<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:blogger='http://schemas.google.com/blogger/2008' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347</id><updated>2024-11-01T14:09:40.348+03:30</updated><title type='text'>Once Again</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default?alt=atom&amp;redirect=false'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default?alt=atom&amp;start-index=26&amp;max-results=25&amp;redirect=false'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>426</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-3529162303083499169</id><published>2015-06-03T01:56:00.004+04:30</published><updated>2015-06-12T02:14:33.150+04:30</updated><title type='text'>حکایت اسم پایتخت</title><content type='html'>به طور اتفاقی سر میز شام نشسته بودیم کنار هم. از همان معرفی اولیه، گفتگوی سرخوشانه جدی و شوخی بین ما شروع شد. بقیه آدمهای دور و برمان هم بیشتر به حرف‌های ما گوش می‌دادند و هر از گاهی چیزی اضافه می‌کردند. هلندی بود و در کار سهام‌های اروپایی بازار بورس نیویورک و 12 سال مقیم این شهر. آدم خوش‌مشرب و مطلعی به نظر می‌رسید، از آن اروپایی‌ها که خیلی بیشتر از شهرشان و کشورشان و قاره‌شان پیموده‌اند و دیده‌اند و خوانده‌اند و گذرانده‌اند. من جواب سوالش را، تلقی ایرانی‌ها و امریکایی‌ها از هم، نیمه جدی/شوخی دادم و سر تکان داد که جواب تیزبینانه‌ای بود. تعریف‌مان از ایران رسید به اقتصاد اروپا و وضعیت یونان. در مورد اختلاف‌های فرهنگی داخل اروپا و تاثیرشان روی وضع فعلی روابط کشورها حرف‌های جالبی ‌می‌زد. وضعیت امریکا را از دید خودش سعی ‌کرد تبیین کند. پرسیدم &quot;به نظرت چه شده که مردم اینجا در ظرف این چند دهه به این فرهنگ رسیده‌اند؟&quot; چند لحظه رفت توی فکر و بعد از کمی مکث خیلی ساده گفت &quot;من هنوز آن قدر از این مردم شناخت پیدا نکردم که دلیلش را با قطعیت بدانم&quot;.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لبخند زدم از نگاهش در مقایسه با کوه ادعای بعضی از هموطنان محترم. مثلن آن که دو سال رفته بود انگلیس به‌عنوان دانشجوی رشته‌ی گل و بلبل و بعد برگشته بود ایران و داشت در مورد خارج به من آن زمان 12 سال امریکا زندگی کرده و حداقل سی کشور و شهر دیده راهنمایی می‌داد که کجا برای زندگی خوب است. یا دیگری که پایش را امریکا نگذاشته بود با قطعیت حکم می‌داد که کدام شهرش قابل زندگی‌ست و کجایش غیرقابل تحمل است. بماند روزنامه‌های ایران که هر روز پر است از مقاله و تحلیل در باب فرهنگ و سیاست مردم فلان کشور و چند و چون تفکرشان. از ژاپن و استرالیا بگیر تا امریکا و مکزیک و برزیل و گینه جنوبی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعضی آدم‌ها هستند سالها می‌گردنند و می‌بینند و می‌خوانند و اذعان دارند که هنوز خیلی چیزها را نمی‌دانند. آن قدر دیده‌اند که می‌دانند دست روی دست زیاد است. آدم been there, done that کم در این دنیا پیدا نمی‌شود. هیچ چیز قطعی نیست و اصولن دانش آدمی نسبی و مدت‌دار است و هر روز ممکن‌ است آنچه آدم درست می‌پنداشته نقض شود یا یکی پیدا شود که بیشتر بداند و توضیح بهتری داشته باشد. این جور آدم‌ها در نگاه‌شان، کلمات‌شان، حتی در لحن‌شان و تاکیدهایشان یک نسبی‌گرایی موج می‌زند، یک فروتنی مستتر است که معاشرت‌شان را خوشایند می‌کند. بعضی‌ها هم مرا یاد آن جوک پاورچین می‌اندازند که در آن بامشاد می‌گفت &quot;می‌خوام برم خارج.&quot; مدیری می‌پرسید &quot;تو اصلن می‌دونی خارج کجاست؟!&quot; و بامشاد جواب می‌داد: &quot;بعله، می خوای پایتختش رو بگم؟&quot;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/3529162303083499169/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/3529162303083499169?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3529162303083499169'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3529162303083499169'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2015/06/blog-post.html' title='حکایت اسم پایتخت'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total><georss:featurename>Brooklyn, United States</georss:featurename><georss:point>40.6966604 -73.9834144</georss:point></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7586297568827911796</id><published>2015-05-10T04:50:00.001+04:30</published><updated>2015-05-10T04:55:39.427+04:30</updated><title type='text'>یالا یالا یا حبیبی </title><content type='html'>همین جور تصادفی روی یکی کلیک می‌کنم و باز می‌شود.  همین طور که می‌خوانم هی خنده‌ام بیشتر می‌شود. این نوع ادبیات لابد یعنی اینکه قلم برداری و چهارتا جمله‌ی نامرتبط را پشت سر هم کنی. هر چه بی‌ربط‌‌‌‌تر و بی‌سر و ته‌تر بهتر. هر چه مبهم‌تر، ادبی‌تر. هر چه مرموزتر لابد شخصی‌تر، احساسی‌تر، جذاب‌تر! خنده‌ام گرفته که بعد از این همه سال، این سبک هنوز راهیان جدید خودش را دارد. لابد نویسنده‌ی محترم می‌گوید: &quot;خوب تو نخوان!&quot; یا &quot;تو نمی فهمی!&quot; که راست هم می‌گوید. لابد اگر نویسنده‌ ‌همین نوشته‌ی من را بخواند او هم فکر می‌کند این زرد است. اصولن سبز هرکس ممکن‌است زرد دیگری باشد و طبعن حرجی هم نیست. رقص عربی هم از دید یکی هنر است، از دید یکی مبتذل.
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/7586297568827911796/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/7586297568827911796?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7586297568827911796'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7586297568827911796'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2015/05/blog-post.html' title='یالا یالا یا حبیبی '/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-6664168761558983536</id><published>2015-05-08T01:12:00.001+04:30</published><updated>2015-05-08T01:15:49.456+04:30</updated><title type='text'>A Good One, Woody!</title><content type='html'>هفته پیش بانک نامه داده بود که اگر با ما حساب پس‌انداز باز کنید، ۲۰۰ دلار اضافه می‌ریزیم به حسابتان. گفتم من که باید بروم بانک چک واریز کنم، خوب این پول مفت را هم می‌گیرم. فردای باز کردن حساب، تلفنم از رو کانتر آشپزخانه افتاد و صفحه‌اش خورد شد. هزینه تعویض، حدود ۲۰۰ دلار! به قول دوستان، همه در یک ترومن شوی گنده هستیم با کارگردانی وودی آلن!</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/6664168761558983536/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/6664168761558983536?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6664168761558983536'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6664168761558983536'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2015/05/woodys-here.html' title='A Good One, Woody!'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7287224769114963903</id><published>2015-04-28T01:10:00.000+04:30</published><updated>2015-04-28T01:10:02.121+04:30</updated><title type='text'>در خدمت و خیانت فیس بوک و بقیه شرکا</title><content type='html'>&lt;div class=&quot;MsoNormal&quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;direction: rtl; text-align: right; unicode-bidi: embed;&quot;&gt;
&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,sans-serif; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-language: FA; mso-bidi-theme-font: minor-bidi; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin;&quot;&gt;بعضی معتقدند که شبکه‌های اجتماعی مناسبت‌ها را
لوِث کرده‌اند. یعنی مثلن موقع تولدت می‌رسد سیل تبریک سرازیر می‌شود اما فقط بخاطر
اینکه ریمایندرشان به صدا در آمده و معلوم نیست اگر ریماندر نبود چند نفرشان تولدت
یادشان بود یا اصلن اهل تماس گرفتن بودند یا نه. من &amp;nbsp;اما راستش خوشحالم از وجود این شبکه‌ها. اولن که
امسال فهمیدم دو نفر دیگر از دوستانم هم همان روز من متولد شده‌اند. یکی همکلاسی
دوره دبیرستان که از همان سال‌ها ندیدمش و یکی یک همکار فرانسوی که سالی دو سه بار
بیشتر نمی‌بینمش و هرچند با هم معاشرت هم می‌کنیم اما صحبت تولد هیچ وقت نشده بود.
بعد اینکه به نظرم از نوع تماس و نحوه تبریک گفتن آدمها &amp;nbsp;غالبن مشخص می‌شود که آیا واقعن وقت می‌گذارند و
خوشحال هستند یا دارند از سر نزاکت و آداب دانی تبریک می‌گویند. آدمهای مهم زندگی هم طبعن وسیله های خیلی بهتر از فیس بوک دارند برای تماس با آدم. اما همین فبس بوک بعضی
موارد باعث شده دوست هایی که مدتها خبری
ازشان نبود سر مناسبت‌های خاص تماس گرفته باشند و یک حال و احوال و به روز رسانی
کرده باشند. کلن که اینطوری خوش می‌گذرد.&amp;nbsp;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/7287224769114963903/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/7287224769114963903?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7287224769114963903'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7287224769114963903'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2015/04/blog-post_28.html' title='در خدمت و خیانت فیس بوک و بقیه شرکا'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7729674450946212867</id><published>2015-03-30T05:45:00.001+04:30</published><updated>2015-03-30T05:47:46.266+04:30</updated><title type='text'>Stupid Maybe </title><content type='html'>&amp;nbsp;&quot;شنیده‌ای با هم ازدواج کرده‌اند؟ چقدر عجیب! آخه چرا؟! کی فکر می‌کرد؟&quot; بعد از پانزده سال می‌دیدمش و داشت از دوستان نزدیک آن سالهای من می‌گفت. خندیدم که &quot;اگر خوشحال باشند چرا که نه؟&quot; سر تکان داد رفت و من هنوز خنده که اگر خوشحال باشند چرا که نه؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
این روزها هیچ چیزی عجیب نیست. احمقانه شاید. عجیب اما نه.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/7729674450946212867/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/7729674450946212867?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7729674450946212867'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7729674450946212867'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2015/03/stupid-maybe.html' title='Stupid Maybe '/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7733777616206654448</id><published>2015-01-16T22:25:00.002+03:30</published><updated>2015-01-16T22:26:43.160+03:30</updated><title type='text'>The Buckets We Left in The Fire</title><content type='html'>رابطه را- هر نوع رابطه ای را- شاید بشود به یک سطل شن تشبیه کرد. هر چقدر آدمی را بیشتر دوست بداریم سطلمان پُرتر از شن است. بعضی رابطه‌ها هستند که هی مرتب شن به سطل آن اضافه می‌شود. بعضی وقت‌هااین خود آدم است که شن اضافه می‌کند. بعضی وقت‌ها طرف مقابل. هر چه دوست داشتن بیشتر باشد، شن بیشتر می‌شود. هر چه رابطه عمیق‌تر باشد، دانه‌های شن درشت‌تراند. خیلی وقت‌ها طرفین شن‌های سطل را می‌بینند و فکر می‌کنند تا ابد این سطل پر می‌ماند. محو مقدار و درشتی دانه‌های شن می‌شوند. همین می‌شود که گمان می‌برند رابطه دیگر شکستنی نیست.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;زندگی کردن یعنی اشتباه کردن. هیچ رابطه ای نیست که سر‌ازیری و دره و سقوط نداشته باشد. گاهی آدم لگدی می زند به سطل طرفش و سوارخش می‌کند. سوراخ‌های کوچک برای آزار‌های کوچک. سوراخ‌های بزرگتر برای ناحقی‌های بیشتر. شن‌ها شروع می‌کنند آرام آرام ریختن. سرعت این ریختن بستگی به تعداد سوراخ‌ها دارد و بستگی به اندازه آنها. دیدی آدمی را شدید می‌رنجانی و هنوز دوستت دارد؟ به خاطر این است که سطلت نزد او هنوز شن دارد. ریختنشان طول می کشد. همین طول کشیدن است که خیلی از رابطه‌ها را نجات می‌دهد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;آدم باهوش آن است که وقتی سطل را سوراخی می‌کند، به فکر درست کردن‌ش باشد. نگذارد شن‌های زیادی بریزد. آدم کم هوش، حواس‌پرت یا خودخواه فقط شن‌های توی سطل را می بیند و سوراخ‌ها را نه. آدمی که لذت می‌برد از رنج طرفش، سوراخ‌ها را می‌بیند و هیچ‌کار نمی‌کند. شاید سوراخ‌های بیشتری هم بکَند. ببیند تا کجا طرفش دوام می‌آورد. در مقابل، آدم‌هایی هم حتی وقتی می‌خواهند رابطه را تمام کنند سطل را سوراخ نمی‌کنند. نه به خاطر نبستن راه برگشتن. عزت‌شان نمی‌گذارد که برنجانند. همیشه حواس‌شان هست که آدم‌ها می‌آیند و می‌روند. اما می‌دانند حتی اگر این آدم را دیگر هیچ وقت نبینند سطل‌شان پیشش می‌ماند و دلشان می‌خواهد سطل مانده خالی نباشد. قر شده و کج و کله و داغان نباشد. این‌جا است که آدم با آدم فرق می‌کند.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/7733777616206654448/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/7733777616206654448?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7733777616206654448'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7733777616206654448'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2015/01/the-buckets-we-left-in-fire.html' title='The Buckets We Left in The Fire'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7807577686455856449</id><published>2014-12-30T21:19:00.001+03:30</published><updated>2014-12-30T21:21:00.385+03:30</updated><title type='text'>Far &amp; Away</title><content type='html'>گفته بود &quot;حالا که در این حوالی هستی بیا یک کوتاه ببینمت.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;گاهی مثل این می‌ماند که انگار آدم نوک یک کوه بلند ایستاده و دارد آدم‌ دیگر را نوک کوه مجاور تماشا می‌کند. فاصله بین کوه‌ها آن‌قدر هستند که شمایی بیشتر پیدا نیست. وقتی می‌خواهد با تو حرف بزند، صدایش را که نمی‌شنوی هیچ، صورتش را که نمی‌بینی به کنار، حتی جز هاله‌ای از حرکاتش چیزی نمی‌بینی. برای همین هر چقدر هم که دست و پایش را تکان بدهد، هر چقدر هم بخوابد و بلند شود و بنشیند و الخ، باز او یک چیز می‌گوید و تو یک چیز دیگر می‌شنوی. با همان چندتا علامت باید یک داستان را رمزگشایی کنی. وقتی فاصله ی آدم‌ها زیاد می‌شود،  دیگر تکان دادن دست و پا و اشاره کافی نیست. یا بد می‌فهمی، یا گیج می‌شوی یا اصلن نمی‌فهمی. راهش این‌ است که تمام کوه‌ خودت را پایین بیایی،  کل دره را طی کنی و  تمام کوه مقابل را صعود کنی. خوب این برای هر کسی مقدور نیست، یا شاید آن‌قدر طول بکشد که وقتی رسیدی آنجا، ببینی حرفت یا حرفش تمام شده. می‌گویند کوه به کوه نمی‌رسد، اما آدم به آدم می‌رسد. حداقل خیال کوه‌ها راحت است که کاری از دست‌شان برنمی‌آید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;پ. ن: نوشته ای قدیمی که امروز پیدایش کردم. تاریخ نوشتنش معلوم نیست. شاید چهار پنج سال پیش. عنوان اما جدید است.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/7807577686455856449/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/7807577686455856449?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7807577686455856449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7807577686455856449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/12/cast-away.html' title='Far &amp; Away'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-7262228647607894363</id><published>2014-12-30T21:13:00.001+03:30</published><updated>2014-12-30T21:30:13.622+03:30</updated><title type='text'>Into The Wild</title><content type='html'>گاهی اوقات لازم است آدم از زندگی روزانه فاصله بگیرد تا فرصت کند از بین درخت ها بیاید بیرون و جنگل را ببیند. آن قدر آدم درگیر زندگی روزانه می شود که یادش می رود برای چه داشت این همه رکاب می زد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;آدم ها معمولن پیر که می شوند آرزوهایشان کم رنگ می شود و واقعیات حاکم را می پذیرند. &amp;nbsp; محافظه کار می شوند و &amp;nbsp;با &amp;nbsp;اوضاع حاکم کنار می آیند. من اما بگمانم کم محافظه کارتر شده ام. یا حداقل به خودم هی یادآوری می کنم که نشوم. به گمانم یک بار زندگی می کنیم و نمی شود هی آدم کنار بیاید. هی کوتاه بیاید. برای همین محافظه کاری را تا حد زیادی گذاشته ام کنار و باج نمی دهم. همراه &amp;nbsp;و موازی با همین نامحافظه کاری یک همزیستی هم هست که از محافظه کاری نمی آید. بیشتر از دانستن &amp;nbsp;قدر موقعیت ها و آدم ها می آید.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/7262228647607894363/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/7262228647607894363?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7262228647607894363'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/7262228647607894363'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/12/into-wild.html' title='Into The Wild'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-2715388270321016356</id><published>2014-08-14T22:11:00.006+04:30</published><updated>2014-08-15T04:20:16.439+04:30</updated><title type='text'>Awakening</title><content type='html'>هزار و نهصد و نود: .&quot;Awakenings&quot; اولین فیلمی که من تازه-امریکا-آمده روی صفحه بزرگ می‌بینم. صفحه را از دنیرو می‌رباید. آنقدر شخصیت خجالتی‌ش را خوب از کار در آورده که هفته  بعدش فیلم‌های قبلیش را هم می‌بینم: صبح بخیر ویتنام و انجمن شاعران مرده.
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوهزار و هفت: خیابان کلمبوس سن فرنسیسکو. نشسته‌ایم با دوستان در کافه‌ای به معاشرت. آنها می‌خواهند بروند نمایش رقص فلان را ببینند و من حوصله‌ی رفتن ندارم. جدا که می‌شوم به قصد قدم زدن سر یک چهارراه صف بلندی می‌بینم. معلوم می‌شود برنامه دارد. 
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همیشه می‌گفتم از آن آدم‌های غلیظی است که وقتی غلظت‌شان را کم می‌کنند، وقتی که سعی ‌نکنند جوک بگویند و فانی باشند، شیرین‌تر، انسانی‌تر، دوست‌داشتنی‌تر و لذت‌بخش‌ترند. و البته بالاخره معلوم شد غلظتش از کجا می‌آمد. حیف.
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/2715388270321016356/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/2715388270321016356?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2715388270321016356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2715388270321016356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/08/awakenings.html' title='Awakening'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-3719464777425358265</id><published>2014-08-05T19:03:00.002+04:30</published><updated>2014-08-05T19:07:53.182+04:30</updated><title type='text'>Seven Years in Tibet</title><content type='html'>دوازده سال در امریکا&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;چهار سال در ایران&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;هفت سال در امریکا&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...؟</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/3719464777425358265/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/3719464777425358265?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3719464777425358265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3719464777425358265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/08/seven-years-in-tibet.html' title='Seven Years in Tibet'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-8034017004996026769</id><published>2014-06-10T15:06:00.000+04:30</published><updated>2014-06-10T15:07:53.949+04:30</updated><title type='text'> Missing Moment</title><content type='html'>&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
I wept like a child. Not because I was overwhelmed at having survived, although I was. I was weeping because Richard Parker left me so unceremoniously. It broke my heart...what always hurts the most is not taking a moment to say goodbye.&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
&amp;nbsp;&lt;/div&gt;
&lt;div dir=&quot;ltr&quot;&gt;
*Life of Pi&lt;/div&gt;
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/8034017004996026769/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/8034017004996026769?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8034017004996026769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8034017004996026769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/06/missing-moment.html' title=' Missing Moment'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-1837568548633088518</id><published>2014-06-03T08:24:00.001+04:30</published><updated>2014-06-03T08:58:35.288+04:30</updated><title type='text'>ٌWill We All Catch our Mocking Bird?</title><content type='html'>دوست دیرینه دبیرستانی دارم که پدرش چند سال پیش مریض بود. هر دو‌ ماه، یک هفته می‌رفت تهران. می‌گفت دیگر دوست و علاقه زیادی به آنجا ندارد و فقط بخاطر پدرش می‌رود. درست مثل لیلایِ &quot;چیزهایی هست که نمی‌دانی&quot; &amp;nbsp;همه‌ی هفته را خانه می‌ماند و فقط پدر و مادرش را می‌دید.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست دیگر دبیرستانیم می‌گفت پدر و مادرش هر دو ایران فوت کرده‌اند. بدون اینکه او این بیست و خورده‌ای سال یک بار ایران رفته باشد و یا آنها را در خارج از ایران دیده باشد. می‌گفت نه هیچ بند و دوست و تعلقی به آنجا دارد و نه هیچ علاقه ای به برگشتن و دیدار.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دوست دوستی سی ساله‌ی سومی همین هفت هشت سال پیش با همه‌ی ما قطع رابطه کرد. قبلش هر وقت من می‌رفتم شهرش، با هم شبی را خوش می‌گذراندیم و از حال و هوای هم باخبر می‌شدیم. خودش هر دو سه سال یک بار می‌رفت ایران دیدن خانواده‌اش و داشت کارشان را درست می کرد که بیاوردشان اینجا. گاهی شد با هم رفتیم ایران. یک سالی که ایران بودم رفتم عیادت پدرش بیمارستان. بعد که اینجا بودم شنیدم پدرش فوت کرد. فوت پدرش ناگهانی نبود. اما او با همه قطع رابطه کرد.با اینکه این اواخر سه سال در فاصله چهل مایلی هم می زیستیم و من چندین بار دعوتش کردم به جمع دوستانمان، هیچ وقت جوابی نداد. دریغ از یک نه. نه با من که با همه. معلوم نشد چرا. فقط به نظر آمد که نمی‌خواهد هیچ ارتباطی با گذشته‌اش داشته باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
یک بار داشت خاطره‌ی مشترک سی سال پیش را تعریف می‌کرد. که فلان خانه بودیم و چنین می‌کردیم و بهمان و چنان. هر چه فکر کردم دیدم یادم نمی‌آید. یک هاله‌ی محوی توی ذهنم بود. اما خاطره پر رنگی نه و بدتر از آن احساسی نه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مادربزرگم همیشه می‌گفت هیچ کس را از چیزی منع نکن که سر خودت می‌آید. زندگی عجیب شده است. الان می‌فهمم چطور و چرا آدمها به اینجاها می‌رسند. منع‌شان نمی‌کنم. تجربه‌شان را کرده‌ام خودم. می‌فهمم‌شان. فراموش کردنشان را، خاک خوردن خاطره هاشان را، محو شدن احساس‌شان را چشیده‌ام خودم. اما ترسیده‌ام و می‌ترسم. می‌ترسم از کم معرفتی روزگار. می‌ترسم از کم رنگی و بی‌رنگی دل‌هایمان. می‌ترسم که چند سال دیگر، دیگر حسی نسبت به گذشته باقی نماند. می‌ترسم از این بلاهایی که یکی یکی دارد سرمان می‌آید.
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/1837568548633088518/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/1837568548633088518?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1837568548633088518'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/1837568548633088518'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/06/will-we-all-catch-our-mocking-bird.html' title='ٌWill We All Catch our Mocking Bird?'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-2564530204408455666</id><published>2014-04-28T20:10:00.001+04:30</published><updated>2014-04-28T20:46:13.859+04:30</updated><title type='text'>لابد زمان است که حرف می‌زند</title><content type='html'>&lt;p dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;br /&gt;
Curly: Do you know what the secret of life is?&lt;br /&gt;
[holds up one finger]&lt;br /&gt;
Curly: This.&lt;br /&gt;
Mitch: Your finger?&lt;br /&gt;
Curly: One thing. Just one thing. You stick to that and the rest don&#39;t mean shit.&lt;br /&gt;
Mitch: But, what is the &quot;one thing?&quot;&lt;br /&gt;
Curly: [smiles] That&#39;s what *you* have to find out.&lt;/p&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;

پ. ن: لابد الان درست بعد از چرخش نیم قرن، باید چهار تا تجربه‌ی ناب زندگی بنویسم و پنج آنالوژی بکر بکار ببرم و شش نقل قول از مارکز و همینگوی و هوراکامی و فون تریه و لنون و ونگات بچپانم که بعله اگر زندگی به من یک چیز آموخته باشد همین است که و بعدش هم یک  معنای ژرفی از زندگی را درست در چهل و دو کلمه بگویم.  یا شاید یک چیزی بنویسم در همان راستای  کاری که داگلاس آدمز در  راهنمای علافان کهکشانش کرد و ملتی را گذاشت سر کار. نه آقاجان! همین که کرلی گفت!
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;

دوشنبه‌ی بارانی هشت اردیبهشت هزار سیصد و نود و سه، خواب آلوده در ژنو.
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/2564530204408455666/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/2564530204408455666?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2564530204408455666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2564530204408455666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/04/blog-post.html' title='لابد زمان است که حرف می‌زند'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-3547208034888011787</id><published>2014-04-10T07:30:00.003+04:30</published><updated>2014-04-10T07:30:41.353+04:30</updated><title type='text'>The Grand Central</title><content type='html'>می گوید: &quot;می‌دونستم یک کم معاشرت جدید حالت رو خوب می‌کنه&quot;. من دارم به آدم‌ها فکر می‌کنم. دسته دسته‌‌ای که هر چند سال میایند و می‌روند. آن قدر آمدن و رفتن‌ها عادی شده که هر چند کشف آدم‌های جدید هنوز هیجان انگیز است، اما انگار کل داستان کلیشه‌ شده. هر چقدر هم آدم درست و حسابی و باب طبع آدم ازشان دربیاید، باز می‌دانم که یک روزی گم می‌شوند. بعد از مدتی دیگر خیلی هیجان انگیز نیست وقتی می دانی در ایستگاه قطار داری زندگی می‌کنی.
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/3547208034888011787/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/3547208034888011787?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3547208034888011787'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3547208034888011787'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/04/the-grand-central.html' title='The Grand Central'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-473295178396382045</id><published>2014-04-10T07:29:00.000+04:30</published><updated>2014-04-10T07:39:53.855+04:30</updated><title type='text'>Never Think You Know It All</title><content type='html'>وقتی زیاد مسافرت می‌کنی، با آدم‌هایی که زیاد مسافرت می‌کنند هم بیشتر دم‌خور می‌شوی. می‌گوید یک سالی یک میلیون مایل مسافرت کرده بوده. طوری که هروقت می‌خواسته پرواز کند کافی بوده زنگ بزند و خط هواپیمایی جایی را برایش در اولین پرواز پیدا کنند. حتی اگر هواپیما پر بوده، بلیط یکی دیگر را کنسل می‌کردند که ایشان سوار شوند (یک میلیون مایل در یک سال خیلی است. این چند سال من را روی هم بگذاری شاید پانصد هزار مایل بشود). آن یکی بین اعضای خانواده‌اش مسابقه‌ای برقرار است که اگزاتیک ترین مسافرت را هر سال چه کسی می‌برد. خانواده که می‌گویم یعنی خودش و پسر و دختر بزرگ خودش. اگزاتیک طبعن پاریس و لندن و بارسلون و پراگ نیست. شاخ آفریقا و دم استرالیا و قلب آمازون امریکا جنوبی و  ایستگاه اول کوهنوردان اورست و از این قبیل است. بعد طبعن تعطیلات ما که کیوتو و ونیز و بارسلون باشد به چشم‌شان چیزی نمی‌آید. زیادی معمولی و  پیش و پا افتاده و حتی ملال آوریم. زیادی دیروزی هستیم. این‌ها را گفتم که بگویم دست بالای دست زیاد است. به آدم‌ها از بالا نگاه نکنیم. دوبی و ترکیه هم اگر از دید کسی هنوز خارج است بگذار باشد. کیش هم اگر هنوز لوکس و جذاب و فانتزی کسی است، خوب حالش را ببرد. مهم لذتی‌ است که آدم می‌برد. </content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/473295178396382045/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/473295178396382045?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/473295178396382045'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/473295178396382045'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/04/never-think-you-know-better.html' title='Never Think You Know It All'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-6691945641199594027</id><published>2014-03-07T18:37:00.000+03:30</published><updated>2014-03-07T18:37:40.879+03:30</updated><title type='text'>مردی که کمی فیل می دانست</title><content type='html'>نشسته بودم به شنیدن تعریف جمعی. هر کدام شان داشتند قسمتی از فیل را تعریف می کردند و بقیه با حیرت و کنجکاوی و استفهام گوش. خواستم بگویم این چیزهایی که هر کدام می گویید بخشی از فیل است و تمام فیل نیست. شلنگ نیست و خرطوم است و ستون نیست و پا است و بادبزن نیست و گوش است و فلان نیست و بهمان است. دقت کردم دیدم خودم هم فیل را یک جا و در روشنایی ندیده ام. به گوش دادن به بقیه اکتفا کردم.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/6691945641199594027/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/6691945641199594027?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6691945641199594027'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6691945641199594027'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/03/blog-post.html' title='مردی که کمی فیل می دانست'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-3461931361424283394</id><published>2014-02-27T18:41:00.002+03:30</published><updated>2014-02-27T18:41:25.478+03:30</updated><title type='text'>چیزهایی که در آتش از دست دادیم</title><content type='html'>بعد از سالها برگشته بود با دو ورق کاغذ که بیا این دوازده چیزی که مرا را دلتنگت می کنند. کاغذها را گرفتم به خواندن و اولین موردش به نظر صورتی از حال خودش آمد تا از خواص من.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه می شود که آدم ها را دلتنگ می شویم؟ مخصوصن کسی که بعد از سالها دیگر آن آدم نیست و مایی که دیگر آن مای سابق نیستیم و هر چقدر هم که بخواهیم همان نمی شویم. به گمانم بیشتر دلمان برای حال آن وقت خودمان تنگ شده. ورگرنه آدم روبرویی بهانه است.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/3461931361424283394/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/3461931361424283394?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3461931361424283394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/3461931361424283394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/02/blog-post_27.html' title='چیزهایی که در آتش از دست دادیم'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-5661363477354077009</id><published>2014-02-23T01:21:00.000+03:30</published><updated>2014-02-23T01:25:13.643+03:30</updated><title type='text'>سرنوشت محتوم ترازوی محکم ولی مونولاتیکِ فدرال ریزرو</title><content type='html'>به نظرم توازن یکی از شرایط تداوم است.  وقتی بار یک کفه ترازو نسبت به ٱن یکی زیادی سنگینی کند، ممکن است ترازو کوتاه مدت دوام بیاورد، اما درازمدت بالاخره آن قدر یک طرف سنگینی می‌کند که می‌زند زیر بار و همه چی می‌رود روی هوا. حالا لازم نیست توازن کاملِ کامل برقرار باشد.  می‌شود یک طرف کمی سنگین  یا حتی بیشتر از یکی کمی سنگین باشد. می‌شود ترازو هی الاکلنگ‌‌وار بالا و پایین برود. می‌شود یک مدتی کش بیاید اصلن. اما نمی‌شود یک طرف همیشه سنگینِ سنگین باشد و طرف دیگر، سبکِ سبک. سرنوشت محتوم همه‌ی ترازوهای همیشه-یک طرفه-صعودی-نامتوازن روی‌ هوا رفتن است. فدرال ریزرو هم که باشد باز اگر مرتب از آن چک بکشند، هر چقدر اسکناس چاپ شده هم داشته باشد، بالاخره یک زمانی خالی می‌شود. حالا ممکن است این زمانی، خیلی طولانی باشد. چندین سال پیش نوشته بودم آن کس می‌گوید بمان که خودش بمانَد. به همان سیاق، آن کسی می‌گوید دوست باش که خودش دوستی کرده باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
(نوشته شده در یک سال و خورده ای پیش به گمانم).</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/5661363477354077009/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/5661363477354077009?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/5661363477354077009'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/5661363477354077009'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/02/blog-post_23.html' title='سرنوشت محتوم ترازوی محکم ولی مونولاتیکِ فدرال ریزرو'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-6099594711504882208</id><published>2014-02-02T10:22:00.002+03:30</published><updated>2014-02-02T10:25:39.614+03:30</updated><title type='text'>تنهایی</title><content type='html'>الان نشسته ام تو بار یکی از رستوران های مورد علاقه ام تو سیتل، منتظر دوستم که از مهمونیش برگرده و معاشرت کنیم. گ... منو یاد شب اولی انداخت که موو کرده بودم سیتل. داستان از این قرار بود که اون موقع سن فرن زندگی می گردم. یک کار جدید سیتل گرفته بودم و قرار شد تعطیلات کریسمس رو برم ایران و بعد نقل مکان کنم. یک هفته که برگشته بودم از ایران، موورها اومدن اسباب رو بار زدن. تمام روز به بستن و دنبال اونها دویدن گذشت و شب رفتم فرودگاه و با آخرین پرواز خسته و کوفته اومدم سیتل. دوازده شب خسته داشتم توی یک اتوبان قدیمی نزدیک مرکز شب می گشتم راه رو پیدا کنم برسم به اًپارتمانی که باید میرفتم. شب های سیتل در زمستان بخاطر ابری بودن مثل قیر سیاه هستن. با اینکه وضع کارم مشخص بود، جام مشخص بود، همه نقل مکانم برنامه ریزی شده بود، باز یک دفعه دلم خیلی گرفت. منی که این همه شهر به شهر و کشور به کشور نقل مکان کرده بودم ، احساس تنهاترین و بیچاره ترین و مظلوم ترین آدم دنیا رو داشتم و با خودم فکر می کردم پاشدی اومدی اینجا چکار کنی آخه؟! خیلی شب بدی بود خلاصه. کلن مهاجرت کردن خیلی سخته. یک لحظه هایش هم می رسه که حتی اگه همه چی بدون دردسر باشه آدم خیلی احساس تنهایی و غربت می کنه. همراه داشتن پارتنر/ خانواده در مهاجرت خیلی دلگرمی می ده حتی اگه دست و پای آدم رو کمی ببنده.


&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پنج شنبه، سی ژانویه، حدود ۹ شب.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/6099594711504882208/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/6099594711504882208?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6099594711504882208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6099594711504882208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/02/blog-post.html' title='تنهایی'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-6703089599997254519</id><published>2014-01-30T08:52:00.003+03:30</published><updated>2014-01-30T09:13:01.280+03:30</updated><title type='text'>آن که نیازی نبود بگوید آری</title><content type='html'>نمی‌دانم داستان این دوستم را گفته‌ام یا نه. ده سالی بود خبری از هم نداشتیم. فقط می‌دانستم آخرین بار این شهر زندگی می‌کرد. یعنی ده سال قبلش من یک شب آمده بودم دیدنش و بعد از آن شب دیگر خبری نداشتم. یک روز، همان تازگی‌ها که نقل مکان کرده بودم اینجا، گوگلش کردم و اسمش را در مقاله‌ی یک روزنامه‌‌ی محلی، همراه اسم دختری که سالها قبل از شهری دیگر می‌شناختم پیدا کردم. تلفن او که در اینترنت یافت نشد، اما تلفن کاری دخترک چرا. زنگ زدم به دخترک که ببین من فلانی هستم، شماره بهمانی را داری؟‌ داستان تعجب دخترک که بعد از این همه سال صدای مرا از نزدیکی می‌شنید و تعجب‌تر از اینکه در این شهر پیدایش کردم و تعجب‌ حتی بیشتر که از کجا این دوستم را می‌شناسم بماند برای بعد. شماره را گرفتم و زنگ زدم به این دوستم خیلی بدون مقدمه و با همین لحن که &quot;امشب چکاره‌ای؟&quot; و همان شب شام را با هم خوردیم و کلی تعریف کردیم. خلاصه‌ی کلام اینکه چند سال اول اینجا مرتب معاشرت می‌کردیم تا پا شد رفت اروپا و بعد از آن هم هر از گاهی بدون مقدمه شده همدیگر را این طرف یا آن طرف اقیانوس اطلس دیده‌ایم. امروز صبح، ساعت شش صبح که بیدار شدم  یک دفعه یادش افتادم و به خودم گفتم یک ایمیلی بزنم ببینم چطور است. دیدم خودش شب قبل در فیس بوک پیغام گذاشته که سیتل است و اگر وقت ‌می‌شود، کمی معاشرت کنیم. معاشرت‌مان هم یعنی همین که فرقی نمی‌کند چند وقت و چه مدت از هم‌دیگر خبر نداشته‌ایم. هر وقتی که زنگ بزند یا بزنم دوباره از سر می‌گیریمش و کلی حرف داریم برای زدن. از آن دوستی‌ها که حرف هم را خوب می‌فهمیم. از آنها که پس از هزار ماجرا هم همیشه حرفی برای گفتن هست. دوباره می‌گویم. آدمهایی که زیاد شعار می‌دهند، آنهایی که زیاد ادعا دارند، کسانی که زیاد تئوری می‌دهند، آدمهایی که زیاد داستان می‌بافند، هیچ کدام را جدی نگیر. واقعیت شاید این باشد که هیچ وقت معلوم نیست چه کسی دوست می‌ماند، چه کسی می‌رود. دوست واقعی به حرف نیست. در عمل است که معلوم می‌شود و فقط زمان است که معلوم می‌کند.</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/6703089599997254519/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/6703089599997254519?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6703089599997254519'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/6703089599997254519'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/01/blog-post_30.html' title='آن که نیازی نبود بگوید آری'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-5605858655086941117</id><published>2014-01-27T08:03:00.001+03:30</published><updated>2014-01-27T08:10:00.215+03:30</updated><title type='text'>ته‌نشین پررنگ لطفن</title><content type='html'>نشسته‌ام توی هواپیما. دیگر در 10 هزار پایی هم اینترنت داریم. بعضی چیزها هستند که ته‌نشین می‌شوند اما رنگ‌شان همان‌قدر پررنگ باقی می‌ماند. همین پریروز توی مترو یاد این افتادم که سالها پیش، آرزوی من زندگی کردن در خود نیویورک بود. سال‌های اولی که پرینستون کار گرفته بودم، هی آمده بودم در منتهن آپارتمان نگاه کرده و دیده بودم  روزی یک ساعت و نیم از هر طرف دور است و منصرف شده بودم. هر چند ماه یک بار این بیماری زندگی در نیویورک عود می‌کرد. بعد هم که رفتم جنوب کلیفرنیا و بعد هم ایران و سیتل و فقط هربار که می آمدم نیویورک، یاد آن آرزو می‌افتادم. پریروز با خودم گفتم چه آن آرزو الان روتین روزانه‌ام شده است. بعد یاد این افتادم که پنج شش سال پیش، هی مرتب برای جلسه کاری از سیتل می‌رفتم دفتر سن فرنسیسکو و در هتل مورد علاقه‌ام، وست‌اینِ یونیون اسکور، می‌ماندم. یادم هست که هر روز صبح اول وقت که پیاده می‌رفتم دفتر، در هوای بهاری با خودم آه می‌کشیدم که &quot;چی می‌شد اگر من اینجا زندگی می‌کردم&quot;. زد و یک سال و خورده‌ای بعد خودمان را منتقل کردیم سن فرنسیسکو و اتفاقن مسیر خانه به کارم به‌گونه‌ای شد که هر روز که درست خیابان کنار هتل از اتوبوس پیاده می‌شدم و همان مسیر آه کشیده شده را می‌رفتم و کیف می‌کردم. لذت قدم زدن درمسیر ینیون اسکور تا خیابان مارکت هنوز در من هست.  منهتن هنوز هیجان‌زده‌ام می‌کند و هنوز هر خیابانش را می‌بلعم. خوشی‌شان کم رنگ که نشده، هیج یک جور خوبی ته‌نشین شده. تا کی این رضایت هست؟ خدا داند! 

آرزوهای دیگر چه؟ یحتمل خیلی‌هایشان برآورده نمی‌شوند  چون خیلی نمانده. اما خدا کند آنهایی که می‌شوند همینطور رنگ‌شان پررنگ باقی بمانند.
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/5605858655086941117/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/5605858655086941117?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/5605858655086941117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/5605858655086941117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/01/blog-post_27.html' title='ته‌نشین پررنگ لطفن'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-48920085148271473</id><published>2014-01-24T05:49:00.003+03:30</published><updated>2014-01-24T05:49:13.392+03:30</updated><title type='text'>Let&#39;s have dinner</title><content type='html'>از دو فصل شرلوک، اپیزود مورد علاقه من اسکندل این فلانه (فصل دوم، قسمت اول). چون  گره های داستان جذاب و پیچیده هستند، تصویرسازی ذهن و مکالمه شخصیت ها  با گذر صحنه از یک لوکشین به لوکشین دیگر- مخصوصن برای حل معما- خوب در آمده و  از تکنولوژی، تلفن موبایل و لاک صفحه و تکست و حتی صدای زنگ تکست به جا استفاده شده. مهمتر از همه، درگیری عاطفی شرلوک و ادلر، از شروع و شکل گیری تا قوام یافتن، عالی نشان داده شده. دیالوگ ها مختصر مفید و پرمعنا هستند و درگیری احساسی این دو نفر رو حتی وقتی تکست رد و بدل می کنن عالی نشان می دهند. تکرار تکست ها و جواب ها نه تنها دیالوگ ها را لوس نمی کند که زیرشان به طرز خوشایندی خط می کشد و معنایشان رو پر رنگ می کند. فقط کاش سکانس لوس آخر را نمی گذاشتند و قصه را با ابهامی که موضوع می طلبید تمام می کردند. 
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/48920085148271473/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/48920085148271473?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/48920085148271473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/48920085148271473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/01/lets-have-dinner.html' title='Let&#39;s have dinner'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-2669771210314670877</id><published>2014-01-22T06:44:00.005+03:30</published><updated>2014-01-22T08:33:36.095+03:30</updated><title type='text'>جدایی و گذشته</title><content type='html'>دوره‌ای که جدایی نادر از سیمین نمایش داده می‌شد و من فیلم را هنوز ندیده‌ بودم، هی نقد پشت نقد می‌خواندم. از اینکه چطور فرهادی نشان می‌دهد که موقعیت‌هاست که آدم ها را می سازد،  که فرهادی مساله‌اش دروغ های رایج است، که فرهادی لایه لایه پوست ماجرا را می‌کند و هی پشت هر خمی یک خم دیگر را نشان می‌دهد، که هیچ کس رو نباید قضاوت کرد، و هزار و یک نقد از همین حرف‌های رایج. در این میانه بگویم این قضاوت نکردن هم عجب شده داستان مسخره‌ای شده برای خودش و ما. یک توجیه نازل نخ نما برای  فرار از پاسخ‌گویی. هر چه می‌شود می گویند قضاوت نکن! بابا، آن قضاوتی که نباید کرد قضاوت از راه دور است روی آدم‌های داستان‌های دیگر. وگرنه آدم‌هایی که درگیر یک قصه هستند، مگر می‌شود بدون قضاوت کردن تصمیم بگیرند چکار کنند؟! برگردیم به داستان خودمان. بعد از یک سال که جدایی را  در سینمای اینجا دیدم، همان دم گفتم اصل مساله هیچ کدام از این داستان‌ها که می بافتند نبود. مساله اصلی قصه چیزی است به نام عواقب ناخواسته یا &quot;unintended consequences&quot; .آدم‌های قصه به زعم خودشان کار درست را در لحظه می‌کنند. اگر دروغ می گویند برای حفظ منافع‌شان است و فکر نمی‌کنند این دروغ گفتن چه عواقب ناخواسته‌ای ممکن است داشته باشند. حالا &quot;گذشته&quot; هم داستانش همین است. فرهادی استاد گفتن یک قصه‌ی خوب با هزار عواقب ناخواسته است. هر کدوم از شخصیت‌های قصه به زعم خودش و به نفع خودش در لحظه کاری را می‌کند بدون اینکه بداند عواقب بعدی کارش یا حرفش برای دیگران ممکن است خیلی فراتر از آن چه که می‌خواسته باشد و همینطوری قصه هزار پیچ و خم می‌خورد و زندگی‌ها را از هم می‌پاشد. فرق گذشته و جدایی البته شاید در یک نکته‌ باشد: در جدایی تفریبن همه برای نفع خودشان/طرف خودشان دروغ می‌گویند و فکر می‌کنند دروغ هایشان مهم نیست. در گذشته حداقل آدم‌ها یک قدم جلو می‌روند و تقریبن هیچ جا دروغ نمی‌گویند.  برگردیم به گذشته.  راه جلوگیری از عواقب ناخواسته در زندگی واقعی چیست؟ نمی دانم. شاید تا حد ممکن آدم حواسش باشد راست ودرست زندگی کند و پا روی زندگی دیگران نگذارد!
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/2669771210314670877/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/2669771210314670877?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2669771210314670877'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2669771210314670877'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2014/01/blog-post.html' title='جدایی و گذشته'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-2106734340649522104</id><published>2013-10-04T22:38:00.002+03:30</published><updated>2013-10-04T22:39:43.613+03:30</updated><title type='text'>سرزمین من</title><content type='html'>اون چند سالی که تهران برگشته بودم، دفتر کارم طبقه اول اداری
برج آفتاب بود. پنجره‌ی اتاق من به باغ‌های ونک نگاه می‌کرد و زیرش یکی از گذرهای
محوطه برج بود که رستوران‌های مختلف قرار داشتند. هرازگاهی، ده یازده صبح صدای یک خواننده‌ی دورگرد افغان می‌اومد که از اون زیر رد می شد و برای مشتری‌های رستوران‌ها
آکاردون می زد و می‌خوند. نمی دونم حکمت چه بود که هر وقت از زیر پنجره‌ی من رد می
شد، &quot;سرزمین من&quot; رو می‌خوند و جگر آدم رو کباب می کرد. سوز و گدازش هیچ
وقت عادی نشد، شاید به‌خاطر اینکه من هیچ وقت خودشو ندیدم و صدای بدون صورتش برام
حکم صدای دل تمام افغان ها رو داشت.
</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/2106734340649522104/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/2106734340649522104?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2106734340649522104'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/2106734340649522104'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2013/10/blog-post_1902.html' title='سرزمین من'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-11948347.post-8557971699108762054</id><published>2013-10-04T22:33:00.003+03:30</published><updated>2013-10-04T22:33:58.807+03:30</updated><title type='text'>قصه‌ی حسن و ساختمان سحرآمیز</title><content type='html'>روز اول&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حسن و بان‌کی رو دیدم تو ساندویچ فروشی زیر ساختمون‌مون. حسن دست به جیب برد بان‌کی گفت &quot;جون شما نمیشه. اینجا شهر ماس و تو مهمونی.&quot;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز دوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
باراک: یه رستوران می شناسم تو ترایبکا، خیلی رومنتیک. خودم و خودت. اگه خواستی بعدش می ریم میت پکینگ، کلابینگ.&lt;br /&gt;
حسن: باراک، ما از اون خانواده ها نیستیم! همون پنج شنبه.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز سوم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ویل (هیگ): حسن این شر و ورها چی بود سه ساعت اول انشات خوندی؟ از باراک یاد بگیر که فوری رفت سر اصل مطلب.&lt;br /&gt;
حسن: (در حالیکه نخودی می‌خندد) هه هه! خواستم بفهمین ما سی ساله چی می کشیم!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز چهارم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هوای این روزهای منهتن عالی،&lt;br /&gt;
حسن راضی،&lt;br /&gt;
باراک راضی،&lt;br /&gt;
ویل راضی،&lt;br /&gt;
کاترین راضی،&lt;br /&gt;
فرانسوا راضی،&lt;br /&gt;
گوئیدو راضی،&lt;br /&gt;
جان بولتون و بی بی، ناراضی!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
روز آخر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
جانی (کری): ظریف جون، این شماره مستقیم دفترم، این تلفن خونه ام، این شماره موبایلم، این شماره مامان اینا، ابن شماره موبایل همسرجان. اینم شماره تلفن پدر زنم. هر وقت کاری داشتی، زنگ بزن.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داستان بعد: حسن در دربار باراک الرشید</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://2bareh.blogspot.com/feeds/8557971699108762054/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment/fullpage/post/11948347/8557971699108762054?isPopup=true' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8557971699108762054'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/11948347/posts/default/8557971699108762054'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://2bareh.blogspot.com/2013/10/blog-post_1472.html' title='قصه‌ی حسن و ساختمان سحرآمیز'/><author><name>Once Again</name><uri>http://www.blogger.com/profile/17859972454178466970</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='https://img1.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>