<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680</atom:id><lastBuildDate>Thu, 16 Feb 2012 14:10:08 +0000</lastBuildDate><title>خاطرات پراکنده</title><description>دل نوشته های یک مادر ...</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (فیروزه)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>23</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/blogspot/scatteredmemories" /><feedburner:info xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" uri="blogspot/scatteredmemories" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-3701985425279359901</guid><pubDate>Mon, 09 May 2011 20:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-05-10T01:17:05.775+04:30</atom:updated><title>اردیبهشت و بوی کتاب</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;اردیبهشت رو نه فقط بخاطر بوی گل هاش، نه فقط بخاطر آسمان پاک و آبی تهران (که این روزها خاکیه) و نه فقط بخاطر روز تولدم که تو این ماه ِ ، دوست دارم ... اردیبهشت برای من بوی کتاب میده ... بوی نمایشگاه ... لذت رفتن و ایستادن دم غرفه های کوچک و تورق کتاب ...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;خودم هم نمی دونم این همه علاقه من به کتاب از کجا اومده ... از اون بعداز ظهرهای پنج شنبه که دست در دست پدر، از خیابون کاخ سرازیر میشدیم پایین و می رفتیم سمت دانشگاه و تو کتاب فروشی های اون راسته به خوندن کتاب می ایستادیم و پدر به سلیقه مشترک برام چند جلدی کتاب می خرید .... و یا تعطیلات روزهای گرم تابستون که با مامان همراه میشدم و به کتابخونه دانشگاه میرفتم و مغرورانه پشت "میز توزیع" می ایستادم و اسم کتاب رو از دانشجوها می گرفتم و خوشحال لا به لای قفسه کتاب ها، به دنبال کتاب درخواستی میگشتم ... و یا&amp;nbsp; کشوهای کارت کتاب رو بیرون می کشیدم&amp;nbsp; و کارت کتاب های جدید رو ردیف میکردم.... و یا خسته از این همه همکاری با کتابدارها، لا به لای قفسه های کتاب خودم رو گم و گور میکردم که "جنگ و صلح" بخونم و یا " آناکارنینا" ....&amp;nbsp; یا اون روزهای بی دغدغه ای که با یه بشقاب پر از سیب گلاب روی مبل اتاقم ولو میشدم و میخوندم و میخوندم .. اینقدر که گاهی یادم میرفت از وقت نهار گذشته و اغلب آنچنان غرق در خوندن بودم که صدای مادرم رو هم نمیشنیدم ... &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;و هنوز هم خرید کتاب بیشترین سهم رو از سبد خانوار تو زندگی من داره .. هنوز هم تا هر شب چند صفحه ای نخونم، نمی تونم بخوابم .. هنوز هم وقتی عصبانی ام ، وقتی دلتنگم، وقتی خسته ام و خلاصه وقتی حس میکنم زندگی برام مثل یه قفس شده، خودم رو با خوندن سرگرم میکنم ... و چه دوستی سنگ صبورتر و آرامش بخش تر از این یار مهربان دانا و خوش بیان ...&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;چند روز پیش تو نمایشگاه چشمم به کتابی افتاد که منو برد به کودکیم ... به کتاب "پالتوی قرمز" نوشته خانم آهی و با نقاشی های زیبای "مرتضی ممیز" ... باورم نمیشد که تجدید چاپ شده باشه ... بدون لحظه ای درنگ برای پسرکم خریدمش ... .به این امید که روزی پسرکم هم خاطرات کتاب های کودکیش رو با فرزندانش تقسیم کنه ....&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.iranak.info/Download/DIRDataBase1/633636088663862500_25072_23.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.iranak.info/Download/DIRDataBase1/633636088663862500_25072_23.jpg" width="196" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-3701985425279359901?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2011/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-5314404949984428331</guid><pubDate>Mon, 28 Mar 2011 08:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-28T12:34:36.826+04:30</atom:updated><title>بهار ... تهران ... مردم (2)</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بازی کردنمون تموم شده و داریم میریم که سوار ماشین بشیم و بعدش نهار .... تا در خروجی پارک یه سربالایی تنده ... از همون ها که پسرکم عاشقشه ... اینکه بدو بدو بره بالا و دوباره بدو بدو بیاد پایین ... کار خطرناکیه .. می دونم ... ولی صدای خنده هاش برام لذت بخشه ... اونقدر که بهش اجازه بدم این کار رو بکنه و اگه خورد زمین بفهمه که هر لذتی رو، دردی هم هست ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روی سکوی دم در خروجی دوتا پیرمرد نشستن و مشغول صحبتن ... پسرکم مرتب این راه رو میدوئه بالا و میدوئه پایین ... آقای پدر با اخمهای گره خورده دم در وایستاده .. می دونم نگرانه و شاکی که چرا جلوشو نمی گیرم ... خودم پایین این سربالایی وایستادم که اگه افتاد بگیرمش و دل تو دلم نیست ... ولی جلوی این ترسم رو میگیرم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه دفعه یکی از پیرمردها با بدترین لحن ممکن میگه: خانم! بچه ات رو بگیر! الان میافته کله اش داغون میشه! و اون یکی همینطور که از رو سکو بلند میشه با صدای بلند و روبه دوستش میگه: عجب پدر مادرهای بی فکری پیدا میشن این روزها!...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بغض تا پشت پلک چشمهام میاد بالا ... ولی خودم رو جمع و جور میکنم ... و با خودم فکر میکنم کی یاد میگیریم که تو کار دیگرون سرک نکشیم ... کی یاد میگیریم که چشم هامون اینقدر دنبال کنجکاوی در رفتار کسانی که میبینیم و از کنارمون میگذرن، نگرده ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سوار ماشین هستیم ... صندلی عقب رو نگاه میکنم ... پسرکم تو صندلیش از خستگی خوابیده و آفتاب بی رمق بهار رو صورتش تابیده ... آقای پدر با خوشحالی با صدای خواننده، زیر لب زمزمه میکنه ... و&amp;nbsp; من ... به خوشحالی اونها، خوشحالم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-5314404949984428331?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2011/03/2.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-4118746958313793102</guid><pubDate>Sat, 26 Mar 2011 19:11:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-26T23:41:14.775+04:30</atom:updated><title>بهار ... تهران ... مردم  (1)</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دیروز با پسرک و آقای پدر رفتیم بیرون تا از خلوتی و هوای بهاری شهر لذت ببریم ... پسرکم که این روزها دیگه واسه هرکاری نظر میده، خواست که بره پارک ... رفتیم پارک ساعی ... پارکی که محاله در روزهای عادی پر ترافیک تهرون گذار آدم بهش بیفته ... نسیم نوروزی و هوای ابری-افتابی و کوه های نیمه برفی ، همه و همه، حس و حال خوبی به آدم میداد ... پسرکم با ذوق از سرسره ها بالا میرفت و تاب میخورد و الاکلنگ بازی میکرد ... بعد از مدت ها چشمم به چند تا سرسره فلزی افتاد ... مثل قدیم ها ... مثل بچگی هام ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پسرکم هم که انگار چیز متفاوتی کشف کرده هی اصرار میکرد که از این ها برم بالا ... از اون اصرار و از آقای پدر انکار که خطرناکه و بلنده و می افتی ... گفتم خودم باهاش میرم ... بگذار تجربه کنه ... با هم رفتیم بالا ... فسقلکم از اینکه یه کار غیرممکن رو انجام داده بود شاد بود و می خندید، من هم حس خوبی داشتم ... حس شیطنت بچگی ها ... حس شادی بی دغدغه کودکی .. وقتی روی فلز سرد سر می خوری و نسیم سرد به صورتت میخوره ... از اون بالا نگاهی به دور و بر انداختم .. چندتایی از پدر و مادرها و البته چندتایی بیشتر از پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها سر به بالا، من و پسرک رو نگاه میکردن ... تو نگاهشون یه جور تعجب بود، یه جور شماتت .. نمی دونم چی بود ولی حس بدی بهم داد ... انگار با خودشون بگن دختره گنده رو نگاه کن می خواد سر بخوره ... ته دلم قیلی ویلی می رفت که سر بخورم ... اون پایین آقای پدر ایستاده بود و با ابرو اشاره میزد که نشینی ها! ... بی خیال شدم و پسرک رو سر دادم پایین و خودم از پله ها سرازیر شدم ... حس خوبم ته دلم گم شد و یه لایه غم روشو پوشوند .... &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-4118746958313793102?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2011/03/1.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-3966289907386550251</guid><pubDate>Sat, 12 Mar 2011 21:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-13T00:48:58.847+03:30</atom:updated><title>من و احساس گناه</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;همیشه وقتی&amp;nbsp; بچه ای رو تو پارک میدیدم که مادرش دعواش می کرد و یا گریان اونو می برد، به خودم می گفتم: "ای بابا! تو که تحمل شیطنت بچه ات رو نداری پس چرا بچه دار شدی" و هرگز فکر نمیکردم که چنین روزهایی برای خودم تکرار بشه ...&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: right;"&gt;انگار با بزرگ شدن پسرکم و بیشتر شدن شیطنت هاش، صبر و تحمل من هم کم میشه&amp;nbsp; ... روزی فکر میکردم چطور ممکنه آدم حتی برای تنبیه، دستش رو روی عزیزترینش بلند کنه و حالا تقریبا روزی نیست که پسرک شیطون و شیرین زبون من، دادی از مامان کم حوصله اش نشنوه و یا یه پشت دستی نخوره ... چه حسی دردناک تر از احساس عذاب وجدان بعدش ... &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدونم چی بگم و چه جوری بگم ... فقط ازت می خوام که با قلب مهربون و دریائیت منو ببخشی ... منو و تمام بی حوصلگی هامو، منو و تمام دلتنگی هامو ، منو و تمام خستگی هامو .... منو ببخش پسرکم بخاطر تمام بد اخلاقی هام، بی منطقی هام و بد خلقی هام ... بخاطر تمام لحظاتی که با کمی آرامش و حوصله میتونستم با تو صبورتر باشم و نبودم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;رنجانده ام دوباره دلت را، مرا ببخش!&lt;br /&gt;
آبی ترین کرانه ی دریا، مرا ببخش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می خواستم که خوب بمانم برای تو&lt;br /&gt;
ناخواسته بد شدم اما، مرا ببخش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
رنگی ندارد این غزلِ کهنه پیش تو&lt;br /&gt;
زیباترین قصیده ی دنیا، مرا ببخش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دل گیر می شوی زِ من و دَم نمی زنی&lt;br /&gt;
شرمنده ام، همیشه و هر جا، مرا ببخش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو تکیه گاه محکم اندوهِ من شدی&lt;br /&gt;
سنگ صبور این دل تنها، مرا ببخش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روشن نموده ای شبِ این بی ستاره را&lt;br /&gt;
ای مثل ماه روشن و زیبا، مرا ببخش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این است حرف آخرِ من، ای همیشه خوب!&lt;br /&gt;
عذرم قبول می کنی آیا!؟-مرا ببخش! *&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
* نفیسه مقدادی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-3966289907386550251?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2011/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-8589698044602292689</guid><pubDate>Fri, 21 Jan 2011 21:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-22T01:09:40.815+03:30</atom:updated><title>تجربه یه حس جدید</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;5شنبه بالاخره یه وقت خالی پیدا شد تا سری به میدون تجریش بزنم ... رفتن سرپل تجریش همیشه برای من با یه حس خوب همراهه ... حس خوبی که ریشه در خاطرات خوب گذشته ی نه چندان دورم داره ... خیابون سعد آباد و شیطنت های دوران دبیرستان، کتابفروشی فردوسی، عکاسی اطلس، امام زاده صالح و نذرهاش، بازارش ، تکیه اش، عطاری بزرگ تجریش، سینما آستارا، ایستگاه اتوبوس های درکه، خط تاکسی های آصف، همه و همه برای من پر از خاطرات شیرینه...هرچند که به نسبت 15-16 سال پیش خیلی چیزهاش عوض شده ولی هنوز هم برام دوست داشتنیه ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روزهایی که میرم تجریش اغلب دلم میخواد تنها برم... واسه خودم با خیال راحت بگردم و خرید کنم ... خریدهام هم اغلب خاصه ... مثلا گردو بخرم یا یه دسته سیر تازه، باقالی خشک یا&amp;nbsp; ترشی میوه ، ارزن بخرم برای گنجشک هایی که تو ایوونمون لونه دارن یا سمنوی عمه لیلا، پسته تازه یا لوبیای پاک کرده، 1 کیلو زردک و یا 2 تا به درشت و خوشرنگ ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یکی دیگه از کارهایی که همیشه جزئی از تجریش نوردی های منه، رفتن به کافی شاپه ... که البته به یمن وجود پسرکم، 3 سالی میشه که قطع شده ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز بعد از اینکه سری به کتابفروشی فردوسی زدم و طبق معمول، چند جلدی کتاب خریدم، چشمم افتاد به کافی شاپی که همون نزدیکی ها باز شده ...&amp;nbsp; تو اون سوز عصر 5شنبه تجریش، دلم لک زده بود واسه رفتن و نشستن و یه  قهوه و کیک خوردن ... یه دلم گفت "برو!"، یه دلم گفت "نرو!" ...به خودم گفتم: "پسرکم الان از خواب بیدار میشه، باید زودتر برسم خونه"، "وای دیرم نشه، هزارتا!! خریدم مونده" و اینقدر تو ذهنم "نه" آوردم که وقتی به خودم اومدم دم بیمارستان شهدا بودم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می دونستم که اینها همه اش بهانه اس ... واقعیت این بود دل رفتن نداشتم... که می ترسیدم! از قضاوت مردم! از نگاهشون! ازاینکه از نشستن یه خانم تنها تو یه کافی شاپ چی برداشت می کنن! &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تا خونه و پشت فرمون با خودم درگیر بود و درجنگ! ... با خودم هزار بار گفتم: "دختر! اعتماد به نفست کو؟!" ، " کی به تو کارداشت!" ، " گور بابای هرکی که بخواد فکری بکنه!!" و فکر کردم تو این 2 سال خونه نشینی بر من چی گذشته ... این اعتماد به نفس شکننده از کجا اومده؟ ... واقعا چی تو من تغییر کرده؟!&amp;nbsp; .... چی باعث شده که از این سبک لذت های ساده زندگی به این راحتی دست بکشم؟ ..&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حس بدی بود .... باید باهاش بجنگم ... نه از فردا ... از همین الان&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-8589698044602292689?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2011/01/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-5978351270771586718</guid><pubDate>Tue, 11 Jan 2011 20:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-12T00:34:57.065+03:30</atom:updated><title>برف بازی، کتاب و چای داغ</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بالاخره طلسم بارش تهران شکست و شهر ما هم چهره زمستونی گرفت ... برف زمستونی رو خیلی دوست دارم... یه حس خوبی به من می ده ... یه آرامش عجیب ...کوچیک که بودم ، هر وقت برف میبارید ما رو میبردن خونه مادر بزرگم ... خانم جون -مادر بزرگ مادرم- یه اتاق داشت رو به حیاط خونه ... همیشه یه بخاری علاالدین کنارش روشن بود با یه کتری آب روش .. .انگار باور نداشت که شوفاژ برای گرم کردن اون اتاق کافیه ... تکیه می داد به پشتی و می بافت ...  همیشه یه پتوی قلاب بافی دستش بود و مشغول بافتن ... نمی دونم چند تا پتو قلاب بافی کرده بود ..همه ما نوه ها و نتیجه ها با پتوهای دستباف اون بزرگ شدیم ... عاشق این بودم که تو اون سرما، سرم رو بگذارم رو پاش و به زور خودم رو زیر اون پتویی که همیشه روی پاهای دردناکش می انداخت، جا بدم ... بعد همینجور که بارش برف رو نگاه می کنم و مشت مشت نخودچی کشمشی رو که کف دستم ریخته بود می خورم، دل بدم به قصه هاش ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هنوزم وقتی برف میباره، میرم به همون دوران و بزرگترین لذتم اینه که بشینم کنار پنجره روبه حیاط با یه کتاب و یه لیوان چای داغ ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو روز پیش که برف بارید ، دلم میخواست به عادت همیشه تو خونه بمونم ولی پسرکم از خوشحالی تو خونه بالا و پایین میپرید و می گفت : "مامان برف! مامان گوله گوله برف میاد! بریم برف بازی!" ... دیدم حالا دیگه با گذشته فرق کردم .. حالا دیگه آرامش و لذت من در کنار لذت پسرکمه .. شال و کلاه کردیم و با هم رفتیم پارک و بعد از 2 ساعت، خیس و یخزده و خسته ولی با لب های خندان برگشتیم ...به این امید که روزی یادآوری خاطرات این روزها مایه شادی و آرامش پسرکم باشه .... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div style="text-align: center;"&gt;پسرکم! مسیر آینده ات روشن و به سپیدی این برف باد!&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.firooz.com/upload/images/hzglf7p1w2pj2e6i05f5.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://www.firooz.com/upload/images/hzglf7p1w2pj2e6i05f5.jpg" width="240" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-5978351270771586718?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2011/01/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-3965552248674994894</guid><pubDate>Wed, 29 Dec 2010 20:16:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-30T10:57:38.953+03:30</atom:updated><title>یک روز خوب</title><description>اول: بعضی وقتها انتظار میکشی ...انتظار اینکه یکی حالتو بفهمه و بهت بگه: من هستم ... هرچی تو دلت میگذره به من بگو تا سبک بشی ... و غافلی از تموم آنهایی که دور و برت هستن و فقط منتظر اشاره ای تا بشن سنگ صبورت و گوش شنوات ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیروز بعد از مدت ها به دوستی تلفن کردم ... نمی دونم چقدردلم پر بود که شروع کردم به گفتن ..از آسمون و زمین .. بی ربط و با ربط و اون با صبوری گوش داد ... گاهی با یه همدردی کوتاه بهم می فهموند که درکم میکنه و گاه بدون اینکه بخواد نصیحت کنه فقط از تجربه های خودش میگفت... وفتی قطع کردم حال دیگه ای داشتم ..سبک بودم ... انگار بغض این چند هفته ترکیده بود ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوم: بعضی روزها از اینکه تبدیل شدم به یه مامان تمام وقت دلم میگیره ... از سر و کله زدن با پسرک خسته میشم... از اینکه همه اش به فکر ناهار و شام باشم ... به فکر شست و شو و جارو و اتو کشی ... دلم میخواد مثل گذشته های نه چندان دور یه کاری داشته باشم و مفید باشم ... بتونم تو اجتماع و به روز باشم و خلاصه اینکه احساس کنم مفیدم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دیروز دوستی با من تماس گرفت و از من خواست که مسئولیت یه گوشه خیلی کوچولو از  &lt;a href="http://www.mamisite.com"&gt;سایتی&lt;/a&gt; رو که میگردونه به عهده بگیرم ... پیشنهادش برای منی که این روزها به شدت احساس بیهودگی داشتم خیلی شیرین و دلچسب بود ... امیدوارم بتونم جوابگوی محبتش باشم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز به یمن این دوست های خوب برایم روز دیگه ای شد ..یکی از خوبترین روزهای خدا ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
برخلاف خیلی ها معتقدن دوست مثل ش.راب میمونه و کهنه اش خوبه ولی من میگم که دوست کهنه و نو نداره ..دوست وقتی خوبه که یکدل و یه رنگ باشه ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دور و برتون پر دوست و دوستی هاتون پایدار...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-3965552248674994894?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/12/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-6883367979473058563</guid><pubDate>Sun, 26 Dec 2010 20:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-12-26T23:50:27.811+03:30</atom:updated><title>به بهانه یلدایی که گذشت</title><description>چند هفته پیش به بهانه فرار از آلودگی تهران چند روزی رو در شهر کوچک خوش آب و هوایی سر کردیم ... هر شب با غروب خورشید من و پسرکم و آقای پدر دور بخاری ای که تنها منبع گرما بخش خونه بود جمع میشدیم و شب های طولانی آخرین ماه پاییز رو در حالی سپری می کردیم که من اغلب با کتاب ها و لپ تاپم مشغول بودم و پدر و پسر خنده کنان با هم کشتی می گرفتن ، نقاشی می کردن، ماشین بازی و توپ بازی می کردن و سر آخر همونجا سرشون رو یه بالش می گذاشتن و می خوابیدن ... این وسط هم بساط چای و آجیل شیرین و گاهی نون و پنیر و گردو به راه بود ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تو اون لحظه ها غرق در لذت و شادی دیدن خنده های پدر و پسر و حس خوب و همراه با آرامشم، به گذشته فکر میکردم .. به اون موقع هایی که جنگ، همه رو به دور هم جمع کرده بود ... خاله های مادرم از کرمانشاه که زیر آتیش بمب و موشک بود به تهرون و منزل مادربزرگم می آمدن ... شب های سرد و طولانی پاییز و زمستون اغلب با ترس از بمباران و آژیر با به دور هم بودن می گذشت و شاید خوشحال تر از همه ما بچه ها بودیم که ترس برامون بی مفهوم بود و فقط به با هم بودن فکر می کردیم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شب هایی که کمبود گازوئیل و نفت همه رو دور 2 تا بخاری علاالدین تو یه اتاق جمع می کرد و گه گاه سرما باعث میشد بساط کرسی ذغالی هم به راه باشه ... ولی با همه اینها و با همه کمبودها و ترس ها، آنچه که بود فقط محبت بود و گرمای دور  هم نشستن فامیل، با هم بودن، با هم گفتن، با هم پختن، باهم خوردن، با هم خندیدن و حتی با هم ترسیدن ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی دونم چرا ولی یک دفعه به حکمت یلدا فکر کردم ... به همه آنچه که در موردش خونده بودم ... شاید ساده تر از همه این بوده باشه که مردم قدیم به دنبال بهانه ای برای با هم بودن و جمع شدن دور یه منبع گرمایی ، کرسی هاشون رو علم میکردن و هر کس هر خوراکی رو که داشت می آورد که همراه با اون شادی و مهر و محبتش رو با بفیه قسمت کنه ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
"یلدا" از هر جا و به هر دلیل که آمده باشه رسم قشنگیه که تو دلش فقط مهر و محبت به همراه داره ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن: ممنون از همه دوستانی که این چند وقته به اینجا سرزدن و منو شرمنده کردن ..راستش چند وقتی خیلی سر کیف نبودم و دلم نمی خواست با خوندن نوشته هام شریک حال ناخوشم باشید .....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-6883367979473058563?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/12/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-4571444473036798899</guid><pubDate>Sun, 28 Nov 2010 13:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-11-28T16:35:45.761+03:30</atom:updated><title>ذهن مشغولی های روزمره - 1</title><description>چند روزه که چند تا موضوع خیلی منو درگیر خودشون کرده ... ولی از همه مهمتر همین اولی هست:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اول:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز خیلی چیزها فهمیدم ... فهمیدم که مادرم - تکیه گاه همیشگی ام - خودش نیاز به یه تکیه گاه داره...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز وقتی نگاهش کردم که بی حال از این دیابت چند ساله و بالا و پایین شدن قند خون، روی تخت دراز کشیده بود، به خودم لرزیدم، ترسیدم... دیدم چقدر شکسته شده ... دیدم چقدر احتیاج داره که تکیه گاهش باشم ..که کنارش باشم .... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و چه سخته رسیدن به این باور که پدر و مادرهای ما دارن میان سالی رو رد می کنن ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نه! نمی خوام ذهنم رو درگیر این مسئله کنم! نمی خوام باورش کنم! مادرم رو میخوام ... سالم و رو پا و تر و فرز! مثل همیشه! .. مثل تمام اون روزهایی که با پسرکم می آئیم و بی خیال از دنیا و ما فیها روی تخت اتاقم ولو می شیم و من همه چیز رو میسپارم به دست های پرمهرش ... عین بچگی هام ..عین همون روزهایی که دختر خونه بودم ... بی دغدغه و مسئولیت ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی واقعیت اینه که مادرم دیگه توان گذشته اش رو نداره ... بازنشستگی و تو خونه موندن - خصوصا حالا که 2 تا پسرهاش هم ازش دور شدن - تو روحیه اش تاثیر بدی گذاشته و بیماری هم مزید بر علت شده ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من در توانم نمی بینم که تکیه گاهش باشم ... هنوز میخوام که بهش تکیه کنم .. هنوز به شونه های محکمش احتیاج دارم ... هنوز دامنش رو برای گریه هام میخوام و هنوز دست نوازشش رو بر روی موهام دوست دارم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
واقعیت اینه که با وجود اینکه خودم مادر شدم هنوز هم دلم میخواد برای مادرم "بچه" باشم .. "بچه" به معنی واقعی اش!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از صمیم قلبم از خدا می خوام که به همه پدر و مادرها سلامتی و عمر باعزت بده ... امین!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-4571444473036798899?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/11/1.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>3</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-8873394151575100993</guid><pubDate>Wed, 17 Nov 2010 12:47:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-11-17T16:17:52.396+03:30</atom:updated><title>فوبیای "مادر بد"</title><description>ساعت 9 شب - یکی از روزهای خدا&lt;br /&gt;
سرم به شدت درد می کنه ... روی تخت دراز کشیده ام... چشم هام رو بهم فشار میدم بلکه زودتر خوابم ببره و از این "میگرن" وحشتناک خلاص بشم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه چیزی ته دلم نمی گذاره بخوابم ... صدای خنده و بازی پسرکم با آقای پدر از اون یکی اتاق میاد... به خودم می گم "نخواب! مسواکش مونده!" ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میون همه جور کمکی که آقای پدر تو خونه داری و بچه داری میکنه، دو کار هست که اصلا سراغش نمی ره ... یکی ناخن های پسرک رو گرفتن و یکی هم مسواک زدن براش ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بی حال تر از اونی هستم که بتونم بلند بشم ... دوباره و دوباره با خودم زمزمه می کنم "نخواب! مسواکش مونده!" ... "نخــــــواب! مسو.........&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی فهمم کی خوابم برده ..صبح با عذاب وجدان بیدار میشم و چند ساعتی طول میکشه تا به خودم بقبولونم که با یه شب مسواک نزدن هیچ اتفاقی برای دندون های پسرکم نمی افته &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ساعت 12:30 - یکی دیگه از روزهای خدا&lt;br /&gt;
تازه از بیرون رسیدم ... تا پامون به خونه میرسه پسرکم میگه" مامان! غذا!" ... هنوز مانتو در نیاورده می پرم تو آشپزخونه ... نیمرو! ...اه! تخم مرغ نداریم! ... فیله مرغ ها هم که یخ زده! ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگه خودم بودم نون و پنیر می خوردم با چای! ...ولی این فسقلک رو چکار کنم ... بی خیال میشم ..سریع یه ساندویچ نون و پنیر و گردوی پر ملات براش درست میکنم و می دم دستش ... با لذت میخوره و میره با اسباب بازی هاش مشغول میشه &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ولی عذاب وجدان منو رها نمی کنه ... آخه این چی بود بهش دادم ! این هم شد غذا! ... و این غذاب با من همراهه تا شب که پسرکم شامش رو پر و پیمون میخوره و من خیالم راحت میشه ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
آقای پدر میخنده و میگه" باور کن خاصیت اون پنیر و گردو کمتر از یه تکه مرغ و برنج و یه قاشق آب خورش نیست!" &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
میدونم! همه اینها رو می دونم .... ولی بازهم میترسم ... از چی؟ ...واقعا نمیدونم! ..گاهی از خودم میپرسم مثلا چی میشه:  "قد نمی کشه؟" ، "مواد مغذی بهش نمی رسه؟" ، " آخه چی؟" ولی بازهم جوابی ندارم که به خودم بدم بجز ترس از این که مادر بدی باشم و خوب به پسرکم نرسم .....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-8873394151575100993?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/11/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-6776210647457115189</guid><pubDate>Fri, 12 Nov 2010 16:33:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-11-12T20:03:13.736+03:30</atom:updated><title>عشق و آب میوه</title><description>پسرکم همه جور میوه ای رو نمی خوره و چون میونه ای هم با آب میوه نداره مجبورم به انواع روش ها، چند قلپی آب میوه به خوردش بدم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز با یه سینی و چند تا نارنگی و یه آب پرتقال میوه گیری دستی، نشستیم وسط هال و مشغول شدیم و بازی بازی یه لیوان آب نارنگی و لیمو شیرین به خوردش دادم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمی دونم هال هوای پاییز بود و عصر جمعه یا طعم آب میوه که منو برد به گذشته ها....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غروب های بلند پاییز و زمستون، پدرم مینشست جلوی تلویزیون با یه سینی فلزی پر از لیمو شیرین و پرتقال، یه آب پرتقال گیری قرمز و یه لیوان ... با حوصله میوه ها رو قاچ می کرد، آب میگرفت، هسته هاشو از رو صافی آب میوه گیری بر میداشت، پالبهای پرتقال رو که تو صافی مونده بود بر می گردوند تو ظرف آب میوه گیری و میریخت تو لیوان و می داد دست داداش کوچیکه ... نوبتی بود ... تا اون بخوره دوباره آب می گرفت و تو همون لیوان میریخت واسه داداش بزرگه و بعدش نوبت من بود که اولی بودم و از همه بزرگتر .. ناز و نوز هم تو کار نبود باید همه لیوان رو تا آخرش سر میکشیدیم ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یادش بخیر ..نمی دونم چرا دیگه هیچوقت آب پرتقال هایی به اون خوشمزگی نخوردم ... شاید میوه های امروز دیگه عطر و طعم گذشته رو نداره ..شاید هم راز اون مزه شیرین تو عشق پدر بود به بچه هاش ... عشقی که با قطره قطره اون آب میوه ها به من و برادرهام هدیه می داد...  &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
امروز بعد از مدت ها دوباره طعم شیرین و به یاد موندنی اون آب میوه ها برام زنده شد ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ ن: مرسی از همه دوستانی که این چند روزه به اینجا سرزدن و شرمنده که صابخونه نبود ... راستش یه کم گرفتار بودم ... ممنون از محبت همتون&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-6776210647457115189?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-5392632596471557602</guid><pubDate>Wed, 27 Oct 2010 20:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-28T00:10:55.854+03:30</atom:updated><title>چه زود گذشت ...</title><description>تازه دانشجو شده بودم ... همین روزها بود ... 4شنبه ها "مبانی علم اقتصاد" داشتیم ... کلاس طبقه همکف بود و پنجره هاش به حیاط باز می شد... درست زیر پنجره یه نیمکت بود... یادمه اون روز کلی صدای هر و کر خنده می اومد تو ... استاد اشاره کرد که یکی از خانم ها پنجره رو ببنده .. پاشدم و قبل از بستن پنجره از کنجکاوی سرکی به بیرون کشیدم تا نیمکت نشین های پر سرو صدا رو ببینم ... نگاهم افتاد به دو چشم خندون ... نمی دونم تو اون نگاه و خنده چی بود که باعث شد ژست این بچه درس خون های سال اولی رو بگیرم و زیر لب بگم : "واقعا که! مراعات هم خوب چیزیه" ... و هرگز فکر نمی کردم اون کلاس عصر پاییزی، اون پنجره، اون نگاه، اون خنده و اون جمله مسخره، روزی به پیوندی برای همه عمر تبدیل بشه ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
16 سال از اون روزی که دلم رو به اون نگاه و اون خنده دادم می گذره و 11 سال از روزی که دست هامون رو بهم دادیم تا یار و همدم و همسر یکدیگه باشیم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و هنوز چه حس خوبی داره مرور اون روزها ... روزهایی که یاد آوریشون آرامش و شادی به همراه داره و نیرویی  برای گذر از همه پستی و بلندی های زندگی &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و شیرین تر از همه بی شک پسرکمه که هر روز با شیرین زبونی هاش دنیای من و آقای پدر رو غرق در لذت و شعف می کنه ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-5392632596471557602?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>6</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-9165781939266868231</guid><pubDate>Sat, 23 Oct 2010 21:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-24T00:58:10.128+03:30</atom:updated><title>خاطرات کودکی</title><description>یادم می آد بچه که بودم بابام صدام می کرد:" اون زیر سیگار رو برام بیار" یا " یه لیوان آب بیار" و یا مامانم می گفت:"بدو از تو اتاق یه خودکار برام بیار" و خلاصه از این جور کارهای کوچک ... و من چقدر تو دلم غر میزدم که "مگه خودشون نمی تونن برن بیارن" ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بزرگتر که شدم من این خرده خواهش ها رو منتقل می کردم به داداش کوچیکه و اونهم میسپرد به داداش کوچیک تره و خلاصه بار انجام همشون رو دوش ته تغاری بود ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا که پسرکم دیگه یه کوچولو بزرگ شده روزی نیست که بهش نگم: "بدو شونه مامان رو بیار" یا " میری از رو میز یه دستمال بیاری" و ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مطمئنم روزی اون هم تو دلش غر میزنه که "مگه خودش نمی تونه" و باز هم مطمئنم روزی  همین کارها رو از بچه کوچکش خواهد خواست ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه زود کودکیمون رو فراموش می کنیم....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-9165781939266868231?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>5</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-2996600715296864592</guid><pubDate>Thu, 21 Oct 2010 21:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-24T01:14:57.913+03:30</atom:updated><title>یک داستان تکراری 2</title><description>ساعت 4 شده و من همچنان در مطب آقای دکتر نشسته ام ... قبلن این انتظار و اتلاف وقت برام مهم نبود و با خوندن یه کتاب که همیشه همراهم بود، میگذشت ... ولی وقتی بچه ات رو سپرده باشی دست یه نفر، اونوقته که هر دقیقه برات یه قرن میگذره و هی ساعت رو نگاه می کنی و دقیقه ها رو میشمری ... هیچ کتابی هم نمیتونه اینقدر سرت رو گرم کنه که گذشت زمان رو حس نکنی و بچه رو هم فراموش کنی ... وقتی انتظار از نیم ساعت بشتر میشه اونوقته که حس می کنی یواش یواش دارن تو دلت رخت میشورن ... دست میبری به تلفن که زنگ بزنی و از خونه خبر بگیری بعد فکر میکنی که "بی خبری خودش خوش خبریه" چون اگه خبری بود حتما زنگ میزدن ... پس بی خیال میشی و سرت رو با آدم های تو مطب گرم میکنی ... یکی خوابیده .. یکی داره روزنامه می خونه ..دونفر با هم پچ پچ میکنن .... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یه هو در باز میشه و مادری با یه دختر بچه بامزه 4-5 ساله وارد میشه ... از چشم های دخترک شیطونی می باره و از چشم های مادرش خستگی و این یعنی سوژه جدیدی که نمی زاره حوصله آدم خیلی هم سر بره ... مادر میشینه و پرخاش گرانه به دخترش هشدار میده: " بشین پیش من و تکون هم نخور!" ... خوب تا 3-4 دقیقه اوضاع آرومه ... یواش یواش دخترک شروع میکنه به کش و قوس اومدن ... و مادر بازهم غر میزنه ... بعد دخترک از صندلی بالا میره و رو پشتیش سر می خوره ... بازهم مادر غر میزنه ... یواش یواش دخترک اتاق انتظار رو میگذاره روسرش ... از این ور به اونور میدوه ... از صندلی ها بالا می ره و مادر همچنان نشسته و غر میزنه ... دخترک هی می دوه و داد میزنه "خسته ام بریم خونه ، خوابم میآد" .. و مادر همچنان میغره که "ساکت! بگیر بشین بچه جون! الان نوبتمون میشه!"&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند تا از خانم ها سرشون رو میکنن تو کیفشون و شروع به گشتن می کنن .. یکی شکلات در می آره ، یکی یه مداد و کاغذ ، یکی آدامس و خلاصه همه سعی در ساکت کردن دخترک دارن ... و مادر همچنان که تشکر میکنه زیر لب غر میزنه ... 5 دقیقه بعد دخترک ساکت رو یه صندلی نشسته و مشغول نقاشیه ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من پیش خودم فکر می کنم که گه گاه والدین بیشتر از بچه هاشون احتیاج به تربیت و یادگیری دارن ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن.: بالاخره ساعت 5:20 موفق به دیدن دکتر میشم ... و همچنان دراین ابهام باقی میمونم که تنظیم کردن وقت مطب کار سختیه یا این وقت مردمه که ارزش نداره ؟!!!!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-2996600715296864592?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/2_22.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-9114024237779985214</guid><pubDate>Tue, 19 Oct 2010 21:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-24T01:21:06.328+03:30</atom:updated><title>یک داستان تکراری 1</title><description>امروز وقت دکتر داشتم ... گفته بود ساعت 3 مطب باش ... با چه مکافاتی 3 متر جا پیدا کردم تو بیهقی  .... بدو بدو رفتم سر بخارست که تاکسی بگیرم برای میرزای شیرازی ... اونهم که خدا رو شکر یافت می نشود ... یعنی همه تاکسی ها فقط و فقط در بست می رفتن ... خلاصه آخرش هم مجبور شدم عباس آباد پیاده بشم ... تا مطب دکتر دویدم که یه وقت خدایی نکرده دیر نرسم و وقتم نسوزه ... فکر میکنین چی دیدم؟! ... 15 نفر گوش تا گوش نشسته بودن ... 2-3 نفر هم تو راهرو ... اونوقت ساعت چنده؟ 2:45 ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد از اینکه تو صف پرداخت ویزیت و تشکیل پرونده ایستادم (آخه همون موقع 4 نفر جلوی من بودن) اومدم و به زور خودم رو وسط 2 تا خانم رو یکی از صندلی های مطب جا کردم ... از بغل دستی پرسیدم ببخشید وقت شما ساعت چنده؟ گفت سه ... از اینوری پرسیدم .. گفت سه ... گفتم یعنی چی همه اینها وقت ساعت 3 دارن؟ .... خانمه گفت: آره! وقتی زنگ میزنی وقت بگیری به 10-15 نفر می گه 3 ، به 10-15 نفر بعدی میگه 4... گفتم خوب! .. گفت همین دیگه بعد باید به ترتیب بشینیم تا نوبتمون بشه ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و من متعجب در این فکر موندم که فیکس کردن وقت اون هم برای یه دکتر پوست (مثلا یه ربع به یه ربع برای هر مریض) اینقدر کار سختیه که 10-15 نفر باید حداقل 2 ساعتی رو ع ل ا ف باشن؟!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وقت ما پایتخت نشین ها این روزها چقدر بی ارزش شده ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن.: قصه من در این مطب ادامه دارد ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-9114024237779985214?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-1977360636625897063</guid><pubDate>Sun, 17 Oct 2010 08:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-24T01:19:16.305+03:30</atom:updated><title>چند لحظه کودکی</title><description>ته کوچه خونه مامان یه پارک خیلی دنج هست که صبح ها خیلی خلوته و جز چند تا نگهبان افغانی پارک و خانم هایی که کیسه خرید بدست از وسط پارک میگذرن کسی گذارش به اونجا نمی افته .... من هم از این نعمت استفاده می کنم و با پسرکم بعضی صبح ها رو پارک گردی می کنیم ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند روز پیش به پسرکم یاد می دادم که رو چمن ها دراز بکشه و غلت بخوره ..انگار می ترسید ... هی میگفت " مامان بیا! مامان تو هم" ... من هم دلو زدم به دریا و کنارش رو چمن ها دراز کشیدم ... دست هامون رو باز کردیم و با هم غلت زدیم .. کلی با آفتاب که لا به لای ابرها پیداو پنهان می شد قایم موشک بازی کردیم ... چشم هامون رو تنگ کردیم و گذاشتیم آفتاب تو صورتمون بخوره ... دراز کشیدیم و از پاشدین آب آبپاش های پارک به سر و صورتمون لذت بردیم... خندیدیم.. همو بغل کردیم و باز هم غلت زدیم ... خیس و گلی ولی شاد و خندان که پاشدیم چشمم افتاد به دو، سه تا نگهبان افغانی که با چشمهای گرد و دهان های باز منو نگاه میکردن ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قبل از اینکه هجوم فکر هایی مثل " وای خدا! الان می گن دختره دیوونست!" ، "خدایا حالا چه فکر ها که راجع من نمی کنن!"، " چه بد شد ، کاش این کارو نکرده بودم" ، خوشی چند لحظه قبل رو زایل کنه، پت و پهن ترین خنده ای رو که میشد تحویلشون دادم و با پسرکم ، دست در دست هم با لباس های گلی به سمت خونه رفتیم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لذت و شادی اون لحظه ها می ارزید به همه اینها .. حتی به مانتویی که لکه های سبز چمن از روش پاک نمی شه .....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پ.ن: چند روزیه که هر جا میریم پسرکم با زبون خودش و با آب و تاب و لذت تعریف میکنه که مامانش باهاش تو پارک رو چمن ها بازی کرده ... و من غرق در لذت، فکر می کنم چه ساده میشه شادی رو مهمون دل کوچیک بچه هامون بکنیم ..فقط و فقط اگر کودکی خودمون رو یه بار دیگه به یاد بیاریم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-1977360636625897063?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-6309908106302403730</guid><pubDate>Thu, 14 Oct 2010 20:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-14T23:33:38.913+03:30</atom:updated><title>معدنچیان شیلی</title><description>دیشب از شبکه بیBسی پخش مستقیم نجات معدنچیان شیلیایی رو نگاه می کردیم ... با دیدن پسرک کوچک گریانی که با بیرون آمدن پدرش از اون زندان تنگ و تاریک از بین همه بزرگترها راه باز کرد و به آغوشش رفت، دلم لرزید و گذاشتم چشم هام ببارن ... ببارن از خوشحالی ..خوشحالی برای همه کودکانی که دوباره آغوش پر مهر پدر رو دیدن و پسرانی که بعد از 69 روز به آغوش مادرانشون برگشتن ... برام مهم نبود که هزاران کیلومتر اون طرف تر هستن و برام مهم نبود که آیا اسم "ایران" تا حالا به گوش هیچکدومشون خورده یا نه ... مهم خانواده هایی بودن که دوباره دوره هم جمع می شدن ... مهم تلاش جمعی ای بود که نتیجه داده بود ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
سرم رو که بالا کردم دیدم که پدرم، عمه ام ، آقای پدر و پسرکم با چشمهای گرد شده نگاهم می کنن ... حق هم داشتن که تعجب کنن ... تو سی و چند سال گذشته بجز موقع فوت مادر بزرگم که سال پیش اتفاق افتاد، این دومین بار بود که من در جمعی اشک می ریختم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند وقتیه که به شدت رقیق القلب شدم و هیچ تلاشی برای پنهان کردن احساسم نمی کنم ... دیگه بغضم رو تو گلوم پنهان نمی کنم تا در خلوت و سکوت شب پای سجاده یا زیر آسمان مهتابی و پر ستاره خودش رو آزاد کنه و یا به شکل هق هق خفه ای لا به لای پر های بالشم گم بشه ... می گذارم هر وقت بغضی اومد خودش رو رها کنه و این هم هدیه ایه که پسرکم با اومدنش برام به ارمغان آورده ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با اومدنش منو مادر همه بچه های زمین کرده و اجازه داده که حس همه مادر های زمین رو درک کنم ...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-6309908106302403730?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-6013123562532073879</guid><pubDate>Fri, 08 Oct 2010 13:07:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-08T16:37:44.814+03:30</atom:updated><title>یه سبد دلتنگی</title><description>هیچوقت شده یه دنیا حرف نگفته مثل یه بغض، گلوگیر بشه براتون و کسی رو نداشته باشین که بهش بگین؟ ... هیچوقت شده که میون خانواده، همسر، دوست و همکاراتون باشین و به شدت احساس تنهایی کنین؟... الان من یه همچین حالی رو دارم ... دلم میخواست یه خواهر داشته باشم ... می گن دوست خوب مثل خواهر می میونه، میگن برادر و خواهر که فرقی نداره هردو پشت همن، می گن اگه خواهر نداری خوب مادر هم مثل یه خواهر می تونه سنگ صبور باشه (تازه حتی بهتر)... ولی من میگم نه!!!! هیچی واسه آدم مثل خواهر نمیشه ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
گاهی وقت ها بعضی از حرف ها رو به مادرت نمی تونی بگی چون اون با نگاه مادرانه اش تفسیرشون میکنه ... به همسرت نمی تونی بگی چون نگاهش مردانه است ... به دوستت هم ... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسرت نداشتن یه خواهر همیشه با منه ... هرچند که 2 تا برادر خیلی مهربون دارم و مادری که دریایی از محبته و یه دنیا دوست، دوستهای خوب و همدل....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه به همه اونهایی که خواهر دارن میگم که قدر این نعمت رو بدونین و نگذارین کدورت ها رو رابطه تون سایه بندازه .... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عصر جمعه دلگیریه .....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-6013123562532073879?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-283487682381560066</guid><pubDate>Tue, 05 Oct 2010 13:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-05T17:23:14.189+03:30</atom:updated><title>وقت آزاد - 2</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;چند شب پیش دوستی می گفت :" دلم خیلی گرفته ، دلم می خواد یه دل سیر گریه کنم بدون اینکه دخترکم با تعجب تو چشمهام زل بزنه ، بغض کنه و پا به پام اشک بریزه."&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما همچین وقتی رو پیدا میکنین؟ یعنی مادر بودن اینقدر سخته؟!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-283487682381560066?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/10/2.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-4357055081677430400</guid><pubDate>Thu, 30 Sep 2010 12:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-08T00:33:31.292+03:30</atom:updated><title>وقت آزاد من</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" http-equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CFirooze%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;style&gt;
&lt;!--
 /* Style Definitions */
 p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal
	{mso-style-parent:"";
	margin:0cm;
	margin-bottom:.0001pt;
	mso-pagination:widow-orphan;
	font-size:12.0pt;
	font-family:"Times New Roman";
	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";}
@page Section1
	{size:612.0pt 792.0pt;
	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt;
	mso-header-margin:36.0pt;
	mso-footer-margin:36.0pt;
	mso-paper-source:0;}
div.Section1
	{page:Section1;}
--&gt;
&lt;/style&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;دلم واسه تفریحات و سرگرمی های قبل از بچه داری لک زده .... دلم می خواد یه روز فارغ از دل نگرانی اینکه "یعنی غذاشو خورده؟ " ، "نکنه بهانمو گرفته باشه" ، " خداکنه بهش زیادی شکلات ندن" و از این دست، چند ساعتی رو با خیالی راحت خیابون گردی کنم ... کافه قنادی "لرد"و کتاب خوندن و قهوه خوردن ، کتاب فروشی های خیابون انقلاب گشتن میون ده ها کتاب تازه منتشر شده ، قدم زدن های پاییزی تو پارک نیاوران ،- آها! این یکی از همه مهمتره- گشتن تو پاساژهای خیابون ونک و خرید کردن ، سانس 9 سینمای فرهنگسرای نیاوران، نمایشگاه های گاه و بیگاهش، کنسرت های موسیقی و دوره های حافظ خوانی اش ... یه قرار نهار با دوستان و همکاران سابق  ... الان مدت هاست که سری به امامزاده صالح و کبوترهاش نزدم، میدون تجریش و میوه فروش های تکیه اش .... &amp;nbsp;حتی دیگه وقت ندارم که صبح ها پیاده تا پل سید خندان برم و خرید&amp;nbsp; گوشت و مرغ و میوه روزانه ام رو انجام بدم ...دلم برای همه اینها تنگه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;اغلب وقتی &amp;nbsp;پسرکم رو به دست باباش می سپارم، آقای پدر با لب و لوچه آویزون میگه "یک ساعت که بیشتر طول نمی کشه؟!" &amp;nbsp;و &amp;nbsp;من خسته از این بیرون رفتن های هول هولی یک ساعته ، دلم یه وقت آزاد برای خود م می خواد ... آزاد و بی دغدغه "غذای بچه" ، "خواب بچه"، "پوشک بچه" و ... حتی تو تفریحات هم اونچه که اول به ذهن می آد "تفریح بچه" است ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;پ.ن.1 : امروز بعد از کلی برنامه ریزی با همون سوال همیشگی جناب پدر مواجه شدم و نتیجه اینکه عطای بیرون رفتن رو به لقاش بخشیدم و حالا مشغول آپ کردن وبلاگم هستم.... این هم خودش کاریه دیگه ! مگه نه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;پ.ن. 2: هر دفعه بعد از برگشتن از همین بیرون رفتن های کوتاه و هول هولی، با دیدن پسرکم که بدو بدو دستهاشو باز می کنه و می آد تا منو بغل کنه، می فهمم که تو همین ساعات کوتاه چقدر دلتنگش می شم ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="direction: rtl; font-family: inherit; text-align: right; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;پ.ن. 3 : این روزها به شدت به &amp;nbsp;"مهد کودک" فکر میکنم ... کاری که بالاخره باید انجام بشه ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-4357055081677430400?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/09/blog-post_30.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>4</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-7997991722038086759</guid><pubDate>Tue, 28 Sep 2010 10:00:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-08T00:31:45.543+03:30</atom:updated><title>خانم جان</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیروز داشتم به " خانم جان" فکر می کردم ... زنی ریز نقش به چشمهایی آبی به رنگ دریا و موهایی بلند و یک دست سفید که می گفتن در جوانی بور بوده ... آره "خانم جان" مادربزرگ مادرم .... تمام خاطرات کودکیم پراست از یاد او .. داستانهای قشنگش : "یارقوزی"، " ملک جمشید" ، "هفت کفش و عصای آهنی"&amp;nbsp; ... نذر 14 صلواتش که همیشه می گفت : "7 تاشو می خونم و 7 تاشو گرو بر میدارم"&amp;nbsp; ... زنی زیبا با رگ و ریشه روس که&amp;nbsp; در 7 سالگی به عقد مردی 25 سال بزرگتر از خودش در اومده بود .... زنی که اختلاف سنی اش با اولین فرزندش تنها 12 سال بود ... همیشه که از آقا جان حرف میزد ازش به نیکی یاد می کرد و می گفت در زمان خودش مرد مهربونی بوده و درک بالایی داشته و من همیشه در عجب این "درک بالا" مونده ام ... چطور این "درک بالا" حاضر شده دختر بچه 7 ساله ای رو به عقد خودش دربیاره؟!!!!! ....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;متاسف می شم وقتی می بینم این اتفاق هنوز هم در گوشه و کنار کشورمون می افته .... خدایا! کی میرسه روزی که دختران این سرزمین از این تعصبات کور رها بشن و بتونن دوران کودکیشون رو مثل همه دختر بچه ها "کودکی " کنن و شاد باشن؟ ....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-7997991722038086759?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/09/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>8</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-7959216245600424264</guid><pubDate>Tue, 21 Sep 2010 18:15:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-08T00:32:16.492+03:30</atom:updated><title>شکلات</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امروز پسرکم رو برده بودم پارک ... هوس شکلات کرد... براش یه بونتی خریدم .... طبق معمول تکه بزرگه اش رو خودم خوردم و کوچیکه سهم اون شد ... برخلاف تبلیغات رنگارنگ خارجی ، طعمش منو یاد یه جزیره استوایی با ساحل ماسه ای و دریایی زلال و آبی ننداخت ... طعمش منو برد به دنیای کودکی ... پسری که از یه سفر خارجی برای دختر کوچولوی همسایه یه بونتی و چند تا عکس برگردون آورده بود .... تو عالم کودکی فکر می کردم این شکلات - که برای اولین بار بود می دیدمش - بهترین و خوشمزه ترین شکلات دنیاست و همینطور که با خجالت هدیه ام رو می گرفتم از ذهنم گذشت که حتما یه روزی باهام ازدواج میکنه ... راستی تو عالم کودکی چند بار عاشق شدین؟ ... چقدر این دل بستن ها و دل کندن های دوران کودکی پاک و بی آلایشه ..یادش بخیر ....&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پ.ن : بیشتر از 25 ساله ازش بی خبرم ... حتی اسمش هم یادم نمی آد ... امیدوارم هر کجا هست سلامت باشه و موفق... &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-7959216245600424264?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/09/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-4519825820071705680.post-154826584332795966</guid><pubDate>Sat, 18 Sep 2010 19:20:00 +0000</pubDate><atom:updated>2010-10-08T00:32:48.726+03:30</atom:updated><title>اول دفتر</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;به این فکر می کردم که اولین صفحه خاطرات من و تو کی ورق خورد؟ اون روز  سرد پاییزی که فهمیدم تو داری در وجودم رشد می کنی؟ اون لحظه ای که برای  اولین بار تو سونوگرافی صورتت رو دیدم و یا لحظه ای که برای اولین بار در  آغوشت گرفتم؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
وفنی به گذشته برمی گردم ... به 2 سال و 3 ماه پیش .... غریب ترین لحظه  وقتی بود که بعد از عمل بهوش اومدم... ناخودآگاه دستم رو روی شکمم کشیدم ..  نبودی ... بغضم شکست ... یه حس عجیبی بود ... ترس ... مسئولیت ... آینده ... &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تو دیگه یه موجودیت جدا  داشتی ... به این فکر کردم که چندین بار برام تکرار میشه که بین تو و دیگری مجبور به انتخاب بشم ... چندین بار مجبور خواهم شد که بخاطر تو، بین عقل و احساسم قرار بگیرم ....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;آره پسرم .... تو آمدی ... و با آمدنت من معنی "مادر" بودن رو با همه عظمتش درک کردم ... و این اولین برگ از دفتر خاطرات من و تو بود ....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;
&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4519825820071705680-154826584332795966?l=myscatteredmemories.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://myscatteredmemories.blogspot.com/2010/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (فیروزه)</author><thr:total>0</thr:total></item></channel></rss>

