<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" media="screen" href="/~d/styles/rss2enclosuresfull.xsl"?><?xml-stylesheet type="text/css" media="screen" href="http://feeds.feedburner.com/~d/styles/itemcontent.css"?><rss xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom" xmlns:openSearch="http://a9.com/-/spec/opensearch/1.1/" xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:gd="http://schemas.google.com/g/2005" xmlns:thr="http://purl.org/syndication/thread/1.0" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/" xmlns:itunes="http://www.itunes.com/dtds/podcast-1.0.dtd" xmlns:feedburner="http://rssnamespace.org/feedburner/ext/1.0" version="2.0"><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333</atom:id><lastBuildDate>Wed, 08 Feb 2012 11:50:15 +0000</lastBuildDate><category>طنز</category><category>فیلم</category><category>لینکدونی</category><category>گفتگو</category><category>ورزش</category><category>جهان</category><category>شخصی نویسی</category><category>چالش</category><category>داستانک</category><category>عکس نبشته</category><category>تجربیات شخصی</category><category>گفتارها</category><category>انگاره</category><category>جامعه</category><category>فيلم</category><category>اقتصاد</category><category>تاریخ</category><title>گــــــــــریز</title><description /><link>http://gbgoriz.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (MOJTABA)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>56</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" type="application/rss+xml" href="http://feeds.feedburner.com/blogspot/ygaOT" /><feedburner:info uri="blogspot/ygaot" /><atom10:link xmlns:atom10="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="http://pubsubhubbub.appspot.com/" /><itunes:owner><itunes:email>noreply@blogger.com</itunes:email></itunes:owner><itunes:explicit>no</itunes:explicit><itunes:subtitle></itunes:subtitle><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-2548096588782809335</guid><pubDate>Mon, 06 Feb 2012 14:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-02-06T06:22:08.366-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">گفتگو</category><title>گفتگو با چارلز تیلور</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;
&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-vwfEXw5Fx-I/Ty_dHemZn3I/AAAAAAAAFi0/6bJIytOPUbA/s1600/CHARLES_TAYLOR_LARGE.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="252" src="http://2.bp.blogspot.com/-vwfEXw5Fx-I/Ty_dHemZn3I/AAAAAAAAFi0/6bJIytOPUbA/s320/CHARLES_TAYLOR_LARGE.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;امروز به کتاب اخیرتان با عنوان روزگار
سکولار فکر می کردم، ناگهان اتوبوسی از برابرم رد شد که شعار گروهی ملحد ( یا به
عبارت بهتر ، لا ادری) روی آن بود که می گفت: به احتمال قوی خدایی در کار نیست
نگرانی را کنار بگذار و از زندگی لذت ببر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;چارلز تیلور *: بله این شعار را شنیده ام.
این حرف بسیار خنده آور است. این خیلی عجیب است نه؟ من تلاش می کنم بفهمم چرا چنین
وضعیتی در روزگار ما پیش می آید. این پدیده های جدید خاص حیرت زدگان ملحدان که
انجیل پخش می کنند و بعضی وقت ها هم بسیار عصبانی اند از کجا آمده؟ به نظرم این
شبیه واکنش اسقف ها به داروین در قرن نوزدهم است.. این اسقف ها با تحولاتی که پیش
آمده بود فکر می کردند جهان مسیر خاصی را خواهد پیمود اما ناگهان معلوم شد هر چه
می اندیشیدند خطا بوده است و این بسیار بهت زده و خشمگین شان کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;امروزه همین وضعیت برای نخبگان سکولار
لیبرال پیش آمده است. آنان هم فکر می کردند جهان مسیر معینی را خواهد پیمود و همه
چیز براساس برنامه پیش خواهد رفت و وقتی می بینند که اشتباه کرده بودند بهت زده و
خشمگین می شوند این وضعیت ترحم برانگیر است.انگار چسباندن شعار روی اتوبوس باعث می
شود مردم نظرشان را درباره ی خدا و وجود و معنای زندگی عوض کنند، شعار روی اتوبوس
! فکر نکنم چنین چیزی هیچ تغییر اساسی در کسی پدید آورد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;پرسشگر: از اشاره تان چنین به نظر می
آید که انسان های معاصر میان دو قطب متنافر گیز افتاده اند. آن چنان که شما می
گویید گویی یک سو تعصب الحادی حاکم است و یک سو تعصب دینی این باعث می شود که
انسان عادی در این میان سرگشته بماند و به هیچ سو جذب نشود و با نوعی بیهوده گی
سرش را به کار خودش گرم کند&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;چارلز تیلور: بله درست است. این فقط به
حیرت و سر گشتگی( &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;bricolage&lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt; ) می انجامد یعنی اینکه تلاش کنی موضع خودت را
داشته باشی ، در کتاب روزگار سکولار بسیاری از کسانی را که دست به چنین کاری زده
اند نشان داده ام. به نظرم امروزه این پدیده بسیار رواج یافته. از جمله حالت هایی
را هم داریم که واقعیت نوعی سرگشتگی را به مردم تحمیل می کند. اما در نهایت این
موضع برآمده از درون انسان ها نیست. گاه دیده می شود که انسان ها موضعشان را
براساس خودآگاهی شان تعیین می کنند. این همان چیزی است که &amp;nbsp;&amp;nbsp;می شنویم می گویند: من معنوی ام اما
مذهبی نیستم، جمله مذهبی نیستم می خواهد بگوید که به هیچ سنت از پیش تعیین شده ای
که مرا به چیزهایی پای بند کند اعتقاد ندارم و من معنوی ام یعنی در برابر مجمل سنت
های معنوی ، آغوش من باز است&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;پرسشگر: پیشتر پیشنهاد کرده بودید که در
بررسی ادعاهای رویکردهای فرهنگی مختلف از چیزی استفاده شود که شما خودتان ‍‍‍‍‍‍»
زبان صریح تفاوت »&amp;nbsp; نامیده بودید تا بدین
ترتیب بتوان به جای تلاش برای کنار زدن اختلاف ها و کنار هم نشاندن این رویکردهای
مختلف، گفتمانی ایجاد کرد که بتواند اختلاف ها را کانون قرار دهد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;چارلز تیلور: به نظرم اگر می خواهیم این
اختلاف ها را به عرصه ای بکشانیم که بتوان گفتگویی آرام و منطقی درباره چگونگی
زیست مشترکمان در سایه این تنش های موجود میان گروه های مختلف برقرار کرد باید به
این نکته توجه کنیم فقط با بازگشت به این زبان است که می توانیم گفتگویی آرام و
دور از فحاشی برقرار کنیم، این نه فقط در بررسی های دانشگاهی انسان شناسانه که در
بحث های عمومی هم حائز اهمیت است. درون جوامع متنوعمان هم به این زبان نیاز داریم
آنچه چندی پیش در ایالت کبک در کانادا اتفاق افتاد و شورای عمومی درباره تندروی
دینی برگزار شد بسیار برایم خوش آیند بود ، وقتی مردم نگرانی های خود و نفرت خود
را از خارجیان به زبان آوردند برخی به ویژه مسلمانان در برابر ایشان موضع گرفتند و
گفتند این خطا ست و از اینجا بود که گفتگو از حالت مسخره آمیز بیان اختلافات فراتر
رفت. به نظرم این آن نوع گفتگویی است که باید برای برقراری اش تلاش کنیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;پرسشگر: بدین ترتیب آیا امیدی هست که
بتوانیم مرتبه ای بالاتر ایجاد کنیم که در آن مرتبه رویارویی های اساسی فرهنگی حل
شده باشد, حداقل امیدی کاذب؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;چارلز تیلور: امید کاذب هست و این امید
زیباست هر چیز سرابی بیش نیست چیزی شبیه امید کاذبی که در مارکسیسم اصیل می بینیم
یعنی مارکسیسم فلسفه ای است که بررسی های خودش را در غایت اهمیت&amp;nbsp;&amp;nbsp;می شمرد چون در این بررسی ها تعریفی برای تعارض
فرهنگی ارائه شده است.&amp;nbsp; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;اما من مخالف خطای اصلی یی هستم که
مارکسیسم مرتکب می شود و آن اینکه می پندارد ما می توانیم این را &amp;nbsp;حل کنیم این خطا مانند آن است که اصلا تعارض را
نبینیم شاید هم بدتر از آن باشد. شاید حتی همه مشکل در این نگاه کور نولیبرال باشد
که تعارض های بزرگ فرهنگی را اصلا نمی بیند و می پندارد با جهانی شدن همه چیز همه
ی مراحل با موفقیت طی خواهد شد این بالاترین هر کوری است این نولیبرال ها باید
مارکس را بخوانند شاید به این ترتیب بتوانند با وارد کردن اندکی واقع بینی نگاهشان
را اصلاح کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;گفتگوی کریس بلور با چارلز تیلور&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;-----------------------------------&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;درباره ی چارلز تیلور:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;جدیدیترین کتاب او با عنوان روزگار
سکولار در 2007 منتشر شده است . در همان سال نیز برای مجموعه آثارش برنده جایزه
تمپلتون به ارزش&amp;nbsp; 5/1 میلیون دلار شد.
امسال نیز جایزه کیوتو به ارزش 500 هزار دلار به او تعلق گرفت در پی دریافت این
جایزه کریس بلور از مجله فلسفه اکنون &lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;span dir="LTR"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;philosophy now &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;با او گفتگو کرده است که بخشهایی از این گفتگو
را در زیر می خوانید, ترجمه این گفتگو در یکی از شماره های مجله رودکی چاپ شده است
( مجله رودکی در سال 90 دیگر منتشر نشده است)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-2548096588782809335?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/xfS9kiPox6g" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/xfS9kiPox6g/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://2.bp.blogspot.com/-vwfEXw5Fx-I/Ty_dHemZn3I/AAAAAAAAFi0/6bJIytOPUbA/s72-c/CHARLES_TAYLOR_LARGE.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2012/02/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-6899500449773212094</guid><pubDate>Sun, 15 Jan 2012 12:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-15T04:36:13.549-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>نوعی دیگر از دروغ</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;عموما دو نوع دروغ وجود دارد. دروغ
رفتاری و دروغ گفتاری&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;بیشتر از آنکه بشر به مفهوم دروغ فکر
کند به دروغ نگفتن فکر می کند؛ این عدم توجه به مفهوم دروغ باعث می شود که بعضا از
دروغ گفتاری غافل شود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;معمولا حکومت ها هم دو نوع دروغ انجام
می دهند &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;دروغ گفتاری: مثل آنچه که دولت بوش
انجام داد و مدعی وجود تسلیحات اتمی در عراق شد, که بعد از فتح عراق مشخص شد صدام &amp;nbsp;هیچ تلاشی برای تسلیحات اتمی صورت نداده بود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;دروغ رفتاری: مثل آنچه که دولت چین
انجام می دهد و نرخ یوآن را آنقدر پایین نگه می دارد که با واکنش امریکا و اروپا
مواجه می شود که نرخ اصلی یوآن چیزی بیش از این است منتها دولت چین با دروغ نرخ
برابری یوآن با یورو یا دلار را پایین نگه می دارد تا برای صادرات کالاهایشان به
صرفه تر تمام شود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;فارغ از این مبحث دروغ، &amp;nbsp;می شود به نکته ای کوتاه اشاره کرد که بعضا دولت
هایی با همین دروغ ها چه گفتاری و چه رفتاری مردم را فریب می دهند و این دروغ ها
به طبع به ضرر مردم تمام می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;جدا از اینکه دولت ها می توانند به چه
راحتی با دروغ گفتاری مردم خود را فریب دهند مثل انواع تقلب های انتخاباتی در
سرتاسر دنیا ؛ &amp;nbsp;باید به این نکته اشاره کرد
که بعضی دولت ها ناخودآگاه به واسطه سیستم زور خود بر عرصه های دیگر, آن عرصه ها
را مجبور به دروغ گویی می کنند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;جالب است که این رفتار ( دروغ گفتاری)
عموما در دولت هایی که می خواهند کمبود خود را بوسیله زور و دستور و فرمایش جبران
کنند صورت می گیرد؛ به عنوان مثال دولتی اعلام می کند که هیچ کالای تولیدی حق
افزایش قیمت را ندارد. این در حالی است که وضعیت اقتصادی برای آنان ایجاب می کند
که قیمت کالایشان را افزایش دهند اما وقتی می بینند ممکن است با توبیخ ها دولت مواجه
شوند چه می توانند بکنند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;تولید محصول با فشار اقتصادی و همان
قیمت و در نتیجه ضرر؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;تولید محصول با فشار اقتصادی با همان
قیمت اما اندکی تغییر؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;اندکی تغییر مثلا همین می شود که شما
بابت آن کالا همان قیمت را دریافت می کنید اما با دروغ گفتاری آن واحد تولیدی صنعتی
مواجه می شوید؛ گاه گرم&amp;nbsp; و وزن ظرف محصول
کم می شود گاه گرم و وزن خود محصول جا به جا می شود و ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;در واقع اینجا این سیستم دولتی است که
واحد های صنعتی و تولیدی را مجبور به دروغ گفتاری می کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;؛&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;
&lt;span lang="FA"&gt;بحثی مفصل می طلبد که این نوع دروف
رفتاری که حاکمیت به عرصه های تولیدی صنعتی حکمفرما می کند چه تبعاتی برای مردم
دارد؟ آیا اصولا این نوع دروغ گفتاری تاثیری به&amp;nbsp;
لحاظ اخلاقی بر روی مردم می
گذارد؟ آیا می تواند بر روی سرمایه اجتماعی , اعتماد ها تاثیر بگذارد؟ آیا این
مسئله&amp;nbsp; مسئله ای ساده است و توجه چندانی
احتیاج ندارد؟!&amp;nbsp;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-6899500449773212094?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/UdBvqRQcwi0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/UdBvqRQcwi0/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2012/01/blog-post_15.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-3843314908280137137</guid><pubDate>Sun, 01 Jan 2012 10:03:00 +0000</pubDate><atom:updated>2012-01-01T02:04:21.123-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>چرا پای عمه در میان است؟</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-KhIQQHP4fT8/TwAs8BR6E9I/AAAAAAAAFgk/S5VtheWM7XY/s1600/ty5.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/-KhIQQHP4fT8/TwAs8BR6E9I/AAAAAAAAFgk/S5VtheWM7XY/s320/ty5.jpg" width="213" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
جون عمت&lt;br /&gt;
این فقط به درد عمه ات میخوره&lt;br /&gt;
عمه منم بلده فلان کارو بکنه&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
عمه تو&lt;br /&gt;
مادرتو&lt;br /&gt;
.... &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چند وقتی برایم سوال شده که چرا در ادبیات محاوره ای ما از لفظ عمه و مادر در هنگامه تحقیر و فحش استفاده می شود؟&lt;br /&gt;
چرا هنگام فحش رکیک&amp;nbsp; از بابا یا عمو استفاده نمی شود؟ تا به حال فکر کردیم که چرا برای فحش در ادبیات محاوره ای مردم،&amp;nbsp; از جنسیت زن مایه گذاشته می شود؟ &lt;br /&gt;
کاش کسی تاریخ را می جویید و در دل زبان فارسی کمی جستجو می کرد که از چه زمانی برای ادبیات تحقیر آمیز و فحاشی از جنس زن بهره گرفته شده و چرا؟ کاش موضوع تحقیقی برای زبان شناسان می شد ؛ نمی دانم شایدم موضوعی هست و شده و تحقیقی انجام گرفته&amp;nbsp; و،&amp;nbsp; بی خبریم؟&lt;br /&gt;
در هر حال بهتر است خود ما این وظیفه را بر عهده گیریم و به جای اینکه در ادبیات محاوره ای بگوییم فلان چیز و فلان کار به درد عمه ات می خوره و جنسیت زن را مورد تحقیر قرار دهیم از لفظی دیگر استفاده کنیم؛ اگر ما خود یاد نگیریم و نکوشیم&amp;nbsp; برای اصلاح زبان و گفتار،&amp;nbsp; طبعا نمی توانیم به نسل بعد از خود هم این را یاد بدهیم که از این ادبیات استفاده نکنند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-3843314908280137137?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/Pu2ihOYX6gE" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/Pu2ihOYX6gE/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://4.bp.blogspot.com/-KhIQQHP4fT8/TwAs8BR6E9I/AAAAAAAAFgk/S5VtheWM7XY/s72-c/ty5.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2012/01/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-4604350343248164932</guid><pubDate>Sat, 17 Dec 2011 16:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-12-17T08:04:43.761-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">شخصی نویسی</category><title>زندگی چند ضلعی</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بعضی زندگی ها چند ضلعی هستند.&amp;nbsp;&lt;div&gt;یعنی سبک زندگی بعضی ادمیان چند وجهی است.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;این دسته از آدمها شاید به هیچ وجه این چند وجهی نرسند یا توفیقی بدست نیاورند اما از این تنوع و تکثر در راه های مختلف زندگی لذت می برند ، گاهی البته جبر و گاهی هم آگاهی منجر به زندگی چند ضلعی می شود&lt;/div&gt;&lt;div&gt;آدمی که دغدغه های اجتماعی ؛ دغدغه های جمعی؛ &amp;nbsp;دغدغه های فرهنگی یا چیزهایی از این قبیل &amp;nbsp;دارد .&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دوست دارد نانی از علایقش بخورد&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&amp;nbsp;و البته بر حسب جبر زمانه باید برای آینده خود در راهی نان بخورد که علاقه چندانی به آن ندارد اما خب آینده است و زندگی؛&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ممکن است به هیچ کدامش نرسد ؛ خودش میداند رسیدن شرط نیست همین رفتن مهم تر است&lt;/div&gt;&lt;div&gt;قدم گذاشتن در یک زندگی چند ضلعی&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-4604350343248164932?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/qi9M3saryqw" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/qi9M3saryqw/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/12/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-5270689776716433222</guid><pubDate>Tue, 29 Nov 2011 11:17:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-29T03:17:12.774-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">انگاره</category><title>غرور</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;قدرتمندان و پیروزان اغلب از یک چیز شکست می خورند : &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
غرور&lt;br /&gt;
اربابان هم از همین غرور، نابخردانه تصمیم می گرفتند.&lt;br /&gt;
زمانی که کارگران اعتصاب می کردند اربابان از غرور و کبر برای آنکه جلوی ایشان کم نیاورند تا انتظارات کارگری هم افزون نشود, برای آنکه شکست نخورند، تصمیم به سرکوب کارگران می گرفتند و یا کارگرانی از مناطقی دیگر را به استخدام در می آوردند تا نشان دهند حرف حرف آنهاست ونه چیزی دیگر؛ یک قدم عقبتر نمی روند.&lt;br /&gt;
این در حالی بود که هزینه آوردن کارگران از منطقه یی دیگر به آنجا و یا هزینه سرکوب شاید با خواست کارگران مبنی بر دریافت بیشتر حقوق خود، سر به سر می شد. اغلب چنین است اما چرا اربابان تن به خواست کارگران نمی دادند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-5270689776716433222?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/NRjt8p_0Xdw" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/NRjt8p_0Xdw/blog-post_29.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/11/blog-post_29.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-6356821973679564295</guid><pubDate>Tue, 22 Nov 2011 21:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-22T13:04:54.958-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">انگاره</category><title>مبهمات روزگار</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-iIUzkezHxwg/TswNOCkXAOI/AAAAAAAAFb8/k2aR_rpG5Gg/s1600/Lily-Cole-by-Koray-Birand9.jpeg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" height="400px" src="http://4.bp.blogspot.com/-iIUzkezHxwg/TswNOCkXAOI/AAAAAAAAFb8/k2aR_rpG5Gg/s400/Lily-Cole-by-Koray-Birand9.jpeg" width="296px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;امروز&amp;nbsp; به اتفاقي مي گويي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;روزگار سگي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;چه گندي بالا آوردم&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;لعنتي ، اينم شد زندگي؟&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;از اين بدتر هم مي شود&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;فردا ممکن است﻿ به همان بگويي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عجب شانسي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;عجب اقبالي&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;!&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-6356821973679564295?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/nhGLVTuB-1E" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/nhGLVTuB-1E/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://4.bp.blogspot.com/-iIUzkezHxwg/TswNOCkXAOI/AAAAAAAAFb8/k2aR_rpG5Gg/s72-c/Lily-Cole-by-Koray-Birand9.jpeg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/11/blog-post_22.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-7923696451929031687</guid><pubDate>Sun, 20 Nov 2011 09:51:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-20T01:51:33.734-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">فيلم</category><title>جدايي نادر از سيمين از منظر حقوق کودک</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-k2cU__6Ib9Y/TsjMy3ZIOKI/AAAAAAAAFbc/LA_zFOcCgM4/s1600/articles_115097.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" src="http://3.bp.blogspot.com/-k2cU__6Ib9Y/TsjMy3ZIOKI/AAAAAAAAFbc/LA_zFOcCgM4/s1600/articles_115097.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-hhclWfRF83E/TsjNW2EWnDI/AAAAAAAAFbk/x9MD-JaY4Rw/s1600/Safe6343708820621.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" hda="true" height="227px" src="http://3.bp.blogspot.com/-hhclWfRF83E/TsjNW2EWnDI/AAAAAAAAFbk/x9MD-JaY4Rw/s320/Safe6343708820621.jpg" width="320px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چندی پیش فرصتی فراهم شد که در حضور عده ای از فعالان حقوق کودک به تماشای فیلم جدایی نادر از سیمین بنشینیم و از منظر حقوق کودک به این فیلم نگاه کنیم ودیدگاه های خود را به بحث و نظر بگذاریم. در میان جمع خانم دکتر روانشناسی هم بود که به چند وجه این فیلم به لحاظ دو کودکی که در این فیلم حضور داشتند اشاراتی کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صحنه ای از فیلم وقتی قرار می شود زن مستخدمی که تازه در خانه مشغول به کار شده باید پیرمردی که کنترل ادرار خود را ندارد کمک کند و او را بشوید کودک همین زن رو به مادرش می گوید : به بابا چیزی نمی گم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا کودک در شرایطی قرار می گیرد که می خواهد واقعیت را کتمان و پنهان کند. و این پنهان کاری در وجود انسان از همین کودکی نهادینه می شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صحنه ای دیگر نادر که از دخترش درس می پرسد و کلماتی که در زبان ما رایج است را می پرسد تا دختر به زبان فارسی تبدیل کند, دختر در فارسی برگرداندن گارانتی می گوید ضمانت نامه که نادر به دختر می گوید اینکه نشد!؛ باید بگی پشتوانه بعد دختر می گوید آخه معلممون گفته دوباره پدر می گوید غلط غلطه هر کی می خواد گفته باشه ....&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا کودک که دختر نادر و سیمین باشد در معرض تعارض ارزش ها معناها و دوگانگی بین مدرسه و خانواده قرار می گیرد. یکی از معضلاتی که در ایران با آن روبرو هستیم همین دوگانگی کودکان در محیط خانواده و مدرسه است. به طور مثال کودکی یک سری ارزش ها و باور ها در مدرسه به او باورانده می شود که در خانواده انی اتفاق نمی افتد. کودک در خانواده با ماهواره و یک سبک زندگی آشناست که قسمتی از جامعه و مدرسه در تعارض با این مسئله قرار دارد. این در شخصیت کودکان ایرانی و آینده آنها بسیار ثاتیر گذار است زیراکه از همین کودکی در مقابل تضاد ها تعارض ها و دوگانگی ها قرار می گیرد و نمی داند کدام درست یا کدام غلط است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در صحنه هایی متعدد از فیلم کودکان شخصیت های والدین خود را در معرض آسیب های روحی و روانی می دیدند. در صحنه ای نادر به زن مستخدم پرخاش می کند و.. ؛ در پیمان نامه حقوق کودک آمده است که خانواده باید قدرتمند باشد زیرا که خانواده( پدر و مادر) نقطه اتکای شخصیت کودک هستند و اگر کودک در شرایطی قرار بگیرد که پدر و مادرش مغلوب جامعه و پرخاش جامعه قرار بگیرند و شخصیت پدر و مادرش را متزلزل ببیند مورد آسیب های روحی روانی قرار می گرد و بعدها در شخصیت کودک تاثیر می گذارد. کودک در سنین کودکی پدر و مادر خودش را چونان خدایی می بیند که خدشه ای بر او وارد نمی شود و وقتی این خدای ذهن کودک آسیب می بیند کودک دچار آسیب روحی می شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دو صحنه هم کودک زن مستخدم و هم ترمه که کودک نادر و سیمین باشد در محیط دادگاه قرار می گیرند. انی شرایطی است که بر خیلی از کودکان تحمیل می شود. شرایط تحمیلی شرایطی است که کودک نه به اقتضای سنش بلکه بر اثر جبر باید در آن محیط قرار بگیرد و چیزهایی ببیند و بشنود که مناسب سنش نیست&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نکات بیشماری از این فیلم در مورد حقوق کودکان و آسیب های روحی روانی که این کودکان در شرایط تحمیلی و دوگانه جامعه بر آنان وارد می شود را نشان می دهد. این توجه کارگردان به مسئله کودک در جامعه یکی از نکات جالب و مفیدی بود که کمتر در فیلم جدایی نادر از سیمین به آن پرداخته شده بود &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-7923696451929031687?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/pGVM5wxLhkM" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/pGVM5wxLhkM/blog-post_20.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://3.bp.blogspot.com/-k2cU__6Ib9Y/TsjMy3ZIOKI/AAAAAAAAFbc/LA_zFOcCgM4/s72-c/articles_115097.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/11/blog-post_20.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-6920953889916414497</guid><pubDate>Sat, 12 Nov 2011 12:53:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-11-12T04:53:24.524-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">انگاره</category><title>کيفيت؛ فضيلت؛ خوشبختي</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;کیفیت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کیفیت هر آدمی در تناسبی نهفته است. تناسب بین داشته ها و کرده ها&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
داشته ها , دانایی , آن چیزی که در چنته دارد, آن چیزی که طی سالها کسب کرده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
کرده ها و عملگرایی, اینجا منظور از کردن و عملگرایی اجرای آن فعل و کاری است که براساس دانش فرد صورت گرفته و نه چیز دیگر&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حالا ممکن است فردی دانایی و داشته هایش بالا باشد اما خلا و فاصله بین دانایی و عملگرایی اش فراوان باشد و ممکن است فردی هم دانایی و داشته هایش پایین تر باشد اما فاصله داشته و عمل به داشته هایش کم باشد. کیفیت با کدام است؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فضیلت&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
فضیلت شاید صرفا دانایی نباشد حتا می تواند میزان توانایی فرد هم نباشد, &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ممکن است فردی توانایی عملی هم داشته باشد اما به سان یک انرژی پتانسیلی جمع شده باشد و بالفعل نشود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراین ممکن است نه دانایی کسی و نه توانایی که بالفعل نشده فضیل نباشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینجا شاید انرژی جنبشی حاصل از داشته ها و دانایی ها و البته توانایی ها همان فضیل باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشبختی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خوشبختی شاید همین کیفیت همین کیفیت آدمها همین فضیلت بزرگ باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نمیدانم ,&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شاید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-6920953889916414497?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/zKLh2thfMxA" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/zKLh2thfMxA/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/11/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-315511311062180369</guid><pubDate>Mon, 24 Oct 2011 17:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-24T10:02:37.390-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">جامعه</category><title>تفکيک مقدمه خشونت</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-gqGtk0y8z5k/TqWYpJkZLyI/AAAAAAAAFU0/XypXoK6ZwuI/s1600/Picture+084.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265px" rda="true" src="http://4.bp.blogspot.com/-gqGtk0y8z5k/TqWYpJkZLyI/AAAAAAAAFU0/XypXoK6ZwuI/s400/Picture+084.jpg" width="400px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حدود دو الی سه هفته پیش بود که دو واگن به مجموعه دو واگن خانم ها در ترن مترو اضافه شد تا سهم واگن اختصاصی زنان به عدد 4 برسد. این کار با هدف تسهیل رفت و آمد زنان انجام شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیشتر از این در بعضی دانشگاه ها هم بعضی واحد های درسی زنان از مردان جدا شدند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حتی خبری هم پیرامون جدایی کودکان دختر و پسر در مهد های کودک آمد که صحت و سقم یا طنز آن مشخص نشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
پیرامون ایدئولوژی تفکیک جنسیتی فارغ از اینکه هدف چیست,( هدف فساد کمتر هدف آرامش و آسان سازی رفت و آمد ها یا هرچه که می خواهد باشد) باید به یک نکته جدا دقت کرد و سپس نفع و ضرر این اقدام را سنجید&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دکتر عباس کاظمی درباره تفکیک می گوید تفکیک جنسیتی در جامعه آدم ها را از هم دور می کند وقتی آدم ها ،جنس ها؛ از هم دور باشند خشونت کم کم به وجود می آید خشونت از جدایی بوجود می آید. حکومت و جامعه ما باید تلاش کند مردم را به هم نزدیک تر کند جوانان را به هم نزدیک تر کند تا فضای گفتگو و نشست و برخواست پدید آید تا از این رهگذر خشونت کمتری در جامعه وجود داشته باشد&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
علاوه بر این دیدگاه جامعه شناس ، فکر می کنم تفکیک به کینه و عدم عدالت اجتماعی منجر شود. وقتی دو چیز را از هم جدا کنیم باید به عدالت سهمشان را دهیم اما کدام عدالتی را می توان سنجید و سهمش را داد؟ آیا عدالت در تقسیم معنی می دهد؟ یا در آزادی و شناور گذاشتن هر چیزی؟ &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مثلا در همین ترن مترو مردان بارها شده می گویند که چرا زنان به واگن ِ ما ! می آیند؟ آنها که خود واگن دارند؟ یا زنان می گویند دو واگن برای ما کم است. اینها فاصله را بین جامعه بیشتر و طبعا کینه و حس عدالت برقرار نشدن را بیش از پیش در اذهان مردم پر رنگ می کند.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
------------------------- &lt;br /&gt;
پي نوشت : نکته جناب عباس کاظمي نقل از جايي نيست که لينکش را بگذارم. اين نکته را ايشان در جمعي که در کافه اي &amp;nbsp;, پيرامون خشونت صحبت&amp;nbsp;مي کردند متذکر شدند &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-315511311062180369?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/JeF1bIkmIsc" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/JeF1bIkmIsc/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://4.bp.blogspot.com/-gqGtk0y8z5k/TqWYpJkZLyI/AAAAAAAAFU0/XypXoK6ZwuI/s72-c/Picture+084.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/10/blog-post_24.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-2707785673737845591</guid><pubDate>Sat, 22 Oct 2011 08:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-22T01:46:37.407-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">جهان</category><title>ما و ليبي</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-76MWtLz7Cv4/TqKClyimWOI/AAAAAAAAFTg/XhNoVUXXn38/s1600/129727876.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="252px" rda="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-76MWtLz7Cv4/TqKClyimWOI/AAAAAAAAFTg/XhNoVUXXn38/s400/129727876.jpg" width="400px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عکس العمل هایی شیک , مدرن و صلح جویانه پس از کشته شدن قذافی مطرح گردید. فارغ از اینکه کلامشان راست است و درست اما در پس این اظهار نظر ها و مطرح کردن این طرز تفکر چیزی نهفته است در رفتار و کردار ایرانی&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همه می دانیم که :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
لیبی تقریبا زیر ساختار های خود را از دست داده , جاده ها و پل ها جزو اساسی ترین زیر ساختار های هر کشوری است که اگر آن را از دست بدهد طی سالها با بودجه ای هنگفت شاید بتواند به روز اولش برگردد بنابراین مردم لیبی راه سختی برای آبادی وطن خود در پیش دارند که زیر ساخت های خود را به روز اول بازگردانند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشونت امری بود که در دستگیری قذافی و پسرانش رخ داده بود. به طرزی فجیع کشته شد جوری که خیلی از حقوق بشری ها حتی از کشته شدن یک جنایتکار ناراحت شدند!!، &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
و &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
می دانیم که کسی که با سلاح انقلاب کرده با سلاح جنگیده و با خشونت و سلاح دیکتاتور را کنار زده شاید به سختی به صلح برسد, شاید به سختی سلاح را زمین بگذارد شاید به سختی از منفعت های قومی و قبیله ای در اداره کشور منصرف شود&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اینها چیزهایی است که همه می دانیم بنابراین این فضیلت نیست که یک سری دائما تکرار کنند:&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
خشونت در لیبی ممکن است ادامه داشته باشد, دیکتاور رفت دیکتاتوری می رود؟ پی از قذافی لیبی بهشت می شود؟ آیا ناتو نفت لیبی را به تاراج نمی برد؟ مردمی که با دیکتاتورشان جنگیدند آیا بر سر اداره کشور با هم نمی جنگند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
عجیب تر از مطرح کردن یک سری بدیهیات که همه می دانند این سوالات مطرح شده است که گویی اگر مردم لیبی انقلاب نمی کردند و با دیکتاتور خود نمی جنگیدند انگار بهتر بود!!؟ ایرانی ها چه چپ ها و چه حقوق بشری ها طوری در مورد لیبی گاها صحبت می کنند که گویی اینها طرفدار قذافی بودند و اگر مردم لیبی چنین هزینه ای نمی دادند بهتر بود؟ مثل مردی که پا روی پا دراز کرده از موضع قدرت و دانش صحبت می کند , اظهار فضل می کند در موردی که هم خود و هم جامعه اش در وضعی به مراتب بدتر گرفتار است&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
هر تلاشی هزینه دارد طبعا این همه می دانیم ها وجود دارد طبعا تمام این نکته سنجی ها و خطرات وجود دارد اما آنها فیل بزرگی را کشتند آنها به 40 سال دیکتاتوری خاتمه دادند کاری که شاید فقط از دست مرد (م) جان به لب رسیده بر آید &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-2707785673737845591?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/Ju9z2kVV_MQ" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/Ju9z2kVV_MQ/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://1.bp.blogspot.com/-76MWtLz7Cv4/TqKClyimWOI/AAAAAAAAFTg/XhNoVUXXn38/s72-c/129727876.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/10/blog-post_22.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-5444357072086327738</guid><pubDate>Fri, 14 Oct 2011 17:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-14T10:19:40.938-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">گفتارها</category><title>چرا رنج؟</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-51gZj3bfLfU/TphuJzH82cI/AAAAAAAAFS0/jS9YiFsasZE/s1600/124126008.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="263px" oda="true" src="http://1.bp.blogspot.com/-51gZj3bfLfU/TphuJzH82cI/AAAAAAAAFS0/jS9YiFsasZE/s400/124126008.jpg" width="400px" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه تیپ از افراد عامدانه قدم گذاشتن در راه محرومیت کشیدن را انتخاب می کنند؟ ماکس وبر سه کیفیت مهم و تعیین کننده ای مانند شور و اشتیاق، حس مسئولیت، وحس رعایت تناسب را در مورد سیاسیون شناسائی می کند.اوقبل از هر چیزی شوروشتیاق را به عنوان ایثاری پر شور برای یک آرمان تفسیر می کند. یک چنین اشتیاقی اهمیت حیاتی برای آنهائی که بیشتر درگیر سیاستهای پر مخاطره هستند، دارد. : نام آن سیاست ناراضی بودن است. یک چنین اشتیاقی می باید درهسته مرکزی و قلب هرآنکس و هر فردی باید باشد که تصمیم می گیرد ،بصورت اعلام شده یا ضمنی، زندگی کردن در دنیائی جدا از بقیه هم شهروندان خود را انتخاب می کند: دنیای خطرناکی که قوانین و مقررات نانوشته خود را دارد: دنیای مخالفین سیاسی.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
شما همچنین در دفتر انجمن ملی دموکراسی ،زنان و مردانی را می بینید که یک برمه ای ممکن است بگوید که در "سن خوبی " بودند. این به این معنی است که آنها دردوره چهل سالگی خود هستند. وقتی آنها به جنبش برای دموکراسی پیوستند در سنین بیست سا لگی خود بودند یا حتی در اواخر نو جوانی شان،چهره شاداب و چشمان براق، پر تب و تاب به خاطر هدف. حالا آنها آرامتر شده اند،عاقل تر، و مصمم تر، عطش و اشتیاق آنها به علت محاکماتی که از سر گذرانده اند ،صیقل یافته تر شد ه است. شما از آنها سوال نکنید آیا آنها هرگز به زندان رفته اند. شما از آنها بپرسید چند بار به زندان رفته اند بعد جوانان هستند، اما نه خیلی جوان که بیگانه باشند برای بازجوئی پس دادن و یا محبوس شدن. چهره های آنان سرزنده و پر امید است، اما جدی ، رها و آزاد از رنگ توهم.آنها می دانند که گرفتار چه چیزی شده اند آنها با چشمان باز آینده را به چالش کشیدند. اسلحه انها اعتقادشان است ، زره آنها اشتیاق شان , علت این که ما این چنین شیفته وار متعهد هستیم به طوری که صرف نظر می کنیم از راحتیهای متعارف و معمولی موجود چیست؟ با برگشت به تعریف واسلاو هاولز از کار اولیه مخالفان ، ما متعهد هستیم به دفاع از حقوق افراد برای زندگی آزاد ووفادار بودن به حقیقت. به عبارت دیگر، میل و اشتیاق دفاع از آزادی .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ما از رنج و محرومیت لذت نمی بریم، ما خود آزار نیستیم. این به خاطر ارزش بالائی است که ما روی منظورمان از رنج می گذاریم که ماراقادر می کند بعضی وقتها علی رغم میل خودمان، رنج کشیدن را انتخاب کنیم. در ماه می 2003 یک ردیف اتوموبیل اسکورت از اعضاء انجمن ملی برای دموکراسی و هواداران همراه من در یک سفر مبارزاتی به دابایین ، یک شهر کوچک در شمال برمه، از سوی مهاجمینی ناشناخته که نصور میشود زیر نظر حاکمان نظامی عمل میکنند به محاصره در آمده و مورد حمله قرار گرفتیم. هیچ چیز در رابطه با عاقبت کار حمله کنندگان شنیده نشد، اما ما، قربانیان دستگیر شدیم. من به زندان مشهور دیوانگان برده شده و تنها نگهداشته شدم، اما من باید تصدیق کنم ، که نگه داشته شدن در یک خانه کوچک که جدا از اطراق گاه های سایر زندانیان ساخته شده باشد بسیار بهتر است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
قسمت هايي بود از سخنان آنگ سان سوچي؛ از اين به بعد سعي ميکنم قسمتي از سخناني که آنگ سان سوچي که در مصاحبه ها و سخنراني ها بيان کرده بياورم؛ ديد او نگاه او و طرز تفکر او به مبارزه بر عليه ظلم و در راه پيشبرد دموکراسي جالب توجه است &lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-5444357072086327738?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/xLaKLVPcgh0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/xLaKLVPcgh0/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://1.bp.blogspot.com/-51gZj3bfLfU/TphuJzH82cI/AAAAAAAAFS0/jS9YiFsasZE/s72-c/124126008.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/10/blog-post_14.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-7851387087167020434</guid><pubDate>Sun, 09 Oct 2011 17:08:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-09T10:08:26.107-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">فیلم</category><title>unknown</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-zHg13mc_BRk/TpHSGe5iaVI/AAAAAAAAFSQ/5-6NFVPFQAs/s1600/images.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="132" src="http://4.bp.blogspot.com/-zHg13mc_BRk/TpHSGe5iaVI/AAAAAAAAFSQ/5-6NFVPFQAs/s320/images.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-zJGjuBfpF-A/TpHSJSrtAzI/AAAAAAAAFSU/fugOq-P43hE/s1600/Unknown%2528movie_wallpaper_pictures_photo_pics_poster%2529Unknown_2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="136" src="http://3.bp.blogspot.com/-zJGjuBfpF-A/TpHSJSrtAzI/AAAAAAAAFSU/fugOq-P43hE/s320/Unknown%2528movie_wallpaper_pictures_photo_pics_poster%2529Unknown_2.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-WcNeFX7WZDg/TpHSQYuYxZI/AAAAAAAAFSc/CoHrUMpeZUM/s1600/unknown-movie-photo-04-550x227.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="132" src="http://3.bp.blogspot.com/-WcNeFX7WZDg/TpHSQYuYxZI/AAAAAAAAFSc/CoHrUMpeZUM/s320/unknown-movie-photo-04-550x227.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/goog_1093226140"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: left;"&gt;&lt;span class="Apple-style-span" style="background-color: white; color: #333333; font-family: Verdana, Arial, sans-serif; font-size: 13px; line-height: 18px;"&gt;&lt;a href="http://www.imdb.com/title/tt1401152/"&gt;A man awakens from a coma, only to discover that someone has taken on his identity and that no one, (not even his wife), believes him. With the help of a young woman, he sets out to prove who he is.&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;اشتازی اصول خودشو داره&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;باید تا می تونی بپرسی,&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;کسی که دروغ میگه در نهایت داستان رو تغییر میده&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;اما کسی که حقیقت رو میگه نمی تونه عوضش کنه&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;// از فیلم ناشناخته&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-7851387087167020434?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/VNZ1U24ybWs" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/VNZ1U24ybWs/unknown.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://4.bp.blogspot.com/-zHg13mc_BRk/TpHSGe5iaVI/AAAAAAAAFSQ/5-6NFVPFQAs/s72-c/images.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/10/unknown.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-6487278223180830706</guid><pubDate>Wed, 05 Oct 2011 13:44:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-05T06:44:37.522-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>یاس توجیه گر</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-azun5ONCkGs/ToxeixbN-SI/AAAAAAAAFRw/b6PDzfhuGeA/s1600/just.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="256" src="http://2.bp.blogspot.com/-azun5ONCkGs/ToxeixbN-SI/AAAAAAAAFRw/b6PDzfhuGeA/s400/just.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یاس توجیه گر&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;زمانی آغاز&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;می شود که چیزی تمام شده است , به بدترین وجه ممکن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یاس توجیه گر یعنی کار تمام است اما نه برای فریب, نه برای خود فریبی&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;زمانی شما رابطه با کسی را به اتمام می رسانید آن هم به شکلی که هم خود مقصرید هم طرف رابطه تان , حالا یاس توجیه گر به کار می آید که هم شما را فریب دهد و هم آبی بر آتش باشد. می گوید حالا اگر او می ماند چه میشد؟ بهتر که رفت بهتر که تمام شد...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فلسفه این یاس همین ریختن آب بر آتش است همین درمان خود خوری ها, آرامشی مبتذل&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فرضا پس از وقوع کودتایی چنین یاسی حاکم می شود البته نه برای همه, فقط برای آنها که قوی نیستند برای شاید اکثریتی که نور پایین حرکت می کنند &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;این یاس چنین توجیه می کند: حالا اگر کودتا نمی شد چه می شد؟ چه فرقی داشت؟ همینی بود که بود, حتما ضعیف بودیم که بر ما کودتا شد چیزی که ضعیف باشد بهتر که نباشد, حالا مگر او بر سر کار می ماند یا می آمد چه فرقی داشت؟ چه می خواست و چه می توانست بکند؟ ....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;شاید این دیالوگ های یاس آور را زیاد شنیده باشید, احتمالا بعد از کودتای 28 مرداد نقل بعضی محافل عوامانه بوده است احتمالا شاید این روزها هم شنیده باشید...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فضای این یاس که می خواهد مغلوب بودن و شدن را توجیه کند به مسمویت فضا اضافه می کند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;به یاس توجیه گر باید گفت عقب را نگاه کن چه کسان و چه چیزهای ارزشمندی که بر باد رفت &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فقط فقط فقط به احترام آن ارجمندان, رفته بر خاک&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;باید دانست بر حق نباید لباس یاس پوشانید&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فقط ...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-6487278223180830706?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/yVO-1Aff-3g" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/yVO-1Aff-3g/blog-post_05.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://2.bp.blogspot.com/-azun5ONCkGs/ToxeixbN-SI/AAAAAAAAFRw/b6PDzfhuGeA/s72-c/just.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/10/blog-post_05.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-4449354885178091845</guid><pubDate>Sat, 01 Oct 2011 13:58:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-01T06:58:36.699-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">شخصی نویسی</category><title>گندیدگی ما با صبر زیادی</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-iLUiP3BKWfs/ToccC7-js3I/AAAAAAAAFRc/HXxdUVKrdpY/s1600/Picture+265.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="266" src="http://4.bp.blogspot.com/-iLUiP3BKWfs/ToccC7-js3I/AAAAAAAAFRc/HXxdUVKrdpY/s400/Picture+265.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بارها از صبر نوشتم&lt;br /&gt;
اما هنوز هم صبر برایم مفهوم غریبی دارد&lt;br /&gt;
گذشتگان و آنها که سنی ازشان گذشته هنوز صبر را در تمام پدیده ها گوشزد می کنند&lt;br /&gt;
از اتفاقی که بر من گذشت ماه ها می گذرد, دوستی, میان سال, &amp;nbsp;داشتم که مرا به صبر دعوت می کرد, میگفت هیچ آدمی از صبر ضرر ندیده, صبور باش&lt;br /&gt;
صبور ماندم دم نزدم هیچ نگفتم عکس العمل خاصی هم نشان ندادم در عوض هیچ وقت نه پشیمان شدم و نه نا امیدی به ذهنم رسوخ کرد&lt;br /&gt;
اما صبوری&lt;br /&gt;
صبوری زیادی, &amp;nbsp;اصلا خوب نیست, صبوری مانند هر پدیده ای حدی دارد&lt;br /&gt;
این طور نیست که هر آدم از صبر زیادی ضرر نبیند, صبر زیادی به سان ته دیگ سوخته است , آدم تا میزانی, &amp;nbsp;باید صبر کند و بعد از آن تکلیفش را یکسره کند&lt;br /&gt;
این نوشته را شاید ماه ها قبل, باید می نوشتم, اما خب صبر, &amp;nbsp;امروز تبدیل به واژه ای مهم گشته&lt;br /&gt;
اما درباره ی نومیدی این کوتاه را اضافه کنم که امید را نفروختم و از دست ندادم چرا که یاس نومیدی ویرانگر است بنابراین امید اصلا , لازمه حیات و حرکت است&lt;br /&gt;
این نوشته نه از سر اینکه ته نشین ها باز رو آمدند, باشد, نه صرف بیان فکر خودم در مورد گذشته بود گذشته یی که تمام شد&lt;br /&gt;
کلیشه ای ترین مفاهیم و تعاریف را در این پست نگاشتم کلیشه هایی که تا تجربه نشوند لمس نشوند برای آدم کلیشه نیستند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
...&lt;br /&gt;
بی ربط نوشت&lt;br /&gt;
از این به بعد دوست دارم بیشتر &amp;nbsp;بنویسم و خط ها را کوتاه تر کنم,&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-4449354885178091845?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/-u_tLXdCIp4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/-u_tLXdCIp4/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://4.bp.blogspot.com/-iLUiP3BKWfs/ToccC7-js3I/AAAAAAAAFRc/HXxdUVKrdpY/s72-c/Picture+265.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/10/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-4011142156096969413</guid><pubDate>Sat, 17 Sep 2011 09:49:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-09-17T02:49:07.011-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">تجربیات شخصی</category><title>مجبور به نمایش</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خب خانم &amp;nbsp;فردا برید حراست نامه رو بهشون بدید امضا کنند بعد نامه رو بیارید اینجا من ببینم و ایشالله مشکلتون حله و برای پیش دبستانی... فقط یه نکته یی فردا با چادر برید&lt;br /&gt;
تعجب دختر شیک پوش&lt;br /&gt;
می دونید که حراسته دیگه حالا شما با چادر برید از اونا امضا رو بگیرید بعد دیگه مدرسه رو می تونید با همین مانتو و اینجوری برید مشکلی نیست؛ &amp;nbsp;ببین من خودمم &amp;nbsp;این جوری شو قبول ندارم که حتما چادر و اینا خانم خودمم مانتوییه خواهرم چادری اون یکی خواهرم مانتویی یکی آرایش می کنه یکی نمی کنه ولی حراسته دیگه کاریش نمیشه کرد امروز مثلا به من میگن چرا رنگ یقه ات با رنگ پیرهنت فرق داره الان این دگمه رو که بستم دارم خفه میشم( میخندد) ولی خب کاریش نمیشه کرد تازه من هر روز با یقه آخوندی میام ولی خب دیشب مهمونی بودیم و همین پیرهن بود دیگه نشد اونو بپوشم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اتاق مدیر روابط عمومی منطقه فیلان آموزش و پرورش تهران , با حضور مدیر روابط عمومی و اون دختر خانم و بنده&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-4011142156096969413?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/1vN_6VNN_ig" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/1vN_6VNN_ig/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>4</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/09/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-530342757100993196</guid><pubDate>Wed, 24 Aug 2011 18:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-08-24T11:57:50.184-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">تاریخ</category><title>عافیت طلبی معاویه و هشدار نسبت به عواقب فتنه جویی</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چندی است که به دنبال این هستم که مقاطعی از تاریخ چه تاریخ اسلام چه تاریخ اروپا و چه تاریخ ایران را کندوکاو کنم و با ارائه بعضی فاکت های تاریخی روی بعضی از آنها تامل بیشتری شود و تحلیلی در کنارش اتفاق بیفتد, خوانش تاریخ و تحلیل وقایع و رخدادها رویدادی است که کمتر اتفاق می افتد و نقصی است که در وجود ما ایرانی ها بیشتر نمود دارد, &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اولین خطبه معاویه در مدینه بر مسجد و منبر پیامبر اسلام حاوی 3 نکته جالب توجه است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 36.0pt; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 36.0pt; text-indent: -18.0pt;"&gt;1-&lt;span style="font: normal normal normal 7pt/normal 'Times New Roman';"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خود او تصریح می کند که حاکمیتش بر مبنای علاقه و رضایت بین مردم&amp;nbsp; و حاکم نبوده&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;2-نوعی عافیت طلبی و لذت طلبی را ترویج و تشویق می کند که طبیعتا ذهن عافیت طلب جامعه به دنبال حق, عدالت و آزادی نمی رود&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;3- از هرگونه فتنه جویی بیزاری می طلبد و مردم را هشدار به عواقب آن میدهد&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در این نوشته نگاهی به تفکر عافیت طلب معاویه در اولین خطبه اش در مدینه می اندازیم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp;* به خدا قسم, خلافت را به وسیله محبتی که از شما سراغ داشته باشم, یا به رضایت شما به دست نیاورده ام, بلکه با همین شمشیرم با شما مبارزه و مجالده کرده ام. کوشیدم نفس خود را بر سیره پسر ابی قحافه و عمر رضایت دهم اما به شدت متنفر و گریزان شد. خواستم به شیوه و مرام عثمان رود, از آن نیز امتناع نمود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;پس مسلک و طریق دیگری ÷یمودم که نفع من و شما در آن است, نیکو بخوریم و زیبا بیاشامیم, ( مواکله حسنه و مشاربه جمیله). اگر مرا بهترین خود نیابید حکومتم را سودمندترین برای خودتان خواهید یافت. والله بر احدی که شمشیر ندارد شمشیر نخواهم کشید. و سخن هیچ یک از شما را که برای تسکین خود سخن گفته اند پاسخ نداده و اعتنا نخواهم کرد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;و اگر مرا کسی یافتید که به همه حقوق شما قیام نماید بعض آن را از من بپذیرید. و اگر از من خیری به شما رسید آن را قبول کنید؛ زیرا سیل هرگاه افزون شود ویران کند, و آنگاه اندک باشد بی نیاز و غنی سازد. هرگز مباد که در اندیشه فتنه باشید زیرا که فتنه معیشت را تباه می کند و نعمت را کدر می نماید&amp;nbsp;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL" style="margin-right: 18.0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;//* &amp;nbsp;منبع خطبه: احمد بن عبدربه, العقد الفرید, تحقیق محمد سعید العریان, ( قاهره, امکتبه التجاریه الکبری 1953) ج4 ص 147 . به نقل از جابری ص 236&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-530342757100993196?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/PwzBJGphPks" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/PwzBJGphPks/blog-post_2468.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/08/blog-post_2468.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-1825463681559589959</guid><pubDate>Sun, 14 Aug 2011 09:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-08-14T02:46:46.396-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">انگاره</category><title>غم و عدالتــــ</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;عدالت عادلانه بین همه توزیع شده است&lt;br /&gt;
هر چه دور و بر خودم را نگاهی می کنم می بینم همه درد دارند همه از دم مشکل دارند، یک جو آب خوش از گلوی کسی پایین می رود؟&lt;br /&gt;
می خواستم دونه دونه شون رو بنویسم که هرکس چه مشکلی دارد اما پشیمان شدم، فقط اینکه متحیرم چطور همه ما آدم ها غم داریم؟ مشکل داریم؟ و هرکس فکر می کند وضعش بدتر از فرد دیگری است؟&lt;br /&gt;
شاید عدالت همین بوده،&lt;br /&gt;
غم عادلانه توزیع شده&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-1825463681559589959?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/usIilQht4G4" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/usIilQht4G4/blog-post_14.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/08/blog-post_14.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-3150376426344412661</guid><pubDate>Fri, 05 Aug 2011 12:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-08-05T05:35:18.782-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>عقب مانده تر ازعقب تر ها؟</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;گاهی بعضی سنت ها &amp;nbsp;در اعصار و قرون گذشته حتی جاهلی ، می تواند پیشروتر راه گشاتر یا حتی عقلانی تر از بعضی رفتارها سنت ها و عکس العمل ها در عصر حاضر( البته در قالب همان نظام سنتی) باشد.&lt;br /&gt;
&lt;div&gt;به طور مثال، افرادی دگر اندیش دگر خواه &amp;nbsp;اعتراض می کنند و طبعا زیست جدیدی &amp;nbsp;را مطالبه دارند. این افراد اکثرشان بدون هیچ ملاحظه ای بر نتابیده می شوند و غیر قابل تحمل از طرف ساختار غیر منعطف به گوشه ای رانده می شوند ، و از جامعه خود دور، اینجا بحث نه ساختار غیر منعطف قدرت است و نه آن افراد.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;اینجا بحث پیرامون آن جامعه و عکس العمل آنان است. چه واکنشی نسبت به آن افراد که تا حدی خواسته حداقلی آنان را بیان کرده بودند، مدل زیست دوست داشتنی جامعه را خواسته بودند و خلاصه حداقل نماینده بخشی از قشر آن جامعه بودند نشان داد؟ جامعه چه کرد که آن افراد از انزوا بیرون آیند؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جامعه و دیگر افرادی که با ملاحظه یا سکوت هنوز نه به انزوا رفته اند نه طعم هجرت چشیده اند و نه در ساختار شریک، همفکر آن افرادند اما در جامعه هستند، در جامعه و در حیات جامعه حضور دارند اما واکنشی به هم اندیشان به زور دربند نشسته ندارند؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ورقی به سنت های جاهلیت اعراب می زنیم:&lt;/div&gt;&lt;div&gt;ساختار قدرت در جامعه عرب جاهلی بر پایه قبیله استوار است، در قبیله اضلاعی سه گانه برقرار است به نام حسب، نسب و غنیمت. اضلاعی که قدرت قبیله را تعریف می کند، هر کدام بر اساس ترتیب برای آنان مهم بوده&lt;/div&gt;&lt;div&gt;جوانان مکه بعد از گرویدن به اسلام همچنان مورد حمایت قبایل خود بودند، قانون حمی و جوار در قبیله به دلایل متعددی &amp;nbsp;از جوانان مکی تازه مسلمان شده حمایت می کرد. وحدت نسب و خطر اشتعال جنگ های قبیله ای مانع از تعدی قبایل به جوانان مکی می شد و این سنت نقش مهمی در امنیت و آزادی عمل آنان داشت. کسانی که نسب قبیله ای داشتند ، به خصوص اگر از قبایل بزرگ یا اصیل چون قریش بودند به ندرت مورد آزار قرار می گرفتند پس از ایمان جدید هم خود، زنان و نزدیکانشان تحت حمایت قبیله قرار دشتند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;این امتیازی بود برای جوانان مکی، دین اسلام و رشدآن، در واقع تضمینی آشکار از نهاد قدرت غیر منعطف به آنها که دگر اندیش شدند اما چون در قبیله بودند و ساختار قبیله برای همان قدرت غیر منعطف مهم و اساسی بود نمی توانستند گزندی نه به قوانین و اعتقادات قبیله ای و نه به جوانان تازه مسلمان شده برسانند، در مقابل اما مستضعفین ( بردگان) مکه فاقد نسب یا محروم از امتیاز جوار موقعیت مشکلی داشتند.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بحث این نوشتار مقایسه ای اجمالی بود پیرامون اینکه چطور در بعضی نظام های سنتی و جاهلی این طور به قوانین خود پایدار و استوار هرچند به ضررشان در نهایت میشد، می ماندند؟ و شاید بشود گفت بت پرستان مکی اخلاق را در مورد اعتقاد به آن چیزیکه معتقدبودند( ساختار قدرت در قبیله) حفظ کردند. اما بعضی نظام ها و جامعه ها حتا در قرن حاضر و مثلا مدرن واکنش هایشان نه عقلانی نه اخلاقی و نه تابع قوانین خود نوشته خود است؟&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-3150376426344412661?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/05JOin7tC6A" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/05JOin7tC6A/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/08/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-7485351046374390553</guid><pubDate>Fri, 08 Jul 2011 15:23:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-07-08T08:23:50.993-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>نسل بی بابا نسل بی فردا نسل منتظر نسل بدبخت</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;این روزها به مطالب مختلفی فکر می کنم&lt;br /&gt;
به این فکر می کنم که نکند راه را اشتباه رفته باشیم؟&lt;br /&gt;
نکند به جای آنکه سرمان گرم چیز دیگری باشد سرمان به وبلاگ خوانی و نویسی و گودر خوانی و جملات شیک و ادبی و شعر گرم باشد نکند سرمان گرم ویترینی از گفتارهای آدمها شده باشد که &amp;nbsp;ما را در جایگاه یک تماشاگر گذاشته باشد و هرزچندگاهی با گل های شاعر و ادیب و مردان مشهور سیاست ورز و روشنفکرین به نام هورا کشیده باشیم و بلند شویم و کفی زنیم&lt;br /&gt;
نکند این سالها سرمان به این گرم شده باشد که فقط کتاب و کتاب و کتاب خوانده باشیم و ذهن را انبانی از اطلاعات کرده باشیم و هیچ وقت نشود از آن استفاده کرد؟ که اگر استفاده ای از آن نشود چه بیهوده رنج این سالها را تحمل کرده ایم چه بیهوده &amp;nbsp;فقط اطلاعاتی را به مغز داده ایم و حالا در حال کپک خوردن است&lt;br /&gt;
نسل ما چه مسلمان چه غیر دیندار نسل منتظر است نسل تماشاگر و این زهری سهمگین خواهد بود&lt;br /&gt;
نسل ما نسل کتاب خوان است ، البته با نگاهی خوشبین به جماعت دانشجو و کتاب خوان و وبلاگ خوان&lt;br /&gt;
نسل ما بیهوده هورا می کشد فریاد می کشد بلند می شود روی سکو &amp;nbsp;و دست می زند خبر ندارد قهرمان گود پیر شده دیگر تاب و توان قهرمانی ندارد خبر ندارد ، به او بگویید وقتش است آن همه پز را کناری بگذارد وآستین هایش را بالا بزند&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-7485351046374390553?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/sVx5ztwzjEA" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/sVx5ztwzjEA/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/07/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-865922131341599295</guid><pubDate>Tue, 03 May 2011 08:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-05-03T01:56:06.746-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>تیتر ندارد</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نگاهی به دوستان و هم سالان و هم نسلان خود بیاندازیم، چقدر به زندگی امید دارند؟ چقدر از زنده بودن خود راضی اند؟ بهتر بگویم چقدر احساس خوشبختی می کنند؟ چقدر دوست دارند که به زندگی ادامه دهند؟‍&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;هر چه می گردم کسی دور و برم نیست که پاسخش به سوال های بالا آن چیزی باشد که باید باشد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;فکر می کنم نسل ما به سرخوردگی رسیده، از زمان و زمانه بریده حال و حوصله این زندگی فرسایشی که آینده اش هم معلوم نیست و شاید فکر می کند تیره و تار است را ندارد، دوست دارد زودتر رخت ببندد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نه اشتباه نکن من در جایگاهی نیستم که بگویم من مثل هم نسلانم فکر نمی کنم نه اتفاقا من هم در جرگه همان ها هستم من هم احساس پیری می کنم وقتی روحم خسته است وقتی امیدم به زندگی کاهش پیدا کرده وقتی آینده ام مشخص نیست وقتی زندگی هایمان ایده آل نیست شاید ایده آل پدران ما نیست شاید آن چیزی نیست که فکر می کنیم شاید اشتباه از فکر کردن ماست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گاهی فکر می کنم باید سبک ها را تغییر داد شاید اشکال از ایده آلیسم ما است که نسل گذشته به ما تحمیل کرده؟ شاید اشکال از این است که فکر می کنیم خوشبختی ، رضایت از زندگی&amp;nbsp; و امید به آینده آن تعریفی است که نسل گذشته برایمان تعریف کرده؟ شاید باید معانیش را عوض کنیم شاید وقتش رسیده باشد هنجارها و ایده آل ها و سبک های زندگی مان را تغییر دهیم؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;حداقل من سعی می کنم در این همه نقطه تاریک زندگی ام در این همه نومیدی به آینده و عدم رضایت نسل گذشته از من&amp;nbsp; نقاطی بیابم که بتوانم با همان ها زندگی جدیدی را بسازم، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;در این چند هفته که رفتن به موسسه یی خیریه که برای کارتن خوابها و معتادان کارتن خواب فعالیت می کند من هر سه شنبه اش گویی متولد می شوم دیدن درد مردم دیدن دردها دو خوبی دارد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp;یکی اینکه فکر نمی کنی سیب زمینی هستی و مثل کبک سرت به برف گرم است و نمی فهمی دور و برت چه خبر است که برعکس درد را می بینی و احساس خوبی بهت می دهد از اینکه داخل آدم های دردمند هستی نه آنها که مرفه بی درد هستند نه آنانکه در عیش و نوش هستند نه آنانکه از زندگی فقط لذت را می فهمند و نه آنانکه غرق در بیهودگی&amp;nbsp; و بی تفاوتی هستند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;دومین خوبی دیدن درد هم این است که بفهمی بدبخت تر از تو هم در زندگی وجود دارد، خیلی بدبخت تر از تو خیلی. می فهمی در دنیا تک نیستی می فهمی آنقدر اوت نیستی می فهمی دور و برت چه امکانات و مواهبی وجود دارد که خیلی ها از آن بی بهره اند، نه نمی خواهم شعر بگویم که قدر این را بدان و بدترش هم وجود دارد، این را چون دیده ام چون لمس کرده ام دارم می گویم، وقتی مردی را می بینم که می گوید 17 سال بدون خانه و هیچ زندگی کرده و نمی توانم بفهمم او را وقتی مردی می گوید هیچکس را در دنیا ندارم، هیچکس،&amp;nbsp; در اعماق فکرم می گویم مگر می شود؟ هرچه تلاش می کنم که برایم قابل درک باشد نمی توانم، نمی توانم و ده ها رویداد دیگر که برایم غیر قابل درک است، که چگونه بعضی از مردم زندگی می کنند و زندگی شان نوعی از مبارزه است &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;گاهی فکر می کنم اصلا دیدن درد تولدی دوباره است مثل اولین بار که متولد شدم مثل اولین باری که متولد شدی و با درد به دنیا آمدی دیدن دردها رنج و عذاب دارد اما تو را دوباره زنده می کند وجدانت را بیدار&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp;می کند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-865922131341599295?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/7qwzvAkuQw8" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/7qwzvAkuQw8/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>2</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/05/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-738177448158630472</guid><pubDate>Sat, 19 Mar 2011 08:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-03-19T01:59:45.408-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>عقیده یا عقده مسئله این است</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="https://lh3.googleusercontent.com/-xuc5QoQD8fg/TYRv5l7oZDI/AAAAAAAAFCY/-HlW7hq5li4/s1600/day+89+%252893%2529.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; cssfloat: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="212" r6="true" src="https://lh3.googleusercontent.com/-xuc5QoQD8fg/TYRv5l7oZDI/AAAAAAAAFCY/-HlW7hq5li4/s320/day+89+%252893%2529.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;همه بی اعتقاد شدن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آدمای این شهر آدمای این دیار بی اعتقاد شدن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چه آدمای مذهبیش چه آدمای غیر مذهبیش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آدمای مذهبیش مثه یه گردو می مونن، اونقدر پوسته شون سفت و محکم هست که هیچ کاریش نمیشه کرد وقتی هم که می افتند و ترک بر می دارند و می شکنند توش رو نگاه می کنی می بینی پوکه، مغز گردو خشک شده و پوکه؛ میفهمی مغزی نیست همه اش پوسته است همه ی گیر باغبون به اینه که گردو درشتی داشته باشه غافل از اینکه اصل کار خود مغز گردوعه نه پوستش، کاش این همه سال که باغبون گیر داده بود به پوست و درشتی و ظاهری گردو گیر داده بود به اینکه مغز خوبی داشته باشه کاش کاش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آدمای غیر مذهبی اش هم از روی عقیده و فکر بی دین و بی مذهب نیستن، مثه یه دومینو می مونن که وقتی یه دونه میزنی بقیه شون هم می افتند، پشت سر هم ، تکرار می کنند پشتی خودشون رو ، تقلید می کنند پشت خودشون رو، &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;انگاری از رو دست هم دارند می نویسند هر دو طرف ماجرا انگاری تکرار شده سر مشق شون&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin: 0cm 0cm 0pt;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;به آدمای این شهر و دیار امیدی نیست که نیست ، همه بی اعتقاد شدن در این سرزمین کمتر آدمی وجود داره که عقیده داشته باشه، &lt;span style="mso-spacerun: yes;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;که از روی عقیده کاری بکنه، که عقیده داشته باشه ، و نه عقده داشت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-738177448158630472?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/Q7LXtm6R-MA" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/Q7LXtm6R-MA/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="https://lh3.googleusercontent.com/-xuc5QoQD8fg/TYRv5l7oZDI/AAAAAAAAFCY/-HlW7hq5li4/s72-c/day+89+%252893%2529.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>3</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/03/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-5398910547491987216</guid><pubDate>Tue, 15 Feb 2011 08:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-10-14T10:24:23.070-07:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">شخصی نویسی</category><title>فیل تر شدم</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;می گذرد&amp;nbsp; ایام اما به سختی&lt;br /&gt;
در این بهبوهه و خوشحالی از بودن مردم و غمگین از نبود آنهایی که شب در خانه نمی خوابند مهمان برادران هستند و یکی شان هم از قضا پسرعمم می باشد متوجه شدم وبلاگم فیل تر شد!!&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انگار چیزی یا کلمه ای نا مربوط نوشتم که در سرچ دوستان یافت شده و خود به خود فیلش تر شده&lt;br /&gt;
حرفی برای گفتن نیست، اما این روزگار هم نه برای شما و نه برای ما تداوم نمی یابد&lt;br /&gt;
فرصت شد وبلاگ جدید را معرفی می کنم&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بعد نوشت :&lt;br /&gt;
یک نگاه اجمالی آدم به دوستان بلاگر بیاندازم دیدم ماشالله همه کما بیش فیلتر هستند، همیشه با فیلتر شکن روشن کار می کردیم و چشمان نمی دید این بار عینک را که برداشتیم می بینیم عجب دنیای مزخرفی روی دیدن 4 تا بلاگ را هم ندارند&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-5398910547491987216?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/TyZk_f8TBv0" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/TyZk_f8TBv0/blog-post_15.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/02/blog-post_15.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-6131621039469269779</guid><pubDate>Sun, 13 Feb 2011 20:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-02-13T12:31:24.773-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">شخصی نویسی</category><title>آه پس که این طور</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:WordDocument&gt;   &lt;w:View&gt;Normal&lt;/w:View&gt;   &lt;w:Zoom&gt;0&lt;/w:Zoom&gt;   &lt;w:PunctuationKerning/&gt;   &lt;w:ValidateAgainstSchemas/&gt;   &lt;w:SaveIfXMLInvalid&gt;false&lt;/w:SaveIfXMLInvalid&gt;   &lt;w:IgnoreMixedContent&gt;false&lt;/w:IgnoreMixedContent&gt;   &lt;w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;false&lt;/w:AlwaysShowPlaceholderText&gt;   &lt;w:Compatibility&gt;    &lt;w:BreakWrappedTables/&gt;    &lt;w:SnapToGridInCell/&gt;    &lt;w:WrapTextWithPunct/&gt;    &lt;w:UseAsianBreakRules/&gt;    &lt;w:DontGrowAutofit/&gt;   &lt;/w:Compatibility&gt;   &lt;w:BrowserLevel&gt;MicrosoftInternetExplorer4&lt;/w:BrowserLevel&gt;  &lt;/w:WordDocument&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;w:LatentStyles DefLockedState="false" LatentStyleCount="156"&gt;  &lt;/w:LatentStyles&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 10]&gt; &lt;style&gt;
 /* Style Definitions */
 table.MsoNormalTable
 {mso-style-name:"Table Normal";
 mso-tstyle-rowband-size:0;
 mso-tstyle-colband-size:0;
 mso-style-noshow:yes;
 mso-style-parent:"";
 mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt;
 mso-para-margin:0cm;
 mso-para-margin-bottom:.0001pt;
 mso-pagination:widow-orphan;
 font-size:10.0pt;
 font-family:"Times New Roman";
 mso-ansi-language:#0400;
 mso-fareast-language:#0400;
 mso-bidi-language:#0400;}
&lt;/style&gt; &lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapedefaults v:ext="edit" spidmax="1026"/&gt; &lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;&lt;!--[if gte mso 9]&gt;&lt;xml&gt;  &lt;o:shapelayout v:ext="edit"&gt;   &lt;o:idmap v:ext="edit" data="1"/&gt;  &lt;/o:shapelayout&gt;&lt;/xml&gt;&lt;![endif]--&gt;  &lt;br /&gt;
&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;رفته بودم کتابخونه حسینیه ارشاد برا مطالعه، نمی دونم دقیقا چی شد اذون شد و رفتم برا نماز، زیاد اهل سر وقت خوندن نیستم اما نمیدونم چی شد رفتم !&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مهر رو که گذاشتم رو فرش یاد شب های چهارشنبه افتادم، یاد سه شنبه ها افتادم که کلاس تاریخ هدی صابر بود وقتی یک ساعت &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و نیم صحبتش تموم میشد آنتراکت اعلام می کرد و بعدش تو همون آنتراکت 20 دقیقه یی از سالن بیرون می اومد و میرفت برا نماز، چند باری هم &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;حالش بود می رفتم ، هنگام نماز نگاهش&lt;span&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;می کردم ، مرد صبوری است مناجاتش رو صداش رو، همه چیز برام مثه یه فیلم به نمایش در اومد از اون سه شنبه ها&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ایستادم که شروع کنم دیدم زنی از در وارد نمازخونه شد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;از راه پله رفت طبقه دوم برا نماز، یاد یه نفر افتادم یاد او،&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;یادم اومد که روزی که با هم بریا یه گزارش تحقیقی اومدیم حسنییه و میخواستیم با رضا علیجانی مصاحبه کنیم اومدیم اونجا تا نماز بخونیم من کفشام رو در آوردم و اون از پله ها بالا رفت درست مثل امروز که زنی از پله ها بالا رفت همان طور نگاهش می کردم، اون روز تو نماز خونه کوچک حسینیه ارشاد هیچکس نبود وقتی کارم تموم شد&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;رفتم پای پله صداش زدم اونم با عجله اومد دم نرده ها بعد دیدمش که داشت روسری و موهاشو مرتب می کرد و خندید گفت چیه؟ گفتم بریم؟.... تمام وقایع اون روز مثه فیلم برام تکرار شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;یک نماز خانه یک تصویر &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;یک رفتار و یک نگاه چطور می تواند آدمی را به گذشته خود پیوند بزند؟ چگونه می تواند مانند یک فیلم جلوی پرده چشمان آدم ظاهر شود؟ &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چگونه دنیا می &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;تواند مسلخی باشد برای آدمی از خاطرات تلخ و شیرین گذشته؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;چگونه دنیا می تواند شکنجه کند آدمی را؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;به مادرم می گویم گذشته را نمی شود فراموش کرد خاطرات را نمی شود فراموش کرد مادر می گوید تو هنوز فراموش نکردی؟ بر می گردم به مادر می گویم تو خاطرات پدرت که فوت شده را می توانی فراموش کنی؟ پاسخش سکوت بود و گفت نه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;نه نمی شود نمی شود و زور بیخود نباید زد &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="RTL"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بی شک خاطرات&lt;span&gt;&amp;nbsp; &lt;/span&gt;فراموش شدنی نیستند و این شاید بدترین و شاید بهترین هدیه خداوندی باشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-6131621039469269779?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/jEaluyZpxCY" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/jEaluyZpxCY/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>0</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/02/blog-post.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-8697837739706580363</guid><pubDate>Wed, 26 Jan 2011 15:21:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-26T07:24:09.040-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">تجربیات شخصی</category><title>یک شب  چند ساعت با کارتن خوابها</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دیشب فرصتی فراهم شد تا با چند نفر انسان خیّر ساعاتی را با کارتن خوابها و معتادین کارتن خواب بگذرانم باهاشون صحبت کنیم به حرفاشون گوش کنیم و ببینیم که عده ای در این شهر چطور زندگی می کنند؟&lt;br /&gt;
چطور می شود در این سرما در پارک فقط کارتن آتش زد و گرم شد با دمپایی و بی جوراب بعد یکی آنجا باشد بگوید هفته هاست حمام نرفتم پول بدید برم حموم و...&lt;br /&gt;
دیشب آنقدر درد دیدم آنقدر نگاهم به تک تک شان گره خورده بود که حد ندارد، تا به حال شیشه کشیدن معتادین را ندیده بودم دوستی گفت آنها پایپ می کشند، دیشب به این فکر می کردم نه تنها دیدن زیبایی های این جهان را باید شاکر بود بلکه دیدن درد هم غنیمتی است تا ضمیرهایی در انسان بیدار شود، انسان تکانی بخورد شاید به انقلاب فکری رسد. دیشب به این فکر می کردم اگر به جای آن کودکی که گرسنه در بغل مادرش خوابیده بود من آنجا به دنیا می آمدم چه بلایی سرم می آمد؟‍&lt;br /&gt;
دیشب به این فکر کردم که چه زندگی مزخرفی دارم، سرمان به حرف های روشنفکری و سیاست وجنبشش و&amp;nbsp; نوشتن وبلاگ و استتوس فیس بوک و استفاده از لغاتی قلمبه سلنبه روشنفکری می گذرد، سرمان به کافه رفتن و ژست گرفتن و سینما رفتن گرم می شود، عمرمان&amp;nbsp; به جرو بحث های سیاسی و بی حاصل می گذرد و فکرمان در بند خریدن چیز های نو و لوکس می گذرد گاهی بی آنکه فکر کنیم عده ای در این شهر در حال جان کندن هستند محتاج کمک من و تو هستند؟ به این فکر می کنم که روشنفکری که درد مردم را نداند روشنفکر نیست یا هست؟ به این فکر می کردم چگونه می توان فقط حرف زد و فقط شعار داد و هیچگاه گامی بر نداشت&lt;br /&gt;
آنقدر پر از حرف و گلایه از خودم هستم که بارها و بارها از دیشب خودم و زندگی و طرز زندگی کردنم را سرزنش کردم . همچنان به آنها فکر می کنم و به خودم، به انقلاب های فکری که نزد آن دوستان پدید آمده بود و عاشقانه زندگی می کردند&lt;br /&gt;
وقتی دیشب دو معتاد را جذب کردیم و دوستی تا کلینیکی در هشتگرد برد بسیار خوشحال شدم &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-8697837739706580363?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/6ZoO3vFe30E" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/6ZoO3vFe30E/blog-post_26.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><thr:total>5</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/01/blog-post_26.html</feedburner:origLink></item><item><guid isPermaLink="false">tag:blogger.com,1999:blog-3460350652228850333.post-3560858805113931336</guid><pubDate>Sat, 22 Jan 2011 08:57:00 +0000</pubDate><atom:updated>2011-01-22T00:59:56.822-08:00</atom:updated><category domain="http://www.blogger.com/atom/ns#">چالش</category><title>حکومت از پایین برای اولین بار</title><description>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_p4VLnjnN54E/TTqboXBc75I/AAAAAAAAE_w/-Wnd3v5-POc/s1600/031.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="217" src="http://2.bp.blogspot.com/_p4VLnjnN54E/TTqboXBc75I/AAAAAAAAE_w/-Wnd3v5-POc/s320/031.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_p4VLnjnN54E/TTqbvnOWxXI/AAAAAAAAE_0/J-ko58HA3ho/s1600/003.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://3.bp.blogspot.com/_p4VLnjnN54E/TTqbvnOWxXI/AAAAAAAAE_0/J-ko58HA3ho/s320/003.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
نوشته حاضر نوشته ای زیبا و خواندنی از مهندس مهدی بازرگان است که به مناسبت یالگرد فوت ایشان مناسب دیدم نوشته را در وبلاگ قرار دهم تا آنهایی که انی نوشته را ندیدند بخوانند.&amp;nbsp; اين مطلب، در تيرماه 1335 نوشته شده و  در اختيار دکتر احمد صدرحاج سيدجوادي قرار داشته است. ارزش و ويژگي اين نوشتار، به  ويژه با توجه به شرايطي که نگاشته شده است (سال هاي سخت پس از کودتاي 28 مرداد  1332) دوچندان مي شود. به ويژه از آن جهت که اين متن در روز هايي نگاشته شد که  بازرگان تجارب مشروطه و نهضت ملي را مورد ارزيابي قرار داده است. اين مقاله همچنين  به وضوح نشان دهنده توجه نسلي از روشنفکران ايران به عرصه عمومي و جامعه مدني، در  عين تعامل آنان با قدرت و رويکرد انتقادي ايشان به اوضاع اجتماعي- سياسي  است.&lt;br /&gt;
بنياد فرهنگي مهندس مهدي بازرگان اين متن را منتشر کرده :&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
همگي شنيده ايم و خوانده ايم و فهميده ايم که حکومت دموکراسي، يعني حکومت مردم  بر مردم، بهترين شکل حکومت و شايد تنها صورت قابل قبول آن است. اين طرز حکومت است  که بهتر مي تواند ضامن استقلال مملکت و موجب اصلاح و سعادت و ترقي ملت باشد.&lt;br /&gt;
در منطق اديان و اسلام نيز، هميشه حکومت هاي خودسرانه و تسلط جابرانه سلاطين بر  خلق خدا مردود بوده، ملک و حکم از آن خدا گفته شده، امر به قسط و عدالت و مساوات و  حق شده است و به حکم «ولولا دفع الله الناس بعضهم ببعضي لفسدت الارض»، دفع ظالمين و  غاصبين به دوش خود مردم واگذار شده، قيام انبيا غالباً توأم و گاهي به منظور مبارزه  با خودخواهي ها و سرکش ها و فرعون ها بوده است که تملک و تحکم بر اهل زمين را به  حدود خدايي مي رسانند و برتري جويي و فساد در زمين به مصداق «تلک الدار الاخره  نجعلها للذين لا يريدون علوا في الأرض ولا فساداً» محکوم و مانع رستگاري اعلام شده  است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين از هر جهت که نگاه کنيم چاره اي و راهي براي اصلاح حکومت و سياست جز  استقرار دموکراسي و تأمين آزادي نمي بينيم و خواسته هاي مردم را در سايه چنين  حکومتي بايد جست وجو کرد. حکومت مردم بر مردم که لازمه آن در دست گرفتن حکومت به  وسيله ملت و متصرف شدن دولت و قدرت است از دو راه مي تواند تامين شود؛ از بالا يا  از پايين؛ به عبارت ديگر، از خارج يا از داخل.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تعريف حکومت از بالا يا از خارج، آن است که مقامات اساسي و موثر اوليه مملکت از  طرف افراد و قواي ملت احراز شود (مانند سلطنت، نخست وزيري، وزارت، وکالت، رياست هاي  عاليه، فرماندهي قشون، رياست بانک و غيره)، و بعد با در دست داشتن پست هاي بالا،  اعمال نفوذ روي پست هاي پايين و کليه شئون و امور کشور به عمل آيد و بدين طريق،  استقلال و حيثيت و مملکت حفظ شود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
طريقه دوم- که بعداً توضيح بيشتري در زمينه آن داده خواهد شد- اين است که تصرف  از جزييات امور و آحاد عناصر کارها که به دست تک تک افراد ملت گردانده مي شود شروع  گردد. وقتي پست ها و کارهاي کوچک مملکت، بر طبق برنامه منظم مرتبط، در دست ملت قرار  گرفت اولاً صف مقاومت محکم نفوذناپذير در برابر هيات حاکمه غاصب تشکيل خواهد شد و  ثانياً تصرف عمومي کلي، به طور يکجا و طبيعي عملي مي گردد. غالب مردم و مصلحين و  رهبران و احزاب شق اول را که به نظر سريع تر و مستقيم تر و مؤثرتر مي آيد در نظر  گرفته اند و هدف خود را احراز قدرت از طريق نفوذ در مجلس و دولت قرار داده اند.  شايد بتوان گفت از صدر مشروطيت به اين طرف، هر نهضت و اقدامي در ايران شده، تنها در  اين جهت بوده.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته احزاب اروپا و امريکا نيز از همين راه عمل مي کنند ولي در آنجا مرحله  مقدماتي اساسي و زمينه ملي قبلاً تأمين شده، در صورتي که در ايران مختصري هم که در  قديم بوده، تضعيف گرديده است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به نتيجه نرسيدن اين اقدامات در ايران، علل زيادي داشته و دارد اگر گاه گاهي روي  تصادفات روزگار و تعارض هاي سياست هاي خارج يا داخل، مردم تکاني خورده و ارکان  دستگاه هاي حاکمه را تکان داده اند، عامل ديگري که همان علت دوم است، عرض اندام  کرده به زودي موفقيت را منجر به شکست و حرارت و اميد ملت را براي مدت درازي مبدل به  ترس و يأس کرده است. اين علت و عامل مهم عدم آمادگي و ضعف لياقت مردم است که در  کليه جنبه هاي فکري، اداري، اقتصادي، اجتماعي و اخلاقي بارز مي باشد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
دو شاهد مثال زنده، موضوع را روشن خواهد کرد؛ يکي انقلاب مشروطيت و ديگر نهضت  ملي اخير ايران؛ در هر دو مورد ملت فداکاري و حميت کرد، موفق هم شد ولي به زودي با  وضع بدتري مواجه گرديد. در صدر مشروطيت به طوري که مي دانيم پس از دو بار برانداختن  استبداد و مستقر کردن مجلس، چون هيچ گونه تدارک فکري و مخصوصاً اجتماعي و اداري در  ميان مردم نشده و توده ملت و رهبران مشروطيت در مکتب دموکراسي و تمدن امروزي، عامي  و ناشي بودند و خود به اين امر وقوف و اقرار داشتند، روي صداقت و خلوص نيت، زمام  امور و اختيار و نمايندگي خود را به دست يک عده فرنگ ديده به ظاهر باسواد دادند. به  کساني که اکثر آنها همان اعيان و اشراف زاده ها يعني سلطنه ها و دوله ها و تجاره ها  و توليه هاي نازپرورده دربار قاجاري و دست چين شده هاي هيات حاکمه قديم بودند.  تقريباً همگي نادرست يا ناتوان و متعلق به طبقه پوسيده فاسدشده بودند؛ کوچک ترين  شباهت و سنخيت با توده رنج ديده کارکشته تشنه آزادي که انقلاب مشروطيت را به دوش  کشيده بودند نداشته و کمترين صلاحيت و حقانيت را براي دفاع از حقوق ملت و احراز  حکومت و دموکراسي حائز نبودند. نتيجه چه شد؟ نتيجه اين شد که تمام پست ها و مقامات  پس از يکي دو دست گشتن و يا چند تغيير عنوان و لباس، مجدداً در دست همان رجال  درباري استبداد و امثال و اعقاب آنها افتاد. با ظاهر قانوني همان مظالم و مفاسد به  وجه شديدتر و عمومي تر رايج گرديد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تجربه دوم و شايد مثال تازه تر، نهضت ملي اخير که توأم با پيروزي درخشان ملي شدن  نفت و حکومت ملي سه ساله دکتر مصدق است، مي باشد. در اين مورد مي توان گفت که ملت و  تعداد زيادي از جوانان برخاسته از خانواده هاي کاسب و کارگر تشخيص فکري و علمي و  اداري نسبتاً کافي پيدا کرده وارد مجلس و دولت شده بودند، اما متأسفانه تشخيص واقعي  و رشد اخلاقي مناسب با زندگي اجتماعي نيافته، تربيت و تمرين همکاري را که شرط اساسي  و دموکراسي است فاقد بودند. کج سليقگي، تکروي، اصرار بر اعمال عقيده شخصي، جاه  طلبي، اغراض شخصي و معايب ديگري که فروع و محصولات خودخواهي و منافي با دموکراسي  است به وجه بسيار زننده اي از ابتدا جلوه گري کرد. صفوف رهبري يکي بعد از ديگري در  بحبوحه شدت مبارزه و ضرورت اتحاد و همبستگي پاره شد. هر کس به سي خود مي رفت و علم  مخالفت برمي افراشت... حريف بدون آنکه زحمت و انتظار زيادي کشيده باشد، شاهد پيروزي  را با لبخند دعوت در آغوش کشيد و وقتي در 28 مرداد غ1332ف با تمام ترس و لرز شبيخون  به خيمه هاي خواب رفته ملت زد، سنگرها را خالي ديد، چرا؟ براي اينکه ملت به همان  صورت متشتت و متفرق، مسلوب الاختيار سابق بود. دموکراسي نه در بالا، در جبهه ملي و  نه در پايين، ميان طبقات مردم ريشه ندوانده و حتي فهميده نشده بود. مردم در دست خود  مشاغل و مواضعي نداشتند و بازار که قديمي ترين و ريشه دارترين قلعه مقاومت ملي است  نتوانست بيش از چهار، پنج روز اعتصاب و اعتراض را ادامه دهد. احتياج به آب و نان و  اسارت در دست دولت، او را وادار به تسليم نمود.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
به احتمال قريب به يقين، اگر تحريکات مخالفين و کودتاي 28 مرداد غ1332ف هم پيش  نمي آمد، رژيم نوجوان ملي ما دير يا زود، بر سر اختلافات و اغراض متصديان و بيکارگي  و پرتوقعي مردم، خود به خود متلاشي مي گرديد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;***&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چه خوب بود اگر اين حقيقت را مردم ايران و حتي خود ما که نام مان را مليون  گذارده ايم مي فهميديم و معتقد مي شديم که دموکراسي يک لفظ يا يک روپوش يا تابلو  نيست که تا بر سر چيزي يا جايي زدند از حالت و خواص قديم به وضع جديد درآيد. اگر  تمام مردم مملکت در يک رفراندوم آزاد طبيعي جمع شده تومارها امضا کنند که ما طرفدار  دموکراسي و آزادي هستيم باز هم تا واقعاً و عملاً عوض نشده باشند آن حکومت و مملکت،  دموکراسي نخواهد شد. دموکراسي در جنبه اخلاقي و اجتماعي آن يعني اينکه مردم حقيقتاً  به يکديگر علاقه و احترام داشته براي سايرين از صميم قلب حق نظر و آزادي و مخصوصاً  ارزش قائل باشند، و به اين نکته وقوف يافته باشند که تا همفکري و همکاري عمومي  نباشد و افراد دست از خودبيني و خودخواهي برندارند موفقيتي نصيب اجتماع و افتخاري  نصيب شخص نخواهد شد. اين از جنبه اخلاقي و اجتماعي مساله بود که بسيار دقيق و عميق  است و مع ذالک کافي نيست. از جنبه عملي و اداري يعني اينکه هر کس سهيم و مسوول و  مشغول به وظايف باشد و تنها مملکت و دولت نباشد که يک واحد دموکراسي تشکيل داده چشم  و دست همه به سوي اوامر و الطاف او دراز باشد، بلکه هر قسمت و هر جزيي از کشور، به  نوبه خود تکرار و مظهري از تشکيلات دموکراسي بوده ولايات و شهرها براي خود واحدهاي  دموکراتيک تشکيل دهند و در شهرها، هر محله و هر صنف و هر دسته و هر اداره و موسسه،  باز به دست مردم آن قسمت با روح همفکري و همکاري و خدمتگزاري بر اساس آزادي و  احترام و انضباط اداره شود. چنين اجتماعي يک اجتماع صددرصد دموکراتيک و يک توده  پيوسته مستحکم مغزداري خواهد بود که پاينده و زاينده خواهد شد. اجتماعات دموکراسي  اروپا و امريکا تا اندازه اي اين طور است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
چون در ايران، مردم به اين مطلب توجه و تأمل نکرده يا کم توجه مي کنند و در هر  حال حوصله و حميت فکر اساسي و کار حسابي را نداريم، هميشه از روي عجله و هوس  تقليدمآبانه خواسته ايم خلع يد را با عوض کردن تابلو انجام دهيم و کاري به داخله و  پايه و ريشه کار نداشته باشيم؛ طبيعي است که بايد شکست خورده باشيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;***&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
حال بياييم تاکتيک را عوض کنيم و کار را از يک آمادگي عميق و تدارک و تمرين قبلي  شروع نماييم؛ دموکراسي را از داخل ايجاد نماييم و حکومت را از پايين تعريف  کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در دنيا هم دموکراسي و حکومت هاي ملي همين طور درست شده است. در يونان و روم که  پدران تمدن مغرب زمين و پايه گذاران حکومت هاي ملي مي باشند، مردم قبلاً در محيط  خانواده و قبيله و دهکده و مدينه مسووليت مشترک و همکاري و انضباط اجتماعي داشته،  ورزش هاي بدني و مشق هاي نظامي و تشريفات مذهبي و حتي غذا خوردن ها را به طور دسته  جمعي انجام مي دادند؛ در کارهاي خانوادگي و شهري و جنگي و کشوري، به مباحثه و  مشاوره و اخذ رأي مي پرداختند و نمايندگاني برمي گزيدند. و بعد، نتيجه اين آرا و  زبده اين نمايندگان بودند که مجالس مهم تر را تشکيل داده به سنا مي رفتند يا کنسول  و سردار و رئيس جمهور مي شدند. دموکراسي از پايين و از داخل ملت درست شد نه از  بالا.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در ايران البته جريان برعکس بوده است؛ دزد سرگردنه يا قلدر محله اي مي آمده، کوه  و کمري را اشغال مي کرده، از آنجا به دهات و آبادي هاي زيردست مي تاخته خلق کثيري  را بي آب و نان و بي مال و جان مي کرده، عده قليلي را به لفت و ليس مي رسانده آنچه  را مي برد و مي خورد که خورده بود، آنچه مي ماند مالک اش مي شد. آنها را که کوبيده  و کشته بود، که کشته بود آنها که مي ماندند غلام و رعيت و خدمتگزار او مي شدند؛ دست  آخر يک لقب سالارالممالک، اميرالسلطنه، قوام الدين روي خود مي گذاشت، اگر رعيت  بيشتر يا اعقاب باعرضه تر مي داشت و قلمرو وسيع تري را چپاول و کشتار غمي کردف يا  با دسيسه و خيانت تحت ملکيت و رقيت در مي آورد، شاه سرسلسله مي شد. آن وقت همين که  به نوکران خود يعني به رعاياي کشور، مثل ته سفره اي که جلوي سگ مي انداختند، لقمه  نان و جل و پلاسي مي داد، سلطان رعيت پرور دادگستر مي گرديد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر راست مي گوييم و مي خواهيم وضع عوض شود، بايد ترتيب و تربيت از درون و از  زير عوض شود. ملت ايران، ملت نفهم و خيلي جاهل و بي سواد نبوده است که حالا بگوييم  اگر او را روشن کنيم و به سياست بين الملل آگاهش سازيم، از حقوق خود دفاع خواهد  کرد. غالب مردم صرفه و صلاح شان را در تظاهر به ندانستن و نفهميدن مي بينند تا عذري  براي بندگي کردن بتراشند&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
اگر آماده ايم دست از گدايي و طفيلي گري و مفت خوري برداشته، اخلاقاً و فکراً  احراز استقلال حيثيت و عزت نفس نماييم و خود کفيل کارهاي خود شده، هر روز صبح بر در  ارباب بي مروت دنيا ننشينيم که خواجه کي به در آيد، حکومت و دولت مان هم خود به خود  درست خواهد شد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
الان جريان کارها در مملکت طوري است که مانند مزارعي که با نهرهاي فرعي کوچک از  نهرهاي اصلي و بالاخره از قنات و مظهر واحدي مشروب مي شوند، اداره و اختيار امور ما  نيز تماماً از دو جهت سرچشمه مي گيرد؛ مدارس ما به وسيله مدير و ناظمي اداره مي شود  که فرهنگ محلي مامور مي نمايد و رئيس فرهنگ محل را مدير کل فرهنگ شهرستان ها تعيين  و کنترل مي کند، و مدير کل فرهنگ شهرستان ها آلت بلااراده وزير فرهنگ است، و وزير  فرهنگ، وزير دولت و نوکر شاه است؛ بيمارستان هاي ما همين طور، از مدير و طبيب و  پرستار منتهي به وزير بهداري و رئيس دولت مي شوند؛ نانوايي ها آرد را از دولت مي  گيرند؛ دهات ما که سابقاً واحدهاي مستقل را تشکيل مي داد (و البته چون در آنجا هم  باز افراد ايراني و با خلق و خوي ايراني با روحيات فردي و خودخواهي زندگي مي کردند  براي خود ارباب و رژيم استبدادي داشت) به وسيله مامورين دولت سمپاشي و آبياري و کمک  عمراني مي شود؛ بازاريان از خود مراکز اطلاعات و منابع اقتصاد و اتاق بازرگاني و  اختياري نداشته؛ تجار مانند موم در دست بانک هاي دولتي و دولت مي باشند. خلاصه آنکه  آب و نان و دوا و سواد و همه چيز ما در دست دولت است و تمام شئون و امور کشور به  طور مستقيم يا غيرمستقيم آويخته به نقطه واحدي است؛ البته به اين ترتيب ديدن کدخدا  و چاپيدن ده خيلي آسان است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
مگر آنکه تربيت و ترتيب را عوض کنيم. يعني دولت براي ملت کار کند. البته تا  تربيت عوض نشود، ترتيب عوض نخواهد شد. تربيت چگونه عوض مي شود؟ با حرف؟ خير، با  عمل،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
با تعليم و تلقين؟ خير، با تمرين،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بياييم تمرين دموکراسي و تربيت اجتماعي بنماييم. به قدر کافي راجع به مضار  خودخواهي و جاه طلبي و ساير ذمائم اخلاقي گفته اند و نوشته اند. اصول تعليم و تربيت  امروزي ديگر روي عمل و تمرين رفته است.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در داخله خودمان، بدون آنکه داعيه هاي بزرگي داشته باشيم، همان کارهايي را که به  طور انفرادي مي کرديم و مي کنيم ، به طور دسته جمعي و تحت اراده خودمان انجام دهيم؛  اجتماعات و باشگاه ها و انجمن ها و اتحاديه هايي تشکيل دهيم که؛&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;نمازمان را همان طورکه دستور داده اند عوض فرادي، به جماعت بخوانيم و اين  جماعات را مطلع و مرتبط با يکديگر و عامل و مؤثر و مفيد بنماييم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;ورزش و گردش مان را در باشگاه ها و دسته هايي که خودمان تاسيس مي کنيم، به  همراهي دوستان انجام دهيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;مطالعه ها و مذاکره هاي ادبي يا ذوقي، صنفي، فني و غيره را در انجمن ها و  کتابخانه ها و قرائت خانه هاي خودمان به پا داريم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;تفريحات و ملاقات ها را در باشگاه هاي ساده سالم محلي يا اداري و صنفي و  دوستانه برگزار کنيم.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;بچه هايمان را به عوض آنکه با هزار منت و زحمت در مدارس دولتي بي نظم و بي  معلم و خراب جا کنيم، در کلاس ها و دبستان هايي که با مختصر همت و خرج خودمان درست  خواهيم کرد، درس بدهيم. وزارت فرهنگ نه تنها مانع نخواهد شد بلکه کمک هم خواهد  کرد.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;چرا در هر محل و هر جمعيت درمانگاه ها و بيمارستان هاي ملي نسازيم که اختيار و  اداره اش به دست مردم باشد؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;چرا مردم يک کوچه يا يک محله و دهکده، دائماً در انتظار و التماس شهردار و  رئيس کشاورزي و غيره باشند که کوچه آنها را آسفالت و قنات شان را احداث نمايد و  خودشان پول نگذارند و آب و برق و آسفالت و ساير احتياجات را تامين ننمايند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&amp;nbsp;چرا براي جوانان و درس خوانده هاي ما تنها راه اميد و نان و آب، کارمندي باشد  و خودشان يا اولياشان شرکت هاي توليدي و تعاوني و غيره و بنگاه هاي کاريابي و  کارسازي درست نکنند؟&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
در اين رديف، خيلي مي شود نمونه و مثال آورد. نمونه ها و راه هايي براي تمرين  همکاري و تربيت اجتماعي که به مانع و محظور داخلي و خارجي مهمي بر نخواهد خورد،  بسيار است و علاوه بر تمرين و تدارک دموکراسي، نه تنها آب و نان و بهداشت و تفريح و  تعليم و تربيت را براي مردم تامين خواهد کرد، بلکه در داخل اين محيط سست رقيق که  توده ملت نام دارد، رفته رفته ملت را به صورت توده منعقد همبسته همشکل، در خواهد  آورد .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;***&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
انجام چنين برنامه اي البته خيلي عشق و حوصله و پشتکار و همکاري و مداومت لازم  دارد؛ ولي چون تنها برنامه اي است که در هر حال و در هر صورت بايد از آنجا شروع کرد  و بايد به آن دست زد. طبيعي است که امروز روحيه و عقيده مردم چندان سازگار با چنين  اعمالي نمي باشد و اگر مي گوييم اين برنامه از ناحيه دولت و سياست خارجي به مخالفت  و ممانعت موثر بر نخواهد خورد، از ناحيه خود مردم مواجه با عدم رغبت و مشکلات و  مخالفت هاي زياد خواهد شد. مخالف عمده، همان روح خودخواهي و نادرستي عمومي است که  تا به حال هسته اين قبيل اقدامات را عقيم گذاشته و مانع ادامه و توفيق شرکت ها و  موسسات عمومي گرديده است. آن روزي که مملکت صاحب يک عده مردم تربيت يافته محکم  مطمئن گردد، ولو محدود باشند، مصداق «کم من فئه قليله غلبت فئه کثيره باذن الله»  تحقق خواهد يافت و ما به آرزوي مان، ولو در گور خواهيم رسيد،&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;***&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
بياييم در راه يک برنامه مقدس مطمئن، ولي مشکل، پرافتخار قدم برداريم؛ وجدان خود  و خداي خود را خوشحال و خشنود سازيم. راه طولاني و پرمرارت است ولي دوري و خار راه  دوست، از شهد و عسل شيرين تر است، ما پيش قدم شويم، همقدم خواهيم يافت.&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
&lt;b&gt;***&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
بنابراين پيشنهاد مي شود به کليه دوستان و حوزه ها درصدد تشکيل و ترتيب باشگاه  ها و مجلس ها و انجمن ها و کانون ها و شرکت ها و موسسات خيريه و فرهنگي و بهداري و  تعاوني و تجاري و ديني برآيند. هر محفلي و هر مجلسي که در اين مملکت در هر جا و به  دست هر کس تشکيل شود و جمعي در آن براي همکاري مفيد در آن حضور يابند مکتبي براي  تربيت اجتماعي ما خواهد بود. البته هر قدر مجامع به دنبال هدف هاي حق و صلاح باشد و  روح همکاري و همزيستي در سايه مقاصد خيرخواهي و وظايف حياتي تشکيل شود، به لحاظ  تربيت و تاثير بهتر خواهد بود. ما در عين حال تاسيس کننده، تاييد کننده و آرزو  کننده آنها باشيم .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
ان يدالله مع الجماعه&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
تهران- تيرماه 1335&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/3460350652228850333-3560858805113931336?l=gbgoriz.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;&lt;img src="http://feeds.feedburner.com/~r/blogspot/ygaOT/~4/G7GuQ8CoX6c" height="1" width="1"/&gt;</description><link>http://feedproxy.google.com/~r/blogspot/ygaOT/~3/G7GuQ8CoX6c/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (MOJTABA)</author><media:thumbnail url="http://2.bp.blogspot.com/_p4VLnjnN54E/TTqboXBc75I/AAAAAAAAE_w/-Wnd3v5-POc/s72-c/031.jpg" height="72" width="72" /><thr:total>1</thr:total><feedburner:origLink>http://gbgoriz.blogspot.com/2011/01/blog-post_22.html</feedburner:origLink></item><language>en-us</language><media:rating>nonadult</media:rating></channel></rss>

