های آه و ناله اش. چشماش تمام مدت بسته  بود. يک آن نگاهم کرد.- چشماتو ببند.- چرا؟- نگاهت داغه منو می سوزونه!گفتم  دوست دارم نگاهت کنم ولی باشه.خوابوندم روی تخت. اول دامنمو در آورد و  شورتمو زد کنار. با کسم بازی می کرد. شروع کردم آه کشيدن.گفت: خوبه.- آره.  بلندم کرد. بلو زمو در آورد روم افتاد. شروع کرد گاز زدن بدنم. يواشکی  نگاهش می کردم. از هيجان می لرزيد.در گوشم گفت: برم کرم بيارم؟گفتم: کرم؟  برای چی؟- خوب از پشت بکنم. خشک درد می گيره.گفتم: چرا از پشت؟ جلوم  بازه!!! دوباره ساکت شد. شايد شوک آخر!- چی؟- آقا جون باکرده نيستم. دختر  نيستم. چه می دونم تو بلاد شما می گن بنده ويرجين نيستم!- آخه...- آخه داره  مگه؟بعد بلند شدم.- می خواهی يا نه؟ منو کشتی که .بغلم کرد.- نه عزيزم  نرو. مطمئنی.گفتم آره بابا جان. قرصم می خورم.باورش نشده بود برای همين منو  که می بوسيد و نوازش می کرد. انگشتم می کرد. انگشت کردن عصبيم می کنه. آخ و  اوخم بلند شد. کيرشو با دست گرفتم و ماليدم به سوراخم. ايندفعه رفتم روش.  کيرشو گرفتم تو دستم و نشستم روش. دردناک بود. چون اولا مدتی بود سکس  نداشتم. بعدم خيلی گنده و شق بود.- آخ درد اومد. صورتم جمع شده بود. از  نگاهش فهميدم ترسيده. يعنی که من باکره بودم و ... بيشتر نشستم. کمی بالا و  پائين کردم. بازی. برگردوندم. تحملش تموم شده بود عرق می ريخت. افتاد روم.  حالت حيوانی. بالا و پائين می رفت. منم آخ و اوخ می کردم.در گوشم گفت: تو  رو خدا اون چشما رو ببند. منو کشتی. و من بستم. احساس می کردم رد کيرش تو  کسم می مونه. داشت آبش در ميومد. ديگه می فهميدم. در آورد. به پهلو  خوابوندم. از پهلو کرد توش. اينطوری حال برای اون بيشتر بود و درد برای من  زياد تر. آخ و ناله های جفتمون زياد شده بود. افتاده بودم به چرت گفتن.-  بريز توش ديگه آخ منو کشتی. و اونم می گفت : آخ تنگی تنگی. می خوامت با  تمام وجودم. می خوامت. و بعد محکم توم نگه اش داشت. فشارم می داد. آب داغش  تو کسم منفجر شد. بی حال شده بودم. تا صبح تو بغلش خوابيدم. راحت راحت&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/7877950595837166823/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_7623.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/7877950595837166823'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/7877950595837166823'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_7623.html' title='سکس و سکس'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-4783177265812661014</id><published>2010-12-18T19:59:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:59:26.091-08:00</updated><title type='text'>خانم معلم</title><content type='html'>حدود 7 سال پیش من سال آخر دبیرستان بودم و تا اون موقع با هیچ جنس مخالف  خودم تماس فیزیکی نداشتم و همیشه برای ارضا’ جنسی به عکس و فیلمهای سکس  پناه می آوردم . و عمده آشنائی من با مسائل جنسی توسط معلم بینش بود .خانم  مولائی با ظاهری اسلامی هر جلسه به بهانه ای شروع به نصیحت کردن بچه های  کلاس میکرد و دست آخر به مسائل جنسی ختم می شد و به قول بچه ها تا همه رو  به اورگاسم نمی رسوند دست بردار نبود . انصافا هم خیلی جذاب بود با اینکه  با اون پوشش کاملا اسلامی مغنه و چادر مشکی و بدون کوچکترین آرایش خیلی  خوشکل بود و دل هر پسرجونی رو به لرزه می انداخت . اون روز هم خانم مولائی  شروع به نصایح جنسی خود نمود و پس از پایان صحبت هایش بچه به خاطر امتحان  ریاضی ساعت بعدی از اون خواستن تا به مطالعه آزاد ادامه بدند خانم مولائی  هم قبول کرد و بچه ها شروع به حل تمرینات و مطالعه بودن اون هم پشت میز  کارش نشست و مشغول خواندن مفاتیح خود شد . من هم که حال درستی نداشتم و با  حرفهای اون بیشتر حالی به حالی شده بودم به ته کلاس رفتم و به بهانه درس  خواندن یواشکی عکسهای را که صبح از مژگان گرفته بودم از کیفم درآوردم و لای  کتاب ریاضی گذاشتم و شروع به نگاه کردن اونا کردم.وای خدای من چه عکسهای  تحریک کننده ای بود .عکس یه پسر بود که کیر شق شده خودش رو تا نصفه داخل  کون یک دختر هم سن خودم کرده بود و دختره از درد سرش رو رو به بالا گرفته و  جیغ می کشید . بی اختیار دستم رو آهسته داخل مانتو کردم و زیپ شلوارم رو  پائین کشیدم و آرام دستم رو داخل بردم و از بغل شرتم نوک انگشتم رو آهسته  به موهای کسم رساندم و آرام آرام با لبهای پف کرده شروع به بازی کردن کردم .  حالا دیگه کاملا حشری شده بودم دستم رو به کسم فشار می دادم و از این کار  اذت بیشتری به من دست می داد. همه کسم رو توی دستم مشت کردم و چشم هایم رو  بستم و سعی می کردم توی ذهنم خودم رو جای همون دختری که توی عکس بود جا  بزنم . دقایقی به همین شکل و سرم رو روی کتاب گذاشته بودم و با دستم کسم رو  می مالیدم .پاهایم رو به هم قفل کرده بودم و دستم رو بیشتر به لبهای کسم  می مالیدم .دیگه از خودم بی خود شده بودم که یک دفعه احساس کردم بالای سرم  کسی ایستاده .همینجوری که سرم روی کتاب بود چشم هایم رو باز کردم چادر سیاه  خانم مولائی رو جلو چشمام دیدم سرم رو از روی کتاب برداشتم و به صورت خانم  معلم نگاه کردم اون هم به حالت بهت زده به من و عکسهای داخل کتاب نگاه می  کرد .بعد از چند لحظه اشاره به من کرد که دستم رو بیرون بکشم من که تازه  متوجه شده بودم زود دستم رو از شرتم بیرون کشیدم دستم خیس خیس بود .نگاهی  غضبناک به من کرد و کتاب ریاضی من رو با عکسها برداشت و به طرف میز خودش  رفت . دنیا روی سرم داشت خراب می شد و دلهره عجیبی داشتم تا آخر ساعت اصلا  به من نگاه نکرد و من از منظور اون اصلا چیزی متوجه نمی شدم پیش خودم می  گفتم شاید به قول این بچه حزب الهی ها نمی خواد آبروی منو جلوی همکلاسیام  ببره . بالاخره انتظار بسر رسید و همینکه زنگ کلاس به صدا درآومد رو به من  کرد و گفت : خانم .......... شما بعد کلاس بمونید باشما کار دارم . بچه ها  یک به یک از کلاس خارج شدن اما هیچکدوم از اونها موضوع منو نمی دونستند بعد  اینکه من و خانم مولائی تنها شدیم رو به من کرد و گفت : پریسا خانم این  عکسها چی هستند که داری وقت خودت رو با اونا تلاف می کنی و .......... بعد  از کلی نصیحت آدرس منزل خودش رو روی یک تیکه کاغذ نوشت و به من داد و گفت  امروز بعداز مدرسه به خونه اون برم تا بیشتر با هم گفتگو کنیم من هم با  صورت سرخ شده سرم رو پائین انداختم و از کلاس خارج شدم .بعد مدرسه به خونه  که رسیدم به مامانم گفتم که معلم بینش منو دعوت کرده به خونش بعد از  استراحت از خونه بیرون آمدم و به سمت آدرس منزل خانم مولائی رفتم .توی راه  همش دلهره این رو داشتم که نکنه خانم معلم موضوع رو با پدرم مطرح بکنه یا  توی مدرسه همه بفهمند و اونوقت آبروم جلوی همه می ره .با این فکرها به جلو  در منزل خانم مولائی رسیدم .زنگ در رو زدم پس از چند لحظه صدای نازک و  دلنشین خانم مولائی بود پس از پرسیدن ((کیه)) در رو باز کرد از پله ها بالا  رفتم جلو در آپارتمان که رسیدم در باز بود با پشت دستم چند ضربه به در زدم  صدای خانم معلم از داخل آمدکه: پریسا تو هستی بیا تو عزیزم کسی توی خونه  نیست تنها هستم الان میام . وارد خونه شدم و در رو بستم هنوز دلواپس بودم  همینطوریکه به وضعیت حال و پذیرای نگاه می کردم روی یه مبل جلو در نشستم و  منتظر آمدن خانم مولائی شدم . بعد چند لحظه خانم مولائی از داخل اتاق خواب  بیرون آمد با دیدن اون مات ملهوت شدم اصلا باور نمی کردم که اون همون خانم  معلم بینش محجبه ما باشه آخه یه لباس راحتی نازک توری تنش بود که از زیر  اون بدن لخت عریانش کاملا پیدا بود یعنی حتی شرت و سوتین هم به تنش نبود .  خانم مولائی جلو آمد و بعداز احوال پرسی و روبوسی با من تعارف کرد تا روی  مبل بشینم و از من خواست تا راحت تر باشم و مانتو خودم رو از تنم در بیارم .  من حالا با دیدن اون و رفتارش خیالم از بابت موضوع صبح راحت شده بود اما  هنوز برام خیلی سوالات دیگه پیش آمده بود و با دیدن وضعی که اون جلو من  نشسته بود انصافا هم همانطوری که توی ذهنم تصور میکردم تن و بدن مناسبی  داشت . سینه هاش رو به بالا و کاملا ایستاده بود طوریکه مثل خود من که 19  سال بیشتر نداشتم سینه هام اونجوری نبود. خلاصه خانم مولائی شروع به صحبت  شد و این بار لحن کاملا ملایم و حتی تحریک کننده هم داشت . توی صحبتهاش  اشاره به این موضوع کرد که اون یک زن لزبین(همجنسگرا) و تا به حال هم  ازدواج نکرده و بعد از من سوال کرد که آیا تا به حال با جنس مخالف سکس  داشتم یا نه و...... بعد چند ساعت که با هم در مورد سکس و مسائل جنسی صحبت  کردیم خانم مولائی از من سوال کرد که آیا دوست دارم که منو تحریک بکنه و  آموزش های درست خود ارضائی رو به من یاد بده که من هم از خدا خواسته قبول  کردم و هردو به اتاق خواب خانم مولائی رفتیم. اتاق خواب بسیار جذاب و تحریک  کننده ای داشت بطوریکه با چراغهای آبی و قرمز و عکسهای عریان و سکس روی  دیوار هربیننده ای رو در همون ابتدا حشری می کرد . اون به من اشاره کرد روی  تخت دراز بکشم و بعد خودش هم روی من دراز کشید و شروع به بوسیدن از لبهایم  شد من هنوز هل کرده بودم و یک احساس خاصی داشتم اولین بار بود که یک نفر  اون هم همجنس خودم منو تحریک میکرد . درهمین حین رو به من کرد وگفت : عزیزم  خودتو آزاد کن به فکر هیچی نباش و فقط چشماتو ببند و از این وضع لذت ببر.  بعد همینجور که منو بغل کرده بود شروع کرد به درآوردن لباسهایم . حالا دیگه  فقط شرت و سوتین تن بود آهسته زبون خودش رو از لای سوتین به وسط سینه هام  رساند و آرام آرام شروع به لسیدن کرد احساس لذت شدیدی به من دست می داد که  تا به حال حس نکرده بودم . بعد خودش هم لباس راحتیشو از تنش در آورد و بعد  هم سوتین من رو هم از تنم درآورد و خم شد و شروع به مکیدن نوک پستونام شد  من چشم هایم رو بسته بودم و از این وضعیت لذت می بردم . همینجوری که داشت  پستونامو می لیسید و با دست دیگه اون یکی پستونامو می مالید با بوسه های پی  در پی به سمت پائین حرکت کرد و به شرتم رسید آرام از بغل شرتم گرفت و از  پام دراورد و سرش رو خم کرد و لبهای کسم رو بوسید بعد نفس عمیقی کشید و  اونو بو کرد .نوک زبونش رو آهسته به لبهای کسم مالید و با هربار فشار دادن  زبونش لبهای کسم رو از هم بیشتر باز می کرد بدنم داغ داغ شده بود .بعد چند  دقیقه لیسیدن کسم رو به من کرد گفت : عزیزم دوست داری تجربه سکس از عقب رو  بکنی با تعجب رو به اون کردم و گفتم چه جوری .لبخندی به من زد و من رو به  پشت برگرداند و از من خواست تا چشم هایم رو به بندم و توی ذهنم به آلات  مردی فکر کنم . اون هم شروع کرد به مالیدن باسن و کونم هی با دست و انگشتاش  مقعد من رو می مالید و اونو تحریک می کرد و انصافا تا به حال من به این  شکل لذت نبرده بودم . روی من دراز می کشید و کس خودش رو به کونم می مالید .  از فرط لذت هردو بی اختیار جیغ می کشیدیم و از یکدیگر می خواستیم که بیشتر  ادامه بدیم. خانم مولائی از من سوال کرد که آیا می خوام که بیشتر از این  اذت ببرم و تجربه آمیزش از پشت رو داشته باشم من با تعجب از اون پرسیدم  چطوری که گفت :خوب معلومه من خودم رو معمولا با میوه جات مثل خیار موز  ارضا’ می کنم بعد با یه لبخند دیگه گفت :می خوای تو هم تجربه کنی . نه خانم  آخه می ترسم ترس چیه عزیزم با یه خیار نازک شروع می کنیم مگه نمی خوای  بیشتر لذت ببری چرا اما! اما نداره عزیزم بیا بیشتر لذت ببریم ما که با جلو  کاری نداریم بعدش هم کسی متوجه نمی شه لذتش هم از جلو بیشتره بعد رفت و با  یک خیار کوچک برگشت توی اتاق با آرامی کنارم نشست و جوراب مشکی خودش رو از  پاهایش درآورد و هر دو دستم رو بست به بالای تخت خواب و با لنگه دیگه چشم  هایم رو بست ازش سوال کرد واسه چی چشمهام و دستام رو بستی گفت : عزیزم چون  اولین بارت هستش اولش کمی درد داره اما سعی کن خودتو شل نگه داری بهد که  عادت کردی شروع به لذت کردن می کن چشمات رو هم بستم که تمام حواست به  تخیلات ذهنی باشه .بعد شروع کرد به مالیدن خیار به اطراف باسن و کونم و لای  باسنم می کشید طوری که با فشار به مقعدم می خورد یه ترس و دلهره عجیبی  داشتم و هربار نوک خیار رو نزدیک کونم می کرد بی اختیار باسنم رو جمع می  کردم و اون با دستهاش اونهارو از هم باز می کرد و دوباره خیار رو به مقعدم  می مالید . بعد احساس یه جسم سرد روی کونم و اطراف مقعدم کرد ازش سوال کردم  این چیه گفت:چیزی نیست عزیزم کرم نیوا هستش مگه نمی خوای دردش کم باشه بعد  شروع کرد به مالیدن کرم به همه جای کونم و بعضی وقت هم با نوک انگشت سعی  می کرد توی مقعدم بکنه که با ممانعت و جمع کردن خودم مانع می شدم .یک دفعه  مالیدن هاش تند تر شد و رو پاهام نشست و با سیلی پشت سر هم به بغل کونم می  زد می از شدت درد سیلی هایش با جیغ و داد از اون خواهش می کردم که این کارو  نکنه اما از من می خواست که جیغ نزنم و به تخیلات سکس فکر بکنم . بعد  احساس کردم که نوک خیار رو به لای کونم چسبونده متوجه شدم که حالا وقتش شده  و اظطراب خودم رو جمع کردم و با فشار سعی می کردم که اون نتونه خیار رو تو  بکنه اما بی فایده بود چون با لغزنده بودن اطراف مقعد بالاخره نوک خیار رو  که داشت داخل کونم می شد احساس کردمای ای ای خانم تورو به خدا یواشتر داره  می سوزه . بسم تورو به خدا بسم دیگه اما خانم مولائی بدون توجه به  التماسهای من و با حرفهای عزیزم چیزی نیست تحمل کن الان بره تو دیگه عادت  می کنی فشار رو بیشتر می کرد . یک لحظه درد شدیدی روی کونم احساس کردم و  سرم گیج رفت و تمام بدنم شل شد و چیزی نفهمیدم . صدای نمی شنیدم و دیگه نای  جیغ کشیدن نداشتم چند لحظه به همین حال بودم که کم کم حالم جا اومد و  احساس می کردم که بالاخره خانم مولائی همه خیار رو داخل کونم کرده . سوزش  عجیبی داشت و اون دیگه آروم آروم از ته خیار گرفته بود و بازی بازی می داد .  راست می گفت کم کم داشت از این وضعیت خوشم میومد همنجوری که خیار توی دستش  بود و عقب جلو می کرد خم شد و از پشت سر بغلم کرد و صورتش رو به صورتم  چسبانده بود و منو می بوسید. حالا دیگه حالت رفت وبرگشتی خیار رو توی کونم  بیشتر کرده بود و من هم داشتم از وضعیت بیشتر لذت می بردم .چند بار خیار رو  کاملا از توی کونم در آورد بعد دوباره داخل کرد و هر بار که بیرون می کشید  و مجددا تو می کرد درد تمام بدنم رو می گرفت اما اینبا از این درد ها لذت  می بردم .روی پاهام نشسته بود و با دست دیگه از پشت پستونام رو گرفته بود و  می مالید .کم کم تمام بدنم خیس عرق شده بود و با فریادهایم از اون می  خواستم منو بیشتر ارضا’ بکنه . یک بار دیگه خیار رو از کونم بیرون کشید ولی  اینبار که داشت داخل کونم می کرد دردش بیشتر بود ولی لذتش هم دو چندان شد و  احساس کردم که کاملا بغلم کرده و حرکت رفت و برگشتی خیار توی کونم هم سریع  تر شده بود .با هم چشم های بسته احساس کردم داره دست هامو باز می کنه دستم  که آزاد شد جوراب رو از جلو چشمام کنار زدم دیدم خانم مولائی روبروی من  نشسته و با انگشتاش داخل کسش می کنه اما هنوز احساس سنگینی یک نفر رو روی  خودم احساس می کردم حتی حالت رفت و بر گشتی خیار رو توی کونم .یک لحظه حالت  رفت وبرگشتی ایستاد و من به خودم آمدم همانطورکه روی تخت دراز کشیده بودم  سرم رو برگرداندم دیدم یه پسر تقریبا 25 ساله روی من دراز کشیده منو که دید  لبخندی به من زد هنوز فکر می کردم که دارم توی تخیلاتم احساس می کنم اما  اون پسره دوباره شروع کرد به بیرون کشیدن کیرش از کونم و با فشار دوباره  اونو توی کونم کرد حالا دیگه احساس دیگه داشتم توی یک عمل انجام شده قرار  گرفته بودم هم از اینکه با یک پسر دارم آمیزش می کنم دلهره داشتم واز سوی  دیگه لذتی که به من دست داده بود و می داد مانع از این می شد که مقاومت از  خودم نشان بدم به همین خاطر من هم لبخندی به اون زدم و اظهار رضایت کردم  اون هم با دیدن این وضعیت جسارت بیشتر پیدا نمود و مجددا منو از پشت بغل  کرد و شروع به تلمبه زدن شد .حالا دیگه احساس دیگری داشتم .یه پسر داشت منو  از عقب می کرد . واقعا لذتی داشت که تا بحال هنوز اون خاطره رو به یاد  میارم تمام بدنم مور مور میشه در همین موقع پسره آه بلندی کشید و کیرشرو از  توی کونم بیرون کشید و شروع کرد با دستش کیرش رو مالید و همه آب منی خودش  رو روی باسنم ریخت و با سر کیرش شروع به مالیدن به همه جای کونم شد بعد هم  کیرشرو لای پاهام فرو برد وروی من خوابید .هردو ما به ارگاسم کامل رسیده  بودیم و من راضی از این وضعیت . بعد از آن روز هر موقع نیاز به ارضا’ داشتم  برای آموختن درس سکس نزد معلم عزیزم می رفتم</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/4783177265812661014/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3790.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/4783177265812661014'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/4783177265812661014'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3790.html' title='خانم معلم'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-148314900901270506</id><published>2010-12-18T19:58:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:58:28.235-08:00</updated><title type='text'>سکس با زن آقای مدیر</title><content type='html'>یک سال بود که از شرکت به خاطر شکایت برخی از نسوان اخراج شده بودم  .متاسفانه در اوایل کار ناشی بودم و به هر زن و دختر خوشگل پیشنهاد سکس می  دادم .این شد که نسوان دست به دست هم دادن و زیرآب مارو زدن و ازشرکت اخراج  شدم .یکی دوماهی بیکاربودم تا به پیشنهاد یکی از دوستان زدیم توی کار  لوازم ارایشی و شدیم سرخاب و ماتیک فرو ش!! ولی شغل خوبی بود .اگرچه زیاد  اوایل کار سودی نداشت ولی در عوض از صبح تا شب با زن و دخترای کونی و خوشگل  سر و کار داشتیم .تقریبا یک ماه بعداز شروع کار بهروز دوستم اولین کوس رو  تور کرد و دو روز بعد هم برد خونه ی یکی از بچه ها و کرد...البته بهروز  وارد بود و چن تا کاندوم بیشتر از من پاره کرده بود! یه روز توی مغازه تنها  بودم دیدم یه خانوم محجبه با چادر عربی وارد شد.اول فکر کردم اشتباه اومده  ولی درست بود .کلی اسم های خارجکی بلغور کرد که مارک های معروف لوازم  ارایشی بود .نمی دونم چی شد که همون شروع کاررفتم توی کفش که یه جوری باهاش  ارتباط داشته باشم ...این شد که سر حرف رو باز کردم که اصلا به قیافه تون  نمی یاد این اسامی رو به خوبی بلد باشین ..اون هم گفت به خاطر شغل شوهرش  مجبوره این تیپی بگرده و در دلش باز شد و کلی از کشور و شوهرش و نظام بد  وبیراه گفت !! من که حسابی دنبال فرصت می گشتم گفتم : ببخشین مگه شوهرتون  چی کاره ن ؟ و ایشون گفت : مدیر شرکت ..... که برق از کونم پرید .وای این  حاج خانوم زن رییس خودمون اقای مهندس ...بود !! زیر لب گفتم کوس کش چه کوسی  می کنه و چشم دیدن ما رو نداره !با اون خانوم گرم صحبت شدم و گفتم من هم  توی یه شرکتی کار می کردم که به خاط ارتباط با یه زن اخراج شدم . اون خانوم  پرسید : برای چی ؟ گفتم نمی دونم یه رییس بد اخلاق داشت که حسابی گیر می  داد .اخه خانوم شما قضاوت کنین ما جوونا واقعا باید چه خاکی به سرمون کنیم ؟  پول که نداریم زن بگیریم .با یه خانوم هم که صحبت می کنیم بهمون بدبین می  شن .ولی من واقعا زن ها رو دوس دارم و از مصاحبت با اون ها لذت می برم نه  به خاطر سکس بلکه بیشتر به خاطر عشق و کلی شعر و کوس شعر هم بلغور کردم  ....خانومه که حسابی رفته بود تو کف حرفای من گفت : معلومه جوون سر به راه و  اهل حالی هستی .و حیف از تو که این قدر تو مضیقه ای ....و گفت سعی می کنم  با هم بیشتر دراین مورد صحبت کنیم ..کارت مغازه رو گرفت و خداحافظی کرد و  رفت .یکی دوهفته گذشت و تقریبا فکر خانومه از سرم رفته بود بیرون.یه روز  نزدیک ساعت 10 صبح بود که تلفن زنگ زد .یه موبایل بود .گفت سلام کارمند  خانم باز اخراجی !! من گفتم ببخشین شما ؟ گفت : منو به این زودی فراموش  کردی ؟ گفتم : اوه ببخشین ..اخه نه اسمتونو بلدم نه فامیلتونو ..گفت : منو  روشنک صدا کن .الته این اسم واقعی من نیست .گفتم چشم ..روشنک ادامه داد من  نزدیک مغازه ت ایستادم ..جای پارک گیرم نیومد ..بیا نزدیک ماشین من یه لیست  بهت بدم ...من هم مغازه رو دادم دست بهروز و رفتم به سوی روشنک ....سوار  یه ماشین بنز الگانس بود ..پیش خودم گفتم ..ای رییس خار کوسده با ظاهر سازی  به اینجاها رسیده ..ببین این بنز رو اخه با ماهی 500 تومن می شه خرید؟؟ . و  فهمیدم اقای مهندس از اون دزد های حرفه ایه ...دررو باز کردم و رفتم توی  ماشین .روشنک خانوم با همون ظاهر محجبه پشت فرمون بود ولی یه نمه آرایش  کرده بود و حسابی خوش بو و عطر شده بود ...سلام کردم ..جواب سلام منو داد و  گفت راستی اسمت چیه ؟ گفتم کوچیک شما مسعود .گفت اقا مسعود چن سالته ؟  گفتم : 28 سال .روشنک گفت : اگه دهنت قرص باشه می خوام ببرمت یه جایی  ..گفتم ببخشین کجا ؟ گفت : یه جای خوب که بهت خوش بگذره فقط دهنت قرص باشه و  جایی هم نگو منو دیدی یا می شناسی ...من هم گفتم چشم هر چی شما بگین .. یه  دنده کرد تو کون ماشی و راه افتاد ...توی راه گفت : شوهر من به خاطر  موقعیت شغلیش اصلا به من می رسه و تازگی ها فهمیدم با یه زن رابطه داره و  من از این موضوع خیلی ناراحتم ...نمی دونم چی کار کنم .من بلافاصله وقت رو  غنیمت دونستم و گفتم : اخه کسی که زن به این خوشگلی و خوش اندامی و باحالی  داره می ره با یه زن دیگه ؟ واقعا که چه ادمای پستی پیدا می شن ...روشنک  گفت : من واقعا خوشگلم ؟ من گفتم : من روزی صد تا زن و دختر می یان توی  مغازه م ..همه شون به زور ارایش خوشگلن ولی شما ذاتا زن زیبا و جذابی هستی  ...روشنک که حسابی از این حرفا خوش حال به نظر می رسید گفت : مسعود با من  دوست می شی ؟ من هم گفتم : چرا که نه ..ولی شما که شوهر دارین..تازه با این  موقعیت شغلی ایشون که اصلا نمی شه ...روشنک گفت : اره چه فایده ..من هم از  یه را های دیگه توی مضیقه هستم ....گرم صحبت بودیم که پیچید توی یه کوچه و  ایستاد و گفت : توی کوچه پشتی یه خونه دو طبقه هست که رنگ درش زرشکیه و  پلاکش هم ..... برو اونجا و بی این که به جایی توجه کنی برو طبقه بالا ..من  هم از خدا خواسته بی این که فکر کنم کجا می رم رفتم و چن دقیقه بعد توی  همون اپارتمان بودم .روشنک از در حیاط وارد شده بود و در اپارتمان رو باز  کرده بود ..رفتم تو ...دررو بستم و نشستم روی مبل .خونه رییس از نظر لوازم  لوکس و شیک هیچی کم نداشت ...من نمی دونم این همه پول رو از کجا اورده بود ؟  روشنک رفت توی اتاق خواب و با یه تیپ نیه سکسی وارد شد و درحالی که دوتا  لیوان شربت البالو توی دستش بود نشست کنارمن ...و گفت ..بخور خنک شی  ..راستش یه کم ترسیده بودم ..فوری خوردم و گفت : می دونم که اهل حالی پس  پاشو و ست منو گرفت و برد توی اتاق خواب و انداخت روی تخت و افتادروی من و  شروع کرد لب بگیره من که حسابی قاطی کرده بودم کم کم کیرم شروع کرد بلند شه  .عطر فرانسوی روشنک بسیار تحریک کنند بود ..فکر کنم اون داشت منو می کرد  !! پیرهن منو دراورد و شروح کرد به مالیدن و خوردن سینه های پشمین من !!  بعد هم رفت سراغ شلوارم و بی مقدمه کیرم رو در اورد و شروع کرد بماله و  گذاشت دهنش و شروع کرد ساک بزنه ..من که داشتم می مردم ...التماس می کردم  که اروم باش روشنک خانوم ....روشنک با ولع خاصی کیر می خورد و می گفت : می  ری زن می گیری هان ..من هم می رم کوس می دم !! نشونت می دم ! تازه فهمیدم  که داره انتقام اقا ی مهندس رو می گیره ..من هم که دل خوشی از مهندس نداشتم  تصمیم گرفت حسابی زنش رو بکنم تا انتقام دو طرفه بشه و لذت بخش ....کیرم  رو از توی دهن روشنک در اوردم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش  حسابی برجسته و نرم بودن ...و لباس روشنک رو دراوردم ....حالا روشنک لخت  لخت توی بغل من بود ..شروع کردم لب بگیرم و بدن نرم و معطر این لعبت اسمونی  رو ببوسم ....فکر می کردم خواب می بینم ...من کجا و گاییدن زن رییس کجا ؟  اروم رفتم سراغ چوچوله ی روشنک و شروع کردم به لیسیدن اون گل زنبق خوش بو  ....پول دارها کوس هاشون هم خوش بو تر از ما بدبختاس !! و اروم با انگشت  سبابه م کردم تو کوسش ..جیغ روشنک رفت هوا و گفت زود باش بکن توش مردم  ..گفتم چه خبره عجله داری ؟ گفت اره : سه ماهه کیر نخوردم ....من هم گفتم  چشم فقط من خیلی محکم و سریع تلمبه می زنم ..گفت : من هم همینو می خوام  .... زود باش ...اروم سر کیرم رو گذاشتم در کوس روشنک و محکم تا ته فشار  دادم ..یه کم صبر کردم تا ماهیچه های کوسش در گیر بشن و شروع کردم به تلمبه  زدن اون قدر ماهرانه می زدم که فکر نمی کنم مهندس به اون خوب یمی تونست  کوس بکنه ..روشنک داشت جیغ می کشید و خودش رو این طرف و اون طرف می انداخت  ....یه دفه احساس کردم منو محکم گرفت و باسن هامو فشار داد ... و فهمیدم  ارضا شده ..ولی من تاز اول کارم بود ..کیر رو در اوردم ..و گفتم زود باش  قمبل کن .روشنک قنبل کرد و اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم  ..ولی کون تنگی داشت و توش نمی رفت به وزر نصفش رو فرستادم تو ..داشت از  درد می مرد و جیغ می زد که تمومش کن مردم ...من که بهترین فرصت برای گفتن  حقیقت گیرم اومده بود ..گفتم : می دونی شوهرت رییس من بود و دو تا باسن های  روشنک رو گرفتن و شروع به کون کردن کردم ... حیف این کون نرم و درجه یک که  مدت ها بود کیر نخورده بود ..روشنک گه حسابی گیج شده بود گفت : پس از اینه  که عقده داری ؟ پس با فشار بزن و بریز توی کونم ..بکن کیرت توی کوسم  ...بکن قربون ابت برم ..بکن ...بکن ...بکن ....بکن ...اینقدر گفت بکن که  تموم اب منی ها رو با فشار ریختم توی کونش و کیرم رو اروم در اوردم و بی  حال افتادم روی تخت ....روشنک از این که از شوهرش انتقام گرفته بود احساس  پیروزی می کرد .. ومن هم از این که زن رییسم رو کرده بودم احساس غرور...&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فرستنده: رامین&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/148314900901270506/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_7700.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/148314900901270506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/148314900901270506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_7700.html' title='سکس با زن آقای مدیر'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-345437770331472050</id><published>2010-12-18T19:57:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T19:57:09.356-08:00</updated><title type='text'>سینا</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سینا از اون خفن پولدارا بود . یعنی هنوزم هست . از بچگی با دخترا تریپ  رفاقت زیادی داشت . تقریبا هر چی دختر با کلاس و خوشگل تو محل بود اون رو  می شناخت و امکان نداشت یه دختری اون رو بشناسه و بهش دو سه باری زنگ نزده  باشه . البته هیچ دختری به جز من چرمنگ ! اولین بار تو خیابون دیدمش . بعد  تو یه پارتی و بعدش تقریبا تو هر مهمونی که می رفتم . پسری بود که من خیلی  می پسندیدمش . با کلاس ، بر خلاف پسرای دیگه ی محل درسخون و خوشتیپ . البته  از نظر من . خیلی ها می گفتن قیافه اش بی نمکه اما خوب من قیافه اش رو می  پسندیدم . ماجرا گذشت تا اینکه یه بار تو یه پارتی بهش گفتم دلم براش تنگ  می شه . اونم یه ذره سرخ و سفید شد و همه دخترا از تعجب دهنشون کف کرد.  سابقه نداشت اون جلوی دختری خجالت بکشه خصوصا سر این مسائل . اونم زیر لب  گفت منم همینطور و بعد رفت سوار ماشینش شد و رفت که رفت . دیگه مدتها  ندیدمش . اما همه جا ازش حرف می زدن . منم آهی از ته دل می کشیدم و به  مواقعی که با هزاران منت کشی بلندش می کردم با هم برقصیم فک می کردم . دو  سال گذشت و من رسیدم به سوم دبیرستان . درست موقع تریپ مثبت گذاشتنام بود .  با هر چی پسر بود قطع رابطه کرده بودم و رفته بودم تو لاک خودم . گاهی می  رفتم دانشگاه و درس می خوندم و خلاصه شده بودم مریمیه عزیز مامان ! یه دفعه  سرم رو عین بچه های خوب انداخته بودم پایین و داشتم می رفتم تو کتابخونه ی  دانشگاه که دیدم یه نردبون درازی ایستاد جلوم . وقتی سرم رو بردم بالا  دیدم سیناس . لبخند زد و گفت : چطوری مریم ؟ یه ذره شوکه شده بودم . باورم  نمی شد خودش باشه اما خودش بود . فقط باز هم قد کشیده بود و صورتش مرونه تر  شده بود . خلاصه آقا سینا به جای کتابخونه من رو با ماکزیماش برد رستوران  جام جم و یه ناهار حسابی بهم داد . کلی با هم گپ زدیم . فهمیدم تو همون  دانشگاه درس می خونه و قراره مهندس مکانیک بشه . وقتی داشتیم خداحافظی می  کردیم شمارش رو که روی کارت نوشته شده بود بهم داد و بازم سرخ و سفید شد .  بعدشم گفت خیلی زود می بینمت . اوایل روم نمی شد بهش زنگ بزنم . از وقتی با  شهاب دوست پسر آخریم بهم زده بودم حرف زدن با پسرا یادم رفته بود .  بالاخره هم اون تحمل نیوورد و اومد دم مدرسه دنبالم . بعد از اون کم کم  عادت کردم که بهش زنگ بزنم . اگر چه بیشتر اوقات سر کار بود و وقت نمی کرد  با هام حرف بزنه . سه 4 ماه به این منوال گذشت تا اینکه یه روز با یه مبایل  اومد و اونو داد به من . بعدشم گفت از این به بعد منتظر زنگم باش . خلاصه  دیدارامون کمتر شد اما در عوض تماسهامون بیشتر . ماه رمضون بود که یه روز  باز اومد دم مدرسه دنبالم . خیلی شیک و پیک کرده بود . درست جلوی چش مدیر  مدرسه اومد سلام کرد و گلی رو که دستش بود داد بهم . پیش خودم گفتم دیگه  حتما اخراجم اما چیزی نشد. سینا با مدیرمون آشنا در اومد و من رو هم دختر  خاله اش معرفی کرد . گفت بیا با هم بریم کارت دارم . گفتم : آخه مامانم ...  گفت : بهش زنگ بزن بگو دیرتر می رسی . نشتس پشت فرمون و یه راست منو برد  الهیه . رفتیم جلوی یک مغازه که بیشتر شبیه یه گاو صندوق بزرگ می موند .  بعد از گذشت از شونصد تا در بود که فهمیدم اونجا یه طلا فروشیه . بعدا  فهمیدم که مال مامان سیناس . با کلی عزت و احترام ما رو نشوندن سینا یه  ژورنال داد دستم و گفت یکی از اینا رو انتخاب کن . وقتی که بازش کردم دیدم  همه اش انگشتره . نمی فهمیدم که منظورش از این کارا چیه . ازش پرسیدم . گفت  می خوام برای مامانم بخرم . وقتی نگاهشون می کردم سرم گیچ می رفت .  قیمتهای چند هزار دلاری با برلیان های چند قیراتی ... بالاخره یکیشون رو  انتخاب کردم و بعدا فهمیدم که سینا اون رو برای من سفارش داده بوده . کم کم  ماجرای دوستیمون رو به مامان گفتم اما نه مستقیم . مامانم هم چیزی نمی گفت  و فقط لبخند می زد . من و سینا دیگه خیلی با هم صمیمی شده بودیم طوری که  وقتی با هم بودیم و بین دوستان اون مجبورم می کرد انگشتر رو دست چپم بندازم  و همه جا هم می گفت که نامزدشم . بالاخره کار از اینم بالاتر گرفت . یه  روز دوباره سینا اومد دنبالم و منو برد به خونشون که تو خیابون مریم بود .  یه خونه ی درندشت وسط یه باغ دردندشت تر . سینا تو یه سوییت مستقل از  ساختمون اصلی بود که باباش براش ساخته بود . اولش با صحبتای همیشگی شروع شد  . بعد سینا یه گیلاس مشروب رو گذاشت جلوم و خودشم یکی ورداشت و گفت به  سلامتی هم دیگه . من با وجودی که تا حالا مشروب نخورده بودم یه ذره خوردم  که دیدم حالم داره بد می شه . بهش گفتم . اونم گفت خیلی ناز نازی هستی .  بعد اومد پیشم نشست و دستش رو انداخت دور کمرم . منتظر بودم که باز ازم لب  بگیره . عادتش بود که همیشه در این حالت لب بگیره که دیدم گفت می خوام لختت  رو ببینم . دو تا شاخ رو سرم سبز شد . از این حرفا تا حالا نزده بود .  حرفش رو تکرار کرد و منم باز فقط نگاهش کردم که این دفعه شاکی شد و داد زد .  می خوام لختت رو ببینم . تا اون موقع عصبانیتش رو ندیده بودم گریه ام  گرفته بود . من حتی جلوی مامانم هم بدون لباس اونم بلوز شلوار نمی رفتم .  به هر حال حرفش رو گوش کردم و لباسم رو در اووردم . با قدی در حدود 176 و  55 کیلو وزن حدس بزنید چطور هیکلی می تونستم داشته باشم . سینا که حسابی  کیفش کوک شده بود ازم لب گرفت . این کارش بهم آرامش داد و برای یه لحظه  اشکم رو بند آورد اما بعد کرواتش رو باز کرد و گفت لباسم رو در بیار . منم  شروع کردم به باز کردن دکمه هاش . در عین حال گریه می کردم اما اون هیچی  نمی گفت . شلوارش رو هم در آورد و من رو خوابوند روی تختش . سوتینم رو باز  کرد و شروع کرد به لیسیدن سینه هام . من حال عجیبی داشتم . تا اون موقع نه  فیلم سکسی دیده بودم و نه از لب گرفتن جلو تر رفته بودم اما اون تو کارش  استاد بود . یه کم که گذشت سرش رو برد روی شرتم و کسم رو بوسید . دیگه  واقعا حالم خراب شده بود . یه ذره با کسم از روی شرت ور رفت و بعد اونو در  آورد . اول انگشتش رو کرد توم . آروم شروع کرد به گردوندن اون توی کسم .  خیلی بهم حال می داد اما سرم داشت گیچ می رفت . چون رشته ام تجربی بود می  دونستم که این سرگیجه طبیعیه . کم کم انگشتش رو بیرون آورد . پاهام ر از هم  باز نگه می داشت و لیسم می زد . منم در عین اینکه گریه می کردم لذت می  بردم . بالاخره اونقدر لیسم زد که حالم خراب شد . شورتش رو در آورد و کیر  شق شده اش رو تحویلم داد و گفت بخورش . گفتم چطوری که دیدم تلویزیون رو  روشن کرد و زد روی یه فیلم سکسی . . سعی می کردم که درست مثل دختره کیرش رو  بخورم اما خوب بلد نبودم . سینا فقط گفت اشکالی نداره زود یاد می گیری .  دوباره شورع کرد به لیسیدن سینه هام و بوسیدنم . بعد چنند لحظه مکث کرد وو  گفت . مریمی اینجوری حال نمی ده می خوام بکنمت . وا ویلا ! همینم مونده بود  . حالا بیا و درستش کن . می دونست من بهش نه نمی گم . البته یه صدایی از  ته حلقم در اومد و گفت بذار برای بعد اما اون یه اخم کرد و صدا هم خفه شد .  یه بالش گذاشت زیر باسنم و یه کرم مالید سر کیرش . بعد هم آروم اون رو  گذاشت تو . اولش خیلی آروم می رفت جلو بعد یه فشار داد که تمام بدنم تا مغز  سرم سوخت . اما جیکم در نیومد . کیر اون خیلی کلفت بود و کس من تنگ و  جفتمون حسابی داشتیم لذت می بردیم . البته من بیشتر می ترسیدم اما چند بار  که جلو عقبم کرد حالم بهتر شد و التماس کردم که بیشتر این کار رو بکنه .  اونم تند تر این کار رو می کرد تا اینکه یهو همه جای بدنم لرزید و جیغ زدم .  اونم کیرش رو کشید بیرون و آبش رو ریخت روی سینه هام . بعدم دوباره چند  دیقه ازم لب گرفت . نشست کنارم و با موهام بازی کرد و یه ذره آرومم کرد .  با هم دوش گرفتیم . ایستادن برام سخت بود . سرم گیج می رفت . اون بدنم رو  شست و بعد رسوندم خونه . به محض رسیدن به خونه رفتم تو اتاقم و یه دل سیر  گریه کردم . هیچ کس ازم نپرسید چی شده . الآن از اون ماجرا 3 سال می گذره و  من دیگه 20 سالمه . همون سال تابستون با سینا نامزد کردم . فک نمی کردم  بابام رضایت بده به اون زودی نامزد کنم اما خوب کی بدش میاد دامادش پولدار  باشه . هنوزم من و سینا نامزدیم . مثلا ! چو مدتهاست که روابطمون بیشتر  شبیه زن و شوهرا می مونه . به هر حال ماجرای سکس من برای خودم عحیب بود چون  تا اون موقع سکسی نداشته بودم و حتی از شنیدن اسم سکس هم حالم بد می شد .  اما الآن تو این 3 ساله واسه خودم استادی شدم&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/345437770331472050/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3696.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/345437770331472050'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/345437770331472050'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3696.html' title='سینا'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-104129555934263778</id><published>2010-12-18T19:52:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:52:46.913-08:00</updated><title type='text'>عطیه</title><content type='html'>هیچ وقت تو عمرم چنین شبی رو نگذرونده بودم . همین الانم نمیتونم باور کنم  که اون شب همچین اتفاق بزرگی برام افتاد که سرنوشتمو عوض کرد ! ... وای که  شبی بود ... اوه اوه اوه ... ! وقتی تا آخر داستان رو بخونید شما هم عجیب  بودن این داستان رو باور می کنید ! بگذارید برای شما هم تعریف کنم تا  بدونید چه دخترایی تو این تهران خودمون هستند و اونوقت شما بیست ساعت میرید  تو رومهای yahoo و چهل ساعت به هزار تا دختر pm میدید در حسرت اینکه بعد  از نود روز به شما asl بدند . امان از دست این پسرا و دخترای ساده ... !اما  قبل از اینکه ماجرا رو براتون تعریف کنم می خوام از عطیه براتون بگم ...  عطیه دختر یه مایه داره که تو پاسداران یه خونه بزگ که چه عرض کنم یه قصر  دارند ! به جز خودش فقط یه خواهر 5 ساله خوشگل داره . شکر خدا برادرم نداره  .همینه که انقدر باحاله . خودشم الان 21 سالشه .چهره خیلی جذابی داره؛  چشمای سبزآبی با مژه های بلند، لبای کوچولوی پرخون ، پوست سفید ، ابروهای  نازک ودماغ سربالای عمل کرده . من نمی دونم این دختر چرا عاشق من شده!  خداوکیلیم با این که من بد چیزی نیستم اما خیلی از من سرتره . فقط این جوری  بگم که مامان و بابای عطیه برای اینکه وقتی میره بیرون از خونه کسی اذیتش  نکنه بهش اجازه نمیدند با مانتوی خالی بگرده . آره عطیه چادریه !!! یه  تارمو از موهاش هم از روسریش بیرون نمی ریزه که اگه اینطوری بود مطمینم  روزی دوبار میدزدیدنش و انقدر میکردنش که ... ! قدش فکر کنم حدودای صدو  هفتاده ، خوش استیل ؛ اصلا از زیر چادر برآمدگی سینه هاش به آدم چشمک میزنه  . خلاصه ما هرچی از این عطیه بگیم کم گفتیم . شاید فکر کردید دارم کس  میگم! آره ! شما میتونید اینجوری فکر کنید اما اونقدرام کسخول نیستم که از  یه دختر انقدر خفن تعریف کنم. به جون خودمم پولی هم بابت تبلیغش نگرفتم .  واما اصل داستان از اینجا شروع شد که .......&lt;br /&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;صبح جمعه بود ... هنوز تو  رختخواب بودم که صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد . گوشی رو از بالا سرم  برداشتم . با همون صدای گرفته خابالو گفتم :بفرمایید .( صدای نازک یه دختر  بود که گفت)* سلام- علیک سلام* هنوز نشناختی ؟ من عطیه ام ! ...... ( تا  گفت عطیه سریع خودمو جمع و جور کردم و با گرمی جواب سلامشو دادم .نمیدونم  چرا تا صداشو شنیدم یه هو قلبم ریخت . از بس تو این چند وقت بهش فکر کرده  بودم انگار واقعا عاشقش شده بودم .... !)- سلام... حال شما چه طوری عزیز؟*  مرسی ( زودی پشت سرش گفت)* ببین من وقت ندارم فقط می خواستم بگم امروز  مامانم اینا همه رفتند شمال و منم باهاشون نرفتم ، میتونی امروز یه سر بیای  خونه ما با هم صحبت کنیم ؟( منم که که از قرار قبلی درس عبرت گرفته بودم و  دیگه نمیخواستم این فرصتم از دست بدم ، سریع گفتم:)- معلومه میام !* چه  ساعتی میتونی بیای؟- هر وقت که شما راحتید ، برای من ساعتش مهم نیست .  پرسید :اصلا مهم نیست ؟- نه* پس حالا که اینطوره امشب ساعت 11 منتظرم !- 11  شب ؟ !!!* آره . بده ؟!- دیر نیست ؟* هیچ کی نمیاد خونمون . مامانم اینا  تا دو روز دیگه بر نمیگردند- باشه میام* پس منتظرم .خداحافظ - خداحافظگوشی و  که قطع کرد دیگه داشت قلبم از خوشحالی از جا در میومد... می دونستم امشب  برام یه شب دیگست . آخه تا حالا همچین اتفاقی برام نیفتاده بود از همون  موقع شروع کردم خودمو آماده کردن برای رفتن به خونه عطیه اینا . رفتم بیرون  یه تی شرت سفید خوشگل خریدم . بعد یه ساعت حموم کردم و خودمو حسابی برق  انداختم . ده یازده دستم مسواک زدم تا دندونام اکبند بشه ...... دیگه کم کم  طرفای غروب شده بود . اضطراب وجودمو گرفته بود . از خونه زدم بیرون که یه  جوری تا ساعت 11 خودمو سرگرم کنم . رفتم خیابون شریعتی . به سرم زد برم  سینما . خلاصه تا ساعت 10.5خودمو اونجا الاف کردم از بس تو فکر بودم اصلا  نفهمیدم فیلم چی بود . از سینما که دیگه اومدم بیرون یه راست رفتم پاسداران  . 20دقیقه ای طول کشید تا اینکه بالاخره رسیدم . هوا دیگه تاریک تاریک بود  . کوچه هم خلوت و ساکت ... رفتم سمت درشون . اول یه نگاهی به ساعتم کردم .  یازده و پنج دقیقه ! قلبم دیگه داشت از شدت تند زدن وای میستاد . دیگه  نمیتونستم جلوی اضطراب خودمو بگیرم . زنگ آیفون رو زدم . تا آیفون رو  برداشت بدون هیچ سوالی گفت :*سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخلدر رو باز کرد  ... وای که تا حالا تو عمرم همچین خونه ای ندیده بودم . انگار اومده بودم  تو یه ویلای با صفای شمال . صدای شر شر آب که از جوی وسط حیاط می گذشت  بلندترین صدایی بود که می شنیدم . جلوتر اومدم تا رسیدم به در اصلی خونه .  منتظر شدم تا در رو برام باز کنه . ... نفسم حبس شده بود ... در رو یواش  باز کرد .... از اولین لحظه دیدنم فقط اینو بگم که واقعا کم آوردم . گفتم  :- سلام* سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخلرفتم تو . حقا که داخل خونشونم  خیلی زیبا بود . راهنماییم کرد که کجا برم . نشستم رو یکی از مبلهای سالن  مهمونیشون . بهم گفت : ایلیا همین جا بشین الان من میام . رفت تو آشپز خونه  و پارچ و در آورد و دو لیوان شربت آلبالو ریخت و آورد گذاشت جلوی من .  خودشم نشست روبروی من ....* بفرمایید از خودتون پذیرایی کنیدمنم که هنوز  سرم پایین بود و جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم با همون حالت گفتم :-  مرسی تشکراما دست به لیوان شربت نزدم . یه لحظه هر دوتامون ساکت شدیم ...*  شربتش و دوست نداری ایلیا ؟ می خوای برات آب پرتقال بیارم ؟- نه مرسی .  دستت درد نکنه همین کافیهکم کم سرمو بالاتر آوردم تا بتونم یه نگاه عمیق  بهش بندازم . خدا بگم چی کارت نکنه عطیه ... آخه چقدر این بشر خوشگله !  دیدم سرشو خم کرده و داره تو چشمای من نگاه میکنه .یه لبخند ناز هم رو لبای  سرخ کوچولوش بود ...تی شرت سفید خوشگلی تنش کردو بود طوری که بر جستگی  سینهاشو بند کرستش کاملا مشخص بود . یه شلوارک قرمز خوش رنگی هم پاش کرده  بود و پاهای سفیدشو انداخته بود رو هم . موهای خرمایی رنگ بلند صافشم بسته  بود .همینجوری به من زل زده بود ... یه لحظه نگام به نگاه چشمهای سبزآبیش  گیر کرد . باز گفت : شربتت رو نمی خوری ایلیا؟ یه خنده ای کردمو گفتم :  بابا عطیه تو رو خدا با من مثله مهمونا نباش که خجالت میکشما . اونم یه  نیشخند ناز قشنگ زد و گفت :* یعنی راحت باشم ؟- (بلند گفتم ) : اوهوم* خودت  گفتی ها- خودم گفتملیوان شربت رو برداشت اومد کنارم نشست ؛ یه قلپ از شربت  خورد ، دوباره یه کم بهم نزدیکتر شد ؛ باز یه ذره دیگه از شربت آلبالو رو  خورد . ...دوباره یه کم دیگه اومد نزدیکتر به من طوری که پاهاش چسبید به  پاهام ...* ایلیا ! لیوان منو نگاه کن- خوب ...!* جای روژمو رو لبه لیوان  می بینی؟- آره* لیوان و داد دست منو دستشو گذاشت رو جای لباش رو لیوان و  گفت :* از اینجا بخورلیوان و گرفتم از همونجا شربتو تا آخر سر کشیدم ...*  خوشمزه بود- بود اما فکر نکنم به خوشمزگی ... !یه نگاه خماری بهم کردو با  زبونش رو لباش و خیس کرد ...نمیدونم چرا نمی تونستم صحبت کنم با سر حرفی رو  باز کنم . باز ساکت شدم . سکوت من عطی رو هم گرفته بود . شاید فقط صدای  نفسهاش بود که می شنیم . یه چند دقیقه ساکت بودیم . نگاش کردم . شونه هامو  رو شونهاش تکون دادمو گفتم :- ساکتی ...* چی بگم ؟* همه حرفام یادم رفته  ایلیا ...باز تو چشماش نگاه کردم . دستامو بردم سمت دستاس ، اونا رو گرفتم  .... یه کم با نوک انگشتاش بازی کردم و انگشتای دخترونشو یکی یکی بین  انگشتای خودم گذاشتم ...دستشو تو دست خودم جمع کردم و محکم فشارشون دادم .  لبو بردم طرف صورتش و یه ماچ کوچولو از لپاش گرفتم . خواستم به ماچ از لباش  بگیرم ، صورتش رو برد عقب و گفت :* الان نه - چرا ؟* یه کاری بگم میکنی؟-  جون بخواه* قول میدی نگی نه ؟- باشه* قول دادیا- باشه ...* میای باهم بریم  حمام ؟ !!زدم زیر خنده و گفتم :- حمام ؟* آره .....* جون عطی بیا بریم-  باشه ....عین این دختر کوچولو ها که دست باباشونو میگیرند دست منو گرفت و  برد سمت حمام . در حمام و باز کرد . وان حموم از آب نیمه پر بود . یه دستی  به آب زدم . دیدم سرده سرده و گفتم :- این که یخه ! گرمش کن* بریم توش-  سرما میخوری .* با لباس میرم- پس من با چی برگردم خونه* امشب مهمون  منیپاهاشو کرئ تو آبو تو وان دراز کشیدو همه بدنش و برد زیر آب . خیسی اب  تی شرتش و به تنش چسبونده بود طوری که برجستگی سینه هاش واقعا حشریم کرده  بود . موهای خیسشو از رو چشماش کنار زدو گفت : تو هم بیا ایلیا . پاهامو  گذاشتم تو ابو کم کم رفتم تو وان ... . انقدر آب یخ بود که همه موهای تنم  سیخ شد ... تا خوابیدم کنارش ، سریع منو بغلش گرفت ، دستاشو دور شونه هام  محکم فشار داد و گفت : تو چه گرمی ایلیا ! . دستامو دور کمرش حلقه کردم ،  محکم تنش رو به خودم فشار دادم طوری که نرمی سینه هاشو رو سینه هام حس  میکردم . یه نگاه عمیق بهم کرد . چشماشو بست و لبش رو گذاشت رو لب من .  شروع کردم لب پاینش و میک زدن .... لب بالاییشم مزم مزه کردم ...پشت سر هم  یه چند تا ماچ کوچولو از لباش گرفتم و با زبونم بین لباش و خیس کردم . عطی  هم زبونشو کرد تو دهنمو منم زبونشو میک می زدم چقدر لباش خوش طعم بود !  دوست داشتم بیشتر بخورم. دیگه مست شده بودم . سردی آبم باعث می شد آغوش هم و  بیشتر فشار بدیم ....دستمو آوردم طرف سینه هاشو گذاشتم رو پیرهنش ، اما  نمیدونم چرا دستمو برداشت . نمی ذاشت سینه هاشو بمالم . با نگاهش بهم حای  میکرد که نباید دست به سینه هاش بزنم ! باز چشماش رو بست . انگار میخواست  لبای تشنش رو ارضا کنم . منم اول روی پلکاشو بوسیدم ، گردنشو ، گونه هاشو ،  باز رفته سراغ لباش ؛ اگه بگه نیم ساعت با لبو زبون هم ور رفتیم دروغ  نگفتم ! اما به جز لباش اصلا نمی گذاشت با جای دیگه ای از تنش بازی کنم .  !بعد از نیم ساعت از تو وان بلند شد گفت : بسه ! یه حوله هم بهم داد و گفت  سرتو خشک کن تا برم برات لباس بیارم . یه حوله هم رو موهای خودش گذاشت و  شروع به خشک کردن موهاش کرد . از حموم اومدیم بیرون . رفت سمت اتاق . گفت :  الان برات لباس میارم . تو نبا تو اتاق ! می خوام لباس عوض کنم . مات و  مبهوت گفتم باشه . در اتاق و بست و بعد از یه دقیقه یه پیرهن و شورتک برام  آورد . گفت بپوش منم الان میام . باز رفت تو اتاق و در رو بست ! منم زود تا  نیومده تی شرت و شورتک و تنم کردم . این برام جالب بود که برام شورت  نیاورئه بود 1 شاید روش نشده بود ! منم همون شورتک خالی رو پام کردم و  نشستم رو کاناپه . منتظر شدم تا بیاد چند بار به سرم زد که برم در اتاق رو  باز کنم اما پیش خودم گفتم این که تو اون وان با اون وضع لخت نشد ، حتما  اگه الان در اتاق رو باز کنم شاکی میشه ! بی خیال شدم . نشستم و باز منتظر  موندم . 10 دقیقه گذشت ؛ هنوز نیومده بود . گفتم :- عطی ! چی کار می کنی ؟  زنده ای؟* اومدم ....پنج دقیقه بعد در اتاق رو باز کرد . واااااای ! چه  قیافه ای که برای خودش درست نکرده بود . یه لباس یه سره قرمز مخملی که  بالاش حالت تاپ داشت و درازی پایینش هم تا نوک انگشتای پاش می رسید . از  اینکه این لباس رو پوشیده بود خیلی تعجب کردم . برگشتم بهش گفتم : این دیگه  چیه پوشیدی . نکنه میترسیدی من لباسات رو به زور در بیارم ! چیزی نگفت .  اود جلوی پای من که رو کاناپه نشسته بودم ، پشتش رو به من کرد و نشست . سرش  رو انداخت پایین . گردنش رو رو به پایین خم کردو موهای پشت گردنش رو با  دستاش ریخت جلوی صورتش . طوری که لختی گردنش معلوم شد . بیشتر تعجب کردم  !همینطور که روش به پشت من بود دستش رو آورد پشت گردنش و زیپ لباسش رو که  از عقب باز می شد تا کمرش کشید پایین .. ! با صدای وسوسه کنندش گفت : از  الان دیگه من در اختیار توام ! هر کاری می خوای با من بکن ایلیا .. !بند  کرست سفیدش رو از لای زیپ باز شدش میدیدم . کمرش رو از پشت گرفتم . زیپ رو  تا آخر کشیدم پایین . ساکت بود . هنوز سرش پایین بود. آروم لباس یه سرش رو  از تنش در آوردم . حالا دیگه فقط یه کرست سفید با یه شورت سفید بندی تنش  بود . کرستش رو باز کردم . انداختمش زمین . دستاشو برد گذاشت رو سینه های  لختش . بند شورتشم باز کردم و آروم از بین پاهای سفیدش در آوردم . همونطور  که پشت بهم ایستاده بود دستم رو گذاشتم رو دستای گره کرده رو سینه هاشو  اونا رو از هم باز کردم . هنوز سینه هاشو ندیده بودم ! دستامو کنار سینه  هاش گذاشتم و انحنای اندامش رو تا نوک پاش لمس کردم ؛ بعد شروع کردم به  مالوندن سینه هاش . تو مشتم جا می شد ... سر سینه هاش سفت شده بود . بیشتر  فشار دادم . آخ که چه حسی داشت ... روش و کردم طرف خودم . هنوز سرش پایین  بود و از خجالت نمی تونست تو چشمهام نگاه کنه . صورتش رو با دستام آوردم  بالا . یه نگاه توی چشمای خمارش کردم و لبم و رو لبش چسبوندم . انقدر لب و  زبون هم و میک زدیم که آب دهن هر دوتامون خشک شد . تی شرتم و در آوردم . رو  دستام بغلش کردمو بردمش اتاق خواب و خوابوندمش رو تخت . خودمم خوابیدم  کنارش . زبونم رو با آب دهنم خیس کردم و کشیدم رو گردنش، دیوانه وار  میلیسیدمش و می اومدم پایی... لای سینه هاش ....! با نوک دندونام یه گاز  کوچولو از نوک سینه های برومده خوش فرمش گرفتم . گفت : آخ ... ! یواش ایلیا  ... نوک اون یکی سینش رو هم اینبار محکم تر گاز گاز کردم . بعد شروع کردم  به خوردن سینه هاش ... هام ....! هام .... ! نوک سینه هاش یه کم سرد بود ،  اما با آب دهنه داغش کردم . همینجوری که سینه هاشو می لیسیدم دستش رو برد  سمت کیرم و آروم آروم از رو شورتک شروع کرد به مالوندن کیر شق شدم . منم که  بیشتر حشری شده بودم شورتکمو کشیدم پایین . عطی هم بی هیچ رو در واسی سر  کیرمو گرفت و با دستاش شروع کرد به بالا و پایین کردن .کیرم راست راست شده  بود .سر کیرم از بس پر خون شذه بود از قرمزی داشت می ترکید . مالش دستای  نرمش و رو کیرم حس می ردم . باز رفتم سراغ سینه هاش .... صدای اهستش رو می  شنیدم که می گفت می خوامت ایلیا . منم در گوشش طنین دوست دارم رو زمزمه می  کردم . باز دوباره زبونمو گذاشتم لای سینه هاش . همونطور که می لیسیدم می  اومدم پایینتر . رسیدم به بند نافش ، نوک زبونم و کردم توش و یه کم بازی  بازی کردم . عطی هم رو تخت به خودش می پیچید . اومدم پایینتر ، رسیدم به  کسش ! وای که چه کسی داشت .... معلوم بود تازه به کسش صفا داده بود و تمیز  بود . نوک زبونمو گذاشتم روی کسش و مزه مزه کردم . تند تند زبونمو بالا  پایین می بردم . وقتی لای گودی کسش رو لیس می زدم انگار دارند تمام حلای  عالم رو بهم میدادند ! خیلی تکون می خورد . نمی ذاشت کسشو راحت لیس بزنم .  منم دو تا پاهاشو با دستم گرفتم و باز کردم و دوباره لیسیدم . صدای فریادش  بلند شده بود ... &quot; بسه ایلیا ..! دارم دیوونه میشم ... بسه ! &quot;دست از  لیسیدن بر داشتم . خوابیدم رو سینه هاشو بهش گفتم کرم داری؟! به روی میز  اشاره کرد . رفتم و یه کم کرم برداشتم و زدم به دستام و مالوندم به کیرم .  عطی رو به پهلو خوابوندم ... پاهاشو رو هم جفت کردمو با زانوهام دور پاهاشو  حلقه زدم . کیرم و گذاشتم لاپاش و شروع کردم به مالوندن کیرم رو پاش ،  طوری که وقتی می مالوندم سر کیرم روی کسشم لمس میکرد . کیرم و جلو عقب می  کردم . از حشر زیاد داشتم دیوونه میشدم ... دیگه طاقت نداشتم . صدای ناله  عطی هم حشری ترم می کرد . سر کیرم پر خون شده بود . میخواستم کیرمو بذارم  تو کسش . اما می دونستم پرده داره . اینم می دونستم نمیذاره تو سوراخ کونش  بذارم . بیخیال کسش شدم . با شدت بیشتری کیرمو لای پاهاش می مالوندم .  انقدر با خشونت و صدای شلپ شولوپ زیاد کیرم رو داخل و خارج می کردم که صدای  فریار آخ آه اووفه عطیه ! شنیده نمی شد . دیگه داشت ابم در می اومد .  کیرمو از لا پاش در آوردم . سر کیرمو کردم یه طرف دیگه و آبم و رو تخت  ریختم . عطی هم دستشو گذاشت رو کیرم و با مالوندنش از بالا تا پایین آبمو  تا آخر در آورد !.... دیگه هم ارضا شده بودم ، هم خسته .. از بیحالی افتادم  رو عطی ، یه یه دو سه تا لب کوچولو هم ازش گرفتم و با دستام تن لختش و به  سینه هام فشار دادم . ...ساعت نزدیک 2 نیمه شب بود . صورتم و بردم سمت  گوشاش .. لاله گوشش رو مکیدم و اروم در &quot;وشش گفتم : شیطون ! این کارا رو از  کجا یاد گرفتی ؟ نمیدونم چی شد تا این حرف رو زدم بغض کرد و اشک از چشماش  درومد ! با صدای بغض آلود بهم گفت : من دوست دارم ایلیا ! من عاشقت شدم !  میخوام تو مال من باشی .... این حرف و که زد برای یه لحظه دلم ریخت ...!  احساس کردم منم واقعا دوسش دارم . بهش گفتم : وجود ایلیا همش مال تو عطی !  گفت : نه ! میخوام واقعا مال من باشی ! گفتم : معلومه هستم ....گفت : باید  بهم ثابت کنی ! جواب دادم : چه طور این کار رو برات بکنم ؟ آخه چطوری ثابت  کنم دوست دارم ....گفت : نمی دونم 1 روم نمی شه بگم ! ... گریه هاش داشت  عذابم میداد . دیگه از شدت گریه هق هق میزد . میترسیدم نفسش بند بیاد . گیج  شده بودم . نمی دونستم باید چی کار کنم . گفت : الان یه ماهه منتظر این  لحظه هستم ، که تو کنارم باشی ، کنارم بخوابی . میخوام یه قولی ازت بگیرم !  گفتم : جون بخواه عشق من ...گفت : می خوام قول بگیرم که باهام ازدواج کنی !  نمی دونستم چی جوابش بدم .... آروم گفتم : قول میدم ، قول میدم عطیه .  پرسید : باور کنم ؟ جواب دادم : باورکن ! کفت باید بهم ثابت کنی ! گفتم آخه  چه جوری ! همین امشب که نمیتونیم با هم ازدواج کنیم !آروم دستشو برد سمت  کیرم و شروع کرد به مالوندن ! انقدر مالوند تا باز شق کردم . بعد با دستاش  کیرمو برد سمت کسش ! گفت : اینجوری ایلیا !!! اینطوری می خوام بهم ثابت کنی  !گفتم نه ! اینکارو نکن . بغض کرد و گفت : پس همه حرفات دروغه . گفتم :  دروغ نیست . اینکارو نمی خوام بکنم چون شاید قبل از ازدواجمون من مردم .  اون وقت میخوای چی کار کنی؟ گفت : من بعد تو زنده نیستم می فهمی؟باز کیرمو  گرفت ... بررد سمت کسش. تو چشمهای دل فریبش نگاه کردم . التماس نگاهش و تو  ته چشمهاشو تو قطره های ریز اشکاش می دیدم . اون لحظه یه حسی بهم می گفت که  تو هم فقط با عطیه زنده ای . کیرم و گذاشتم رو کسش ... انقدر نرم بود که  خودش بی اختیار سر خورد رفت تو ....اون موقع بود که از شدت درد صدای فریادش  بلند شد ... آه ... ! دیگه نمی دونم بعدش چی شد . فقط یه لحظه به خودم  اومدم دیدم همه جای تخت قرمز شده ... آره ! من اون کار رو کرده بودم . دیگه  عطیه دختر نبود ! نمی دونستم کار درستی کردم یا نه . نمیدونستم پشیمونم یا  خوشحال ! اما تو نگاه عطیه لبخند رضایت رو میدیدم ....با هم رفتیم حمام و  خونه و تخت و تمیز کردیم و شستیم .... اون شب رو تا صبح تو آغوش گرم عطی  خوابیدم .... بعد از ظهر فرداشم من برگشتم خونه خودمون ... اما این بار با  یه تجربه سکسی بزرگ ...عطیه از اون شب برای من تا آخر عمرم یه رویا ساخته  بود&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/104129555934263778/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_32.html#comment-form' title='1 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/104129555934263778'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/104129555934263778'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_32.html' title='عطیه'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-1781645152772721977</id><published>2010-12-18T19:51:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:51:21.561-08:00</updated><title type='text'>من و ساحل</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یادمه بهاره پارسال ساحل دختری که اشنایه خانوادگیه ما بود قرار شد بره  فرانسه من و ساحل قبلا 1/2 بار همو دیده بودیم اما خوب اصلا با هم حرف نزده  بودیم روزه قبل از اینکه بخاد بره Good Bye Party گرفت خوب ما هم دعوت  بودیم و رفتیم همه مشغوله رقصیدن بودن من خواستم برم Wc اما قبلش یکی دیگه  اشغال کرده بود اونجارو من منتظر موندم تا بیاد بیرون وقتی در باز شد من  دیدم که صاحب مجلس یعنی ساحل خانوم اون تو بودن وقتی اومد بیرون ما چند  ثانیه داشتیم همو نگاه میکردیم که برشت به من گفت : -ببین من دارم میرم اما  میخوام همچنان با تو رابطه داشته باشم -من که از خدام بود چون وقتی اون  هیکله نازشو میدیدم واقعا حالی به حولی میشدم بهش گفتم : -ساحل خانوم بنده  نوازی میکنین من از خدامه تو ماله من باشی -باشه پس من رسیدم اونجا باهات  تماس میگیرم و شمارمو بهت میگم -باشه واقعا خوشحالم کردی بعد من رفتم تو و  اونم اومد بیرون تو همین حین شونشو زد به من منم دستمو زدم به دستاش وای چه  گرم و لطیف بود من برگشتم بیرون اومدم و سر جام نشستم بعد چند دقیقه ساحل  اومد دستمو گرفت و گفت : -پاشو با هم برقسیم وای خدا انگار دنیار بهم داده  بودن رقصیدن با همچین جیگری ..... باید بگم تا اون موقع هیچ دختر و پسری تو  رقص جلو من کم میاوردن تو هر تور رقص :تکنو/بندری/عربی/بابا کرم و ...  (البته بچه ها اینو به حسابه چیز بودن نزارنا ) خلاصه منی که تا حالا کم  نیاورده بودم جلو ساحل کم اورده بودم لا مذهب چنان قری به کمرش میداد که  ادم خشک خشک ابش میومد بالاخره اون شبه رویایی تموم شد و ما با ساحل خدا  حافظی کردیم تو راه همیه فکرم پیشه اون بود شب هم خوابم نبرد فرداش ساحل  رفت بغض سختی تو گلوم بود که نمیترکید شب ساحل به قولش عمل کرد و زنگ زد :  -الو بله -الو عماد.... عماد سلام -سلام خانومی....رسیدن به خیر -خوبی -اره  عزیزم - تو چتوری ... راحت سفر کردی -ای بد نبود -عماد شمارمو یاد داشت کن  من نمیتونم زیاد حرف بزنم -باشه باشه بگو -00336741...... -باشه مرسی -زود  زود زنگ بزنیا -باشه حتما -خدا حافظ -خدافظ از اون به بعد من شروع کردم به  زنگ زدن با هم کلی حرف میزدیم میخندیدیم گریه میکردیم و .... معمولا شبا  ساعت 3/4 بهش زنگ میزدم اونم بدونه کارت تلفن یه شب خیلی حشری شده بودم  نمیدونستم چی کار کنم تلفن کردم به ساحل گفتم بلکه بتونم با اون یه حالی  بکنم..... اما مگه میشد من بهش چی بگم اخه هر چی فکر میکردم بدتر نا امید  میشدم گرمه صحبت بودیم که دیگه کیرم داشت شرتمو پاره میکرد هر چی اومدم بهش  بگم چه حالی دارم نمیشد میترسیدم نا راحت بشه و دوستیمون به هم بخوره تو  همین گیرو داد گفتم از طریقه شوخی وارد شم بعده چنتا جک سکسی بهش گفتم :  -ساحل -بله -ساحل میای سکس تل کنیم (البته نه به این اسونی که اینجا گفتم)  -چی -سکس تل اره سکس تل میای یه کم خندید بعد گفت اره -تا گفت اره گفتم چی  تنته {بعدها ساحل از این حرفه من به عنوانه یه خاطره خوب یاد کرد که تا بهم  گفت اره منم نه ورداشتم نه گذاشتم گفتم چی تنته } -گفت : یه تاپ با شلوارک  همون مینی جوپ -درشون بیار -باشه -گرمایه بدنشو احساس میکردم بهش گفتم  ساحل ؟ -بله -من دوست دارم میخوامت -منم میخوامت عزیزم -یه لب میدی -بیا  لبایه من ماله تو -احساسه عجیبی بود حس میکردم واقعا لباش رو لبامه بعد چند  دقیقه گفتم ساحل دستم رو سینه هاته دیدم هیچی نمیگه گفتم دارم سینتو میمکم  اونم میگفت باشه ا....ه احساس میکردم سینه هاش تو دهنمه ساحل دارم نوک  سینتو با نوکه زبونم میمالم میخوام همشو بخورم... -من متعلق به تو ام بخور  عزیزم من پشته تلفن ملچ مولوچ میکردم گفتم دارم میام پایین تر میخوام کستو  بخورم اوووووم دارم از بالا تا پایینشو میلیسم -اه ا.....ه اروم تر با نوکه  زبونم دارم لاشو میخورم قشنگ از بالا تا پایین و بر عکس لبامو میزارم رو  کست و هر چی اون تو هستو میک میزنم میکشم بیرون اوووووف تو این حال  چشمامونو میبستیم و به یه سکس واقعی فکر میکردیم بعد بهش گفتم میخوای ساک  بزنی گفت : -بدم نمیاد -گفتم پس بخور -اونم شروع کرد به گفتن و خوردن چنان  اه اوه میکرد که انگاری واقعا داشت ساک میزد -دارم میخورم نوکشو لیس میزنم  تند تند میخورم -اخ تا تشو بخور همش ماله تو خب این قسمتو کوتاه میکنم (  سکس میکردیم و تقریبا ارضا میشدیم) من واقعا دوسش داشتم همیشه با هم کلی  حرف میزدیم و مسه همه حتی قهر میکردیم و .... تابستون سال 81 یعنی 10 تیر  روزی که روزه تولدشم بود ساحل قرار شده بود بیاد ایران خیلی خوشحال بودم  چون هم میتونستم ببینمش و هم اینکه دیگه رومون به هم باز شده بود و من  میدونستم میتونیم با هم Real Sex داشته باشیم . از روزه قبل خودمو اماده  کردم از هر لحاظ اماده اومدنش بودم نمیدونم اون روز چرا تا شب بشه انقد طول  کشید.به هر حال شب شد ساعت 12 پرواز میشست منم مشتی تریپ زده بودم یه دست  لباس رسمی و با کلاس خلاصه رفتم فرودگاه مامانش / داداشش/ خواهرش/داییش/خاله  و شوهر خالشم اومده بودن همه منتظر ماندیم ..... بالاخره عشق من اومد  واییییی عجب چیزی شده بود ابو هوا بهش ساخته بود وای موهایه طلایی عجب  گوشتی معرکه شده بود هر چی بگم کم گفتم اومد اما هنوز منو ندیده بود بعده  احوال پرسی و ماچو بوسه با مامانش و بقیه راه افتاد که بره فکر کرده بود من  نیومده بودم که یهو مامانش گفت : -ساحل حواست کجاس عماد اونجاست =====&amp;gt;  ساحل همونتوری که 2 تا کیفش دستش بود برگشت و منو دید 2 تا کیفی که دستش  بود از دستاش افتاد و دوید طرفه من ظرفه 3 سوت دیدم تو بغله یکیم ساحل  حسابی بغلم کرده بود و منو میفشرد و گریه میکرد منم بغلش کردم و بهش میگفتم  اروم باش عزیزم و سرشو ناز میکردم بعد از من جدا شدو رفت به منم گفت با  داداششو داییش بیام خونشون منم گفتم باشه اونا با یه ماشین رفتنو ما هم با  یه ماشین رسیدیم دره خونه ما زودتر رسیدیم اونام رسیدن بعد گوسفندیو که از  قبل اماده کرده بودن رو جلوش قربونی کردن اونم انگشته نازشو زد تو خونه  گوسفنده و زد به پیشونیش بعد همه رفتن تو مشغول رقصیدن بودن همه اما من عین  بچه ها یه گوشه نشسته بودم یواش یواش داشتن بساط شام رو اماده میکردن دیگه  همه سر و صدا ها خوابید تو تمامه این مدت ساحل به من نگاه میکرد و لبخند  ملیح و عاشق کشی به من میکرد شام اماده شده بود همه دوره میز نشستن منم  نشستم اما تو دلم غوغا بود میل هیچیو نداشتم همه شروع کردن اما من دست به  هیچی نزدم همه میگفتن بخور اما من فقط نگاه میکردم نگاهم فقط به خوردن و  لبهایه ساحل بود. همه غذاشونو خوردن و یواش یواش رفتن خوابیدن . فرزام  داداشه ساحل واسه من یکی از شلواراشو اورد که مثلا راحت باشم.اما اون شلوار  واسه من گنده تر بود و هی از پام می افتاد و همه و مخصوصا ساحل مسخرم  میکردن خلاصه من کش شلوار رو گره زدم اما فایده نداشت بازم می افتاد.همه  رفته بودن .سکوت همه جا فریاد میزد.من مونده بودم و اون خانوم خوشکله  مامانش و خواهرش تو اتاق مامانش بودن/فرزام و داییش تو حال خوابشون برده  بود//خالش و شوهر خالش و کوچولوشون هم تو اتاق سابق ساحل و فعلیه داداشش من  و ساحل هم تو حال بودیم و با هم حرف میزدیم که یه دفعه ساحل گفت : -پاشو  بریم اشپز خونه من گشنمه -من با تعجب زیاد گفتم : تو که همین الان این همه  غذا خوردی -خوب بازم گشنم شد پاشو بریم تو همین حال دیدم که دستم گرفت  بلندم کرد و منو با خودش برد اشپز خونه رفت سر یخچال و گاز یه بشقاب پره  برنج و مرغ کشید و سالاد و ماست ... شروع کرد به خوردن منم نگاش میکردم  بعده چند دقیقه یه قاشق برنج گرفت روشم یه کم مرغ گذاشت و گفت : -بیا بخور  -نه ساحل نمیتونم اصلا اشتها ندارم -میگم بخور -نه نمیتونم بعد خودش قاشق  رو گذاشت تو دهنش یه کم جویید بعد چونه منو گرفت و کشید جلو.... لباشو  گذاشت رو لبام و شروع کرد به خوردن هر چی غذا تو دهنش بود میومد تو دهنه من  تا حالا هیچ غذایی به خوش مزگی اون غذا نبود دیگه تو حاله خودم نبودم شروع  کردم به خوردن لباش همینطور لبایه همو میخوردیم زبونمو حلقه میکردمو زبونش  رو میخوردم وای چه حسه عجیبی بود ساحل قلبش تند تند میزد دستمو بردم رو  سینه هاش همینتور که لبامون رویه هم بود شروع کردم به مالوندنه سینه هاش  واااییییی چه سینه هایه نرمی همینتور میمالوندمدستمو از زیر بردم زیره  لباسش قلبم داشت تند میزد با نوکه انگشتم نوکه سینشو میمالوندم دیگه تو  حاله خودش نبود لباسشو در اوردم یه سوتین عجیب /قشنگ به رنگه کرم تنش بود  از رویه سوتین سینه هاشو میمالوندم و می بو سیدم کیرم حسابی شق کرده بود  داشتم از گرما میمردم که ساحل همه لباسامو در اورد منم دامنشو یواش یواش  کشیدم پایین حالا فقط شرت و کرستش تنش بود چه تنه سفیدی شرو کردم رونه پاشو  خوردنبا یه دستم سینشو میمالوندم با یه دستمم میکشیدم رو کسش و دایم  پاهاشو میبوسیدم و رونشو لیس میزدم با دستاش موهایه منو گرفت و سرمو کشید  بالا و گذاشت رو کسش منم خواستشو اجرا کردم من شرتشو اروم از پاش در اوردم و  اونم همزمان سوتینشو باز کرد . حالا دیگه وقتش شده بود من داشتم کسه نازشو  نگاه میکردم که یهو شکمشو اورد بالا منم دستامو انداختم زیره کونش و بالا  نگهش داشتم اروم سرمو اوردم پایین 2 تا بوس به وسط کسش زدم و شروع کردم به  لیسیدناول اروم شروع کردم و اون اروم میخندید اما خوردنو تند تر کردم حالا  دیگه از گرما به خودش میپیچید خیلی داغ شده بود هم خودش هم کسش . دستشو  میذاشت رو سرم و محکم فشار میداد رو کسش وای که چه کسه سفید و بی مویی تند  تند واسش لیس میزدم خیلی حال کرده بود بلند شدم اونم نشست رو زانوهاش کیرمو  گرفت تو دستش یه کم مالوند بعد گذاشت تو دهنش اول جلو عقب نمی کرد همونتور  که تو دهنش بود با زبوش میکشید به کیرم اه اخ که چه حالی میداد شروع کرد  به ساک زدن همیه کیرمو میکرد تو دهنش و در میاورد با زبونش از نوکه کیرم تا  تخمامو لیس میزد رفت بین پاهام و شروع کرد از پایین خوردن تخمامو میکرد تو  دهنش بعد افتادم روش باز لباشو خوردم... حالا دیگه هم من هم اون کاملا  حشری شده بودیم با یه دست ته کیرمو گرفته بودم و بهش گفتم برگرد میخوام  بکنمت اما اون کسشو نشون داد با نگاش میگفت کیرتو بکن تو کسم بهش گفتم  مطمینی گفت : -بهت گفته بودم من از تو بچه میخوام یه بچه میخوام که خون تو  توو رگهاش باشه **اره راست میگفت همیشه بهم میگفت من از تو یه بچه میخوام  میگفت اسمشم میخوام بزارم مجید اما من فکر میکردم شوخی میکونه اما الان  اومده بود که حرفشو بهم ثابت کنه** یه لبخند رضایت زد و چشماشو بست .من هم  خواستشو رد نکردم.سر کیرمو مالوندم به چوچولش یه کم با انگشت بازش کردم یه  تف زدم به سر کیرم یه تفم انداختم رو کس اون سر کیرم اروم کردم تو کسش خیلی  تنگ بود خیلیم داغ !! در اوردم و با یه فشاره دیگه کیرمو کردم تو و شروع  کردم به تلمبه زدن واسه اینکه صداش در نیاد انگشتمو کردم تو دهنش من دیوونه  شده بودم داشتم جرش میدادم اشکش در اومده بود اما رضایت تمومه وجودشو  گرفته بود منم تند تند کیرمو میکردم تو در میاوردم بعد که کاملا کسش خیس  شده بود کیرمو در اوردم و از پشت مالیدم به کونش پاهاشو وا کردم و 3 چاف  کیرمو کردم تو کونش یه اخ بلند گفت و تقریبا بی هوش شد منم شروع کردم به  تلمبه زدن دیگه داشت ابم میومد اونم فهمید سریع برگشت و گفت بریز تو کسم  منم بدونه هیچ حرفی با 2 تا کف دستی تمامه ابمو ریختم تو کسش اونم حسابی با  دستش کیر من و کس خودشو میمالوند حسابی حال کرده بودیم و به ار گاسم رسیده  بودیم .چند تا لب از هم گرفتیم و لباسامونو تنه هم کردیم و رفتیم بخوابیم  که فهمیدیم ساعت 7 صبحه من لباسایه خودمو پوشیدم اماده رفتن شدم اونم بدرقم  میکرد تو را پله دستمو گرفت و گفت : -به خاطر همه چی ممنون منم شونهاشو  گرفتم و گفتم : -دوست دارم و میخوامت یه کم به هم نگاه کردیم و لبامونو  نزدیک کردیم و یه لبه داغ از هم گرفتیم بعد خدافظی کردیم و من رفتم اما  رفتن هماناو ........... وقتی رسیدم خونه دوش گرفتم یه کم دراز کشیدم و به  اون شبه رویایی فکر میکردم.حدوده ساعت11 صبح زنگ زدم بهش اما مامانش ور  داشت و گفت ساحل در دسترس نیست یعنی خونس اما مهمون داره ... از ساعت 11  صبح 1 ساعت به 1 ساعت زنگ زدم تا با ساحل حرف بزنم اما نشد تا ساعت 11 شب  !!!! ساعت 11 وقتی زنگ زدم : -الو ساحل سلام کجایی تو بابا !!؟؟ -سلام  ا................ه چی میگی بابا چقدر زنگ میزنی -من با تعجب گفتم مگه چی  شده ؟ -گفت من امروز سور پرایز شدم - د چی شده مگه ؟ -مانیو سیا اومدن پیشم  -اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد (من مانی و سیا رو خوب میشناختم )  -با عصبانیت بهش گفتم Ok امشب با مانیو سیا بخواب -bye و گوشیو قطع کردم  اونم دیگه زنگ نزد بی معرفت مثله اینکه منو به خاطر همون بچه میخواست !  خلاصه دیگه باهاش رابطه نداشتم تا چند روز پیش که فهمیدم ازدواج کرده اول  نا را حت شدم اما بعد دعا کردم خوشبخت بشه دوستی با اون واسه من چند تا ضرر  به همراه داشت : 1-پول تلفن 1 ملیون و 500 هزار تومان که هنوز دارم با هاش  دستو پنجه نرم میکنم و به مشکل خوردم 2-از دست دادن یه خوشگلی مثله اون  3-شق موندنه کیرم زمانی که یاده کس نازش می افتادم به هر حال اینم داستانه  من البته فهمیدم که ساحل کرج زندگی میکونه دوست دارم بدونم الان مجید ما رو  دسته شوهرش شاشیده یا نه... ها ها ها ها بچه ها از همتون ممنون امیدوارم  خوشتون اومده باشه اگه اینتوره بگید تا بازم واستون بنویسم یه چیز دیگه منو  ببخشید اگه بد شده این اولین نوشتم بود به خوبیه خودتون &quot;SoRrY&quot; اها یه  چیز دیگه فارسی تایپ کردن واسه من خیلی خسته کننده بود چون من همیشه لاتین  تایپ کردم چشمام واقعا درد گرفت تا تمومش کردم اما واسه اینکه شما راحت  باشین این سختی رو به جون خریدم همتونو دوست دارم حتی ساحل عزیزمو&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/1781645152772721977/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_8994.html#comment-form' title='1 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1781645152772721977'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/1781645152772721977'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_8994.html' title='من و ساحل'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-5552011826055877765</id><published>2010-12-18T19:47:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:47:55.500-08:00</updated><title type='text'>دیشب</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;از آشپزخونه اومدم بیرون و مثله همیشه دراز کشیدم جلوی تلویزیون.اصلا حاله  خوابیدن نداشتم.حوصلم خیلی سر رفته بود.شروع کردم با کانالهای تلویزیون  بازی کردن.فکر فردا مدرسه هم دیگه داشت حسابی حالمو بهم میزد همین جور که  داشتم تلویزیون نگاه میکردم یهو دیدم آخ جون یه برنامه ای که خیلی دوسش  دارم شروع شده.منم پا شدم نشستم که خوب بتونم ببینم.تقریبا پنج دقیقه  نگذشته بود که مامان از دور داد زد:پاشو مسواک بزن باید بخوابی که فردا صبح  دوباره پدر من در نیاد بیدارت کنم.اینو که گفت انگار دنیا رو سرم خراب  شده.گفتم: بابا خواب چیه٫بذار ببینم دیگه.یهو بابا از اونور داد زد.منو چرا  صدا میکنی! پاشو برو بخواب٫آفرین.من اولش جدی نگرفتم.ولی وقتی دیدم مامان  اومده جلوی تلویزیون وایساده فهمیدم که انگار باید جدی برم بخوابم.خودم رو  کلی کج و کوله کردمو درو دیوار رو گرفتو و پا شدمو رفتم مسواک بزنم.از  دستشویی که اومدم بیرون یذره با دقت توجه کردم دیدم عجب بویی میاد.یکم  بیشتر دقت کردم دیدم عجب بوی کرمی میاد.من که نفهمیدم این بوی غلیظ ماله  چیه و از کجا میاد رفتم تو اتاقم که بخوابم.یذره گذشت مامان اومد که بوس شب  بخیر بده من بخوابم که دیدم وااای این بوی عجیب غریب از مامان میاد.تمام  بدنش اون بو رو میداد.مخصوصا وقتی که دولا شد منو بوس کنه دیدم این بو ۱۰  برابر شده.چراغ رو خاموش کرد و شب بخیر گفت و در رو آروم بست و رفت.منم هم  اعصابم از این خورد شده بود که چرا زوری باید بخوابم و هم اینکه این بو  خیلی برام سوال شده بود که علتش چیه.تو همین فکرها بودم که چشمامو خیلی  آروم بستم و خوابم برد.دقیقا نمیدونم چقدر گذشته بود که یهو با یه صدایی از  خواب بیدار شدم.چشمامو یکم بازو بسته کردم.دو تا نفس عمیق خود به خود  کشیدمو سعی کردم دوباره بخوابم.اینبار داشت آروم آروم خوابم میبرد که دیدم  یه صدایهایی داره میاد.یذره با دقت گوش دادم.خواب نمیدیدم.یه صدایی مثله  این بود که انگار یکی داره دردش میاد و آخو اوخ میکنه.یکم فکر کردم ببینم  چیکار باید کنم.پاشدم رو تخت نشستم.هم میترسیدم از اینکه این صدا چیه و از  کجا داره میاد نصفه شبی و هم اینکه نمیدونستم چیکار بایدکنم.۳-۴ دقیقه گذشت  که تصمیم گرفتم هر جوری شده ببینم این صدا ماله چیه.تا اومدم از جام پاشم  دیدم یهو صدا قطع شد.منهم که دیدم صدا قطع شده پشیمون شدمو نشستم  دوباره.دوتا دستامو به هم فشار میدادم و همش فکر میکردم.خیلی سریع صدا  دوباره شروع شد.همش آخو اوخ بود.زود پا شدم برم از اتاق بیرون ببینم چه  خبره.تخت رو دور زدم و به دم در اتاق رسیدم.لای در اتاقو یکم باز کردم دیدم  از اینجا هپچی معلوم نیست.بیشتر از همه میخواستم بدونم این صدا ماله  کیه.آروم آروم جلوتر رفتم.بعد فهمیدم هر چی به اتاق مامان اینا نزدیک تر  میشم صدا هم بیشتر میشه.دیگه از کنجکاوی نمیدونستم چیکار کنم. به دم در  اتاقشون که رسیدم اول تصمیم گرفتم از توی سوراخ کلید ببینم اون تو چه  خبره.با دقت که اون تورو نگاه کردم دیدم بـــله صدا داره از اونجا میاد و  اون بوی کرم هم از اونجا بود.تختشون داشت تکون تکون میخورد.روی تخت رو که  نگاه کردم دیدم انگار دو نفر زیره پتو دارن کشتی میگیرن.پتو قلمبه شده بود و  زیرش هی بالا پایین میرفتن.اول ترسیدم و پپشونیم واقعا خیس شده بود ولی  خیلی سریع اون حس کنجکاویم دوباره بهم غلبه کرد.از پشته در صداها خوب و  واضح نبود.خیلی دوست داشتم ببینم دقیقا چه خبره. اول خواستم برگردم تو  اتاقم و داد بزنم بگم مامان آب میخوام ولی نظرمو عوض کردم و تصمیم گرفتم  لای درو آروم باز کنم که بتونم اون تورو خوب ببینم.خیلی میترسیدم که یوقت  منو نبینن.حتی نفسم رو تو سینم حبس کردم و خیلی یواش لای درو باز کردم.جوری  که قشنگ بتونم چشمامو تو اتاق بچرخونم و همه چیز رو ببینم.اول که فقط  تونستم لبه تختو ببینم ولی وقتی قشنگ روی تختو نگاه کردم از تعجب سرجام  خشکم زد.دیگه صدا رو خیلی واضح میشنیدم.هم صدای بابا و هم صدای مامان بود  که هر دوتاشون داشتن آخو اوخ میکردن.مامان به بابا میگفت:آخ جون٫بیشتر بکن  تو٫وای وای.میخوام میخوام همشو میخوام.مامان همش داد میزد:وای چه کیفی  میده٫دوست دارم٫خوشم میاد٫همشو بکن تو٫داره دردم میاد.بابا اصلا چیزی  نمیگفت فقط چنبار شنیدم که گفت:لاشو بیشتر باز کن میخوام جرت بدم.داشتم  اینارو میدیدمو میشنیدم که نمیدونم چرا خود به خود ماله من بزرگ شد.اصلا  نمیدونم چی شد که ماله خودمو با یکدست گرفتم و هی بالا پایینش میکردم.خیلی  خوشم میومد.تو این حین بودم که یهو بابا به مامان گفت:برگرد میخوام از کون  بکنمت.اینو که گفت من شاخ دراوردم.آخه بابا با کون مامان چیکار داره.آخه  کون مامان به چه درد بابا میخوره.اصلا اینا چرا لخت شدن رفتن زیره پتو به  هم چسبیدن.خیلی دوست داشتم میتونستم زیره پتو رو هم ببینم.ماله من دیگه  خیلی بزرگ شده بود و هرچی بیشتر با دستم میمالوندمش بیشتر خوشم میومد.لای  درو یذره بیشتر باز کردم که بتونم حداقل با دوتا چشمام ببینم.پایین تخت رو  که نگه کردم پاهای مامان رو دیدم که تا رونش لخته.پاهای بابا رو هم دیدم که  اونم لخت و لای پای مامانه و هی خودشونو بالا پایین میکنن.تو همون لحظه که  من داشتم پاهای سفید و لخت مامانو میدیدم و ماله خودمو بیشتر میمالوندم  یهو دیدم مامان به بابا گفت:تو دراز بکش من بشینم روش.من اصلا نمیفهمیدم  اینا چی میگن و این چیزا یعنی چی.همش فکر میکردم مامان رو چی میخواد بشینه !  بابا پاشو از لای پای مامان ورداشت.همش منتظر بودم که این پتوی لعنتی برای  یک لحظه هم که شده بره کنار من که بتونم زیره پتو رو ببینم چه  خبره.همینطور هم شد.مامان که اومد پاشه پتو رفت کنار.مامانو دیدم که لخت  لخته و داره اونجای بابا رو میخوره.چون دولا شده بود من قشنگ تونستم از پشت  ببینمش.لای پشتش قشنگ باز شده بود.اول یه سوراخ کوچولو بود که دورش یکم مو  داشت.یه ذره پایین تر یه خط ۳-۴ سانتی دیدم که لاش کامل باز شده بود.یه  چیزاییم از لای خطش زده بود بیرون.خیلی خوشگل بود.سوراخ عقب و سوراخ اونجای  مامانو قشنگ میدیدم.همینطور که داشت ماله بابا رو میخورد کمرشو تکون میداد  و اونجاش هی بازو بسته میشد.انگار دوست داشت یه چیز بزرگ دراز تا ته بره  توش.بعد بابا یکم بلند شد نشست که دستش به اونجای مامان برسه.اول با پشت  مامان حسابی بازی کرد.بعد کم کم یکی از انگشتاشو کرد تو سوراخ عقب  مامان.مثله اینکه مامان خیلی خوشش میومد با سوراخ عقبش بازی کنن آخه خودشو  برد یکم بالاتر که دست بابا بیشتر بهش برسه.بعد بابا اون انگشتشو از سوراخ  عقب مامان دراورد و با ۴ تا انگشت همون دستش از پشت با اونجای مامان بازی  میکرد.با انگشت کوچیکش و انگشت اشارش اول لای اونجای مامانو باز کرد بعد دو  تا انگشت وسطشو یهو کرد اونتو.مامان دیگه داشت ملحفه رو چنگ میزد و همش  اسم اونجای بابا رو میاورد.بعد بابا آروم آروم هر ۴ تا انگشتشو تا ته کرد  تو اونجای مامان.و هی انگشتاشو می چرخوند.مامان هم برای اینکه انگشتهای  بابا بیشتر بره تو ٫قمبلش رو بیشتر داد بیرون که لای پاش قشنگ باز بشه.بابا  با اون یکی دستش هی میزد به زیره باسن مامان و چون باسن مامان یکم گوشتالو  بود هی میلرزید.بعد بابا سرشو خم کرد و اونجای مامانو هی لیس میزد  براش.مامان که دید اینجوریه خودش با دستهاش لای پاشو تا آخر باز کرد که هم  اونجاش باز تر بشه و بیشتر بزنه بیرون و هم بابا بتونه راحت تر براش  بخوره.مامان هی آخو اوخ میکرد و میگفت:جون٫چه خوب اونجامو میخوری٫بخور  بخور.بزار برات بازش کنم و با اون دستش سینشو گرفته بود تو مشتش و  میمالوند.مثله اینکه مامان خیلی خوشش میومد لخت باشه و لای پاشو باز کنه و  یکی همه جاشو دستمالی کنه و اونجاشو براش باز کنه و بخوره.بعد مامان دوباره  قمبلشو داد بیرون و شروع کرد ماله بابارو خوردن.من دوباره اونجاشو  دیدیم.سوراخ عقب و سوراخ جلوش و باسنش قشنگ به طرف من باز شده بود.وای  اونجاش که از لای پاش زده بود بیرون منو داشت دیونه میکرد.یکم مو داشت و  خطش قشنگ معلوم بود.توش صورتی بود.خیلی دوست داشتم منم برم جلو و آروم اروم  با اونجاش بازی کنم.میدونستم که خوشش میاد.یهو مامان دولاتر شد و بابا پتو  رو کشید روش.من دیگه چیزی نتونستم ببینم تا اینکه یک لحظه تونستم ببینم که  مامان کاملا لخته و پاشده و لای پاهاشو باز کرده که بشینه روی اونجای  بابا،من فقط یک لحظه تونستم لای پای مامانو ببینم دوباره.همون خطه بود که  دورش مو داشت و لاش تقریبا صورتی بود که قلمبه هم زده بود بیرون.وقتی مامان  نشست رو بابا پتو رو کشیدن رو خودشون ولی سینه های مامان هنوز بیرون بود  یکیش.من تا حالا دوسه بار سینه های مامانو لخت دیده بودم ولی اینبار فرق  داشت.بابا با یه دستش سینه مامانو گرفته بودو فشار میداد.دوباره آخو اوخه  مامان بلند شد.هی میگفت:جون٫خوشم میاد٫کلفته٫داره پارم میکنه.و بابا هم هی  مامانو مینداخت بالا پایین.مامان روبابا خوابید و سینه هاشو به سینه بابا  چسبوند و اینبار دیگه پتو رو کامل کشیدن رو خودشون.من دیگه هیچی نتونستم  ببینم بغیر از اینکه مامان زیره پتو هی تکون میخوره و آخو اوخش دیگه به داد  و فریاد تبدیل شده بود.منهم فقط داشتم ماله خودمو با دستم هی محکمتر  میمالوندم.اصلا نمیدونستم چرا اینقدر خوشم میومد اینکارو بکنم.هی داشتم سعی  میکردم نگاه کنم ببینم که شاید پتو دوباره بره کنار و من بتونم اون زیرو  ببینم.مخصوصا اون صحنه ای که لای پای مامانو دیدم.خیلی دوست داشتم اون خط  لای پاشو که دورش هم یکم مو داشت دوباره بتونم ببینم.تو این فکرو حال هواها  بودم و به صدای داد و فریاد مامان گوش میدادم که همش میگفت:‌آخ جون٫بکن  منو ٫خوشم میاد٫جرم بده ...داشتم به اینا گوش میدادم که سرم گیج رفت و  خودبخود چشمامو بستم.نمیدونستم چی شدم یهو.فقط احساس کردم که ماله من خیس  شده.خیلی آروم از دم در اتاق فاصله گرفتم.میخواستم برم تو دستشویی ولی  تریسدم که یوقت اونا بفهمن من اونجا بودم.برای همین خیلی آروم برگشتم تو  اتاقم.اومدم بخوابم دیدم نمیشه.یهو داد زدم : مامـــان ٫ مامـــان من آب  میخوام.چون نشنید من چی میگم دوباره و بلند تر داد زدم آب میخوام.مامان  اومد.دیدم موهاش با اینکه خیلی کوتاه بود ولی معلوم بود که کلی دستمالی  شده.اصلا درست نمیتونست راه بره.لیوان آب رو گرفتمو چشمامو یکم نیمه باز  نگه داشتم که بگم مثلا من تازه از خواب پا شدم.گفتم : میخوام برم  دستشویی.کمکم کرد بلند شم.رفتم دستشویی تو آینه خودمو نگاه کردم.اصلا  نمیتونستم فکر کنم.ماله خودمو دراوردم و شستمش.دستامم شستم و برگشتم تو  اتاقم.رو تختم دراز کشیدم.مامان اومد بالا سرم و شب بخیر گفت و تا آخرین  لحظه ای که من بیدار بودم بالای سرم وایساد که مطمئن بشه من خوابم  برده.چشمامو که باز کردم دیدم صبح شده.رفتم سر میز صبحونه.دیدم مامان و  بابا نشستن و تا منو دیدن معلوم بود که تعجب کردن من خودم پاشدم٫یکی از  صندلیها رو کج کردن که بشینم.منم نشستم و شروع کردم به هم زدن چاییم.داشتم  به دیشب فکر میکردم که چیا دیدمو شنیدم.از همه بیشتر اون صحنه ای که لای  پای مامان رو دیدم میومد جلوی چشمم.تو این فکرا بودم که یهو ازم پریسدن :  ‌دیشب خوب خوابیدی ؟&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/5552011826055877765/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3334.html#comment-form' title='1 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5552011826055877765'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/5552011826055877765'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_3334.html' title='دیشب'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-8459093921795495464</id><published>2010-12-18T19:46:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:46:55.143-08:00</updated><title type='text'>نغمه و برادرش</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اين ماجرا حدود 3 سال پيش اتفاق افتاد. يه برادر دارم سه سال از من  بزرگتره. اسمش حميده. من بيست و يک سالمه و عادت دارم که هميشه در خانه  دامن کوتاه بپوشم. همين باعث ميشه هر کي منو ميبينه تحريک بشه. يه شب در  حالي که دمرخوابيده بودم از خواب بيدار شدم ديدم يکي دامنمو زده بالا و  داره با کونم ور ميره.اولش ترسيدم يکمي چشامو باز کردم ديدم داداشمه.خيلي  جا خوردم باورم نميشد.نميدونستم چکار کنم.به آرومي به کونم دست ميکشيد که  بيدار نشم.بعداز چند دقيقه که با کونم بازي ميکرد شرتمو تا زير باسنم کشيد  پايين و شروع به دست کشيدن و بوسيدن کونم کرد.زبونشواز پايين به بالا  ميکشيد روي چاک کونم بدنم مورمور ميشد.من کاملاًخودمو به خواب زده بودم چون  حشري شده بود جرأتش بيشتر ميشد با دستاش لمبه هامو از هم باز کرد و زبونشو  به سوراخ کونم رسوند.نوم زبونشو ميکرد تووميچرخوند خوشم اومده بود.حسابي  پشتمو ليس زد وسوراخمو خيس کرد وقتي از خوردن و ليسيدن کونم سير شد شلوارشو  کشيد پايين وکيرشو در آورد.آبه دهنشو زد به کيرش و خوابيد روم.کير سفت و  داغ و کلفتشو لاي لمبه هام حس کردم .احساس خوبي بهم دست داد .کيرشو رسوند  به سوراخم و فشار داد.همينکه سرش رفت تو درد شديدي بهم دست داد تکون خوردم  که کيرش در بياد اما محکم چسبيده بود و نميذاشت.فکر کنم ديگه ميدونست  بيدارم.سر کيرشو کرده بود تو ولي تکون نميخورد.وقتي ديد من خودمو سفت گرفتم  ودردم مياد يه دستشو از زير بغلم آورد و سينمو چنگ زد و با نوک پستونم  بازي کرد.بعد از چند دقيقه دردش کم شد و دوباره احساس لذت کردم.تا ديد کونم  شل شد آروم فشار داد.چند بار اينکارو تکرار کرد تقريباً نصف کيرش تو  بود.سوراخ کونم باز شده بود کيرشو کشيد بيرون ودوباره تف زد و کرد تو .  اينبار راحت رفت تو . دردش کم بود حسابي ليز و روون شده بود.عقب و جلو کرد  حشري شده بودم.دلم ميخواست بيشتر بخورم دست ديگه شو از زير شکممم آورد تا  با کسم بازي کنه منم شکممو دادم بالا که دستش از رد شه همين باعث شد که لاي  کونم کاملا باز بشه اونم از فرصت استفاده کرد وبا يه فشار همه کيرشو کرد  تو کونم . دوباره درد گرفت ولي اينبارهمراه با لذت بود . شروع کرد با کسم  بازي کردن و کيرشو تو کونم جلو و عقب ميکرد . در همون حال با سينم ور ميرفت  . داشتم به اوج ميرسيدم تا اونموقع همچين حسي بهم دست نداده بود . همينکه  بدنم به لرزه افتاد و داشتم از شدت لذت بي حال ميشدم اونم يهو کيرشو تا  اونجا که جا داشت فرو کرد تو و نگه داشت و آبشو خالي کرد همونجا .بي حال  افتاده بود روم . به زور بلند شد و کيرشوکشيد بيرون. تازه فهميدم که سوراخ  کونم چقدر باز شده لباس منو درست کرد و شلوارشو کشيد بالا و رفت. تا مدتها  رومون نميشد تو چشم هم نگاه کنيم ولي دو بار ديگه هم با اون سکس داشتم&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/8459093921795495464/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4830.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8459093921795495464'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8459093921795495464'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4830.html' title='نغمه و برادرش'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-3319776082200439458</id><published>2010-12-18T19:45:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:45:49.584-08:00</updated><title type='text'>داستان من و طناز</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سلام به همهراستش من تا حالا داستان واسه کسی تعریف نکردم به خاطر همین اگه  خوب نبود ببخشید. این داستان من و یکی از دوست دخترامه به اسم طناز. یادمه  که اون موقع من تو یه بوتیک فروشنده بودم (لباس زنانه و دخترانه) این  ماجرا مربوط به 4 سال پیشه. بعد از ظهر بود و تازه مغازرو باز کرده بودم که  یه دختر 17/18 ساله اومد تو واسه تماشا. نمیدونم چی شد یه دفعه هوس کردم  که مخشو بزنم (اخه 3 ماهی میشد که دوست دختر نداشتم) بگذریم. شماره تلفنمو  بهش دادم و اونم قرار شد که زنگ بزنه.2 روز از این ماجرا گذشته بود که تلفن  مغازه زنگ خورد و اون پشت خط. دفعه اول فقط معارفه و آشنایی و حرفای  معمولی. هفته دوم خودمونی تر شده بودیم و در هفته سوم واسه هم پشت تلفن شعر  میخوندیم تا اینکه شد هفته چهارم ... تا اینجا میدونستم که اسمش طنازه و  بچه نظام آباد (من خودم بچه گیشا هستم) و اینکه قبل از من چنتا دوست پسر  داشته و از همین کس شعرایی که همه اول دوستیشوون به هم میگن . تو این مدت 4  هفته هم هنوز با هم قرار نذاشته بودیم و فقط همون روز تو بوتیک دیده بودمش  و کم کم قیافش داشت از یادم میرفت خلاصه با هم قرار گذاشتیم که کی همدیگرو  ببینیم که یدفه گفت مهران راستش من یه چیزیرو بهت نگفته بودم. گفتم چی؟  گفت من اونی که اون روز بهش شماره داده بودی نیستم. گفتم وا یعنی چی؟ گفت  که اون دوستم بوده که ازت شماره گرفته ولی چون شوهر داره شمارتو داده به  من. شوکه شده بودم و نمیدونستم چی بگم. باز با این حرفا با هم قرار گذاشتیم  تا ببینمش...این گذشت تا روز قرار رسید و من هم حاضر و آماده رفتم سر قرار  و از روی مشخصاتی که داده بود شناختمش... وای که چه لعبتی بود . هیکلش فوق  العاده قشنگ بود و میتونم بگم که روی هم رفته واسه خودش کسی بود. خلاصه با  هم رفتیم یه کافی شاپ دنج و خلوت تو شهرآرا و اونجا کلی با هم حرف زدیم و  قرار بعدیمون شد واسه پس فرداش تو خونه ما... منکه واسه رسیدن روزقرار لحظه  شماری میکردم و اینهم گذشت تا روز موعود رسید. من که از قبل تدارک ناهار و  مشروب و همه چیزو دیده بودم حتی سکس... خلاصه اومد و با هم شروع کردیم به  تماشای تلویزیون و ماهواره و ناهار خوردن که البته تمام این مدت به سکوت  گذشت.دیگه داشتم کلافه میشدم. گفتم: چرا ساکتی ؟ گفت: چی بگم؟ گفتم: هر  چیکه دوست داری فقط سکوت نکن. دیدم زل زد تو چشام و دستشو انداخت گردنم و  گفت: میخوام در گوشت چیزی بگم و منو کشید جلو و ناغافل لبشو گذاشت روی لبام  وچه لب شیرینی بود این لب... من شوکه شدم. راستش انتظار این حرکتو از یه  دختر با اون رفتارا نداشتم. بعد از اینکه لبشو ورداشت گفت اینم حرف  دیگه؟؟؟؟ گفتم حرفای داغو قشنگی میزنی بازم بگو... و ما باز هم لب تو لب  شدیم. حالا نخور کی بخور ....تو همین احوال بودیم ومتوجه گذشت زمان نبودیم  فقط یک آن به خودم اوومدم که دیدم اون لخت تو بغل من رو کاناپس. سینه های  بزرگ و سفت و قشنگی داشت (سایز 75 ) و بدن قشنگ و بی مو و چه کسی...  جوووووووون. الان هم بعد از این مدت وقتی یادش میافتم راست میکنم.من هنوز  لباسام تنم بود و مشغول لب گرفتن و دستم هم لای پای اون و داشتم با کسش  بازی میکردم. نفساش به شماره افتاده بود. اونم زیپ شلوارمو باز کرده بود و  دستش زیره شورت من و داشت با کیرم بازی میکرد . یواش یواش رفتم پایین و  سینه هاشو خوردم و همینجور آروم آروم پایین تا رسیدم به کسش و شروع کردم با  زبونم کسشو لیسیدن و خوردن. دیگه نفسش بالا نمیومد. تا اینکه بی طاقت شد و  اومد روم و همینجور که داشتم کسشو میخوردم اونم کیرمو شروع کرد به خوردن.  تا اون روز کسی به این باحالی کیرمو نخورده بود. بعد بلند شد. منم تو حال  خودم نبودم. اومد و نشست رو کیرم و با شدت شروع به بالا پایین شدن کرد.  نمیدونم چه مدت تو این حال بودیم. بعد اومد خوابید زیر و پاهاشو از هم باز  کرد منم چپیدم اون وسط وحالا تلمه نزن کی بن... تا اینکه با صدای جیغ کوچکی  و فشاره ناخناش رو پشتم فهمیدم که ارضا شده.ولی من هنوز نشده بودم. بهش  گفتم که برگرد و اونم برگشت و دو لا شد. اول از پشت کردم تو کسش و با هر  بار ضربه تلمبه موج زیبایی رو کونش میافتاد. اروم کیرمو در آوردم و سرشو  گذاشتم دم سوراخش و با یه فشار... آخ که چه گرم و داغ بود. هنوزم گرماشو  احساس میکنم. دیگه داشت آبم میاومد و مونده بودم چی کار کنم. در آخرین لحظه  کیرمو در آوردم و اونم سریع برگشت و آب من با فشار پاشید روی سینه و شکم و  صورتش. نمیدونم تا حالا شده به صورت دختری که روش آب کیر ریخته دقت کنین  یا نه؟ ولی اگه نشده حتما این بار که یه دختر و آوردین خوونه و باهاش سکس  کردین آبتونو بریزین رو صورتش و اونو نگاه کنین. خیلی زیبا و قشنگ و دیدنی  میشه... بگذریم. بعد از اینکه آبم اومد اون با دستش اونو به تمامه بدنش  مالید. بعد من دراز کشیدم اونم بغل من دراز کشید و سرشو گذاشت رو سینم و با  هم شروع کردیم به سیگار کشیدن. این بود داستان من و طناز. این ماجرا مال 4  سال پیش بود و داستان سکس من و اون تا 2 سال پیش ادامه داشت . الان 2 ساله  که با هم تموم کردیم و دیگه رابطه نداریم. نوش جان نفر بعدی که اونو میکنه  و دمه اونی گرم که پردشو پاره کرد. و از همه مهمتر دست پدر و مادرش درد  نکنه که همچین دختر کسی پرورش داده تحویل جامعه میدن&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/3319776082200439458/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4110.html#comment-form' title='2 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/3319776082200439458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/3319776082200439458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4110.html' title='داستان من و طناز'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-4754253301975659670</id><published>2010-12-18T19:44:00.001-08:00</published><updated>2010-12-18T19:44:48.551-08:00</updated><title type='text'>شوهر سرد</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;اسم من شيده است.من سی ساله ام.بدبختانه من یک شوهر خیلی سرد دارم که هر  چند ماه یکبار به سراغ من میاید.بر عکس من زنی خیلی حشری هستم.چند وقت قبل  وقتی که شوهرم خانه نبود من یک فیلم سکسی دیدم که دیوانه ترم کرد.مجبور شدم  برم توی خیابون دنبال یک نفر بگردم ولی کسی رو گیر نیاوردم.البته چند تا  ماشین برای من بوق زدند و ترمز کردند ولی راستش علیرغم اینکه خیلی حشری  بودم ولی ترسیدم سوار ماشین بشم .نااميد به طرف خونه برگشتم نزديکی های  خونه چشمم به يک نمکی افتاد و کسی که گاری نمک رو ميراند يک پسر حدود۱۵  ساله بود. مقدار زيادی نون خشک تو خونه داشتم به پسره گفتم بياد بالا تا  نون خشکه ها رو ببره.همينجوری که از اشپز خونه گونی نون خشکه رو میاوردم و  پسره هم دم در ایستاده بود.یکهو فکری از ذهنم گذشت و به پسره گفتم بیاد تو  ویک لیوان چایی بخوره اولش گفت نه ولی بعد که اصرار کردم امد تو و نشست روی  مبل.رفتم توی اشپزخونه تا کتری رو بذارم ويک شربت هم درست کردم و امدم  کنارش نشستم.همينجوری که داشت شربتو ميخورد دستمو انداختم پشت گردنش و گفتم  از زن خوشت مياد.طفلک خجالتی بود يا شايد هم ترسيد گفت منظورتان چيه من هم  گفتم مثلا اگر همين الان تو رو ببوسم خوشت مياد و بدون اينکه منتظر جوابش  بشم صورتش رو بوسيدم اول کمی خودشو کشيد کنار ولی وقتی که کيرشو از روی  شلوار گرفتم کمی ارام شد و شروع کردم ازش لب گرفتن طفلک هيچکاری نميکرد.چون  بدنش کثيف بود گفتم بريم حمام .لختش کردم و وقتی به شلوارش رسيدم خيلی  مقاومت کرد ولی من بزور شلوار و شورتشو دراوردم چه کير نازی داشت تا بحال  کير پسر ۱۵ ساله نديده بودم.بردمش زير دوش و شروع کردم صابون زدن به تنش در  عين حال هم با کيرش بازی کردم ولی کيرش بلند نميشد.پس از اينکه حسابی  شستمش بردمش بيرون از حمام وفيلم سوپر رو براش گذاشتم و همچنان با کيرش ور  ميرفتم تا اينکه به من گفت خانم من تا بحال زنی رو نکردم و ميترسم.کلی  دلداريش دادم تا ترسش بريزه در همين حال فيلم به جايی رسيد که زن هنرپيشه  داشت کير مرد رو ميخورد.يکهو به من گفت تو ميتونی مثل تو فيلم کير منو  بخوری؟من يکه خوردم چون تا بحال کير شوهرم را هم نخورده بودم ولی ظاهرا  چاره ای نبود.همونطور که روی صندلی نشسته بود .من هم امدم روی زمين نشستم و  لای پاش رو باز کردم کيرش همچنان خوابيده بود برای همين وقتی کيرشو کردم  تو دهنم کيرش و خايه هاش همه با هم رفت تو دهنم.پس از کمی مکيدن احساس کردم  کيرش داره بلند ميشه لذا با اه و ناله بيشتر کيرشو خوردم تا اينکه کاملا  راست شد.کيرشو از دهنم دراوردم و نگاهش کردم به بزرگی کير شوهرم که هر چند  ماه يکبار اونو ميديدم نبود برای همين از کير کوچک اين بيشتر خوشم  امد.دوباره کيرشو گذاشتم تو دهنم و شروع به مک زدن کيرش کردم ديگه هيچی  حاليم نبود چشمام رو بسته بودم و لذت ميبردم که ناگهان گرمی اب کيرش رو توی  دهنم حس کردم خواستم کيرشو از دهنم در بيارم که ديدم کار از کار گذشته و  اب کيرش رفته تو دهنم برای همين گذاشتم تا اخرين قطره اش رو توی دهنم خالی  کنه.دروغ نگفته باشم از مزه اب کيرش که کمی هم شور بود بدم نيامد برای همين  هم تمام ابشو قورت دادم.پس از انروز هر وقت که شوهرم سر کار بود من به اون  پسره ميگفتم بياد تا دهن و صورت منو پر از اب کيرش کنه.البته مدتی است که  از اون هيچ خبری ندارم و هر چقدر هم پرس وجو کردم پيداش نکردم.برای همين من  دنبال يک پسر فقط ۱۴ يا ۱۵ ساله ميگردم تا برايش ساک بزنم تا اب کيرشو تو  دهن و صورت من خالی کنه&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/4754253301975659670/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4625.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/4754253301975659670'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/4754253301975659670'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4625.html' title='شوهر سرد'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-8674182415211237125</id><published>2010-12-18T19:43:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T19:43:03.856-08:00</updated><title type='text'>مهناز</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;مادروپدرم براي ديدن مادربزرگم رفته بودن كرج من تك وتنها توخونه بودم خانه  خالي بود به همين خاطر تلفن روبرداشتم وخونهدوست دخترم زنگ زدم .خوشبختانه  خودمهناز گوشي رابرداشت بعد ازاخوال پرسي بهش گفتم وقت ميكنه تاخونه  مابياد .اونم گفت :اتفاقا الان مي خواستم برم كلاس شيمي نميرم وميام خونه  شما .منم ازخداخواسته گفتم بي صبرانه منتظر شما هستم.خلاصه توخونه رو كمي  مرتب كردم ومنتظر اومدن مهناز شدم .توفكراين بودم كه چطوري مخ مهنازو  كاربگيرم تابتونم يك كام درست حسابي ازاون بگيرم.تو همين افكاربودم كه  ناگهان اف اف خونمون به صدادر اومد من باعجله رفتم وگوشي رابرداشتم .گفتم:  كي؟ يك صداي نازك گفت :منم مهناز زود دربازكن. منم دروباز كردم چند ثانيه  طول نكشيد كه مهناز به جلوي درب آپارتمانمون رسيد .دروباز كردم واز مهناز  دعوت كردم بيادتوخونه .اون بلافاصله اومد تو بعد از احوال پرسي گفت كسي كه  خونتون نيست؟ منم گفتم: نه هيچ كس خونه نيست ومي توني راحت باشي.مهناز  ازخدا خواسته مانتوي كوتاهشو در اوردو روي مبل لم داد منم رفتم آشپزخونه  واز توي يخچال دوتاليوان شربت پرتقال ريختم واوردم روي ميز گذاشتم .خودمم  رفت كنار مهناز نشستم شربتها روبه سلامتي هم خورديم .من دستمو انداختم دور  گردن مهناز واونو به طرف خودم كمي فشاردادم مهناز هم كمي لبخندزد وخودشو  توبغل من انداخت. من به مهناز گفتم اگه حوصله داره كمي باهم حال كنيم .اونم  با لبخندي زيبايي رضايت خودشو اعلام كرد.ازش خواهش كردم بياد بريم تو اطاق  خواب اونم موافقت كرد وهردو به طرف اطاق خواب راه افتاديم. بعد از كمي مكث  من لباسهامو دراوردم وفقط يك شورت پام بود به طرف مهناز رفت وباكمك هم  لباسهاي مهناز رو هم دراوردم .حالا هردو لخت بوديم فقط با يك شورت .خودمو  نزديك مهناز كردم وهردو روي تخت ولو شديم مهنازو به طرف خودم كشيدم ولبهامو  روي لباش گذاشتم كمي باهمين منوال گذشت .مهناز منو كمي از خودش دور كرد  وبه طرف پاين رفت شورتمو دراورد وشروع به ساك زدن كرد خيلي قشنگ ساك ميزد  ومنم داشتم لذت مي بردم .مهناز بعد ازچندلحظه سرمو گرفت وبطرف كسش هدايت  كرد .شورت مهناز رو دراوردم .جون چه كس سفيد و بي موي بود اول چندتا بوسش  كردم بعد بازبونم روي چوچولش ليس زدم . صداي اخ واوخ مهناز بلند شده بود  .زبونمو داخل كسش مي كردم ومهناز ازاين كار خيلي خوشش مي اومد.مهناز ازجاش  بلند شد منو دراز كرد وبصورت بلعكس روي من خوابيد طوري كه كس سفيد وصورتي  رنگش روي دهن من قرارگرفته بود وكير من هم تودهن مهناز بود وساك مي زد  .مدتي رو به همين منوال گذرونديم مهناز ومن حسابي شهوتي شده بوديم .من از  مهناز تقاضا كردم تا به پشت روي تختخواب بخوابد اونم همون كارو كرد من هم  خودمو روش انداختم وبادوتادستم سينه هاي سفيد وبلوريشو تودستام گرفتم وشروع  به مالش كردم.مهناز ومن خيلي شهوتي شده بوديم .مهناز ازمن تقاضا كردكه  كيرمو بكنم توكسش منم ازخدا خواسته پاهاي مهناز با دوتادستام باز كردم كيرم  كه شق شده بود ومثل گرز رستم سفت سيخ شده بود رو نزديك كس سفيد مهنازبردم  كمي كيرمو روي كس نازش كشيدم وسر كيرمو كردم توكس مهناز وكم كم تمام كيرمو  تو كسش فرو كردم وشروع به تلبه زدن كردم .اخ واوخ مهناز ومن دراومده بود  وحسابي داشتيم حال ميكرديم. البته لازم به ذكر كه مهناز خانم كسش اپن (پرده  نداره) واين مسئله كارمنو راحتر كرده بود.بعداز اينكه كمي ازجلو بامهناز  حال كردم ازش تقاضا كردم كه بذاره از كون هم اونو بكنم .مهناز هم باكمي ناز  وگفتن اينكه از عقب درد داره راضي شد. به مهناز گفتم برگرده واون هم همين  كارو كرد .يك متكا زير كسش گذاشتم تا كونش كمي بالا بياد تا بتونم به راحتي  كيرمو بكنم توكون تنگش.ازداروخونه كرمهاي مخصوص عقب خريده بودم از توكشو  ميز كرم مخصوص رو دراوردم و بادستم كمي ازاون كرم روروي سوراخ كون مهناز  مالوندم وباانگشت تو كونش كردم مهناز خوشش مي امد واز من تقاضا كرد زودتر  بكنم تو.كمي كرم به كيرم زدم وسركيرمو نزديك سوراخ مهناز نزديك كردم وكم كم  كيرمو به طرف جلو هدايت كردم .كيرم داخل كون تنگ مهناز رفته بود وشروع به  تلبه زدن كردم .اخ واوخ مهناز بلند شده بود هم به خاطر اينكه درد داشت وهم  به خاطر اينكه حال مي كرد اخ واوخ زيادي راه انداخته بود .داشتيم كم كم به  ارگانيسم مي رسيديم به همين خاطر مهناز كيرمو از توكونش دراورد وبه من گفت  كاندم به كيرم بكشم وكيرمو بكنم تو كسش تايك دفعه آبم كه اومد شكم مهناز  بالانياد.منم كيرمو ازكونش بيرون كشيدم وبه كيرم كاندم كشيدم .روي تخت  خوابيدم تامهناز بياد رو كيرم بشينه مهناز هم همين كارو كرد باكمي جابجاي  كيرم تاآخرتوكس مهناز فرو رفت .مهناز خودشو بالا پايين مي كرد من هم  دوتادستمو دوركپلهاي مهناز گرفته بودم وبا تمام قدرت مي مالوندم وگاهي هم  با انگشتم تو سوراخ كون مهناز فرو مي كردم.حسابي حشري شده بوديم واخ واوخ  منو مهناز اطاق خوابو پركرده بود .كم كم اخ اوخ مهناز تبديل به جيغ شده بود  ومن فهميدم كه داره آب مهناز مياد منم خودمو آماده كرده بودم .بعد ازمدتي  كه به همين منوال گذشت مهناز فريادي كرد ومن فهميدم كه آب مهناز ومده منم  خودمو عقب جلو بردم تا يكدفعه احساس كردم آبم اومد وهردو ما حسابي حال  كرديم.همون طور كه مهناز روي من بود خودشو روانداخت وبي حال شده بود  چندتابوس ازهمديگه كرديم وهردو روي تخت ولو شديم.چنددقيقه روي تخت استراحت  كرديم .يكدفعه مهناز به ساعتش نگاه كرد وبه من گفت :من داره ديره ميشه اگه  اجازه ميدي ميخوام برم خونمون چون بايد تانيم ساعت ديگه خونه باشم .ازروي  تخت بلند شد ولباسهاشو پوشيد منم بلند شدم وازمهناز تشكر كردم وباچندتابوس  ازش خداحافظي كردم ومهناز رفت.منم رفتم حموم دوش گرفتم وروي همون تخت به  استراحت پرداختم آخه كارشاقي كرده بودم&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/8674182415211237125/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_1289.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8674182415211237125'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/8674182415211237125'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_1289.html' title='مهناز'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5524515453025224754.post-6804746239805004651</id><published>2010-12-18T19:42:00.000-08:00</published><updated>2010-12-18T19:42:07.402-08:00</updated><title type='text'>کیر پیر و کس جوان</title><content type='html'>&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یه روز من تو خیابون دنباله کس بودم که دیدم یک دختر خانومی وایستاده براش  ترمز کردم و سوارش کردم دیدم خیلی عصبانیه چون در ماشین و محکم بست ...گفتم  خانوم یواش..... بعد از چند لحظه که گذشت گفت ببخشید من عصبانی بودم...  ازش پرسیدم چرا ناراحتی؟ کاری هست که من بتونم برات انجام بدم؟ یهو پقی زد  زیر گریه و گفت که با دوسته پسرش دوا کرده. پرسیدم سر چی؟ گفت که  اره....بعد از 3 سال که با هم دوست هستن امروز مچه دوستشو با یه دختر دیگه  گرفته میگفت که سه سال باهاش دوستم و تو این سه سال همه کاری براش میکردم  حتی خرجشو میدادم. پرسیدم چطور؟ گفت که آره دوستم درس میخونه و کار نمیکنه.  خودم هم تو یه شرکت هواپیمائی کار میکنم. خلاصه خیلی ناراهت بود. بهش گفتم  که تقصیر خودته که لوسش کردی برای همین هم ارزش تو رو نمیدونه. اگه تو هم  با خودش مثله خودش رفتار کنی یا روش کم میشه و دیگه از این کارها نمیکنه  چون از عکس العمل تو میترسه و یا اینکه لااقل تو هم دیگه دلت نمیسوزه و  باهاش بیحسابی. یه فکری کرد و گفت شما راست میگی من خودم هم چند دفعه وسوسه  شده بودم ولی به خودم میگفتم که نه من باید وفادار باشم اما حالا میبینم  که اون اصلا لیاقته منو نداره......ولی من چه جوری این کارو بکنم....من تا  حالا با کسی دیگه نبودم. منم گفتم تو نگرانه اون نباش....بعد با لبخندی بهش  گفتم مگه من مردم؟؟اینو که گفتم یهو از خجالت قرمز شد و گفت یعنی با شما؟  گفتم آره من از تو سو استفاده نمیکنم میخوام بهت یاد بدم که چه جوری آزاد  باشی و آزاد فکر کنی. بعد از اینکه اینو گفتم دیگه هیچ چیزی نگفت و منم  مسیر و به طرفه خونه مجردیم کج کردم. تو خونه که رسیدیم براش یک شربت  آلبالو درست کردم که یک کمی سر کشید بعدش من شروع کردم بغلش کردن و لب  گرفتن.... اولش خودشو جم و جور میکرد اما به محض اینکه شروع کردم کسشو (از  رو شلوار) مالوندن دیگه شل شد..... همزمان که لب میگرفتم با دست چپم بغلش  کرده بودم و با دست راست از پشت گردن تا بالای کونش دست مکشیدم بعد دستم رو  به زور تو شلوارش کردم و انگشت وسطیم رو به سوراخه کونش رسوندم و شروع  کردم سوراخ کونش رو مالوندن.....جوووووون چه لبهای شیرینی.....سوراخ کونش  نرم و مرطوب شده بود و همزمان با انگشت من کونش میچرخید....آروم آروم  انگشتمو تو کونش کردم و شروع کردم چرخوندن...یه چند دقیقه که گذشت بردمش تو  اتاق خواب و همزمان که لختش میکردم ..بوسش  میکردم....لبش....گردنش....سینهاش. همین که امدم شورتشو دراوردم دیدم کسش  خیس خیس و بی مو......بهش گفتم چی کار میکنی ....تو که اول خودتو خیس  کردی.....زود لخت شدم تا چشمش به کیرم افتاد گفت وووواااا ی ی ی این چی  دیگه ...چه کلفته....چه گنده س ... مثل یه نوشابه خوانوادس .....حالا دیگه  هر دومون لخت بودم. خوابوندمش رو تخت....خودم هم روش و بین دو پاهاش....دست  چپم زیر سرش و با دست راستم کیرمو به داخل کسش هدایت کردم.سرش که تو کسش  رفت گفت آآآآآآ ی ی ی ی کسم داره پاره میشه ....خواهش میکنم یواش  بکن....کیرمو دراوردم و یه خورده سرشو لای چاک کسش بالا و پائین میکردم و  بعد دوباره تو کسش کردم...این دفعه تا ته کیرم کردم تو.....از درد و لذت و  تعجب دهنش باز مونده بود و برای چند لحظه نفس نمیکشید....یهو داد زد آآآی ی  ی ی ی کسم جر خورد!!!!!...کیرت کسمو پر کرده!!!!!......کیرتو تو کونم حس  میکونم!!!! منم هی میگفتم جوووون...قربونت برم.....یه کمی تحمل کن.....دردت  میاد؟؟؟؟ الان خوب میشه و هی عقب و جلو میکردم. دست چپم هنوز زیر سرش بود  ماچش میکردم بعد دست راستمو بردم زیر کونش...دادم بالا...حالا دیگه جفت  پاهاش بالا بود وکیرم تا خایه هام تو کسش میرفت و در میامد. میگفتم جووووون  خوشت میاد؟؟؟کیرم قالب کست هست؟؟؟؟ ببین چه جوری کیرم مثل شیشه شور تو کست  بیرون و تو میشه!!!! اونم هی آه و ناله میکرد. انگشتم رو دوباره تو کونش  کردم....حالا دیگه خودم آمد و رفت کیرم و حس میکردم...دیگد دختره خودش هم  شروع کرده بود به حال کردن و هی خودشو عقب و جلو میکرد....دیدم حالش خیلی  خراب شده هی میگفت آخ جون ببین چه کیری تو کسمه جوووون ن این کسو بگا.....  به خودم گفتم این کس اگه امروز از اینجا بره شاید بر نگرده پس بهتر که منم  حسابی بگامش...کیرمو در اوردم....به دو زانو برش گردوندم ...کیرمو تا ته تو  کسش کردم و هی عقب و جلو میکردم.....کمرش قوس برداشته بود ...سرش رو به  بالا.....منم با دو دستم لمبه های کونشو باز کردم و با شستم سوراخ کونش رو  میمالوندم. کیرمو (که از ابه کسش خیس شده بود) از کسش دراوردم گذاشتم رو  چاک کونش و عقب و جلو میکردم گفتم ببین نترسی ها میخام بکنم تو کونت .گفت  نه نه نه دردم میاد ...کیرت گندس کونمو پاره میکنه گفتم نترس یواش یواش  میکنم توش. سر کیرمو چسبوندم در سوراخه کونش....دو طرفه کمرشو گرفتم و شروع  کردم فشار دادن...دادش بلند شد...دیدم توش نمیره....دستامو گذاشتم سر شونه  هاش فشار دادم.... سر کیرم رفت توش که یهو جیغ زد و خودشو پرت کرد  جلو...دو دستی کونشو گرفته بود و از درد به خودش میپیچید. بعد از کلی قربون  صدقه و دلداری دو باره ازش خواستم که لب تخت برام قمبل کنه. یکمی کرم نرم  کننده با آب کسش به سوراخه کونش مالیدم و اول یک انگشتی بعدش دو تائی تو  کونش کردم بعد دوباره سر کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم توش. نفسش  بند امده بود....سوراخ کون تنگش دور کیرم قفل کرده بود کیرمو یواش یواش  عقب جلو کردم تا یکمی که باز شد دو طرفه کمرشو محکم گرفتم و کیرمو تا خایه  هام تو کونش کردم. داد میزد....آآآآی ی ی کونمو پاره کردی....ووووواااای ی ی  ی کسو کونمو یکی کردی.....دیگه نمیتونم سوراخ کونمو جم کنم....دیگه  نمیتونم بشینم..... ووواااای ی انم داره میاد بیرون....کیرت تو کونمه ولی  تو کسم هم حسش میکنم..... منم میگفتم....جووون ن فدات شم دردت  میاد؟؟.....فکر کردم کونت پاره میشه....تحمل کن الان اب میدم میگفت دارم از  درد میمیرم....منم کیرمو دراوردم نشونش دادم گفتم ببین این داره تو کونت  میره برای همین اینقدر درد میکشی تحمل کن ...بعد از من به هر کی دیگه که  بدی درد نمیکشی. اینو که گفتم حشری شد و گفت پس منو بگا... منم دوباره کردم  تو کونش و ایندفه از حال رفت و رو شکم خوابید منم همینطور افتادم روش و  تند تند میکردم تو کونش و همزمان شروع کردم با کسش بازی کردن. یهو دیدم  هوار کشید...سرش عقب و جلو میرفت و داد زد بیا اینم ابه کسم. منم دیگه وقتی  داشت ابم میامد گفتم بیا..داره ابم میاد....همینطور که روش خوابیده بودم  دستامو بردم پائین دو تا لمبرهاشو از هم باز کردم ...تا ته کیرم فشار دادم  تو کونش و همونجا ابمو ریختم. وقتی کیرمو از کونش بیرون کشیدم دیدم کونش به  اندازه قطر کیرم باز مونده و بسته نمیشه....بعد جفتمون بیحال افتادیم کنار  تخت ...وقتی امد بره خودشو تو حموم بشوره.....اب کیرم(که به زردی میزد) از  کونش تا سر زانوش راه افتاده بود. نویسنده: پیرمرد حشری&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://biatube.blogspot.com/feeds/6804746239805004651/comments/default' title='Lähetä kommentteja'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4138.html#comment-form' title='0 kommenttia'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/6804746239805004651'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5524515453025224754/posts/default/6804746239805004651'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://biatube.blogspot.com/2010/12/blog-post_4138.html' title='کیر پیر و کس جوان'/><author><name>sohrab</name><uri>http://www.blogger.com/profile/11830179728710933015</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>