<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840</id><updated>2025-09-14T00:27:56.407+03:30</updated><category term="UnderlineD"/><category term="las comillas"/><category term="یادداشت‌های روزانه"/><category term="stranger"/><category term="روزنگار شکسته‌دلی"/><category term="Dear anonymous"/><category term="از بطری‌ها و روزها"/><category term="کناره-نويس‌ها"/><category term="لب‌ريخته‌ها"/><category term="InstaBlog"/><category term="تصویر، خنجر، خاطره"/><category term="Jacob"/><category term="از هم‌فيلم‌بينی‌ها"/><category term="Desire knows no bounds"/><category term="سه-دو-يک"/><category term="ماجراهای آرت و آقاغفور"/><category term="ضد خاطرات"/><category term="Wish List"/><category term="untoldS"/><category term="بادآورده‌ها"/><category term="آیینه‌ی عبرت"/><category term="از آرام‌بخش‌ها"/><category term="از نامه‌ها و روزها"/><category term="نامه‌ی اسکاتلندی"/><category term="ْآیاتِ بدیهیِ رسولانِ منزوی"/><title type='text'>Ayda</title><subtitle type='html'>CARPE DIEM</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>8106</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-7110443462060435329</id><published>2025-09-13T20:14:00.014+03:30</published><updated>2025-09-14T00:27:56.325+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;چند روزه دارم یه لیست درست می‌کنم از فیلم‌هایی که «رابطه‌»ی آدم‌های توش، به خاطر گیرافتادن در یک اتاق هتل یا یک ماشین یا یک خونه، دچار بحران می‌شه. در فضاهایی که توشون، آدم‌ها حبابی از آن خود، یا اتاقی از آن خود ندارن. یه دوره‌ای ما خیلی جدی معتقد بودیم که این فرضیه ردخور نداره و هیچ زیر‌یک‌سقف‌بودنی صلاح نیست بیش از سه یا نهایتاً پنج روز طول بکشه. یادمه یکی دو سال پیش، با پارتنر اون زمانم رفته بودم سفر. یه روز مهرداد زنگ زد که شب بیاین پیش ما، گفتم سفریم هنوز. گفت هنوز؟؟ گفت خیلی خطرناکه سفر طولانی بیش از سه روز، با آدم جدید. گفت برگردین که دیگه حتماً به‌هم زدین، خودت بیا پس. یه بار هم حامد زنگ زد که پاشو بیا این‌جا -وسط ماجرای بچه‌ها، تو اون دو سه ماهی که خونه‌ی خودم نمی‌رفتم و خونه‌ی پارتنرم بودم چون نزدیک اوین و دادسرا بود- گفتم هنوز خونه‌ی فلانی‌ام. گفت هنوز؟؟ گفت پسره از دستت خسته می‌شه به‌هم می‌زنینا. البته بی‌راه هم نمی‌گفت. بچه‌ها که با قید وثیقه آزاد شدن و پسره که خیالش راحت شد، یه ده روزی ناپدید شد. قشنگ انگار بی‌قید وثیقه آزاد شده بود اونم. حامد گفت دیدی گفتم می‌ذاره می‌ره. خندیدیم. پسره برگشت البته، ولی خب. &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;حالا فیلمایی که این روزا دارم می‌ذارم توی لیست، تقریباً همه همین تئوری عدد فرد رو تأیید می‌کنن. در یک فضای بسته با هم بودن، نهایتاً سه یا پنج روز. بیشتر؟ خطر نابودی. حتی یادمه یه کتابی هم بود با این عنوان که «تعطیلات در کُما، و عشق سه سال طول می‌کشد».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;مهرداد قدیم‌ها توی وبلاگش نوشته بود:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;خانه‌اش ۲۰ متری بود. اتفاقی که برای دانشجوهای اروپانشین هیچ عجیب یا نامعقول نیست. وضعیت عاشقانه بود. عاشقانه‌ای که در سفر قبلی شکل گرفته بود و راه دور ادامه پیدا کرده بود. هوا خاکستری و سرد بود. خاکستری غالب اروپا. شاید دسامبر بود. تصورم این بود که نهایتن آن ده روز را می‌مانیم در خانه و می‌خوریم و می‌نوشیم و می‌آمیزیم و عاشقی می‌کنیم. بعد می‌نشینم توی هواپیما و برمی‌گردم و برای ماه‌ها حال خوش‌اش را دنبال خودم می‌کشم. نقشه‌ها کشیده بودم. چیزی شبیه اتفاقی که بار قبلی افتاده بود. اما خانه ماندن یک اشتباه بزرگ و تاریخی بود. سقوط روحیه‌‌ام از روز سوم یا چهارم شروع شد. چراغ‌های رابطه یکی یکی خاموش شدند. دو روز آخر همه چیز از کار افتاده بود. تمام نیروگاه‌ها کلپس کرده بودند و همه‌ی مسیرهای ارتباطی قطع شده بود. ناگهان خودم را (و احتمالن او را)‌ در گوانتانامو یافتم. شب آخر تلاش کردیم که با هم بخوابیم ولی نشد. این اتفاق ضربه‌ی نهایی بود. ما در آن خانه عاشقی‌ها کرده بودیم، ولی نشد. باورمان نمی‌شد. اصلن نمی‌شد بفهمی چی شده. اگر پروازم بین قاره‌ای نبود باید همان شب بر می‌گشتم. اتفاق ویران‌کننده بود. لااقل برای من، چون بار اولی بود که در زندگی‌ام با این‌چنین چیزی مواجه می‌شدم. در تاریکیِ گوانتانامو شب آخر را سپری کردیم. صبح با من تا ایستگاه آمد. بغلش کردم،‌ بعد جدا شدم و به صندلی‌ام خزیدم. جرات نمی‌کردم به چشمانش نگاه کنم. جزییات آن حس‌ها را نمی‌توانم دقیق در ذهنم مرور کنم اما خوب یادم هست که آن ایستگاهِ غمگین بهترین اتفاق سفرم بود. قطار که حرکت کرد شیشه‌ی واگن بخار کرده بود. از پشت شیشه‌ی تار به هم نگاه می‌کردیم و کسی حرکت نمی‌کرد. مبهوت، پایان دنیا را تجربه می‌کردیم. خوش‌حال از پایان حبس و غم‌زده از شکست بزرگ، ناکامی تاریخی در اوجِ همه چیز.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;یاد یکی از سفرهای خودم افتادم:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;قرار گذاشته بودیم یونان هم‌ را ببینیم. من از لهستان می‌رفتم و مرد از آمریکا می‌آمد. یک روز آتن می‌ماندیم و یک هفته می‌رفتیم سانتورینی و فولگاندروس. از آن مدل سفرهای قریه‌ی مردمان خوشبخت. مرد را از وبلاگ می‌شناختم. یکی دوبار در سفرهای دیگر دیده بودمش و بعد چت‌های کوتاهمان طولانی‌تر شده بود و کشیده شده بود به ایمیل و تلفن و تمام خطوط رابطه. حالا باز قرار بود برویم سفر و این‌بار قرارمان قرار بود عاشقانه‌ باشد. حالا عاشقانه هم که نه، رمانتیک‌. من یک روز زودتر رسیدم آتن. بوتیک‌هتل کوچک و قشنگی توی دانتاون، که پیاده می‌شد رفت تا پلاکا و تسیری. پروازم کوتاه بود و خسته نبودم. وارد هتل شدم و دوش کوتاه و پیراهن لینن کوتاه و زدم بیرون. مرد دیروقتِ روز بعد رسید. کنفرانس‌های پشت سر هم و اختلاف ساعت و پرواز طولانی. چند روز قبل‌تر میزی روی تراس فلان رستوران معروف -مشرف به میدان پلاکا- رزرو کرده بودیم که اولین شام دونفره‌‌ی «رمانتیک»مان را برویم آن‌جا. مرد اما آن‌قدر خسته بود که بعید بود بخواهد از هتل بیاید بیرون. چه برسد به این‌که پیاده قدم بزنیم تا رستوران و قبلش بشینیم دم پیشخوان یکی از این بارهای محلی به گیلاسی شراب و شب را در آن محله‌ی زیبا سپری کنیم. هوا گرم و نم‌دار بود. هوای مورد علاقه‌ی من. مرد اما به این هوا عادت نداشت و بعید بود علاقه‌ای داشته باشد کولر هتل را رها کند.&amp;nbsp;از آن طرف من هم، منی که هنوز یخ‌ام با مرد باز نشده بود، سختم بود تمام عصر و شب را بمانم توی اتاق کوچک هتل. رزرو رستوران را کنسل کردیم. قرار شد تا مرد دوش بگیرد و کمی خستگی در کند، من بروم مرکز شهر و چیزکی برای خوردن بگیرم. از هتل زدم بیرون. هوای گرم و نم‌دار را با لذت دادم تو. با پیراهن و صندل جدیدی که همان روز قبل -از دِ پوئت- خریده بودم راه افتادم طرف پلاکا. چندباری آمده بودم این شهر و پلاکا و تسیری را خوب بلد بودم. سر راه، نشستم لب پیشخوان یکی از بارهای محلی، یک گیلاس کوچک شراب خوردم و پرسه‌زنان راه افتادم سراغ مغازه‌ها و رستوران‌های کوچک، آن طرف محله. این محله همیشه حالم را خوب می‌کند و همیشه لبخند گَل و گشادی می‌نشانَد روی لب‌هایم، بس‌که گرم و قشنگ و زنده و چراغانی‌ست. از یکی از مغازه‌ها قدری زیتون خریدم و تکه‌ای پنیر و از دیگری یک گرده نان و از آن یکی گوجه. یک‌‌جا هم مقداری پروشتو، که زن فروشنده برایم وزن کرد و پیچید لای کاغذ روغنی و دورش را با نخ بست، عین توی فیلم‌ها. سخت‌ترین قسمتش خریدن شراب بود که هیچ بلد نبودم. گفتم شراب نسبتاً خشک دوست دارم و شیرین هم نباشد لطفاً، بقیه را توکل کردم به پیشنهاد پسرک فروشنده. (توی پرانتز بگویم هنوز هم -که ده دوازده‌سالی از این خاطره می‌گذرد- بلد نیستم شراب بخرم. یکی دو تا اسم بلدم فقط، شاید کمی بیشتر. پریشب‌ها رفتم شراب‌فروشی، گشتم دنبال همان برندی که بلد بودم و طعمش را هم دوست دارم، نبود که نبود. از فروشنده پرسیدم، معلوم شد برند مذکور آمریکایی بوده و حالا که کانادا محصولات آمریکا را تحریم کرده دیگر نیست که نیست. و اشاره کرد تا وقتی شراب فرانسوی و ایتالیایی و حالا کانادایی هست، شراب آمریکایی آخه؟ این شد که باز توکل کردم و با یک بطر شراب فرانسوی و یک بطر شراب آرژانتینی برگشتم خانه.) شراب را گذاشتم کنار باقی خریدها توی کیف حصیری، عین فیلم‌ها. آمدم برگردم هتل، برنگشتم اما. هنوز زود بود و هنوز ساعات زیادی از شب باقی مانده بود. این محله علاوه بر چیزهای دیگر، به ماست‌های یخ‌زده‌اش معروف است و تقریباً هربار، اولین چیزی که توی آتن می‌خورم فروزن‌یوگرت فلان مغازه است با تاپینگ‌های مورد علاقه‌ام. فکر کردم کمی ماست هم بد نیست. یک کاسه‌ی کوچک ماست‌ یخ‌زده با کارامل شور و چند مدل مغز آجیل و یکی دوتا افزودنی دیگر. آمدم چارزانو نشستم روی یکی از سکوهای جلوی مغازه، رو به پیاده‌رو. با سبد نان و شراب و زیتون و کاسه‌ی ماست. و شروع کردم به تماشای ازدحام مردم کوچه‌ی خوشبخت. آن طرف میدان، طبقه‌ی دوم یک ساختمان قدیمی، تراس قشنگی با نورپردازی مطبوع خودنمایی می‌کرد. میزها و رومیزی‌های پارچه‌ای و آدم‌ها با گیلاس‌های شراب و لابد شامپاین و الخ. توجهم به تابلوی پایینش جلب شد. همان رستورانی بود که رزرومان را کنسل کرده بودیم. یک قاشق بزرگ ماست خوردم.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;به نظرم برای هردوی‌مان، هم من و هم شما، بهتر است نوشتن ادامه‌ی وقایع آن شب و فردایش را بی‌خیال شوم. نتیجه اما این شد که یک شب دیگر آتن ماندیم که &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;به‌هم بزنیم، &lt;/span&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;بی‌که اصولاً با هم بوده باشیم. من به وقت اروپا بیدار بودم و مرد به وقت آمریکا. در همان بازه‌هایی که بیداربودنمان هم‌پوشانی داشت موفق شدیم سفر فولگاندروس را کنسل کنیم، هتل سانتورینی اما نان‌ریفاندبل بود بنابراین یک بلیت کشتی برای من گرفتیم به مقصد جزیره، و موفق شدیم من همان فردا صبح زودش بروم سانتورینی، و مرد پس‌فردایش برگردد آمریکا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;نتیجه این شد که فردا صبح زود، من با یک کتاب و یک لیوان قهوه رفتم روی عرشه، دراز کشیدم زیر آفتاب، و شروع کردم کتاب‌نخواندن. کمی بعدتر با بوی علف چشم‌هایم را باز کردم. پسرهایی که چند قدم آن‌ورتر نشسته بودند، یک‌جوری که انگار مچشان را گرفته باشم با خنده نگاهم کردند. گفتم نایس اسمل. یکی‌شان علف را دراز کرد طرفم که «یه کام می‌زنی»؟ می‌زدم. با هم کمی علف کشیدیم و برگشتم کنار کتاب و قهوه‌ام، دراز کشیدم و دوباره شروع کردم به کتاب‌نخواندن. فکر کردم اصلاً سفر یعنی این. نتیجه‌تر این‌که چند روز بعد هم به همین رویه گذشت. بی‌برنامه. بدون تریپ ادوایزر و فور اسکوئر. بدون ستاره‌ها و ریویو‌ها. آخیش. روزهایم با یک حوله و یک پیراهن و یک کتاب و یک صندل می‌گذشت. شنا در استخر و در دریا، دراز کشیدن لب ساحل، نوشیدن و خوردن در کافه‌ها و بارهای کوچک و قشنگ محلی لب آب، و گاهی هم موتورسواری در جاده‌های زیبای جزیره با مرد چشم‌آبی، که صبح‌ها وقتی من می‌آمدم برای شنا، داشت نمای چوبی رستورانش را بازسازی می‌کرد، و پوست برنزه‌اش از همان مسافت نسبتاً دور صاف می‌خورد توی چشم آدم. تا وقتی من از آب بیایم بیرون و یک لانگ آیلند سفارش بدهم، نجاری‌اش تمام می‌شد و تا رستورانش شلوغ نشده، یکی دو ساعتی وقت داشت که برویم با موتور جزیره را نشانم بدهد. همین‌جوری شد که سانتورینی را حفظ شدم. فکر کردم اصلاً سفر یعنی این. تنها قسمت سخت ماجرا این بود که مجبور بودم هر روز صبح موقع صبحانه به کارکنان هتل با لبخند توضیح بدهم که نه، امروز هم شوهرم نتوانست بیاید. لابد آن‌ها هم فکر می‌کردند کدام شوهری زنش را توی ماه‌عسل ول می‌کند به خاطر جلسه‌ی کاری. تقصیر خودم بود. نمی‌دانستم اتاقی که رزرو کرده بودیم، سوئیت مخصوص هانی‌مون است و همان اول موقع چک‌-این، در جواب متصدی هتل که پرسید پس شوهرت کو، هول شدم گفتم برایش یک جلسه پیش آمده، نتوانست به پرواز برسد. و خب، کی بدون شوهرش پا می‌شود بیاید ماه‌عسل. حالا هر روز سر صبحانه، جلسه‌ی شوهرم داشت یک روز بیشتر طول می‌کشید و هر روز لبخند می‌زدم که یعنی تقدیر من هم این‌جوری‌ست دیگر و هر روز فکر می‌کردم اصلاً سفر یعنی همین این.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;مهرداد در ادامه‌ی پستش نوشته بود:&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;چندسال طولانی را این وسط حذف می‌کنم. الان شده یکی از بهترین‌های زندگی‌ام. رفقایی که به بودن‌شان &quot;برایت&quot; لحظه‌ای تردید نمی‌کنی. حتا اگر بی‌خبری‌تان از هم به ماه و سال بکشد. رفقایی که برای تمدید دوستی‌تان هیچ نیازی به کارت زدن و حضور و غیاب دوره‌‌ای نیست. اصلن نیست. به زعم من بالغ‌ترین سطح از نوعی صمیمیت که فارغ شده، عبور کرده از کارکرد احساسات عاشقانه و حتا رختخواب. نه هیچ کدام‌شان باید باشد و نه هیچ‌ کدام‌شان نباید باشد. من با او یکی از وحشت‌های بزرگ زندگی‌ام را شناختم و تجربه کردم. بعدها خیلی به‌تر فهمیدم که در این‌چنین شرایطی باید با خودم چه کنم. برای دوباره داشتن‌ش طولانی‌ترین صبوری و پافشاری زندگی‌ام را به خرج دادم و نهایتن کسی را در گوشه‌ای از دنیا دارم که جز آرامش مفهومی را برایم تداعی نمی‌کند. یک حامی.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;من؟ من دیگر مرد را ندیدم. و به نظر می‌رسد او هم استقبال کرده از ندیدن من.&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;line-height: 1.38; margin-bottom: 0pt; margin-top: 0pt; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;span style=&quot;font-variant-alternates: normal; font-variant-east-asian: normal; font-variant-emoji: normal; font-variant-numeric: normal; font-variant-position: normal; vertical-align: baseline; white-space-collapse: preserve;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: right;&quot;&gt;&lt;span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/7110443462060435329/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/7110443462060435329?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7110443462060435329'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7110443462060435329'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_60.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-8989036675089834490</id><published>2025-09-13T02:48:00.002+03:30</published><updated>2025-09-13T02:48:59.059+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;با فاصله‌ای از خودم ایستاده‌ام و زندگی را تماشا می‌کنم. زندگی‌ام را تماشا می‌کنم. منتظر اتفاقی‌ام انگار، که دارد نمی‌افتد. نکند دارم همان اتفاق را زندگی می‌کنم؟&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/8989036675089834490/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/8989036675089834490?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/8989036675089834490'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/8989036675089834490'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_76.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-3566278938758178130</id><published>2025-09-13T02:23:00.002+03:30</published><updated>2025-09-13T02:23:40.511+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;امروز روز جهانی سینماست. تو اینستاگرام دیدم خیلی از دوستای فیلمسازم یادداشتی نوشتن راجع به این روز. برای من هم روز مهمیه بی‌که فیلمساز باشم یا ربط دیگه‌ای به دنیای سینما داشته باشم. صرفاً یه مخاطب‌ام که عاشقانه شیفته‌ی جهان جادویی سینمام و زندگی‌م و سرنوشتم بارها تحت تأثیر این مدیا شگفت‌انگیز شده. و لذت این جادو رو با هیچ لذت دیگری عوض نخواهم کرد.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/3566278938758178130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/3566278938758178130?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/3566278938758178130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/3566278938758178130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_77.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-4539128764038667784</id><published>2025-09-13T00:46:00.003+03:30</published><updated>2025-09-13T02:00:20.385+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;«روزها در راه» رو دارم برای بار چندم می‌خونم. و هیچ‌بار به اندازه‌ی این بار توجهم جلب نشده بود که چه تاریخ داره عین به عین تکرار می‌شه. و چه به هیچ تغییر بزرگی به هیچ انقلابی نمی‌شه دل بست. کاش یه کاری کنیم همه یه دور بخوننش.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/4539128764038667784/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/4539128764038667784?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/4539128764038667784'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/4539128764038667784'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_13.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-1969520156451932879</id><published>2025-09-12T06:03:00.007+03:30</published><updated>2025-09-12T06:16:15.270+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;b&gt;&amp;nbsp;چه دانستم که این سودا مرا زین‌سان کند مجنون&lt;/b&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من شیفته‌ی شیفتگی‌ام. می‌تونم ساعت‌ها و روزها و ماه‌ها در سوداهام غرق شم و از همون‌ها تغذیه کنم. این چیز عجیبی نبوده. اما این ظرفیت از شیفتگی و این سودایی که دارم الان تجربه می‌کنم رو تا حالا ندیده بودم در خودم. آخرین بار که این‌جوری بودم کی بود؟ بیست سال پیش؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;احساس می‌کنم تو یه تب طولانی‌ام. یه تب پنج‌ماهه؟ یه گُرگرفتگی‌ای که یه روز چشم باز کردم و دیدم شروع شده، و هنوز ادامه داره. تب داری و بیدار می‌شی. تب داری و ورزش می‌کنی. تب داری و مهمونی می‌ری. تب داری و با مرد می‌خوابی. تب داری و فردا میاد. تب‌ داری و پسفردا باز تب داری و روزهای بعد همچنان تب داری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;i&gt;چه دانستم که این سودا...&lt;/i&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سید می‌گه ۷۵ از ۱۰۰ی که داری می‌گی -حالا که دارم می‌بینم اون مهمونی رو نرفتی- اگه ۱۲۰ نباشه کمتر از ۱۱۰ نیست. هه. دنبال اسکور گرفتنی؟ ۱۱۰ از ۱۰۰ اصلاً. من که واهمه‌ای ندارم ازش. همین الانشم تا زانو تو آبم. که اصلاً من فکر می‌کنم تمام معنی زندگی، تن‌دادن به همین سوداها به همین وسوسه‌ها به همین تب‌هاست، وسط روزهای کوتاه و بلند و خاکستری و شبیه به هم. وسط روزمرگی.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;پ.ن. مهرداد توییت کرده بود «یه جای چای هست که دماش خیلی مناسبه؛ همون‌جاست که دلهره‌ی سردشدن میاد سراغ آدم.»&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/1969520156451932879/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/1969520156451932879?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1969520156451932879'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1969520156451932879'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_12.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-4039506108553126258</id><published>2025-09-11T09:17:00.004+03:30</published><updated>2025-09-12T06:04:50.091+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;حوصله ندارم برم درفت‌های این مدت رو پابلیش کنم. حوصله هم ندارم تو وبلاگ ننویسم. این‌تو نوشتن رو هنوز بیش از هر جایی دوست دارم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سر شب علی زنگ زد که بریم کباب بخوریم. کباب همیشه غم رو تحت‌الشعاع قرار می‌ده. قرار شد بریم کباب، اما وقتی رفتم پایین معلوم شد داریم می‌ریم کیتس، ساندویچ بریسکت دودی بخوریم. نمی‌دونم چیه ذات این ماجرا، که حتی وقتی با دوستام هم می‌رم بیرون این‌همه حس اوتسایدر بودن دارم. کی قراره اینسایدر شم؟ لااقل با همسایه‌ها و هم‌محلی‌هام؟ با اولین دوستای موندگار ونکوورم؟&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/4039506108553126258/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/4039506108553126258?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/4039506108553126258'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/4039506108553126258'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_86.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-7064988262488042982</id><published>2025-09-11T04:22:00.004+03:30</published><updated>2025-09-13T02:50:15.889+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>پنج عصره. روزا داره می‌ره به سمت زود تاریک‌شدن. اومدم نشستم پشت لپ‌تاپ. بر حسب عادت رفتم تو اسپاتیفای و زدم رو پِلِی. ناغافل صدای «زن زندگی آزادی» رعنا منصور پخش شد تو خونه. به چارچوب پنجره نگاه کردم. یه‌هو مانت‌پلزنت شد کریمخان و خونه شد پلاک ۲۸ و شد یکی از همون عصرایی که از زندان برگشته بودم خونه و ساندکلاود رو گذاشته بودم پلی شه و یه گوشه‌ی کاناپه نارنجیه مچاله شده بودم و نگاه کرده بودم به چارچوب پنجره‌ی روبه‌رو و تنهایی و بی‌پناهی آوار شده بود رو سرم. یادم نمیاد آخرین باری که این‌جوری با صدای بلند گریه کرده بودم کی بود. آهنگه داشت پخش می‌شد و خونه‌هه شده بود پلاک ۲۸ و من ناامید بودم و من دستم به بچه‌هام نمی‌رسید. امروز؟ دخترکم یه جایی روی یه تختی تو یه اتاقی توی توکیو مچاله شده زیر ملافه‌های بنفشش، بی‌پناه و بی‌امید، و داره شب‌های تلخی رو سپری می‌کنه. دیروز گفت مامان، هیچی خوشحالم نمی‌کنه، از اون سال هم بدتره حالم. دیشب مو گفت بعد از اون سال دیگه هیچ‌وقت نتونستیم مثل قبل اون مدلی با هم باشیم. چند وقت پیشا آرمین گفت آیدا اگه ایران موندی بودی هیچ‌وقت حالت عوض نمی‌شد. خودتو نمی‌دیدی اون ماه‌های آخری که ایران بودی. ما که دور و برت بودیم می‌دیدیم چه جوری داری فرو می‌ری.&amp;nbsp;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;«بعد از اون ماجرا. اون روزا. اون ماه‌ها. اون سال.»&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آرمین گفت الان به وضوح حالت بهتره. عکساتو که می‌بینم، می‌بینم رو میزت خالیه. مثل میز ایرانت نیست که پر از گل و خوراکی‌ها و ظرفای رنگ و وارنگ بود. میزت این‌جا پر از زندگی بود. اون‌جا تمیز و مرتبه. ولی انگار هنوز زندگی روش جریان نداره. حالت ولی خوبه عوضش. مو گفت خوبه که نیستی. این‌جا گاهی مثل قبل خوش می‌گذره، ولی خیلی کم. گفت ولی روزانه اوضاع بدتره. اون‌جا لااقل اوضاعت روزانه بدتر نیست. دختره گفت مامان حالم خیلی بده، بیا ژاپن لطفاً. گفتم باشه مامی، میام. گفت بابا می‌گه بگو مامان بیاد بمونه این‌جا. گفتم باشه مامی، میام می‌مونم.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;«در هر زمانه‌ای، در کنار آن‌چه مردم گفتن و انجام‌دادنش را طبیعی فرض می‌کنند، در کنار آن‌چه کتاب‌ها و پوسترهای داخل مترو و حتی داستان‌های خنده‌دار توصیه می‌کنند که به آن فکر کنیم، هستند چیزهایی که جامعه درباره‌شان سکوت می‌کند، بی‌آن‌که به آن واقف باشد، و کسانی که این چیزها را حس می‌کنند ولی نمی‌توانند نامی از آن‌ها ببرند محکوم‌اند به رنج تنهایی.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سپس روزی به ناگهان، یا به‌تدریج، این سکوت شکسته می‌شود و درباره‌ی چیزهایی که بالاخره به رسمیت شناخته می‌شوند کلمات‌اند که سرریز می‌کنند و در همان زمان، در آن سطح زیرین، باز سکوت است که درباره‌ی این چیز و آن چیز شکل می‌گیرد.»&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;سال‌ها -- آنی ارنو&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/7064988262488042982/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/7064988262488042982?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7064988262488042982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7064988262488042982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-6461621793948682146</id><published>2025-09-09T09:41:00.004+03:30</published><updated>2025-09-09T10:10:24.287+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;برای من مهم‌ترین ابزار نشون‌دادن احساسات، کلمه‌ست. کلمه؛ و بوسه. از من بپرسی، «آن‌جا که کلام از گفتن بازمی‌ایستد، بوسیدن آغاز می‌شود.»&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بوسیدن، بی‌پرواترین ابزار پرستشه. بی‌پرواترین ابزار اعتراف. و بی‌نیازترین، از توضیح و از تفسیر. زبان و ادبیاتِ بوسه، از لحظه‌ای که هنوز شروع نشده تا بعد، تا ساعت‌ها بعد که ادامه پیدا می‌کنه و تا لحظه‌ای که تموم می‌شه، بی‌واسطه‌ترین مکالمه‌ی عاشقانه‌ست. بی‌کلام‌ترین و پرگوترین، توأمان.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اون تمنای تن‌ها، اون‌جا که راه گریزی نداری جز این‌که هوایی که دیگری تنفس می‌کنه رو نفس بکشی، اون «رو نشان دادن» و اون فاصله گرفتن و اون بازبرگشتن، اون لحظه‌های نامطمئن که هنوز حوالی مماس‌بر‌لب‌ها پرسه می‌زنی، اون فشارها و پاپس‌کشیدن‌ها و منتظرموندن‌ها، اون ادبیات ظریف آمیختگی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از این مدل بوسه که حرف می‌زنم، نمی‌تونم یاد یه خاطره‌ی دور نیفتم. طبقه‌ی چندم یه آپارتمان قدیمی. نشسته بودیم فیلم ببینیم، با بعیدترین آدم دنیا، اون زمان. رفتم تو وبلاگم سرچ کردم بوسه. حتماً نوشته‌مش. درست فکر می‌کردم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ژوئن ۲۰۰۸&lt;/p&gt;&lt;p&gt;«...خاطره‌ی من اما برعکسه. همیشه فکر می‌کردم با اون آدم هیچ زبون مشترکی نخواهم داشت. نقاط منفی‌مون مشترک بود فقط... بعد اما یادمه اون شب، وقتی برای اولین بار بوسیدمش، همه‌چی با تصوراتم فرق داشت. از معدود دفعاتی بود که یه آدم تو اولین بوسه‌ش این‌جوری شبیه من بود. واکنش لب‌هاش با من یکی بود. عکس‌العمل‌هاش بده‌بستون‌هاش زمان‌بندی‌هاش عین من بود. انگار شراب، آروم و طولانی و سر صبر. برام عجیب بود این آروم موندنه. این عجله نداشتنه. این طولانی آروم موندنه. یادمه با خودم گفتم مال اینه که عاشق هم نیستیم. کنجکاویم فقط. برا همین این‌قدر آروم و مطبوعه. برای همینه که... طولانی شد. خیلی طولانی. ساعت‌ها. تانگوی لب‌ها...»&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز، یه ویدئو فرستاد برام*. ویدئوی یه بوسه‌ی نرم و طولانی بود. زیرش نوشت «فکر کردم فقط تو می‌فهمی.» *مرد توی خاطره رو می‌گم. رفتم تو وبلاگم بوسه رو سرچ کردم خاطره‌هه رو پیدا کردم. ۱۷ سال گذشته بود از اون شب. پشیمون نشدیم هم. هیچ‌وقت.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/6461621793948682146/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/6461621793948682146?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6461621793948682146'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6461621793948682146'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post_9.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-4609072144128809836</id><published>2025-09-02T10:07:00.007+03:30</published><updated>2025-09-02T10:43:38.824+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;یه جاهایی، جاهای مشخصی که هردومون می‌دونیم واقعیت چیه، منِ قصه‌پرداز ترجیح می‌دم واقعیت رو به روم نیارم. تو اما از هیچ فرصتی نمی‌گذری که یادم بیاری «هی، حواست باشه‌ها، واقعیت اینه». این تو بازی‌ای که هردومون می‌دونیم بازیه، یه‌جورایی جرزنیه. یا به هوش من اعتماد نداری، یا این بازی برات زیادی شبیه واقعیته.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p data-end=&quot;839&quot; data-start=&quot;509&quot;&gt;«وقتی می‌بینم کسی ازم خوشش میاد، نه تنها نمی‌گم خوشم میاد، که لگد هم می‌زنم»… اگه اینو به یه تازه‌وارد بگی، می‌شه اسمشو گذاشت شفاف‌سازی یا سلب مسئولیت. ولی من همونم که خودت یه روزی اومدی بهش گفتی «تو تا ابد مسئول چیزی هستی که اهلی‌ش کردی، تو مسئول گلتی.» این دوتا از یه قانون تبعیت نمی‌کنن. این دوتا مال یه بازی نیستن.&lt;/p&gt;
&lt;p data-end=&quot;969&quot; data-start=&quot;841&quot;&gt;همین‌جاهاست که من یه قدم قابلمه‌ای می‌رم عقب. یه قدم قابلمه‌ای ازت دور می‌شم.&lt;/p&gt;&lt;p data-end=&quot;969&quot; data-start=&quot;841&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p data-end=&quot;969&quot; data-start=&quot;841&quot;&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;.With him, it was always like bubbles about to break; too fleeting to touch, too fragile to last&lt;/div&gt;&lt;div style=&quot;text-align: left;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #999999;&quot;&gt;Memories of that Summer --- Virginia Golf&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/4609072144128809836/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/4609072144128809836?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/4609072144128809836'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/4609072144128809836'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/09/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-1397194149104183219</id><published>2025-08-09T22:47:00.002+03:30</published><updated>2025-08-09T22:47:37.609+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;میم می‌گه حالا قیافه‌ت چرا این‌جوریه؟ گریه کردی؟ می‌گم چون فلان. میاد سؤال بپرسه، که می‌گم نمی‌خوام راجع بهش حرف بزنم. می‌گم این روزا فقط احتیاج دارم که یا عاشق شم، یا یه کار از صبح تا شب داشته باشم که مغزمو درگیر کنه. که بهش فکر نکنم. میم می‌گه تو؟ عاشقی؟؟ برو سراغ کار صبح تا شب به نظرم. می‌گم وا، فلانی و فلانی چی بودن پس؟ می‌گه اونا رو خیلی دوست داشتی، عاشق ولی نبودی. اصولاً من هیچ‌وقت ندیدم تو عاشق باشی. تو عاشق تصویر خودت تو عاشقی‌ای. می‌گه تو رابطه هم همینی. هیچ‌وقت گاردت رو برای پارتنرت هم حتی کامل باز نمی‌کنی. فقط یه تصویر می‌سازی از خودت تو رابطه. ولی همیشه یه مرز نادیده‌ای داری که نمی‌ذاری کسی ازش رد شه بیاد جلو، بیاد پیشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;چندتا شات که می‌گذره واسه‌ش ماجرای جدیدمو تعریف می‌کنم. می‌گه بیا، اینم شاهد حرفام. این شیفتگی‌ای که داری ازش حرف می‌زنی بخش بزرگی‌ش در مورد حس خودته نسبت به اون آدم، نه خود اون آدم. حتی من مطمئن نیستم این آدمه اصولاً وجود خارجی داشته باشه. می‌گم نه، نمی‌فهمی. الان چون رو تکیلام نمی‌تونم منظورمو دقیق بهت بفهمونم. نمی‌تونم تبیین کنم خودمو. می‌گه تکیلا دازنت لای هانی. می‌گه تو اتفاقاً رو تکیلا از هر حالتی‌ت صریح‌تر و شفاف‌تر و بی‌پرواتری. واسه همینه سعی می‌کنی فرداش هیچی یادت نیاد. چون نمی‌خوای خود بی‌پرده‌ت رو به روی خودت بیاری‌ دیگه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من؟ من از بحث خارج می‌شم و یه دور دیگه شات‌ها رو پر می‌کنم.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/1397194149104183219/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/1397194149104183219?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1397194149104183219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1397194149104183219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/08/blog-post_32.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-1633992968341931666</id><published>2025-08-09T05:14:00.002+03:30</published><updated>2025-09-13T02:51:51.171+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;تو مکالمه‌ی حضوری، وقتی نگاه داره و لبخند داره و میمیک صورت، وقتی حالت نشستنش سر صبره و نگاهش ثابت و مستقیم، تو تمام اینا یه چیزی هست که منو علی‌رغم خودم مسحور می‌کنه. مسحور واژه‌ی دقیقش نیست. تمام این خرده‌رفتارها هموناییه که برای من اولین‌هاست. که پروانه‌های ته دلم همون‌جا که جمع شده‌ن بال‌بال می‌زنن و تنم رو غلیان‌شون در بر می‌گیره. این‌که بعد از این‌همه سال، بعد از این‌همه قصه بعد از این‌همه بازی، کسی هست که این‌جور، هربار شگفت‌زده‌م می‌کنه. براهنی درون منو فعال می‌کنه رفتارش. حرف‌هاش نه، رفتار بدنش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ببار&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ورنه دیر می‌شود&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیر&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/1633992968341931666/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/1633992968341931666?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1633992968341931666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1633992968341931666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/08/blog-post_9.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-1805605102872974844</id><published>2025-08-09T05:05:00.000+03:30</published><updated>2025-08-09T05:05:15.613+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;گفت من اگه با کسی باشم، دیگه فقط با همونم. این جمله‌ش به مذاق منی که زیاد هم مونوگام نیستم حتی، خیلی سکسی و جذاب اومد. یه‌جوری که آدم دلش می‌خواد این «فقط با همون بودن» رو امتحان کنه، علی‌رغم خودش.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/1805605102872974844/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/1805605102872974844?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1805605102872974844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1805605102872974844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-5480599623616551027</id><published>2025-05-29T23:26:00.001+03:30</published><updated>2025-05-29T23:26:07.599+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;&amp;nbsp;من قصه‌ی خاصی ندارم این‌جا، این روزا. چند ماهی می‌شه که دیگه غر نمی‌زنم چرا این‌جام. به این‌جا، به ونکوور، دارم به چشم یه قریه نگاه می‌کنم که اومدم توش تا از اون هیاهو و استرس تهران و ماجرای بچه‌ها فاصله بگیرم. و گس وات؟ جواب هم داده به نظرم. یک سال کار نکردن و هیچ‌کس بودن و دیده نشدن خیلی حالمو بهتر کرده. آروم گرفته‌م. به خودم و به تنهایی دوباره خو گرفته‌م. با محدودیت‌های این‌جام به صلح رسیده‌م. و؟ و روی زخم‌هام تا حد زیادی بسته شده و دیگه با هر کوچک‌ترین تلنگری خونابه پس نمی‌ده.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;gmail_default&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: inherit;&quot;&gt;با خونه‌ی کوچیک&amp;nbsp;و خالی‌م خوبم و با دوستای&amp;nbsp;کم‌تر از انگشتای&amp;nbsp;یک دست‌م&amp;nbsp;خوبم و با این کنج عزلت خوبم هم. از منی که زندگی‌ش بر پایه‌ی آدم‌ها و روابط و مخاطب‌ و معاشرت می‌گذشت بعیده، نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای این‌که خودمو امتحان کنم، دو تا چیزی که فکر می‌کردم روشون خیلی آبسسدم&amp;nbsp;رو هم گذاشتم کنار. آدمی که برام خیلی جذاب بود و مدام ذهنمو مشغول کرده بود، و اینستاگرام. مین‌وایل معاشرت با خیلی از آدم‌ها که فکر می‌کردم یه وزنه‌ی عاطفی‌ان برام رو هم محدود کردم، آنلاین و آفلاین. قطع کردن اون دوتا اما، اون آدم و اینستاگرام، بهم یه اکسیژن تازه تزریق کرد. این‌که من می‌تونم. و این‌که هنوز کنترل دارم روی خودم. فکر می‌کردم به خاطره مهاجرت، نیدی و وابسته شده‌م. اما نشده بودم. خیالم که راحت شد، دیگه برگشتن به هر کدوم‌شون نمی‌ترسونتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این دو هفته‌ای که اینستامو بستم، به کلی از قورباغه‌ها و پروژه‌هام رسیدم. تقریبا همه‌شون. یکی دو تا دیگه مونده که ظرف همین یکی دو روز اونا رو هم انجام می‌دم و دیگه آپدیت می‌شم. دیگه از خودم و از کارام و از زندگی روزمره‌م عقب نیستم. اینم خیلی بهم روحیه داد. فکر می‌کردم دیگه هرگز نمی‌تونم جدی و&amp;nbsp;تخصصی بنویسم. اینستا رو که قطع کردم اما، تونستم، شد. تازه فهمیدم نوشتن اون‌جا، به مثابه خون‌ریزی داخلی خاموش، چه حجمی از من رو مصرف می‌کرده. ننوشتن اون‌جا، نوشتن جدی و تخصصی‌م رو دوباره بهم برگردوند. حالا که دیگه قلق و کنترلش رو پیدا کرده‌م، دیگه هیچ‌کدوم اذیتم نمی‌کنه. حالا می‌فهمم روزه چه اثری داره&amp;nbsp;روی جسم و روان آدم. به آدم این فازو می‌ده که می‌تونی، می‌شه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستی، تو همین مدت فستینگ ۱۶-۸ رو هم شروع کردم. حدود دو ماهی می‌شه الان. اینم ازون چیزایی بود که به نظرم خیلی سخت و نشدنی میومد، مخصوصا با لایف استایل من. نایت‌لایف و درینک و الخ. اما خودمو مجبور کردم انجام بدم و گس وات؟ شد. خیلی آسون‌تر از چیزی که فکر می‌کردم. و احساس سلامت بیشتری هم می‌کنم. سلامت؟ بیشتر قدرت، . «پاکیزه» بودن. احساس خوبی بهم داده تمام این مرزها و محدودیت‌ها. تمام این روزه‌‌ها. روزه‌ی غذا، روزه‌ی آدم، روزه‌ی دوپامین (اینستاگرام).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حال و روز من همیناست. روزا کار می‌کنم. پیاده‌روی می‌کنم. کمی پیلاتس می‌کنم. کتاب می‌خونم. فیلم می‌بینم گاهی. و حتما سریال. هدف خاصی ندارم. یعنی دارم، ولی هدف محسوب نمی‌شه، اینم قورباغه محسوب می‌شه. می‌خوام کار کانادایی بکنم و درآمد دلاری داشته باشم. شاید به نظر خیلی بدیهی و ساده بیاد. اما برای منی که هیچ‌وقت برای کسی کار نکردم و همه‌ی کارایی که کردم توشون ایده و قصه غالب بوده، این یکی توتالی تجربه‌ی جدید محسوب می‌شه. دلم می‌خواد کار کانادایی کردن و نوبادی بودن رو هم تجربه کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگه چیز زیادی نمی‌مونه تو زندگی؛ می‌مونه؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/5480599623616551027/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/5480599623616551027?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/5480599623616551027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/5480599623616551027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2025/05/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-5805930684447676403</id><published>2024-10-21T19:09:00.003+03:30</published><updated>2025-09-13T02:53:35.369+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;سید گفت داری پاستای گوجه و اسفناج درست می‌کنی؟ داشتم پاستای گوجه و اسفناج درست می‌کردم. یه جوری گفت داری پاستا درست می‌کنی که انگار الاناست برسه خونه. سید اما الان در دورترین نقطه‌ی زندگیم بود و حتا توی زندگیم هم نبود. کنارش بود. استوری‌هامو دیده بود. گوجه‌‌های قرمز قاچ‌شده و اسفناج تازه. استوری بعدی، گوجه و اسفناج درهم‌آغشته و آب‌انداخته توی تابه. پاستا رو آبکش کرده بودم که سید زنگ زه بود. وقت داری برای یه صحبت کوچیک؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از ویکند گفتم و از شهری که زیر آفتاب می‌درخشه و آدم روش نمی‌شه توش افسرده باشه. گفتم دارم با خارجیا معاشرت می‌کنم، عاقبت. گفت اوه، مگه وبلاگ و اینستاگرام خارجی هم داره؟ خندیدم. نه، گاهی هم با آدمای واقعی معاشرت می‌کنم. خندید. خوبه. نشانه‌ی خوبیه. بعد حساب کردیم چرا نامه‌های کاغذی دیرتر از حد معمول می‌رسن. گفت می‌خواستم حرفای امروز رو هم بفرستم برات، اما گفتم وایستم ببینم قبلیه می‌رسه اصن؟ بیخودی نشینم به نوشتن. گفتم تو پشت سر هم بفرست. فوقش پس و پیش می‌رسن. فکر کن تو نامه بنویسی. یه چیزی بگی. بفرستی. فرداش اما داری چت می‌کنی و یه چیز جدید پیش میاد. پس‌‌فرداش تلفنی حرف می‌زنین و یه چیز جدیدتر. زندگی داره پیش می‌ره، مکالمه همین‌جور، حس‌هاتون همین‌جورتر، در حالی که یه سری حرف‌های ناگفته از یه تاریخی در گذشته‌، از همین چند روز پیش، چند روز بعد می‌رسن. تا برسن اما ممکنه رابطه‌هه رفته باشه یه جای دیگه. و خب اون نامه، می‌شه «آینده در گذشته». عجیبه نه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خداحافظی می‌کنه. باید بره. می‌رم سراغ پاستا. یه آب می‌گیرم روشون و می‌ریزم تو تابه. می‌ریزمشون رو مایه‌ی گوجه و اسفناج. دو ملاقه از آب پاستا رو اضافه می‌کنم و یه قاشق هم پنیر. می‌ذارم یه کم قل بزنه مزه‌ها برن تو هم جا بیفتن. پیغامش می‌رسه که کلاود فایو بگیر. کفش منظورشه. یه شوخی بد داشتیم سر هوکا. برای این‌که دیگه نتونه بهم بخنده پرسیدم چی بگیرم. گفت مثلاً کلاود فایو. لبخند زدم. همونیو گفت که خودم می‌خواستم جای هوکا بگیرم. از هم‌فرکانسی خوشم میاد کلاً.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حوصله ندارم این نوشته رو تموم کنم. دلم می‌خواد برم لب اقیانوس. در جوار اقیانوس آرام. کی فکرشو می‌کرد هم‌جوار شیم؟ زندگی پر از رسیدن به رؤیاهای قشنگه. می‌رم لب اقیانوس.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/5805930684447676403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/5805930684447676403?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/5805930684447676403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/5805930684447676403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/10/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-7779568828450830543</id><published>2024-08-09T07:11:00.003+03:30</published><updated>2024-08-09T07:11:38.628+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;به میم پیغام دادم برگشتی ایران؟ نوشت جاست لندد. نوشت کی لاین بزنیم؟ نوشتم بزنیم. نوشتم اه، دلم یه جوری شد، خر.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همین. همه‌چی راحت و در دسترس بود. حالا نه که همه‌چی. ولی اون چیزایی که تو زندگی دوست داشتم رو چیده بودم دم دستم، در شعاع نزدیک. کافی بود دستمو دراز کنم دستم برسه بهشون. زندگی سخت بود. سخت‌تر هم شده بود. اما همونی بود که بود. داشتم با همون چیزی که بود خوشی می‌ساختم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا؟ تو خلسه‌م. شبیه مه‌ام. نیستم اما هستم. یادمه ایران که بودم، فشار کارم زیاد که شده بود، بارها گفته بودم چه دلم می‌خواد یه مدت فقط زندگی کنم و کار نکنم. استراحت مطلق کنم. حالا؟ حالا از وقتی اومدم کانادا، بی‌که حواسم باشه همین شده. فقط دارم استراحت می‌کنم و گس وات؟ اون‌جوری که فکر می‌کردم هم بهم خوش نمی‌گذره. باید یه فکری به حالم بکنم.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/7779568828450830543/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/7779568828450830543?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7779568828450830543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7779568828450830543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/08/blog-post_67.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-2412731398269519633</id><published>2024-08-09T06:50:00.000+03:30</published><updated>2024-08-09T06:50:12.579+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;احساس می‌کنم گم شده‌م. عین یه تیکه کاغذ، که افتاده باشه کف زمین، که هرازگاهی با خرده‌بادی که می‌وزه کمی جا به جا می‌شه. بی‌هدف. بی‌مقصد.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/2412731398269519633/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/2412731398269519633?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/2412731398269519633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/2412731398269519633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/08/blog-post_15.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-6566938083122311404</id><published>2024-08-09T06:44:00.000+03:30</published><updated>2024-08-09T06:44:16.023+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;تحلیل درستی ندارم از خودم. حدس می‌زنم باید از تراپیست کمک بگیرم اما حوصله‌ی همین کارو هم ندارم. تو یه وان قشنگم، یه وان قشنگ پر از کف. لبه‌های وان شمع‌های مختلف روشنه و موزیک خوب داره پخش می‌شه و دو تا گیلاس شراب، اون زیر اما، زیر اون لایه‌ی قشنگ تصویر، پاهام تو قیره، یه قیر غلیظ و ولرم که نمی‌ذاره تکون بخورم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/6566938083122311404/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/6566938083122311404?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6566938083122311404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6566938083122311404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/08/blog-post_9.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-6698151493809348020</id><published>2024-08-03T01:43:00.004+03:30</published><updated>2024-08-03T01:43:47.316+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;نوشتن مقابل دوربین:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;احساس ایگنورشدگی کردم. احساس این که انگار فقط دارم تو مراحل یه بازی پیش می‌رم، بی‌که احساساتم در نظر گرفته بشه، بی‌که وقت کافی بهم اختصاص داده بشه. لازم داشتم در موردش باهات حرف بزنم، ولی راه گفت‌وگو بسته بود و این من رو منزوی می‌کرد. بهم حس تنهایی و طردشدگی می‌داد. درست همون چیزهایی که قرار بود خودم رو محافظت کنم در برابرش. یه جورایی حتا حس دیگنیتی‌م رو برد زیر سؤال. من دارم این‌جا چی‌کار می‌کنم؟ چی برام اون‌قدر مهمه که حاضرم خودم رو در معرض این حس قرار بدم؟ دوست داشتن؟ ماجراجویی؟ عشق؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خودم رو برده بودم زیر سؤال. این اون چیزیه که اذیتم می‌کنه. منی که تو سخت‌ترین و بحرانی‌ترین موقعیت‌ها همیشه سعی کرده بودم مرزهای خودم رو حفظ کنم و برای خودم پرنسیب قائل باشم، حالا داشتم در معرض جریانی قرار می‌گرفتم که وظیفه و تعهد من نبود. باید طرف مقابلم هندل می‌کرد اما ناخواسته من رو در معرضش قرار داده بود و حالا اون حس ناخوشایند به من هم سرایت کرده بود. بدتر، به من هم تعلق داشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادمه یه روزی با خودم عهد کردم دیگه با خودم راز حمل نکنم. وارد قصه‌هایی نشم که دلم نمی‌خواد کسی بدونه. حالا اما وسط یکی از همون قصه‌ها بودم باز. چرا؟ چون قصه‌هه رو دوست داشتم. چون قصه‌هه از جنس من بود. ولی وقتی رد پای واقعیت اومد توش، دیدم نه، از حد تحملم فراتره. یا حتا نه، حتا فراتر از تحمل هم نه، دیدم دلم نمی‌خواد این آدمی که این‌جا ایستاده من باشم. دلم نمی‌خواد این نقش رو بازی کنم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حوصله‌ی حرف زدن جلوی دوربین رو ندارم. آزرده‌م. دقیقا از چی؟ نمی‌دونم. از دست تو؟ آره، بخشی‌ش.انتظار داشتم رفیق‌تر باشی از دفعه‌ی قبل، صمیمی‌تر، نزدیک‌تر. دورتر بودی اما و مشغول‌تر. داشتم لابلای لحظه‌هایی که با هم بودیم پیدات نمی‌کردم. نمی‌تونستم دست بزنم بهت. انگار داشتم تو یه صحنه‌ای از زندگی‌ت که تصادفاً جلوی چشم من بود تماشات می‌کردم. متعلق به من نبودی. انگار من فقط یه ماجرا بودم برات که داشتی تجربه‌ش می‌کردی. عین یه جلسه که باید واردش شی، سپری‌ش کنی، و بیای بیرون بری به باقی زندگی روتین‌ت برسی. این حس من بود. این حس رو تو بهم دادی. نه به خاطر اتفاقی که افتاده بودها، نه. یه جای دیگه‌ای از رفتارت این حس به منتقل می‌شد. یه جای خیلی شخصی‌تری.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه کنم؟ به قدر کافی -اون‌قدرها که می‌گفتی، اون‌قدرها که خیال می‌کردم- دوستم نداشتی.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/6698151493809348020/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/6698151493809348020?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6698151493809348020'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6698151493809348020'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/08/blog-post_3.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-6495291312896472510</id><published>2024-08-02T07:17:00.000+03:30</published><updated>2024-08-02T07:17:08.658+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;از خودت محافظت کن آیدا.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز سعی کردم شروع کنم از خودم محافظت کردن، ولو به قدر چند میلی‌متر. دیدی هر چی بزرگ‌تر که می‌شی، تجربه‌ی زندگی‌ت که بیشتر می‌شه، دیگه کم‌کم می‌دونی خط قرمزات چیان، کجاها آستانه‌ی تحملت لبریز می‌شه و کجاها دردت میاد؟ به نظرم بلوغ یعنی همین‌که آستانه‌هات رو بشناسی و بر اساس اونا زندگی روزمره‌ت رو تنظیم کنی. یه وقتایی آدم گول می‌خوره که بلوغ یعنی آستانه‌ی اطرافیان رو شناختن و اونا رو در نظر گرفتن. در حالی که این اسمش بلوغ نیست، انعطافه. برای روان سالم داشتن لازمه به نفع خودت و بر اساس مرزهای خودت بالغ باشی. باقی جاها رو می‌تونی بر حسب نیاز، انعطاف به خرج بدی یا ندی. ولی؟ ولی هنوزم یه جاهایی هست که آدم یه هو سانتی‌مانتال می‌شه و منافع خودشو از یاد می‌بره و تن می‌ده به احساساتش، بعد اما فرداش می‌بینه چه غلطی کرده و حالا باز باید چند روز زخم‌شو بلیسه تا جاش خوب شه. این‌جاهاست که باید یاد بگیری هر روز محافظت از خود رو تمرین کنی و مدام مرزهات رو باز-تعریف کنی و به رسمیت بشناسی‌شون.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/6495291312896472510/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/6495291312896472510?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6495291312896472510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6495291312896472510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/08/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-5679388381366780445</id><published>2024-07-16T09:43:00.003+03:30</published><updated>2024-07-16T09:55:32.180+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;«شب‌زنده‌داران»*&lt;/p&gt;&lt;p&gt;عکس اول رو آخر شب گرفته‌م، آخر یه شبی اول‌های ماه می، ته وست جورجیا، ونکوور. عکس‌های دوم و سوم، بخشی از نقاشی‌های ادوارد هاپرن، نقاش مورد علاقه‌م.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اومدنم به ونکوور، و موندنم، معاصرترین و مدرن‌ترین تصمیمم بود. مدرن‌ترین، تو کانتکست زندگی چند سال اخیرم. تو این فرایند جدید، دارم لحظه‌های متفاوت و عجیبی رو سپری می‌کنم. زندگیم لحظه‌های عجیب کم نداشته، این نوع عجیب‌بودنِ اخیر اما، یک غریب‌بودنی داره توش -غریب حتی برای خودم- که باعث می‌شه مدرن صداش کنم. کلاسیک نیست، اگزاتیک هم نیست، مدرنه. و باز، غریب‌بودنش -غریبه حتا برای خودم- من رو مدام یاد کارهای ادوارد هاپر می‌ندازه. و حتا یاد دوران کرونا. انزوای مدرن. انگار مفهوم «ایران» یه‌هو تو زندگی من کرونا گرفته باشه و من رو فرستاده باشن قرنطینه، تو کانادا. خب؟ بعد تو همین فرایند قرنطینه‌بودن، یه سری اتفاق‌ها میفته، مثل یکی از شب‌های اوایل ماه می، که انزوای خودخواسته‌ی من رو مدرن می‌کنه. جوری که هر جای دیگه بودم، این اتفاق نمی‌تونست بیفته. افتادنش مستلزم پذیرفتن تبعید خودم بود به گوشه‌ی این بهشت خالی از سکنه. یه بده بستون گرون‌قیمت. می‌ارزید؟ هنوز نمی‌دونم. ارزیدنش رو چند سال بعد تو وبلاگم بخونین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همه‌ی جمله‌های بالا رو فراموش کن. یه شبی از شب‌های ماه می، من در دورترین نقطه‌ی نزدیک به مختصات خودم، رسیدم دم بی‌سی استادیوم. چند ساعت قبل، وست‌جورجیا رو از هومر پیچیده بودم توی رابسون، از چند پله رفته بودم بالا، و نشسته بودم توی لابی هتل. منتظر چی؟ دقیقاً نمی‌دونستم. می‌دونستم و نمی‌دونستم. روز، سپری شده بود. یه Uی باریک و طولانی، از ته دانتاون تا سرش، و برعکس. آخر شب رسیده بودم به بی‌سی استادیوم. اون‌جا، توی کسری از ثانیه، این عکس رو گرفته بودم و رد شده بودم. هیچ‌کس اما نمی‌دونست چه حسی رو دارم ثبت می‌کنم. اون شب مدرن‌ترین شبم بود توی منزوی‌ترین اتفاق معاصر زندگیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی وقتا فکر می‌کنی دنیا به آخر رسیده، سبد تجربه‌های زندگی پر شده، و عصاره‌ی زندگی رو تا جایی که می‌شده مکیدی. درست همون موقع اما، طی یه یو-ترن ناخواسته، بعد از یه نقطه عطف سخت و بزرگ، چشم باز می‌کنی و می‌بینی آخر شبی از شب‌های اوایل ماه می، ازیه&amp;nbsp; خیابون فرعی می‌پیچی تو خیابون اصلی و استادیوم جلوت سبز می‌شه. با خودت فکر می‌کنی اوه، نکنه دارم یه قصه‌ی جدید یه سیزن جدید رو شروع می‌کنم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ادامه‌ی این قصه رو چند سال بعد تو وبلاگم بخونین.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;*نام اثری از ادوارد هاپر&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/5679388381366780445/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/5679388381366780445?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/5679388381366780445'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/5679388381366780445'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/07/blog-post_16.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-1103287480244127956</id><published>2024-07-11T08:50:00.001+03:30</published><updated>2024-07-11T08:50:15.278+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;اون‌جایی که کلمه دیگه به کارِت نمیاد، تماس انسانیه که جواب می‌ده. یه بغل طولانی و امن، یه بوسه‌ی هم‌دلانه، یه جایی صرفاً بی‌هوا دستتو گرفتن و نگه‌‌داشتن. می‌دونی؟ یه وقتایی فکر می‌کنم ما زیادی به کلمه‌ها غرّه شدیم. همه‌ی تخم‌مرغامونو گذاشتیم تو سبد کلمه‌ها. یه جاهایی کار نمی‌کنه دیگه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;یادمه اون مستنده که راجع به موسیقی دوران انقلاب بود داشت اکران می‌شد -اسم فیلمه یادم نیست- تو سینمای باغ فردوس. نشسته بودیم تو سینما و تا فیلم شروع بشه ماجرا رو تعریف کرده بودم براش. فیلم شروع شده بود. تحت تأثیر ماجرا بودم و هم‌زمان تحت تأثیر فیلم. علیزاده که شروع کرد به حرف زدن، دستمو گرفت و فشار داد. خوشم اومد. ته دلم گرم شد. منتظر بودم دستمو ول کنه. نکرد. فشار دستش هم معمولی نشد. کم نشد. تا ته فیلم دستمو نگه داشت. ته دلم گرم‌تر شد.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز، اتفاقه که افتاد، یه‌هو ته دلم خالی شد. اون تنهایی واقعیه خودشو به رخ کشید. اولش فکر کردم به کی زنگ بزنم؟ هیچ‌کس به ذهنم نرسید. تلفن کسی رو هم حفظ نبودم حتا. بعد هم زنگ می‌زدم چی می‌گفتم؟ جواب‌های معمول رو می‌تونستم حدس بزنم. جواب‌های تیپیک آمریکای شمالی.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی اومدم بیرون، تنم هنوز می‌لرزید. حوصله‌ی حرف‌زدن نداشتم. دلم بغل می‌خواست. فکر کردم اگه تهران بودم، فلانی میومد پیشم، آشپزی می‌کردیم شام می‌خوردیم دراز می‌کشیدیم رو کاناپه تو بغل هم، فیلم می‌دیدیم. اگه تهران بودم، فلانی می‌گفت طوری نشده بابا، پاشو بیا پیش من دو تا شات می‌زنیم سریال می‌بینیم، تا فردا ببینیم چه کنیم. اگه تهران بودم، فلانی می‌گفت بپوش بیا سر کوچه، میام بریم راه بریم. اگه تهران بودم، دیگه تا دورترین دوستم بخواد بهم برسه فوقش یه ساعت طول می‌کشید. ولی میومد. همیشه می‌دونستیم اون یکی‌مون هست و میاد. چند بار یکی حالش خوش نبود و بقیه هر ساعتی بود، شب و نصف شب، خودمونو رسونده بودیم، بودیم پیشش؟ چند بار شده بود یکی از دوستام زنگ زده بود آیدا خونه‌ای بیام پیشت، حالم خوب نیست، از تو تخت با پيژامه اومده بودم بیرون به اون یکیامون هم زنگ زده بودم پاشین بیاین، که باشیم پیشش؟ تهران همو بغل می‌کردیم. تماس انسانی داشتیم با هم. فقط قائل به کلمه‌ها نبودیم. تهران که بودم، هیشکی پشت تلفن پشت چت جوابای تیپیک آمریکای شمالی نمی‌داد به آدم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستم می‌گه خب طبیعیه، این‌جا دوست صمیمی نداری چون. زمان می‌بره، ولی درست می‌شه. می‌دونم طبیعیه. می‌دونم زمان می‌بره و ممکنه درست شه. می‌دونم که این فقط به صِرفِ تهران بودن یا ونکوور بودن ربط نداره. فاکتورهای مختلفی از جمله همون «زمان» کذایی توش دخیله. ولی خب دردی از حس هم‌اکنون من دوا نمی‌کنه. فعلاً تا اطلاع ثانوی اگه ازم بپرسن برخی از مضرّات مهاجرت را نام ببرید در اقلام بالای لیست ذکر می‌کنم: بغل.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/1103287480244127956/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/1103287480244127956?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1103287480244127956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/1103287480244127956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/07/blog-post_66.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-6548565678251015968</id><published>2024-07-11T07:39:00.002+03:30</published><updated>2024-07-11T07:39:23.458+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;روز رو بد شروع کرده بودم. این روزا یه تریگر کوچیک باعث می‌شه به هم بریزم. ظرفیتم پایین اومده. روز رو بد شروع کرده بودم و بعد، به زحمت، دست خودمو گرفته بودم نرم ته چاه. تا حدی هم موفق شده بودم، تا حدی. اما آخرش، ته روز، یه اتفاق افتاد. الان که فکر می‌کنم، سومین حادثه‌ی سختی بود که دارم تو مهاجرت تجربه می‌کنم. حالا زیاد هم اتفاق بزرگی نبودا، اما دیدی وقتی ظرفیتت پایینه چه طور یه چیز کوچیک باعث می‌شه سر ریز کنی؟ چه طور یه اتفاق کوچیک یه هو تو مقیاس بزرگ به هم می‌ریزتت؟ همون.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اتفاقه که افتاد، برای چند دقیقه فریز شدم. فریز مطلق. نمی‌دونستم باید چه واکنشی نشون بدم. فقط وایستاده بودم نگاه می‌کردم. مغزم هنگ کرده بود. بعد از چند دقیقه مغزه فرمان داد آیدا باید یه کاری بکنی. نمی‌تونی فقط وایستی نگاه کنی. فرمانش رو اجرا کردم. طبق فرمولی که بلد بودم. یه هو دنیا به آخر رسیده بود. نمی‌دونستم جواب می‌ده یا نه. صرفاً داده‌هایی که بلد بودم رو گذاشتم تو فرمول و طبق اون پیش رفتم. نیم ساعت سه ربع بعد، اتفاق رو از سر گذروندم. به طرز غریبی، شانسی، به خیر گذشته بود. از اون جا زدم بیرون. تنم می‌لرزید. زدم بیرون و راه افتادم تو خیابون.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;از دم خونه رد شدم ولی نرفتم بالا. هنوز آمادگی نداشتم برم خونه. آمادگی نداشتم تنها باشم. تو خیابون آدم بود لااقل. خونه رو رد کردم رفتم چند تا خیابون بالاتر. نشستم رو یه نیمکت، تو یه پارک. دیدی باید به یکی زنگ بزنی اما نمی‌دونی به کی. ساعت توکیو رو چک کردم. صبح بود. زنگ زدم به دختره. منی که از ویدئو کال متنفرم دختره رو روی فیس‌تایم گرفتم. احتیاج به صورت آشنا آدم آشنا داشتم. حالم از چت و آی‌دی و کلمه به هم می‌خورد دیگه. یه وقتایی دلت نمی‌خواد حرف بزنی. نمی‌تونی حرف بزنی. به دختره گفتم دلم بغل می‌خواد. گفت می‌دونم. گفت منم همین‌جور. اشکای جفتمون اومد پایین. همین جور رو فیس‌تایم موندیم. حرف نزدیم. گریه کردیم.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/6548565678251015968/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/6548565678251015968?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6548565678251015968'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/6548565678251015968'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/07/blog-post_11.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-7105288711833370755</id><published>2024-07-05T07:22:00.001+03:30</published><updated>2024-07-11T07:40:01.947+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;نوشت: چرا این‌قدر خسته‌ای؟ بیا فرار کنیم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;می‌دونستم حرفش جدی نیستا، اما تنها چیزی بود که شنیدنش حالمو خوب کرد. شروع کردن یه زندگی فارغ از تمام منطق‌های قبلی. یه شروع واقعاً جدید.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/7105288711833370755/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/7105288711833370755?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7105288711833370755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7105288711833370755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/07/blog-post_5.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-787338763406234310</id><published>2024-07-04T08:07:00.004+03:30</published><updated>2024-07-04T08:11:08.501+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;به عکس‌هات نگاه می‌کنم. توی پروفایلت عکس‌های me 2 رو دوباره ورق می‌زنم. به چشم‌هات نگاه می‌کنم که معمولاً قایم‌شون می‌کنی پشت عینک، نکنه کسی چیزی توشون ببینه که تو نخوای. به لباس‌های خاکستری. به سایه‌های دورت. اون‌شب بهم گفتی من حواسم نیست که تو هم خودت بازی‌کردن بلدی. دروغ‌های سفید کم‌رنگ. گفتی نگران این نباشم که چیزی که از من می‌بینی واقعیت نداره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;واقعیت؟ واقعیت کدومه؟ این که تو الان این‌جا نیستی یا هیچ جا نیستی یا این که الان لابه‌لای این جمله‌هایی؟ هیچ‌کدوم واقعی نیستن. هر کدوم بخشی از واقعیتن، نه تمامش. و هیچ کدوم به تمامی واقعی نیستن. این که بخوای لابه‌لای نوشته‌ها من رو رصد کنی یا بخوای از پشت عکس‌ها پشت عینک‌ها پشت سایه‌روشن‌ها نگام کنی کار سختیه. تا جایی می‌تونی نگام کنی که خودم بهت اجازه می‌دم. که خودم پابلیش می‌کنم. باقی‌ش تا هر وقت بخوام پنهانه. تو اون قسمتای تاریک عکسه بی‌که کسی بدونه اون‌جا کی نشسته. اصلاً کسی نشسته یا نه. این همون بازیه‌ست. اگه بخوای غرق بشی توش، غرق می‌شی. برنده بازنده‌ای نداره این بازی. دورهمی یه مشت بازیکنه، تا وقتی بازی به راهه.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اعتیاد به داستان بدتره یا به داستان‌سرایی؟ اگه داستان من و تویی وجود داشته باشه به خاطر خود داستان نخواهد بود. جفت‌مون مریض تماشای داستان خودمونیم از دید شخص سوم. انگار نه انگار که این زندگی خودمونه، داستان‌نوشتن مهم‌تره. پروتاگونیست نابود شد؟ مهم نیست. داستانه اما قشنگ بود، نه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به واقعی‌بودنت فکر می‌کنم. و به نبودنت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا دیروز.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/787338763406234310/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/787338763406234310?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/787338763406234310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/787338763406234310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/07/blog-post_4.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-25548840.post-7411536156787956789</id><published>2024-07-02T10:07:00.001+03:30</published><updated>2024-07-02T10:07:10.301+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;p&gt;&amp;nbsp;امروز دوباره روحیه‌مو از دست دادم. رفتم تو فاز اضطراب. یه بخشی‌ش مال انتخابات ایرانه و مدام توی توییتر بودن. تماشای دور جدید وقاحت. به بخشی‌ش هم مال اینه که ۱ جولای شده و من از ددلاین‌هایی که واسه خودم گذاشته بودم عقبم. شاید فردا بشینم سرشون، انجام‌شون بدم. شاید هم نه. نمی‌خوام تأیید کنم، اما یه خرده‌شم به شین ربط داره و به دور بودنش. چرا یه هو ته دلم خالی شده این دو سه روز؟ تا قبل شین کجا بودم آخه اصلا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;امروز موندم خونه. دلم آرامش و تخت می‌خواست. صبح یه تیکه سمن گاشتم بیرون. روش چند قطره لیمو چکوندم و کمی نمک و فلفل و یه کم روغن آووکادو. گذاشتمش تو یخچال واسه عصر. شویدها رو شستم خرد کردم یه پیمانه برنج شستم خیس کردم دو تا خیار و یه گوجه و نصف پیاز قرمز رو شستم تبدیلشون کردم به سالاد شیرازی و همه رو گذاشتم تو یخچال. بعد کتابمو برداشتم رفتم دراز کشیدم تو&amp;nbsp; تراس، زیر آفتاب. کتابو بستم چشامو بستم خوابیدم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;این‌که لازمه یه کاری کنم با زندگیم داره اذیتم می‌کنه. دلم نمی‌خواد هیچ کار خاصی کنم. دلم نمی‌خواد کار کنم. از اون طرف می‌دونم مدت زیادی نمی‌تونم بدون کار کردم دووم بیارم. کارهای تهرانم هنوز هست، ولی به دلار که تبدیل می‌شه انگار نیست. این ماجرای کار بزرگ‌ترین چیزیه که در حال حاضر اذیتم می‌کنه. چیزای دیگه هم هستا، ولی به این بزرگی نیست. امروز مو ازم پرسید کارو چی کار کردی؟ اشتباه بود. دلم نمی‌خواست بپرسه ازم. هیچ کاری نکرده بودم. چیزی نگفتم. اما مکالمه که تموم شد تو چت براش نوشتم: آیم نات لیزی، آیم استیل استراگلینگ. مطمئن نبودم لیزی نباشم، اما مطمينم هنوز در حال دست و پنجه نرم کردنم تو مغزم. دارم انرژی زیادی رو از دست می‌دم. و خب، سن. چیزی نیست که بتونم بهش فکر نکنم. حالا فردا بیشتر راجع بهش می‌نویسم.&lt;/p&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/feeds/7411536156787956789/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='https://www.blogger.com/comment/fullpage/post/25548840/7411536156787956789?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7411536156787956789'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='https://www.blogger.com/feeds/25548840/posts/default/7411536156787956789'/><link rel='alternate' type='text/html' href='https://elcafeprivada.blogspot.com/2024/07/blog-post.html' title=''/><author><name>Unknown</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>