<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/atom10full.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" gd:etag="W/&quot;AkIDQn4_eyp7ImA9WhRVFU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347</id><updated>2012-01-14T14:26:13.043+03:30</updated><title>Once Again</title><subtitle type="html" /><link rel="http://schemas.google.com/g/2005#feed" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/posts/default" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://2bareh.blogspot.com/" /><link rel="next" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false&amp;v=2" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><generator version="7.00" uri="http://www.blogger.com">Blogger</generator><openSearch:totalResults>399</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/atom+xml" href="http://feeds.feedburner.com/blogspot/uvtnG" /><feedburner:info uri="blogspot/uvtng" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><entry gd:etag="W/&quot;AkIDQn4-eyp7ImA9WhRVFU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-4434115363520186031</id><published>2012-01-14T12:48:00.003+03:30</published><updated>2012-01-14T14:26:13.053+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2012-01-14T14:26:13.053+03:30</app:edited><title>روز، کوتاه، تهران</title><content type="html">&lt;a href="https://lh5.googleusercontent.com/-zRwsn_1sn9c/TxFMgbL-_vI/AAAAAAAABr4/EtoFKrh7Kwo/s680/tunnel.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 600px; height: 400px;" src="https://lh5.googleusercontent.com/-zRwsn_1sn9c/TxFMgbL-_vI/AAAAAAAABr4/EtoFKrh7Kwo/s680/tunnel.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Kish Island, Jan 2012 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو‌ ماه و نیم پیش، شب، سان فرانسیسکو. نشسته‌ایم تصمیم بگیریم با کدام گروه از دوستان برویم تعطیلات: یک هفته‌ی آل اینکلوسیوِ پورتو وایورتا یا ده روز در سنتا رزا؟ همه‌ی جوانب را سبک-سنگین می‌کنیم، نتیجه می‌شود: تهران.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک ماه و نیم پیش، ظهر، ژنو. نهار کاری. در حین گپ آشنایی قبل ازمذاکره می‌پرسد "برای تعطیلات کریسمس چه می کنی؟" می‌گویم "می‌رم تهران دیدن والدینم. " لحن سرخوشش عوض می‌شود و با صدای گرفته‌ای می‌گوید "بهترین کار رو می‌کنی. دو سال پیش وقتی که مادرم سرطان گرفت زندگی مو ول کردم سه ماه آخر رو رفتم یونان پیشش. الان هر روز شکر می‌کنم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو هفته و خورده‌ای پیش، ده صبح، تهران. رفته‌ایم سرِ ساختمان. بگو به اندازه یک ساعت کلن. می‌رسانمش خانه‌شان و برمی‌گردم. مامان زنگ می‌زند که "حالش از هوای آلوده بد شده."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان روزها، پنج بعدازظهر باز تهران. می‌روم آنجا. هنوز خواب است. در تاریکی عصرانه گوشه‌ی هال می‌نشینم به خواندن مجله‌‌ای که خریده‌ام. بیدار که می‌شود می‌آید که چیزی به مادرم بگوید. وسط جمله‌اش تازه متوجه من می‌شود. جمله را از وسط ول می‌کند و مثل یک بچه شش ساله گل از گلش می‌شکفد که "اِ، ...هم اینجاست!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چهار بعدازظهر دو سه روز بعدش، تهران. زنگ می‌زند "میایی بریم جلسه؟" وقتی می‌رسم می‌بینم طرف‌های مقابل آمده‌اند و بحث شروع شده. عصبی شده و صدایش می لرزد. راه حل میانه‌ای پیشنهاد می‌دهم و به توافق می‌رسیم. اولین بار است که کهولت را در چهره‌اش ‌می‌بینم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو سه روز بعد، عصر، کیش. دل‌شان می‌خواهد آپارتمان کیش‌شان را نشانم بدهند. اولین بارم است که کیش می روم. خود کیش برایم اهمیتی ندارد، گذراندن وقت اختصاصی باهشان برایم مهم است. کیش به تهران- با اغماض زیاد- به مثابه فلوریدا است به منهتن: مناسب برای بازنشستگی. از دو ماه پیش تصمیم گرفته‌اند که دیگر تهران نمانند. اما کاش کیش را ترجیح نمی‌دادند به کالیفرنیا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فردایش، صبح کیش. می‌رویم غواصی. یعنی بابا در قایق می‌نشیند و من می‌روم زیر آب. آدمی بامروت‌تر، انسان‌تر، منصف‌تر، بزرگوارتر، باگذشت‌تر و مهربان‌تر از او ندیده‌ام. همه فامیل و دوست و آشنا قبولش دارند. اگر من می‌توانستم ده‌ درصد خصایصش را داشته باشم کلاهم را می انداختم هوا. بعد با این همه بزرگی دارد به من افتخار می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همان روزها، تمام روز، باز کیش. می‌رویم جزیره‌گردی. مامان هنوز پرفکشنیست است. می‌خواهد هیچ جای جزیره جا نماند. اصولن برای او همه چیز باید کامل، عالی و بی نقص باشد. هنوز هم حواسش به دورترین اطرافیانش هست. نمی دانم این همه انرژی را از کجا می‌آورد که به همه می‌رسد. هنوز هم جانش می‌رود برای ما که همه چیزمان تکمیل باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هفته‌ی آخر، تهران. هیچ امیدی نیست. با این روندِ مملکت، هیچ امیدی به بازگشت نیست. این بار حتی آپارتمان کوچک را هم جمع می‌کنیم. یک انباری بزرگ کاغذ و پرونده و کارتون را دور می‌ریزم. تمام لباس‌ها، کتاب‌ها و وسایلم را می بخشم. هیچ نمی‌ماند جز یک بغل کوچک مدارک که امانت می‌گذارم پیش‌شان. درِ آپارتمان را که برای آخرین بار می‌بندم، با اینکه در این آپارتمان دوست‌داشتنی هیچ‌وقت مداوم زندگی نکرده‌ام، دلم می‌گیرد. این بستن، حکم خداحافظی را دارد. خداحافظی با دورانِ مضمحل شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمعه‌ی آخر، تمام روز، تهران. دیدن باقی‌مانده‌ی فامیل خوب است. دیدن باقی‌مانده‌ی دوستانِ عزیز و با وفا مثل همیشه خوب است. همین باقی‌مانده‌ها، نصف‌شان در حال رفتن‌اند (راستی خانمِ مونترالی عزیز، ژله‌بستنی خوردنمان با تو، بعد از پنج سال، خیلی چسبید!). هدف اصلی این سفر اما وقت‌گذرانی با والدین بود. آدم هر چه پیرتر می‌شود، بیشتر قدر پدر و مادرش را می‌داند. بیشتر می‌فهمد چقدر بر گردنش حق دارند. بیشتر نگران‌شان می‌شود. این بار هر چقدر هم که دیدم‌شان، از بار گناهِ تنها گذاشتن‌شان کم نشد. بدتر از آن، از حدود یک سال پیش یک حس بدی در دلم پیدا شده که مرتب می‌گوید "روزهای با هم بودن‌تان شماره شده."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همین الان، ساعت نامعلوم، جایی بر فراز اقیانوس اطلس. می‌نویسم که یادم نرود. می‌دانم روزی می‌رسد که هی مرور کنم همین چند روزِ زندگی را. اگر پستش نکنم، همین نوشته هم گم می‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-4434115363520186031?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/bfm5RkXrLmk" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/4434115363520186031/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=4434115363520186031&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/4434115363520186031?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/4434115363520186031?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/bfm5RkXrLmk/blog-post.html" title="روز، کوتاه، تهران" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://lh5.googleusercontent.com/-zRwsn_1sn9c/TxFMgbL-_vI/AAAAAAAABr4/EtoFKrh7Kwo/s72-c/tunnel.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;C0EESXo6cSp7ImA9WhZRE0w.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-1093568307368086501</id><published>2011-04-09T05:25:00.007+04:30</published><updated>2011-04-09T05:43:28.419+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-04-09T05:43:28.419+04:30</app:edited><title>الان من چجوریم؟</title><content type="html">&lt;a href="https://lh5.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TZ-tZPZ9nII/AAAAAAAABrQ/PL5cQOdoIoM/girlandumberellas.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; width: 620px; height: 473px; text-align: center; display: block;" border="0" alt="" src="https://lh5.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TZ-tZPZ9nII/AAAAAAAABrQ/PL5cQOdoIoM/girlandumberellas.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Coronado Island, CA, March 2011 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الان که شروع کردم به نوشتن، یک جایی هستم بین سان فرانسیسکو و اِل اِی انگار، در راه &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;ll=32.847793,-117.27725&amp;amp;spn=0.00694,0.013411&amp;amp;t=h&amp;amp;z=16&amp;amp;msid=205196620896746362011.0004a0717b8777dadd295"&gt;شهر آفتابی مکزیکی‌تبار&lt;/a&gt;. بار اولی که رفته بودم، منظورم بار اولِ اولِ اولِ ده-یازده سال پیش است البته، حتی نمی‌دانستم اسم شهر را چطوری می‌نویسند. چندی قبلش با دختری در نیویورک آشنا شده بودم و چون سفر کاری پیش آمده بود به سان فرانسیسکو، گفته بودم آخرِ هفته را بروم دیدنش. از هواپیما که پیاده شده‌ بودم، تازه فهمیده بودم در اسپانیایی، دو "ال" را "ی" می‌خوانند! آخرِ آبروریزی! همین ماه پیش که دوباره آنجا بودم، ایمیل زدم به دو دوست دبیرستانی که " آقا اگه اون حوالی هستین بیاین جمع بشیم." معلوم شده بود که دو دوست دبیرستانی دیگرهم تازگی نقل مکان کرده‌اند به این شهر و یک شب جمع شدیم. محبت زیادی کردند و اصرارِ زیادتر که تو هم برگرد اینجا همه دور هم باشیم. تقریبن هر‌کس از بیرون تا به حال این جمع‌های دبیرستانی ما را می‌بیند‌، با تعجب ‌می‌گوید "شماها که هرکدوم‌تون با بقیه این همه فرق دارین، چطور بعد از این همه سال هنوز این همه رفیقین؟" (شاید این‌جور آدم‌ها معنی "دوستِ دبیرستانی" را نمی‌دانند). دوست دیگری هم یک شب دیگر دعوت کرد و بسیار بسیار عزت و اصرار که "موو کنین اینجا". گاهی آدم شرمنده می‌شود از این همه محبت. به جایش، یک بار در سال‌های دور برای دوستی اتفاق ناگواری پیش آمد و مجبور شد ناگهانی بگذارد و برود. بعد از یک‌ ماه برگشت و از همه، از الف  تا ی، یکی یکی خداحافظی کرد، الا من! اتفاقن دو روز مانده به تولدِ من بود و من حیران که ادعای رفاقتی که گوش فلک را کر کرده، چطور جایی بین الف تا ی نداشت؟ حتی دوست مشترکی برگشت گفت: "بفرما، حتی ارزش یک خداحافظی رو هم نداشتی!" برای خود من پیش آمده بود که در مناسبت‌های کوچک، یا آدمی را فراموش کرده‌ و یا فراموش شده‌ باشم و اصولن اهیمت نمی‌دهم به این چیزها. اما این یکی برایم قابل هضم نبود و شدیدن رنجیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم هر چه بزرگ‌تر می‌شود به خودش بیشتر نزدیک‌تر می‌شود. به همانی که هست. به همانی که حس می‌کند باشد. روراست‌تر می‌شود. سرراست‌تر. رک‌تر حتی شاید.  با این حال، این روزها هی از خودم می‌پرسم:" دوستِ خوبی هستی؟ فلانِ خوبی هستی؟ بهمان خوبی هستی واقعن؟ همان که می‌نمایانی، هستی؟ همانی هستی که ادعا می‌کنی؟" همین چند روز پیش در توتوریالِ مدیریت و لیدرشیپ‌مان شنیدم که:" درست است که معیار خود شما برای اقدامات‌تان نیت‌تان است، اما کارمندان‌تان کارهای شما را بر اساس برداشت خودشان قضاوت می‌کنند. حواستان باشد که فاصله‌ی این‌ دوتا از هم زیاد نشود وگرنه به دردسر می‌افتید." من همیشه گفته‌ام که آدم‌های خوشبخت آنهایی هستند که فاصله آنچه که دارند با آنچه می‌خواهند خیلی کم است. حالا به گمانم در مورد رابطه‌ها هم همین‌طور است. رابطه‌های موفق، فرقی نمی‌کند رابطه‌ی رئیس و مرئوس باشد، یا رابطه‌ی فرزند و والدین، یا رابطه‌ی فامیلی، یا رابطه‌ی دوستی دیرنه بریک ناپذیر، یا حتی رابطه‌ی عاشقانه‌‌ی رویایی وانس اِ لایف تایم، فقط آنهایی‌شان می‌مانند که میانشان فاصله برداشت هر طرف از آنچه که طرف مقابل می‌خواهد یا از روی خطوط می‌خواند، خیلی کم باشد. خلاصه نکنید آقاجان. برندارید برای لذت بیشتر یا دردسر کمتر یا موفقیت کوتاه مدت، یا بهره‌جویی آنی یا رهایی موقت یا رضایتِ طرف و اطرافیان یا هرچه، برداشت و توقع‌اش را برسانید به جایی که خودتان هم ته دلتان می‌دانید واقعیت ندارد. بعد ‌می‌بینید آن وقت که رابطه در موقعیت سخت قرار گرفت زپرتش در‌ می‌رود. رابطه اگر خراب شود، سرد شود، بشکند، داغان شود، بسوزد، ته بزند و بوی سوخته بگیرد، اصلن بهم بخورد و قطع شود، یک گیگا مرتبه بهتر است از  رابطه‌ای که در آن سطح توقع طرفمان را آرام آرام ببریم بالای کوه و بعد آن بالاها که رسید، خواسته یا ناخواسته، هلش بدهیم ته دره و خودمان هم بمانیم که پس چه شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-1093568307368086501?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/UkP3a94OfyY" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/1093568307368086501/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=1093568307368086501&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1093568307368086501?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1093568307368086501?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/UkP3a94OfyY/blog-post.html" title="الان من چجوریم؟" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://lh5.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TZ-tZPZ9nII/AAAAAAAABrQ/PL5cQOdoIoM/s72-c/girlandumberellas.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2011/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUMBRnY9eyp7ImA9WhZSFUw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-8120979497935683249</id><published>2011-03-30T23:37:00.004+04:30</published><updated>2011-03-31T00:00:57.863+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-03-31T00:00:57.863+04:30</app:edited><title>لاک‌پشتِ مون‌ بلان</title><content type="html">&lt;a href="https://lh6.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TZOAbhvMpkI/AAAAAAAABq8/kKfQR5-czTk/MontBlanc_2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 620px; display: block; height: 415px;" alt="" src="https://lh6.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TZOAbhvMpkI/AAAAAAAABq8/kKfQR5-czTk/MontBlanc_2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Aiguile Du Midi, 3842m, March 2010 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?source=s_q&amp;amp;hl=en&amp;amp;geocode=&amp;amp;aq=0&amp;amp;ie=UTF8&amp;amp;hq=&amp;amp;hnear=Mont+Blanc,+11013+Courmayeur+Aosta,+Aosta+Valley,+Italy&amp;amp;t=h&amp;amp;msa=0&amp;amp;ll=45.890486,6.890831&amp;amp;spn=0.113747,0.306244&amp;amp;z=12&amp;amp;iwloc=00049f769422f4e8692b0&amp;amp;msid=205196620896746362011.00049f765ffa6719e9f6d"&gt;ایستاده‌ایم&lt;/a&gt; روبروی مون بلان. کوتاه و نزدیک و معمولی در دو قدمی‌مان ایستاده. کوتاه شاید چون نزدیک‌ترین نقطه ممکن هستیم. معمولی شاید چون برخلاف اهالی اینجا، برای من هیچ بار فرهنگی خاصی ندارد (نخیر، خودنویسش بار فرهنگی محسوب نمی‌شود!) نه این که هیجان‌انگیز نباشد، نه! هست. کافی است زیر پاییت را نگاه کنی تا ارتفاع دستت بیاید. اما اینجا آخر دنیا نیست. چند پله بالاتر است از بقیه دنیا. پررنگ‌ترین حسم شاید همان جمله معروف جرج مالوری باشد. همان که وقتی پرسیده بودندش که "چرا می‌خوای بری اورست؟"، جواب داده بود: "چون اونجاست/ بیکاز ایتس دِر!". بچه که بودم، فکر می‌کردم که این جرج مالوری چه آدم باحالِ با پشتکارِ خُلی بوده. آن‌قدر که جانش را سر "بیکاز ایتس دِر"ش به باد فنا داده. یاد استاد راهنمایم می‌افتم که وقتی می‌خواست از کسی تعریف کند می‌گفت: "آدمیه که می‌تونه دنیا رو جای بهتری بکنه برای زندگی". خودش البته دو بار دنیا را لرزانده بود و راحت می‌توانست این حرف را بزند. خوب هم می‌دانست که عوض کردن دنیا کار هر کسی نیست و برای همین می‌گفت "جای بهتری برای زندگی" کردن کافیه. به گمانم بیشتر شاگردهایش تحت تاثیر او ناخودآگاه با این دید بزرگ شدند که این حداقل کاری است که باید کرد. ایده‌آل گرایی و هدف غایی داشتن و سنگ بزرگ برداشتن عادی شد به نظرمان. نه که واقعیت‌ها را نمی‌شناختیم یا سخت بودنش را نمی‌فهمیدیم. پوستمان کنده شده بود همان‌جا زیر نظرش. اما ناخودآگاه در کله‌مان فرو رفته بود که هدف‌هایمان باید گنده باشند. باید مهم ‌بنمایند و دست‌نیافتنی به نظر برسند. وگرنه جذاب نمی‌شوند. وگرنه هیجان‌انگیز نیستند. وگرنه ارزش دنبال کردن ندارند. خلاصه هشت سالی که گذشت و بعد از کلی دویدن و پریدن و نفس بریدن، یک‌شبی به دوستی گفتم "شاید همین که آدم اطرافش رو بهتر کنه، کافی باشه!" هه! این درست زمانی بود که کل بازار دنیا سقوط آزاد کرده بود به ته دیگ‌ و ما هم که از اول نوک قله‌ی پرفرازِ تکنولوژی نشسته بودیم، همراه عده‌ی‌ زیاد دیگری فرود آورده شده بودیم بر کف همان دیگ. همین شد که یک روز مرخصی گرفتم. یک مرخصی طولانیِِ چهارساله. راحت و بی‌خیال شدم و سلانه-سلانه و گشاد-گشاد می‌چرخیدم. مملکتِ همیشه تعطیل هم بی تاثیر نبود البته! مزه هم می‌داد راستش. سرم هم به مقدار زیادی جای دیگری درگیر بود البته. هر چند که زود حوصله سر بر شد این کار کردن لخ لخی. بعد برگشتیم و آش باز شد همان آش و کاسه همان کاسه. الان که دوباره بعد از چند سال برمی‌گردم نگاه می‌کنم، می‌بینم باز بدجور درگیر شده‌ام. درگیرِ سنگ بزرگ برداشتن. درگیرِ هدفِ غایی داشتن. درگیرِ هیجان داشتن. تقصیر خودم هم نیست به خدا. جماعت آن قدر آمدند قلقلک دادند که نشد کناری بنشینم و لذت ببرم از زندگی لاک‌پشتی خمیازه‌وار. می‌ارزد؟ نمی‌دانم. می‌شود؟ اصلن نمی‌دانم (آمار می‌گوید احتمالن نه. آمار چه می‌داند؟ آمار خر است بقول ایده‌آلیست‌ها). اما از همه‌ی این چرخه‌ی روزگار، فهمیده‌ام انگار آدم را تکان به تکانش بدهی، اگر حتی جادویش بکنی که بشود یک عدد لاک‌پشتِ ریلکسِ بی‌خیالِ چشم خمار، باز بعد از مدتی دمش را تکان می‌دهد و سرش را می‌اندازد پایین و بو می‌کشد که راه پیدا کند به سوی دریای اصل خویش. حالا ممکن است وقتی رسید ببیند به دریا نرسیده  و حوض لجن زده است جلویش. یا اصلن حوض پر ‌باشد از لاک‌پشت‌های دیگر و ظرفیتش تکمیل. اگر این‌طور هم شد، شده است دیگر. فوقش، یک نفسی تازه می‌کند، یک دمی تکان می‌دهد و شروع می‌کند سوت‌زنان پیش بسوی یک جهت دیگر رفتن. زندگی‌ است دیگر. نمی‌شود ایستاد. باید یک کاریش کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-8120979497935683249?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/gK7qKBVEUec" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/8120979497935683249/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=8120979497935683249&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8120979497935683249?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8120979497935683249?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/gK7qKBVEUec/blog-post_30.html" title="لاک‌پشتِ مون‌ بلان" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://lh6.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TZOAbhvMpkI/AAAAAAAABq8/kKfQR5-czTk/s72-c/MontBlanc_2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2011/03/blog-post_30.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEUDSXw9fip7ImA9WhZTFEk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-530512064709665028</id><published>2011-03-18T13:19:00.002+03:30</published><updated>2011-03-18T13:27:58.266+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-03-18T13:27:58.266+03:30</app:edited><title>یاد از دور، دور از یاد</title><content type="html">&lt;a href="https://lh5.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TYMqUkjHbJI/AAAAAAAABqc/cRFD1W3s02Y/1st7SeenInPacificNorthWest.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 640px; display: block; height: 229px;" alt="" src="https://lh5.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TYMqUkjHbJI/AAAAAAAABqc/cRFD1W3s02Y/1st7SeenInPacificNorthWest.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Haft Seen in Corporate Housing, Feb 2007 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توی هواپیما بالای اقیانوس اطلس‌ام. دارم می‌گردم دنبال اولین تصویرم از عید. یاد پدربزرگ مرحومم می‌افتم. آن یکی که مهربان بود. یک تصویری آرام آرام شکل می‌گیرد از خیلی خیلی سال پیش از خانه خاله‌ام در اهواز. پنج و شش سالگی شاید.  که عید آن سال رفته بودیم دیدن‌شان. که نشسته‌ بودیم توی هال خانه‌شان و پدربزرگم هم آمده بود و داشت قرآن را ورق می‌زد که برسد به اسکناس‌های نو. که چون من نوه‌ی اولش بودم و گل سرسبد، اول از همه به من عیدی داد. که وقتی ‌رسید به اسکناس‌های نو تا نشده لای قرآن هیجان‌زده ‌شدم. که اسکناس‌های نوی عیدی اصلن یک بوی خاصی داشتند. که چقدر حواسمان بود گوشه‌های اسکناس‌هایمان تا نخورند و کج نشوند تا آخر عید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمی‌دانم تصویر بالا واقعی‌ست یا کولاژی است که ذهن من شکل گرفته از ترکیب چند خاطره‌ی کودکی. اما آدم شاد و خوشحال و مهربانی بود پدربزرگ. یک  تصویر دیگری هم دارد در ذهنم  که در آن روی تخت در باغش نشسته، سیگارش را می‌پیچد و به رضاشاه و آخوندها فحش می‌دهد. این یکی با قرآن تصویر بالا زیاد نمی‌خواند. شاید مادربزرگم پول‌ها را برایش توی قرآن ‌گذاشته بود. شاید هم قاطی کردم من. حیف که زود مرحوم شد.  نمی‌دانم در چند سالگی. اما خیلی زودتر از اینکه من بزرگ بشوم و سنش و احوالش را بفهمم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد آن یکی پدربزرگم می‌افتم. رسمی و جدی و مستبد بود. روز اول عید اگر تهران بودیم لباس نو می‌پوشیدیم و می‌رفتیم خانه‌اش. تمام عمو‌ها بودند. غلغله‌ای بود. نوه‌ رتبه ان‌ام بودم در یک لشکر عموزاده. رتبه ان‌ام بودن اصلن خوب نیست. عادت ندارم من.  آدم آن وسط گم می‌شود. پدربزرگ به همه عیدی می‌داد. به ترتیب سن که نه، اما عمومن از بزرگ‌‌ترها شروع می‌کرد. اسکناس‌های نویش دسته‌ای بودند. معلوم بود مستقیم از بانک آمده‌اند. بو و مزه نداشتند. فقط حجم. این یکی پدربزرگ را تا بیست و چند سالگی دیدم. سالهایی که بزرگ شده بودیم دیگر عیدی نمی‌داد البته. رسید به نود و چند سالگی. اواخر عمرش آلزایمر گرفت و دیگر هیچ‌کداممان را ‌نشناخت. نه آنهایی که زودتر رفتند خارج و نه ماهایی که ماندیم ایران درس خواندیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک تصویر نسبتن جدید و شادی جا مانده در ذهنم. سال نمی‌دانم چندم دانشگاه بودم در خانه‌ی ولنجک. ساعت تحویل‌ سال حول و حوش 10 صبح بود انگار. مامان از طبقه پایین داد می‌زد که "زودتر بیدار شین، الان سال تحویل میشه". بابا از صبح زود بیدار شده بود و حیاط را آب داده بود و ورزشش را کرده بود و صبحانه‌اش را خورده بود و  قبراق و فعال  و مرد خانواده بود مثل همیشه. من و خواهرم طبق معمول روزهای تعطیل‌مان داشتیم تا آخرین لحظه ممکن می‌خوابیدیم. یک نیم ساعتی مانده به تحویل، از تخت پریدم بیرون و سر و صورت شستم و لباس پوشیدم. خواهرم هنوز خواب بود. نشستم روی مبل بیرون اتاقم در همان طبقه دوم و رادیو امریکا را گرفتم که قرار بود برنامه زنده‌ی تحویلِ سال داشته باشد. رادیو امریکا رفته بود در یک مجلس ایرانی. منم صدای رادیو را بلند کردم و همین باعث شد بابا و مامان از طبقه پایین بیایند بالا و خواهرم هم از تخت بیرون و همه دور رادیو جمع.  به محض اینکه توپ سال تحویل را زدند، ویگن شروع کرد به خواندن "چرا نمی‌رقصی" و طبق گفته‌ی گوینده، همه آن وسط بودند در حال رقصیدن. یک حس خوبِ  شادِ  راحتِ خوشی مانده از آن تحویل سال.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک تصویر قدیمی‌تری دارم از عید یک سال در گراند-هتل آتن. سه تا خانواده‌ی دوست بودیم  با 6 تا بچه که عید را  با تور رفته بودیم یونان و گراندهتل بخاطر مهمان‌های ایرانی‌اش سفره هفت سین چیده بود وسط لابی و ما بچه‌ها چقدر آتش سوزاندیم کل سفر را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک تصویر کهنه‌ای دارم از گیجی‌‌ام آن سال اولی که خودم آمده بودم خارج یا در واقع در راه خارج آمدن بودم، در قبرس برای گرفتن ویزا. خواب ماندیم با دوستم. یعنی من اختلاف ساعت را اشتباه حساب کرده بودم و خواب ماندیم هر دومان و بعد فهمیدیم و دوستم غرش را به من زد. سال بعدش، لحظه سال تحویل داشتم امتحان آخرِ ترم می‌دادم. بارانی بود هوا بگمانم. صبحش در هوای ابری بیدار شده بودم و غر زده بودم به خودم که این چه زندگی است در غربت.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;از سال بعدش اما، همیشه حواسم بود به  ساعت تحویل. که همیشه هفت سین بچینم. که دور باشم از کلاس و درس و  کار و جلسه. که سعی کنم خانه باشم و در جمع خانواده یا فامیل یا دوست.  که حتمن حتمن لحظه سال تحویل حداقل یک تکه از لباسم نو باشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنبال یک تصویر شاد به‌یادماندنی هستم از دم تحویل سال این چهار سال دوم تهران. هست حتمن. ولی الان نمی‌یابم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جدیدترین تصویر مال همین پارسال است که بوستون بودیم. هفته قبل عید رفته بودم آنجا برای کار. مسافرت کاری سبکی بود. قبل از رفتن، سفره هفت سین‌مان را هم چیده بودیم. سال تحویل افتاده بود جمعه که ظهرش کنفرانس من تمام شد. از شانس‌مان، همان هتلی بودیم که انجمن ایرانی‌های بوستون کنسرت برگزار‌ می‌کرد. از دو خوانده‌های لس آنجلسی دعوت کرده بودند. یکی آن‌که "سپیده" را خوانده. اسمش الان یادم نمی آید. آن یکی یک خانم خواننده‌ای صد مرتبه بدتر از اولی. ظهرش داشتیم رد می‌شدیم از لابی هتل، گفتیم بریم فضولی بکنیم که برگزارکنندگان کی هستند و چی هستند و چطور، که خانم مسئول،  خِرِ ما را گرفت که "ما همه آدم درست و حسابی و تحصیل کرده هستیم" و "سودش میره برای انجمن ایرانیان" و "همه مهمون‌ها مثل خودتون هستن" و  خلاصه در رودربایستی ایرانی قرارمان داد و همانجا مجبورمان کرد بلیط بخریم. شبش رفتیم با دوستان مقیم بوستون در رستوران ایران‌شان سبزی پلو ماهی خوردیم و بعد هم کنسرت. کنسرت هم خوش گذشت. بعد هم رفتیم نیویورک. آن سفر، بدون اینکه دلیلش را بدانم، کلی حال و هوای مسافرت‌های عید ایران را داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال باز مسافرت هستیم. قرار بود که بشود یک مسافرت عید خانوادگی. اما دردسر ویزا و بلیط دم عید و سردی هوا  والدین گرامی را منصرف کرد از سفر. من هم البته مجبورم هشت روز حول و حوش سال تحویل را جلسه بروم. حتی شنبه و یک‌شنبه‌ی شب عیدی را هم باید بروم.  اگر می‌آمدند فقط شب‌ها می‌توانستم ببینم‌شان.  خوش‌شانسی‌مان فقط این است که تحویل سال افتاده ساعت ده و خورده‌ی شب که قاعدتن کارم تمام می‌شود و احتمالن می‌رویم حافظ یا خیام سبزی پلوماهی بخوریم.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال دلم می‌خواست عید، خانوادگی دور هم باشیم. نشد. بعد دلم می‌خواست با جمع‌ همیشگی‌ شهرمان دور هم باشیم. مخصوصن که انگار قرار است یکی دوماه بعد از عید هرکدام‌مان دوباره پرتاب بشویم به یک سویی. باز نشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم که در غربت زیاد زندگی کرده باشد، یاد می‌گیرد که این جور جمع‌ها، راحت جور نمی‌شوند. این را هم یاد می‌گیرد که هر چند سال یا تو یا آدم‌های دیگر کم کم از آن شهر و جمع می‌روند. امسال خوبی‌اش حداقل این است که همه‌مان تقریبن هم زمان می‌رویم و کسی نمی‌ماند تنها که جای خالی دیگران را ببیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم وقتی دارد اینها را می‌نویسد، خجالت می‌کشد. این روزها این همه آدم زندان هستند. این همه آدم شجاع و دلیر و آزاده. این همه خانواده‌ی گرفتار. به خاطر کشور ما. به خاطر ما.  بعضی خانواده‌ها نوعید دارند. بعد مشکل ما این است که یا شب عید سر کار هستیم یا رستوران خوب ایرانی نزدیک‌مان نیست، یا سبزی پلو ماهی‌مان جور نیست یا بلیط و هتل گیر نمی‌آید یا فلان کسکمان نمی‌آید و الخ. واقعن ماها لایق عنوان "خارج‌نشین" هستیم. فرقی هم نمی‌کند در غربت باشیم یا داخل ایران. آنها که الان دارند به خاطر آزادی با زندان و حبس و درد و رنج و مریضی خودشان و ناراحتی و نگرانی و دلتنگی خانوادهایشان هزینه می‌دهند داخل‌نشین واقعی هستند. آنها که بچه‌هایشان را دادند.  بقیه ماها "خارج از گود" نشین هستیم. همه‌مان. یادشان باشیم لااقل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عید همه‌مان مبارک. سال خوبی باشد، برای همه‌مان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-530512064709665028?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/mrL-pHCDYRM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/530512064709665028/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=530512064709665028&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/530512064709665028?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/530512064709665028?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/mrL-pHCDYRM/blog-post.html" title="یاد از دور، دور از یاد" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://lh5.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TYMqUkjHbJI/AAAAAAAABqc/cRFD1W3s02Y/s72-c/1st7SeenInPacificNorthWest.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2011/03/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0MGSH84fSp7ImA9Wx9UFkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7821056235177230096</id><published>2011-02-14T15:38:00.003+03:30</published><updated>2011-02-14T15:40:29.135+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-02-14T15:40:29.135+03:30</app:edited><title>تهران ساعت 25</title><content type="html">امروز از آن روزهاست که آدم دلش می‌خواست تهران بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-7821056235177230096?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/SMYPWdza53w" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/7821056235177230096/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=7821056235177230096&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7821056235177230096?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7821056235177230096?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/SMYPWdza53w/blog-post_14.html" title="تهران ساعت 25" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2011/02/blog-post_14.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUUNQ3oyeSp7ImA9Wx9UFkw.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-8014653802013453631</id><published>2011-02-13T02:10:00.008+03:30</published><updated>2011-02-13T19:38:12.491+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-02-13T19:38:12.491+03:30</app:edited><title>یاد روزهای نازنین</title><content type="html">&lt;a href="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TMklcGkMvlI/AAAAAAAABok/QsC-ZzTbtG0/s576/redhairad2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 641px; display: block; height: 496px;" alt="" src="https://lh3.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TVW6lvrzWDI/AAAAAAAABp0/a56H2CDo2-A/Berlinale3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Berlinale, Feb 2011 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمده‌ام &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;ll=52.508199,13.374932&amp;amp;spn=0.001776,0.003449&amp;amp;t=h&amp;amp;z=18&amp;amp;iwloc=00049c097c176fecd6732&amp;amp;msid=205196620896746362011.00049c0976c9b8c082dd5"&gt;اینجا&lt;/a&gt;. روز اول جشنواره است و ملت صف بلندی کشیده‌اند برای خرید بلیط. هر‌ کس را که نگاه کنی، دستش یک برنامه است و کله فرو کرده  تا فیلم‌های مورد‌علاقه‌اش را ‌بجورد. بالای دکه‌ی فروش، مانیتوری گذاشته‌اند که ریل‌تایم نشان‌ می‌دهد برای کدام سانس‌ها هنوز بلیط هست و کدام‌ها فروش رفته‌اند. خوبی‌اش این‌ است که بلیط تمام سینماها را همین‌جا می‌فروشند و لازم نیست هی سینما به سینما بدویی برای بلیط. هوا هم بیرون سرد است، اما اینجا داخل مال طبعن گرم و دلپذیر. یاد جشنواره‌ی فیلم فجر می‌افتم که این روزها آن هم به موازات این جشنواره برقرار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جشنواره، آن سال‌ها، ‌بزرگ‌ترین اتفاق هنری سال بود. یک سال تمام مجله‌ی فیلم گزارش تولید فیلم‌ها را مرحله به مرحله منتشر می‌کرد و وقت جشنواره که می‌رسید، شناسنامه فیلم‌های مهم و کار کارگردان‌های مورد علاقه را از حفظ بودیم. شرکت در جشنواره با گرفتن برنامه‌ شروع می‌شد و علامت زدن فیلم‌هایی که می‌خواستیم ببینیم. همزمان، هر کس دنبال دوست و آشنا و بلیط دعوتی می‌گشت که کمتر صف بایستد. اما عملن راه همه‌مان به تعداد دفعات به صف می‌افتاد و واقعیت این بود که یکی از هیجان‌انگیز‌ترین تجربه‌های جشنواره، هم همین صف‌ ایستادن‌ها بود. توی خیابان ساعت‌ها منتظر می‌شدیم: "آقا این صف کدوم سانسه؟"، "خانم فکر می‌کنین بلیط به ما برسه؟"، "آقا خیلی وقته منتظرین؟"، "یکی اومد گفت 60 تا بلیط بیشتر نمی‌فروشن، حالا چکار کنیم؟"، "میگن امشب سانس اضافه می‌ذارن"، "آقا ترو خدا نذارین بزنن تو صف"، "خانوم برای ما هم بلیط می‌گیرین؟"، "کدوم فیلما رو تا به‌حال دیدی؟"، "این خوبه؟"،  "اون یکی چطور بود؟"، "این که می‌گن مزخرفه"، "می‌گن توقیف می‌شه"، "بازم نقدِ مجله-فیلمی کردی" و الخ. این "باز نقد مجله فیلمی کردی" از همه بیشتر در ذهن من مانده. توی همین صف‌ها با کلی آدم آشنا می‌شدیم. آدم‌های جورواجور و همه رقم. خیلی وقت‌ها تنها وجه اشتراک ما، فیلم دیدن بود. خیلی وقت‌ها برای همان دو سه ساعت دوست می‌شدیم. بحث فیلم می‌کردیم و خبر و شایعه رد و بلد می‌شد. حتی بحث فیلم‌های خارجی و توصیه‌ها که چی ببین چی نبین. گاهی هم بساط پز و رو کم کنی برقرار بود که کی چی دیده تا به حال. آن موقع‌ها، دی‌وی‌دی دانه‌ای 1000 تومن سر هر کوچه‌ای نریخته‌ بود. "آقای فیلمی" سرمایه‌ی مهمی بود. جناب آقای فیلمی هر هفته با یک کیف بزرگ سامسونیت یا از بالا بازشوی پر از بتاماکس یا وی‌اچ‌اس زنگ خانه را می‌زد و مجبور بودیم از میان همان فیلم‌های موجود، دو سه تا را انتخاب کنیم. آقای فیلمی خوب کسی بود که کم‌تر فیلم‌های آشغال بازاری صد سال پیش دبلوری توی کیفش پیدا می‌شدند و  فیلم‌های خوب و حتی گاهی عالی سه چهار سال اخیر را می‌شد از ایشان خواست. آقای فیلمی آن‌قدر مهم بود که به هر کسی معرفیش نمی‌کردیم. اگر کسی شماره‌‌اش را می‌خواست، جواب می‌دادیم: "اون منطقه نمیاره"، یا "مشتری جدید نمی‌گیره فعلن، اگر قبول کرد چشم". نمی‌خواستیم مشتری‌هایش زیاد بشوند و کیفیت سرویش‌اش پایین بیاید خدای نکرده. اسم آقای فیلمی ما "آقای نوروزی" بود. یک پسر بیست و چهار پنج ساله که دانشگاه قبول نشده بود و دنبال این بود که برود خارج و همیشه هم تاکید می‌کرد که این کار اصلیش نیست و از خانواده مهم و ٱبرومندی است (چرا شغل آقای فیلمی آبرومند نبود راستی؟!) و به محض آن که کارش درست بشود، می‌رود خارج. اما برای چهار پنج سال آقای فیلمی ما ماند به هر حال و دوستش داشتیم و دستش هم درد نکند.  شما این چیزها را البته یادتان نمی‌آید. حتی برای گرفتن اطلاعات فیلم و اخبار سینمایی روز و اینها که آی ام دی بی و بی بی‌ سی و اینترنت وجود نداشت. یا مجله فیلم لطف می‌کرد شرح تعدیل شده و شکسته و بسته‌ی بعضی فیلم‌های خارجی را می‌زد، یا در رادیو امریکا گاهی، و فقط گاهی، آن آقای "سلام به تموم بچه‌های ایروووووون، از دریای خزرررر تا ساحل خلیج فارسسسس" لطف می‌کرد چند کلمه‌ای آن هم فقط در مورد فیلم‌های اسکاری، و البته بعد از تاپ فورتی کیسی کیسون چیزکی می‌گفت. بله، اطلاعات سینمایی‌مان را با نزدیک‌‌شدن به تلویزیون و به زور خواندن کریت‌های آخر فیلم زیاد می‌کردیم. مجله‌ی فیلم که گزارش جشنواره‌های خارجی را می‌نوشت، دل ما را از حسرت می‌برد. محمد حقیقت بود که هر بار می‌رفت کن؟ ونیز را کی می‌رفت؟ چقدر در موردِ برفراز برلین نوشت با آن عکس پیترفالکِ بالای آسمان‌خراشِ گزارش جشنواره‌ی برلینش. فیلم‌های خارجی جشنواره‌ی فجر هم که مال کشورهای درب و داغان بود. همراه با کلی سانسور. البته تا می‌توانستند با تارکوفسکی خفه‌مان می‌کردند.  یک سال، 1984 رابرت ردفورد انگلیسی را که آورده بودند ما  شاخ درآورده بودیم: "1984 جرج اورول؟ ریچارد برتن؟ فیلم روز به زبان انگلیسی ؟ رابرت ردفورد؟" (اول فکر کردیم همین ردفورد خودمان است که بعد معلوم شد طرف انگلیسی است و همنام ردفورد). همین بود که جشنواره شده بود جشنواره فیلم‌های ایرانی. سینمای ایران هم آن روزها به لطف برگشت استخوان‌دارهای سینما و بروز نسل جدید و وجود بنیاد فارابی و مدیریت محمد بهشتی و  برون مرزی‌نگری‌های ‌همین علیرضا شجاع‌نوری و تازه بودن و مبتذل نشدن سینمای معناگرا روی دور تند بود. برادر مخملباف با دستفروش شد محسن مخملباف و سال بعدش با نوبت عاشقی و بای‌سیکل‌ران در یک جشنواره رسید به به-به مخملباف. هامون توی همین جشنواره کشف شد.  اولین فیلم فرهنگی که در آن فحش شنیدیم. شاید وقتی دیگر شد تکه کلام ما برای دودر کردن. ناخدا خورشید تقوایی را کرد تقواییِ کارگردان سینما و نه فقط تقواییِ دایی‌جان ناپلئون. خانه دوست کجاست ما را وا داشت برویم فیلم‌های قدیمی کیارستمی را دوباره ببینیم. نار و نی ما را چقدر منتظرگذاشت برای فیلم بعدی‌اش. فیلم‌ها به کنار، سینماها اصالتی داشتند. سینمای محبوب من عصر جدید بود. عصر جدید معنی می‌شد به محل حضور آدم‌های فرهنگی (فرهیخته این روزها). جز معدود جاهایی بود که با تلفن بلیط رزرو می‌کرد. جز معدود جاهایی بود که درشان مدنیت جریان داشت. بعد شهرفرنگ و شهر قصه. شهر فرنگ، با وجود تابلو بزرگ آزادی رویش هنوز شهر فرنگ نام داشت و جای تر و تمیزی بود. چقدر دم دیوار سبزرنگ چوبی که شهرداری دور زمین گود شده بغلش کشیده بود صف می‌ایستادیم برای بلیط. توی برف و سرما و تاریکی. شهرقصه سینمای کوزی بود. سینمای "سن میکله یک خروس داشت". سینمایی که "اگه فرنگ نشد، می‌ریم قصه". کوچک و دوست‌داشتنی. فرهنگ بعد از این سه تا بود برای من. سعی می‌کرد فرهنگی باشد اما کمی تازه به دوران رسیده می‌زد. "بازاری‌مآبی که شیکش کرده باشند". حس من این بود. با اینکه جدیدتر بود و صدای بهتری داشت. البته زمان جشنواره پایش که می‌افتاد همه جا فیلم می‌دیدیم. حتی سپیده و بهمن. شب‌های زاینده رود را من در بهمن دیدم. با اینکه بلیط دعوتی داشتم و دستم هم توی گچ بود. سر صف دعوتی‌ها دعوا شد و شانس آوردم قبل از بالا گرفتن دعوا رفتم تو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالی اولی که برگشته بودم ایران، بعد از سالها، دوباره رفتیم جشنواره. چندتا فیلم دیدم. بد نبودند. اما زمانه عوض شده بود. بزرگ شده بودیم. مزه‌ی آن سالها را نداشت دیگر (البته داستان دیگری دارد خود آن سال). سال آخر این سری هم دوباره رفتم چندتا فیلم دیدم در جشنواره آخری. دیگر صف نمی‌ایستادم و از بازار سیاه بلیط می‌خریدم. حوصله ایستادن توی صف را نداشتم. توجیه‌ام این بود که سال آخرم است. وگرنه بیشتر فیلم‌هایی که دیدم مزخرف بودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارم صف جشنواره را نگاه می‌کنم. یاد برفراز برلین می‌افتم. یاد چند بار خواندن گزارش‌های مجله فیلم. یاد فجر. اما صف را که می‌بینم، می‌فهمم که دیگر من آدم آن روزها نیستم. دیگر آدم شیفته شدن نیستم. آن فیلم‌های ایرانی که دیگر به کنار، حتی همین فیلم‌سازهای جشنواره برلین هم، که تویشان فیلم خوب کم نیست، مرا شیفته نمی‌کنند. یعنی خوب‌هایشان، اگر ناب و نادر و نوبل باشند، حداکثر یک دستی بر پشت زدن دارند.  کلن آدم که پا به سن می‌گذارد و دنیادیده می‌شود، آستانه شیفتگی‌اش می‌رود بالا. گاهی خیلی بالا. برای همین است که این جماعتِ فن و پاپاراتزی را که دم رستوران صف می‌کشند که از سلبرتی‌ها امضا و عکس بگیرند نمی‌فهمم هیچ، حتی این آدمهایی را وقتی یک  آدم معروفی را می‌بینند حواسشان پرت می‌شود به طرف هم نمی‌گیرم (تنها چیزی که اینبار تحسین مرا برانگیخت همین بود که از تهیه کننده گرفته تا تماشاچی و مردم عادی از وضعیت پناهی خبر داشتند. جالب‌ترین‌شان راننده تاکسیی بود که می‌گفت  بربریت این حکم  حتی برای او که دوره کمونیسم بیست و خورده سال پیش را دیده بوده، غیرقابل هضم است). این روزها، آدم دعوت شدنم. آدم آشنا پیدا کردن. دیشب از دوستان آلمانی می‌پرسیدم که چطور می شود بلیط گیر آورد. یا از آقای تهیه کننده مونیخی که می‌گفت خودش فرصت نمی‌کند که فیلمی را ببیند. همه این حرف‌ها یعنی این‌که هر چیزی دوره‌ای دارد. همان زمان خودش باید لذتش را برد. گاهی دلم برای روزهای شیفتگی تنگ می‌شود. ساده بود و شیرین. اما چیزی که زمانش گذشت، دیگر نمی‌شود تکرارش کرد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-8014653802013453631?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/tz1J88DDWdE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/8014653802013453631/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=8014653802013453631&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8014653802013453631?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8014653802013453631?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/tz1J88DDWdE/blog-post_12.html" title="یاد روزهای نازنین" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://lh3.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TVW6lvrzWDI/AAAAAAAABp0/a56H2CDo2-A/s72-c/Berlinale3.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2011/02/blog-post_12.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcFQ3o8fip7ImA9Wx9VFkU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7653845864665084048</id><published>2011-02-02T20:29:00.011+03:30</published><updated>2011-02-03T00:56:52.476+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2011-02-03T00:56:52.476+03:30</app:edited><title>مانک‌های‌‌ دریای کارائیب</title><content type="html">&lt;a href="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TMklcGkMvlI/AAAAAAAABok/QsC-ZzTbtG0/s576/redhairad2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 640px; display: block; height: 473px;" alt="" src="https://lh4.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TUmP0AMqV7I/AAAAAAAABpM/Lk_dEWjXP7w/SeokguramGrotto.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Seokguram Grotto, Gyeongju, January 2011 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;msid=205196620896746362011.00049aa3a9f4e11a82a8b&amp;amp;ll=35.791883,129.346375&amp;amp;spn=0.009138,0.022037&amp;amp;z=16&amp;amp;iwloc=00049aa3ad8e70c823858"&gt;اینجا&lt;/a&gt; نزدیک یکی از قله‌های پردرخت کوه‌های توهامسان، یک بودای بزرگ گرانیتی خندان و گرد و قلنبه نشسته. آن هم در یک معبد کوچک. آن‌قدر کوچک که انگار فقط برای یک نفر جا دارد. تاریخ می‌گوید هزار و سیصد و خورده‌ای سال پیش، یک سلطانی که در همین حوالی زندگی می‌کرده این معبد را ساخته برای بزرگداشت‌ والدینش. سلطان مذکور، داده‌ از راه دور و پایین کوه این همه سنگ گرانیک را آورده‌اند بالا و بعد همین‌جا کل معبد را بصورت یک غار ساخته‌.  همتِ کار به کنار، مهندسی‌ حمل سنگ و ساخت غار و تراش مجسمه وسط کوه است که آدم را به تحسین وا می‌دارد. برای رسیدن به اینجا، باید از بولگاکسای واقع شده در دامنه‌ی کوه شروع کنی و بعد از دو کیلومتر و خورده‌ای سربالایی مارپیچ ونفس‌گیر، برسی به دروازه بدون دیوار این معبد (فکر کن این راه را با دمپایی و قبای نازک مانک‌ها در زمستانِ سرد منهای ده درجه‌ی پوشیده از برف بیایی. تازه خود بولگاکسا هم شانزده کیلومتری از اولین نشانه‌های زندگی شهری فاصله دارد.) دم دروازه یک فواره قرار دارد که اگر بخاطر سرما یخ نزده باشد و تو هم از نوادگاهِ باباطاهر عریان باشی، شاید بتوانی با آبش دست و صورتت را بشوری و خستگی در کنی. با یک کیلومتر دیگر کوهپیمایی می‌رسی به ساختمان معبد که مدخلش مثل یک خانه کوچک می ماند و بقیه‌اش داخل کوه پنهان است. کلِ ست‌آپ، آدم را یاد بهار، تابستان، پاییز، الخ کی‌دو کیم می‌اندازد. داخل که می‌شوی، از راهرو مستطیلی ساده‌ای می‌گذری که مظهر زمین است و بعد در داخل غار به گنبد گِرد قشنگ پر از نقاشی‌ و پر تزئینی‌اش می‌رسی که تمثیلی‌ است از بهشت. آن وقت روبروی جناب بودای سه و نیم متری چهار زانو به زمین نشسته، می‌نشینی به مدیتیشن. روی  کف زمخت چوبی. در‌جا می‌فهمی که چرا کلن خوب است هر از گاهی آدم بیاید یک جایی مثل اینجا که خودش باشد و خدا و بودای چاق وسرمست و آرام و خندان و سکوت و برف و سرمای زمستان لامذهب بیرون. که آدم تنها بنشیند روی این تشکچه‌ی نرم و صورت آرام و نیمه خندان بودا را نگاه کند و از عالم و آدم و شهر و مدنیت و مدرنیت و اتصال دائم به دور باشد (نخیر، وای فای ندارد اینجا!). از سکوت و آرامش استفاده کند، شب تا صبح را چاکرا بخواند و در عالم معنا غور ‌کند (البته این احتمال هم هست که وقتی گرمای اُندول به پا و نشیمن‌گاه و دیگر جوارح فوقانی‌ آدم بخورد، پلکهایش خیلی زود سنگین شوند و ‌خوابش ببرد تا خود کله‌ی صبح! کلن توصیه می‌شود که اگر راه‌تان افتاد، اندول را امتحان کنید درهتل‌تان. از لذت‌های ناب دنیاست). آن وقت اول صبحِ فردایش، وقتی انعکاس طلوع آفتاب روی کله‌ی آقای بودا می‌خورد، همان آدم شب قبل، قلبی پیدا کرده‌ آرام و آرامشی یافته‌ گرم و گرمی‌ای دارد بی‌خیالانه‌ای از جیفه‌ی دنیا و بی‌خیال شده از هزار کار مانده‌ی روی زمین و بدبختی و مصائب‌ ساخته و پرداخته‌ی بشریت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گویند سیدارتا تمام عمر خودش را در قصر پدرش گذارنده بوده. از همان بچه‌گی تمام لذاید دنیا را چشیده بوده و همیشه از درد و رنج دور نگه داشته شده بود. همانجا هم ازدواج کرده و بچه‌دار شده و اصولن قرار بوده جانشین پدر هم بشود و نفهمد اصلن سختی یعنی چه و خوشبخت زندگی کند. بعد یک بار که پایش را از قصر بیرون می‌گذارد، با رنج و درد مردم آشنا می‌شود. قصر و شاهزادگی و مرفه بی‌درد بودن را ول می‌کند می‌رود دنبال "اینلایتمنت".  برای رسیدن به روشن‌بینی تا مرز مرگ روزه می‌گیرد و بعد به این نتیجه می‌رسد باید راه "تعادل" را پیش بگیرد. مراحل متعدد دیگری را طی می‌کند تا آخرش می‌رسد به روشن‌بینی و نیروانا و می‌شود بودا. من دلم می‌خواست از بودا می‌پرسیدم:" بین خودمون می‌مونه، ولی خدایش گاهی دلت تنگ نمی‌شه برای قصر و زندگی قبلی و اینها؟!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد و در راه برگشت از هینسا، وقتی بخاطر گرسنگی و خستگی و سرمازده‌گی دعوت پیرزن خوش‌روی نیمه دیوانه‌ی درسوزالایی را قبول می‌کنیم و می‌نشینیم به خوردن سوپ از قابلمه و توفوی سرخ‌شده از ماهی‌تابه سیاهِ وسط سفره‌اش، تازه می‌فهمیم مانک بودن چقدر سخت است و چه همتی داشته سیدارتا. انگار مناسب‌تر آن است که، اگر هم قرار شد روزی مانک شویم، برویم بشویم مانک دریای کارائیب.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-7653845864665084048?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/rP-5vRM_8BQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/7653845864665084048/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=7653845864665084048&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7653845864665084048?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7653845864665084048?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/rP-5vRM_8BQ/blog-post.html" title="مانک‌های‌‌ دریای کارائیب" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="https://lh4.googleusercontent.com/_0uy-0aPynVg/TUmP0AMqV7I/AAAAAAAABpM/Lk_dEWjXP7w/s72-c/SeokguramGrotto.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2011/02/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEYGRnkyfSp7ImA9Wx5bFUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-3433517595157987003</id><published>2010-10-31T10:07:00.002+03:30</published><updated>2010-10-31T22:38:47.795+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-10-31T22:38:47.795+03:30</app:edited><title>پانصد سرِ سردرگم</title><content type="html">&lt;a href="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TMklcGkMvlI/AAAAAAAABok/QsC-ZzTbtG0/s576/redhairad2.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 576px; display: block; height: 507px;" alt="" src="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TMklcGkMvlI/AAAAAAAABok/QsC-ZzTbtG0/s576/redhairad2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Hong Kong, October 2010 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مامور مهاجرت به برگه گمرگم نگاهی می‌اندازد و می‌پرسد: "این همه جا در این مدت کم؟ برای چی رفته بودی؟" با بی‌حوصله‌گی جواب می‌دهم: "کار، تعطیلات، کار". راست می‌گوید. در عرض پنج هفته و خورده‌ای، دور کره زمین را یک بار چرخیده‌ام: اینجا، پاریس، تهران، آمستردام، گوانگجو، هنگ‌کنگ و دوباره اینجا. بار چند‌م-ام‌ هست البته. آن بار اول، سال 98، آدم یاد دور دنیا در هشتاد روز و آقای فلیس فاگ و موسیو پاسپارتو و کاراگاه فیکس و خانم آودا می‌افتاد و هیجان‌زده می‌شد. اما این روزها این جور مسافرت‌ها مرا یاد فاصله‌ها می‌اندازند. فاصله‌های طولانی. فاصله‌های بیست و چند ساعته. فاصله‌های غیرقابل جبران. توی تاکسی مسیرِ خانه، دارم با خودم در مورد این یکی مسافرتِ آخری فکر می‌کنم. به سه روزِ روزی 10 ساعت جلسه‌ی سری‌اول و یک هفته تعطیلات تهران و هفته دوم‌ِ مخلوط کار و تعطیلات و بی‌خوابی و قاطی‌شدن همه چیز (از من می‌شنوید، هیچ‌وقت کار و تعطیلات را با هم مخلوط نکنید!) و ده روزِ روزی 12 ساعت جلسه نفس‌بُر سری دوم به علاوه‌ی هر شبش سه ساعت کار در اتاق هتل. به آمستردام که از 16 ساعتی که بودم، 13 ساعتش را در بیزنس لانجِ فرودگاه کار کردم و سه ساعت وسطش را رفتم شهر به کانال‌گردی. به هنگ‌کنگ که به جای اینکه دو روز آخر را بمانم و برای خودم بچرخم، بلیطم را تغییر دادم و یک نصف روز بیشتر نماندم از خسته‌گی و کوبیده‌گی و نخوابیده‌گی و افسردگی و دل‌تنگی و دل‌رنجی و دل‌مُرده‌گی. به جلسات فکر می‌کنم که با شصت و خورده‌ای آدم قَدَرِ پرمدعا و هشتاد و اندی پروپوزال شروع کردیم به ارائه و سوال و جواب و مقایسه و مقابله و مباحثه  و گاهی هم خشتک یک‌دیگر را تا مرز سر هم کشیدن و بعد رسیدن به انعطاف و تفاهم و همکاری و تصمیم جمعی و خروجی مشترک با کلیات کافی و معماری تکمیل و جزییات دقیق و توابع صحیح، که هم همه‌ی همکاران محترم راضی باشند و هم نتیجه‌ قابل دفاع. بعد اصولن لذت می‌برم از این پروسه‌ی رساندن رقابت و برتری‌جویی به همکاری و هم‌گرایی، و معمولن هم هبجان‌زده می‌شوم وقتی نتیجه‌ می‌دهد. و صد البته کیف کردم که آخر هر سری، کلی آدم آمدند به تشکر از جهت ترتیب و تقسیم و ترکیب و ترغیب و تصمیم و خلاصه به مقصد رساندن قافله‌ی هفتاد و دو ملت. مثلن یکی‌شان آن دفعه می‌گفت "امیزینگ دت یو کن دو آل دیس این ریل تایم. ایون مور امیزنیگ دت یو کام آپ ویت اِ نیو سلوشن آن دِ وایت برد این فرانت او سو منی پیپل اند دی بای ایت!". یا آن یکی این دفعه ایمیل فرستاده که "من فهمیدم تو چه جوری جواب می‌گیری از جلسه. با سوالات می‌ذاری جزییات روشن می‌شه و تشابه‌ها و تفاوتا در می‌آد. بعد برمی‌داری همونجا راه‌حل‌ها رو کانسپچوالایز می‌کنی و از روی کانسپ‌ها، دید کلی در می‌آد و بعد هم تصمیمی که مورد قبول همه باشه."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این حرف‌ها برای به‌به و چه‌چه و چه خوب‌ام و خلاصه خود-جگربینی‌ نیستند. برعکس، مانده‌ام آدمی که یاد گرفته این همه آدم‌ سخت را در روز اداره کند و به نتیجه برساند و هر شبش هم با یک گروه‌شان معاشرت و مستی و حتی به خوردن هشت‌پا و پنجه مرغ و کله ماهی و سنگدان فلان جانور و بیضه بهمان حیوان پا دهد (من که هیچ کدام را نخوردم البته. بجایش کلی دامپلینگ خوردم که معلوم نبود تویشان چی هست بدتر از اینها)، چطور گاهی در روابط شخصی، دست و پا شکسته و الکن و علیل می‌شود در قانع و منعطف و منصف کردن طرفش؟ بهترین راه‌حلش هم این می‌شود که تو حرف‌هایت را بزن و من هم حس‌هایم را می‌گویم و اگر هم جهت نبودند، شما را به خیر و ما را به سلامت. بعد همه این‌ها اصلن به کنار. چرا هنوز هر بار که سوار تاکسی فرودگاه می‌شوم، افسردگی‌ شروع می‌کند به غالب شدن و تا خودِ اینجا و حتی دو هفته بعدش شدید ادامه دارد؟ که انگار ترکِ ایران هنوز عادتم نشده بعد از این همه سال.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-3433517595157987003?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/vV7ZPUJbgL4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/3433517595157987003/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=3433517595157987003&amp;isPopup=true" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3433517595157987003?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3433517595157987003?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/vV7ZPUJbgL4/blog-post.html" title="پانصد سرِ سردرگم" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TMklcGkMvlI/AAAAAAAABok/QsC-ZzTbtG0/s72-c/redhairad2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/10/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DE8CRHg9eCp7ImA9Wx5WEEs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-8496298091932477779</id><published>2010-09-21T15:30:00.000+04:30</published><updated>2010-09-21T15:31:05.660+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-09-21T15:31:05.660+04:30</app:edited><title>کافه پونز</title><content type="html">&lt;a href="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TJdHY9IuD-I/AAAAAAAABoE/bO_9UtQMrag/s512/Shaskpareandcompany2.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 640px; DISPLAY: block; HEIGHT: 484px; CURSOR: hand" border="0" alt="" src="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TJdHY9IuD-I/AAAAAAAABoE/bO_9UtQMrag/s512/Shaskpareandcompany2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="LINE-HEIGHT: 80%"&gt;Shakespeare &amp;amp; Company Bookstore, Sept 2010 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اولین سفر بزرگ‌سالیم به پاریس، دو سه سالی بود که درسم تمام شده بود. آن موقع یک وی‌پی داشتیم که در جوانی، به قول خودش، دانشمند اُپتیک بود. آن موقع‌ها سنی گذرانده بود وکارش شده بود مدیریت و قرارداد بستن. در کار خودش هم شناخته شده بود. خوب بلد بود که با سران شرکت‌ها نشست و برخاست کند و چانه بزند و قرارداد ببندد. آدم رسمی، خشک و  بدقلق، اما باکلاس و خوش‌سیلقه و پول‌خرج‌کنی هم بود. هتل پنج ستاره کمتر نمی‌رفت و لباس کمتر از دیزاینر نمی‌پوشید و رستورانش حتمن باید گران‌قیمت بود و کسرِ شان‌اش می‌آمد غیر از تاکسی و لیموزین چیزی سوار شود. از حق نگذریم برای کسی که با او مسافرت می‌کرد هم خوب پول خرج می‌کرد (یک شب در توکیو پرسید شام چی می‌خوری، گفتم شابوشابو. مهمانم کرد گران‌ترین رستوران شابو‌شابوی گینزو.) آن روزها، موضوعی که من رویش کار می‌کردم، موضوع داغ و تازه‌ای بود و همه فکر می‌کردند این گوساله‌ی جوان و نحیف، گاوِ هفت-من شیرده‌ای خواهد شد و می‌خواستند با پول شیر نفروخته‌اش کلاه بدوزند. همین شد که منِ جوانِ تازه‌کار را با اینکه در سازمان او نبودم، برداشت با یک عده بیزنس‌من جا افتاده‌ی دیگر آورد پاریس برای ملاقات‌ سالانه‌اش با یک شرکت فرانسوی. قرار شده بود که در کنار مذاکرات معمول‌شان، کار من را هم معرفی کنند که شاید یک قراردادِ چرب و چیلی از تویش دربیاید. یادم هست که جلسات قرار بود یک دوشنبه‌ی از همین موقع‌‌های سال شروع شود و برای همین ما ظهر یک‌شنبه‌ی‌ قبلش می‌رسیدیم پاریس. یادم نیست چرا پروازهایمان جدا بود و این وی‌پی خوش‌سلیقه‌مان با همه هماهنگ کرد که فلان ساعت عصر یکشنبه بیایید فلان کافه روبروی اوپرا‌ جهت معاشرت و هماهنگی قبل از جلسه. هفته قبلش هم در جلساتِ داخلی در حین مرور واو به واوِ پرزنتیشن‌ها، کلی در مورد این کافه داد سخن داده بود که "پاریس اصلن یعنی این کافه، پاریس اصلن یعنی‌ روبروی اپرا نشستن، پاریس یعنی فلان چیز این کافه را بخوری و بهمان چیزش را بنوشی و الخ". خلاصه خفه‌مان کرده بود از بس کافه کافه کرده بود. یادم است که عصر آن یک‌شنبه، هنوز نرسیده پا شدم یک کاره سوار مترو شدم برسم بر سر قرار در کافه‌ی کذایی. دیدم این رئیس خشک و رسمی‌مان نشسته توی پیاده‌رو، دارد شراب می‌نوشد با بقیه وغرق در کیف و خوشی است و خنده از روی‌ لبش نمی‌افتد و با بقیه شوخی می‌کند. کافه صد البته نه اتمسفر خاصی داشت، نه منظره بدیعی و نه غذای مثلن متفاوتی. کافه‌ای بود مثل هزار و یک کافه پاریسی دیگر. یادم هست خیلی دلم می خواست فرصتی پیش بیاید که بپرسم چرا آن کافه برای او این همه معنی پیدا کرده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به گمانم ما آدم‌ها عادت داریم خاطرات و حس‌هایمان را سنجاق کنیم به محل وقوع‌شان. یعنی بسته به اینکه چه تجربه‌ای و خاطره‌ای از شهر و کوه و کوچه و خیابان و بیابان و دره‌ و دهات داشته باشیم، آن جا را پررنگ و خوش‌رنگ و هیجان‌انگیز یا کم‌رنگ و معمولی و پیش‌پا افتاده، یا حتی دردناک و افسرده‌ کننده و فراری‌‌دهنده می‌‌بینیم. یک وقتی یک شهری می‌شود شهر رویایی‌مان، چون یک خوشی عمیق یا هیجان زیادمان را ٱنجا تجربه کرده‌ایم. فلان دوستمان را بار اول آنجا دیده‌ایم، در آنجا عاشق شده‌ایم و عاشقی کرده‌ایم، فلان کارمان را آنجا گرفته‌ایم یا دوران خوش مدرسه را آنجا رفته‌ایم و یا هر چیز خوش دیگر. یک وقتی هم یک شهری مثلن همین پاریس، حالا هر چقدر هم کارخانه رویاسازی امریکایی رنگش کرده باشد با کازابلانکا و فورگت پریس و تو دیز این پریس و بیفور سان ست و الخ، می‌شود یک شهری مثل هزار شهر دیگر. نه که بگویم پاریس جای قشنگی نیست. نه این که هیجان‌انگیز نیست. نه که بگویم نمی‌شود هر دفعه که می‌روی جای جدیدی را کشف نکنی (مثل &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;ll=48.827778,2.349953&amp;amp;spn=0.001593,0.00376&amp;amp;t=h&amp;amp;z=18&amp;amp;msid=112722802968905041575.000490aecb7a55080cdec"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;msid=112722802968905041575.000490aecb7a55080cdec&amp;amp;ll=48.88237,2.340195&amp;amp;spn=0.006364,0.015042&amp;amp;t=h&amp;amp;z=16&amp;amp;iwloc=000490af042a46162d871"&gt;اینجای&lt;/a&gt; این دفعه). اما این شخصی‌سازی است که هرچیزی را برای آدم خاص می‌کند. گاهی این شخصی‌سازی فقط با یک سفر اتفاق می‌افتد، گاهی هزارسال بروی و بیایی هم، هیچی نمی‌شود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-8496298091932477779?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/A5nm3dC4Aig" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/8496298091932477779/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=8496298091932477779&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8496298091932477779?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8496298091932477779?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/A5nm3dC4Aig/blog-post.html" title="کافه پونز" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TJdHY9IuD-I/AAAAAAAABoE/bO_9UtQMrag/s72-c/Shaskpareandcompany2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/09/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CE8ERno-fyp7ImA9Wx5QEUg.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-687136038775473362</id><published>2010-08-30T10:46:00.007+04:30</published><updated>2010-08-30T11:50:07.457+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-30T11:50:07.457+04:30</app:edited><title>در ستایش گری بودن</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh3.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/THsOwjvhwqI/AAAAAAAABm8/anJYDN_f-tM/disneyconcerthall1_small.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 648px; height: 463px;" src="http://lh3.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/THsOwjvhwqI/AAAAAAAABm8/anJYDN_f-tM/disneyconcerthall1_small.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Frank Gehry's Walt Disney Concert Hall, August 2010 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"من می‌خواهم جایی باشد که آدم احساس گرمی و راحتی کند. در عین جادار و دوست‌داشتنی و خودمانی بودن. با بقیه محله بخواند و بافت منطقه را بهم نزد." این‌ها را لیلیان می‌گوید. فرنک خیلی مطمئن جواب می‌دهد:"من دقیقن می‌دانستم منظور لیلیان چیست. برای همین وقتی ماکت را جلویش گذاشتیم، همان‌جا طرح را بدون تغییر قبول کرد و ما هم دقیقن همان را اجرا کردیم." ایستاده‌ام در طبقه دوم &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;ll=34.055971,-118.249664&amp;amp;spn=0.00208,0.003948&amp;amp;t=h&amp;amp;z=18&amp;amp;msid=112722802968905041575.00048f008925ed0df2a9f"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و خنده‌ام می‌گیرد که فرنک گِری هم از خودمان بوده. لیلیان همسر مرحوم والت دیسنی بوده که می‌خواسته &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Walt_Disney_Concert_Hall"&gt;این سالن&lt;/a&gt; را برای تشویق و جلب مردم به موسیقی کلاسیک بسازد و فرنک گری هم همان طراح معروف است که آن را طراحی کرده. این گفتگو هم سال‌های هشتاد شش-هفت اتفاق افتاده که صداهایشان را خانم راهنما دارد برای ما پخش می‌کند. بعد همان جا آدم می‌فهمد که فرانک‌جان اتفاقن چندان به حرف لیلیان‌خانم گوش نداده. درست است که داخلش را با چوب سِدار خوش‌رنگ و دیوار سفید و آفتابگیر بزرگ و نرده‌ی فلزی و موکت قرمز و انحناهای نرم و خوش‌نواز، مطابق میل لیلیان، گرم و شیرین و دلنواز و در عین حال بدیع و نو درآورده (درست نقطه مخالف اوپرا هاووس سیدنی که داخلی سرد و بی‌روح و خشک دارد، برعکس بیرون هیجان‌انگیزش). اما نمای ساختمان را برخلاف خواسته‌ی لیلیان، مدرن و سرد و ابسترکت و کانسپ‌وار درآورده که با بقیه‌ی محله چندان نمی‌خواند. کاری کرده که ساختمان از همه منطقه جدا بایستد و خودش را بکند توی چشم آدم. فرقی هم نمی‌کند که آن‌ور چهارراه بایستی و ساختمان را از دور ببینی یا در پیاده‌روی کنارش و جزیی از ساختمان را از نزدیک نگاه کنی. همین خاص بودن البته کمک می‌کند که مجذوب صفحه‌ها و انحناها و خط‌ها و جزئیاتش بشوی و بدانی یک چیزی‌ است خارج از حال و هوای دنیای اطرافش. یعنی می‌خواهم بگویم به گمانم گری به حق به کارفرمایش گوش نداده که کنسرت‌ هال را با بقیه محله هماهنگ درآورد و به‌جایش فکر و ایده خودش را اجرا کرده (اصولن معمارهایی که حرف خودشان را می‌زنند را من بیشتر دوست دارم!). بعد موقع ارائه طرح هم، سر لیلیان را شیره مالیده که این همان چیزی است که تو می‌خواستی و تمام ایده اصلی هم مال خودت بوده و آفرین و مرحبا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تجربه‌ی من می‌گوید آدم باید سعی کند مثل همین جناب گری باشد. وقتی پای امضایش و حرفه‌اش در میان است، کار خودش را بکند. به کارفرمایش، به رئیس‌اش، به استادش، به هیئت‌ مدیره‌اش، به مشتری‌اش، به طرفش، اگر ظرفیت‌اش را دارد بگوید که دارد اشتباه می‌کند، که ایده‌اش مزخرف است، که راهش به ترکستان می‌رود. اگر هم طرف انتقادپذیر نیست، پول زیاد دارد، گوشش سنگین هست یا هرچه، فکر را طوری قالب کند که طرف فکر کند خودش صاحب ایده بوده‌. بعدش هم حتی اگر لازم شد آفرین و مرحبا بگوید و برایش دست هم بزند. بعد، در کار و مهم‌تر از آن در زندگی، بیشتر تصمیم‌ها این همه اساسی نیستند. روزمره‌اند و گذرا. نیمه‌ی عمر کوتاهی دارند. همین می‌شود که آدم کوتاه می‌آید. حتی گاهی آگاهانه پوئن می‌دهد که بعدن برای تصمیم‌های اساسی‌تر و جاهای حساس‌تر پوئن بگیرد. هزار و یک جای دیگر است که آدم با راه میانه را گرفتن زندگی را جلو می‌برد. یعنی اصلن مجبور می‌شود سبک و سنگین بکند که طرفش چقدر حاضر است کنار بیاید و او چقدر و یک جایی آن وسط‌ها به هم برسند. همین می‌شود هنر "کامپورمایز" کردن.  اما یک جاهایی هست که در کار، در زندگی، در رابطه که نمی‌شود و نباید کوتاه آمد. این‌ها شاید معدود باشند، شاید زیاد پیش نیایند، اما وقتی آمدند نمی‌شود کوتاه آمد. حتی به اندازه یک سانت یا عرض یک خط یا چه می‌دانم طول یک نفس. که آدم اگر کوتاه بیاید، اصول خودش را زیر پا گذاشته. که اگر کوتاه بیاید، همان‌جا بازی را باخته. تا آخر عمر هم باخته. هر چقدر هم بخواهد که بعدن بچرخاندش و تغییرش دهد و درستش کند، فایده‌ای ندارد. اما اگر پای حرفش بایستد، حتی به هزینه از دست دادن، بریدن، رفتن و یا هر چه،  حداقل جلوی خودش سربلند است. همین جناب گری، اگر نمای بیرون را -محض گرفتن طرح-  یک چیز معمولی متوسط‌ الحالی درآورده بود، دیگر هر کاری  هم می‌کرد  این بنا، "فرنک گری‌ز والت دیسنی کانسرت‌ هال" نمی‌شد. خودش هم دیگر فرنک گریِ معروف نمی‌شد که این همه آدم پا شوند بروند کارش را ببینند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-687136038775473362?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/GyM_3etT5yw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/687136038775473362/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=687136038775473362&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/687136038775473362?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/687136038775473362?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/GyM_3etT5yw/blog-post_30.html" title="در ستایش گری بودن" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh3.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/THsOwjvhwqI/AAAAAAAABm8/anJYDN_f-tM/s72-c/disneyconcerthall1_small.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;D0IGQH09fCp7ImA9Wx5TGUo.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-3431641643720603134</id><published>2010-08-05T06:37:00.004+04:30</published><updated>2010-08-05T07:02:01.364+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-05T07:02:01.364+04:30</app:edited><title>موسیو ابراهیم</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TFaK1byqsKI/AAAAAAAABl4/9YGMhbcbWVc/RueDesSismondi.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 658px; height: 409px;" src="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TFaK1byqsKI/AAAAAAAABl4/9YGMhbcbWVc/RueDesSismondi.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Rue des Sismondi, Geneva, July 2010 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;ساعت هشت و نیم صبح یک روز یکشنبه‌ی تابستانی است. میان‌بر زده‌ام و دارم کوله‌پشتی به پشت، &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;ll=46.210186,6.147366&amp;amp;spn=0.002691,0.005466&amp;amp;t=h&amp;amp;z=18&amp;amp;msid=112722802968905041575.00048caec64239bbd321e"&gt;این خیابان&lt;/a&gt; را تند-تند می‌روم بالا که برسم به ایستگاه قطار اصلی تا آن‌جا سوار تِرَم شوم بسمت محلِ فلان کنفرانس. در همین حال دارم به خودم فحش می‌دهم بابت شب‌زنده‌داری شب گذشته و خواب‌ماندگی امروز و از دست دادن وقتِ صبحانه. تمامِ مغازه‌ها و کافه‌های خیابان تعطیل‌اند: از بقالی ایرانی سر‌ نبش بگیر که چراغ ال‌ای‌دیِ"خوش آمدید"‌اش با اینکه بسته است پشت ویترین‌اش چشمک می‌زند، تا آرایش‌گاه روبرویش که کلی کلاه‌گیس برای تماشا گذاشته، تا آژانس مسافرتی که مثل حجره‌هایی قدیمی می‌ماند و فقط از دو هواپیمای ملخ‌دارِ پشت ویترینش می‌شود فهمید که احتمالن آژانس است. همین‌طور که می‌روم بالا، لباسشویی و کافه و س.ک.س شاپ و الخ همه بسته‌اند. طبعن پرنده پر نمی‌زند. همین جا بگویم این خیابان معروف است به جهت س.ک.س شاپ‌هایش و ماساژخانه‌هایش و خانم‌هایی که سر نبش چهارراه‌هایش و دم کافه‌هایش و درِ درگاهِ بعضی از آپارتمان‌هایش می‌ایستند و به آدم موقع عبور تعارف می‌زنند. اینجا حاشیه‌ی شهر نیست. مرکزِ شهر است. رستوران‌ها و هتل‌های خوبی در خیابان‌های مجاور و متقاطعش دارد. مردم در همین خیابان و کوچه‌های بغلی‌اش زندگی می‌کنند. چهار-پنج بلوک بیشتر با هتلی‌هایی فاصله ندارد که سران کشور‌ها در آن‌ها اقامت می‌کنند یا شیخ‌های عرب ماشین‌هایشان را -وقتی برای تعطیلات تابستانی‌شان به اینجا می‌آیند- جلویشان پارک می‌کنند. بله، ماشین‌هایشان را با خودشان سوار هواپیما می‌کنند و می آورند تعطیلات.  باز همین جا بگویم که در این سفر، هر دفعه از جلوی هتل ویلسون رد شدم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که زیرِ لب یک فحشِ خفیفی نثارِ آن جناب نکنم که نشسته بود در یکی از اتاق‌های این هتل پشت به فواره دریاچه و لبخند بر لب در بابِ حقوقِ بشر مصاحبه  می‌کرد. به هر حال، از چهار راه اول که رد می‌شوم یک کافه باز است با چهار پنج مشتری که در پیاده رو نشسته‌اند و اسپرسو می‌خورند. کمی جلوتر یک جوان سیاه را می‌بینم که ایستاده وسط کوچه عمود به خیابان، پیرهن‌اش دستش است و دارد سر سه چهار جوان دیگر که در پیاده‌رو ایستاده‌اند داد می‌زند و اصلن خیالش نیست که راه ماشین‌ها را پشت سرش بند آورده. چهار راه بعدی یک بقالی باز است و پسر عرب فروشنده دم پله ورودیش نشسته. روبرویش یک خانمی ایستاده، چهل و خورده‌ای، شاید هم بیشتر، با لباس کوتاه مشکی و موهای بلوند شده، با صورتی خسته و شکسته مرا نگاه می‌کند.  دلم می‌خواهد بایستم و گپی بزنم، اما کارم دیر شده. توی ترَمِ بسوی کار، فکرم تمام مدت مشغول او است: از روی عادت ایستاده بود آنجا؟ یا از روی استیصال وقتی آمده بود که رقیب نداشته باشد؟ که مجبور است واقعن؟ که یعنی آدم‌هایی پیدا می‌شوند که حتی ساعت هشت و نیم صبح روز یکشنبه می‌روند قو دِ سیسموندی؟ که ...؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-3431641643720603134?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/PAi_pVFL3GQ" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/3431641643720603134/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=3431641643720603134&amp;isPopup=true" title="3 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3431641643720603134?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3431641643720603134?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/PAi_pVFL3GQ/blog-post_05.html" title="موسیو ابراهیم" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TFaK1byqsKI/AAAAAAAABl4/9YGMhbcbWVc/s72-c/RueDesSismondi.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/08/blog-post_05.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUEFQHo8fip7ImA9Wx5TF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-3139632417063101374</id><published>2010-08-02T13:30:00.005+04:30</published><updated>2010-08-02T14:36:51.476+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-02T14:36:51.476+04:30</app:edited><title>باغ‌های کندلوس</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TFaKlNa7TvI/AAAAAAAABlk/PP1VCYKHmLE/2bebruige.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 654px; height: 480px;" src="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TFaKlNa7TvI/AAAAAAAABlk/PP1VCYKHmLE/2bebruige.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;2be Moodshopping, Bruges, July 2010 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;ساعت 11 صبح یک شنبه‌ی گرم تابستانی‌ست. نشسته‌ایم در محوطه بیرون گِراند کافه‌ی بِلفورد در گوشه &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?t=h&amp;amp;ie=UTF8&amp;amp;hl=en&amp;amp;msa=0&amp;amp;ll=51.208981,3.224428&amp;amp;spn=0.001218,0.002733&amp;amp;z=19&amp;amp;iwloc=00048bd00a3a82af47f3d&amp;amp;msid=112722802968905041575.00048bd004826edee66e4"&gt;این میدان&lt;/a&gt; که البته برعکس اسمش کافه‌ی چندان گِرَندی هم نیست (نمی‌دانم چرا این اروپایی‌ها دوست دارند تا هرچیزیشان کمی بزرگ‌تر از چهارتا میز می‌شود یک واژه گراند ‌بچسبانند به اولش). دور و برمان پر است از تاریخ و معماری و کالسکه و کانال و کافه و کلیسا و خون‌عیسی مسیح و  لوازم تن‌تن و الخ که قاعدتن هر کدامشان می‌تواند حواس هرکسی را کامل ‌ببرد. یک فقره‌اش همین برج کلیسای روبرویمان است با سی‌صد و شصت و شش پله‌ی‌ نفس‌گیر که می‌گویند باید بالایش رفت و شهر را نظاره کرد. ما هنوز از قطار پیاده نشده، نشسته‌ایم در گراند کافه‌ی مربوطه که لبی تازه کنیم و مثلن برنامه‌ریزی که از کجای شهر شروع کنیم و تا کجا برسیم. نمی‌دانم چرا حرفمان کشیده می‌شود به غزه و لبنان و سیاست دولت ایران و توابع‌ا‌ش. چهار‌نفریم و سه موضع و حدودِ چهل دقیقه بحث. بعد حرف‌ها آن‌قدر دلنشین است که من این وسط یک لحظه به فکرم هم نمی‌رسد که آخر غزه ولبنان چه ربطی دارد به اینجا؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی وقت‌ها دلنشینیِ مراوده ربطی به موضوع‌ِ حرف و جای قرار ندارد و این آدم‌های مقابلت هستند که حرف‌ها‌یِشان و همراهی‌شان و هم‌دمی‌شان لذت‌بخش می‌کند هم‌نشینی را. فرقی نمی‌کند حرفِ‌ سیاست باشد یا هنر یا فیلم یا روابط شخصی و یا چه. تفاوتی ندارد جا قهوه‌خانه‌ی تپه‌ی دوهزار باشد یا کافه-عکسِ اسکان یا گراند کافه‌ی بروژ. مجاورتِ رفقای خوش‌مشرب‌ِ جور است که جور می‌کند همه چیز را. این خوش مشربی هم ربطی به دنیا-دیده‌گی و دانسته‌گی و هم‌سلیقه‌گی و هم‌گذشتگی و هم‌‌سالخوردگی و این‌ها ندارد (در واقع دارد اما نمی‌شود دست گذاشت روی یکی‌ یا چندتایشان). آدم با یکی کلیک می‌کند، با یکی نه. یکی ظرف ده دقیقه تمام می‌شود، یکی نه (این‌ تمام‌شدگی هم بسته به دید ناظر دارد. خود من هم خیلی مواقع می‌شوم همان آدمِ ده‌ دقیقه‌‌- تمام‌ شده‌ی کسِ دیگر). بعد دارم فکر می‌کنم کاش بشود آدم، طی همین سال‌هایی که این ور و آن ور می‌رود و هی با آدم‌ها آشنا می‌شود و یا رفاقت‌ها را تجدید می‌کند، برای سال‌های بازنشستگی‌اش -که دیگر نمی‌شود زیاد این ‌ور و آن‌ ور رفت- یک چهار-پنج‌ نفری را که به مذاقش خوش‌مشرب‌ می‌آیند پیدا کند و قانع‌شان کند که بیایید برای بازنشستگی یک‌جا ساکن شویم. حالا لازم هم نیست آن یک جا، تِنریف و مالاگا و جزایر کیز و دریای کارائیب باشد. طالقان و شهمیرزاد و کلاردشت و کندلوس هم جواب می‌دهد اگر راضی بشوند دوستان (اصلن کی گفته کارائیب از کندلوس بهتر است؟). آن وقت هر روزی که بخواهیم جمع بشویم، دیگر برنامه‌ریزی و هماهنگی و رزروِ هتل و بلیطِ هواپیما و قطار و ارز و ویزا و الخ نمی‌خواهد. گوشی تلفن سیاه چرخان زیمنس را برمی‌داری که "اَخوی، همشیره، چه کاره‌ای الان؟ میایی یک کبابی بخوریم و حرفی بزنیم؟" بعد ببینی یکی یکی لخ‌لخ‌کنان با مجله و روزنامه و کتاب و فیلم‌شان می‌رسند و یکی شراب فلان سال را آورده و آن یکی کنیاک بهمان مارک را و آن سومی هم از دور داد می‌زند "لامصب پنیری که داشتم سنگین بود نتوانستم بیارمش با این واکر، باشد طلب‌تان!" بعد همان پنیر می‌شود بهانه‌ی شبِ بعد، در چند خانه پایین‌تر.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-3139632417063101374?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/Ed9p9Y0iCyM" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/3139632417063101374/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=3139632417063101374&amp;isPopup=true" title="4 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3139632417063101374?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3139632417063101374?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/Ed9p9Y0iCyM/blog-post.html" title="باغ‌های کندلوس" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TFaKlNa7TvI/AAAAAAAABlk/PP1VCYKHmLE/s72-c/2bebruige.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/08/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEcHQH48fCp7ImA9Wx5TF0k.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-1247652148192453148</id><published>2010-07-12T04:12:00.005+04:30</published><updated>2010-08-02T14:10:31.074+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-08-02T14:10:31.074+04:30</app:edited><title>Y las Noche Llegó</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TBBLX-UsVbI/AAAAAAAABkk/MPK5oH6arVo/ontheboardofbalclutha2.jpg"&gt;&lt;img style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center; cursor: pointer; width: 658px; height: 441px;" src="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TDpVQcFRugI/AAAAAAAABlE/KWq-Y97JMTA/espaniaworldcupbrussels.jpg" alt="" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;De Beurs, Brussels, July 11th, 2010 ©Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;"کلن خیلی سخته سه بار برسی به فینال و هر سه بار جام از دست بدی. مخصوصن که فاصله‌ت با تیم برنده کم باشه. فکر کنم اثر جمع هم احساسات رو غلیظتر می کنه. بغل ما توی بار دو تا خانم هلندی ایستاده بودند از همون اول بازی. فورتی سامتینگ. یک طرف دیگه مون یک دختر و پسر اسپانیایی. بیشتر بار هم البته طرفدار اسپانیا بودند، ولی صدای ووزلا و الخ از دو طرف می اومد. خانم‌ها اومده بودن تعطیلات و خیلی هم خوش‌مشرب بودن. تا آخر بازی هم کلی فان باهشون داشتیم و آخرش هم تبریک گفتن و دست دادن رفتند. ناراحت بودند اما غم و گریه و اینها نه. کلن هلندی های شهر خیلی خوب برخورد کردن. شهر تا دو نصف شب دست اسپانیایی ها بود البته."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-1247652148192453148?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/VLP42M_4gt4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/1247652148192453148/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=1247652148192453148&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1247652148192453148?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1247652148192453148?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/VLP42M_4gt4/y-las-noche-llego.html" title="Y las Noche Llegó" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TDpVQcFRugI/AAAAAAAABlE/KWq-Y97JMTA/s72-c/espaniaworldcupbrussels.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/07/y-las-noche-llego.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUUCQH09fSp7ImA9WxFbFEU.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-5809547760091563947</id><published>2010-07-07T08:48:00.012+04:30</published><updated>2010-07-07T10:44:21.365+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-07-07T10:44:21.365+04:30</app:edited><title>A Dios le Pido*</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TBBLX-UsVbI/AAAAAAAABkk/MPK5oH6arVo/ontheboardofbalclutha2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 463px; height: 480px;" src="http://lh3.ggpht.com/2bareh/SF8km7JQNVI/AAAAAAAAA8s/Uhxmvns801I/SpinardsGoCrazy.JPG" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;Spain vs Italy, July 2008 © Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این عکس مال &lt;a href="http://2bareh.blogspot.com/2008/06/blog-post_23.html"&gt;دو سالِ پیش&lt;/a&gt; است. حدودِ ساعتِ یک و خورده‌ی بعدازظهرِ یک روز شنبه یا یکشنبه‌ی جولایی که اسپانیا داشت با قدرت تمام ایتالیا را در نیمه‌نهایی جام ملت‌های اروپا حذف می‌کرد. بازی فینال بین اسپانیا و آلمان را هم در این &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?source=s_q&amp;amp;hl=en&amp;amp;geocode=&amp;amp;ie=UTF8&amp;amp;hq=irish+pub&amp;amp;hnear=&amp;amp;msa=0&amp;amp;msid=112722802968905041575.00048ac23e1fccb64661b&amp;amp;ll=46.217488,6.150466&amp;amp;spn=0.00461,0.011458&amp;amp;z=17&amp;amp;iwloc=00048ac240c683b1e725f"&gt;بار ایرلندی&lt;/a&gt; دیدیم. بازی که تمام شد طرفداران اسپانیا از در و دیوار ریختند وسط خیابان به رقص و شادی. درست وسط کشور بی‌طرف. امروز باز رفته بودم کافه‌تریامان نیمه دوم هلند-اروگوئه رو ببینم. کافه‌تریا که می‌گویم یعنی دور تا دور یک مینی‌ مال ده‌تایی تلویزیون گذاشته‌اند که بچه‌ها دورشان گروه گروه می‌نشینند به تماشا و خوردن غذا. امروز رنگ‌ نارنجی موج می‌زد و کمی هم رنگ آبی. وقتی هلند گل سوم را زد یکی از پسرهای طرفدار هلند گونه دوست‌ دخترِ طرفدارِ پاراگوئه‌ایش را بوسید و دلداریش داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌ها را نوشتم که  قبل از بازی فردا بگویم من طرف‌دار اسپانیا هستم. یعنی از دوم دبیرستان تا به حال اسپانیا همیشه اول لیست من بوده و طبعن از اول این جام هم بوده‌. فردا هم با اینکه بازی وسط روز کاری است، تی‌شرت قرمز می‌پوشم و می‌روم کافه‌تریای‌مان میان هواداران آلمان و اسپانیا که برای اسپنیاردهای عزیز هورا بکشم. برد و باخت‌شان هم خیلی مهم نیست برایم. مهم هیجان تماشای بازی است. ببازند هم نه تحقیرشان می‌کنم و نه فحش‌شان می‌دهم، نه فحش نژادپرستانه نثار آلمان‌های خوش‌شانس می‌کنم. جناب یواخیم‌ لوی خرافاتی که تی شرتش را نمی‌شوید و یا داور و الخ هم که همیشه محترم بوده‌اند و محترم می‌مانند. خلاصه بازی بازی است. کل کلش مزه می‌دهد نه دهن صاف کردن طرف‌داران تیم مقابل که. مثل این دوست عزیز ما که همیشه می‌رود وسط طرفداران تیم پرطرف‌دار می‌نشیند و یک تنه شعار می‌دهد به طرفداری تیم مخالف و همان وسط هم با همه دوست و رفیق می‌شود. جایش خالی است این روزها اینجا. می‌دانم فردا میان 80 میلیون آلمانی یک تنه شعار خواهد داد: "اسپانیا، اسپانیا!" به هر حال خیالتان تخت، اسپانیا هم آلمان را لوله می‌کند. آ دیوس لِ پیدو!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*   اسم یک &lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=kMIaYXxLnUA&amp;amp;feature=player_embedded"&gt;آواز&lt;/a&gt;  که هم برای عده‌ای نوعی &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/A_Dios_le_Pido"&gt;دعای صلح&lt;/a&gt; شده و در عین حال برای تیم اسپانیا هم بکار می‌رود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-5809547760091563947?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/lCkZSLUq2kI" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/5809547760091563947/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=5809547760091563947&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/5809547760091563947?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/5809547760091563947?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/lCkZSLUq2kI/dios-le-pido.html" title="A Dios le Pido*" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh3.ggpht.com/2bareh/SF8km7JQNVI/AAAAAAAAA8s/Uhxmvns801I/s72-c/SpinardsGoCrazy.JPG" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/07/dios-le-pido.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;DUMNRXs8eCp7ImA9WxFVEU4.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-954375972374583490</id><published>2010-06-07T06:04:00.009+04:30</published><updated>2010-06-10T07:08:14.570+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-06-10T07:08:14.570+04:30</app:edited><title>الجزیره کرونیکل</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TBBLX-UsVbI/AAAAAAAABkk/MPK5oH6arVo/ontheboardofbalclutha2.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 629px; height: 441px;" src="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TBBLX-UsVbI/AAAAAAAABkk/MPK5oH6arVo/ontheboardofbalclutha2.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;On Board of Balclutha, June 2010 © Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;"کجایی هستی؟" این را راننده تاکسی به محض اینکه تلفنم تمام می‌شود می‌پرسد. بعدازظهر يك يكشنبه‌ی آرام و خلوت داریم از فرودگاه می‌رویم &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;hl=en&amp;msa=0&amp;ll=37.788056,-122.407506&amp;spn=0.002467,0.005348&amp;z=18&amp;iwloc=000488666a615a0c6405c&amp;msid=112722802968905041575.0004886666c5f14a728e7"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و به گمانم چون فارسی حرف زدنم را پای تلفن شنیده این سوال را می‌پرسد. مرد سیاه‌پوستی است سی ساله. صورتش را تمیز تراشیده، موهای کوتاه مرتبی دارد و پیراهن تابستانی سفید اتوشوده‌ی پاک و پاکیزه‌ای هم پوشیده. ماشینش بو نمی‌دهد و لازم نیست که مثلن پنجره را برای نفس کشیدن پایین بدهیم. جواب می‌دهم: "ایرانی." می‌گوید: "آاا، احمدی‌نژاد! حافظ کشور!" از لحنش خنده‌ام می‌گیرد. تحسین‌وار ادعا می‌کند که مقابل امریکا و اروپا و بقیه دنیا ایستاده. مردم خودش پس چی؟ می‌گوید: "وضع عراق بهتره یا ایران؟" و "زندانی و کشته شدن چند صد نفر مهم نیست" و "اینجا زندانی خیلی بیشتر از ایران داره" و "در این کشور هم آزادی نیست".  این جور وقت‌ها احساس جامعه‌‌شناسی من بالا می‌زند و بجای بحث کردن دوست دارم آدم مقابلم را بیشتر بشناسم و دستی هم به پشت خودم بزنم که به‌به چه آدم فهیمِ مردم‌شناسی. اریتره‌ای است. ده سال است امریکا زندگی می‌کند و شهروند امریکا هم شده، اما خانواده‌اش مانده‌اند اریتره و علاقه‌ای ندارند به او ملحق شوند. می‌گوید هر سال می‌رود اریتره دیدن‌شان. اما نمی‌گوید وضع آنجا چطور است. جرات نمی‌کنم بپرسم اریتره الان جنگ است، صلح است، حکومت دارد یا چه که احتمالن صاف بروم داخل ژانرشناسی‌اش و دسته بندی شوم ‌ زیر  مجموعه‌ی سفیدپوستِ ایگنورنتِ سلف‌سنترِ از دنیا بی‌خبر. می‌پرسم تنها نیستی؟ جواب می‌دهد که "نه خیلی رفیق دارم. فوتبال هم بازی می‌کنم." از مذهبش که می‌پرسم با کمی آشفتگی جواب می‌دهد مذهب یک امر شخصی است و ربطی به صحبت‌های ما ندارد. بعد البته اضافه می‌کند مسیحی است. وقتی می‌پرسم چرا فکر می‌کند اینجا آزادی نیست می‌گوید: "سفید‌ها سیاه‌ها رو می‌اندازن زندون. توی محله سیاها مواد مخدر رو ارزون پخش می‌کنن که سیاه‌ها معتاد بشن و درس نخونن. اسلحه رو آزاد گذاشتن که سیاه‌ها همدیگه رو بکشن. در اين كشور حتي ساندویچ‌ها رو بزرگ درست میکنن طوری که هر ساندویچ 6000 کالری داره. آدم سالم به 2000 کالری در روز بیشتر احتیاج نداره. سیاه‌ها این ساندویچ‌ها رو که ارزونن می‌خورن و چاق میشن و سکته می‌کنن و زود میمیرن." خنده‌ام گرفته بدجور، سرم را می‌اندازم پایان تا توی آینه عقب نبیندم. با لحن دلسوزانه‌ی آگاهانه‌دهنده‌ای ادامه‌ می‌دهد که " گول تبلیغات سفید‌ها و اروپایی‌ها رو نباید بخوری. همه می‌دونن نژاد سیاه از همه نژادها باهوش‌تر و برتره، برای همین سفیدها نمی‌ذارن سیاه‌ها درس بخونن و بالا برن." می‌پرسم "فکر می‌کنی احمدی‌نژاد بتونه جلوی امریکا و اروپا وایسه؟" کمی فکر می‌کند و جواب می‌دهد: "خیلی سخته. شاید بتونه. کره شمالی که تونسته." بعد خودش اضافه می‌کند: "مردم کره اما دارن گرسنگی می‌کشن." می‌پرسم: "چه فایده؟" می‌گوید: "همین که کره جلوی امریکا ایستاده." بعد باز می‌رود توی فکر و بعد از چند لحظه ادامه می‌دهد:" من نمی دونم چرا کره از بمبش استفاده نمی‌کنه؟" که من دیگر نمی‌توانم خودم را نگه دارم و از خنده منفجر می‌شوم. باورش سخت است ولی دارد کاملن جدی حرف می‌زند. یک آدمی که در لیبرال‌ترین شهر امریکا زندگی می‌کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-954375972374583490?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/EPYfYXFtVmw" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/954375972374583490/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=954375972374583490&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/954375972374583490?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/954375972374583490?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/EPYfYXFtVmw/blog-post.html" title="الجزیره کرونیکل" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/TBBLX-UsVbI/AAAAAAAABkk/MPK5oH6arVo/s72-c/ontheboardofbalclutha2.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/06/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkUGQ38zfSp7ImA9WxFQGUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-4882549161123164650</id><published>2010-05-15T12:14:00.009+04:30</published><updated>2010-05-15T20:47:02.185+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-15T20:47:02.185+04:30</app:edited><title>!رفاقتِ دوایی‌وارم ازت</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-4N4NKrNoI/AAAAAAAABjI/UxhaZeruH08/harrypotterofuniversities2.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 641px; height: 488px;" src="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-4N4NKrNoI/AAAAAAAABjI/UxhaZeruH08/harrypotterofuniversities2.JPG" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 80%;"&gt;The Harry Potter of university campuses, May 2010 © Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;رسیده‌ام &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;hl=en&amp;msa=0&amp;msid=112722802968905041575.0004869cee5f2105eed9c&amp;t=h&amp;z=19&amp;iwloc=0004869cf0008184de632"&gt;اینجا&lt;/a&gt;. آقای همکار با پرواز زودتر آمده و چهل و پنج‌ دقیقه‌ای منتظر مانده که همراه من  بقیه مسیر را بیاید. داریم می‌رانیم به سمت چهارمین شهر زندگی‌ام. از فرودگاه که می‌آییم بیرون، بزرگراه اصلی را به کمک علائمِ گوناگون آویزان بالای خیابان‌ها پیدا می‌کنم. جی‌پی‌اس را گذاشته‌ام کنار و سعی می‌کنم از روی حافظه‌ی شریف راه را پیدا کنم: ورودی سیزده به سمت آزادراهِ جنوب، خروجی نه به سمت بزرگراه نوزدهِ شرق، خروجی به راه یک به سمت جنوب. از بس از آن سال‌ها گذشته که گاهی بین کم و زیاد اعداد، هیجده بود یا نوزده مثلن، یا جهت‌ها، شرق بود یا غرب و غیره، شک می‌کنم.  وارد یک که می‌شویم، یک دفعه سیل خاطرات فراموش‌شده نمی‌دانم از کجا نازل می‌شوند. هر صحنه‌ی از مسیر، یک تصویرِ خاص را از توی انبار پشتی حافظه می‌کشد بیرون و یک داستانی دنبالش، که حتی خودم را هم متعجب می‌کند. از جانسون و جانسون بگیر تا سینمای مالتی‌پلکس تا بازارِ کشاورزان، تا استیک‌هاوس فلان و دهکده‌‌ی جنگلی بهمان و حتی منبع آبِ بدهیکل سبزآبیِ مثل غول ایستاده‌ کنار جاده. درست مثل پالپ فیکشن و عشق سگی و ممنتو می‌ماند که خط زمان و پیوستگی عِلی‌اش حفظ نمی‌شود و قصه‌هایش پس و پیش تعریف می‌شوند. من محو این تصاویر شده‌ام و دلم می‌خواهد در سکوت بنشینم و تماشایشان بکنم. آقای همکارِ محترم درست همین موقع، نه که سفر اولش است با من‌،  وقتِ معاشرتش گرفته. آن‌قدر حرف می‌زند و سوال می‌‌پرسد که یک لحظه به این خیال می‌افتم که در طرفِ مسافر را باز کنم و با تقدیمِ یک لگدِ پا، پرتابش کنم بیرون و برگردم به خواب‌ِ خوشِ خلسه‌آورِ خودم. به جایش البته، یک سوال فنی می‌پرسم که می‌دانم حداقل یک ربعی طول می‌کشد جوابش را بدهد و در این مدت صدای او را تیون‌آوت می‌کنم وخواب خودم را تیون‌این. هرچند که فکر کنم فهمیده حواسم جایِ دیگر است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اهلِ غمِ غربت داشتن و نوستالژی‌سازی نیستم. گذشته را زود فراموش می‌کنم. یا بهتر بگویم با اینکه بعضی خاطرات با جزییاتِ زیاد و اغلب بی‌خود در انبار حافظه‌ام پنهان می‌شوند و جای مفیدِ گران‌بها را تلف می‌کنند، خودآگاهانه بیرون نمی‌کشم‌شان. خودشان هر وقت تصمیم بگیرند با دیدن تصویری،  گذر از محلی، شنیدن صدای کسی و یا الخ می‌پرند بیرون و رژه‌ می‌روند جلویم. حالا این تکه‌اش زیاد بد نیست. قسمت بد ماجرا این است که اهل نگه داشتن ارتباط با گذشته‌ام نیستم. گذشته یعنی شهر سابق، یعنی محل‌ِ کار اسبق، یعنی هرچه و هرکس که در حال حاضر دور و برم نباشد و نبینم‌شان به راحتی. همین عادت را دارم که وقتی که پایم را می‌گذارم بیرون از دنیای قبلی، ارتباطم با رفقا، با دوستان صمیمی، با آدم‌های خوب زندگی‌ام قطع می‌شود. مثل پرویز دوایی بلد نیستم نامه‌های نوستالژیکِ زیبا بنویسم و یاد ایام کنم و بگویم دلم برای‌شان تنگ شده. یا حتی تلفن را بردارم و زنگی بزنم (نمی‌دانم جناب دوایی این روزها از ایمیل و فیس بوک و الخ هم به همان شیوایی استفاده می‌کنند که از قلم؟) بدبختی‌ دیگرم این است که همین عادت را حتی توضیح نمی‌دهم به دوستانم که بدانند عمدی نیست. همین می‌شود که مثلن بچه‌های نازنین اینجا، اگر خودشان نفهمیده بودند که دارم می‌آیم و اگر از روی معرفت ایمیل نمی‌زدند که قرار بگذارند، شاید امشب بعد از چهار‌سال بی‌اطلاعیِ کامل جمع نمی‌شدیم که من کلی حظ ببرم از وجودشان. همین طور‌ شد که هفته پیش، از صدقه‌ سریِ فیس‌بوک، اگر بچه‌های دبیرستان نمی‌فهمیدند که دارم می‌روم سرزمین‌ لا-لا، اگر همت نداشتند و همه را جمع نمی‌کردند، اگر ری‌یونیون کوچک آخرِهفته برگزار نمی‌شد، یکی‌شان را بعد از بیست‌سال نمی‌دیدم و با هم و با دیگران شادخواری نمی‌کردیم تا خود‌ِ سحر و شاید تا بیست سال دیگر هم من یادم نمی‌آمد چه رفقای متفاوتی دارم که مانده‌اند از سال‌های دور. به خاطر همین‌ بدمسلکی‌ام، خیلی‌ها که دوست‌شان دارم بهِ حق می‌گویند عجب آدم بی‌معرفتی است این آدم. عجب لویالتیِ گندی. عجب حاجی ‌حاجی مکه‌ای. عجب خداحافظ رفیقی. هه! این‌ها را دارم بلند-بلند می‌گویم که بشود یک جوال‌دوزِ گنده برود به جان‌ خودم. که شاید باعث شود یک کم تغییر کنم. که این آدم بی‌‌وفای بی‌معرفتِ فراموش‌کارِ مزخرف نباشم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-4882549161123164650?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/Vzo2tsyZj5g" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/4882549161123164650/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=4882549161123164650&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/4882549161123164650?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/4882549161123164650?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/Vzo2tsyZj5g/blog-post_15.html" title="!رفاقتِ دوایی‌وارم ازت" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh6.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-4N4NKrNoI/AAAAAAAABjI/UxhaZeruH08/s72-c/harrypotterofuniversities2.JPG" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/05/blog-post_15.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEEGQn4_eyp7ImA9WxFQFUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-2213420014161192723</id><published>2010-05-08T01:45:00.007+04:30</published><updated>2010-05-11T11:53:43.043+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-11T11:53:43.043+04:30</app:edited><title>پات بکشم یا تتو کنم؟</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-R6ieKTtXI/AAAAAAAABiI/1g6dnLym7kI/potortatoo.JPG"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 665px; height: 418px;" src="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-R6ieKTtXI/AAAAAAAABiI/1g6dnLym7kI/potortatoo.JPG" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 90%;"&gt;Venice Beach, May 2010 © Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;نشسته‌ام در کافه‌ای &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;hl=en&amp;msa=0&amp;msid=112722802968905041575.0004861039ab0e9f2aed4&amp;t=h&amp;z=19"&gt;اینجا&lt;/a&gt; و دارم پیناکولادایم را می‌نوشم. پیاده‌رو پر است از هنرمندانی که زمانی می‌خواستند هنرمند معروفی شوند و حالا دارند کارهایشان را توی پیاده‌رو می‌فروشند. میان‌شان هم کم نیست آرتیست‌های جوانی که امیدوارند روزی کشف شوند. بعضی‌شان سی‌دی به دست، خر عابرین را می‌گیرند که بیا گوش کن و سی‌دی‌مان را بخر. یکی کتاب شعرش را خودش منتشر کرده و داد می‌زند که والا که شعرهایم قشنگ است. یک آقایی همین جلو دارد "تصور کن" جان لنون را برایمان می‌خواند. خانمی آن‌ورتر با تاروت برایت آینده‌ات را دقیق و روشن آشکار می‌کند. یک چندتایی مغازه حشیش‌فروشی هم در جوار موجودند که هرکس که وارد می‌شود دکتر حاذق‌شان تشخیص می‌دهد 100٪ لازم است برای بهبود سلامتی‌اش حشیش بکشد. خالکوبان هم همه جا پراکنده‌اند و الحق که طرح‌های بعضی‌شان قشنگ است. دماغ و گوش و ناف و دیگر اعضا را هم طبعن سوراخ می‌کنند. بنده آمده‌‌ام تعطیلات و امروزم را تا ساعت سه برای خودم علاف هستم. دیدم چه جایی بهتر از اینجا که فارغ از کار دنیا و آخرت باشم. حالا شما می‌گویید الان که پیناکولادا تمام شود، بروم حشیش بخرم یا پشت شانه‌ام را تتو کنم؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-2213420014161192723?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/m9bGwqrkekA" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/2213420014161192723/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=2213420014161192723&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2213420014161192723?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2213420014161192723?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/m9bGwqrkekA/blog-post_08.html" title="پات بکشم یا تتو کنم؟" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-R6ieKTtXI/AAAAAAAABiI/1g6dnLym7kI/s72-c/potortatoo.JPG" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/05/blog-post_08.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEIDQns6eCp7ImA9WxFQFUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-4066136295066069086</id><published>2010-05-06T01:09:00.006+04:30</published><updated>2010-05-11T11:52:53.510+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-11T11:52:53.510+04:30</app:edited><title>روح آزاد می‌بایدت</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-R6TsA-hgI/AAAAAAAABiE/bHcbMoT4P_E/freespirits.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 658px; height: 441px;" src="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-R6TsA-hgI/AAAAAAAABiE/bHcbMoT4P_E/freespirits.jpg" border="0" alt="" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 90%;"&gt;Konzerthouse, Berlin, April 010 © Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;ایستاده‌ایم وسط &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;hl=en&amp;msa=0&amp;msid=112722802968905041575.000486109cbc7c146b0fe&amp;t=h&amp;z=19"&gt;این میدان&lt;/a&gt;.  با این‌که از معماری و شهرسازی و فضاسازی شهری و الخ چیزی نمی‌دانم، دارم اثر این جور مکان‌ها را توضیح می دهم. دستانم را با هیجان تکان می‌دهم و تئوری می‌بافم که شهرهای شلوغ یک چنین فضاهایی را لازم دارند. فضایی که آدم بتواند بدون هیچ مانعی  در میدان وسط آن قدم بزند. که شهرنشینی باشد، اما ماشین‌‌سواری نباشد. که این حجم‌های بزرگ خالی روح آدم را سبک کنند. بلند بکنند و ببرند جولانش بدهند به تمام گوشه و کنارهای این میدان. به ساختمان‌ها اشاره می‌کنم و ادامه می‌دهم که  وقتی که دورتا دورت را بناهای بزرگی گرفته باشند، بزرگی تاریخ، بزرگی هنر و بزرگی خودت را حس می‌کنی. فاصله‌ی ساختمان‌ها که کافی باشند، وقتی نمای هر بنا در پنجره نگاهت یک‌جا بگنجد، معماریش را بهتر می‌فهمی.  اصلن انگار که این بنا را برای تو ساخته‌اند. شروع می‌کنم نمونه‌های دیگر را شمردن: یونیون اسکور،  محوطه جلوی مموریال مانیومنت،  میدان جلوی ورسای که یک دفعه می‌گوید: "نقش‌ِ جهان!" نقش جهان؟ با مکث می‌گویم نه، نقش جهان چنین حسی را به یاد من نمی‌‌آورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعدن پیش خودم فکر می‌کنم نقش‌ جهان، با اینکه همه‌ی این خصوصیات را دارد، چرا چنین حسی را برای من زنده نکرد؟ اصفهان که همیشه یکی از محبوب‌ترین شهرها برای من بوده.  یادم آمد آخرین بار را که اصفهان بودیم. رفته بودیم که سه روزی بمانیم و بگردیم. یک روز و نیم همه‌جا را دیدیم و بعد حوصله‌مان سر رفت، برگشتیم. یاد حرف آن یکی دوست‌مان می‌افتم که می‌گفت خاطره هر شهر بستگی زیادی دارد که با که می‌روی.  درست می‌گوید. بسته دارد با که می‌روی. اما مهم‌تر از آن، بستگی دارد با چه حال و هوایی می‌روی. وگرنه نقش جهان هر چقدر هم نقش جهان باشد، اگر روحت آزاد نباشد فرقی با میدان انقلاب تهران نمی‌کند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-4066136295066069086?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/Ryai3IdqHNE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/4066136295066069086/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=4066136295066069086&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/4066136295066069086?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/4066136295066069086?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/Ryai3IdqHNE/blog-post.html" title="روح آزاد می‌بایدت" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S-R6TsA-hgI/AAAAAAAABiE/bHcbMoT4P_E/s72-c/freespirits.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/05/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CEMNRHo8cSp7ImA9WxFQFUs.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7081881656570110869</id><published>2010-04-28T07:27:00.016+04:30</published><updated>2010-05-11T11:51:35.479+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-05-11T11:51:35.479+04:30</app:edited><title>آقای کیانوری، سلام</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_0uy-0aPynVg/S9gt62LbyUI/AAAAAAAABhc/0yhanzt6LNU/s1600/dresdeninblack.jpg"&gt;&lt;img style="display:block; margin:0px auto 10px; text-align:center;cursor:pointer; cursor:hand;width: 640px; height: 480px;" src="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S9gthAdQvPI/AAAAAAAABhA/675Xh8Wj6gw/s640/dresdeninblack.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5465168636813232450" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 90%;"&gt;Dresden, April 010 © Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;شب اول که به &lt;a href="http://maps.google.com/maps/ms?ie=UTF8&amp;hl=en&amp;msa=0&amp;msid=112722802968905041575.00048640f02318150e521&amp;t=h&amp;z=19"&gt;میدان اصلی شهر&lt;/a&gt; رسیدیم، بچه‌های آلمانی بناهای قدیمی تاریخی را نشانم دادند و گفتند که در دوران کمونیسم، با سوزاندن بی‌رویه ذغال سنگ طی سال‌های متوالی و دوده گرفتن سطح شهر، بناها همه به تدریج سیاه شده‌اند.  روزهای بعد، از  مالیات اتحادی گفتند که هر ماه می‌پردازند برای بازسازی آلمان شرقی، از کار نکردن سرمایه‌گذاری‌های دولت در بازسازی آلمان شرقی، از نبودن کار و از مهاجرت دائم جوان‌ها به غرب کشور. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای منی که در همین دیدار اول آثار محنت و بدبختی دوران کمونیسم -حتی بعد از بیست سال- آشکار بود، این سوال  پیش آمد که کسانی مثل نورالدین کیانوری یا احسان طبری چه فکر می‌کردند؟ آنها که از باسوادترین و روشنفکرترین آدم‌های دوران خودشان بوده‌اند چطور بعد از دیدن این همه فلاکت، هنوز پایبند و مروج نحوه‌ی حکومتی بودند که شکستش را به چشم خودشان دیده بودند و باز آن را برای کشور خودشان می‌خواستند؟  یعنی اعتقادات ایدئولوژیک می‌تواند روشن‌فکر‌ترین آدم‌ها را این‌قدر کور کند و بیراهه ببرد و حرام کند یا چه؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-7081881656570110869?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/hcmWrriQx_w" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/7081881656570110869/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=7081881656570110869&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7081881656570110869?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7081881656570110869?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/hcmWrriQx_w/blog-post_28.html" title="آقای کیانوری، سلام" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh5.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S9gthAdQvPI/AAAAAAAABhA/675Xh8Wj6gw/s72-c/dresdeninblack.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/04/blog-post_28.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CUUBQn06fyp7ImA9WxFSF0g.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-6079392201338186484</id><published>2010-04-20T04:45:00.013+04:30</published><updated>2010-04-20T13:17:33.317+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-20T13:17:33.317+04:30</app:edited><title>که می‌شود همان جهانگردEyjafjallajokull</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_0uy-0aPynVg/S81m_qmiTfI/AAAAAAAABgY/mMjouklozhw/s1600/volcanomap.gif"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 227px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_0uy-0aPynVg/S81m_qmiTfI/AAAAAAAABgY/mMjouklozhw/s320/volcanomap.gif" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5462135167023992306" /&gt;&lt;/a&gt;گاهی روتین "تاکسی-درجه بازرگانی-لانج-درجه بازرگانی-تاکسی-هتلِ پنج ستاره‌"ی همیشگی تبدیل می‌‌شود به در آن تصمیم گرفتن و جهیدن روی اولین قطار و اولین جایی که می‌شود خوابید و   خلاصه "بریم ببینیم چه می‌شود." بعد برخلاف خیلی‌ها که روتین اول بدعادت‌شان کرده، من این جور اتفاق‌ها را، البته تا وقتی که کسی منتظرم نباشد یا کارم به مخاطره نیفتد، ناگوار نمی‌دانم. نمی‌گویم حکمت  الهی بوده و درس بگیریم و فلان و بهمان. اما کلن  گاهی  این جور تغییر برنامه یک جور ماجراجویی در بطن‌شان دارند که کلی هیجان می‌سازند و اتفاق‌هایی می‌افتد که خاطره می‌شوند و حتی بعضی وقت‌ها از تویشان چیزهای عجیبی در می‌آید.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از حق نگذریم این جور مواقع، وجود دوستان محلی نجات بخش می‌شود و بخش‌های ناگوار واقعی را تلطیف می‌کند. حالا چه مثلن کمک در پیدا کردن هتل و قطار و الخ باشد و چه لنگر انداختن در آپارتمانشان وقتی مثل مور و ملخ مسافر جامانده . از همه مهم‌تر خود اصل دوستی و هم دلی و همراهی در این مواقع.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر قرار شود روزی بروم لندن زندگی کنم، یک محله و یک خیابان پیدا کرده ‌ام ماهِ ماه. یعنی آدم می‌ماند که خیابان به این قشنگی و تمیزی و این همه با شخصیت در مرکز شهر جان می‌دهد برای لندن‌نشینی.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; بعد حواستان باشد اصولن تعداد زیادی کلیسا به اسم ترینتی موجود است. بنابراین به حرف کانسیرژ هتل گوش ندهید وگرنه باید برگردید سر دیگر شهر جهت دیدن قبر نیوتون. اصولن سرچ گوگلی/بینگی خیلی باسوادتر است از آقای کانسیرژ نوعی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک قسمت کمی خنده‌دار ماجرا این است که آدم‌ها از طریق ایمیل گزارش زنده می‌دهند که الان کجا هستند و بلیط‌شان چه شده و قرار است چکار کنند و در این میان گاهی هم تفسیر می‌کردند و راهکار به هم ارائه می‌دهند.  انگار داری بازی فوتبالی را می بینی که به هر بازیکن یک میکرفون داده‌اند و حین بازی دارند گزارش می‌کنند. یکی‌شان شصت ساعت وقت و پانزده‌هزار دلار پول صرف کرده تا از سئول رسیده اینجا!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک قسمت دیگر خنده‌دار با کمی حزن‌ ماجرا این است که وقتی زنگ می‌زنی ایرلاین، ماشین جواب می‌دهد که سرمان شلوغ است و بروید به وب سایت‌مان. بعد که می روی به وب سایت، می گوید بخاطر آتشفشان درخواست تغییر پرواز دیس‌ایبل شده و زنگ بزنید به ایر‌لاین! از آن طرف هم وب‌سایت رزرو بلیط قطار بخاطر مراجعه زیاد گیج می‌زند و کار نمی‌کند. یعنی کل ماجرا یک استرس تست بود برای اینفرا-استراکچرِ حمل و نقل که خوب زیرش زاییدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من تا به حال این همه جماعت سرگردان در ایستگاه قطار ندیده بودم. مثل جمعیت بعد از مسابقه استادیومی می‌مانست که بیرون استادیوم گم شده باشند. می‌گویند آتشفشان جهانگردی شصت‌هزار نفر را سرگردان کرده در این چند روز.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصولن آدم باید نظریه‌هایی را جدی بگیرد که گوینده خودش تجربه‌ کرده باشدشان. حتی تجربه‌ شده‌هایشان هم بیشتر شخصی است و لزومن قابل تعمیم نیست. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستش تنها فکری که به سر من آمد موقع عبور از تونل دریای مانش، همان سکانس مشکل‌دار قطار آقای تام کروز بود در ماموریت غیرممکن اول.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای رومن پولانسکی بلد است فیلم بسازد. تریلر را هم  با تکه تکه معما را حل کردن و کنار هم چیدنشان و تعلیق ناشی هر لحظه در خطر بودن قهرمان داستان و  کم کم هویدا شدن شخصیت های داستان و هم‌چنین گفتگو‌های کوتاه و جذاب و طنزآمیزش خوب در می‌آورد و  آدم را روی لبه صندلی سینما تا آخر نگه می‌دارد. اما کاش  رومن‌جان رندیشن را دیده بود قبل از ساختن این گوست‌رایترش. آن وقت نمی‌رفت اساس منطق داستان دهه هفتادی‌ کند. شش روز کندور مرحوم سیدنی پولاک مال سال 1978 بود دیگر؟ شاید اگر از آقای پولانسکی باشد، این بسته شدن فرودگاه‌ها هم توطئه سی آی ای باشد. بعید هم نیست این نفرت و مقصرانگاری آقای پولانسکی ربط داشته باشد با مشکل قضایی‌اش که سال‌هاست برایش دردسر شده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصولن قطار آدم‌ باشخصیت‌تری از هواپیما محسوب می‌شود در اروپا. باکلاس‌تر و گران‌تر و نرم‌تر و حتی لطیف‌تر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌گوید ما آلمان‌ها  عمومن در مورد اوباما خیلی هیجان زده‌ایم و بسیار امیدوار. می‌گویم امید زیاد داشتن از سیاسیون زیاد خوب نیست چون معمولن آدم را نا‌امید می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر یک روزی در حوالی ماه آپریل  راه‌تان به کلن افتاد، حواستان باشد که یک چند ساعت وقت بگذارید بروید دو کار انجام بدهید. اول کلیسای اصلی شهر را ببینید که  ساختنش 800 سال طول کشیده و حظ ببرید از معماری گوتیک و لذت ببرید از داخلش که کپ کلیسای نتردام است.  بعد اما مهم‌تر بروید چند خیابان آن‌طرف‌تر به آبجوفروشی مشهور شهر که  دیدن معماری داخلی‌اش می‌ارزد و هم نشستن در حیاطش و نوشیدن در هوای بهاری. بعد بگویید برایتان از آن آبجو‌های مخصوص کلن بیارد که در لیوان‌هایی شبیه لوله آزمایش سرو می‌کنند. حواستان باشد باید آبجو را تا گرم نشده سر بکشید چون می‌گویند  اگر گرم شود مزه جیش بچه یا به روایتی مزه‌ی ادرار گاو می‌دهد و برای همین توی لوله آزمایش سروَش می‌کنند. خوبیش این ‌است که تا اولی را تمام می‌کنید یکی دیگر می‌گذارند جلویتان و چوبتان را خط می‌زنند . بعد همین طوری که دارید با دوستانتان آبجو می‌خورید و از در و دیوار حرف می‌زنید یک نگاه هم به فهرست غذا بیاندازید و اگر خوش شانس باشید و هفته مارچوبه باشد، حتمن از منوی مارچوبه سفارش دهید. یادتان باشد این مارچوبه‌ها‌ سفید هستند و درشت و  مخصوص این منطقه آلمان و هلند. فصلشان هم همین اپریل است و شاید هم کمی از می. مثل ماکارونی درستشان می کنند و اگر آشپز آشپز باشد و اورکوک یا اندرکوک‌شان نکند  و رویشان کره آب شده یا سوس مخصوص‌ بریزد، آنقدر خوش مزه هستند که به درستی شده‌اند غذای اصلی منو و هر چه بیف و ویل و گوشت و سوسیس است بعنوان ساید دیش با آنها سرو می‌شود. خلاصه حتی اگر کلیسا و آخرت را از دست دادید، لذت دنیا و این مارچوبه‌ها را از دست ندهید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ضمن یادتان هم باشد با دوستانتان زیاد شب گردی نکنید که حواستان برود و قطار شبانه را از دست بدهید و مجبور شوید شب را خانه دوستتان بمانید و فردایش با 8 ساعت تاخیر برسید به سر کارتان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهرن داشت گندش در می‌آمد که خاکسترها آن‌قدرها هم خطرناک نبوده‌اند. یعنی این را شرکت‌های هواپیمایی که جمعن روزی 250 میلیون دلار دارند ضرر می‌دهند می‌گفته‌اند. از آن طرف ای‌یو‌ها می‌گویند جان انسان عزیزتر است از جیب شما. قطاردارها بعد ازاینکه سه روز جیب‌هایشان را پر کرده‌اند از بلیط تمام قیمت، می‌گویند می‌خواهیم بیشتر قطار بگذریم جهت رفاهِ مردم عزیزمان. مردم عزیز بیچاره شده می‌گویند آقاجان خسته شدیم. ما را از قطار و کشتی هم آویزان شده برسانید مقصد‌هایمان. واقعن هم توی قطار سرعت بالایی که من می آمدم، برخلاف قوانین، مردم آویخته بودند خودشان را در راهرو و دم در و بین واگن‌ها. یک آقای انگلیسی 2200 یورو داده به  یک تاکسی تا او و خانواده هشت نفری‌اش را از آلپ برساند به بیرمنگام. کار به جایی رسیده که نیروی دریایی انگلیس سه تا ناو فرستاده انگلیسی‌ها را از آن ور کانال بیاورند این ور. هواپیمای خانم مرکل که از نمی‌دانم کجا برمی‌گشته مجبور شده مادرید فرود بیاید. حالا همین امروز ای یو جلسه گذاشته و قوانین را شل‌تر کرده تا این صحرای محشر تمام شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;++++&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسم یک سری ماجراها را من گذاشته‌ام مایکرو-لاست. مایکرولاست یا ذره لاست یعنی در یک سفر به خاطر خراب شدن هواپیما و قطار و الخ و یا بخاطر بد بودن هوا و هزار اتفاق غیرمترقبه دیگر،  یک عده غریبه هم‌سفر و همراه می‌شوند که هیچی ازهم نمی‌دانند و فقط قرار است برای فلان قدر ساعت با هم‌ باشند و بعد بروند راه‌های خودشان.  اما چون هم‌دل هستند و چون کارشان با هم بهتر راه می‌افتد، زود یخشان آب می‌شود و با  هم خودمانی و نزدیک می‌شوند. همین می‌شود که همدیگر را در طول مسیر ‌می‌شناسند و گاهی دوستی‌ها و رابطه‌ها از همین جاها شکل می‌گیرند و گاهی هم رابطه محدود به همان چند ساعت می‌شود، اما از آنچه فکر می‌کردند خیلی بهتر در می‌آید. مثالش همین خانم آلمانی مقیم سن‌فرانسیسکوی لندن گیر کرده که کلی دلپذیر کرد صف بلند بلیط قطار را و چقدر هم‌دل درآمد در خیلی افکار،  یا آقای آی‌تی کار جوان بلژیکی و دختر دانشجوی برلینی و دختر نیروی هوایی فرانکفورتی که دو ساعت بروکسل-کلن را با هم قاچاقی سوار شدیم و گفتیم و خندیدیم و نفهمیدم چطور گذشت و یا مثلن آن چند ساعت رانندگی نیمه شب میان توفان و باد و باران با آقای مدیر فروش کرایسلری و خانم معاون دادستان جنایی بوستونی و خانم دکتر برزیلی سفر قبلی.  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌خواهم بگویم گاهی وقتی حوادث غیرباوری مثل همین آتشفشان اتفاق می‌افتد و ظاهرن گند می‌زند به برنامه کاری یا زندگی آدم، در مقابلش ممکن است یک سری ماجرای دلپذیر با آدم‌های غریبه هم کنارش تقدیمت کند که خودت هم هیچ وقت فکرش را نمی‌کردی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: مایکرو‌لاست‌های بقیه را &lt;a href="http://news.bbc.co.uk/2/hi/europe/8630566.stm"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بخوانید.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-6079392201338186484?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/fGF83n2EQw8" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/6079392201338186484/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=6079392201338186484&amp;isPopup=true" title="1 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6079392201338186484?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6079392201338186484?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/fGF83n2EQw8/eyjafjallajokull.html" title="که می‌شود همان جهانگردEyjafjallajokull" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://4.bp.blogspot.com/_0uy-0aPynVg/S81m_qmiTfI/AAAAAAAABgY/mMjouklozhw/s72-c/volcanomap.gif" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/04/eyjafjallajokull.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A08HRn4zeCp7ImA9WxFSE0s.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-1766392115018916782</id><published>2010-04-16T02:28:00.004+04:30</published><updated>2010-04-16T02:47:17.080+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-16T02:47:17.080+04:30</app:edited><title>آتشفشان جهانگرد</title><content type="html">اتوبوس جهانگردی فقط سالی یک بار می‌ گذره، اما می‌ذاره درست سر اون لحظه‌ی نباید. کوه‌های آتشفشان هم فقط هر چند ده سال ممکنه یک بار دوباره فعال بشن. حالا من پیشنهاد می‌کنم اسم این کوه آتشفشان ایسلند رو بذارن "آتشفشان جهانگرد"، چون میون این همه سال و ماه و روز، گذاشت گذاشت فوران نکرد تا همین امروز.  بدین ترتیب امشب و شاید حتی فردا شب را هم مجبور باشم در لندن بگذرانم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-1766392115018916782?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/N8gBW9-WEE4" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/1766392115018916782/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=1766392115018916782&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1766392115018916782?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1766392115018916782?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/N8gBW9-WEE4/blog-post_16.html" title="آتشفشان جهانگرد" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/04/blog-post_16.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CU8GR38-eip7ImA9WxFTFEQ.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-360106642497382211</id><published>2010-04-05T23:13:00.003+04:30</published><updated>2010-04-05T23:27:06.152+04:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-04-05T23:27:06.152+04:30</app:edited><title>بوی کباب و رقص جواد و هویت ملی</title><content type="html">ابر و باد و سوز و سرما، منقل مستطیل پایه کوتاه و آقای پنجاه و خورده ساله با مهارت کوبیده‌ی به سیخ‌کش، پسربچه‌های کوچولوی فوتبال بازی‌کن، خانم چهل و چند ساله خوش پوش صاحب فلاکس دوقلوی چایی و کیک ساده‌ی پیرکسِ چهارگوش، چادر بزرگ و کمپ و خیل و حشم و ایل آقای رستوران‌دار، شومینه‌ی دایره قطر دومتری پر از آتش زیر آلاچیق و جمعیتی که دورش با آهنگ‌های دی جی می‌رقصند، سبزه‌هایی که این‌ور و اون‌ور ول شده‌اند، دخترِ کفشِ پاشنه‌ی 10 سانتی صورتی ورانی براقِ‌ کاپشن نازکِ ناف بیرون، میز‌های پر از غذا و خانواده‌های دورشان و تعارف‌هایی که رد و بدل می‌شوند، قابلمه‌های لوبیا‌پلو و زرشک‌پلو و ساندویچ‌های الویه؛ آتش و دودی که از چوب‌های تر بلنده، بچه‌های ‌کالسکه‌دار و سگ‌های قلاده‌دار باب شروع آشنایی و مخ زدن، احوال‌پرسی از آشناهایی که سالی یک بار می‌بینی‌شون، آرایش‌های سنگین و چکمه‌های مهمانی فرو رفته در گل،‌  خاله خوش‌خوشک بودن و راحتی لذت‌بخش دوستان، حتی پرچم‌های ایران یک گروه خاص و مال خود کردن یک سری از میزهای پارک و ملتی که بهشون اعتنا نمی‌کنند و کار خودشون می‌کنند، بوی کباب، بوی کباب، بوی کباب، رقص دخترهای تینجر با سوسن خانم،  بوی دود گرفتن، خانم‌ روسری بسر و خانواده مذهبی‌ش، خانم بی‌خیال از همه جا که داره برای بچه داخل کالسکه‌اش می‌رقصه، تی‌نیجر‌هایی که فقط انگلیسی حرف می‌زنند، گپ سیاسی آقایان دور آتیش، صدای شوخی‌ها و خنده‌هایی که به آسمون میره، آقای پیری که دکمه پیرهنشو تا زیر یقه بسته،  آش رشته داغِ داغِ داغ ، دیدن همکلاسی دوازده سال پیش، و  و  و.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیزده بدر تبدیل شده به یکی از اون روزهایی که هویت ملی ما رو می‌سازه. ایرانی‌های مهاجر از هر قوم و شکل و عقیده‌ای و توی هر هوایی، حتی سرما و باد و توفان و باران، یک جا جمع می‌شن و هر کس مدل خودش خوش می‌گذرونه. خیلی بده که نق بزنیم که این‌ها کین و چین و جوادن و من از فلان کس خوشم نمی‌آد و بهمان. اتفاقن همین تنوع آدم‌ها جالبش کرده و هویت کامل ایرانی بهش می‌ده. این‌جور وقت‌هاست که آدم سفره‌شو باید ببره دقیقن کنار بقیه پهن کنه و یکی بشه و خوش بگذرونه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-360106642497382211?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/6GSUNGCg594" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/360106642497382211/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=360106642497382211&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/360106642497382211?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/360106642497382211?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/6GSUNGCg594/blog-post.html" title="بوی کباب و رقص جواد و هویت ملی" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/04/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;A0MARns8fyp7ImA9WxBaEUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7864920823449363209</id><published>2010-03-21T08:41:00.003+03:30</published><updated>2010-03-21T09:00:47.577+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-03-21T09:00:47.577+03:30</app:edited><title>با امید و آرزو</title><content type="html">لحظه تحویل سال نو را در کوینسی مارکت بودیم. غلغله بود. هوا آن قدر گرم بود که همه با تی ‌شرت و شلوار کوتاه بیرون آمده بودند. محلی‌ها می‌گویند دما 25 درجه بیشتر از حد معمول است. یک صد نفری سر خیابان ایستاده بودند با پلاکارد و شعار علیه لایحه درمانی اوباما. اما بقیه مردم توجهی نداشتند و ولو بودند به خوش‌گذرانی و خوردن و آشامیدن و آفتاب گرفتن و سرگرم بودن. کوینسی مارکت بازار خرید روز بوده قدیم‌ها، از هزار و هشتصد و خورده‌ای. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس من، حس سفر نوروزی بود. انگار  چند روز قبل از عید، از تهران آمده‌ایم بیرون و حالا دارد سال تحویل می‌شود. درست مثل آن سال‌ها که سال در  رستورانی در جاده شمال یا سالن هتل یزد یا بندرعباس یا هزار جای دیگر که تحویل می‌شد و بنا به اتفاق آنجا بودیم. جای خیلی‌ها را خالی کردم. جای خیلی‌ها خالی بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزها و ماه‌ها و سال شادی داشته باشید. با یک عالم امید و کلی آرزو.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-7864920823449363209?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/yvHyX9c9apU" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/7864920823449363209/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=7864920823449363209&amp;isPopup=true" title="2 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7864920823449363209?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7864920823449363209?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/yvHyX9c9apU/blog-post.html" title="با امید و آرزو" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/03/blog-post.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;Ak8ERX08fCp7ImA9WxBWEU8.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-6183264196687036135</id><published>2010-02-02T20:08:00.000+03:30</published><updated>2010-02-02T20:10:04.374+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-02-02T20:10:04.374+03:30</app:edited><title>Whatever Wrecks</title><content type="html">Whatever Works را وقتی آدم دارد نگاه می‌کند، فیلم خوبی به نظر نمی‌رسد. بوریس تمامِ وقت حرف می‌زند. خودشیفته‌گی‌اش گاهی می‌رود روی اعصابِ آدم.  بقیه شخصیت‌هایش یک بعدی هستند. داستان پردازی‌ آبکی است. تحول‌ها یک‌باره اتفاق می‌افتند و غیر‌قابل باورند: در یک آن دخترک عاشقِ پسرک می‌شود، مادر و پدر سنتی جنوبی‌اش می‌شوند آرتیستِ آوانگارد و گیِ بدون کانفلیکت، عابرِ بدبخت پاشکسته عاشق بوریس می‌شود و الخ. اصلن صحنه‌هایی که بوریس در آن وجود ندارد بی‌رنگ و خاصیت‌اند. آخرش هم یک دفعه "زندگی شیرین می‌شود". نتیجه، طبعن می‌شود فیلم کم‌ مایه‌ای که انگار وودی‌جان از سر بی‌حوصله‌گی ساخته و تا حدود زیادی گند زده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد اما اگر آدم شخصیت  لری دیویدِ نویسنده‌ی ساینفلد و خالقِ جرج کستنزا را بشناسد و دنت کرب یور... را هم دیده باشد و از آن طرف هم سابقه‌ی وودی آلن را در استندآپ کمدی بداند و این‌که جوانی‌هایش این‌ کاره بوده، تازه فیلم که تمام می‌شود معنای دیگری پیدا می‌کند. انگار قرار بوده وودی آلن یک  اَکت استندآپ یک ساعت و خورده‌ای بنویسد که‌ خودش آن را جلو جمعیت اجرا کند و بعدن قرار شده لری دیوید بیاید مال خودش بکند و بعد جلوی دوربین بازیش کند. از همین‌جا منطقِ صحبت کردن با دوربین/تماشاگرِ شکل می‌گیرد. بر اساس همین منطق، غالب فیلم بوریس حرف می‌زند و نظریه می‌دهد و جوک می‌گوید و کاراکترهای دیگر را مسخره می‌کند و می‌زند توی سرشان و قصه را می‌برد جلو.  همین می‌شود که صحنه‌های بدون بوریس، جانبی هستند و تازه او باید شرح‌شان دهد که معنا پیدا کنند. باز با منطقِ استندآپ کمدی، تحول‌ها و اتفاق‌ها قرار است فقط گفته ‌شوند تا در حین تعریفشان، جوکی، نظریه‌ای، تئوری آبسردِ وات‌اِوری داده شود و چه می‌دانم نگاهِ عجیبِ در عین حال تازه‌ی کمدین/کاراکتر اصلی به آدینس/تماشاگر منتقل شود و آدم بخندد از تازگی و در عین حال آبسرد بودنش. بعد اگر آن مستند چند سال پیش جری ساینفلد یا  اصلن همین "فانی پیپل" اخیر را دیده باشی، می‌دانی نوشتن و اجرای خوب استندآپ کمدیِ محتوادار اتفاقن خیلی هم سخت است و بعد اگر از این زاویه،  از نگاه وودی آلنِ استندآپ کمدین و نه وودی آلنِ فیلم‌ساز، وات‌اِور ورکز را تماشا کنی، کلی فان می‌شود تماشایش. یک نکته‌ی فرعی دیگر این‌که آدم نمی‌تواند فکر نکند به این که وودی آلن و لری دیوید با شخصیت‌های خودمحور و آد و غیرقابل انعطاف‌شان و این که اصولن آدم‌های سختی هستند در مراوده، چند بار سر صحنه کلاه‌هایشان توی هم رفته و قهر کرده‌اند و باز فردایش  با هم دوست شده‌اند؟ خودش یک کمدی تمام عیار بوده پشت صحنه این فیلم احتمالن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا تمام این حرف‌ها برای این بود که بگویم که در زندگانی، دانستن کانتکست خیلی مهم است. اگر کانتکست هر چیزی/کسی را بدانی، و  البته در همان کانتکستِ درست تجربه‌اش کنی، خیلی لذت‌بخش‌تر می‌شود. این را هم بگویم که حرف اصلی فیلم را دربست قبول دارم: "برو دنبالِ هر چی که برایت کار می‌کند، به شرط اینکه به هزینه آزار دیگران نباشد." در این دنیا، هر نوع روش زندگی و کار و خوش‌گذرانی اشکالی ندارد. اگر زندگی را به کام می‌کند، چرا که نه. جالب این است که بعضی از این آدم‌هایی که خیلی ادعا دارند، قسمت دومش را به کل نشنیده می‌گیرند: می‌روند دنبال خوشی‌هایشان، اما دقیقن به هزینه دیگران.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-6183264196687036135?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/Lu0nf0TNOUE" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/6183264196687036135/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=6183264196687036135&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6183264196687036135?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6183264196687036135?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/Lu0nf0TNOUE/whatever-wrecks.html" title="Whatever Wrecks" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/02/whatever-wrecks.html</feedburner:origLink></entry><entry gd:etag="W/&quot;CkMHRHo-fyp7ImA9WxBXGUk.&quot;"><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7232472897776194940</id><published>2010-01-31T15:40:00.002+03:30</published><updated>2010-01-31T15:50:35.457+03:30</updated><app:edited xmlns:app="http://www.w3.org/2007/app">2010-01-31T15:50:35.457+03:30</app:edited><title>ده پرایم</title><content type="html">&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S2Vz8wsjfvI/AAAAAAAABgI/pP74X6A-JUs/s640/zen.JPG"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 600px; display: block; height: 480px;" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5400419530895738930" alt="" src="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S2Vz8wsjfvI/AAAAAAAABgI/pP74X6A-JUs/s640/zen.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="line-height: 90%;"&gt;Ginkakuji Temple, January 10 © Once Again&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/11948347-7232472897776194940?l=2bareh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/uvtnG/~4/0EAU3zrDk18" height="1" width="1"/&gt;</content><link rel="replies" type="application/atom+xml" href="http://2bareh.blogspot.com/feeds/7232472897776194940/comments/default" title="Post Comments" /><link rel="replies" type="text/html" href="http://www.blogger.com/comment.g?blogID=11948347&amp;postID=7232472897776194940&amp;isPopup=true" title="0 Comments" /><link rel="edit" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7232472897776194940?v=2" /><link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7232472897776194940?v=2" /><link rel="alternate" type="text/html" href="http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/uvtnG/~3/0EAU3zrDk18/blog-post_31.html" title="ده پرایم" /><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel="http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail" width="16" height="16" src="http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif" /></author><media:thumbnail xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" url="http://lh4.ggpht.com/_0uy-0aPynVg/S2Vz8wsjfvI/AAAAAAAABgI/pP74X6A-JUs/s72-c/zen.JPG" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://2bareh.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html</feedburner:origLink></entry></feed>

